<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد افسر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadshahabafsar</link>
        <description>علاقه مند به نویسندگی و سینما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:01:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد افسر</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadshahabafsar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجراهای هوتن 3</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshahabafsar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%AA%D9%86-3-kpxescgrq87n</link>
                <description>قسمت سوم آینه آینه بابا روزنامه به دست وآبجی درحالی که قاشق چایی شیرین رو به سمت صورت میبرد و مامان هم سینی صبحانه به دست درحال نشستن سرمیز بود ،هرسه مانند مجسمه شده بودند.یک لحظه بدجوری ترسیدم ،سمت بابا رفتم وروی شونه اش زدم تکون نمیخورد ،برگشتم به خواهرم نگاه کردم تکون نمیخورد همینطور یک قطره چایی از استکانش آویزان شده معلق درهوا بود،توجه ام به سمت حیاط جلب شد گنجشک هایی که پشت پنجره در حال پرواز بودند هم میان زمین و هوا معلق بودند.چشمام رو مالوندم خدایا نکنه دارم خواب میبینم،این چجور خوابیه! خودموبوکردم انگار هنوز بوی عرق میدادم.ناگهان یاد آینه افتادم سریع به سمت اتاق رفتم آینه وسط اتاق وزمین معلق بود ومیدرخشید.با تعجب به  آینه خیره شدم وای خواب نبود آینه جادویی بود!من:پس توواقعی هستی ؟آینه :بله من واقعی هستم.من:با خانواده ام چیکار کردی؟آینه:هیچ کار فقط زمانی که توبا من حرف میزنی زمان متوقف میشود وهیچ وقتی را از دست نمیدهی.من: خدایا اگرخواب میبینم بیدارم کنآینه:پسراگرفکر میکنی که خواب میبینی دست زیر چشم چپت بکشمن:(دست بردم زیرچشمم)آخ دردم گرفتآینه :دیدی درد داشت توخواب که درد معنا نداردتوبیدارینگاهی توی آینه انداختم خودم را دیدم آینه :امروز روز پیمان توست من:چه پیمانی ؟آینه :پیمان پهلوانی با من و خدای متعالآینه:حالا دست راستت  را روی قلبت بگذار ودست چپت را به سمت من دراز کن و5انگشتت را از هم فاصله بده وبا من تکرار کن.آینه میگفت و من تکرار میکردم : من هوتن قسم میخورم به خدای واحد و5انگشت دست راست و14بند آن که از قدرتی که دراختیار خواهم داشت فقط درمقابل نیروهای شرور ودفاع از مظلوم استفاده کنم.وهرگزبه نفع خودم یا شخص خاصی از آن استفاده نکنم.آینه به رنگ های مختلفی درآمد وبرصورتم تابید.آینه:همین!! تمام شد.من فقط تا پایان دوره آموزشی وبه دست آوردن تمام قدرت ها وسلاح ها همراه توخواهم بود که امیدوارم تاآن موقع که پایان تابستان است به همه قدرت ها وسلاح ها دست یابی وگرنه بعداز آن بدون اطلاعات من امکان پذیرنیست .من:خب حالا من باید چیکارکنم؟آینه:هیچی الان برو وبه کارت برس به زودی خبرت میکنم.آینه آرام روی تخت قرارگرفت وخاموش شد.صدای شیرآب دستشویی اتاقم امدسریع رفتم ودست ورویم راشستم وباحوله خشک کردم وبه سمت آشپزخانه رفتم.پدرومادرو خواهرم داشتن صبحانه میخوردن واز حالت توقف بیرون آمده بودند ومن هم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده وبه آنها ملحق شدم. سرمیز صبحانه با خانواده درمورد کارهایی که میخواهیم درتابستان انجام دهیم صحبت کردیم و بعد از آن من باهیوا رفتیم بازی کردیم.مامانم وهیوا بعد ناهار رفتن حمام و من هم با پدرم بعد از این که والیبال بازی کردیم رفتیم دوش گرفتیم و مادرم زخمم را پانسمان کرد وگفت:هوتن جان باید خیلی مراقب خودت باشی الان زخم چشمت امکان دارد اثرش برای همیشه بمونه،وبه پدرم گفت ببریم بخیه بزنیم ولی پدرم گفت:چیزی نیست سه خراش کوچک است.من هم رفتم انباری تا میخ وچکش بیارم وآینه را به دیوار اتاقم نصب کنم.</description>
                <category>محمد افسر</category>
                <author>محمد افسر</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 00:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای هوتن 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshahabafsar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%AA%D9%86-2-wqyyc9rcki73</link>
                <description>فصل اول : تجهیزات قسمت دوم : کلبهدرهنگام برگشت حدود ساعت شش و نیم صبح بود از کلبه کنار ویلای ما که به عنوان انباری از استفاده میکردیم صدایی به گوشم رسید  :هووووووووووتن،صداخیلی مرموزانه بود: هوووووووووتن ..... صدای باد که در کلبه میپیچید و گویی من را صدا میزد ... هوووووووووووووتنآرام بسم الله الرحمن الرحیم گفتم ( پدرم به یاد داده بود هر وقت احساس تنهایی و ترس کردم خدا را با این جمله صدا بزنم ) دررو آرام بازکردم وبه داخل کلبه رفتم کسی نبود وکلبه تاریک بود فقط نور از سوراخ سقف شیرونی به داخل راه داشت.هنوزهوا گرگ ومیش بود ومه هوارا پوشانده بود.همچنان صدای هووووتن شنیده میشد ،حالا صدای جدیدی هم شکل گرفته بود . تق تق تق به دور واطراف نگاه کردم صدا از سمت صندوق قدیمی که روزنه نور بررویش میخورد بود .باد از سوراخ های صندوق داخل وهوووو هووووو کنان از سمت دیگر خارج میشد وصدای تق تق از بهم خوردن درصندوق بود.درصندوق را که بازکردم از داخلش نورخیره کننده ای به چشمام زد که علتش به خاطر آینه قدیمی که داخل آن بود،آینه معرق کاری شده قدیمی بارنگ های مختلفی بود آن را برداشتم وبه وسطش فوت کردم بااولین فوت تمام گرد وخاک های او ازبین رفت وشروع به برق زدن کرد،اول خودم را داخلش دیدم اما ناگهان موجی روی آینه به وجودآمد،آینه:هوتن من آینه روشن بین هستم که دارم با تو صحبت میکنم ،توانتخاب شدی که به مردم خدمت کنی وبا بدی ها مبارزه کنی .من:وحشت تمام وجودم را فراگرفت،چشمام از تعجب گرد شده بود وزبانم بنداومده بود.آینه:تواولین مبارزنیستی وقبل توهوتن های زیادی بودند که توانستند ازین سرزمین دفاع کنند وحالا نوبت توست.!آیا حاضری؟من:(هنوز زبانم بند بود و به زحمت جواب دادم ) من هنوز 10سالمه چطوری میتونم با بدی ها مبارزه کنم ؟!آینه:نگران نباش به تو یاد میدهم.حاضری؟نورازآینه به چشم وقلب ومغزم نفوذ کرد و من دیگرنه ترس نداشتم ونه شک وبا صدای بلند گفتم :بله من آماده ام .به یک باره آینه خاموش شد ونوری که کلبه را فرا گرفته بود ازبین رفت.درکلبه باز شد ومادرم را پشت دردیدم.مامان(مادرم پلیسه با درجه سروانی):هوتن اینجایی یک ساعته دارم صدات میکنم ،صبحونه آمادس،واااای خدا صورتت چی شده ؟با خودت چیکارکردی؟  من که هنوزآینه تودستم بود ومات ومبهوت بودم گفتم:هیچی به شاخه های درخت گیر کرده هیچی نشده.مامان زود خودشو به من رسوند وبه صورتم نگاه کرد :آره خداروشکرچیزی نشده مواظب خودت باش پسرم.من:این آینه چیه مامان ؟مامان:نمیدونم من تاحالا ندیده بودمش ،شاید مال پدربزرگ مادربزرگ باشه.(آخه این خونه از پدرومادربزرگ به مارسیده)هوتن:من میتونم اینوبرای خودم بردارم.مادر:آره مال تو،میخوای چیکارش کنی؟!آینه روزیربغلم زدم وبا مامان داخل خونه اومدیم ،بابا وخواهرکوچولوم سرمیزصبحونه نشسته بودند.راستی نگفته بودم من یک خواهر 5ساله خیلی شیطون دارم،البته اون موقع 3سالش بود.هوتن:سلام صبح بخیربابا ،صبح بخیر خواهرکوچولوبابا:سلام بابا جونخواهر:سلام داداش کجابودی مامان یک ساعته دنبالت میگرده؟!من جوابشو رو ندادم وسرمیز نشستم .خواهر:اون چیه دستت چقدر خوشکله ؟!چشمت چی شده؟بابا تااون موقع متوجه آینه نشده بود،نگاه زیر چشمم کرد تا ببینه چی شده!اصولا بابام زیاد حرف نمیزد چه برسه به این که بخواد سوال پیچم کنه.بابا:چیکارکردی با خودت؟من:هیچی بابا به شاخه درخت خوردهخواهر:آینه است؟چه قشنگه !ازکجا آوردی؟(اسم خواهرم هیواست .همیشه خودش موهاشو خرگوشی میبنده ،یک عروسک خرگوش سفید خاکستری داره که روی یکی از گوشاش هم یک پاپیونه.خیلی دوسش داره وهمیشه همراهشه حتی ازمن که داداششم بیشتر دوست داره) من مهلش نزاشتم وآینه رو کنارخودم روی میز گزاشتم.مامانم وارد آشپزخونه شد و گفت:پسرم دست وروتونشستی !بلندشدم تا برم دست ورومو بشورم.هیوا:آینه روبده به من توپسری ،پسرآینه میخواد چیکار؟اوووف اوووف چه بوی بدی میدی ،برو حموم!وقتی دیدم هیوا خیلی گیر میده آینه رو با خودم بردم.مامان:آینه رو حالا با خودت کجا میبری؟بی توجه اون رو روی تخت اتاقم گذاشتم وبیرون رفتم.هنوز درتعجب بودم که نکنه همه این اتفاقات رویا بوده ومن به خاطر ضربه ای که گرگ ها به من زدن با آینه صحبت میکردم.سریع درروبستم ورفتم دست شویی.(پدرومادرم خیلی روی نظم حساسن برای همین من وخواهرم خیلی منظم هستیم)شیر آب را چرخوندم ولی هیچ آبی بیرون نیومد رفتمصدا زدم بابا آب دستشویی قطعه ؟؟؟ اصلا آب نمیاد !!!! جوابی نشنیدم به سمت آشپزخانه رفتم ولی چیزی دیدم که از تعجب خشکم زد .......</description>
                <category>محمد افسر</category>
                <author>محمد افسر</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 00:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ابرقهرمانی : ماجراهای  هوتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshahabafsar/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%AA%D9%86-lsmqoajcf7q7</link>
                <description>فصل اول:تجهیزاتقسمت اول دفترچه خاطراتبه نام خداسلام به همه کسانی که الان دارن دفترچه خاطرات منو میخونند،لابدباخودتون میگین مگه کسی دفترچه خاطراتشومیده به بقیه که بخونند!،حق باشماست ...من هم تازمانی که زنده ام نمیزارم کسی دست به دفترچه خاطراتم بزنه ،پس الان که شما دارین خاطراتمومیخونین من دیگه تواین دنیا نیستم. برای من سرنوشت عجیب واتفاقات غریبی رقم خورد که آدم های بزرگ هرگزاونارا باورنمیکنندوفقط بچهایی مثل من هستند که اونا را قبول دارند.بزارید برم سراصل مطلب:اسم من هوتنِ.هوتن درزبان فارسی به معنی نیک اندام ،دارای تن وروی سالم وخوش قدوبالااست.اسم پسرویشتاسب پادشاه هخامنشی هم بوده.پدرمن سرهنگ ارتشه که این اسم رو برای من گذاشته،من الان 13سالم هست وخاطراتم از وقتی که من10سالم بود واون اتفاق عجیب افتاد وزندگی من دست خوش تغییرات شد روبراتون بازگو میکنم.من از چهار سالگی کلاس ژیمناستیک میرفتم و از پنج سالگی شنا آموزش شنا , درهفت سالگی پدرم منو کلاس کشتی ثبت نام کرد . برای همین در ده سالگی مثل پسر بچه های سیزده ساله دیده میشدم.درشت و قوی.....حوصله اتون رو با تعریف از خود سر نبرم . بهتر که زودتر ماجرای شگفت انگیز اون روز رو براتون تعریف کنمیکی از روزهای تابستان که ما به ویلای جنگلیمون تو شمال رفته بودیم ، و مثل همیشه بعد ازخوندن نماز صبح برای دویدن و نرمش صبحگاهی به بیرون از ویلا رفته بودم که صدای زوزه گرگ شنیدم انگاری 3گرگ گرسنه بودند،ازنوع هن هن گرگ ها معلوم بود که به موجودی حمله کردند.مکث کوتاهی کردم صداازطرف چپ وپشت بوته ها می اومد، هوا تاریک شده بود،به طرف بوتها رفتم ، بله 3گرگ گرسنه بودند که به پیرمردی حمله کرده بودند وپیرمرد هم به درخت بزرگ پشت سرش تکیه کرده بود وبا چوب دستی آنها را ازخود دورمیکرد،من هم سریع شاخه ای از درخت کندم وباداد بلند درحالی که چوب دستی را دورسرم میچرخاندم به سمت گرگها وپیرمرد دویدم وگرگها سریع به سمت چپ پریدند ومن خودم را به پیرمرد رساندم وجلواوایستادم پیرمرد از ترس خشکش زده بود ودستش زخمی شده بود وخون می آمد وبوی خون باعث شده بود گرگها به سمت اوکشانده شوند.نمیخواستم به گرگها آسیب بزنم برای همین سعی میکردم با صدا بلند آنها را دور کنم .ناگهان یکی از گرگها جهش گرفت و پنجه اش را به صورتم زد دقیقا 3سانتی زیر چشمم فرو برد ولی بازهم نمیخواستم به آنها آسیب برسانم چون پدربزگم همیشه میگفت :حیوانات فقط از روی غریزه وگرسنگی به انسان حمله میکنند پس نباید به آنها آسیب رساند.کاری نمی شد کرد باید انهارا فراری میدادم وتاوقتی زهرچشم نمی دیدند فایده نداشت، به اطراف نگاه کردم بازهم مردم بی مسئولیت داخل جنگل آتش روشن کرده بودند نزدیک گیاهان زنده،چوبم را داخل ذغال ها زدم  وبه طرف گرگها گرفتم وگرگها از دود وگرما وآتش میترسند،چندباربه سمت آنها این کارراکردم تاگرگها فرار کردند .چنددقیقه ای با پیرمرد به همان درخت تکیه دادیم ونشستیم وبعدازآن دست پیرمرد را پانسمان کردم وپیرمرد خیلی از من تشکر کرد وگفت:پسرم خدا خیرت بده اگرتونبودی معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد،البته من یک پام لب گوره ولی دوست نداشتم مرگم به دست این گرگا با تکه تکه شدنم باشه.راستی توچند سالته انقدرشجاعی؟من 10سال دارم.پیرمرد:10سال؟چقدرجوانی؟!بهت بزرگترمیاد،اسمت چیه؟هوتنپیرمرد به سمتم خم شد ودرچشمانم نگاه کرد وگفت:هوتن من این مژده را به تومیدهم که تومرد بزرگی خواهی شد ،ودنیاراازشر شیاطین واجنه وافراد پست نجات خواهی داد.پیرمرد دوزانو نشست ودست مرا بوسید من بهت زده شده بودم ونمیدانستم چی بگم!پیرمرد بلند شد ادامه داد به سمت چشمه برو (با دست اشاره کرد )وصورتت را بشوراگرخدا بخواهد به زودی با توملاقات خواهم کرد .بسیار متعجب و گیج شده بودم وبه سمت چشمه نگاه کردم ولی وقتی صورتم را برگرداندم پیرمرد نبود.نمیدونستم چیکارکنم به سمت چشمه رفتم وصورتم را شستم به طرز عجیبی کبودی و سیاهی و زخم زیر چشمم ازبین رفت.فقط موند سه خط باریک عمودی .ازآب چشمه خوردم به من انرژی زیادی داد وگیجی وبی حالی از بین رفت ،به سمت خانه حرکت کردم </description>
                <category>محمد افسر</category>
                <author>محمد افسر</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 01:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>