<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد شمس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadshams</link>
        <description>علاقه‌مند به نوشتن و تولید محتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:02:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1348302/avatar/jNTEOo.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد شمس</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadshams</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا موازی کتاب خواندن خوب است یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-dauybejandwm</link>
                <description>تا پس فردا وقت دارم کتاب هایی که از کتابخانه تحویل گرفته بودم را پس بدهم.چه کتاب‌هایی را برگزیده بودم از میان انبوه کتاب‌هایی که در کتابخانه بودند؟کتاب زوربای یونانی نوشته‌ی نیکوس کازانتزاکیس ترجمه‌ی محمد قاضی نشر خوارزمی.کتاب فونتامارا نشر امیر کبیرکتاب مجموعه آثار چخوف جلد هفتم. بیشتر با هدف خواندن نمایشنامه های سه خواهر و مرغ دریایی.کتاب من او را دوست داشتم از آنا گاوالدا با ترجمه ی الهام دارچینیان از نشر قطره.اما متأسفانه خیلی کم فرصت کردم بخوانم‌شان. ضمناً در کنار این کتاب‌ها کتاب‌های دیگری هم از قبل داشتم که گاهی آن‌ها را پیش می‌بردم.مُوازی‌خوانی خوب است یا بد؟پیشتر، فقط روی یک کتاب تمرکز می کردم و آن را تمام می کردم.اما الآن با موازی خوانی بهتر پیش می‌روم.چراکه هر لحظه ممکن است حس و حال مان متفاوت باشد و نتوانیم روی آن کتاب سنگینی که - از نظر محتوایی - آغاز کرده‌ایم تمرکز کنیم و تا انتها آن را بخوانیم. بنابراین به جای کتاب خواندن کار دیگری انجام می دهیم. به عنوان استراحت یا فرار از خواندن کتاب اصلی. کتابی که برای خودمان هدف قرار داده‌ایم.اما کسی که چند کتاب را با هم پیش می‌برد، استراحت‌های میان کتاب خواندن‌اش هم می‌شود کتاب خواندن. این طور نیست که به خواندن کتاب اصلی و هدف، لطمه بزند. اتفاقاً یک نوع روغن کاری اتفاق می افتد که کمک می کند حوصله‌ی بیشتری برای خواندن کتاب اصلی‌مان داشته باشیم.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 21:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای تغییر ساعت خواب و پی بردن به اهمیت ورزش کردن بیش از پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-hiitvd2qmdne</link>
                <description>پس از چهار روز غیبت بازگشته‌ام.این جمله مرا یاد اولین سطر از کتاب «قمارباز» اثر «فیودور داستایِفسکی» با ترجمه‌ی «جلال آل احمد» انداخت.پس از چهار روز آنلاین ننوشتن، دوباره به عرصه‌ی آنلاین نویسی بازگشته‌ام.در این مدت مشغول چه کاری بودم؟مشغول کتاب خواندن بودم.مشغول نوشتن - اما به صورت آفلاین.مهم تر از همه، مشغول تعمیر کردن ساعت خواب.یکی از دلایل نرسیدن به آنلاین نویسی و گذاشتن پست جدید هم برای من شاید همین مورد آخر بود. چراکه خود را مُلزم کرده بودم که پس از ساعت ۱۱ ب.ظ - همان یازده شب - از هیچگونه دستگاه دارای نمایشگر نورپَردارزی - همچون گوشی، کامپیوتر، تبلت و یا تلویزیون - استفاده نکنم. چراکه تأثیر به‌سزایی بر از بین رفتن خواب شب و به‌هم‌ریختگی ساعت خواب‌ام می‌گذاشت.در هفته‌ی اخیر فهمیدم مهم‌ترین اقدامی که آدم می‌تواند برای نجات دادن زندگی خود بکند، «ورزش کردن» است.ورزش کردن، یک نوع سرمایه‌گذاری روی بدن است. یک نوع سرمایه‌گذاری بلندمدت، که شاید چندان زودبازده هم نباشد.اما پس از مدتی به هسته‌ی اصلی ساخت تمام عادات مثبت و سازنده‌ی دیگر در زندگی تبدیل می‌شود.کسی که ورزش می‌کند، احتمالاً پس از مدتی کتاب‌خوانی را هم آغاز می‌کند.احتمالاً پس از مدتی دست از عادت‌های بدی که نمی‌خواهم به طور مشخص نام ببرم، دست خواهد کشید. به علت تداخل آن عادات با ورزش.اصلاً شاید برای همین باشد که «استفان گایز» در کتاب «خرده‌عادت‌ها»، به صورت مکرر از خرده عادت «یک شنا روی زمین» صحبت می‌کند. از یک شنا روی زمین به عنوان اولین خرده عادت رسمی خود نام می‌برد. و این یک حرکت شنا روی زمین را - که ادعا می‌کند یکی دو روز قبل از تحویل سال میلادی انجام داده بود - به سرآغاز استفاده از سیستم خرده عادت ها و کشف طلایی زندگی خود می‌داند (در این‌جا منظور از شنا همان حرکت Push-Up است).همین یک شنا، تبدیل به نقطه‌ی آغازی شد که در آینده نوشتن روزانه و مطالعه‌ی روزانه را برای او ممکن کرد. همین یک شنای ساده از او یک نویسنده‌ی آنلاین ساخت.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 00:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیاد نوشتن یا خوب نوشتن؟ - نظر دکتر ناهید عبدی در کتاب نوجوان نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-khmfrisuhzc2</link>
                <description>زیاد نوشتن مهم‌تر است یا خوب نوشتن؟اگر از این زاویه به موضوع نوشتن بنگریم که کیفیت نوشته ها در نویسندگی، خود باید افزایش یابد و تأثیر چندان مستقیمی بر بالا بردن کیفیت نوشته‌های‌مان به صورت مصنوعی یا از طریق میانبر نمی‌توانیم داشته باشیم، کمیت یا به زبان ساده همان زیاد نوشتن، اهمیتی بیشتری - نسبت به کیفیتِ نوشتن یا خوب نوشتن - می یابد.اتفاقاً دکتر ناهید عبدی، در کتاب نوجوان نویسنده که در انتشارات کلید آموزش به چاپ رسیده است (سال ۱۴۰۰)، در بخش چهارم کتاب، صفحه‌ی ۱۴۳ به این موضوع اشاره کرده است. تحت عنوانِ «ریاضی را در نوشتن دوست داشته باش». ریاضی را در نوشتن دوست داشته باشدر انیمیشن داستان اسباب بازی آدم ربای وودی، مستخدم را برای تعمیر کردن بازوی کنده شده‌ی وودی خبر می کند. او از مستخدم می پرسد: «بسیار خب. کارت چه‌قدر طول می کشه؟» مستخدم در جواب می گوید: «هنر رو که نمی تونی هل بدی.»اما به قول نویسنده‌ای به اسم آن هندلی، تو این شُعار را به خاطر نسپار چون بعضی وقت‌ها مجبور می‌شوی هنرت را هل بدهی وگرنه خلاقیت و هنر تو روی کاناپه لم می‌دهد و چیپس و پفک می‌خورد.بارها در این کتاب اشاره کرده‌ام که برای بهتر نوشتن لازم است هر روز بنویسی.تعداد کلمه‌هایی که هر روز می نویسی مهم هستند. مهم‌تر از این که چه قدر خوب و با کیفیت می نویسی. وقتی نتوانی چیزی را اندازه بگیری، نمی‌توانی آن را به درستی مدیریت کنی؛ اما وقتی هدف‌های عددی برای خودت در نظر می‌گیری، احتمال این که بتوانی به آن‌ها برسی خیلی بیشتر می‌شود.در ادامه، دکتر ناهید عبدی اشاره می کند که نسبت به حساب و کتاب تعداد کلماتی که روزانه می‌نویسی آگاه باش. این که یک معلم سختگیر برای خودت باش. و در انتها این موضوع را بیان می‌دارد که اصل مهم، روشن نگه داشتن چراغِ نوشتن است. اتفاقاً در کتاب خرده عادت ها از استفان گایز هم از منظر دیگری این موضوع بیان می‌شود. این که چراغ نوشتن - یا هر موضوع دیگری که در زندگی برای‌مان مهم است - روشن نگه داریم و روش پیشنهادی آن کتاب (کتاب خرده‌عادت‌ها) به‌کاربستن روتین‌های بسیار کوچک است.با خودت مثل یک معلم ریاضی سختگیر رفتار کن.تا وقتی که تعداد کلماتی که برای هر روز انتخاب کرده ای به پایان نرسیده، دست از کار کردن نکش.تعداد کلمات را هم با توجه به بُنیه و توان خودت انتخاب کن. ممکن است یک نفر با نوشتن روزی سه هزار کلمه هم راحت باشد و شخصی دیگر با نوشتن روزی پنجاه کلمه شروع کند. مهم است که با خودت قدری سختگیر و کاملاً جدی باشی و به مرور زمان تعداد کلماتی که در نظر می‌گیری را بیشتر کنی؛ اما فراموش نکن که مهم ترین اصل این است که چراغ نوشتن را هر روز روشن نگه داری و حساب نوشته‌های روزانه‌ات را داشته باشی.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشدید تعهد چیست؟ - نگاهی به کتاب دوباره فکر کن از آدام گرانت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AA%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-iufqgeas8l5a</link>
                <description>وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟ بچه که بودم این سؤال را اصلاً دوست نداشتم.از صحبت با بزرگترها واهمه داشتم زیرا همیشه همین سؤال را می‌کردند و هر جوابی که می‌دادم هیچوقت باب دل‌شان نبود.وقتی می‌گفتم می‌خواهم اَبَرقهرمان شوم می‌خندیدند. هدف بعدی‌ام این بود که به اتحادیه‌ی ملی بسکتبال راه پیدا کنم ولی با وجود این که ساعات زیادی را در محوطه‌ی خانه‌ی‌مان تمرین پرتاب در حلقه کار می‌کردم، سه سال پشت سرهم از امتحان گزینش بسکتبال در مدرسه‌ی راهنمایی کنار گذاشته شدم. مشخص بود که هدفم خیلی بُلندپَروازانه است.فصل یازدهم از کتاب «دوباره فکر کن»، آدام گرنت، نشر میلکان، ترجمه‌ی سبحان خسروجردی و فرزانه حاج‌خلیلیاین پاراگراف نخست از فصل یازدهم کتاب «دوباره فکر کن» با عنوان «فرار از دیدِ تونلی» بود.در صفحات ابتدایی این فصل، نویسنده به انتقاد از سؤال پرتکرار و فریب‌دهنده‌ی «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟» می‌پردازد. نتیجه‌گیری او چنین است که پرسیدن از سؤال از کودکان نه تنها فایده ای ندارد، بلکه آن را مُخرب و سَمی می‌خوانَد. در این میان استدلال‌های خود را در این خصوص بیان می‌کند.در ادامه آدام گرنت (آدام گرانت) این ماجرا را بیان می‌کند که در خانواده‌ی ایشان پزشکی آرزوی خانوادگی پدربزرگ و مادربزرگ او بوده است. او خود هشتُمین نوه‌ی خانواده بود و در نهایت پزشک نشد. اگرچه دکتر شد (با مدرک دکتری در رشته‌ای دیگر)، اما از نظر خانواده‌اش دکتر واقعی نشد. و همچنان احساس نیاز به برآورده شدن آرزوی داشتن نوه‌ی دکتر در خانواده‌ی‌شان احساس می‌شد.رایان، نام نهمین نوه‌ی این خاندان است که دیگر چاره ای جز پزشک شدن ندارد. نویسنده به بررسی داستان رایان می‌پردازد که به نوعی از روی اجبار این مسیر را انتخاب می‌کند و با وجود این که در این راه موفق هم می‌شود، اما از او نقل می‌کند که اگر از اول شروع می‌کرد، مسیر دیگری را انتخاب می‌کرد. نتیجه‌ی این داستان به موضوع جالبی می‌رسد تحت عنوان «انسداد هویت» که رایان دچار-اش شده بود.در ادامه پاراگرافی که مربوط به توضیحات موضوع انسداد هویت است، با هم می‌خوانیم:رفتن به سمت انسدادوقتی خودمان را وقف یک برنامه می‌کنیم و آن برنامه آن طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، اولین حس غریزی‌مان معمولاً این نیست که در آن بازاندیشی کنیم. در عوض مایل هستیم که اصرار کنیم و منابع بیشتری خرج آن کنیم. به این الگو «تشدید تعهد» می‌گویند.شواشد نشان می‌دهد که کارآفرینان، استراتژی‌های شکست‌خورده را مصرّانه حفظ می‌کنند، در حالی که بهتر است تغییر جهت دهند. مربیان اتحادیه‌ی ملی بسکتبال مدام روی قراردادهای جدید با افرادی پایین‌تر از سطح انتظار سرمایه‌گذاری می‌کنند و زمان بازی بیشتری به آن‌ها می‌دهند.یک عامل مؤثر، هزینه‌های از دست رفته است ولی مهم‌ترین دلیل روانی است، نه مالی.تشدید تعهد به این دلیل اتفاق می‌افتد که ما موجوداتی استدلال گر هستیم، مدام به دنبال این هستیم که باورهای قبلی‌مان را توجیه کنیم تا از نفْس‌مان دلجویی کنیم، از تصاویر ذهنی‌مان محافظت کنیم و به تصمیمات گذشته‌ی‌مان اعتبار دهیم.تشدید تعهد عامل اصلی در شکست‌های قابل جلوگیری است.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌درمانی نوشتاری - هفته‌ای یک جلسه برای روان خود وقت می‌گذاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-m2ujhrdhkmmf</link>
                <description>هفته‌ای یک‌بار یک جلسه‌ی روان‌درمانی (با نوشتن) برای خودمان در نظر بگیریم.پیشنهاد می‌شود این کار را در یک نرم‌افزار واژه‌پَرداز - مانند Microsoft Office Word یا نرم‌افزارهای دیگر - انجام بدهید که قابلیت قفل نمودن با رمز هم داشته باشد. نسبت به کاغذ و خودکار که قفل کردن آن دشوارتر از یک فایل کامپیوتری است.این کار به این صورت انجام می‌شود: مانند یک جلسه‌ی روان‌درمانی، یک روز مشخص را در هفته انتخاب کنیم. ساعت‌اش می‌تواند متغیر باشد، اما بهتر است روز-اَش را تغییر ندهیم. و هفته ای یکبار فایل مربوط به آن را باز کنیم و به اندازه‌ی تقریباً یک الی دو ساعت بدون وقفه در آن بنویسیم.می‌توانیم یک رمز هم برای آن در نظر بگیریم. هدف از این قفل کردن فایل با رمز، این است که در این فایل متعلق به جلسه‌ی روان‌درمانی، خیال‌مان از این بابت که کسی جز خودمان نمی‌تواند آن را بخواند راحت باشد تا در نتیجه‌ی آن، خودسانسوری‌مان به حداقل برسد.شاید در ابتدا کمی سخت به نظر برسد. اما باید این نکته را مدام به خودمان یادآور شویم که هدف از تدارک دیدن این سند دیجیتال یا برگه‌ی یادداشت اصلاً تمرین تقویت عضلات نویسندگی یا به‌کاربردن تکنیک‌های مختلف نوشتن نیست. بلکه فقط و فقط حرف‌هایی نامنظم است که با چشمان بسته به ذهن‌مان می‌رسند و اگر در یک جلسه‌ی روان‌درمانی بودیم، آن‌ها را بر زبان می‌آوردیم. این حرف‌ها قرار نیست ساختارمند باشند یا صنایع ادبی خاصی در خود داشته باشند، بلکه فقط قرار است از ذهن‌مان بیرون بریزند.فقط در قسمت‌هایی سعی می‌کنیم خوشی‌ها یا ناخوشی‌های‌مان را به صورت خودجوش به خاطرات دوران کودکی‌مان متصل کنیم. اما در این خصوص هیچ اجباری وجود ندارد و این قسمت‌اش کاملاً اختیاری است.برای مثال من با خودم قرار می‌گذارم که هر هفته روزهای جمعه، دو ساعت برای نوشتن در این فایل وقت بگذارم. اما اگر کمتر از دو ساعت هم شد هیچ اشکالی ندارد. چیزی بین یک الی دو ساعت به نظرم حالت آرمانی آن است، اما می‌تواند گاهی کمتر هم وقت صرف آن کرد. مهم‌تر این است که این تعهد هفتگی از بین نرود. حتی اگر برای پنج دقیقه هم شده، هفته‌ای یک‌بار به این جلسات و فایل نوشتاری‌مان سری بزنیم و جمله‌ای هرچند کوتاه به آن بیفزاییم.ضمناً پیشنهاد می‌شود تاریخ هر روزی که به این فایل چیزی اضافه کردیم، به صورت یک هدینگ / سرتیتر قرار بدهیم تا بعداً از نظر تاریخ دسته‌بندی شده باشد و مشخص باشد یادداشت‌های هر بخشی متعلق به کدام روز و تاریخ هستند.نکته‌ی پایانینکته‌ی مهمی که در پایان باید خاطرنشان کنم، این است که این جلسات به هیچ‌وجه قرار نیست با جلسات روان‌درمانی واقعی مقایسه شوند یا بخواهند جایگزین آن بشوند.این ایده به هیچ‌وجه قرار نیست برای شخصی که نیاز جدی به جلسات روان‌درمانی دارد، به عنوان روشی جایگزین معرفی شود. اما می‌تواند در کنار جلسات واقعی نیز - با مشورت پزشک متخصص مربوطه - مورد استفاده قرار گیرد.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 19:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک عادت کوچک و خواندن چند بیت شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-qbjapnishxpc</link>
                <description> زمانی عادت داشتم روزانه شعر بخوانم و دست‌کم یک بیت از آن ابیاتی که خوانده‌ام را بیاورم روی کاغذ. این ایده حاصلِ مطالعه‌یِ کتابِ خُرده‌عادت‌ها از استفان گایز با ترجمه‌ی خانم نرگس محمدی (انتشاریافته در انتشارات شمشاد) بود. نام این روتین یا رویه‌ی روزانه را هم گذاشته بودم «یک بیت شعر».قصد دارم تعدادی از آن ابیات را اینجا ثبت کنم و با شما به اشتراک بگذارم: ای بی‌خبر بکوش که صاحبْ‌خبر شوی // تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟حافظتنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن // بود لبریز از عشق‌ات وجودم میهن ای میهنابوالقاسم لاهوتیجایی که هیچ چیز، در انتظار هیچ چیز نیستجایی که همه چیز، تنها در انتظار ماستپابلو نروداای که پنجاه رفت و در خوابی // مگر این پنج روز، دریابیخجل آن کس که رفت و کار نساخت // کوس رحلت زدند و بار نساختخواب نوشین بامداد رحیل // باز دارد پیاده را زِ سبیلسعدی شیرازیشنیدم که مردان راه خدا // دل دشمنان را نکردند تَنگتو را کِی مُیسر شود این مقام // که با دوستان‌ات خلاف است و جَنگْسعدیبی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود // داغ تو دارد این دل‌اَم جای دگر نمی‌شوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو // گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی‌شودمولانا</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 01:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت خریدن یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-tah53ysd4an2</link>
                <description>شب گذشته وقتی از خانه بیرون رفتم، بدون برنامه ریزی قبلی سر از یک کتاب‌فروشی در  آوردم و پس از مقدار نسبتاً زیادی زمان گذاشتن، یک کتاب را برای خریدن انتخاب کردم.وقتی آمدم نزد پیشخوان تا مبلغ کتاب را بپردازم، فروشنده یا صاحب کتاب‌فروشی که آن طرف تر از میز، در کنج عزلت خود نشسته بود، از جای خود بلند شد که بیاید مبلغ کتاب را حساب کند.پیش از بلند شدن گفت: «تمام شد؟ بالأخره؟»من که دیگر خسته شده بودم، به گفتن یک «بله» در پاسخ ایشان اکتفا کردم.پس از حساب کردن محصول فرهنگی، کتاب را خشک و خالی، بدون هیچ پاکت یا بعضاً تزئیناتی که کتاب‌فروشی های دیگر انجام می‌دهند یا پاکت های تجزیه پذیر در محیط زیست یا دست‌کم یک نایلون به دست من داد. خشک و خالی. خود کتاب را بگیرم دستم و از میان خیابان های مملو از جمعیت با همین وضعیت بروم خانه. خیلی عجیب به نظرم رسید. اصلاً همین  تصور ذهنی که بخواهم از میان این خیابان ها و افراد و غیره این طور با یک کتاب در دست، پرسه‌زنان در شهر راه خانه را پیدا کنم، به نظرم مضحک و حتی جالب توجه آمد. انگار یک نفر بخواهد یک کتاب را تبلیغ کند یا بیهوده جلب توجه کند.از صاحب کتاب‌فروشی یا فروشنده‌ی آن پرسیدم: «ببخشید پلاستیک هم دارید؟» او در پاسخ گفت: «داریم. اما خیلی گران شده است. نایلون کوچک اصلاً صرف نمی‌کند.»یعنی کتابی که من خریدم، حتی ارزش این را هم ندارد که یک نایلون کوچک داشته باشد که دست‌کم زیر این رعد و برق‌های غول‌آسا و باران تند خیس و چروکیده نشود؟یعنی سود حاصل از این خرید به اندازه‌ای نمی‌شود که بخواهید یک نایلون کوچک از کف بدهید؟ و این نایلون کوچک را کنار محصول بگذارید که این مشتری حس بهتری از این خرید داشته باشد؟شاید واقعاً حاشیه‌ی سود خیلی کم باشد و ایشان هم حق داشته باشند که چنین رفتاری انجام بدهند. اما همین نکات ریز می‌تواند نتایج متفاوتی در پی داشته باشد. یکی از این نتایج این است که آن مشتری دفعه‌ی بعد برای خرید کتاب یا هر محصول دیگری، نه تنها سراغ شما را نخواهد گرفت، بلکه این احتمال وجود دارد که بعدها، هنگام عبور از آن محل به دوستان و اطرافیان خود این نکته را گوشزد کند که از آن جا خرید نکنند.برای مشتری دیگری می‌تواند این نتیجه را در پی داشته باشد که حتی در اینترنت بنویسد که فلان کتاب‌فروشی، جای مناسبی برای خرید کتاب نیست.چند لحظه سکوت کردن یا گذاشتن یک نایلون - حتی نایلون پلاستیکی سیب زمینی و پیاز که در میوه‌فروشی ها به وفور یافت می‌شود - چه قدر می‌توانست تجربه‌ی متفاوتی را برای مشتری رقم بزند. و شاید بتواند در نتیجه‌ی این تجربه‌ی متفاوت، خریدهای بزرگتری را از سوی مشتری در آینده‌ای نه چندان دور رقم بزند.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 02:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیر کوتاهی در سقوط آلبر کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-z49onhh5tznw</link>
                <description>پاراگراف آغازینِ کتاب سقوط از آلبر کامو، با ترجمه‌ی جناب کاوه میرعباسی، انتشار یافته در نشر چشمهجناب آقا، می‌توانم، بدون آن که مزاحم تان شوم، کمک تان کنم؟ نگرانم مبادا نتوانید منظورتان را به گوریل مُفَخَمی که صاحب اختیارِ این دم و ستگاه است حالی کنید.راستش جز هلندی زبانِ دیگری بلد نیست. اجازه دهید به نیابت از شما سفارش بدهم، وگرنه محال است بفهمد که شما یک لیوان جین می‌خواهید. آهان، اگر اشتباه نکنم، متوجه منظورم شد؛ از سر تکان دادنش می‌شود حدس زد خیال دارد درخواستم را انجام دهد. در واقع دست به کار شده، اما با شتابی عاقلانه و بی‌عجله. شانس آوردید غرولند نکرد. اگر خوش نداشته باشد مشتری را راه بیندازد، همین که غرولند کند کافی است: دیگر کسی به او اصرار نمی‌کند. جانوران تنومند این امتیازِ ویژه نصیب‌شان شده که، به دلخواه، خوش خلق یا بدعنق باشند. دیگر رفع زحمت می‌کنم، حضرت آقا؛ خوشحالم که به دردتان خوردم. باز هم ممنونم و اگر مطمئن باشم وبال گردن نیستم با کمال میل می‌پذیرم. واقعاً لطف دارد. خب لیوانم را می‌گذارم کنارِ لیوان شما.گوریل مُفَخَم (مفخم: محترم)دم و دستگاهبه نیابت ازدست به کار شدنشتابی عاقلانه و بی‌عجلهغرولند کردنتنومندبدعنقوبال گردن بودنهمین عبارات و ترکیبات بالا از دلایلی بودند که خیالم را از بابت ترجمه راحت کردند.در ادامه در یک پاراگراف دیگر از بخش اول کتاب می‌خوانیم:می‌دانستید در روستای کوچک‌مان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سال خورده ای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگان‌ها بودند یکی را برگزیند تا تیربارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهن مان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما جناب آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافلگیری را دست کم گرفت.آدم خوش قلبی را می‌شناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلح طلب و آزادمنش بود و به انسان‌ها و جانوران یکسان محبت می‌ورزید. بی تردید می‌گویم: در پاکیِ روان بی همتا! خب، در ایام آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدم‌تان روی چشم». تصور می‌کنید چه کسانی این دعوت محبت آمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبه نظامی که آن جا را خانه‌ی خودشان می‌دانستند وارد شدند و شکمش را دریدند.و باقی کتاب نیز این شخصیت اصلی داستان، که طبق گفته‌ی خود، «ژان باتیست کلامانس» نام دارد، یک بند حرف می‌زند. می‌گوید و می‌گوید. اما در میان همین حرف ها داستان به مثابه‌ی یک پازل برای ما قطعه قطعه روشن می‌شود.نکته‌ی جالبی که بنده از پاراگراف‌های این داستان یافتم، این بود که انگار میان هر پاراگراف با پاراگراف قبلی و پاراگراف بعدی آن پاراگراف، یک نوع اتصال زنجیروار وجود دارد. بعید می‌دانم کسی این کتاب را بخواند و در یک بخش خاص، بتواند دو پاراگراف غیر متصل که ارتباطی میان شان وجود نداشته باشد، پیدا کند. به بیان دیگر، می توان گفت در هیچ کجای داستان، موضوع به طور ناگهانی عوض نشده است و بحث به نرمی می چرخد. اصلاً این همه حرف مرتبط زدن خود کار سختی به حساب می‌آید، چه رسد به آن که داستانی همه در این میان نهفته باشد.خواندن این کتاب در مرتبه‌ی اول ممکن است سخت به نظر برسد. با وجود کوتاهی آن، متن تا حدودی سنگین به نظر می‌رسد. اما وقتی این کتاب را برای بار دوم می‌خوانیم، دیگر خبری از آن سنگینی نیست. انگار در حال شنیدن حرف های یک دوست باشیم که دارد همزمان هم دیدگاه های خود را راجع به موضوعات مختلف بیان می‌کند و هم داستان زندگی خود را.یکی از ویژگی هایی که مرا به خواندن این کتاب مشتاق کرد، دو مخاطبه بودن کتاب به طور همزمان است. گویا شخصیت ژان باتیست کلامانس به طور همزمان، هم دارد با یک شخصیت ناشناس که در پیاله فروشی‌ای در آمستردام - و بعداً در مکان هایی دیگر - حرف می‌زند، و هم گویا ما خوانندگان کتاب را مخاطب قرار داده است و در حال حرف زدن با ما نیز هست.اما پس از خواندن کتاب، مهم ترین ویژگی ای که بنده به شخصه در این کتاب یافتم، نه شیوه‌ی داستان گویی متفاوت آن بود و نه این دومخاطبه بودن صحبت های «ژان باتیست کلامانس» به طور همزمان. بلکه این تأثیر عمیقی بود که در ذهن‌ام مانند بذری کاشته شده بود. هرچه هم بیشتر می‌گذرد، بیشتر این بذر در ناخودآگاه رشد می‌کند. شاید بتوان گفت نوع فکر کردن و بعضاً تصمیم‌گیری انسان را در بلندمدت تغییر می‌دهد.در پایان توجه شما را به این جمله از داستان جلب می‌کنم:گاهی به ماهیت آن که دروغ می‌گوید بهتر پی می‌بریم تا کسی که حرف راست می‌زند. حقیقت، مانند نور، چشم را خیره می‌کند و مانع می‌شود ببینیم. دروغ، برعکس، شامگاهی زیباست که هر شیئی را مشخص‌تر به تماشا می‌گذارد.سقوط - نشر چشمه - ترجمه‌ی کاوه میرعباسی</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژرفنگری و ریزبینی فراتر از انتظار یک نویسنده در آغاز داستان خود</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%DA%98%D8%B1%D9%81%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-m8aqlava2qvd</link>
                <description>چندی پیش (چندین ماه پیش) که با چت بات هوش مصنوعی Chat GPT مشغول صحبت کردن بودم، پاراگراف آغازین یک کتاب را برای‌اش ارسال نمودم تا ببینم چه پاسخی می‌دهد (البته به او چیزی در این خصوص که این اولین پاراگراف است، نگفتم).بعد از ظهر یک روزِ داغِ اوایل ژوئیه، مردِ جوانی که در طبقه‌یِ آخرِ ساختمانی در کوچه‌یِ نجارها اتاقکی داشت، از درِ ساختمان بیرون آمد و مثلِ این که دل به شک باشد، سلّانه سلّانه در جهتِ پلِ کوکوشکین به راه افتاد.در پاسخ نوشت:عالی! این جمله شروع یک داستان است و کاملاً تصویرسازی دقیق و فضاسازی مکانی دارد.از نشانه های جمله:۱. زمان و فصل«بعد از ظهر یک روز داغ اوایل ژوئیه»مشخص می‌کند فصل تابستان است و فضای داغ و سنگین را ایجاد می‌کند.این جزئیات معمولاً برای ایجاد حس واقع‌گرایی و قراردادن خواننده در محیط داستان استفاده می‌شوند.۲. شخصیت اصلی«مرد جوانی که در طبقه آخر ساختمانی در کوچه نجارها اتاقکی داشت»مشخصات دقیق مکان زندگی او داده شده، و انتخاب طبقه آخر و اتاقک کوچک می‌تواند حس انزوا محدودیت را منتقل کند.۳. حرکت و حالت روانی شخصیت«مثل این که دل به شک باشد، سلانه سلانه»توصیف حرکات و تردید شخصیت، به ویژگی روانشناختی او اشاره دارد.این حرکت آرام و دودل، حس انتظار و نوعی تنش پنهان را ایجاد می‌کند.۴. جهت گیری مکانی خاص«در جهت پل کوکوشکین به راه افتاد»اشاره به یک مکان مشخص و واقعی یا تخیلی برای ایجاد حس جهت‌یابی و مسیر فیزیکی در ذهن خواننده.اگر بخواهی می‌توانم با همین کلمات حدس بزنم از کدام داستان یا نویسنده است، یا حداقل تحلیل کنم که سبک و فضای اثر چه حالتی دارد.می‌خوای حدس بزنم یا فقط تحلیل کنم؟ در ادامه از او پرسیدم که «آیا واقعاً بدون این که متوجه شوی آن پاراگراف از کدام کتابی است این تحلیل ها را انجام دادی؟ واقعاً نمی‌دانستی؟» و او در پاسخ‌ام نوشت که «بله، تحلیل‌ام فقط بر اساس خود متن بوده است.»زمانی که از او خواستم حدس بزند گفت احتمالاً داستان کوتاهی از کافکا است. گویا در میان متن به این اشاره کرده بود که سرنخ های‌اش برای حدس دقیق و درست زدن ناکافی هستند.این درخواست پنهان در میان متن او، باعث شد که یک راهنمایی به او بکنم. بنابراین نوشتم: «این شخصیت داستان بعداً مرتکب یک قتل خواهد شد»در پاسخ نوشت:آها، این راهنمایی خیلی تعیین کننده است.حالا با این نشانه ها:مرد جوان، طبقه آخر، حس دودلی و انزواحرکت در کوچه‌ای خاص، فضاسازی اروپای شرقیمرتکب یک قتل خواهد شدتقریباً مشخص می‌کند که داریم درباره‌ی بیگانه اثر آلبر کامو صحبت می‌کنیم.در پاسخ یک راهنمایی دیگر به او کردم که راهنمایی آشکارکننده و روشنی بود:خیلی مختصر نوشتم: «نه، نویسنده روس است.»در پاسخ حدس زد که:این احتمالاً «جنایت و مکافات» اثر فیودور داستایِفسکی است. اما به نسخه‌ای معاصر یا ترجمه‌ای که فضای اروپای شرقی و روسی را حفظ کرده نزدیکتر.دلایل:داستایفسکی عاشق فضاسازی دقیق شهری و روانشناسی شخصیت‌ها است.شخصیت مرکزی داستان (راسکولنیکف) مرد جوانی است که در طبقه یا بالا زندگی می‌کند و با دودلی و تردید حرکت می‌کند.بخض قتل، همان هسته‌ی اصلی رمان است.جزئیات مسیر و کوچه ها، ترجمه یا نسخه‌ای که به نام های روسی واقعی و واقعیات شهری وفادار باشد، کاملاً با سبک داستایفسکی جور در می‌آید.اگر بخواهی می‌توانم ارتباط جمله‌ی اول با روانشنانسی و کشمکش اخلاقی راسکولنیکف را تحلیل کنم، تا ببینم چرا داستایفسکی اینطور شروع می‌کند.می‌خوای این تحلیل را انجام دهم؟ این صحبت ها باعث شد با خودم بگویم: «خیلی عجیب است. واقعاً Chat GPT نمی‌دانسته در حال نوشتن از کدام داستان هستم، با این حال، حتی بدون دانستن نام کتاب و داستان هم این چنین تحلیلی توانسته است از همین پاراگراف کوتاه آغازین کتاب انجام بدهد.»تازه، اصلاً به او - هوش مصنوعی - نگفته بودم که می‌خواهم اولین پاراگراف از یک داستان را برای اش ارسال کنم. بلکه این موضوع را هم خود-اش حدس زده است. همان اولین جمله دقیقاً نوشت: «عالی! این جمله شروع یک داستان است و کاملاً تصویرسازی دقیق و فضاسازی مکانی دارد.»با خود به تبحر و چیرگی نویسنده فکر کردم. که این توصیفات که گاهاً از نظر بعضی افراد کتابخوان خسته کننده به نظر می‌رسد یا شکایت می‌کنند که داستایِفْسکی بیش از اندازه چیزی را در داستان توضیح می‌دهد، این قدر حساب‌شده و سنجیده بوده‌اند؟ به نسبت تحلیلی که هوش مصنوعی از هر جمله بیرون کشیده بود، به نظرم رسید که اتفاقاً گویا داستایفسکی خیلی مختصر و مفید توصیف کرده است. چراکه هر جمله اش به کلیدی می‌ماند که در جدیدی را در جهت ورود به داستان باز می‌کند.این پاراگراف که تا چند دقیقه قبل این قدر ساده به نظر می‌رسید، حالا برای‌ام به یک کارگاه آموزش داستان نویسی بَدَلْ شده بود:با هوش مصنوعی که در این خصوص صحبت کردم نوشت: در پاراگراف اول، حتی وقتی ساده به نظر می‌رسد، چندین کار را همزمان می‌دهد:۱. فضاسازی و حس زمان / مکان۲. معرفی شخصیت و روانشناسی او۳. نشانه های نمادین و استعاری۴. شروع کشمکش داستانیبه همین دلیل، می‌توان گفت این پاراگراف حکم یک «چکیده‌ی روانشناسانه و نمادین» از کل رمان را دارد. بدون این که آشکارا چیزی از داستان لو برود. همچنین زیر هر کدام از این موارد توضیحاتی نوشته بود که برای جلوگیری از خارج شدن از حوصله‌ی این متن، از نوشتن آن‌ها پرهیز کردم.اما این نکته برای‌ام جالب و گیرا بود. این که این پاراگراف این قدر استادانه و با زبردستی نوشته شده بود، که هیچ جمله‌ای از آن را نه می‌توان حذف کرد و نه می‌توان جمله‌ای به آن افزود.ضمناً کتاب جنایت و مکافاتی که من از آن صحبت کردم، آن نسخه‌ای است که جناب اصغر رستگار ترجمه کرده و انتشارات نگاه آن را منتشر نموده است.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 01:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هستی و زبان در اندیشه هایدگر - چرا چیزی وجود دارد به جای این که هیچ چیزی وجود نداشته باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-kg9yigruuyp1</link>
                <description>کتاب هستی و زبان در اندیشه‌ی هایدگر. عنوان دوم: چرا چیزی وجود دارد به جای این که هیچ چیزی وجود نداشته باشد؟کتاب هستی و زبان در اندیشه‌ی هایدگر - طالب جابریمؤلف این کتاب آقای طالب جابری است و انتشارات ققنوس آن را روانه‌ی بازار کرده است.پارگراف نخست از پیش‌گفتار کتابهدف ضمنی این نوشتار نشان دادن این حقیقت است که هنوز هم می‌توان حیرت کرد.در عصر تکنولوژی و تولید انبوه که انسان همه چیز، از موجودات زنده گرفته تا خاک و سنگ و درخت، را با نگاهی علمی و پوزیتیویستی، شناخت پذیر و در نتیجه کم ارزش و بی اهمیت می‌بیند، در زمانه ای که عصر کنکجاوی علمی بی قرار و اختراعات بی وقفه در جهت ارضای آن و در نهایت کهنه شدن سریع هر چیز نو و تبدیل آن به زباله است، شجاعت اندک متفکرانی که هنوز گوشی برای شنیدن طنین غریب هستی و زبانی برای بیان آن دارند، امیدی است تا شاید هنوز بتوان از زیبایی، ستایش انگیزی و حرمت جهان سخن گفت.آموختن چنین نحوه‌ی وجودی، تفکری ژرف و پرشکیب می‌طلبد که باید آن را نزد معلمانی سختگیر مانند مارتین هایدگر فرا گرفت.در قسمت های آخر پیش گفتار کتاب می‌خوانیماتفاق یا رویداد در نگاه هایدگر یعنی ظهور حیرت انگیز هستنده‌ها از آن جهت که هستند و هیچ نیستند.در این رویداد نادر است که این «چرا» خود را نشان می‌دهد: چرا هستنده‌ها هستند به جای آن که نباشند؟در فصل اول با تکیه بر تفکرات هایدگر در کتاب هستی و زمان، چرایی اتفاق نیفتادن و غفلت از این رویداد و همچنین شرایط امکانِ روی دادن آن را، به مثابه‌ی شیوه‌های هستی هستنده‌ی پرسنده‌ی پرسش هستی شرح خواهیم داد.در فصل دوم از خود این اتفاق و آن چه در آن روی می‌دهد سخن می‌گوییم و پرسش برخاسته در این رویداد را با پرسش لایب‌نیتس و ارسطو مقایسه می‌کنیم تا برخی از تفاوت‌های آن‌ها روشن شود.در فصل سوم آشکار خواهد شد که چگونه هایدگر پرسشِ هستی را همواره در ارتباط با پرسشِ زبان دیده است و از این منظر به مباحث و مسائل مطرح شده در دو فصل پیش نگاهی دوباره می‌ندازیم.یادداشت توضیحی در خصوص اتفاق و رویداد:اتفاق و رویداد هر دو در ازای Ereignis آمده اند. اتفاق را به این منظور به کار برده ایم که فاعلیت نداشتن دازاین یا آدمی در Ereignis نشان داده شود. «رویداد» نیز حکایت از ظهو و روی-دادن هستنده‌ها دارد.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 21:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واسم یه هواپیما بکش - داستان خلبان بازنشسته آلمانی از اریک امانوئل اشمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%AA-v2s0wdffr9ze</link>
                <description>- واسم یه هواپیما بکش.این سطر آغازین از داستان نسبتاً کوتاهی از «اریک امانوئل اشمیت» است.از مجموعه ای با عنوان «انتقام بخشش و دو داستان دیگر» از نشر قطره و ترجم‌ه‌ی خانم شهلا حائری به همراه شاگردان خود. «واسم یه هواپیما بکش» نام سومین داستان از این مجموعه است. خانم فرناز قبله زحمت ترجمه‌ی این داستان را کشیده اند یا یا در ترجمه ی آن همکاری نموده اند.توضیحی در خصوص نویسنده (در میان پرانتز): «اشمیت» همان نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی خرده جنایت‌های زناشوهری است که اتفاقاً آن هم با ترجمه‌ی خانم شهلا حائری و در نشر قطره انتشار یافته است.داستان از کجا شروع می شود؟ورنر وُن برسلاو نام پیرمردی آلمانی است که در زمان جنگ خلبان بوده است. روزی دختربچه ای از دیوار باغ ویلای ایشان بالا می‌آید که در واقع از اعضای خانواده‌ی همسایه‌ی بغلی او است و از این پیرمرد می‌خواهد که برای او یک هواپیما نقاشی کند.پیرمرد ابتدا با او کمی یکی به دو می‌کند. اما متوجه می‌شود دختربچه، که دافنه نام دارد، از او خیلی حاضرجواب‌تر است و به هیچ وجه کم نمی‌آوَرَد و بیخیال خواسته‌ی خود نمی‌شود. ورنر در آخر تسلیم خواست‌ه‌ی دختر بچه می‌شود و یک هواپیما می‌کشد.در ادامه مشخص می‌شود که این پیرمرد، ورنر وُن برسلاو، پسری هم دارد. پسر پسری به نام ژوشن.چندی پیش پاکتی به دست پسر رسیده است که سبب شده متوجه‌ی این ماجرا شود که پدر-اَش، ورنر، به حزب نئو.نا.زی کمک‌های مالی می‌کند.این مسئله باعث می‌شود که پسر از پدر خود شاکی شده و وارد مجادله با او شود. در جایی از بحث‌شان به پدر خود چنین مضمونی را می‌گوید که من از تو تصویر آدم خوبی در ذهن داشتم و فکر می‌کردم به خاطر آلمان جنگیده ای و هیچگاه طرفدار حزب ... نبوده ای. پدر نمی‌تواند دفاعی از خود ارائه بدهد و هرچه از پسر می‌خواهد آرام بگیرد، ژوشن آرام نمی‌گیرد و به اوج عصبانیت می‌رسد. در نهایت ورنر پیرمرد غش می‌کند و از حال می‌رود.در قسمتی دیگر پدر از خود دفاع می‌کند و موفق می‌شود پسر را قانع کند که این کمک‌های مالی، به خاطر حمایت از آن حزب نبوده و نیست و به طور کلی دلیل دیگری برای این کار دارد. ژوشن متوجه‌ی  متوجه‌ی قضاوت نادرست و عجولانه‌ی خود می‌شود. بنابراین قلب‌اش را با پدر خود دوباره صاف می‌کند.در ادامه‌ی داستان این دختربچه که در روزهای دیگر نیز به پیرمرد سر می‌زده، باعث آشنایی این پیرمرد با یکی از آثار داستانی فرانسوی زبان می‌شود. این اثر ادبی همچون خود دخترک روح تازه‌ای به او می‌بخشد. آن دو لحظات خوشی را از خواندن این داستان تجربه می‌کنند. پس از هر بار اتمام آن کتاب، هر دو به این توافق می‌رسیدند که یک بار دیگر این اثر را از ابتدا بخوانند. با وجود این که اشاره می‌شود پیرمرد پیش از این در دوران جوانی و دوران کار خلبانی خود، هیچ علاقه ای به ادبیات نداشته است. حتی افرادی که کتاب‌های ادبی می‌خواندند از نگاه او بی‌فکر یا بی‌عقل یا شایسته‌ی صفاتی بدتر بوده اند.خواندن چندباره‌ی این اثر فرانسوی زبان در کنار دختربچه باعث می‌شود ورنر احساس نزدیکی و دوستی خاصی با نویسنده‌ی این اثر بکند. همین نکته باعث می‌شود که در همایشی با موضوع همان نویسنده در آلمان شرکت کند. چراکه ورنر ون برسلاو اثر آن نویسنده را شاهکار یافته است و دوست دارد بیشتر راجع به زندگی نویسنده‌ی محبوب‌اش بداند.در همایش با توجه کردن به سخنان سخنران آن همایش، متوجه‌ی ماجرایی می‌شود که به دوران کاری او به عنوان خلبان در جنگ بر می‌گردد.از این بخش به بعد داستان را دیگر نمی‌توان بیان کرد.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 17:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقویم نویسی یک تمرین آسان برای نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qvhsfkm0cyce</link>
                <description>تقویم نویسی نه تنها یک تمرین برای نویسندگی است، بلکه می‌تواند مزایای دیگری هم داشته باشد. برای نمونه در بررسی عملکردمان یا مرور خاطرات‌تان یا به خاطر سپردن روزها به ما کمک کند.تقویم نویسی چیست؟منظور از تقویم نویسی نوعی نوشتار است که انگار در یک تقویم نوشته می‌شود. اما یک تقویم باز شده که اندکی فضا برای نوشتن وجود داشته باشد.یک کاغذ آ چهار را در نظر بگیرید، اگر یک خط از وسط آن بکشیم، به طوری که به دو کاغذ به اندازه‌ی آ - پنج کنار یکدیگر شبیه شود، هر طرف تقریباً اندازه‌ی یک صفحه از یک دفتر یا صفحه‌ی یک کتاب در قطع رقعی خواهد بود.حالا بیایید هر طرف را با خطوطی عمود بر این خطی که در وسط قرار دارد، به چهار قسمت مساوی تقسیم کنیم.در نهایت یک برگه در اندازه‌ی آ چهار خواهیم داشت که به ۸ قسمت مساوی تقسیم شده است.کاغذ را به صورت افقی قرار می‌دهیم و در هر کدام از این قسمت‌های جدا شده با خطوط ترسیم شده‌ی مان، نام یکی از روزهای هفته را می‌نویسیم. در نهایت یک قسمت خالی می‌ماند. می‌توانید از شنبه یا هر روز دیگری که خواستید آغاز کنید و در نهایت به جمعه یا هر روزی که خواستید به عنوان پایان هفته‌ی‌تان باشد برسید.پس از نوشتن تاریخ هر روز در کنار نام آن روز از هفته، شروع می‌کنیم در هر قسمت رویدادهای مهم یا وقایع یا کارهایی که انجام داده ایم، ثبت می‌کنیم. کم کم این روزها پر می‌شوند. نیازی نیست همه‌ی این کارها را بگذاریم برای یک روز خاص در هفته مثلاً آخر هفته. نیازی هم نیست که به ترتیب پر شوند. ممکن است از یکی از روزهایی که به عنوان وسط هفته نوشته ایم رویداد یا کار خاصی که انجام داده ایم به ذهن‌مان خطور کند. همان موقع آن را ثبت می‌کنیم. یعنی خودمان را ملزم نمی‌کنیم که حتماً از روز اول هفته شروع کنیم.اما تلاش می‌کنیم هیچ کدام از روزهای هفته‌ی اخیر را خالی نگذاریم. در هرکدام حتی اگر شده یک کار یا موضوع بی‌اهمیت را که به آن روز وابسته است می‌نویسیم.در نهایت یک قسمت خالی می‌ماند. برای این قسمت خالی ایده‌های مختلفی می‌توان داشت. می‌تواند عنوان آن این باشد: «کارهایی که دوست داشتم در این هفته انجام بدهم اما به هر صورت نشد». یا می‌تواند این قسمت خالی یادداشتی در خصوص این نمای کلی که از هفته‌ی اخیر به دست آورده‌ایم باشد، و بگذاریم آن را در آخر هفته یا روزهای اول هفته‌ی بعدی پر کنیم. می‌تواند یک یادداشت تحلیلی کوتاه از هفته‌ای که گذشت باشد.همچنین می‌توانیم یک تقویم آماده بخریم که خود این تقسیم بندی‌ها را داشته باشد یا دفتر یادداشتی برای این کار قرار بدهیم و خودمان این خطوط جداکننده را در آن رسم کنیم.این گونه در آخر هر ماه، هر دو صفحه از دفترمان یک هفته را به طور کامل به ما نمایش می‌دهند که داشتن چنین دفتری خود یک دستاورد ارزشمند است.یکی از مزایای جانبی این کار این است که پس از مدتی متوجه می‌شویم روزها را خیلی با جزئیات بیشتری نسبت به دوستان و اطرافیان خود در خاطر داریم و به یاد داریم که هر موضوع خانوادگی یا شخصی یا کاری‌مان در کدام تاریخ رقم خورده است.همچنین این کار باعث می‌شود زندگی‌مان کم کم به یک ماجراجویی تبدیل شود که به نظرمان برسد ارزش ثبت کردن هر روزه‌ی آن برای‌مان بالاتر رفته است.نام این کار را برای خود تقویم نویسی درنظر گرفته‌ام. چراکه محتویات هر قسمتی کاملاً بر پایه‌ی تاریخ‌های تقویم نوشته می‌شود.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فراموش می‌کنیم که نوشته های مان را منتشر کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-so3hcazvchgf</link>
                <description>چرا فراموش می‌کنیم که بنویسیم و نوشته‌های‌مان را در معرض دید عُموم قرار بدهیم؟دلیل اصلی این موضوع «تَرْسْ» است. همین ترس، باعث می‌شود ذهن‌مان اصل مسئله را پاک کند. حق هم دارد.نوشتن در مقابل نگاه دیگران، مانند معرکه گیری است.انگار در حال به نمایش گذاشتن زخم‌های روی پوست بدن‌مان به دیگران هستیم.انگار ناخواسته، در بدترین زمان، سروصدایی راه انداخته‌ایم که باعث شده است عده‌ای اطراف ما جمع شوند و ما را تحت نظر بگیرند.ترسناک است زیر چشمان انسان‌ها بودن.واقعاً چه چیزی وحشتناک‌تر از این است که دیگران به ما نگاه کنند در حالی که مشغول استخراج کردن محتویات ذهن‌مان هستیم؟ در حالی که می‌توانند ذهن‌مان را بخوانند (هرقدر هم که پیچیده بنویسیم). متوجه‌ی خاطرات آزاردهنده‌ی دوران کودکی‌مان شوند، در جریان عمیق‌ترین نگرانی‌های‌مان قرار بگیرند و به ظریف‌ترین گرفتگی‌های ذهنی‌مان پِی ببَرند؟نوشتن در مقابل نگاه دیگران، شاید وحشتناک‌ترین اقدام موجود در جهان نباشد، اما هر چه باشد، می‌تواند حس وحشت را در وجود ما زنده کند و از نو به جریان بیندازد.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 14:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش رنج کشیدن... | نابرد رنج گنج میسر نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ttofliriluzf</link>
                <description>ارزش رنج‌کشیدن چه‌قدر است؟بارها این جمله را از اطرافیان‌مان شنیده‌ایم: «من از جوان‌های امروزی تحمل بالاتری داشتم.»«هنر من این بود که تحمل می‌کردم.»حالا می‌خواهم جدیدترین سؤالی که ذهنم را به خود مشغول کرده، این‌جا بنویسم:«آیا تحمل‌کردن به خودی خود ارزشمند است؟»سؤتفاهم نشود!من کاملاً موضوع سختی‌کشیدن در پی رسیدن به نتایج بزرگ یا کوچک را قبول دارم.این مَثَل را هم قبول دارم که «نابرد رنج، گنج میسر نمی‌شود.»اما...اما سؤال درگیرکننده‌ای که در دل سؤالم نهفته است این است که«آیا تحمل‌کردن حتی بدون دنبال‌کردن هدف خاصی ارزشمند است؟»یک مثال عجیبدو نفر را در نظر بگیرید که در دو سال مختلف در یک مسابقۀ نمایش تلویزیونی برنده شده‌اند.پیشینۀ نفر اول سال گذشته و نفر اول سال جاری تفاوت‌هایی داشته است.قهرمان سال گذشته در پایتخت کشور زندگی می‌کردند و خانه‌ای در منطقه‌ای خوش آب و هوا داشتند. قهرمان سال گذشته قبل‌تر در کلاس‌های مختلفی شرکت کرده بود. از بازیگری و گویندگی گرفته تا جلسات روانشناسی و انگیزشی.قهرمان امسال اما خانۀشان در پایتخت نبود. با مشقت بسیاری به پایتخت آمده بود. درحالی که در همین حین پدرش از دنیا رفت و ناچار شد به تنهایی از مادر خود مراقبت کند.با مشقت بسیار خانه‌ای در پایین‌ترین قسمت شهر اجاره کرد. با این حال کرایۀ همین خانه را به کمک یکی از اعضای خانوادۀ پدری‌اش می‌داد.در کنار همۀ این‌ها پولی برای رفت‌وآمد در شهر و رفتن تا استودیو برای او باقی نمی‌ماند. همین باعث شد که ایده‌ای به ذهن‌اش برسد. به پمپ بنزینی‌ها برود و بنزین‌هایی که روی زمین می‌ریخت جمع کند و در دبه‌های کوچکی که متعلق به همسایه‌شان بود، بریزد و...قهرمان پارسال مدیر داخلی سومین شرکتی بود که پدرش تأسیس می‌کرد. درحالی که قهرمان امسال در یک کارواش و یک پمپ بنزینی زجر می‌کشید.خودمانیم. من که فکر می‌کنم قهرمان امسال، قهرمان‌تر از پارسالی است.جایزه‌ای که او می‌برد شاید یک دهم سرمایه سومین شرکت پدرش تلقی شود. با این حال همین جایزه برای نفر اول امسال، مبلغ بسیار بالایی است. آن‌قدری که می‌تواند شرایط زندگی‌اش را متحول کند. آن‌قدری که ساختمان خانۀشان را بکوبد و از نو بسازد.چرا قهرمان امسال بیشتر ذهن ما را درگیر می‌کند و به او علاقۀ بیشتری داریم؟واضح است: زجرکشیدن در فرهنگ ما یک ارزش محسوب می‌شود.بنابراین هرکس رنج بیشتری کشیده باشد، شایسته است در پلۀ بالاتری قرار بگیرد.برای همین حس می‌کنیم حق به حق‌دار رسیده. و این ما را خوشحال هم می‌کند!</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 00:19:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خواندن و مطالعه روزانه چه فایده‌ای دارد؟ | وقتی کتاب‌های بیشتری می‌خوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-qri5mad4wlsk</link>
                <description>بیایید با هم فکر کنیم و جمله بسازیم. این تمرین مفید را از شاهین کلانتری آموخته‌ام.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی...حالا این جمله را به طرق مختلف کامل کنید.نترسید، ایده بدهید.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، در خواندن به چیرگی می‌رسی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، مدل‌های رفتاری بیشتری یاد می‌گیری.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، بهتر به آدم‌ها مشکوک می‌شوی. (یک سؤال: آیا اصلاً شک‌کردن ویژگی به‌دردبخوری است؟)اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، الگوهای نوشتاری بیشتری یاد می‌گیری.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، رفتارت با دیگران مسالمت‌آمیزتر می‌شود.اگر کتاب‌های بیشری بخوانی، کیبوردت به پیانو تبدیل می‌شود. مثل همین الآن!اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، شب‌ها راحت‌تر می‌خوابی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، یوتیوبر بهتری می‌شوی (این مورد برای بالابردن اعتمادبه‌نفس دوستان برای نوشتن ادامۀ جمله بود).اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی کیفیت محتوایت بالاتر می‌رود.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، در خواندن کتاب‌ها حرفه‌ای‌تر می‌شوی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، عمیق‌تر فکر می‌کنی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، دیدت به جهان وسعت می‌یابد.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، درآمدت افزایش می‌یابد. (واقعاً این موضوع را قبول دارید؟)اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، روی خودت سرمایه‌گذاری کرده‌ای.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، تمرکزت افزایش می‌یابد.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، آدم مسئولیت‌پذیرتری می‌شوی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی با افکار افراطی‌تری آشنا می‌شوی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، با افکار میانه‌روی بیشتری آشنا می‌شوی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، صبر و تحمل‌ات بالا می‌رود (صد البته که این به خودی خود ویژگی خوبی نیست).اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، خلاقیت‌ات افزایش می‌یابد.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، قدرت‌ات در ص ح ب ت ک ر د ن بیشتر می‌شود.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی، خورۀ کتاب می‌شوی.اگر کتاب‌های بیشتری بخوانی...این‌بار شما کامل کنید.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 16:36:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فکر راه‌اندازی سایت خودتان هستید؟ | نقطه صفر نویسندگی آنلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-ytsqqgcvhtux</link>
                <description>مراحل راه‌اندازی سایت شخصی و شروع نویسندگی آنلاینخرید دامنهثبت‌نام در ایرنیک (درصورت خرید دامنه با پسوند ir)خرید هاستراه‌اندازی سایت با یک CMS(مانند وردپرس)تمام! شروع مسیر نویسندگی آنلاینمنظورم از تمام این نیست که همه‌چیز تمام شده باشد.اما می‌شود گفت سایت آمادۀ نوشتن و هواکردن انواع محتوا است. و برای شمایی که بخواهید بنویسید، همین کافی است (حتی اگر قالب سایت زیبا به‌نظر نرسد).حالا می‌توانید یادداشت‌هایی که در کشوی میزتان چپانده‌اید، بردارید و دوباره بخوانید.تند و تند تایپ کنید و بیندازید در قسمت نوشته‌ها. با این‌کار سایت‌تان را افتتاح کرده‌اید و این قدم بزرگی برای رشد است. تبریک می‌گویم.اگر نصب قالب دلخواه و افزونه‌های کاربردی و مسائل امنیتی سایت را بگذاریم برای بعد، همین‌جا کار تمام است.بعضی فکر می‌کنند برای نوشتن در سایت باید همه‌چیز فراهم باشد. این تفکر غلط نیست، اما می‌تواند موانع ما را برای عمل‌کردن بیشتر کند. بگذارید مثالی بیاورم.آیا در آستانۀ شرکت در کنکور هستید؟زمانی که من سال کنکوری بودم، بچه‌ها را در ذهن‌ام به 2 گروه تقسیم می‌کردم:1. عده‌ای که پیش از سال کنکور، هرچه کتاب کنکوری در بازار بود، می‌خریدند. البته تا زمانی که کلکسیون کتاب‌هایشان تکمیل نشده بود دل به درس‌خواندن نمی‌دادند.2. عده‌ای که از همان کتاب‌های درسی، درس‌خواندن را شروع می‌کردند و کتاب‌های لازم را در طول سال می‌خریدند.منتظر نشوید بهترین سایت را برای‌تان آماده کنند. منتظر نشوید سایت‌تان آراسته و زیبا شود تا تصمیم بگیرید چند کلمه در آن بنویسید.بهتر است موازی با تولید محتوا به ارتقای جوانب دیگر سایت بپردازید (نه به‌جای تولید محتوا).اگر دغدغۀ زیبایی سایت برای‌تان از محتوای سایت مهم‌تر شود، احتمالاً پس از مدتی آن را رها خواهید کرد. مهم‌تر از آن، اگر پیش از شروع کار درگیر چنین وسوسه‌هایی بشوید، اصلاً سایتی را شروع نخواهید کرد..شما هم در فکر راه‌اندازی وبسایت هستید؟چه چیزهایی باعث شده تا این لحظه این ایده را عملی نکنید؟.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 15:27:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه کتاب ادامه‌دار مناسب کودکان 9 تا 12 سال</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-9-%D8%AA%D8%A7-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-hmzewjljo1d1</link>
                <description>پیشنهاد می‌کنم حتی اگر در این سن‌وسال نیستید، کودک نیستید، نوجوان نیستید، باز هم از آشنایی با این‌دست کتاب‌ها غافل نشوید.اگر دغدغۀ نوشتن دارید که به هیچ وجه اجازه ندهید این جواهر (کتاب‌های کودک و نوجوان) ازدست‌تان برود.1مجموعۀ «تورفین وایکینگ مهربان»نشر هوپالحن روایت داستان بسیار روان و ساده است.خیلی به جزئیات نمی‌پردازد.این مورد می‌تواند روی قوۀ داستان‌سرایی کودک تأثیرگذار باشد. از این نظر اهمیت بالایی دارد.شخصیت‌پردازی آن الهام‌بخش بچه‌ها است.نویسنده: دیوید مَک فیلتصویرگر: ریچارد مورگانمترجم: عذرا جوزدانیناشر: هوپاقسمت‌هایی از کتاب تورفین وایکینگ مهربانکتاب خانه درختی - از پرفروش‌ترین کتاب‌های کودک در ایران2مجموعۀ «خانه درختی»نشر هوپابچه‌ها را به نوشتن و خیال‌پردازی تشویق می‌کند.خلاقانه است.موقعیت‌های داستان مدام شکل عوض می‌کند..نویسنده: اندی گریفیتستصویرگر: تری دنتونمترجم: آنیتا یارمحمدیناشر: هوپابخش‌هایی از کتاب خانۀ درختی3مجموعۀ «خاطرات یک بی‌عرضه»نشر ایران‌بانمن این کتاب را از نشر ایران‌بان خوانده‌ام، اما مطمئن نیستم که این ناشر، برای اولین با این کتاب را به زبان فارسی منتشر کرده یا نه. اگر می‌دانستید که اولین ناشر این کتاب در ایران کدام بوده، در کامنت‌ها بنویسید تا بررسی کنم (ممنون).برویم سر اصل مطلبمهم‌ترین مزیت این کتاب:می‌تواند الهام‌بخش کودک شما برای شروع یادداشت‌نویسی روزانه (بهترین عادت دنیا) باشد.وقتی می‌گویم کودک شما منظورم فقط فرزند خیلی کوچک‌تان نیست. برادر نوجوان یا خواهر کوچک‌ترتان را هم درنظر بگیرید.برای یادداشت‌نویسی روزانه و اهمیت آن سعی می‌کنم درآینده یادداشتی بنویسم و احتمالاً این کلمه به یک لینک تبدیل خواهد شد.اگر اینجا از مزایای یادداشت‌نویسی روزانه بنویسم، این یادداشت تبدیل می‌شود به یک کتاب.جذابیت دیگر کتاب خاطرات یک بی‌عرضه این است که بعضی موقعیت‌های آن تداعی‌کنندۀ دوران کودکی ما است. نویسنده کتاب، جف کینی، هوشمندانه روی صحنه‌های مشترکی که در ذهن‌مان داریم دست می‌گذارد و این کارش ما را غافلگیر می‌کند.بعضی اوقات، خصوصی‌ترین افکار کودکی‌ام را منتشرشده در کتاب می‌دیدم.نویسنده: جف کینیمترجم: ندا شادنظرناشر: ایران‌بانقسمت‌هایی از کتاب «خاطرات یک بی‌عرضه».این مطلب به‌مرور تکمیل خواهد شد.</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 02:50:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سایت جدی یا یک پیج اینستاگرام با فالوور بالا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadshams/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%AC-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-slowyvk1gr02</link>
                <description>اینستاگراماین پست را همین الآن دارم می‌نویسم. بدون هیچ فایل وردی که بخواهد مقدمۀ آن باشد.این حساب را چند ماه است که ساخته‌ام.با آن‌که برای خودم سایتی دارم و این مدت در آن‌جا چیزهایی پراکنده هوا می‌کردم، اما تصمیم گرفتم خیلی جدی به ویرگول بچسبم. هرچه باشد ویرگول یک سایت معتبر برای انتشار مقاله و نویسندگی آنلاین است.قبل از سایت هم چیزهایی در اینستاگرام (به آدرس محمد شمس آندرلاین آی آر)، منتشر می‌کردم اما متأسفانه چند وقتی است که فعالیتم در آن پیج کم شده و از این بابت کمی دل‌چرکین هستم.البته همیشه ترجیح من داشتن یک سایت قوی است.یعنی اگر یکی مانند مرفیوس دو قرص آبی و قرمز جلویم بگذارد که: یک اینستاگرام پرفالوور یایک سایت پررفت‌وآمدبه احتمال زیاد انتخاب من گزینۀ دوم خواهد بود. دست‌کم الآن این‌طور فکر می‌کنم.ممنون که همراه بودید اما یک سؤالی ذهن‌ام را درگیر کرده:چرا این نوشته را تا اینجا خواندید؟</description>
                <category>محمد شمس</category>
                <author>محمد شمس</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 12:53:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>