<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ئاریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammdiaryan</link>
        <description>برنامه نویسِ علاقه مند به ادبیات.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:27:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/505318/avatar/vFUmJ0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ئاریان</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلبم اکنون، علیه من است</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cikd3skrfiib</link>
                <description>اگر پیش‌تر فلسفه را جدی‌تر گرفته بودم و ساعت‌های بیشتری را در پناه کتاب‌ها سپری می‌کردم، شاید اکنون تلاش‌هایم برای فراموش کردنت ثمری می‌داد.این پرسش بنیادی ذهنم را می‌فرساید:جبر یا اختیار، کدام یک؟پیش از تو، سبک‌بالانه می‌گفتم: اختیار.اما حالا که با تو و زخم‌هایت روبه‌رو شده‌ام، قضیه رنگ دیگری دارد.اگر مرا نمی‌رنجاندی، شاید هنوز باور داشتم که می‌توانم خودم سرنوشتم را رقم بزنم.مدام خودم را بین دو راه می‌بینم، و همین یعنی اختیار.اما چه فایده؟ هر بار دوباره همان انتخاب تکرار می‌شود.انگار محکومم همیشه یک طرف را بردارم،طرف تورا.اما یادت، همچون کودک بازیگوشی است که شوری بی‌امان برای خرابکاری دارد؛هر جا پا می‌گذارد، چیزی را واژگون می‌کند.همیشه همینطور بوده؛از چاله ای به چاه می‌افتیم و از چاهی به چاه بزرگترعجیب است که اجازه ندارم تصمیم بگیرم چه کسی را باید دوست بدارم و از چه کسی دور بمانمشاید قلبم علیه من طغیان کرده است.اوست که می‌خواهد دوستت بدارد.و دوست داشتنت کاری عبث است، شبیه آب بر هاون کوبیدن؛همچون بذر افشاندن در کویر،یا فریاد زدن در خلأی بی‌انتها.دوست داشتن تو شبیه دویدن در دایره‌ای بی‌پایان است،پل بستن بر روی سراب،شمشیر کشیدن بر سایه،چراغ افروختن در آفتاب نیم‌روز،امید بستن به بادی که هیچ‌گاه نمی‌ایستد،و فراموش کردنت همان جبریست که پیش تر به آن باور نداشتم، شبیه سیگاری که هرگز قرار نیست ترک شود.اما برای کسی که کار دیگری ندارد،آیا واقعاً فرقی می‌کند؟</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 18:57:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیالات ذهنی مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-klekqzzetjqm</link>
                <description>«اینک مرگ در شهرمان جریان دارد،همچون دود در ریهنور در شیشهو یاد تو بی اجازه در فکر من.»اگر ویرگول اجازه انتشار می‌داد همان متن بالا کافی بود اما الآن نیازمند حرف های بیشتری ام.پدرم با ۶۰ سال سن در طول زندگی اش خیلی کمتر از منِ ۲۵ ساله دوست و رفیق از دست داده.منظور من راجب از دست دادن تجزیه شدن بدن در خاک است، البته اگر جسدی در کار باشد چون قبل تر آن را هم چندبار تجربه کردم.هروقت خبر مرگ دوستی را می‌شنوم یک روز اول کاملا منطقی با آن رفتار می‌کنم و می‌گویم مرگ حق است. روزی هم به سراغ من هم می‌آید.پس از گذشت چند روز کم کم خاطرات آن دوست، به شکلی عذاب آور به سراغم می آید میفهمم که قبلاً بسیار نزدیک بودیم چون فقط دوست های نزدیکش مزه‌ی مرغ سرخ شده‌ی آن تابه تفلونی خاص با رسپی مخصوص مادر خدابیامرزش را به یاد دارد و متاسفانه من هم جزء آنهام.روزگار خوبی را باهم گزراندیم و اینک وقت تاوان دادن است این افکار همچون مامور شکنجه ای در بدترین زمان و به بدترین شکل با زخم هایی که التیام یافته اند ور می‌رود و دوباره آنهارا به خونریزی می‌اندازد.تراژدی پشت سرهم و من حال یقیین دارم که زندگی خود تراژدیست، لاقل در خاورمیانه که اینطور است.</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 08:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهبت مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-rle4vtlfpjii</link>
                <description>هیچ چیزمثل فکر تومرا تا لبه نیستی نمی‌برد.تنها تو بودیکه مرگ راشبیه مرهم کردیبر زخمِهمیشه بازِ نَبودنت.تنها اندیشیدن به مرگادامه زندگی بی تو راممکن می‌سازد.مرا ببخشکه ذهنم،مرگ راجایگزین تو کرد.-ئاریان-</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 12:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا در من نور، بر تاریکی پیروز شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%87-d6fwlv62qso8</link>
                <description>چند روز پیش حین معاشرت با دوست عزیزی صحبت از غم شد.گویا او اخیرا با درد و رنج های زیادی روزگارش را سپری می کرد و از نوشته هایم اینگونه میپنداشت که من در مواجهه با درد و رنج تجربیات زیادی دارم.درکنار غمگین بودن از غمگینی دوستم یکهو خوشحالی زود گذری به سراغم آمد که به هرحال روزی یکی رنج هایم را دید آنهم به طوری که غم من را بسیار عمیق تر از غم خود میپنداشت.خدای من وجود همچین آدمی مگر ممکنه؟ در تمام تجربیات گذشته ام از همنیشینی با آدمها اینگونه دریافتم که آنها درد سردرد خود را به آتش گرفتن دیگری مقدم میدارند و به همین سبب تا جایی که توانش را داشتم وارد همچین بازی هایی نشدم چون به گفته رومن رولان ایمان کامل دارم که میگوید:( بزرگترین توهین به انسان، انکار رنج اوست.)حال من با کسی که درد من را به درد خود ارجحیت داده است چگونه صحبت کنم.با گفته اش نگاه گذرایی زخم های زندگی ام انداختم اما تا مدت ها هیچ روز سیاهی را نیافتمگویا به قدری از این همدردی خوشحال شده بودم که در آن لحظه جستجوگر مغزم هیچ لکه سیاهی را به یاد نمی آورد. یعنی تقریبا تمام زندگی ام را از یاد برده بودم و در ین لحظه شادکامی ترسناکی همراهم بود.سوالی تکان دهنده از من پرسیده شد و پس از شنیدن آن غم هایی که مانند خاکشیر در آب ته نشین شده بودن دوباره به جریان افتادند.هیچ جوابی برای این سوال نداشتم، راستش خودم هم نمیدانستم که آیا من دوباره حالم خوب شده است یه نه؟اکنون من در سرزنده ترین حالت در تمام عمرم هستم و نمیدانم این را مدیون چه چیزی هستم. شاید هم بدانم اما چون جایش نیست به ندانستم اکتفا میکنماکنون این را میدانم که اگر سختی کشیده ترین آدم هم جلوی مان قرار بگیرد و ما از غم هایمان بگوییم چیز زیادی یادش نمی آید. علت ایجاد رنج را نمی گویم مقصودم حالات روحی و روانی و درد های جسمی ناشی از آن است، آیا یک دقیقه ای که به قیمت صد سال برایش تمام شده است را تماما به یاد می آورد؟به یقیین نه، چون اگر اینطور باشد با یاد آوری رنج ها طولی نمیکشد دق کنیم.نویسنده ای که اسمش یادم نمی آید در یکی از کتاب هایش که نام آن راهم فراموش کردم می گوید: ( هیچ گاه انسان را زیرک تر از زمانی که خودش را گول میزند نمی بینی)چند روز است که به جواب سوالش فکر میکنم و الآن با اظطرابی ناشی از عدم قطعیت میگویم:مطمئنا آدم دوام می آورد، در تاریک ترین روزها در میان گریه های عمیقت شاید از اینکه پس از گریه زیاد بینی ات گرفتگی اش خیلی سریع حل بشود خوشحال شوی، یحتمل از تنقس هوای صبح پس از پرکردن ریه با دود سیگار حالت را جا بیاوردحس میکنم پس از طی مسیری آدم برای بقا، از احمقانه ترین اتفاقات دور و برش بهره میبرد برای شاد بودن. شاید هم درستش همین باشد و بهای رسیدن به این حقیقت عبور از همچین تاریکی ای باشد.هنوز هم این برای من سوال استبرای شخصی چه اتفاقی افتاده است که درد دیگری را به درد خودش ارجحیت بدهد؟</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 15:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرور برابر است با رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ftzkd0ca4k4b</link>
                <description>بیشتر اوقات زندگی ام را غمگین و تنها سپری کرده ام. در میان افراد دیگر بسیار شادم و در اکثر اوقات بساط بذله گویی را همچون استند آپ کمدینی غیر حرفه ای در میان دوستانم ترتیب میدهم. این دلخوشی را دارم که در زندگی دوستان بسیار خوبی دارم به این شکل که تا به این روز از آنها کمتر از خود ناامید شده ام.کم و بیش مشکلاتی در زندگی همگی ما وجود دارد. بسیاری از آدم ها این موهبت را دارند که از آنها ساده میگذرند و یا اصلا آن مشکلات را نمی بینند.اما من بیشتر از هرکس دیگری قادر به لمس آنها هستم.از کاه کوه می سازم و تمام سنگریزه های این کوه را ده ها بار می بینم و هربار بیشتر از گذشته غمگین می شوم به گونه ای که اگر برای کشف هر رنج جدید توسط قطره ای آب در دنیا به وجود می آمد، تابحال اقیانوسی به نام من در گوشه ای از جهان وجود داشت که برای تمام قطرات آن حکایتی تلخ بازگو می شد.این سوءتفاهم پیش نیاید که بگویم من آدم بدبختی ام، نه. بنظر خودم بسیار هم خوشبختم زیرا اکنون پی برده ام که زندگی در میان درد دست و پا زدن است و با هربار دست و پا زدن جدید مشکلات جدیدی به وجود می آیند و هرچقدر هم در این وادی رنج کشیده و آبدیده باشی بازهم نمیتوانی با بسیاری از این رنج ها کنار بیایی و این رنج ها چنان افکارت را ویران می کند که مورچه ها در سکوت خانه ای را. آدمی مغرور است و در با توجه به این مسئله خودش را در مرکز جهان و تمام اتفاقاتش می بیند. خودم را خوشبخت می پندارم از این بابت بود که با توجه به این مفهوم سعی کرده ام واقع گرا باشم و اگر چیزی را که دلم میخواهد به دست نیاوردم قضیه را شخصی نکنم و همچون اتفاقی طبیعی به آن نگاه کنم. اگر قرار است باران ببارد میبارد و خیس شدن من هم مسئله ی چندان مهمی در این دنیای پهناور حساب نمی شود. بله من آنقدر مهم نیستم که در آسمان برای اذیت کردن منی که از باران و خیس شدن متنفرم باران ببارد. اگر کسی مرا از خود می راند این خلق و خوی اوست و نحوه ی رفتارش با دیگران به همین شکل است.با اینکه همه ی اینهارا میدانم اما همیشه نمیتوانم به خوبی به آن عمل کنم. گهگاهی شیطان گولم میزند و من هم مانند اکثر مردم با غروری فراوان به دنبال علت و جنگیدن و رهایی از رنج ها و دردها هستم. آخ اگر می شد همیشه همانطور بمانم زندگی به مراتب راحت تر و دلنشین تر می شد.تمثیل غرور اثر آنتونیو ده پره دا</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 20:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دقیقه رنج بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-pmpzkwfka2gl</link>
                <description>من اهل شهرستانی کوچک و به دور از مرکزم و از همین جهت ممکن است آداب و رسوم هایمان کمی متفاوت باشد. برای مثال تا جایی که حافظه‌ام یاری کند در بچگی هیچگونه جشن و مهمانی تحت عنوان شب یلدا را به یاد نمیارم. شاید دلیلش زیاد در جشن و مهمانی بودن بود. آنوقت ها داشتن شغلی رسمی و دولتی هنوز ابهت داشت و هروقت تعطیلی می‌شد همه با شور و شوق به کوه و طبیعت می‌رفتیم و به محض رسیدن به آنجا بساط چایی و غذا و از همه مهمتر رقص (کُردی)آماده بود. از همه مشتاق تر شوهر عمه‌ام بود که به همان اندازه‌ای که مشتاق رقص بود شاید کمی هم بیشتر از آن در رقص افتضاح بود اما این ناهماهنگی در حرکات دست و پاهایش با آهنگ خللی در شادی ایجاد نمی‌کرد و تا جایی که یادم بیاید هیچکس هم هیچ شکایتی نداشت.بهار و تابستان که تمام می‌شد روزها کوتاه و کوتاه تر می‌شدند و آن‌وقت ها شب نشینی های پشت سر هم جای کوه و دشت رفتن رو می‌گرفت و لذت زیادی هم داشت. به دلیل نبود اشیاء و اکسسوری های گران قیمت در خانه ما بچه ها آزادی های زیادی داشتیم. همیشه اتاقی برای بازی بود و اونجا از سر و کله همدیگر بالا می‌رفتیم.الآن که به وضعیت حال نگاه می‌کنم نمی‌دانم سفت چسبیدن به همین مناسبت ها و زیادی خوش گذراندنشان بهتر است یا بیخیال سال و ماه و روز شدن و افزودن روزهای اینچنینی اما کم هزینه تر به دلایل مختلفی به زندگی. آخر از وقتی که برای شب یلدا خونه پدر زن عموی پسرخالم رفتیم و اونجا میوه های عجیب و معماری قشنگ و پسته‌ی فراوان دیدیم و از آن موقع به بعد دیگر مادرم جرأت نمی کند کسی را به صرف یک غذای ساده و تخمه و میوه ای معمولی دعوت کند. خانواده عموم رو قراره بعد از خرید تلویزیون جدید دعوت کنیم و فکر کنم کیفیت مهمانی ها و سختی فراهم کردن تدارکاتش خوشحالی و ذوقی که باید داشته باشیم رو از ما گرفته و از آنطرف شوهر خاله‌ی دیگه‌ای دارم که با وجود کار یدی و ریختن عرق فراوان بازهم مقداری بیشتر از دیگران دستش تنگ است و در این جشن بزرگ که طولانی ترین شب سال است قرار است بیشتر از هر زمان دیگری به مشکلاتش فکر کند.#یلدای_دوست_داشتنی </description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 02:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی سر و ته</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%87-ybkc507octbo</link>
                <description>یه شب دلم میگیرد و نمی خوابم، یه شب از هیجان زیاد، یه شب از شادی و یه شب هم کرم اشتیاق به یادگیری در من فعال می شود و این مسئله که با وجود۱۲۹ میلیون کتاب در جهان من اگر دویست سال هم عمر کنم بازهم نیمتوانم یک صدم آن را بخوانم خواب را ازم میگیرد.شبی به باغچه ی حیاط خانه پدر بزرگم فکر میکنم و طعم توت فرنگی های آن را به خوبی به یاد میاورم سپس به یاد می آورم که اولین بار آنجا از علاقه ام نسبت به دخترک مطلع شدم.درست در همان باغ بود که البته در آن هنگام زندگی ام به شکلی سوررئال درحال دست و پا زدن زیر آوار اتفاقاتی ناگوار تر از درک آن هنگامم بود و الآن فکر به اینکه شیرین ترین خاطره ام در پر تنش ترین دوران زندگی ام بوده بیشتر نمیگذارد بخوابم.حوض کوچک حیاط خانه پدر بزرگ را هیچگاه فراموش نمیکنم، آنوقت ها با دیگر بچه های فامیل آنجا فوتبال بازی میکردیم و این حوضچه را دقیقا وسط زمین ما از قبل ساخته بودند. گاهی از آن برای دریبل زدن استفاده میکردم و آن را بسیار عزیز می پنداشتم و نفرتم نسبت به آن حوضچه که گاهی مانع حرکتم میشد و توپ را زیر پای حریفم میگذاشت نمیگذارد بخوابم. چند وقت پیش درباره تاثیرات بیخوابی و نخوابیدن در وقت خود یعنی شب مرا سخت به فکر فرو برد و فکر کردن به آن خواب را از من گرفت مانند فرد سیگاری که هروقت به مضرات سیگار فکر میکند دو سه نخ بیشتر از قبل میکشد و روز بعدش به فکرش میوفتد که چرا روز قبل مصرف سیگارش بیشتر شده است و این خلقش را تنگ می کند و بازهم بیشتر سیگار می کشد. گیر کردن در چرخه ی انجام کارهای اشتباه، به اتمام رساندن آنها و تکرار دوباره آنها جزئی جداناپذیز از زندگی ام شده است و دیگر اجازه نمی دهم هیچکدام اینها من را اندوهگین کند.باید کمی خود را گول بزنم. مرکز منم و تمام جهان حول من می چرخد، هر تصمیمی که بگیرم درست محض است و هر که خلافش را بگوید شیاد. تمام کارهایی که من انجام میدهم باید الگوی دیگران باشد حتی وقت هایی که هیچ کاری انجام نمی دهم و غیر از اینها، همه چیز بی معنی و پوچ است.اگر سیگار بکشم سیگار مفید است و اگر ترک کنم مضر و ترک آن ضروریست و به دلیل اینکه من مدت زمانی را سیگاری بوده ام کسی را که هیچ وقت سیگار نکشیده ابله می دانم و باید دیگران هم مثل من بکشند و سپس ترک کنند چون در غیر این صورت کارشان عبث است.درست منم. متر من و کارهایی است که میکنم و درست بودن هرکس یا کارهایش را باید با آن اندازه گرفت.ابله بودن همین است. آسان و قاطع بدون هیچ احساس پشیمانی یا شک یا هرگونه حس آزار دهنده.تمام آنچه را که گفتم در زندگی ام بارها و بارها شاهدش بودم. با این تفاوت که این افراد غیر مستقیم این مفاهیم را بیان می کردند. اگر در این مسئله شک دارید بدون پرده کارهایی را که انجام میدهید برای دیگران شرح بدهید و مطمئنا سه حالت بیشتر ندارد.یکی اینکه این طرف مستقیما عبث بودن کارهایت را با متری که خودش است به گوشتان می رساند.یا اینکه مخاطب نمی تواند رک باشد و در لفافه حرف هایش را می زند و یا اصلا حرفی نمی زند و وقتی از شما دور شد شروع به قضاوت میکند و قطعا در این حین صفات مناسبی را به شما نسبت نمی دهد. حالت سوم کسانی اند که بدون هیچ قضاوتی حرف هارا می شنوند، معیار درست و غلط بودن آنها نیستند و همانطور که قطعیتی راجب نظریات خود ندارند نظریات دیگران راهم با همان دید نگاه می کنند و این آدم هارا هرکجا که دیدید خوب ازشان نگهداری کنید.پسر انسان،رنه ماگریت</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 16:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش، بغل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%BA%D9%84-bllkutcc5bno</link>
                <description>کتاب کوچک آغوش،کریس ریدلچه چیزی باعث شده نوشته ام درباره آغوش باشد؟شاید اینبار از میخواهم از چیزی بنویسم که به شدت به آن احتیاج دارم و به همان اندازه بی بهره ام از آن.برای همه ما اوقاتی پیش می آید که توسط عزیزانمان طرد می شویم.احساس ناکافی بودن همراه با هزاران حس آزار دهنده دیگری سراغمان می آیند. گذر زمان کند و کندتر می شود و آتشی که در درونمان شعله ور شده است باعث کوه ساختن از هر کاهی می شود. شاید در آن هنگام جزئی ترین مسائل زندگی تبدیل به سخت ترین کار ممکن شود.این توصیفات بنظر کافی می آید که قدری به تنگ آمدن جانمان را نشان بدهد.هر دردی درمانی دارد و به یقیین می گویم درمان بسیاری از درد های روحی روانی به آغوش آن کس که باید رفتن و یک دل سیر گریه کردن است.آرمان شهری که در ذهن من است شاید شبیه آغوش یک آدم امن باشد در وقت هایی که غم مانند دیکتاتوری خونخوار قصد بر آزار جانمان دارد. آغوش همانند وطن است به دور از همه ی تلخی هایی که وطن دارد و برای رجوع آنها نیز آغوش دیگری نیاز داریم.یحتمل با خود میگویید این کاربر یک آغوش ساده را خیلی جدی گرفته است. درست میگویید من دائما از کاه کوه می سازم.کتاب کوچک آغوش،کریس ریدل
</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 11:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-gyze0uggymxr</link>
                <description>باید بگم که حافظه من بسیار قوی است و همین برتری در به یاد آوردن اتفاقات گذشته، کارهای دیگر زندگی ام را که انجام دادن آنها باید اولویت زندگی می بود و نتیجه‌اش ارتباط مستقیمی با ادامه حیات بنده دارد را تا حد زیادی مختل کرده است.بخش زیادی از این خاطرات به نگاه آدم های اطرافم برمی‌گردد و به محض به یاد آوردن عکس چشمان آنها در آن لحظه، مغزم به صورت خودکار شروع می‌کند به تحلیل آن نگاه ها به جدیتی عجیب برای خودم که گویی زندگی من به نتیجه‌ی آن افکار وابسته است و از آنجا که من در این زمینه از هوش کمتری بهره می‌برم و کمی هم منیت خود را جدی گرفته ام اکثراً علت حسِ آن نگاه ها را به خودم برمی‌گردانم.هوش کم از آن جهت که اگر بشود و انسان عواقب تمام کارهای کرده و نکرده‌اش را بسنجد بدون شک در مدت زمان کوتاهی دیوانه خواهد شد، نادیده گرفتن و انکار آنها میتواند سپر بسیار قوی باشد. البته هوش من هم کاملاً از کار نیوفتاده است و هنوز هم می‌توانم دلایل بسیار قانع کننده‌ای برای اثبات بی‌گناهی خود بتراشم و این مسئله را از آنجا که من هنوز تا جایی که می‌دانم دیوانه نشده ام فهمیده‌امهوش کم از آن جهت که اگر بشود و انسان عواقب تمام کارهای کرده و نکرده‌اش را بسنجد بدون شک در مدت زمان کوتاهی دیوانه خواهد شد، نادیده گرفتن و انکار آنها میتواند سپر بسیار قوی باشد. البته هوش من هم کاملاً از کار نیوفتاده است و هنوز هم می‌توانم دلایل بسیار قانع کننده‌ای برای اثبات بی‌گناهی خود بتراشم و این مسئله را از آنجا که من هنوز تا جایی که می‌دانم دیوانه نشده ام فهمیده‌ام. اما کافی نیست و من باید در انجام این کار هوش و ذکاوت بیشتری به خرج بدهم.نگاه همسایه دیوار به دیوارمان با گذر پانزده سال هنوز در خاطرم هست، نگاهی ترحم بر انگیز به شکلی که انگار از آینده و حال الآنم خبر داشته است.نگاهی همراه با ناامیدی و اخم از جانب پدرم در مواجهه با اولین فرارم از مدرسه که گویی اوهم از آینده باخبر بوده باشد.نگاه غرور آمیز داییم که حاصل بُرد در اولین دعوای خیابانی ام در محله‌ی آنها بود و شادی های پوچ و بی معنای بعدش.و نگاه آن دخترک در مدرسه که با گذشت تمام این سال ها کماکان فکر کردن به آن تمام وجودم را مملو از شادمانی می‌کند به طوری که گویی او هم از آینده‌ام خبر داشته است و آن نگاه را دست مایه‌ی ادامه‌ی حیاتم کرده است به این شکل که مبادا روزی به این فکر بی‌افتم که برای فرار از این درد ها دنبال تنها راه فرار موجود باشم.</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 12:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-fmn95xksdvf3</link>
                <description>صبح ( از الآن این مسئله رو روشن کنم که صبح برای من زمانی است که از خواب بیدار می‌شوم و مهم نیست که واقعا صبح بیدار می‌شوم یا ظهر یا شب) به محض بیدار شدن مانند روزهای دیگر خودکار شروع به فکر کردن می‌کنم و پس از فکر کردن به اینکه شاید ما آدم فضاییِ آدم فضایی های سیاره های دیگری باشیم و درامد نداشتن کافی نت محل و افکاری از این قبیل سخت مشغول و محزونم می‌کنند .باید صبحانه‌ای سالم بخورم که کمی خودم را گول بزنم از این جهت که بله من به خودم اهمیت می‌دهم. پس از آن فکر کردن به روتین روزانه ‌ام و ناکامی ام در نگه داشتنش اعصابم را خورد می‌کند. به گمان تنها روتین من، اضافه نکردن هیچ روتین دیگری به روتین اولی که حفظ بی نظمی است و حفظ همان روتین اول است. مابقی روز درگیر کار کردن می‌شم و شاید این بدترین و همزمان بهترین بخش زندگیم باشد.مطمئناً هیچکس دوست ندارد هرروز کار کند و جدیداً هم این انگ محقق کردن رویاهای دیگری رو به کارمند ها و کارگر ها چسبانده اند و با گفتن این حرف به خودم که:(اینا از رو شکم سیری حرف میزنن بابا بیخیالش ) هم ندای درون خاموش نمی‌شود. این ندای درون که بدون توجه به صلاح کار و آینده ما قصد بر آزارِ جانمان دارد انگار کارش جز به شک انداختن و منفعل کردنمان نیست، می‌تواند سختی کار را چند برابر کند. اما سوال اینجاست که اگر به اندازه کافی پول داشتم و مجبور به انجام کار برای دریافت دستمزد نمی‌شدم زندگی‌ام به چه شکل می‌شد؟ به گمانم آدم نمی‌تواند زمان زیادی را بدون دغدغه و شادکام به زندگی ادامه دهد. بدترین بلا برای انسان شاید دادن اختیار تام به آنها باشد چون من از کارهایی که قبلا انجام داده‌ام این نتیجه را گرفته‌ام که هیچ موجودی به اندازه انسان نمی‌تواند هوشمندانه به همه چیز گند بزند. از همین جهت نمی‌دانم خوب می‌شد یا بد؟ اغلب اوقات سعی می‌کنم حریص بودن آدم ها را برای تصاحب بیشتر و بیشتر اموال و زر به دیدی مثبت نگاه کنم اما بعد ها پی بردم چون این امر دغدغه عامه مردم است نیاز نیست دلیلی برایش پیدا کنم و از همه مهمتر همینکه دغدغه‌ی عزیزانم شود کافیست که بدون دلیل اصلی ترین دغدغه‌ی من هم باشد.از جهت اینکه در الفبای من هروقت که از خواب بیدار بشوم صبح است، هر وقت هم که خوابم به سراغم بیاید شب در نظر می‌گیرم. با اینکه این طرز فکر در به یاد آوردن روزهای سال و تقویم به تمامی ناکامم می‌دارد، از آن جهت خوب است که اگر بتوانی منطق و شعورت را در فکر کردن به این مسئله کاملا دور بیاندازی و همچون پادشاهی قدرتمند و متکبر که توهم قدرتش از نیاز به تصدیق قدرتش توسط دیگران نشأت می‌گرفت غرور و لجبازی ات را حفظ کنی میتوانی بگویی که پزشک ها و محقق ها بروند به درک،اونها اگر چیزی بارشون بود که اینهمه مرگ و میر نمیدیدم. باور کنید گفتن و القا کردن این حرف ها به خود و دیگران با وجود تمام وقاحتش بار روانی کمتری را در پی دارد تا به دوش کشیدن مسئولیت نخوابیدن و دیر خوابیدن که تمام زیان های دنیا از آن سرچشمه می‌گیرد.این سوال را به دور از بدجنسی و از جهت کنجکاوی می‌پرسم که اگر تمام مشکلات انسان از نخوابیدن و بد خوابیدن نشأت می‌گیرد پس تا کی نمی‌خواهند درمانی جدیدتر و بهتر از قرص های کوفتی اعتیاد آور قدیمی ابداع کنند؟ بچه که بودم گفتند تا ۱۰۰۰ بشمار خوابت می‌برد و من آن شب تا صبح به ۱۸ هزار رسیده بودم و هنوز هم با گذشت سالها التماسی که در شمارش آن اعداد در وجودم بود را به یاد دارم.گمان می‌کردم هرچه سریعتر بشمرم زودتر به خوابی که قولش را بهم داده بودند می‌رسم. اما اینطور نشد و آنجا بود تصمیم گرفتم قبول کنم که به سانِ خصوصیات دیگری مانند رنگ چشم و پوست، خوابیدن هم به هزاران عواملی که خود ما در اکثرشان تاثیری نداریم می‌ماند و از برای بیشتر نپرداختن به این مسأله و میل باطنی‌ام در جهت استفاده از توهم توطئه و مرتبط دانستن همه چیز به هم، سود شرکت های داروئی را در بدخوابی من و امثال من می‌بینم و قبل از خواب از فرط خستگی و عدم احساس توانایی در دشمنی با شرکت های داروئی یا صاحبان آن با این توهم که خوب است این امر تحمل ناپذیر که بی خوابی باشد حداقل برای یک یا گروهی از افراد سود دارد و اینگونه به تاثیر نمادهایی که از بچگی در ذهنم کاشته شده است پاسخ میدهم، پیشنهاد صلح در ناتوانی کامل برای دشمنی با دشمن و خود را انسانی خوب پنداشتن.</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 17:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب هم چشمانش را به تو دوخته است، او هم نمی آید</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-vtrhwqsy9926</link>
                <description>«بی تو، شب تا صبح بی تابیم را به رخ چشمانم و صبح تا شب چشمانم را به رخ بیتابی می‌کشمعجب جنگ نابرابریست میان من و منچه زجر آور است زندگی کردن در عدمراستی، خواب هم چشمانش را به تو دوخته استاو هم نمی آید»دی ماه سال ۹۸ بود، در عالم نوجوانی و دغدغه های مربوط به آن دوران که هنوز هم تاثیراتش بر من پابرجاست این متن را نوشتم.البته هنوز هم بزرگترین مشکل همان خوابیدن است.منتها با دغدغه هایی شاید متفاوت با بی خوابی و درد های ذهنی و بدنی ناشی از آن را روزها را یکی پس از دیگری سر می‌کنم.</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 13:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام از غم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D8%BA%D9%85%D9%85-%D9%85%D8%B6%D8%AD%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-xmoyzybxas4k</link>
                <description>«غمم را مضحکه عام و خاص می‌کنمتنها چاره‌ی انتقام از غم همین است.»دیروز دربار‌ه‌ی یکی از مشکلاتم با دوستم حرف می‌زدم. قضیه بسیار جدی بود، الآن که این متن را می‌نویسم قاعدتاً باید یکبار دیگر به مشکلات آن هنگام که مقداری از آن هنوز هم با من هست و قرار نیست هیچوقت درست بشود فکر ‌بکنم و در نتیجه‌، احساس درماندگی و خشم را در سرتاسر وجود خود می‌یابم. گاهی بازگو کردن حادثه‌ای تلخ می‌تواند از تجربه‌ی آن اتفاق دردناکتر باشد. اما چیزی که می‌خواهم بگویم این نیست، در بین این حرف زدن ها چندباری اتفاقات تلخ را دست مایه‌ی شوخ طبعی هایم کردم و عجب حس خوبِ بدی داشتم. لازم هست که بگم در ادبیات من که تلفیقی از گرامر چند زبان مختلف و پر از اشتباهاته دستوریه، حس خوب ِخوب مثل رفتن به یک سفر درست و حسابی میماند که پس از کلی خوشگذرانی، ماساژِ درست حسابی هم بگیری. و حس خوبِ بد رو اینطور در خاطر داشته باشید که فرض برمثال در پی اتفاقی و پس از سقوط به دره و گذراندن مدت زمانی کوتاه در کما و پس از آن به هوش آمدن و سر و کله زدن با دکتر هایی که می‌خواهند پاهایتان را قطع کنند.دکتری پیدا ‌شود که بتواند بدون قطع کردن قلب دوم هم سلامتی کامل را به شما هدیه بدهد. با در نظر گرفتن لقاحت و مشکلات مالی و جسمی و روحی روانی ، بازهم ته دلمون یه احساس خوشایندی باید باشد حتماً. خواستم بگم کمک گرفتن از روانشناس و یا اطرافیان (اصلا توصیه نمی‌کنم) شاید اوایل مثل پاشیدن نمکی بر زخم هایمان باشد و دردش را چندبرابر کند، اما در بلند مدت می‌تواند از عفونتش جلوگیری کند مخصوصا اگر آن اتفاقات و افکار ناگوار را همانند بازیچه ای در دست بگیری برای گذراندن اوقاتت و چه چیزی بهتر از خندیدن به آن.پس غممون رو مضحکه کنیم بلکه شاید انتقام خود را ازش بگیریم:)</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 02:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammdiaryan/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-xxfkfu2roetg</link>
                <description>چند وقت پیش با دیدن باقی مانده حجم بسته اینترنتم دریافتم که اگر همینطور ادامه بدم کل حجم تلف می شود.من هم بنا به عادت همیشگی رفتم لیست سریال های برتر رو ببینم و به دلیل زیاد فیلم و سریال دیدن در گذشته انتظار داشتم تو صد تای اول لیست سریال خاصی پیدا نکنم. اما یک دفعه کاور یه سریال که خیلی غریب به نظر میومد نظرم رو جلب کرد.با احتساب اینکه این سریال رتبه ی ۴ داره شک کردم به اینکه شاید قبلا دیده باشم. اما با خواندن داستان و دیدن تریلر سریال از ندیدن آن مطمئن شدم.Band of Brothersبا خوشحالی تمام قسمت هایش را به دانلود منیجر سپردم و رفتم سراغ کارهای دیگر به امید اینکه حضور من در امواج وای فای خللی ایجاد نکند و سریع تر دانلود شود. چند روز بعد، پس از دیدن پنج قسمت از سریال فهمیدم که این سریال رو قبلا دیده ام. نه خیلی وقت پیش، همین پارسال، یکهو یاد یک خاطره مأیوس کننده ی دیگه ای افتادم.پارسال یکی از دوستان یک کتاب به اسم سگ از شمیت بهم هدیه داده بود. به دلیل حجم کم، آن را داخل کیفم گذاشتم که اگر جایی مجبور شدم منتظر بمانم حداقل این کتاب دم دستم باشد.خواندمش و کلی هم لذت بردم. گاهی اوقات یاد پیرمرد توی کتاب می افتادم و به این فکر میکردم که چرا؟!۴ ماه پس از خواندن کتاب درحال آماده شدن برای رفتن به سفری کوتاه مدت، برحسب عادت کتاب نخوانده ای را می خواستم انتخاب کنم و با نگاهی به کتاب خانه، کتاب سگ رو برداشتم.در حالی که به آخرای کتاب رسیده بودم پی بردم که این کتاب را قبل تر خوانده بودم و یکهو تمام خاطراتم از کتاب به جای خود برگشت. یادم افتاد که حین خواندن کتاب، از آنجایی که نژاد سگی که دکتر داشت را نمی دانستم کلی درموردش سرچ کرده بودم.Beauceronبا فکر کردن به اتفاقات بالا هیچ بعید نیست که شاید روزی دل کسی را رنجانده ام و یادم نباشد.و یا اینکه قبل تر به یکی از خواسته هایم رسیده ام و خودم آن را ول کرده ام و به دلیلی که یادم نمی آید، الآن فراموشش کرده ام.حرف دلم رو به کسی که نباید، نگفته باشم و الآن یادم نیاید؟ قبل تر بیتکوین نخریده باشم و الآن از حافظه ام پاک شده باشد؟غریبه ای که چند وقت پیش داخل مترو بهم زل زده بود آشنا نباشد و من فراموش کرده باشم؟مشکلاتی که الآن دارم حاصل نتیجه ی کارهایی که در حال حاضر از یاد برده ام نباشد؟ مدت زمان سریال ۵۹۴ دقیقه است و با احتساب توانایی که در فراموش کردن کل این سریال داشته ام و با فکر کردن به اینکه می توان در زمان خیلی کمتری هم گند های جبران ناپذیر زد، تمام بدنم از استرس به لرزه می افتد. و با فکر به اینکه هیچ داشته و نداشته ای ارزش این حال را ندارد و امکان اینکه اتفاقات تلخ، ناکامی و شکست ها راهم لا به لای اتفاقات خوب و مهم فراموش کرده باشم حالم بهتر می شود.</description>
                <category>ئاریان</category>
                <author>ئاریان</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 07:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>