<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alireza Sadeghi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohandes1987</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 16:54:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/139163/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alireza Sadeghi</title>
            <link>https://virgool.io/@mohandes1987</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه زنده ماندم 5</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/survive5-ylr7xdnsuoyn</link>
                <description>از نظر موش آزمایشگاهی شدن ماجرا:من یک روز بیشتر از زمان مورد نیاز آی‌سی‌یو موندم که کاش نمی‌موندم، اگر نبودم اون ماجرای روبرو شدن نصفه شبی با پسرعمه‌ام هم اتفاق نمی‌افتاد. در واقع اینطور شد که روز ۱۲ دکتر می‌خواست مرخصم کنه ولی چون خواهرمم که طبقه بالا تو آی­سی­یو بستری بود وحالش خوب نبود، مامان طبق دستور پزشک همیشه بیمارستان و پیشش بود و باز همونطور که مرسومه انگار چون فامیلای نزدیک خیلی ارادت داشتن نسبت به ما هیچ کس تو اون چند روز نرفت خونمون تا یکم به بابا کمک کنه، خونه شرایط مرخص شدنم رو نداشت. این شد که مامان با دکترم صحبت کرد (من و خواهرم یکی بودیم) که یک روز بیشتر بمونم تا عصر ۱۲ مامان بیاد خونه یکم غذا مریضی بپزه تا روز ۱۳ من بیام خونه. (هنوزم مشخص نبود خواهرم کی مرخص میشه که اونم ۴ روز بعد از من شد). خلاصه ماجرا اینکه روز ۱۲ فقط یه سرم زدن بهم و یه قرص معده خوردم دیگه هم چون می­دونستم فردا حتما مرخصم با همه پرستارا و خدماتیا که شیفتشون تموم می‌شد، خداحافظی‌هام رو می‌کردم و بهشون اطمینان می‌دادم دفعه بعد بیاین دیگه من نیستم اینجا، خیالتون راحت صبح ۱۳ام بعد از اینکه بابا اومد پیشم و پسر عمه رو دید و ... اونو بردن آی‌سی‌یو یک! ولی من همونجا بودم. شیفت صبح پرستارا هم که می‌دونستن مرخصم امروز، دستگاه مانیتور رو خاموش کردن، حتی آنژیوکتمم کشیدن. منم تمام وسایلم رو جمع کرده بودم، دادم بابا برد گذاشت تو ماشین. لباسامم آماده کنارم که دکتر بیاد امضا بزنه بپوشمشون برم، گفتن دکتر سرش شلوغه بعد از ظهر میاد پایین. این چند ساعت انتظار واقعا خیلی سخت بود، از یه طرف نگران پسرعمه بودم، ازونور خوشحال بودم میام خونه و منتظر رها شدن از اون اتاق و منظره‌های تکراری بعد از اون همه وقت و از همه مهمتر خلاص شدن از بار روانی بیمارستان. همونجور رو تختم دراز کشیده بودم که دور و بر ساعت ۱۰ (با توجه به وقت ملاقات) سرپرستار &quot;خ&quot; اومد بالاسرم و گفت آقای صادقی، مشکلی نداری ازت چندتا نوار قلب بگیریم؟ منم که حوصله‌ام سر رفته بود و از طرفی حس کنجکاویم تحریک شده بود گفتم نه مشکلی ندارم. صدا زد ح و یه پرستار جدید دستگاه نوار قلب رو آوردن و خودشم یه صندلی آورد، ترالی رو کشید جلو کنار دستگاه نشست. منم پتو رو انداختم رو پاها لباسم رو دادم بالا و آماده. اون چهارتا گیره رنگی رو باز کردن سیماش رو صاف کردن و بستن به دست و پاهام، اون ماس ماسکا بادگیرا رو هم وصل کردن و ورررر یه نوار گرفتن. خ کاغذ رو کند یه چیز نوشت روش رو به دوتا پرستار یه اصطلاحی گفت نمیدونم چی کنین. اون دوتا اون بادکشا رو جدا کردن یه چیز ژل مانند ریختن توش باز وصل کردن وررر یه نوار دیگه گرفتن. خ اینم کند یه چیز روش نوشت. بعدش گفت اون زرده رو برو بیار، اینم نمیدونم چیکار کنین. هنوز کنجکاو بودم ببینم ماجرا چیه و رو کاغذه چی مینویسه، اصطلاحه رو دقیق نفهمیدم. پرستار جدیده رفت، ح هم گیره‌ها رو ازم جدا کرد و تک‌تک اون بادکشای سر سیما رو ‌کند ا‌نداخت تو یه سطلی که تا نصف پر از آب بود و بعد گذاشتش زیر دستگاه، داشتم نگاش می‌کردم که دیدم تلق تلق یه دستگاه نوار قلب دیگه رو آوردن. گیره‌هاش رو وصل کردن و بادکشا و ورررر یه نوار دیگه. چیکار داری تا ظهر ۵ تا دستگاه رو آوردن و بهم وصل کردن و ۱۰تا نوار قلب گرفتن. دیگه سر دستگاه سوم وقتی خ گفت اینو نگاه چقدر بده، فهمیدم که ازم دارن به عنوان رفرنس پوینت برای خوانش نویز و کالیبراسیون دستگاه‌های نوار قلب اورژانس استفاده می‌کنن. طبق معمول خر ذوق شدم که حداقل اینجوری مفیدم.</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 23:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زنده ماندم 4</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/survive4-pb7gupcg9aqx</link>
                <description>از نظر فخر فروشی ماجرا:یکی از عادت‌های به نظر بسیار غلط من موقع خواب این بود که همیشه پتو رو می­کشیدم روی سرم، همه بهم می­گفتن خفه نمی­شی؟ اذیت نمی­شی؟ نکن و ... این قضیه بالاخره تو بیمارستان ماجرا درست کرد برام بدین شرح که:صبح ۱۶آبان حالم خوب نبود رفتیم بیمارستان امام علی دکتر معاینه‌ام کرد و فرستادم برا سی‌تی ریه بیمارستان امام! مشخص شد که ریه‌هام درگیر شده، کلی قرص و شربت و اینا داد، اومدیم خونه ولی حالم هر لحظه بدتر می­شد، شدید سکسکه داشتم و ترش کرده بودم. عصر ۱۹ام خیلی بد بود تا صبح نخوابیدم از سرفه و سکسکه، رفتیم مجدد امام علی تریاژ اکسیژنم رو گرفت ۸۶ درصد بود، اورژانس نیم­ساعت زیر اکسیژن نیزال تحت نظر بودم که دکتر اومد دستور بستری داد بیمارستان امام سانتر کرونا، گذاشتنم پشت آمبولانس و بردنم اونجا، دوباره تحت نظر اورژانس ولی سچوریشنم اومده بود زیر ۸۰. یادمه بردنم مجدد سی‌تی گرفتن از رو برانکارد تا برم رو دستگاه و عکس بگیره مردم قشنگ از تنگی نفس، وقتی تو دستگاه می­گفت نفس عمیق بکش عملا فرقی با حالت عادی نمی‌تونستم داشته باشم، برگردوندنم اورژانس، ماسکم رو عوض کردن، فشار اکسیژنم بردن بالا درصد درگیری ریه‌هام از ۱۶ آبان ۲۵ درصد تا صبح ۲۰ آبان رفته بود بالای ۷۰ درصد. پزشک اورژانس سی‌تی رو که دید مستقیم دستور بستری تو آی‌سی‌یو رو داد، شانس خوب من همون لحظه یکی از مریضا داشت کارای ترخیص آی­سی­یوش رو می‌کرد که بره بخش، یادمه شدید تحت فشار بودم برم دستشویی، از پرستاره خواهش می‌کردم بذار من برم دارم می‌میرم، کل دل و رودم بهم ریخته بود، نفسمم بالا نمیومد، می‌گفت صبر کن تختت آماده شه یه راست برو لباساتم عوض کن برو رو تختت! خلاصه بعد از یه مدت اجازه دادن، گان آبی رو هم دادن دستم! لباسام رو کندم گان رو پوشیدم رفتم تو دستشویی در که اومدم دیگه تقریبا هیچی یادم نیست. وسطاش یادمه رو تحت بودم یکی تکونم می­داد می‌پرسید اسمت چیه؟ یه مدت بعدش باز یکی دیگه پرسید اسمت چیه؟ اینجا کجاست؟ می‌خواستم بگم بهشون مسخره کردین منو، اسم خودم رو که بلدم و مثلا منجمم. درک مکانی-زمانیم بهتر نباشه در حد نرمال جامعه که هست، ولی حال نداشتم کل‌کل کنم فقط می‌خواستم تنهام بذارن. از روز اول تا روز ۴ام و اون پنیک وحشتناک تقریبا همینا یادمه یه چند دفعه آمپول زدن دور نافم، چند دفعه بابا و مامان بالاسرم بودن و همین. این وسط خوشبختانه ریه‌هام به درمان دارویی خوب جواب داد و همونجور که یهو به فنا رفت با تزریق ۴ دوز رمدسیویر هم کلی از التهابش کم شد. بعدا دکتر&quot;خ&quot; بهم گفت با اوضاع سی‌تی و سچوریشن و حال عمومیم اصلا انتظار نداشت من زنده بمونم و خوب شم چه برسه تو این مدت کم ریه‌هام برگردن (شاید تکنیک افزایش روحیه و اعتماد به نفس بوده باشه ولی خب من دوست دارم اصلا به خودم بگیرم). روز ۵ام پرستارام آمادگی این تغییر فاز ناگهانی رو نداشتن، اکسیژن رزرو بگ پر فشار همچنان بهم وصل بود و منم هور هور اکسیژن کل مغز و سرم رو سرد و سِر کرده بود، هر از گاهی ماسک رو درمیاوردم که یکم گرم شم، یکم نفس بگیرم! شبش که خوابیده بودم یهو دیدم از چند جهت لمس شدم، چشمام رو باز کردم دیدم خانم پرستار &quot;ح&quot; مچ دست راستم رو بالا گرفته ساعتش رو نگاه می‌کنه و داره نبض می‌شماره، پرستار&quot;ه&quot; داره این سیمای مانیتور قلب رو سینم رو تکون میده و چک می­کنه، دکتر &quot;م&quot; هم دوتا انگشتش رو فرو کرده بود تو گردنم و می‌شمرد، خواستم پاشم ح دستش رو گذاشت رو پیشونیم گفت خوبی؟ گفتم آره گفت بخواب، منم خوابیدم! تصور صحنه‌اش عالیه. صبح که پشه‌ها اومدن (نمونه‌گیرای خون ناشتا که سوراخ سوراخ کردن همرو و هرکی یه اسمی براشون گذاشته بود، ومپایرها و فرشته­های کبودی و ...) و رفتن تا موقع تحویل شیفت بیدار موندم، پای تخت من که رسیدن پرستار شب به سرپرستار گفت دیشب افت رست شدید داشت، حتی اومدیم دستی هم چک کردیم. تا صبح زیر ۴۵ بود و ... ترسیده بودم یعنی چی؟ این چیه باز، هرچی بود ربطی به قلب داشت چون برام وقت مشاوره فوری متخصص قلب نوشتن و اکو و ... تا ظهر ازم نوار قلب گرفتن، چست پدام رو عوض کردن، دستگاه مانیتورینگ رو ریست کردن و به جای هر ۱ ساعت و ده دقیقه هی فرت و فرت فشار خون گرفتن (یکای زمانیم اونجا) و ... تا متخصص قلب اومد، اول کلی سوال پرسید که سابقه مشکل قلبی خودت چجوریه و خانواده چجوره و مشکل فلان نداشتی؟ این حس رو نداشتی و ... و بعد نوارم رو دید، بعدش اکوم کرد و باز برگشت از پرستارا کلی سوال در مورد داروهام پرسید، بهم گفت بشین رو تخت دستات رو تکون بده، با بدبختی و ماسک به دهن شروع کردم نرمش صبحگاهی ظهرهنگام رو تخت و زودی خسته شدم. دستام رو انداختم، همه داشتن مانیتور رو نگاه می­کردن منم برگشتم، ضربانم بالای ۸۰ بود و همینجور داشت میومد پایین، ۷۴، ۷۰، در کمتر از ۳۰ ثانیه رسید ۵۸ پرستاره گفت می­بینی خانوم دکتر، همش همینه یهو دراپ می‌کن. دیشب تا ۳۸ رفت پایین. دکتره برگشت بهم گفت مطمئنی دارویی نمیخوری؟ مخدری چیزی؟ گفتم نه به خدا . اینم اون کاغذ مشاوره رو برداشت شروع کرد به نوشتن یه سری آزمایش که یهو زد به سرم گفتم راستی خانوم دکتر برای ضربان قلب من حدود ۱۵ ساله حرفه‌ای ورزش رزمی کار می‌کنم و هدف چندتا از تمرینامون کم شدن سریع ضربان قلب بوده و اینکه خیلی زیاد هم پیاده راه میرم، این تاثیری داره؟ سرش رو بالا آورد و منو نگاه کرد و گفت چه ورزشی؟ گفتم جودو! برگشت یک چش غره سنگین از سرپرستار کرد و گفت این چیزا رو تو تریاژ ورودی بیمار می‌پرسن ازش. کاغذ رو تا کرد گذاشت تو جیبش. وسایلش رو شروع کرد به جمع کردن و گفت ورزشکارای کاردیو همینن، ما تو پِک که بودیم رست زیر ۳۰ هم داشتیم. موقع رفتنم زد رو شونه‌ام گفت قلبت هیچ مشکلی نداره پسرم، همینطوری سالم ادامه بده! ازون روز تو اون شیت سفید بزرگی که داروها و اردرا رو مینویسن باخودکار نوشتن &quot;ورزشکار، رست زیر ۴۵ نرمال است، رست زیر ۳۵ چند میلی­گرم نمیدونم چی&quot; هر صبح که اینو می­ذاشتن جلوم می­خوندم خر ذوق می­شدم. حالا تازه بهشون نگفتم که من شبا عادت داشتم به کمبود اکسیژن، الان که منو بستین به این بدنم هنگ کرده.</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 23:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زنده ماندم 3</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/survive3-bi5deniu2mku</link>
                <description>از عجیبی ماجرا:سیزده شب و روز تو بیمارستان باعث شد با کلی از پرستارا و خدماتیا و دکترا آشناییتی کم و بیش پیدا کنم دیگه شیفت میومدن میگفتن تو هنوز هستی، جا خوبه زیر پنجره رو گرفتی موندگار شدیا و کی میری و ... شب آخر به نسبت حالم خوب بود، روزش اکسیژن نگرفته بودم، سچورشن خونمم اومده بود بالای ۹۳، سکسکه‌ام هم قطع شده بود و به جز ضعف شدید بدنی و دلپیچه تقریبا اکی بود همه چی، یه سرم داشتم و نیمه هوشیار دراز کشیده بودم تا اینکه دم صبح یه مریض بدحال آوردن و گذاشتن تو استیشن روبروییم. سچوریشن متغیر تا ۶۵، فشار بالای ۱۶ و تنگی نفس شدید. تو تاریکی روشنی آی­سی­یو و بدو بدو پرستارا و البته ضعف و بی عینک بودن من قیافه‌اش خیلی آشنا اومد برام، یکم جمع و جور کردم بُراق ببینم ماجرا چیه. دستگاه‌ها رو وصل کردن و کاف فشار و ماسک و ... بنده خدا بی­تابی می‌کرد و باز می­کردشون، قشنگ حالش رو می‌فهمیدم همون خفگی مزخرف پرستارا هی بهش می­گفتن نکن، اونم با صدای بریده می­گفت نمی‌تونم، نفسم نمیاد، نمی‌تونم و ... خلاصه آرومش کردن و دراز کشید تو سرمش یه چیز تزریق کردن و اوضاع اکی بود باز یکم گذشت دوباره پاشد ماسک رو در آورد و پنیک کرد مجدد دکتر اومد بالا سرش آرومش کرد می­گفت پدرجان نفس بکش، چیزی نمیشه روند مریضی همینه و نگران نباش و حرف میزد، من اون وسط به &quot;گ&quot; اشاره کردم منو مثال بزن، دکتر &quot;م&quot; حرکت دستمو دید برداشت بهش گفت ببین اینم همینطوری بود، الان خوبه و نشسته و آروم باش و ... آروم شد ولی دیگه هرکاریش کردن دراز نکشید. همونجور نشست تختش رو آوردن بالا تکیه داد و دست به ماسک. پرستارا که رفتن ماسکش و برداشت خیلی بریده و به سختی گفت از کی اینجایی؟ منم گفتم ۱۳ روزه اینجام، اینا کارشون خوبه و نگران نباش و هر اتفاقی افتاد اون دستگاه‌ها و ماسک رو برندار و خوب میشی و چند روز اول سخته... حالا این جملات رو خودم با بدبختی و نفس تنگ و بریده می‌گفتم که بشنوه قفسه سینه‌ام درد گرفته بود ولی یه جور عجیبی حس تعلق داشتم بهش. انگاری خودمم اونور نشستم، &quot;گ&quot; هم از تو استیشن پرستاری هی لایک می‌کرد منو. آروم شده بود، راحت نفس می‌کشید و شرایطش پایدار بود زیر چشمی می‌پاییدمش، دیگه نفهمیدم کی خوابم برد. صبح موقع تحویل شیفت، سرپرستار که اومد بلند با فامیل کامل صداش زد و من اولین بار تو نور کامل روز بدون ماسک چهره‌اش رو دیدم و ... دیدم ای دل غافل بیمار تخت روبروییم که دیشب دلم اینقدر جوش می‌زد براش پسرعمه‌امه. شرایط پر فشار بیماری و ضعف مفرط و نور کم و ماسک و شدید عینکی بودن جفتمون و تنگی نفس و... دست به دست داده بود با حدود ۵ متر فاصله نشناختیم همو! داداشش صبح اومد منو اینور دید جا خورد، بابا اومد برا کارای ترخیص اونو دید جا خورد و ... عجیب بود، من مرخص شدم و اومدم خونه ولی روز بعدش خبر دادن که امروز عصر، پسرعمه‌ام دیگه &quot;نتونست، نفسش نیومد، نتونست&quot;.</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 22:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زنده ماندم 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-2-vnn60qkeg1pj</link>
                <description>از نظر از دست دادن درک مکان و زمان:اورژانس بیمارستان امام اینجوریه که از در بیمارستان وارد شدی یه پیچ ملایم ۳۰ درجه به سمت چپ داره و بعدش عمود به دوتا در شیشه‌ای بزرگ میشی. رد که شدی میرسی به تریاژ بیماران تنفسی، ردش کنی یکم مستقیم بری میرسی به یه چهار راهی، سمت چپ میپیچی میرسی به یک در بزرگ، ازش رد میشی یکم جلوتر میپیچی سمت چپ یکم بری جلو روبروت استیشن پرستاری اورژانسه. همینجوری رو به استیشن واستی ساعت 3 اتاق استراحت پرستاراست، ساعت ۵ات سیزده تا تخت سرپایی دارن، ساعت ۸ اتاق استراحت دکتر، ساعت ۱۰ اتاق تزریقات و چندتا تخت سرپایی دیگه ساعت ۱۲ انبار دارو و ساعت ۲ات ۶تا تخت آی‌سی‌یو اورژانسه. که این ۶تا تخت تو دو ردیف سه تایی چیده شدن و تخت من شماره ۳ بود، ته اتاق زیر پنجره ۳۰ سانتیمتری کنار دستگاهای ونتیلاتور و ساکشن و نوار قلب و سرم زمانی و .... اون روزی که بردنم بیمارستان رو برانکارد بودم و حالمم خوب نبود این شد که کلا تو این پیچیدنا جهتام رو گم کردم. بعد از فشار اولیه و بیهوشی چند روز ابتدایی و از همه مهمتر مطلقا نداشتن هیچ ابزاری به عنوان شاخص تاریخ و ساعت درک زمان مستقلم رو هم از دست دادم. برای منی که همیشه سعی دارم درک محیطی خیلی بالایی از خودم داشته باشم، واقعا عذاب‌آور بود. از روز پنجم به بعد حواسم بیشتر سرجاش اومد و نداشتن درک محیطی، خیلی بیشتر اذیتم می‌کرد. تمام تلاشم رو می­کردم برای شناخت مجدد خودم، ولی منابع محدود بود. تنها شاخصه‌های زمانیم وعده‌های غذایی، اومدن پشه‌ها، تغییر شیفت پرستارا، زمان ملاقات و البته تاریکی و روشنی هوا بود. این زمانای کیفی حدودی به نسبت ساخت داد به زمانم ولی برای برخی کارا مناسب نبود مثلا هر سه ساعت یکبار باید اسپری پی‌اچ‌آر رو استفاده می‌کردم و نداشتن مطلقا هیچ ساعتی در شعاع دیدم واقعا برام کار رو مشکل کرده بود. این شد که تصمیم گرفتم برای خودم حداقل یه واحد زمانی سه ساعته بسازم، دو روز سعی کردم تایمای کیفیم رو کمی کنم، شیفت عوض می‌شد می‌پرسیدم ساعت چنده، وعده‌های غذایی می‌آوردن همین، ملاقات می­دادن از همراها می‌پرسیدم و این باعث شد یه ساختار کلی کمی پیدا کنم ولی دقتش به سه ساعت نبود. از ۸تا وعده دارو ۴تاش رو منطبق کردم و نصف مشکل حل شد. برای بقیه‌اش احتیاج به یک واحد جزئی‌تر داشتم. طی فرایند پیدا کردن ساختار زمانم متوجه شدم این دستگاه فشاری که بهم وصله و مانیتور می‌کنه فشار خونم رو پریودیک کار می‌کنه یکم پرس و جو کردم و دیدم مال من اتومات هر یک ساعت و ده دقیقه فشار می‌گیره و یکی از ساعت‌هاشم 9:10 دقیقه صبح بود. اینجوری شد که باد شدن کاف فشار دستم شد یکای زمان آی‌سی‌یوییم. اگر خواب می­موندم و تعداد باد شدنا از دستم در می‌رفت یا دکتر لازم داشت بیشتر فشار بگیره، راحت با اون چندتا زمان ثابت دوباره کالیبره‌اش می‌کردم. موند مشکل درک مکان و جهت‌گیریم خیلی راحت می­تونستم قبله رو بپرسم و جهت رو پیدا کنم ولی چون رو تخت بیکار بودم، خودم رو به چالش کشیدم که خودم جهت پیدا کنم. کلی فکر کردم، هیچ راهی به ذهنم نرسید جز کمک از آسمون. از شانس من کل مدت هوا ابری بارونی بود و حتی از روشناییش نمی­شد فهمید که ساعت ۶ صبحه یا ۱۲ ظهر دیگه تقریبا ناامید شده بودم، روز ۹ام یه مریض بدحال کنارم بود همش ناله می‌کرد. تختمم دوباره مالفانکشن کرده بود و به کمرم فشار میومد (این ماجرای مالفانکشن رو جداگونه نوشته­ام)، ناامید داغون دراز کشیده بودم و سفیدی سقف رو نگاه می‌کردم. تمام تلاشم فقط این بود ناله‌های تخت کناری رو نادیده بگیرم که یه رگه نور طلایی رو پرده آبی چین خورده روبرو دیدم، یهو برق گرفتتم! یعنی آفتاب بود؟ بر اساس فشار سنج غروب نزدیک بود، سریع نشستم رو تخت. چون عینک نداشتم کانتراست تصویرم خوب نبود و پرده هم دور بود نمی­تونستم دقیق پستی بلندی‌هاش رو تشخیص بدم که الان کدوم فرورفتگیه، کدوم برآمدگی. با توجه به اندازه سایه روشنا دوتا جهت پیدا کردم و دقیق دنبالشون کردم. یکی می­خورد به اتاق داروها و اون یکی می­خورد به پنجره گوشه اتاق.شدید خوشحال شدم یه رفرنس پوینت پیدا کرده بودم. تمام تلاشم رو می‌کردم که ناله‌های مریض تخت ۲ رو نادیده بگیرم و تصویر نور روی پرده رو ثبت کنم توی ذهنم. اندازه سایه‌ها، محل خط سایه، ارتفاع نور و ... مطمئن شدم تصویر کامل تو ذهنم ثبت شده، دراز کشیدم. پرده روبرو و اندازه و مختصات نور رو تصور کردم. کامل که پردازش شد باز چشمام رو باز کردم و با نور واقعی مجدد چک کردم، نور کم رمقتر شده بود و جاشم یکم عوض شده بود ولی مختصاتم درست بود تقریبا. خیالم راحت شد. حالا یه داده نسبتا دقیق داشتم و می­تونستم جهت پیدا کنم. چشمام رو بستم سعی کردم از اتاق تصویر سه بعدی بسازم. ناظر رو بردم روی پرده، پنجره رو دیدم با توجه به جهت سایه‌ها خورشید رو دیدم و از پنجره رفتم سمتش. رفتم بیرون ساختمون نمای گوگل‌مپی محل خورشید رو تو افق پیدا کردم و یکم گشتم سمتش. تو همین رویاهای قشنگ یهو یه دلشوره بدی اومد سراغم، اگر نور روی پرده رفله شیشه بوده باشه چی؟ می­دونستم دورتا دور بیمارستان رو ساختمونای بلند دانشگاه شمال با شیشه‌های بزرگ پر کردن. کاخ آرزوهام خراب شد. دوباره بی حوصله شدم، این تخت کناریمم هنوز ناله می‌کرد، دست بردم یکم شیر اکسیژنم رو بیشتر کردم یه دستمال کاغذی برداشتم پاره اش کردم و کردمش تو گوشم و دراز کشیدم و به صدای هور هور و سوت اکسیژن گوش دادم. حالم بدتر از قبل از دیدن نور بود، امیدم یهو ناامید شده بود و ضدحال خورده بودم. قبل از شام حال این کناریم بدتر شده بود، دیگه بلند بلند ناله میکرد و پرستاره مدام بالا سرش بود که یهو دستگاهش جیغ کشید و از تو استیشن یکی داد زد تخت2 99، تخت 2 99. غلغله شد، یکی سریع پرده‌های دور تمام تختا رو کشید و همه جمع شدن اون وسط. واقعا ضدحال خورده بودم دستام رو گذاشتم رو گوشم و سعی کردم بخوابم، بد بود خیلی، نتونستن برش گردونن با همون تخت بردنش، بعد خدماتیه اومد پرده‌ها رو باز کرد هر کی می پرسید حاجی چی شد؟ می­گفت یکم بد حال شد بردنش آی‌سی‌یو بالا دکتر بیهوشی بالاسرش باشه خدای نکرده طوریش نشه. بعدش یه پلاستیک زرد آورد لاکر و دور و برش رو تمیز کرد، هرچی بود توش ریخت برد. بعد از شام تخت خالی رو برگردونن پایین و خانوم خدماتیه که رفیق شده بودم باهاش و یه زن به شدت ساده و مهربون بود یه ملحفه جدید آورد کشید رو تخت و مرتبش کرد. بهش گفتم حاجی خوبه؟ می‌دونستم مرده ولی خب نمی­خواستم باور کنم تو چشماش اشک جمع شد و آروم با اشاره طوری که بقیه نبینن بهم گفت تموم کرد. تا صبح تو اورژانس انگار یه طلسم سکوت اجرا کرده بودن، به وضوح پرستارا دمق بودن سعی می­کردن مثلا عادی باشنا ولی مثلا رفتار &quot;ه&quot; رو با عصر مقایسه می­کردی کامل می­فهمیدی ناراحته. دیگه بساط منم که جور بود غمگین و ناامید، فقط امیدم این بود شیفت دوم خواب پرستارا برسه، چون وقتی همه جا خلوت بود اجازه داشتم از تختم در بیام یکم راه برم دور تختم و دست و روم رو بشورم و دستشویی برم و...  آنتراکت نیمه شبی داشتم. پرستار &quot;م&quot; اومد سرمم رو باز کرد و رفت منم نرده تخت رو دادم پایین و پاهام رو آویزون کردم. این چند روز اینقدر ضعیف شده بودم که موقع راه رفتن پاهام می­لرزید و اصلا نمی­تونستم یکسره از دراز کشیده به ایستاده تغییر وضعیت بدم. یکم نشستم اینور اونور رو نگاه کردم، چشمم به پنجره افتاد و دوباره یه چیزی تو دلم تیر کشید. سیمای مانتیتور و کاف فشار رو کندم و پاشدم. بی‌حس، تاتی تاتی کنان قدم‌های ریز رفتم دست و روم رو شستم و یکم راه رفتم موقع برگشتن یهو زد به سرم ببینم حداقل تصور سه بعدیم از زاویه پنجره درست بود یا نه، رفتم پای پرده، دقیق جای نور صورتم رو گرفتم سمت پنجره و...تا چشم کار می‌کرد تو افق نوک درخت بود. کم مونده بود از خوشحالی بپر بپر کنم. نوره رفله نبود، واقعا نور خورشید در حال غروب بود. اصلا شارژ شدم، کلا یادم رفت همین چند ساعت پیش یکی کنارم مرده. از خوشحالی برنگشتم تو تخت، نشستم رو صندلی نصفه شبی بیسکویت مادر عسل آویشن خوردم. خوشحال، پر انرژی شروع کردم به تجزیه تحلیل، خب خب ما محل غروب خورشید رو داریم. برای پیدا کردن جهت فقط یک تاریخ لازم داریم و اندکی محاسبه، راستی امروز چندمه؟ روز چندمه که اینجام؟ چند شنبه است اصلا؟ (این روزای ۱ تا ۱۳ که می‌نویسم رو بعد از ترخیص تایم لاین کشیدم با وقایع جانمایی کردم وگرنه که اونجا تاریخ درست حسابی نداشتم) یکم فکر کردم گفتم من بخوام طول دایره­البروجی خورشید رو حساب کنم ماشین حساب که ندارم، حدودیه پس. همینقدر که بدونم آخرای آبانیم کافیه. البته می­دونستم ۲۵ آبان اونورتریم چون تاریخ تعویض آنژیوکتم رو روش نوشته بودن با اسم پرستارش، بازم گفتم حالا تا صبح صبر می‌کنم، یکم قبل از تحویل شیفت پرونده‌ام رو می­ذارن رو ترالی جلوم از رو تاریخ آخرین آزمایش خون ناشتایی که پشه‌ها (مسئولای آزمایش خونی که هر روز صبح میومدن) گرفتن می­تونم تاریخ رو در بیارم. ولی خب دلم طاقت نیاورد تا صبح بشه سمت غروب رو برای بیمارستان حساب کردم و در نتیجه جهتم مشخص شد. کف پاهام تقریبا سمت شمال شرق بود. خط سیاه جهت‌گیری واقعی تختمه.نمای گوگل مپی بیمارستان</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 22:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زنده ماندم 1</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/survive1-f7vaziornokr</link>
                <description>اگر بخوام به پرفکشنیست بودنم ادامه بدم و صبر کنم حالم خوب شه و شسته رفته ماجراهای چند روز #چگونه‌زنده‌ماندم رو بنویسم میشه مثل هزارها ماجرا و مطلب و داستان و نوشته و ... که نصفه نیمه تو درفت یا رو پی سی یا روی کاغذای چرک نویس و کاهی خاک می­خورن. یهو دیر میشه، تعلل تو زندگی بسه! اون روزا و وقتایی که بیهوش بودم قطعا دکتر و پرستارا و دارو نگرم داشتن و هیچی یادم نمیاد قاعدتا، جاهایی که یادمه رو روایت به روایت می‌نویسم.از نظر ترس از غرق شدن وسط خشکی ماجرا:شب چهارم بود، ماسک اکسیژن رزرو بگ با فشار خیلی بالا بسته بودن بهم، اکسیژنش هورهور می­کرد تو دماغ و دهنم، تا ته زیاد بودا ولی انگاری پنج نفر رو سینه‌ام نشسته بودن. یک آن ترسیدم. واقعا وسط خشکی داشتم غرق می‌شدم نفسام تند تند شد و پنیک کردم، تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن و بوم، از جام پریدم ماسک رو از صورتم برداشتم سعی کردم با تمام وجووودم فریاد بزنم، اما صدای چندانی ازم در نیومد، ضربانم خیلی که رفت بالا خانوم &quot;ه&quot; اومد سمتم سعی کرد ماسک رو بذاره ولی با تمام وجودم نذاشتم، دستش رو پس زدم. فقط میخواستم اون لحظه داد بزنم بگم من دارم غرق میشم، نفسم بالا نمیاد، تقلا می‌کردم. دوتا پرستار مرد اومدن دستا و کتفم رو گرفتن و به زور ماسک رو کشیدن سرم و من با تمام قدرتم داشتم میجنگیدم، با چی نمی‌دونم فقط اون لحظه اون ثانیه نمی‌خواستم تو اون شرایط باشم، کلی تقلا کردم نمیتونستم از دست اون دوتا پرستار در برم، خانوم &quot;ه&quot; هم هی میگفت نفس عمیق و این بگ ماسکه رو فشار می­داد، یعنی اینقدر که این بشر تو اون شرایط آروم و مهربون بود می­خواستم خفش کنم. بعد از یه مدت کل بدنم یهو شل شد و افتادم رو تخت دوباره، چشمم افتاد به طوطی کاکل طلایی زشت تنفس مصنوعی که روی میله سُرُما نشسته بود و کرکر می‌خندید بهم. نای تکون خوردن نداشتم دیگه، خانوم &quot;ه&quot; یه نصفه لیوان آب سرد و یه قرص آورد دادم بهم، بالشتم رو مرتب کرد، پتو کشید روم رفت. بعدشم انگار اصلا هیچی نشده، نه &quot;ه&quot; نه اون دوتا پرستار مرد کلا به روم نیاوردن چی شدی اونشب، چه کاری بود کردی و ... تا اینکه خودم بحث رو با &quot;ه&quot; باز کردم.یک روز دیگه که پرستارم بود ازش پرسیدم خانم ه چرا ماجرای اون شب رو دیگه وسط نکشیدین، چرا اصلا چیزی نگفتین وقتی به زور دستتون رو کنار می‌­زدم، گفت اینا طبیعیه تو کارمون، بیمارا تو اون شرایط کارایی می­کنن که دست خودشون نیست، یاد گرفتیم صبور باشیم. تو بیمار خوبمونی، همه دوستت دارن و اول شیفت سر گرفتنت دعواست، نگران نباش ناراحت نیستم ازت. اینجا فهمیدم که چرا همه پرستارا رو دوست دارن، واقعا 99 درصدشون آدمای مهربون و مسئولیت پذیریند.</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 22:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هلال چاق</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/%D9%87%D9%84%D8%A7%D9%84-%DA%86%D8%A7%D9%82-cihtkak0i7q8</link>
                <description>مهر میتراشب سردی بود تو چادر نشسته بودیم، علی داشت خاطره شب زنده‌داری تنهاییش تو ابر رو تعریف می‌کرد که یهو سر و صدایی از بیرون اومد، سرم رو بیرون بردن دیدم چند نفر جدید اومدن و دارن اون کنار بساط می‌کنن. تو فکر فرو رفتم حتما به جز ما کلی آدم دیگه هم اون شب منتظر بودن. حتما هر کدومشون کلی ایده داشتن، برنامه ریزی کرده بودن، به این و اون رو زده بودن که دوربین قرض کنن، حتما خیلیاشون هزاران کیلومتر روسفر کرده بودن و الان وسط یه ناکجاآباد سرما رو داشتن به جون می‌خریدن که چی؟ به نظرم انسان ذاتا موجود حسودیه، خیلیامون نمی‌تونیم موفیقت و عظمت و خوبی یه نفر رو ببینیم همه منتظریم که یه جا سوتی بده، یه جا شکست بخوره زوم کنیم روش، آره همینه هممون منتظر بودیم که چهره درخشان و زندگی بخش مهر رو ناقص ببینیم. انگشت اشاره سمتش بگیریم و بگیم هه نگاش کن تو هم که روسیاه شدی، تو هم که مثه مایی، ناقصی، مشکل داری.صبح شد و بین همه بچه‌ها ولوله برپا شد، هر کسی سمتی می‌دوید، یکی فیلتر خورشیدیاش رو چک می‌کرد، یکی فوکوس می‌گرفت، یکی فورگراوند عکاسیش رو تمیز می‌کرد، یکی محل تقریبی طلوع رو حدس می‌زد که یهو آفتاب از افق سر زد و موجی از هیجان کل محوطه برج رو پر کرد. اولش دلربا بود، یه هلال چاق از افق بالا میومد اما راستش وقتی دیدم همه با ذوق دارن عکس میگیرن ازش، دلم براش سوخت. خورشید هستی بخش هم که باشی، میلیاردها سال هم تو بهترین حالتت باشی، کسی بهت توجه نمیکنه، کسی صبح پا نمیشه طلوع هزار رنگ گرمت رو ببینه اما امان از روزی که حالت خوش نباشه. شب تو سرما همه منتظر می‌مونن که روی سیاهت رو ببینن.ناراحت و بی‌حوصله بودم. ما آدما چرا اینقدر ناسپاسیم. عکسامون رو گرفتیم و دیگه داشت دیر ‌میشد باید زودتر بر‌می‌گشتیم، گرفت هم کم‌کم داشت تموم می‌شد، خورشید دوباره داشت قدرتش رو پس می‌گرفت، نورش خیلی زیاد شده بود، تقریبا دیگه بدون فیلتر  نمی‌شد ازش عکس گرفت. به دوستم گفتم پوزش رو حفظ کنه تا عکس آخر رو بگیریم و بریم، عکس رو که گرفتم تو گرمای خورشید داشتم چکش می‌کردم یهو جرقه‌ای تو ذهنم زده شد. پسر ببین ما همه جمع شدیم تا مسخره‌اش کنیم ولی اون هنوز گرماش رو ازمون دریغ نکرده، نکنه ما ناخودآگاه جمع شدیم که تصویر مادرمون رو تو آسمون ببینیم. یه آغوش گرم که همیشه به رومون بازه. یا اینکه ما این همه آدم تو کل دنیا جمع شدیم که سیاهی چهره‌اش رو بهش یادآوری کنیم ولی اون توجهی نکرد بهمون با قدرت به کارش ادامه داد و داره مشکلش رو حل می‌کنه. با کارش داره بهمون یاد میده امید داشته باش و بجنگ. آره همینه ما اونقدرا هم که فکر می‌کردم ناسپاس نیستیم هممون جمع شدیم که ببینیم چجوری نور بر تاریکی پیروز میشه. تا بوده همین بوده &quot;امید&quot; بذر هویت ماست!</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 00:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوجه اردک زشت یا چگونه یه ضرب دو رقمی در سه رقمی زندگیم رو عوض کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@mohandes1987/%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%82%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%82%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xt0fi5qrgsds</link>
                <description>من از بچگی جوجه اردک زشت بودم، تقریبا همیشه نوک انگشتا سمت من بود، همه مسخره‌ام می‌کردن و همه ازم فراری، به خاطر همین همیشه تلاشم این بود که تو جمع گم باشم، تو سایه باشم، کسی نبینه منو، و هنوزم از اینکه تو مرکز توجه جمع قرار بگیرم واقعا اذیت می‌شم. همیشه می‌ترسم که باز قراره به چی من گیر بدن. با این حال واقعا دوست دارم که رفقای امنم بهم توجه کنن. مسئله بغرنجیه،دردناکهتو همین راستا یکی از بدفرجام‌ترین خاطرات عمرم جای می‌گیره. بلایی که کلاس سوم ابتدایی سرم اومد و کل دوران مدرسه‌ ابتدایی‌ام رو خراب کرد.قشنگ یادمه، یه روز سرد زمستونی بود، تو ردیف دوم سمت معلم کنار پنجره، کلاس سوم الف، که معلمش خانوم صادقی بود (هیچ نسبتی نداشت با من) نشسته بودم، چراغ نفتی وسط کلاس تو راهروی باریک بین نیمکتا روشن بود و روش چند پر گلپر ریخته بودن، بارون میومد و شیشه‌ها عرق کرده بودن، خانوم معلم داشت یه چیزی رو از رو کتاب می‌خوند و پای تخته راه می‌رفت. کتاب رو از وسط یه دستی نگه داشته بود و صفحه مخالف رو با انگشتاش جمع کرده بود زیر کتاب، با اون دستش رو هوا یه سری چیز ترسیم می‌کرد (گچ دستش بود و فکر کنم کتاب هم علوم بود)، در کلاس رو زدن، کتابش رو همونطور تا زده گرفت رو شکمش و رفت سمت در. در کلاس اون جلو سمت راست بود و رو به بیرون باز می‌شد. سرش رو برد بیرون و چند لحظه‌ای با کسی که پشت در واستاده بود صحبت کرد، با اینکه ردیف دوم بودم ولی بس‌که آروم صحبت می‌کردن و بچه‌ها هم خیلی پچ‌پچ می‌کردن، صداشون رو نمی‌شنیدم. یه صدای گنگ مردونه می‌ومد و خانوم هم وسط حرفا دو دفعه تو کلاس رو نگاه کرد. سر آخر یه خبی گفت و برگشت سمت کلاس بلند گفت:&quot; صادقی پاشو بیا اینجا&quot;. یهو تمام وجودم پر از استرس شد، یعنی چی شده؟ چیکار کردم من؟ از پارسال که زدم دماغ اون بچه پررو رو شکوندم هیچ غلط دیگه‌ای که نکردم من تو مدرسه، درسامم که همیشه می‌خونم، حتی بعد از تعطیل شدن کلاس هم یه راست میرم خونه، نکنه به خاطر اون روزی که  وقتی زنگ خورد من تشنم بود و بدو بدو رفتم آب خوردم بعد اومدم سمت کلاسا بخوان تنبیهم کنن!دفترم رو بستم، دو نفر کناریم از نیمکت رفتن بیرون تا من بتونم برم بیرون، یکی از هزاران معضل این نیمکتای سه نفره همین آمد و شد نفر چسبیده به دیوار بود البته دیواری که من کنارش بودم یه پنجره قدیمی داشت که هر از گاهی وقتی بارون شدید میومد از لای درزاش آب میومد تو، تو مسیر تا برسم پای تخته شلوارم و مرتب کردم، دکمه‌های روپوش سرمه‌ای تنم رو هم چک کردم و خودم رو آماده کردم که وقتی رسیدم جلو در مثه اون روزی که پسره موقرمز شره پای صف خط‌کش خورد، تنبیه بشم. دستام رو هم بهم می‌مالیدم که بلکه گرم بشه، آخه شنیده بودم دستت که سرد باشه درد خط کش بیشتره. رسیدم جلو در، خانوم با اون دست گچی سفید رنگش که یه گچم بین انگشتاش بود، منو هدایت کرد بیرون کلاس و در همین حین به اون مرد ناآشنا گفت: &quot;اگر زیاد سخت نباشه زود انجام میده.&quot;از در کلاس که رفتم بیرون دیدم معلم کلاس پنجما پشت در وایستاده و نگام می‌کنه، قدش بلند بود و چهره تکیده‌ای داشت با یه عینک گرد و بینی استخوانی بزرگ که تقریبا خصوصیت همه مردمان شماله. یه کت و شلوار خاکستری یا آبی روشن تنش بود دقیق یادم نیست. دستش رو گذاشت رو شونه راستم و سلام کرد. &quot;پسرم بیا بریم کار دارم باهات&quot; من که هنوز به خاطر دویدن اون روزیم تو حیاط عذاب وجدان داشتم و خودم رو برای دست‌کم چهار ضربه خط‌کش آماده کرده بودم ناامیدانه برگشتم سمت خانوم معلممون. دیدم مهربانانه لبخند میزنه و میگه: همراه آقای*** برو، هرچیم گفت گوش کن و انجام بده، کارت تموم شد، برگرد بیا سر کلاس. آقای معلم هم دستش رو گذاشت پشتم و منو مشایعت کرد سمت دفتر. دفتر مدرسه دقیقا روبروی کلاسمون اون سمت راهرو بود و ما اینقدر از ناظممون می‌ترسیدیم که حتی برای اومدن به طبقه دوم از راه پله نزدیک به دفتر استفاده نمی‌کردیم. از اون راه پله فقط معلما رفت و آمد می‌کردن و بعضا بچه‌هایی که می‌خواستن قمپز در کنن مثلا ما خیلی نترسیم. تو مسیر سمت دفتر حالات ممکن برای ماجرا رو تو ذهنم تصور کردم، اینکه مثلا بگم آقا اجازه ما خیلی تشنمون بود، زنگ خورده بود مجبور شدیم بدویم که آب بخوریم و کلاسمون دیر نشه، بعد گفتم نه میگه کل زنگ تفریح کارت چی بود. اینجوری نمیشد باید نقشه دیگه‌ای می‌چیدم، آخه من فقط بیست متر دویده بودم و اونم برا اینکه آب بخورم و سریع برم سر کلاس، شیطونی نکردم که، آخه کدوم احمقی برا شیطونی تو هوای بارونی میدوه؟ نامردیه سر این خط‌کش بخورم. کلی تلاش کردم اون روز رو یادم بیاد، شرایط محیطش، کیا لب پله واستاده بودن، پنجره دفتر آیا باز بود؟ اون پسره مو لخته، جاسوس ناظم لب آب خوری واستاده بود؟ و... سر آخر به این نتیجه رسیدم که حاشا کنم به کل، بگم آقا اجازه اشتباه دیدین، اصلا من نبودم که دویدم، دلیل هم داشتم برا خودم. با خودم گفتم آخه ببین، پسره که نبود، ناظم هم که رو پله واینستاده بود، بین اون همه بچه هم قد و هم شکل با روپوش‌های سرمه‌ای و از پشت پنجره‌های بخار گرفته و تو هوای بارونی، اونم ناظم و مدیر عینکی ما که نمی‌تونن دقیق تشخیص بده چهره‌ها رو. یکم امیدوار شدم که آخ‌جون از خطکش در رفتم، فقط خدا خدا می‌کردم ناظممون حال و حوصله نداشته باشه که بخواد سوال پیچ کنه و گیر بیفتم، غافل از اینکه ماجرا چیز دیگه‌ایه و دست تقدیر امتحان بزرگ‌تری قراره سر راهم بذاره. تو راه رسیدن به دفتر همینطور همهمه و سر و صدا زیاد می‌شد، یه کلاس عمود بر راهرو بود که درش نیمه باز بود و بچه‌هاش کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون. با خودم گفتم آخ‌جون ببین ناظمه حال و حوصله نداره، امروز آخه دیده بودمش دستمال دستش گرفته بود و به احتمال زیاد سرماخورده، وگرنه اگر سالم بود این بچه‌ها رو به سیخ کشیده بود تا حالا، راستی معلمشون کجاست؟ رسیدیم جلوی در معلم منو هل داد سمت در نیمه باز و رفتیم تو، مبصر کلاس برپا داد و یهو کل کلاس ساکت شدن و رو پا واستادن، معلم یه دادی زد سرشون که چه خبره مدرسه رو گذاشتین رو سرتون. صحنه رو تصور کنین جلوم سی و چهار پنج تا بچه کلاس پنجمی تو ردیفای سه تایی واستاده بودن و راهروی بین نیمکتا به یه پنجره بزرگ مات می‌رسید که از آسمون ابری تاریک پشتش یه نور ملایم دیفیوز شده وارد کلاس میشد و چهره همه‌اشون ضد نور بود. یه سری سیلوئت عجیب و در هم تنیده که تو هم وول می‌خوردن و من کاملا گیج بهشون نگاه می‌کردم که ماجرا چیه. معلم برجا داد و همه نشستن، من همینطور که روم به سمت بچه‌ها بود سرم شروع کرد به چرخیدن دور کلاس، از سقف یه سری شراره کاغذی آویزون بود فکر کنم برا بیست و دو بهمن بود، سمت چپم نزدیک در یه سطل آشغال بود، مامن بچه‌ها که به بهانه تراشیدن مداد مدتی هر چقدر اندک پای اون وای میستادن و با خرچ خرچ صدای تراش از جو کلاس خارج میشدن، اون ته کلاس پای پنجره چندتا کیف سیاه رو زمین ولو بودن، یقین دارم که اون کیفا اول به پنجره قدی تکیه داده شده بودن که به خاطر رعایت نکردن تعادلشون افتاده بودن و صاحبش به خاطر مشغول اذیت بودن بقیه هنگام غیبت معلم متوجهش نشده بود، یا شایدم شده بود و براش فرقی نداشت، آخه اون ردیفای آخر معمولا شاگردایی می‌شستن که خیلی درس و مشق براشون مهم نبود. سمت راست رو دیوار یه تخته ابری با روکش پارچه‌ای سبز بود که یه روزنامه دیواری مناسبتی روش چهار میخ چسبیده بود و من چقدر ازین روزنامه دیواریا بدم میومد، آخه یه بار بهم گفته بودن مطلب بنویس و من کلی نشسته بودم در مورد تعطیلات تابستون نوشته بودم، بعد وقتی داشتم پاکنویسش میکردم رو مقوا جا کم آوردم و دیگه هم بهم ستون ندادن، مطلبم نصفه نیمه موند... کم‌کم شکل‌های درهم تنیده بچه‌ها از هم جدا شدن، قیافه‌هاشون متعجب بود، به هم نگاه می‌کردن و قشنگ همشون از حضور من تو کلاسشون جا خورده بودن، آخه یه جوجه فسقلی مو فرفری جلوشون واستاده بود که انگشتای اشاره دستش رو تو هم قفل کرده بود و در و دیوار کلاسشون رو برانداز می‌کرد. این آزارم می‌داد و سعی کردم بفهمم چی شده، اینجا باید خط‌کش بخورم؟ وای نه، اگه جلو اینا طاقت نیارم و گریه‌ام بگیره چی؟ اینا شرن، مگه ول می‌کنن؟! بعدا همش مسخره‌ام می‌کنن. تمام تلاشم رو کردم که چشمام رو ازشون بدزدم که یهو صدای افتادن گچ تو جا گچی تخته بلند شد و من به خودم اومدم. این صدا رو خیلی دوست داشتم و دارم، هنوز هر جا تخته گچی می‌بینم یکی از تفریحاتم اینه که از تخته دور میشم و سعی می‌کنم گچ رو بندازم تو چاگچی پایینش، حتی تو دانشگاه با بچه‌ها مسابقه می‌دادیم، دقیق‌ترین و دورترین پرتاب موفق. برگشتم سمت صدا که دیدم آقا معلم داره می‌شینه و رو تخته یه مسئله ضرب نوشته، یه ضرب دو رقمی در سه رقمی! همینکه نشست بهم گفت می‌تونی اینو حل کنی؟ یه نگاه به تخته کردم، یه نگاه به معلم، یه نگاه به بچه‌ها و همونطور که انگشتام تو هم گره بود دوباره به معلم نگاه کردم. نمی‌فهمیدم ماجرا چیه! دوباره ازم پرسید بلدی حلش کنی؟ با خودم گفتم شاید با حل کردنش بهم تخفیف بدن، بذار نشون بدم بچه درسخونم که خیلی محکم نزنه خط‌کشه رو، آخه پارسالم که دماغ اون پسره رو شکوندم اگرچه مقصر اون بود که هی نوک مداد و پونز و سوزن فرو می‌کرد تو گردن و پشتم ولی فکر کنم بیشتر چون شاگرد اول بودم فقط یه سیلی بیشتر نخوردم سر اون ماجرا. دوباره تخته رو نگاه کردم آخه ضرب دو رقمی در سه رقمی تا حالا انجام نداده بودم، تهش دو رقمی در دو رقمی بود که تازه اونم مامان بهم گفته بود. جدول ضرب رو هم که با بدبختی با لی‌لی و توپ بازی یاد گرفته بودم باید زور میزدم یادم بیاد. ولی گفتم یا الان حلش میکنم، یا معلم می‌فهمه من هیچی بلد نیستم و خط‌کش رو محکم میزنه و گریه می‌کنم و این‌همه کلاس پنجمی تا آخر سال اذیتم می‌کنن. سر تکون دادم که آره. گفت پس حلش کن. من گیج یکم این دست، اون دست کردم گچ رو برداشتم و چرخیدم سمت تخته. یادمه تا برگشتم سمت تخته یهو همه جا ساکت شد، انگار هیچ‌کس دور و برم نبود، صدای نفس‌هام رو می‌شنیدم و زمان برام کند می‌گذشت، همین یه شانس رو داشتم برای فرار از تنبیه و نباید خرابش می‌کردم، ته دلم یکی هی می‌گفت تو که اینو نخوندی، تو بلد نیستیش، چیکار می‌کنی؟ چرا باید تظاهر کنی به بلد بودن، یه خط‌کشه دیگه فوقش، چرا الکی اذیت می‌کنی خودت رو (هنوزم این صدا تو وجودم هست و باهاش سعی کردم کنار بیام) ولی اون روز تصمیم گرفته بودم که کتک نخورم، آخه من فقط بیست متر دویده بودم و اونم برا اینکه آب بخورم و سریع برم سر کلاس، شیطونی نکردم که، آخه کدوم احمقی برا شیطونی تو هوای بارونی میدوه؟ نامردیه سر این خط‌کش بخورم. یکم فکر کردم، با خودم گفتم منطقیه که هر کاری تو ضرب دو رقمی در دو رقمی انجام دادم، همونو اینجا هم انجام بدم. دو سه تا شیش تا، دو هشتا شونزده تا، شیش ده بر یک و ...جمع زدم دو ردیف رو و جوابش رو نوشتم. همنطور که گچ بین دو انگشت اشاره و شصتم بود و انگشت وسطیم رو هم سفید کرده بود با شک و تردید برگشتم سمت معلم. نمی‌دونستم درست حل کردم یا نه، اینقدر استرس داشتم که زانوهام به هم میخورد، به زور سرپا واستاده بودم و منتظر که چی میشه، آقا معلم پاشد اومد سمتم، دستش رو گذاشت پشتم و منو چرخوند سمت کلاس. سرش رو خم کرد پایبن سمت من و از پشت شیشه‌های عینکش گفت:&quot;آفرین&quot;بعد برگشت رو به کلاس و گفت:&quot;خاک بر سرتون که هیچ کدومتون بلد نبودین اینو. یاد بگیرین کلاس سومه&quot;. زمان برام متوقف شده بود و نمی‌فهمیدم ماجرا چیه؟ چی شده الان؟ چکار باید کنم و ... &quot;براش دست بزنید&quot;بچه‌های کلاس شروع کردن برام دست زدن و معلم هم منو تا در کلاس بدرقه کرد و گفت برو سر کلاست. من گیج و منگ ازین که ماجرا چیه و چی شده راه افتادم سمت کلاسم. از یه سمت خوشحال بودم که خط‌کش نخوردم ولی ازون ور تو شک اتفاقات بودم. رسیدم به در کلاس در زدم، در و باز کردم گفتم: &quot;اجازه خانوم، آقای *** گفتن برگردم سرکلاس&quot;خانوم پرسید:&quot;کاری که گفت رو انجام دادی؟&quot; جواب دادم: &quot;آره خانوم، برام دست هم زدن&quot;خانوم هم گفت:&quot;آفرین، برو بشین سرجات&quot;.از آفرینی که شنیده بودم هزار برابر تشویق اون بچه‌ها خوشحال شدم و رفتم نشستم سرجام، غافل از اینکه از فردا این ماجرا مثه بمب تو مدرسه و اداره می‌ترکه و انگشت نمای همه میشم. سر راه خفتم می‌کنن که خود شیرینی می‌کنی پیش معلما؟ معلما سر اینکه شاگرد کلاسشون بشم تو مقطع بعدی دعواشون میشه و خانوم صادقی عزیزمم انشاها و نوشته‌هام رو نگر میداره و برگه امتحانیام رو بهم نمیده. جدیدا فهمیدم داره یه کتاب خاطرات می‌نویسه و یه بخش از کتابش رو تخصیص داده به من.کاش می‌شد بهش بگم مرسی که به من لطف کردین مهربونم، ولی شاید اگر اونقدر تو چشم نبودم الان اوضاع بهتر بود. شاید اگر خودم اون روز لعنتی بیخیال اون ضرب لعنتی می‌شدم و خط‌کش رو می‌پذیرفتم زندگیم عادی‌تر بود...</description>
                <category>Alireza Sadeghi</category>
                <author>Alireza Sadeghi</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 10:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>