<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه پاکدامن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohddese.pakdaman</link>
        <description>سلام محدثه پاکدامن هستم. یکی مثل هزاران نفر دیگر که تلاش می‌کند تا در مسیر زندگیش گامی مفید و درست بردارد.
تخلص من، میم ح‌دث</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2466961/avatar/PjnZqz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه پاکدامن</title>
            <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قدمی در جاده افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-ousgwnwdfwpx</link>
                <description>عکسی از میان لنز دوربین من&quot;خش&quot; اولین برگ پاییزی در زیر پاهایم نفس آخرش را کشید و با زندگی وداع گفت. این اولین برگ پاییزی بود که از دست‌های بلند درخت چنار کنار جاده افکارم افتاد.هرزگاهی قَدمی ‌در این جاده می‌زنم. جاده‌ای طولانی و دراز، گاهی با انتهایی زیبا و دل انگیز و گاهی با انتهایی تاریک و مأیوس‌کننده. در ابتدای جاده درختان چنار و سرو در دو طرف راه قد برافراشته‌اند و در جایی از آسمان دست‌های خود را به هم داده‌اند و بر روی جاده گنبدی سبز ساخته‌اند. گاهی هم اجازه می‌دهند که انوار زرد و سرخ خورشید بر جاده بتابد.وقتی هنگام پاییز در جاده راه می‌روم، درختان چنار برگ‌های زرد پاییزی خود را به پاهایم می‌ریزند و به من خوش آمد می‌گویند. خوشایندست.مسیر را ادامه می‌دهم تا به درختان بید مجنون می‌رسم که گیسوان پریشان خود را به دست باد سپرده‌اند تا آن‌ها را به پرواز درآورد. حرکت بین درختان مجنون جاده افکارم، قلبم را به هیجان می‌آورد و چشمانم را بارانی می‌کند. این احساس، نمی‌دانم اما به حالشان غبطه می‌خورم آن‌گونه پریشان و دلداده‌اند که تو را هم مجنون و شیدا می‌کنند.جاده زیبایی است. در بلندای تپه‌ای در انتهای جاده افکارم به درختی تنها می‌رسم که به دیواری گلی تکیه داده‌است. درختی که در بهار دردانه برگش می‌روید و در پاییز آن دردانه را از دست می‌دهد.تک درخت جاده افکارم، در تنهاییش زندگی می‌کند آرام بدون ترسی از شلوغی‌های تاریک و قضاوت‌های روشن. تک درخت جاده افکارم، ریشه‌هایش سرتاسر جاده را پیموده‌اند و در تنهاییش تمام جاده را می‌شنود و حس می‌کند. قصه‌اش بدون مقدمه‌ای آغاز شد و پایانی ندارد. تک درخت جاده افکارم صندوقچه خاطرات و لحظات شیرین و تلخ جاده است. وقتی دستم را روی تنه قطورش می‌کشم، احساساتم درهم می‌پیچد و پر می‌شوم از شروع و پایان‌های بی‌کران. قدم زدن در جاده افکارم، گاهی فقط برای رسیدن به این درخت قطور تنهاست.</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 15:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-hfbhgt628mu6</link>
                <description>نیمکتی خالی به من تعارف کنید.بگویید بیا و لحظهای بدون دغدغه دور از آلودگی و همهمه بنشین.بگویید دنیا چرخدندههایش کمی نابسامان شدهاست با تعویضی کوچک دوباره درست کار خواهد کرد.به من بگویید عجله نکن. حسرت نخور. آرام باش.به من بگویید دیر نشده است. اصلاً دیر وزود ندارد.به من بگویید نترس شکست قسمتی از زندگی است.به من بگویید تعریف زندگی مانند اثر انگشت است برای هر کسی منحصر و خاص است.به من بگویید این تنها یک خواب است که گاهی دستخوش کابوس و گاهی پر از رویا میشود.به من نیمکتی خالی تعارف کنید تا برای لحظهای به دور از آشفتگی درونم استراحت کنم.    </description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 13:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همین نزدیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-y7ovikxxqpbk</link>
                <description>هنوزم هم گذرت به کوچه اقاقیاها می‌افتد؟ دورتر از باورهای خاکستری شهر.هنوز هم آن پیرزن خوش‌خنده، کنار خانه آرزوها می‌نشیند؟هنوز هم آن پیرمرد خمیده قامت، به گل‌های شعمدانی آب می‌دهد؟هنوز هم پسران خردسال، برای گرفتن توپ بنفش، فریادهای بلند می‌زنند؟هنوز هم دختران خردسال، لی‌لی‌کنان شماره‌ها را رد می‌کنند؟بوی نمناک خاک کوچه را هنوز هم می‌شنوم. هنوز هم حسش می‌کنم. سالیانی است که با این حس، به باورهای شهر می‌خندم و به جوانه‌های سبز زندگی تبدیلشان می‌کنم. </description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 15:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسمان سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-mz84rin1awph</link>
                <description>روی مبل تک نفر روبه‌رو هم نشسته بودند. دست‌هایش را در هم گره کرده بود و با نوک کفشش اشکالی خیالی روی زمین می‌کشید. ناگهان سرش را بالا آورد و با لبخندی آرام گفت:« می‌دانی ما آدم‌ها برای خودمان ریسمان سرنوشتی می‌یابیم و با آن تابلویی می‌بافیم. گاهی لذت‌بخش و گاهی عذاب‌آور و در آخر فکر می‌کنیم که شاید باید طوری دیگر می‌بافتیم.فکر تعویض ریسمان سرنوشت همیشه همراه‌مان است. ولی لحظه‌ای به شکافتن گره اشتباه فکر نمی‌کنیم. شاید لازم باشد که فقط گره‌ها را باز کنیم و دوباره از نو ببافیم. شاید هم لازم است به جای گره‌های خراب، گره‌های درست را نگاه کنیم و بقیه ریسمان را مثل آن‌ها ببافیم.»دست‌هایش را از هم باز کرد و روی دسته مبل گذاشت و سرش را روی لبه بالا مبل تکیه داد. نفس عمیقی کشید و گفت: «تابلو سرنوشت ما زمانی شکل می‌گیرد که گره‌های درست و گاهی نادرست را با دستان خودمان ببافیم. می‌دانی اگر قرار باشد که نمایشگاهی از تابلوهای سرنوشت خودمان برگزار کنیم، خواهیم فهمید که ما در حالی که مثل هم هستیم دنیاها با هم فرق می‎‌کنیم.»چشمانش را بست و دوباره لبخند آرامی زد و گفت:« جواب سوالت نه است. لابد می‌گویی من که هنوز نپرسیدم. من می‌خواستم سرنوشتم را از نو بنویس با یک ریسمان دیگر اما نشد بدتر از مال خودم شد. پس متوقف شدم. اصلا چرا باید به بافتن ادامه دهم. گاهی گره‌ها آن قدری تکرار می‌شوند که نمی‌دانم چطور یک گره ساده بزنم.»سکوتی فضا را پر کرد. در میان این سکوت کلماتی شنیده می‌شد. « شاید اصلا ریسمانت برای بافتن نبود.»  </description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 15:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمله ساده من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-dpaza3szfwzz</link>
                <description>خسته اما ایستاده برای روزنه نورحالا دیگر گفتنش خیلی آسان شده ­است. دیگر خجالت نمی­ کشم. دیگر قلبم به تپش نمی ­افتد. دیگر بدون هیچ ترسی و به راحتی به زبانم می آورم.حالا دیگر «دوستت دارم»، برایم یک جمله ساده چهار بخشی شده ­است. </description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 15:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-k5tmsygs2fno</link>
                <description>عکسی از میان لنز دوربین منیادت هست بازی‌های کودکانه‌مان را؟ خنده‌ها و گریه‌هایمان را؟یادت هست عمو زنجیرباف را که زنجیرمان را پشت کول می‌انداخت تا شاید فرصتی شود و سراغ بابا را بگیریم؟یادت هست سلام‌هایمان را که به خاله بزغاله می‌دادیم تا به ما دسته‌های گل دهد؟یادت هست قهرقهر تا روز قیامتمان تنها ثانیه‌ای طول می‌کشید؟ آخر دل‌‌های کوچکمان برای هم تنگ می‌شد.یادت هست لی‌لی بازی‌هایمان را که از صبح تا غروب آفتاب طول می‌کشید؟یادت هست چهارشنبه‌ سوری‌هایمان را، از روی بوته آتش می‌پریدیم و آن صاحبِ شیرین قنادی سر کوچه‌مان که به همه آجیل و شیرینی می‌داد؟یادت هست چگونه کنار هم جمع می‌شدیم تا آش نذری خاله زری به بهترین نحو پخته شود؟یادت هست آن همسایه شیرین زبانمان را که برای تمام مردم دنیا زندگی شادی را دعا می‌کرد؟من... یادم هست.میم ح‌دث.</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 21:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AD%D8%B3-fxen1gusxlmf</link>
                <description>یکی از عکس‌های دوربین منقصه دروغین من، کنار تمام عواطف و احساسات برگرفته از خلایی بی‌پایان.قدم‌های بلند من بر سنگ‌فرش‌های تو خالی و تهی از حس عبور.شاید...مگر تلألو انوار گرم خورشید حس تازگی نمی‌آفرید؟در نقطه بدون پایان، دور تسلسل می‌زنم با هیجان.باور من، حبابی شفاف یا قاصدکی چرخان؟اینجا سکوت من است. آغوش‌هایتان را باز کنید. وقت سقوط است از بلندای حس انسان بودن.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 13:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تردید</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ji6hrsqcvjot</link>
                <description> شاید باید چشمانمان را روی همه چیز می‌بستیم و همه اتفاقات را نادیده می‌گرفتیم.شاید فکر می‌کردند بهترین‌ها را انجام داده‌اند.شاید فکر و دید ما با آن‌ها متفاوت است. گمان کنم خیلی زیاده‌روی کردیم، نمی‌دانم.در درونم احساس متضادی دارم. کسی فریاد می‌کشد که اشتباه نکن. آن‌ها نهایت تلاش و سعی خود را کرده‌اند... اما کسی دیگر با خشم دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و می‌گوید نه آن‌ها بی‌مسئولیت و بی‌فکرند. باید کاری کنی. از آن‌ها فاصله بگیر.نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ نمی‌دانم حق و حقیقت چیست؟ نمی‌دانم باید به چه کسی اعتماد کنم؟من فقط به دنبال آرامشی آبی رنگ بودم و حالا فقط می‌خواهم تنها باشم با روزنه‌ای از نور. میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 19:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبیله دختران</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-ieqzndmxzngq</link>
                <description>رسمشان بود، وقتی کودکی متولد می‌شد تمام قبیله را با فانوس‌ها و آتشدان‌هایشان نورانی و آذین می‌کردند. جشن‌شان هفت روز و هفت شب ادامه داشت. با اولین صدای کودک بر طبل‌های خود می‌کوبیدن و نوید آمدن انسانی پاک را بر زمین می‌دادند. وقتی قابله می‌آمد و با صدای بلند فریاد می‌زد، امروز فرشته‌ای متولد شد. زنان قبیله گلبرگ‌های سرخ و سفید بر سر پدر می‌ریختند و مردان در برابر پدر سر خم می‌کردند.می‌دانی، قبیله‌شان خاص بود. آنان دختران و زنان را الهه‌های زمین می‌دانستند. باورشان بود که دختران و زنان خوش‌یمنی و برکت قبیله‌اند. قبیله‌شان، قلب طبیعت بود. قبیله‌شان، جریان زندگی بود. قبیله‌شان، حس لذت نم‌نم باران بود. قبیله‌شان، تلالو طلوع خورشید بود. قبیله دختران بود.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 18:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول، پنجره‌ای رو به سرزمینی که می‌خواستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-zwjco5vikwaa</link>
                <description>خیلی وقت نیست که به ویرگول پیوستم اما همین چند وقت کوتاه اینجا به من حسی خوب و آرامشی دوست‌‌داشتنی داده است. و این متن کوتاه تقدیم به شما دوستان ویرگولی؛ویرگول برای منمن پنجره کلبه چوبی کوچکم را بعد از سال‌ها باز کردم. پنجره کلبه‌ام‌‌ویرگول روی به شهر نه‌ویرگول روی به کشوری باز می‌شود که پر از آدم‌های متفاوت و رنگارنگ است. آدم‌هایی با سلیقه‌های متفاوت‌ویرگول با اندیشه و تفکرات متفاوت اما در یک وجه‌ مانند هم آن هم ویرگول عشق به نوشتن و دانستن است. حالا دیگر نمی‌خواهم پنجره کلبه را ببندم. می‌خواهم برای همیشه باز باشد تا گهگاهی مردمان این سرزمین از پنجره به کلبه‌ام نگاه کنند. دستی برایم تکان دهند. سلامی کنند و به آن‌ها سلامی دهم و لحظه‌ای برای نوشیدن جملات و احساسات دعوتشان کنم. خوب است که پنجره کلبه من‌ویرگول روی به چنین سرزمینی باز می‌شود.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 14:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایم در بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86-wszbjjishg24</link>
                <description>تق‌تق، تق، همیشه این گونه در می‌زند. می‌گوید، می‌خواهم بدانی که منتظرم تا تو در را باز کنی.می‌گوید: تق‌تق، تق، انتظار دیدن لبخند شیرین توست.می‌گوید: تق‌تق، تق، انتظار سلام پر شور توست.می‌گوید: تق‌تق، تق، گرفتن دست‌های گرمت با دست‌های سردم است.می‌گوید: تق‌تق، تق، آرام کردن قلبم با نگاه پر از مهرت است.می‌گوید: تق‌تق، تق، دوستت دارم است.می‌گوید: تق‌تق، تق، وجودت همه مال من است.می‌گوید: تق‌تق، تق، ترکت نمی‌کنم هرگزمی‌گوید: تق‌تق، تق، قول دادن برای همیشه است.می‌گوید: تق‌تق، تق، کنارم باش، امیدم باش، همراهم باش.می‌گوید: تق‌تق، تق، همیشه دوستت دارم پس کنارم بمان است.می‌گوید: کسی را داری برایش این‌گونه در بزنی؟پس برایم در بزن، تو تنها دنیای زیبای من هستی.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 12:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلات تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-e2zsnjevioj4</link>
                <description>همیشه قهوه تلخ را با شکلات تلخ می‌خورد. آدم جدی و سردی به نظر می‌رسید.آن روز سر ساعت همیشگی وارد کافه شد و قهوه‌اش را سفارش داد. همان قهوه تلخ با شکلات تلخ.بی‌روح و سرد بود. عادت داشت تا حاضر شدن سفارش، روزنامه روی میز را مطالعه کند. او بیشتر اوقات توجهی به اطراف نداشت.آن روز هم در حال خواندن روزنامه بود که احساس کرد کسی در مقابلش ایستاده است. روزنامه‌اش را کمی پایین آورد. دختربچه هشت ساله‌ای را دید که عروسکش را محکم در آغوش گرفته‌ و با لبخندی شیرین به صفحه پشت روزنامه نگاه می‌کند. بدون توجه به او روزنامه را برگردان و عکسی از جشنواره شکلات را دید.دخترک با همان لبخند شیرینش گفت: من دوست داشتم آنجا بودم. باید خیلی خوب باشد.مرد با بی‌تفاوتی گفت: فکر نمی‌کنم.دخترک اخمی شیرین کرد و گفت: خیلی هم خوب است. آنجا پر از شکلات‌های شیرین است.- ولی همه شکلات‌ها شیرین نیستند.- ولی باید شکلات‌های شیرین را انتخاب کرد.مرد این‌بار کنجکاوانه به دخترک نگاه کرد و گفت: چرا؟- چون شکلات شیرین خوشحالت می‌کند و تو دوست داری آن را به دوستت هم بدهی و این کار خیلی خوب است. چون هر دو خوشحال می‌شویم.دخترک بعد از گفتن این حرف دوان دوان به سمت میز خودشان رفت.حالا سفارش مرد حاضر شده‌ بود. گارسون وقتی سفارش را روی میز گذاشت، مرد گفت: لطفاً شکلات تلخ رو با شکلات شیرین عوض کنید.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 11:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع با خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-zl9mo1fbs1my</link>
                <description>خود را به پنجره می‌کوبد. گویی از من کمک می‌خواهد. به طرف پنجره می‌روم و آن را باز می‌کنم.خود را با تمام نیرویی که در بدنش باقی مانده به درون اتاق می‌اندازد.بدون اینکه حرکتی کنم در گوشه اتاق ایستاده‌ام. پرنده از زخمی‌ که بر او وارد شده‌است به خود می‌پیچد. می‌ترسم. بی‌حرکت ایستاده‌ام.پرنده زخمی ‌با توان باقی مانده‌اش بر روی پاهایش می‌ایستد و به افق خیره می‌شود. بال‌هایش را برای آخرین بار می‌گشاید. چشمانش خیره به خورشید است دیگر امیدی نیست. به سمت من بر‌می‌گردد.آری با آسمان و خورشید وداع کرد. بال‌هایش را گشاده بر روی زمین پهن می‌کند و نفس آخرش را بلند می‌کشد. چشمانش بسته می‌شود.در قسمتی از اتاق آرام خوابیده است در حالی که نور خورشید بر جسم بی‌جانش می‌تابد.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 19:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-j8llqeb553dm</link>
                <description>راهرو تاریک و تنگی بود. وقتی در آن راه می‌رفتم صدای قلبم را می‌شنیدم. از ترس فقط رو‌به‌رویم را نگاه می‌کردم و تند تند قدم‌هایم را بر می‌داشتم تا وارد آن اتاق شوم. اتاقی با دیوارهای سفید و پنجره‌ای روی به آسمان آبی. نور خورشید از میان پنجره روی قالی کف اتاق می‌تابید و آن را زنده می‌کرد. یک آرامش و راحتی خاصی در آن اتاق داشتم. آرزو ‌داشتم برای همیشه آنجا بمانم اما نمی‌شدهر روز وقتی چشم‌هایم را باز می‌کردم تا پایان روز با خودم می‌گفتم، شاید امشب هم آن خواب را ببینم.آن شب وقتی از راهرو ترسناک و تاریک گذشتم و وارد اتاق شدم، اتاق مثل هر شب نبود. اتاق هم مثل راهرو تاریک و هولناک بود. به دنبال راه فراری بودم اما از در، حتی پنجره خبری نبود.سنگینی دستی را روی شانه‌ام حس کردم. نفس‌هایم به شماره افتاد. آهسته برگشتم.خودم!خودم بودم با لبخندی بی‌روح و چشمانی پر از تاریکی و غمی بی‌انتها. زیر لب زمزمه می‌کردم:« هرگز نباید اجازه می‌دادم قلبم سرد و تاریک می‌شد.»میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 16:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب قرمز شهر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-q5iafhehpr6n</link>
                <description>خیلی وقت است که این‌طوری شده‌است. انگار کسی نمی‌خواهد حرفم را بفهمد. همه تکذیب می‌کنند اما در عمق نگاهشان می‌شود فهمید که دروغ می‌گویند.من می‌فهمم. اما باید سکوت کنم. آن‌ها می‌خواهند باور کنم. باید باور کنم؟من هم مثل آن‌ها هستم. چرا باید از آن‌ها فاصله بگیرم؟ من دوستشان دارم.دبستان، دبیرستان، دانشگاه، محیط کار، جامعه چرا از من می‌خواهند که فاصله داشته‌باشم.این انتخاب من نبود. من فقط باید بپذیرم. انتخابی نیست. اما دوستش دارم.من خانواده‌ام را انتخاب نکردم. من ثمره ازدواج کسان دیگری هستم. شاید روزی...من هم دوست دارم مانند بقیه یک زندگی عادی داشته‌باشم کنار پدر و مادری عادی.پدرم مرد خوبی است. مادرم زن مهربانی است. باور کنید ناراحت نیستم. شاید آن‌ها معمولی نباشند. اما از همه آدم‌های معمولی دنیا مهربان‌ترند.من فرزند مرد و زنی هستم که غصه‌ها را با دیدن ابرها از بین می‌برند. پرده‌های خانه ما آبی است. دیوارهای خانه ما صورتی است. زمین خانه ما سبز است. سقف خانه ما ارغوانی است.وقتی باران می‌بارد ما می‌خندیم. صبح‌ها به خورشید سلام می‌کنیم. شب‌ها برای ماه دست تکان می‌دهیم.خانه ما قلب قرمزی است که میان شهری خاکستری می‌تپبد.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 14:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-b6ekzjmbxdcf</link>
                <description>در هوا می‌چرخد. گاهی به چپ و گاهی به راست می‌رود.حرکتش مرا به رویا می‌برد. آرزو می‌کنم کاش جای او بودم. آرام و زیبا در حال رقصیدن. او خودش را به باد سپرده است تا او را حرکت دهد. باد؟ خودش حرکت نمی‌کند‌؟ یعنی به اراده خودش حرکت نمی‌کند؟ یعنی او تنها یک سرسپرده است؟ می‌داند مقصدش کجاست؟ هدفش چیست؟ یا تنها می‌داند که باید خود را به باد بسپرد؟شاید هم قاصدک است که مسیر را به باد نشان می‌دهد.</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 10:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-aqn9qohvciey</link>
                <description>برای آخرین بار نگاهی به درون اتاق انداخت. نفس بلندی کشید. بعد با سستی تمام، چمدان و کیفش را برداشت. در را بست. به سمت آسانسور رفت. لحظه‌ای منتظر شد تا در آسانسور باز شد. داخل شد.پسر بچه‌ای همراه سگش در آسانسور بود.پسرک گفت: سلام. می‌روی طبقه پایین؟-بله-من هم می‌روم پایین.پسرک نگاهی به چمدان کرد و گفت : داری می‌روی؟-بله ، دیگر اینجا کاری ندارم.-کجا می‌روی؟- نمی‌دانم شاید...-مگر خانه‌ات نمی‌روی؟-خانه؟ نمی‌دانم.-ولی همه می‌دانند. مثلاً ما هم ده روز دیگر به خانه‌مان برمی‌گردیم. خانه‌ ما کنار دریا است. من آنجا را خیلی دوست دارم. خانه تو کجاست؟-خانه من جایی است که باشم.پسرک با تعجب به زن نگاهی کرد و در حالی که سرش را می‌خاراند پرسید: یعنی وقتی اینجا بودی خانه‌ات اینجا بود؟-بله-این‌جوری خیلی بد است.-چرا؟-به‌خاطر اینکه آدم می‌ترسد.-از چی؟-از اینکه خانه‌ای نباشه.-خوب آدم هر کجا که برود آنجا خانه‌اش می‌شود. اینکه ترس ندارد.پسرک با فریاد محکمی گفت: ترس دارد.زن متعجب به پسرک نگاه کرد و بعد با آرامش لبخندی زد و گفت: چرا این حرف را می‌زنی؟پسرک با ناراحتی گفت: وقتی خانه‌ای نداشته باشی، نمی‌دانی کجا بروی. وقتی ناراحتی، وقتی شادی، وقتی می‌ترسی، وقتی می‌خواهی راحت باشی به خانه می‌روی. آخر من این‌طوریم. تو اینطوری نیستی؟این‌بار زن جوابی نداشت. در آسانسور باز شد. پسرک با سگش زودتر بیرون آمد و روی به زن کرد و گفت: آرزو می‌کنم خانه‌ای پیدا کنی که مال خود خودت باشه. خداحافظ.زن چمدانش را برداشت و به سمت میز متصدی هتل رفت. کلید را تحویل داد.مرد گفت: امیدوارم از اقامتتان در هتل ما راضی باشید.-بله. متشکرممرد دوباره گفت: گرچه هتل ما مثل خانه‌تان نمی‌شود.زن لبخندی زد و گفت : من... باید بروم. دلم برای خانه‌ام تنگ شده-البته. پس باید خونه خوبی داشته‌‌باشید.زن لبخندی شادمانه زد و گفت: بله. خانه من محل شادی و غم و راحتی من است.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 13:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-zelxgowtr4fq</link>
                <description>همیشه سر جایش ثابت و محکم ایستاده بود بدون آنکه کمی‌جابه‌جا شود. هر روز، صبح و شب از کنارش رد می‌شدم.دیگر خیلی بهش توجه نمی‌کردم، برایم عادی شده بود.روزهایی که باد می‌وزید، تکان می‌خورد طوری که توجه‌ام را جلب می‌کرد. شاید می‌خواست صدایم کند ولی من بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد می‌شدم.مدت زیادی می‌شد که من و او همدیگر را هر روز می‌دیدیم. انگار توجه او به من بیشتر بود ولی وجود او برای من عادت شده بود. تا اینکه، آن روز صبح ندیدمش اول فکر کردم، اشتباه می‌کنم اما باد آن روز خیلی شدید می‌وزید پس باید زیاد تکان می‌خورد. برگشتم. نبود.چشمانم را باز و بسته کردم. انگار واقعاً نبود. لحظه‌ای ایستادم تا عابری رد شد. پرسیدم: آقا ببخشید! این درختی که اینجا بود چی شد؟عابر با تعجب گفت: کدام درخت؟میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 14:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-wtjbiqo1otuk</link>
                <description>تیک‌تاک، تیک‌تاک، تیک‌تاک...آهنگ آرامش بخش وجودم. هر روز صبح با صدای آوازش بلند می‌شدم و هر شب با صدای لالایی‌اش می‌خوابیدم.از خیلی وقت‌ها روی میز اتاقم بود. مثل یک دوست خوب، نمی‌گذاشت لحظه‌هایم از دست برود و هرزگاهی یک تلنگر می‌زد تا یادآور لحظه‌هایم باشد.اما از وقتی که از روی میز اتاقم افتاد و شکست دیگر لحظه‌ها برایم معنی ندارد.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 17:33:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی بزرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohddese.pakdaman/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-xxwvxpqhzbak</link>
                <description>دور خودش می‌چرخید و خوشحال بود. دست‌هایش را باز کرده ‌‌بود و در حالی که می‌چرخید، سرش را بالا گرفته ‌بود. صدای خنده‌اش همه اتاق را پر کرده ‌بود. حالا شده بود همانی که می‌خواست، یک آدم بزرگ که می‌تواند روی دو تا پایش بایستد.اما...بعد از گذشت سال‌ها یادش رفت که بزرگترین آرزویش ایستادن روی پاهای کوچکش بود.میم ح‌د‌ث</description>
                <category>محدثه پاکدامن</category>
                <author>محدثه پاکدامن</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 11:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>