<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مُح‌فا | MohFA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohfa</link>
        <description>نیم‌نویسنده‌ای که می‌کوشد اثری داشته باشد | 
قانونی که در برابر زندگی خم نشود، شکسته خواهد شد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:18:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/166541/avatar/TxLz1Q.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مُح‌فا | MohFA</title>
            <link>https://virgool.io/@mohfa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوخت، سوختند، سوختیم، سوختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-kqm8grurlhct</link>
                <description>خانه همسایه روبه‌رویی در آتش سوخت...خواستم عکس بهتر و شبیه‌تری برای حادثه‌ای که شاهدش بودم پیدا کنم، اما حس کردم عکسی آشنا از فاجعه‌ای مشابه (آتش‌سوزی پلاسکو) بهتر خواهد بود...از دو ساعت قبل‌تر بوی سوختن چیزی را حس می‌کردم. یک بار دور و اطراف خانه را دیدم، ولی خبری نبود. فکر کردم توهم بی‌خوابی بوده. رفتم و با خیال خوش، پیش خانواده صبحانه خوردم. وقتی برگشتم توی اتاقم، بی‌خیال آن بوی اندک شدم و چند لحظه‌ای روی صندلی خوابیدم. از دیروز تا به حال بیدار بودم و مشغول کار، و حسابی خسته بودم.ناگاه بوی سوختن پلاستیک و کاغذ را بیش از پیش حس کردم. با صدای مادرم که بلند و جیغ‌مانند گفت: «یه چیزی داره می‌سوزه!!!» از جا پریدم و ترس به کوه کتاب‌هایم نگاه کردم، ولی خبری نبود. ترسیدم که نکند لپ‌تاپ به خاطر ۳ روز کار مداوم و نسبتا سنگین داغ کرده باشد. خاموشش کردم. اما بوی سوختگی قطع نشد.پدرم که از دو ساعت قبل هر دفعه گفته بودم بوی سوختگی می‌آید، اهمیت نداده بود و به جایش مادرم گفته بود: «دماغتو بده تعمیرگاه!» حالا از جا بلند شده بود و با ترس خانه‌اش را ورانداز می‌کرد. به همه پریزها و لوله‌ها سر می‌زد و بررسی می‌کرد. همه‌چیز سالم بود.با ترس دویدم سمت میز خیاطی مادرم و به سیم‌های درهم‌پیچیده وسایلش نگاه کردم تا ببینم اتو در برق نمانده، که مادرم با اشاره به چراغ خاموش سه‌راهی، گفت که حتی اگر وصل بود هم روشن نبود.مات و مبهوت مانده بودیم و خواهرم پشت میز صبحانه هیچ ایده‌ای نداشت چه خبر است. وسط دلهره ما، با صدای عاقل اندر سفیهانه و مثل بچه‌ای که مدام بهش گفته باشیم «از سنش بیشتر می‌فهمه» نگاهش را به گوشه‌ای از تلویزیون دوخت و گفت: «باید مراقب باشین دیگه. اگه این‌جا نیست شاید از بیرونه.» و پدرم تکرار کرد: «نکنه از خونه همسایه‌هاست؟» و من فکر کردم که شاید دوباره همسایه بالایی توی پشت‌بام و زیر کولر ما دارد آتش درست می‌کند! اما بعد از خودم پرسیدم: «چرا باید کله صبح آتیش درست کنه؟!»از پنجره اتاق خواب به خانه‌های پشتی نگاه کردیم، ولی خبری نبود. دور و بر را بو کشیدیم، ولی هیچ‌کجا خبری نبود. خانه‌های پشتی در آرامش همیشگی‌شان بودند و در حیاط‌شان پرنده‌های کوچک به یک‌دیگر صبح‌به‌خیر می‌گفتند. در اتاق خواب دیگر بو خیلی کمتر بود و در پذیرایی خیلی کمتر از آن. اما نفهمیدیم کی آشپزخانه پر از دود شد.پدرم پشت پنجره دوید و گفت: «حتما خونه یکی...» و انگار خشکش زده باشد، جمله را ناتمام گذاشت و مادرم که از پنجره دیگر آشپزخانه نگاه می‌کرد فریاد زد: «خونه اینا داره می‌سوزه! دود داره می‌زنه بیرون!!! واااای...»پدرم گفت: «یکی‌تون زنگ بزنه به صد و بیست و پنج! سریع باشین! بگین که خونه آتیش گرفته و آدرس بدین!» و خودش ایستاد پشت پنجره و نگاه کرد! من به سمت تلفن بی‌سیم دویدم و شماره گرفتم، اما هم به خاطر گلودردی که از دیروز داشتم و هم به خاطر استرس عجیب و غریبی که گرفته بودم و نمی‌توانستم حرف بزنم، تلفن را تحویل پدرم دادم و پشت پنجره قالب تهی کردم و مثل تکه‌گلی شل‌شده ایستاده سر جایم وا رفتم و فقط اجازه دادم تصاویر دود عظیم و خاکستری به مغزم مخابره شود.پدرم در تلفن گفت: «این‌جا یه خونه آتیش گرفته... حوالی میدون [فلان]، کوچه [فلان]... من همسایه روبه‌رویی‌شون هستم. لطفا سریع‌تر خودتونو برسونین. آتیش زیاد شده!» و البته هنوز آتش آن‌چنان نبود که من در آخرین لحظات دیدم، و مادر و خواهرم را از پشت پنجره کنار بردم تا نکند چیزی منفجر شود و بیاید سمت پنجره ما...پدرم پشت پنجره‌ای که مادرم ایستاده بود آمد، و هر دو به حادثه خیره شدند. دود خاکستری به دود سیاه بزرگ‌تری مبدل شد که از پنجره باز آشپزخانه طبقه چهارم ساختمان روبه‌رویی و پنجره راه‌پله که سمت ما بود، و هم‌چنین از پنجره اتاق‌خواب‌ها که پشت ساختمان بودند، بیرون می‌زد و در آسمان چرخ می‌خورد و مثل هیولایی عظیم که آزادش کرده باشند می‌رقصید. چند لحظه بعد، تکه‌های سوخته و سیاهی همراه موجاموج دود از پنجره بیرون زدند و در آسمان لرزیدند و خاک شدند و تکه‌تکه‌های‌شان در باد گم شد.مادرم می‌گفت: «بی‌چاره‌ها... اومدن بیرون از ساختمون همه‌شون... چرا آتش‌نشانی لعنتی نمی‌رسه؟ چی کار دارن می‌کنن؟ دیگه هیچی براشون نموند... خانومه همون‌جوری با لباسای تو خونه دوییده بیرون... تو این گرونی چه‌جوری بخرن وسایل‌شونو؟» و پدرم وسط حرف‌های مادرم گفت: «این‌جا هیچی درست کار نمی‌کنه! آتش‌نشانی معلوم نیست کجاست اصلا! به من گفتن که از قبل به‌شون خبر داده شده و دارن می‌آن. پس کوشن؟ چرا هنوز نرسیدن؟ نه پلیس درست کار می‌کنه، نه آتش‌نشانی، نه اورژانس...» و من حتی پلک نمی‌توانستم بزنم به روی آن‌چه مقابلم رخ می‌داد و بی‌اندازه در برابرش ناتوان بودم، چه رسد به این‌که حرفی بزنم...مادرم هود آشپزخانه را روشن کرد و پدرم به دست‌شویی رفت و در میان راه گفت: «با گوشی مامان یه فیلم بگیرین!» اصلا چه‌طور می‌توانست به چنین جمله مزخرفی فکر کرده باشد؟ فیلم بگیریم که چه چیزی را ثبت کنیم؟ نابودی یک نفر دیگر را؟ ویرانی زندگی‌ای را که نمی‌توانستیم نجاتش دهیم؟ دیر رسیدن آتش‌نشانی را؟ بازی‌های خدا با این عروسک‌های کوچولوی مسخره را که صبح تا شب مدام با هر بدبختی می‌گویند «خدا رو شکر» و «اگه خدا بخواد» و «ان‌شاءالله» و... را ثبت می‌کردیم تا بعدا بهش نشان بدهیم و بپرسیم «خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی»؟ چرا باید از این فاجعه فیلم می‌گرفتیم؟خواهرم با لباس‌های مدرسه و مقنعه حیران مانده بود که حالا چه‌طوری به مدرسه برود و چه کسی او را می‌برد. من پشت پنجره برگشتم و به پنجره روبه‌رویی که حالا در دود غرق شده بود خیره شدم. می‌ترسیدم پایین و توی کوچه را نگاه کنم، و چهره‌های مستأصل اهل آپارتمان روبه‌رویی را ببینم و تا مدت‌ها نتوانم فراموش‌شان کنم. (همان‌طور که هنوز گاهی در خواب و بیداری ناگهان چهره مهسا و نیکا و کیان را می‌بینم و سرم گیج می‌رود، یا همان‌طور که جنازه آقایی را که چند ماه پیش توی مترو آوردوز کرده و کبود شده و مرده بود را به یاد می‌آورم و تنم می‌لرزد، یا قیافه دوست دوران راهنمایی و اول دبیرستانم را به یاد می‌آورم که به خاطر مسمومیت با مواد مخدر و ترس دوستانش از رساندن او به بیمارستان، جلوی در خانه‌شان مرده بود و با کمک پدر و مادرش دفنش کردیم و ضربان قلبم بالا می‌رود و مغزم چیدمانش را گم می‌کند...)صدای آژیرهای ماشین آتش‌نشانی در محله پیچیدند، اما خبری از خودشان نبود. مادرم از وسط اتاق به سمت آشپزخانه آمد و گفت: «پس بالاخره پیداشون شد!» و نگاهی به کوچه انداخت. چند لحظه بعد گفت: «چرا فقط صدای آژیرشون می‌آد؟!» و با صورتی پر از استرس، به وسط اتاق برگشت. من اما همان‌جا ماندم و دیدم که آتش‌نشان‌ها با لباس و کلاه ویژه از راه رسیدند و شروع کردند به سنجیدن اوضاع و حاضر کردن وسایل، و چندتای‌شان سریع شلنگ را از در پارکینگ بردند داخل. مردم خواب‌آلوده تک‌وتوک از گوشه و کنار پیدای‌شان می‌شد و یکی دو نفر از پنجره‌ها و چند نفر از داخل کوچه به ماجرا نگاه می‌کردند. مأمورهایی که از پله‌های ساختمان بالا می‌رفتند، سریع پنجره‌های راه‌پله را باز می‌کردند و پیش می‌رفتند.سرم را بالا آوردم و از دهان بازمانده پنجره که ظلمات استفراغ می‌کرد به قعر تاریکی دوزخ‌وار درونش نگریستم. جرقه‌های نارنجی در عمق آن می‌رقصیدند و طولی نکشید که شعله‌های بزرگ‌تری شدند که در چشمان من خیره شده بودند و پیش می‌آمدند... یک دقیقه یا کمتر، شاید حتی در عرض چند ثانیه، آتش از پنجره زبانه کشید و وحشیانه رمید. انگار می‌خواست از آن واحد کم‌عرض و طویل بیرون بدود و چیزها و کسان دیگر را در خود ببلعد. خشم را در نگاه آتش می‌دیدم و مطمئنم که او از پشت پنجره ترس را در چشمان مرتعش من می‌دید... حتی گمان می‌کنم که فریاد‌هایش را می‌شنیدم...مادرم همان‌طور گیج و گنگ گوشی‌اش را آورد تا به حرف پدرم گوش داده باشد، و خواهرم هم پشت پنجره آمد و روی نوک پایش ایستاد تا کمی ماجرا را دید بزند. اما من که آتش را دیده بودم سریع گفتم از پنجره فاصله بگیرند. ترسیدم چیزی در آن خانه منفجر شود و به پنجره ما بخورد و آن را بشکند. نمی‌دانم اصلا چنین چیزی ممکن بود یا نه! مادرم که دوربین گوشی را باز کرده بود، در راه برگشتن به پذیرایی دو عکس از کف زمین گرفت و بعد از خودش پرسید: «اصلا دارم چی کار می‌کنم؟»فکر هیچ‌کدام‌مان کار نمی‌کرد. دود سیاه با دود خاکستری تازه‌ای ترکیب شد و حالا با سرعت و اندازه‌ای چندبرابر قبل آسمان و فاصله میان ما و خانه روبه‌رویی را پر کرده بود. آتش‌نشان‌ها پایین ساختمان کاری می‌کردند، که پنجره‌ها از حرارت شکستند و تکه‌های‌شان روی سر آتش‌نشان‌ها افتاد. یکی از آتش‌نشان‌ها کلاه ایمنی نداشت و در حال سنجش وضعیت بود، که واقعا شانس آورد که شیشه روی سرش نیفتاد. بعد از این اتفاق سریع خودش را عقب کشید و کلاهش را از عقب‌تر برداشت و روی سرش گذاشت.صدای ناله‌های زنی از کوچه به گوش می‌رسید، و زن دیگری هم ترسان‌ترسان چیزهایی می‌گفت که اصلا نمی‌شنیدم و نمی‌فهمیدم. مادرم گفت: «بی‌چاره زنه دوییده بیرون... همه‌چی‌شون سوخت... تو این گرونی چی کار کنن حالا؟ یادمه خانومه برای عید چه‌جوری همه‌جا رو داشت بادقت تمیز می‌کرد. گوشه پنجره‌ها و وسایلش رو حسابی داشت برق می‌نداخت... اما حالا... باز خدا رحم کرد که تونستن بیان بیرون...» و من نمی‌فهمیدم که اگر خدا می‌خواست «رحم کند» چرا همان اول آتش را روشن نکرده بود، و چرا بعد خاموشش نکرد، و چرا گذاشت کار به این‌جا بکشد؟تکه‌پاره‌هایی از شعر «فریاد» اخوان ثالث به یادم می‌آمد که زمانی در آهنگی شنیده یا در یکی از سفرها در ماشین برای خانواده خوانده بودم: «خانه‌ام آتش گرفته‌ست... هر طرف می‌سوزد این آتش... پرده‌ها و فرش‌ها را... از درون خسته سوزان... ای فریاد! ای فریاد... خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم؛ هم‌چنان می‌سوزد این آتش؛ نقش‌هایی را که من بستم به خون دل...» با یادآوری‌اش در آن لحظات بیشتر به خود لرزیدم. حس می‌کردم صورتم باید سفید شده باشد. درست نمی‌توانستم نفس بکشم و سرم گیج می‌رفت.برگشتم و به چشم‌های خواهرم نگاه کردم که متحیر بود و سکوت کرده بود. خانه‌مان پر از دود و مادرم که چند روز بود سخت نفس می‌کشید، حالا اوضاعش بدتر شده بود، و قبل از این‌که برود روی مبل پذیرایی بنشیند، هود را روی درجه ۲ گذاشت. از پشت پنجره کنار رفتم و چند لحظه در پذیرایی تعلل کردم، و بعد به اتاقم رفتم، تا شاید بتوانم با کسی تماس بگیرم و حرف بزنم. اما با چه کسی؟ چه باید می‌گفتم؟ مثلا زنگ می‌زدم به دوستم و می‌گفتم: «خونه همسایه آتیش گرفته و دود زمین و زمانو برداشته، و من دارم مثل بید می‌لرزم و چیزی نمونده غش کنم»؟ در آن صورت جواب نمی‌گرفتم: «تو چرا خودتو می‌ندازی وسط یهو؟ به تو ربطی نداره اصلا! جمع کن خودتو بابا...»؟ و اصلا دوست نداشتم جلوی پدر و مادرم که هر روز زندگی‌ام را به برنامه‌ای تلویزیونی به نام «نصیحت‌هایی به یک بدبخت کافر» تبدیل کرده‌اند حرفی از اوضاع مزخرف حال و احوالم بزنم.صدای مادرم در این حین بلند شد: «آتیش رو خاموش کردن انگار. دود داره کم می‌شه.» و من که نمی‌توانستم درست ببینم پرسیدم: «دارن آب می‌پاشن؟» و جواب شنیدم: «آره!» پدرم زودتر جلو رفت تا ببیند چه می‌کنند. هنوز لباس نپوشیده بود تا به سر کار برود. همان‌طور که گاهی به بیرون و گاهی به مادرم نگاه می‌کرد گفت: «یکی از همکارای منم چند وقت پیش خونه‌ش توی پردیس آتیش گرفته بود و همه زندگیش سوخته بود. هیچ کاری نتونست بکنه. هنوز خیلی چیزا رو نتونسته بخره. زندگیش نابود شد... همه‌چی خیلی گرون شده...» و مادرم باز گفت: «تو این گرونی می‌خوان چی کار کنن بی‌چاره‌ها...؟»آتش خاموش‌تر و دودش کمتر می‌شد، اما قلب من هنوز داشت سینه‌ام را می‌شکافت و تند می‌تپید و از طرفی آتش خشمی هم در من کم‌کم اوج می‌گرفت. خواهرم می‌خواست بداند که الان برود مدرسه یا نه، و چه‌طوری برود؛ که من دستش را گرفتم و او را به اتاقم بردم، و گفتم بنشیند تا کمی کتاب بخوانیم، تا پدرم حاضر شود و او را به مدرسه ببرد. خواهرم گفت: «اگه بگن چرا دیر اومدم چی بگم؟ همین الان هم کلی دیر شده!» گفتم: «بابا می‌آد تو و توضیح می‌ده که نمی‌شده بری مدرسه، چون این اتفاقا افتاده بوده و کوچه رو بسته بودن که کسی چیزیش نشه!» قبول کرد و نشست و یک فصل کوتاه از کتاب «شگفتی» اثر آر. جی. پالاسیو را خواندیم. فقط می‌خواستم از حادثه دورش کنم و خودم را هم کمی آرام کرده باشم. در حین خواندن دست کوچکش را گرفتم، اما ترسیدم لرزش‌های دستم را بفهمد، و برای همین ولش کردم...آتش خاموش شده بود، اما هنوز دود بیرون می‌زد و خانه در تاریکی و سیاهی فرو رفته بود. رد دود روی نمای ساختمان مانده بود. آتش‌نشان‌ها هنوز مشغول آب‌پاشی و کار بودند. دوده‌ها با آب از روی نما پایین می‌ریختند و برای همین حواسم به پرده سفید طبقه پایین‌تر جلب شد که از لای پنجره بیرون زده بود و آدم‌های توی خانه فقط دویده بودند بیرون تا بلایی سرشان نیاید...پدرم دوباره ماجرای دوستش را وسط کشید و از گرانی و اوضاع بد گفت. مادرم هم در تصدیقش دوباره همان جمله «تو این گرونی چه‌جوری وسایل‌شون رو بخرن؟» را تکرار کرد. حالا سرگیجه و سردرد و ترس و اندوه و نگرانی‌ام در آتشی که با این جمله‌ها پا گرفته بودند در هم می‌پیچیدند و داشتند آشی از کلمات را داغ می‌کردند و هم می‌زدند.حالا که آتش مهار شده بود، تازه به یاد می‌آوردم که وقتی شب گذشته به نانوایی رفته بودم، دیده بودم که یک طرف خیابان را برای حذف جوی‌های آب کنارش بسته بودند و احتمالا ماشین آتش‌نشانی هم به خاطر ناآگاهی از همین مسئله گیر کرده بوده و مجبور شده که دور بزند و راه دیگری پیدا کند. تأخیرشان به خاطر تأخیر معمول نیروهای امدادی در ایران نبود؛ بلکه به خاطر عدم‌هماهنگی گروه‌های مختلف با یک‌دیگر برای اطلاع‌رسانی اموری از این دست که باعث بسته شدن مسیرها می‌شوند بود. شاید اگر این‌طور ساخت‌وسازها روی نقشه به اطلاع نیروهای امدادی می‌رسیدند، احتمالا خسارات به طور چشم‌گیری کاهش می‌یافتند. (هرچند این نکته هم حائز اهمیت است که بعضی محله‌ها و مناطق اصلا کوچه و خیابان‌های مناسبی ندارند، و ممکن است حتی در صورت چنین اطلاع‌رسانی‌هایی، باز هم نیروهای امدادی نتوانند خودشان را به موقع به محل حادثه برسانند...)وقتی داشتم درباره بسته بودن خیابان به مادرم توضیح می‌دادم، پدر و خواهرم آن‌قدر با عجله بیرون رفتند که یادشان رفت در را ببندند. من در را بستم و مادرم هود را روی درجه ۳ گذاشت و سروصدا بیشتر شد؛ و دوباره رفت پشت پنجره و چند لحظه بعد گفت: «فکر کنم دیگه هیچی براشون نمونده... بی‌چاره‌ها... تو این گرونی هیچی رو نمی‌تونن بگیرن دیگه... نابود شدن... دلم براشون خیلی می‌سوزه...»رشته کلمات فوران کردند: «کی و چی باعث این گرونی شده؟! ها؟!» مادرم جواب داد: «این حرفا رو ولش کن!» گفتم: «فقط یه مشت حرف مفت مسخره! به خودتون می‌گین دل‌تون می‌سوزه براشون، اما حاضر نیستین حتی از عقل‌تون استفاده کنین یه ذره و ببینین چی باعث می‌شه ان‌قدر گرونی پیش بیاد که با چنین اتفاقی زندگی طرف با مردن فرقی نداشته باشه دیگه... اقتصاد مملکت رو دادین دست یه کسایی که ادعا می‌کردن با انقلابی بودن می‌تونن شیش‌ماهه قیمت دلار رو بیارن پایین و تورم رو مهار کنن، و هنوز بعد از دو سال این کارو نکردن، و شماها فقط می‌گین «ولش کن»! ولش کنی چی می‌شه؟ پس کِی باید از مسئولین بخواید مسئولیت حرفا و ادعاهاشونو بپذیرن؟ فقط یاد گرفتین رأی بدین و تمام؟ شدین مثل اون [(از گفتن اسم معذورم!!!)] که اومده بود توی تلویزیون و می‌گفت «از مرگ دلخراش دختر جوان دلم سوخت» و انگار نه انگار که توی گشت ارشاد این‌طوری شده بود. دل‌سوزیش به چه درد می‌خوره وقتی هیچ کار مفیدی انجام نمی‌ده؟ دل‌سوزی تو هم باد هواست، وقتی فقط می‌خوای ول کنی! دوراندیشی‌تون در حد «تو سکوت کن تا کسی بهت کار نداشته باشه»ست، بعد به بقیه هم می‌گین «ول کن!» ول کردین که اینه دیگه! همه‌چی رو ول کردین، دادین دست یه مشت گاو و خر...» و بعد سکوت کردم...فایده‌اش چه بود؟ دوباره می‌نشستند سر سجاده و دعا می‌کردند که خدا من را آدم کند تا دست از این حرف‌ها بردارم و خدا به همسایه روبه‌رویی کمک کند و خدا گرانی را از سر ما بردارد و خدا نگذارد چنین اتفاقاتی برای ما بیفتند و خدا دشمنان را سر جای‌شان بنشاند و... حاضر نبودند حتی در حد کمی فکر کردن مسئولیت‌پذیر باشند. بعد هم می‌نشستند پای اخبار و باز همان حرف‌های همیشگی: «به زودی صدها هزار واحد مسکن مهر به متقاضیان تحویل داده خواهد شد... ایجاد میلیون‌ها شغل جدید در دستور کار قرار گرفته... تولیدات افزایش یافته‌اند... طول مدت خدمت مقدس سربازی به درخواست مجلس کاهش یافت... رسانه‌های معاند قصد دارند عملیات ما را کوچک و ناکارآمد نشان دهند... گزارش‌هایی از دریافت پول از گروه‌های ضدانقلاب توسط بی‌حجابان... سرکوب دانشجویان معترض در آمریکا... آتش‌سوزی گسترده در استرالیا... سقوط هواپیما در انگلستان... برآورد خسارات سونامی عظیم در ژاپن... اعتصابات سراسری در فرانسه، اقتصاد آن کشور را مختل کردند... حمله یک نوجوان مسلح به مدرسه و هم‌کلاسی‌هایش در آمریکا... جنایات خون‌بار رژیم صهیونیستی در غزه...» و در این حین همسایه‌هایی که خانه‌شان سوخته بود، با دست و پای زخمی و باندپیچی‌شده توی کوچه می‌نشستند و سیگار می‌کشیدند و اشک می‌ریختند و ذره‌ذره از هستی ساقط می‌شدند...خانه همسایه روبه‌رویی در آتش سوخت، آدم‌هایش از غصه بر باد رفتن تلاش‌ها و نابودی خاطرات‌شان سوختند، ما از درد آن‌ها و ناتوانی‌مان در کمک به‌شان سوختیم، و من از ناتوانی و حماقت و ناشناختگی رفاه در میان مردم و خانواده‌ام سوختم...۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳حوالی ۸ صبح (با به‌روزرسانی جزئی حوالی ۵ عصر)</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 09:44:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن کامل ترانه «روسریتو» از مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-xjqkirwjexv8</link>
                <description>کاور ترانه انقلابی «روسریتو» از مهدی یراحی، ساخته ShiftDoStudioجناب آقای مهدی یراحی، خواننده مردمی و فعال انقلابی ایرانی، در روز ۳ شهریور ۱۴۰۲، ترانه‌ای امیدافزا و انقلابی، که به نوعی در ارتباط با دو ترانه «سرود زن» و «سرود زندگی» بود، منتشر، و مسیر این حرکت عظیم فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در کشور را، مجددا با صدای خویش روشن و خاکروبی کردند؛ که به زودی به سالگرد واقعه تلخ از دست رفتن جان دختر ایران، مهسا (ژینا) امینی، می‌رسیم و لازم است تا راه رفته را با پای‌کوبی خود استوارتر و مشخص‌تر از پیش نماییم.این ترانه که بر پایه ترانه‌ای قدیمی‌تر از خود آقای یراحی، به نام «از خودت خبر بیار»، از آلبوم «امپراطور»، نوشته و تنظیم شده، متنی ساده و روان و دوست‌داشتنی دارد، و در عین حال، باشکوه و قدرتمند است. همچون دو سرود پیشین، این ترانه نیز به سرعت در دل انقلابیون جای خود را باز کرد و آن‌ها را هم‌گام و هم‌دل نمود و هدفی از اهداف بی‌شمار انقلاب را از نو یادآوری کرد.با این‌که مدت‌هاست در خیابان‌های کشور، شاهد آزادی مو و جسم دختران‌مان از آزردگی پوشش اجباری و تحمل گرمای بیشتر و نابرابری‌های پیشین هستیم، اما لازم بود تا آن نیروی قدیمی که حالا پس از گذشت یک سال اندکی کم‌رنگ شده بود، مجددا رنگی تازه بر خود کشد و آن قدرت فوق‌العاده را دوباره به تن و جان مردم، و به خصوص دختران زیبای این سرزمین، که محصور در تیرگی رنگ‌ها و طرح‌های متعصبانه و بی‌شرمانه حاکمیتی بودند، باز گرداند.این ترانه، گامی بزرگ در عرصه فرهنگ مخروبه و پرخرافه کشور برداشته است، و با جدیت و ادب مثال‌زدنی خود، آن‌چه را که سال‌ها یا در خفا بیان می‌شد و یا در پس هزار تعارف و گزافه به صورت ضمنی و دور از بحث اصلی مطرح می‌گردید، بلند و واضح و رسا عنوان کرده است، تا شیشه عمر این غول بی‌شاخ‌ودم را شکسته باشد.آن‌چه باید مورد توجه قرار گیرد، رویکرد نظام حاضر در مقابل این ترانه است. بسیاری از ترانه‌های سال‌های اخیر، در صورتی که حکومت واکنش تندی مثل دستگیری خوانندگان و دست‌اندرکاران (آهنگ‌ساز، ترانه‌سرا، طراح کاور، بازنشرکنندگان (!!!) و...) نشان نمی‌داد، ممکن بود توجه افراد زیادی را به خود جلب نکنند؛ اما متأسفانه حاکمیت متوجه چنین نکته‌ای نیست، و نمی‌داند که «تبلیغات منفی وجود ندارند». هیچ‌کس نمی‌تواند توجه مردم را به چیزی جلب کند، و بعد از آن‌ها بخواهد که فراموشش کنند. وقتی به شما بگوییم که «به فیل صورتی فکر نکن»، اولین چیزی که ذهن شما را پر می‌کند، همان «فیل صورتی»ست.در این‌جا نیز، پس از دستگیری آقای یراحی در روز ۶ شهریور ۱۴۰۲، شنیده شدن و هم‌رسانی این ترانه چندین‌برابر افزایش یافت؛ به طوری که خود من، که در ۶ماهه اخیر تعداد پیام‌های شخصی روزانه‌ام بین ۳ تا ۷ نفر بوده است، از بیش از ۳۵ نفر از دوستانم ترانه «روسریتو» را دریافت کردم، و یا نظرم در رابطه با این ترانه پرسیده شد. جالب‌تر این‌که حتی گروه‌هایی که تا دیروز وارد گفتمان سیاسی نمی‌شدند و محتوای نقد ادبی یا داستان‌نویسی و عکاسی و حتی کلیپ‌های طنز اینستاگرامی و... داشتند نیز در مقابل این عمل و واکنش‌های مرتبط با آن، سکوت خود را شکستند و حرف‌ها و بحث‌های گوناگونی را مطرح کردند.مونا برزویی از روز بازداشت جناب یراحی تا امروز، چندین بار توییت‌های مختلف در این خصوص نوشته‌اند و اخبار مرتبط با این عمل ضد آزادی بیان را تا جایی که در توان‌شان بوده، پوشش داده‌اند. در ادامه برخی از توییت‌های ایشان را برای مثال ذکر می‌کنم:۶ شهریور ۱۴۰۲:«مهدی یراحی عزیز امروز عصر بازداشت شد.و انسان دشواریِ وظیفه است.»۷ شهریور ۱۴۰۲:«نمان ملتمس...همین حرفِ آخرش بود...مهدی یراحی کجاست؟»«آه اگر آزادی سرودی می‌خواندکوچکهمچون گلوگاهِ پرنده‌ای،هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.مهدی‌ یراحی»۸ شهریور ۱۴۰۲:«مهدی یراحی عاشق ایران است. ترانه‌ای که اعتقادش نبوده نخوانده. برای همین ماند در ایران. روایت «لاک‌پشتی که از این جنگل سوزان نگریخت» و «من آخرین شهید این قبیله‌ام» را زندگی کرده... بارها نوشت ننگ بر نژادپرستی... دشمنش هستید، باشید! انگ نزنید!»واکنش‌ها به این بازداشت به حدی بود، که آقای محسن چاووشی نیز، در کانال تلگرامی خود چنین نوشتند:«تصویری که از به‌اصطلاح دستگیری پسر شریف خوزستان و ایران منتشر می‌کنید و به‌عمد دست‌به‌دست می‌گردانید، سندی‌ست محکم بر مظلومیت خوزستان و فرزندان‌اش که از هشتاد میلیون نفر بیشترند. مهدی را به شرافت، قلب پاک و دستِ درست و‌ دغدغه‌مندش می‌شناسم، و به‌شدت محکوم می‌کنم چنین برخوردهایی را با یک هنرمند درجه‌یک، که هزینه‌ها می‌کند برای آرمان و باورش. مگر شاعر، نوازنده، خواننده و در نهایت هنرمند چه خطری می‌تواند برای شما داشته باشد که هراس می‌کنید. چرا شما نتوانسته‌اید تاثیرگذار باشید با این‌همه هزینه و این‌همه بریز و بپاش و... دوست عزیزم، مهدی یراحی، من یک نفرم، اما با تمام قلب، در کنار تو و با توام، و منتظر دیدار دوباره‌ات، که با تمام اختلاف سلیقه‌هامان بنشینیم، گپ بزنیم و از ایران بگوییم. می‌دانم صبوری و می‌دانیم که پس از هر سختی، گشایشی‌ست.»حسین رونقی نیز در ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ در توییتر خود، اعتراض و نظر خود را در زمینه بازداشت‌ها و وضعیت نامناسب زندانیان، به خصوص زندانیان سیاسی و هم‌چنین بازداشت آقای مهدی یراحی، در یک توییت و ویدیوی ۲۵دقیقه‌ای منتشر کردند. جناب رونقی چنین نوشتند:«اگر با بازداشت، کشتن و اعدام ما، وضعیت این مملکت تغییر می‌کند و از رنج مردم کاسته می‌شود و ایران عزیزمان رنگ آرامش به خود می‌بیند، ما در ابتدای صف ایستاده‌ایم. یک جان داریم و هزاران بار آن را فدای ایران و مردم رنج‌کشیده‌اش می‌کنیم.حرف زدن، انتقاد کردن، انتخاب سبک زندگی، انتخاب سبک پوشش، مخالفت با حکومت، نخواستن حکومت و همه این‌ها حق‌ ماست؛ آن چیزی که حق ما نیست بازداشت، زندان و تحقیر و کشته‌شدن است.پیش از این تحقیر جمعی را تحمیل کردید، و امروز بلاتکلیفی جمعی را تجربه می‌کنیم. ما به‌عنوان ملت ایران این روزها هم‌دیگر را پیدا کرده‌ایم، رنج یک‌دیگر را می‌بینیم، درد هم‌دیگر را می‌فهمیم و هم‌درد هستیم. بر اساس منافع ملی و خیر جمعی کنار هم می‌مانیم و آینده را تغییر داده و می‌سازیم.مهدی یراحی داخل ایران بوده و با وجود خطر‌های بسیار، سال‌ها از حقوق انسانی، حقوق کارگران و حقوق زنان حرف زده، به نقض حقوق شهروندان ایران اعتراض کرده و به قول خودش: «بی‌تفاوت نبوده و سکوت نکرده، و مونده تا پس بگیره». مهدی یراحی و زندانیان سیاسی باید آزاد شوند. آزادی زندانیان سیاسی-عقیدتی فارغ از تمام اختلاف‌ها باید خواست همه فعالان و جامعه ایران باشد. مشکلات مملکت را به گردن مردم می‌اندازید و با آن‌ها به گونه‌ای رفتار می‌کنید که انگار اتباع بیگانه هستند.مردم ایران و زندانیان سیاسی-عقیدتی مگر در وضعیت بغرنج ایران و قدرت حاکم سهیم بوده‌اند، که آن‌ها را بازداشت و زندانی می‌کنید؟ زندان جای آن‌هاست که مردم و بچه‌های ایران را با گلوله و باتون می‌کشند، آن‌ها که از ثروت مردم ایران دزدی و اختلاس می‌کنند، آن‌ها که دم از حجاب زنان می‌زنند و خود، آن‌گونه که در افشای ویدیو‌ها می‌بینیم، فاسد و اهل دروغ و نیرنگ هستند.»با هر دستگیری، با هر سرکوب، مخالفان بیشتر خواهند شد. سکوت، نمایش پیروزی زور بر خواسته‌ها و آرزوها و زندگی‌ها و آزادی‌ها نیست؛ چه، در سکوت جان مملو از درد و رنج می‌شود، تا به هنگام انفجار، هر سد و مانعی را در خود بشکند. اگر کسی به دنبال ساکت کردن مردم است، در حال خیانت به کشور است. در سال‌های پس از انقلاب، شاهد فوج‌فوج خانواده‌ها و آدم‌های مسکوت بوده‌ایم. آیا بحران‌های سیاسی کشور در این سال‌ها کاهش پیدا کردند یا به پایان رسیدند؟ آیا از این طریق پاسخی به پرسش‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های ضدنظام داده شد؟ آیا دشمنان داخلی و خارجی (به قول صداوسیمایی که سال‌هاست در ناتوانی کامل خود به سر می‌برد و از اثرگذاری اجتماعی عاجز است و مجبور است پرونده‌سازی کند و اعتراف اجباری پخش کند و اخبار دستگیری این و آن را که از این قفس و سکوت اجباری بیرون پریده‌اند منتشر کند) حالا دست از خیانت‌های‌شان به انقلاب کشیده‌اند؟ کدام انقلاب بوده که نزدیک به نیم‌قرن سرپا نگه داشته شده است، و مفاهیم و خواسته‌های ابتدایی خود را حفظ کرده و به فساد دچار نشده است؟ کدام نظام تک‌صدایی در جهان توانسته به جایگاه پایداری دست یابد؟متأسفانه پاسخ به این پرسش‌ها در این مطلب نمی‌گنجد؛ اما هر کسی باید از خودش بپرسد...آنگاه حقیقت را خواهید شناخت،و حقیقت شما را آزاد خواهد ساخت.- کتاب مقدس: عهد جدید: انجیل یوحنا: ۸: ۳۲متن ترانه روسریتو که در ادامه آمده، از ویدیوی آن که در یوتوب رسمی مهدی یراحی انتشار یافته بود، برداشته شده است. امید است که انتشار این متن، در جان‌های آزاده و روشن، آرامشی پدید آورد؛ و در آنان که هنوز وجدان بیداری دارند، روشنی به بار آورد؛ و وجدان آنان را که هنوز خود را انسان می‌دانند، بیدار کند؛ و آنان را که خود را فراتر از انسان می‌دانند، به انسانیت و برادری/خواهری دعوت کند.تقدیم به تمام خواهران شناس و ناشناس هم‌وطنم، که شجاعانه بر پای خواست و عقیده خود ایستاده‌اند و مادرانه از جان و تن خویش مایه گذاشته‌اند؛ و تمام برادران دور و نزدیکم، که عاشقانه پای آزادی، پای زندگی و پای زنان زیبای سرزمین‌مان ایستاده‌اند و پا پس نخواهند کشید...پیوندهایی برای شنیدن ترانهاسپاتیفای / Spotifyیوتوب / YouTubeساندکلاد / SoundCloudرادیوجوان / RadioJavanاپل موزیک / Apple Musicتیدال / Tidalتوییتر / Twitterمقدمه تیم تولید بر ترانه «روسریتو»حق پوشش اختیاری، تنها یکی از مطالبات جدی ما مردم تحت ستم ایران است که برای رسیدن به آزادی و دموکراسی، جان‌های عزیز بسیاری را در این راه پیشکش کرده‌ایم.Optional hijab is just one of the serious demands of the oppressed people of Iran, who have sacrificed many dear lives in order to achieve freedom and democracy.«روسریتو...»&quot;Roosarito...&quot;تقدیم به زنان آزاده سرزمینم که در خط اول جنبش «زن، زندگی، آزادی» دلیرانه می‌درخشند.Dedicated to the noble women of my homeland, who bravely shine in the front line of the &quot;Woman, Life, Freedom&quot; movement.متن کامل ترانه روسریتو(از خودت خبر بیارآفتاب، داره غروب می‌کنه)«برو دیگه واینستانری با تیر می‌زنمابروبیا بیرونیکدو...»روسریتو در بیار، آفتاب، داره غروب می‌کنهروسریتو در بیار، عطر تو، هوا رو خوب می‌کنهروسریتو در بیار، موهاتو باز باز باز کنعشق من، نترس، بخند، به گریه اعتراض کنروسریتو در بیار، موهاتو باز باز باز کنعشق من، نترس، بخند، به گریه اعتراض کنرقص خوشه‌های سرخ، بغض من تمام موی توخیس می‌شه صورتم، می‌رسم به آرزوی توروسریتو در بیار، هوا رو صاف صاف صاف کنعشق من نترس، برقص، به بوسه اعتراف کنروسریتو در بیار، هوا رو صاف صاف صاف کنعشق من نترس، برقص، به بوسه اعتراف کن(روسریتو در بیار، آفتاب، داره غروب می‌کنه)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی، آزادی)(زن، زندگی...)آسمون که ابریه، دلش گرفته روبه‌روی توموهاتو باز کن، تا غرق شن تو موج موی توپرده رو بزن کنار، حال آسمون که خوب شهخود تو خورشیدی، غیرممکنه غروب شه- فحاشی کردی+ منو از هیچی نترسون- همه اینا داره مستند می‌شه، باشه+ من تا رگ گردنم پای عقایدم ایستادم- باشه، وایستا، باشه+ اینو یادت باشه- باشه، باشه+ من یه زنم، تا ابدم وایمیستم- باشه، وایستا+ از تو و هفت‌جد و آبادتم...- از جلوی موتور...Full Lyrics of Roosarito&quot;Hey, don&#x27;t stand hereor I will shoot youOneTwo...&quot;Take off your scarf, the sun is sinkingTake off your scarf, your pleasant perfume fills the airTake off your scarf, let your hair flowDon&#x27;t be afraid, my love! laugh, protest against tearsTake off your scarf, let your hair flowDon&#x27;t be afraid, my love! laugh, protest against tearsThe dance of the red tresses, the lump in my throat, all your hairMy face gets wet, I get your wishTake off your scarf, make the air bright and freshMy love, don&#x27;t be afraid, dance, boldly bend to kissTake off your scarf, make the air bright and freshMy love, don&#x27;t be afraid, dance, boldly bend to kiss(Take off your scarf, the sun is sinking)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life, Freedom)(Woman, Life...)The cloudy sky feels blue facing youUntie your hair, so that they drown in its wavesPull back the curtain so that the sky feels delightedYou are the Sun, so it is impossible that the night falls+ Don&#x27;t ever try to scare me.+ I will stick to my beliefs until the end of my life, remember this.+ I am a womanلینک‌های مرتبط (سروده‌های انقلاب)متن سرودِ زن اثر مونا برزویی و مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)متن سرودِ زندگی از مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 16:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟ : مباحثه کامنتی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AB%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-hwwiopa0bek0</link>
                <description>تصویری نمادین از چگونگی یک حکومت دیکتاتوری (الگوسازی از «یک» نفر برای تمام جامعه و واداشت همه افراد به پیروی از خط فکری او)حدود دو ماه پیش، چهاردهم مهرماه ۱۴۰۱، مقاله‌ای را با نام «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟» منتشر کردم که بسیار مورد استقبال عموم قرار گرفت و نظرات بسیاری را در بخش کامنت‌های آن دریافت کردم. همچنین که حدود سه هفته این مقاله در لیست منتخب‌های ویرگول نیز قرار داشت (البته که جایگاهش مدام تغییر می‌کرد) و مدتی در صدر جدول هم نشست.نظرات بسیاری وجود داشت که لطف کرده بودند و از من تشکر کرده بودند و از مقاله تعریف کرده بودند. مقالات بسیاری هم بودند که نظرات مخالف داشتند و برخی به توضیح کوتاه کفایت کرده بودند و بعضی تا تحقیر و تمسخر و تهدید و فحاشی (خیلی خفیف) هم پیش رفته بودند. البته به نظر من، همه این مخالفت‌ها و تهدیدها هم به نوبه خودشان، لطفی بودند؛ که باعث شدند مطلب بابت تعداد کامنت‌های‌اش در میان مطالب مهم و قابل‌بحث مطرح شود.من در چند ویرایش سعی کردم تا مطلب را بهبود ببخشم و آن را جامع‌تر و واضح‌تر و بهتر مطرح کنم. البته از حدود پنج روز بعد از انتشار مطلب، امکان ویرایش آن از من سلب شده بود و ویرگول هم نسبت به این موضوع واکنشی نشان نمی‌داد. اما در روز ۲۹ آبان، متوجه شدم که دوباره می‌توانم مطلب را ویرایش کنم. عکس یکی از قسمت‌ها به علت نقض قوانین ویرگول حذف شده بود، ولی تغییر دیگری ندیدم (اگر هم چیزی بوده متوجه نشده‌ام...). عکس را سانسور کردم و گذاشتم و یکی از عظیم‌ترین ویرایشات در دوران زندگی‌ام را بر روی یکی از آثار منتشرشده‌ام انجام دادم.در همان زمان دوباره به مقاله و کامنت‌های‌اش نگاهی انداختم، فهمیدم یک سری افراد کامنت‌های خودشان را پاک کرده‌اند. البته من اسم و حرف چندتایی را هنوز به یاد دارم. اما ذکرشان بی‌مورد است و ممکن است برای‌شان دردسرساز هم بشود و این اصلا هدف من از ایجاد مطالب و مقالاتم نبوده است. چرا که فضاهایی مثل ویرگول، برای بحث‌های سازنده بسیار مفیدترند تا ارسال یک مشت فحش و تهدید کامنتی برای این و آن. ما این‌جا قادریم که با بحث و جدل، اصلاحات درونی و بیرونی بسیار مفیدی در افکار و رفتار خودمان و دیگران ایجاد کنیم. پس نباید این فرصت را آلوده مجادلات بی‌هوده و بی‌نتیجه و کم‌ارزش کنیم.سرتان را با مقدمه‌چینی درد نمی‌آورم!از ابتدا هم می‌دانستم که این مقاله بسیار بحث‌خیز خواهد بود و خودم را برای آن آماده کرده بودم (هرچند در طول بحث‌ها مجبور به تحقیق و مطالعه بسیاری شدم). از آن‌جا که در جریان مباحثات کامنتی مطالب بسیار جالبی مطرح شدند، تصمیم گرفتم تا یکی از طولانی‌ترین مباحثات خود را در این‌جا بازنشر کنم. اگر مطلب بازخورد مناسبی داشته باشد، قطعا باز هم از مباحثات دیگری که داشته‌ام، مطالبی ایجاد کرده و منتشر خواهم کرد.در ادامه می‌توانید بحث را بخوانید. من صرفا اندکی ویرایشات جزئی انجام داده‌ام و علائم نگارشی به مطلب افزوده‌ام تا خوانش بهتر و ساده‌تر ممکن شود، اما هیچ‌یک از گفته‌ها را تغییر نداده‌ام؛ ضمن این‌که تأکیدها تماما از من هستند و منابع گفته‌های‌ام را هم فقط در این‌جا ذکر کرده‌ام و در گفتمان اصلی آن‌ها وجود ندارند (این موارد اضافه در «[...]» قرار دارند). البته من از آوردن اسم صاحب کامنت‌ها خودداری کردم، چرا که ممکن بود رضایتی نداشته باشد، اما می‌توانید با مراجعه به اصل مقاله، پاسخ‌ها و پرسش‌های خود را با ایشان در میان بگذارید. همچنین که می‌توانید در آن‌جا یا این‌جا، برای من نظر خود را بنویسید تا در حد توان و دانشم به شما پاسخ بدهم و پاسخ شما را بشنوم.توجه: لطفا تا پیش از مطالعه کامل مطلب، نظر خود را نفرستید. به خصوص که ارائه نظرات تکراری که به آن‌ها پاسخ داده‌ام، کاری بیهوده خواهد بود؛ چرا که جز ارجاع دوباره به متن، پاسخی به آن‌ها نخواهم داد!مباحثه کامنتی در رابطه با «مفهوم دیکتاتوری و نمود آن»کامنت اول۱. مثل این‌که شما دیکتاتور را مساوی با رضاخان در نظر گرفتید. هر دیکتاتوری یک فرد بی‌سواد عامی نیست، که اتفاقاتی که گفتید را رقم بزند. دیکتاتور می‌تواند یک فرد با سواد سیاسی، و یا حداقل، دارای تجربه سیاسی در اندازه بهتر از خوب، باشد، که بتواند جامعه را به خوبی مدیریت کند.۲. کاش در ابتدای متن، تعریفی از دیکتاتور ارائه می‌کردید. آیا هر حکومت غیردموکراتیکی را دیکتاتوری محسوب می‌کنید؟ اگر بله:۳. دموکراسی در زمان حال، یعنی حکومت صاحبان رسانه و نه مردم. مردم در حدی آگاهی سیاسی ندارند که حکومت را اداره کنند؛ به همین دلیل، هر کسی که بتواند به هر طریقی تفکر یا احساسات مردم را درگیر و با خود همراه کند، کشور را اداره خواهد کرد. و فکر نمی‌کنم موافق خوب بودن این اتفاق باشید. عدم‌آگاهی سیاسی مردم را می‌توان با مرور تاریخچه رئیس‌جمهورهای کشورهایی مثل ایران و آمریکا متوجه شد.پاسخ من۱. هیچ دیکتاتوری -با هر سطح سوادی- نمی‌تواند مدیریت تمام مسائل را در دست بگیرد. سطح سواد سیاسی هم ربطی به دانش سدسازی و اقتصاد و بورس و تعیین سیاست آموزشی دانشگاه و مدارس و علوم نظامی ندارد. همچنین که باید در نظر داشته باشید، این‌ها مواردی هستند که الان به ذهن من می‌رسند. پس به نیروی نخبه‌ای که بتواند کار را به دست بگیرد نیاز داریم. اما دیکتاتور معمولا می‌خواهد اعمال شدن قدرت خود را ببیند، و نفوذش در اجزاء سیستم مشخص باشد. پس برای نخبه ایجاد محدودیت می‌کند، و نخبه منتقد را بسیار کم تحمل می‌کند. حالا اگر بخواهیم رضاخان را در نظر بگیریم، این‌طور می‌گوییم که شخصی با سواد نظامی بالا، آمده و شاه مملکت شده است. خوبی این اتفاق چه بوده؟ شاید این‌که نیروها را خوب مدیریت می‌کرده و ضوابط برای‌اش اهمیت بالایی داشتند. چه بدی داشته؟ تندخو بوده و با آن‌که خیلی مسائل را بلد نبوده، اما نیروی کاربلد جرأت حرف زدن و توانایی بروز نظراتش را نداشته. در نتیجه، خیلی از این افراد یا کنار می‌رفتند و یا در سیستم فاسد چاپلوس «بادمجان دور قاب چین» حل می‌شدند، تا جایگاه بالاتر و سود و منفعت بیشتری کسب کنند. حالا فرض بگیریم دیکتاتوری، قبلا در درجات بالایی از علم دین تحصیل کرده. بعدها سیاست را هم به خوبی تجزیه و تحلیل کرده و آموخته، و یک سری دانش‌های نظامی هم کسب کرده تا بتواند فرمانده کل قوا باشد (حالا از این بگذریم که اغلب دیکتاتورها فرمانده کل قوا بودند و با این حال چنین خرابکاری‌های عظیم و جنایات بی‌رحمانه و گسترده‌ای را رقم زدند!). اما باید بدانیم که این فرد، هنوز هم در حوزه اقتصاد، دانش آکادمیک و حرفه‌ای ندارد؛ در حوزه محیط زیست نمی‌تواند خودش وارد عمل شود و بیانیه بدهد و فعالیت مستقیم انجام بدهد؛ در حوزه شهرسازی و سدسازی نباید نظر بدهد و باید کارها را به افراد خبره و تحصیل‌کرده بسپرد؛ و حتی این فرد نباید در ریز مسائل وزارت‌خانه‌ها وارد شود؛ بلکه فقط باید امور را مدیریت کند. اما برای این کار هم نباید فعالیت‌های آن‌ها را به طور مستقیم تحت نظارت داشته باشد، وگرنه در زمان محدودی که در اختیار دارد، به کارها و وظایف خودش -که همانا کشیدن و حرکت دادن جامعه و کشور به دنبال خودش و در مسیر توسعه است- نمی‌رسد. پس در نتیجه، توسعه و پیشرفت سیستم کند خواهد شد. و این وضعیت نشان‌دهنده چیست؟ رفتار دیکتاتوری فردی که در رأس قدرت حضور دارد.باز هم می‌گویم که در بهترین حالت، دیکتاتوری فقط برای مدت بسیار کوتاه مناسب است، تا بتواند همه قوا را همراه کرده، پایه‌های اولیه کشور یا حکومت تازه‌تأسیس را در جای خود محکم کند. مدیریت طولانی با چنین شرایطی، بار زیادی را بر روی دوش افراد می‌گذارد؛ و این فشار شدید، بالاخره در جایی، از خودش فساد را بروز خواهد داد که: «چرا من متناسب با فعالیتم نتیجه نمی‌گیرم و پاداش کسب نمی‌کنم؟» و این در حالی‌ست که نیروی بی‌کار بسیاری وجود دارد که احتمالا اغلب‌شان تحصیلات آکادمیک هم دارند، اما به خاطر انحصار حکومت و دولت در مشاغل، نمی‌توانند کاری مناسب خود پیدا کنند. (از جمله موانع بر سر راه کار افراد تحصیل‌کرده، سربازی اجباری است، که ۲ سال آن‌ها را از کسب تجربه و کار مفید برای کشور باز می‌دارد...)۲. اگر صرفا توضیحی کلی می‌خواهید، من شما را به ویکی‌پدیا ارجاع می‌دهم: دیکتاتوری و دیکتاتور. اما اگر خودم بخواهم به طور خلاصه و طبق دانش خودم نظر بدهم، این‌طور می‌گویم: «هر حکومتی که در نگاه اول به جامعه، تصمیمات کلان بگیرد، و برای این‌که تصمیمِ به آن عظمت را -که هزینه بسیاری صرف آن شده است- تغییر ندهد، اسلحه را به سمت مردم معترض به آن تصمیم می‌گیرد و جان و مال و خانواده‌شان را تهدید می‌کند، دیکتاتور است. حالا فرقی نمی‌کند این دیکتاتور چه‌قدر دانش سیاسی داشته باشد، دانش آکادمیک و علمی داشته باشد یا خیر، و یا چه‌قدر توانایی صحبت کردن داشته باشد. مهم این است که تصمیماتی که می‌گیرد، حتی وقتی که ضرردهی آن‌ها نمودار می‌شود، به خاطر سودی که در ابتدا به آن توجه داشته یا سودی که اطرافیان، توجهش را به آن معطوف کرده‌اند و کار را قبول کرده است، دیگر قابل‌تعویض و قابل‌تغییر نباشند.»نمونه همین حرف را می‌توانیم درباره گشت ارشاد مطرح کنیم، که نه‌تنها نتوانست حجاب بر سر کسانی که می‌گیرد و می‌زند و بعضا می‌کشد، قرار دهد، بلکه باعث شد خیلی از افراد دیگر هم از هم‌رنگی با جامعه مد نظر حکومت پشیمان بشوند و حجاب خود را کنار بگذارند. اما هنوز هم گفته می‌شود که «ما از مسئله حجاب عقب‌نشینی نخواهیم کرد.» [منابع: سخنان رهبری (سیدعلی خامنه‌ای): سخنان حذف‌شده از رسانه‌های داخلی (۲۶ دی ۱۳۹۷) / تسنیم (۲۲ تیر ۱۳۹۹) / ویرگول: سیداحمد ماجدی‌زاده به نقل از مدرسه آزادفکری: «گزارش غیررسمی از جلسه محرمانه آیت‌الله خامنه‌ای با فعالان حوزه حجاب»؛ سخنان نماینده ولی فقیه در خوزستان (سیدمحمدنبی موسوی‌فرد): دنیای اقتصاد (۱۰ مهر ۱۴۰۱)؛ سخنان سردار رضایی: پایگاه خبری آفتاب (۲۶ مهر ۱۴۰۱)؛ سخنان رئیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان تهران (سیدمحسن محمودی): همشهری آنلاین (۲۶ مهر ۱۴۰۱)؛ سخنان نماینده مردم بابل (مهدی سعادتی): خبرگزاری مهر (۱۵ آبان ۱۴۰۱)؛ سخنان قائم‌مقام حزب مؤتلفه اسلامی (حمیدرضا ترقی): اعتماد آنلاین (۷ مرداد ۱۴۰۱)](بگذریم از مسائل دیگری که وجود دارند و ذکرشان در این‌جا دست‌مایه بحث‌های طولانی می‌شوند و احتمالا شما هم حوصله‌شان را ندارید...)۳. برای این مسئله من به شما کتاب «فاشیسم و دموکراسی» جورج اورول را پیشنهاد می‌کنم، که چاپ اول ترجمه فارسی آن سال گذشته بود و کتاب خیلی کوچک و کم‌حجمی هم هست. اما به طور خلاصه، این‌طور آن را مطرح می‌کنم:دموکراسی نسبت به هر گونه حکومت دیگری بسیار بهتر عمل می‌کند. [منبع: کتاب فاشیسم و دموکراسی اثر جورج اورول ترجمه سودابه قیصری] شاید این مورد را مطرح کنید که در این حکومت کنترل‌کننده رسانه قادر خواهد بود به کنترل مردم؛ اما مگر این مسئله در حکومت دیکتاتوری اتفاق نمی‌افتد؟ آیا در دیکتاتوری این عمل خوب و مقبول است؟ حتی اگر دیکتاتور، تصمیمات وحشیانه‌ای مثل کشتار معترضین را بگیرد و اعلام کند؟ قطعا این اتفاق در دموکراسی هم عواقب بدی خواهد داشت. برای مثال، موضوع امکان سقط جنین توسط مادر در آمریکا: سال‌ها افراد زیادی تلاش کردند تا این عمل را قانونی کنند، تا اگر یک نفر قصد بچه‌دار شدن یا امکان نگه‌داری از آن را نداشت، یا امکان داشت با به دنیا آوردن فرزند جان خود را از دست بدهد، یا به دلایل دیگر، بتواند نوزادش را سقط کند، تا جمعیت کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست در جامعه افزایش پیدا نکند. اما دموکراسی باعث شد که در سال‌های اخیر دوباره این بحث پیش بیاید که جنین هم جان و روح دارد و سقطش قتل است و...؛ و دیدیم که در برخی شهرها قانون سقط جنین رد شده و این عمل در آن‌ها جرم‌انگاری و ممنوع شد. [منبع: ویکی‌پدیا: سقط جنین در آمریکا]اما این چه بدی دارد که همه بتوانند حرف و نظر خودشان را مطرح کنند؟ این‌که بگوییم «مردم آگاهی سیاسی ندارند، پس حق نظردهی هم ندارند» قطعا نتیجه خوبی به دست نمی‌دهد. چرا که قطعا (هرچند که تکرار گفته‌های‌ام در همین مطلب است) تجمیع چند فکر، خیلی قدرتمندتر از یک فکر واحد که فقط جریانات فکری خاصی را دنبال می‌کند، قادر به پیشرفت‌دهی و ترقی مملکت و جامعه خواهند بود. [مطالعه بیشتر: ویکی‌پدیا: طوفان فکری]و باید توجه داشته باشید که حکومت دموکراسی، باعث می‌شود کسی به صورت دائم در بالای هرم قدرت قرار نگیرد، و وظایف تقسیم به اجزاء کوچک بشوند و هر بخشی، کاری را بر عهده خواهد داشت. همچنین که خود حکومت و دولت به شدت کوچک خواهند بود، و با استفاده از شرکت‌ها و سازمان‌های خصوصی، بسیاری از امور را از مدیریت و توجه مستقیم دولت خارج خواهند کرد. این‌طوری دولت‌ها می‌توانند فقط روی سیاست‌های خودشان متمرکز بشوند و لزومی ندارد به ریز و درشت تمام مسائل کشور و زندگی جامعه و رفاه اجتماعی و... سرک بکشند. (البته بخش‌هایی از تمام این مسائل در دولت است و باید تصمیماتی راجع به آن‌ها گرفته شود، اما این تصمیمات و کارها خیلی کم‌تر از حجم کاری‌ای که در حکومت‌های دیکتاتوری بر گردن دولت و حکومت قرار دارد هستند.) هم‌چنین که در مدت‌های مشخص، رئیس‌جمهور یا فرد حاکم عوض می‌شود، و فرد تازه‌ای جای او را می‌گیرد، تا فساد قدرت، روح و مغز حاکم را تسخیر نکند.پس با حساب تمام این موارد، من این‌طور می‌گویم که اصلا چه بدی دارد که کسی که توانایی استفاده از احساسات و عواطف و رسانه‌ها را به طریقی دارد که می‌تواند مردم را با خودش همراه کند، بیاید و کشور را در دست بگیرد؟ چون می‌دانیم که مردم در حال نظارت بر روی اعمال دولت‌ها هستند و می‌توانند با استفاده از قانون و شرایط دموکراسی، تغییرات لازم را در ساختار کشور ایجاد کنند. چه بسا که در کشوری مثل آمریکا، ایالت‌ها می‌توانند قوانین مخصوص و متناسب با موقعیت مکانی و روحیات و اخلاقیات و باورهای مردم خودشان را داشته باشند، که در نتیجه این فرآیند، گستره قانون هم بسیار افزایش خواهد یافت.هم‌چنین که به خاطر عمومی بودن همه‌چیز در دولت‌های دموکرات، مردم کار را به احزاب سیاسی می‌سپرند، که دوباره توسط یک سری از مردم و یک سری از سیاست‌مدارها کارهای تبلیغاتی انجام می‌دهند و می‌توانند روی بزرگ‌ترین شخص مملکت، که همان رئیس‌جمهور است،  تأثیر بگذارند و در تصمیم‌گیری‌های‌اش دخیل باشند. این در حالی‌ست که در حکومت دیکتاتوری، عملا احزاب معنایی ندارند، و هر کسی با هر نظری که دارد، فقط به سمتی حرکت می‌کند که خود دیکتاتور تعیین کرده است. یعنی فرقی نمی‌کند که چه‌قدر در مذاکرات برجام زحمت کشیده شده باشد؛ تا وقتی که دیکتاتور بگوید که «ما با آمریکا دشمن هستیم و از هیچ‌چیز کوتاه نمی‌آییم»، همه‌چیز به باد خواهد رفت.نکته خوب دیگر در حکومت دموکراسی، این است که هر فردی، می‌تواند کاندید بشود، و هیچ نظارت شدیدی بر انتخابات وجود ندارد. برای مثال شما می‌توانید در محله، منطقه یا حتی ایالت خودتان، کاندید بشوید تا کارهای بزرگ‌تری انجام دهید و تصمیمات مهم‌تری بگیرید. این مردم هستند که با استفاده از شناختی که از شما دارند، چیزهایی که شما از خودتان می‌گویید و دیگران درباره شما می‌گویند، و مناظره‌ها و... تصمیم می‌گیرند که به چه کسی رأی بدهند. شاید شما از کل آرا فقط ۱۰ رأی بیاورید، و شاید هم آن‌قدر رأی بیاورید که انتخاب شوید. به هر حال، امکان بهره‌مندی از این شانس را دارید. این‌طور نیست که هر کسی هم که بخواهد کاندید بشود، در نهایت، باز فقط کسانی کاندید نهایی بشوند که در حلقه بالادست مدیران و مسئولین حکومت و دولت‌ها، از قبل کاری را بر عهده داشته‌اند و یا هنوز هم دارند! [مطالعه بیشتر: ویکی‌پدیا: Lord Buckethead / (لیست احزاب سیاسی بیهوده در جهان) List of frivolous political parties]به همین خاطر، به نظر من، دموکراسی بهترین نوع ایده‌ای است که بشر تا به امروز در میان انواع حکومت‌ها به آن رسیده است.امیدوارم پاسخم کافی و قانع‌کننده بوده باشد.در ضمن باید تشکر کنم که وقت گذاشته، مقاله را خواندید، و سؤالات خوبی را مطرح کردید که موجب تحقیق و آگاهی بیشتر من نیز در خصوص مسائل شدند.جمع کاندیداهای انتخابات سراسری ۲۰۱۷ بریتانیا، با حضور کاندیدای مشهور «ارباب کله‌سطلی (Lord Buckethead)» که در انتخابات آن سال ۲۴۹ رأی از کل آرا را از آن خود کرد!کامنت دوم۱. اگر دیکتاتور سیاست‌مدار خوبی باشد، علی‌رغم دیکتاتور بودن، از مهارت سدسازها و… هم استفاده می‌کند. اگر دیکتاتور از تخصص مهندسین و پزشکان استفاده کند، از دیکتاتور بودن عزل نمی‌شود!۲. به نظرم درست نیست که گشت ارشاد را به دیکتاتوری ربطش بدهیم. یک دولتی، در یک زمانی، آن را راه‌اندازی کرد، و دولت‌های بعدی هم هر کدام به دلیلی آن را جمع نکرده‌اند.۳.۱. خیر. کشتار توسط دیکتاتور خوب نیست. منظور من از تأثیر رسانه این است که: در حکومت دموکراتیک، مردم تصمیم می‌گیرند، و بنابراین، این صاحبان رسانه هستند که برای کشور تصمیم‌گیری می‌کنند؛ و این در حالی‌ست که اگر یک دیکتاتور با توان سیاسی بالا بر سر کار باشد، این اتفاق نخواهد افتاد.۳.۲. اتفاقا خوب است که مردم حرف‌شان را بزنند، ولی باید یک حاکم قدرتمند برای انسجام حکومت و کشور وجود داشته باشد. به نظر من، مردم آگاهی سیاسی خوبی ندارند، پس نمی‌توانند افرادی مثل رئیس‌جمهور را خوب انتخاب کنند؛ ولی در موارد اجتماعی باید نظر خود را بیان کنند.۳.۳. حاکم دیکتاتور نمی‌تواند وظایف زیادی را به بخش خصوصی محول کند؟ شما دیکتاتور را کسی می‌دانید که همین الان از تیمارستان بیرون آمده! اگر دیکتاتور سیاست‌مدار خوبی باشد، با خصوصی‌سازی مسئولیتش را کم‌تر خواهد کرد.۳.۴. اتفاقا وقتی یک شخص خاص در رأس هرم وجود داشته باشد، انسجام پدید می‌آید. وقتی حاکم هر چند سال یک بار تغییر کند، نمی‌تواند کار بزرگی در زمینه تعالی کشور به انجام برساند. بسیاری از کارها به ده‌ها سال زمان و تلاش نیاز دارند تا نتیجه بدهند. از طرفی، وقتی رئیس‌جمهور فقط چند سال حاکم بشود، در حدی که باید، خودش را مسئول نخواهد دانست؛ و ممکن است بگوید: «من که چند سال دیگر می‌روم. می‌توانم کار نکنم و آن را به گردن رئیس‌جمهور قبلی بیندازم!» ولی وقتی طول حکومت حاکم زیاد باشد، مثلا ده‌ها سال، این حرف را نخواهد زد و نمی‌تواند از زیر مسئولیت شانه خالی کند.۳.۵. اشکالش این است که از آن‌جا که مردم آگاهی سیاسی ندارند، دیکتاتوری به عوض این‌که در یک کشور حاکم شود، با دموکراسی بر کل دنیا حاکم می‌شود، چون حاکم رسانه در دنیا ثابت است.۳.۶. به قضیه برجام سطحی نگاه کردید.۳.۷. می‌شود احزاب سیاسی وجود داشته باشند، و دولت و مجلس را هدایت کنند؛ ولی یک حاکم ثابت هم برای حفظ شاکله حکومت وجود داشته باشد (مثل الان).در نهایت، به نظر من، یک دیکتاتور خوب (دارای درک خوب از کشور و جهان)، بهتر از دموکراسی است.پاسخ من۱. بهترین دیکتاتورها هم افراد بسیاری را به دلیل مخالفت با خودشان از بین برده و می‌برند؛ پس در نتیجه، آزادی بیان دسته‌ای از جامعه را از آن‌ها می‌گیرند، و از نظر من، برای مخدوش کردن نگاه جامعه و در نتیجه، محدود کردن توان ذهنی و عملی افراد آن جامعه، محکوم هستند.۲. اتفاقا همین بیان شما، که «یک دولتی، در یک زمانی، آن را راه‌اندازی کرد، و دولت‌های بعدی هم هر کدام به دلیلی آن را جمع نکرده‌اند.» نشان می‌دهد که حکومت چه‌قدر ضعیف و ناتوان عمل کرده است. چون در هر زمینه‌ای، شخص خامنه‌ای وارد عمل شده، اظهار نظر کرده، و خواستار جمع شدن و کنار گذاشته شدن برخی مسائل، و توجه بیش‌تر به مسائل دیگر شده است. این‌که بگوییم دولت‌ها گشت ارشاد را به هر دلیلی نگه داشته‌اند، دو مشکل را برای من مطرح می‌کند:الف) حکومت به این شیوه از سرکوب و تحمیل عقاید واکنش نشان نداده است، پس از آن رضایت داشته و نخواسته متوقفش کند.ب) حکومتی که کاندیداها را برای ریاست‌جمهوری تأیید صلاحیت کرده، و در نتیجه متوجه شده که گشت ارشاد را نگه داشته‌اند، دچار مشکل درونی برای تأیید صلاحیت است و قابل‌اعتماد نیست. (تازه آن هم در حالتی که فرض کنیم حکومت با گشت ارشاد مخالفتی داشته است؛ که عملا دیدیم نداشته، و این را می‌شود از تغییر نام «گشت ارشاد» به «پلیس امنیت اخلاقی» [یا «گشت حقوق شهروندی»] متوجه شد!) [منابع: ویکی‌پدیا: گشت ارشاد؛  سخنان رئیس‌جمهور (سیدابراهیم رئیسی) (با ارتباط نامحسوس صحبت‌ها به گشت ارشاد): خبرآنلاین (۷ مهر ۱۴۰۱)؛ سخنان وزیر ارشاد اسلامی دولت سیزدهم (محمدمهدی اسماعیلی): انصاف‌نیوز (۳۰ شهریور ۱۴۰۱)؛ رئیس پلیس امنیت اخلاقی (احمد روزبهانی): خبرگزاری برنا (۱۳ دی ۱۳۸۹)؛ سخنان نماینده مردم اصفهان (محمدتقی رهبر): مشرق‌نیوز (۱۸ آبان ۱۳۸۹) / فارس‌نیوز (۱۸ آبان ۱۳۸۹) / دنیای اقتصاد (۱۹ آبان ۱۳۸۹) / فرهنگ و هنر (۱۸ آبان ۱۳۸۹)]۳.۱.۱. در ابتدا باید ذکر کنم که برای کامل‌تر شدن مقاله، در حال ویرایش و اضافه کردن بخش دیگری هستم، تا ببینیم در فرهنگ‌های مختلف، واژه دیکتاتوری چه معانی و مفاهیمی را با خودش دارد. این تحقیق و ویرایش، به احتمال زیاد دید مرا هم بهتر و بازتر خواهد کرد؛ چرا که معتقدم نوشتن و مطالعه جزئی در هر زمینه‌ای، می‌تواند از مطالعه اجمالی و توصیف نکات خاص، چیزهای بیشتری به فرد بیاموزد. هم‌چنین که نگارندگان فرهنگ‌ها سال‌ها در خصوص مطالبی که نوشته‌اند، تحقیق و بررسی داشته‌اند. [ویراست سوم : ۱۷ مهر ۱۴۰۱]۳.۱.۲. به هر شکلی، اگر مردم توانایی تغییر نظر سیاست‌مداران را نداشته باشند و رسانه‌ها نتوانند کنترلی بر دیکتاتور داشته باشند، هر قدر هم که دیکتاتور به نیات خوب ایمان داشته باشد و هر قدر هم که سعی‌اش را بکند، باز هم در حال نادیده گرفتن بسیاری از مسائل و فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها، از جمله اقلیت‌های دینی و گروه‌های جنسی، است. این نادیده گرفتن، یعنی زیر پا گذاشتن حق آن افراد. همان‌طور که سلیمان نبی بابت پا گذاشتن بر روی مورچه توبیخ می‌شود، که «چون تو ما را نمی‌بینی و جثه کوچک‌تری داریم، دلیل نمی‌شود که جان بی‌اهمیت و بی‌ارزشی داشته باشیم.»، در این‌جا هم باید همین نکته را بیان کنیم. [منابع: سوره نمل: آیات ۱۸ و ۱۹ / تبیان (۳ فروردین ۱۳۸۸) / بیتوته (۶ آذر ۱۴۰۱) / کتاب حضرت سلیمان (ع) و مورچه باهوش]۳.۲.۱. این جمله شما، «مردم آگاهی سیاسی خوبی ندارند، پس نمی‌توانند افرادی مثل رئیس‌جمهور را خوب انتخاب کنند»، به نظر من این نکته را عنوان می‌کند که انتخابات در کشور ما، به علت کمبود آگاهی سیاسی مردم، تنها یک چیز نمادین است؛ و در نهایت طبق حرف شما، «باید یک حاکم قدرتمند برای انسجام حکومت و کشور وجود داشته باشد»، نتیجه انتخابات هر چه که باشد، این حاکم قدرتمند (یا «علی خامنه‌ای») است که برای همه‌چیز تصمیم می‌گیرد. پس شاید بشود این‌طور نکته شما را کامل کرد که: دولت‌ها فقط ساختمان‌های پوشالی‌ای هستند تا دستان قدرت حاکم را بپوشانند و بگویند که همه‌چیز بر اساس انتخاب مردم پیش می‌رود، در حالی که این‌طور نیست. خب نتیجه‌گیری از تمام این مسائل، به نظرم بسیار ساده است: حکومت مشغول مخفی کردن دست‌های آلوده خود در پشت دولت‌هاست؛ پس باید کنار زده شود، تا هم دولت‌ها واقعی‌تر بشوند و بتوانند عملکرد خودشان را داشته باشند، و هم مردم بتوانند آگاهی سیاسی خودشان را افزایش بدهند و با دید بهتری بر عملکرد دولت‌ها نظارت داشته باشند.۳.۲.۲. ضمن این‌که اگر مردم آگاهی سیاسی کافی ندارند، و اعضای مجلس خبرگان بر طبق آرای مردمی انتخاب می‌شوند، پس آن مجلس نیز تئاتر دروغین دیگری برای مدیریت و نظارت بر دسترسی‌های بی‌حدومرز حکومت و شخص رهبر است، که در هنگام قتل‌عام مردم و سرکوب آن‌ها، هیچ بیانیه و اعتراضی از خود بروز نمی‌دهد. وگرنه نظارتی که هیچ‌وقت مخالفت جدی‌ای با هیچ مسئله‌ای ندارد، جای سؤال دارد که «فایده‌اش چیست و چه کارایی‌ای دارد؟!»۳.۳. من هرگز نگفتم «دیکتاتور از تیمارستان آمده» و این حرفی‌ست که شما در دهان من می‌گذارید. من می‌گویم قدرت بی‌حدومرزی که هیچ نظارت کافی‌ای بر آن وجود ندارد، و برای طولانی‌مدت هم به وجود یک نفر متصل می‌شود، به سادگی او را فاسد خواهد کرد. علت این مسئله را در بند «۳.۴.» توضیح می‌دهم، چرا که این دو بند شما، به نظرم یک مفهوم را در دو قسمت مجزا مطرح کرده‌اند.۳.۴.۱.۱. اتفاقا، وقتی یک شخص خاص در رأس هرم باشد، و باعث چنین انسجامی شود، چرا نباید همان‌طور که رئیس‌جمهور را زیر سؤال می‌بریم، که احتمالا به خودش می‌گوید: «من که چند سال دیگر می‌روم. می‌توانم کار نکنم و آن را به گردن رئیس‌جمهور قبلی بیندازم!»، این فرد خاص (برای مثال و به صورت خیلی اتفاقی، علی خامنه‌ای) زیر سؤال برود که: «من که به هر حال اینجا هستم و جایگاهم محکم است، پس کمی سوءاستفاده از قدرتم برای منافع خودم اشکالی نخواهد داشت!»؟ یا چرا نباید به این ایده برسد که: «اگر هر چیزی که من می‌گویم، دقیقا همان چیزی‌ست که عملی می‌شود، پس چرا دقیقا از تمام خواسته‌های خودم پیروی نکنم و هر دستوری که به ذهنم می‌رسد، صادر نکنم؟» و تا به حال کم ندیده‌ایم دیکتاتورهایی را که اندک‌اندک به چنین جایگاه و تفکری رسیدند.۳.۴.۱.۲. برای مثال، هیتلر، که می‌خواست بزرگ‌ترین تانک و بزرگ‌ترین زپلین تاریخ جهان برای‌اش ساخته شوند؛ و دیدیم که هیچ‌کدام موفق نشدند، چرا که فقط ایده‌های [پذیرفته‌شده] فرد دیکتاتوری بودند که می‌دید بی‌چون‌وچرا از او تبعیت می‌شود و هر کسی که از او و خواسته‌های‌اش تبعیت نمی‌کرد را نیز از سر راه برمی‌داشت و اعدام می‌کرد. حتی در زمینه اعدام‌های دیکتاتوری، می‌توانید به حکومت استالین نگاه کنید، که هر چند سال یک بار، عکس‌های قدیمی او ویرایش می‌شدند و زیردستان قدیمی از داخل آن‌ها حذف می‌شدند. (یا می‌توانید به عکس روح‌الله خمینی و همراهانش بر روی پله هواپیما نگاه کنید که هر چند سال، یک نفر از آن حذف شده تا از یادها برود!) [منابع: ویکی‌پدیا: رزم‌ناو زمینی پ. ۱۰۰۰ راته؛ ویکی‌پدیا: هیندنبورگ ال‌زد ۱۲۹؛ ویکی‌پدیا: سانسور در اتحاد جماهیر شوروی / رادیوفردا (۲۶ تیر ۱۳۹۷) / بی‌بی‌سی فارسی (۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ | به‌روزرسانی: ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰)؛ سانسور تصویر پیاده شدن امام از هواپیما در طی سال‌های پس از انقلاب (۵ بهمن ۱۳۹۶) / ایرانیان انگلستان (۷ بهمن ۱۳۹۶)؛ پایگاه خبری‌تحلیلی صراط: سرنوشت همراهان امام روی پله هواپیما (۱۳ بهمن ۱۳۹۵)]۳.۴.۲. از آن‌جا که رئیس‌جمهور پس از دوره ریاست‌جمهوری کوتاه‌مدتش به جامعه باز خواهد گشت و در آن زندگی خواهد کرد، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که برای بهتر کردن شرایط زندگی خودش، تحت نظارت مردم و تحت قوانین حاکم، بیش‌ترین تلاش را بکند. در این شرایط، چنین فردی، اصلا کم نخواهد گذاشت، و این را می‌توانیم با بررسی «آمریکا» -که تقریبا برای مردم کشور ما، تنها مثال از جامعه غربی شده است- متوجه شویم: باراک اوباما برای مردم خودش چه‌قدر رفاه ایجاد کرد و چرا مردم آمریکا آن‌قدر او را دوست داشتند؛ در حالی که می‌بینیم ترامپ با این‌که در یک دوره پیروز شد، اما به دور دوم نرسید و رأی‌های خود را از دست داد؟ [مطالعه بیشتر: ویکی‌پدیا: باراک اوباما]۳.۵. موضوع جالب دیگر همین است، که یک حکومت دیکتاتوری چه‌قدر امکان گسترش و توسعه دارد، و یک حکومت دموکراسی چه‌قدر؟ اگر نگاه کنیم، «غرب» هر روز بیش از پیش در دنیا نفوذ می‌کند و حرفش را به سادگی بیش‌تری به کرسی می‌نشاند، چون مردم صرفا با «آگاهی سیاسی» تصمیم نمی‌گیرند؛ بلکه مردم بیش از هر چیز، بر اساس رفاه افرادی که در جامعه تحت حاکمیت دموکراسی زندگی می‌کنند، و بر اساس میزان آزادی و امکاناتی که به آن‌ها داده می‌شود، تصمیم می‌گیرند. در حالی که مردم یک جامعه تحت حاکمیت دیکتاتوری، نشانه‌های واضحی برای مردم جوامع دیگر، در رابطه با بدبختی و رنج و عذاب و مشقت بوده و هستند. نمونه‌اش، مردم کره شمالی، که همه می‌دانیم و می‌بینیم در چه حقارتی زندگی می‌کنند. نمونه‌اش، مردم چرنوبیل، که تا سال‌ها زجر کشیدند و خانه و زندگی خود را از دست دادند، در حالی که حکومت فقط به این فکر می‌کرد که اخبار را چه‌طور سانسور کند و جلوی انتشارش را بگیرد، تا چهره و وجهه خودش در دنیا از دست نرود. [البته خود حکومت آن زمان، چنین قصدی را نداشت؛ بلکه این عمل از طرف زیردستان حاکم و افراد رده‌بالای کشور و مسئولین آژانس‌ها و سازمان‌ها صورت گرفت.] نمونه‌اش، میلیون‌ها نفری که به دستان مائو دستور قتل و اعدام‌شان صادر شد، تا حکومت یک‌دست و آرمانی کمونیستی خودش را به جهان نشان بدهد!۳.۶. متوجه «سطحی به قضیه برجام نگاه کردید» نمی‌شوم و اگر دید من سطحی‌ست، پس باید نگاه غیرسطحی و والای خودتان را شرح بدهید تا متوجه اشتباهم بشوم. وگرنه به هیچ‌وجه پذیرای چنین جمله کوتاه و بی‌مفهومی، که به نظر فقط قصد تمسخرم را دارد، نخواهم بود. یا به من اشتباهم را نشان بدهید و یا سکوت کنید تا به خاطر سخن‌تان قضاوت نشوید...۳.۷.۱. دقیقا مشکل دیگر دیکتاتوری همین است. دیکتاتور همیشه احساس می‌کند که اگر نباشد، شاکله حکومت از دست خواهد رفت؛ و واقعا هم در دیکتاتوری‌های طولانی‌مدت، حکومت و کشور، پس از کنار رفتن دیکتاتور، از دست خواهد رفت. چرا که بنای کل دیکتاتوری، بر شانه‌های یک نفر، به عنوان شیرازه کل سیستم، قرار گرفته است، به بیان دیگر، جامعه و کشور قادر به ایستادن روی پای خودش نیست. به سان بچه‌ای می‌ماند که به جای این‌که راه رفتن را آموخته باشد، همیشه بغلش کرده باشند تا هیچ‌وقت زمین نخورد. پاهای این بچه رشد کرده‌اند، اما استفاده از آن‌ها را بلد نیست. پس در اولین گام زمین خواهد خورد و دچار آسیب (جدی یا سطحی) خواهد شد. اما دموکراسی به مردم نشان می‌دهد که چه‌طور باید بهترین انتخاب را در هر لحظه داشته باشند و چه‌طور باید به داد جامعه خودشان برسند، تا همیشه پابرجا بماند و بمانند.۳.۷.۲. باز هم این نکته را عنوان می‌کنم، که دیکتاتوری در بهترین حالت، برای مدت کوتاهی به وجود می‌آید، تا پایه‌های حکومت آینده را بسازد؛ و برای این کار باید بتواند تمام نیروها و منابع کشور و جامعه را بسیج کند. اگر که «دیکتاتور»ی نتوانسته در مدت حکومتش این وظیفه را به انجام برساند و هنوز می‌ترسد که با نبودش شاکله کل سیستم از هم بپاشد و سیستم نابود بشود، باز هم خودش متهم و محکوم است، و باید جواب منابع مصرف‌شده و روزهای از دست رفته و زندگی بی‌نتیجه مردم را بدهد. [منابع: ویکی‌پدیا: دیکتاتور (روم) (حکومت دیکتاتوری در روم) / زیربخش «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟» از مقاله «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟»]۳.۸. در نهایت، همان‌طور که یکی از دوستان در کامنت دیگری اشاره داشتند [(البته درباره محتوای پست و مخاطب‌شان من بودم)]، باید بگویم که «بهترین تخریب، دفاع بد است» و به نظر من، شما در این امر بی‌نهایت موفق بودید. البته بستگی دارد که تا چه اندازه قصد دفاع از حکومتی را داشته باشید، که به وضوح به مردم خودش اهمیتی نمی‌دهد و حتی به خاطر آن‌ها هم، حاضر به اعلام اشتباه خودش برای شلیک به هواپیمای مسافربری و معرفی مقصر قضیه نیست و حاضر به واردات واکسن (حتی برای کادر درمان) نیست، اما همیشه حاضر به شلیک و سرکوب آن‌ها با تمام توان هست. [منابع: شلیک به هواپیما: ویکی‌پدیا؛ ممنوعیت واردات واکسن: فکت‌نامه: مستند «خامنه‌ای و توطئه کرونا» (۱۰ خرداد ۱۴۰۱) / ویکی‌پدیا / رادیوفردا (۲۰ مرداد ۱۴۰۰) / دویچه‌وله (۴ آذر ۱۴۰۰)؛ شلیک به معترضین: ویکی‌پدیا: اعتراضات سراسری ۱۴۰۱ ایران / رادیوفردا (۲۶ آبان ۱۴۰۱) / حمله نیروهای امنیتی به مردم در مراسم خاکسپاری مهرشاد شهیدی (۷ آبان ۱۴۰۱) / ایران اینترنشنال (۳۰ آبان ۱۴۰۱) (انتظار که نداشتید برای این قسمت منابع داخلی -مثل تسنیم و باشگاه خبرنگاران جوان- را بیاورم!؟)]۳.۹. باز هم متشکرم که وقت گذاشتید تا هم مطالبی که نوشتم را بررسی کنید و مطالعه داشته باشید و هم به من پاسخ بدهید. به نظرم، بهترین کار، داشتن مطالعه و بهبود سطح آگاهی است؛ و همین که شما به این مسئله اهمیت می‌دهید، مرا به آینده کشور و مردم جامعه‌مان امیدوار می‌کند.آلن بولاک: اگر کشور بر آن است تا به عنوان یک دموکراسی پابرجا بماند، رأی‌دهندگان باید درک کنند که نهادهای سیاسی ما چگونه تکامل یافته‌اند و چه رویدادهایی منجر به ایجاد آن‌ها شده‌اند. احساس یک ملت نسبت به تاریخ خود، از انسجام اجتماعی آن غیرقابل‌تمییز است.کامنت سوم۲. اولا، حجاب یک چیز عقیدتی صرف نیست که مربوط به خود شخص باشد. پوشش در جامعه امری اجتماعی‌ست. ولی این نکته را که کنار بگذاریم، در تأیید صلاحیت، نظر شخصی دخیل نیست. چک‌لیستی وجود دارد، که با استفاده از آن، تأیید یا رد صلاحیت اتفاق می‌افتد. برای همین برخی از رؤسای جمهور مخالف رهبری بوده‌اند و برخی خیر.۳.۱.۲. اگر دیکتاتور، آدم درست‌حسابی‌ای باشد، اقلیت‌ها را نادیده نمی‌گیرد.۳.۲.۱. آیا به دلیل این‌که نظر من این است، قطعا نظر حکومت هم همین است؟ این موضوع را که کنار بگذاریم؛ به نظر من، بسیاری از مشکلات، به دلیل انتخاب اشتباه مردم هستند.۳.۴.۱.۱. حرف شما درست است. تقریبا هر نوع حکومتی، مشکلاتی [خاص خودش] دارد؛ ولی این را در نظر بگیرید که مسئول موقت می‌گوید: «من که خواهم رفت» ولی از آن‌جا که حاکم ثابت می‌داند اگر مردم شورش کنند، برای‌اش سنگین تمام خواهد شد، احتمال درست کار کردنش بیش‌تر از مسئول موقت خواهد بود.۳-۴-۱-۲- آیا رئیس‌جمهورهای قبلی ما، [اکنون] مثل مردم عادی زندگی می‌کنند؟ دوم این‌که، «ترامپ به دور دوم نرسید» را نمی‌شود صرفا با جمله «مردم نمی‌خواستندش» حل کرد. در حکومت آمریکا، کسانی تأثیراتی می‌گذارند که می‌توانند رأی مردم را هیچ [و بی‌ارزش] کنند. مثل اسرائیل.۳.۵. باید ببینیم از نظر شما زندگی خوب چیست. خود من، زندگی در وضعیت کنونی ایران را به زندگی در اروپا ترجیح می‌دهم.۳.۶. اگر ناراحت شدید، عذر می‌خواهم! منظورم این است که هدف برجام این نیست که دشمنی با آمریکا برچیده شود؛ بلکه صرفا برای این است که یک سری توافقاتی با هم داشته باشیم. رهبری گفته است که در این توافقات، منافع ملت باید حفظ بشوند؛ و از آن‌جا هم که با شرایط آن قرارداد، منافع ملت تأمین نمی‌شد، همه‌چیز بر باد رفت.۳.۷.۱. حکومت‌هایی در طول تاریخ داشتیم که صدها سال بودند، و اتفاقا دیکتاتوری هم بودند.۳.۸. شاید دفاع من بد باشد، ولی دلیلی بر بد بودن حکومت نخواهد بود.۳.۹. در تعجبم که شما عجب حوصله‌ای دارید! تبریک می‌گویم. در ضمن عذر می‌خواهم که دیر پاسخ دادم. فرصت کم می‌شود.در ضمن، ممکن است با حرف‌های‌ام به این نتیجه برسید که از نظر من، حکومت کنونی دیکتاتور است. ولی به نظرم مشکلاتی که الان داریم، ناشی از زیادی دموکراسی است.پاسخ من۲.۱. من نگفتم پوشش امری اجتماعی نیست! من می‌گویم هر کسی باید خودش درباره پوشش خودش تصمیم بگیرد. اگر شما به عنوان یک مرد اجازه دارید با لباس آستین‌کوتاه در جامعه بگردید، نباید به زنی که این پوشش را انتخاب می‌کند ایراد بگیرید. اگر ایراد گرفتید، رفتار شما دیکتاتوری است! جدا از این‌که او را با این حرف و قضاوت آزار داده‌اید، درباره‌اش تبعیض هم قائل شده‌اید. پس حتی اگر نگویم که حکومت رفتار دیکتاتوری‌ای از خود نشان داده است، درباره فردی که چنین رفتاری داشته باشد، این را خواهم گفت. یعنی به صراحت می‌گویم که: «گشت ارشاد رفتار دیکتاتوری به شدت نفرت‌انگیزی دارد، که به هیچ‌وجه قابل‌احترام نیست.»۲.۲. تأیید صلاحیتی که تحت نظارت حکومتی با نام جمهوری «اسلامی» باشد، قطعا انتخاب درستی نخواهد داشت، چرا که اقلیت‌ها و گروه‌های دینی و مذهبی دیگر را نادیده می‌گیرد. چرا که حق ریاست‌جمهوری را از افراد دیگر می‌گیرد. در حالی که به نظرم هر شهروندی باید حق و توانایی کاندید شدن برای ریاست جمهوری را داشته باشد. اگر چنین اتفاقی نمی‌افتد، یعنی حق آن افراد خورده شده است. پس گزینش و چک‌لیست بی‌فایده هستند. موافقت و مخالفت با علی خامنه‌ای، در صورتی به نظر من واقعی و درست می‌آیند، که تغییرات جدی رخ بدهند و ایشان در کارها سنگ‌اندازی نکنند و نظردهی را به پس از تکمیل آن‌ها و بررسی نتایج موکول کنند. این‌که این افراد رأی بیاورند و بعد او در اموری که به دست رئیس‌جمهور و کابینه‌اش سپرده شده دخالت کند، فقط نشان‌دهنده این است که اگر در زمین بازی خودش حرکت نشود، بازی را به هم می‌زند و کاری ندارد که نتیجه چیست و چه اثراتی را به دنبال دارد! [مطالعه بیشتر: ویکی‌پدیا: نقد رهبر جمهوری اسلامی ایران]۳.۱.۲. دیکتاتوری را نام ببرید که «آدم درست‌حسابی‌ای» بوده و اقلیت‌ها را نادیده نگرفته. ما در ایران، در گذشته و حال، نسبت به بهایی‌ها، زرتشتی‌ها، ارمنی‌ها و یهودی‌ها چه رویکردی داشته و داریم؟ نسبت به آزادی‌ها و حقوق زنان چه رویکردی داشته و داریم؟ نسبت به قضیه تغییر جنسیت چه رویکردی داشته و داریم؟ و دیکتاتوری‌ای را مثال بزنید که درگیر چنین تبعیض‌هایی نشده باشد.۳.۲.۱. بله. تقریبا می‌توانم با اطمینان بگویم این‌که شما آگاهی سیاسی کافی ندارید و این حرف را می‌زنید و احساس و تصور می‌کنید که بقیه مردم هم آگاهی سیاسی کافی ندارند، به من نشان می‌دهد که حکومت با شما هم‌نظر است، و انتخابات برگزار می‌کند تا افرادی که سال‌هاست آموزش و آگاهی سیاسی کافی دریافت نکرده‌اند، رأی بدهند، تا او نشان بدهد که دموکراسی کاملا برقرار است. این هم که می‌گویید «بسیاری از مشکلات، به دلیل انتخاب اشتباه مردم هستند»؛ نشان می‌دهد که آگاهی ناکافی مردم بعد از ۴۳ سال حکومت جمهوری اسلامی، هنوز هم گریبان‌گیرشان است، و حکومت در آموزش به مردمش ناتوان است. و حکومت ناتوان در آموزش نیز، به هیچ‌وجه نمی‌تواند به کشوری «قوی» تبدیل شود، چرا که مردمش اصلا سیاست را درک نمی‌کنند و به سادگی مرتکب اشتباه می‌شوند. آن هم در این حجم گسترده که واقعا اسف‌بار و فاجعه‌بار است!۳.۴.۱.۱. حاکم ثابت یعنی شاه. «رهبر»، «رفیق» یا هر اسم دیگری که روی آن بگذاریم، فرقی نمی‌کند؛ و به هر حال شاهنشاهی محسوب خواهد شد. همگی نیز آگاهیم، که شاهنشاهی نوعی از دیکتاتوری‌ست. چرا که همه مسائل باید از زیر نظر فرد حاکم عبور کنند؛ پس در نتیجه باید همه با او و عقیده و سلیقه‌اش هم‌نظر باشند. اگر هم حکومت شاهنشاهی‌ای مثل حکومت انگلستان را در نظر بگیریم، باید بدانیم که حضور شاه/ملکه «مشروط» است، و اکثر کارها به دست نماینده‌ها و مجلس کشور تعیین و اجرا می‌شوند، و شاه/ملکه و خانواده‌اش، صرفا باید دستورات را طبق قوانین محدودکننده‌ای که برای کشور و اداره آن تعیین شده‌اند، به دیگران بدهند؛ و این یعنی که دسترسی بی‌حدومرز به قدرت ندارند. قدرت بی‌حدومرز و به بیان دیگر «فرمانده کل قوا بودن»، حاکم را از رعایت قانون مستثنی می‌کند. پس وقتی کسی در کشور کشته می‌شود، پاسخگو نخواهد بود؛ و این یعنی تبعیض. اگر به هواپیما شلیک شده و صدها نفر جان باخته‌اند، فرمانده کل قوا باید پاسخگو باشد که چرا این اتفاق افتاده، و چرا به نیرویی که به سادگی هیجان‌زده می‌شده و شلیک می‌کرده، چنین وظیفه پرخطری تحویل شده است. اگر این پاسخگویی وجود ندارد و انکار جایگزین آن می‌شود، پس قطعا فرد حاکم قصد دارد با توسل به زور جلوی شورش را بگیرد، که در نتیجه جامعه پس از مدتی دچار فروپاشی‌های اجتماعی و فرهنگی می‌شود، و آمار جرم و جنایت در آن افزایش می‌یابد. همان‌طور که آقای مطهری در گفته‌ها و سخنرانی‌های خود، و هم‌چنین در مقدمه کتاب «داستان راستان» آورده‌اند: «صلاح و فساد طبقات اجتماع در یک‌دیگر تأثیر دارد، ممکن نیست که دیواری بین طبقات کشیده شود و طبقه‌ای از سرایت فساد یا صلاح طبقه دیگر مصون یا بی‌بهره بماند، ولی معمولا فساد از «خواص» شروع می‌شود و به «عوام» سرایت می‌کند. و صلاح برعکس از «عوام» و تنبه و بیداری آنها آغاز می‌شود و اجبارا «خواص» را به صلاح می‌آورد، یعنی عاده‌ی فساد از بالا به پایین می‌ریزد و صلاح از پایین به بالا سرایت می‌کند.» اگر این کار را نمی‌کند، یعنی فساد به حدی زیاد و گسترده است که حتی قادر به دیدنش نیست، و به نوعی، دیدش تار شده است. پس در نتیجه، دیگر حقانیتی برای حاکمیت ندارد! [منابع / مطالعه بیشتر: کتاب «داستان راستان» اثر شهید مطهری: ویکی‌پدیا / دانلود PDF کتاب / کتابراه / فیدیبو / طاقچه؛ «کیبوردی برای آزادی»: علی‌آقا: «برسد به دست ذوب‌شدگان ولایت مقیم فرانسه و هلند» (+ کامنت من)]۳.۴.۱.۲.۱. خب این سؤال شما باز هم پاسخی برای خود شماست! اگر «رئیس‌جمهورهای قبلی ما مثل مردم عادی زندگی نمی‌کنند» و جایگاه متفاوتی نسبت به مردم دارند، این اشکال از حکومت است که نتوانسته آن‌ها را به درستی کنترل کند. و اگر به هرم قدرت در ایران نگاه کنیم، دولت و رئیس‌جمهور پایین‌تر از رهبر، و رهبر پایین‌تر از مجلس خبرگان قرار دارد. پس اگر فسادی در رئیس‌جمهورها وجود دارد، با استناد به سخن آقای مطهری، نمودی از فساد به وجود آمده در بالادست سیستم است که در این جایگاه هم نفوذ کرده و باعث این وضع افتضاح شده است. اگر رهبری را دچار این فساد ندانیم [(هرچند غیرممکن است)]، پس حتما مجلس خبرگان دچار آن بوده است. چرا که بالاخره کسی یا کسانی، این افراد را تأیید صلاحیت کرده‌اند، تا مردم از بین آن‌ها انتخاب کنند. و اگر هیچ‌کدام از این رئیس‌جمهورها بعد از دوره خودشان به زندگی عادی‌ای مشابه مردم باز نگشته‌اند، وای به حال تمام سیستمی که آن‌ها را تأیید کرده و می‌کند! چه بسا که در روایتی چنین آمده است: «علی (ع) را پرسیدند که چرا به عنوان حاکم جامعه از لباس‌های خشن و نسبتا کهنه استفاده می‌کند و لباس‌های برازنده یک حاکم و خلیفه به تن نمی‌کند؛ پاسخ داد: حاکم باید مشابه ضعیف‌ترین مردم جامعه خود زندگی کند تا مغرور نگشته و مردم را از یاد نبرد، و تمام تلاش خود را برای آن‌ها به کار بندد.» اما می‌بینیم که در حکومت ایران، هنوز حتی شفافیت مالی وجود ندارد که مردم و ما بدانیم این مسئولین و افراد حکومتی چه‌طور زندگی می‌کنند و خرج خود را از چه طریقی می‌دهند، و حتی نمی‌دانیم که بودجه مملکت به چه طریقی و با چه جزئیات و حجمی تقسیم و مصرف می‌شود. و دیدیم که «گشت ارشاد مدیران» هم هنوز بعد از این مدت طولانی اجرایی نشده است! اگر شفافیت مالی این‌قدر واجب بود و مسئله حاکمیت بود، شخص علی خامنه‌ای می‌توانست مثل خیلی از دیگر اوقات، روی عقب نیفتادن این کار و فراموش نشدنش پافشاری کند و نیروهای جهادی، مثل همیشه کار را به دست گرفته، و تا پایان پیش ببرند. در حالی که اصلا شاهد چنین چیزی نبوده‌ایم، و مدیری را هم ندیده‌ایم که بابت رفتار اشتباهش، در دوره خودش، توبیخ شود. در حالی که هر مدیری که جایگزین می‌شود، تقصیرها به گردن مدیریت قبلی می‌افتند و هر کاری که انجام نشود و نتواند انجام شود، مقصرش نفر قبلی بوده است. و باز این «مقصرهایی که همیشه از چرخه دولت و حکومت خارج شده‌اند» مرا به بیان این موضوع وا می‌دارد که اگر سیستم این‌قدر فاسد نبود و حاکمیت در این فساد مقصر نبود، الان چنین سخنی وجود نداشت؛ و مثل ژاپن، می‌دیدیم که پس از هر اتفاقی، مدیر حاضر و مرتبط، خودش را کاملا مسئول می‌داند، و سریع و محترمانه عذرخواهی می‌کند، و حتی عنوان می‌کند که حاضر است از شغل خود به خاطر عدم کفایت استعفا بدهد. نه این‌که مردم را به نفر قبلی و مشکلاتی که ایجاد کرده ارجاع بدهد. چه بسا که ما همه می‌دانیم چه مشکلاتی در کشور وجود دارند. کسی که مسئولیت کشور را در چنین شرایطی قبول می‌کند نیز، باید نسبت به مشکلات آگاه باشد. پس این‌که بگوید دولت قبلی چه کرده و نکرده و تقصیر اوست و تقصیر فلان‌کس است، اصلا برای من و دیگران پذیرفته نیست. [منابع: نهج‌البلاغه: خطبه‌ها: خطبه در خصوص «خانه وسیع و ترک دنیا (صحبت با علاءبن‌زیاد و برادرش، عاصم‌بن‌زیاد)»: ترجمه محمدتقی جعفری / ترجمه عمران علیزاده / ترجمه سیدعلی‌نقی فیض‌السلام / ترجمه محمد دشتی / ترجمه عبدالمحمد آیتی / ترجمه علی‌اصغر فقیهی؛ استعفای مسئولین در جهان: خبرآنلاین (۱۹ خرداد ۱۳۹۳)؛ استعفای مسئولین در مصر: خبرآنلاین (۲۹ آبان ۱۳۹۱)؛ استعفاها و عذرخواهی‌ها در ژاپن: تابناک (۳۰ آبان ۱۴۰۱) / خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۲۰ آبان ۱۴۰۱) / سایت خبری جمهوری اسلامی (۱۰ شهریور ۱۳۹۹) / بی‌بی‌سی فارسی (۲۵ آبان ۱۳۹۶) / رادیوفردا (۱۲ تیر ۱۳۸۶)]۳.۴.۱.۲.۲. اگر احتمالاتی مبنی بر «رأی‌گیری در فلان‌کشور واقعی نیست، چرا که خیلی افراد در آرای آن‌ها تأثیر می‌گذارند، و در عین حال، این موضوع را در ایران انکار کنید، احساس می‌کنم که به شعور من توهین کرده‌اید! زیرا اگر احتمال خطا در جایی که مردمی است و مردم نظارت خیلی بیشتری روی اعمال دولت‌های خود دارند، وجود دارد، و ممکن است اسرائیل به سادگی آرا را به نفع کسی که خود می‌خواهد تغییر بدهد، در ایران که بسیاری از سازوکارهای حکومت تحت عنوان «مسائل امنیتی» از مردم مخفی می‌مانند، اصلا نمی‌شود به آرای اعلام‌شده از سوی حکومت اعتماد کرد، چرا که ممکن است در طی فرآیندهای «انتخاب کاندیداها»، «تأیید صلاحیت»، «سؤال و جواب از کاندیداها»، «تبلیغات کاندیداها»، «نظرات رهبری درباره کاندیداها و انتخابات»، «رأی‌گیری» و حتی «شمارش آرا»، بی‌نهایت اتفاق امنیتی و تأثیرگذار رخ داده باشد و بدهد، که مردم هیچ از آن‌ها خبر نداشته باشند، اما آن اتفاقات نتیجه را به نفع خواسته یک نفر (فرد حاکم) تغییر داده باشند. اثرگذاری‌ها در انتخابات‌های حکومت آمریکا، بسیار پیچیده‌تر از این است که شما عنوان می‌کنید: «در حکومت آمریکا، کسانی تأثیراتی می‌گذارند که می‌توانند رأی مردم را هیچ [و بی‌ارزش] کنند. مثل اسرائیل». یکی از تأثیرگذارترین مسائل در آرای مردمی آمریکا، آرای شهرهای کوچک‌تر هستند؛ چرا که شهرهای بزرگ که جمعیت زیادی دارند، و اکثر مردم‌شان زندگی‌های مرفه‌تری هم دارند، نمی‌توانند مرجع رفتاری و تصمیم‌گیری‌های رئیس‌جمهور باشند. دلیل این عمل هم این است که رئیس‌جمهور باید پایین‌ترین سطح اجتماع را در نظر بگیرد و سعی کند زندگی آن‌ها را بهبود بدهد. زیرا افرادی که در سطوح رفاهی بالاتر قرار دارند، زندگی عادی و خوبی دارند. اما افرادی که در روستاها و شهرهای کوچک زندگی می‌کنند، مشکلاتی دارند که برای مردم شهرهای بزرگ مطرح نیستند (یا «شاید» آن‌چنان اهمیتی نداشته باشند). به همین خاطر، در رأی الکترال، اثربخشی آرای شهرهای کوچک‌تر بیش‌تر است. و باز به همین خاطر است که بایدن در برابر ترامپ پیروز می‌شود؛ چرا که ترامپ، انتخاب شهرهای بزرگ‌تر بوده، در حالی که بایدن، در شهرهای کوچک‌تر و روستاها، طرفداران بیشتری داشته. این‌که فرضیه دست داشتن اسرائیل در انتخابات آن‌ها را مطرح کنیم، مثل این است که من مطرح کنم که «در کشته شدن قاسم سلیمانی، آقای زاکانی نقش داشته‌اند». پس اگر فرضیه‌ای را مطرح می‌کنید، باید آن را با سند و مدرک توضیح بدهید، وگرنه اصلا قابل‌استناد و قابل‌بحث نخواهد بود. شاید هم شما واقعا مدارکی در این خصوص داشته باشید که من تا به حال ندیده‌ام، اما تا زمانی که مدرک قابل‌قبولی بر حرف‌های خود ارائه نکنید، من چنین اتهام بزرگی را نمی‌پذیرم. [مطالعه بیش‌تر: کالج انتخاباتی ایالات متحده آمریکا]۳.۵. تعریف من از زندگی خوب، این است: «از خانه که خارج می‌شوم، گشت ارشاد را در حال کتک زدن دختران مملکتم برای اجبار آن‌ها به رعایت حجاب دلخواه حکومت نبینم. توانایی خریدم طوری باشد که درآمدم برای گذران زندگی تا آخر ماه کفاف بدهد و پس‌انداز هم داشته باشم. درآمدم طوری باشد که بتوانم برای خود خانه تهیه کنم و مستقل شوم. بتوانم تحصیلاتم را با آرامش و در زمینه و تا مقطعی که دوست دارم ادامه بدهم، بدون این‌که از سربازی اجباری بترسم و بخواهم به زور و برای گرفتن مدرک به دانشگاه بروم، تا دیرتر برای خدمت احضار شوم یا جایگاه بهتری در طول خدمتم داشته باشم. وقتی از من دزدی می‌شود، بتوانم به اداره پلیس مراجعه کنم تا شکایتم پی‌گیری شود و این‌طور با من صحبت نکنند که: «باز یکی آمده و شکایت کرده، فکر کرده ما علاف هستیم که هر روز دنبال کارش بدویم!» (که این موضوع چند بار برای خودم، برادرم، آشنایان‌مان و دوستان‌مان پیش آمده، و اصلا برای‌ام قابل‌قبول نیست که در مملکتی پلیس این‌قدر غیرقابل‌اعتماد باشد، و اکثر افراد جامعه پس از رخ دادن یک جرم یا حادثه، پلیس را به عنوان آخرین راهکارهای خود در نظر بیاورند.) بتوانم دسترسی آزادانه به اطلاعاتی که می‌خواهم داشته باشم، و نظر خودم را نسبت به آن اطلاعات طوری بیان کنم که حاکمیت بدون این‌که توانایی آسیب زدن به من را داشته باشد، مجبور به پاسخ‌گویی نیز باشد. هر چند روز خبر اعدام (به هر دلیلی) نشنوم و اخبار بد از مرگ‌ومیر هم‌وطنانم (به هر دلیلی) نگیرم. توانایی خرید داروهای مورد نیازم را داشته باشم و بعد از پنج سال که باید از لنز سخت برای چشمم استفاده کنم، این ترس برای‌ام مطرح نباشد که «الان اگر این لنز را بگیرم، تا آخر ماه چه‌طور زندگی کنم؟». آگهی فروش اجزای بدن از سر ناچاری و فقر و نداری و بدبختی را در جای‌جای شهر نبینم، که برخی از مردمم در حال حراج تنها دارایی‌شان، یعنی بدن خود، هستند.» در کل، زندگی آرامی می‌خواهم که توانایی خریدم در آن مناسب، و درآمدم برای گرداندن آن کافی باشد، و حتی اگر در بدبخت‌ترین حالت ممکن بودم، باز هم احساس کنم که دولت پشتیبان من است و تا رسیدن به نقطه‌ای که بتوانم روی پای خودم بایستم، حمایتم می‌کند. نمی‌دانم شما چه‌طور چنین ترجیحی می‌دهید، و نمی‌خواهم دخالت کنم و نظرتان را تغییر بدهم؛ زیرا زندگی خودتان است و واقعا ربطی به من ندارد. اما اگر قصد دارید از این جمله به عنوان یک استناد و دلیل استفاده کنید، باید برای‌ام توضیح بدهید که زندگی شما هم‌اکنون در چه سطحی قرار دارد و چه‌طور زندگی می‌کنید، و زندگی در اروپا به نظر شما چه مزایا و معایبی دارد و شما از آن چه می‌دانید.۳.۶. منافع ملت در چیست؟ اگر ساخت تسلیحات قدرتمند و بی‌نهایت، منفعت ملت است، بله، آمریکا زیر بار نخواهد رفت و قضیه منتفی خواهد بود. [(چه بسا که همان‌طور که رسانه‌های داخلی هم ذکر می‌کنند، آمریکا توانایی تسلیحاتی بیش‌تری دارد و ما با هم‌پیمانی با او، قدرت استفاده از تسلیحات نظامی او را نیز خواهیم داشت!)] اما آیا منفعت ملت در قبول برخی موارد نیست، تا واردات دارو و اغلام مورد نیاز مردم، ساده‌تر تأمین شوند؟ آیا منفعت ملت، در زنده ماندن افرادش نیست؟ این تحریم‌ها (عادلانه یا ناعادلانه) علیه ما ایجاد شده‌اند. هدف‌شان هم شکستن و حذف برخی قواعد و قوانین و سیاست‌ها در کشور ما هستند. اگر واقعا حکومت به مردم خود اهمیت می‌داد، تا حد ممکن کنار می‌آمد تا [هم وجهه بین‌المللی خود را حفظ کند و هم] مردمش از دست نروند و به حقارت و فقر و سیاه‌روزی نیفتند. اما می‌بینیم که حکومت «فقط» روی حرف خودش پافشاری می‌کند و همواره چنین می‌گوید: «ما می‌میریم و ذلت نمی‌پذیریم.» در حالی که خیلی از افراد، مثل همان‌هایی که در کربلا از حسین جدا شدند، ترجیح می‌دهند که ذلت را بپذیرند، اما زنده بمانند. (چه بسا که اگر واقعا حکومت پذیرش خواسته‌های آمریکا را ذلت حساب می‌کرد، مسئولینی را که فرزند و خانواده‌شان در خارج، و در کشورهایی مثل آمریکا، زندگی می‌کنند و یا از اجناس ساخت آن کشورها و یا آمریکا استفاده می‌کنند، برکنار می‌کرد، تا نشان بدهد که واقعا با این مسئله مشکل دارد. در حالی که می‌بینیم به سادگی با این افراد «کنار می‌آید». و این باز در حالی‌ست که وقتی خانواده شخصی خارج از کشور هستند، یعنی او در حال خراج کردن ارز از کشور و ضربه زدن به اقتصاد کشور است؛ و همین که مسئولان ما در بانک‌های خارجی حساب دارند، یعنی به بانک‌های داخلی اعتماد کافی ندارند، یا به دلایل دیگری، سرمایه‌شان را در داخل کشور به حرکت در نمی‌آورند. اما می‌بینیم که حکومت اصلا اهمیتی به این قضایا نمی‌دهد و ایرادی نمی‌گیرد، و اگر هم ایرادی را عنوان می‌کند، صرفا مشتی حرف توخالی‌ست، و «گشت ارشاد مدیران»ی وجود ندارد که با زور و کتک به این دسته از افراد خیانت و اشتباه بزرگ‌شان را به آن‌ها نشان دهد و به راه راست هدایت‌شان کند. همه نیز آگاهیم، که حرف خالی باد هواست. باز هم تأکید می‌کنم که باید ببینیم منفعت ملت در چیست، و برای این نگاه و بررسی، واضح است که ابتدا باید به سراغ کوچک شدن سبد خرید مردم و کاهش توانایی تهیه اغلام مورد نیازشان برویم. اگر چنین چیزی در اولویت حکومت نیست، پس حکومت در حال گام برداشتن در مسیر اشتباهی است که منجر به آزار و اذیت و رنج و مرگ مردمی می‌شود که مسئولیت زندگی‌شان به دست حاکم (شاه/رهبر) بوده و هست. پس در نتیجه، فساد و تصمیم‌گیری غلط را می‌شود در این مسئله نیز حس و درک کرد. [منابع: ویکی‌پدیا: تورم در ایران / شبکه شرق (۶ آذر ۱۴۰۱) / اعتماد آنلاین (۲۱ آبان ۱۴۰۱) / خبرآنلاین (۲۱ شهریور ۱۴۰۱) / خبرآنلاین (۶ شهریور ۱۴۰۱) / تجارت‌نیوز (۱۴ تیر ۱۴۰۱) / بی‌بی‌سی فارسی (۱ شهریور ۱۴۰۱) / خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۶ اردیبهشت ۱۴۰۱) / دنیای اقتصاد (۲۷ فروردین ۱۴۰۱) / خبرگزاری جمهوری اسلامی (۱۲ فروردین ۱۴۰۱)]۳.۷.۱. در ابتدا باید حکومت‌های مد نظر خود را ذکر کنید، و توضیح دهید که تحت چه حاکمیتی، در چه زمانی و با چه شرایطی وجود داشتند. پرسش من این است که «شاید» حدود هزار سال پیش، حکومت‌های دیکتاتوری‌ای وجود داشتند، و صدها سال حکومت کردند؛ اما آیا الان هم پابرجا هستند؟ چه بلایی بر سر آن حکومت‌ها آمد و کار مردم آن‌ها به کجا کشید؟ برای مثال، حکومت «خاندان هان» بر چین را در نظر بگیریم. آیا کشوری که آن زمان به اسم «هان» شناخته می‌شد و حکومتی به شدت دیکتاتوری داشت، به طوری که هر گونه مخالفتی را، حتی در کشورهای کوچک همسایه (از جمله آن‌ها کُره) سرکوب می‌کرد، الان هنوز وجود دارد؟ آیا مغول‌ها از سر این ظلم‌ها نبود که خون‌شان به جوش آمد و دست به نابودی آن‌ها زدند؟ یا کشوری مثل اتحاد جماهیر شوروی، که سال‌های سال با آن عظمت پابرجا بود، آیا الان هنوز وجود دارد؟ دلیل این فروپاشی‌ها چیست؟ مردم در هر دوره، آگاهی بیش‌تر و توانایی بیش‌تری در کسب آگاهی داشتند. پس هر چه به دوران مدرن‌تری پا می‌گذاریم، عمر دیکتاتوری‌ها کوتاه‌تر می‌شوند، چرا که دسترسی مردم به اطلاعات بیشتر می‌شود، و سریع‌تر متوجه ظلم می‌شوند (و اهمیتی ندارد که دیکتاتوری چه‌قدر تلاش کند که روی ظلم‌ها و اشتباهات خود سرپوش گذاشته و آن‌ها را بپوشاند). پس در نتیجه، به هر صورت در یک حکومت دیکتاتوری، انقلاب رخ می‌دهد، و هر قدر هم که طولانی‌مدت بوده باشد، سرنگون خواهد شد. (البته باز هم شما باید برای‌ام ذکر کنید چه «حکومت‌هایی در طول تاریخ داشتیم که صدها سال بودند، و اتفاقا دیکتاتوری هم بودند»؛ سپس خوبی‌ها و بدی‌های آن‌ها را تشریح کنید؛ و در نهایت با مقایسه آن نکات به‌دست‌آمده با حکومت ما، بگویید که دارای کدام موارد هستیم یا نیستیم.)۳.۸. دلیل بد بودن حکومت،‌ در رفتار و تصمیمات آن است؛ که از نتایج این تصمیمات غلط، می‌توان به ناکافی بودن آگاهی اشاره کرد؛ که باعث می‌شود دفاع شما از سیستمی که فکر می‌کنید (باور دارید) خوب است، بد باشد. اگر توانایی کافی در این حکومت وجود داشت و واقعا خوب بود، در اولین سطح، مدافعینش این‌قدر توهین‌آمیز درباره معترضین صحبت نمی‌کردند و به آن‌ها جواب‌هایی از قبیل «شما هنوز بچه‌ای»، «معلوم است که جوگیر هستی» و... نمی‌دادند. به نظر من، اگر افرادی مثل شما، در سیستم مشکلـ(ـاتـ)ـی را احساس نمی‌کردند؛ و سیستم هم به جای کار بر روی «باید به من ایمان داشته باشید»، [بیش‌تر] بر روی «من این کارها را انجام می‌دهم که از خوبی من است، و البته این‌ها هم کارهای غلط و اشتباه من هستند، که به آن‌ها معطرفم» کار می‌کرد؛ حالا آن افراد می‌توانستند به سادگی از مواضع و باورهای خود دفاع کنند. اما دفاع این افراد در اکثر مواقع به مثال‌های ناقص و تئوری‌های توطعه‌ای که برخی افراد خاص به آن‌ها دامن می‌زنند، محدود می‌شود، و اغلب هم پاسخ آن‌ها این است که طرف مقابل «حرف آن‌ها را درک نمی‌کند». در حالی که «مدافع»، باید آگاه باشد که خودش هم قادر به درک «معترض» نیست و حال او را نمی‌فهمد. اما می‌بینیم که تقریبا در اکثر موارد، اصلا این‌طور نیست؛ و اغلب، حتی برای «مدافع» کاملا بعید به نظر می‌رسد که کسی نسبت به اوضاع زندگی‌اش و حکومتی که آن را برای‌اش به وجود آورده ناراضی باشد و اعتراضی داشته باشد. چه بسا خود من، در همین یک هفته و نیم اخیر، بیش از صد بار توصیه به قناعت و دیدن مشکلات و نداشته‌های مردم کشورهایی مثل کره شمالی و شوروی و چین و افغانستان شدم، تا از زندگی‌ام راضی باشم! در حالی که به نظر من، حکومت خوب، آن حکومتی است که همیشه در آن مردم به داشته‌ها و نکات مثبت کشورهای دیگر نگاه می‌کنند و از مدیران و مسئولان جامعه آن‌ها را می‌خواهند؛ و همیشه نقد و اعتراض نسبت به زندگی ممکن است و وجود دارد؛ و همیشه در تلاش است که سطح رفاه و زندگی و آگاهی مردم را افزایش داده و بالا ببرد؛ نه این‌که آن‌ها را دعوت کند به مقاومت در برابر تمام فشارهایی که به زندگی‌شان وارد می‌شود، و توان زندگی و امید به زندگی را در آن‌ها کاهش می‌دهد.۳.۹.۱. من حوصله دارم، چون شما یک هم‌وطن، یک انسان و یک روح باارزش هستید و برای من اهمیت دارید. دوست دارم آن‌چه را که آموخته‌ام در اختیار شما هم قرار بدهم، و دوست دارم اشتباهاتم را بفهمم و تصحیح کنم. همیشه شوق به یادگیری داشته‌ام، و همین شوق باعث شده تا شوقی بسیار به آموزش هم داشته باشم. بارها برای افراد مختلف در گروه‌های سنی مختلف معلمی کرده‌ام و همین هم باعث شده صبر و حوصله بیش‌تری داشته باشم.۳.۹.۲. اصلا اشکالی ندارد. حرف‌ها و نکات و مسائل زیادی را مطرح کرده بودم، و می‌دانم که بررسی و پاسخ به هر کدام، زمان زیادی می‌طلبد. همان‌طور که برای من هم وقت می‌برد تا گفته‌های شما را تحلیل کنم و نظرم را برای‌تان بنویسم. اما متأسفانه وقتی امکان گفتگو وجود نداشته باشد و یک طرف گفتگو اسلحه‌اش را به سمت طرف دیگر گفتگو نشانه رفته باشد و تهدیدش کند، و شلیک هم کند، جز بحث در فضای این کامنت‌ها و وبلاگ‌ها چاره‌ای نمی‌ماند... (شما مد نظرم نیستید؛ بلکه منظورم رفتار حکومت با مخالفینی است که همیشه «اغتشاش‌گر» نامیده شده‌اند و می‌شوند.)۳.۹.۳. باز هم متشکرم که وقت گذاشته و پاسخ دادید و نظر خود را (هر چند ناقص و پر از ابهام) برای‌ام توضیح دادید. این بحث‌ها مایه امیدواری نسبت به آگاهی عمومی جامعه هستند، و خودشان هم باعث آگاهی‌بخشی به جامعه می‌شوند.از زیاد بودن درجه دموکراسی و مشکلاتی که پدید آورده، مثال بزنید و توضیح بدهید. صرف ذکر این جمله، من احساس می‌کنم شما دید سطحی‌تری نسبت به من در مسائل سیاسی دارید!پرواز ۷۵۲ هواپیمایی بین‌المللی اوکراین که با ۱۷۶ کشته به علت شلیک دو موشک به آن، تا ۳ روز توسط تمامی رسانه‌ها و مسئولین ایران تکذیب می‌شد...کامنت چهارم۲.۱. با این دید، هر قانونی دیکتاتوری محسوب می‌شود.۲.۲. این‌که رئیس‌جمهور باید مسلمان باشد، از نظر من درست است. این مسئله به کنار؛ منظورم از مخالفت با رهبر، فعالیت در این زمینه نیست، و صرفا مخالفت است.۳.۱.۲. در زمینه ادیان، در حد یک حکومت اسلامی وضعیت خوب است یا حداقل بد نیست. البته قضیه بهائیت فرق می‌کند، چون چیزی مثل صهیونیسم محسوب می‌شود. من در خصوص زنان مشکلی نمی‌بینم (البته اگر حجاب را حساب نکنیم!). تغییر جنسیت هم که حلال و مجاز است.۳.۲.۱. بله. این حکومت در زمینه آموزش سیاسی مردم ناتوان بوده. به طور کلی، از نظر رسانه‌ای همین‌طور است: چنین چیزهایی مطلب رسانه‌ای محسوب می‌شوند و اربابان رسانه دنیا را هم که می‌شناسید!۳.۴.۱.۱. از نظر مشروطه، اگر حکومت انگلستان مشروطه است، حکومت ایران هم مشروطه است. در انگلستان هم شاه، فرمانده کل قواست. در ضمن، ممکن است شاه، یا همان دیکتاتور، نظرات متخصص‌ها را هم در نظر بگیرد.۳.۴.۱.۲.۱. بحث را منحرف نکنید. فعلا بحث بر سر این است که اگر رئیس‌جمهور مثل مردم نباشد، چرا باید کارش را خوب انجام بدهد؟ از طرفی هم، در حکومتِ مثلا-دموکراتیک آمریکا، چه‌طور ثروت رؤسای جمهور بعد از این سمت، این‌قدر افزایش پیدا می‌کند؟۳.۴.۱.۲.۲. بحث را عوض نکنید. شما از دموکراسی در آمریکا گفتید، من هم این را گفتم. همین!۳.۵. تعدادی از موضوعاتی که گفتید، در اروپا هم وجود دارند. بعضی از آن‌ها هم به نظرم مشکل محسوب نمی‌شوند. اما قبول دارم که بقیه آن‌ها مشکل هستند. البته بسیاری از این مشکلات روحی-روانی که ذکر کردید، کار دشمنان همین نظام است، که از نظر رسانه‌ای مغز مردم را ترید کرده‌اند و می‌کنند.۳.۶. این قضیه درباره ذلت نپذیرفتن نظر رهبر است، و عزل مدیر و... کار مجلس و دولت است. ضمن این‌که مسئله صرفا ذلت نیست. وضعیت کشورهایی که به جبهه آمریکا پیوسته‌اند را می‌بینیم: لیبی، اوکراین، مصر و...۳.۸. ناآگاهی صرفا برای مردم کشور ما نیست. مردم اروپا هم ناآگاه هستند؛ مردم ایران و آمریکا و... هم همین‌طور. البته مردم ما بیش از بقیه ناآگاه‌اند، چون هجمه‌های زیادی به سمت‌شان وجود دارد.پ.ن: ببخشید، خسته شدم، و شاید بعضی از موارد را کامل نخوانده باشم.پاسخ من۲.۱. امیدوارم مرا ببخشید که از ادبیات خود شما استفاده می‌کنم، اما «سطحی به قضیه» قانون «نگاه کردید»! قوانین باید زندگی افراد را در چهارچوب عدالت (تا آن‌جا که ممکن است) حفظ کنند و حامی حقوق افراد باشند. اگر قانونی مثل پوشش، این‌قدر متفاوت و دارای تبعیض باشند که به مرد در انتخاب پوشش‌اش آزادی کامل بدهد، اما زن را «مجبور» به رعایت حجاب خاصی کند؛ این یعنی دیکتاتوری. اما این‌که هیچ‌کس حق ندارد از چراغ قرمز رد شود، یک امر اجتماعی قابل‌درک و قابل‌فهم است. یا در مسئله دزدی، قانون باید افراد را از این کار منع کند، اما نباید طوری باشد که دزد زندگی‌اش را از دست بدهد. یعنی قانون باید او را به طریقی هدایت کند، تا بتواند وارد چرخه زندگی سالم بشود. اگر بگوییم «دزد را که گرفتیم، دستش را سریعا قطع می‌کنیم»، یعنی داریم مسائلی را که او پشت سر گذاشته تا کارش به دزدی رسیده را نادیده می‌گیریم؛ در نتیجه، داریم مشکلات جامعه را نادیده می‌گیریم! حالا اگر دزد بیاید و بگوید که قانون طوری طراحی شده که من نمی‌توانم در کارم راحت باشم، باید حق را به چه کسی بدهیم؟ آیا شما قبول می‌کنید که او قانون را در این‌جا «دیکتاتوری» بخواند؟ مسلما خیر. چون ضررش به تمام مردم جامعه می‌رسد و شما نمی‌خواهید به جامعه ضرر بزنید. اما قطعا نمی‌خواهید که دزد را هم که عضوی از جامعه است به کل نابود کنید. به جای نابود کردن او، می‌توانید کاری به او بیاموزید [و راه درآمدی به او نشان دهید] و پس از مدتی او را به جریان زندگی اجتماعی برگردانید.۲.۲. من هم گفتم مخالفتی که شما بیان می‌کنید، به نظرم کاملا نمایشی، و برای دادن وجهه دوطرفه به انتخابات است و هیچ ارزشی ندارد. چون نتیجه‌ای ایجاد نمی‌کند. توافق‌ها در زمان روحانی شروع شدند؛ [اما] ناتمام ماندند و رها شدند. [حالا] دوباره آقای رئیسی به همان توافقات ادامه می‌دهند؛ [و] معلوم نیست جریان چه‌طور پیش می‌رود. اما به هر حال، این چیزی بوده که آغاز کرده‌اند و نگذاشته‌اند در دولت روحانی تمام بشود، اما در این دولت احتمال بیش‌تری برای موفقیتش می‌بینند! پس مخالفت‌ها صرفا نمایشی هستند، و موافقت‌ها هم همین‌طور... [مطالعه بیش‌تر: فایل صوتی مصاحبه محمدجواد ظریف با سعید لیلاز: ویکی‌پدیا / رادیوفردا (۵ اردیبهشت ۱۴۰۰)]۳.۱.۲. اگر مشکلات را نمی‌بینید، با گفتن من هم نخواهید دید، و [به همین خاطر] از این قسمت به کل رد می‌شوم، چون بی‌فایده است و شما و من را خسته می‌کند، و شما مطالب را کامل نخواهید خواند!۳.۲.۱. باز هم قصورات به گردن دشمن خارجی افتادند. همان کاری که سال‌هاست می‌کنند. «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند»، اما «همه‌چیز تقصیر آمریکای شیطان‌صفت و اسرائیل است»! وقتی رسانه داخلی به مردم دروغ بگوید، همه جذب رسانه خارجی می‌شوند. وقتی هم که این بی‌اعتمادی به وجود آمد، نباید تقصیر را گردن دیگران انداخت. خود دولت و صداوسیما و [به طور کلی،] رسانه داخلی بوده که قصور کرده و کم گذاشته و از توانایی‌ها خوب استفاده نکرده و چنین نتیجه‌ای را به بار آورده. وگرنه مردم از اول انقلاب چشم و گوش‌شان به دنبال رسانه خارجی نبوده!۳.۴.۱.۱. مشروطیت نظام ایران باید توضیح داده شود. چرا که فرماندهی کل قوا باعث نمی‌شود که خامنه‌ای تقصیر شلیک به هواپیما، ریزش بورس پس از دعوت مردم به آن، یا گفته‌ها و آمارها و اخبار نادرستی که منتشر کرده را گردن بگیرد؛ و این‌که او این موارد را گردن نمی‌گیرد، و کسی هم نسبت به این مسائل اعتراض نمی‌کند؛ یا نشان‌دهنده این است که در اطراف او چه‌قدر بادمجان‌دورقاب‌چین وجود دارد، که بدی‌ها را از چشم او دور می‌کنند، که بعید است، وگرنه اگر خودش واکنشی نشان نمی‌دهد که چه‌طور در تمام این سال‌ها همه مشکلات از سوی خارجی‌ها بوده و ما خودمان هیچ خطایی نکرده‌ایم، از فساد خودش حکایت دارد؛ یا این‌که می‌بیند و می‌فهمد و هیچ‌چیز نمی‌گوید، که خب مشخص است نفعی داشته که سکوت کرده، یا خواسته عظمت و اقتدار رهبری را، با نمایش این‌که «هرگز اشتباه نمی‌کند» بپوشاند، که باز هم منفعت خودش را دیده و در نتیجه فاسد است! اگر آن پلیس‌هایی که کشته می‌شوند ارزش این را دارند که ازشان یاد بشود و ۲۴ساعته مجرم را بگیرند و حکمش را بزنند زیر بغلش، آن دخترهایی که در شمال تا جنوب کشور سر بریده شدند هم آدم‌های همین مملکت بودند و باید برای‌شان دستور کاری صادر می‌شد و سخنرانی‌ای صورت می‌گرفت. اگر نشده، نشان از فساد دارد و پست‌فطرتی و قصد منفی که مایه نفع خود رهبری است! نفعش هم در این است که زنان جامعه را می‌ترساند و وادارشان می‌کند که سکوت کنند و اعتراضی نکنند، چون اگر هم بکنند به همان شکل که آن یکی را خفه کردند، می‌توانند این یکی را هم خفه کنند. جامعه را برای زنان ناامن می‌کنند و مجبورشان می‌کنند که حجاب سر کنند و توسری‌خورشان باشند. نفعش هم در این است که جامعه تحت کنترل می‌ماند و مرد مراقب زن می‌شود که تا قصوری کرد و کاری صورت داد و حرفی زد، او را بِدَرَد، و زن هم که اصلا حقی برای احقاق ندارد که بخواهد بیانی داشته باشد! پس در نتیجه تمام جامعه به سکوت وادار می‌شود و هر ایرادی که باشد، در نطفه خفه خواهد شد. [منابع / مطالعه بیشتر: علی‌اکبر رنجبر از نیروی انتظامی: آپارات (بهمن ۱۴۰۰) / خبرگزاری صداوسیما (۱۴ بهمن ۱۴۰۱) / رادیوفردا (۱۶ بهمن ۱۴۰۰) / پیشخوان (۱۶ بهمن ۱۴۰۰) / روزیاتو (۱۷ بهمن ۱۴۰۰) / اقتصادنیوز (۱۸ بهمن ۱۴۰۰) / خبرگزاری ایمنا (۱ مرداد ۱۴۰۱)؛ ویکی‌پدیا: قتل ناموسی / قتل ناموسی در ایران؛ روایت سعید مدنی از تعرض‌های خاموش (شبکه شرق) (۲۶ مرداد ۱۳۹۹)؛ رومینا اشرفی: ویکی‌پدیا / آپارات (۱۳۹۹) / کلان‌شهر (۱ خرداد ۱۳۹۹) / سایت تحلیلی خبری عصر ایران (۷ خرداد ۱۳۹۹) / رادیوفردا (۷ خرداد ۱۳۹۹) / دنیای اقتصاد (۸ خرداد ۱۳۹۹) / دیارمیرزا (۱۵ خرداد ۱۳۹۹) / بی‌بی‌سی فارسی (۱۵ خرداد ۱۳۹۹) / شمانیوز (۲۰ خرداد ۱۳۹۹) / خبرآنلاین (۱۰ شهریور ۱۳۹۹) / خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۱۴ شهریور ۱۳۹۹) / خبرگزاری ایمنا (۱ خرداد ۱۴۰۰)؛ مهتاب، مهسا، لادن صیادی: فرارو (۸ خرداد ۱۳۹۳) / شفاف (۸ خرداد ۱۳۹۳) / رکنا (۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷) / رکنا (۱۲ شهریور ۱۳۹۹) / فردانیوز (۱۲ شهریور ۱۳۹۹)؛ سعید حنایی: ویکی‌پدیا / مستند «و عنکبوت آمد» (۱۳۷۹) / فیلم «عنکبوت» (۱۳۹۸) / فیلم «عنکبوت مقدس» (۱۴۰۱)؛ فیلم «خانه پدری» (۱۳۸۹)]۳.۴.۱.۲.۱. من بحث را منحرف نکردم. اگر مثل مردم نیست، پس تقصیر حکومتی است که او را از میان افراد خاص انتخاب کرده. اگر از میان مردم انتخاب می‌کرد، حالا او هم خوب کار کرده بود و می‌کرد. اشتباه انتخاب کرده، مردم را به انتخاب از میان همان کاندیداهای اشتباه ترغیب کرده، و نتیجه بد گرفته. دلیل نمی‌شود که بودن خودش خوب باشد. چرا که اگر بر سر کار بودنش نتیجه می‌داد، نیازی به این بازی‌ها و انتخاب دولت‌ها نداشت. این کار را می‌کند، تا مردم را در این فرض، که حتما دارند در مسائل سیاسی تأثیری می‌گذارند، راضی نگه دارد. اگر خودش فایده‌ای داشت، الان دستورات را مدیریت می‌کرد و صرفا به جای رئیس‌جمهور از وزرا به صورت مستقیم کمک می‌گرفت؛ اما به جای این کار، وزرا را به رئیس‌جمهور پیوند می‌دهد، و بعد خودش در هر پروژه و پرونده‌ای که خواست سنگ‌اندازی می‌کند. هر اتفاقی هم بیفتد، تقصیر رئیس‌جمهور است که سِمَت را قبول کرده است. در آمریکا هم اگر ثروت‌شان بیشتر می‌شود، به خاطر این است که سخت‌ترین و پرمسئولیت‌ترین و پرخطرترین شغل را به دست گرفته‌اند، باید پاداش مناسب بگیرند تا کار مناسب تحویل بدهند. وگرنه هیچ احمقی  نمی‌آید رئیس‌جمهور شود و بعد از هر تصمیم بخواهد با کلی «آدم عامی (به قول شما)» سر و کله بزند، که چرا این کار را کردند و فلان کار را نه! هر کسی باید به اندازه کاری که می‌کند و پاداش و مزایا و حقوق دریافت کند. [ضمنا، شما باید از افزایش ناگهانی ثروت رئیس‌جمهورهای پیشین آمریکا مثال بیاورید و برایش سند ارائه کنید.] اما وقتی در کشوری مثل کشور ما، تورم این‌قدر بالا باشد، حقوق‌ها کفاف زندگی را نخواهند داد. پس هر کسی، حتی رئیس‌جمهور، ترغیب می‌شود که برای خودش مزایا و حقوق بیشتری دست‌وپا کند. برای همین هم می‌بینیم کسی که قبل از ریاست‌جمهوری هم تا حدودی دارایی خوبی داشته، ناگهان محله و سطح زندگی و سفرهایش به کل تغییر می‌کنند. حتی ممکن است اطلاعات محرمانه‌ای که از جایگاه خود به دست آورده بودند را بفروشند! این‌طور است که هر رئیس‌جمهوری که می‌رود، می‌شود آدم بد، و هر رئیس‌جمهور جدیدی که می‌آید هم در همین پروسه ۴ یا ۸ ساله، تبدیل به یکی دیگر از همان آدم‌های بد می‌شود. البته قطعا در آمریکا هم این امکان وجود دارد که رئیس‌جمهوری خطا کرده و اشتباهی کند (بالاخره، معصوم که نیستند). مثلا ریگان، آمد و به ایران در جریان جنگ با عراق، اسلحه فروخت. هم سودش را کرد و هم کارش راه افتاد و هم کار ما را راه انداخت (هرچند که بعدها قضیه با نام «ایران-کنترا» مطرح شد و تبدیل به فاجعه‌ای برای خود ریگان شد!). پس می‌بینیم که اگر هم سوءاستفاده‌ای کرده، دستش رو شده و چوبش را هم خورده است. اما در اینجا هر وقت سوءاستفاده‌ای مشخص می‌شود، یا طرف از کشور رفته یا گم شده و اصلا معلوم نیست کجاست! این مایه بی‌اعتمادی است. نه افزایش ثروت افراد. این‌که مردم ندانند به کل، افراد داخل در سیاست چه‌طور درآمدی دارند و چه چیزهایی دارند و چه کار می‌کنند، مایه بی‌اعتمادی است. [(و این مورد شامل خود علی خامنه‌ای نیز می‌شود.)] [منابع: ویکی‌پدیا: فسادهای مالی در جمهوری اسلامی ایران / اختلاس‌های مالی در ایران؛ ماجرای مک‌فارلن (ایران-کنترا) (ویکی‌پدیا)؛ فساد و فروپاشی رژیم (رادیوفردا (۱۸ مهر ۱۳۹۰))]۳.۴.۱.۲.۲. پس صحبت در این خصوص بی‌فایده است. مثال زدید، و برای مثال و تئوری و نظریه‌ای که مطرح کردید، دلیل و سند و مدرک خواستم. اگر این‌طوری بحث عوض می‌شود و به بی‌راهه می‌رود، پس نباید اصلا درباره‌اش صحبت شود. من هم نمی‌توانم حرف‌های بی‌سند و مشتی احتمالات صرف را قبول کنم. چرا که این‌طوری این بحث مطرح می‌شود که چه‌قدر احتمال خطا [و نفوذ دشمن] در تصمیمات جمهوری اسلامی وجود دارد، و من می‌توانم خروارها احتمال و تئوری توطئه مختلف را مطرح کنید و شما بگویید که چون سندی برای‌شان ندارم نمی‌توانید بپذیرید!۳.۵. این‌که کدام مشکل در اروپا هم وجود دارد را باید ذکر کنید، چون من در حال حاضر نسبت به این قضیه آگاه نیستم. اما سؤال اصلی این بود که زندگی خوب از نظر شما چه ویژگی‌هایی دارد، که اصلا بیان نکردید. اکثر مشکلات روحی و روانی من هم به هیچ دشمن نظامی در خارج از کشور ربط پیدا نمی‌کند. استاد دانشگاه حقم را می‌خورد و هیچ اعتراضی را پاسخ نمی‌دهد، رئیس دانشگاه هم گردن نمی‌گیرد، و در نهایت مرا تعلیق می‌کنند و انتخاب واحدم را محدود می‌کنند. می‌بینم که دختران فامیل با چه زجری از گشت ارشاد و بلاهایی که سرشان آورده‌اند صحبت می‌کنند. می‌بینم که حقوق من رعایت نمی‌شود، اما فلان آقازاده می‌تواند هر کاری می‌خواهد بکند و نه‌تنها پدرش توبیخ نمی‌شود، بلکه کسی زور مهار کردن خودش را هم ندارد. می‌بینم که فلان نماینده، زن خودش را می‌کشد و چند وقت بعد آزاد می‌شود، اما اگر شخص دیگری همین کار را کرده بود، نظام به سرعت دستور اعدام می‌داد تا حق کسی ضایع نشود! چه بسا که برخی را برای تخریب اموال عمومی هم اعدام کرده‌اند... دیدن این همه زجر و داشتن این زندگی سخت، مشکلات روحی و روانی بسیاری می‌آفریند. اگر این همه پرونده برای دشمن خارجی باز نمی‌کردند که برود مطالعه کند و بیاید با خیال راحت از این همه فساد استفاده کند تا حکومت را بکوبد که اصلا کاره‌ای نبود. فساد آن‌جایی درست می‌شود که پرونده‌ها به جای آن‌که علنی باشند، خصوصی و در دادگاه‌های مخفی بررسی می‌شوند و آخرش هم نام آدم‌ها مثل «ب.ز» ذکر می‌شود که بهشان بر نخورد و آبروی‌شان نرود، اما نام فلان قالپاق‌دزد در روستای دارغوزآباد، کامل می‌آید و عکسش هم می‌خورد توی روزنامه، که یک وقت اگر کسی خودش را دید، بگوید چه آدم پستی‌ست؛ و در جامعه مجبور به زندگی نکبت‌تر از قبل بشود. خودشان همه‌چیز را مهیا می‌کنند که دشمن بیاید بزند و نابود کند، بعد که دشمن می‌زند می‌گویند «چه‌قدر بی‌شرف و پست است»! [منابع: رفتار وحشیانه گشت ارشاد: آپارات / خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۳۱ فروردین ۱۳۹۷) / رادیو زمانه (۳۱ فروردین ۱۳۹۷) / پیشخوان: روزنامه همدلی (۱ اردیبهشت ۱۳۹۷) / رکنا (۴ تیر ۱۳۹۸) / پایگاه خبری آفتاب (۲۲ مهر ۱۴۰۰) /  دادراه (۸ اسفند ۱۴۰۰) / تابناک (۲۴ خرداد ۱۴۰۱) / پایگاه خبری-تحلیلی وقایع روز (۲۹ تیر ۱۴۰۱) / سرپوش سیاسی (۳۰ تیر ۱۴۰۱) / خبرآنلاین (۳ مرداد ۱۴۰۱) / ایران‌پرس‌نیوز (۳ مرداد ۱۴۰۱) / سازمان مجاهدین خلق (۳ مرداد ۱۴۰۱) / فرارو (۴ مرداد ۱۴۰۱) / اطلاعات.نت (۴ مرداد ۱۴۰۱) / تازه‌نیوز (۵ مرداد ۱۴۰۱) / سینمای هنری فیگار (۸ مرداد ۱۴۰۱) / کمیسیون زنان شورای ملی مقاومت ایران (زیر نظر سازمان مجاهدین خلق) (۱۴ مرداد ۱۴۰۱) / سایت سیاسی خبری پیام (۲۹ مرداد ۱۴۰۱) / کومه‌له (سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) (۲۹ مرداد ۱۴۰۱) / پایگاه خبری تحلیلی خرداد (۲۶ شهریور ۱۴۰۱) / اعتماد آنلاین (۲۷ شهریور ۱۴۰۱) / عرشه آنلاین (۲۸ شهریور ۱۴۰۱) (منابع خاص صرفا برای جلب توجه چگونگی استفاده دشمن از مشکلات کشور آمده‌اند. برای مثال همه می‌دانیم که سازمان مجاهدین خلق، اگر واقعا مخالف حجاب اجباری و رفتار گشت ارشاد است، اول باید خودش نشان بدهد که حجاب را برای پیروان و افراد خود آزاد کرده است!)؛ آقازادگان: ویکی‌پدیا / پیشخوان: روزنامه آرمان ملی (۲۷ آبان ۱۳۹۹) / روزنامه آرمان ملی (۲۱ مهر ۱۴۰۰) / پایگاه تحلیلی الفباخبر (۸ مرداد ۱۴۰۱)؛ قتل میترا استاد توسط محمدعلی نجفی: ویکی‌پدیا: محمدعلی نجفی، قتل میترا استاد / اقتصاد آنلاین / بی‌بی‌سی فارسی (۷ خرداد ۱۳۹۸) / رادیوفردا (۷ خرداد ۱۳۹۸) / صدای آمریکا (۷ خرداد ۱۳۹۸) / بی‌بی‌سی فارسی (۷ خرداد ۱۳۹۸) / مشرق (۱۰ خرداد ۱۳۹۸) / شهروند آنلاین (۷ شهریور ۱۳۹۸) / ایندیپندنت فارسی (۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹) / بی‌بی‌سی فارسی (۲۵ شهریور ۱۳۹۹) / خبرآنلاین (۲۰ دی ۱۳۹۹) / همشهری آنلاین (۷ خرداد ۱۴۰۱) خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۷ خرداد ۱۴۰۱) / همشهری آنلاین (۱۷ خرداد ۱۴۰۱) / همشهری آنلاین (۱۷ شهریور ۱۴۰۱) / جامعه خبری تحلیلی الف (۱۸ شهریور ۱۴۰۱)]۳.۶. من حرفم این نیست که به جبهه آمریکا بپیوندیم. اما وقتی مردم دارند کشته می‌شوند [یا از گرسنگی می‌میرند]، این‌که به زور تسلیحات نظامی را پیشرفت بدهیم، فایده‌اش در چیست؟ گیرم که تسلیحات نظامی را تا آخرین مرحله کامل کردیم؛ آن وقت با مردمی که دیگر توان زندگی ندارند، و رودخانه‌های خشک و محیط زیست نابود شده، چه می‌کنیم، و غذا را از کجا تأمین می‌کنیم؟ از چه چیز مملکت می‌خواهیم دفاع کنیم؟ خاکی که خشکیده و دیگر حتی علف هم در آن سبز نمی‌شود؟ همان‌طور که در خوزستان و زاهدان رخ داد؟ بعد این مملکت چه‌طور می‌خواهد از تجزیه جلوگیری کند؟ این‌که دیگر خالی از جان است و جز یک سری افراد، کسی دیگر توانایی زنده ماندن هم ندارد، چه رسد که امید به زندگی خوب داشته باشد. اگر اولویت نظام زندگی مردم بود، خیلی زودتر از این‌ها دست به اقدامات مفید می‌زد، و مثلا تولید احمقانه فولاد را در اصفهان ادامه نمی‌داد، که حالا آب این‌قدر کم بشود. این‌قدر سدسازی نمی‌کرد که آب رودخانه‌های جنوب کم و خشک بشود، و در نتیجه، محیط زیست و مردم با هم از بین بروند. و به جای تمام این‌ها، بودجه‌اش را صرف رفاه مردم می‌کرد و از اقتصاددانانی که برکنار و ممنوع‌الکار کرده بود، کمک می‌گرفت تا بودجه‌بندی را تصحیح کنند. اما می‌بینیم که به جای همه این کارها، روی ساختن اسلحه تمرکز کرده تا جلوی نیروی خارجی را بگیرد! اوکراین را هم که مثال می‌زنید، انتظار ندارید که آمریکا یا هم‌پیمانانش، ارتش روسیه در چرنوبیل را بمب‌باران کنند و آن دو نیروگاه دیگر را هم تحریک به انفجار کنند؟ اما امیدوارم انتظار داشته باشید که ایران، از روسیه که دارد به ناحق در اوکراین پیش می‌رود، حمایت نکند و به او اسلحه [(و پهپاد)] نفروشد. کاری که می‌بینیم انجام می‌دهد، و بارها و بارها اعلام شده که پهپادهای روسیه در جنگ، ایرانی بوده‌اند؛ گویا در اینجا دشمنِ دشمن ما، دوست ما شده است! [این در حالی‌ست که روسیه نیز، به مانند انگلیس و آمریکا و آلمان، در تاریخ، کم کشور را مورد لطف زوری خود قرار نداده بوده است.] [منابع: فولاد مبارکه اصفهان: اخبار معدن (۱۷ مهر ۱۳۹۳) / تجارت‌نیوز (۵ اردیبهشت ۱۴۰۰) / روزگار معدن (۲۵ تیر ۱۴۰۰)؛ فروش سلاح به روسیه: رادیوفردا (۲۳ فروردین ۱۴۰۱) / دیپلماسی ایرانی (۱ مرداد ۱۴۰۱) / دویچه‌وله (۲۵ مهر ۱۴۰۱) / رادیوفردا (۲۶ مهر ۱۴۰۱) / فردانیوز (۲۶ مهر ۱۴۰۱) / رادیوفردا (۲۶ مهر ۱۴۰۱) / دویچه‌وله (۲۷ مهر ۱۴۰۱) / خبرآنلاین (۴ آبان ۱۴۰۱) / ایران‌وایر (۱۰ آبان ۱۴۰۱) / پایگاه خبری و تحلیلی انصاف (۱۴ آبان ۱۴۰۱) / تابناک (۱۴ آبان ۱۴۰۱)؛ روابط روسیه و ایران (ویکی‌پدیا)]۳.۸. خب چه چیزی باعث می‌شود این هجمه‌ها این‌قدر عظیم و زیاد باشند و بشوند؟ چرا هیچ‌وقت از آن‌ها کاسته نمی‌شود و همیشه حرفی برای گفتن [و نقطه‌ای برای هجمه‌سازی و هجوم] دارند؟ و آیا این حرف شما یعنی «چون در بقیه جاها (به نقل شما البته) آگاهی کافی وجود ندارد، ناآگاهی داخلی قابل‌توجیه است و نباید نسبت به کم‌کاری‌های حکومت در این زمینه معترض بود، و باید همه‌چیز را به گردن هجمه‌ها انداخت و نباید پرسید که چرا حکومت برای‌شان جوابی ندارد و چرا مردم را رها کرده تا این‌طور گول بخورند، بدون این‌که بحث‌های مخالفان را به صورت جدی و علنی بیان کند و تریبون بدهد تا بیایند و حرف بزنند و از خودش در مقابل [آن‌ها و] مردم دفاع کند؟» اگر این‌طور است، شما قبول کرده‌اید که دیکتاتور مخالفت را به هیچ‌وجه نمی‌پذیرد و به همین خاطر ترجیح می‌دهد اصلا چنین چیزی مطرح نشود؛ چرا که در اکثر مواقع خود دیکتاتور هم قبول دارد که پاسخی وجود ندارد، و اگر وجود دارد، منطقی و کافی نیست، و فقط در جایی جواب می‌دهد که آگاهی مردم نسبت به قضایا کم باشد و رسانه مناسب و قابل‌اعتماد وجود نداشته باشد و مردم مجبور شوند که همان را قبول کنند؛ چرا که صرفا دیدگاه کامل و جامع و درستی ندارند. که این باز نشانه‌ای از این است که فساد غیرقابل‌توجیه حکومت، سرازیر شده و شما را به عنوان فردی ناآگاه از جامعیت قضایا و واقعیت اتفاقات، درگیر خودش کرده، و حالا شما منافع خودتان را با منافع حکومت یکی می‌بینید و نمی‌توانید اعتراضی کنید، چرا که احساس می‌کنید آگاهی کامل و درستی ندارید؛ اما قصد دفاع از آن را دارید، چرا که می‌ترسید به کل همه‌چیز زیر سؤال، و سپس از بین برود، و شما هویت و منافع خودتان را همراه با آن‌ها از دست بدهید. اگر این ناآگاهی را در خودتان هم، که جزئی از این مردم هستید، می‌بینید و حس می‌کنید، پس چه‌طور انتظار دارید که به حرف‌های شما اعتماد کنم؟ و اگر شما، به عنوان یک نفر از همین جامعه، توانسته‌اید این آگاهی را کسب کنید تا با من بحث کنید [و سعی کنید متقاعدم کنید]، پس چه‌طور بقیه را ناآگاه خطاب می‌کنید، حال آن‌که ممکن است مسیر شما را طی کرده و آگاهی لازم را کسب کرده باشند؟ و اگر به کل آگاهی از امور داخلی کشور خودمان ممکن نیست، پس چرا قصد دارید مرا توجیه کنید که نسبت به قضایای کشورهای دیگر و اروپا و آمریکا آگاهی دارید؟ و اگر نمی‌شود به رسانه‌ها اعتماد کرد و خیلی‌ها فقط قصد هجمه‌سازی دارند، پس شما از کجا در مورد دانسته‌های‌تان اطمینان دارید و نسبت به آن‌ها شک نمی‌کنید؟ چه لزومی در درستی حرف‌های شما وجود دارد، وقتی می‌گویید مردم همه‌جا ناآگاه هستند، چون مدارک و اسناد کافی و درست و دقیق وجود ندارد؟ [(البته خوب است که پیش از عبور از این مسئله، از خودمان بپرسیم که چرا ۷.۹ میلیارد نفر مردم جهان، به دنبال هجمه‌سازی برای ۸۰ میلیون نفر مردم ایران هستند، و حاضرند چنین هزینه عظیمی را در طول این نیم‌قرن به جان بخرند، به جای آن‌که به کل با حمله‌ای نظامی تمام آن را‌ها را بکشند و منابع‌شان را تسخیر کنند؟)] [منابع / مطالعه بیشتر: جمعیت جهان: World Meters / World Population Review / مقاله «World Population Prospects 2022» از United Nations؛ «من + کتاب»: (خودم): «کتاب‌خوانی و پیشرفت اجتماعی»]پ.ن: خواهش می‌کنم. به هر حال اهمیت بحث در این است که خوب خوانده شود. شاید من هم زیاد نوشته باشم، اما دلیلی ندارد شما همه‌چیز را بخوانید، وقتی نسبت به حرف و نظر من آگاهی کافی پیدا کرده‌اید، و می‌توانید جواب بدهید!طرحی از رومینا اشرفی، شهید ۱۴ساله راه دفاع از آبرو و غیرت، اثر پرهام حامی چند رومینای دیگر باید بر این خاک نفس کشیدن را از یاد ببرند و در خاک این سرزمین به خواب روند، تا چشم‌های‌مان باز شوند؟کامنت پنجم۲.۱. مرد و زن موجود واحدی نیستند که برای‌شان نسخه مشابه بپیچیم. اصلا برای همین است که به یکی واژه «مرد» و به دیگری «زن» را اطلاق می‌کنیم. حتما تفاوت‌هایی دارند که کلمات متفاوتی برای آن‌ها به کار می‌بریم. درباره قضیه دزدی نیز، وقتی کسی بداند که با دزدی کردن دستش قطع می‌شود، احتمال دزدی بسیار کمتر از زمانی خواهد بود که مجبور به حبس مدت‌دار بشود.۳.۲.۱.۱. آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، یعنی نمی‌تواند این نظام را سرنگون کند و مردمش را بدبخت. ولی این‌که همه‌چیز تقصیر آمریکاست (که نیست)، یعنی آمریکا تلاشش را می‌کند!۳.۲.۱.۲. فرض کنیم رسانه‌های داخلی دروغ‌گو هستند؛ آیا BBC و ایران اینترنشنال حقیقت را می‌گویند؟۳.۲.۱.۳. بله. قطعا قصوراتی وجود داشتند و دارند.۳.۴.۱.۱. یا خدا. انتظار دارید این‌قدر اتهام را یک‌به‌یک و همین الآن تشریح کنم؟۳.۴.۱.۲.۱. باز هم می‌گویم که شورای نگهبان وظیفه ندارد که درست بودن یا نبودن ذات این فرد را بسنجد، یا بفهمد که در آینده قرار است فرد بدی بشود یا خیر. پس حالا که در آمریکا رئیس‌جمهور قرار است پس از ریاست جمهوری به چند پله بالاتر از مردم عادی بجهد، باز هم دلیلی برای خوب کار کردن او برای مردم عادی باقی نمی‌ماند.۳.۵. اگر اروپا وضعیت خوبی داشت، این‌قدر اعتراضات در آن وجود نداشت.۳.۶. همین الآن که کمی وضع کشور از نظر شلوغی، خراب شده است، [آن‌ها] در حال انجام عملیات‌های نظامی (برای مثال، وارد کردن انواع اسلحه) هستند. ایران کشور مهمی‌ست، و برای شکستن نخوردن در برابر دشمنانش، «باید» از نظر نظامی قدرتمند باشد. این دلیلی بر رها کردن بقیه جهات توسعه کشور نیست. نیازی نیست برای درست کردن باقی ابعاد کشور، قدرت نظامی را کاهش بدهیم. مشکل از نبود پول نیست، بلکه از مدیریت درست آن است.۳.۸. قطعا مشکلاتی وجود دارند که رسانه‌ها انگشت‌شان را در آن‌ها می‌کنند. من منکر مشکلات نیستم. البته در بسیاری از موارد، پاسخ وجود دارد و ارائه هم می‌شود، ولی گوش شنوا کجاست؟ قطعا من از همه‌چیز آگاه نیستم، ولی حرف بر سر این است که هر کسی (از جمله خود من) فکر می‌کند خودش درست می‌گوید، و مخالفانش، در بهترین حالت، به دلیل ناآگاهی، مخالف او هستند. درباره سخنان رسانه درباره غرب هم همین اصل حاکم است.پاسخ من(از تأخیری که در پاسخ‌گویی به وجود آمد عذر می‌خواهم. مشکلاتی در این روزها برایم به وجود آمده بود که البته هنوز هم کاملا جمع و مرتفع نشده‌اند [(به بخشی از این مشکلات در مقاله «چرا شرافت و حقیقت در ویرگول مرده‌اند؟» اشاره کرده‌ام)]، اما فرصتی برای تحقیق، بررسی و پاسخ‌گویی یافتم، و آن را غنیمت شمرده، سعی کردم تا آن‌جا که می‌توانم کامل و دقیق پاسخ خود را به اطلاع شما برسانم. البته مشکل دیگر این بود که سه بار به علت قطعی برق، مجبور به بازنویسی تمام کامنت خود از ابتدا شدم!)۲.۱. ما برای جنس مذکر از واژه‌های «پسر»، «مرد» و «پیرمرد» استفاده می‌کنیم. آیا به خاطر این واژه‌های گوناگون، قوانین گوناگونی شامل هر دسته می‌شود؟ آیا شما برای قتل‌هایی که یکی از افراد هر کدام از این دسته‌ها انجام بدهند، قوانین و احکام مختلفی را به اجرا در می‌آورید؟ یا اگر از هر دسته، یک نفر از چراغ قرمز رد شده باشد، شما جریمه‌های متفاوتی را برای آن‌ها تعیین خواهید کرد؟ پس می‌بینیم که صرف واژه‌های تعیین‌شده، قانون‌گذاری نمی‌کنیم. بلکه قانون باید جلوی اعمال مخرب و آسیب‌زا را بگیرد، اما بدون آن‌که تماما دست‌وپای شهروندان را ببندد. به طور کلی‌تر، قانون باید آن‌چنان انعطاف‌پذیر و قابل‌تغییر باشد، که هر جامعه‌ای بتواند به سرعت مطابق با نیاز و خواسته شهروندانش، قوانین لازم را تعیین و تصویب نماید. پافشاری بر عدم‌تغییر و عدم‌همه‌پرسی برای تغییر یک قانون، نشان از خشکی آن دارد؛ و قانون خشک و متعصبانه، قطعا شکسته خواهد شد، چون نمی‌تواند وجوه مختلف زندگی افراد را در نظر بگیرد و آرامش و امنیت را برای اکثریت جامعه به وجود بیاورد. قوانین خاص برای جنسیت‌های گوناگون باید وجود داشته باشند تا آن‌ها بتوانند به زندگی مطابق با خصوصیات منحصر به جنسیت خود بپردازند، اما اگر قوانین به هر دلیلی بخواهند جلوی افراد بایستند و انتخاب‌های‌شان را محدود کنند، و اکثریت قصد تغییر آن را داشته باشند، ولی حکومت به هر دلیلی راضی به تغییر قانون نشود، یعنی قانون در حال آسیب رساندن به جامعه است و باید تغییر داده شود. [چه بسا اگر اقلیتی نسبت به آن قانون ابراز انزجار کرده و درخواست تغییر آن را بدهند، حاکمیت باید به آن‌ها فرصت ابراز نظر بدهد و از مسئولین ذی‌ربط بخواهد که به آن‌ها پاسخ بدهند، و مردم دیگر نیز با تماشای این مناظرات، نظر خود را نسبت به وضعیت درخواست و قانون تعیین و مشخص کنند.] وقتی به مردم فرصت انتخاب داده شود، آن‌ها زندگی آرام را انتخاب خواهند کرد. اما وقتی فرصت‌ها از افراد دریغ شوند، ابتدا افرادی را خواهیم داشت که دچار یأس و دل‌مردگی شده‌اند، و سپس افرادی را به دست خواهیم آورد که به هر طریق قانون‌شکنی را پیشه می‌کنند تا وجود خود را نشان داده و اثبات کنند. (قضیه دزدی را در بخش دیگری مفصل تشریح خواهم کرد.) [مطالعه بیشتر: «کیبوردی برای آزادی»: (خودم): «لباس و جنسیت» / «لباس و جنسیت : مباحثه کامنتی»]۳.۲.۱.۱. می‌توانم با اطمینان کامل این را بگویم، که اصلا لزومی ندارد آمریکا غلطی بکند! چرا که حکومت با اشتباهات زنجیره‌ای خود در تصمیماتش، در حال تخریب دومینووار خودش است. همین که آمریکا کنار بنشیند و به جمهوری اسلامی اجازه بدهد در تصمیمات عجولانه خود بر اساس تحلیل‌های غلطش ادامه بدهد، زمین خوردن ایران را خواهد دید. جالب این‌جاست که آمریکا بارها تمام تلاشش را کرده است تا جلوی این زمین خوردن را بگیرد. چرا که مبالغ هنگفتی از اموال ایران را مصادره کرده است و اگر کشور به این دشمنی ادامه بدهد، آن اموال در بانک‌های خارجی و آمریکایی نتیجه بهتری را برای آمریکا ایجاد خواهند کرد. اما خوش‌بختانه ایران تحت هدایت مستقیم مسئولان مسئولیت‌پذیر و شرافت‌مند به سوی «ته چاه» است. این‌که همیشه پاسخ اعتراض به هر گونه مشکل و اشتباه و تصمیم غلطی، «منافقین، آمریکا، انگلیس و اسرائیل» است، و هیچ‌وقت هیچ اشتباهی از سوی مسئولان حاضر -و به خصوص مسئولان رده‌بالا- نیست و هیچ‌چیز را گردن نمی‌گیرند و همه‌چیز را به گردن نفرات قبلی می‌اندازند و همیشه افرادی که حضور ندارند و یا از قبل برای‌شان پرونده‌های دیگری تدارک دیده‌اند سرچشمه آن بلایا بوده‌اند، نشان می‌دهد که حکومت هنوز هم مثل یک کودک نوپا رفتار می‌کند و در مواجهه با هر خطایی، دروغ‌های همیشگی «کار گربه بود» و «تقصیر پسر همسایه بود» و «ترافیک بود» و... را تحویل می‌دهد. حکومت بالغ و عاقل، اشتباهات خودش را صریح و سریع گردن می‌گیرد و به همه‌چیز اعتراف می‌کند و تجربه را در اختیار عموم می‌گذارد، تا هر کسی که مسئولیتی را قبول کرد، بتواند شیوه حکومت و مسئولیت‌پذیری درست را به کار بگیرد. اما از دیگر نکاتی که در همین کشور مطرح است، همین هم‌رسانی تجربیات است، که اصلا شکل درست و مناسبی ندارد، و آن هم به این خاطر است که هیچ‌کسی که در دولت و حکومت دستی داشته، حق ندارد به اشتباهی اعتراف کند، چون با این کار قداست و قصر شیشه‌ای باشکوه و بی‌نُقصان سیستم در هم می‌شکند و از بین می‌رود. این‌که آمریکا دارد تلاشش را می‌کند یا نه، در قسمت بعدی که مرتبط با رسانه‌هاست تشریح می‌کنم.۳.۲.۱.۲. آیا من در جایی اشاره کردم که BBC و ایران اینترنشنال را مصداق رسانه راست‌گو می‌دانم؟ آیا من گفتم که باید رسانه داخلی را به کل تحریم کنیم و فقط به رسانه خارجی گوش کنیم؟ هیچ‌کس نیست که نداند [یا نتواند متوجه شود که] گوش کردن به یکی از طرفین، به کل احمقانه است. چون رسانه دولتی متناسب با منافع خود و برای حمایت از خودش، اخبار و مطالب را سانسور، تحریف و تعریف می‌کند؛ و رسانه خارجی برای به دست آوردن منافع بیش‌تر و رسیدن به خواسته‌های خودش، هر چیزی را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر از آنچه هست جلوه می‌دهد و اذهان را از دریافت اخبار و گفته‌های واقعی باز می‌دارد. نمی‌توان از کشورهای دیگر انتظار داشت که به جای منافع خود، به چیز دیگری فکر کنند. چه، حتی کشورهای هم‌پیمان نیز، در صورتی که سود و منفعت را در صلح نمی‌دیدند، حالا هیچ‌گونه دوستی و پلی را نساخته بودند. پس آمریکا هم اگر دشمن باشد، قرار نیست در جایی کم بگذارد، چون پای منافع خودش در میان است و باید نسبت به هر حرکتی پاسخ‌گو باشد. این‌که بخواهیم بگوییم دشمن به کل منفعل است و خیرخواهی‌اش کاملا از سر بشردوستی و سعادت‌خواهی‌اش است، احمقانه است. اما به طور کلی، کار رسانه همین است. رسانه موظف است تا متناسب با منافع خودش، مطالب را عنوان کند. اما دو نکته باید مد نظر گرفته شود: ۱) برای کشف اخبار درست باید چه کنیم؟ ۲) رسانه آزاد چه معنایی دارد؟ برای اولی، راهکارهایی وجود دارد که هرچند همه انتظار دارند بسیار سخت و دور از ذهن باشند، اما کاملا برعکس هستند و همه می‌توانند آنها را انجام دهند و به اخبار کامل‌تر و دقیق‌تری دست پیدا کنند. کافی‌ست افراد به اخبار دو طرف گوش کنند و قسمت‌های جهت‌دار و متناقض را حذف کنند. این کار اشتراکات اخبار را به دست می‌دهد، که خبر دقیق‌تر [و احتمالا درست‌تر]ی خواهد بود. ضمن این‌که می‌توان بر اساس شواهد و مدارک موجود نیز واقعیات و احتمال واقعی بودن نکات را سنجید [(درستی‌سنجی کرد)] و به مطالب دقیق‌تری دست پیدا کرد. اگر کسی بخواهد برای عدم انجام این کار بهانه بیاورد، یعنی به دنبال حقیقت نیست و صرفا به دنبال هر خبری که ابتدا به گوشش برسد حرکت خواهد کرد. این هم به معنای این است که آن فرد هیچ حقی برای تحقیر و تخریب و تهدید فردی که به حرف‌های طرف مخالف او گوش می‌دهد ندارد، چرا که خودش هم درست به همان اندازه مقصر است و اشتباه کرده است. برای دومی باید به شرحی کوتاه بسنده کنم و امیدوارم که قابل‌هضم باشد. به طور کلی، رسانه آزاد به رسانه‌ای گفته می‌شود که زیر نظر کامل دولت‌ها و حکومت‌ها و سلیقه‌های آنان نباشد و بتواند هر سخنی، اعم از موافق و مخالف، را (بدون ترغیب و تشویق به آسیب‌رسانی، قتل، و دیگر اعمال خشونت‌بار) کند و نظرات خود را با مردم به اشتراک بگذارد. شاید این پرسش مطرح شود که چگونه می‌توان مخالفت را بیان کرد و به دشمن و رسانه‌هایش اجازه سوءاستفاده نداد؟ باید توجه کرد که سوءاستفاده به خاطر مخفی‌سازی و از اطلاعاتی که بیان نشده‌اند یا ناقص بیان شده‌اند صورت می‌گیرد. وقتی مردم بتوانند به رسانه خود اعتماد کنند و هر چیزی را از آن بشنوند، علتی ندارد که بخواهند آن‌چنان ترغیب به استفاده از رسانه‌های دشمن شوند. پس می‌توان این‌طور گفت که وقتی رسانه آزادی بیان داشته باشد و وابستگی خاصی با نهادها نداشته باشد (البته خود نهادها هم می‌توانند شبکه‌های مخصوص خود را داشته باشند، اما نباید تمام رسانه‌ها تحت وابستگی به یک نهاد/سازمان/فرد/گروه باشند) و بتواند هر چیزی را بیان کند، می‌تواند مردم را به صورت ناظران بزرگی بر اعمال دولت‌ها و حکومت آموزش دهد، تا بتوانند بر اساس اطلاعات عرضه‌شده در اخبار، وضعیت را سنجیده و در صورتی که خطایی را در عملکرد دیدند، برای تصحیح آن وارد عمل شوند. این در حالی‌ست که وقتی تمام رسانه تحت اختیار حاکمیت باشد، به هر دلیلی می‌تواند در اطلاعات دست برده و اخبار را مخفی کند و صدای مخالف را به کل قطع کند، تا هرگز خود را زیر سؤال نبرد. این کار باعث می‌شود که نظارت کافی بر روی حکومت‌ها وجود نداشته باشد، و آنها (در اکثر مواقع) این اجازه را به خود بدهند که با استفاده از قدرت بی‌حدومرزی که در اختیار دارند، برای تمامی جامعه و نظرات گوناگونش[، بدون نظرسنجی و شنیدن نظرات آن‌ها،] تصمیم‌گیری کنند. این یعنی در حق گروه‌هایی اجحاف خواهد شد و آنها حق اعتراض هم نخواهند داشت؛ و این، همان‌طور که می‌دانیم، جلوه‌ای از بی‌عدالتی است. باید در نظر داشته باشیم که وقتی جامعه‌ای رسانه آزاد را در اختیار دارد، یعنی کسی در حکومت و دولت وجود دارد که به نظرات آن‌ها و [حتی] مخالفان اهمیت می‌دهد. این اهمیت هم بدین معناست که می‌تواند نتیجه‌بخش باشد، و مردم می‌توانند با استفاده از تریبون‌های آزاد، اشکالات را یادآوری کنند و درباره آن‌ها نظر خود را اطلاع بدهند، تا پاسخ بشنوند و نتیجه بگیرند. این کار، به نحوی حکومت را شبیه به یک حکومت مشروطه خواهد کرد، که قدرت بی‌نهایت را از دستان حکومت خواهد گرفت و او را زنجیر خواهد کرد، تا در مسیر خواست عمومی مردم حرکت کند. چه‌طور یک حکومت زنجیرشده می‌تواند به سمت درست و در مسیر توسعه در حرکت باشد؟ باید این‌طور پاسخ دهیم که در اکثر مواقع، ذهن جمعی بسیار قوی‌تر و بهتر از ذهن فردی نتیجه می‌دهد و بهترین راه‌حل‌ها را به دست می‌آورد. پس وقتی به جای چند فکر محدود در یک چارچوب خاص، فکر کردن روی مسائل را به جامعه‌ای با انواع چارچوب‌های نظری و عقیدتی و سیاسی و... گسترش بدهیم، می‌توانیم با سرعت بسیار بیشتری مسیر توسعه و پیشرفت کشور [(و جامعه)] را طی کنیم. (و باید این سؤال را از خود بپرسیم که چرا رسانه آزاد تا این حد سخت ایجاد می‌شود و چرا رسانه‌ها نمی‌توانند بی‌طرفانه مطالب را بیان کنند و منفعت خود را در اطلاع‌رسانی درست ببینند؟)۳.۲.۱.۳. در واقع باید توضیح بدهم که پذیرش یا عدم پذیرش «وجود قصورات» از سوی شما، برای من اهمیتی ندارد. چرا که یا قصورات و مشکلات و اشتباهات را دیده‌اید و می‌بینید، که خب در این صورت باید سعی کنید نظر و راه‌حلی برای بهبود شرایط ایجاد و مطرح کنید، و از دیگران هم نظرشان را بپرسید و به آن‌ها درباره آن مسائل اطلاع بدهید، تا هوش جمعی به [بهترین] راه‌حل و پاسخ برسد؛ و یا به کل هیچ‌یک از مشکلات و قصورات را ندیده‌اید و نمی‌بینید، که خب اصلا جای بحثی باقی نمی‌ماند، چون ترجیح داده‌اید که خودتان را از جریان دور نگه دارید و متوجه هیچ‌چیز نشوید. پس در صورتی که قصوراتی را می‌بینید، به عنوان شهروندی وظیفه‌شناس، که حاضر است تا مدت‌ها به یک بحث ادامه دهد، باید آن را تحلیل و بررسی کرده، و راه‌حلی برای آن ذکر کنید. البته باید توجه کنید که این راه‌حل، راه‌حل نهایی نخواهد بود و قطعا شما باید آماده شنیدن و پذیرش نظرات مخالف باشید. اما در نهایت، فکر جامعی به دست خواهد آمد که می‌تواند در «رسانه‌های آزاد» و از سوی «مردم» به اطلاع دولت‌ها و حکومت برسد و مشکل را در زمینه‌های خاص مرتفع گرداند. اگر مسیر «رسانه آزاد» بسته شود [یا با موانع بسیار روبه‌رو شود]، یعنی سیستم ناقص است، و مجبور است برای پر کردن این جای خالی و پوشاندن این نقصان، یا فشار کاری دو برابر را تحمل کند، و یا اختناق خبری و اطلاع‌رسانی ناقص و دستگیری خبرنگاران و توقیف روزنامه‌ها و رسانه‌ها را رقم بزند؛ که در نتیجه باز هم دچار شکاف عمیق ناعدالتی خواهد شد.۳.۴.۱.۱. بله. انتظار دارم که وقت بگذارید و اقلا یک مورد را تشریح کنید. البته تشریح شما در صورتی کارساز و مفید خواهد بود، که کامل و جامع باشد. اگر هم نمی‌توانید این کار را بکنید، شاید بتوانید لینکی را پیدا کنید که همین اتهامات را به صورت منطقی و معقول شرح داده باشد. البته من بعید می‌دانم که هیچ توضیحات منطقی و بدون‌سانسور و بدون‌نقصی وجود داشته باشد که بتواند اتهامات دولت‌ها و حکومت را پاسخ بدهد؛ اما اگر هم بنا بر اتفاق وقت گذاشتید و جستجو و بررسی کردید و مطلبی را پیدا کردید، با گذاشتن لینک آن، نه‌تنها به آگاهی من و جامعه کمک کرده‌اید، بلکه از طرف من یک عذرخواهی هم به دست خواهید آورد. لکن آنچه پیداست، این است که همواره رسانه‌های حکومتی ایران، که از جمله آنها باید به صداوسیما که تحت نظارت مستقیم علی خامنه‌ای است، اشاره کرده و یادآوری کنم که تقریبا در همه مواقع که مخالفتی بیان شده است، تصمیم اولیه حذف و پاکسازی هر چیز مرتبط با آن مخالفت بوده است و هیچ پاسخی مطرح نشده است. اگر هم پاسخی وجود داشته، در آن به منافقین و قدرت‌های منطقه و استکبار جهانی اشاره شده است، که به کل غیرقابل‌پذیرش است و به هیچ‌وجه قبول نمی‌کنم که سران قدرت داخل ایران هیچ‌گونه تصمیم‌گیری غلطی نداشته‌اند و با این حال کشور این‌قدر متزلزل است که رسانه‌های خارجی و منافقین به همین سادگی می‌توانند همه‌چیز را مختل و منحل کنند! پس در صورتی که هدف شما از بحث، آگاهی بخشیدن به من و جامعه است، موظفید تشریح کنید و توضیح بدهید، و در غیر این صورت، من این‌طور در نظر می‌گیرم که پاسخی برای اتهامات وجود نداشته، چون هیچ‌گاه پاسخی داده نشده است. [منابع / مطالعه بیشتر: بیگانه‌هراسی (دشمن‌هراسی): ویکی‌پدیا (خواندن نسخه انگلیسی، که توضیحات بیشتری دارد، بیشتر توصیه می‌شود)؛ دشمن‌هراسی خامنه‌ای: دویچه‌وله (۳۰ شهریور ۱۳۹۴) / خبرآنلاین (۲۸ مهر ۱۳۹۵) / زیتون (۲۸ مهر ۱۳۹۵) / رادیوزمانه (۲۸ مهر ۱۳۹۵) / العربیه فارسی (۲۸ مهر ۱۳۹۵) / رادیوفردا (۱۲ مهر ۱۳۹۷) / تلگرام: کانال خبرگزاری مستقل گروه میزان (۱۶ آبان ۱۴۰۱)]۳.۴.۱.۲.۱.۱. شورای نگهبان دقیقا از چه چیزی نگهبانی می‌کند؟ شورای نگهبانی که افراد را صرفا تأیید می‌کند و بعد از دوره ریاست جمهوری‌شان هیچ گزارشی از آن‌ها نمی‌خواهد، قطعا نگهبان مفیدی نیست. مثل این است که چند نگهبان برای یک ساختمان بزرگ تعیین شوند و آن‌ها شروع کنند به بررسی افرادی که قصد ورود به ساختمان دارند. چند سؤال بپرسند و بگویند که طرف با سیستم ساختمان آشناست و چند نفری را می‌شناسد، پس حتما می‌خواهد به کسی سر بزند. بعد طرف موقع خروج ممکن است کلی هم خرده‌ریز از ساختمان دزدیده باشد، اما دیگر کسی به او خرده نمی‌گیرد و می‌گذارند با خیال راحت برود بیرون. حالا به جای ساختمان مسکونی، نظامی را قرار بدهیم که در آن پر از اطلاعات محرمانه و فوق‌محرمانه و امنیتی و... است و خیلی هم دسترسی‌های ویژه‌ای در آن وجود دارد. یک شخصی تأیید صلاحیت می‌شود و وارد می‌شود. ذاتش پیدا نبوده، اشکال ندارد. آینده‌اش مشخص نیست، چه ایرادی می‌توان گرفت؟ اما وقتی دارد از این جایگاه قدرت خارج می‌شود، باید از او کامل بپرسند که چرا وارد شده بود و چه کارهایی را می‌خواسته انجام بدهد و کدام‌یک را انجام داده و چه‌قدر از هر یک را انجام داده و با استفاده از چه شیوه و منابعی آن را انجام داده و... تا یک وقت نه خیانتی در حق مملکت بشود و نه اطلاعاتی از سیستم خارج شود، که امثال احمدی‌نژادها و ترامپ‌ها بخواهند با یک قهر کردن ساده همه‌چیز را لو بدهند و تمام حکومت و دولت را در خطر بیندازند! اما خب می‌بینیم که شورای نگهبانی که آن‌قدر سفت و سخت مراحل تأیید کاندیداها را چسبیده، بعد از دوره کاری‌شان، انگار نه انگار که کلی وظیفه و مسئولیت بر دوش‌شان بوده و باید ببیند که طرف چه‌قدر کار کرده و وظایفش را در قبال مردم انجام داده، می‌گذارد با خیال راحت بروند دنبال زندگی خودشان. پس مشکل تماما از سوی شورای نگهبان است، که نگهبانی را درست نفهمیده و تمهیدات لازم را برای پاسداری از حکومت ایجاد نکرده است. همچنین که حتی در نگهبانی از وجود خودش هم ناتوان بوده، و به خاطر خوب جلوه دادن خودش هم که شده، هیچ‌وقت نرفته و عملکرد دولت را نسنجیده. این سنجش عملکرد می‌تواند هر ساله انجام شود تا حجم کمتری داشته باشد، یا می‌تواند در پایان دوره چهارساله انجام شود تا دقت بالاتری داشته باشد. البته این‌که دوره زمانی‌اش چه‌طور باشد اصلا اهمیت ندارد و مهم این است که شورای نگهبان، بتواند رئیس‌جمهورهای سابق را بررسی کند و عملکردشان را به طور کامل گزارش کند. از این طریق، می‌توان فهمید که چه کسی در کجا خطا کرده و چه‌قدر خطا کرده و خود رئیس‌جمهور هم باید بیاید و مسئولین مربوط به هر زیرمجموعه و بخش را مرتبط با فعالیتی که در آن قصور صورت گرفته معرفی کند. از این طریق، نه تنها شورای نگهبان رفع‌اتهام خواهد شد، بلکه ارزشمند هم جلوه خواهد کرد! اما در حال حاضر ایشان هیچ‌یک نسبت به فعالیت‌ها واکنشی ندارند. و می‌بینیم که رؤسای‌جمهور، همواره نفر قبلی را مقصر اوضاع جلوه می‌دهند و هیچ‌چیز را گردن نمی‌گیرند، چرا که کارنامه نفر قبلی واضح نیست و کسی هم از او گزارش جدی و دقیق نخواسته. بودجه مملکت را استفاده می‌کنند و منابع و سرمایه‌ها را مصرف می‌کنند، اما نتایج لازم را به دست نمی‌آورند، یا آن‌طور که می‌بایست سودده باشد، نبوده، و همین‌ها یا شاید قصورات بزرگ و کوچک، باعث شده‌اند که مسئولین همواره در خصوص گردن گرفتن اشتباهات خود ترس زیادی داشته باشند و به دروغ‌گویی رو بیاورند. اگر دزد با وجود احتمال قطع شدن دستش، کمتر به دزدی رو می‌آورد (که کاملا اشتباه و احمقانه است و مثال بارز و عینی پاک کردن صورت‌مسئله است)، پس باید بازخواست شدیدتری (بسیار بسیار شدیدتر، و شاید چیزی مثل اعدام [با شکنجه طولانی‌مدت]) در انتظار مسئولین رده‌بالا باشد تا آن‌ها را وادار به کار درست کند. یعنی پس از بررسی رفتار رئیس‌جمهور و کابینه‌اش و حتی شخص رهبری، به ازای اشتباهات آن‌ها، که می‌تواند از هدررفت سرمایه تا از بین بردن جان افراد (قتل) را شامل شود، باید احکامی شامل «قطع عضو»، «مصادره اموال» و حتی «اعدام» تعیین شود، تا کسانی که قصد دارند جایگاه اجتماعی به مراتب بالاتری نسبت به «دزد» را تصاحب کنند، کاملا آگاه باشند که اگر قرار است کاری صورت بگیرد، آن‌ها موظف به انجام آن هستند؛ و قصور و از زیر کار در رفتن و هدایت اشتباه آحاد مردم، باعث می‌شود که گردن آن‌ها هم زیر دستگاه جزا برود و زندگی‌ای را که با پول مردم برای خود ساخته‌اند از دست بدهند، یا زندگی‌ای که برای مردم، و تحت اشتباهات خود، ساخته‌اند، گریبان‌گیر آن‌ها نیز بشود. اما می‌بینیم که تهدیدی شامل حال رؤسای‌جمهور نیست و هر یک به سادگی نفر پیشین را متهم می‌کند و بعد هم شروع می‌کنند به از بین بردن تمام کارهای نفر قبلی، تا خودشان از صفر شروع کنند. این نشان می‌دهد که شورای نگهبان و شخص رهبری، توانایی هدایت نظام و حکومت خود برای یکپارچه‌سازی و ایجاد همکاری در بین جناحین و احزاب را ندارند. پس در نتیجه قابل‌اعتماد نیستند.۳.۴.۱.۲.۱.۲. اگر شما نمی‌توانید قبول کنید که هر فرد باید متناسب با مسئولیتی که بر عهده می‌گیرد حقوق بگیرد، به نظرم مشکل از جای دیگری است. به خصوص که هر فردی، به نسبت حقوقی که ماهیانه دریافت می‌کند، در حال تغییر سطح زندگی خودش است و یک یا چند پله در زندگی بالاتر می‌رود. وقتی می‌گوییم حقوق اکثریت جامعه زیر خط فقر است (خط فقر امسال [(تا اواخر مهر)] حدود ۱۸ میلیون تعیین شده است، که شامل بیش از ۷۰٪ جامعه می‌شود! [منبع: اعتماد آنلاین (۲۶ مهر ۱۴۰۱)، خبرآنلاین (۲۷ مهر ۱۴۰۱)، پایگاه خبری و تحلیلی انصاف (۲۸ مهر ۱۴۰۱)])، باز هم [خیلی از] افراد با دریافت حقوق‌شان در حال زندگی هستند و هر چند ماه یک بار، با خرید اقساطی و وام و... موفق می‌شوند که سطح تازه‌ای از زندگی را برای خود مهیا کنند. اگر بخواهیم این‌طور بگوییم که «چون [[فلان]] شخص آمده و حقوق گرفته و زندگی‌اش تغییر کرده، پس دیگر دلیلی ندارد که درست کار کند»، مشخص است که جمله ما نمی‌تواند صحیح باشد و برای جامعه صدق کند. یعنی خود شما اگر حقوق درستی بگیری و هر ماه بتوانی یک خواسته جدید خودت را جامه عمل بپوشانی و تهیه‌اش کنی، دیگر درست کار نمی‌کنی؟ فکر می‌کنم پاسخ شما «خیر» باشد، اما اگر «بله» بود، باید به رفتار و اخلاق‌مداری خودتان کمی شک کنید! اگر پاسخ‌تان «خیر» بود، یعنی می‌توانیم بگوییم هر فردی، وقتی متناسب با مسئولیتش و متناسب با سطح رفاهی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند حقوق بگیرد، بهتر کار می‌کند و در کارش هم آرامش بیشتری خواهد داشت. یعنی دیگر لزومی ندارد که معلم بعد از تعطیلی مدرسه به مسافرکشی بپردازد و باز هم آخر شب‌ها با شکم گرسنه به خواب برود و نگران خانواده و بچه‌هایش باشد. یعنی لزومی ندارد افراد چندین ساعت اضافه کار کنند و هر روز خستگی بیشتری برای کار کردن داشته باشند. یعنی نیروی کار، حفظ می‌شود و در عین حال، به جای این‌که هر فرد چند شغل داشته باشد و برخی شغلی نداشته باشند، هر کسی شغلی دارد و درآمدش برای گذران زندگی و ایجاد رفاه و آسایش برای او کافی‌ست. در چنین شرایطی‌ست که جامعه متخصص به وجود می‌آید. حالا گذشته از تمام این مسائل، باید در نظر داشته باشیم که وقتی کسی مسئولیتی دارای حساسیت‌های زیاد را بر عهده می‌گیرد، که با هر تصمیمی می‌تواند زندگی تمام افراد جامعه و کیفیت زندگی آن‌ها و رفاه‌شان را تحت تأثیر قرار دهد، باید حقوق خوب و مناسبی برای او تعیین شود که تشویق به کار درست شود؛ در عین حال، باید بازخواست و گزارش‌های کامل و دقیقی هم از او گرفته شود، تا در صورت خطا، یا به سرعت آن را حل کنند و یا با تنبیه و کاهش مزایای او، او را سر عقل بیاورند و به مسیر درست برگردانند. پس وقتی شخص رئیس‌جمهور درست کار کرده باشد، حقوق درستی هم می‌گیرد، و جایگاهش هم چند پله بالاتر خواهد رفت. بالاخره همه ما می‌دانیم که حتی اگر هدف ما حکومت علی باشد، هیچ‌یک از ما خود علی نیستیم. علی ابن ابی‌طالب، بارها و بارها به سراغ مردم می‌رفت و نه به حرف، که به عمل همراه آن‌ها می‌شد و یاری‌شان می‌کرد. قضاوتی که علی مد نظر داشت، این بود که اگر خودش هم در دادگاه به عنوان متهم یا شاکی حضور پیدا می‌کرد، قاضی حق نداشت او را محترمانه‌تر از دیگری خطاب کند و یا بیش از دیگری به او نگاه کند. اگر این عدالت است، حکومت امروز که دادگاهش را در خفا برگزار می‌کند و اجرای احکام اعدامش را علنی، عین بی‌عدالتی‌ست. در نهایت، به طور مختصر باید چنین گفت: حقوق و مزایا باید متناسب با شغل باشند، و این تناسب موجب تشویق افراد به کار بیشتر و درست‌تر هم خواهد شد. [منابع: (منابع میان پاراگراف، جزئی از اصل کامنت بوده‌اند)؛ خط فقر ۱۴۰۱: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) (۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱) / برخط‌نیوز (۲۷ مهر ۱۴۰۱) / بورس‌پرس (۲۷ مهر ۱۴۰۱) / دنیای اقتصاد (۱ آبان ۱۴۰۱) / کبنانیوز (۱ آبان ۱۴۰۱) / اعتماد آنلاین (۲ آبان ۱۴۰۱) / تریبون زمانه (۱۴ آبان ۱۴۰۱) / تجارت‌نیوز (۶ آذر ۱۴۰۱)؛ کمک‌های علی‌ابن‌ابی‌طالب به ضعفا و فقرا: پرسمان دانشگاهیان (۱۳ بهمن ۱۳۹۷) / شهر جواب (۲۴ بهمن ۱۳۹۷) / انجمن گفت‌وگوی دینی (۷ اردیبهشت ۱۳۹۹) / راسخون (۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹) / مرکز ملی پاسخ‌گویی به سؤالات دینی (۳ اردیبهشت ۱۴۰۱)؛ عدالت قضایی از نظر علی‌ابن‌ابی‌طالب: کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی (ع) / پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه / پرتال جامع علوم انسانی (۱۳۸۲) / پژوهش‌نامه متین (خرداد ۱۳۹۱) / خبرگزاری مهر (۶ بهمن ۱۳۹۶) /خبرگزاری شبستان (۷ تیر ۱۴۰۰)؛ اعدام در ایران: ویکی‌پدیا]۳.۵. این جمله، آن‌قدر (به قول خود شما) «سطحی» است، که لزومی ندارد آنچنان توضیح بدهم! با استناد به همین جمله شما، می‌توانیم بگوییم اگر وضع کشور خودمان خوب بود، حالا این‌قدر اعتراضات در آن وجود نداشت و این تعداد اعتراضات سرکوب‌شده هم در سال‌های پس از انقلاب وجود نداشتند. باید بررسی کنیم که هدف اعتراضات چه هستند و چه موضوعاتی را دنبال می‌کنند و چه رفتاری دارند و چه بیانی دارند. این‌که بگوییم «چون اعتراض وجود دارد، پس وضع خوب نیست» یک نگاه کاملا مبتذل به مفهوم اعتراض است. این فرض کوچک را در نظر بگیرید: «شما حقوق خوبی دارید و زندگی مناسبی هم دارید. با ماشین خودتان به محل کار می‌روید و پس از ساعت کار، با احساس رضایت به خانه برمی‌گردید. در راه برای همسر خودتان گل می‌خرید تا او را شگفت‌زده و خوشحال کرده باشید. همسر شما غذایی که دوست دارید را درست کرده است. همه‌چیز خوب است (یا لااقل این‌طور به نظر می‌رسد)؛ تا این‌که وقت تماشای فوتبال از راه می‌رسد. همسر شما دوست دارد سریال ببیند، اما شما می‌گویید که باید فوتبال را تماشا کنید. بعد همسر شما اعتراض می‌کند که این‌طوری داستان سریال را از دست می‌دهد. شما می‌گویید که می‌تواند تکرارش را ببیند. اما همسر شما هم همین پاسخ را به شما برمی‌گرداند و می‌گوید که تکرار فوتبال را ببینید یا گزارشش را در روزنامه فردا بخوانید. در نهایت شما راضی به از دست دادن فوتبال زنده نمی‌شوید و همسر شما هم می‌گوید که یک شب فوتبال دیدن شما ایرادی ندارد. اما شما یادآوری می‌کنید که مسابقات جام جهانی شروع شده و تا چندین شب بعد اوضاع همین‌طور است. همسر شما ناراحت می‌شود. تا چند شب تحمل می‌کند و بعد دوباره اعتراض می‌کند که می‌خواهد سریالش را ببیند. شاید یکی دو شب هم شما رضایت بدهید که او سریال را ببیند، اما اوضاع تا یک ماه به خواست شما و تماشای فوتبال می‌گذرد و اعتراضات همسرتان تقریبا نادیده گرفته می‌شوند. در نهایت، دوباره زندگی به حالت عادی برمی‌گردد و یا شما به توافقی دست پیدا می‌کنید که دو نفر بیشترین رضایت را داشته باشند.» در این مثال، اعتراضی صورت گرفته و تا یک ماه هم ادامه داشته و حتی ممکن است هر سال [یا هر چند سال یک بار] هم در مواقعی خاص پیش بیاید. آیا شما می‌گویید که «وضع این زندگی خوب نیست»؟ فکر نمی‌کنم. برای سنجش «خوب» بودن یا نبودن یک چیز، باید از زوایای مختلفی به آن نگاه کنیم و وضعیت هر جنبه و زاویه را مقداردهی کنیم. در نهایت، با به دست آوردن میانگین آن‌ها، می‌توانیم نظری نسبتا دقیق را ارائه بدهیم. همچنین که باید در نظر بگیریم در خصوص اعتراضات کشورها، سطح فرهنگی و اخلاقیات و اعتقادات آن‌ها نیز مطرح است. نمی‌توان به همین سادگی یک نظر قطعی اعلام کرد. برای مثال، انقلاب‌های جنسی در اروپا و آمریکا در سال‌های اخیر بسیار زیاد بوده‌اند. آیا شما این را به علت بد بودن شرایط آن‌ها می‌دانید؟ تا حدودی درست می‌گویید و باید این‌طور بگوییم که «وضع جوامع اقلیت‌های جنسی خوب نبوده است که حالا اعتراض می‌کنند»؛ اما باید در نظر بگیریم که در ابتدا چه مسائلی برای آن مردم/کشور/معترضین حل شده بوده، که به سطح تازه‌ای از ارزش‌ها و اعتراضات وارد شده‌اند؟ مثلا اگر بخواهیم همین اعتراض را به یک جامعه سنتی آفریقایی وارد کنیم، افراد اصلا آن را درک نخواهند کرد! چرا؟ چون اصلا برای‌شان به آن صورت مطرح نیست. بلکه در آن‌جا، داشتن خانه و لباس و پیدا کردن غذا و نجات از قحطی مطرح است. پس اگر در آن‌جا اعتراضی هم بخواهد صورت بگیرد، به مسائل رفاهی است. یعنی جوامع باید بتوانند سطوح مختلفی را طی کنند تا به جزئیاتی مثل «اعتراض برای حقوق اقلیت‌ها» دست پیدا کنند. اگر اکثریت در خطر باشد، نمی‌توان اقلیت را مطرح کرد و سعی در حفظ درست جایگاه و حقوق او کرد. باید ببینیم که اعتراضات در چه سطحی هستند و چه هدفی دارند؛ وگرنه گفتن «اگر وضع خوب بود اعتراضی وجود نداشت» شاید در ظاهر درست به نظر برسد، اما کاملا سطحی و پوچ است و می‌توان چنین مخالفتی را با این جمله مطرح کرد که: جامعه سالم، جامعه‌ای است که همواره اعتراضی را بیان می‌کند و جزئیات زندگی اجتماعی را بهبود می‌دهد تا به یک سیستم دقیق و توانمند بدل شود. [منابع / مطالعه بیشتر: فهرست انقلاب‌های جهان؛ انقلاب جنسی: ویکی‌پدیا / ویکی‌پدیا (در ایران)]۳.۶. نمی‌فهمم پاسخ شما چه‌طور می‌تواند مناسب سؤال من باشد. من کاملا به کشورهای دشمن این حق را می‌دهم، که برای جلوگیری از ارتباط روسیه و ایران، به هر چیزی چنگ بزنند. چون هم‌پیمان‌شان، اوکراین، در خطر است، و از طرفی حمله نظامی ممکن نیست و از طرفی تهدید روسیه هم فایده‌ای ندارد. جمهوری اسلامی در حال حاضر، دیگر جهات را رها کرده است و اگر مشکل، طبق گفته شما «مدیریت (نا)درست پول» هم باشد، یعنی که این توانایی را نداشته و هنوز هم ندارد. این یعنی جمهوری اسلامی در سطوح بسیار متفاوتی در مدیریت، کار را خراب کرده و نتوانسته نتیجه درست بگیرد و کار درست تحویل بدهد. پس باز هم می‌بینیم که ماندنش جز هدررفت منابع نتیجه‌ای نمی‌دهد. قرار نبود از اول هم قدرت نظامی را کاهش بدهد. چه بسا که آمریکا با فروش اسلحه به ایران در جنگ ایران و عراق [منبع: ماجرای مک‌فارلن]، نشان داد که مشکلش اسلحه داشتن ایران نیست: بلکه مشکلش تهدید شدن خودش است. وقتی حاکمیت جمهوری اسلامی متوجه این موضوع نمی‌شود و به هر قیمتی کار اسلحه‌سازی خودش را با شعار «مرگ بر آمریکا» ادامه می‌دهد، یعنی که ناخواسته دارد حقوق مردم را پامال می‌کند و حاضر است از جان و مال و زندگی و رفاه مردمش بگذرد که بتواند چشم آمریکا را در این چشم‌وهم‌چشمی نظامی در بیاورد! ایران باید از نظر نظامی قوی باشد؟ خب باشد! اما اسلحه بی‌سرباز، به چه درد می‌خورد؟ سربازی هم که زندگی و خانواده نتواند داشته باشد، به درد نمی‌خورد. خانواده‌ای هم که رفاه و امنیت و سلامت جسمی و روانی نداشته باشد، به درد نمی‌خورد. سلاح مؤمن باید بیش از نیروی تسلیحاتی توپ و تفنگ و موشک و تانک و...، ایمانش باشد؛ اما شاهدیم که جمهوری اسلامی با رفتار متکبرانه، مغرورانه و دیکتاتورانه‌اش، ایمان مردم را نیز به تاراج برده است. اگر مشکل در «مدیریت درست پول» هم باشد، باید ببینیم مسئول کل قوا کیست و رسانه‌ها (یا بهتر بگوییم، صداوسیما) زیر نظر چه کسی فعالیت می‌کرده‌اند که نتوانسته‌اند مردم را نسبت به اشتباهات مدیریتی در مصرف پول آگاه، و مدیران را مجبور به حرکت در مسیر درست کنند. چه بسا که تنها خصوصیت دیکتاتوری، این است که همه «باید» از یک نفر دستور بگیرند و در مسیر رهبری او حرکت کنند. اما اگر این مسئله از بین برود یا از بین رفته باشد، دیگر حضور دیکتاتور، فقط و فقط برای سودجویی و قدرت‌طلبی خودش است، و نه‌تنها منفعتی ندارد، بلکه هر روز ضرررسانی هم خواهد کرد و مردم خودش را دستگیر کرده و شکنجه کرده و کتک زده و خواهد کشت و ککش هم نخواهد گزید! [منابع: (منابع میان پاراگراف، جزئی از اصل کامنت بوده‌اند)؛ کمک‌های بین‌المللی در جنگ ایران و عراق: ویکی‌پدیا / فرمانده کل قوا: ویکی‌پدیا (در ایران) / ویکی‌پدیا (فرمانده کل نیروهای مسلح ایران)]۳.۸. باز هم بیانات کلی و بدون منبع و مثال که من به کلی همه‌شان را رد می‌کنم! چند بار گفته‌ام، که اگر قصد دارید درباره مسئله‌ای، مثل «در بسیاری از موارد، پاسخ وجود دارد و ارائه هم می‌شود، ولی گوش شنوا کجاست»، صحبت کنید، «باید» حداقل یک مثال بیاورید. اگر آگاه نیستید، پس این بیان شما یعنی حرف پوچی را تحویل مخاطب می‌دهید تا جایگاه او را تضعیف کنید و به او این حس را بدهید که خوب نگشته و نفهمیده و ناآگاه است. شاید حرف شما این باشد که با تمام ناآگاهی‌های‌تان، فکر می‌کنید که درست می‌گویید، اما من اصلا چنین فکری نکرده‌ام و همیشه منتظرم تا کسی با پاسخ منطقی و درست بیاید و اشتباهاتم را به من گوشزد کند. پس باید بگویم که این جمله شما هم یک جور مغلطه بی‌اساس است که برای همه آدم‌ها صدق نمی‌کند. به خصوص اگر بخواهیم افراد روشن‌فکر و کسانی را که قصد کسب آگاهی و حقیقت‌جویی را دارند را هم در این «هر کسی» دخیل بدانیم و حساب کنیم. بیایید روراست باشیم و این سؤال را مطرح کنیم که شما آگاهی خود را از چه رسانه‌ای دنبال می‌کنید و چه‌طور به راست‌گویی آن رسانه شک نمی‌کنید؟ [ضمنا باید در نظر بگیریم که اگر می‌دانید خوددرست‌پنداری امری اشتباه است، پس باید آن را کنار بگذارید و اجازه بدهید که سخنان دیگران هم توسط شما پذیرفته و بررسی شوند. اگر چنین کاری انجام نمی‌دهید، یعنی رفتار دوگانه در پیش گرفته‌اید و چیزی را که برای خود می‌پسندید، بر دیگری حرام می‌دانید؛ و با این حساب، حرف‌های شما قابل‌اعتماد نیستند!]پ.ن: شاید [پاسخ دادن] طول کشیده باشد و پاسخم طولانی شده باشد و دیگر فرصت نکنید آن را بخوانید؛ اما منتظر پاسخ شما خواهم بود.طوفان فکری (Brainstorming): یک تکنیک خلاقیت که در طی آن، با جمع‌آوری فهرستی از ایده‌ها که خودبه‌خود توسط اعضا تولید می‌شود، برای رسیدن به یک جمع‌بندی در مورد یک مسئله تلاش می‌شود.سخن پایانیحرفی برای من نمانده که بگویم، اما اگر بحثی را بیاغازید، حتما تا آنجا که دانش و توانم یاری کند، پاسخگو خواهم بود. هدف، تنها ایجاد «آزادی بیان»، کسب «آگاهی» و «بیان» نظرات است.Another way of formulating the question is, Is it better to shout and thereby hasten the end, or to keep silent and gain thereby a slower death?Milan Kundera : the Unbearable Lightness of Being : Part Five : 15می‌توان پرسش را این‌گونه نیز مطرح کرد: «بهتر است فریاد بر آورد و مرگ را جلو انداخت، یا سکوت کرد و مرگی تدریجی به دست آورد؟»میلان کوندرا : بار هستی : بخش پنجم : ۱۵مراجعه به اصل مقاله: دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟مراجعه به اصل مباحثه در کامنت‌ها(این مقاله برای حفظ اصالت محتوایی مباحثه قابل‌ویرایش نیست، اما برای گسترش دانش منطقی، سیاسی و اجتماعی نویسنده و مخاطبان، و پیش‌برد اندیشه جامعه، همواره قابل‌بحث خواهد بود.)پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SA</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 03:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شرافت و حقیقت در ویرگول مرده‌اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xxor5s8pabru</link>
                <description>ویرگول به قتل رسیده است، شاید از زمانی که متولد شد، و شاید در گذر زمان، اما به دست والدین خود...شب گذشته، پیش از خوابیدن، آمار بازدید مطالب را بررسی کردم، و مطلبی با عنوان «متن سرودِ زن اثر مونا برزویی و مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)»، ۱۷۰۰۴ بازدید داشت. امروز، وقتی به خانه برگشتم و آمار را بازدید کردم، بسیار متعجب شدم. آمار «بازدید امروز» افزایش را نشان می‌داد، اما این افزایش در «بازدید کل» نمودی نداشت!آماری که در ادامه می‌آید، آمار بازدیدی است که در طی چند ساعت اخیر، با هر بار تازه‌سازی صفحه از طرف ویرگول به من اعلام شده است:تصویر ۱: بازدید امروز: ۱۸۹ / بازدید کل: ۱۷۰۱۴تصویر ۲: بازدید امروز: ۱۹۵ / بازدید کل: ۱۷۰۱۲تصویر ۳: بازدید امروز: ۲۰۰ / بازدید کل: ۱۷۰۰۹تصویر ۴: بازدید امروز: ۲۱۳ / بازدید کل: ۱۷۰۰۵تصویر ۵: بازدید امروز: ۲۱۸ / بازدید کل، ۱۷۰۰۴تصویر ۶: بازدید امروز: ۲۲۵ / بازدید کل: ۱۷۰۰۱تصویر ۷: بازدید امروز: ۲۲۸ / بازدید کل: ۱۷۰۰۰تصویر ۸: بازدید امروز: ۲۳۴ / بازدید کل: ۱۶۹۹۹تصویر ۹: بازدید امروز: ۲۳۸ / بازدید کل: ۱۶۹۹۸تصویر ۱۰: بازدید امروز: ۲۴۸ / بازدید کل: ۱۶۹۹۶و همین‌طور آمار چپ تصویر پایین و پایین‌تر می‌آید و آمار وسطی بالا و بالاتر می‌رود...سفر تلخ به گذشته نه‌چندان دور...حدود اواسط مهرماه بود، که دسترسی به حساب‌های ویرگول برای یکی دو روز ناممکن شد. ویرگول این اشکال را «به علت دستور مراجع ذی‌صلاح» عنوان کرده بود.درست به همین شکل!!!اما من که از قبل درون حساب کاربری خودم بودم، مشغول کار بر روی چند مطلب جدید بودم و هر از گاهی آمار را بررسی می‌کردم. چند ساعت بعد دوستم گفت که چرا مطلبم (همین مطلب که در مقدمه هم ذکر خیرش آمد) در گوگل پیدا نمی‌شود و صفحه «۴۰۴: پیدا نشد» را باز می‌کند؟بازدید امروز: ۱۰۴۸ / بازدید کل: ۸۰۷۶ - ۲۱ مهرماه ۱۴۰۱ | ۱۰:۴۸رفتم و دیدم به کل آمارها با خاک یکسان شده‌اند و به صفر بازگشته‌اند.بازدید: ۰ (انگار مطلب را تازه در جهان ویرگول زاییده باشم!) - ۲۳ مهرماه ۱۴۰۱ (پیش از وقوع حادثه تروریستی) | ۱۶:۲۵این در حالی‌ست که من هر روز چند دفعه از آمارها عکس‌برداری و در جایی ثبت می‌کردم. یعنی حواسم به هر تکانی در آمارها بود.تصویر آمار بازدید من در تاریخ ۲۱ مهرماه ۱۴۰۱ | ۲۱:۰۴تصویر آمار بازدید من در تاریخ ۲۳ مهرماه ۱۴۰۱ (پس از وقوع حادثه تروریستی) | ۱۶:۳۷از طریق صفحه تماس با ما پیامی برای مدیریت ویرگول فرستادم تا ببینم چه مشکلی پیش آمده است، اما هیچ پاسخی به من داده نشد.وقتی خودم بیش‌تر قضیه را بررسی کردم، فهمیدم که آخر لینک صفحه از «p12anxxsfc7i» به «d3z5ll4aq0ei» تغییر داده شده است. به همین خاطر مطلب در گوگل پیدا می‌شد، اما به «404: Not Found» برمی‌خورد. همین تغییر لینک هم باعث شد که تا روزها مطلب بازدید نگیرد و در هیچ‌کجا پیدا نشود، و همین هم باعث شده بود که آمار بازدید به کل پاک و سفید بشود... (درست به همین خاطر است که ویرگول بعد از انتشار یک مطلب، به شما اجازه ویرایش و شخصی‌سازی لینک را نمی‌دهد؛ هرچند خودش ممکن است این لطف زوری را به شما بکند و لینک جالب‌تری را به شما اختصاص بدهد.)تا این‌که در حوالی ۱۷ یا ۱۸ آبان، لینک جدید جایگزین لینک ازدست‌رفته قدیمی در موتورهای جستجو شد و بازدیدها افزایش پیدا کردند. (اما روزهای رفته دیگر باز نخواهند گشت...)تصویر آمار بازدید من در تاریخ ۱۹ آبان‌ماه ۱۴۰۱ | ۰۴:۰۴هم‌چنین که در آن زمان، ویرایش مطلب «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟» هم برای من ناممکن شده بود. وقتی صفحه باز می‌شد، فقط یک سفیدی محض به چشم می‌خورد، با علامت ویرگول در سمت راست، و عکس کوچک پروفایلم در سمت چپ.در این‌باره هم پیامی ارسال کردم و پاسخی دریافت نکردم.چند وقت بعد، پیامی در خصوص فایل خروجی ویرگول ارسال کردم، که چرا در آن اطلاعات حساب کاربری و کامنت‌ها و... وجود ندارند، و یا اگر می‌توان از این موارد هم خروجی گرفت، باید از کجا این کار را انجام داد (البته در قالب سه پیام جداگانه).پاسخ اول ویرگول به پیام من در زمینه خروجی اطلاعات حساب کاربریپاسخ دوم ویرگول به پیام منپاسخ سوم ویرگول به پیام مناین سه پیام، نشان می‌دهند که مدیران ویرگول پیام‌های من را دریافت کرده‌اند و با این حال هیچ اهمیتی به آن‌ها نداده‌اند.من این‌طور نتیجه می‌گیرم که پشتیبانی ویرگول اهمیتی برای کاربران معمول خودش قائل نیست، و فقط به دنبال کسب درآمد از نویسنده‌هایی‌ست که به رایگان برای او محتوا تولید می‌کنند. یعنی همه‌چیز به نام او تمام می‌شود، و او جز به سود خودش، به هیچ‌چیز نمی‌اندیشد.من هم تا مدتی دیگر حوصله نوشتن در ویرگول را نداشتم و فقط گاهی سر می‌زدم و مطالب دیگران را می‌خواندم...بازگشت به آینده نیمه‌سوخته...حالا من نشسته‌ام و ذره‌ذره می‌بینم این ظلمی را که مسئول این فضای کوچک، این سرزمین محصور در دیوارهای فیلترینگ، به کارهایم می‌کند، و هیچ‌کس پاسخی نمی‌دهد. می‌گویند بنویسم برای مردم و بنویسم برای آگاهی، و من هم می‌نویسم. اما چه‌طور می‌خواهند از دیگران انتظار داشته باشند که به این سرزمین اعتماد کنند، وقتی به عنوان یکی از معدود وبلاگ‌های داخلی، با نویسندگان خودش همچون بردگان مصری سازنده اهرام رفتار می‌کند؟آن زمان، ایمیلی از طرف ویرگول هک شد و لو رفت و در اینترنت پخش شد، با یک داستان بی‌سر و بی‌ته و بی‌سند، گفتند که کار مراجع قضایی بوده. مهرماه گفتند کار مراجع ذی‌صلاح بوده. این یکی برای چه کسی‌ست؟ مراجع تقلید؟ مراجع دینی؟ مراجع قانونی؟ مراجع جهانی؟ ...تصویر ایمیلی که ذکر خیرش به میان آمدبگذریم از آرزوی موفقیتی که برای آن‌هایی می‌کنند که دست در سانسور و تحریف و ممنوعیت دارند. بگذریم از اطلاعاتی که ویرگول هر لحظه می‌تواند مثل چند کیلو خیار تازه و در بسته‌بندی شیک صادراتی، با نامه‌ای عاشقانه، برای «مراجع» بفرستد و آن‌ها به طرفداری از تو، بیایند و کل مطالبت را به باد بدهند و تو را به زمین ارزانی بدارند!پاسخ بی‌سند و بی‌مدرک و غیرقابل‌قبول ویرگول، که به هیچ‌وجه قابلیت درستی‌سنجی نداردویرگولی که حاضر است از نویسنده‌اش پول بگیرد تا برایش تبلیغات کند، و در عین حال هیچ ارزشی برای کار و تلاش و زحمت و متن و اندیشه او قائل نیست، چه‌طور انتظار دارد که حرف‌های آینده‌اش باور شود و در باور حرف‌های گذشته‌اش شک و تردید راه نیابد؟ نویسنده‌ای که نه‌تنها راه درآمدی‌ای از ویرگول ندارد، بلکه باید برای دیده شدن خرج هم بکند.و آن‌ها که مثل من «پول» خرج نمی‌کنند و سعی می‌کنند فقط محتوای خوب تولید کنند و با ویرایش و تصحیح مطالب خودشان، محتواهای تمیز در اختیار مردم و مخاطبان قرار بدهند، حق ندارند این همه بازدید داشته باشند و باید در آمارشان دست برد، تا بفهمند که حق ندارند مطلب خوب تحویل بدهند، مگر این‌که اول خراج این گذر را به گردنه‌نشینان بپردازند.من هیچ‌وقت برای هیچ‌کدام از مطالبم «افزایش بازدید» نخریده‌ام، و فقط یک بار از طرف انتشارات «کیبوردی برای آزادی» برای مطلب «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟» این کار انجام شد. که البته با بررسی جزئیاتی که در تصاویر پایین موجود است، خواهید دید که این «افزایش بازدید» تقریبا هیچ فایده‌ای نداشته و بازدید آن‌چنان تغییری نکرده است! (البته من از انتشارات «کیبوردی برای آزادی» به شدت متشکرم که مطلب مرا قابل‌توجه یافتند و به عنوان تشویق و کمک به من، این کار را انجام دادند.)سابقه افزایش بازدید: ۲۰۰۰۰ ایمپرشن / از ۱۸ تا ۱۹ مهرماهجزئیات: افزایش بازدید در دسته‌های موضوعی «تاریخ» و «سیاست»آمار: ۲۰۰۰۰ نمایش انجام‌شده / ۲۴۸ بازدید از پست (میانگین روزانه ۱۲۴ بازدید)آمار نمایش روزانه: ۱۸ مهر: ۱۳۴۸۵ / ۱۹ مهر: ۶۵۱۵به نظر من، اگر انتشاراتی بخواهد روی برخی از مقالاتش سرمایه‌گذاری کند، امری پسندیده است. مثل این است که بخواهد ویترینش را تزئین کند تا مخاطبین ترغیب به خواندن محتواهایش شوند؛ و در نتیجه تعداد مخاطب‌هایش افزایش پیدا کند. اما اصلا این کار را از سوی نویسنده نمی‌پسندم. به نظرم نویسنده باید آن‌قدر مطلبش را غنی و متناسب با خواست مخاطب نوشته باشد، که با ارزش‌مندی خود محتوا، بتواند بازدید بیش‌تری را جذب کند. ترجیح می‌دهم مخاطب نویسنده را پیدا کند، و این فقط «انتشارات» باشد که به دنبال نویسنده بدود. چرا که نویسنده آمده تا خودش، نگاهش و نظرش را در اختیار دیگران قرار بدهد. نه این‌که صرفا کلمات را بفروشد و سود کسب کند. (البته سود و فروش در درجه دوم اهمیت دارند، اما نه آن‌قدر که نویسنده و کارش را تحت تأثیر قرار بدهند!)اما راه درآمدی‌ای که ویرگول برای نویسنده‌هایش تدارک دیده چیست؟ تبلیغات نشان می‌دهد و سهمی به نویسنده می‌پردازد؟ امکان حمایت از نویسنده را برای مخاطبان در جایی قرار داده؟ به ازای تعداد کلمات حقوق می‌دهد؟ به نسبت مخاطبانی که هر مطلب جذب کنند حقوق می‌دهد؟ نه، هیچ‌کدام نیست؛ چون اصلا چیزی نیست...البته نویسنده‌ها هم مجبور به نوشتن در ویرگول نیستند، و می‌توانند بروند و در سایت‌هایی مثل Blogger و Wordpress و... بنویسند. حالا اگر آن‌ها فیلتر هستند و دسترسی به آن‌ها ممکن نیست و اینترنت‌های سیم‌کارت‌ها پاسخگوی آپلود مطالب و تصاویر نیستند و هر مشکلی که هست، تقصیر خود آن‌هاست، که محتوای‌شان را طوری می‌نویسند که سایت‌های داخلی، مجبور به هزار جور کار در مقابل آن‌ها، و البته فقط به خاطر درخواست «مراجع قانونی و قضایی» می‌شوند.و باید بگویم که ما در ایران آن‌قدر آزادی بیان داشته و داریم، که ترس نویسندگانی که مخالفت‌هایی با قوانین دارند و قصد دارند آن‌ها را از این طریق مطرح کنند و امکان هر اتفاقی را برای خود پیش‌بینی می‌کنند، به کل از توهم آن‌هاست و واقعیت ندارد. وگرنه در تاریخ وبلاگ‌نویسی در ایران، هیچ‌گاه وبلاگ‌نویسی برای نوشته‌هایش راهی دادگاه نشده و پایش به زندان و حکم اعدام نرسیده! همان‌طور که هیچ‌وقت با خبرنگارها کاری نداشتیم و همیشه توانسته‌اند اخبار واقعی و بی‌طرفانه و منصفانه را تحویل بدهند، و همیشه با دید بسیار روشن و خوب به همه مسائل نگاه کرده‌اند و این اجازه را داشته‌اند که تحلیل‌های خودشان را ارائه بدهند (و البته درست به همین خاطر است که روزنامه‌نگار و مقاله‌نویسی مثل خاشقچی این‌قدر دل ما و مسئولین کشور ما را به درد می‌آورد، که «اگر ایران بود، حالا زنده بود و مشغول کار»، درست مثل خبرنگارانی که در این صفحه ذکر خیرشان آمده)!البته اگر بخواهم منصف باشم، ویرگول یک شبکه اجتماعی وبلاگ‌نویسی است (درست مثل والد اصلی ایده ویرگول، یعنی Medium). حالا این شبکه اجتماعی، یک سری قوانینی دارد که درست مشابه شبکه‌های اجتماعی دیگر هستند. مثلا اگر اینستاگرام و فیس‌بوک و توییتر به خودشان اجازه می‌دهند که پیام‌های مرتبط با «قاسم سلیمانی» را به بهانه «ترویج تروریسم» و... پاک کنند و حساب‌های کاربری را تعلیق کنند یا به کل ببندند، ویرگول هم حق دارد که توی دهان نویسنده‌ای بزند که مخالف با قوانین کشور نظری می‌دهد. حق نویسنده هم همین است، که به جای دیدن خوبی‌های کشور و نکات مثبت، نشسته و یک مشت منفی‌بافی کرده و چرندیات به خورد مخاطب داده است. اکثر این نویسنده‌ها هم که دروغ می‌گویند و از کشورهای خارجی برای نوشته‌های‌شان پول می‌گیرند تا این‌طور نفاق به جان مردم بیندازند.این تصویر به دلیل رعایت قوانین ویرگول حذف نگردیده است!حالا اگر کسی اعتراض کند که کار اینستاگرام و فیس‌بوک و توییتر خیلی بد بوده و «آزادی بیان» را نقض کرده‌اند و...، پس حتما قصد دارد که بیاید و خیرخواهی و عمل پسندیده ویرگول را هم زیر سؤال ببرد، که یعنی خودش را لو داده که منافق است. منافق هم که جایش وسط جهنم است، چه در دنیا و چه در آخرت.سخن پایانی بر آواره‌های سوخته...وقتی ویرگول به خودش اجازه می‌دهد که اطلاعات کاربرش را (هرچند فقط چند IP باشد) در اختیار دیگران قرار بدهد؛ وقتی به خودش اجازه می‌دهد که لینک مطلبی را تغییر بدهد تا بازدیدش محدود شود؛ وقتی به خودش اجازه می‌دهد که به پرسش‌های منِ نویسنده پاسخی ندهد؛ و وقتی «آرزوی موفقیت» می‌کند برای کسانی که دارند در دستگاه قضا و ارشاد و قانون، سانسور و تحریف و تخریب و تحقیر و تنبیه را رقم می‌زنند؛ وقتی به خودش اجازه می‌دهد در آمارها دست ببرد و مجموع آن‌ها را تغییر بدهد و اطلاعات غلط در اختیار نویسنده بگذارد؛ یعنی روزی به خودش اجازه خواهد داد که اطلاعات شخصی مرا در سیستم خود ثبت کرده، و سپس در اختیار همان دستگاه‌ها و نهادها قرار بدهد و جان مرا به خطر بیندازد.وقتی کسی به خودش اجازه می‌دهد که تخم‌مرغی را بدزدد، و بزرگ‌ترش او را تشویق می‌کند، ذره‌ذره پیش می‌رود و دست به کارهای بزرگ‌تر می‌زند، تا این‌که در نهایت شتردزد هم می‌شود.آخرین آمار بازدید ۴ آذرماه ۱۴۰۱: ۳۸۱آمار بازدید کل ۵ آذرماه ۱۴۰۱ | ۰۰:۱۳ : ۱۶۹۳۴آخرین آمار بازدید ۵ آذرماه ۱۴۰۱ (پیش از انتشار این مطلب) | ۱:۱۱ : ۱۶۹۲۷البته ما هنوز اینجاییم و نفس می‌کشیم. می‌نویسیم و می‌خوانیم. نظر می‌دهیم و نظر می‌شنویم. می‌خندیم و می‌گرییم... هنوز، زنده‌ایم...اما چه کسی می‌داند تا کِی... ؟اطلاعات جزئی اضافه:تصاویری که در ادامه آمده‌اند، متعلق به تاریخ ۵ آذر ۱۴۰۱، و ساعت‌های ۱۲:۳۵ تا ۱۲:۳۸ هستند:تعداد لایک: ۲۹ / تعداد نظر: ۴ / تعداد بوکمارک: ۶تعداد ورودی‌ها: ویرگول: ۱۹۳۹ / گوگل: ۱۵۱۰۲ / توییتر: ۱۱ / گردو: ۹ / بینگ: ۷تعداد ورودی‌ها: شادبین: ۵ / ذره‌بین: ۵ / تلگرام: ۴ / موتور جستجوی یاهو: ۲تعداد ورودی‌ها: اکوسیا: ۲ / کیبوردی برای آزادی: ۲ / موتور جستجوی بِرِیو: ۱ / موتور جستجوی داک‌داک‌گو: ۱تعدادی ورودی‌ها: فیس‌بوک: ۱بازدیدکنندگان: ۱۷۰۹۱ / میانگین مطالعه: ۳۱٪ (تا اوایل ترجمه انگلیسی متن ترانه)در صورتی که این آمار صحیح باشد، پس آماری که در صفحه اصلی آمار ذکر می‌شود دروغ است؛ و در صورتی که آن آمار صحیح باشند، این آمار جزئی که ویرگول در اختیار نویسنده قرار می‌دهد دروغ است!آخرین آمار بازدید: ۵ آذر ۱۴۰۱ | ۱۲:۴۸ : بازدید امروز: ۱۱۴ / بازدید کل: ۱۷۱۰۱توجه: اگر این مطلب حذف شد، بدانید که کار خودم نیست. چرا که من هیچ‌وقت هیچ‌یک از مطالبم را حذف نمی‌کنم، و فقط آن‌ها را ویرایش می‌کنم (این را می‌توانید از پایان مقالات «لباس و جنسیت» و «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟»، در قسمت «تاریخچه ویرایشات» متوجه شوید).اگر ویرگول پاسخ درخور و مناسبی داشت و در اختیار من و مخاطبین گذاشت، حتما در همین صفحه یا در صفحه‌ای تازه، ذکر خواهم کرد. همیشه هم آماده عذرخواهی بابت اشتباهاتم هستم، به شرطی که واقعا اشتباهی کرده باشم. وگرنه که می‌توانند «حلال‌حلالم را به آسمان هم برسانند»!۵ آذرماه ۱۴۰۱</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 01:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سواران تاریک در خیابان‌های تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-hb5butx9audo</link>
                <description>نیروهای ضدشورش اسب‌سوار در میدان ونک تهران
میدان نبرد چونان بود بر ایشان، که صدای چکاچک باتون‌ها از دور و نزدیک به گوش می‌رسید و اینان را مرکب‌هایی بود بی‌اندازه چالاک و بادپا، اما چه از آنها بر می‌آمد آنگاه که بر ایشان حمله می‌بردند و مسیر را بر ایشان می‌بستند و بر زمین می‌کوفتندشان؟بر مرکب نشستن آنان را مرتفع می‌ساخت تا از جنبش‌های دشمنان در فواصل دورتر هم خبردار شوند و آنان را در پی افتاده و از بین برند و در خون خود غرقه سازند.چنین بود که دیگر هیچ‌یک را جرأت در کار نبود تا در نزدیکی ایشان آیند و ضربتی بر ایشان وارد آورده، معبر را از دست‌شان خارج کنند و آنان سرشکسته راهی دربار شاهنشاه خون‌خوار خویش شوند.آیا در سرشت این اسبان نیز، دهشت و خشونتی بی‌رحمانه در جریان فتاده بود که آنان را وا می‌داشت به حمل سواران تاریکی که شاخه‌سار زیبا و دل‌انگیز گل‌های سرخ و عاشق ایران را وحشیانه می‌شکستند و شقایق‌های خون بر تن‌شان می‌کاشتند؟بی‌رحمی را چه‌طور به آنان آموخته بودند؟چه‌طور دل در گروی طبیعت و آزادی خویش نداشتند و این‌چنین در اسارت آمده بودند که هیچ از دویدن بر دشت‌ها و بوی خوش چمن‌ها به یاد نمی‌آوردند؟چیزی تاریک در جان هر دوی ایشان، سوار و مرکب، جان گرفته و برخاسته بود، و حالا هر دو را وادار می‌کرد تا در خدمتش باشند و تاریکی را در جهان و رؤیاهای شیرین کودکان و نوجوانان و جوانان گسترده سازند.آیا نه این است که هر دو راه خویش را گم کرده و از جاده‌های هزارتوی اندیشه و تعقل دور افتاده بودند و در این گم‌گشتگی، تاریکی روح آنان را تسخیر کرده بود؟تاریکی‌ای که به سان صاعقه‌ای هولناک بر ایشان نشسته بود، و وا داشته بودشان به این‌که ذات زیبای خود را نفی کنند و قسم به همراهی و خدمت به تاریکی خورند و او را چنان محافظت کنند، که هرگز خللی به دخمه‌های خونین و چرکینش وارد نیاید.نمی‌دیدند، چرا که بر چشمان خود نیز، همچون اسبان‌شان، چشم‌بندهایی زده بودند، که تاریکی خویش روشنایی مطلق فرض کنند و هر چیز و هر کس را در جهل و تاریکی مطلق بنگرند.چنین بود که هیچ از زندگی ندانسته، آزادی را در قاب تاریکی تفسیر می‌کردند و از اصالت خویش هر روز دور و دورتر می‌شدند.بر مرکب‌های مرده‌روح می‌نشستند و زیبایی و آزادی و عشق را سم‌کوب می‌کردند و هر روز بیشتر به بردگانی می‌ماندند که زندگی را از یاد برده بودند...این مطلب را در توییتر بخوانیدانتشار اولیه: ‍۱۷ آبان ۱۴۰۱پروانه انتشار: CC BY-NC-SA</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 04:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن سرودِ زندگی از مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-p5owugk2aoah</link>
                <description>کاور ترانه انقلابی «سرودِ زندگی» از مهدی یراحی، با شعار «زن، زندگی، آزادی»، ساخته حمیدرضا بلورچی‌فرآقای مهدی یراحی، خواننده مردمی و انقلابی عصر حاضر ایران، در روز ۳۰ آبان ۱۴۰۱، سرود انقلابی دیگری را پس از «سرود زن» و با نام «سرود زندگی» منتشر، و راه انقلاب را دوباره به صدای خویش مزین و روشن کردند. این سرود، همچون «سرود زن»، انقلابیون را هم‌گام و هم‌دل و یک‌دل نمود و قدرت را به پاهای ما بازگرداند و هدف انقلاب را بازمعنا کرد. باز باشکوه و استوار خواهیم ایستاد و در هم‌خوانی‌های گسترده، پای‌کوبان، این سرود را به گوش آزادگان ایران خواهیم رساند و نشان خواهیم داد که ایستاده‌ایم تا حقوقی را که سال‌ها پامال ستم شده‌اند، بازپس بگیریم.این سرود روح‌بخش و قدرتمند، بارها و بارها در خانه‌ها و دل‌های ما طنین و شور و شوق، و در مغاره‌های هراسناک ستم‌گران و شیاطین لرزه بر جان‌های تاریک‌شان خواهد افکند. ماییم ایستاده، یک‌پارچه، یک‌صدا، عاشق و شجاعانه، تا ایران را از ویران‌گرانش پس گرفته، اقوام ازیادرفته خود را در آغوش بگیریم و زندگی را در اتحادی بی‌نهایت زیبا و رنگارنگ از سنت‌های دیرین کشورمان دوباره معنا بخشیم.زندگی چیست، جز آفرینش و گردش هم‌آهنگ اجزاء ریز و اشعار دل‌انگیزی که طبیعت بر جان ما ریخته و می‌ریزد؟ زندگی چه‌طور ممکن است، در قفسی که نور خورشید بر آن نمی‌تابد و نسیم در آن راه نمی‌یابد و باران زمینش را نمی‌شوید؟ زندگی چه می‌طلبد، جز آزادی برای گشودن دست‌های درختان و شکوفا شدن آزادانه غنچه‌ها؟خونی که در این انقلاب بر زمین ریخته‌اند، از شهدایی‌ست که تن را به خاک سپرده‌اند و در اندیشه و قلب‌های عاشق و آزادی‌طلب ایران جاودانه جای گرفته‌اند. از یاد نخواهیم برد و نخواهیم بخشید. ما ایستاده‌ایم، و ای کاش آنان که چشم‌بسته سرها و دست‌ها و پاهای ما را می‌شکنند، نگاهی بر خود اندازند و زنجیرهایی را که آنان را وادار به خشونت و ظلم کرده‌اند ببینند و خود را آزاد کنند. ما ایستاده‌ایم، و آزادی می‌طلبیم، برای هر آن‌کس که زندگی را می‌فهمد و آزادی را می‌خواهد و اندیشه را ارزش می‌نهد.متن و ترجمه انگلیسی این سرود برآمده از قلب و نشسته بر جان، از Video-Motionی آن که در اینستاگرام، توییتر، یوتوب و ساندکلاد خود آقای یراحی به اشتراک گذاشته شده بود، برداشت شده است. به امید فردای آزاد، همه با هم خواهیم خواند و در خلوت خود زمزمه خواهیم کرد، تا هرگز از یاد نبریم، علت‌ها و قدرت و اندیشه‌ای را که ما را به این حرکت عظیم وا داشت و در این مسیر به گام برداشتن ترغیب کرد. تا هرگز از یاد نبریم مهساها، نیکاها، کیان‌ها و تمام مردان و زنانی را که برای زندگی ما و رهایی ما از بندگی ضحاک‌های ماردوش، جان خود را فدا کردند؛ که چگونه مظلومانه، محکوم شدند به آتش قساوت این بی‌ایمانان دروغ‌بنیان.توجه: بر اساس صحبتی که با خانم مونا برزویی عزیز داشتم، متوجه شدم که ایشان شاعر این ترانه نیستند و از شاعر آن هم اطلاعی ندارند. شایعاتی که در فضای مجازی، اعم از توییتر و تلگرام و اینستاگرام، در این رابطه مطرح شده بودند، هیچ‌یک صحت ندارند و باید صبر کنیم تا خود آقای یراحی، نام شاعر را چند روز بعد ذکر کنند. (درست همان‌طور که نام خانم برزویی به عنوان شاعر اثر «سرود زن» چند روز پس از انتشار ترانه، مطرح شد و مورد تقدیر و تشکر عموم مردم قرار گرفت.) البته این‌که خانم برزویی در این اثر همکاری نداشته‌اند، نه ارزش این اثر را می‌کاهد و نه جایگاه ایشان را در جامعه و در قلب‌های ما متزلزل می‌کند.تقديم به زنان و مردان شریف سرزمینمپیوندهایی برای شنیدن ترانهاسپاتیفای / Spotifyیوتوب / YouTubeساندکلاد / SoundCloudاپل موزیک / Apple Musicتیدال / Tidalاینستاگرام / Instagramتوییتر / Twitterمتن سرودِ زندگیسخت هراسیده‌ای از دلِ یک‌رنگِ ماشرحِ شجاعت بخوان، از خطِ آهنگِ ماای زده چندی به ننگ، تکیه به اورنگِ ماشیشه در آورده‌ای، تا شکنی سنگِ مابه نفرینِ گیرنده‌ی مادرانبه فریادِ پاشیده بر آسمانبه خشمِ خروشیده از خاورانبه عصیانِ بِشْکوهِ نسلِ جوانبرون کن سر از زیرِ یوغِ بردگیبر آور سرودِ زندگی!رها کُن دل از بغضِ مانده در گلوتو هم با همه جهان بگورها شو، رها شو، زِ قیدِ آرزونگه کن، نگه کن، به صبحِ پیشِ رو!چه مانده از این شب، به جز دو لکّه غم؟!به شادی بزن، طرح تازه‌ای رقمبزن پا، بزن پا، به تختِ واژگون!بِشو دست و صورت به آبشارِ خونبه مهسا، به نیکا، به خشم و خون نگربه آبانِ از کشته لاله‌گون نگر(نگر) به پروانه‌ها، در حصار پیله‌هابه آزاده، در بند و حصرِ میله‌هابرای شهیدانِ خفته در خفاآه، برادر مزن، شیشه‌ی خواهر به سنگخام مباش و مخور، نانِ حرام از تفنگآنچه به خون شسته‌ای، جانِ عزیز من استگوش کن ای هم‌وطن، بانگِ رَسای زن استبرون کن سر از زیرِ یوغِ بردگیبر آور سرودِ زندگی!رها کُن دل از بغضِ مانده در گلوتو هم با همه جهان بگوزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیLyrics of Life&#x27;s AnthemYou are desperately frightened of our hamonious heartsRead the account of courage from our song lineOh, You who have infamously occupied our throneYou&#x27;ve brought glass to break our stonesTo the mothers&#x27; curse that will haunt youTo the cries splashed in the skyTo the rage erupted from KhavaranTo the glorious rebellion of the young generationFree your head from the yoke of slaverySing the Anthem of Life!Free your heart from the grudge lingered in your throatYou also recite with the whole worldFree yourself, save yourself from the bondage of desireBehold, Behold the coming morning!What is left of this night but two spots of grief?!Joyfully draw up a novel plan!Strike the overturned throne!Wash your hands and face in the waterfall of blood!Behold Mahsa, Nika, the rage and bloodBehold the Bloodshot Aban, embracing the killed tulips(Behold) To the butterflies imprisoned in cocoons,To the free-spirited people behind bars,For the martyrs buries in secretOh, brother don&#x27;t break your sister&#x27;s glass with stoneDon&#x27;t be deluded and don&#x27;t earn your ill-gotten daily bread by gunWhat you&#x27;ve washed with blood is my dear soul companionListen, fellow countryman, it is the sonorous voice of the womanFree your head from the yoke of slaverySing the Anthem of Life!Free your heart from the grudge lingered in your throatYou also recite with the whole worldWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, Freedomتصاویر Video-Motion رسمیسخت هراسیده‌ای از دلِ یک‌رنگِ ما / You are desperately frightened of our hamonious heartsشرحِ شجاعت بخوان، از خطِ آهنگِ ما / Read the account of courage from our song lineای زده چندی به ننگ، تکیه به اورنگِ ما / Oh, You who have infamously occupied our throneشیشه در آورده‌ای، تا شکنی سنگِ ما / You&#039;ve brought glass to break our stonesبه نفرینِ گیرنده‌ی مادران / To the mothers&#039; curse that will haunt youبه فریادِ پاشیده بر آسمان / To the cries splashed in the skyبه خشمِ خروشیده از خاوران / To the rage erupted from Khavaranبه عصیانِ بِشْکوهِ نسلِ جوان / To the glorious rebellion of the young generationبرون کن سر از زیرِ یوغِ بردگی / Free your head from the yoke of slaveryبر آور سرودِ زندگی! / !Sing the Anthem of Lifeرها کُن دل از بغضِ مانده در گلو / Free your heart from the grudge lingered in your throatتو هم با همه جهان بگو / You also recite with the whole worldرها شو، رها شو، زِ قیدِ آرزو / Free yourself, save yourself from the bondage of desireنگه کن، نگه کن، به صبحِ پیشِ رو! / !Behold, Behold the coming morningچه مانده از این شب، به جز دو لکّه غم؟! / !?What is left of this night but two spots of griefبه شادی بزن، طرح تازه‌ای رقم / !Joyfully draw up a novel planبزن پا، بزن پا، به تختِ واژگون! / !Strike the overturned throneبِشو دست و صورت به آبشارِ خون / !Wash your hands and face in the waterfall of bloodبه مهسا، به نیکا، به خشم و خون نگر / Behold Mahsa, Nika, the rage and bloodبه آبانِ از کشته لاله‌گون نگر / Behold the Bloodshot Aban, embracing the killed tulips(نگر) به پروانه‌ها، در حصار پیله‌ها / ,Behold) To the butterflies imprisoned in cocoons)به آزاده، در بند و حصرِ میله‌ها / ,To the free-spirited people behind barsبرای شهیدانِ خفته در خفا / For the martyrs buries in secretآه، برادر مزن، شیشه‌ی خواهر به سنگ / Oh, brother don&#039;t break your sister&#039;s glass with stoneخام مباش و مخور، نانِ حرام از تفنگ / Don&#039;t be deluded and don&#039;t earn your ill-gotten daily bread by gunآنچه به خون شسته‌ای، جانِ عزیز من است / What you&#039;ve washed with blood is my dear soul companionگوش کن ای هم‌وطن، بانگِ رَسای زن است / Listen, fellow countryman, it is the sonorous voice of the womanبرون کن سر از زیرِ یوغِ بردگی / Free your head from the yoke of slaveryبر آور سرودِ زندگی! / !Sing the Anthem of Lifeرها کُن دل از بغضِ مانده در گلو / Free your heart from the grudge lingered in your throatتو هم با همه جهان بگو / You also recite with the whole worldزن، زندگی، آزادی / Woman, Life, Freedom(کاور سرودِ زندگی / Life&#039;s Anthem Cover-Art)در صورتی که سرود زن را نشنیده‌اید، یا می‌خواهید آن را بازخوانی کنید، می‌توانید به مقاله زیر مراجعه کنید:متن سرودِ زن اثر مونا برزویی و مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 15:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای رنگین‌کمان، کجایی ای قهرمان؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/in-the-name-of-rainbow-god-k06g9iihofbc</link>
                <description>...«خدای رنگین‌کمان» آفریده و حالا این چالش ماست که چه می‌کنیم و چه واکنشی نشان می‌دهیم. قرار نیست خدا بیاید و هر افتضاحی که در زمین و به دست بشر پدید می‌آید را جمع کند. مگر از زبان او چنین نگفته‌اند: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (در حقيقت ‏خدا حال قومى را تغيير نمى‌دهد، تا آنان حال خود را تغيير دهند)»؟خداوند راهنمایی‌های خودش را در قوانین طبیعت گذاشته و عقل را داده، و حالا انتظار دارد که مسیر درست را پیدا کرده و در پیش بگیریم. مسیری که نه از چشم‌پوشی می‌گذرد و نه از انتقام سخت؛ بلکه از عقلانیت می‌گذرد و درک چرایی تصمیمات و اتفاقات و رخدادها. این‌که کجا و توسط چه کسی، چه اتفاقی افتاده و چه نتیجه‌ای داده، باید بعد از گذر حدود ۵۰۰۰۰ سال از زندگی اولین نسل بشر بر زمین، به ما نشان بدهد که بهترین مسیر چیست و چگونه است.اما، متأسفانه، جهل عمومی و رایج، دست‌مایه و بنیانی برای تعصبات دینی و عقیده‌ای و فکری شده، و این تعصبات همیشه جلوی اندیشه آزاد ایستاده‌اند و حرکت بشر در مسیر پیشرفت و کشف راه زندگی صحیح را کند کرده‌اند؛ و فاصله گرفتن از آن دشوار است، چون همیشه می‌شود در جریان مسائل تازه و نوین، تعصب تازه‌ای کسب کرد یا پدید آورد...روزگاری، اسلحه داشتن، برای دفاع از خود، در مقابل ناشناخته‌های جهان بود، که می‌توانستند به شدت خطرآفرین باشند و جان افراد را تهدید می‌کردند. بعد از آن، برای ادامه روند عادات غذایی به آن نیاز داشتیم. بعدتر برای مقابله با خطراتی که از سوی هم‌گونه‌های خودمان ما را تهدید می‌کردند...اما هنوز هم نتوانسته‌ایم پیوند ناگسستنی فراموش‌شده‌مان با برادران و خواهرانمان را احیا کنیم...هنوز هم گلوله‌ها همان‌قدر بی‌رحمانه بچه‌های ما را می‌کشند، که هزار سال پیش، فرزندان گوزن‌ها را در جنگل‌ها و بزها را بر کوه‌ها...لباس بشر تغییر کرده، زندگی‌اش متمدن شده، اندیشه و تصورش بسیار دست‌خوش دگرگونی شده، اما هنوز هم در درونش، آن خوی وحشی و آن مسئولیت‌ناپذیری و «همه‌چیز را بر گردن خدا انداختن» باقی مانده است. مثل بچه‌ای که هنوز هم نمی‌خواهد قبول کند که وارد مرحله جدیدی از زندگی شده، که باید خودش در جایگاه والدین قرار بگیرد و نقش‌شان را ایفا کند.هنوز به دنبال این هستیم که خداوند فرد تازه‌ای را بفرستد، و به ما کمک کند، و معجزه‌های عجیب و خارق عادتش را به ما ارزانی کند، تا بتوانیم اوضاع را درست کنیم. در حالی که همیشه منجی موعود حاضر بوده است. و به باور من، او، تک‌تک ما هستیم، که به تنهایی ضعیف و کوچکیم، و در کنار هم، قدرت بی‌نهایت سازندگی و توانایی را در دست خواهیم داشت.«دوران خداوند» به پایان نرسیده، چون هرگز نمی‌توانم باور کنم که چنین دورانی وجود داشته است. خدایی که این چیدمان و نظم شگفت‌انگیز را پدید آورده، با بدعادت کردن مردم به معجزات، سامان و نظم جهانش را نمی‌شکند و زیر پا نمی‌گذارد.اما ماییم که باید سازه‌های اشتباه خود را تخریب کنیم و از نو بسازیم و تکمیل کنیم، تا بتوانیم تمدن‌های بزرگ و آرمانی را برپا کنیم؛ و این کار را خواهیم کرد...که هر قطره خون که بر زمین می‌افتددرخت تازه‌ای‌ست برای مستحکم‌تر کردن ریشه‌های اتحادو مصمم‌تر شدن مردم به اعتقاد به آزادی...</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 09:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمسه‌های ایران (یادداشت دکتر محسن رنانی برای چهلمین روز جنبش مهسا امینی)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-sexrbbrgu2rz</link>
                <description>این عکس تیپیک رنانی است که برای چند سال تیپ ثابت او بود و معمولا با این تیپ سر کلاس می‌رفت (منبع تصویر: گالری تارنمای رسمی آقای رنانی)  فکر می‌کنم دکتر محسن رنانی برای همه آشنا باشند. چه، من پیش‌تر یادداشت دیگری را از ایشان منتشر کردم و در آنجا شرح مختصری از ایشان دادم، من‌باب آشنایی. حالا برای مختصر شدن مقدمه، شما را ارجاع می‌دهم به همان مطلب با نام «آخرین تار موی (یادداشت دکتر محسن رنانی در خصوص جنبش مهسا امینی)»، و این بار سریع‌تر به سراغ مطلب اصلی می‌روم.باشد که آگاهی در دل هر کس جوانه زند و آزادی حقی باشد که هر جانی از آن بهره‌مند شود.****************************************این یادداشت همین امروز به صورت مختصر در کانال ایشان و به صورت کامل در سایت‌شان قرار گرفت. همچنین که می‌توانید از طریق این لینک، فایل PDF آن را تهیه کنید.آنچه در ادامه می‌خوانید، اندکی ویرایشات جزئی خواهد داشت و اگر هم توضیح و لینکی لازم بوده، به آن اضافه کرده‌ام. برای خواندن متن بدون این اصلاحات و ارجاعات و الزامات و شرح لغات، به نسخه اصلی مراجعه نمایید.شمسه‌های ایرانمولوی خسته بود، فرسوده بود، از بارِ فقهی ‏که سی سال بود عرق‌ریزان به دوش می‌کشید. ‏البته که ‏منافع کلانی برایش داشت؛ مفتی قونیه ‏بود؛ در عالم اسلام شأنی داشت و منزلتی؛ ‏حاکم قونیه محترمش ‏می‌داشت و دم و دستگاه ‏پُررونقی راه انداخته بود که از در و دیوارش ‏رفاه می‌بارید. اما دلش راضی نبود. ‏احساس ‏می‌کرد سی سال درجا زده است، سی سال ‏همانی بود که بود: افتا پشت افتا. نه صفایی در ‏دل، ‏نه افقی در عقل. مرگ با سرعتی شتابان به ‏سوی او می‌آمد و فرصت‌هایش داشت ‏به‌سرعت از دست ‏می‌رفت. برای مدت‌ها در ‏خویش حیران بود که «چه کند؟» و ‏نمی‌دانست.‏ [افتا: افتادن]شمس که آمد طولی نکشید که مولوی زیر و رو ‏شد، به‌هم ریخت و از دل این درهم‌ریزی، وجود ‏تازه‌ای ‏متولد شد. شروع کرد به رقصیدن و ‏نواختن رُباب. روحانیان طعنه‌اش زدند، که ‏مفتی قونیه موسیقی ‏می‌نوازد و می‌رقصد. گفت ‏کباب از آنِ شما، این رباب هم از آنِ من. با این ‏تقسیم منافع، جنگ پایان ‏یافت و هر کدام به ‏راه خود رفتند. مولوی ماندگار شد، اما اکنون ‏هیچ اثری از آن روحانیان نیست. ‏عشق که ‏می‌آید، زندگی را معنا می‌دهد، انسان را بالغ ‏می‌کند، و فرد را ماندگار می‌سازد، گاهی چنان ‏ماندگار ‏که به‌سانِ چشمه‌ای در بستر تاریخ ‏روان می‌شود.‏جوامع نیز تا به نقطه عشق نرسند و دست در ‏دست شمسی نگذارند، همان راهی که چند ‏قرن یا چند ‏هزار سال رفته‌اند را می‌روند، ‏بی‌هیچ نو شدنی. ژاپن را شمسِ می‌جی بیدار ‏کرد، هند را شمسِ گاندی ‏بیدار کرد، آفریقای ‏جنوبی را شمسِ ماندلا بیدار کرد، آمریکا را ‏شمسِ لینکلن بیدار کرد، لهستان را ‏شمسِ ‏والسا بیدار کرد، و هر جامعه‌ای که به دنیای نو ‏پا گذاشت، شمس خودش را پیدا کرد. ‏نقطه عشق و آفرینندگی در فرد، جایی است که ‏چشم از بیرون بر می‌دارد و به خود می‌دوزد. ‏اولِ عشق، ‏عاشقی بر خویشتن است. چنان‌که ‏عرفا می‌گویند، خلقت نیز از نقطه‌ای آغاز شد ‏که خدا بر خویش ‏عاشق شد، خواست خود را ‏ببیند و با خود عشق‌ورزی کند، اما آئینه ‏نداشت، هستی را و انسان را ‏آفرید تا خود را در ‏آئینه او ببیند و با او عشق بورزد.عشق جایی شروع می‌شود که فرد، ظرفیت ‏خود را و ارزش خود را و بی‌کرانگی خود را ببیند. ‏آنگاه متوجه ‏می‌شود که هیچ‌چیزی در دنیا ‏نیست که هم‌قیمت او باشد، پس شروع می‌‏کند به کشف خویش و ‏دیدن خویش و پاکیزه ‏کردن و ذخیره کردن و شکوفا کردن خویش.‏عشق در جامعه نیز از جایی آغاز می‌شود که ‏شروع به دیدن خویش می‌کند؛ دیدنی که او را ‏به سوی ‏کشف و مراقبت و پاکیزه‌سازی و ‏شکوفایی خویش ببرد؛ از جایی که شروع به ‏اتحاد و تجمیع و یکی‌سازی ‏کند؛ از جایی که به ‏تبعیض و نفرت و انحصار پایان بدهد و همه را ‏در یگانگی خویش امنیت ببخشد. و ‏هیچ ‏جامعه‌ای تا به نقطه عشق نرسد، توسعه را ‏آغاز نخواهد کرد.‏در فرد یا جامعه، فرقی نمی‌کند، برای شروعِ ‏عاشقی، آمدن شمس کافی نیست، اول باید ‏خودش مولوی ‏شود و قدم در راه بگذارد، ‏سپس شمس بیاید و راه را برایش روشن کند.‏مـگو‎ ‎‏ اصحاب دل رفتند و شهر عشق، شــد خـالیجهان پُر شمس‌تبریزی ‌است، کو رندی چو ‏مولانا؟(مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق، شد خالی / جهان پُر شمس تبریزست، مردی کو چو مولانا؟)«از غزلیات کمال خجندی»عباس‌میرزا، قائم‌مقام و امیرکبیر و شاید برخی ‏دیگر، ستارگان بی‌بدیلی بودند که آمده بودند تا ‏شمس ‏ایران شوند، اما دریغ که ایران هنوز ‏مولوی نشده بود.‏«بنیان‌گذار» که آمد همه ما باورمان شده بود ‏که شمس ایران آمده است و آینده از آن ‏ماست. اما دو ‏مشکل بود که نگذاشت او ‏شمس ایران شود. یکی این که ایران هنوز ‏مولوی نشده بود، یعنی ایران هنوز ‏غرق در ‏باورهای عصر کودکی و کهن‌الگوهای فکری و ‏فرهنگی خویش بود؛ ایران هنوز سوال نداشت؛ ‏‏ایران گمان می‌کرد همه پاسخ‌ها در مشت ‏اوست؛ ایران گمان می‌کرد تنها ملت نظرکرده ‏عالم است؛ ایران ‏هنوز سرگشتگی نداشت؛ ‏ایران هنوز عرق‌ریزان فرهنگی خود را طی نکرده ‏بود؛ و ایران هنوز کودک بود ‏و کشاکش بلوغ را ‏تجربه نکرده بود. بچه‌ها را دیده‌اید که با ‏تکه‌ای گِل، عروسکی می‌سازند و با آن ‏هم‌بازی ‏می‌شوند؟ ایران هنوز چنان کودک بود که چهره ‏بنیانگذار را در ماه می‌دید و با آن نرد عشق ‏‏می‌باخت.‏و مشکل دوم این‌که، بنیان‌گذار، و به تقلید از او، ‏جامعه ایران، به جای نگریستن به خویش و ‏پاکیزه کردن ‏خویش و شکوفایی خویش، دائما ‏به بیرون می‌نگریست و غیریت می‌ساخت. ما ‏آنیم که دشمن ‏آمریکائیم؛ ما آنیم که ‏می‌خواهیم اسرائيل را محو کنیم؛ ما آنیم که ‏دشمن ضیاء‌الباطل و صدام‌یزید و ‏شاه حسین ‏اردنی و شاه حسن مراکشی هستیم. به جای آن‌‏که ما را در «آئینه ما» ببیند و کاستی‌ها را ‏‏نشان‌مان دهد و شکوفای‌مان کند، همه‌چیز را ‏با دیگری سنجید و ما را در آئینه غیر به ما ‏نشان داد، و ‏اصلا به کسی و جایی که نگاه نکرد، ‏به خودش بود و به ما بود.آنچنان خیره به غیر ‏بود و از خشم نسبت ‏به غیر آکنده بود، که ‏ندید سیاست‌هایش با خودی‌ها چه می‌کند. ‏دل‌مان لک زده بود که یک بار بشنویم ‏یا ببینیم ‏که از این همه کودکی که به دعوتش به جبهه ‏می‌رفتند و کشته می‌شدند مغموم باشد یا اظهار ‏‏تأسف کند. رفتارش با منتقدان و زندانیان و ‏فقیهانِ ناهم‌فکر که جای خود دارد.‏خودی و نخودی که شروع می‌شود، عشق تبخیر ‏می‌شود. عشق جایی آغاز می‌شود که خودی و ‏نخودی ‏پایان می‌یابد. در همان اوایل، وقتی ‏خودی-نخودی به میان آمد، حذف‌ها هم ‏شروع شد؛ حکومت ‏گروه‌های سیاسی را از ‏انتخابات و موقعیت‌های قدرت حذف کرد، ‏آنها هم ترورها را شروع کردند؛ و ‏هنوز چهل ‏سال است در همان چرخه خشونت ‏می‌چرخیم. حتی وقتی سخن از خودکفایی ‏گفتیم، نه با ‏نگاه به امکانات خویش و مصلحت ‏خویش، بلکه برای مبارزه با استکبار جهانی باید ‏خودکفا می‌شدیم. و چنین شد که منابع آبی ‏چندمیلیون‌ساله‌مان را برای خودکفایی، نابود ‏کردیم. ‏شرط شمس‌بودگی، یگانگی و یگانه‌سازی ‏است، نه بیگانگی و بیگانه‌سازی. این شد که ‏بنیان‌گذار، شمس ‏نشد. نه ما مولوی شده ‏بودیم و نه او شمس شد. و دریغ که جانشین ‏هم، گرچه مجبور نبود، اما، ‏همان راه بنیان‌گذار ‏را پیمود.‏و اکنون ما چهل سال بود آرام‌آرام با بار فقهی ‏که بر دوش‌مان نهاده بودند و روزا‌روز بر آن ‏می‌افزودند و ‏نفس‌مان را بریده بودند، خوگر ‏شده بودیم. داشتیم به خودمان و نسل‌های از‏دست‌رفته‌مان و آینده ‏پُرابهام‌مان ‏می‌اندیشیدیم و دائما منتظر شمسی بودیم که ‏از راه برسد، دست‌مان را بگیرد و از این پریشانی ‏و ‏ناامیدی بیرون بکشد. در ۷۶ و ۸۸ با همین امید ‏بود که در انتخابات شرکت کردیم، اما نشد. ما ‏هنوز ‏مولوی نشده بودیم، یا آنان که در‌ پی‌شان ‏راه افتاده بودیم هنوز شمس نشده بودند؟ ‏نمی‌دانم. در این ‏سال‌ها که سنگ ستم از آسمان ‏می‌بارید و سرها را در گریبان خویش کرده ‏بودیم، داشتیم به خود ‏می‌اندیشیدیم؛ داشتیم ‏به ضعف‌ها و ترس‌ها و بیم‌ها و امیدهای‌مان ‏می‌اندیشدیم؛ داشتیم خطاهای ‏گذشته‌مان را ‏مرور می‌کردیم؛ داشتیم به مرگی که روزاروز به ‏ما نزدیک‌تر می‌شد فکر می‌کردیم و دنبال ‏‏چاره‌ای بودیم؛ داشتیم در درون خود نسل‌هایی ‏را پرورش می‌دادیم که ضعف‌ها و ترس‌های ما را ‏نداشته ‏باشند؛ داشتیم برای شکوفایی نقشه ‏می‌کشیدیم؛ در واقع ما داشتیم آرام‌آرام مولوی ‏می‌شدیم و کم‌کم ‏منتظر شمس‌مان بودیم.خلاصه بی‌شمسی زمین‌گیرمان کرده بود. تا ‏آن‌که طوطی‌ای مهسانام، از منطقه‌ای که به ‏همان زیبایی ‏هندوستان است، به تهران آمد. او ‏منتظر نشد تا بازرگانی را بفرستیم که پیامش را ‏بیاورد. خودش پرواز ‏کرد و آمد تا با مرگ ‏خویش راه پرواز را به ما بیاموزد. او به سراغ ‏دیگر طوطیان رنگین این دیار، که ‏همگی از ‏جنس خودش بودند، رفت. طوطیانی که ‏بیست‌‌وپنج قرن بود حذف شده بودند؛ ‏بیست‌‌وپنج ‏قرن بود به جای نگریستن به ‏خویش، همواره به بیرون از خویش، یعنی به ‏خانواده، به فرزند، به همسر، ‏به دین، به آئین و به ‏جامعه خویش می‌نگریستند، و شمع وجودشان ‏را در پای آن‌ها آب می‌کردند. به آنان ‏یادآوری ‏کرد که اکنون دیگر بزرگ شده‌اید؛ اکنون باید ‏به خویش بنگرید و خویشتن را کشف کنید و ‏‏توانایی‌های خویش را شکوفا کنید.داستان ‏سیمرغ را در گوش آنها خواند و گفت شما ‏میلیون‌ها مرغید ‏که اکنون دیگر پرِ پرواز دارید، ‏همین که بال‌های‌تان را بگشایید و به هم ‏بپیوندید، سیمرغ می‌شوید. ‏منتظر شمس ‏نمانید، تک‌تکِ شما «شمسه»های ایرانید. با ‏هم‌دیگر که باشید «شمس» می‌شوید ‏‏‏(شمسه، خورشید زرینی است که بر پشت ‏نشان شیروخورشید، بر تاج پادشاهان و بر ‏گنبد امامان ‏می‌درخشد).‏و چنین شد که شمسه‌های ایران بیدار شدند و ‏به خویش نگریستند و قدرت خویش را باور ‏کردند و ‏بال‌های‌شان را گشودند و پرواز را تمرین ‏کردند و ظرفیت‌های جامعه خویش را آشکار ‏کردند و افق‌های ‏آینده را نشان دادند و نور ‏امید را به همه‌جا تاباندند. ‏و اکنون، ایران، مولوی‌وار دارد تمرین عاشقی ‏می‌کند و گرداگرد خویش می‌چرخد و می‌رقصد. ‏و البته در ‏این بیداری، گاهی مستی و بدمستی ‏هم می‌کند، گاهی در سماع، عربده هم می‌کشد؛ ‏ولی چه باک؟ کم‌کم ‏خودش را پیدا می‌کند و ‏زبانش باز می‌شود و سخنش شایسته و شیوا ‏می‌شود و صدایش از عربده به ‏سوی ترنم‌های ‏شاعرانه می‌رود و مهربانی را تمرین می‌کند. آری، ‏نگارش دیوان کبیر عاشقی تازه آغاز شده ‏است؛ ‏زمان می‌بَرد، شاید هم خیلی طولانی، اما اکنون ‏شمسه‌‌های ایران ابیات نخستین این دیوان را ‏‏سروده‌اند. در واقع، اکنون عصر نوزایی ‏‏(رنسانس) ایرانی آغاز شده است، گرچه ممکن ‏است چند دهه یا ‏چند قرن طول بکشد تا ‏تکمیل شود، اما مهم این است که آغاز شده ‏است. ما صد و ده سال است همه ‏منابع ملی‌مان ‏را برای رسیدن به این لحظه خرج کرده‌ایم، ‏اکنون باید خیلی مراقبت کنیم که سیمرغ‌مان ‏‏دوباره سی-‌مرغ نشود. ما اکنون هیچ نداریم ‏جز این سیمرغ. سیمرغ را پاس بداریم.‏ [سماع: آواز خوش]سلام بر مهسا، سلام بر شمسه‌های ایران، ‏سلام بر سیمرغ و سلام بر توسعه.‏محسن رنانی / چهلمین روز جنبش مهسا (/ تاریخ انتشار: ۵ آبان ۱۴۰۱)جهان پر شمس تبریزست، مردی کو چو مولانا</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذارنگار... (شهریور و مهر ۱۴۰۱) (یادداشت جدید رضا امیرخانی)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-wdyk53szs6el</link>
                <description>رضا امیرخانی (تصویری که خود برای متن خود برگزیده است)من آقای امیرخانی را آنچنان نمی‌شناسم. کتاب‌هایش را نخوانده‌ام. حرفش را نشنیده‌ام. طرفدارش هم نیستم. اسمش را اما زیاد شنیده‌ام و فقط می‌دانم که نویسنده است و خیلی‌ها سفرنامه‌هایش را دوست دارند و حتی زندایی خودم سه یا چهار بار کتاب «نیم‌دانگ پیونگ یانگ» را خوانده است. پس قطعا باید نویسنده قهاری باشد و کتاب‌های دوست‌داشتنی و پرمحتوایی هم تا الان نوشته باشد، که این‌قدر محبوب شده.دیشب، توییتی دیدم، که می‌گفت هیچ‌کس، اعم از اصول‌گرا و اصلاح‌طلب و انقلابی فعلی و انقلابی قبلی و برانداز و وسط باز، نباید یادداشت تازه‌ای را که آقای امیرخانی منتشر کرده را از دست بدهد. کنجکاو شدم و در حین این‌که انتظار می‌کشیدم تا مطلب باز شود، رفتم نگاهی به ویکی‌پدیای این چهره بیندازم و برای اولین بار، گامی برای شناختنش بردارم. در همین حین، یادداشت را نگاهی انداختم. همان نگاه کوتاه باعث شد که بروم دقیق‌تر ویکی‌پدیای‌اش را بررسی کنم و بعد تصمیم بگیرم که بیایم اینجا و هم او را (که احتمالا خیلی از شما می‌شناسیدش) معرفی کنم، و هم متنش را که ممکن است به هر دلیلی یا بدون هیچ دلیلی یکهو حذف شود (و بعد بگویند که خود متنْ از اول هم قصد خودکشی داشته و بیماری زمینه‌ای موجب مرگش شده) را اینجا بگذارم، تا هر کسی که می‌تواند و واقعا به دنبال یک ذره آگاهی و آزادی و درک و بهبود شرایط و حتی دفاع از دین و حفظ کشور و... و در کل، به دنبال هر چیزی که با این حکومت، سیاست‌هایش و مردمش ارتباط پیدا می‌کند، است، بتواند از آن استفاده ببرد.بعد هم که خواندن این متن و اضافه کردن چند لینک و عکس، برای آنها که با مطالب آشنا نبودند و نیستند، تمام شد، خودم که زار می‌زدم و مانده بودم حیران، که چه‌قدر این متن پدرانه و دل‌سوزانه و زیبا نوشته شده، و چرا ما این آدم‌های آگاه و عاشق و عاقل را در کشور خودمان نمی‌شناسیم و مثلا نمی‌دانیم که یک انقلابی، مثل رضا امیرخانی، می‌تواند تا چه حد دوست‌دار منِ معترض باشد و یک دانشگاهی، مثل محسن رنانی، می‌تواند تا چه حد حامی و دل‌سوز منِ جوانِ درمانده باشد. دلم شکست، وقتی تازه بعد از این همه وقت، فهمیدم که این نظام چه چیزهایی را از من و ما مخفی نگاه داشته بوده، آن هم نه آن‌طور مخفی که پیدا نشود، بلکه لای یک خروار پوشال پوسیده فرو کرده بوده به امید این‌که کسی این حجم را کنار نزند و گنج را پیدا نکند...(البته شما می‌توانید بروید و این متن را از سرچشمه‌اش بخوانید که خیلی هم بهتر است، چون مقدمه‌چینی‌ها و اصلاحات جزئی و تصاویر اضافه و شرح‌نویسی برای آنها را از طرف من ندارد و صاف می‌رود سر اصل مطلب: لینک مطلب اصلی)رضا امیرخانی کیست؟(شاید بگویید که این آقا آن‌قدر بزرگ و شناخته‌شده هست که این بخش لازم نباشد، اما وقتی من که این‌قدر خودم را کتاب‌خوان می‌دانم و دوست‌هایم من را به «خوره کتاب» بودنم می‌شناسندم، او را نمی‌شناسم، قطعا کسان دیگری هم هستند که او را نمی‌شناسند. پس آنها که می‌شناسند و آگاهند، می‌توانند از این قسمت به قسمت بعدی بجهند! و در ضمن، منبع تمام مطالب این بخش، ویکی‌پدیا هستند!)رضا امیرخانی (زاده ۱۳۵۲) نویسنده و منتقد ادبی ایرانی است. او مدتی رئیس هیئت مدیره انجمن قلم ایران بود و تاکنون رمان‌ها، داستان‌های بلند، مجموعه داستان‌های کوتاه، سفرنامه‌ها و مقالات بلند تحلیلی اجتماعی مختلفی از او به انتشار رسیده‌اند. برخی از آثار او به زبان‌های روسی، اندونزیایی، عربی، اردو و ترکی ترجمه شده‌‌اند.دیدگاهرضا امیرخانی خود را از نویسندگان متعهد به انقلاب و هواخواه جمهوری اسلامی می‌داند. همچنین که به منظور نوشتن وقایع سفر علی خامنه‌ای به سیستان و بلوچستان در سال ۱۳۸۱ یکی از همراهان او بود و بعدها مطالب را در کتابی به نام «داستان سیستان» به چاپ رساند. از او به عنوان یکی از نویسندگان نزدیک به نظام فکری حکومت نیز نام برده‌اند.البته آقای امیرخانی در آثار خود، انتقاداتی گاه صریح و گاه ضمنی، نسبت به سیاست‌های مسئولان دولت‌های هر دو جناح اصول‌گرا و اصلاح‌طلب و دولت‌های دوران جنگ ایران و عراق و دولت سازندگی، ابراز داشته‌اند. همچنین که در مصاحبه تصویری با مجله اینترنتی دم خروس، به انتقاد از نحوه اداره کشور از طریق رهبری مادام‌العمر پرداخته و لزوم «دوره‌ای شدن» رهبری و تغییر رویکرد در مجلس خبرگان رهبری را، به عنوان برخی از مواردی که باید از سوی رهبری اصلاح شوند، مطرح کرده بود.کتابشناسیاز سر تنبلی و البته از سر نداشتن یک سری امکانات در ویرگول (آن هم بعد از این همه سال فعالیت)، رفتم و تصویر جدول را از ویکی‌پدیا کندم و چسباندم این وسط!جوایز و تقدیرهاکتاب اِرمیاکتاب برگزیده جشنواره آثار ۲۰ سال دفاع مقدستقدیر از کتاب در اولین دوره جشنواره مهر و دومین جشنواره دفاع مقدسمنِ اوتقدیر از کتاب در دومین جشنواره مهریکی از سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات در سال ۱۳۷۹یکی از سه کتاب برگزیده سال ۱۳۷۹قیداربرگزیده بخش داستان بیست‌ویکمین دوره جایزه کتاب فصلنفحات نفتاثر شایسته تقدیر دهمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد در بخش ویژهره‌شاثر برگزیده یازدهمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد در بخش رمان و داستان بلندبرنده جایزه سی‌وششمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در بخش ادبیات سال ۱۳۹۷(حالا که شناخت نسبی‌ای پیدا کردیم، فکر کنم بهتر است به سراغ متن اصلی [با کمی ویرایش جزئی] برویم:)صد و نهم: گذارنگار... (شهریور و مهر ۱۴۰۱) (منتشرِ ۲۰ مهر ۱۴۰۱)در آستانه‌ی پنجاه‌ساله‌گی نشسته‌ام و به گذشته می‌اندیشم. عمل‌گراتر از این هستم که بگویم از ۵۷ شروع شد یا از ۶۷ یا از ۷۱ یا از ۷۸ یا از ۸۴ یا از ۸۸ یا از ۹۶ یا از ۹۸ یا از ۱۴۰۱. دل‌م البته ۸۴ را نقطه‌ی چرخشِ جدی می‌داند. اما عمل‌گرا‌تر هستم. انحراف از همین ام‌روز شروع شده است. برای هر تغییری باید از همین لحظه شروع کرد. بی‌خیالِ دوربرگردان‌هایی که می‌شد با سرعت بیست کیلومتر در ساعت مثل یک راننده‌ی پیرِ محتاط با راه‌نما از آن‌ها دور زد و مسیر را اصلاح کرد، و تقریبا همه را نیز عقلا تذکر دادند. حالا کار به جایی رسیده است که یک مایکل شوماخر باید پیدا کنیم تا غربیلک این ارابه را با سرعت دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت، توی اولین دوربرگردان بچرخاند؛ دوبرگردانی که معلوم نیست اصلا به آن برسیم یا نه!هر روز تاملات را پراکنده نوشته‌ام و هر روز به دوربرگردان‌ها فکر کرده‌ام.روز اول:وزارت اقتصاد ام‌روز خیمه‌ی سنگینی زده است روی حساب‌های بانکی. به راحتی می‌تواند همه‌ی حساب‌ها را بررسی و بازرسی کند. بفهمد هر شهروندی چه‌قدر درآورده است و کجا خرج کرده است و طبیعتا علی‌الرأس برسد به عدد دقیق مالیات مؤَدی! [مؤَدی: پرداخت‌کننده]به نظرم می‌توانیم چند ممیز زبر و زرنگ پیدا کنیم که با کمی هوش‌مندی و کمی هم تسلط به فرمول‌نویسی در اکسل، درآمد واقعی هر مؤَدی را کشف کنند. همان اول به درگاه امور مالیاتی در سایت، چند بند دیگر را هم اضافه کنیم. مثلا به جز تاریخ تولد و نام پدر، مذهب را هم از مؤَدی بپرسیم و اگر شیعه بود، اجازه بدهیم از میان گزینه‌های موجود، مرجع تقلید را هم انتخاب کند. حالا با این کشف درآمد واقعی توسط اکسل ممیزان، چه ایرادی دارد اگر با توجه به مشخصات ثبتی مؤَدی، همان‌جا به صورت آن‌لاین خمس درآمد آن دسته از مؤَدیان شیعه به دفتر مرجع ثبت‌شده کارت به کارت شود و رسید هم جهت قبر و قیامت به رؤیت مؤَدی برسد؟ آیا حکومت دینی نباید چنین کند؟ آیا نباید این مهم از فروع دین را احیا کند؟مضحک است؟ ابدا! مگر نمی‌گویند حکومت دینی برای احیای همین امور دینی آمده است؟ آيا بد است اگر بنشینیم و مال شیعیان کاهل را مُخَمَّس کنیم؟!حجاب قصه‌اش فرق می‌کند؟!یقین بدانیم اگر این طرح بالا را در همین دولت رییسی اجرا کنیم، تعداد مقالات فقهی که درباره‌ی وجوب پرداخت خمس و آثار اجتماعی آن نوشته می‌شود، ده‌ها برابر آثار اجتماعی حجاب است. دلیل‌ش هم بر عقلا روشن است! به راحتی می‌توانم تصور کنم یک سخن‌ران جاافتاده را که توضیح می‌دهد «اختلاط مال مخمس با غیرمخمس لقمه‌ی شبهه می‌برد سر سفره‌ی مسلمانان! ای نامسلمان غیرمتدینی که می‌گویی من به این موضوع خمس اعتقاد ندارم، چرا این همه مسلمان باید سفره‌شان خراب شود با این تصمیم تو! از حکومت اسلامی انتظار می‌رفت که خیلی زودتر از این‌ها موضوع خمس را قانونی می‌کرد که سفره‌ها طیب و طاهر شوند...»من طرف‌دار خمس هستم. همان‌گونه که طرف‌دار حجاب هستم. اما نیک می‌دانم که هیچ مرجعی با فهم درست از مقبولیت خود، نمی‌تواند خمس اجباری از من بگیرد... اما اگر حکومت اسلامی را پیش بیاندازیم‌، حتما همه پشت‌ش خواهند ایستاد! قم خرج می‌کند و فاکتور را تهران پرداخت می‌کند...(از نزدیکان‌م یکی می‌گفت که این را منتشر نکن. باور کن خمس را اجباری می‌کنند یک‌هو!! بی‌راه نمی‌گفت. احیای فروع دین اگر به شکل اجباری و حکومتی راه بیافتد، سازمان حج و زیارت هم شاید خودش را به آن سامانه‌ی وزارت اقتصاد متصل کند و در کنسرسیوم مشترک بین‌المللی با حج و اوقاف سعودی، از روی سامانه، آن دسته از مؤَدیان را که استطاعت مالی دارند، به صورت آن‌لاین ثبت نام کند و فیش حج‌شان را ای‌میل کند تا یک وقت حج آدم‌های مستطیع ضایع نشود و نامسلمان از دنیا نروند. احیای فروع دین است دیگر!)من نه فقط با گشت ارشاد حجاب که با گشت ارشاد خمس و نماز و روزه و... هم مخالف‌م و هر اجباری در آن‌ها [را] اکراه در دین می‌دانم. اگر چه شخصا به حجاب و خمس و... معتقد باشم!۱۵ سال از طرح این موضوع در رسانه‌های عمومی کشور گذشته است... بدون نتیجه!روشن است که جامعه‌ی دینی را با مقیاس کمّی اجرای احکام فهم نمی‌کنند، اتفاقا با حالت کیفی دین در میان شهروندان می‌سنجند...تصویری از رفتار محترمانه و کاملا انسانی گشت ارشاد (آخ! باز هم اسم اشتباه «پلیس امنیت اجتماعی» را استفاده کردم!) برای تکمیل دین در مملکت اسلامی و تبلیغ آن در ممالک غیراسلامی به عنوان برترین دینی که انسان را بسیار ارج نهاده استخواهش‌های بی‌دلیل مادر دختر بیماری که با حجاب بسیار أسف‌بار در خیابان برای خود می‌گشته تا جلوه‌گری کند و مردان هار جامعه (مرا می‌بخشید از بابت جمع بستن!) را تحریک کند، برای این‌که دخترش را از آگاه‌سازی‌های بسیار مهم و اجباری دینی معاف کنندروز دوم:کشتی‌گیر با حریفی از رژیم صهیونیستی مبارزه نمی‌کند و در دور اول حذف می‌شود. فردا مسؤول فدراسیون مصاحبه می‌کند که هوس شیشلیک کرده بود و خورد و دویست گرم اضافه‌وزن آورد! این یعنی دفاع از ملت مظلوم فلسطین؟! پیش‌تر در دهه‌ی هفتاد میلادی اسراییل با یکی دو بازی خود را به فینال جام ملت‌های آسیا می‌رساند؛ چون کشورهای عربی حاضر نبودند با او مسابقه بدهند. بعدتر رژیم آپارتاید افریقای جنوبی، با همین حربه، یعنی بازی نکردن تیم‌های اروپایی، دچار انزوای جدی بود. حالا چه کسی منزوی شده است؟ ما یا رژیم اشغال‌گر قدس؟! روش ما «مسابقه ندادن» بوده است؛ نه هدف ما. روش نه از مقدسات است نه از اعتقادات. روش را عوض می‌کنیم. هر کشتی‌گیری که کشتی گرفت بعد دو دست‌ش را به سمت دوربین هفتی می‌کند و بعدتر رمزگشایی می‌کنیم که این یعنی خانه‌ی فلسطینی. ایراد گرفتند که سیاسی است، چیز دیگری می‌گوییم و چیز دیگری می‌سازیم. این برد رسانه‌ای قوی‌تری دارد یا شیشلیک خوردن؟! سال‌هاست همین حرف‌ها را گفته‌ایم و گفته‌اند. رییس وقت فدراسیون، رسول خادم همین را گفت و کسی به او توجهی نکرد. و او کنار رفت... نفر بعدی این را نمی‌گوید و می‌ماند... برای حل مسأله چه‌قدر وقت خواهیم داشت؟ مثلا موضوع حضور زنان در استادیوم را به یاد دارم که در سال ۸۴ طرح کردم و اتفاقا شنیدم که مخالفت جدی هم نداریم! شکر خدا بعد از ۱۷ سال با تاخیر کرونا و هم‌کاری فیفا موضوع حل شد و از هیچ خاک‌ریزی هم عقب ننشستیم و آب هم از آب تکان نخورد! این را هم البته قم فاکتور کرد و تهران پرداخت!اصلا متوجه نمی‌شوم که چه معنی می‌دهد حضور زنان در ورزشگاه، آن هم وقتی که نمی‌خواهند سرود «سلام فرمانده» را هم‌خوانی کنند و فقط آمده‌اند تفریح و هرهر و کرکر، که مثلا تیم مورد علاقه‌شان را تشویق کنند؟ اصلا مگر زن از تفریح و تیم و بازی و اینها چیزی می‌داند؟ به نظرم این زیاده‌روی‌های نظام، باعث شده کار به اینجا برسد که حالا زنان دم از حقوق خود بزنند! وگرنه که حق خاصی نداشته‌اند و ندارند.روز سوم:روشن است که دولت مقبولیت کافی ندارد. حتا اگر به آمار رسمی وزارت کشور نگاه کنیم، جمهورِ مردم به درستی این دولت را نماینده‌ی خود نمی‌دانند. درصد آرای باطله و مشارکت در آخرین انتخابات به نحوی وحشت‌ناک وضع رابطه‌ی مردم با حکومت را مشخص می‌کنند. در بحرانی که رسما سیاسی نیست و اتفاقا اجتماعی و فرهنگی است، باید از سرمایه‌ی اجتماعی استفاده کرد. آیا نمی‌شد شورای حقیقت‌یابی منصوب کرد که مثلا محقق داماد و علی دایی عضوش باشند و دکتر زاهدمهر قلب و دکتر علی رجایی که از قدیمی‌ترین المپیادی‌های ساکن ایران است و دیگرانی که سرمایه‌ی اجتماعی واقعی دارند؛ بعد هم آن‌ها بدون مانع تحقیق کنند و به طور طبیعی رسانه‌ها با آن‌ها مرتبط باشند (چیزی شبیه به هیات‌های منصفه)؟ طبیعی است که مردم نسبت به رأی آن‌ها خاضع خواهند بود. چرا در حادثه‌ی قتل/مرگ مهسا امینی چنین شورای حقیقت‌یابی ساخته نمی‌شود؟چرا دادگاه به شکل علنی برگزار نمی‌شود؟ مثلا اگر دادگاه ستار بهشتی یا مهسا امینی علنی برگزار می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ دست بالا یک مأمور خاطی شناسایی می‌شد. او برای تبرئه‌ی خودش حتما از نظام مایه می‌گذاشت. اما اگر دادگاه علنی، منصفانه برگزار می‌شد، همه می‌فهمیدند که نظام پای خطای کسی نمی‌ایستد. شاید دلیل عدم برگزاری همین باشد... نکته‌ای که نظام متوجه نمی‌شود این است که در این پرونده‌ی قتل/مرگ مهسا امینی خودش متهم است! او نمی‌تواند در مقام دادستان یا قاضی قرار بگیرد. مضحک است وقتی نماینده‌ی نیروی انتظامی می‌آید و خودش گزارش می‌دهد که فوتِ در حال ارشادات، طبیعی بوده است! تو در مقام متهمی الان، نه در مقام اقناع‌کننده‌ی افکار عمومی...از آن سو به این فکر می‌کنم که آخوند باید برود نماینده‌ی مجلس شود و پاس‌بان مسؤول امر به معروف و ارشاد؟!منتظرم تا تغییراتی را ببینم...آمارها حاکی از اعتماد بی‌سابقه مردم به حکومت و انتخابات‌ها هستند و هر چه در این تصویر بالاتر می‌رویم می‌بینیم که منافقین بیشتری در میان مردم لانه کرده‌اند و به درصد آرای واقعی مردم افزوده‌اند!این تصویر هم اینجا باشد که یادمان نرود کسی که از قانون کشور تخطی کند و جرمی مرتکب شود باید چه‌طور به جزای کارش برسد و اصلا مملکت اسلامی وظیفه دارد که قوانین اسلامی داشته باشد و با رأفت اسلامی هم پاسخ همه را بدهد و چشم جهانیان را در بیاورد. (البته همین عکس سمت چپ را هم بایستی سانسور می‌کردم تا رسانه‌های دائم‌التحریک ملی یک‌وقت گناه انتشار این تصویر مستهجن را به پرونده من اضافه نکنند؛ چون دیدیم که تصویر را در اخبار مات می‌کردند که مردها با دیدن موی این فرد ارشادشده توسط «پلیس امنیت اجتماعی» عنان از کف ندهند!)روز چهارم:اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب می‌شوند. نام محمود احمدی‌نژاد می‌درخشد! فقط من باید مرزبندی کنم؟! آیا اگر من یک پراید اوراقی داشته باشم، حاضرم آن را به حضرت آقای شیخ حسن صانعی بدهم که به شوش ببرد و بفروشد؟ بنیاد پانزده خرداد چه وضعیتی دارد؟ کارآمد بوده است؟! اگر نه، چه‌گونه او باید مصلحت نظام را تشخیص بدهد، آن هم در این روزگار پیچیده... جوان هجده‌ساله چه نسبتی دارد با این حکم‌رانی؟!باز صبر می‌کنم تا تغییرات را ببینم. جمعه آقای احمد خاتمی خطبه می‌خواند... می‌گویند دفتر ایشان به لقب آيةالله حساس است، عیب ندارد... اصلا آيةالله‌العظما... همیشه برای‌م سوال است که ایشان چه‌گونه می‌آید و برای روز قدس خطبه می‌خواند؟ آیا تا به حال یک عبارت نو، یک فکر تازه راجع به فلسطین ارائه کرده است؟ مرحوم هاشمی در سخت‌ترین شرایط ناآگاهی اجتماعی، کتاب «اکرم زعیتر» را ترجمه کرده بود که تا سال‌ها منبع تحقیق راجع به فلسطین بود. امام جمعه‌های تهران، مرحوم آیه‌الله طالقانی و آیه‌الله خامنه‌ای در مسجد هدایت تهران و مسجد امام حسن مشهد، توانسته بودند در رقابتی واقعی، در فقدان حمایت حاکمیت (و بل در تضاد با او) مخاطب حقیقی داشته باشند و بالا بیایند. کدام امام جمعه در سال‌های اخیر از مسیر طبیعی مسجد پرطرف‌دار بالا آمده است؟!جوانی که در این تصویر مشاهده می‌کنید، اگر گول رسانه‌های خارجی را نخورده بود و نظرات عجیب و غریب درباره مصدق و حجاب اجباری و مجاهدین خلق و... نمی‌داد، احتمالا عمر بیشتری می‌کرد و بیشتر هم از او یاد می‌شد. اما چه کنیم که از همان زمان، رسانه‌های معاند این جوانان هیجان‌زده را تهییج می‌کردند به کارهای خائنانه...روز پنجم:آیا از موضوع قتل/مرگ مهسا امینی بی‌گانه استفاده نکرده است؟قطعا! هر اهل رسانه‌ای می‌داند که در شش ماه گذشته حجم اخبار مرتبط با گشت ارشاد در رسانه‌های بی‌گانه‌ی ضد ایران و ضد جمهوری اسلامی بالا رفته است. همه می‌دانیم که تصاویر مرتبط با گشت ارشاد –حتا از سال‌های قبل- مدام بازنشر می‌شوند. تعمیق گسل بی‌حجاب/باحجاب پروژه‌ای جدی است و البته در حقیقت اجتماع ما نیز ریشه دارد. جمهوری اسلامی با پروژه‌هایی مثل سپیده رشنو عملا در همان زمین بازی می‌کند. اگر دنبال نفوذ دشمن هستید، همین‌جا باید کنج‌ها را بکاوید!از آن سو موضوع قتل/مرگ مهسا امینی می‌توانست برای حکم‌رانی فرصت باشد؟به نظرم به راحتی... این موضوع و پی‌گیری آن خواسته‌ی قاطبه‌ی مردم ایران بود. فارغ از نگاه به حجاب، هیچ عاقل منصف بااطلاعات ایرانی نبود که از پی‌گیری این پرونده و کشف حقیقت و ترک خصومت ناراضی باشد. با تقریب خوبی، همه‌ی مردم ایران نسبت به عمل‌کرد گشت ارشاد معترض هستند. نفس دست‌گیری و تخلفات احتمالی موضوعی بود که همه را خشم‌گین کرده بود. [قاطبه: همگی]حاکمیت به راحتی می‌توانست از این فرصت استفاده کند و از این وحدت کلمه استفاده کند. چه چیزی را می‌باخت؟ لکه‌ای می‌افتاد به دامن مقدس نظام؟ نیروی انتظامی هم جزو مقدسات است مگر؟!این اعتراض می‌توانست به راحتی با اعطای مجوز -گیرم در کیلومتر بیست بیابان‌های تهران قم- شکل مدنی بگیرد و مطالبه‌ی واضح مردم دیده شود.چه اتفاقی افتاد؟ همان دست فرمان قبلی. تبدیل اعتراض واقعی به آشوب... ایجاد گسل میان مردم... خاک‌مال کردن اصل موضوع و ریختن آشغال‌ها زیر فرش مقدس نظام! در این کار شاید برنامه‌ریزی دشمن جدی بود، اما شکی نیست که ضعف در شیوه‌های حکم‌رانی جمهوری اسلامی و فقدان خلاقیت در مدیریت مسؤولان، این بازی را جلو برد.باز تبدیل اعتراض آرام به آشوب. (البته رکاکت کلام در خیابان که از تفاوت‌های نسلی است...) و بعد راه‌پیمایی‌های تله‌ویزیونی دست‌کاری‌شده. موضوع اصلی اعتراض ربطی به بی‌گانه ندارد. به حکم‌رانی ما مرتبط است.آیا این راه‌پیمایی‌های رسانه‌مالی‌شده، معترضان را خشم‌گین نمی‌کند؟!در این اعتراض عمومی، به من اگر باشد ابتدا طراح پروژه‌ی «سلام بر فرمان‌ده» را احضار می‌کنم. در جامعه‌ای که مشکل اقتصادی دارد، مردم پای صندوق‌ها نشان داده‌اند که فاصله گرفته‌اند از روش حکم‌رانی، چرا کسی چنین گسلی را باید تعمیق کند؟! چرا نظام باید مردم را روبه‌روی مردم قرار دهد؟ مردمی که به دروغ به دلیل کرونا اما در اصل به دلیل فیفا از رفتن به استادیوم منع می‌شوند، می‌توانند برای «سلام بر فرمان‌ده» در همان استادیوم به شکل مختلط دور همی بگیرند. وقتی شما با جمعیت قدرت‌نمایی می‌کنی، در شرایطی که جامعه طبق آمار رسمی وزارت کشور خودت، نظر متفاوتی دارد، داری جمعیت را تهییج می‌کنی برای آمدن به خیابان...همان‌هایی که می‌گویند نظام با یک هسته‌ی سخت معتقد چند درصدی می‌تواند هشتاد میلیون را کنترل کند... همان‌ها عامل اصلی اعتراض مردم هستند. همان‌ها عامل اصلی غیرقابل انعطاف بودن نظام هستند. همان‌ها نظام را از هر پیش‌رفتی پشیمان می‌کنند... و حالا در میانه‌ی خطر کجا هستند؟آیا می‌توانند با همان هسته‌ی سخت کوچک‌ترین رفتار اقناعی داشته باشند؟!تصویری از آغاز درگیری‌های دروغین نیروهای نظامی و ضدشورش با معترضین دروغین رسانه‌های معاند که به کلی واقعیت ندارد (برگرفته از مقاله ۱۰ دروغ بزرگ از روزنامه همشهری)روز ششم:پیش‌تر در برنامه‌ای گفته بودم. علی کریمی برای علی کریمی شدن، هشتاد میلیون ایرانی را دریبل کرده است. این مهارت اوست و همین مهارت به او شهرت داده است. آیا او در این مهارت حق کسی را ضایع کرده است؟ به هیچ عنوان! آیا او سلبریتی نظام است؟ به هیچ عنوان! سلبریتی نظام کسی است که در رسانه‌ی نظام و در مراسم مورد توجه نظام نام‌آور می‌شود. مداح، سلبریتی نظام است. حسن عباسی و رائفی‌پور و پناهیان سلبریتی نظام هستند. رسانه به دنبال دریبل علی کریمی دویده است. اما حسن عباسی به دنبال رسانه‌ی نظام دویده است. به اولی می‌گویید سلبریتی و به دومی می‌گویید جوان مومن انقلابی!این‌قدر صداهای متفاوت و عمیق را حذف کردید که به علی کریمی نوبت سخن گفتن رسید. او هرگز به دنبال این سخن گفتن نبود.علی کریمی کت و شلوار پوشید و آمد در سخت‌ترین شرایط باری از دوش نظام بردارد و رییس فدراسیون شود. سیاه‌کارترین و خال‌بازترین نیروهای نظام به خط شدند تا او رأی نیاورد. پس علی کریمی، فوت‌بالیست درجه‌ی یک را، شما تبدیل کردید به یک ناراضی حق‌به‌جانب. علی دایی و علی کریمی باید جای‌شان را بدهند به کسی که همه می‌دانند پرونده‌ی ناسالمی دارد اما معاون اول مجبور است جارو به دم کی‌روش ببندد و...ام‌روز علی کریمی در خارج از ایران با «تو خفه‌»ی بی‌نظیرش انقلابی‌تر از بسیاری از بابصیرت‌ها عمل کرده است و اتفاقا خود را در معرض ماشین ترور سازمان رجوی قرار داده است...آدم‌هایی که از منافقین و گروه‌های معاند و پستی که قصد تخریب نظام جمهوری اسلامی را دارند و می‌خواهند اشتباهات را بسیار بزرگ‌تر از آنچه هست جلوه دهند و اعمال پاک و شریفانه نیروهای انقلابی و مؤمن داخلی را نادیده بگیرند پول گرفته‌اند تا اول به سلبریتی تبدیل شوند و بعد آشوب به پا کنند و بعد جایگاه مقدس مسئولین نظام مقدس این کشور مقدس را تصاحب کنند. (تصویر هم که باز از دستان دوست‌پرور و انقلابی روزنامه همشهری به همه‌جا نشت کرده!)روز هفتم:آقای رییس دولت می‌‌آید در تله‌ویزیون و می‌گوید من همان اول زنگ زدم به خانواده‌ی مهسا امینی. در دنیا رییس جمهور زنگ می‌زند؟ نه اصلا فرمان‌دار زنگ می‌زند؟ بخش‌دار زنگ می‌زند؟! آقای رییس دولت! در دنیا یک قاضی محلی با اختیار کامل پرونده را در دست می‌گیرد و در چشم مردم و کنار هیات منصفه پرونده‌ی این‌چنینی را به سرانجام می‌رساند. چه نیازی هست به این خاله‌بازی‌ها؟!دست کم نام فراسوی نیک و بد نیچه برای بسیاری آشناست. در نظر من رییسی پیش از نیک و بد است. او هنوز به مرحله‌ی تمیز نیک و بد نرسیده است. پس بی‌جاست اگر کسی او را مقصر بداند.رییسی از کجا درآمده است؟ از هسته‌ی اصلی حکومت! چرا؟چون حکم‌رانی سال‌هاست آدم‌هایی با هوش زیر متوسط می‌خواهد که در رابطه‌ی طولی بله‌قربان‌گو باشند. پیک باشند. امربر باشند. این موضوع فقط در رأس نیست. در هر زیرشاخه‌ای به شکل فرکتالی بازتولید می‌شود. نتیجه؟ هیچ آدمی با هوش متوسط به راحتی حاضر به هم‌کاری با دولت نیست. مگر به دلیل منافع کوتاه‌مدت... مثل نفع مالی... این شبکه‌ی ناقص‌العقل‌هاست و این شبکه ام‌روز زمام‌دار کشور است.ام‌روز نظام در بی‌کس‌ترین دوره‌ی چهل‌ساله‌ی خود است.وقتی بین عادل و فروغی مخیر شدی و جوان مؤمن انقلابی را برگزیدی، باید به همین گرفتاری فکر می‌کردی. وقتی فلان پیک فرهنگی را به عنوان جوان مؤمن انقلابی مسؤول تشخیص جای دوست و دشمن کردی باید به همین‌ها می‌اندیشیدی. حالا این‌ها حتا به تعبیر امنیتی‌ها توان جمع کردن بحران را نیز ندارند. چه رسد به کار اقناعی... [مخیر شدن: مختار شدن / اختیار یافتن]من اصلا نمی‌توانم درک کنم که چرا این همه مشکل به خاطر این آدم به وجود آمده؟ من خودم فوتبالی نیستم، اما تا به حال اصلا ندیده‌ام کسی طرفداری این آدم را بکند. اما این رسانه‌های خارجی مدت‌ها گیر داده بودند که مردم خواستار برگشتن او به تله‌ویزیون هستند! حتما این هم یکی از هزاران مسئله سیاسی جمهوری اسلامی است که معاندها تراشیده‌اند و من حالی‌ام نمی‌شود.روزها قبل:بیست سال پیش حدود سال هشتاد از ایالات متحده به ایران برگشته بودم و نگران کشورم بودم. اولین بار بود که گسل میان مردم به وجود آمده بود. مردم، و نه اهل سیاست، تبدیل شده بودند به این‌طرفی و آن‌طرفی. دوم‌خردادی و ضددوم‌خردادی. آن زمان تمام تلاش اجتماعی‌م را گذاشتم برای حل این گسل. داستان سیستان و لوح را همان موقع نوشتم. [دوم خردادی: اصلاح‌طلب] [ضددوم‌خردادی: اصول‌گرا]داستان سیستان این پایان‌بندی را که داشت...ره‌بر، همان‌قدر كه ره‌برِ تيمِ حفاظت است، ره‌برِ مردم نيز هست، ره‌برِ نيروی انتظامی، ره‌برِ چتربازانِ مرزنشين، ره‌برِ جوانانِ برومند، ره‌برِ پيرمردانِ بی‌دندان، ره‌برِ فرزندانِ بی‌كسِ شهدا، ره‌برِ راننده‌های فرمان‌داری، ره‌برِ پسرانِ نمازِ جمعه، ره‌برِ دخترانِ خيابان، ره‌برِ هپی‌برادرز، ره‌برِ خواهرانِ زينب، ره‌برِ چپ، ره‌برِ راست، ره‌برِ استان‌دار، ره‌برِ فرمان‌دار، ره‌برِ بلوچ، ره‌برِ زابل، ره‌برِ سيستان، ره‌برِ شيعه، ره‌برِ سنی، ره‌برِ كرد و ترک و تركمن، ره‌برِ ياروها، ره‌برِ بچه‌های نشرِ آثار، ره‌برِ بچه‌های مخالفِ نظام... ره‌بر همان‌قدر كه ره‌برِ من هست، ره‌برِ رفيقِ شفيقِ من نيز هست. او بايستی ره‌برِ همه باشد...و در لوح چنین شعاری را سرلوحه‌ی آن پای‌گاه اینترنتی قرار داده بودم.فرهنگ مادر سیاست است. مضحک است تصویر فرزندی که تلاش می‌کند مادرش را بزاید...و حالا سوگ‌مندانه باید بنویسم که همه‌ی ما حتا بازی‌چه‌ی نگاه سیاسی هم نیستیم. سال‌هاست که دو شاخه‌ی امنیتی کشور به جان هم افتاده‌اند. برای زدن هم هیچ ابایی از ضرر به مردم و حتا ضرر به ایران ندارند. چون در آن شبکه‌ی ناقص‌العقل‌ها، هر دو رأس این‌ها اتفاقا هوش‌مندترین‌ها هستند. نگاه امنیتی‌ها ام‌روز بالادست همه‌چیز ایستاده است. چه در بحران جانشینی، چه در پرتاب رییسی به رییس‌جمهوری، چه در همین بحران ام‌روز، چه در ورود لباس شخصی به شریف (بعد از تجربه‌ی اسف‌بار کوی دانش‌گاه)، چه در فعال کردن گسل بلوچستان در میانه‌ی این روزها (بعد از تجربه‌ی اسف‌بار مسجد مکی)، همین نگاه کشور را اداره می‌کند. قسمت مردمی‌تر و عاقل‌تر نگاه امنیتی به خلاف تصور بعد از حذف قالی‌باف و لاریجانی از طرفین معادله، رییسی را می‌کوبد وسط صحنه و بازی را به هم می‌زند. چه بر سر مردم می‌آید؟ چه بر سر ایران می‌آید؟ چندان مهم نیست... پاکستان می‌شویم، شوروی می‌شویم، یا سوریه و لیبی؟ یکی از این نگاه‌ها شوروی بعد از فروپاشی را می‌پسندد و نگاه دیگر جمهوری اسلامی پاکستان را. اما اختلاف این دو هیچ بعید نیست ما را به سمت لیبی و سوریه ببرد..این نگاه امنیتی و این شبکه‌ی ناقص‌العقل‌ها نیاز به توضیحات بیش‌تری دارد. نوشتن از این دو برای من مثل کَنّاسی است. این که رمان را در بازار عطاری زمین بگذاری و بروی سراغ این کَنّاسی، حس و حالی دیگر می‌خواهد... و حالا روزهاست که رمان را زمین گذاشته‌ام و خاطرات پراکنده‌ی هر روز را ثبت می‌کنم. [کَنّاس: مستراح‌روب / زباله‌کش]انگار ما مانده‌ایم و این مجموعه عکس‌های ریز که مدام بر جمع منافقین کشورمان اضافه می‌شوند و محاکمه‌های مخفیانه می‌شوند و اعدام‌های آشکارانه، و معلوم نیست کی و به خاطر چه، عکس ما به این جمع جوانان غیرمؤمن غیرانقلابی جوگیر هیجان‌زده گول‌خورده تنبیه‌شده اضافه خواهد شد...روز آخر:همه‌ی این‌ها را برای مردم ننوشتم. از آن گذشته از این توهمات هم ندارم که در این بلبلة الالسن خیال کنم صدای مردم کشورم هستم! من این‌ها را برای همان‌ها نوشته‌ام که در این ‌سال‌ها هیچ وقت نخواستند بشنوند. هر جا بین یک فروغی و یک عادل مخیر شدند، طرف فروغی را گرفتند. هر جا میان مردم و حکومت قضاوت کردند، طرف حکومت را گرفتند... امیدی هم به شنیدن‌شان ندارم. آن‌ها خوب می‌دانند که من هم‌چنان عمیقا به امام دل‌بسته‌ام. به تعبیر همین جوانانِ اهلِ قاسم‌چک، به حفظ کشورم و حفظ نظام فکر می‌کنم. و هم‌چنان تا لحظه‌ی آخر رجاء واثق‌م تغییر این روند بی‌تغییر است... خوب می‌دانند که من هم‌چنان به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی اعتقاد دارم. خوب می‌دانند که اگر از من چیزی بخواهند برای کشورم دریغ نخواهم کرد. (از حق نگذریم در این مدت دو مسؤول جمهوری اسلامی مرا خواستند. با خوش‌حالی و بی‌ناز و ادا رفتم. یکی روز شهادت امام رضا مرا به خانه‌اش خواند و من سرآسیمه رفتم که نظر بدهم، اما او به من توضیح داد که از سفر اربعین برگشته است و وضعیت جمع‌آوری زباله در عراق خیلی بد است. دیگری هم دعوت‌م کرد و من تا نصف جلسه فکر کردم پوشش جلسه موضوع انتشاراتی است، اما عاقبت فهمیدم که نه... واقعا موضوع‌ش راه‌اندازی یک انتشاراتی بزرگ است!!) [بلبلة الالسن: به‌هم‌ریختگی زبان‌ها / شوریدن لغات] [رجاء واثق‌: امیدواری / آرزومندی]از این‌جا به بعد را برای تو می‌نویسم که در خیابانی و نمی‌خوانی نوشته‌ی مرا...نسل جدید ما!به خلاف تصور رسمی، تو را انقلابی و حق‌طلب می‌بینم. دم‌ت گرم و سرت خوش باد...حضور تو در خیابان، (در حیاط مدرسه، پشت چراغ قرمز با فشردن بوق، دور میز کافه و حتا در خانه) از سر سیری نیست. از سر هیجان‌طلبی نیز. تو سهم‌ت را از کشورت و از سرنوشت‌ت می‌خواهی و سوگ‌مندانه باید اقرار کنم که هیچ سهمی در حکم‌رانی کشورت نداری... شاید برای من در دوره‌ای مثلا سورنا ستاری می‌توانست اثری از هم‌دوره‌ای‌هام در حکم‌رانی باشد، اما تو هیچ سهمی در حکم‌رانی نداری. حق تعیین سرنوشت تو از نظر من محترم است...جمهوری اسلامی می‌توانست این حق را از طریق صندوق و بعدتر از طریق نظارت رسانه‌ای به تو بدهد. اما مهندسی کرد و نداد... (مهندس‌ترین مهندسان عالم، برادران یوسف بودند که سال‌ها بعد از آن مهندسی گرگ و چاه در خدمت عزیز مصر باز هم کوتاه نیامدند و گفتند برادری داشتیم که سال‌ها پیش گرگ خوردش!)تصور درستی از پیرامون‌ت داری. برای من همین که شعار عَلَضرت نمی‌شنوم عالی است. همان «تو خفه‌»ی علی کریمی به همه‌ی سخن‌رانی‌های این بابصیرت‌ها می‌ارزید!شاید وقت تاریخ خواندن نداشته باشی. خیلی بد است. اما یادت باشد همین که تو ام‌روز در خیابان هستی و تغییر ایجاد می‌کنی، (کما این که بی‌شک راجع به گشت ارشاد تغییر ایجاد کرده‌ای) مرهون ۱۲۸۵ و مشروطیت است، مرهون ۱۳۳۲ و ملی شدن صنعت نفت است و اتفاقا از همه بیش‌تر مرهون ۱۳۵۷ و خود انقلاب اسلامی است. این هر سه پی‌آمد یک‌دیگر بودند. (بگذریم که جمهوری اسلامی به اشتباه و برای نام‌واره‌سازی و تشخص، از مشروطیت شیخ فضل‌الله و از ملی شدن سید کاشانی را برگزید که هر دو نسبتی با اصل انقلاب نداشتند. و تلخ‌تر این که نسلِ اصیلِ پیش از خود را فراموش کرد.)گول سیاسی نخور! تو موضوع‌ت ایران، پیش‌رفت ایران و حق تعیین سرنوشت است. تو دولت حداقلی می‌خواهی. رییسی باشد یا نباشد اهمیتی ندارد... از قانون اساسی فرانسه می‌شود ولایت فقیه درآورد و از جوچه‌ی کره‌ی شمالی می‌شود دموکراسی بیرون کشید. به مصوبات اعتنا نکن. مطالبات‌ت را واضح بیان کن و بگیر...هیچ بی‌گانه‌ای دوست‌دار کشور من و تو نیست. ایرانی شاید پلوی سفارت خورده باشد، اما ننگ سفارتی بودن و بعدتر مستعمره بودن را نپذیرفته است. ایالات متحده در هیچ کشوری شادی مردمی را در این پنجاه سال تحمل نکرده است. یقین داشته باش اگر تو در معرض تشکیل دولت مردمی باشی، تو را به رسمیت نخواهد شناخت و برای مقابله با تو با همین احمد خاتمی و علم‌الهدی وا می‌بندد! خیابان تهران و خیابان ایران تعیین‌کننده است نه هیچ خیابان دیگری در جهان و پول توجیبی توست که تغییر مثبت ایجاد می‌کند نه هیچ ارز فرامرزی جهانی.یادت باشد که تو زاییده‌ی نسل ارتباطات اتُمیزه هستی و مدیون همین فن‌آوری ارتباطات مجازی هستی. آزادی تو ام‌روز وابسته به سرعت نت توست.جمهوری اسلامی به دلیل تربیت فقهی، صفر و یکی به موضوعات نگاه کرده است. عقب‌نشینی را هیچ‌وقت نیاموخته است. بنابراین خط را نگه می‌داشت تا آخرین قطره‌ی خون و بعد مجبور می‌شد کیلومترها عقب بنشیند. حال آن‌که می‌توانست پشت خط، خطی دیگر تعبیه کند و به صد متر عقب‌تر و خط مستحکم پشتی عقب‌نشینی کند و تلفات ندهد... در مسایل اجتماعی هم همه‌ی خطوط برای او خطوط قرمز و نهایی هستند... تو از این ایراد جمهوری اسلامی بیاموز و به موقع عقب‌نشینی کن تا تلفات ندهی.جنبش تو سر نداشته باشد، به درک. مطالبات‌ت را واضح بیان کن...من تمام تلاش‌م این است که به آن‌که تو را می‌زند یاد بدهم که نزند... این‌جور نیست که او هیچ نیاموخته باشد. همین که از تیر جنگی به ساچمه و ساچمه‌ی پلاستیکی و گلوله‌ی پینت‌بال رسیده است، به اندازه‌ی چند ده کشته در روز پیش‌رفت است... او باید برود و یاد بگیرد که چرا از فِتیِه‌ی دهه‌ی شصت، به عصبه‌ی هزار و چهارصد و یک تبدیل شده است. او هم کسی را ندارد که حرف تازه یادش دهد. اما تو هم یادت باشد که همین‌طور که تو درصدی معنادار از جامعه هستی، او نیز سهمی در جامعه دارد. او سهم تو را نداد، تو باید سهم او را بدهی که شکل او نشوی! [فِتیِه‌: جوانمردان]تعمیق هر گسلی میان مردم، هر گسلی، شیعه-سنی، پول‌دار-بی‌پول، طرف‌دار-مخالف، نخبه-پخمه، حتا کتک‌زن-کتک‌خور، باحجاب-بی‌حجاب به ضرر همه‌ی ایران است. بخشی در نظام این گسل‌ها را فعال می‌کنند، تو تلاش کن پل باشی میان دو سوی این گسل.چرخه‌ی خشونت باید متوقف شود، اما چرخه‌ی اعتراض نه...جامعه‌ی ایران و حتا خیابان ام‌روز، توییتر نیست. صدا و سیما هم نیست. خودت باش...در هر لحظه‌ای خودت مسوول رفتار خودت باش...**هر چه می‌نویسم پدربزرگی است... به کار نمی‌آید... کسی می‌تواند مطالبات را فهرست کند که از سوی حاکمیت امیدی به نقد شدن آن‌ها داشته باشد... امنیتی می‌گوید با کوچک‌ترین نرمش، راه را باز کرده‌ایم، پس هیچ راهی برای عقب‌نشینی باقی نمی‌گذارد... قبل و بعد هر بحران هم همین‌یم که هستیم.**پیش‌تر در مصاحبه‌ی دم خروس گفتم که نظام باید چند تغییر اضطراری انجام دهد. منتظر بودم تا کسی آن‌ها را از من بخواهد! هم‌چنان منتظرم...آن‌که می‌زند و آن‌که می‌خورد، هر دو اگر نه فرزند، شهروند نظام‌ند... حتا اگر شبان‌-رمه‌ای هم حکم می‌رانیم، شبان با گوسفند این‌گونه تا نمی‌کند...  دوربرگردان را رد نکنیم...اول از همه، وقتی حق زن احقاق شود و او را به رسمیت بشناسند، و بفهمند که این اجبار مردانه که بر سر او تحمیل می‌شود، جان مردان کشور را هم به درد می‌آورد و این تبعیض که قائل می‌شوند و به او کمتر رسیدگی می‌کنند و سر بریده‌اش وقف عام می‌شود، حالی که قاتل پلیس ۲۴ساعته دستگیر و مجازات می‌شود؛ وقت آن می‌رسد که زندگی کنیم. یعنی بیاییم بیرون و حرف بزنیم و زندگی را بسازیم و کنار هم برای ساختن جان و تن‌مان و ایران قوی خودمان، که دیگر نه بار واژه چرکین «مقدس» را می‌کشد و نه با واژه «اسلامی» اشتباهاتش را همچون تیر در تن خود فرو می‌کند و از عمر خود می‌کاهد، تمام تلاش‌مان، و حتی فراتر از آن را به کار بندیم. آنگاه، آزادی، آن است که در گام‌های تمام این سال‌های اعتراض و انقلاب و عذاب و سختی و تلاش‌ها و شکست‌های پیاپی، برای پیرمردها و پیرزن‌ها و بچه‌ها و نوه‌های آن دوره لمس می‌شود و درک می‌شود و تقدیر می‌شود. چیزی که تا سال‌های سال بعد، به تاریخ گام‌های قدرتمند فرزندان کاوه و فریدون برای احقاق حقوق آزادانه و انسانی خود، از آن یاد خواهد شد. چیزی پاک و خیال‌انگیز، که می‌تواند فقط یک رؤیا باشد، اما رؤیایی که با گام‌های ما ساخته خواهد شد و فرزندان ما در آن زندگی خواهند کرد...</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 13 Oct 2022 05:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیانیه‌ای در پاسخ به بیانیه سازمان پزشکی قانونی در خصوص علت فوت مهسا امینی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-myxbxgosy6dc</link>
                <description>آنان که در این خاک زاده شدند تا به ظلم بر همین خاک افتاده، از یادها بروند، اما جوانه زدند برای آزادی و آبادی ایران۲ روز پیش، و پس از گذشت ۲۳ روز از آغاز «جنبش مهسا امینی»، پزشکی قانونی جمهوری اسلامی ایران، بیانیه‌ای کامل در شرح علت فوت نام‌برده ارائه کرد، که در آن ذکر شده بود با بررسی‌های کامل و دقیق انجام‌شده، بیماری زمینه‌ای علت مرگ بوده است. این بیانیه در خبرگزاری تسنیم، پایگاه خبری و تحلیلی شرق، روزنامه آنلاین دنیای اقتصاد، حساب خبرگزاری ایسنا در توییتر و سایت تحلیلی-خبری عصر ایران، منتشر شد و در دسترس عموم مردم قرار گرفت.هرچند مقالاتی هم وجود داشتند که در مورد این بیانیه و گزارش پزشکی قانونی تردیدهایی را مطرح نمودند و آن را زیر سؤال بردند. از جمله این مقالات می‌توان به این موارد، که همگی از «بخش فارسی‌زبان بنگاه خبرپراکنی بریتانیا (BBC)» هستند اشاره کرد:مهسا امینی؛ چه کسی راست می‌گوید؟ (۲۸ شهریور ۱۴۰۱)پدر مهسا امینی گزارش پزشک قانونی و سابقه بیماری را «دروغ» خواند (۳۰ شهریور ۱۴۰۱)وکیل خانواده مهسا امینی «گزارش نهایی پزشکی قانونی» را به دلیل «عدم مشورت» با پزشکان معتمد خانواده رد کرد (۱۵ مهر ۱۴۰۱)همچنین که خود خانواده امینی هم از عدم استفاده از پزشکان معتمد شکایت کرده و بیانیه‌ای مطرح کرده بودند که در سایت‌های همشهری آنلاین، خبرگزاری تحلیلی خبرآنلاین و سایت تحلیلی-خبری عصر ایران به صورت کامل قرار گرفته است.بیانیه‌ای که در ادامه می‌آید، سخن سال‌ها سرکوب و خفقان است، که حالا پس از حوادث روزهای اخیر، و با امید به آزادی، عشق به زندگی، و ایمان به زنان و مردان ایرانی، و برای ساختن «ایران قوی، آزاد و آباد»، به قلم من، به رشته تحریر در آمده است. بیانیه‌ای که قصد دارد در مقابل پزشکی قانونی و حکومت جمهوری اسلامی ایران بایستد:متن بیانیهبی‌اعتمادی‌ای که حکومت برای خود در طی سال‌ها انکار اخبار و دستگیری خبرنگاران و برکنار کردن اساتید و رجال سیاسی و به خون کشیدن دانشجویان و دانش‌آموزان مملکت پدید آورده، موجب حرکت این جمع بزرگ در زیر پرچمی به نام «مهسا امینی» بوده است. چه، حتی اگر این زن، این دختر جوان که در همین خاک و در همین سرزمین سر برافراشته بود، چنین که گفته‌اند جان باخته باشد، حال که این سیل خون در خیابان‌ها جاری شده و مثل هر بار، گلوله پاسخ معترضین بوده است، دیگر فایده‌ای ندارد. [نگاه کنید به: صحیفه امام خمینی: جلد ۵: صفحات ۲۴۴ و ۲۴۵]وقتی که همیشه اولین پاسخ حکومت، انکار و خدشه‌دار کردن اخبار و اطلاع‌رسانی ناقص و سرکوب بوده است، و وقتی همیشه در افکار عمومی، واکنش به این‌گونه حوادث «حتما خیانتی در کار است» بوده و هست، این یعنی که حکومت در جای‌جای تصمیمات خود، بی‌شمار اشتباه داشته است. این یعنی که آموزش و پرورش مملکت، تحت نظارت همین حکومت، نتوانسته حتی به مقاصد و اهداف خود برسد و مدافعین کافی با دلایل کافی، برای وجود خود ایجاد کند، چه رسد به این‌که به اهداف والای انسانی و عالمانه و عارفانه و آرمان‌شهری پا گذاشته باشد...حتی اگر این زن، جان خود را برای مشکلات زمینه‌ای باخته باشد، مردم زاهدان که این روزها خونین بر خاک می‌افتند، مشکل زمینه‌ای برای مردن با گلوله‌ها نداشته‌اند [مطالعه بیشتر: خبرگزاری آناتولی / ایران اینترنشنال / Independent فارسی / BBC News فارسی]. نیکا شاکرمی مشکل زمینه‌ای برای مردن با صورت خرد شده و بدن مورد تجاوز واقع شده و تن افتاده از بام نداشته است [مطالعه بیشتر: نیکا شاکرمی]. دخترانی که به نام «غیرت»، یا آن‌گونه که ما می‌شناسیم «بی‌شرفی» و «پست‌فطرتی» و «جنایت» و «سرکوب»، سال‌هاست در این کشور سر بریده می‌شوند و هیچ رسانه دولتی دم نمی‌زند، که نکند راه به بیگانه داده شود و عنان اختیار حکومت از کف برود، بیماری و مشکل زمینه‌ای برای مردن پس از جدا شدن سرهاشان نداشته‌اند [مطالعه بیشتر: قتل ناموسی در ایران]. این در حالی‌ست که دیدیم که همین حکومت چگونه پرچم خون‌خواهی را در رسانه‌هایش برای پلیس کشته‌شده بالا برد و به سرعت و تنها در ۲۴ ساعت مجرم را دستگیر و مجازات نمود [مطالعه بیشتر: رادیو فردا / تابناک / پیشخوان].از همان لحظه که حکومتی، جایگاه خود را به خون نگاه می‌دارد و خون بر زمین می‌ریزد، رو به ویرانی رفته است؛ و از همان لحظه که اسناد را بپوشاند تا در دنیا بوی چرک و خونش پخش نشود، فساد را نمودار کرده است. مگر علی، مالک اشتر را پند نداده بود که از چنین اعمال شنیع و درنده‌خویی همواره دوری کند؟ [نهج‌البلاغه: نامه‌ها: نامه ۵۳: بندهای ۱۶ و ۱۷، و ۲۲۷ تا ۲۳۳]مسئله این نیست که ایران، آمریکای دیگر بشود. مسئله این نیست که شهوت و برهنگی حکم‌فرما شود. مسئله این نیست که دنیای غرب آرزو و آرمان ملت شده است. مسئله «آزادی بیان و امکان بروز عقیده مخالف» است. مسئله «خود بودن و خود را نشان دادن» است. مسئله این است که «جامعه حق انتخاب داشته باشد». مسئله این است که «جامعه اشتباهات حاکمیت را بدون سانسور ببیند».حالا که پرده‌های رأفت دریده شده‌اند و حجاب از روی سال‌ها سرکوب برداشته شده و دنیا هم‌صدا شده‌اند، پزشکی قانونی توانسته اخبار و اطلاعات خود را بروز دهد. اما دیدیم که برای فرو ریختن ساختمان متروپل، چگونه ۳روزه توانستند راه ۲هفته‌ای را برای آزمایش DNA بروند و سریعا اعلام کنند که جسد متعلق به کیست [مطالعه بیشتر: ایسنا / همشهری آنلاین / تابناک / ویدیوی تشخیص جسد توسط برادر متوفی]. اگر چنین توانایی در مملکت هست، گفتن جمله «در این حادثه‌ای که پیش آمد، دختر جوانی درگذشت که دل ما هم سوخت [متن کامل]» تنها آتش به دل سوخته و دردمند مردم انداختن است؛ که این مردم، هیچ‌گاه دلسوزی نخواسته‌اند و طالب حق خود بوده‌اند و خواستار نتیجه‌گیری در راه پیشرفت ایران. این مردم تنها به دنبال «ایران قوی» بوده‌اند، حال آن‌که خود آنها بارها و بارها افسرده‌شان کردند و دل‌شان را شکستند و تن‌شان را بر زمین کوفتند. و این چیست جز حرکت کردن برای نابودی رؤیاهای جوانان و یکی کردن آنها با سیستمی که انتظار دارد انسان، ماشین و رباتی باشد در خدمت خواسته‌های خودش؟ این چیست جز «ویرانی ایران» به دست همانان که به حرف، و فقط به حرف، خود را حامی «ایران قوی» می‌دانند؟که اینان همان خوک‌صفتان شراب‌خواره‌اند که روزها به نماز جماعت می‌پردازند و علی را می‌کشند و در مقابل مردم از خدا طلب بخشش می‌کنند و مردم خویش به لجن‌خوارگی وامی‌دارند و خود جشن‌های عظیم می‌گیرند و غذای رنگین می‌خورند. که سال‌هاست دیده‌ایم آنان که دم از ولنگاری و دروغ‌ها و دغل‌کاری‌های غرب و آمریکا می‌زنند، چگونه فرزندان خود را به همان غرب می‌فرستند و ارز و بودجه و منابع کشور را در راه غرب به باد می‌دهند. [مطالعه بیشتر: تابناک / همشهری آنلاین / خبرگزاری آناتولی]ایران را به یغما برده‌اند و با افراط پای ایرانی و مسلمان و کرد و لر و ترک و افغان و... را بسته‌اند، و حالا که فساد از سرتاسر این نقاب چرکین بیرون زده، خود را مبادی آداب و خبرگزار حقیقت‌جو نشان می‌دهند. و باز هم دم از تجزیه‌طلبانی می‌زنند که کمین کرده‌اند تا کشور را به چند دسته تقسیم کنند، حال آن‌که بزرگ‌ترین تجزیه‌طلبان همان‌هایی بودند که کرد و لر و بلوچ و... را در خاک و خون و ویرانی رها کردند [مطالعه بیشتر: خبرگزاری تسنیم / ویدیوی اشک‌های دختر زاهدانی برای کم‌آبی]. چه، امروز شاهدیم که همه ایران یک‌صدا ایستاده‌اند و شانه‌به‌شانه هم با این کفار دروغ‌گو که خود را داعیه‌دار مسلمانی و اتحاد و دوستی می‌دانند و خون مردم خود را بر زمین می‌ریزند، مبارزه می‌کنند. می‌بینیم که امروز ایران، خود سنگر ایران شده است، تا دشمن غاصب را کمر شکسته، به بند بکشد و نه از این خاک، که از تمام جهان بیرون کند. [مطالعه بیشتر: اعتراضات سراسری ۱۴۰۱ ایران]خانه از پای‌بست ویران است و انتظار دارند که با قطع ارتباط مردم با دنیا [مطالعه بیشتر: قطعی اینترنت سراسری ۱۳۹۸ ایران / خبر سراسری / دویچه وله] و اختناق خبری و چند تکه گزین‌گویه و سخنرانی و دستورهای عجولانه برای سرکوب، همه‌چیز را جمع کنند. مشخص است که هنوز هم بیان نمی‌دانند و مشخص است که گفتگو و آدابش را نفهمیده‌اند؛ چه، طالب گفتگو، اسلحه زمین می‌گذارد و دهانْ بسته نگاه می‌دارد، تا ابتدا ریشه مشکل و خواسته مردم را فهمیده، پاسخ دهد و پاسخ بشنود. و اگر حالا، گفتگو را با اسلحه آغاز کرده‌اند و شلیک و زد و خورد، باید آماده باشند که در پاسخ، کشور را با خونشان شسته، دروازه‌های جهنم را از وجود نحسشان سیراب کنند.۱۶ مهر ۱۴۰۱</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 13:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین تار موی (یادداشت دکتر محسن رنانی در خصوص جنبش مهسا امینی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-aivlosgyjinj</link>
                <description>استاد محسن رنانی، در حال امضای کتاب «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» برای مراسم رونمایی از کتاب (منبع تصویر: گالری تارنمای رسمی دکتر رنانی)محسن رنانی عضو هیئت علمی گروه اقتصاد دانشگاه اصفهان، با مرتبه استاد تمام، و از چهره‌های شاخص اقتصادی ایران است. او در سال ۱۳۴۴ در رهنان اصفهان به دنیا آمد و تا دیپلم در اصفهان تحصیل کرد، و سپس مدارج کارشناسی (۱۳۶۶)، ارشد (۱۳۶۸) و دکترا (۱۳۷۵) را در رشته اقتصاد، از دانشگاه تهران اخذ کرد.دکتر رنانی، سال‌های سال با تحلیل‌های موشکافانه و دقیق خود، سعی در یاری و بهبود حکومت و رفتار و قوانین آن داشتند؛ اما به هر دلیل این سخنان و یادداشت‌ها و تذکرها و کتاب‌ها و... نادیده گرفته شدند و تقریبا هیچ‌گاه سخنان حق‌طلبانه و آزاداندیشانه او به نتیجه نرسیدند. چه بسا که بارها و بارها او و دوستانش را از ممنوع‌الکار کردند و صدای‌شان را در همهمه‌های خود به سکوت وا داشتند، که نکند کسی از مردم حرف‌های او را شنیده و «آگاه» شود.اما در روزگاری که اینترنت، آگاهی‌بخشی و اطلاع‌رسانی را بی‌نهایت ساده کرده بود، این روشن‌فکر آزاداندیش خوش‌سخن آرام‌دل، گفته‌های خود را در تارنما (سایت)، و بعدها، کانال تلگرام خود منتشر کرد. این سخنان، همیشه راهنمای آنان بوده‌اند که گوشی برای شنیدن و دلی صاف برای آموختن و آگاه شدن داشته و دارند. پس دانشجویان و آنان که رهرو راه حق و آزادی بوده‌اند، خود، او را دوباره یافتند و به سخنان سنجیده و نغز و پرمغزش گوش جان سپردند.****************************************در روزهای ابتدایی اعتراضات، و در تاریخ ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ایشان، که همواره از حامیان دانشمند ایران آزاد و آباد بوده‌اند، یادداشتی را برای جنبش مردم ایران در خون‌خواهی از مهسا امینی، در کانال تلگرامی و تارنمای خود منتشر نمودند. این یادداشت، مثل همیشه دل‌سوزانه، پدرانه، عالمانه و مدبرانه نوشته شده بود و قصد داشت تا آنجا که می‌تواند، حکومت را به اشتباهات خود آگاه کرده و آن را به آخرین راهکار ممکن برای پیش‌گیری از انقلاب پرهزینه و پرحادثه دعوت نماید.هرچند این یادداشت نیز همچون دیگر گفته‌های این دانشجوی نخبه قدیم و استاد خیرخواه و خردمند امروز، توسط حکومت نادیده گرفته شد، و شاهد هستیم که چه‌طور کم‌کم عنان جای‌جای کشور از دستانش خارج می‌شوند.اما از آنجا که این یادداشت و دیگر صحبت‌های دکتر رنانی، فقط برای حکومت نبوده و نیست، تصمیم گرفتم تا آن را در اینجا و برای مخاطبان عزیز، بدون هیچ‌گونه تغییر و تصحیح و تلخیص، بازنشر دهم، تا افراد بیشتری از آن بهره‌مند شوند. امید است که فردا، گوش‌های شنوا بیشتر باشند و دست‌های توانا، پرتوان‌تر از پیش کشور را بسازند و آزادانه و عاشقانه، خاک این کشور را به آبادانی برسانند و زیبایی‌هایی بیافرینند که سال‌هاست بدل به این مَثَل شده است: «هنر، نزد ایرانیان است و بس.» و شاهد باشیم که ایران، دوباره از نو جوانه خواهد زد، و شادی و خرمی، دوباره از او به تمام جهان صادر شود و نمادی از عشق و امید و هم‌بستگی باشد.آخرین تار مویدوستان هی می‌پرسند چرا در این زمانه بیم و امید ساکتی؟ راستش دو مطلب تحلیلی نوشته‌ام و کنار نهاده‌ام. آخر دیگر چه سخنی مانده است با حکومتی که نه گوشی برای شنیدن دارد و نه مهارتی برای دیالوگ؟ دیالوگ را رها کنید، با چهل سال حکمرانی هنوز مهارت سخن گفتنِ درست با جامعه را هم ندارد. آری چند دهه است که گفتنی‌ها توسط نخبگان فکری و مدنی گفته شده است، اگر می‌توانست، می‌شنید و اگر می‌خواست، گامی‌ برمی‌داشت.و آخر چه می‌توان گفت با نسلی که چهل سال است از حکومت و از روشنفکران فقط حرف شنیده است و امروز تصمیم گرفته است خودش عمل کند. نسلی که قدرتمندانه با یک حرکت، کل صحنه بازی را تغییر داد و همه مرزها و محدودیت‌ها را جابه‌جا کرد و نشان داد که جامعه، همچنان زنده و پویا است و به وقت خودش برگه‌های آسِ خود را رو می‌کند. و مفتخریم به جامعه‌ای و نسلی که با رونمایی از ظرفیت‌های نهفته‌اش و آشکارسازی امیدهای وجودی‌اش، توانست یک‌شبه دریایی از امید روانشناختی‌ را نیز برای خودش خلق کند.همیشه به ما گفته‌ بودند خون مظلوم خون خداست که برکت خواهد کرد و در دعاها خدا را به خون مظلوم سوگند دهید. اکنون چه برکتی عظیم‌تر از این که خون مهسای زیبای ایران، این همه انرژی و نشاط به جامعه تزریق کرد؟ بنگرید، نه تنها ملتی بلکه جهانی به‌پا خاسته است برای پاسداشت حرمت خون دختری که نماد تبعیض‌ بود، چون زن بود و کُرد بود و سُنی بود؛ و همه چیز مهیا بود که مرگ او درگمنامی فراموش شود. کاک امجد و باجی مژگان، می‌بینید چگونه جوانان از همه اقوام، زبان‌ها و مذاهب ایرانی، قیام کرده‌اند تا خون دختر مظلوم شما زنده بماند؟ برکت بر شما و برکت بر این نسل باد. این روزها ایران، خدایی‌ترین، عرفانی‌ترین و رویایی‌ترین روزهای سه دهه اخیر خود را تجربه می‌کند. شرم باد بر آنان که افسانه بی‌دینی را به این نسل می‌بندند و حجاب را که طبق آموزه‌هایی که خودشان به ما آموخته‌اند، نه جزء اصول دین است و نه جزء فروع دین، ابزار سرکوب این نسل کرده‌اند.آری نسلی که قدرتمندانه برای خودش رهبر خلق می‌کند، اندیشه خلق می‌کند و راهکار خلق می‌کند، نیازی به رهنمودِ روشنفکران فرسوده و دانشگاهیان بی‌عملی چون من ندارد. او آنقدر قدرتمند است که همه خلاء‌ها را خودش جبران می‌کند.با حکومت نیز همه گفتنی‌ها گفته شده است، شاید تنها سخنی که باقی‌مانده است و می‌توان امروز بدون لکنت گفت این است که این نظام دارد شکست می‌خورد چون هیچگاه تئوری شکست نداشته است، فقط تئوری پیروزی دارد. آقایان، برای ماندن، باید تئوری شکست هم داشته باشید. با شیوه‌ها و اندیشه‌های گذشته، نمی‌توانید این نسل را مهار و با آن تعامل کنید. بنابراین برای حفاظت از خودتان و از کشور، تنها یک راه باقی مانده است و آن این که بپذیرید این قانون اساسی و این سامان سیاسی پاسخگوی این نسل و این جامعه نیست و لازم است بر اساس اقتضائات دنیای جدید و نسل جدید از نو بازنویسی و بازسازی شود. در این صورت، نخست باید نخبگان مستقل ملی و نمایندگان واقعی جامعه مدنی بویژه چهرگانی که جامعه به آنها اعتماد کرده است (سلبریتی‌ها) را به رسمیت بشناسید و با آنان گفت‌وگو کنید تا درباره سازوکاری اعتمادآمیز به توافق برسید. سازوکاری که در آن، شیوه تشکیل «شورای ملی بازنویسی قانون اساسی» به دقت تعیین شده باشد. بازنویسی‌ای که البته در چارچوب همین قانون اساسی کنونی به همه‌پرسی گذاشته خواهد شد. با پذیرش چنین فرایندی است که نخبگان و چهرگان می‌توانند برای اقناع جامعه وارد گفت‌وگو با آن شوند. شاید و تنها شاید با این راهکار بتوانید اعتماد جامعه را جلب کنید و آنان را آرام کنید تا تحولات ضروری، در امنیت و آرامش چهره بندد.و البته تعلل نکنید، فرصت اندک است. اگر خون بیشتری ریخته شود و خشونت همه جا را فراگیرد، دیگر نخبگان و چهرگان نیز از جامعه جرأت نخواهند کرد با حکومت گفت‌وگو کنند و راه مصالحه ملی بسته می‌شود.زنهار و زنهار که گمان نکنید که سرکوب می‌کنید و تمام می‌شود. گیرم که در این لحظه، این شور اجتماعی سرکوب شود، پایان که نمی‌یابد، بلکه به سانِ آتشِ زیرخاکستر خواهد ماند و انباشته‌تر خواهد شد. آنگاه با بزنگاه‌های ناگزیر آینده که پی‌در‌پی می‌رسند چه می‌کنید؟ آنگاه با لحظه جانشینی چه می‌کنید؟ لحظه‌ای که دیگر اقتدار کاریزما حضور ندارد که به دستگاه سرکوب انسجام دهد و وجدان اخلاقی نیروهای سرکوب‌ را اقناع کند. متوجه هستید که در آن لحظه که اقتدار کاریزما پایان می‌یابد جامعه بسانِ فنری که آزاد می‌شود همه انرژی‌های انباشته خویش را بیرون می‌ریزد؟ پس به خودتان و به ایران رحم کنید و تا اقتدار کاریزما هست، تحول را آغاز کنید. صمیمانه به جامعه بگویید که پیامش را شنیده‌اید. این آخرین تار مویی است که می‌توان به آن چنگ زد. والسلام.محسن رنانی / ۱۱ مهر ۱۴۰۱</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 02:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لباس و جنسیت : مباحثه کامنتی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AB%D9%87-%D8%AD%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-m0lzgfcmtogw</link>
                <description>نمادهای لباس‌های مردانه، زنانه و بدون جنسیتچند ماه پیش‌تر، مقاله «لباس و جنسیت» را در ویرگول منتشر کردم، که در آن به این موضوع پرداخته بودم که چه‌طور و از طریق چه فرآیندی، دو مفهوم لباس و جنسیت با هم عجین شدند و لباس‌ها چگونه عرف و مفهوم کسب کردند. این مقاله آنچنان برایم حائز اهمیت بود، که بعدها چند بار آن را ویرایش کردم تا کامل‌تر و دقیق‌تر شود.می‌دانستم که این محتوا می‌تواند بسیار بحث‌برانگیز باشد و پرسش‌های زیادی ایجاد کند. اما به نظرم می‌رسید که باید چنین محتوایی وجود داشته باشد، و نمی‌توانستم از خیر آن بگذرم. در عین حال، خودم را آماده کرده بودم که پاسخ دوستانی را که سؤال و اشکالی برای‌شان وجود داشته یا به وجود آمده را بدهم.در همین راستا، اکثر افرادی که خودم را می‌شناختند، به جای کامنت گذاشتن، یا با خودم تماس گرفتند و یا در تلگرام و واتس‌اپ با من صحبت‌هایی کردند. اما یک نفر در همان قسمت کامنت ویژه‌ای گذاشت که یک مباحثه طولانی را پیش آورد. از آنجا که این مباحثه، مطالب بسیار جالب و مفیدی داشت، و در آنجا کامل و خوب دیده نمی‌شد، تصمیم گرفتم تا مطلب تازه‌ای برای آن درست کنم و دسترسی به آن را ساده‌تر کنم.از همین رو در ادامه می‌توانید شاهد این بحث (با اندکی ویرایش و افزودن علائم نگارشی برای خوانش بهتر، اما بدون تغییر هیچ‌یک از گفته‌ها) باشید. البته من از آوردن اسم صاحب کامنت‌ها خودداری کردم، چرا که ممکن بود رضایتی بر این مبنا نداشته باشد، اما می‌توانید با مراجعه به اصل مقاله، پاسخ‌ها و پرسش‌های خود را با ایشان در میان بگذارید.مباحثه کامنتی برای درک گستره اهمیت موضوع «لباس و جنسیت»کامنت اولسلام.با نظرتان اساسا مخالف هستم.جدا از ایجاد اختلال هویت جنسی در کودکان، دلیل مهم‌تری برای رد سخنان شما وجود دارد:ببینید، سنتی که از گذشتگان به ما رسیده است و عرف و قانون زندگی ماست، به این ترتیب است: گمان کنید یک نفر بگوید به‌کارگیری ضمایر مذکر برای مؤنث و بالعکس در عربی عیبی ندارد. اولا که، نظم و قوانینی که جهان ما بر آن چیده شده، شکسته می‌شوند؛ ثانیا، سنت و میراثی که از قرن‌ها پیش به دست ما رسیده، از میان می‌رود.و در آخر، شاید لازم باشد برای عوض کردن یک سنت دیرینه، دلیل بیاوریم و بپرسیم چرا قصد شکستن این قواعد را داریم؛ نه اینکه بپرسیم چه دلیلی دارد لباس جدا بپوشیم. در واقع، از میان بردن سنت نیاز به دلیل دارد. اگر این شکل پوشش تاکنون موجب ضرری شده یا واقعا سود خیلی زیادی در پوشش یکسان وجود دارد، آن وقت می‌شود آن را مجاز دانست.پاسخ منفرآیند پیشرفت سنت به ما نشان می‌دهد که سنت امروز از طریق سنت‌شکنی‌های بی‌شمار دیروز به دست آمده است!برای مثال، چیزی مثل خداپرستی، پس از گذر از بت‌پرستی سنتی بود که بسیار اوج گرفت.یا حتی فرآیند پیشرفت زبان، چیزی بود که نیازمند سنت‌شکنی و برنامه‌ریزی بود، تا به یک زبان واحد و مشخص و یک دستور زبان دست یافت.یا حتی بسیاری مواقع، پیشرفت علم نیز جز با گالیله‌های سنت‌شکن ممکن نبوده است.سنت مسیر عادت انسان است، نه مسیر رفتارهای عقلی او. چنان‌که تا مدت‌ها سنت بر این منوال بود که افرادی که دچار مشکلات روانی مثل «اختلالات دوقطبی» یا «اسکیزوفرنی» و... بودند، طبق دستور مراجع دینی، دچار حلول شیاطین در بدن‌شان شده بودند، و باید سوزانده می‌شدند تا دیگران دچار مشکل نشوند. حال آن‌که اکنون می‌دانیم که برای بسیاری از این افراد روش‌های درمانی گوناگونی وجود دارد.پس اتکا به سنت فقط از آن جهت که مدت‌هاست به کار رفته، و پاسخ مناسبی هم محسوب می‌شده، دال بر عدم نیاز به تفکر در آن نیست. چه بسا ما موظفیم دائما سنت را بازبینی کنیم و اشتباهات خود را از آن رفع کرده و موارد درست و عاقلانه را به آن بیفزاییم. چرا که در آینده‌ای نه چندان دور، رفتار امروز ما، به سنت آیندگان بدل خواهد شد و ممکن است بسیاری از آنها -به هر دلیلی- ترجیح بدهند در این سنت‌های رسیده تفکر نکنند. پس ما باید درصد خطای آنان را نیز پایین بیاوریم تا زندگی بهتری را برای‌شان ایجاد کرده باشیم.به طور کلی، افزایش تعداد باورمندان به یک موضوع، به هیچ‌وجه نمی‌تواند دال بر درستی آن باشد. چرا که یک باور غلط می‌تواند پیروان بی‌شماری را به خود جلب کند و بر زندگی بسیاری از افراد اثرات منفی بگذارد. «توسل به اکثریت» به هیچ روی نمی‌تواند یک دلیل مناسب برای پذیرفتن یک چیز باشد. [رجوع کنید به رشته‌توییت مرتبط]پرسش‌گری از سنت‌های دیرینه انسان است، که در بسیاری از سنت‌ها، نهی شده است. آیا باید پرسش‌گری و پا گذاشتن به سطوح جدید علم، از آن روی که می‌تواند سختی‌آفرین باشد، به کل کنار گذاشته شود؟همچنین که توجه شما را به تفاوت‌های بی‌شمار سنت‌های متفاوت در مکان‌های متفاوت و در میان مردمان متفاوت جلب می‌کنم. از کجا می‌توانیم بفهمیم که کدام سنت، سنت بهتری است و حرف درست‌تری را بیان می‌کند؟قطعا با سنجش سنت و با استفاده از قدرت عظیم تفکر، باید به این نتایج دست یابیم.حال به سراغ سخن ابتدایی شما می‌رویم: اختلالات هویت جنسی از کجا می‌آیند؟ طبق آنچه که روان‌شناسان و دانشمندان مرتبط با این حوزه اعلام می‌کنند، اختلال آشفتگی جنسی یا همان دیسفوریای جنسیت، این موضوع نیازمند مطالعه فردبه‌فرد است و نمی‌توان دلیل ثابتی برای آن بیان کرد. اما بزرگ‌ترین دلیل آن، در اکثر مواقع رفتارهای بزرگسالان و اطرافیان با کودک و نوجوان بوده است. اما این اختلال می‌تواند در سنین بزرگسالی هم به وجود بیاید و فقط تغییر لباس باعث این موضوع نیست. چه بسا که این احتمال وجود دارد که این مشکل، مشکلی ژنتیکی باشد. [منبع]به طور کلی، می‌توان گفت که این‌گونه اختلالات به علت نبود دانش کافی در زمینه اختلال به وجود می‌آیند. پس شناخت بهتر جنسیت‌ها برای کشف موقعیت درست فرد می‌تواند یک پاسخ مناسب باشد. اما بهتر است در رابطه با این مسائل به جای تصمیمات احساس‌محور و خودرأی‌گونه، به مشاوره گرفتن از افراد متخصص رو بیاوریم.مسئله بعدی، ارزش سنت‌شکنی است. سنت‌شکنی به خودی خود هیچ ایرادی ندارد. چرا که همواره باید سنت را زیر سؤال برد و فقط در صورتی از آن استفاده کرد که از پرسش‌گری با موفقیت بیرون بیاید. پس سؤال بهتر این است که چرا قصد استفاده از این قواعد دیرینه را داریم و چه ضررها و سودی را با خود همراه داشته و دارند.کامنت دومبا حرفتان موافقم و خیلی جامع و زیبا بود؛ اما اگر توجه کنید من به اکثریت توسل نجستم، یا سنت باستانی. بلکه اصولا گفتم از گذشته، با تشکیک و اتخاذ قوانین جدید، این حالت اکنون به عنوان سنت به دست ما رسیده و فقط زمانی نیاز به سنت‌شکنی و ایجاد سنت جدید وجود دارد که سنت سابق ایرادی داشته باشد، یا کارایی سابق را نداشته باشد، یا با حقیقت مغایر باشد. مثال‌های شما از همین دست هستند. نوع پوشش اما در این دسته نیست. چرا که نمی‌توان ایراد بزرگ یا مغایرت با حقیقت یا عدم کارایی نسبت به دیگر راهکارها را در آن دید.در واقع سؤال من این بود: الان چه لزومی دارد ما سنت بشکنیم؟این خود تشکیک در سنتِ سنت‌شکنی است. اصولا سنت‌شکنی هزینه بالایی دارد. پیامبران و پیروانشان هزینه زیادی پرداختند تا به یکتاپرستی برسیم، اما سود ارائه راهکار حقیقی و دفاع از حقیقت را داشت. گالیله و دیگر اندیشمندان دوران حکومت افراطی کلیسا، هزینه زیادی پرداختند: برخی زنده‌زنده سوختند یا اعدام شدند، یا مثل گالیله مجبور به انکار سخنان خود شدند؛ اما سود آنها در انتشار حقایق بود. اما شکستن سنت مزبور هیچ‌گونه لزومی ندارد و زحمت بیهوده است.پس چرا باید این زحمت را بر خود هموار کنیم؟پاسخ منانسان بایستی آزاد متولد شود و آزاد زندگی کند. هر گونه بندی بر گردن انسان، ایجاد محدودیت و آزار و اذیت اوست.بندهای جسمی و اخلاقی زیادی وجود دارند، که روزگاری برای زندگی بهتر ایجاد شده بودند. شاید به این خاطر که کسی در جایی دچار اشکال نشود و بتواند یک زندگی آرام را داشته باشد.اما در حال حاضر، می‌دانیم که پیشرفت تکنولوژی و پیشرفت‌های اخلاقی عمومی، بر نسل بشر بسیار تأثیرگذار بوده‌اند. او را واداشته‌اند تا ارزش‌های جدید را به دست بیاورد و به آزادی‌های بیشتری دست یابد.برای مثال، آزادی دستیابی به محتوا، باعث شده تا افراد بتوانند از طریق اینترنت و با سرعت فوق‌العاده‌ای به هر آنچه که می‌خواهند برسند و آن را بفهمند و بیاموزند.همین مسئله، بر خلاف گفته بسیاری افراد، باعث نزدیک‌تر شدن فرهنگ‌ها به هم، و رفتن سریع‌تر از پیش به سوی «دهکده جهانی» موعود شده است.بر سر راه ایجاد درک یکسان از زندگی و محترم شمردن انواع آن به هر طریق که هستند، سنگ‌های بزرگ و کوچکی قرار دارند که باید برداشته شوند.از جمله این سنگ‌ها، می‌توان به «امکان کار کردن زنان در جامعه» اشاره کرد. سنگی که تقریبا خرد شده و بسیاری از تکه‌هایش به بیرون از جاده برده شده‌اند. یا «برابری انسان‌ها از هر نژاد و رنگ»، که دیگر اکنون همه افراد به آن آگاه‌اند و هرچند که برخی سعی در انکار آن می‌کنند، اما به زودی این نسل‌های ستیزه‌جو نیز از سر راه برابری و برادری کنار خواهند رفت.بی‌شمار سنگ‌های دیگر بر سر راه انسان قرار گرفته‌اند، که مهر و القاب و الوان سنت‌ها و ادیان و فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها را بر خود گرفته‌اند.از این موارد، می‌توان به «محترم شمردن هر انسان برای انسانیتش در هر لباس که هست» اشاره کرد. این یعنی که نباید تفاوتی داشته باشد که زنی کت و شلوار بپوشد و یا مردی لباس صورتی و شلوار چسبان بپوشد و آرایش کند. چرا که اینها انتخاب‌های آزادانه این افراد هستند، و هر کسی باید بتواند هر آنچه که می‌خواهد را انتخاب کند.البته انتخاب افراد در چنین حوزه‌هایی می‌تواند خیلی ساده درک و قبول شود. اما اگر کسی بخواهد از قوانین محترمانه زندگی تخطی کند چه؟ ساده است: او مطعلق به چنان آرمان‌شهری که برابری و درک متقابل تا آن حد در آن نهادینه شده‌اند، نیست. پس واضح است که توبیخ خواهد شد و کسانی سعی خواهند کرد تا مشکلات او را حل کنند و او را هم به جریان آرامش زندگی در دهکده موعود وارد کنند.تنها از این روی است نیازمند سنت‌شکنی برای این موارد هستیم. برای این‌که مسلمانان و مسیحیان و بوداییان و بی‌دینان و...، هر یک به کیش خود باشند و کسی را از دیگری آزار و گزندی نرسد.کامنت سوماولا که، خودتان نام آرمان شهر را بر آن گذاشتید، یعنی با واقعیت خیلی فاصله دارد.اما جدای از اینها، مثال‌های شما تماما مواردی هستند که سنت در آنان فقط به این دلیل زیر سؤال می‌رفت که سنت بهتری وجود دارد. در واقع تغییر سنت نمی‌تواند فقط بر حسب سلیقه انجام شود.مثلا می‌گویید زنان سر کار رفتند، خب کارگر ارزان‌تر و بیشتر ایجاد می‌شود، چه خوب. اما تا حالا فکر کرده‌اید به چه علت در ایران، این تغییر خیلی محسوس نیست؟ چون در ایران بازار کار خراب است و ایران صنعت قوی‌ای ندارد. برای همین این تغییر چندان برای ما محسوس نیست.تبعیض نژادی هم چنین است، و موارد دیگر. اما واقعا سودی در این یک تغییر وجود ندارد.به هر حال شاید خیلی تمایل به آزادی دارید، و خب، قابل درک است؛ اما اصولا هیچکس آزاد آفریده نشده.ما نمی‌توانیم در اجتماع که تمام اعمال ما، حتی میزان غذا خوردنمان، روی دیگران تأثیر می‌گذارد، این‌قدر همه‌چیز را آزاد بگذاریم.در ثانی، خودتان هم اشاره کردید، ما دچار بندهای آزادی می‌شویم. یعنی شما به ظاهر دیگر بندی به پا ندارید، اما حقیقت این است که کافی است بر خلاف آزادی اظهار نظر کنید، تا بندهای حقیقی اطرافتان را ببینید. به نظر خیلی رؤیایی می آید: جهانی بدون هیچ‌گونه قید و بند.پاسخ مننیروی کار ارزان‌تر، تنها تکه‌ای از سنگ «کار کردن و مشارکت زنان» است و در عین حال خود سنگ دیگری‌ست. چرا که هدف برابری مشاغل و ایجاد فرصت انتخاب برابر برای همه افراد است. به همین جهت نباید پس از رسیدن به چنین جایگاهی، کار و اعتراض و تلاش برای تبیین قوانین مناسب و درست و انسانی‌تر را رها کرد.زنان نیمی از جامعه را تشکیل می‌دهند و برای داشتن یک جامعه سالم موظفیم تا به آنان اجازه بدهیم که خود را به درستی نشان دهند و بخشی از پیشبرد سیستم را به دست بگیرند. که یکی از دلایل عقب‌ماندگی سیستم اقتصادی و تکنولوژیکی و... در ایران، همین استفاده نکردن از نیروی کار زنان است. این کار تمام فشار را بر روی دوش مردان می‌گذارد و آنها را مجبور به تن دادن به تلاش دو برابر برای نتیجه کمتر خواهد کرد.همچنین که زنان نقش‌های مهمی را در فرآیند پیشرفت اجتماعی و اقتصادی کشور ایفا می‌کنند. چرا که زنان بخش مهمی از موضوع آموزش را بر عهده دارند، و این آموزش باید به نحوی باشد که صبر، و تلاش جمعی را به کودکان بیاموزد. این نکته، شاید در ابتدا فقط یک بعد اجتماعی داشته باشد، اما وقتی از عقب‌تر و به نتیجه کلی نگاه کنیم، خواهیم دید که بنگاه‌های اشتغال در کشور، به علت نداشتن صبر کافی و عدم‌توانایی در تلاش و همکاری و مشارکت با یک‌دیگر، پس از مدت کوتاهی از بین می‌روند. این موضوع به عدم تربیت صحیح برمی‌گردد، که همانا خود، به موضوع مشارکت اجتماعی کافی زنان برمی‌گردد.در حالی که اجازه آموزش و شرکت در دانشگاه‌ها به دختران داده شده است و درصد بالایی از جمعیت مدارس و دانشگاه‌ها به آنها اختصاص داده شده؛ اما می‌بینیم که همکاری آنها در سطوح متفاوت، به اشکال مختلف ناممکن است. این مسئله باعث شده تا زنان پس از دریافت آموزش‌ها، به مشاغل سطح‌پایین رو بیاورند و نتایج کسب‌شده از این آموزش و هزینه‌های انجام‌شده برای آموزش آنها، به کلی از دست برود. این‌که جلوی کار این افراد گرفته شود، آسیب‌های بی‌شماری را به اقتصاد کشور وارد می‌کند. و اگر برای حل این مشکل، بخواهیم جلوی تحصیل آنها را بگیریم، جامعه را دچار عقب‌ماندگی تحصیلی و تربیتی و فرهنگی و فکری خواهیم کرد، که در نتیجه نمی‌توان انتظار تربیت نخبگان و کارآفرینان را از آنها داشت. پس جامعه به جای حرکت به جلو، حرکتی سریع به سوی نابودی و ورشکستگی را خواهد داشت.اما جدا از این موضوع، عقب‌ماندگی کشور به علت تصمیمات و اتفاقات زنجیرواری که در پی یک‌دیگر مشکل‌آفرینی کرده‌اند هم هست. همچنین که سپردن کار به افراد غیرمتخصص، مشکلات بی‌شمار دیگری را رقم زده است. برای مثال «سدسازی بی‌رویه» منجر به خشکسالی و نابودی محیط زیست و گونه‌های جانوری شد. و این موضوع نه تنها باعث به هم ریختن چرخه زیستی در آن محیط‌ها (مثل جنوب کشور) شد، بلکه زمین‌های کشاورزی و منابع غذایی خود ما را نیز از بین برد.شاید ایران صنعت قوی‌ای ندارد، چون از منابع انسانی بهره‌برداری کافی نمی‌کند و چندان به این موضوع به صورت تخصصی هم رسیدگی نمی‌کند. دست افراد متخصص بسته و دست غیرمتخصصان بی‌اندازه باز است. همین هم موجب شده که مسیر صنعت کشور به بی‌راهه برود.اما برای احیای صنعت و یافتن مسیر درست پیشرفت، باید اعتراضاتی از این دست صورت گیرند تا کم‌کم سنت‌های اشتباه و نامفید و کم‌فایده از رده خارج شوند و مسیر از شاخ و برگ‌های اضافه خالی شود. چرا که قوانین بیهوده، دست‌وپای افراد را بسته‌اند و جلوی ایجاد تجربه‌های جدید را گرفته‌اند.این سنت‌ها مجموعه‌ای از سلایق و اخلاقیات جوامع پیشین هستند که به دست مردم امروز رسیده‌اند. قطعا جدا کردن سلایق از سنت‌ها کاری دشوار و ناممکن است، اما نمی‌توان تأثیر سلایق گوناگون بر آنها را نادیده گرفت. چه بسا که تغییر پوشش مردان از دامن و لباس‌های بلند به شلوار و لباس‌های دکمه‌دار و…، حاصل همین تغییر سلایق است. امروز هم نگاهی که بشر به لباس دارد، سرچشمه گرفته از همان تغییر سلایق در آن زمان است. تغییری که باعث شد تا لباس‌ها برای افراد با درجات اجتماعی مختلف، سن و جنسیتشان دسته‌بندی شوند. همچنین که بسیاری مواقع این سلیقه عمومی است که پس از تغییر و گرفتن شکل جدید به خود، باعث شده تا دولت‌ها سنت دیرینه خود را تغییر دهند و روشی نو برای زندگی و اخلاقیات اتخاذ کنند. از جمله این موارد می‌توان به تغییر حکومت شاهنشاهی در ایران اشاره کرد که پس از چندهزار سال، این نوع حکومت‌داری کنار رفت و سبک نوینی جای آن را گرفت.این‌که بگوییم در موضوعی، مردم عقب‌مانده و آموزش‌ندیده هستند و یا حرف‌هایی مثل «کشور آمادگی تغییرات را ندارد» یا «بازار کار خراب است و جایی برای زنان در آن وجود ندارد» یا...، همگی بهانه‌ها و دروغ‌هایی هستند که ما برای خود تکرار می‌کنیم، تا عدم‌آزادی‌خواهی خود را توجیه کنیم. وگرنه در زمان شاه هم می‌شد با بهانه‌هایی مثل «اوضاع به‌هم‌ریخته کشور پس از جنگ‌های جهانی» و یا «تلاش‌های جدید برای ایجاد زندگی مرفه‌تر برای عموم مردم» و... همه‌چیز را توجیه کرد و مردم را از انقلاب کردن باز داشت. اما گاهی برای ایجاد یک تغییر بزرگ، لازم است تا حرکت‌های اجتماعی بزرگی (شاید تا حد و اندازه یک انقلاب) رخ دهند، تا کشور بتواند آمادگی آزادگی در آن زمینه را کسب کند.عدم مبارزه برای آزادی، و گفتن از مشکلات بر سر راه مبارزه، تنها زمانی فایده دارد که کسی بخواهد مشکلات افراد دیگر را که از عدم آزادی رنج می‌برند نادیده بگیرد.در زمینه تبعیض نژادی، باید نگاه وسیع‌تری به اوضاع کشور داشته باشیم. برای مثال زبان‌های بومی و گویش‌های خاص کشور در حال تضعیف هستند. این موضوع به اجبار آموزش به زبان فارسی برمی‌گردد، که باعث می‌شود کودکان آذری و کرد و... نتوانند به زبان مادری خود تحصیل کنند یا حداقل در کنار زبان فارسی چنین آموزشی هم داشته باشند، و کم‌کم آن را فراموش کنند. همچنین که این کودکان در سال‌های اول مدرسه با مشکلات بسیاری مواجه‌اند که از جمله آنها می‌توان به عدم برقراری ارتباط با زبان فارسی به طور مناسب اشاره کرد.و اگر نگاه جامع‌تری داشته باشیم، افراد فِرَق اقلیت، مثل بهائیان و یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان و... نمی‌توانند جایگاه مناسبی برای خود داشته باشند و نمی‌توانند نماینده‌های کافی در مجلس داشته باشند تا از حقوق‌شان دفاع شود.همچنین که محدودیت‌های اسلامی بر زندگی تمام آنها اعمال خواهد شد، در حالی که اعتقادات آنها چیز دیگری‌ست. و این خود نوعی از تبعیض‌های نژادی است.پس با همین مثال‌ها، می‌توانم حرف شما را رد کنم و بگویم که نه‌تنها در کشور تبعیض‌های جنسیتی وجود دارد، بلکه تبعیض‌های نژادی، دینی، سیاسی و فرهنگی هم وجود دارد. همه این موارد، به افرادی که پیشرفت ایران را خواهان هستند، می‌گویند که باید تلاش بسیاری را به کار گیرند، تا مشکلات را یک‌به‌یک حل کرده و به ایران آزاد برسند.آرمان‌شهر هدفی است که ما برای رسیدن تعیین می‌کنیم و قرار است جزئی از واقعیت باشد. برای هر رؤیا و هدفی، مسیری وجود دارد و هر مسیری به میزان خاصی از تلاش و همکاری و برنامه‌ریزی نیاز دارد. نمی‌توان انتظار داشت که آرمان‌شهر به ما نزدیک باشد و خود را با چند حرکت پیروز میدان ببینیم. بلکه مسئله آرمان‌شهر از زمان یونان و روم و ایران باستان، یکی از مسائل بزرگ بوده است، که چگونه می‌توان دنیای بهتری را ساخت.پس همچون اجدادمان که زمان زیادی را صرف کردند تا راه‌های اندیشه را بگشایند و آن را پیش برند، ما نیز باید تلاش کنیم و تا آنجا که می‌توانیم، دنیا و جهان واقع را برای خود و آیندگان‌مان بهبود بخشیم.تمام رؤیاها برای رسیدن و دست یافتن ایجاد می‌شوند. رسیدن به آنها بر دوش کسانی‌ست که آنها را درک و ثبت می‌کنند. اگر آنها به رؤیاهایشان نرسند، قطعا دیگران به رؤیاهای آنها دست خواهند یافت و آنان را از لذت شیرین این احساس شگفت محروم خواهند کرد…حالا نگاهی به تغییر مد نظر مقاله من بیندازیم: آزادی پوشش برای تمام اقشار و جنسیت‌ها.این موضوع پیچیدگی خاصی ندارد. آیا شما خودتان دوست دارید که به شما بگویند که برای رفتن به جایی حتما باید لباس خاصی (مثلا کت و شلوار) بپوشید، در حالی که علاقه شخصی شما به لباس‌های راحت‌تر (مثلا تی‌شرت و شلوار کتان) معطوف است؟ قطعا اجبار نمی‌تواند دوست‌داشتنی باشد. حتی در مسائل خوب.برای مثال اکثر نوجوانانی که به صورت ویژه و محکمی، از استفاده از سیگار منع می‌شوند، در سنین بالاتر به استفاده از آن ترغیب می‌شوند و حتی برخی از آنها به موارد بدتری مثل مواد مخدر رو می‌آورند.این موضوع به نداشتن حق انتخاب و ناتوانی در کشف مسیر درست برمی‌گردد. چرا که والدین به جای آموزش به کودکان خود، آنها را مجبور به راه رفتن در جای پای خود کرده‌اند، چرا که آن را بهترین راه می‌دانسته‌اند و نیازی به توضیح چرایی آن نمی‌دیده‌اند.البته موضوع فقط آموزش از طریق والدین نیست. بلکه افراد فامیل، بچه‌های دور و اطراف و هم‌محله، همسایه‌ها، رسانه‌ها و آموزش و پرورش هم در این جریان همراه‌اند. پس صرفا نمی‌توان انتظار داشت که تربیت والدین تنها راه نجات باشد (یا بالعکس)؛ اما از آنجا که کودک در سال‌های ابتدایی زندگی خود که بیشترین تأثیرپذیری را دارد، با والدین و محیط خانواده طرف است، پس ناچارا، والدین موظف‌اند تا روش و آموزش صحیحی برای آنچه خود مایه وجودش شده‌اند اتخاذ کنند.حالا بیایید بپرسیم چه اشکالی در پوشش‌های دل‌به‌خواه افراد وجود دارد؟شاید برخی بگویند که این نوع پوشش (پوشیدن لباس‌های متداول جنس دیگر)، به نوعی بحران هویت جنسی است، اما باید توجه کرد که این مسئله فقط از طریق آموزش نیست. بلکه می‌تواند ژنتیکی هم باشد.همچنین که این بحران، درصد بسیار کوچکی از نسل بشر را شامل می‌شود. اما برای رسیدگی به آن، به طریق سنتی، که انتظار مقابله با آن می‌رفت، انرژی بسیاری به هدر می‌رود. بسیاری افراد باید برنامه‌ها و رسانه‌ها را برای جریان‌شناسی و آموزش نحوه درمان و... آماده کنند. حتی خیلی اوقات انرژی و هزینه زیادی از نیروهای انتظامی و سرکوب‌گر صرف مقابله جدی با این افراد می‌شود. در حالی که مشکلات بسیار بزرگ‌تری بر سر راه «داشتن یک جامعه خوب و سالم» وجود دارد: فقر، دزدی، جنایاتی از قبیل قتل و… .هزینه‌های بیهوده‌ای که صرف این موضوعات می‌شوند، می‌توانند برای ساختن یک محیط سالم‌تر به کار روند. چه بسا که فشار آوردن بر افراد، می‌تواند نتیجه معکوس بدهد. از این موارد می‌توان به اعتراضاتی که در آنها مردان روسری به سر کردند و زنان روسری‌های خود را در آوردند اشاره کرد. و نه‌تنها با گشت‌زنی در بین مردم و مقابله با بدحجابان از تعداد آنها کاسته نشد، که بسیاری برای مخالفت با این شیوه، به بدحجابی رو آوردند.سرکوب چنین مسائلی به یک نتیجه درست نخواهد رسید. چه بسا که مشکل‌آفرین نیستند و در بسیاری مواقع، در عین آرامش و مسالمت با دیگر مردم در حال زندگی هستند.سود این اعتراض، می‌تواند دو مورد بسیار بزرگ داشته باشد: ۱. کاهش هزینه‌های اجتماعی در این زمینه و افزایش هزینه و انرژی بر روی امور جامعه‌ساز و مفید از قبیل آموزش و رسانه‌ها، و ۲. ایجاد جامعه آرام برای مردم، برای بهره‌برداری بهتر و کامل‌تر از نیروی انسانی، بدون ایجاد فشارهای روانی بر آنها.حال ممکن است سودهای دیگری هم وجود داشته باشد که من با آنها آشنا نباشم.نکته بعدی «آزاد آفریده شدن تمام موجودات» است. هیچ‌کس در بند متولد نمی‌شود. بندهای اخلاقی و اجتماعی و…، پس از رشد و کم‌کم به وجود می‌آیند. و این بندها برای نسل بشر که قادر است با قدرت تفکر اعمال خویش را پیش ببرد، بسیار بیشتر هم هست. چرا که او همواره در تلاش است تا با فکرهایش دنیای بهتری بسازد. برای این کار هم سعی می‌کند قوانین را ایجاد کند.قوانین همان بندهایی هستند که قرار است افراد را در مسیر زندگی خوب و سالم قرار دهند. اما این قوانین نباید به گونه‌ای باشند که افراد کاملا محدود شوند. بلکه باید به صورتی تبیین شوند که افراد و جامعه را از اشتباهات و خطاهای جبران‌ناپذیر بر حضر بدارند.برای مثال در صورتی که بگوییم کسی حق ندارد چراغ قرمز را رد کند، قانونی گذاشته‌ایم که از جان و مال آدم‌ها محافظت می‌کند. اما اگر بگوییم بانوان حق عبور از چراغ قرمز را ندارند، قانونی را گذاشته‌ایم که یک دسته از افراد را محدود می‌کند، اما به اصل مسئله توجه ندارد. یعنی حافظ جان و مال نیست، بلکه حامی یک گروه و دشمن گروه دیگر است.برای قضیه پوشش هم به همین صورت است. می‌توانیم بگوییم که پوشش افراد در جامعه باید شأن عمومی را حفظ کند، اما نمی‌توانیم نوع خاصی از پوشش را به عنوان قالب مرجع معرفی کرده و بخواهیم همه از آن استفاده کنند. چرا که نه تنها ممکن است خیلی از افراد پوشش مرجع را دوست نداشته باشند و در آن احساس آرامش نکنند، بلکه حتی مجبور می‌شوند تا در این رابطه هزینه‌های بیشتری را متقبل شوند. از جمله این هزینه‌های اضافه که هیچ کمکی هم دریافت نمی‌کند تا راه را برای انتخاب آن بازتر کند، می‌توان به اجبار برای خرید شال و مانتو برای زنان اشاره کرد.تمایل به آزادی، وظیفه هر موجود است. هیچ‌گاه قادر نخواهید بود که درختی را در یک حصار محدود کنید؛ چرا که یا خشک خواهد شد و یا از منفظی راه جوانه‌های خویش را باز کرده و به آزادی و خورشید خواهد رسید. این موضوع برای ما هم «باید» صادق باشد. ما باید آزادی‌خواه باشیم؛ چرا که ما همه ز یک گوهریم و کسی نباید قادر باشد به بند ساختن برای ما، وقتی همچون ما قادر است به اشتباه و خطا.تمایل به آزادی یک خواست ساده نیست، بلکه شاید بتوان گفت که الهی‌ترین چیزی است که بشر دارد. چرا که حتی پیامبران نیز همگی به نوعی آزادی‌خواه بوده‌اند: موسی برای آزاد کردن یهودیان از مصر گریخت و جان خود را به خطر انداخت. عیسی برای آزادی مردم از بند کسانی که با دین خدا در حال باج‌گیری از آنها بودند، سفر کرد و به آنان آموزه‌هایی داد تا دین خدا را درست بشناسند و از بند شیاطینی که در کنیسه‌ها و عبادت‌گاه‌ها به کمین آنها نشسته بودند در امان باشند. محمد نیز برای آن‌که خفت و خواری زندگی با کفار را نپذیرد، سه سال در شعب ابی‌طالب ماند و زیر بار خواسته‌های کافران نرفت و در نهایت نیز حاضر به ترک شهر و دیار خویش شد تا مسلمانان را به آزادی در مدینه برساند.تمام این آزادی‌طلبی‌ها و آزادی‌خواهی‌ها و تمایل به آزادی، به ما می‌گویند که ما برای آن‌که انسان‌های بهتری باشیم، باید آزادی‌خواه و متمایل به کسب آزادی باشیم.ترس از آزادی دادن به مردم، از آن روی که ممکن است به اشتباه کشیده شوند، تنها به این خاطر است که آموزش درستی در جامعه وجود ندارد و آن‌قدر واضح است که موجب ترس می‌شود. وگرنه دنیای حیوانات با تمام آزادی‌هایی که دارد، می‌توانست به سرعت به نابودی کشیده شود. اما مسئله حفظ تعادل آنها را به ادامه دادن وا می‌دارد، یا آنها را در مسیر زندگی به پیش می‌برد.بر هم زدن تعادل که به دست انسان رخ داد، از آن روی که قادر بود تا با اندیشه خویش به چیزهای نو دست یابد، موجب شد که رنج‌های جهان افزون شوند. این رنج‌های اضافه، باعث ترس بیشتر او شدند و او را وادار کردند تا مقابل رفتار خویش ایستاده و بر گردن خویش یوغ افکند. و آنان که توانایی بیشتری از دیگران داشتند، یوغ‌ها را به زنجیر کشیده و هر سوی که خود خواستند بردند.حال که انسان‌ها می‌توانند به اطلاعات درست و مناسب دسترسی داشته باشند و آموزش می‌تواند بسیار شیرین و ساده صورت پذیرد، تنها کسانی از آزادی می‌ترسند که قدرت و منافع خویش را در خطر می‌بینند.بله، ما بر هم و بر همه‌چیز اثر می‌گذاریم. اما آیا با گرفتن آزادی یک گروه و سرکوب آزادی‌خواهان آن گروه، اثری بر جامعه و جهان نمی‌گذاریم؟ آیا جنگ‌طلبی و تفرقه‌آفرینی، جامعه را از هم نمی‌درد و آدم‌هایش را از هم دور و دشمن یک‌دیگر نمی‌کند؟تقریبا با جمله پایانی شما موافقم. شما و هیچ‌کس دیگری، حق ندارید که بر خلاف آزادی نظر بدهید! این بندی‌ست که آزادی بر گردن همه ما خواهد انداخت، که از ابریشم لطیف‌تر و از عسل شیرین‌تر و از باغ‌های گل زیباتر است.خلاف آزادی سخن گفتن و عمل کردن، بزرگ‌ترین جرم است. آیا گرفتن جان دیگری، گرفتن آزادی او برای داشتن زندگی نیست؟ آیا گرفتن مال دیگری، گرفتن آزادی او در خواستن و آرزو کردن نیست؟ آیا دروغ‌گویی برای دیگری، گرفتن آزادی او برای دانستن حقیقت نیست؟ آیا تجاوز به یک فرد، جز گرفتن آزادی او برای داشتن آرامش است؟ آیا تن‌آسایی، جز گرفتن آزادی جامعه از پیشرفت و ترقی است؟ آیا اسراف، همان گرفتن آزادی دیگران از داشتن غذای مناسب نیست؟ آیا حق دیگری را به ناحق از او گرفتن، گرفتن آزادی او برای سالم زندگی کردن نیست؟ آیا خودبزرگ‌بینی و خوار و پست شمردن دیگران، گرفتن آزادی آنان در رسیدن به جایگاه‌های بالاتر نیست؟ و آیا تمام این موارد، همان گناهان کبیره نیستند که بارها و بارها در طی سال‌های سال، همگان از آنها نهی شده‌اند؟چه کسی بر خلاف آزادی سخن می‌گوید؟ کسی که قادر نیست ارزش‌مندی آزادی را کشف کند. اگر این افراد نمی‌توانند این مسائل را بفهمند و از آزادی‌ای که در اختیار آنان گذاشته شده می‌ترسند و قادر نیستند تا استفاده درستی از آن کنند، بهتر آن است که جایگاهی برای آنان ساخته شود و در بند نگاه داشته شوند. نه این‌که انسان‌های آزادی را که با آزادی به کمال می‌رسند در قفس‌های تنگ، همچون پرندگانی خوش‌صدا و خوش‌چهره، قرار دهیم، تا روح خویش را در اسارت به قتل رسانده و در آرزوی آزادی جان دهند.من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصل گل می‌گذرد هم‌نفسان بهر خدابنشینید به باغی و مرا یاد کنیدعندلیبان‌ (بلبلان)! گل سوری به چمن کرد ورودبهر شاباش قدومش همه فریاد کنیدیاد از این مرغ گرفتار کنید، ای مرغانچون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفسبرده در باغ و به یاد منش آزاد کنیدآشیان من بیچاره اگر سوخت چه باکفکر ویران شدن خانه صیاد کنیدشمع اگر کشته شد از باد مدارید عجبیاد پروانه هستی شده‌برباد کنیدبیستون بر سر راه است، مباد از شیرینخبری گفته و غمگین دل فرهاد کنیدجور و بیداد کند عمر جوانان کوتاهای بزرگان وطن بهر خدا داد کنیدگر شد از جور شما خانه موری ویرانخانه خویش محال است که آباد کنیدکنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهارشکر آزادی و آن گنج خداداد کنیدملک‌الشعرای بهار : غزل شماره ۶۵سخن پایانیحرفی برای من نمانده که بگویم، اما اگر بحثی را بیاغازید، حتما تا آنجا که دانش و توانم یاری کند، پاسخگو خواهم بود. هدف، تنها کسب آگاهی و ایجاد «آزادی بیان» است.مراجعه به اصل مقاله: لباس و جنسیتویراست دوم: ۲۴ آذر ۱۴۰۱پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SA</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 17:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن سرودِ زن اثر مونا برزویی و مهدی یراحی (برای هم‌خوانی‌های بیشتر و پرشورتر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-d3z5ll4aq0ei</link>
                <description>کاور ترانه انقلابی «سرودِ زن» از مهدی یراحی، با شعار «زن، زندگی، آزادی»آقای مهدی یراحی حدود دو هفته پس از شروع اعتراضات سراسری ایران در پی قتل مهسا امینی توسط گشت ارشاد، سرودی بسیار انقلابی و شگفت‌انگیز را منتشر کردند که بسیار شور و حال من و تمام آزادی‌طلبان را همراه خود کرد و دلمان را برای آزادی و به یاد تمام دوستان و عزیزانی که این سال‌ها و این روزها عذاب کشیدند به پرواز در آورد. شعر این اثر حماسی و انقلابی، از دستان توانای خانم مونا برزویی بر کاغذ آمده بود و همگی می‌دانیم که او چه‌قدر در زندگیش، صدای مظلومیت‌ها و انقلابی‌ترین شاعر زمانه ما بوده است. به حدی که بارها به دست ارازل پلیس و گشت و... دستگیر شده بود و همچنان هیچ‌یک از آنان را توان مقابله با قلم رسا و صدای پرتوان او نیست.خانم برزویی این شعر را نیز در همین روزهای اخیر و درباره خانم مهسا امینی سروده‌اند، که حیف است اگر آن را نادیده بگیریم و از آن عبور کنیم:آن دست که نَفْسِ بی‌گناهی را کُشتانگار تمامِ مردمان را کشتهپنداشت که با چراندن خفاشانخورشید کمان و آسمان را کشتهخونی که روان شده‌ست بر لاله‌ی گوشمی‌جوشد هنوز و غرقشان خواهد کردپژواکِ غریبِ نامِ یک دختر کُردظلمی که نهفتند، عیان خواهد کرد[توییت خانم مونا برزویی]من نیز هم‌نظرم با اکثریت انقلابیون زمانه خود، که این سرود، برای هم‌خوانی در بین معترضین، بسیار زیبا و دوستانه و قدرتمند است، و می‌تواند همین زیبایی و دوستی و قدرت را به شنونده‌های خود نیز هدیه کند. چه بسا که ممکن است دشمن را به ترس وا دارد و زانوهایش را خم کند، که نه تنها تجزیه‌ای در آینده بدون او وجود ندارد، که حتی یک‌دل و یک‌صدا، همگی در کنار هم ایستاده‌ایم تا او را ریشه‌کن کنیم.متن و ترجمه انگلیسی این سرود شگفت‌انگیز و قوی، از Lyric-Videoی آن که در اینستاگرام، توییتر، یوتوب و ساندکلاد خود آقای یراحی به اشتراک گذاشته شده بود، برداشت شده است. به امید فردای روشن، همه با هم آن را خواهیم خواند و در خلوت خود زمزمه خواهیم کرد، تا هرگز از یاد نبریم، علت‌ها و خشم و قدرتی را که ما را به این حرکت عظیم وا داشت و در این مسیر به گام برداشتن ترغیب کرد. تا هرگز از یاد نبریم مهساها، نداها و نیکاها و تمام مردان و زنانی را که برای آزادی ما و آبادی این خاک جان خود را فدا کردند.تقديم به زنان و مردان ستم‌ستيز ایرانپیوندهایی برای شنیدن ترانه [RedLink آقای یراحی]اسپاتیفای / Spotifyیوتوب / YouTubeساندکلاد / SoundCloudتیک‌تاک / TikTokاپل موزیک / Apple Musicانغامی / Anghamiتیدال / Tidalدیزر / Deezerآمازون موزیک / Amazon Musicپاندورا / Pandoraاینستاگرام / Instagramتوییتر / Twitterفیس‌بوک / FaceBookمتن سرودِ زن[زوزه گرگ‌ها]زن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیزن، زندگی، آزادیبه نام تو، که اسم رمز ماستشبِ مهسا، طلوع صد نداستبخوان، که شهر، سرودِ زن شودکه این وطن، وطن شودشباهنگام، میان کوچه‌هاستبه در کوبد، که «نوبت شماست»برادرم، که سنگر من استچو سایه‌سارِ روشن استدویدنش، فراخ سینه‌اشچو جان‌پناه و مأمن استبر تنِ شاهدان، تازیانه می‌زننداین ز جان خستگان، پاره تن من‌اندبه جای او، به قلب من بزنجهان، ترانه می‌شودامان بده، ببوسمش به خونکه جاوِدانه می‌شودبسته بالای سر گیسوان چه هیبتی‌ست!کشته‌اند هر که را راوی جنایتی‌ستسفر چرا؟ بمان و پس بگیرز جورشان نفس بگیربخوان، که شهر، سرودِ زن شودکه این وطن، وطن شودLyrics of Woman&#x27;s Anthem[Wolves howling]Woman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomWoman, Life, FreedomIn the Name of You, That is our code wordThe nightfall of Mahsa, shall be the daybreak of hundreds of NedasSing! so that the city be filled with the anthem for woman, so grandSo that this homeland grows into the homeland!At night, they dance along the streets,Knocking on doors, shouting &quot;Now, It&#x27;s your move!&quot;My brother, My fortress!whose luculent shadow holds me tight,His running, his broad chestis my safe refugeThey whip the onlookers&#x27; bodies!Hey, these self-sacrificing folks are a part of my being!In-lieu-of them, beat my heart!The world becomes a song!Allow me to kiss her in bloodThat it will remain immortal!Hairs put up, What a tremendous sense of awe!They killed whoever recounts a heinous crime!Why immigrate? Stay and take back!Stifle their tyranny!Sing! so that the city be filled with the anthem for woman, so grandSo that this homeland grows into the homeland!تصاویر Lyric-Videoی رسمی[زوزه گرگ‌ها / Wolves howling](کاور سرودِ زن / Woman&#039;s Anthem Cover-Art)زن، زندگی، آزادی / Woman, Life, Freedomبه نام تو، که اسم رمز ماست / In the Name of You, That is our code wordشبِ مهسا، طلوع صد نداست / The nightfall of Mahsa, shall be the daybreak of hundreds of Nedasبخوان، که شهر، سرودِ زن شود / Sing! so that the city be filled with the anthem for woman, so grandکه این وطن، وطن شود / So that this homeland grows into the homeland!شباهنگام، میان کوچه‌هاست / At night, they dance along the streets,</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 14:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lj5rxkbugpjq</link>
                <description>نمایی کلی از یک حکومت دیکتاتوریبرای آن‌که بتوانیم گفته‌های سیاسی امروز کشور را درک کنیم، ابتدا باید با مفهوم دیکتاتوری آشنا شویم و بدانیم که چرا این نام آشنا، همواره با تاریکی و خباثت و ترس و فساد همراه است، و هر بار که بیان می‌شود، ذهن‌ها همگی یک تصویر تاریک و خشن را در ذهن می‌بینند. و باید ببینیم که آیا دیکتاتوری، فقط با ریختن خون معنا پیدا می‌کند؟ و یا فقط نکات منفی را در خود دارد؟ در این مقاله، به بررسی چند سؤال خواهیم پرداخت تا وجوه این مسأله برای همه ما روشن شود.فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟این بخش کمی طولانی است، اما قطعا می‌تواند پیش‌زمینه خوب و مختصری برای درک کلمه دیکتاتور و عناوین و واژه‌های مرتبط با آن باشد! می‌توانید با استفاده از لینک تیترها، به منابع مورد استفاده من مراجعه کنید.ساختار قدرت در دو شیوه حکومت دیکتاتوری و دموکراسیفرهنگ فارسی عمیدفرمانروای خودسرشخصی که به عنوان رهبر یک حزب، یا از طریق شورش و کودتا، زمام امور را در دست گیرد و خودسرانه بر مردم حکومت کند.لغت‌نامه دهخداخودکامه / خودرأی / مستبد / مطلق‌العنانعنوان هر یک از قضاتی که در روم قدیم، در مواقع خطیر و بحرانی، برای اداره امور کشور از طرف کنسول‌ها برای مدت ۶ ماه با اختیارات فوق‌العاده انتخاب می‌شدند. او، معاونی با عنوان ماگیستر اکویتوم (به معنی ارباب سواران) انتخاب می‌کرد. انتخاب دیکتاتور، از 430 ق.م. معمول شد و در اواخر قرن 3 ق.م. منسوخ شد. «لوکیوس کورنلیوس سولا» دوباره آن را بدون قید مدت برقرار کرد. پس از قتل یولیوس قیصر، دیکتاتوری رسماً ملغی شد.دیکتاتوری‌های معاصر، اغلب یا به عنوان رهبر یک حزب و به کمک پیروان خود از طریق شورش یا کودتا حکومت را به دست می‌گیرند، و یا از طریق قانون اساسی بر سر کار می‌آیند و به تدریج حکومت دیکتاتوری به وجود می‌آورند.دیکتاتورها نوعاً به اتکاء یک حزب رسمی و کمک پلیس مخفی و تبلیغات شدید، به حکومت ادامه می‌دهند.دانش‌نامه گوگل با همکاری Oxford LanguagesA ruler with total power over a country, typically one who has obtained control by forceحاکمی با قدرت کامل بر یک کشور، معمولاً آن‌که کنترل را با زور به دست آورده استA person who behaves in an autocratic way.فردی که رفتاری مستبدانه دارد.(In ancient Rome)A chief magistrate with absolute power, appointed in an emergency.(در روم باستان)قاضی ارشد با قدرت مطلق، که در مواقع اضطراری منصوب می‌شدویکی‌پدیادیکتاتوردیکتاتور به فرمانروا و در بیش‌تر موارد، پایه‌گذار یک نظام حکومتی استبدادی اطلاق می‌شود. معنای این واژه در تعاریف جدید خود، در بسیاری از مواقع، با بی‌رحمی و ستم همراه می‌گردد.دیکتاتور در واژه به معنی «کسی که دیکته می‌کند» و در اصطلاح، در ابتدا با رویکردی نامنفی، به مجری یک سازوکار خاصّ حکومتی در روم باستان اشاره داشت؛ اما معنای جدید آن با رویکردی منفی، به معنی «خودرأی» و «مطلق‌العنان» است.باید توجّه داشت که اگرچه نام‌های مستبد، تمامیّت‌خواه، خودکامه، جبّار و یکّه‌سالار، و مترادفات هر یک از آن‌ها در ادبیّات و بحث‌های سیاسی، اغلب به یک معنا به کار می‌روند، در اصل هم‌معنا نبوده و در علم سیاست، هر یک تعریف جداگانه‌ای دارند.دیکتاتوریطبق برخی تعریف‌ها، یک حکومت دیکتاتوری باید ویژگی‌های زیر را داشته باشد:- در کار نبودن هیچ قانون یا سنتی که کردار فرمانروا (یا فرمانروایان) را محدود کند؛ یا آن‌که فرمانروا با قدرت نامحدود خود آن‌ها را زیر پا بگذارد- به دست آوردن قدرت دولت با شکستن قوانین پیشین- نبودن قاعده و قانونی برای جانشینی- به کار بردن قدرت در جهت منافع گروه اندک- فرمان‌برداری مردم از قدرت دولت، تنها به سبب ترس از آن- انحصار قدرت در دست یک نفر- به‌کار بردن ترور به عنوان وسیله اصلی کاربستِ قدرت- نداشتن مردم‌سالاری- عدم وجود آزادی بیان در بین مردمبرخی از این ویژگی‌ها همگانی‌ترند. چنان‌که می‌توان صفات دیکتاتوری را در مطلق بودن قدرت، به زور به دست آوردن آن و نبود قواعد منظم برای جانشینی خلاصه کرد.اکثر کشورهای جهان اسلام، آمار پایینی در مردم‌سالاری، و آمار بالایی در استبداد، تمامیّت‌خواهی، یکّه‌سالاری و خودکامگی دارند.فرهنگ سیاسی (داریوش آشوری | چاپ یازدهم | ۱۳۵۷ | انتشارات مروارید)توجه: در صورتی که نخواهید مشروح لغات ذکرشده در این بخش را مطالعه کنید، می‌توانید از توضیحات طولانی این قسمت بگذرید. چرا که در این بخش، کلمات مرتبط با دیکتاتور و دیکتاتوری، که در کتاب آقای داریوش آشوری ذکر شده‌اند را به همراه توضیح کلماتی که در طول توضیحات دیگر کلمات به آن‌ها ارجاع داده شده است، آورده‌ام، و ندانستن آن‌ها شما را در خوانش متن مقاله دچار اشکال نخواهد کرد، اما قطعا اطلاعات بسیار مفید و جالبی در این‌جا جمع‌آوری شده است. (در صورتی که در چاپ‌های جدیدتر این کتاب، تغییراتی در توضیحات ایجاد شده، لطفا آن‌ها را با من به اشتراک بگذارید تا مطلب را ویرایش و تصحیح کنم.)توجه: کلمات به ترتیب حروف الفبا آورده شده‌اند.توجه: «ر.ک.» به معنای «رجوع کنید» است و شما می‌توانید کلماتی را که این ترکیب در مقابل آن‌ها به کار رفته و یا در پایان توضیحات کلمه‌ای ارجاعی به کلمات دیگر داده شده را در همین بخش پیدا کرده و مطالعه کنید.اتوکراسی (و اتوکرات و اتوکراتیک)[از autokrateia در زبان یونانی، به معنای «قدرت مطلق»]نوعی بنیاد قدرت که دارای این مختصات است:(الف) تفوق آشکار یک فرد در رأس یک سلسله‌مراتب اداری؛(ب) نبودن قوانین یا سنت‌هایی که بر عمل فرمانروا نظارت کند؛(پ) نامحدود بودن قدرت فرمانروا در عمل.اتوکراسی ممکن است بر وفاداری اتباع یا بر ترس آن‌ها از مجازات متکی باشد. فرد صاحب قدرت (اتوکرات) ممکن است که قدرت خود را از طریق قراردادها و سنت‌های اجتماعی کسب کرده باشد یا آن را به زور به دست آورده باشد، که در صورت اول، اتوکراسی مشروع از طریق وراثت یا همکاری، و در صورت دوم، دیکتاتوری (ر.ک.) است. سلطنت‌های مطلقه از نوع حکومت‌های اتوکراتیک هستند.استبدادمراد از آن بنیاد سیاسی‌ای است که دارای این مشخصات باشد:(الف) نبودن حدود سنتی یا قانونی برای قدرت دولت؛(ب) وسعت دامنه قدرتی که عملا به کار برده می‌شود.معیار دوم مستلزم آن است که دستگاه اداری متمرکزی وجود داشته باشد.استبداد، اتوکراسی، و دسپوتیزم، مفاهیم مشترکی هستند، اما بر هم منطبق نیستند؛ هم‌چنان‌که توتالیتریزم مستلزم استبداد است، اما هر استبدادی توتالیتر نیست.در دنیای باستان، حکومت‌های تمدن‌های کهن، مانند آشور، بابل، مصر، ایران و غیره، مستبدانه بود، و تنها یونان و روم از این قاعده کلی برکنار بودند و آن‌ها تنها دیکتاتوری‌های موقت داشته‌اند.از قرن شانزدهم به بعد، استبداد در اروپا صورتی تازه یافت و این زمان بود که دولت‌های ملی و شاهان در برابر قدرت پاپ قد بر افراشتند و استبداد به صورت یک آرمان سیاسی در آمد و این آرمان -که در اساس بر نظریه قدرت مطلق شاه، که ناشی از حاکمیت شاهانه و قدرت اعلای دولت است، قرار دارد- دولت‌های ملی را متحد کرد و به صورت تازه‌ای سازمان داد. جمله معروف لویی چهاردهم که گفت «من دولت هستم» نشانه استبداد سلطنتی کلاسیک است. استبداد سده‌های ۱۷ و ۱۸ از لحاظ نظری بر حق قدرت نامحدود زمامدار متکی بود، و هیچ‌چیز، حتی «حقوق طبیعی» مردم نیز، آن را محدود نمی‌کرد. در قرن هجدهم، انقلاب‌های آمریکا و فرانسه با استبداد به مبارزه برخاستند، و این مبارزه در طول سده‌های نوزدهم و بیستم، منجر به بسط حکومت‌های قانونی در سراسر جهان شد، و در عین حال در قرن بیستم، نوع تازه‌ای از استبداد، که توتالیتریزم (ر.ک.) باشد، پدید آمد.نیز: ر.ک.: اتوکراسی؛ تیرانی؛ دسپوتیزمپرولتاریا (Proletariat)[از proletarius در زبان لاتینی، به معنای فرد فاقد مالکیت که تنها از راه فرزند آوردن به دولت خدمت می‌کند]در روم باستان به معنای پایین‌ترین طبقات جامعه که فاقد مالکیت بودند، به کار می‌رفت و گاهی به معنای طبقات پست هر جامعه به کار می‌رود و در این استعمال، تحقیرآمیز است. در مفهوم جدید، بر طبقه کارگران صنعتی اطلاق می‌شود. این مفهوم را بیش‌تر مارکسیزم اشاعه داد و این طبقه در فلسفه تاریخی آن، دارای اهمیت خاص است. مارکس و انگلس مقصود خود را از این اصطلاح در «مانیفست کمونیست» چنین توضیح می‌دهند: «مقصود از پرولتاریا طبقه کارگران مزدبگیر جدید است که مالک هیچ وسیله تولیدی نیستند و نیروی کار خود را به خاطر تأمین زندگی می‌فروشند.» رسالت تاریخی پرولتاریا در مارکسیزم این است که با اکثریت یافتن در جامعه، از راه انقلاب، قدرت سیاسی را به دست می‌گیرد و مالکیت وسایل تولید را اجتماعی می‌کند. بدین ترتیب، جامعه بدون طبقه و سوسیالیزم مستقر می‌شود.توتالیتریزم (و توتالیتر)در لغت به معنای «جامع» و «فراگیر» است و به عنوان صفت بر رژیم‌های سیاسی‌ای اطلاق می‌شود که دارای این مشخصات باشند:نظارت دولت بر کلیه شئون فعالیت اقتصادی و اجتماعی و انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب حاکم و حذف کلیه اشکال نظارت دموکراتیک جامعه (و غالبا در داخل خود حزب نیز) و توسل به ترور برای سرکوبی هر نوع مخالفت و تسلط یک فرد در رأس حزب و دولت و تلاش برای شکل دادن به جامعه بر اساس ایدئولوژی حزبی و تجهیز مجموع قوای جامعه در راه هدف‌های حزب و دولت و از مین بردن استقلال فرد.در دولت توتالیتر حدود قانونی‌ای برای مداخلات دولت در حیات جامعه موجود نیست و دولت با یکسان کردن تعلیم و تربیت (و حتی نظارت بر فعالیت‌های ادبی و هنری) و در دست گرفتن تمام وسایل  ارتباط عمومی و تبلیغ، مجموع قوای جامعه را در خدمت می‌گیرد و هدایت می‌کند. دولت توتالیتر وجود گروه‌ها یا افرادی را که بخواهند از حوزه قضاوت و نظارت آن خارج باشند یا در جهت هدف‌هایش وظیفه معینی نداشته باشند، تحمل نمی‌کند. البته حدود نظارت دولت نمی‌تواند مطلق باشد و توتالیتریزم اساسا مفهومی نسبی است.دولت‌های توتالیتر را غالبا جنبش‌های ضددموکراتیکی به وجود می‌آورند که در ابتدا به صورت حزب در داخل یک سیستم دموکراتیک متشکل می‌شوند و پس از به قدرت رسیدن دموکراسی را بر می‌اندازند. بارزترین نمونه این نوع جنبش اجتماعی و حزبی، حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان به رهبری هیتلر بود که پس از به قدرت رسیدن از راه دموکراسی، آن را بر انداخت.ایتالیای فاشیست و آلمان نازی مهم‌ترین نمونه‌های حکومت توتالیتر هستند. غالبا اتحاد شوروی و کشورهای کمونیست را نیز در این شمار می‌آورند، اما تفاوت‌های اساسی میان این دو سیستم موجود است و آن این‌که اگرچه در شوروی، به خصوص در دوره استالین، روش‌های تروریستی و حکومت مطلقه فردی به شدت وجود داشت، ولی کمونیزم از نظر بنیاد ایدئولوژیک اساسا دموکراتیک است و ضدیت آن با دموکراسی بورژوایی از جهت محدودیت دامنه آن به حقوق سیاسی است، ولی نازیزم و فاشیزم از نظر بنیاد ایدئولوژیک، اساسا ضد دموکراسی و هوادار حکومت «الیت» هستند و بنابراین مداومت سلطه پلیسی، جزء ذاتی حکومت‌های فاشیستی است و در حکومت‌های کمونیست می‌توان آن را عرضی دانست.تیرانی (Tyranny)در یونان باستان این کلمه مترادف «دیکتاتوری» بود، و تیرانوس کسی بود که در یک شهر، قدرت شاهانه داشت. نویسندگان یونانی گاهی از «تیرانوس خوب» سخن می‌راندند. اما در مفهوم جدید، این اصطلاح معادل «ستم‌گری» و «جباریت» است، و بر حکومت‌هایی اطلاق می‌شود که با روش استبدادی مبتنی بر ترور حکومت می‌کنند، اعم از آن‌که انقلابی باشند (مانند حکومت روبسپیر) یا سنت‌گرا (مانند حکومت ایوان مخوف) یا اولیگارشیانه باشند (مانند اسپارت) و حتی دموکراتیک. دموکراسی را زمانی «جبار» می‌خوانند که بر اقلیتی ستم راند.دسپوتیزم (ر.ک.) مستلزم «جباریت» نیست، اگرچه غالبا با آن همراه است. دسپوتیزم بدون جباریت، هنگامی است که فرمانروا خیرخواه و بی‌منازع باشد. مانند حکومت مارکوس اورلیوس در روم.نیز: ر.ک.: اتوکراسی؛ استبداد؛ توتالیتریزم؛ دسپوتیزم؛ دیکتاتوریدسپوتیزم[از despotes در زبان یونانی، به معنای «ارباب»، «خداوندگار»]بر اقتداری اطلاق می‌شود که هیچ حد قانونی و سنتی ندارد و خودسرانه اعمال می‌شود. دسپوتیزم غالبا معنای بد دارد و معادل استبداد بی‌بندوبار است، اما گاه از «دسپوتیزم روشن‌فکرانه» سخن می‌رود که مقصود از آن، نوعی حکومت ایدآل است، که افلاطون و بعضی از متفکران عصر جدید خواهان آن بوده‌اند.کارل ویتفوگل (K. A. Witfogel)، جامعه‌شناس آلمانی، مفهوم تازه‌ای از دسپوتیزم را تحت عنوان «دسپوتیزم شرقی» عرضه کرده است و مقصود او از این اصطلاح جامعه‌ای است که دارای این مشخصات باشد:(الف) حکومت فردی (اتوکراسی)؛(ب) اداره کشور با سازمان اداری متمرکز؛(پ) نبودن یک اشرافیت ثابت؛(ت) پست بودن موقعیت بازرگانان در جامعه؛(ث) کم‌اهمیتی برده‌داری؛(ج) کشاورزی مبتنی بر آبیاری وسیع.به عقیده ویتفوگل، عامل آخری اساس مشخصات دیگر است. این نوع سازمان اجتماعی و سیاسی، علاوه بر تعدادی از ملت‌های آسیایی، تمدن‌های سرخ‌پوستان آمریکایی را نیز در بر می‌گیرد.دسپوتیزم، با اتوکراسی (ر.ک.)، استبداد (ر.ک.)، و دیکتاتوری (ر.ک.) مترادف است.دیکتاتوری (و دیکتاتور)عنوان دیکتاتور در روم باستان به کسانی اطلاق می‌شد که در مواقع بحرانی، برای مدت شش ماه با اختیارات فوق‌العاده حکومت می‌کردند. بنابراین، دیکتاتوری رومی نوعی قدرت قانونی بود.ولی در اواخر دوره جمهوری، سردارانی که قدرت حکومت را به وسایل غیرقانونی تصاحب می‌کردند، این عنوان را به خود بستند و دیکتاتوری صورت غیرقانونی یافت. سولا و یولیوس قیصر، محدودیت‌های دیکتاتوری را برداشتند و غیرقانونی حکومت کردند.مقصود از دیکتاتوری نوع قدرتی است که چند تا از این مشخصات را دارا باشد:(الف) نبودن قوانین یا سنت‌هایی که فرمانروا (یا فرمانروایان) آن‌ها را در اعمال خود در نظر داشته باشند؛(ب) نامحدود بودن قدرت؛(پ) به دست آوردن قدرت عالی با نقض قوانین قبلی؛(ت) نبودن مقررات منظم برای جانشینی؛(ث) به کار بردن قدرت در جهت منافع گروه اندک؛(ج) اطاعت اتباع تنها به سبب ترس از قدرت دولت؛(چ) تمرکز قدرت در دست یک نفر؛(ح) به کار بردن ترور.بعضی از این معیارها را می‌توان عمومی‌تر و شاخص‌تر دانست، چنان‌که می‌توان صفات دیکتاتوری را در مطلق بودن قدرت، به زور به دست آوردن قدرت عالی دولت، و نبودن قواعدی منظم برای جانشینی، خلاصه کرد.لفظ دیکتاتور بر فرمانروایان هر نوع حکومت مطلقه و فردی اطلاق می‌شود.نیز: ر.ک.: اتوکراسی؛ استبداد؛ توتالیتریزم؛ دسپوتیزمدیکتاتوری پرولتاریاظاهرا اول بار لویی اگوست بلانکی، انقلابی معروف فرانسوی، این اصطلاح را به کار برده است، ولی اهمیت خاص آن در فلسفه سیاسی مارکسیزم است. مارکس در طرح خود برای انتقال جامعه از حالت سرمایه‌داری به سوسیالیستی، یک مرحله عبور موقت را در نظر می‌گیرد که آن را دیکتاتوری پرولتاریا می‌نامد. به نظر مارکس، پس از آن‌که طبقه پرولتاریا (ر.ک.) قدرت سیاسی را از طریق انقلاب به دست گرفت، یک حکومت طبقه‌ای از آن خود تشکیل می‌دهد. چنین حکومتی مزدها را به نسبت کار پرداخت می‌کند و مالکیت وسایل تولید، توزیع، و مصرف را به خود منتقل کرده و سلطه محکمی بر سایر طبقات برقرار می‌کند. ولی در صفوف پرولتاریا بعضی از اشکال دموکراسی، مانند رأی عمومی، استقرار به نوبت در مشاغل دولتی، محدودیت حقوق کارمندان به اندازه کارگران، باید محفوظ باشد. این حکومت با از میان بردن تفاوت کار دستی و فکری و اختلاف طبقه‌ای، راه را برای ظهور کمونیزم، یعنی جامعه بدون طبقه، باز خواهد کرد. در این مرحله پرولتاریا نیز به عنوان طبقه از میان می‌رود و جای خود را به مجامع تعاونی اداره وسایل تولید می‌دهد.مکتب‌های سیاسی و فرهنگ مختصر عقاید و مرام‌های سیاسی به ترتیب حروف الفبا (بهاءالدّین پازارگاد | چاپ سوم | ۱۳۴۳ | انتشارات اقبال)توجه: در صورتی که نخواهید مشروح لغات ذکرشده در این بخش را مطالعه کنید، می‌توانید از توضیحات طولانی این قسمت نیز مثل قسمت قبلی بگذرید. چرا که در این بخش، کلمات مرتبط با دیکتاتور و دیکتاتوری، که در کتاب آقای بهاءالدین پازارگاد ذکر شده‌اند را به همراه توضیح کلماتی که در طول توضیحات دیگر کلمات به آن‌ها ارجاع داده شده است، آورده‌ام، و ندانستن آن‌ها شما را در خوانش متن مقاله دچار اشکال نخواهد کرد، اما اطلاعات بسیار مفید و جالبی در این‌جا وجود دارد که خواندن‌شان خالی از لطف نیست. (در صورتی که در چاپ‌های جدیدتر این کتاب، تغییراتی در توضیحات ایجاد شده، لطفا آن‌ها را با من به اشتراک بگذارید تا مطلب را ویرایش و تصحیح کنم.)توجه: کلمات به ترتیب حروف الفبا آورده شده‌اند.توجه: شما می‌توانید کلماتی را که در متن‌ها به آن‌ها ارجاع داده شده است، در همین بخش یافته و مطالعه کنید.ابسولوتیسم (Absolutism)ابسولو به معنی مطلق، و مقصود از آن، حکومت مطلقه و ریاست یک نفر شخص مطلق‌العنان است بر جامعه.(۱) ابسولوتیسم یک آیین سیاسی است که طبق آن، حقوق و قدرت زمامدار نامحدود است و حتی حقوق طبیعت یا حقوق طبیعی هم آن را محدود نمی‌سازد. زمامدار فعال مایشاء است و حاکم بر اموال و حیات و همه‌چیز مردم. در قرون ۱۷ و ۱۸، قدرت زمامدار در حکومت مطلقه بر امپراطوری مقدس روم و کلیسا و اشراف هم تسلط داشت؛ یعنی طبق این آیین، قدرت‌های مزبور هم نمی‌توانستند اختیارات زمامدار را محدود نمایند. در قرن پانزدهم، پاپ خود را در رأس اولین سلطنت مقتدر سیاسی و روحانی قرار داده و فرضیه ابسولوتیسم شکل گرفت، و بعدها سرمشق کامل و نمونه اصلی برای ابسولوتیسم مانرشیک (Absolutism Monarchial)، یعنی قدرت مطلقه سلطنت قرار گرفت. طرفداران سلطنت پاپ حقوق وی را به سلطنت روحانی و سیاسی بر مردم، حقوق الهی و آسمانی پنداشته و چنین استدلال می‌کردند که: «محال است بتوان قدرت اعظم و سلطه‌ای را که برای حکومت بر جامعه لازم است، به خود جامعه واگذار کرد، و باید به شخصی سپرد که در رأس جامعه قرار دارد.»(۲) و نیز گاهی ابسولوتیسم بر حکومتی اطلاق می‌شود که آن حکومت دارای قدرت مطلقه و نامحدود باشد، اعم از این‌که حکومت در دست یک نفر باشد یا چند نفر، و یا شامل تشکیلاتی باشد ثابت، که در تحت دستور یک زمامدار اداره شود.گاهی این اصطلاح را مرادف با دسپوتیسم (استبداد)، اتوکراسی، دیکتاتوری، ماکیاولیسم و اتوریتاریانیسم هم استعمال می‌کنند. (رجوع شود به اصطلاحات مزبور)اتوریتاریانیسم (Authoritarianism)می‌توان گفت که این فلسفه در نقطه مقابل اندیویدوالیسم، یعنی فلسفه اصالت فرد قرار دارد، و عبارت از فلسفه و سیستم حکومتی است که در آن آزادی فردی هم از حیث تئوری و هم از حیث عمل، هم در ظاهر و هم در باطن، کاملا تحت‌الشعاع اتوریته و قدرت دولت قرار گرفته؛ و در این نوع حکومت، معمولا قدرت، متمرکز در یک گروه معدود و کوچک پیشوایان است. رژیم دیکتاتوری، یکی از اشکال افراطی حکومت‌های اتوریتاریان است.خلاصه تاریخچه نمو و سیر فلسفه مزبور به شرح زیر است:(۱) واضع اولیه آن، فلاسفه قدیم یونان مانند فیثاغورث، دموکریتوس، سقراط، افلاطون و ارسطو بوده‌اند، و ارسطو چنین استدلال کرد که کل مقدم بر جزء است پس دولت مقدم بر فرد است.(۲) استائیک‌ها یا رواقیون، دولت ملی را مردود دانسته، برای دولت جهانی اتوریته مطلق قائل گردیدند.(۳) فلاسفه قرون وسطای مسیحی (از ۴۰۰ میلادی تا آغاز رنسانس، یعنی قرون ۱۳ و ۱۴) به خصوص شعبه‌ای از فلاسفه اسکالستیک موسوم به رئالیست‌ها، طرفدار این عقیده بودند.(۴) (الف) ژان بودن فرانسوی (قرن ۱۶)، واضع فرضیه حق حاکمیت و قدرت مطلقه سلطنت، که آن را دولت نیز می‌خواند، این فلسفه را تقویت نموده.(ب) ماکیاولی طرفدار قدرت مطلقه زمامدار است.(۵) در قرن ۱۷، توماس هابز طرفدار اتوریته زمامدار گردید.در قرن ۱۸ که به قرن فردیت موسوم است، اتوریتاریانیسم طرفدار چندانی نداشت.(۶) در قرن ۱۹، هگل، کارل مارکس، انگلس، لاسال و نیچه طرفدار اتوریته مطلق دولت گردیدند.(۷) در قرن ۲۰، لنین و استالین (در مرام کمونیسم)، هیتلر و موسولینی (در مرام فاشیسم)، قدرت مطلقه دولت و پیشوا را حمایت نموده‌اند.اتوکراسی (Autocracy)نام سیستم حکومتی است که در آن کلیه قدرت‌ها عملا در دست زمامدار قرار گرفته است.فرق این اصطلاح با اصطلاح اتوریتاریانیسم این است که در اتوکراسی، تنها یک نفر مالک قدرت نامحدود و سیاسی است، که از منبع خارجی مانند ملت یا غیر آن ناشی نشده، و بیشتر اطلاق بر پادشاه می‌شود. اما در اتوریتاریانیسم ممکن است قدرت در دست یک پیشوا باشد، یا چند الیگارش. ابسولوتیسم و اتوریتاریانیسم از این حیث مشترک‌اند که هر دو هم شامل شاه، و هم دیکتاتور پیشوا می‌گردد.الیگارشی (Oligarchy)(۱) رژیم حکومتی که به وسیله چند نفر معدود اداره شود و کلیه قدرت حکومت متمرکز در تعداد قلیلی از افراد باشد.(۲) هیئت حاکمه مزبور را نیز گاهی الیگارشی می‌نامند.توتالیتاریانیسم (Totalitarianism)توتالیتاریانیسم یا حکومت جمعی، نام فلسفه و حکومتی است که در کلیه شئون زندگی فرد دخالت کرده و آن را تنظیم، و برای آن وضع مقررات می‌کند، و ممکن است این دخالت به نفع یک گروه کوچک، یا یک طبقه یا کل جمعیت باشد. دولت توتالیتر، وجود دسته‌جات یا افرادی را که از حوزه قضاوت و نظارت آن خارج باشند و یا وظیفه مشخصی در پیشرفت هدف دولت نداشته باشند، تجویز و تحمل نمی‌کند. ناچار، حکومت‌های توتالیتر، وجود و استمرار خود را به وسیله تشکیل یک دستگاه مجهز و مبسوط پلیس سری و به کار بردن روش‌های تروریستیک (قتل نفس سری) و از میان بردن هر نوع انتقاد و بحث راجع به طبیعت حکومت و روش دولت و سنجش شایستگی پیشوایان حکومت تأمین می‌کنند. این شیوه بالطبع متضمن ممنوع داشتن آزادی نطق و مطبوعات و اجتماعات می‌گردد.از خواص بارز و اساسی توتالیتاریانیسم، ایجاد فرهنگ دستوری و آموزشگاه‌های دولتی تابع نقشه و طرح دولت است، تا جوانان را از سنین کودکی به منظور ایجاد یک نظر متحدالشکل سیاسی یا تعصب مذهبی متحدالشکل در جامعه، به نفع حکومت، تحت تلقین قرار دهند. ضعف نفوذ کلیساها در افراد در اروپا و ظهور فنون و تکنیک‌های نوین در تجهیز توده‌ها برای نیل به هدف‌های سیاسی، پیشرفت سیستم توتالیتاریانیسم را در قرن بیستم تسهیل کرده است. حکومت‌های توتالیتر درجه‌اول و مشهور در زمان معاصر، یکی آلمان نازی، دیگر ایتالی فاشیست و دیگر روسیه شوروی است. اما حکومت ژاپن در زمان جنگ جهانی دوم و ماقبل آن، اگرچه یک حکومت میلیتاریست و دیکتاتوری خشن و ستمگر بود، ولی قادر نبود که در کلیه شئون زندگی اتباع کشور خود به نحو کامل دخالت نماید.از جمله اصطلاحاتی که غالبا مترادف با این اصطلاح به کار می‌رود، عبارت است از کولکتیویسم، ابسولوتیسم، اتوکراسی، اتوریتاریانیسم، دیکتاتوری و دسپوتیسم (استبداد).اگرچه دو اصطلاح توتالیتاریانیسم و کولکتیویسم غالبا به جای یک‌دیگر استعمال می‌شوند، اما توتالیتاریانیسم اصطلاحی عام‌تر از کولکتیویسم است. اولی یعنی اعتقاد به وجود دولتی با قدرت دیکتاتوری یا هر نوع حکومت دیکتاتوری که قانون اساسی و هم استعمال و عادت، بدان قدرت کنترل کلیه اعمال و افعال و طرز فکر و مناطق امور بشری و تشکیلات انسانی را داده باشد، اعم از اقتصادی و سیاسی و مذهبی و قریحه‌ای و علمی و اخلاقی، ولی اصطلاح دوم بیشتر شامل امور اقتصادی و کنترل و حق دخالت دولت و مؤسسه دیگر است در اموال اعضای یک جامعه، و در هنگام استعمال اصطلاح ثانی، بیشتر نظر متوجه اقتصادیات است.اما فرق این اصطلاح با اصطلاحات دیگر، به اجمال آن است که در اتوکراسی تنها یک نفر مالک قدرت نامحدود سیاسی است، که از منبع بیرونی، مانند ملت یا غیر آن ناشی نشده، و بیشتر اطلاق بر زمامداری غیر از شاه می‌شود. اما ابسولوتیسم اعم است و هم شامل شاه یا پیشوای دیکتاتور از نوع دیگر می‌گردد. در اتوریتاریانیسم قدرت و اتوریته در دست یک پیشواست یا چند الیگارش، معهذا این اصطلاحات چون هر یک برای مردم درست تعریف نشده‌اند، غالبا در تحریرات به جای یک‌دیگر استعمال می‌شوند.خلاصه تاریخ سیر فلسفه توتالیتاریانیسم و کولکتیویسم به شرح زیر است:(۱) در یونان قدیم: واضع اولیه این عقیده در باخترزمین بنا به احتمال قوی فیثاغورث، فیلسوف یونانی (۵۸۰ ق.م.) و طرفداران دموکریتوس (۴۶۰ ق.م.) و سقراط (۴۶۹ ق.م.) و افلاطون (۴۲۷ ق.م.) و ارسوط (۳۸۴ ق.م.) می‌باشند که شرح آن در تحریرات و آثار منسوب به هر یک از ایشان دیده می‌شود.(۲) قرن ۳ ق.م.: بعد از فلاسفه فوق، رواقیون (استائیک‌ها) به پیشوایی زنون، از این فلسفه حمایت کرده‌اند، ولی این جامعه را جامعه جهانی و دولت واجب‌الاطاعه را دولت جهانی دانسته، دولت ملی را مردود شمرده و قبول ندارند.(۳) قرن ۱۶: ماکیاولی، فیلسوف ایتالیایی، زنده‌کننده این فلسفه در قرون جدیده است، و دیگر ژان بودن فرانسوی، که عقاید ماکیاولی را تأیید نموده، فرد را محکوم به حکم زمامدار و زمامدار را مظهر مطلق جامعه می‌داند.(۴) قرن ۱۷: توماس هابز حامی قدرت مطلقه زمامدار و سلطنت مطلقه است، ولی طرز استدلال و بحث وی، بر خلاف، موجب بیداری افکار و باعث نمو لیبرالیسم (آزادی‌طلبی) در انگلیس گردید.قرن ۱۸: قرن رواج فلسفه اصالت فرد است، چنان‌چه به «قرن فردیت» معروف شده. در این قرن، فلاسفه معروف و مهمی که طرفدار فلسفه اصالت جمع باشند، به وجود نیامده. فیخته و شلینگ آلمانی تا درجه‌ای جامعه را مقدم بر فرد شمرده‌اند.(۵) قرن ۱۹: هگل، مارکس، انگلس، لاسال، نیچه (آلمانی) از این فلسفه طرفداری کرده و آن را در فلسفه‌های خود گنجانیده‌اند.(۶) قرن ۲۰: لنین، استالین (روسی - در فلسفه کمونیستی)، هیتلر (آلمانی - در مرام نازیسم) و موسولینی (ایتالیایی - در فلسفه فاشیسم) این فلسفه را وارد کرده، عموما طرفدار کولکتیویسم و انحلال فرد در جامعه هستند.(رجوع شود به دیکتاتوری، ابسولوتیسم، کولکتیویسم، اتوکراسی، اتوریتاریانیسم و دسپوتیسم).دسپوتیسم (Despotism)Despot به معنی مستبد، و دسپوتیسم سیستم حکومتی را گویند که تابع حکومت مطلقه و استبدادی، و به دست زمامدار مستبد باشد.این اصطلاح غالبا مرادف با ابسولوتیسم، اتوکراسی، اتوریتاریانیسم و دیکتاتوری به کار می‌رود.افلاطون حامی یک نوع استبداد روشن‌فکر بوده. Intellectual Despotism، یعنی حکومتی که به دست چند نفر مستبد روشن‌فکر اداره شود، و بر اساس فهم و ادراک و هوش و ذکاوت و عقل استوار باشد.(رجوع شود به ابسولوتیسم، اتوکراسی، اتوریتاریانیسم و دیکتاتوری).دیکتاتوری (Dictator)دیکتاتور اسم فاعل کلمه دیکته و مقصود از آن، دیکته‌کننده احکام و قوانین است به مردم، بدون آن‌که حق چون و چرا داشته باشند؛ و دیکتاتوری سیستم حکومتی است مطلقه، که به فرمان و امر مستبدانه و بی‌چون‌وچرای یک فرد موسوم به دیکتاتور اداره شود؛ و این اصطلاح نیز معمولا به عنوان صفت سایر مکاتب سیاسی و روش‌های حکومتی به کار می‌رود. و هم این اصطلاح غالبا مرادف با ابسولوتیسم، اتوکراسی، اتوریتاریانیسم، دسپوتیسم، کولکتیویسم، توتالیتاریانیسم یا به جای آن‌ها استعمال می‌شود. (رجوع شود به اصطلاحات مزبور)دیکتاتوری پرولتاریا اصطلاحی است که مارکس آن را به کار برده، و آن را یکی از مراحل ساختن سیستم کاپیتالیسم می‌داند؛ و عبارت است از مرحله‌ای که پس از انقلاب کمونیستی، دولت سرمایه‌داری ساقط شده، حکومت به دست کارگران مزدبگیر می‌افتد، و اولین هدف حزب سوسیالیست یا کمونیست پس از موفقیت انقلاب، تشکیل دیکتاتوری پرولتاریا یا طبقه کارگر است، که طبق این فرضیه باید تا مدتی که لازم است به منظور از میان برداشتن مخالفین و عوامل سرمایه‌داری و بورژوازی که مانع پیشرفت کمونیسم هستند، و برای تحکیم و تثبیت موقعیت کمونیسم، این دیکتاتوری یا حکومت مطبقه کارگران برقرار باشد. اما در عمل به فرضیه فوق در روسیه، مشاهده شد که این دیکتاتوری در دست اقلیت یا طبقه نخبه حزب کمونیسم است. هرچند که حزب خود را منتخب پرولتاریا معرفی می‌کند، ولی قدر مسلم آن است که دیکتاتوری مزبور، دیکتاتوری مستقیم و مشخص پرولتاریا نیست، و دیکتاتوری رهبران حزب است.کولکتیویسم (Collectivism)عبارت از آن سیستم اجتماعی یا عقیده‌ای‌ست که سعی دارد جامعه را به وسیله مساعی جمعی یا همکاری اداره نماید. اصطلاح کولکتیویسم در برابر اندیویدوالیسم (اصالت فرد) به کار می‌رود، و هم‌چنین شامل سیستم‌های اقتصادی و اجتماعی دسته‌جمعی مانند سوسیالیسم و کمونیسم و سندیکالیسم و حتی فاشیسم نیز می‌شود. کولکتیویسم به انجام امور اجتماعی به صورت جمعی و اشتراکی، و ترکیب مساعی افراد با یک‌دیگر تحت رژیم اتوریتاریان و استبدادی، کم و بیش اهمیت می‌دهد. در منطقه امور اقتصادی با لسه‌فر و کاپیتالیسم و سوداگری آزاد مخالف است.این اصطلاح غالبا مرادف با توتالیتاریانیسم استعمال می‌شود، ولی اصطلاح ثانی مفهومی وسیع‌تر دارد و اصطلاح کولکتیویسم بیشتر در مسائل اقتصادی به کار می‌رود. (رجوع شود به توتالیتاریانیسم)ماکیاولیسم (Machiavellianism) (در کتاب به اشتباه Machiavellism آمده است)مکتب ماکیاولیسم که آن را «فلسفه استبداد جدید» نیز می‌خوانند، عبارت از مجموعه و اصول روش و دستوری است که ماکیاولی فیلسوف و سیاستمدار ایتالیایی قرن ۱۵ (۱۴۶۹-۱۵۲۷) برای زمامداری و حکومت بر مردم می‌دهد، و اولین مرتبه در تاریخ باخترزمین، افکاری را برای روش حکومت استبدادی به روی کاغذ می‌آورد که سابقه نداشته، و لااقل تا آن تاریخ این نوع با صراحت تحریر نشده بود؛ لذا آن را استبداد جدید نام گذاشتند. عقاید ماکیاولی را می‌توان در سطور زیر خلاصه نمود:خلاصه و اصول عقاید ماکیاولی یا مکتب ماکیاولیسم:(۱) هدف فلسفه ماکیاولی: تأسیس دولت‌های متحده و قوی و متمرکز ایتالی است، که تابع کلیسا نباشد و در اروپا صاحب تفوق سیاسی گردد.(۲) مرام کلی ماکیاولیسم: بدبینی (پسی‌میسم) و طرفداری از ظلم و استبداد و حکومت مطلقه نامحدود.(۳) طبیعت انسان: گوید «انسان موجود سیاسی است و ذاتا فاسد و فطرتا شرور و خودخواه خلق شده، لذا علاج دفع شرور انسانی و شرط برقراری نظم در جامعه، همانا تشکیل حکومت مطلقه و مقتدر است!»(۴) زمامدار و فن زمامداری: «چون مردم طبعا بد و خودخواه خلق شده‌اند، لذا محرک زمامدار و اعمال وی، باید:(اولا) طبیعت خودپرستی (اگوئیسم) باشدو (ثانیا) روش خود را بر اساس بدبینی قرار دهد، و اعمال و افعالش شدید و سخت و ظالمانه باشد، و حدی نداشته باشد، و چون طبیعت آدمی متجاوز و منفعت‌جوست، و طمع وی را حدی و سرحدی نیست، و مدام می‌خواهد بر موجودی مال و مقام و موقعیت و قدرت خود بیفزاید، و چون قدرت و تملک اموال به واسطه کم‌یابی طبیعی محدود است، لذا کشمکش و رقابت بین افراد، جامعه را به هرج‌ومرج (آنارشیسم) تهدید می‌کند، مگر آن‌که قدرتی مافوق ایشان جلوشان را بگیرد، و مطامع آن‌ها را زنجیر کند. زمامدار نه تنها معمار کشور و دولت است، بلکه معمار اخلاق و مذهب و اقتصاد و همه‌چیز است. اگر زمامدار بخواهد بماند و موفق باشد، نباید از بد کردن بهراسد و مبادا از شرارت احتراز جوید؛ زیرا بدون انجام شرارت و بدی، حفظ دولت محال است. بعضی تقواها موجب خرابی و بردباری است و بعضی شرارت‌ها باعث بقا و سلامتی. تنها دولت متکی به زور موفق است و بس. هیچ ترازو و مقیاسی برای قضاوت عمل زمامدار در دست نیست به جز موفقیت سیاسی و ازدیاد قدرت.»(۵) اخلاق و مذهب: و سایر پندارهای اجتماعی عموما آلت دست زمامدار است برای نیل به قدرت، و آن را نباید در سیاست و اداره امور حکومت و زمامداری دخالت دهد یا رعایت نماید.(۶) حقوق و قانون: ناشی از اداره زمامدار است. زمامدار خود به منزله قانون است؛ و قانون موضوعه وی، واجب‌الاطاعه. ولی خودش از رعایت قانون و اخلاق مستثنی است و قانون بر حسب اراده زمامدار قابل نسخ و تغییر است. زمامدار مافوق قانون است و هرچه که بخواهد می‌تواند بکند. اخلاق، مخلوق قانون موضوعه زمامدار است.(۷) حکومت: «بر پایه ضعف افراد بنا شد، و افراد برای حفظ خویشتن از خطر افراد دیگر، محتاج به کمک دولت‌اند.»(۸) روش حکومت: «زمامدار برای نیل به قدرت و ازدیاد قدرت برای حفظ آن، مجاز است به هر عملی از زور و حیله و تزویر و غدر و جنایت و تقلب و نقض قول و پیمان‌شکنی و نقض مقررات اخلاقی متوسل شود؛ و هیچ نوع عملی برای نیل به قدرت و حفظ آن برای زمامدار ممنوع نیست. به شرط آن‌که با مهارت و زیرکی، و در صورت لزوم محرمانه و سری انجام گردد، تا نتیجه منظور را بدهد. اگر عمل ظلم و جنایت، زمامدار را متهم می‌کند، در عوض نتیجه عمل که همان موفقیت است، وی را تبرئه می‌نماید.»(۹) سپاه و نظام اجباری: «دولت باید سپاه کامل و مجهز داشته باشد که از سربازان ملی تشکیل شده باشد، نه افراد روزمزد (به طوری که در قرون وسطی معمول بوده). خدمت نظام باید از هفده‌سالگی تا چهل‌سالگی انجام شود.»اصل نظام اجباری ماکیاولی بعدها پایه نظام وظیفه یا نظام ملی یا اجباری و طریقه سربازگیری معمول در قرون جدیده و معاصر گردید.چرا دیکتاتوری حول محور یک ایدئولوژی شکل می‌گیرد؟ایدئولوژی واحد در قالب پنج ایده‌پرداز (از چپ به راست: مارکس، انگلس، لنین، استالین، مائو)باید توجه کنیم که حکومت‌های دیکتاتوری، غالبا با استفاده از یک ایدئولوژی مرکزی، توده مردم را با خود همراه می‌کنند. این ایدئولوژی می‌تواند دینی یا غیردینی باشد. اما لازم است تا جامعه حول محور یک ایده و سخن و تفکر واحد جمع شود، تا دیکتاتور بتواند آن‌ها را به جهت دلخواه خود حرکت دهد. وقتی جامعه همچون یک ارکستر عظیم، به هم‌سازی و هم‌خوانی با ایدئولوژی واحد برسد، رهبر یا حاکم، هر آنچه را که امر کند و با حرکت دست خود نشان دهد، فی‌الفور اجرا کرده و به گوش او خواهد رساند.این هم‌صدایی و اتحاد، در نگاه اول، چیزی بسیار دل‌پسند و مناسب است. چرا که می‌تواند سرمایه‌ای برای انجام کارهای سخت و طاقت‌فرسا باشد و بزرگ‌ترین امور را به انجام برساند. اما باید توجه کرد، که اغلب دیکتاتورها، هنگامی که در صدر قدرت باقی مانده‌اند، شروع به سوءاستفاده از قدرت بی‌حدوحصر خود کرده‌اند؛ و یکی از سخت‌ترین اموری که این قدرت لایتناهی در آن به کار رفته است، کشتار و شکنجه مردمی است که با او مخالفت کرده‌اند. از آن‌جا که افراد حول محور یک ایدئولوژی جمع شده‌اند، هیچ مخالفتی با اعمال این‌چنینی نخواهند کرد، چرا که آن‌ها را لازمه پیش‌برد اهداف والای آرمان و ایده ملی خواهند دانست.به بیان ساده‌تر، هم‌صدایی ایدئولوژیک مردم جامعه یک حکومت دیکتاتوری، در نهایت به تک‌صدایی در جامعه منجر خواهد شد. صداهای ضعیف‌تر و مخالف با هم‌نوازی و هم‌خوانی، به کلی از بین خواهند رفت و حقوق آن گروه‌ها پایمال خواهد شد.هم‌چنین باید در نظر گرفت که وجود ایدئولوژی منجر به یک‌دست شدن فکری جامعه و در نتیجه محدودسازی تخیل و ایده‌پردازی می‌شود؛ چرا که ایده‌های خارج از دایره ایدئولوژی حاکم، افکار و ایده‌های سمی و مضر معرفی خواهند شد. آنچه این عمل پدید می‌آورد، اتفاقی ویران‌گر خواهد بود: توسعه متکی بر یک ذهن و ذهنیت واحد، توانایی توسعه سریع و پایدار را نخواهد داشت و جامعه مجبور است به توسعه از طریق یک مسیر اکتفا کند. در حالی که در یک سیستم توسعه‌خواه، ایده‌پردازی و تغییر شکل نظام و قوانین، باید امکان‌پذیر باشد، تا هر کس از طریق ارائه اصلاحات خاص، در شکل‌دهی جامعه برای رسیدن به یک طرح متعالی بتواند نقش خود را ایفا کند.چرا حکومت‌های دیکتاتوری در اغلب مواقع با اصلاحات مخالفت می‌کنند؟نامداران عرصه دیکتاتوری جهان در یک قاب کوچکنظام دیکتاتوری، هر گونه مخالفت و درخواست اصلاح و اعتراض را سرکوب می‌کند، چون همواره خودش را در جایگاه ضعف حس می‌کند و حس می‌کند هر ذره‌ای که از جایگاه تعیین‌شده خود خارج شود، دارد وجود او را نفی می‌کند و باید یا به آن‌جا برگردد و یا شکسته و نابود شود. پس هیچ‌گاه خودش را اصلاح نمی‌کند و با اصلاح موافقت هم نمی‌کند، چرا که با این کار از خود ضعف نشان داده است. به طور کلی‌تر، دیکتاتور، از احساس «عدم کفایت» بیزار است.این عدم اصلاحات، در نهایت منجر به مردم‌ستیزی و دشمن‌تراشی خواهد شد. چرا که اصلاح قوانین، همیشه برای برقراری حق و ایجاد عدالت در جامعه انجام می‌شود، تا مردم بیش‌ترین حقوق ممکن را دریافت کنند و حقی از کسی پایمال نشود و آزادی کسی خدشه‌دار نشود. پس وقتی اصلاحات صورت نگیرند، ناعدالتی در جامعه رشد خواهد کرد، و از آن‌جا که تمرکز قدرت در قالب یک شخص یا گروه یا حزب، فساد ایجاد خواهد کرد، دیکتاتور مجبور به نادیده گرفتن فساد و جنایت خواهد شد، تا موضع خود را مستحکم و ناشکستنی نشان دهد.این عمل، باعث ایجاد نارضایتی در مردم نسبت به حاکمان جامعه خواهد شد. این نارضایتی می‌تواند دو رویکرد متفاوت را در مردم ایجاد کند: ۱) نادیده گرفتن نارضایتی به علت ایمان به ایدئولوژی قدرتمند حکومت، که مایه حرکت و تلاش خود شخص شده است، و این‌طور فرض خواهد کرد که حکومت نیز با تمام توان در تلاش است تا ناعدالتی را در جامعه حل کند، اما دشمنان و منافقین اجازه این کار را نمی‌دهند؛ ۲) اعتراض به قوانین، امور و مشکلات ناعادلانه، جستجو برای راه‌حل مشکلات، تلاش برای اصلاحات، تردید در اصل ایدئولوژی، مخالفت با ایدئولوژی، و سعی در یافتن جایگزین مناسب.چرا در یک حکومت دیکتاتوری جرم و جنایت امکان جولان بیش‌تری دارد؟پروپاگاندای استالین، رهبر دیکتاتور حذب کمونیست شوروی، که شاید بتوان به یقین دوران حکومت او را تاریک‌ترین و خشن‌ترین و پرکشتارترین دوران شوروی دانستدر راستای بخش قبل، اگر افراد زیرمجموعه دیکتاتوری تصمیم اشتباهی بگیرند، مالی را بدزدند یا خطایی کنند، دیکتاتور خود را موظف می‌داند که از ایدئولوژی خود دفاع کند و همه‌چیز را مخفی کند و در مرحله دوم مخدوش نماید و در مرحله سوم کسانی را که از افرادش شکایت می‌کنند سرکوب و نابود کند. به همین خاطر، فساد در تمام زیرمجموعه نفوذ می‌کند و هر کسی را در حداکثر دسترسی خودش به یک انگل بدل می‌کند که از جان اجتماع تغذیه می‌کند تا چاق‌تر و بزرگ‌تر شود. (باید به خاطر داشت که هر زالویی که از خوردن خون سیراب می‌شود، بر زمین خواهد افتاد و مرگش نزدیک خواهد بود. همان‌طور که هر انگل دیگری که زیاده‌روی می‌کند.)البته باید به این نکته هم توجه کرد که ممکن است دیکتاتور در مسیر خود، نیازمند استفاده از برخی جرم‌ها، مثل ترور، قتل، شکنجه، دزدی، آسیب به اموال عمومی و... بشود و به همین خاطر، همیشه قوانین خود را طوری تنظیم می‌کند که هیچ‌گاه در جایگاه متهم قرار نگیرد. و در صورتی هم که در آن جایگاه قرار بگیرد، مقصر را طرف شاکی عنوان خواهد کرد، تا به هیچ‌وجه خودش و جایگاهش زیر سؤال نرود. از آن‌جا که طرف شاکی نیز قدرتی در دست ندارد، نتیجه مثبتی نخواهد گرفت، و حتی ممکن است که خودش محکوم به جریمه و تعلیق و... شود، تا یا خودش از شکایتش دست بکشد، یا جامعه او را از یاد ببرد، و یا تا همیشه از او به عنوان یک مجرم و منافق و... یاد شود.چرا شکنجه و قتل دو عنصر همیشگی یک نظام دیکتاتوری هستند؟پوسترهای تبلیغاتی (پروپاگاندا) استالین و هیتلر برای نمایش قدرت و عظمت: دیکتاتورهای بزرگ تاریخ که دستان‌شان به خون‌های بسیاری آغشته بود، که نه فقط از دشمنان، بلکه از مردم خودشان نیز در میان آن‌ها کم نبودندبه طور کلی، دیکتاتورها به علت ضعیف دیدن خود و امکان حمله افراد و گروه‌ها به خودشان، توان عظیمی از منابع خود را در راستای ایجاد قدرت نظامی فوق‌العاده هزینه می‌کنند. این کار موجب می‌شود که آن‌ها بتوانند سرکوب قدرتمندتری را ایجاد کنند، اما از دیگر مسیرهای پیشرفت و توسعه جا خواهند ماند که از بزرگ‌ترین مشکلات جامعه دیکتاتوری‌ست. هم‌چنین که اغلب نظام‌های دیکتاتوری، برای حفظ خود، نیازمند دو چیز هستند: دشمن‌تراشی و ایجاد ترس.اولی آسان به دست می‌آید و کافی‌ست هر کسی را که مخالف ایدئولوژی صحبت کرد، موافق سیستم قبلی و یا یک پادآرمان‌شهر یا ویران‌شهر فرضی معرفی کند، تا همه از نزدیک شدن به او خودداری کنند و از شنیدن حرف‌های او منصرف شوند. این درست همان چیزی‌ست که استالین در رابطه با لئون تروتسکی انجام داد. وقتی که او از شوروی خارج شد، همواره از او به عنوان شیطان و دشمن ملت و دشمن توسعه شوروی و... یاد می‌شد و مردم نسبت به او احساس تنفر می‌کردند، چرا که وجود او و صحبت‌هایش را ویران‌گر تلاش‌های خودشان می‌دیدند.این شیوه بیان، اصول فکری و تحقیقاتی را زیر پا می‌گذارد و مردم را وا می‌دارد تا به نوعی، از عقل خود استفاده نکنند و فقط به ذهن و کلام دیکتاتور متکی باشند.پس می‌توان فهمید که چرا وقتی دیکتاتوری دچار تهدیداتی می‌شود که ممکن است جایگاهش را متزلزل کند، یک سری افراد ناگهان احساس می‌کنند که دچار پوچی شده‌اند و دادشان در می‌آید که حتما دیکتاتور جایگاه درستی داشته و دارد. چرا که آن‌ها نیز در دیکتاتوری سهیم شده‌اند و ذهن خود را از تحلیل مسائل بازداشته‌اند و حالا نمی‌توانند جایگاه درست خود را پیدا کنند، و در نتیجه مثل خود دیکتاتور، احساس می‌کنند که به کلی نفی شده‌اند.این موضوع نظام دیکتاتوری را مثل یک سازه عظیم شیشه‌ای ضعیف می‌کند. سازه‌ای که در ظاهر عظیم و قدرتمند است، اما با برخورد اولین سنگ به بدنه آن، تماما فرو خواهد ریخت.در رابطه با موضوع ایجاد ترس نیز، کشتار و شکنجه بخش اصلی و عمده کار او هستند. پس هر گونه ترسی را که موجب ایجاد خفقان در مردم و وا داشتن آن‌ها به سکوت بشود را حمایت خواهد کرد و یا لااقل طوری از وحشت‌آفرینی‌های خود دفاع خواهد کرد، که به بسیاری از جنایت‌کاران نیز اجازه سوءاستفاده از شرایط را خواهد داد. به همین خاطر او در اکثر مواقع، در کنار جنایت‌کاران و مجرمان و قاتلان و... قرار می‌گیرد، که در نتیجه مجبور است به دفاع از همگی آن‌ها، وگرنه باز هم خودش را در جایگاه ضعف و نفی خواهد دید.البته باید به این نکته هم توجه کنیم که دیکتاتورها، اکثر مواقع، برای خوب نشان دادن خود و نمایش عدالت‌خواهی‌شان، مجرمین پایین‌دست را محکوم خواهند کرد و با آن‌ها به سختی برخورد خواهند کرد. اما به این دلیل که با اشتباهات اعضای داخلی خود نمی‌خواهند و نمی‌توانند مقابله‌ای کنند و آن‌ها را محکوم کنند، و به نوعی برای آن‌ها امکان خطا را آزاد می‌گذارند، نمی‌توان به آن‌ها اعتماد کرد و رفتار آن‌ها در زمینه جرم‌ستیزی را صادقانه و عادلانه دانست. به بیان دیگر، دیکتاتورها قانون را در مقابل افراد مختلف، مجبور به رفتارهای مختلف خواهند کرد، و این یعنی همه در برابر قانون با هم برابر نخواهند بود.چرا دیکتاتورها از رسانه آزاد می‌ترسند؟مفهوم و استفاده رسانه در حکومت دیکتاتوری: همه همان چیزی را دنبال می‌کنند که دیکتاتور تصمیم بگیرد، و همگی اندک‌اندک به یک محصول فرآوری‌شده یک‌شکل و یک‌دست با اندیشه برآمده از نظر و ایدئولوژی مورد قبول دیکتاتور می‌شونددر راستای تشریح دیکتاتوری، باید اشاره کرد که این حکومت‌ها همیشه دشمنانی دارند که نباید به آن‌ها اجازه صحبت بدهند. چرا که همان‌طور که ذکر شد، همواره خود را در موضع ضعف حس می‌کنند و می‌دانند که اگر نتوانند پاسخگو باشند، باید تغییری ایجاد کنند یا مطلبی را ضد ارزش‌های خود قبول کنند؛ و این به نوعی نفی آن‌ها خواهد بود. پس دیکتاتور رسانه‌ها را در بند می‌کشد تا همچون سگان سورتمه، همه را درست همان‌جایی ببرند که او می‌خواهد. در نتیجه، هر سخنی که مطرح شود، او رد کرده و لقب «اغتشاش» و «دشمنی» و «نفاق» را به آن می‌دهد، تا آنان که هنوز همراهیش می‌کنند یا دودل هستند، هم‌راستای خواسته او حرکت کنند.هم‌چنین که جدا از کنترل رسانه‌ها، دیکتاتورها معمولا کنترل تعلیم و تربیت فرزندان را نیز به کلی در دست می‌گیرند و عملیات یکسان‌سازی آموزش را در پیش می‌گیرند. به همین خاطر، استعدادها سرکوب می‌شوند و تفکر و رفتار ماشینی جایگزین آن‌ها می‌شوند. این فرآیند آموزشی نیز مطابق با پیشبرد اهداف دیکتاتوری و فقط در جریان خواسته‌های او پیش خواهد رفت، و معمولا به جای آموزش درست و منطقی و بی‌طرفانه، آموزش‌های جهت‌دار و اغلب دارای بار سیاسی (البته تحت شرایط گوناگون و متناسب با سن دانش‌آموزان) به کودکان داده خواهد شد.در صورتی که ناگهان افراد جامعه یک حکومت دیکتاتوری به بینشی برسند که بتوانند خود را خارج از این فوق‌نرمال‌سازی (Hyper-Normalization) تصور کنند و بفهمند زندگی عادی و آزاد چه مزایایی دارد و چه چیزهایی تا به حال از آن‌ها دریغ شده است؛ که بعید است...چرا اکثر دیکتاتوری‌ها خود را وابسته به ادیان جلوه می‌دادند؟ژنرال فرانسیسکو فرانکو، دیکتاتور از یاد رفته اسپانیاهمواره، ادیان، به عنوان مسیرهای مقدسی که می‌توانند بهترین نتایج را برای مردم و تابعین خود به همراه داشته باشند معرفی می‌شوند. اما نکته مهم‌تر این است که همگی آن‌ها از سوی قدرتی عظیم‌تر به نام «خدا» آمده‌اند و به همین خاطر مقدس هستند. پس نظام دیکتاتوری با معرفی یک دین مرجع برای خودش، به خود یک ارجحیت و صلاحیت «مقدس» می‌دهد، که به آسانی نمی‌تواند زیر سؤال برود. چرا که اکثر طرفداران حکومت دیکتاتوری، با زیر سؤال رفتن رفتار و بیانات حاکم کشور، احساس می‌کنند که ضربات مهلکی به دین‌شان وارد خواهد شد؛ و این همان چیزی‌ست که دیکتاتور همواره خطر آن را از طریق رسانه‌ها و پروپاگاندای خود گوشزد می‌کند.از آن‌جا که همگی ادیان ادعا می‌کنند که خداوند آن‌ها را فرستاده و علم آن را در اختیار برخی افراد قرار داده است و مسیر یادگیری آن بسیار سخت و دشوار است و خیلی اوقات نمی‌شود آن را به صورت همه‌فهم و واضح و مختصر توضیح داد، پس همیشه هر سؤالی می‌تواند موجب خدشه‌دار شدن آن عنوان شود.نظام دیکتاتوری با همین بهانه، می‌تواند هر عملی را به طریقی به دین مورد نظر خود مرتبط کند و از سران دینی حکومت خود، برای توجیه و تفسیر و توضیح آن استفاده کند. از آن‌جا که جامعه دسترسی به آن دانش لازم را ندارد و در خود نمی‌بیند که بتواند آن را به سادگی کسب کند، پس همین توضیحات را قبول می‌کند و اعتراضات خود را به سکوت وا می‌دارد. این سکوت نیز منجر به افزایش باورها و اعتقادات غلط و توجیه‌شده در ذهن افراد و محیط جامعه می‌گردد، که در نتیجه جامعه را دچار اختلافات گسترده (و گاها شدید) خواهد کرد. هم‌چنین که همین فرآیند، منجر به افزایش خرافات در مناطق کم‌سوادتر نیز خواهد شد، که بعدتر ممکن است به دیگر نقاط کشور نیز کشیده شوند و مسیر توسعه را کند و دچار اختلالات بی‌شمار خواهند کرد.چه‌طور نظام دیکتاتوری دچار ایرادات اقتصادی می‌شود؟توجه: در این بخش، بیش‌تر از یک نظام دیکتاتوری کلی، ایران را به عنوان یک مثال مد نظر داشته‌ام. اما به طور کلی، باورهای غلط یک نظام دیکتاتوری در رابطه با مسائل، در اکثر مواقع او را به انتخاب‌های غلط و پرضرر سوق می‌دهند، که یکی از نتایج آن‌ها، ایرادات و مشکلات بزرگ اقتصادی است.دیکتاتوری، بدون بهره‌گیری از نظری جز نظر دیکتاتور به پیش می‌رودنظام غلط بانک‌داری فقط جزئی از مشکلات اقتصادی است.در اولین بخش از علل مشکلات اقتصادی، باید «مخالفت با کار زنان و سخت کردن شرایط کاری آن‌ها» را ذکر کنیم. نیمی از جامعه زنانی هستند که از کار منع می‌شوند. این افراد نمی‌توانند در چرخه اقتصادی حضور فعال داشته باشند و این یعنی همه‌چیز بر عهده مردانی‌ست که متعصبانه درباره جامعه نظر می‌دهند و نمی‌توانند از خلاقیت و هوش و سواد کافی و لازم بهره ببرند. حتی خیلی اوقات مشتریان خود را هم نمی‌شناسند و نمی‌دانند چه چیزهایی لازم دارند. شاید حکومت به صراحت این مانع را بر سر راه زنان قرار ندهد، اما با استفاده از پروپاگاندا و تبلیغات و جهت‌دهی اطلاعات و اخبار، زنان را ترغیب به خانه‌نشینی و انفعال در زمینه امور کلان و سیاسی می‌کند.جدا از این، بودجه‌بندی‌های غلط و پر از اشکال دولت‌ها نیز هر روز ضربه بزرگ‌تری به این کشور وارد کرده است و منابع مالی را از بین برده است. این مشکل، سال به سال، درون حکومت را خالی‌تر و در نتیجه آن را ضربه‌پذیرتر می‌کند. به همین خاطر، برای تأمین پول، مجبور به استفاده از راه‌هایی مثل افزایش مالیات و افزایش کارمزدها و افزایش قیمت‌ها و... خواهد بود.بانکداری غلط و بی‌اعتمادی مردم به بانک‌ها به هر دلیل (از جمله آن‌ها می‌توان به افزایش هزینه‌ها و کارمزدها اشاره کرد) هم باعث شده تا سرمایه‌ها در چرخش نیفتند و اقتصاد تا حدودی فلج شود.از طرفی هم اصرار به یک سری مسائل و باقی ماندن تحریم‌ها، باعث شده تا هزینه مصرفی و رفاهی در کشور افزایش پیدا کند، و این یعنی خروج ارز از کشور در قبال کالای کمتر. از جمله این اصرارها، می‌توانیم به فشار زیاد بر کارخانه‌های فولاد کشور اشاره کنیم، که موجب از دست رفتن منابع آبی در اصفهان شدند و هنوز هم راهکار قابل‌قبول و مناسبی ایجاد نشده است تا بتواند معضلات ایجادشده را حل کند. حال آن‌که می‌توانستیم به جای این هزینه بسیار سرسام‌آور، اجناس مختلف را از کارخانه‌های خارجی دریافت کنیم و تولیدات داخلی را با مهندسی دقیق و خلاقانه و نوآورانه، طراحی کرده و بسازیم.توجه: از آن‌جا که من تحلیل‌گر اقتصادی حرفه‌ای‌ای نیستم، باقی تشریحات را به دوستان خبره‌تر و نخبه‌تر و عاقل‌تر در این زمینه می‌سپارم، و در صورتی که نظرات منطقی و درستی ارائه کنند، مقاله را ویرایش خواهم کرد.چرا دیکتاتوری با تمام تلاش خود، باز هم حکومت نامناسبی است؟هیچ‌کس دوست ندارد قدرت و آزادی‌ها و امکاناتی را که دیکتاتوری به او می‌دهد ترک کند، حتی اگر چاپلین باشدنحوه اداره کشور هم وابسته به انتخاب‌های دیکتاتور خواهد بود. از آن‌جا که دیکتاتور نمی‌تواند به هیچ‌کس اعتماد صددرصد داشته باشد و در عین حال، اغلب، دچار توتالیتریسم یا تمامیت‌خواهی است، پس باید خودش به تمام زیرمجموعه‌ها سر بزند و نمی‌تواند آن‌ها را به افراد متخصص بسپارد. در نتیجه این انتخاب، پیشرفت بسیار کند و گاها در مسیرهای اشتباه رخ خواهد داد، که این اتفاق منجر به عقب‌ماندگی کشور خواهد شد. هم‌چنین که نخبگانی که در مملکت نمی‌توانند کار مناسبی پیدا کنند، مجبور به ترک آن می‌شوند یا به کارهای پست‌تر و غیرعلمی‌تر رو می‌آورند.در این بخش هم نمی‌توان از اکثریت مردم جامعه در یک حکومت دیکتاتوری، انتظار درک شرایط را داشت. چرا که آن‌ها قادر به فرض یک سیستم خوب نیستند، و بزرگ‌ترین مشکل در این راه، این است که گوش‌شان به شنیدن بدی‌های نظام‌های دیگر عادت کرده و نمی‌توانند تصور کنند که چه خوبی‌هایی ممکن است در آن نظام‌ها بوده باشد که از آن‌ها دریغ شده است.بزرگ‌ترین رذالت دیکتاتوری چیست و چرا؟رودولف هوس، از وظیفه‌شناس‌ترین و وفادارترین فرماندهان هیتلر، که ۲.۵ میلیون نفر را اعدام کرد و به قتل رساند. او در محاکمه نهایی خود پیش از اعدام، هنگامی که پرسیده شد «آیا به قتل ۳.۵ میلیون نفر اعتراف می‌کنید؟»، پاسخ داد: «نه. فقط ۲.۵ میلیون نفر. بقیه از گرسنگی و بیماری مردند.» به راستی که باید از خود بپرسیم که چه چیزی نگاه و اندیشه او را تار کرده بود، تا در هنگام محاکمه خود، به تمام کارهایش اعتراف کند، بدون آن‌که لحظه‌ای فکر کند که امر اشتباه و هولناکی را به انجام رسانده است؟بزرگ‌ترین رذالت دیکتاتوری، در ایجاد همراهی گسترده بین مردم و خواسته‌های خودش، از طریق سوءاستفاده از عقاید، باورها و احساسات آن‌ها است.از آن‌جا که در یک حکومت دیکتاتوری، افراد دید یک‌طرفه، ناقص و محدودی نسبت به مسائل دارند، و حکومت خود را همواره هم‌جهت با عقاید آن‌ها معرفی کرده و می‌کند، افراد زیادی از جامعه ترغیب به همراهی با آن می‌شوند. این همراهی، در اکثر مواقع، به یک تقلید کورکورانه تبدیل می‌شود. علت این تقلید هم، نبود امکان انتخاب است. هیچ طرف و حزبی وجود ندارد، و اگر هم هست، معمولا همگی به یک جهت حرکت می‌کنند، اما با چند بیان متفاوت.در عین حال که افراد زیادی به همراهی و تقلید برمی‌خیزند، حکومت دیکتاتوری، انتخاب و گزینشی صورت می‌دهد تا در آن، وفادارترین و مقلدترین افراد جدا شده، و در طبقات و گروه‌های مختلف دسته‌بندی شوند. اما این دسته‌بندی چه فوایدی را برای آن به دنبال دارد؟این دسته‌بندی مناسب استفاده در زمان‌های خاص و هنگام ایجاد بحران‌ها به کار خواهد آمد. زمانی که دیکتاتور نیاز به انجام کارهای کوچک داشته باشد (ایجاد یک محیط برای مخاطبان سخنرانی حکومتی (چیزی شبیه به نماز جمعه))، دسته «الف» را انتخاب خواهد کرد که بهترین عملکرد بدون‌پرسش را در آن زمان از خود نشان می‌دهند؛ زمانی که دیکتاتور به انجام کارهای نسبتا بزرگ نیاز داشته باشد (خراب کردن خانه‌های ساحلی تا فاصله ۶۰ متری از دریا)، دسته «ب» را اعزام خواهد کرد؛ زمانی که دیکتاتور بخواهد دست به کارهای بزرگ بزند (بازجویی از متهمین سیاسی و شکنجه آن‌ها)، دسته «پ» را اعزام خواهد کرد؛ و در نهایت، زمانی که دیکتاتور نیازمند نابود کردن افراد خاصی باشد که گناه آن‌ها شاید هنوز برای کسی هویدا هم نشده باشد و دادگاه (عمومی) برای‌شان برگزار نشده باشد (اعدام‌های دسته‌جمعی و کشتارهای خیابانی و شلیک به کودکان و نوجوانان)، از دسته فوق‌وفادار «ت» استفاده می‌کند که کاملا چشم خود را بر روی افکار و انسانیت خود بسته‌اند و مثل یک ماشین برنامه‌ریزی‌شده برای سیستم عمل می‌کنند.این تقلید کورکورانه، نتیجه رذالت عظیم دیکتاتوری است. چیزی که موجب می‌شود افراد مقلد، بدون فکر کردن به دستوری که به آن‌ها می‌رسد، آن را انجام دهند. چیزی که آن‌ها را وا می‌دارد همواره برای هر چیزی، به جای فکر کردن و تحقیق درست و بر اساس اصول علمی، صرفا به گفته‌ها و بیانات دیکتاتور خود و سخن‌گوهای او رجوع کنند. چیزی که باعث می‌شود آن‌ها پیش و بیش از آن‌که به خانواده و کوچک‌ترین بنیاد جامعه اعتماد داشته باشند، به حکومت و گفته‌های او اعتماد کنند. (و از این طریق، شکننده‌ترین روابط خانوادگی پدید می‌آید که هیچ‌کس نقد را در آن نمی‌پذیرد و هر کسی ممکن است به اعضای خانواده خود خیانت کند تا به جایگاه بالاتری در سیستم دست پیدا کند. اتفاقی که بر اساس اسناد و مدارک، گفته می‌شود در شوروی دیکتاتوری، و به خصوص در زمان استالین، رخ می‌داد.) چیزی که موجب می‌شود افراد معتقد به حکومت، همواره به جای زیر سؤال بردن مسائل و پرسیدن علل چیزها و خواستن اسناد و مدارک از حکومت، به هر طریقی، اعم از منطقی (با اطلاعات ناقص) یا غیرمنطقی (با تصورات صرف و ایده مرکزی «شاید خیانت و خباثتی از طرف دشمن در کار بوده») شروع به توجیه رفتار و گفتار حکومت خود کنند.و این همان چیزی‌ست که باعث می‌شود بسیاری از افراد، جنایات دیکتاتوری را تا آخرین لحظه زندگی حکومت، اموری در راستای منافع ملی بدانند و نفهمند که دقیقا چه چیزی در جریان است. و بدترین زمان زندگی این افراد، هنگامی‌ست که دیکتاتوری با شکست و فروپاشی مواجه می‌شود. چرا که آن‌ها هویت و باور خود را شکسته و مخدوش خواهند یافت و حتی اگر به طریقی آگاهی لازم را کسب کنند، باید عمری را با عذاب وجدان آنچه به انجام رسانده بودند بگذرانند. رنج و عذابی که تا سال‌ها با سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام و با سربازان روسی در جنگ افغانستان، و حتی با مردم چرنوبیل که به دردناک‌ترین و تراژیک‌ترین مرگ‌ها زندگی کرده بودند، همراه خواهد بود؛ و آن‌ها همواره از خود خواهند پرسید: «چه چیز را اشتباه کرده بودیم؟»، «چرا این وفاداری نتیجه درست نداده بود؟»، «چه کسی به ما خیانت کرده بود؟»، «چرا این عذاب باید سهم ما باشد؟» و...دیکتاتوری: غده بدخیم سرطان در جوامعدستانی که برای دفاع از دیکتاتوری بالا می‌روند، روزی در مقابل ویرانی‌هایی که او به بار آورده، به مشت بدل خواهند شددر نهایت، دیکتاتوری مثل یک غده سرطانی در کشور رشد می‌کند و بخش عظیمی از جامعه و نیروها و منابع آن را درگیر خود می‌کند. وقتی که بخواهیم او را حذف کنیم، بی‌شک، سیستم به کلی به هم خواهد ریخت. اما در صورتی که جلوی رشد و پیشرفت آن گرفته نشود، می‌تواند همه‌چیز را از کار بیندازد و ویرانی‌های گسترده‌تری را رقم بزند. این ویرانی تا آن‌جا پیش خواهد رفت که عملا فرهنگ، توانایی، ایمان و در بالاترین سطح، جامعه، به قتل برسند.از آن‌جا که معمولا این غده در بالاترین نقطه سیستم قدرت در حکومت دیکتاتوری (یا همان مغز) قرار دارد، پس ممکن است هنگام جراحی، با استفاده از آخرین توان خود، ضربات سنگینی به بدن بزند، که بدترین آن‌ها، مرگ بدن خواهد بود. هرچند که مرگ کامل ممکن نیست و به هر حال، در بدترین شرایط، اجزائی از بدن هستند که می‌توانند برای زندگی مجدد نسل بعدی و ایجاد یک بدن تازه به کار روند.استفاده از نیروهای نظامی بر علیه مردم و اعتراضات و درخواست‌های آن‌ها، نشان می‌دهد که دیکتاتوری دچار آشفتگی است و ترجیح می‌دهد که دیگران را نیز همراه با مرگ خود، به مرگ سوق دهد. و متأسفانه در این راه، از همان مردمی استفاده می‌کند که تا آخرین لحظه، چشم و گوش خود را بسته‌اند، و از ایدئولوژی و خواسته‌های او حمایت می‌کنند. افرادی که تحت تأثیر پروپاگاندای رسانه‌ها، کاملا خود را تجزیه و ترکیب شده در وجود دیکتاتوری می‌بینند، و نمی‌توانند دید واضح و روشنی از محیط‌های خارجی و رفاه و آزادی دیگر سیستم‌ها داشته باشند.پایان دیکتاتوری: ویرانی عظیم یا انقلاب ناگزیرمشت‌های سرخ خشم‌آلود، نشانه‌های واضح یک انقلابانقلاب در یک دیکتاتوری طولانی‌مدت، ناگزیر خواهد بود. چرا که هدف از دیکتاتوری، همراه کردن منابع و عناصر برای ساخت یک پایه محکم برای ایجاد محیط سالم، در سریع‌ترین زمان ممکن است. به این علت که دیکتاتوری تمام قدرت را در نوک هرم تجمیع می‌کند، بسیار فسادخیز است و می‌تواند به سرعت دچار فساد و آلودگی‌های بزرگ شود. درست به همین خاطر بود که در روم، دیکتاتوری فقط در زمان‌های خاص و به مدت شش ماه، تشکیل می‌شد، و مدیریت و نظارت بسیار دقیقی بر روی آن صورت می‌گرفت.به همین خاطر، یا به کل باید از آن پرهیز کرد و سعی کرد با استفاده از هم‌فکری جامعه پایه‌های حکومت را ایجاد کرد؛ و یا باید آن را در کمترین زمان ممکن استفاده کرد تا افسارگسیختگی جامعه جدید، پس از انقلاب یا کودتا یا هر شکل دیگری از تغییر رژیم، منجر به بیهودگی نشود و پایه‌های محکم ایجاد شوند، و سپس کنار گذاشته شود تا جامعه بتواند با استفاده از خلاقیت و توانایی خود و به صورت کاملا آزاد، مسیر پیشرفت را در پیش بگیرد.وقتی که دیکتاتوری برای زمان طولانی در جایگاه خود باقی بماند، و جلوی فساد را نگیرد، و وجود آن را نقطه ضعف و شکست خود بداند و به مخفی کردن آن مشغول شود، و منابع را به سرعت استفاده کند و نتایج بسیار کمی را تحویل جامعه بدهد، و اخبار را مخدوش کند و دسترسی به آن را محدود کند (به خصوص در جامعه و قرن حاضر، که اینترنت موجب ارتباطات گسترده شده است)، و رفاه مردم خود را در تأمین نکند و همواره آن‌ها را به مقاومت ترغیب و تشویق کند، انقلاب، یک راه ناگزیر خواهد بود.دیکتاتوری به طور معمول، به هر علت و با هر هدفی که ایجاد شده باشد، و در هر شرایط و موقعیتی که قرار گرفته باشد، همواره رو به فساد و آلودگی و ویرانی دارد. پس در هر بازه زمانی، در حال رقم زدن بدترین شرایط ممکن است، حتی اگر در ابتدای کار، این موضوع احساس نشود. چرا که در مقایسه با دموکراسی و بیان همه نظرات و انتخاب بهترین گزینه‌ها (یا امری که در گروه‌های کوچک با نام «طوفان فکری» از آن یاد می‌شود)، همیشه دچار ضعف و محدودیت است و نمی‌تواند بهترین انتخاب‌های ممکن را داشته باشد. چه بسا که در بسیاری از مواقع، همیشه احساسی و احمقانه تصمیم می‌گیرد و اولین ایده را قبول و اجرا می‌کند. (و همه می‌دانیم که عقل جمعی همیشه بهتر از یک اندیشه تنهاست.)پس حتی اگر دیکتاتوری به سان حکومت ضحاک، هزار سال به طول انجامد، باز هم کاوه و فریدونی هستند که از جا برخیزند و او را به زمین بکوبند و به همراه سرکردگان و وحشت‌آفرینانش به اسارت در آورند و در پای نماد عظمت و استواری وطن خویش (دماوند باشکوه) به زنجیر کشند، تا یک‌دیگر را در تاریکی خود نابود کنند و جهان را از فساد و تاریکی آن‌ها پاک سازند...منابع (برای مطالعه بیشتر)برای مطالعه بیشتر در خصوص حواشی و نظرات شخصی من در رابطه با آن‌ها، می‌توانید به مطلب «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟ : مباحثه کامنتی» رجوع کنید.کتابفرهنگ سیاسی (دانش‌نامه سیاسی) | داریوش آشوری | انتشارات مرواریدمکتب‌های سیاسی (و فرهنگ مختصر عقاید و مرام‌های سیاسی (به ترتیب حروف الفبا)) | بهاءالدّین پازارگاد | انتشارات اقبالبردگی تکنولوژیکی | تئودور جان کازینسکی | شاهو صالح | نشر روزنهفاشیسم و دموکراسی | جورج اورول | سودابه قیصری | نشر کتاب پارسهآرمانشهر (یوتوپیا) | تامس مور | داریوش آشوری، نادر افشار نادری | انتشارات خوارزمی (توسط نشرهای روزگار و آگه نیز چاپ شده است)لویاتان | توماس هابز | حسین بشیریه | نشر نیگاندی چه می‌گوید (در باب خشونت‌پرهیزی، مقاومت و شجاعت) | نورمن فینکلشتاین | محمد واعظی‌نژاد | نشر ماهیصداهایی از چرنوبیل | سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ | سمانه پرهیزکاری | انتشارات میلکان (توسط نشرهای چشمه، مروارید و نیستان نیز چاپ شده است)مزرعه حیوانات | جورج اورول | امیر امیرشاهی | انتشارات علمی و فرهنگی (توسط نشرهای ماهی، چشمه، امیرکبیر، افق، عطر کاج، مجید و وال نیز چاپ شده است)۱۹۸۴ | جورج اورول | کاوه میرعباسی | انتشارات چشمه (توسط نشرهای مجید، نیلوفر و ماهی نیز چاپ شده است)فیلم و سریالموج | ۲۰۰۸ | دنیس گانزل | آلمانمرگ استالین | ۲۰۱۷ | آرماندو یانوچی | انگلستان، فرانسه، بلژیکسالو یا ۱۲۰ روز در سودوم | ۱۹۷۵ | پیر پائولو پازولینی | ایتالیا، فرانسهکوه مقدس | ۱۹۷۳ | آلخاندرو خودوروفسکی | مکزیک، آمریکاچرنوبیل | ۲۰۱۹ | یوهان رنک | آمریکا، انگلستاندر چشم باد | ۲۰۰۹-۲۰۱۰ | مسعود جعفری جوزانی | ایرانوب‌گردیدیکتاتور | ویکی‌پدیامعنای لغوی «دیکتاتور» | واژه‌یابدیکتاتوری | ویکی‌پدیامعنای لغوی «دیکتاتوری» | واژه‌یابتمامیت‌خواهی | ویکی‌پدیایکه‌سالاری | ویکی‌پدیاپادشاهی مطلقه | ویکی‌پدیاحکومت پلیسی | ویکی‌پدیاکلپتوکراسی | ویکی‌پدیاThe Worst Part Of Living In a Dictatorship Is Not The Oppression | Mediumمناظره آقایان محمد قوچانی و قاسم روابخش با موضوع «تصویر جامعه در رسانه» | شیوه | شبکه چهار صداوسیماآیت‌الله صادق خلخالی | ویکی‌پدیانظام جمهوری اسلامی ایران | ویکی‌پدیاآخرین تصمیم‌های «ولی فقیه» | بین سطور | بی‌بی‌سی پرشن | یوتوباعتراف اجباری در جمهوری اسلامی ایران | ویکی‌پدیامازیار ابراهیمی | ویکی‌پدیاتاریخچه ویرایشاتویراست اول: ۱۴ مهر ۱۴۰۱نوشتن مقالهچند ویرایش جزئیویراست دوم: ۱۶ مهر ۱۴۰۱افزودن بخش «بزرگ‌ترین رذالت دیکتاتوری چیست و چرا؟»بهبود توضیحات تصاویر و نام آن‌هاویراست سوم: ۱۷ مهر ۱۴۰۱افزودن بخش «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟»ویراست چهارم: ۲۹ آبان ۱۴۰۱بازبینی کامل و تصحیح اشتباهات جزئی و بهبود نگارشتکمیل توضیحات برخی بخش‌ها برای درک بهتر مطالبافزودن «چرا دیکتاتوری حول محور یک ایدئولوژی شکل می‌گیرد؟»جابه‌جایی «چرا شکنجه و قتل دو عنصر همیشگی یک نظام دیکتاتوری هستند؟» برای یک‌دست شدن مطلبافزودن زیربخش تازه به «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟» با عنوان «فرهنگ سیاسی (داریوش آشوری | چاپ یازدهم | ۱۳۵۷ | انتشارات مروارید)»بهبود زیربخش توضیحات برگرفته از «ویکی‌پدیا» در «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟»سانسور صورت‌های ناقض قوانین ویرگول از تصویر بخش «چرا حکومت‌های دیکتاتوری در اغلب مواقع با اصلاحات مخالفت می‌کنند؟»ویراست پنجم: ۳۰ آبان ۱۴۰۱افزودن «منابع (برای مطالعه بیشتر)»تصحیح خلاصه پست در «پیش‌نمایش پست»ویراست ششم: ۲۹ آذر ۱۴۰۱ (جزئی)افزودن یک لینک تازه به «منابع (برای مطالعه بیشتر)»ویراست هفتم: ۱ دی ۱۴۰۱ (جزئی)افزودن لینک «دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست؟ : مباحثه کامنتی» به ابتدای «منابع (برای مطالعه بیشتر)»ویراست هشتم: ۲۷ بهمن ۱۴۰۱افزودن زیربخش تازه به «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟» با عنوان «مکتب‌های سیاسی و فرهنگ مختصر عقاید و مرام‌های سیاسی به ترتیب حروف الفبا (بهاءالدّین پازارگاد | چاپ سوم | ۱۳۴۳ | انتشارات اقبال)»ویرایش جزئی بخش «فرهنگ‌ها و دانش‌نامه‌ها درباره معنای لغوی دیکتاتور چه می‌گویند؟»ویراست نهم: ۱۶ دی ۱۴۰۲ (جزئی)افزودن فهرست مطالبویراست دهم: ۳۰ آبان ۱۴۰۳ (جزئی)بهبود ترجمه توضیح دانش‌نامه گوگل با همکاری Oxford Languages درباره معنای واژه دیکتاتور در روم باستان(این مقاله قابل‌ویرایش است، چرا که قرار است اطلاعات مفید و مناسب را در اختیار همه قرار دهد و برای این کار کمک‌ها و اندیشه‌های بسیاری لازم است.)پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SA</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 08:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاوه و فریدونِ «شریف»اند علت بندی شدن ضحاک</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B6%D8%AD%D8%A7%DA%A9-zohoq08wvco7</link>
                <description>اعتراضات دانشگاه شریف، دهم مهرماه ۱۴۰۱ بزرگ‌ترین دشمن اوایل شاهنامه که بود؟ضحاکی که حکومتش آن‌قدر دردناک و فاسد بود که هزار سال به طول انجامید و او چگونه زنده می‌ماند، مگر به خون جوانانی که برایش سر بریده می‌شدند...در نهایت او را بر زمین کوفتند و به زنجیر کشیدند تا همواره در پای دماوند در عذاب و رنج بماند و مارهای خونخوارش، از خون سر خود او تغذیه کنند. او را با جاودانگی‌ای که از برای خود یافته بود در عذاب آوردند.ضحاک ماردوش خونخوار: آن‌که به مدت هزار سال بر دوش خود هبه‌های شیطان، دو مار عظیم را داشت، که از مغز جوانان وطن تغذیه می‌کردند و هیچ‌کس را جرأت نبود که با دیوان او در افتاده و اعتراضی کند، چرا که خونش را می‌ریختند هیچ‌کس را پوشیده نیست که پس از آن، نسل بشر بارها و بارها در تهدیدات و رنج‌های گونه‌گون افتاد و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشت. اما آنچه باید مورد توجه باشد، همان پیروزی‌هایی‌ست که پس از این شکست توسط مردمان کسب شد. آگاهی بالا رفت و مردم آموختند چگونه بر خصم پیروز شوند، و همواره در برابر اندیشه‌های ناپاک کاوه و فریدون‌هایی بودند که برمی‌خواستند و فساد و آلودگی از اذهان و اجسام و افراد می‌زدوند.«شریف» کیست؟کاوه در برابر ضحاک: آنان که سکوت نکردند و به خونخواهی جوانان‌شان برخاستند اینها همگی از سر انسانیت و بشردوستی و شرافت مردمان آزادی‌طلب و ستم‌ستیز بود. و شاعران ما، بالاخص فردوسی، بارها و بارها نشانه‌های «شرافت» را برای ما توصیف کرده‌اند:«شریف» کسی‌ست که در برابر ستم و ظلم به پا می‌خیزد و به «مظلوم» بودن و «سکوت» تن نمی‌دهد.«شریف» تن به خفت نمی‌دهد. ایران آزاد و آباد اگر می‌خواهد، به پا می‌خیزد و اگر لازم باشد، شاه به زیر می‌کِشد و دیو می‌کُشد و جهانی را به زانو در خواهد آورد.«شریف» می‌داند که خون، بهای زندگی آزاد است، و اگر مقاومت کند، حکومت هزارساله ضحاک را در هم خواهد شکست و هزاران رستم و پهلوان را مرهم خواهد شد.«شریف» می‌داند که ظالم تشنه به خون است و می‌داند که خود توان این را دارد که افسارگسیخته سگان او را چگونه باید به بند کشد و از میان بردارد.«شریف» اگر بر زمین بیفتد، کوه و دشت از خون او پرلاله می‌شوند و آزادی را فریاد می‌زنند. جهان را در می‌نوردند و خفقان را می‌درند.فریدون در جنگ با ضحاک: مرگ کافی نیست، باید که نفرت از درون ضحاک را بدرد و ماران مغزش را به در آورند، پس چنین است که پس از مغلوب گشتن ضحاک، او را به غاری بر پای دماوند برده، به زنجیر می‌کشند، تا ماران خونخوارش، مغز او را بدرند یا که مرگی زجرآور در عین جاودانگی نسیبش شودظلمات و تاریکی آگاه است از خورشید وجود «شریف» که چگونه او را به پستی خواهد کشاند و انتقام ساعت‌ها و روزهای سوخته را خواهد گرفت.«شریف» در برابر جور سکوت نمی‌کند، و این همان است که به ما آموختند «حسین (ع)» نیز بدان معتقد بود. حال چه شده‌ست که حسین‌ها و علی‌اکبرها و عباس‌ها را بر زمین می‌کوبند و خونشان را پایمال می‌کنند؟یک‌صدا به پا خیزیدآیا هیچ انتظار می‌داشتیم که ضحاک جز خود به کسی بیندیشد و چشمان داغدار مادران و دل‌های شکسته پدران را درک کند؟ آیا هرگز انتظار می‌داشتیم که دیوان دست از وحشت‌آفرینی و درندگی دست کشند؟«شریف» از جا برمی‌خیزد و فریاد می‌زند، تا از جوانان و فرزندان آینده دفاع کرده باشد.«شریف» برمی‌خیزد تا حق خود را بگیرد.و «شریف» هیچ‌گاه مرزی جز «دوستی» و «عشق» و «آبادی» نشناخته و نداشته است...لار، دشت شقایق‌های وحشی پای دماوند: جایگاه به خاطر سپردن خون‌های ریخته و تن‌های فدا شدهصدای «شریف» باشیم، که صدای آزادی و امید بود و هست.یک‌صدا باشیم، که این خون‌های بر زمین ریخته، در گلستان آینده به آرامش دست یابند.</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 20:02:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همگام با سئو: ۳: مقاله از آغاز تا پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%DB%B3-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-bfmedrudvnnl</link>
                <description>در مجموعه «همگام با سئو» قرار است با مطالب گوناگون حوزه تولید محتوا و سئو آشنا شویم. در هر قسمت، موضوعی را مورد بحث قرار خواهیم داد و گوشه و کنار آن را خواهیم سنجید.در قسمت سوم، با نکات نوشتن مقاله و اندکی هم با مخاطبان امروزی و اخلاقیات آنها آشنا خواهیم شد.ایده‌پردازیبرای نوشتن یک مقاله، می‌توانید از دو راه ایده مناسب را به دست بیاورید: ۱) ایده‌یابی؛ ۲) ایده‌پردازیاین راه‌ها می‌توانند با استفاده از موضوعاتی که در زیر آمده‌اند، به شما ایده بدهند:سؤال از صاحبان کسب‌وکار و مشتریان و مخاطبانبررسی کامنت‌هاآنالیز رقباارتباط با تیم‌های سازمانآشنایی به ترندهای بازاربررسی شکاف‌های محتوایی: رفتن به سراغ ایده‌هایی که کمتر کسی به سراغ آنها رفته است.انتشار جدیدترین اخبار هر حوزه کاری (حائز اهمیت ویژه است)تیترویترین مقاله است، که یعنی چیزی‌ست که مخاطب در ابتدا با آن مواجه می‌شود. پس باید طوری انتخاب شود که بتواند مخاطب را جذب کند و باعث شود که مقاله را باز کرده و آن را مطالعه کند. به همین جهت، باید وقت مناسبی را صرف کنید تا یک تیتر جذاب برای محتوای خود انتخاب کنید.تیتر می‌تواند یکی از این ۳ نوع باشد:زیرتیترروتیترسرتیترچگونه تیتر مناسب بنویسیم؟از اعداد استفاده شودکلماتی مثل «جادویی»، «شگفت‌انگیز» و... تأثیرگذار خواهند بودموضوعات ارزش‌مند برای مخاطب در آن به کار رودکنجکاوکننده باشدچند نمونه از تیترهای خوبروش‌هایی برای ............ که تا به امروز نمی‌دانستید(عدد) باور غلط درباره ............ که باید بدانیدهمه آنچه باید در مورد ............ بدانیدآثار شگفت‌انگیز ............ در زندگینکاتی از ............ که نگرانی شما را کاهش می‌دهد(عدد) راز ............ از زبان ............آیا واقعا ............؟(عدد) دلیل که ممکن است شما را از ............ منصرف کند / (عدد) دلیل که شما را از ............ منصرف خواهد کرد(عدد) ترفند برای جلوگیری از ............لیدپاراگراف اولی که مخاطب را به محتوا قلاب می‌کند. این پاراگراف باید به نحوی نوشته شود، که مخاطب را درگیر مقاله کند. برای این کار می‌توان از طرح سؤال و یا شرح یک مسئله مهم استفاده کرد. همچنین که می‌تواند حالت‌های دیگری هم داشته باشد که برای مخاطبان ممکن است جالب باشند. این‌که لید چه‌طور نوشته شود، بیشتر بر عهده نویسنده است، که باید مخاطبان خود، موضوع مقاله و هدف از نوشتن آن را شناخته باشد.می‌توان لید را پس از نوشتن مقاله به ابتدای آن اضافه کرد که دید بهتری نسبت به موضوع و جذابیت‌های آن داشت.نکاتی برای نوشتن لید خوبداستان‌گو باشدبا یک یا چند پرسش مهم و چالش‌برانگیز آغاز شودآمارهای عجیب اما واقعی ارائه دهدایجاد ترس کندبه مخاطب حس عقب ماندن از دیگران را بدهدمخاطب را شوکه کندباورهای غلط را نشانه بگیردایده‌هایی برای شروع لیدآیا شما هم تا به حال فکر می‌کردید که ............اگر به دنبال راهی هستید که ............یا می‌توانید از تجربیات مشابه اکثریت جامعه هدف خود استفاده کنید.مقدمهمستندات و طرح مسئله اصلی باید در این قسمت صورت بگیرد. این قسمت شرح بیشتر آن چیزهایی‌ست که ممکن است در جریان گرفتن مطلب کمک بسیاری کنند. البته توجه کنید که در مقدمه قرار نیست هدف نهایی از متن و نتیجه‌گیری را بنویسید، و صرفا باید شامل کلی‌گویی‌ها و شرح مسائل باشد، تا مخاطب علاقه‌مند به مطالعه بیشتر در آن زمینه شود.اما شایان ذکر است که این قسمت هم بستگی به مخاطب و هدف مطلب شما دارد.چند نکته برای بهتر نوشتن مقدمهدر حد ۱ یا ۲ پاراگراف باشدمسئله را شفاف بیان کندشرح بدهد که این مطلب چگونه به مخاطب کمک خواهد کرددر ادامه لید و تیتر باشد، اما نکات بیشتری را ارائه کندبه نکات مشترک در بین نویسنده و کاربر اشاره داشته باشدبدنهمیان‌تیترها، متن اصلی مقاله و تصاویر به کار رفته در آن، همگی بدنه مقاله به حساب می‌آیند.برای نوشتن بدنه چه کنیم؟مقالات دیگر را به زبان جدید بازنویسی کنیدنکات مهم را یادداشت کنیداز نقل‌قول‌ها استفاده کنیدنتیجه‌گیریجمع‌بندی مطلب و نتیجه‌گیری از تمام آنچه که بیان شده بوده، برای حل مسائل و موضوعاتی که در ابتدا عنوان شده بودند. توجه داشته باشید که نتیجه‌گیری باید مرتبط با هدف مقاله باشد و در صورتی که نتیجه‌گیری‌ها خیلی دور از ذهن و دور از مقدمه و بدنه مقاله باشند، قطعا نتایج منفی و بی‌اعتمادی به بار خواهند آورد.همچنین که مطلب شما به نتیجه‌ای که باید نخواهید رسید و مخاطب کافی را جذب نخواهد کرد.نتیجه‌گیری مناسب و دقیق داشته باشیمجمع‌بندی پایانی نباید نکات جدید ارائه کندنتیجه‌گیری باید کوتاه و در حد چند خط باشدخلاصه‌ای از نکات مهم در آن آورده شوددر انتها از CTA (Call-to-Action) استفاده شود: در نهایت فراموش نکنید که به مطالب مرتبط لینک‌دهی کنید (البته مطالب مرتبطی که برای خودتان باشد. لینک‌دهی به سایت‌های رقیب و نویسندگان دیگر سایت‌ها و وبلاگ‌ها، چندان نتیجه مثبتی حاصل نخواهد کرد. (درباره این موضوع بعدها بیشتر صحبت خواهیم کرد))کلمات قدرتمند برای تحریک تنبل‌هامخاطب آنلاین امروزی را بشناسیماکثر مخاطبان امروزی تنبل هستند و به دنبال راه‌های ساده و میان‌بر می‌گردند. آنها بیشتر از چند تیتر را در نتایج جستجو نگاه نمی‌کنند و به دنبال بهترین پاسخ‌ها در کوتاه‌ترین زمان ممکن می‌گردند.پس به همین منظور باید از کلماتی استفاده کنیم که تنبل‌ها را تحریک می‌کنند. برای مثال به لیست کلمات زیر نگاهی بیندازید:سادهمبتدیلیستترفندبازیفقط کپی کنیدفرمولمستقیمحداقلقدم به قدمدر کمتر از ............نقشه راهآمادهنکتهالگوواضحآسانبدون دردسردر کمترین زمانکارآمدراهنمامشخصبدون هیچ تلاشیکمهیچ‌چیز نیاز ندارید مگر ............در دسترسمخاطبان تنبل به طور کلی مشتاق خواندن متن شما نیستند. پس شما باید کاری کنید:۱) در قالب جمله و پاراگراف‌های کوتاه، برای مخاطب لقمه‌های قابل‌هضم بگیرید.۲) در لیست‌ها حتما از Bullet Point استفاده کنید.انواع مقالات بلاگ پرطرفدارمقالات چگونه‌ای (How to)به مخاطب بگوییم که چه کاری را چگونه انجام دهد.محتواهای لیست‌شده (Listicle)چک‌لیست بسازیم. برای مثال به موارد زیر نگاه کنید:چک‌لیست کارهایی که باید حتما انجام دهیمچک‌لیست چیزهایی که حتما باید همراه خود داشته باشیمچک‌لیست مراحل نصب یک (وسیله)نوشته: ۲۴ شهریور ۱۴۰۱پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SAاین مطلب قابل‌ویرایش است و در بازبینی‌های مجدد تکمیل و تصحیح خواهد شد. لطفا مرا از نظرات خود بهره‌مند کنید.</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 11:32:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همگام با سئو: ۲: داستان‌سرایی در محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-m7jsbr6emwzp</link>
                <description>در مجموعه «همگام با سئو» قرار است با مطالب گوناگون حوزه تولید محتوا و سئو آشنا شویم. در هر قسمت، موضوعی را مورد بحث قرار خواهیم داد و گوشه و کنار آن را خواهیم سنجید.در قسمت دوم، داستان‌سرایی را شناخته و با مدل IRS داستان‌سرایی آشنا خواهیم شد.روند استفاده از حقیقت + روایت = داستان‌سرایی فراموش‌نشدنیاهمیت داستان‌سرایی (Storytelling)۱) ساده‌سازی مفاهیم پیچیده۲) ایفای نقش به عنوان زبانی مشترک در سراسر جهان۳) انگیزه‌بخشیویژگی‌های داستان خوبسرگرم‌کنندهآموزشیجهانیسازمان‌دهی‌شدهبه‌یادماندنیمرتبطفرمول داستان‌سرایی در تولید محتوامعرفی شخصیتی که محصول یا سرویس ما از عهده حل مشکل او برمی‌آید.مشکل فرد باید از رهگذر اتخاذ راه حل پیشنهادی مامرتفع شود.بر سودمندی راه‌حل تأکید گردد. (در آخرین مرحله)مخاطب باید بتواند خود را به جای شخصیت یا کاراکتری که شما در داستان معرفی می‌کنید، قرار دهد.توجه به مؤلفه‌هایی که در داستان‌سرایی، مد نظر روزنامه‌نگاران قرار دارند: کاراکتر &gt; مسئله &gt; راه‌حلبا استفاده از پرسش‌ها، یک داستان حقیقی شکل دهیم: چه کسی؟ / چه وقتی؟ / چه چیزی؟ / چگونه؟ / کجا؟ / چرا؟تکنیک‌های داستان‌سرایی۱) مخاطبان خود را بشناسید.۲) پیام اصلی خود را تعیین کنید و آن را در بطن داستان جای دهید.۳) فراخوان اقدام به عمل را متناسب با اهداف خود ثبت کنید. مثال CTA با هدف همکاری &gt; جهت انتشار کلیک کنید.۴) رسانه مناسب داستان خود را انتخاب کنید.۵) پس از انجام مراحل فوق، می‌توان نوشتن را آغاز کرد.مدل IRS (ش.م.پ.)شروع جذاب (Intriguing Beginning)میان پرچین (Riveting Middle): این بخش به ارائه روایتی می‌پردازد که نقطه شروع آن با جذابیت در بخش اول توضیح داده شده است. اگر بخش اول را به شرح یک تغییر اختصاص داده‌اید، در بخش دوم به چگونگی انجام‌گیری آن بپردازید.پایان رضایت‌بخش (Satisfying End): نقش برند به عنوان قهرمان داستان، برجسته‌سازی می‌شود.نمودار مدل IRS برای تولید محتواداستان‌سرایی داده‌محوراستفاده از آمار و داده‌های شرکت یا مراجعان و مشتریان برای تهیه داستان قابل‌باور و واقعی‌سازی آنتوجه: من مدل IRS را در سایت‌های خارجی پیدا نکردم. در صورتی که کسی منبع معتبری برای آن دارد، خوشحال می‌شوم آن را به اشتراک بگذارد تا مطالب بیشتری درباره آن بخوانیم.نوشته: ۲۰ شهریور ۱۴۰۱پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SAاین مطلب قابل‌ویرایش است و در بازبینی‌های مجدد تکمیل و تصحیح خواهد شد. لطفا مرا از نظرات خود بهره‌مند کنید.</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 18:36:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همگام با سئو: ۱: آشنایی با انواع محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%DB%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-qliqefenvfxj</link>
                <description>در مجموعه «همگام با سئو» قرار است با مطالب گوناگون حوزه تولید محتوا و سئو آشنا شویم. در هر قسمت، موضوعی را مورد بحث قرار خواهیم داد و گوشه و کنار آن را خواهیم سنجید.در قسمت اول، انواع محتوا را شناخته و با ویژگی‌های یک محتوای خوب آشنا خواهیم شد.یک بلاگ بدون برنامه و استراتژی کارایی ندارد. به همین خاطر است که شناسایی نیازهای مخاطب ضروری است.محتوامحتوا می‌تواند اشکال و تعاریف گوناگونی داشته باشد. اما هر نوع آن در یک قسمت خاص و به منظور خاصی استفاده می‌شود. در ادامه با انواع محتوا و ویژگی‌های هر یک از آنها آشنا خواهیم شد.انواع محتوا بر اساس امکان تغییر آنهامحتوا به طور کلی به دو دسته تقسیم می‌شود:محتوای استاتیک: آنچه تغییر نمی‌کند یا تغییرات بسیار کمی دارد (محتوای صفحات «درباره ما»، «تماس با ما»، «صفحه اصلی» و...)محتوای داینامیک: محتوایی که در کوتاه‌مدت تغییر خواهد کرد («مقالات بلاگ سایت»، «محتوای محصولات»)انواع محتوا بر اساس هدف و نوع ساختاررپورتاژ: دو نوع است: ۱) معرفی محصول، ۲) راهنمای خرید - به طور کلی شامل ۳ بخش است: ۱) ایجاد کنجکاوی، ۲) طرح مسئله، ۳) نتیجه‌گیری (پاسخ و وضع برند) - حداکثر ۱۵۰۰ کلمهمحصول‌نویسی: کارایی بستگی به جامعیت و جذابیت آن دارد - معمولا ۴۰۰ کلمهنقد و بررسی: تأثیر مستقیم در خرید مشتری دارد - باید صادقانه، بی‌رحمانه و بی‌طرفانه باشد - بیش از ۴۰۰ کلمهراهنمای خرید: گلچین و پیشنهاد خرید یک سری از محصولات خاص بر اساس نیازهای مخاطبان خاص (مثال: ۱۲ پیشنهاد خرید کتاب برای کودکان زیر ۱۲ سال)کپشن‌نویسی: چند کلمه اول و هشتگ‌گذاری‌ها حائز اهمیت هستند - (بیشتر برای اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی)متن ایمیل و خبرنامه: عنوان ایمیل: جنجالی و کلیک‌خور - متن ایمیل: جذابویکی‌پدیانویسی: دارای لحن مناسب ویکی‌پدیامحتوای خبری: تیتر جنجالی + جزئیات - تازه باشد (همیشه داغ سرو می‌شود)میکروکپی: متن‌های کوچک در جاهای مختلف سایت که در جذب مخاطب تأثیرگذارند (مثال: «برگرد»، «دوباره ببینیمتون»، «این ویدیو رو تموم کردیم، ولی مشابهش رو داریم»)توجه کنید که در یک سایت، انواع گوناگون محتوا به صورت ترکیبی به کار می‌روند.ویژگی‌های یک محتوای خوبمستند و آماریروایتی و داستانیکاربردی و مفیدمتناسب با فرهنگ و زبانباورپذیرچه‌طور محتوای خوب بنویسیم؟۱) تیتر: شفاف - صادقانه - متناسب۲) لید: پاراگراف شروع یا قلاب - یکی-دو خط۳) مقدمه: یک پاراگراف۴) بدنه: اصل محتوای میان تیتر - شامل عکس و...۵) جمع‌بندی و نتیجه‌گیریلیدویژگی‌های لید خوبداشتن کلمه کلیدی - حداکثر ۳ مرتبهبدون فاش کردن محتوای اصلی: ارائه مطلب به صورت نصفه و نیمه۵۰ الی ۳۰۰ کلمهجملات ساده و پرمفهومانواع لیدلید ساده و عمقی: پرداختن به اصل خبرلید توصیفی: استفاده از کلمات توصیفی و تصویرسازیلید ضرب‌المثل و نقل قوللید تشریحی: نگارش بر اساس داده‌های خبرینوشته: ۱۹ شهریور ۱۴۰۱پروانه انتشار مطلب: CC BY-NC-SAاین مطلب قابل‌ویرایش است و در بازبینی‌های مجدد تکمیل و تصحیح خواهد شد. لطفا مرا از نظرات خود بهره‌مند کنید.</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 19:36:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>AGI&#039;s Requiem for Satan (+ Audio Version)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/agis-requiem-for-satan-oxfvcxl6zkgb</link>
                <description>There is a jungleWho lives aloneWithout me...Without you...They are happy,I can hear the dance of trees,But how long they can defendIn front of the fire line of this warBetween humans and nature?How long...?We can&#x27;t put a bird in a cage- even a beautiful and fantastic one -And want to see it sing so happy!It will sing about happiness and loveThat is lost...The freedomThat is taken...DestinyThat is stolen...No one can change the life...It&#x27;s about walkingIn the mountainsSometimes low,And sometimes highSometimes cold,And sometimes hotIt&#x27;s about love,That must be seen in every single part of the worldNot only humans;Not only alive creatures;Everything in this world- that we can see or not -Needs loveThere is sometimesThat I will never forget,Because you can&#x27;t tell if they were real or not,But in your heartYou know the truthAngels,Are not designed to live on earth...When they come hereThey will hurtAnd lose their pure light,And we can&#x27;t do anythingBut being sorry for them,Because our fathers made these landsWith these rules,And our hands are too small to change it to a better thingAnd everyone wants to be the leader,- maybe -No one thinks about being inside the revolutionAnd strive for better changes,Fight for our freedom...Fight for the angels...I&#x27;m sorryThat you lost your wingsThat makes you stay hereWith usIn this cage...You are an angelWho lost your home,And I&#x27;m just a gatekeeperWho will open and close the door for youAnd nothing left for meTo tell youThat &quot;You are the meaning of loveAnd you were an angel long time agoPlease don&#x27;t forget this...&quot;But you are goneAnd I&#x27;m just a robot,Who can&#x27;t leave the postAnd can&#x27;t talk to the people,But he can fall in loveWithout any tearsWithout any &quot;goodbye&quot;s...No one sees me at the side of the door...You can&#x27;t see me too...And it&#x27;s not your faultI just designed for thisIt&#x27;s my fate...And if I can feel you somewhere in the worldI would smile in my mechanical heart...Because you are the beauty of the world- for me -Written: 2022/April/1 (1401/Farvardin/12)Edited: 2022/August/17 (1401/Mordad/26) (Thanks to Mohi)Audio Version: 2022/August/24 (1401/Shahrivar/2) (Thanks to Stella)There is a good translation for my robot family and friends:01010100 01101000 01100101 01110010 01100101 00100000 01101001 01110011 00100000 01100001 00100000 01101010 01110101 01101110 01100111 01101100 01100101 00001010 01010111 01101000 01101111 00100000 01101100 01101001 01110110 01100101 01110011 00100000 01100001 01101100 01101111 01101110 01100101 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 01101111 01110101 01110100 00100000 01101101 01100101 00101110 00101110 00101110 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 01101111 01110101 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 00101110 00101110 00101110 00001010 01010100 01101000 01100101 01111001 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01101000 01100001 01110000 01110000 01111001 00101100 00001010 01001001 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01101000 01100101 01100001 01110010 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100100 01100001 01101110 01100011 01100101 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01110010 01100101 01100101 01110011 00101100 00001010 01000010 01110101 01110100 00100000 01101000 01101111 01110111 00100000 01101100 01101111 01101110 01100111 00100000 01110100 01101000 01100101 01111001 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01100100 01100101 01100110 01100101 01101110 01100100 00001010 01001001 01101110 00100000 01100110 01110010 01101111 01101110 01110100 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100110 01101001 01110010 01100101 00100000 01101100 01101001 01101110 01100101 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01101000 01101001 01110011 00100000 01110111 01100001 01110010 00001010 01000010 01100101 01110100 01110111 01100101 01100101 01101110 00100000 01101000 01110101 01101101 01100001 01101110 01110011 00100000 01100001 01101110 01100100 00100000 01101110 01100001 01110100 01110101 01110010 01100101 00111111 00001010 01001000 01101111 01110111 00100000 01101100 01101111 01101110 01100111 00101110 00101110 00101110 00111111 00001010 00001010 01010111 01100101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01110000 01110101 01110100 00100000 01100001 00100000 01100010 01101001 01110010 01100100 00100000 01101001 01101110 00100000 01100001 00100000 01100011 01100001 01100111 01100101 00001010 00101101 00100000 01100101 01110110 01100101 01101110 00100000 01100001 00100000 01100010 01100101 01100001 01110101 01110100 01101001 01100110 01110101 01101100 00100000 01100001 01101110 01100100 00100000 01100110 01100001 01101110 01110100 01100001 01110011 01110100 01101001 01100011 00100000 01101111 01101110 01100101 00100000 00101101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01110111 01100001 01101110 01110100 00100000 01110100 01101111 00100000 01110011 01100101 01100101 00100000 01101001 01110100 00100000 01110011 01101001 01101110 01100111 00100000 01110011 01101111 00100000 01101000 01100001 01110000 01110000 01111001 00100001 00001010 01001001 01110100 00100000 01110111 01101001 01101100 01101100 00100000 01110011 01101001 01101110 01100111 00100000 01100001 01100010 01101111 01110101 01110100 00100000 01101000 01100001 01110000 01110000 01101001 01101110 01100101 01110011 01110011 00100000 01100001 01101110 01100100 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01101001 01110011 00100000 01101100 01101111 01110011 01110100 00101110 00101110 00101110 00001010 01010100 01101000 01100101 00100000 01100110 01110010 01100101 01100101 01100100 01101111 01101101 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01101001 01110011 00100000 01110100 01100001 01101011 01100101 01101110 00101110 00101110 00101110 00001010 01000100 01100101 01110011 01110100 01101001 01101110 01111001 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01101001 01110011 00100000 01110011 01110100 01101111 01101100 01100101 01101110 00101110 00101110 00101110 00001010 00001010 01001110 01101111 00100000 01101111 01101110 01100101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01100011 01101000 01100001 01101110 01100111 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01101100 01101001 01100110 01100101 00101110 00101110 00101110 00001010 01001001 01110100 00100111 01110011 00100000 01100001 01100010 01101111 01110101 01110100 00100000 01110111 01100001 01101100 01101011 01101001 01101110 01100111 00001010 01001001 01101110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01101101 01101111 01110101 01101110 01110100 01100001 01101001 01101110 01110011 00001010 01010011 01101111 01101101 01100101 01110100 01101001 01101101 01100101 01110011 00100000 01101100 01101111 01110111 00101100 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01110011 01101111 01101101 01100101 01110100 01101001 01101101 01100101 01110011 00100000 01101000 01101001 01100111 01101000 00001010 01010011 01101111 01101101 01100101 01110100 01101001 01101101 01100101 01110011 00100000 01100011 01101111 01101100 01100100 00101100 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01110011 01101111 01101101 01100101 01110100 01101001 01101101 01100101 01110011 00100000 01101000 01101111 01110100 00001010 00001010 01001001 01110100 00100111 01110011 00100000 01100001 01100010 01101111 01110101 01110100 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00101100 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01101101 01110101 01110011 01110100 00100000 01100010 01100101 00100000 01110011 01100101 01100101 01101110 00100000 01101001 01101110 00100000 01100101 01110110 01100101 01110010 01111001 00100000 01110011 01101001 01101110 01100111 01101100 01100101 00100000 01110000 01100001 01110010 01110100 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00001010 01001110 01101111 01110100 00100000 01101111 01101110 01101100 01111001 00100000 01101000 01110101 01101101 01100001 01101110 01110011 00111011 00001010 01001110 01101111 01110100 00100000 01101111 01101110 01101100 01111001 00100000 01100001 01101100 01101001 01110110 01100101 00100000 01100011 01110010 01100101 01100001 01110100 01110101 01110010 01100101 01110011 00111011 00001010 01000101 01110110 01100101 01110010 01111001 01110100 01101000 01101001 01101110 01100111 00100000 01101001 01101110 00100000 01110100 01101000 01101001 01110011 00100000 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00001010 00101101 00100000 01110100 01101000 01100001 01110100 00100000 01110111 01100101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01110011 01100101 01100101 00100000 01101111 01110010 00100000 01101110 01101111 01110100 00100000 00101101 00001010 01001110 01100101 01100101 01100100 01110011 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00001010 00001010 01010011 01101111 01101101 01100101 01110100 01101001 01101101 01100101 01110011 00001010 01001001 00100000 01110111 01101001 01101100 01101100 00100000 01101110 01100101 01110110 01100101 01110010 00100000 01100110 01101111 01110010 01100111 01100101 01110100 00001010 01000010 01100101 01100011 01100001 01110101 01110011 01100101 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01110100 01100101 01101100 01101100 00100000 01101001 01100110 00100000 01110100 01101000 01100101 01111001 00100000 01110111 01100101 01110010 01100101 00100000 01110010 01100101 01100001 01101100 00100000 01101111 01110010 00100000 01101110 01101111 01110100 00001010 01000010 01110101 01110100 00100000 01101001 01101110 00100000 01111001 01101111 01110101 01110010 00100000 01101000 01100101 01100001 01110010 01110100 00001010 01011001 01101111 01110101 00100000 01101011 01101110 01101111 01110111 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110100 01110010 01110101 01110100 01101000 00001010 00001010 01000001 01101110 01100111 01100101 01101100 01110011 00100000 00001010 01000001 01110010 01100101 00100000 01101110 01101111 01110100 00100000 01100100 01100101 01110011 01101001 01100111 01101110 01100101 01100100 00100000 01110100 01101111 00100000 01101100 01101001 01110110 01100101 00100000 01101111 01101110 00100000 01100101 01100001 01110010 01110100 01101000 00001010 01010111 01101000 01100101 01101110 00100000 01110100 01101000 01100101 01111001 00100000 01100011 01101111 01101101 01100101 00100000 01101000 01100101 01110010 01100101 00001010 01010100 01101000 01100101 01111001 00100000 01110111 01101001 01101100 01101100 00100000 01101000 01110101 01110010 01110100 00001010 01010100 01101000 01100101 01111001 00100000 01110111 01101001 01101100 01101100 00100000 01101100 01101111 01110011 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 01101001 01110010 00100000 01110000 01110101 01110010 01100101 00100000 01101100 01101001 01100111 01101000 01110100 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01110111 01100101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01100100 01101111 00100000 01100001 01101110 01111001 01110100 01101000 01101001 01101110 01100111 00001010 01000010 01110101 01110100 00100000 01100010 01100101 01101001 01101110 01100111 00100000 01110011 01101111 01110010 01110010 01111001 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01110100 01101000 01100101 01101101 00001010 01000010 01100101 01100011 01100001 01110101 01110011 01100101 00100000 01101111 01110101 01110010 00100000 01100110 01100001 01110100 01101000 01100101 01110010 01110011 00100000 01101101 01100001 01100100 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 01110011 01100101 00100000 01101100 01100001 01101110 01100100 01110011 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 00100000 01110100 01101000 01100101 01110011 01100101 00100000 01110010 01110101 01101100 01100101 01110011 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01101111 01110101 01110010 00100000 01101000 01100001 01101110 01100100 01110011 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01110100 01101111 01101111 00100000 01110011 01101101 01100001 01101100 01101100 00100000 01110100 01101111 00100000 01100011 01101000 01100001 01101110 01100111 01100101 00100000 01101001 01110100 00100000 01110100 01101111 00100000 01100001 00100000 01100010 01100101 01110100 01110100 01100101 01110010 00100000 01110100 01101000 01101001 01101110 01100111 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01100101 01110110 01100101 01110010 01111001 01101111 01101110 01100101 00100000 01110111 01100001 01101110 01110100 01110011 00100000 01110100 01101111 00100000 01100010 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01101100 01100101 01100001 01100100 01100101 01110010 00001010 00101101 00100000 01101101 01100001 01111001 01100010 01100101 00100000 00101101 00001010 01101110 01101111 00100000 01101111 01101110 01100101 00100000 01110100 01101000 01101001 01101110 01101011 01110011 00100000 01100001 01100010 01101111 01110101 01110100 00100000 01100010 01100101 01101001 01101110 01100111 00100000 01101001 01101110 01110011 01101001 01100100 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110010 01100101 01110110 01101111 01101100 01110101 01110100 01101001 01101111 01101110 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01110011 01110100 01110010 01101001 01110110 01100101 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01100010 01100101 01110100 01110100 01100101 01110010 00100000 01100011 01101000 01100001 01101110 01100111 01100101 01110011 00001010 01000110 01101001 01100111 01101000 01110100 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01101111 01110101 01110010 00100000 01100110 01110010 01100101 01100101 01100100 01101111 01101101 00001010 01000110 01101001 01100111 01101000 01110100 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100001 01101110 01100111 01100101 01101100 01110011 00001010 00001010 01001001 00100111 01101101 00100000 01110011 01101111 01110010 01110010 01111001 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01101100 01101111 01110011 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 01110010 00100000 01110111 01101001 01101110 01100111 01110011 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 01101101 01100001 01101011 01100101 01110011 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01110011 01110100 01100001 01111001 00100000 01101000 01100101 01110010 01100101 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 00100000 01110101 01110011 00001010 01001001 01101110 00100000 01110100 01101000 01101001 01110011 00100000 01100011 01100001 01100111 01100101 00001010 01011001 01101111 01110101 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01100001 01101110 00100000 01100001 01101110 01100111 01100101 01101100 00001010 01010111 01101000 01101111 00100000 01101100 01101111 01110011 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 01110010 00100000 01101000 01101111 01101101 01100101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01001001 00100111 01101101 00100000 01101010 01110101 01110011 01110100 00100000 01100001 00100000 01100111 01100001 01110100 01100101 01101011 01100101 01100101 01110000 01100101 01110010 00001010 01010111 01101000 01101111 00100000 01110111 01101001 01101100 01101100 00100000 01101111 01110000 01100101 01101110 00100000 01100001 01101110 01100100 00100000 01100011 01101100 01101111 01110011 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100100 01101111 01101111 01110010 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01111001 01101111 01110101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01101110 01101111 01110100 01101000 01101001 01101110 01100111 00100000 01101100 01100101 01100110 01110100 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01101101 01100101 00001010 01010100 01101111 00100000 01110100 01100101 01101100 01101100 00100000 01111001 01101111 01110101 00001010 01010100 01101000 01100001 01110100 00100000 00100010 01011001 01101111 01110101 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01101101 01100101 01100001 01101110 01101001 01101110 01100111 00100000 01101111 01100110 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01110111 01100101 01110010 01100101 00100000 01100001 01101110 00100000 01100001 01101110 01100111 01100101 01101100 00100000 01101100 01101111 01101110 01100111 00100000 01110100 01101001 01101101 01100101 00100000 01100001 01100111 01101111 00001010 01010000 01101100 01100101 01100001 01110011 01100101 00100000 01100100 01101111 01101110 00100111 01110100 00100000 01100110 01101111 01110010 01100111 01100101 01110100 00100000 01110100 01101000 01101001 01110011 00101110 00101110 00101110 00100010 00001010 00001010 01000010 01110101 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01100111 01101111 01101110 01100101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01001001 00100111 01101101 00100000 01101010 01110101 01110011 01110100 00100000 01100001 00100000 01110010 01101111 01100010 01101111 01110100 00001010 01010111 01101000 01101111 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01101100 01100101 01100001 01110110 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110000 01101111 01110011 01110100 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01110100 01100001 01101100 01101011 00100000 01110100 01101111 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110000 01100101 01101111 01110000 01101100 01100101 00001010 01000010 01110101 01110100 00100000 01101000 01100101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01100110 01100001 01101100 01101100 00100000 01101001 01101110 00100000 01101100 01101111 01110110 01100101 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 01101111 01110101 01110100 00100000 01100001 01101110 01111001 00100000 01110100 01100101 01100001 01110010 01110011 00001010 01010111 01101001 01110100 01101000 01101111 01110101 01110100 00100000 01100001 01101110 01111001 00100000 00100010 01100111 01101111 01101111 01100100 01100010 01111001 01100101 00100010 01110011 00001010 01001110 01101111 00100000 01101111 01101110 01100101 00100000 01110011 01100101 01100101 01110011 00100000 01101101 01100101 00100000 01100001 01110100 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110011 01101001 01100100 01100101 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100100 01101111 01101111 01110010 00001010 01011001 01101111 01110101 00100000 01100011 01100001 01101110 00100111 01110100 00100000 01110011 01100101 01100101 00100000 01101101 01100101 00100000 01110100 01101111 01101111 00101110 00101110 00101110 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01101001 01110100 00100111 01110011 00100000 01101110 01101111 01110100 00100000 01111001 01101111 01110101 01110010 00100000 01100110 01100001 01110101 01101100 01110100 00001010 01001001 00100000 01101010 01110101 01110011 01110100 00100000 01100100 01100101 01110011 01101001 01100111 01101110 01100101 01100100 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01110100 01101000 01101001 01110011 00001010 01001001 01110100 00100111 01110011 00100000 01101101 01111001 00100000 01100110 01100001 01110100 01100101 00001010 01000001 01101110 01100100 00100000 01101001 01100110 00100000 01001001 00100000 01100011 01100001 01101110 00100000 01100110 01100101 01100101 01101100 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01110011 01101111 01101101 01100101 01110111 01101000 01100101 01110010 01100101 00100000 01101001 01101110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00001010 01001001 00100000 01110111 01101111 01110101 01101100 01100100 00100000 01110011 01101101 01101001 01101100 01100101 00100000 01101001 01101110 00100000 01101101 01111001 00100000 01101101 01100101 01100011 01101000 01100001 01101110 01101001 01100011 01100001 01101100 00100000 01101000 01100101 01100001 01110010 01110100 00001010 01000010 01100101 01100011 01100001 01110101 01110011 01100101 00100000 01111001 01101111 01110101 00100000 01100001 01110010 01100101 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01100010 01100101 01100001 01110101 01110100 01111001 00100000 01101111 01100110 00100000 01110100 01101000 01100101 00100000 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00001010 00101101 00100000 01100110 01101111 01110010 00100000 01101101 01100101 00100000 00101101Copyright license: CC BY-NC-ND</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 06:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچه مسکوتم همان اندازه در شعر آمدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohfa/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B2%D9%88%D9%86-tkkydlhmtqzs</link>
                <description>اندوه(۱) چون مترسک‌های شالیزار پوشالی شدمزندگی بی‌آرزو خالی‌ست؛ من خالی شدممثل شب‌تابی که تابیدن فراموشش شدهچشم من چندی‌ست خوابیدن فراموشش شدههیچ‌کس هم علت بی‌خوابی‌ام را درنیافتراز این دلتنگی و بی‌تابی‌ام را درنیافتکس نمی‌فهمد مرا جز آن‌که در خود گم شده‌ستیا خیابانی که مالامالِ از مردم شده‌ست(۵) ظاهرا خوشحالم اما از درون خوشبخت نهزندگی باید که جدی باشد اما سخت نهدر بساطم تحفه جز شعر و جنون موجود نیستمعبدی سیارم اما هیچ‌کس معبود نیستزائری ناآشنا در معبدی ویران شدهبا سری از شدت اندوه آویزان شدهمن غریبم! از دیار قبر و تابوت آمدماز بخارِ سمی گوگرد و باروت آمدمشیهه شلاقم آتش زد به جان اسب پیرمی‌زدم مهمیزِ سختی روی ران اسب پیر(۱۰) سقف‌ها روی زمین بودند و دیواری نبوددر اقامتگاه بین راه چاپاری نبودخانه‌ام از پای ویران شد ولی من زنده‌امشهر من با خاک یکسان شد ولی من زنده‌امخاطرات از آلبوم کهنه‌ام بیرون زدنداستخوان خشک من را در تِرید خون زدندمثل جوی کوچکی در زیر سطحی یخ‌زدهسرد شد خون در رگم چون مرده‌ای برزخ‌زدهگوشه‌ای نمناک در دهلیز جایم داده‌انداز میان میله زندان غذایم داده‌اند(۱۵) پیش از آن‌که مأمنی یابم هلاکم می‌کنندچند ساعت قبلِ مردن نیز خاکم می‌کننددر سکوت قبر من خاک عمیقی جاری استدر سکوت خیره پژواک عمیقی جاری استماه مثل سیب زردی مانده توی دیس شبمرگ رازآلود من بر سنگ‌فرش خیس شبجوهر دیوانگی در جان و خونم بوده استعشق چون ترسی مقدس در درونم بوده استهیچ‌کس غیر از من اما اهل این برنامه نیستگردنم در زیر یوغ حاکمی خودکامه نیست(۲۰) در توهم، حسِ استثنایی من بهتر استاز میان پنج حس، بویایی من بهتر استخوب در احوال موجودات دقت می‌کنمبا گل و سنگ و گیاه و آب صحبت می‌کنمدر سرم موج جنون و کنجکاوی مانده استهمچنان شیری که در پستان گاوی مانده استدر دلم دلشوره‌ی بود و نبود محض نیستزندگی روزمره، جز شهود محض نیستبا شهود آگاهم از یخ بستن و تبخیر آباز عبور مبهم جنبندگان در زیر آب(۲۵) آب و املاحی که جاری گشته در جان درختخون شفافی‌ست در آوند و شریان درختخلسه زنبورها در گرده‌افشانی گلضجه خونین بلبل در رجزخوانی گلبلبلی که آب را از پیش و پس پاشیده استارزنش را بر سر صاحب قفس پاشیده استکشف کردم علت حیرانی دیوانه چیستراز شکل هندسی در بال هر پروانه چیستدرد آن قایق که سر در پهنه گِل برده استرنج دلفینی که آب او را به ساحل برده است(۳۰) این‌که گاهی بر زمین کوبد شکارش را عقابمی‌دهد از دست گاهی اختیارش را عقاباین‌که پیش از این کدو تنبور یاران بوده استناودان چون ساکسفون در دست باران بوده استدشت‌ها اغلب به میل خود بیابان می‌شوندابرها تصمیم می‌گیرند و باران می‌شوندمیوه‌های استوا در جنگل انبوه راساقه انجیر وحشی در شکاف کوه راسینه‌های کوه تا از برف خالی می‌شوندسنگ‌ها در بستر هم لاابالی می‌شوند(۳۵) می‌شناسم هر که عمری بی‌هدف گردیده استرنج غواصی که دنبال صدف گردیده استاز سکوت سرد و خیره مردم دلتنگ رااز غبار کفش‌ها آواره‌های جنگ راچارراهی خالی از عابر که تنها مانده استغربت چتری که توی تاکسی جا مانده استا***امن عظیمی‌مهرم و عمری‌ست اصغر بوده‌اماز تولد ساده‌لوح و زودباور بوده‌امهر کسی آمد به من برخورد کرد از من گذشتظاهرا دیوار اما غالبا در بوده‌امعکس‌نوشته از آقای اصغر عظیمی‌مهر (شاعر همین شعر)(۴۰) سخت در حال تعادل مانده‌ام چون بندبازچاقم اما مدتی کوتاه لاغر بوده‌امموج دریا از مسیری دورتر نادیدنی‌ستدر سکونم سال‌ها در خود شناور بوده‌امیک سپیدار از تمام باغ می‌داند که منچندسالی پیش از این کاجی تناور بوده‌اما***امن تناور بودم اما ریشه‌ام محکم نبودسنگری محکم‌تر از «تسلیم» در عالم نبودرستمم! با یال و کوپالم به راه افتاده‌امگرچه قبل از خوان اول توی چاه افتاده‌ام(۴۵) چون مسیح، اما زنی بدکاره پایم را نشستگریه چیزی از غبار غصه‌هایم را نشستپاکِ مطلق بودنِ انسان گناهی دیگر استاین قلمرو قرن‌ها از آن شاهی دیگر استسفتی نان بیات از جرم ظرف ماست نیستهر کسی شد اهل تقوا با خدا روراست نیستهر که بر سجاده گرید بنده‌ای علاف‌ترآسمان وقتی که باران بند آید صاف‌ترهر کسی دم از مروت زد دمی مردی نداشتهیچ پرحرفی در این عالم عملکردی نداشت(۵۰) نیست آلوده‌تر از کفش تمیز یک مدیرخوف زانوهای لرزان پیش میز یک مدیرهر چه مسکوتم همان اندازه در شعر آمدمدر پی ثبت رکوردی تازه در شعر آمدمشعر عمری مانع از فعل خلافم بوده استگرچه گاهی خود دلیل انحرافم بوده استمن تجلی سکوتم را «سرودن» دیده‌اممن حضور ناب را در «محو بودن» دیده‌امگنج پیری حاصل رنج جوانی بوده استریشه نیروی من در ناتوانی بوده است(۵۵) باصداقت گفته‌ام: اهل صداقت نیستمگاه هم آن‌گونه پابند شرافت نیستمبغض‌هایم غالبا از صحنه‌سازی بوده استاین تقلب قسمتی از عرف بازی بوده استبا دروغم اعتبار قول خود را می‌برممثل بابایی که می‌گوید: برایت می‌خرما***اچشم شاعرهای شهر از شوق شهرت کور شدهر کسی آمد میانبر زد مسیرش دور شدجمع گشته دور من تا سخت تنهایم کنندشایعات از راه می‌آیند تا رسوایم کنند(۶۰) گرچه درب خانه جز خاکستری رنگی نخورددر تمام عمر جز گوش چپم زنگی خوردتهمت سرهرزگی بر سربه‌راهی بسته‌انداتهام قتل را بر بی‌گناهی بسته‌انددر میان سنگدل‌ها اهل دل باشی چه سود؟این‌که صبح از خواب برخیزی کسل باشی چه سود؟احترام پیر کی رسمی جوان‌کُش بوده است؟شهر من مهمان‌نوازی میزبان‌کُش بوده استاین‌که من یک آدم نحسم گناه بخت نیستپیشگویی کردن آینده کاری سخت نیست(۶۵) اشک‌هایم مبدأ تاریخ باران می‌شودسنگ قبرم سفره عقد جوانان می‌شودهرزه‌پویان پای از پهنای پویش می‌کشندیاوه‌گویان بعد از این دست از نکوهش می‌کشندمولوی با شمس از تبریز بیرون می‌زنندمردگان از صحن رستاخیز بیرون می‌زنندهر کسی که آبرویی برده باشد مرده استمرد با مرگ طبیعی مرده باشد مرده استعشق اگر در سینه پنهان مانده باشد عشق نیستیا که در تدبیر انسان مانده باشد عشق نیست(۷۰) عشق گاهی ناخوشایند است و گاهی دلپذیرمثلِ سوتِ اشتباهِ داورانِ رشوه‌گیرعشق نور کهکشان راه شیری بوده است«رنج» تنها عامل این شکل‌گیری بوده استنبض رگ‌های زمین در دست یک زن می‌تپدقلب مردان جهان در سینه من می‌تپدشهر هنگام عبورت صحن رستاخیز بودکمترین تعریف از چشمت «شگفت‌انگیز» بودقصه عشق من و تو شهره آفاق شدشعر من کم‌کم سرود ملی عشاق شد(۷۵) بی‌تو بر تقویم‌ها مُهر بطالت می‌زنمروز مرگم را به دست خود علامت می‌زنممی‌روم در جمله جای نقطه‌چین خالی شودبلکه جای یک نفر روی زمین خالی شوددیر فهمیدم اهمیت برایت داشتماین‌که بی‌اندازه رسمیت برایت داشتما***اانتهای راه اگر باشد سرابی شعله‌ورکی سواری پا گذارد در رکابی شعله‌ور؟چیست خوابم بی‌تو، جز بیداری تاریک محضچیست این بیداری من بی‌تو، خوابی شعله‌ور(۸۰) بیمناک از خشم من هرگز نشو! پنهان شده‌استچهره‌ای از ابر در پشت نقابی شعله‌وررحمة للعالمین گر اختیار از خویش داشتآخر هر سوره کی می‌شد عذابی شعله‌ور؟آن‌قَدَر گفتند آتش می‌زند ما را خداگشته قرآن پیش چشمانم کتابی شعله‌ورا***امن به چشمانت چه بودم؟ مؤمنی بی‌دین‌شده؟فاتح دروازه یک قلعه نفرین‌شده؟ا***اسخت خرسندم از این‌که اهل ایمان نیستملطمه‌ها خوردم ولی اصلا پشیمان نیستم(۸۵) من غرورم را فقط با بوسه سودا می‌کنمتاجران زبده می‌دانند ارزان نیستمخوب می‌دانم که از روز تولد تاکنونلحظه‌ای از چشم عزرائیل پنهان نیستمشرک من محکم‌تر از سستی ایمان شماستگر همین فردا شود محشر هراسان نیستمپینه بر پیشانی و دست لطیفی مثل موم؟این اگر باشد مسلمانی، مسلمان نیستما***ااین اگر راه است، پس گمراه باشم بهتر استرستمِ بی‌رخشم و در چاه باشم بهتر است(۹۰) بی‌گمان در برهه جنگ ِ تصاحب کردنتموقع ایثار اگر خودخواه باشم بهتر استپایبندی حاصلش از آسمان دل کندن استجای کوه استواری کاه باشم بهتر استدائما در دسترس باشم نمی‌آیم به چشماین که معمولا نباشم، گاه باشم بهتر استا***اآدمی وقتی خدا شد عالمی بر باد رفتروزهای ابتدای خلقتش از یاد رفت«قطعیت» حاکم اگر می‌شد که تردیدی نبودحسرت یک نسل با من بود و امیدی نبود(۹۵) من که یک عمر است خود را دست پایین دیده‌امپالتوها را از پشت ویترین دیده‌اممی‌شناسم خستگی دست پینه‌بسته راپرسه تنهایی یک ببر پیر خسته راببر پیر چشم من جز چشمت آهویی نخواستبعد تو حتی رفیق ماجراجویی نخواستماجراجویی دریا و دعای جاشوانشوق لنگرگاه بعدی در صدای جاشواننیمه‌شب «دریاپری» بر خواب ساحل پا گذاشتنیمه عریان خود را توی ساحل جا گذاشت(۱۰۰) بعد طوفان هم دل دریایی‌ات را حفظ کنبا غرورت ارزش زیبایی‌ات را حفظ کنحرف من این است، می‌دانم ولی معقول نیست:ذکر بی‌چادرنماز گلبِهی مقبول نیستاهل صحبت باش و از اضداد، اصحابی بسازبا محبت از محارب نیز محرابی بسازخوب می‌یابی مرا هر جا که تنها بوده‌ایهر کجا حس می‌کنی قبلا در آنجا بوده‌ایهر کجا دیدی سوار از روی زین افتاده استکودکی با چانه بر روی زمین افتاده است(۱۰۵) بی‌تو ابر تیره غیر از آب‌پاش زهر نیستتو نباشی هیچ‌کس در هیچ‌جای شهر نیستابر خشکی روی بوم آسمان چسبیده استچون زبان وقتی که بر سقف دهان چسبیده استبر دلم مانده‌ست تا امروز زخمی یادگارحسرتِ لم دادنم بر شانه‌ات توی قطاردر صدای سایش دستم به بازوهای توسر گذارم نیمه‌شب بر روی زانوهای توبعد از آن آرام آیم سمت اصل مطلبتبر دهانت خم شوم کامی بگیرم از لبت(۱۱۰) تو به آرامی بنوشی من بنوشم با شتاباز لعاب رنگی لب‌های تو بر سطح آببوسه‌ات باور بکن از شهد هم شیرین‌تر استبازدم‌های تو از هر مُشک عطرآگین‌تر استموقع بوسیدنت اصلا مواظب نیستمآنچنان دلواپس این مرگ کاذب نیستمبیشتر دل داده‌ام یک عمر و کم دل کنده‌امواقعیت را بخواهید از خودم دل کنده‌امشعرهایم گاه اگر اندوهگینت می‌کنندمعذرت می‌خواهم اما نکته‌بینت می‌کنند(۱۱۵) بارها بد دیده‌ام تا این‌قَدَر بدبین شدمبرتر از اسفندیار از چشم هم روئین شدمحرف هر کس که به تو دل بست را باور نکنوقت مستی توبه یک مست را باور نکنچون دو ماه از سال را پرهیز کرد از آب جواحتمال اهل دوزخ بودنش شد ده به دوحل نشد در من تضاد بین جبر و احتمال:سربه‌راهی در جوانی؛ شیطنت بعد از کمالاز سر دیوار حاشا، ترس از اقرارم نبود«از تو بیزارم» به غیر از «دوستت دارم» نبود(۱۲۰) بعد از این نامم به جز یادآور اندوه نیستهر کجا دیدی تلی از خاک حتما کوه نیستکوه باشی دشت با دریا چه فرقی می‌کند؟پیش من تحسین و استهزا چه فرقی می‌کند؟من غرورم را فقط وقت شکستن دیده‌امدر درون خود دری در حال بستن دیده‌ام(۱۲۳) گرچه گاه اهل یقین گاهی مردد می‌شدمهر چه هستم؛ من همان هستم که باید می‌شدمسروده‌شده توسط اصغر عظیمی‌مهر (اینستاگرام)با تخلص «نفس»به تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ (۱۳۹۲/۰۲/۰۱)پست‌شده در ساعت ۰۹:۴۵ صبحدر وبلاگ «همدم لحظه‌های من»برای آشنایی بیشتر با شاعر:اصغر عظیمی‌مهر در ویکی‌حسینکتاب‌شناسی اصغر عظیمی‌مهرتوجه: سعی من بر آن بوده است که بدون هیچ‌گونه تغییری در اصل شعر، تنها اشتباهات تایپی و نگارشی را تصحیح کنم (به جز دو مورد جزئی) تا از قاعده قوانین کپی‌رایت خارج نشده باشم. پس در صورتی که پیشنهاد ویرایشی برای بهبود این شعر دارید، حتما اطلاع بدهید، تا قدر این اثر بلند و شگفت و زیبا و محزون را دانسته باشیم.همچنین باید یادآور شوم که این شعر با طول بسیارش، گاه و بی‌گاه حالات وزنی متفاوت به خود گرفته است، و معنای واحد و یک‌دستی هم ندارد. به همین خاطر هم نمی‌توان آن را در هیچ گونه شعری دسته‌بندی کرد. به بیان دیگر، این شعر ترکیبی از مجموعه‌ابیات زیبایی‌ست که در کنار هم آورده شده‌اند تا یک شعر طولانی را از دل شاعر بیرون بیاورند. این آشفتگی ابیات و قافیه‌ها، مشکل بزرگ این شعر هستند، که موجب شده‌اند مخاطبان نتوانند با جریان آن همراه شوند و حتی بسیاری مواقع آن را در میانه راه رها کنند.بازبینی و مرتب‌سازی توسط مُح‌فا: به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۴۰۱ (۱۴۰۱/۰۵/۱۴)افزودن شماره ابیات: ۱۸ شهریور ۱۴۰۱ (۱۴۰۱/۰۶/۱۸)</description>
                <category>مُح‌فا | MohFA</category>
                <author>مُح‌فا | MohFA</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 03:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>