<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های novel</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohhammad322pak</link>
        <description>نویسنده رمان تاریخی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:59:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4327189/avatar/xIaQut.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>novel</title>
            <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان بازگرداننده تخمه یزدان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-birf5gxhqctx</link>
                <description>رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان»  اثر یلدا عبدالله‌ پور  رمانی تاریخی–عاشقانه با پس‌ زمینه ایران باستان  چاپ کاغذی | ویژه نوجوانان و جوانان معرفی رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان»؛ روایتی تاریخی–عاشقانه از ایران باستان:رمان «بازگردانندهٔ تخمه یزدان» اثر یلدا عبدالله‌ پور،  رمانی در ژانر تاریخی–عاشقانه است که در فضای ایران باستان روایت می‌ شود.این اثر با نگاهی داستانی به مفاهیم ایمان، سرنوشت و عشق،  داستانی پرکشش را برای مخاطبان نوجوان و جوان خلق کرده است.  ترکیب عناصر تاریخی با روایت عاشقانه،  «بازگردانندهٔ تخمه یزدان» را به رمانی متفاوت در ادبیات معاصر ایران تبدیل کرده است.این کتاب به‌ صورت چاپ کاغذی منتشر شده و  مناسب علاقه‌ مندان به رمان‌های تاریخی و عاشقانه با حال‌ وهوای ایران باستان است.ناشر: انتشارات موجکمشخصات ظاهری : ۱۱۷ صفحه، قطع رقعیچاپ اول : پاییز ۱۴۰۴، تيراژ : ۵۰۰ جلد</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 18:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-hsv17mfveniy</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش نوزدهم)باران ریز و بی‌امان بر  تن هایمان تازیانه می زد و هوا رو به روشنایی بود . باران بر  چهره‌ام می‌چکید و باد، موی تر را بر پیشانی‌ام می‌کوبید. آسمان تیره‌ گون، گویی با من می‌گریست. دلم در آتش می‌سوخت، و رگ‌هایم در هیاهوی خشم می‌تپید. ادامه داد :( تو مرد دون مغزی هستی . به جای این که برای نجات جان معشوقه ات ، مقابلم به زانو در آیی، زبان به تهدید گشوده ای !. خوب ببین....چگونه به خون خواهی سربازان کشته شده مان ، سر از تن این زن جدا می کنم ..این ، انتقام منه...). پیش از آن که قدمی به سویشان بردارم ، سیاه‌ پوشانی  از دل تاریکی برآمدند، مرا در میان گرفتند و حلقه‌ای آهنین پیرامونم بستند. دست به شمشیر بردم، تیغه را برکشیدم، ولیکن....  برای این که خورشید آسیبی نبیند ، آن را به خون آغشته نکردم .   خورشید در سکوت می گریست . عاجزانه گفتمش :( برای چه  گریه می کنی ؟ ما با هم از اینجا می رویم... من جان یک به یک اینان را می گیرم .). شمس‌الدین ، قهقهه‌ای  موزیانه سر داد  و دهن خورشید را باز کرد ؛ گویی از دیدن این مناظره لذت می برد . خورشید چنین  گفت: ( ببخش...مرا ببخش ! ببخش که نتوانستم خورشید روز و ماه شبت باشم . زیاد غصه نخور ...من ، دوستت دارم ...). شمس الدین با یک ضربه شمشیر ، گردن اورا برید . و سپس، آهسته، بر زانو فرود آمد. دستانش بر زمین لغزید، و قامتش چون شمعی نیم ‌سوخته فرو ریخت. صدای سقوطش در گوشم چون ناقوس مرگ پیچید. او رفته بود... و من، در میان شمشیرهای آخته و بارانی که بی‌امان می‌بارید، تنها ماندم پاهایم سست شد. نگاه آخرم بر چشمانش نشست، چشمانی که آینه‌ی هزار راز بود. کلماتش چون خنجری نرم در جانم نشست  .تا آخرین نفس ، با لبخندی بر لب به من نگریسته بود . به آرامی مقابل رویم به زانو در آمد و بر زمین افتاد .او رفته بود  و دیگر ، چیزی از من باقی نمانده بود . چونان شکستم که تکه هایش یافت نمی شد .    فریادی از درد سر دادم ، خود به سوی شمس‌الدین لولو  دویدم. شمشیرم هوا را  شکافت ، ولیکن  سیاه‌ پوشانش راه را سد کردند . خون در رگ‌هایم  چیزی جز آتش نبود. چنان که با سیاه پوشان درگیر شدم ، شمس الدین پا به فرار گذاشت . سیاه پوشان ،6 نفر بودند . چنان خشم و دردم را بر سرشان ریختم که  یکی پس از دیگری بر خاک افتادند. با کشتن آنان،  به دنبال شمس الدین دویدم ؛ بر پشت اسبش نشسته بود و برای خود می تاخت. خنجرم را از میان به در آوردم و ان را پرتاب کردم به سویش  . هوا شکافته شد و سینه‌ ی او را درید. بانگی کشید و از زین به زیر افتاد . اسبش بی آن که لحظه ای بییستد ، شیهه ای کشید و به مسیرش ادامه داد  .. با کشتن آنان ، خشمم فروکش کرده بود ولیکن با این درد و غم بی انتها چه کنم؟ . این پیروزی ،زهر بود؛ مرهمی بر زخم‌ تازه ام  ننهاد. انتقام گرفته بودم، لیکن دلِ من ، در آتش  نبود او می‌سوخت. به سوی او دویدم، تن بی‌جانش را از خاک برداشتم و در آغوش گرفتم. زمستان سرد و سوزناکی بر پیکرش نشسته بود. بر گونه‌هایش بوسه‌ای نهادم؛ می‌خواستم گرما در جانش بدمد، ولی پیش از من، مرگ با سرمای ابدی‌اش رسیده بود. آسمان به گریه درآمده بود، باران نم‌ نم بر چهره‌ام فرو می‌چکید. آتشی درونم شعله می‌کشید، اما قطره‌ای اشک از دیدگانم فرو نمی‌آمد؛ گویی روزگار گریستن را هم از من دریغ کرده بود.  من مانده بودم و پیکری که چون آینه‌ای شکسته، تمام گذشته‌ام را پیش رویم می‌گذاشت. آخرین نگاهش در خاطرم حک شد . برای ندیدن چشمانت زود نبود ؟.   با شنیدن پای اسبی ، سرم را بلند کردم . دو سواره به سویمان می آمدند ، علی یار و افشین بودند . با دیدن ما ، باشتاب از اسب به زیر آمدند و به سویمان آمدند . سکوت دره سنگین‌ تر شد. ابری سیاه بر فراز سرمان می‌گذشت، گویی آسمان نیز به سوگ آمده بود . دست سرد و بی جان خورشید را بلند کردم و خطاب به علی یار گفتم :(  تو خوب از طبابت سر در می کنی استاد...درمانش کن ! زندست نه؟ قلبش میزند ....نمرده ....). علی یار تنها با نگاهی به سر و گردن او فهمید که خیلی وقت پیش جان داده است . من نیز می دانستم ، ولیکن قلبم مقاومت می کرد .سرم را بر سینه اش نهادم و و بغضی که در گلو داشتم، به جنون بدل شد.  با لبخند به علی یار گفتم :(   قلبش می زند .....باور کن! باید او را درمان کنی برادر....من بدون او، می میرم....).  خود مرا به آغوش کشید و سرم را به سینه اش فشرد.  دو دستش را بر شانه هایم نهاد و گفت :( نمی گویم قوی باش . می گویم گریه کن . من عزیز از دست دادم ، می دانم چه حالی داری پس.. گریه کن برادر ).چون کودکی بی ‌پناه سر بر سینه‌ اش نهادم و گریستم؛ گریستنی که گویی همه جانم را با خود می‌برد. اشک، گونه‌هایم را می‌سوزاند و از آتشی می‌گفت که درونم شعله‌ور بود . افشین تاب دیدن حال مرا نداشت ؛ کمی آن سو تر پهلوی اسبش نشسته بود و با چشمانی به خون نشسته به من نگریسته بود . علی یار چنان که با دستش به پشتم میزد ، گفت:( وقتی خواهرم به رحمت خدا رفت ، من کسی را نداشتم . تو مرا مهمام آغوشت کردی برادر ! . این زخم ، تا ابد بر دلت می ماند ، ولیکن به مرور زمان کمتر می سوزد ..). افشین نیز لنگ لنگان به سویم آمد. خود را رویم انداخت و پا به پای من گریست.زخم جدیدی بر قلب شرحه شرحه ام جا خوش کرد ؛ جایی در کنار زخم پدرم ، دایی ام ، عمویم و مادرم . ولیکن این زخم ،  از همه برایم عذاب آور تر بود .او با همه آرزو هایش رفت ، این مرا نابود می کرد . باران با خشم بر تنش می‌بارید و من، از بیم آنکه آسیبی ببیند یا دردی بر او وارد شود، خود را سپرش کردم. علی یار، بر سرِ پیکر خونین، شمس‌الدین  ایستاده بود و در اندیشه ای ژرف به سر می برد .چشمانش تاریک بود ، گویی مسیر را گم کرده بود . سردرگم شده بود .پایان فصل اولیلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 13:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-ajwdodfbwhak</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش هیجدهم)در جایگاه مخصوص نشستیم. سلطان آبیک، نورالدین، علی، شجرالدر، وزیر شرف‌الدین، سلطان کوچک و چند نفر دیگر نیز حضور داشتند. قلبم چنان می‌تپید که گمان می‌کردم سینه‌ام خواهد ترکید؛ می‌ترسیدم اگر به چشمانش نگاه کنم، از شدت هیجان قلبم از جا در آید . شیخ با نام  و حمد خدا و صلوات بر پیامبر ، سخنش را آغاز کرد:(  و سپاس خداوند را  که فرمان ازدواج داد و مقام متزوجین را بلند کرده است. و درود خداوند بر پیامبرمان محمد (ص) و خاندان پاک او .  ازدواج سنت پیامبران است و به واسطه آن، انسان در دو جهان خوشبخت می‌شود. دخترم، گلنار، دختر  سلطان عز الدین آیبک ، آیا قبول می‌کنی با مهریه هزار دینار طلا ،  به  عقد محمود ابن مودود خوارزمی درآی؟ قبول می‌کنی؟).گل‌های لبخند و سکوت، لحظه‌ای فضا را پر کرد. او در سکوت بود، اما نگاهش حرف‌های ناگفته‌ای داشت. سرم را به سویش برگرداندم و به چشمانش نگاه کردم؛ او نیز همین کار را کرد. سپس با صدایی آرام و محکم گفت: (قبول می‌کنم.) . عاقد همین سوال را از من نیز پرسید، ولیکن من در نگاه او غرق شده بودم . چنین که دوباره سوالش را دوباره تکرار کرد ، به خودم آمدم و گفتم :( قبول می کنم ...) .سپس رو کرد به شاهدان و پرسید :( آیا شهادت میدهید ؟).  چنان که خواجه و افشین شهادت دادند  ، شیخ لبخندی زد و دو دستش را برای دعا بالا برد ؛ ما نیز همانند او ، دستانمان را به سوی آسمان بلند کردیم . ادامه داد: ( خداوندا،  آنان را با خیر به هم پیوند بده و در فرزندانشان برکت بگذار . زندگیشان را پر از آرامش ، محبت ، و برکت  کن . این عقد ، از نظر شرع صحیح و جشن مبارکی است و از خداوند می خواهم آن ها را برای هر خیری ، موفق بدارد .وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.)(سوره روم، آیه ۲۱)برخاستم و  پس از شیخ   ، دست خواجه عمادالدین را بوسیدم و او را در آغوش گرفتم. در گوشم گفت: (همواره در مسیر زندگی یار و یاور یکدیگر باشید و هیچ‌گاه جدایی میان شما نیفتد.). لبخند زدم و پاسخ دادم: (آمین .). سپس دستان افشین را گرفتم .اشک از چشمانش جاری شد و ا سخت  مرا در آغوش فشرد. با گریه‌ای آمیخته به شادی گفت: (از این پس،  تو  می‌روی و دیگر ...کسی نیست خرده‌چوب‌ها را از کف  حجره جمع کند...  چه حیف....).  پاسخش دادم :( دیگر توهم باید از آنجا دل بکنی برادر..).  آنگاه من یک‌به‌یک نزد عمادالدین، سلطان آیبک، وزیر شرف‌الدین و دیگر بزرگان حاضر رفتم و با احترام دستشان را بوسیدم و وداع کردم .ا همه رفتند تا مقدمات ضیافت شب  را فراهم کنند. چون به خود آمدم، دیدم از خورشید خبری نیست. می‌دانستم او را کجا باید بیابم. پس  بی‌هیچ تردیدی به سوی کتابخانه رفتم. همان‌جای همیشگی نشسته بود، اما این بار کتابی در دست نداشت؛ تنها با نگاه به زمین، در اندیشه‌ای عمیق فرو رفته بود. با لبخندی آرام به سویش رفتم و در کنارش نشستم. به من نگریست؛ من نیز با تردید چشم در چشمش دوختم. دستان ظریف و لطیفش را گرفتم، چنان که بیم آن داشتم زبری دست‌های من، لطافتشان را بیازارد.   او با نیم‌چه  لبخندی  بر لب ، به من نگریست. با صدایی لرزان گفتم: (می‌ترسم همه‌ی این‌ها خوابی باشد، خیالی گذرا... و تو در کنارم نباشی.) . لبخندش پررنگ‌تر شد و دستم را محکم‌تر فشرد: ( گرمای دست هایمان چه ؟ آن هم خیالی واهی است ؟). نفس‌هایم به تندی می‌آمد. آرام‌ تر به سویش خم شدم و بوسه‌ای بر پیشانی اش  نهادم. چشمانش، چون ماه تابان، به من دوخته شده بود. می خواستم تا ابد در چشمانش غرق شوم .  بی‌اختیار بوسه‌ای دیگر بر چشمانش نشاندم. خنده ریزی کرد    آن خنده ،  همچون کودکی در دل من طوفانی برانگیخت . آهسته گفتم: (چنان  که نمی‌توان به خون گفت قرمز نباش...  به من نیز  نمی‌توان  گفت تو را دوست نداشته باشم...) .هر چه بیشتر به او می‌نگریستم، بیشتر یقین می‌کردم که او از جنس این جهان خاکی نیست؛ فرشته‌ ای  است  که زندگی مرا چنین روشن و پر نور ساخته.....چند ضربه آرام بر درِ کتابخانه نواخته شد و عمادالدین وارد گشت. سرش را به زیر انداخته بود و با لحنی خجالت زده گفت: (کسی به دیدارتان آمده و منتظر شماست فرمانده) . نمی‌توانستم از  دیدن او دل بکنم، اما ناچار برخاستم و به دنبال عمادالدین روانه شدم. هرچه از او پرسیدم که چه کسی منتظرم است، تنها لبخندی زد و هیچ نگفت. تا آن‌که به درِ حجره رسیدیم. وارد که شدم، دیدم افشین به همراه مردی دیگر سرگرم گفت‌وگو هستند . او استادم بود ، علی یار... . بی‌اختیار  با شادمانی به سویش رفتم و او را در آغوش کشیدم.  افشین  با چشمانی پر از شوق به من می‌نگریست، گویی می‌خواست بگوید: (این هدیه‌ی حقیقی من به توست...).. تا شب هنگام، و زمان ضیافت، به دور هم نشستیم  و از هر دری سخن گفتیم .  هوا تاریک شده بود که یکی از خدمه به سرعت به  حجره داخل شد . چهره‌اش پریشان   وقتی به من رسید، نتوانست به درستی حرف بزند . بریده بریده  و با اضطراب گفت: (شاهدخت… جناب فرمانده… غیبش زده....). با شتاب بر سرش فریاد زدم: (درست و واضح بگو، شاهدخت چه شده؟).ترس و اضطرابش بیشتر شد و با صدایی لرزان ادامه داد :(برای آماده کردن ایشان به اتاقشان رفتم، ولی… آن‌ها نبودند…. باور کنید حضرت فرمانده ! من همه قصر را زیر و رو کردم...). بدون لحظه‌ای درنگ، با سرعت به سوی اتاق شاهرخت دویدم. وارد اتاقش  شدم و برای یافتن نشانی از او ، همه چیز را زیر و رو کردم. هر چیزی که می‌توانست نشانه‌ای باشد، بررسی کردم  ، ولیکن هیچ رد و اثری از او پیدا نکردم...چشمانم ناگهان به کاغذی افتاد که میان بالشت جا مانده بود. آن را برداشتم و با دقت خواندم. قلبم به شدت تند می‌زد و احساس  می کردم جهان برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفته است.  آن را برداشتم و خواندم:شاهرخت  پیش من است ، برای دوباره دیدن او ، تنها به  درهٔ الماویز بیا . تکه کاغذ را در جامه ام نهادم و با شتاب به سوی حجره خیز برداشتم . افشین ، علی یار ، همچنان در حجره بودند . با شتاب به آنان گفتم :( به درهٔ الماویز می روم . اگر تا سحر بازنگشتم ، به دنبالم بیایید ). منتظر پاسخی از سوی آنان نماندم . خنجر و شمشیرم را برداشتم ، بر پشت اسبم بنشستم و به سوی درهٔ الماویز روانه شدم . همه وجودم را نگرانی ، ترس و خشم در بر گرفته بود . می ترسیدم بلایی بر سرش آورند و دیگر، او را نبینم . دیگر چشمانش به من لبخند نزند . می ترسیدم خورشید روز ، و ماه شبم را از من بگیرند .هوا سنگین بود و باران نم‌ نم روی تنم می‌نشست، گویی زمین و آسمان  به حالم گریه می‌کردند. وقتی به مقصد رسیدم، کسی را ندیدم. سکوت مرموز هوای  گرگ و میش، فضا را به دنیایی اسرارآمیز تبدیل کرده بود.  از اسب به زیر آمدم و  سرگردان به دنبال   نشانه‌ای از او بودم که صدایی از پشت ، خطاب به من گفت :( بلاخره آمدی...فرمانده مملوکی...) .  آن مرد ، دست و دهان خورشید را بسته بود و شمشیرش را بر گردنش نهاده بود . گونه های او خیس بود ، شاید از باران، شاید از اشک.... آن مرد را پیش از این ، شانه به شانه ملک ناصر در جنگ دیده بودم،. او نائب سلطنه ملک ناصر، شمس الدین لولو بود.  با خشم فریاد از سینه برآوردم:( شمیرت را از گردن او به زیر آور، چیش از آن که سرت را از دست بدهی ). زهر خندی بر سیمایش نقش بست .هنوز قدمی برنداشته بودم  که شمس‌الدین اولو با نگاهی سرد و لبانی به زهر آلوده گفت :(  به سسب پادر میانی خلیفه جان سالم به در بردید ، حالا برای من شمشیر می کشی ؟ . اگر خلیفه نبود ....مدت ها پیش سرت را زده بودم !)یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 13:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-swbymonmubo1</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش هیفدهم)ذهنم آرام نمی‌گرفت؛ پس به کتابخانه رفتم، شاید میان کتاب‌ها ، درمانی برای این آشفتگی بیابم. همین که وارد شدم، صدای قصه‌خوانی شاهرخت به گوشم رسید. او برای نورالدین علی و سلطان کوچک داستان می‌خواند. نشستم و به صدای دلنشینش گوش دادم . داستانی از کلیله و دمنه بود. صبر کردم تا قصه به پایان رسید. سپس نورالدین علی و سلطان کوچک از کتابخانه بیرون رفتند . در این هنگام، شاهرخت با لبخند گفت: (چرا خاموش مانده‌ای؟  ). پاسخش دادم :( برای شنیدن صدای تو...).  لبخندی زدم و کنار او نشستم. آنگاه ، این بیت را برایش خواندم:اگر دل از تو ببُرم، ز جان چه ماند مرا؟تو گر نباشی، جهان چه سود دارد مرا؟ در سکوت خندید . در ادامه سخنم گفتم :( اگر برایت آسمان باشم ، ماه شب، و خورشید روزم می شوی ؟). در تمام وجودم آشوب بود . قلبم آتش گرفته بود و آن آتش ، او بود . خورشیدم ... گفتمش: (در هر ذره از وجود من، خود را خواهی یافت. هر چه به تو پیوند داشته باشد را دوست می‌دارم، چرا که خودت را دوست می‌دارم! برای من، رنج کشیدن در کنار تو، شیرین‌تر است از شادی با تمام جهانیان...). نگاهش در من نشست و لبخندی آرام بر لبانش شکفت . سپس گفت :( ماه شب و خورشید روزت می‌شوم؛ اگر در راهی قدم نهی که همه از تو  روی برگردانند ، من پا به پای تو خواهم آمد. اگر جهان یک‌سره در برابر تو بایستد، من کنار تو ایستاده‌ام. می‌دانی چرا؟ زیرا تو در قلب من خانه کرده‌ای...). از آن لحظه به بعد ،  دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید؛ گویی جهان خاموش شده بود. تنها طنین تپش قلبم بود که می‌کوبید و می‌خواست سینه‌ام را بشکافد. از فرط شادمانی برخاستم، دیوانه‌ وار به گرد خویش چرخیدم و خنده‌ای بلند سر دادم؛ سپاس خدای را بر زبان راندم، که این سعادت را بر من ارزانی داشت .  او همچنان نشسته بود و به رفتار کودکانه‌ام می‌خندید. شاید اگر کسی در آن دم مرا می‌دید،  می‌پنداشت دیوانه‌ام؛ اما چه اهمیتی داشت ؟ من شادترین مرد روی زمین بودم، شاد ترین ....  پاهایم تاب ماندن نداشتند؛ شوقی بی‌قرار در جانم می‌جوشید تا نزد سلطان روم و اجازه خواستگاری بطلبم . بی‌درنگ از کتابخانه بیرون دویدم، ولیکن سلطان   را به همراه شجر الدر و وزیر شرف الدین دیدم که با خشم ، به سویی می رفتند . سلطان با دیدن من ، چنان که می رفت گفت :( دنبالم بیا محمود. ).من نیز گیج و منگ او را همراهی کردم . به سرا رفتیم - اقطاع دست بسته در سرا به زانو در آورده بودند و   چند سرباز بالای سرش ایستاده بودند . افشین ، عماد الدین و چند نفر دیگر نیز در سویی ایستاده ، و ناظر ماجرا بودند . سلطان، با خشم خطاب به اقطامی فریاد سرداد  :(  من تو را به  مصر آوردم ، بال و پرت دادم .و لیکن تو چه با من  کردی؟  با ممالیک بحری،  با دشمنان من متحد شدی و می خواهی  تو را نائب السلطنه خود کنم؟). اقطاعی سرش را به زیر انداخته بود و در سکوت می،گریست  .در پاسخ به سلطان گفت :(آنان  ترسیدند که مبادا ، چشمانتان را به روی حقیقت باز کنم برای همین چنین پاپوشی برایم ساختند ، و لیکن گمان نمی کردم شما سخنان آنان را باور کنید).سلطان غضبناک به سویش رفت و از یقه اش او را بلند کرد و گفت: (پا پوش؟  که برایت پاپوش ساخته؟ نکند میخواهی بگویی همسرم شجر الدر و وزیر شرف الدین؟). اقتطاعی چنان که سلطان بقیه اش را گرفته بود،  با دلی  پرخون گفت: (همه مرا هیولا می دانند ، ولیکن هیولاها نمی گریند ، مگر نه ؟).    سلطان یقه اش را رها کرد و به سوی من آمد . شمشیرم را از غلافم بیرون  کشید ؛  آن را به سویم گرفت و گفت :( سر این خائن را از تنش جدا کن ) .نگاهی به سیمای سلطان انداختم و  نگاهی به اقطای.  هنوز هیچ معلوم نبود و نخست ، باید متهم را محاکمه می  کردیم .سرم را به زیر انداختم و شمشیر را از سلطان نگرفتم . با این کار، خشم او شعله‌ور تر شد. شمشیر را بر گردن من نهاد و با خشم گفت: (نکند  تو نیز با آنان همدست باشی؟ هاا!). خود با شمشیر به سوی اقطای  رفت؛ فرصت نشد  که او اشهدش را کامل بخواند، زیرا سلطان  سر از تنش جدا شد. با ریختن خون او،  کمی آرام گرفت. پوزخندی بر لبان شجرالدر نقش بست و من ،  موجی از رضایت را در نگاهش می‌دیدم. او به سوی سلطان رفت و گفت: (بهتر است این ماجرا درس عبرتی برای دیگران شود. فرمان دهید جسد او را در دروازه قصر بیاویزند، سلطانم.).  سلطان نیز به نگهبانان فرمان داد چنین کنند و خود به قصر بازگشت. در همان هنگام،  چشمم به پیکر جان اقطای افتاد که سربازان او را می‌بردند.   عمادالدین و افشین به سویم آمدند؛ اما هیچ نگفتند.   هر دو  شوکه بودند، چنان‌که گویی زبانشان بند آمده بود .با هم به محل تمرین  رفتیم و  و اجازه دادیم به جان زبان ، شمشیر هایمان به سخن درآیند . نفوذ و قدرت شجرالدر روز به روز بیشتر می‌شد و این، چیز خوبی نبود .فردای آن روز برای اجازه خواستن از سلطان ،  به دیدنش رفتم. خوشبختانه تنها بود، اما نگاه او نسبت به من تغییر کرده بود . چنان که به او گفتم ، خواهان ازدواج با دختر شما هستم ، بی هیچ تردیدی پاسخ داد: (اگر خودش راضی باشد ، چیزی مانع نیست. همین فردا شب مراسم را برگزار می‌کنیم.).  از او تشکر کردم و می‌خواستم از دیوان خارج شوم که سلطان از جای خود برخاست.  چنان که دو دستش را پشت سرش گذاشته بود ، گفت: (محمود، تو دیگر یک فرمانده ساده نیستی؛ حواست باشد چه می‌کنی. تا سرت  را بر باد ندهی....) از درب اتاق خارج شدم؛ از یک سو برای ازدواج شادمان بودم و از سوی دیگر برای حوادث پیش رو نگران. وقتی به خودم آمدم، مقابل درب اتاق شاهرخت ایستاده بودم . با تردید چند ضربه به در زدم که بی‌درنگ در را باز کرد. نخست از دیدن من شوکه شد، اما بلافاصله گفت: (چیزی شده؟). لبخندی زدم و با شادمانی گفتم: (سلطانمان گفت ، فردا مراسم می گیریم . برای من و ، تو ... ما....). به چشمانش خیره شدم؛ نوری که از نگاهش سرازیر بود، همچون ماهی درخشان در شب تاریک می‌درخشید.  لبخند او ، قلبم را به آشوب مب انداخت . آرام به او گفتم: (اگر مرا   جایی دفن کنند،  و در خاک  نهند . عشق توست که از من خواهد رویید ..). به محل تمرین رفتم و خبر را به افشین و عمادالدین دادم. خوشحالی‌شان بی‌حد بود؛ از سر و کولم بالا رفتند و دایره‌ وار به دورم چرخیدند، جیغ و فریاد شادی سر دادند. لحظه‌ای جنون‌آمیز چرخیدم،. به حجره بازگشتیم اما  در میان این شور و هیجان، خواب به چشمانم نمی‌آمد. افشین را دیدم که  بر سرم  ایستاده بود. به سویش رفتم و گفتم: (چه شده برادر افشین؟). او لبخندی زد، از جیبش  تکه چوبی بیرون آورد و به سوی من گرفت. دستی بر سرش کشید و گفت: (من  چوب های بسیار تراشیده‌ایم، اما تاکنون  آنان را به کسی نداده‌ایم. حالا این را به تو می‌دهم. خداوند همراهت باشد و پیوندمان ابدی.). با شوق، او را در آغوش کشیدم. بوی چوب، تمام وجودش را فرا گرفته بود. تکه چوب  تراش خورده را از او گرفتم؛ به شکل دو پرنده تراشیده شده بود، نمادی از آزادگی و دوستی پایدار. سرم را بلند کردم تا از او تشکر کنم، اما دیدم به بسترش بازگشته و در میان ملافه‌ها خفته است .تا طلوع صبح، از این پهلو به آن پهلو شدم، اما خواب بر چشمانم نیامد. برخاستم، سر و صورتم را شستشو دادم و  جامه ای نو به تن کردم   . در همین حال، افشین و عمادالدین رفتند تا کارهای لازم را انجام دهند  . پس از چندی ، عمادالدین وارد شد و با خنده گفت: (همه چیز آماده است؛ جناب داماد...). خندیدم و با هم از حجره بیرون رفتیم.  وقتی به سرای اصلی رسیدیم، شاهرخت و همراهانش را دیدم که منتظر ما بودند. جامه‌ای زیبا بر تن داشتئو سیمایش را با تکع پارچه ای پوشانیده بود .  نگاهش پر از شور و انتظار بود؛  همچون نوری بود که تمام خستگی و دلهره‌های شب گذشته را از من می‌زدود. او پارچه‌ای بر سرش انداخته و حنا به دست داشت. بی‌اختیار به سویش رفتم و گفتم: (امروز من شادترین مرد روی زمینم…). وقتی نگاهش را دیدم و لبخندی زد، شادی‌ام دوچندان شد. با هم وارد قصر شدیم. عاقد، شیخ نجم‌الدین، همراه با شاهدان ، افشین و خواجه جمال‌الدین در محل حاضر بودند.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 20:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-zlzwqut6if2g</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش شانزدهم)سوار بر اسب هایمان شدیم و همراه لشکریان راه قاهره را  در پیش گرفتیم. در طول مسیر، همگان از دلاوری‌های خویش حکایت می‌کردند. افشین به قدری از رشادت و جنگاوری خود می‌گفت ، که دیگر همه سخنان او را از بر شده بودیم .وارد شهر شدیم؛ همه آشفته بودند، ولی با دیدن لشکریان و سلطان، از دو طرف مسیر ، صف بستند و درود می‌فرستادند. هرچند همه از پیروزی ما شادمان نبودند؛ در آن میان کسانی هم بودند که رضایتی نداشتند، اما چیزی به زبان نمی‌آوردند . وارد قصر شدیم؛ همانند زمانی که به جنگ می‌رفتیم، در ورودی ایستاده بودند، ولی این‌بار برای خوشامدگویی، نه برای بدرقه. سلطان کوچک، شاهرخت ، شجر‌الدر، به همراه گروهی سرباز و  خدمه به استقبال ما آمدند. از اسب‌هایمان پیاده شدیم، به سوی سلطان ادای احترام کردند و تبریک شنیدیم. نگاهی به عزیزم انداختم؛ من لبخند بر لب داشتم، اما او به زخم شانه‌ام چشم دوخته بود. با نگرانی نگاهی به من انداخت، و من با لبخندی عمیق ‌تر پاسخش را دادم تا از دلواپسی برای این زخم کوچک دست بردارد .  هر کس به سویی شتافت و آن جمعیت عظیم  ، به یکباره پراکنده شد. من و افشین نیز به تالار خانه رفتیم تا طبیب مرهمی برای زخم شانه‌ام دهد. افشین  به طبیب که مردی خراسانی به ابوالحسن  نام بود گفت: (برادر ارسلان! این برادر ما با چاقو بازی کرده و زخمی شده؛ مرهمی به او بده که یک‌ روزه خوب شود، با او کار بسیار دارم.) اابوالحسن خراسانی به سخن او خندید و در حالی که می‌خندید، گفت: (چشم فرمانده!) .مرهم را گرفتیم و به حجره رفتیم. چنان که وارد شدیم، افشین به سوی چوب‌هایش دوید، آنان را به آغوش کشید ؛بویید وبوسید و گفت: (دلم برایتان تنگ شده بود . زره، کلاه و شمشیرم را در آوردم و خود را بر زمین انداختم. از نخستین جنگم، به لطف و رحمت خداوند، پیروز بازگشته بودم. کمی استراحت کردم و سپس برای دیدن او ، مشغول قدم زدن در قصر شدم . عمادالدین  مرا که دید به سویم آمد . لبخند مشکوکی زد  و در گوشم گفت :(شاهرخت را دیدیم که به باغ می‌رفت). سپس چشمکی زد و از من دور شد. با خود خندیدم و به سمت باغ رفتم. اگر چشمانش را نمی‌دیدم و صدایش را نمی‌شنیدم، بی‌شک امشب خواب به چشمم نمی‌آمد. او کمانی به دست داشت و به سویی نشانه گرفته بود. از پشت چند قدمی به سویش رفتم، که سر کمان را چرخاند و به سویم گرفت. چنان که دید منم، کمان را پایین آورد. خندیدم و گفتم: (در شمشیر بازی مهارت بسیار داری، اما با این کمان حتی نمی‌توانی موشی را بکشی…).  خندید و گفت: (الان زمان ایراد گرفتن از تیراندازی من است، جناب فرمانده؟) می‌خندید ، می‌خندید و من بیش از پیش مات آن تصویر و مات خنده‌های زیبایش می شدم .زیر سایه درختی نشستم و به تنه آن تکیه دادم. او نیز از سوی دیگر درخت ،  به آن تکیه داده بود. صدای نسیم و خش‌خش برگ‌ها بر روی هم، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد . در تمام مدت جنگ و جدایی، با خیالی و با یاد او سر کرده بودم. حالا در این باغ ، کنار هم  بودیم، ولی چرا هیچ نمی‌گفت؟ طاقتم به سر آمده بود.  برخواستم و مقابلش ایستادم. سرش را به زیر انداخته بود. با گلایه گفتم: (ای خورشید، چرا چیزی نمی‌گویی؟ نمی‌خواهی نگاهت را به سوی من برگردانی؟).سرش را بلند کرد و به من نگریست. چشمانش خالی بودند، همچون دو چاه عمیق که می‌توانست تمام شب را در خود بلعند. در نگاهش هیچ نوری نبود، تاریکی مطلق بود.مقابلش به زانو درآمدم. دیدن او اینگونه قلبم را به عذاب می‌آورد. به او گفتم: (چه تو را اینگونه کرده؟ به من بگو، اگر برای تو باشد، من زمین را از هم می شکافم، ان را به آتش می کشم . من زمین و آسمان را به هم می‌دوزم،  و هر چه لازم باشد، انجام می‌دهم ، اگر نیاز باشد ، می میرم… پس به من بگو…). با درد لبخندی زد و پاسخم داد :( شجر الدر ....از من و برادرم میترسد .من هراس دارم که نکند بلایی بر سر برادرم آرد . او شیطان است !).لبخندی به این نگرانی خواهکنارش نشستم و گفتم: ( هر اتفاقی هم که بیفتر ، سلطانمان نمی گذارد آسیبی ببینید و من اگر اتفاقی رخ دهد، از شما محافظت خواهم کرد. پس دیگر اشک‌ را از چشمانت برهان، تا قلبم آرام یابد.). خندید و به آسمان نگریست؛ او به آسمان نگاه می‌کرد و من به چشمانش...صدای جیغ و داد بدی از سرای اصلی بلند شد.  هر دو به آنجا رفتیم . سربازان گروه بسیار عظیمی را به بند کشیده بودند و با چوب بر سر و صورتشان می‌زدند. با خشم به سوی سربازان رفتم و گفتم: (چرا این مردم عادی را به چوب بسته‌اید؟ سلطان ما از این خبر دارد؟) . صدایی زنانه از پشت سرم پاسخ داد: (این مردم خیانت کردند و حالا دارند به سزایش می‌رسند. این فرمان سلطان است. فرمانده، مانع انجام فرمان سلطان نشو.). به سوی او برگشتم و گفتم: (چه خیانتی؟) . قبل از آن که شجر الدر پاسخی دهد، سلطان  او  به سویمان آمد وگفت: (زمانی که ما در جنگ شکست خوردیم، این مردم شادمان شدند. فرمانده محمود !.). نگاهی به چشمان سلطان انداختم ؛ نگاه او ، دیگر آن نگاه سابق نبود .کلافه و هیران به حجره بازگشتم .چندی بعد، عمادالدین با شتاب وارد حجره شد، به سویم آمد و خواست چیزی بگوید  که پیش از او گفتم :( می دانم عماد الدین ...می دانم... ).  روی زمین ، پهلویم نشست و گفت :( نمی خواهم این را به زبان آورم، ولیکن اگر آنان اسیر کفار می شدند نیز این چنین شکنجه نمی شدند . یک به یک دارند می میرند زیر شکنجه!.در میان آنان....زن هست فرمانده....). همه اینان زیر سر شجر الدر بود ، این را به خوبی می دانستم .فردای آن روز به مجلس رفتیم ولیکن ، هیچکس از اتفاقات دیروز سخنی نمی گفت ، حتی خواجه جمال الدین !. چنان که در مجلس بودیم  که یکی از سربازان به نزد سلطان آمد و گفت: (سلطانم، مردی به نام شیخ نجم‌الدین از سوی خلیفه به اینجا آمده و خواهان دیدار با شماست.) سلطان به او اجازه ورود داد. شیخ به همراه دو سرباز به حضور سلطان آمد. پس از سلام و خوش آمدگویی  گفت: (همان‌طور که در جریان هستید، خلیفه و تمام مسلمانان خواهان صلح میان ایوبیان و ممالیک هستند. اما سلطان ایوبیان کوتاه نیامده است. از این رو، خلیفه مرا فرستاد تا میانجی‌گری کنم و این فتنه را پایان دهم.) . سلطان پاسخ داد: (ما نیز چندان از این جنگ راضی نیستیم، جناب شیخ. اگر ملک ناصر و ایوبیان چشم به خاک ما نداشته باشند، ما نیز کاری به آنان نخواهیم داشت.). شیخ ادامه داد: (این، فرمان خلیفه است.  همچنان‌که پیش‌تر نیز مقرر شده بود، مصر و قدس برای ممالیک باشد و شام برای ایوبیان.)شیخ ، پیغام صلح با خود آورده بود .چنین شد که این جنگ ، با پا در میانی خلیفه به پایان رسید .یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 13:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-vbhppk07llka</link>
                <description>(حماسه قطز- بخش پانزدهم)  چون به خانه بازگشتیم، افشین همچنان در خواب بود. خواستم او را برای خوراک بیدار کنم، اما چون کرمی در ملافه پیچیده بود و  به خواب نازش  ادامه داد. سفره گستردیم و خوراک‌ها را بر آن نهادیم. افشین، همچون سگی که بویی به مشامش رسیده باشد، ملافه اش  را به سویی انداخت، آب بر سر و صورتش زد و بر سفره نشست. پس از خوردن، با افشین و علی‌یار گرد هم نشستیم و هر کس حکایتی گفت و خندیدیم. به هنگام سحر، من و افشین از خانه بیرون رفتیم تا مأموریتی را که به ما سپرده بودند به انجام رسانیم. از طریق رابطی که  وزیر شرف‌الدین نشانی آن را به ما داده  بود، در بازار قرار گذاشتیم. رابط مردی پارچه‌فروش. قرار شد در دکان او رهبر ممالیک عزیزیّه را ملاقات کنیم . چون به آنجا رسیدیم، رهبر هنوز نیامده بود. رابط ما را به اتاقی برد و گفت همان‌جا منتظر بمانیم. در اتاق جز چند گلیم کهنه و چند کتاب و قلم ، چیزی نبود. افشین با خنده گشادی گفت: (پیش از دیدن علی‌یار می‌پنداشتم هیچ‌کس داناتر از تو نیست؛ اما او مردی دانا و شجاع است. اگر با ما باشد، یاور بزرگی خواهد بود.) چنان که سخنان خود را به اتمام رساند، بلند قهقهه زد.با لبخندی پاسخش دادم و گفتمش :( او استاد من است ولیکن، با ما نخواهد آمد).در همین هنگام، رابط مردی کوتاه‌ قد و میانسال را به اتاق آورد و خود با شتاب بیرون رفت. آن مرد رهبر ممالیک بود. هنوز معرفی کردن ما تمام نشده بود که گفت: (می‌دانم که هستید. از من چه می‌خواهید؟) . من و افشین نگاهی به یکدیگر انداختیم. آنگاه پاسخ دادم: (اگر می‌دانید که هستیم، پس می‌دانید چرا آمده‌ایم. ما از شما یاری می‌خواهیم.) او نیشخندی زد و  چنان که بازی میکرد  با انگشتانش گفت: (ما ممالیک ایوبی هستیم. اکنون تو از من می‌خواهی برای جنگ با آنان یاریت کنم؟) پاسخ دادم: (می‌دانیم که پس از مرگ سلطان‌الملک عزیز، ملک‌ ناصر با شما چه کرده. از شما و مملوکان عزیزیه می‌خواهم به ما بپیوندید؛ چراکه  اصل حکومت و سلطنت مصر را ممالیکان ساخته اند .) رهبر اندکی سکوت کرد، سپس گفت: (باشد... می‌خواهم سلطان آیبک را ببینم.) از پارچه فروشی بیرون آمدیم و به خانه بازگشتیم. در راه، افشین شادمان بود و چون کودکان ترانه می‌خواند. چون درِ حیاط را گشودم، بوی خوراکی آشنا به مشامم رسید؛ بویی که مرا به گذشته‌ای آرام می‌برد، روزهایی دور از سیاست و حکومت. شب‌هنگام گرد سفره نشستیم و خوراک خوردیم. باید می‌رفتیم، اما هیچ‌یک سخنی از رفتن نگفتیم. چنین گذشت تا آن‌ که شب پایان یافت و زمان حرکت فرا رسید. دل کندن از آن خانه‌ی گرم در میانه‌ی جنگ و آشوب آسان نبود. علی‌ یار با کیسه‌ای خوراک نزد ما آمد و آن را در دستانم گذاشت، سپس گفت: (می‌دانم زمان رفتن فرارسیده است. اما به یاد داشته باشید، هر زمان که بخواهید این درب بر روی شما گشوده است. من در انتظار دوستانم خواهم بود.) یکدیگر را در آغوش کشیدیم و از هم  خداحافظی کردیم. بر اسب‌های خود سوار شدیم و به دروازه شهر رفتیم تا سر و کله رهبر ممالیک، یعقوب، پیدا شد. ما هیچ درنگی نکردیم و با شتاب به سوی غار حرکت کردیم. هنگامی که به نزدیکی آنجا رسیدیم، اسب‌هایمان را در گوشه‌ای نگه داشتیم و از کوه بالا رفتیم. در آن‌جا اقطای و عمادالدین را دیدم که کمان و سلاح‌هایشان را به سویمان گرفته بودند. وقتی ما را شناختند،  صلاح هایشان را به زیر آوردند. عمادالدین، لنگان ‌لنگان، به سویم آمد ؛ مرا در آغوش گرفت و با هم وارد غار شدیم. یعقوب به ممالیکش پیغام فرستاد که هر چه زودتر به این‌جا بیایند؛ نیروهای مواجه نیز در راه بودند. خلیفه در گوش او بود تا به این جنگ پایان دهد و مسلمانان را در مقابل کفاره متحد سازد، اما گوش ملک‌نامو به فرمان‌ها نبود. انسین می‌گفت: «خلیفه با صدای بلند در گوش خرمی زمزمه کرد.» فرمان آن روز صادر شد و سپاه به محل رسید. از کوه پایین آمدیم، بر اسب‌ها نشستیم و به لشکر پیوستیم. زمان جنگ فرارسیده بود و دیگر از جنگ و ندای ملان نمی‌ترسیدم. تنها آرزوی من این بود که دشمن را از این خاک بیرون کنم و به خانه‌ام بازگردم.سلطان با دیدن ما از جای برخاست و چند قدی به سوی ما آمد.  ادای احترام کردیم و اعلام کردیم که مأموریتی که بر عهده داشتیم را ، به اتمام رسیده  است.   سلطان و یعقوب به گفتگو پرداختند و در ازای چند شرط،  ، یعقوب پذیرفت که با ما متحد شود. او بیان کرد که این جنگ از طرف نائب‌السلطنه ملک ناصر  ، شمس‌الدین لولو است و او آن‌قدر زیر گوش ملک ناصر زمزمه کرده  که وی نیز همین تصمیم را عملی کرده است . وزیر شرف‌الدین گفت: (پس او نفوذ بسیاری بر ملک  ناصر دارد. نمی‌توانیم با قانع کردن او به این جنگ خاتمه دهیم؟).  اقطای پوزخندی زد و خطاب به وزیر گفت: (حال دیگر جنگ آغاز شده و راه برگشتی  نیست!).  یعقوب به ممالیکش پیغام فرستاد که هر چه زودتر به این‌جا بیایند؛ نیروهای ما  نیز  به رهبری خواجه در راه بودند. خلیفه در کوشش بود تا به این جنگ پایان دهد و مسلمانان را در مقابل کفار متحد سازد، اما ملک‌ ناصر گوشش بدهکار  نبود . افشین می‌گفت: (خلیفه  یاسین در گوش خر می خواند  .) . فردای آن روز  سپاه به محل رسید. از کوه پایین آمدیم، بر اسب‌ها نشستیم و به لشکر پیوستیم. زمان جنگ فرارسیده  بود و با تمام وجود می خواستم  که دشمن را از خاک مصر بیرون کنم و به خانه‌ام بازگردم . پیش عزیزم.. به نزدیکی اردوگاه  دشمن رسیده بودیم. عمادالدین دوباره نیروی خود را به دست آورده بود و در طول مسیر ، می گفت و  می‌خندید. ملک ناصر و لشکریانش در مقابل ما دیواری کشیده بودند. ما در خاک مصر بودیم  . ملک ناصر با دیدن یغقوب در سمت چپ سلطان ،   خشمگین شد. سربازانی که  پیش از این پشت سر من بودند را در میان لشکر ملک ناصر می دیدم . همچون دفعه نخست ، ملک ناصر و سلطان آیبک پیش رفتند و با هم سخن می‌گفتند  . چنان که  سلطان دوباره به لشکر بازگشت ، نگاه به لشکریان  کرد و گفت:(همراهان  وفادار من، من سلطان الملک المعز  ، نمی خواهم خون مسلمانی بیهوده بر زمین ریخته شود ، ولیکن ملک ناصر دست بردار نیست .  حتی اگر لازم باشد، خاکمان را با خونمان باز خواهیم گرفت .  پیروزیبرای ماست !). همه یک صدا ، (پیروزی)را فریاد زدیم و جنگ آغاز شد .  هر شمشیری که می‌زدم و هر دشمنی را که از پای درمی‌آوردم، مرا به یاد علی ‌یار می‌انداخت؛ به یاد این‌که آنان نیز همچون علی‌یار،  مردانی بی‌گناه هستند، اما چه می‌شد کرد؟ .از چهار سو به سوی ما یورش می‌آوردند و زمین و آسمان ، پر از خون بود.  نیمی از تنم در گل ، و نیمی دیگر در خون غرق بود . سربازان  بر پیکر بی جان دیگر سربازان پا می نهادند و می جنگیدند .  از هر سو بر ما می‌تاختند و زمین و آسمان آکنده از غبار و خون بود. پیکرها بر خاک می‌افتادند و زخمیان، با آخرین رمق، همچنان می‌جنگیدند .  با یکی از سپاهیان دشمن درگیر شدم. او را خلع سلاح کرده و بر خاک افکندم.  چنان که خواستم جانش را بگیرم ، نگاهش در چشمانم گره خورد؛ ترس و اندوه در دیدگانش می‌لرزید. دستش را گرفتم تا برخیزانمش،  بلندش کردم که از پشت  ، تیغی بر پیکرم  فرو کرد و خون از تنم روان شد؛ این چنین شد که بی هیچ رحمی سر از تنش جدا کردم .  می خواستم خنجر را از تن به در آورم ، اما یورش دشمنان مجال نمی‌داد. دردی حس نمی‌کردم، اما خون بسیاری از دست داده بودم و دست چپم به کلی از کار افتاده بود.چون به اطراف نگریستم، دریافتم که ما پیروز میدانیم . از سپاه ایوبیان  چیزی باقی نبود. عمادالدین و افشین به سویم آمدند و ما سه تن، چون مثلثی استوار، پشت به پشت یکدیگر نهاده و  شمشیر می‌زدیم تا  هیچ دشمنی نتواند از پشت مارا بزند   . سپاه ملک ناصر در هم شکسته شد، اما خود ملک ناصر  و یارانش از میان گریختند . آنگاه، از شوق پیروزی، یکدیگر را در آغوش کشیدیم، دست‌ها را به آسمان برداشتیم و بانگ (الله اکبر) گفتنمان ، دشت را پر کرد. عمادالدین، چشمش که  به زخمم افتاد، گفت: ( زخمی شدید فرمانده ...).    کمکم کردند گوشه ای آرام بگیرم   و با  تکه پاره‌ای پارچه ای تمیز ، زخم‌هایم را بستند  اما همه‌ی اینها در نظرم ناچیز بود. دل من تنها به خانه می‌اندیشید؛ به دیدار او، به شنیدن صدایش، به آرامشی که در کنار او می‌یافتم .یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 14:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-w6nlcjivvoak</link>
                <description>(حماسه قطز_بخ چهاردهم)سلطان که گویی از پیشنهادم خوشش آمده بود، کمی خشمش فروکش کرد. نگاهی به عمادالدین انداخت و سپس گفت: ( پس با افشین به دیدن آنان بروید و آن‌ها را به اینجا بیاورید). هوا سنگین بود، هر دم بوی خون و خاکستر می‌آمد. پس از آن که کارهای لازم برای عمادالدین را انجام دادم، با افشین بر اسب‌هایمان نشستیم و به سوی دمشق راه افتادیم. افشین اسبش را به من نزدیک کرد و محکم ضربه‌ای به پشتم زد، سپس نگاهی شیطنت‌آمیز به من انداخت و شتاب گرفت. او مقابل رویم، همچون باد، می‌تاخت  . او می‌خندید،  مدتی بود که او را چنین آرام ندیده بودم .  من نیز لبخندی زدم،  پشت سرش برداشتم و به دنبال او حرکت کردم. بی‌خبر از هیاهو و آشفتگی اطراف، او می‌تاخت و من به دنبال او می‌رفتم.چند روزی بود که او را ندیده بودم ؛ نمی‌دانم پیش از آمدنش  به زندگی ام ،چگونه شب‌ها را صبح می‌کردم. ولیکن اکنون خوب می‌دانم که بدون او هیچم؛ همچون درختی توخالی که نسیمی ملایم آن را به زمین می‌زند. چشمان او، بیش از آن که به خودم بیایم، خورشید زندگی‌ام شده بود؛ گرمای دلم و نور مسیرم ....هوا رو به تاریکی می‌رفت و به حوالی دمشق رسیده بودیم . به خاطر جنگ، دروازه‌های ورودی پر از سرباز و نگهبان بود. هنگامی که خواستیم وارد دمشق شویم، نگهبانان ما را بازخواست کردند و شروع به پرسش کردند. در همان لحظه، صدای آشنایی خطاب به آنان گفت: (بگذارید داخل شوند، من آنان را می‌شناسم. برادران من هستند). با شنیدن صدایش، با شتاب به سویش برگشتم. علی یار با چهره‌ای خسته، پشت دروازه‌های شهر ایستاده بود. افشین از این که کسی به دادمان رسیده بود، شوکه شده بود؛ بی‌اختیار به سوی او رفتم و اورا در آغوش کشیدم .شاید هر که ما را می‌دید، گمان می‌کرد دو برادریم، اما او فراتر از برادری بود؛ استاد و سرپناهم بود. دو دستش را بر شانه‌ام گذاشت، با تبسمی بر لب، نگاهی از سر تا پا به من انداخت و گفت: (نگفتم اگر خدا بخواهد میشود؟ ماشاالله، مرد شدی). دو دستش را میان دستانم گرفتم و محکم فشار دادم. با خوشحالی گفتم:( به یاد داری  آن نهالی که با هم کاشته بودیم؟ حالا برای خود تنومند و استوار شده است، استاد!).افشین که همچنان شوکه بود، گلویش را صاف کرد و تندی به شانه‌ام زد، انگار می‌خواست او را معرفی کنم. خندیدم و به او گفتم: (او، استاد من است، علی یار. کسی که هر آنچه می‌دانم، به من آموخته. کسی که سخنانم را شنیده و مرا در سخت‌ترین روزها همراهی کرده است). افشین با نگاهی کاوشگرانه به علی یار نگاه  می کرد و باورش نمی‌شد که او استاد من باشد. سپس ادامه دادم: (او ، افشین است ، کسی است که جانم را به او مدیونم، کسی که نشانی زخم هایم را به خوبی میداند و کسی که لبخندش، حتی در سخت‌ترین روزها، امید را به من داد . برادرم).علی یار من و افشین را به خانه‌اش برد؛ خانه‌ای که من در آن پرورش یاشتم و در جای جای آن خاطره .شمشیر چوبی که با آن، شمشیر به دست گرفتن را تمرین کرده بودم، هنوز همان‌جا بود. گویی از روزی که رفته بودم، زمان در این خانه متوقف مانده بود. علی یار هنوز همان بود، و تنها چیزی که در آن خانه تغییر کرده بود، خود من بودم.   من و علی یار برای دیدار با زن مجنون ، راهی قبرستان شدیم و افشین ، از شدت خستگی همانجا به خواب رفت . رد تنهایی و نشان سال‌ها را ، در چهره علی یار می‌دیدم. چون در شهر آهنگری راه انداخته بود، مردم کم و بیش او را می‌شناختند، اما تنها در حد نام، نه بیشتر. همه در شهر، چنان که رد می‌شدیم، با او سلام و علیک می‌کردند، ولی از نگاهشان هیچ محبت یا پیوندی حس نمی‌کردم. خواستم در این باره چیزی بگویم که خود زود تربه سخن آمد: (نمی خواهی برایم بگویی تا به اینجا ، چه بر سرت گذشته؟ تنها شاگردم؟). خندیدم و چنان که قدم می‌زدیم گفتم:(قصه‌ای دراز است، به اندازه یک کتاب جرم قتل به زندان افتادم. تا حد مرگ شکنجه شدم و طناب دار بر گردنم انداختند، اما افشین مرا نجات داد. با افراد زیادی آشنا شدم؛ افشین، عمادالدین، سلطان آبیک، خواجه جمال‌الدین، اقطای، نورالدین… و شاهرخت . من خورشید زندگی‌ام را در آنجا یافتم . ولیکن جنگ شد ، به ما خیانت شد و به کوه پناه بردیم و اکنون من مأموریتی دارم که باید به انجام برسانمش). لبخند کوتاهی زد . به قدری آرام بود  که گمان می‌کردم از پیش همه‌چیز را می‌داند. دستی بر شانه اش نهادم و لبخندی زدم و گفتم:( استاد من… اکنون یکی از فرماندهان بزرگ مصر هستم. نه مثل اینجا ! چرا با من نمی‌آیی؟ ما آنجا به تو نیاز داریم، و تو دیگر در اینجا تنها نخواهی ماند...).به نزدیکی قبرستان رسیده بودیم. او قدم‌هایش را کند کرد، دستانش را پشت سرش گره کرد و سر جایش ایستاد. سپس با صدایی آرام ولی استوار گفت:(محمود… هر کدام از ما در مسیری متفاوت قدم گذاشتیم.  و ای کاش،  مسیر من و تو یکی بود. تو فرمانده مملوکانی ای و من، ایوبیان.  هر آنچه در توان دارم برای تو خواهم کرد ، برادرم هستی.تنها برادرم). کنار مزار زنی مجنون و پسرش رفتیم و برایشان فاتحه  خواندیم . چنان که از قبرستان بازمی‌گشتیم، علی یار کنار دکانی ایستاد ، صاحب آن دکان حاج علی فراش بود . سیمایش چروکیده‌تر شده بود و چشمانش کم‌سو. زیر نور، چشمانش را تنگ کرد تا بهتر ببیند. چون مرا شناخت، به سویم آمد وبا  دستان لاغر و فرسوده‌اش، دستانم را گرفت . آخرین بار که او را در مکتب دیده بودم، قامت من هنوز به شانه‌هایش نمی‌رسید؛ اما این بار او بود که به شانه‌هایم نمی‌رسید . مرا محکم در آغوش گرفت و اشک در چشمانش جمع شد. سپس رو به علی‌یار کرد و با صدایی لرزان گفت:(خوشحال باش استاد، شاگردت بازگشته... شاهزاده ما اینجاست)..) با شنیدن این سخن، سرم را به سوی علی‌یار گرداندم تا واکنش او را ببینم؛ اما او همچنان لبخندی آرام بر لب داشت، گویی با چشمانش می‌خواست بگوید: (من از همه چیز آگاه هستم.)یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 10:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-woroubijjya1</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش سیزدهم). در میان آن همه آشوب و سردرگمی، سپاه،  افشین را دیدم که به سویم می‌تاخت. کنارم اسبش را متوقف کرد و گفت:( از جناح چپ فقط صد و اندی سرباز مانده است. اینجا در چه وضعیتی است؟). نگاهی گذرا به پشت سر خویش انداختم و گفتم :( دویست  اندی الا سیصد سرباز… تصمیم سلطان چیست ؟). افشین کلافه بود. دستش را بر کلاه آهنینش نهاد، آهی از سر ناچاری سرداد و در پاسخ به سوالم گفت:( سلطان می گوید، عقب نمی‌کشیم . لیکن گمان نمی‌کنم با این تعداد لشکر اندک، دوام بیاوریم.). اسبش را به آن سو گرداند و مسیر آمده را بازگشت .با رفتن او، عمادالدین نزدیکم شد؛ او بیش از افشین پریشان بود. او جزو کمان‌دارن بود ؛ کمانش را در یک دست گرفته بود و کلاهش را در دست دیگر. هراسان گفت:( فرمانده، چه می‌کنیم؟ همه از ما روی برگرداندند، از ارتش چیزی نمانده.!). دستی بر شانه‌اش نهادم تا شاید کمی آرام شود. به او پاسخ دادم: (سلطانمان نمی‌خواهد عقب بکشد، عمادالدین! اگر تقدیرمان چنین باشد که در این دشت بمیریم، با افتخار می‌میریم؛ و اگر خداوند بخواهد، با همین سپاه اندک، به دل لشکر دشمن می‌زنیم و آنان را شکست می دهیم ). آری، من چنین می‌گفتم. با آنکه در دلم غوغایی به پا بود،  من دلیلی داشتم ، برای بازگشت، برای زندگی...چنان که هنوز درون لشکر هیاهو بود، سپاه دشمن  یورش آورد و جنگ آغاز شد. همه چیز برایم تازه و عجیب بو بود؛ گویی زنجیراز دست و پای حیوانات وحشی گشوده بودند. لشکریان،  این چنین به جان هم افتاده بودند و تا چشم کار می‌کرد، جز این نبود. از چهار سو سربازان به سویم یورش می‌آوردند و شمشیر بر رویم می‌کشیدند. نه  من آنان را می‌شناختم و نه آنان مرا. ما هیچ کینه ای نسبت به هم نداشتیم؛ این تنها بازیِ سیاست بود. شمشیر را در هر تن که فرو می‌کردم، عطرِ خون به مشام می‌رسید و زره و تن من به خون آغشته می‌شد. گویی جهنم را به زمین آورده بودند؛ در هر ثانیه صدها تن بی‌جان به زمین می‌افتاد. در میان آن آشوب،چشمم به افشین افتاد که روی زمین افتاده بود و سربازی ایوبی با شمشیر، بالای سرش ایستاده بود و می‌خواست جانش را بگیرد. بی‌درنگ تیری در کمان نهادم و با آن سرِ سرباز ایوبی را سوراخ کردم. به سوی افشین رفتم و کمکش کردم بلند شود. چنان که شمشیرش را برداشت، از پشت به او تکیه دادیم تا  دشمن نتواند از پشت مارا غافلگیر کند . هرچه آنان را می‌کشتیم، باز هم تعداد بیشتری به سوی ما می‌آمدند. عمادالدین را دیدم که زخمی بود، ولی شمشیر به دست داشت و می‌جنگید. برای احتیاط ، خودم را به او نزدیک کردم تا اگر اتفاقی افتاد، بتوانم به او کمک کنم. نگاهم به رخسار کسی افتاد که عمادالدین با او می‌جنگید؛  علی بود ، کودکی که با او در مکتب بازی می‌کردم . خواستم قدمی به سویش بردارم که عمادالدین ، شمشیرش را در سینه علی فرو کرد. علی در آخرین لحظه‌،  به من دوخته بود؛ چنان که به من نگاه می‌کرد، اشک در چشمانش جمع شده بود. رخسارش رنگ باخت  و به زانو در آمد . او مقابل چشمانم، آن هم به دست دوست دیگر، کشته شد.به قدری شمشیر زده بودم که مچ دستم درد گرفته بود، ولی دشمنان تمام نمی‌شدند. نگاهی به اطراف انداختم؛ بیشتر همراهانم  کشته شده بودند و افراد زیادی از لشکریان ما باقی نمانده بود. ااقطای را دیدم که به سوی من می‌آمد. بازویم را گرفت و چنان که مرا با خود می‌کشید، گفت:(باید عقب‌نشینی کنیم!). چنان که می‌رفتیم، نگاهی به پشت سر انداختم. سربازانی که بی‌خبر از عقب‌نشینی بودند، شمشیر می‌زدند و کشته می‌شدند. ب گفتم:( پس آنان چه می‌شود؟).»  عصبی خندید و در پاسخ به من گفت:(دیوانه شده‌ای؟ اگر همه فرار کنند، پس چه کسی وقت می خرد ؟). بازویم را دوباره گرفت و کشان‌کشان با خود برد. ما از آنان فاصله می‌گرفتیم و آنان،  یکی‌یکی جان می‌دادند. اقطای مزمه‌ وار زیر لب گفت: (اگر سلطانمان نمی گفت ، تو را هم همین‌ جا رها می‌کردم، پس دلت به حال آنان نسوزد).با گروهی بسیار اندک به کوه پناه بردیم. عمادالدین به شدت زخمی شده بود؛ خون از زخم‌هایش جاری بود و هر نفسش با درد همراه بود. او را بر دوش کشیدم و با سختی از شیب تند کوه بالا رفتم . سلطان از این شکست بسیار خشمگین بود؛ با عصبانیت به دور خود می‌چرخید و چیزهایی زیر لب می‌گفت. دو تن از سربازان را فرستادم تا گیاه صمغ مر جمع کنند و خودم طبق آنچه در کتاب‌« المنصوری فی الطب »خوانده بودم، مشغول رسیدگی به زخم عمادالدین  شدم. افشین کنار عمادالدین نشسته بود و دو دستش را بر سرش نهاده بود .  چشمانش پر از نگرانی و خشم بود . اقطای که برای بررسی اطراف رفته بود،   نزد سلطان بازگشت و گفت: (سلطانم، ملک ناصر و سپاهیانش دارند پیش می‌آیند).  سلطان از خشم فریادی سرداد ؛ با قدم‌های تند به دور خود می‌چرخید و زیر لب فریادهایی نامفهوم سر می‌داد. د وزیر شرف‌الدین  با تکه‌ای دستمال،  خون را از شمشیر و جامه خویش پاک کرد . آرام گفت: (ما باید دوباره سپاهی برای خود جمع کنیم، وگرنه ملک ناصر خیلی زود به قاهره می‌رسد و بر تخت می‌نشیند!) . خنجر را داغ کردم و بر زخم عماد الدین نهادم و گفتم :( آنان مارا از درون نابود کردند ، و ما نیز باید دست به اقدامی مشابه بزنیم . چنان که آنان  ما را به زانو درآوردند، ما هم باید چنین کنیم).همه به سوی من برگشتند. افشین پرسید: (چگونه، برادر؟ ما چگونه می‌توانیم به درون آنان نفوذ کنیم؟).  تکه پارچه ای از جامه ام دریدم و دستان خونی‌ام را پاک کردم، سپس آن را خیس کردم تا نقاب خونینی که سیمایم را پوشانده بود، بردارم. به آرامی گفتم: (پاسخ این سوال، ممالیک عزیزیه است، برادر افشین). افشین که از لحن مبهم من کلافه شده بود، با غضب چند قدم به سویم آمد و گفت: (جوری بگو که ما هم بفهمیم !).شمشیر خونی‌ام را برداشتم و پیش از آن‌که از غار خارج شوم، با صدایی محکم گفتم: «پدر ملک ناصر، سلطان‌الملک عزیز، گروهی از ممالیک را گرد هم آورد و آنان را «ممالیک عزیزیه» نامید. پس از مرگ سلطان‌الملک عزیز، آنان دیگر وفاداری سابق را ندارند. اگر بتوانیم آنان را به سوی خود بکشانیم، هم سرباز جذب می‌کنیم و هم از ملک ناصر اطلاعات حیاتی به دست می‌آوریم).یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 17:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-gno6ew7dpyxh</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش دوازدهم)وزیر لحظه‌ای اندیشید و گفت:(فکر خوبی است. برای همه‌ی قبایل نامه خواهم نوشت).  اقطای که تا آن لحظه خاموش و چشم به نقشه دوخته بود، انگشتش را بر محلی گذاشت و گفت :( بهترین جا برای اردو زدن و رویارویی، دشت عباسیّه است. آن‌جا میان مصر و شام قرار دارد، و هر چه روی دهد، می‌توانیم راهی برای چاره بیابیم).چنان‌که افشین گفته بود، هیچ‌کس در این کار به پای اقطاعی نمی‌رسید. او مقدار آذوقه، ابزار جنگ، اسب‌ها و هر آنچه لازم بود را سنجیده و فراهم کرد. به محل تمرین رفتم؛ همه با تمام توان خود مشغول بودند. من و افشین نیز گروه‌های کمانداران، سواره‌ نظام و پیاده‌نظام را مشخص کردیم، تجهیزات جنگی را بازبینی نمودیم و نقشه‌ی اردوگاه را طرح افکندیم . اکنون همه‌چیز برای جنگ آماده بود… همه‌چیز، جز دل من. قلبم هنوز به این نبرد راضی نبود. ولی چه سود؟ توان آن نداشتم که در برابر جریان ایستادگی کنم.خسته و سنگین‌دل به سوی کتابخانه روانه شدم. سکوت آنجا با بوی کاغذهای کهنه و جوهر آمیخته بود. در جست‌وجوی کتابی خاص میان ردیف‌ها قدم می‌زدم که ناگاه چشمم به شاهدخت افتاد. کوهی از کتاب‌ها کنارش نهاده بود و چنان غرق در خواندنشان بود،  که گویی جهان پیرامونش از میان رفته . در سکوت به تماشایش ایستادم؛ صفحات را با شتاب و شوق ورق می‌زد.چشمانش برق می‌زد، نه تنها چون خورشید، که فروزان‌تر و عمیق تر . همچون نوری که از عالمی دیگر بر دل آدمی می‌تابد. برای لحظه‌ای فراموش کردم چه می‌خواستم و چرا آمده بودم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که در برابر من، نوری نشسته است که می‌تواند تاریک‌ترین شب‌ها را روشن کند. خود را به یکی از قفسه‌های کتابخانه تکیه دادم. اما چند گامی نگذشته بود که قفسه تاب نیاورد و همه کتاب‌ها  با خشم بر زمین فرو ریختند . شاهدخت که تا آن دم غرق در مطالعه بود، ناگهان سر برآورد و با حیرت به من نگریست. من نیز خشکم زده بود و لحظه‌ای طول کشید تا هر دو از بهت بیرون آییم. اندکی بعد، او نفسی حبس‌شده را بیرون داد و قهقهه‌ای بلند سر داد؛ خنده‌ای که سکوت کتابخانه را شکست.  آن خنده شاید برای دیگران تمسخرآمیز می‌نمود، لیک برای من ، جزآرامشی عمیق  نداشت. در آن روزگار پرآشوب، دیدن خنده و شادمانی او، دل خسته مرا سبک می‌کرد و رنج روزهای دشوار را از یادم می‌برد.شاهدخت برخاست و مرا یاری داد تا قفسه و کتاب‌های فرو ریخته را ، بار دیگر بر جای خود نهیم. ،ولیکن در درون من،  آرامشی نبود؛ دلم چنان به تپش افتاده بود که ترس داشتم مبادا آوازش به گوش او رسد . چون کار به پایان رسید، او در سویی از آن انبوه کتاب‌ها نشست و من در سوی دیگر. کتابی بر زانوان نهادم، ولی قادر به خواندنش نبودم ، چو اندیشه‌ام در جای دیگر بود. در سکوتی کتاب خانه، تنها صدای ورق زدن کتاب او به گوش می‌رسید، و همان برای من کافی بود . تا به خودم آمدم، سحر بود. لشکریان آماده بودند و بیرون قصر ، صف بسته بودند. قبایل عرب نیز برای کمک آمده بودند. سلطان آیبک بر اسبش سوار شد و من، افشین، اقطای و  وزیر شرف‌الدین نیز پشت سر او چنین کردیم. نورالدین علی ، شاهدخت ،شجرالدر و خواجه نیز برای بدرقه ما آمده بودند. در آخرین لحظه، چنان که سراسیمه سر به آن سو چرخاندم، نگاهم به نگاهش گره خورد. همین نگاه به من دلیلی می‌داد برای جنگیدن، برای زنده ماندن....   ما به راه افتادیم؛ از کوه‌ها و دشت‌ها گذشتیم تا به مرز مصر و شام رسیدیم. در نزدیکی دشت، اردوگاهی برپا کردیم. چون رسیدیم، سلطان پیغامی به ملک ناصر فرستاد. به هنگام شب او را می‌دیدم؛ چندان فاصله‌ای میان لشکریان ما و آنان نبود . آتشی افروختیم و به گرد آن نشستیم. من و عمادالدین در یک سو، اقطاعی و افشین در دیگر سوی آتش بودند. هیچ‌ کس سخنی نمی‌گفت. همه در خیال خویش غرق بودند. حتی افشین که لحظه‌ای از سخن بازنمی‌ماند، امروز آرام بود. حال غریبی بود. عمادالدین سکوت حاکم بر فضا را بشکست و گفت: (کاش این جنگ هرگز آغاز نمی‌شد. نمی‌خواهم بر برادران مسلمان خویش شمشیر کشم…).این سخن، حرف دل همه ما بود.چنان‌که هوا روشن شد و روز جنگ فرا رسید، همهمه و آشوب بیشتر گشت. به سوی اسبم کایا رفتم و دستی بر سر و یال او کشیدم و بر پشتش بنشستم. در آن حال، عمادالدین سوار بر اسب به سویم آمد و گفت: ( همه چیز آماده است فرمانده! باید برویم ). به افشین و سلطان و اقطان و وزیر شرف‌الدین پیوستم که در مقابل سپاهیان ایستاده بودند. سلطان خطاب به سپاهیان گفت :( ای یاوران من! ای مجاهدان راه خدا! ملک ناصر با سرپیچی از دستورات خلیفه و تضعیف وحدت مسلمین، راه را بر دشمنان اسلام هموار کرده است. ما با شمشیر خویش، حق را باز پس خواهیم گرفت و به دشمنان نشان خواهیم داد که سلطنت ممالیک تا چه حد متحد و قدرتمند است. پیروزی از آن ماست!).سربازان پشت سر هم «الله اکبر» می‌گفتند. همگان در جایگاه خویش قرار گرفتیم و به راه افتادیم. افشین ، فرمانده جناح چپ بود و از این رو ، او را نمی‌دیدم. تنها کسی را که در جناح خویش می‌شناختم، عمادالدین بود؛ هرچند او افراد بسیاری را می‌شناخت. دیگر سربازان به من نزدیک نمی‌شدند؛ بهتر بگویم، جرئت آن را نداشتند که به سوی فرمانده خویش آیند.ما به محل مورد نظر رسیدیم. در مقابلمان ، لشکریان ملک ناصر صف کشیده بودند. از لشکر ایوبیان، خود ملک ناصر به جلو آمد و دقیقاً در وسط میدان، اسبش را نگه داشت. از سوی لشکریان ما نیز، سلطان به راه افتاد و در برابر ملک ناصر قرار گرفت. آنان با یکدیگر گفتمان می‌کردند، لیکن فاصله‌ مان چندان بود که آوایشان را نمی‌شنیدم. اما از چهره‌ هایشان نمایان بود که در جدال و دعوا هستند. پس از اندکی صحبت، سلطان آیبک اسب خویش را بدین سو بازگرداند و به سوی لشکر خویش بازگشت، لیکن ملک ناصر همچنان بر جای خویش ایستاده بود. چنان که سلطان اسب خویش را بازگرداند و به ملک ناصر پشت کرد، او دست خویش را به سوی آسمان برافراشت؛ نخست نفهمیدم منظور او از این عمل چیست و لیکن هنگامی که سربازان ارتش، گروه گروه جهت خویش را تغییر دادند و به او پیوستند، متوجه گشتم .تقریباً نیمی از ارتش به ما روی برگرداندند. تنها قبایل عرب و چندی از ممالیک مانده بودند. در میان آن هیاهو  ، ملک ناصر فریاد برآورد: (حالا بیایید و بجنگید و بمیرید!). او به سوی لشکر خویش بازگشت.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 13:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-ycstfff7fmsa</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش یازدهم)سلطان از جای خود برخاست. چنان‌که قدم می‌زد، گفت: (به اقطاعی خبر دهید که فورا به قصر بیاید؛ در جنگ به او نیاز داریم. و حق با وزیر شرف‌الدین است، ما باید آماده باشیم. وزیر! شخصاً به ارتش برس و سربازان را برای جنگ آماده کن). وزیر شرف‌الدین گوش به فرمان سلطان نهاد. همه خاموشی گرفته بودند که شجرالدر به سخن آمد: (اقطاعی را نباید  دوباره به قصر بیاورید، سلطانم . وزیر شرف‌الدین به‌ تنهایی می ‌تواند فرمانده لشکر باشد. اقطای تشنه قدرت است و وقتی به فرماندهی لشکریان  برسد، سعی می‌کند ما را  نیز از سر راهش بردارد). افشین که گویی اقطای را می‌شناخت، ساکت نماند و در پاسخ به شجرالدر گفت:(اگر بخواهیم با ملک ناصر وارد جنگ شویم، باید برنامه‌ای بی‌نقص بریزیم و هیچ‌کس در این کار، بهتر از اقطای نیست). سلطان آیبک لحظه‌ای در اندیشه‌ی سخنان شجرالدّر و افشین فرورفت و سپس گفت  :( اکنون به وجود او نیازمندیم. او را فراخوانید تا ببینم بعدا چه خواهد شد.  اما ، تو چه اندیشه ای داری، فرمانده محمود ؟  ) قدمی پیش نهادم و پاسخ دادم :( ای سلطان، شما به خوبی می‌دانید که من ، مغولان را از نزدیک می شناسم .  دیری نگذشته ، انان روی به ما خواهند آورد، همان‌گونه که خوارزمشاهیان، غوریان و سلجوقیان روم را در هم شکستند. می ترسم که مصر نیز مورد یورش آنان قرار گیرد. صلاح در آن است که با حکومت‌های مسلمان به اتحاد آییم، چرا که اکنون زمان جنگ  نیست، زمان اتحاد است ). سلزان تبسمی تلخ زد و گفت :( سخنانت صحیح است ، ولیکن این سخنان را باید برای ملک ناصر بازگویی نه من!). این چنین شد که که  تدبیر امور جنگ را به اقطای، فرماندهی بخش مرکزی را به  وزیر شرف الدین ، جناح چپ را به افشین و جناح راست سپاه را به من واگذاشتند. پس از اتمام یافتن  مجلس، با وزیر راهی میدان تمرین شدیم. او هر آنچه در انجمن  اتفاق افتاده بود را برای سربازان باز گفت و از ایشان خواست تا خود را برای نبرد آماده کنند. من اما در دل می‌خواستم به هرقیمتی از وقوع این جنگ جلوگیری کنم؛ نمی‌خواستم همانند سرزمین پدری‌ام، این دیار را نیز از دست بدهم .عصر ، وزیر شرف الدین قاصدی به حجره فرستاد تا به نزدش رویم . با افشین بدان‌جا رفتیم. در آن مجلس، جز وزیر، مردی بلندبالا و نیرومند نیز حضور داشت؛ او موی سیاه  رنگ و رخساری آفتاب‌سوخته داشت.  آن مرد، اقطای بود . افشین او را در آغوش گرفت و مرا نیز به او معرفی کرد. گرد هم نشستیم که وزیر شرف ‌الدین نامه ‌ای از جیب درآورد. آن را گشود و گفت : («این نامه‌ای است که ملکه ناصر به سلطان فرستاده است . در نامه چنین نوشته بود:  بسم الله الرحمن الرحیم از سوی وارث تاج و تخت ایوبیان، ملک ناصر یوسف بن محمد بن غازی، به غاصب تاج و تخت مصر، آیبک! سرزمین مصر میراث اجدادی ماست؛ میراث صلاح‌الدین ،آن فاتح نامی ! چگونه جرأت کردی بر جایگاهی بنشینی که تنها برازنده‌ی فرزندان و نوادگان سلطان عادل است؟ . گمان کردی با چند روز سلطنت موقت  ، می‌توانی ریشه‌های دیرینه‌ ی یک خاندان بزرگ را از خاک برکنی؟ . خبر به ما رسیده است که خود را سلطان مصر خوانده‌ای! سلطانی که از پشت پرده یک کنیز به قدرت رسیده باشد، چه ادعایی بر تخت می‌تواند داشت؟ .مصر خانه‌ی ماست، نه طعمه‌ای برای بندگان دیروز ما. شکیبایی پیشه کردیم به امید آن ‌که عقل و خرد تو را به جایگاه واقعی‌ات بازگرداند. اما چنین پیداست که جز شمشیر، راهی برای بیدار کردن غافلان نیست .به تو فرصت می‌دهم از خواب غفلت بیدار شوی و به جایگاه اصلی خویش بازگردی، وگرنه بدان که روزگار سیاهی در انتظار تو و  یارانت است و شمشیر عدل ما ، ما هیچ غاصبی را آسان نخواهد داد. این آخرین هشدار من است ؛ یا تسلیم شو و از خشم ما در امان بمان، یا آماده باش برای رویارویی. و السلام على من اتبع الهدى.ملک ناصر یوسف، خادم دولت ایوبی و سلطان به حق شام و مصر.افشین که از شنیدن این سخنان به خشم آمده بود، گفت:( این مرد نمی‌داند چه می‌گوید! گستاخی را از اندازه گذرانده است). وزیر نامه را بست و کنار گذاشت، سپس نقشه‌ای بزرگ بیرون آورد و آن را بر زمین پهن کرد. اقطای گفت:( اگر بخواهیم این سرزمین را نگه داریم، راهش با خشم و شتاب نیست. باید چاره‌ای سنجیده یافت.  نگاهی به نقشه انداختم و گفتم :( حق با اوست. به نظر من، اگر بخواهیم در برابر ارتش ملک ناصر پایداری کنیم، باید از عشایر عرب یاری بگیریم. این‌گونه شانس پیروزی بیشتر خواهد شد). یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 16:23:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-gh5poqkcp7bu</link>
                <description>(حماسه قطز_بخش دهم)از پشت ، به آرامی نزدیک راهزنان شد و شمشیر یکی از آنان را شجاعانه برداشت. راهزنان که متوجه شدند، به دور او گرد آمدند و شمشیر به رویش کشیدند.  بازوی شاهدخت زخمی بود؛ دستی به بازویش کشید و دستانش خونین شد. دستان خونینش را به صورتش کشید. همان دست خونین را به سوی آسمان دراز کرد و جسورانه گفت:( گمان کردید به همین آسانی می‌توانید مرا اسیر کنید؟ به خونم قسم می‌خورم، تن به چنین ذلت و خواری نخواهم داد! حتی اگر تقدیرم چنین باشد که اینجا بمیرم، تا آخرین قطره خونم خواهم جنگید ). ‌دیگر تاب و طاقتم به سر آمده بود که سر و کله عماد الدین و بقیه پیدا شد . الله اکبر گویان به سوی راهزنان یورش بردیم . شاهدخت با دیدن ما لبخندی زد و  خدای را شکر گفت . از میان همه آنان گذشتم ، به سوی او رفتم و گفتم :( پشت سرم بمانید ، به قیمت جانم از شما محافظت خواهم کرد ). به سخنم خندید ، شمشیر را بلند کرد و چنان که به من می نگریست ، در یک چشم به هم زدنی شمشیرش سینه یکی از راهزنان را شکافت . شاهدخت، با وجود زخمی که بر بازویش بود، چون شیرزنی می‌جنگید. شمشیرش با چابکی و مهارت در هوا می‌چرخید و هر ضربه‌اش، راهزنی را از پا درمی‌آورد.ما همه راهزنان را کشتیم، ولیکن دو کشته دادیم . آنان را همانجا به خاک سپردی و برایشان نماز خواندیم .هوا کاملا تار و سیه رنگ شده بود ، برای همین  تصمیم گرفتیم شب را همانجا سپری کنیم و صبح به قاهره بازگردیم . آهویی بر زمین زدیم و او را به سیخ کشیدیم .شاهدخت کمی دور تر از آتش نشسته بود و به آسمان می نگریست . قمقمه آب را برداشتم و به سویش رفتم ؛ پهلویش بنشستم و قمقمه را به سویش گرفتم . آن را از من گرفت و سر کشید ، اما دست من ، همچنان در آن حالت خشک بود . نمی توانستم دیده به رخسارش بیندازم . قلبم داشت سینه ام را می شکافت ، چنان که با خشم می کوبید . و این چنین بود که من ، به مرض عشق مبتلا شدم .بازتاب ستارگان را در چشمان قهوه ای اش می دیدم ، از نگاه او ، نور می چکید. بی اختیار ، از او جویای نامش شدم . تبسمی به زیبایی هلال ماه زد و گفت :( پدرم مرد دشت ، و مادرم دختر دریا بود . پدرم قبچاق ، و مادرم از پارس بود .ولیکن دریا زود خشکید ، برای همین دشت ، مرا گل دریا نامید .گلنار ، تو چه ؟). به قدری زیبا سخن می گفت که به وجد آمده بودم . بریده بریده جوابش دادم :( من ، هرگز مادرم را ندیدم ، ولیکن دایی ام می گفت ، او گرمای هر دل سردی بوده .برای پدرم من یک نفرین بودم ، بد شانسی ! ولیکن عمویم می گفت او در جوانی جنگاوری دلیر بوده .نه مادرم توانست نامی بر من نهد ، و نه پدرم خواست که نامی به من دهد. دایی ام نام محمود را بر من نهاد و مغولان ، قطز ...). با کنجکاوی به سویم بازگشت و پرسید:(معنایش چیست؟). در دلم گله ایبی وحشی برای خود تاخت و تاز می کردند . پاسخ دادم:(سنگ وحشی...). خندید وآن را زیر لب چندین بار تکرار کرد. می‌خواستم آن لحظات هرگز تمام نشود و تا ابد در لابه لای آن سخنان زندگی کنم، ولی زندگی برای ما توقف نمی‌کند.هنوز هوا روشن نشده بود که به راه افتادیم و تا پیش از طلوع خورشید ، به قاهره بازگشتیم. به همراه شاهرخت وارد قصر شدیم و به دیوان رفتیم. سلطان آیبک با دیدن دخترش از تخت به زیر آمد و به سویش شتافت . آن دو، یکدیگر را محکم در آغوش گرفتند.  در کنار سلطان ، شجرالدر ایستاده بود ؛ نگاه او به شاهدخت ، چیز خوبی نبود .در مقابل سلطان،  دست به سینه شدم. چنان که به سویم می‌آمد، با شادمانی گفت :( زنده باشی که مرا شادمان کردی فرمانده .ایوالله . حتما خسته ای ، برو و استراحت کن ). به سوی حجره رفتم ولی دلم ، در میان در دو چشمان قهوه ای جا مانده بود .به حجره بازگشتم؛ در این یک روز که نبودم، افشین همه حجره را به زیر خرده چوب برده بود. دلم برای این بوی چوب تنگ شده بود ، بوی خانه را  می‌داد. هنوز خود را بر تشک نینداخته بودم که افشین داخل شد و خود را بر سر و کولم انداخت. هرچه دست و پایش را کشیدم تا به زمین بیندازمش، بیهوده بود. پس خود را از پشت بر تشک انداختم . به ناچار مرا رها کرد ؛ از رویش بلند شدم. جهشی زد و از جای برخاست. با خنده گفت: (به خوش برگشتی برادر ) . دستی بر شانه اش نهادم و گفتم: (زنده باشی برادر).سحرگاه ، هنگامی که هوا هنوز گرگ و میش بود به محل تمرین رفتم . چنان که تیر به کمان می زدم و با شمشیرم بازی می‌کردم. با خود ابیاتی از عمر خیام را زمزمه می‌کردم : ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نه  ای غمان بیهوده مخور پیش از آنکه باقیِ آن را به زبان آورم ، صدایی از پشت سرم گفت :  چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور این صدای شاهدخت بود. به سویش بازگشتم و با خنده گفتم: (شاهدخت مملوکان ، هم زبان فارسی می‌داند و هم رباعیات خیام را از بر است. چه جالب !). لبخندی زد و گفت: (مگر می‌شود مادرم پارسی باشد و من چیزی از زبانش ندانم؟). دیگر نمی‌دانستم چه بگویم ، زبانم قفل شده بود و تا به خودم آمدم، او رفته بود .به کتابخانه قصر رفتم و مشغول خواندن کتاب «سیاست‌نامه» از خواجه نظام‌الملک طوسی شدم که نورالدین علی ،  مقابلم ظاهر شد و کنارم نشست. با کنجکاوی کودکانه ای گفت: (چه می‌خوانی؟ ). دستی به سرش کشیدم و  گفتم : ( می‌خواهی بشنوی؟). لبخندی زد و سری تکان داد ، به نشان تایید. صفحات کتاب را باز کردم و حکایتی برایش خواندم :( در اینجا خواجه نظام‌الملک ،  برایمان حکایتی از انوشیروان را آورده . می‌گوید: کسی به نزد انوشیروان رفته و به او گفته ،فلان حاکم مال بسیار اندوخته ، انوشیروان که شاهی با عدالت و درستکار بوده،  خشمش می آید و به آن مرد می گوید : او دشمن ماست، زیرا هر کسی که مال رعیت بخورد، رعیت از ما می رنجد. حالا برای من بگو نورالدین ،  نظام الملک طوسی، چرا این حکایت را در کتابش آورده ؟ ). کمی دست بر سرش کشید و  سپس گفت :( می خواهد به ما بگوید عدالت و ماندن در مسیر حق به چه اندازه مهم است ؟). لبخندی به رویش زدم .  کف کتاب را بستم و چنان که آن را سر جایش می نهادم گفتم :( درسته ، پس  نورالدین، هرگاه که بر سر دو را می قرار گرفتی و مسیر مقابلت تاریک شده بود ، به  کتابها پناه بیاور. آنان نور مسیرت خواهند ).عماد الدین پریشاه حال وارد کتابخانه شد و هراسان به سویم دوید . چنان که نفس نفس میزد ، گفت :( باید به مجلس بروید فرمانده ، جنگ در راه است ! ). بی درنگ به همراه عماد الدین به آنجا رفتیم . وزیر شرف الدین ، خواجه ، افشین ، شجر الدر و سلطان در مجلس بودند . همه آنان پریشان و آشفته بودند ، بجز شجرالدر .  سلطان گفت :( ما هر آنچه خواستند کردیم ولیکن حالا که ملک ناصر با خود خیال کرده می تواند مصر را فتح کند ، بگذار بیاید !خودم سرش را از تنش جدا می کنم ). خواجه قدمی جلو آمد و چنان که سعی در آرام کردن سلطان داشت ، گفت :( سلطانم ، او پس از فتح دمشق به خود مغرور شده ، اینک که مغولان همچون آفت به جان جهان اسلام افتاده اند ، ما نباید وارد جنگ با ایوبی ها شویم !). وزیر شرف الدین ،  خندید به این سخن خواجه و در پاسخ به او گفت :( ما نمی خواهیم جنگی را آغاز کنیم ، این ملک ناصر است که پا از گلیمش دراز تر کرده ).یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 13:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز که بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gyytksmlr0gv</link>
                <description>تندیس سیف‌الدین قطز (قاهره مصر)سیف الدین قطز، به هنگام تولد (2 نوامبر 1221 میلادی ) محمود بن مودود بن خوارزمشاه نام داشت . مادر او، خواهر سلطان جلال الدبن خوارزمشاه، آخرین سلطان سلسله خوارزمشاهیان بود .داستان زندگی او، بسیار به داستان یوسف پیامبر شباهت دارد . کسی که از بردگی به شاهی رسید . جالب نیست؟ . به گمانم راست می گویند، که گرگ زاده هر جا و با هر که که باشد، در آخر گرگ اسست .در گیر و دار جنگ دایی اش با مغولان به  دنیا آمد . درست در میان یک آشوب تاریخی!.چنان که سلطنت و تخت اجدادی اش فرو ریخت و ویران شد، همچون دیگر کودکان رعیت به بردگی مغولان در آمد .بی آن که بدانند او خواهر زاده سلطان جلال الدین و شاهزاده است؛ چرا که اگر این راز آشکار می شد، همانجا جان خویش را از دست می داد و این چیزی بود که سرنوشت برای او رقم نزده بود .با این که در اسارت مغولان کافر بود، بی هیچ ضعفی در برابر مغولان ایستادگی می کرد و این سبب شد که مغولان  او را ( قطز) بنامند . در زبان مغولی به معنای سگ شکاری.او را به همراه دیگر کودکان به دمشق بردند و سر انجام مردی به نام ابن الزعیم او را خرید. محمود با وجود خردسالی و برده بودنش ، توانست دست و پا شکسته لغات عربی، قرآن و آموزش های فقه اسلامی را فرا گیرد . چنان که به سنین نوجوانی رسید،در اسب‌سواری و استفاده از شمشیر و آلات جنگی مهارت یافت و تقریباً تمامی فنون جنگی را یاد گرفت. در چنین شرایطی بود که فردی به نام عزالدین ایبک ترکمانی او را خرید . و حالا آیبک که بود؟عزالدین ایبک ترکمانی:او نخست از غلامان‌ ملک صالح‌ نجم‌الدين‌ ايوب‌ بود. او در کنار ملک صالح نجم الدین بزرگ شد و پیشمرگ او شد( کسی که پیش از سلطان یا بزرگی غذا را تست می کند تا در صورت ذهراگین بودن، پیشمرگ سلطان شود). پس از مرگ ملک صالح‌ نجم‌الدين‌ ايوب‌، یکی از همسران او به نام شجر الدر، پسر و جا نشین ملک صالح‌ نجم‌الدين‌ ايوب‌، تورانشاه را به قتل رساند و خود به تخت نشست لیک حکومت شجر الدر عمری نداشت . چرا که خلیفه وقت(المستعصم‌ بالله‌) به دربار مصر نامه ای نوشت و گفت:«اگر در مصر مردی برای حکومت یافت نمی شود، تا خود از بغداد کسی را برای حکومت بفرستم».و چنین شد که پس از شجر الدر، عزالدین ایبک ترکمانی به حکومت رسید . با این شرط که با شجر الدر ادواج کند.چنان که عزالدین آیبک به حکومت رسید،حکومت ایوبیان در مصر پایان یافت و حکومت مملوکان (بردگان)آغاز شد.آیبک که از دلاوری، شجاعت و جنگاوری  سیف الدین آگاه بود،او را وزیر دست راست و فرمانده خود کرد و این زمینه سازی شد برای به حکومت رسیدن قطز.پس از چندی، آیبک برای این که از نفوذ شجر الدر در دربار کاهش دهد، تصمیم می گیرد که زن دوم بگیرد ولی هرگز این تصمیم عملی نمی شود . چرا؟ خوب معلوم است . چون چنان که شجر الدر از این موضوع آگاه شد، جان او را گرفت .می فهمی؟ او را کشت!.او می خواست خود دوباره به تخت بشیند ولی دستش برای همه رو شد و مردم او را به خون خواهی سلطانشان کشتند و این چنین شد که پسر نوجوان آیبک(نور الدین علی) به حکومت رسید.همزمان با همه اینان، مغولان به بغداد یورش برده بودند و خلیفه عباسی را نابود کرده بودند. هدف بعدی، مصر بود.لشکر مغول به پشت دروازه های مصر رسیده بود و در آنجا اردوگاه زده بود . وزرا و بزرگان به تکاپو افتاده بودند . آنان به دنبال یک ستاره بودند، به دنبال یک قهرمان . و چه کسی بهتر از قطز؟. نور الدین علی که خود دید توان اداره را ندارد، از سلطنت کناره گیری کرد و سیف الدین قطز با رای بزرگان به سلطنت رسید.سلطان قطز، نخست اوضاع داخلی را سامان بود . حالا...زمان انتقام او فرا رسیده بود . نامه ای از مغولان به دست او رسید بدین شرح:&quot;امور را به ما واگذار کنید تا در امان بمانید قبل از اینکه پرده (از قدرت ما) برداشته شود و پشیمان شوید. یقینا درمورد شهرهایی را که ویران ساختیم و مردمانی را که قتل عام کردیم به گوش شما رسیده است. پس چگونه (وبه کجا) فرار می‌کنید درحالی که ما شما را دنبال می کنیم. شما هرگز از شمشیرهای ما جان سالم به در نخواهید برد... تعداد ما برابر با تعداد ریگزارهاست. کسی که با ما درافتد، پشیمان می‌گردد. پس خودتان را با دست خودتان به هلاکت نیندازید.&quot;گمان کرده بودند می توانند اراده آن مرد دلاور را متزلزل سازند ولی خیال واحی. او مرگ را برتر از این می دانست که به چنین خفت و خاری ای تن دهد.که او مومن و مسلمانی بود که شهادت در راه الله را بر خواری و خفت در برابر دشمنان دین و انسانیت ترجیح می‌داد. او با خود اندیشید که در هر صورت، &quot;إحدی الحسنیین&quot; ـ یکی از دو خوبی ـ را بدست خواهد آورد، یا پیروز می‌شود و یا به درجه‌ی رفیع شهادت نایل میگردد.او در کودکی ، شکست مغولان را به دست دایی اش دیده بود . با خود گفت چرا من نتوانم؟ من هم از همان خونم.نماینده‌های مغولان را حبس کرد و نامه‌ی آن‌ها را پاره نمود و برای بالا بردن روحیه‌ی سربازان و خرد کردن روحیه‌ی مغول، آنها را از دم تیغ گذرانید و آنها را بر دروازه به صلابه کشید.او به همه مردمانی که از ظلم مغولان به تنگ آمده بودند پیغام فرستاد و خاکستر های حکومت های مسلمان به آتش کشیده شده را به دور خود گرد کرد و از آنان چنان آتشی شعله ور کرد که قلب هر کفاری را می سوزانید.در صبح روز جمعه، ۲۶ رمضان سال ۶۵۸هـ مصادف با ۱۲۶۰م، دو لشکر در مکانی به نام عین جالوت با هم برخورد کردند و جنگ سختی میان آنها در گرفت.این جنگ ، به نبرد عین الجالوت مشهور است . نخستین شکست مغولان، و آخرین امید مسلمانان.او در نبرد عین الجالوت پیروز شد و امید و شادمانی را به دل مسلمانان انداخت . ولی فرصت این را نیافت که از سبب این پیروزی شادمان شود،چرا که به سرنوشت دایی اش دچار شد و خیانت گریبان او را نیز گرفت.او به دست یکی از فرمانهانش به نام ظاهر رکن‌الدین بیبرس بندقداری به قتل رسید .به دست کسی که در نبرد عین الجالوت، پا با پای او شمشیر زده بود .عمر سلطنت او بیش از یازده ماه به طول نیانجامید اما خدماتی که در طول این مدت انجام داد و پیروزی‌هایی که به دست آورد، نام او را در تاریخ جاودانه کرد تا جایی که باعث افتخار مسلمانان گردید و او را الگویی برای زندگی فرزندان خود قرار دادند.یلدا عبد الله پور منابع :۱- عقد الجمان فی تاریخ أهل الزمان لبدر الدین العینی۲- فوات الوفیات لمحمد بن شاکر الکتبی۳- سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی لالعصامی۴- أعیان العصر وأعوان النصرللصفدی۵- سیر اعلام النبلا للذهبی۶- الوافی بالوفیات للصفدی۷- نگاهی به تاریخ ایران بعد از اسلام  فریدون اسلامنیا </description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 19:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-ekvkkbpxsrqk</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش نهم)او فارسی نمی‌دانست، با تعجب به من نگریست و این بار من بودم که می‌خندیدم. دستی برایش تکان دادم و وارد کتابخانه شدم. سرگرم مطالعه بودم که صدای بلندی سکوت آنجا را در هم شکست. به سوی منشأ آن رفتم؛ نورالدین علی بود. کتاب‌هایی که ریخته بود را سر جایش می‌گذاشت. من نیز به کمکش شتافتم. کتاب‌ها را که مرتب کردیم، از او پرسیدم: (چرا دیشب گریختی؟). با چشمان غضبناک به من نگاه کرد و گفت:(تو از افراد پدرم هستی!) لبخندی به روی بر زمین نشستم و گفتم: (آری، من از افراد پدرت هستم. می‌ ترسی تو را پیش او ببرم؟ چرا ؟). با پاهایش بازی کرد و پاسخم را با تردید داد: ( نه ،می‌ترسم مرا پیش زنش ببری!). دیگر از او سؤالی نکردم. غم را در چشمانش می‌دیدم. انگشت کوچکم را به سویش گرفتم و گفتم: (قول می‌دهم تو را پیش پدرت ببرم، نه هیچ کس دیگری…). با تعجب به من نگریست.  با تردید انگشت کوچکش را به دور انگشتم حلقه کرد و سری تکان داد .به اتاق سلطان رفتیم و خوشبختانه ، ایشان تنها بودند. نورالدین علی با دیدن سلطان به سویش دوید و او را به آغوش کشید. سلطان نیز به سر و صورتش دست می‌کشید و قربان‌ صدقه‌ اش می‌رفت . سلطان  با نگاهش از من تشکر کرد. آنان را تنها گذاشتم تا راحت باشند .چند روز بعد ، برای مراسم ورود و به تخت نشستن سلطان جدید آماده شدیم. در ورودی قصر غوغایی به پا بود. همه برای اینکه به چشم سلطان خوردسال  بیایند، سنگ تمام گذاشته بودند و این باعث آشفتگی شده بود. هنگامی که درِ قصر را گشودند و کاروان سلطان جدید وارد قصر شد، همه خاموشی گرفتند. من، افشین  ، خواجه ، وزیر شرف الدین ، شجرالدر و سلطان آیبک برای خوش‌آمدگویی در انتهای مسیر کاروان ایستاده بودیم. چهار تن از بزرگان ایوبی و بیش از ۲۰۰ سرباز ، همراه سلطان کوچک بودند . سلطان جدید ، حتی از نور الدین علی کوچکتر بود ؛ نهایتا 5 یا 6 سال داشت . یکی از سربازان همراهش به او کمک کرد از اسب به زیر آید  .همه سربازان در دو صف،  در دو سوی مسیر او ایستادند . بزرگان ایوبی و سلطان جدید ، به سوی ما آمدند و پس از خوش آمدگویی به آنان ، به دیوان اصلی رفتیم .تقریبا همه بزرگان مصر،  در آنجا حاضر بودند . سلطان کوچک و سلطان آیبک ، طبق رسم و رسوم بر تخت نشستند و شجر الدر ، کنار سلطان آیبک ، پهلوی تخت ایستاد .لقب سلطنتی سلطان کوچک را بزرگان ایوبی ،(ملک اشرف ) نهادند و چنین شد که پس از این ، به نام هر دو در تمامی سرزمین خطبه خوانده شد و نام هر دو بر سکه ها ضرب شد .پس از اتمام یافتن مجلس و بیعت کردن با هر دو سلطان ، بزرگان یکی یکی پراکنده شدند. تنها من ، سلطان آیبک ، افشین و شجرالدر در دیوان بودیم . سلطان آیبک گفت :( کاروانی که دخترم همراه آن بود هنوز به مقصد نرسیده، چنان که باید تا العان می رسید!). از نگاه شجر الدر نمایان بود از شاهدخت خوشش نمی آید ؛ خطاب به سلطان گفت :( نگران نباشید سلطانم ،  به زودی می رسند ). سلطان برخواست ؛ مقابل شجر الدر ایستاد و چنان که چشم در چشم او نهاده بود ، خطاب به من گفت :( فرمانده محمود ، بهترین افرادت را جمع کن و بی هیچ درنگی به دنبال شاهدخت بروید !).گوش به فرمان نهادم و به همراه افشین  ،از دیوان خارج شدیم.  افشین به من خندید و گفت:( می دانم خیلی برای رفتن به ماموریت بی تابی ، ولیکن چه فایده که دست خالی برخواهی گشت . این دل نگرانی های سلطانمان بیهوده است ). با کنجکاوی از او پرسیدم:( برای چه؟). با دو دستش ، کمر بندش را به دست گرفت و با لحنی مسخره، گفت:( شاهدخت از تو جنگجوی ماهر تری است. این را همه میدانند ،همه !). پیش از این که بخواهم چیزی بگویم با اعتراضی سر دهم، همچون تیر از کمان رها شده گریخت .عماد الدین را صدا زدم و گفتمش تا ده تن از بهترین جنگجویان را گرد هم آورد . هنگامی که خورشید وسط آسمان قرار داشت ، از قاهره بیرون آمدیم و از همان مسیری که کاروان شاهرخت می آمد ، به سوی الزهراء رفتیم.  آفتاب به قدری گرم بود که حتی آهن را ذوب می کرد؛ از این رو زره ها را از تن بیرون آوردیم. تقریبا به نزدیکی الزهراء رسیده بودیم ولی هیچ نشانی از شاهدخت نبود . در نزدیکی الزهراء، در کنار زمین کشاورزی، توقف کردیم. عمادالدین را پیش‌تر فرستادم تا نگاهی بیندازد. چندی نگذشته بود که عمادالدین پریشان بازگشت و گفت: (فرمانده! به کاروان حمله کرده‌اند. همه اجساد را بررسی کردم، هیچ‌کس زنده نبود).با شتاب بر اسب‌هایمان نشستیم و به محلی که عمادالدین می‌گفت، رفتیم؛ چه زن و چه مرد، همه را کشته بودند، به طوری که گویی مغولان حمله کرده بودند! یک به یک اجساد را بررسی کردم. نشانی از شاهدخت نبود. به آنان گفتم: (احتمال دارد شاهدخت زنده باشد. به دو گروه تقسیم می‌شویم. حتی زیر سنگ‌ها را بگردید، باید شاهدخت را بیابیم). از یک سو ، مسیر به الزهرا ختم می‌شد مسیر و سوی دیگرمان مسیری بود که آمده بودیم. عمادالدین و چهار تن دیگر را به یک سو فرستادم و ما نیز برای یافتن شاهدخت به سویی دیگر رفتیم.از آبادی دور بودیم؛ برای همین سکوت سنگینی بر فضا حکم‌ فرما بود، تا اینکه صدای سخنی به گوشم رسید. به همراهانم اشاره کردم آرام به دنبالم بیایند. پشت تپه‌ای پنهان شدیم. راهزنان بودند. دستان شاهدخت را به ریسمان کشیده بودند و بر سرش کیسه کشیده بودند. یکی از افراد را فرستادم تا باقی گروه را خبر کند، چون با آن تعداد کم ، نمی توانستیم با راهزنان مقابله کنیم. هوا رو به تاریکی بود و این به سود ما بود. راهزنان آتشی برپا کردند و به دور آن گرد آمدند. تعداد آنان خیلی بیشتر از ما بود؛ حدود بیست نفر در برابر ما.. ،چنان که منتظر آمدن باقی افراد بودم، شاهدخت دست خود را گشود و کیسه‌ای را که بر سرش کشیده بودند، درآورد. دو چشمانش همچون خورشید می‌درخشید. نور چشمانش ، تاریکی شب را می درید . به قول ابو سعید ابوالخیر : عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پُر کرد ز دوستیلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 14:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-yxdwolwbyubq</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش هشتم)پس از انجام یافتن مراسم، مقدمات ضیافت بزرگی را در قصر فراهم کردند. کنیزان و خدمه ها با شتاب از این سو به آن سو می رفتند؛  در سرای قصر، غوغایی بود. صدای ساز و آواز، در تالار می‌پیچید. شمع‌ها روشن بودند و بوی عود و عنبر در فضا پیچیده بود. من در گوشه‌ای ایستاده بودم و به جمعیت نگاه می‌کردم. فرمانده بر تخت نشسته بود و در کنارش شجرالدّر با لباسی فاخر و چهره‌ای خندان حضور داشت. هر چند ، خده هایش واقعی به نظر نمی آمد ، همه اینان بازی او بود . من و افشین نیز به جمع آنان پیوستیم و جایی در نزدیکی سلطان نشستیم؛  مقابلمان سفرهای رنگارنگ پهن بود که خدمه ها هر لحظه به آن می افزودند .نگاهی به افشین انداختم ؛ می دانستم نمی تواند جلو شکمش را بگیرد. همچون حیوان وحشی بر سر سفره رفت و شغول خوردن خوراکی ها و میوه ما شد و  به من اشاره کرد که به او پیوندم . سنگینی نگاه کسی را بر خود حس کردم ، شجر الدر بود. در همان حال، صدای طبل‌ها اوج گرفت و جمعیت به شور آمد.  سلطان آیبک از جای برخاست، دست‌ها را بالا برد و گفت:(از این لحظه، ما آغازگر فصلی نوین خواهیم بود. با ایمان به خدا و اتحاد شما، هیچ قدرتی،  توان شکست ما را نخواهد داشت). همه تکبیر گفتند و صدا در تالار طنین‌انداز شد. در میان آن غوغا و هیاهو، چشمم به پسر بچه ای افتاد که با خشم به شجر الدر می نگریست. شاید هفت یا هشت سال داشت و از پشت ستون ، به جمعیت و ضیافت می نگریست.   بر خواستم و به سویش رفتم ؛ افشین به قدری غرق خوردن بود که نبود مرا هیچ ، متوجه نشد . هنگامی که فهمید به سویش می روم، خود را پشت  ستون نهان کرد .  کلاه خاصی به سر نهاده بود پوستی گندم گون و چشمان به رنگ بهار داشت ؛ قدش حتی به کمردم نمی رسید. از سوی دیگر ، به ستون تکیه دادم، صدایی از او در نیامد ، پس خودم گفتمان را آغاز کردم و گفتم :( به تنهایی اینجا چه می کنی بچه؟).همچنان سکوت کرد. خواستم قدمی به سویش بردارم ، که گفت: (پدرم همین‌جاست! من، نورالدین علی  بن عزالدین آیبک هستم…» با شنیدن این سخن، شوکه به سویش رفتم. کام چشمانش لبریز از اشک بود. مقابلش زانو زدم و دستانش را میان دستانم فشردم. با دست به سوی شجر الدر اشاره کرد و گفت: (: چرا آن زن به جای مادرم نشسته؟ مادرم… مادرم نیست!.. او رفته ...).  از او پرسیدم ، :( به کجا رفته ؟). با چشمان اشکبار تر از پیش ، حق حق کنان گفت :( همچون پدرم ، او نیز مزا رها کرد ..). او را به آغوش کشیدم. درماندگی او،  مرا به یاد خودم می‌انداخت. روزهایی که با آوارگی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر غارت‌شده توسط مغولان می‌زیستم. سرش را نوازش کردم و گفتم:(اندکی اینجا منتظرم بمان، خیلی زود باز می‌گردم).از میان جمعیت عبور کردم و خود را به افشین رساندم. همچنان مشغول خوراک خوردن بود. هرچه صدایش کردم، پاسخی نشنیدم. به آن همه هیاهو و همهمه، صدایم را نمی شنید. چند بار بر شانه‌اش کوبیدم تا روی به سویم بازگرداند. به او گفتم:(پسر سلطان را به حجره می‌برم. این را به سلطان‌شاه اطلاع بده.» با دهانی پرسرعت داد و اشاره کرد که خیالت راحت باشد . بی‌هیچ درنگی به پهلوی ستون بازگشتم،  ولیکن  نورالدین را آنجا نیافتم. او رفته بود...همان‌طور که گمان می‌کردیم، فردای آن روز بندگان و امیران ایوبی به قصر آمدند. سلطان  ، من و افشین را به جلسه فراخواند و ما نیز با شتاب به آنجا رفتیم . خشم از رفتار بزرگان ایوبی می‌بارید و چنان‌که می‌خواستیم، درخواست برکناری سلطان آیبک را کردند. سلطان بلامانع درخواست آنان را اجابت کرد، که این موجب شگفتی بزرگان خاندان ایوبی شد. افشین با لبخندی شیطنت‌آمیز به من نگریست و تنه ای به من زد ، سپس خطاب به بزرگان ایوبی گفت: (مگر جز الأشرف موسى بن المسعود بن الكامل ،  شاهزاده دیگری هست که او را امیر حکمران به اینجا بفرستید؟). آنان کسی در گوش هم پچ‌پچ کردند. سپس یکی از آنان به نمایندگی همه گفت :( همین امروز به شاهزاده مظفرالدین موسی پیغام خواهیم فرستاد تا به اینجا بیایند و به تخت بنشینند ).همه چیز همان‌گونه شد که افشین گفته بود. پس از رفتن امیران ایوبی، می‌خواستم به  کتابخانه  قصر بروم که افشین جلویم را گرفت .چشمانش را تنگ کرد و گفت :( پسر سلطان چه شد؟). دستی به سرم کشیدم و پاسخش دادم :( وقتی بازگشتم، او رفته بود). از او رد شدم و به مسیرم ادامه دادم. از پشت، خود را رویم انداخت و با من هم‌ مسیر شد. همین که دید به سوی کتابخانه می‌روم، با خنده گفت: ( بس‌ که کتاب و قلم به دست گرفته‌ای، کور شوی برادر). بلندبلند به سخن خود خندید. من نیز خندیدم و ابیاتی از فردوسی را برایش خواندم: میاسا ز آموختن یک زمان ز دانش میفکن دل اندر گمان چو گویی که نام خود توختم همه هرچه بایستم آموختم یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 14:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-q11auaeba7ol</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش هفتم) از شنیدن این سخنان به وجد آمده بودم. شوکه از او پرسیدم  :( فرمانده چه؟ او باور دارد که شجر الدر، دستور قتل پسر خویش را صادر کرده؟ در مورد بیبرس چه فکر می کنی؟ بیبرس اینک کجاست؟). از زیر انبوه سوالاتم  شانه خالی کرد و چهار پا،  به  سوی تشک خود  رفت.   چوبی برداشت و با چاقو سرگرم کنده کاری شد. گویی میخواست ،  اینگونه ذهنش را آرام کند. میخواستم ازجاییم بلند شوم  که بازوهایم درد بدی گرفت و روی تشک دوباره  پهن  شدم.  تلاشهای مرا که دید ،  آهی کلافه کشید و آن چنان که بر چوب چیزی هک می کرد ،  گفت: فرمانده گمان می کند شجر الدر بی گناه است و آخرین خبری که از  بیبرس شنیدم ، این بود که به دمشق فرار کرده  . فرمانده دیگر یادی از بیبرس نمی کند، نمی خواهد او را به یاد آورد)  . هنوز  سوالات بی شماری  در ذهنم به پرواز درآمده بود و کنجکاوی امانم را بریده بود  ، ولیکن  نمیخواستم افشین را آزار دهم پس  خاموشی را به سخن ترجیح دادم .زیاد بیکار نماندم و  فردای آن روز ، به هنگام سحر به محل تمرین سربازان رفتم . افشین با دیدن من با لبخمدی ژولیده بر رخسار ، به  سویم آمد .  نگاهی به اطراف انداختم و فرمانده آِّیبک را ندیدم ؛ از افشین جویای حال او شدم .نگاهی به اطراف انداخت؛ سپس گوشه جامه ام را گرفت و مرا به آرامی به کناری کشید با لحنی شیطنت آمیز گفت: (میخواهی بدانی چه شده؟ )باشتاب به نشان تایید سری تکان دادم. با دست اشاره کرد که به دنبالش بروم و خود به سمت قصر مرکزی به راه افتاد . وارد قصر شدیم ؛ نگهبانان زیادی در آنجا بودند ولی هیچکس به ما کاری نداشت .  گویی، ما را نمی دیدند . افشین به طوری که گویی در خانه خود قدم می زد،  مسیر ها را به خوبی می شناخت و مرا به دنبال خود میکشاند.  مقابل یکی از درب ها متوقف شده و به دو سر باز کنار درب گفت:( به فرمانده اطلاع دهید که من اینجام .. ). یکی از سربازان به داخل رفت و پس از چندی به ما اجازه ورود داد .وارد اتاق شدیم. فرمانده در گوشه ای نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بر کاغذ بود. با ورود ما ، لبخندی زد و اشاره کرد که بنشینیم. در دو سوی او نشستیم ولی سخنی از فرمانده در نیامد ؛  افشین خطاب به فرمانده پرسید :(چه تصمیمی گرفتید؟ ما کنجکاویم که بدانیم تصمیمتان را ..). فرمانده کسی در محل خود جابه جا شد؛ قلمو را رها کرد و در پاسخ به او گفت  :(از من میخواهند برای حکومت از خانواده ام بگذارم  .حکومت در خطر است ،خلیفه نامه ای تهدید آمیز فرستاده و  گفته اگر در مصر مردی برای پادشاهی یافت نمی شود ، برای شما یک پادشاه بفرستیم!).کنجکاوانه از فرمانده پرسیدم :(  برای چه باید از خانواده خود بگذرید؟ ).از عمق وجود آهی سرداد و در پاسخ به سوالم چنین گفت :( دربار خواهان به تخت نشستن من است.،ولی آنان می خواهنده از زنم دست بکشم و برای حفظ مشروعیت ، با شجر الدر ازدواج کنم .توچه میگوی؟). به یاد سخنان افشین افتادم؛  به یاد این که شجر الدر چگونه حتی به پسر خود رحمی نشان نداد و به وسیله بیبرس ،جان او را گرفت . افشین وسط گفتمانمان پرید و گفت: (فرمانده جمال الدین محسنی و وزیر شرف الدین  چه نظری دارند؟ ). فرمانده به او پاسخ داد :( آنان نیز چنین میخواهند).. سکوت خفه کننده در اتاق حاکم شد؛ به قدری که صدای پای سربازان را از بیرون می شنیدم .هیچ یک از آنان چیزی نمی گفتند . سکوت  اتاق را درهم شکستم و گفتم:( پس ایوبیان چه ؟ اگر شما که از خاندان ایوبی نیستید به تخت بنشینید ، آنان ساکت نمی مانند). فرمانده  آبیک ، باشنیدن سخنم به فکر فرو رفت. افشین،  اناری از کاسه مقابل فرمانده برداشت؛ مشن بر سر آن زد و آن را به دو نیم کرد . یکی از نیمه ها را به سویم گرفت، ولی آن را رد کردم.   منتظر پاسخی بودم.  افشین چند دانه انار را دردهان انداخت و چنان که آنان را می جوید ، پاسخ داد: (شکی در آن نیست که امیران ایوبی ،مخالفت خواهند کرد. مصر، جایی است که صلاح الدین ایوبی حکونش را در آن بنا کرد، اینک می خواهی به آسان از آن بگذرند؟ ). سپس در خطاب به فرمانده ادامه داد :( اگر می خواهید وارد  این بازی شوید ، باید خود را برای هر احتمالی آماده کنید). فرمانده آبیک سری تکان داد و پس از چندی گفت: (من از زمان سلطنت  سلطان ابو الفتح در این دربار بودم،  برای آباد ماندش از هر چیزی میگذرم حتی جانم و اما ایوبیان..... شاهزاده ای برای آنان نمانده ، میخواهند چه کنند؟) . افشین، با شنیدن این سخن خندید ؛ دست از خوردن برداشت و با لب و دهنی سرخگون ، در پاسخ به فرمانده گفت:(  الأشرف موسى بن المسعود بن الكامل . کودکی خردسال است ، ولیکن حتی اگر نیاز بدانند ، او را به تخت خواهند نشاند ). . از او پرسیدم :( اگر ما او را تحت کنترل خود بگیریم چه؟). دهان افشین پر بود و فرمانده، در سکوت به سر می برد . خوردن افشین که اتمام یافت ، گفت:( بیش از این‌که خبر به گوش ایوبیان برسد، فردمانده باید به تخت بشیند. این‌گونه حتی اگر آنان اعتراضی کنند و یا بخواهند کسی دگر را به سلطنت برسانند، به نام هر دو خطبه خوانده خواهد شد و سکه ضرب می‌شود و فرمانده نائب سلطنه او می شود ). فرمانده آیبک که گویی از سخنان او خوشش آمده بود، با خنده دستی با شانه اش نهاد و گفت :( کاش،  همیشه چنینن می ماندی . گه گاهی زیادی دون  مغز می شوی). افشین دانه ای انار را مقابل  چشمانش گرفت و گفت :( به این اندازه؟). و خود خندید ؛ من و فرمانده نیز او ر ا همراهی کردیم ..  T فردای آن روز ، پیش از آن‌که خورشید از دل تاریکی شب متولد شود، من به محل تمرین رفتم. آرام بود؛ هم برای تمرین و هم برای فکر کردن. هنگام روشن شدن هوا ،سربازان به سوی محل تمرین آمدند. ابزارم را برداشتم تا به حجره بازگردم که افشین ، از پشت دستش را به دور گردنم انداخت. تمامی پیکرش بوی چوب و روغن می‌داد. با شیطنت در گوشم گفت: (فرمانده عزیزمان امروز سلطان می‌شود و ما ...  دو دستش!).  نگاهی به اطراف انداختم و شوکه پرسیدم :( پس چرا همه  جا این‌قدر آرام و  ساکت است؟). خندید، محکم دستی به پشتم زد و گفت: (آرام؟ ساکت؟ این‌طور نیست برادر، تنها تو آن هارا نمی بینی ). ‌خندیدم و به حجره بازگشتیم ؛ کف زمین پر از تراشه‌ی چوب بود. به سختی  از میان آنان گذشتم و خود را بر تشک انداختم.جامه مناسبی به تن کردم و برای مراسم  ،به قصر مرکزی رفتیم. حق با انشین بود، قصر در آشوب بود.  شجر الدر، خواجه جمال‌الدین محسن، وزیر شرف الدین ، فرمانده آیبک و بسیاری از افراد دیگر که آنان را نمی‌شناختم، در آنجا حضور داشتند. این مراسم در واقع هم مجلس عروسی شجرالدّر و فرمانده آیبک ، و هم مراسم به تخت نشستن فرمانده بود . مراسم به بهترین شکل ممکن انجام شد. دستور دادند به نام  سلطان آیبک خطبه بخوانند ، در تمامی سرزمین‌ها و سکه‌ به نام او ضرب کنند.پس از انجام  رسم و رسومات، آیبک شاه و شجرالدّر بر تخت حکومت نشستند. لقب حکومتی آیبک شاه «الملک المعز نهاوند» بود. آیبک شاه گفت :( به نام خداوند یکتا ، که اوست مقتدر و اوست حامی . این بزرگان! ای حافظان این دیار مقدس، شما می‌دانید که من از کجا به اینجا رسیده‌ام. همه‌ی ما در برابر دشمنی مشترک ایستاده‌ایم؛ از صلیبیون حیله‌گر تا مغولان ویرانگر. ما باید به مانند کوه استوار باشیم. پاینده باد مصر، پاینده باد اسلام، پاینده باد حکومت مملوکان!).سخنان ایشان که به اتمام رسید، بزرگان یک‌ به‌ یک برای بیعت نزد او رفتند، تا نوبت به ما رسید؛ بوسه‌ای بر دستان او زدم و گفتم :( عمرتان طولانی ، و حکومتتان پاینده باد، سرورم! من یقین دارم که شما از مسیر حق منحرف نخواهید شد، برای همین تا آخرین قطره خونم در کنار شما هستم). او به رویم خندید و می‌خواست چیزی بگوید که افشین خود را جلو انداخت، دست سلطان را بوسید و گفت :(بالاخره بر این تخت گرم و نرم نشستی، فرمانده! اجازه می‌دهی گاهی برای چرت زدن به اینجا بیایم؟). لبخند شیطنت‌آمیزی زد که سلطان آیبک نیز، آن را با خنده‌ای پاسخ داد.یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 10:07:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-ewfbzp0dmbke</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش شیشم)اشهدم را خوانده بودم و چشم به راه مرگم بودم که تیری از کمان رها شد ، هوا شکافته شد و طناب دار ، از هم دریده شد.با خشم ، روی زمین افتادم ؛ نفسی تازه کردم و نگریستم به اطرافم .افشین در یک دستش کمان داشت و با دست دیگرش ،ریسمان اسبش را می کشید . او یک پسر بچه را به همراه خود به محاکمه آورده بود .عماد الدین به سوی آن پسر بچه دوید و او را به آغوش گرفت . افشین به عماد الدین گفت:( برادرت دیگر در امان است عماد الدین ، اینک می توانی حقیقت را بگویی) . او چنان که دست برادرش را گرفته بود ، نزد قاضی رفت ؛ دستش را به سوی فخر الدین بلند کرد و گفت:( ای مردم ! جناب قاضی! این مرد ، برادرم را گروگان گرفت و از من خواست به دروغ شهادت دهم .او خود می دانست که پسرش به قتل نرسیده ، ولیکن می خواست اینگونه محمود خوارزمی را از سر راه خود بردارد).فخرالدین ، خشمگین به سوی عماد الدین یورش برد و بر سراو فریاد زد:( چرا تهمت بیهوده می زنی الدنگ ؟).سربازان او را مهار کردند . قاضی به عماد الدین اشاره کرد که ادامه دهد .عماد الدین گفت :( بنیامین (شاهد دوم) دروغ می گوید . او با فخر الدین همدست است همه اینان ،بازی فخر الدین شیخی است جناب قاضی!).اینبار همه نگاه ها به سوی فخر الدین بازگشت . نگهبانان ، از دو سو او را گرفتند و در برابر قاضی، به زانو در آوردنش.افشین به سویم دوید ، طناب بریده شده را از گردنم در آورد و کمکم کرد ، بلند شوم. نه به خاطر طناب دار ، بلکه به خاطر شلاق های بی رحمانه ای که بر تنم خورده بود ، تاب و توان ایستادن بر زانو هایم را نداشتم .به افشین گفتم :( من ، جانم را مدیون تو ام ، برادر افشین). خندید وچنان که مرا از چوبه دار ، دور می کرد گفت :( مگر نمی دانستی ؟ به من می گویند ، افشین ناجی...).قاضی از فخر الدین پرسید :( سخنان عماد الدین حقیقت دارد، جناب فرمانده فخر الدین شیخی ؟). فخر الدین با خشم و غضب بسیار فریاد زد :( دروغ است! تهمت است! همه آنان دروغ می گویند ، به من گوش کنید جناب قاضی). حاکم بی توجه به فریاد و نعره های فخر الدین گفت:( آیا حقیقت دارد ، چنان که می دانستی محمود خوارزمی ، پسرت نور الدین را نکشته، این بازی را به راه انداختی و با استفاده از عماد الدین و تهدید کردن او ، نقشه ات را پیش بردی ؟).فخر الدین نگاهی به شجر الدر انداخت ؛ نگاه او، سراسر تمنا و درخواست کمک بود . چنان که دید، از شجر الدر آبی گرم نمی شود و شجر الدر می خواهد او را رها کند ، نگاهی به جمعیت پشت سرش و حاکم رو به رویش انداخت و گفت :( من، همه این کار هارا به فرمان شجر الدر انجام دادم ! وگرنه من از کجا می دانستم عماد الدین برادری خردسال دارد و جایش کجاست؟ او گفت ،این وسیله خوبی است تا محمود که دارد قدرت می گیرد را ......).شجر الدر ، با خونسردی از جای برخواست و چند قدمی به فخرالدین نزدیک شد .پیش از این که کسی بتواند کاری کند یا حتی چیزی بگوید ،شمشیر یکی از سربازان کنارش را از غلاف بیرون کشید و در یک چشم به هم زدنی ، سر از تن فخر الدین شیخی جدا کرد و پای چپش را بر سر او نهاد. و خب چنین است رسم سرای درشت گهی پشت زین و گهی زین به پشت همه در شوک این حرکت او بودند؛ هیچکس چیزی نمی گفت .شجر الدر ، شمشیر خونین را بر زمیم انداخت و گفت :( این مرد ، پس از این همه کار ناشایستی که انجام داد ، به من ، شجر الدر ، ملکه مسلمین ، تهمت زد ! و حالا من او را برای همه اعمال ناشایستی که انجام داد ، سر زدم ). سر خونین فخر الدین را به پیش پای ما قل داد و در کمال خونسردی و آرامش ،با خدمه هایش محاکمه را ترک کرد. که می توانست در برابر او ایستادگی کند ؟ حتی کسی جرئت به زبان آوردن نامش را نداشت .عماد الدین ، چنان که دست برادرش را گرفته بود ، به سویم آمد و مقابلم به زانو در آمد . چنان که سرش را از سر شرمندگی به زیر انداخته بود ، گفت :( می دانم این خواسته زیادی است که از شما بخواهم مرا ببخشید . تا به خودم آمدم ، در این گودال فساد افتاده بودم وهر چه دست و پا می زدم ، بیشتر غرق می شدم .به خاطر من و اشتباه من ، کم مانده بود بمیرید .من لایق مرگم !).دستی بر شانه اش نهادم و پاسخش دادم :( کسی که مرا بالای چوبه دار برد ، تو نبودی عماد الدین ! من چیزی از تو به دل ندارم که بخواهم ببخشم ، خدا ببخشد . بارک الله فیکم ).  چنان که مرا به طبابت خانه می بردند ، افشین گفت :( خوب دوام آوردی برادر دراز قدم. اگر من جای تو بودم ، زیر شکنجه جان داده بودم !). خود به سخن خود خندید ، من و فرمانده نیز به سخنش خندیدیم . مرا بر روی تخت خواباندند و طبیب ها ، بر سرم آ مدند تا مداوایم کنند . سربازی به دنبال فرمانده آمد و او و افشین ، به دنبال او رفتند . هنگامی که طبیب رفت تا مرحمی برای زخم هایم بسازد ، دستیارش که پسرکی جوان به نام عبدالرحمان بود ، خود را به من نزدیک کرد و به آرامی گفت :( شما هم همچون جناب افشین ، با بیبرس دوست بودید ؟).  با این که از پیش ، قصه بیبرس را می دانستم ، از او پرسیدم :( بیبرس کیست ؟). از این که من او را نمی شناختم ، شوکه شد.با تعجب گفت:( به راستی او را نمی شناسی ؟ او و جناب افشین با هم بزرگ شدند .ولیکن بیبرس ،سلطان تورانشاه ....).با شنیدن پای طبیب ، برخواست و به گوشه ای شتافت و سخنمان نیمه ماند . کنجکاو بودم بیشتر در مورد ارتباط بین  افشین و بیبرس  بدانم ولیکن تا روزی که مرخص شدم ، دیگر فرصت نیافتم با عبدالرحمان گفتمان کنم .فردای آن روز، به همراه افشین به حجره بازگشتم  ؛ به من کمک کرد روی تشک دراز بکشم و خود پهلویم نشست . دو دل بودم که از او در مورد بیبرس سوالی بپرسم یا نه ، که خود به سخن آمد:( سخنانت با عبدالرحمان را شنیدم ). بی درنگ ریسمانی که انداختی بود را گرفتم و پرسیدم :( پس خودت برایم بگو برادر افشین !). به گوشه ای نگریست ؛ گویی در خاطرات خود کند و کاف می کرد . به چشمانم نگریست و لبخند چپکی تحویلم داد و دستی به موهای ژولیده اش کشید.تمامی حجره بوی چوب می داد. پس از چندی ، با صدایی گرفته گفت:( او نیز همچون تو ترک قبچاق بود و چون هر دو ترک بودیم ،به او نزدیک شدم .  زمانی که ( ابو الفتح ) همسر شجر الدر به قدرت رسید، ما را به نزد خود آورد. ما همراه هم ، هر آنچه باید را آموختیم و در کنار هم،  رشد کردیم و به مراتب، جایگاه والاتری یافتیم. تا زمانی  که ابو الفتح در گذشت و پسرش ،  تو رانشاه به حکومت رسید به مرور بین من و او جدایی افتاد. چون بین تو را شاه و شجر الدر . من، در سوی توران شاه بودم و او، شجر الدر.  آن روز را به خوبی به خاطر دارم، ضیافت بزرگی در قصر برپا بود؛ من ، اقطای، بیبرس، فرمانده آیبک و شجر الدر ، همه ما در آن مجلس حضور داشتیم . در انتهای ضیافت بیبرس غیبش زد ؛ و چند تن دیگر ازممالیک ، به سلطان حمله کردند و مقابل چشم همه سلطان را بع قتل رساندند و گریختند . می دانی ، موضوع عجیب ماجرا اینجاست که بیبرس این کار را به فرمان شجر الدر کرد ، می فهمی ؟ شجر الدر . اگر از ترس فرمانده نبود ، اینک به راحتی در قصر رفت وآمد می کردند !).یلدا عبد الله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 10:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-dulxsavndklw</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش پنجم)به رویم خندید ،ولیکن سپس به خشم بیشتری آهن بر تن شرحه شرحه و بی جانم زد و با خشم گفت :(دروغ ؟ می خواهی بگویی سخنان من دروغ است؟ مردک الدنگ!).چشمش به دستان زخمی ام افتاد ؛ شمعی که در کنج اتاق نهاده بودند را برداشت، آن را بالای زخمانم گرفت  وشمع آب شده ، قطره قطره بر زخم بازم میریخت . دیگر هشیار نبودم ، ولیکن از هوش نیز نرفته بود . درب با صدای بدی باز شد و فرمانده ایبک داخل شد ؛ با خشم به سوی فخر الدین شیخی رفت و گفت :( چه می کنی فخر الدین ؟ فردا روز محاکمه است . نباید پیش از آن او را اینچنین شکنجه کنی !). فخر الدین خندید وپاسخش داد :( من ، فرمان شخص شجر الدر رو دارم فرمانده ).دیگر سخنی برای گفتن نمانده بود . فرمانده به سویم امد ، دستی بر شانه ام نهاد و مرا دلداری داد که اینها نیز خواهد گذشت . گفتمش :( هر چه خدا بخواهد ، همان می شود فرمانده ). این سخن علی یار بود ؛ او همیشه حتی در سخت ترین لحظات ، این را زمزمه می کرد . فرمانده رفت و دوباره، من و فخر الدین تنها شدیم . به سویم آمد و مشتی بر سینه ام زد . خندیم و گفتم :( پیش از این ، مغولان کافر مرا به بردگی گرفته بودند . میدانی چه نامی بر من نهاده بودند ؟ قطز ! . سگ های وحشی اینگونه نمی میرند ).شب را به سختی و درد ، آویزان به سقف ، به سحر رساندن . صدای اذان صبح را می شنیدم . سرم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم :( ای زنده ، ای پاینده ، ای که جز تو معبودی نیست . از لطف و رحمتت کمک می طلبم . پس آنچه مرا به زحمت انداخته ، کفایت کن و مرا به حال خود وا مگذار ).فخر الدین و چند سرباز داخل شدند ؛ او اشاره کرد که دستانم را باز کنند و آنان نیز چنین کردند . خود به من نزدیک شد و گفت :( ای قاتل پست ، روز محاکمه ات فرا رسیده ، بهتر بگویم روز عجلت ! نمیترسی بمیری ؟) .او می دانست ، می دانست من پسرش را نکشتم ولیکن قادر به پذیرفتنش نبود .پاسخش دادم :( خدا پروردگار من است که چیزی را شریک او قرار نمی دهم . بر آن زنده ای که هرگز نمی میرد ، تکیه کرده ام فخر الدین .برای چه بترسم ؟ .حقیقت آشکار خواهد شد ، من به این ایمان دارم ).از دو طرف مرا گرفتند و کشان کشان به محل محاکمه بردند .جمعیت بسیاری برای دیدن محکمه ام گرد آمده بودند ؛ در مرکز جمعیت، قاضی نشسته بود و در مقابل آن، چوب دار علم بود . در یک سوی حاکم ، فرمانده آیبک و در سوی دیگر او، فخر الدین شیخی نشسته بود.صندلی مجللی نیز پشت سر آنان نهاده بودند که جای شجر الدر بود .قاضی با نام خدا و یاد پیغمبر ، محکمه را آغاز کرد .گفت :( این مرد ، متهم به قتل پسر فخر الدین شیخی ، نور الدین است . آیا  اعتراف می کنی یا دفاعی داری ؟). همه نگاه ها به سوی من بازگشت . پاسخش دادم :( خداوند گواه است که دست من ، به خون آن پسر آلوده نگشته .همه اینان جز بازی فریبکاران ، دگر هیچ نیست !).فخر الدین با شنیدن این سخنان خشمگین در جای خود ایستاد و فریاد زد:( این مردک بد طالع ، قاتل است . باید مجازات شود ). به سربازان اشاره کرد تا شاهدانش را به جایگاه آوردند.مردم   همچون طوطی های دون مغز ، جماه فخر الدین را پی در پی تکرار می کردند  و حتی برخی به سویم سنگ پرت می کردند .عز الدین آیبک ، با شتاب به سویم آمد و خود را سر پناهم کرد و با خشم ، خطاب به مردم  گفت:( در حالی که هنوز، هیچ مشخص شما چنین می کنید ؟ اگر معلوم شود او قاتل نیست ، می توانید در چشمانش بنگرید ؟). با شنیدن این سخنان ، مردم آرام یافتند واز کار خود دست برداشتند .در میان جمعیت به دنبال افشین بودم ولیکن نشانی از او نیافتم.یکی از ان پسرانی که همراه ما بود را به همراه عماد الدین، به نزد قاضی آوردند . قاضی به آنان گفت :( سوگند راستی بخورید ).آن دو هم زمان با هم گفتند :( سوگند یاد می کنم که حقیقت را بگویم و جز آن هیچ به زبان نیاورم ).قاضی از انان جویای حوادث آن روز شد و آنان نیز مرا متهم کردند . نگاهی به عماد الدین انداختم ؛ او سرشت نا پاکی نداشت . کنجکتو بودم که چرا با من اینچنین کرد . قاضی را پیش از این خریده بودند ، نتیجه جز اعدام من چه می توانست باشد ؟.من دقیقا در مرکزیت یک بازی از پیش برنامه ریزی شده قرار داشتم .آنان چوبه دار را برای اعدامم آماده کردند . نگاه عماد الدین به نگاهم گره خورد ؛ او چیزی را مدام زیر لب تکرار می کرد :( ببخشید ...ببخشید..). قطره اشکی از چشمش افتاد ، این را به چه تفسیرش کنم عماد الدین ؟.روی تخته چوب ایستادم و سربازان، طناب دار را بر گردنم انداختند .مردم یک صدا ،کلمه (انتقام) را فریاد میزدند . نگاهی به آسمان بالای سرم انداختم ؛ چنان که من در لبه مرگ بودم ، او همچنان آبی و زیبا بود ، بی هیچ تغییری . نا خود آگاه به یاد این رباعیات عمر خیام افتادم:  پیش از من و تو لیل و نهاری بوده‌ست گردنده فلک نیز به کاری بوده است هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم نگاری بوده‌ست پیش از آن که چوب را از زیر پایم بیندازند، خطاب به فخر الدین با صدایی رسا گفتم :( حتی اگر در تقدیرم چنین باشد که در اینجا ، با نا عدالتی بمیرم ، عدالت روزی مسیر خود را پیدا خواهد کرد فخرالدین ! روزی نه تنها مصریان ، بلکه همه عالم خبردار خواهند شد که با چه حیله ونیرنگی ، مرا به پای چوبه دار کشاندی . من به خدایی ایمان دارم که هر ناممکن را ممکن می کند، من از هیچ چیز نمی ترسم ، حتی اگر آن مرگ باشد ). با اشاره فخر الدین ، سربازان چوب را از زیر پاهایم بیرون کشیدند . طناب، بر دور گردنم سفت شد و جایی میان آسمان و زمین معلق مانده بودم .مرگ مقابل چشمانم به رقصه در آمده بود و با چشمانی باز، مقابل رویم را نمی دیدم و جز صدای همهمه مردم ، هیچ نمی شنیدم .یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 22:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B2-mvynjvxsmcie</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش چهارم)ایبک ، مرا به افشین سپرد و خود از ما جدا شد . با دور شدن او ، افشین به من نزدیک شد . با این که از من بزرگتر بود ولیکن ، حتی به شانه هایم نمی رسید .چشمانش را تنگ کرد  زیر لب گفت: (دنبالم بیا). بی ان که منتظر من بماند ، به من چشت کرد و به سویی روانه گشت  و من نیز همچون جوجه ای که به دنبال مادرش می دود ، به دنبالش راه افتادم . چنان که میرفتیم، پشت سر هم از من سوال می کرد  و چنان با شتاب سخن می گفت که گاه ، متوجه سخنانش نمی شدم. خود را به او معرفی کردم و به سوالاتش پاسخ دادم ؛ چنان که فهمید ترکم ، با چشمانی تنگ شده به سویم امد ، گردنش را کج کرد وبه ترکی گفت :( میدانی ؟). به نشان تایید سری تکان دادم که چشمانش را برایم گشاد کرد وبه مسیرش ادامه داد . به ترکی گفت :( من ترکمن ام ، از قبیله قنیق . تو چه ؟). پاسخش دادم :( من ترک قبچاق هستم ، ولیکن مادر بزرگم نیز ترکمن بود . از قبیله بایات....).مرا به اتاقی برد تا استراحت کنم و خود ، مسیر امده را بازگشت . به گوشه ای شتافتم و بر زمین دراز کشیدم ؛ تنم خسته نبود ولیکن روحم ، در عذاب بود. انگشتر جلال الدین شاه را از جامه ام در اوردم، و ان را به دست کردم ؛ دیگر از به دست کردن ان هراسی نداشتم ، ما در مصر بودیم ، جایی دور از مغول ها ، هر چند ، فعلا .به انگشتر نگریستم ؛ دایی شجاع و دلاورم ، من مسیرت را ادامه خواهم داد ، دشمنان تو ، دشمن من خواهند بود .سوگند می خورم در مقابل مغولان کافر خواهم ایستاد و نجات خواهم داد ، مردم و جهان اسلام را..پس از مدتی ، بلاخره اولین ماموریتم را از فرمانده ایبک گرفتم . او من و نور الدین  ، پسر فخر الدین شیخی را برای کشتن گروهی که نمی دانستم که هستند و چه هستند مامور کرد . ما سحرگاه  با جمعی 12 نفره ، به راه افتادیم  . نور الدین مردی متکبر و طماع بود که به دیگران از بالا نگاه می کرد ، او برای هیچ یک از همراهانش ذره ای ارزش قائل نبود وخودسرانه هر کاری که می خواست میکرد . یکی از افرادی که همراهمان بود ، پسری به نام عماد الدین بود که عرب بود  که چند باری او را در کنار افشین دیده بودم ، از این رو خود را به او نزدیک کردم .پس از چند روز به آبادی کوچکی رسیدیم ، افرادی که به دنبالشان بودیم در آنجا بودند . فرمانده آیبک از پیش،  جایی که باید می رفتیم را به ما گفته بود . خانه ای کهنه و فرسوده بود که گمان میکردی ، هر ان بر سرت آوار می شود . دور تا دور ان را محصره کردیم و به داخل یورش بردیم  ؛ با افراد سیاه پوشی که نقاب بر روی داشتند مواجه شدیم و با انان درگیر شدیم . این که نمی دانستم انان که هستند و برای چه انان را می کشیم ، براین آزار دهنه بود . تعداد انان بیشتر از ما بود؛ چنان که شمشیر می زدم ، می دیدم که افرادمان کشته می شوند .با این که انان از ما بیشتر بودند ، ولیکن سر انجام پیروزی برای ما بود . اخرین نفر پیش رویم را کشتم و به اطرافم نگریستم ؛ نور الدین هنوز با یکی از سیاه پوشان می جنگید . ان مرد سیاه پوش ، زخمی بود . سیمایش را پوشانیده بود ، ولیکن چشمان او.... علی یار بود . بی مهابا به سوی نور الدین رفتم و مانع او شدم ؛ چنان که من مقابل او ایستاده بودم ، علی یار گریخت . نور الدین با خشم نعره ای سر داد و شمشیرش را بر گردن من نهاد و گفت :( به چه جرئتی ... مقابل شمشیر من ایستاده ای ؟ چرا گذاشتی برود ؟). عماد الدین به سویمان امد و خواست کمی او را آرام کند ، ولیکن بیهوده بود . پاسخش داد :( اگر همه آنان را می کشتیم ، چه کسی خبرش را می رساند ؟ نمیدانم آنان که هستند و برای چه آنان را کشتیم ، ولیکن خوب می دانم  ، فرمانده می خواهد این خبر به گوش رهبرشان برسد !). عصبی خندید  ،شمشیرش را بر زمین انداخت و خود را رویم انداخت . خنجرش را از کمر بیرون کشید و می خواست مرا بکشد که با دو دست ، مانعش شدم . گفت :( گمان کردی چون دست راست فرمانده شدی ، می توانی هر کاری می خواهی بکنی ؟ برو به جهنم ، تحفه ناچیز !). در چشمانش می دیدم ، او از عذاب کشیدن من لذت می برد.خنجر را بیشتر فشار داد . با لگد اور ابه سویی انداختم و چنان که کف زمین پهن بودم ، نفسی از سر اسودگی کشیدم . نور الدین با لجاجت،  دوباره خنجر خونین  را برداشت ؛ برخواست و دوباره به سوی من یورش اورد . خواست دوباره خود را رویم اندازد  ولیکن من خود را کنار کشیدم و او خنجر به دست ، کف زمین پهن شد . به سختی از جای برخواستم که مبادا از پشت به من حمله کند ، اما او  همچنان بر زمین پهن بود و تکانی به خود نمی داد . یکی از پسر ها هراسان به سویش رفت و او را بلند کرد ؛ خنجر قلبش را از هم دریده بود . او با دستان خویش، ان را در سینه اش فرو کرده بود . پسری که بر سر جنازه نور الدین ایستاده بود، شمشیرش را بیرون کشید و چنان که به سویم می امد گفت:( تو فرمانده را کشتی و حالا من ، به خون خواهی او تورا می کشم !). عماد الدین هراسان مانعش شد و گفت :( چه می گویی برادر ؟   این یک اتفاق بود ! شمشیرت را پایین بیاور. بگذار او را به قصر ببریم ، انجا برای او تصمیم خواهند گرفت. )  شهید ها و جنازه نور الدین را همانجا دفن کردند .بی هیچ درنگی به سوی قاهره روانه شدیم ؛ در طول مسیر ، همه آنان با این که شاهد ماجرا بودند ، مرا مقصر و قاتل می دانستند ، همه به جز عماد الدین . ما به قاهره رسیدیم ؛ چنان که وارد قصر شدیم ، انان مرا به نزد فخر الدین شیخی بردند و چنان چه خود می خواستند ، ماجرا را برای او بازگو کردند .نگهبانان از دو سو مرا گرفتند و دستان شرحه شرحه ام را به ریسمان کشیدند  ؛  در اخرین لحظه از عماد الدین خواستم برود و به افشین و فرمانده ایبک خبر دهد و تا به خودم آمدم ، در زندان بودم . کف زمین از شدت خون سرخگون شده بود ، دو زنجیر اهنین از سقف آویزان بود ، دستان مرا با ان بستند .چندی نگذشته بود که فخر الدین شیخی وارد اتاق زندان شد و با خشم و نفرت به سویم امد . با چشمانی به خون نشسته به من نگریست ؛ تفی بر صورتم انداخت و سیلی نثارم کرد .فریاد زد :( قاتل ، تو قاتلی! حرامزاده بی وجود ، ننگ بر تو . تو را راحت نخواهم گذاشت ! نفرین خداوند بر تو !). پاسخی به او ندادم .نگهبانان ورودی، شیئی بزرگ به داخل اوردند که در ان ، آتش شعله ور بود و میله اهنی در میان آن اتش نهاده بودند.  فخر الدین سوی سرد میله را گرفت ؛ در حالی که چشم در چشم من نهاده بود ، اهن داغ را بر بازویم نهاد و با تمام وجود ، آن را فشار داد . همه تنم در عذاب بود و در آتش خشم او می سوختم ، ولیکن  فریاد سر نمی دادم. او همچون پسرش ، از درد کشیدن من لذت می برد ؛فریاد سر نمی دادم که مبادا، زهر خندش عمیق تر شود . نه یک بار ، نه دو بار ، او ده ها بار میله داغ را بر سینه و بازویم کوبید تا به دروغ اعتراف کنم ، قتل پسرش را .تمامی بدنم غرق در خون بود ، با درد گفتمش :( عمویی داشتم به نام قیقباد جناب فخر الدین ، او برایم شعر می گفت ، از رودکی ، از فردوسی ، از عمر خیام و عطار نیشابوری . و فردوسی بزرگ گفت : اگر جفت گردد زبان بر دروغنگیرد ز بخت سپهری فروغیلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 18:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/seifoddinqutuz-zbo2hci8yqhr-zl4wmskrtx63</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش سوم) فردا ان روز ، زمانی که علی یار در خانه نبود ، سر وکله ابن الزعیم پیدا شد . با چشمانی بی روح و امید به سویم امد، با خشم و غضب خطاب به من گفت : ( حیف ان دینار ها ، که برای خریدن تو از دست دادم ). همچون پیش ، کمربندش را در اورد و با خشم بر تنم کوبید .دیگر از او نمی ترسیدم ؛ دیگر اورا مردی وحشی نه، بلکه مردی سر شکسته و اندوهگین می دیدم . او پی در پی کمربند را به تنم می کوبید، ولیکن مانع او نمی شدم و از خود ضعفی نشان نمی دادم . از درون ، خود را مقصر ان زن مجنون می دانستم . او دوباره کمربند را بالا برد ولی این بار ، کمربند به جای تن من، بر پیکر علی یار فرود امد ؛ او خود را بین ما قرار داده بود .ابن الزعیم باشدیدن او ، شوکه چند قدمی به عقب رفت و به دستانش نگریست ؛ گویی باورش نمی شد ، علی یار را زده باشد . علی یار با صدایی خش دار وگرفته گفت :( او را از تو می خرم ). ابن الزعیم با پوزخندی پاسخش داد و گفتش : ( او را به تو نخواهم فروخت ).  علی یار به سویم بازگشت و گفت : ( دیگر نمی توانم پا در این خانه بگذارم ولیکن، دوست دارم با من همراه شوی برادر . خود چه می گویی؟). پاسخش دادم :( هر کجا که بروی ، با تو خواهم امد ).ابن الزعیم با شنیدن این سخنان خشمگین تر شد ؛ به سویم یورش اورد و گفت :( این که به مکتب رفتی و بر اسب نشستی ، سبب شده از یاد ببری که هستی و چه هستی ! تو برده من ، و مال منی، مال ابن الزعیم !). علی یار دوباره از او خواست مرا به او بفروشد ولی ابن الزعیم در پاسخ به او ، او را از خانه بیرون کرد. علی یار در اخرین لحظه از پست درب خطاب به من فریاد زد :( نگران نباش، برای امدنت خواهم امد ).ابن الزعیم یک روز کامل، مرا بی آب و خوراک در انبار گرفتار کرد. یاقوته چند بار تلاش کرد کمی خوراک به من برساند، ولی بیهوده بود.چنان که هوا روشن شد ، مرا با خود به بازار برده فروشی برد. از مسیر خانه تا بازار ، هیچ سخن نگفت . به بازارکه رسیدیم ، در میان جمعیت چشمم به علی یار افتاد ؛ امید به دل سیاهم افتاد و شادمان شدم .برای دومین بار بر روی ان سکو ایستادم و مناظره اغاز شد .مناطره تا جایی پیش رفت که تنها علی یار و دو مرد  دیگر مانده بودند، ولیکن پیروز میدان ،علی یار بود. ابن الزعیم دیگر چیزی نگفت ، اینبار فریاد نزد  یا کمربندش را نگشود . پولش را گرفت  با کوهی از غم بر پشتش ،  مسیر آمده را بازگشت و پس از مدتی ، با همسر دوم و فرزندانش ، برای همیشه از دمشق رفت و دیگر او را هرگز ندیدم .علی یار یکی از افراد حاکم ایوبی دمشق،(الملك المعظم عیسی) بود.او مرا با خود به آنجا برد و کمکم کرد به مراتب ،از سرباز بودن ، به فرماندهی  برسم . تمام زندگی ام را وقف این مسیر کردم ؛ از طلوع تا غروب شمشیر می زدم و خستگی و تنبلی به تن راه نمی دادم . علی یار نه تنها برادر ، دوستم و استادم ، بلکه تمام خانواده ام بود . ما باهم تمام روز را شمشیر میزدیم ، بر اسب هایمان می تاختیم و شورش ها و غارت گر ها را سرکوب می کردیم .ولیکن یک روز به خودم آمدم و دیدم ،دمشق برایم تنگ شده .… هر روز که به لشکر نگاه می‌کردم، می‌دیدم که بال‌هایم بسته است و نمی‌توانم کارهای بزرگ انجام دهم. فرماندهان ارشد، من را تنها به چشم یک  فرمانده مملوک می‌دیدند، کسی که که باید اطاعت کند و هیچ‌گاه،  نتواند فراتر از آنچه به او سپرده شده، حرکت کند .پس از اتمام یافتن کار ها در محل تمرین و آموزش به ممالیک جدید ، به همراه علی یار بر اسب هایمان نشستیم و دردشت غوطه کمی اسب سواری کردیم . به او گفتم :(می خواهم به مصر بروم برادر علی یار ).چنان که گویی سخنم را به شوخی گرفته باشد ، خندید و گفت :( خب برو ،خدا به همراهت !). من نیز لبخندی زدم و ادامه دادم :( برایم کافی نیست… اینجا بال‌هایم بسته است ، نمی‌توانم کارهای بزرگ انجام دهم .هر روز که در لشکر قدم می‌زنم،  حس میکنم ، محدودیت را !). علی یار پاسخم داد :( مصر سرزمین غریبی است برادر .دیگر هم ، می خواهی تنها بروی ؟ می دانی دست و پای من بسته است و نمی توانم همراهیت کنم).نه من جز او ، و نه او جز من کسی را نداشت . او مرا خریده بود ، آموزشم داده بود و مرا به اینجا رسانده بود ، این خودخواهی نبود ؟ بود .در این افکارات بودم که گفت :( تو آزادی برادر . هر چه می خواهی بکن ، بال هایت را باز کن ، و به هر کجا می خواهی پرواز کن . ولیکن از یاد مبر ،  درب این خانه تا ابد به رویت باز است ، برادر ). او را به آغوش کشیدم . زمان پرواز بود. فردا آن روز ، نامه ای رسمی از  امیر  دمشق گرفتم . همان تکه کاغذ کوچک، خود حکم بال‌هایی است که می‌توانستد مرا کمی بالا ببرند.  امیر، محافظانی برایم فرستاد تا در مسیر طولانی و پرخطر مصر، مرا همراهی کنند و در برابر راهزنان ، تنها نباشم. از علی یار خدا حافظی کردم و محکم او را در آغوش کشیدم ؛ من داشتم خانه ی امن و آرامم را ترک می کردم ، برای هدفم . بر پشت اسبم  کایا نشستم و در آخرین لحظه خطاب به علی یار گفتم :( دوباره یکدیگر را خواهیم دید ؟). لبخندی زد و گفت :( هر چه خدا بخواهد ، همان می شود ).قصر مصر از را از دور می دیدم ؛ همچون قصر دمشق ، عظیم و زیبا بود ولیکن به پای قصر گرگانچ نمی رسید . دیوار هایی ضخیم و برج های متعددی داشت .برج ها و دیواره های ان را با گچ بری ،سنگ تراشی و کاشی کاری زینت داده بودند ؛ به طور کلی ، ساختار ان بنای عظیم مرا به یاد سلجوقی ها و معماری خاص انان می انداخت که گویی با عناصر بومی مصری ، ادغام یافته بود . قدم‌هایم روی خاک مصر که افتاد، حس عجیبی داشتم… ترس، دلهره و کمی امید . می‌دانستم که اینجا دیگر کسی مرا فقط به چشم مملوک نمی‌بیند، اما هنوز باید ثابت می‌کردم که ارزش اعتماد و مسئولیت را دارم. نخست خود را به یکی از حاکمان محلی ، به نام احمد بن یوسف معرفی کردم . او مرا به محلهٔ ممالیک بحری و پایگاه نظامی ایبک برد ؛ جایی که صدای اسب‌ها، شمشیرها و فریاد  سربازان، همه جا را پر کرده بود. روزها با مأموریت‌های کوچک می‌گذشت؛ حفاظت از مسیرها، رهبری دسته‌های نظامی و مقابله با شورش‌های پراکنده.هیچکس را نمی شناختم ؛ همه روزه، ماموریت هایم را به اتمام می رساندم و به پایگاه نظامی باز می گشتم . چندین ماه این چنین گذشت تا این که یک روز، سربازی به دنبالم فرستادند و از من خواستند به قصر بروم . داخل ان عمارت ، بسی از پیرامونش زیباتر ومجلل تر بود .حوضخانه بسیار عظیمی  در مرکز سرای اصلی جای داشت که پیرامون ان را با گل و گیاه زینت داده بودند  و نگهبانان در جای خود رژه می رفتند . سرباز مرا به اتاق فرمانده آیبک برد ، سلطان اصلی قصر.. .مدتی پیش ، توران شاه ، سلطان  مصر و امیر دمشق ، به دست بیبرس که یکی از همراهان فرمانده آیبک بود به قتل رسید . در دمشق ، ملک ناصر جانشین او شد و در مصر مادر او ، شجر الدر به حکومت رسید . ولیکن حتی زمانی که تورانشاه سلطان مصر بود ، قدرت اصلی در دست آیبک بود ، چه برسد به حالا.... او و  فرد دست راستش  افشین در اتاق بودند . به او ادای احترام نظامی کردم . او مردی میانسال با قدی متوسط بود ، ولیکن سرشت پاک و نیکی داشت ، این را چشمانش داد می زدند . افشین  در سوی راست او ایستاده بود ، هم سن و سال من بود؛  او موهایی بور و ژولیده ،چشمانی گشاد، پوستی گندم گون و نسبت به من ، قد کوتاهی داشت. از تن افشین ، بوی چوب جلا خورده به مشامم می رسید .  او مرا کنجکاو می کرد .فرمانده آیبک نگاهی دقیق به من انداخت و گفت :( شنیدم تازه از دمشق به اینجا آمدی . چه چیزی از دمشق تو را به اینجا کشانیده ؟). پاسخش  دادم :(  به اینجا آمده‌ام تا خدمت کنم ، و توانایی‌هایم را نشان دهم). خندید و گفت :( چرا فکر می‌کنی اینجا جایی برای توست؟). گفتمش :(  من برای رسیدن به هدفم ، هر چه را که داشتم پشت سر گذاشته‌ ام ، هیچ ترسی مرا متوقف نخواهد کرد .این مسیر آسان نیست، اما من انتخابم را کرده‌ام و هیچ چیزی نمی‌تواند اراده‌ام را خم کند ). از جای برخواست و چنان که چند قدمی به سویم می آمد گفت :( اگر می‌خواهی جایگاهی در این سرزمین پیدا کنی، باید فرمان‌ها را بدون تردید اجرا کنی و ارزش اعتماد را نشان دهی).یلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 18:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف الدین قطز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohhammad322pak/seifoddinqutuz-zbo2hci8yqhr</link>
                <description>(حماسه قطز_ بخش دوم)ابن الزعیم مرا با خود به خانه ای برد ، بی ان که در مسیر کلامی با من سخن بگوید. ان خانه در سکوت، غم، و اندوه غرق شده بود . همه درختانش خشکیده بود و جز صدای باد ، صدایی در ان نمی پیچید . ابن الزعیم مرا با خود به مطبخ برد ؛ در مطبخ پیرزنی فربه مشغول اشپزی بود .او مرا به ان پیرزن که یاقوته نام داشت سپرد و خود به داخل خانه رفت . یاقوته با لبخند به من گفت :(خوش امدی پسرم . نامت چیست و از کدام دیاری؟ ). پاسخش دادم : ( سپاس گذارم . من محمودم ، از ولایت خوارزم ) .این حال زار خانه مرا کنجکاو کرده بود. از او در این باره سوال کرده که با غصه گفت : ( خواهی فهمید...).اتاقی کوچک در گوشه خانه به من دادند و از فردای ان روز ، مرا به مکتب فرستادند . ابن الزعیم دو زن داشت و این خانه ، خانه همسر اول او بود .زن رنگ به رو نداشت ،  زیر چشمانش  گود افتاده بود و به قدری نحیف و ضعیف بود که گمان میکردم ، نسیمی می تواند او را با خود حمل کند. رابطه ان زن مجنون و ابن الزعیم چندان خوب نبود ، یا بهتر بگویم، اصلا خوب نبود ، این را می توانستم از چشمان ان زن مجنون ببینم .  ابن الزعیم پس از ان روز، دیگر به خانه نیامد .ان زن، شب ها دیوانه وار در سرا می چرخید و تا سحر این چنین می کرد . یک روز سر سفره خوراک دهن باز کرد و گفت : ( خیلی وقت پیش با ان مرد ازدواج کردم ولیکن مرا از او بچه ای نشد ،او زنی دگر برای خود گرفت .پنج سال پیش مرا کودکی شد ،صاحب پسری زیبا و مهربان شدم. سال پیش، او و ابن الزعیم به بازار رفتند ولی ان مرد قاتل ، جنازه پسر عزیزم را به خانه بازگرداند ، می فهمی ؟ جنازه ! . حال میخواهد با اوردن تو پسرم را فراموش کنم ). ناگهان هراسان به سویم امد و مقابلم  زانو زد ؛ شانه هایم را محکم گرفت و ادامه داد : (از او دور شو ، او تورا خواهد کشت ).هیچکس به ان خانه رفت و امد نمی کرد .هر روز صبح  به مکتب میرفتم و ظهر به خانه باز می گشتم .ان زن، جنون وار به من محبت می ورزید  تا پوچی درونش را پر کند .پس از ان روز ابن الزعیم به خانه نیامد ولیکن ان زن ، هر روز بیشتر در اندوه و غم خود فرو می رفت و یاقوته نیز با کنایه به من می گفت ، نتوانستم ان کاری که باید را انجام دهم و جای خالی پسرش را پر کنم . من یک جایگزین بودم ، یک جایگزین به درد نخور...در مکتب با علی نامی که شامی بود ، دوست شدم . روزی از من پرسید : (  مردم می گویند روح ان پسر هنوز در خانه است ، تو چیزی ندیدی ؟  اصلا ،قصه اورا می دانی ؟). سری به نشان  نه تکان دادم و از او خواستم تا ان را برایم تعریف کند .به من نزدیک شد و چنان که خواست دهن باز کند ، استاد گوش هر دویمان را گرفت وبلندمان کرد ؛ما به قدری سرگرم سخن گفتن بودیم، که متوجه حضور استاد نشده بودیم . استاد خطاب به من گفت : ( همه این بی نظمی ها ، زیر سر توست ! پیش از این که تو به کلاس من پا نهی ، در کلاس من هیچ گاه چنین نشده بود . خداوند ، خودت و جد و ابادت را لعنت کند ).او علی را به جایگاهش باز فرستاد و با چوب خیسی مقابل کودکان مرا کتک زد .تا فردای ان روز ، لب به خوراک نزدم .چناک که به مکتب رفتم ، هنوز بیشتر کودکان نیامده بودند ؛ حاج علی فراش به سویم امد و با لبخد کنارم نشست . او مردی  درست کار بود و مورد احترام همه بود . گفت : ( به سبب چند ضربه استاد ، این چنین اشک می ریزی؟).پاسخش دادم :( گریه من به خاطر کتک استادم نیست حاج علی ، به این سبب است که او پدر ، و جد مرا لعنت فرستاد .این در حالی است  که انها از او بهتر و بهتر بودند ).لبخند عمیق تری زد و گفت : ( مگر پدر تو کیست ؟مگر نه این است که انان ، کافرانی بیش نبودند ؟). با شنیدن این سخن ، زخم دلم تازه شد . پاسخش دادم : ( قسم به خداوند که من مسلمانی ، فرزند مسلمانی دیگر هستم . من محمود بن مودود خوارزمشاه ، خواهر زاده جلال الدین ، شاه خوارزم و از فرزندان شاهان هستم.پس از اتمام یافتن کلاس درس ، به سوی علی رفتم که پهلوی پسری که کمی از ما بزرگتر بود ایستاده بود. علی چشمش که به من افتاد ، خندید و گفت : ( امدی ادامه سخنم را بشنوی ؟ . مردم در بازار می گویند ، ابن الزعیم و همسر دومش ان کودک را به بیابان برده و زنده به گورش کرده اند . حتی برخی می گویند ، او را تکه تکه کرده اند !).ان پسر بزرگتر تنه ای به او زد ، مانع سخنش شد و به تندی گفت :( چرا بیهوده سخن می گویی علی ؟ اینان فقط سخنان مردم است و بس ! ان کودک ، بازیگوشی کرد و به داخل چاه افتاد و تا اورا از ان در اوردند ، خفه شده بود . همین و بس !).در مسیر خانه به ابن الزعیم برخوردم و بی هیچ سخنی ، پشت سرش به مسیرم ادامه دادم. چنان که وارد خانه شدیم و ان زن مجنون، مارا در کنار هم دید ؛ با پاهایی برهنه به سویم دوید و مرا به کناری کشید .بر سر ابن الزعیم فریاد زد :( عثمان را کشتی ، حالا قصد جان محمود را کردی ؟ قاتل ،  تو قاتلی!).ابن الزعیم با شنیدن این سخنان ، غضبناک شد و مدام کلمه ( قاتل ) را زیر لب تکرار می کرد .کمربند از کمر گشود ، زن را به سویی چرت کرد و کمربندش را با خشم دور گردنم پیچید . به راستی قصد کشتنم را داشت !.سر ان زن به دیوار خورده بود و تاب برخواستن نداشت .  داشتم خفه می شدم و تنها کاری که توان انجامش را داشتم ، دست و پا زدن بود.به سختی وبریده بریده خطاب به ابن الزعیم گفتم :( میخواهی ، به راستی قاتل شوی ؟). نعره ای سر کشید ؛ نخست کمربند را محکم تر دور گردنم حلقه کرد ولی پس از چندی ، مرا بر زمین کوبید  و از خانه رفت . فردای ان روز ، پسری به خانه امد . او شاید 3 یا 4 سال از من بزرگتر بود اما بدن ورزیده ای داشت . از شباهت میان او و زن مجنون فهمیدم ، هم خون هستند . همچون زن ، لاغر، سپید پوست  و بلند قد بود .ا و علی یار نام داشت  . پس از ان روز ، صبح ها به مکتب میرفتم و پس از ان ، تا غروب خورشید با علی یار تمرین می کردیم . او نخست شمشیر به دستم داد ، سپس اسب سواری را به من اموخت و پس از ان کار با تیر و کمان را .او همه فنون جنگی را به من اموخت .مدت زیادی به همین منوال گذشت .هوا رو به تاریکی نهاده بود و به همراه علی یار، به خانه باز می گشتیم . او پیش تر از من وارد خانه شد ؛ صدای فریاد و اشوب از داخل به گوش رسید . سریعا وارد خانه شدم . زن مجنون ، بی روح تر از همیشه بر زمین افتاده بود ؛ علی یار و یاقوته بر سرش ایستاده بودند و به زن مجنون می نگریستند . علی یار کنارش به زانو در امد و تن بی جان او را به اغوش کشید و بی مهابا با سوز گریست. ان زن ، مرده بود !.مراسم ان زن خیلی زود برگزار شد و در سکوت به خاک سپرده شد . تنها کسانی که به راستی می گریستند ، علی یار و ابن الزعیم بودند . علی یار تنها در سرا نشسته بود ، پهلویش نشستم و او را به اغوش کشیدم . هر لحظه بیشتر شبیه ان زن مجنون میشد . سرش را تکان میداد پی در پی و شعری زیر لب می خواند :مرا هجرانِ خواهر دل پریشانبه سویش گشته‌ام از دیده گریانکجا یابم دگر آن یار دیرین که با او بود دل از هر غمی تسکینیلدا عبدالله پور</description>
                <category>novel</category>
                <author>novel</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 12:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>