<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مُحـــی؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohii</link>
        <description>نوشتن فقط یکی از کارهایی‌ست که انجام می‌دم:))))  صفحه اینستاگرامم  @bymohiii</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:06:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/743725/avatar/TtYCZR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مُحـــی؛</title>
            <link>https://virgool.io/@mohii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قفسی به جست‌وجوی پرنده‌ای رفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA-ptleqhg53scn</link>
                <description>چندطاقه پارچه‌ی سفید برداشت‌. از هر مدل، لوکس‌ترینش بود. گیپورهای فرانسوی با کریستال‌های تراش‌خورده، هر چشمی رو به سمت خودش می‌کشید.اگر صدای جیپ‌های نظامی به طبقه‌ی بالایی هم نمی‌رسید؛ از لرزش قیچی‌ در دستش عبور آن‌هارا می‌شد حس کرد‌‌. سربازان جوان زیر پنجره‌ی خیاطی می‌ایستادند و به گونه‌ای اوقات خود را می‌گذراندند. نفس عمیقِ رهگذران را چون دود ماشین‌های سنگین، تلخ و غلیظ می‌کردند و گاهی با یک تشر، دستان عاشق و معشوقی جوان را از هم جدا می‌کردند.شاید آن‌ها درد عشقِ دور سربازان رو بهشون نزدیک می‌کردن.پنجره رو نیم‌باز گذاشت. با خیال عروس شدن دامنش رو کوک می‌زد. کسی به در کوبید. سوزن از مسیر دوخت منحرف شد و جاده خاکی‌اش، انگشت ظریف و ضعیفش شد.یقه‌ی لباسش رو از ترس چشم نظامیان محکم کرد. زخمِ فشنگِ چشم آن‌ها هنوز بر تن و جان دختران شهر بود.مطمئن شد که ضبط صوت موسیقی شاد پخش نکنه. پرنده‌اش جیک نزنه. که یادش افتاد کل روز از قفس هیچ صدایی نیومده. چشمش به قفس و فکرش پشتِ در بود. به سمت در رفت. پدرش بود؛ مشتش رو محکم می‌فشرد و حرفی نمی‌زد. باد پنجره رو باز کرد و پارچه‌ها رو به‌هم ریخت. مشت بسته‌ی مرد در دست دخترش باز شد. فلزِ پلاک گرم بود. چند قطره خون روی پلاک خشک شده بود اما به‌نظر تازه بود.‌ برگشت. قفس رو برداشت و رفت. پرنده قبل از پدرش خبر رو بهش رسونده بود.مرد، لباس عروس رو به دیوار خیاطی زد و نوشت؛ قفسی به جست‌وجوی پرنده‌ای رفت...محدثه قاضیاین عکس رو خودم گرفتم. شعرش رو خیلی دوست دارم. برای همین تو متنی که نوشتم جا خوش کرد:)))</description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 13:48:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور نه معجزه‌ست نه نفرین!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-rvcffxw3jcg0</link>
                <description>با تاخیر، برای کنکوری‌ها.برای کنکوری‌های عزیز می‌نویسم؛ چون هیچ‌کس برای ما ننوشت اون موقع که کنکوری بودیم.یادمه آخرین جلسه‌ی فیزیک پیش دانشگاهی؛ بعد از مرور ضریب مبحث حرکت‌های دایره‌ای و عدسی‌ها، بعداز صحبت‌های دبیر و مدیر که معمولا به نوع درس خوندن ما معترض بودن؛ استاد فیزیک از پشت میزش اومد بیرون؛ طوری که هیچوقت ندیده بودیمش گفت&quot;کنکور فقط یک مرحله از زندگیه، همه‌اش نیست&quot;شاید اگر این جمله‌رو خیلی قبل‌تر بهمون می‌گفتن؛ همه‌ی تخم مرغ‌های آیندمون رو تو سبدِ سوراخِ کنکور نمی‌ذاشتیم. شاید توجه می‌کردیم به این‌که به جز پنسِ اتاق عمل و فازمتر و موس کامپیوتر، می‌شه قلم و قیچی و دوربین هم تو دست بگیریم. هر دستی برای ابزاری و هر ذهنی با توانایی‌هایی آفریده شده.دنیا فقط به دکتر و مهندس و خلبان احتیاج نداره.دنیا حتی به خیاط و نقاش و آشپز هم‌ احتیاج نداره.دنیا به انسان‌هایی احتیاج داره که بتونن زندگی کنن. کنکور یه دنیای دیگه نیست.معجزه نیست. نفرین نیست.کنکور فقط یک مرحله از زندگیه.‌مثل دوم ابتدایی.‌مثل‌ پیش دبستانی. مُنکِر تاثیرش توی زندگی‌ات نمی‌شم اما بدون همه‌ی زندگیت بهش وابسته نیست. و اگه فکر می‌کنی که اگر یه رشته‌ای قبول بشی - چه دلخواهت چه دل‌نخواهت- تا آخر عمرت تو اون رشته می‌مونی و دنیارو فتح می‌کنی؛ در اشتباهی. شاید دنیارو فتح کنی اما بهت قول می‌دم حداقل یک بار مسیرت رو عوض می‌کنی.اصلا دنیا به همین تغییراتشه که هنوز سرپاست. وگرنه روبات می‌شدیم؛ نه؟!هر مسیری با خودش کلی تجربه داره. کلی آدمای خوب و یکمی خوب.‌ کلی نخ سیگار و کلی اشک‌های غم و شادی. مسیرت مهم نیست چیه. تو اونی باش که فکر می‌کنی درسته. من خودم رو به دست پزشکی که خودش رو دوست نداره نمی‌سپارم؛ اما ماشینم رو به مکانیکی که هر روز با عشق دم در مغازشو آب و جارو می‌کنه با خیال راحت می‌سپارم. حرف زیاده اما نمی‌گم تا خودت طی سال‌ها تجربه‌اش کنی؛ این‌طوری شیرین‌تره. این عکس هم گذاشتم برای اون دسته از ذهن‌های لطیفی که از دانشگاه تصورِ سایت همسریابی رویایی دارن که بدونن همه‌جا &quot;ورود آقایان ممنوعه&quot;. آقا منظورش مسئول بوفه و باغبان و نگهبان و حراست نیست‌ها. ورود آقایی که از دیدنش چشمات برق می‌زنه ممنوعه...-از طرفِ یک زخم‌خورده‌ی کنکور   پی‌نوشت: جمله‌ی آخرو از زبون دوستانِ همیشه بهار گفتم. وگرنه ما که چشممون جز ردیفِ قیمتِ غذاهای تو منوی بوفه جایی رو نمی‌دید:)))) پی‌نوشت: دل من تا قیامت کافی‌ِ‌های داغِ غروب‌های دانشگاه رو می‌خواد.  پی‌نوشت:اون قهوه‌ها و نسکافه‌ها از کلِ تصورِ من از آینده‌ی خودم بعد کنکور، شیرین‌تر بود.</description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 01:10:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقِ در پیش رو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88-afjnp2q93qsv</link>
                <description>شکوفه‌ی گوجه‌سبز* از عشوه‌های بهار*امید، رنگی‌ست که به دیوار های خونه‌ می‌زنم.خونه‌‌ای که پنجره های زیادی داره؛ اونقدر زیاد که انگار دیواراش از شیشه‌ست.وقتی بهار می‌شه؛ از درزهای پنجره‌ها باد به داخل خونه سرک می‌کشه و پرده‌های حریرِ سفید رو می‌رقصونه.پروانه‌ها روی برگ‌های مخملیِ شمعدانی‌ها آروم می‌گیرن.یه فرش قدیمی روی تختِ چوبی کنجِ حیاط، خاک گرفته؛ بارون نم‌نم می‌باره و فرش، عطر حیات می‌گیره.عطر خاکِ نم‌دار توسرم می‌پیچه.آفتابِ نارنجی رنگِ پشت ابرها خبر می‌ده که غروب نزدیکه.صدای تپش‌های قلبم به من مجالِ شنیدنِ جیک‌جیک گنجشک‌هارو نمی‌ده.نمی‌دونم‌ چه‌طور، خودم رو به کمد لباس می‌رسونم.پیراهن سفید با گل های ریزِ سرخ نظرم رو جلب می‌کنه.احتیاجی به آینه نیست؛ می‌دونم‌ که چه‌طور به‌نظر می‌رسم. بارها‌ چهره‌ی‌‌ عاشق خودم‌ رو دیدم.موهام رو رها می‌کنم؛ با پنجه ی پا، جوری که انگار رو زمین نیستم؛ چرخ‌زنان به‌سمت راهرو قدم برمی‌دارم.عطر قهوه قبل از من به راهرو رسیده.از بین دیوارهایی که خاطرات رو در آغوش گرفتن می‌گذرم.به در می‌رسمپیشِ رویم زندگی‌ستپشتِ سرم زندگی‌ستاز تکان های ریزِ آبِ حوض پیداست که بارون می‌بارهمنتظر می‌شینم تا عشق در بزنهمنتظر می‌شینم تا بیاد و من رو به آغوش بکشهمن سال‌هاست که خودم رو برای این لحظه آماده کردم؛چین های پیراهنم رو مرتب می‌کنمچشم‌ها خیره به در، گوش‌هایم به انتظار شنیدنِ قد‌م‌هایی آشنا نشسته‌اند..‌.براتون آرزو می‌کنم که وقتی به آرزوهاتون رسیدین؛ هشیار باشید و ازش لذت ببرید?♡محدثه قاضی</description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 15:03:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه درختی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-ofsufxliqqch</link>
                <description>برای یک درخت بیشتر...??با صدای برخورد دانه‌های تپل‌مپل باران به شیروانی، از خواب پریدم.خدا را شکر کردم که چندماه زندگی در یکی از روستاهای اطراف شهر، جز گیر کردنِ کفش‌هایم در گِل خیس، این لالایی دل‌انگیز را هم به من بخشیده بود.پتو را روی سرم کشیدم؛ پاهایم را مچاله کردم و سعی کردم که بخوابم. جدی جدی باد قصد داشت خانه را از جا بکند. تنها تصاویری که در ذهنم مثل دستگاه‌های پروژکتور قدیمی پخش می‌شد؛ خانه‌های ویران شده از طوفان‌ در آمریکا و فلوریدا و این‌ها بود. اختلال اضطراب، تخیلات مرا فعال نگه‌ داشته بود. انگشتم را در گوشم فرو کردم اما صدایی بم‌تر تحویلم داد. اکسیژن ذخیره‌ام زیر پتو تمام شد. دهان و دماغم را بیرون آوردم. یک دم عمیق... باورم نمی‌شد. تندتند نفس کشیدم. گیرنده‌های کافئین دماغم، سیگنال‌های مثبت عصبی به مغزم فرستاد. بررسی شد؛ نتیجه: قهوه‌ی مرغوب!بلند شدم اما پتو از من جدا نشد. از پله‌ها پایین رفتم؛ پتو مثل شنل ملکه‌ها روی پله‌های قبلی پهن می‌شد و سنگینی می‌کرد اما قصد نداشتم رهایش کنم. دنبال عطر قهوه رفتم. به یک درخت رسیدم.اطرافم را نگاه کردم. هیچ شاهزاده‌ای با قهوه‌جوش پیدا نکردم. شاکی شدم که چرا کسی منتظرم نیست. پایم را روی یک بچه درخت گذاشتم و شکست. تظاهر کردم که ناخواسته بود. عطر قهوه از سرم بیرون نرفت. تندتند نفس کشیدم و به خودم آمدم دیدم دماغم را چسباندم به تنه‌ی درخت. تعجب کردم چون تصورم از درخت قهوه چیز دیگری بود. با دقت نگاه کردم. روزنه‌ای روی درخت پیدا کردم. با ناخن روزنه‌ را شکافتم. ناخنم شکست اما چیزی که دیدم؛ درد را از یادم برد. یک کافه‌ی کوچک، در دل درخت!آدمک‌هایی که آدم نبودند؛ فرشته و پری هم نبودند. نمی‌دانم چه بودند‌‌ اما بودند. کوچک‌تر از یک دانه‌ی قهوه!دلم برای کافه‌ گردی تنگ شد. هوای آلوده کافه‌ها را، بدن من هم ریه‌هایم را تعطیل کرده بودند. پزشک، چندماه روستانشینی و دوری از هوای شهر برایم تجویز کرده بود.در لیست نوشیدنی‌ها و دسرهای کافه‌ی لعنتی‌شان همه چیز بود. تا به حال این‌قدر هوس لَتِه نکرده بودم. یکی از آن نمی‌دانم چی‌های کوچک قهوه را خورد و دوید.توجه‌ مرا هم به دنبال خود کشاند. رفت طبقه‌ی بالا و دیگر ندیدمش. نیم‌وجب بالاتر، روزنه‌ای دیگر ایجاد کردم تا ببینم. اتاقی شبیه به کابین خلبان یا اتاق فرمان بود. زنگی به صدا درآمده بود و همه می‌دویدند. یک تلویزیون، تصویر هزاران درخت را نمایش می‌داد. یک تصویر که علت زنگ خطر بود از همه بزرگ‌تر بود. کمی دقت کردم. تصویر آشنایی بود. همان بچه درختی بود که توسط من و شنلم ضربه فنی شده بود. یک گروه از آن‌ها به عنوان تیم پشتیبانی برای مرمت و بازسازی اعزام شدند. خیره به شاخه‌های شکسته شده، غرق در احساسِ &quot;عجب اشتباهی کردم&quot; بودم. صدای خوشحالی آدمک‌ها جایگزین زنگ خطر شد. فهمیدم کسی، جایی، یک نهال کاشته. به ازای هر نهال کاشته شده، چندثانیه‌ای خوشحالی می‌کردند. من سرم به سنگ نخورد. پایم به شاخه خورده بود و مسیرم را سرسبز کرده بود. البته هنوز سرسبز نبود. باید نهال‌ها می‌کاشتم تا جنگلی کوچک برپا کنم. تنها راهی که هم من، هم آدمک‌ها باخیال راحت در کافه می‌نشستیم و از کفِ‌شیر لذت می‌بردیم؛ همین بود.براتون یه قهوه‌ با کف زیاد در انتهای یک روز پرکار آرزو می‌کنم♡محدثه قاضینمی‌دونم از داستانم خوشتون اومد یا نه ولی خودم باورم نمی‌شه این‌قدر فانتزی نوشتم و امیدوارم بعدا پشیمون نشم. خدارو چه دیدی شاید یه انیمیشن کوتاه با خواهرم ساختیم ازش*الان تنها چیزی که دلم می‌خواد قهوه‌ست. چون خیلی خوشحالم که با این نوشته یه درخت می‌کاشم:)))اِهِم، بااجازه‌ی بانک ایران‌زمین و همه‌ی نویسندگان ویرگول که من شاگردشونم، هشتگ می‌زنم، قربةالی‌الله #پیک_زمین #پیک زمین این عکس ربطی به متنم نداره. فقط خواستم جَوونه‌های خیارامو ببینید. یکم اون طرف‌تر گوجه کاشیدم. پیازم بکارم سالاد شیرازیم تکمیله:)) </description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 18:45:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;فصل نان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%86-hx6hbdgusban</link>
                <description>سعی کردم اسپویل نکنم:))) عکس بای خودم*«فصل نان» نوشته‌ی «علی‌اشرف درویشیان» نخستین‌بار توسط انتشارات شباهنگ در سال ۱۳۵۷ منتشر شد و این‌روزها می‌توانید چاپ هفتمش را از نشر چشمه تهیه کنید.این اثر، همان سال در شورای کتاب کودک ایران برگزیده شد اما اگر از من می‌شنوید؛ برای تمام رده‌های سنی مناسب است.«درویشیان» پس از مرگ «صمدبهرنگی» راه او را در نوشتن پیش گرفت؛ پس اگر از آثار «بهرنگی» لذت برده باشید؛ احتمالاً این کتاب را هم دوست خواهید داشت.نویسنده از کودکی‌اش می‌گوید؛ او در خانواده‌ای تهی‌دست زندگی می‌کند که شبانه‌روز، برای تکه‌‌‌ای نان تلاش می‌کنند.درون‌مایه‌ی «فصل نان» تناقضی زیبا با نامش دارد؛ تمام داستان‌های این کتاب از بی‌نانی می‌گوید؛ از این‌که فرزند ارشد خانواده یعنی «علی‌اشرف»، در تابستان به سختی کار می‌کند تا بتواند مخارج تحصیلش را بپردازد. شب‌هایی که چیزی برای خوردن‌ ندارند؛ او و برادرانش بر سر تهِ خیار دعوا می‌کنند و قرعه‌ی خرید کت و شلوارِ نو در سال جدید، به نام کسی‌ست که لباس قدیمی‌اش وصله‌های بیشتری داشته باشد.اگر هیچ ذهنیتی درباره‌ی زندگی روستایی و مشکلات و زیبایی‌هایش نداشته باشید؛ «درویشیان» با همین شش داستان کوتاه، شما را به گونه‌ای با خود همراه می‌سازد که انگار تمام کودکی‌تان را در روستای آبشورانِ کرمانشاه گذرانده‌اید. وجود عشق و محبت در تمام داستان‌های «فصل نان» به‌خوبی حس می‌شود به‌خصوص در داستان «عشق و کاهگِل» که روایتی کودکانه از عشق را در کنار فقر و کارهای طاقت‌فرسا به تصویر می‌کشد. در آخر، از این کتاب جیبی و نیم‌وجبی غافل نشوید‌ چرا که با جملات و تشبیهات ساده‌اش، چهره‌ی متفاوتی از فقر را به شما نشان می‌دهد.براتون حسِ خوشِ بوکردنِ کتاب نو در یک عصر بهاری آرزو می‌کنم♡محدثه قاضی</description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:27:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین سکانس دراما-رومَنس زندگیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohii/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%8E%D9%86%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-is4lpsalt4fn</link>
                <description>عکس غیر مرتبطه فقط چون دوسش داشتم آپلود کردم:)یادم میاد بچه که بودم؛ رفته بودیم مسافرت.اصفهان بود شاید. حدودا ۶ یا ۷ سالم بود.تو خیابون که داشتیم با عجله به سمت یه مکان دیدنی تند تند قدم می‌زدیم؛ از کنار یه میدون رد شدیم. شایدم بلوار بود.یه عالمه گل کاشته بودن. یه صدای درونی بهم می‌گفت نَکَنیاااا. باخودم گفتم خیالت راحت بابا حالیمه.یه دستمو بابا گرفته بود، اون یکی دستم مثل بادبادکی که تو هواست، تکون می‌خورد و تق! بله،یه گل چیدم.این‌قدرم با عجله چیدمش؛ نیم‌سانت ساقه بیشتر نداشت.رسما از کاسبرگ گرفته بودمش و دستم از له کردن ساقه‌اش خیس شده بود. نمی‌دونم سفید بود یا زرد. با شناختی که از خودم دارم؛ حدس می‌زنم سفید بوده که به مرور زمان تو ذهنم خاک گرفته و زرد شده...ده دوازده قدم تو دستم بود. اون مکان دیدنی دور بود انگار.بابام چشمش افتاد به گل و گفت که گل و گیاها هم مثل ما دردشون می‌گیره و مثل این می‌مونه که یکی موهای آدم‌ رو بکشه. دوست داری موهاتو بکشن؟ قاعدتا جوابم منفی بود. دیگه چیزی نگفت و منم به گل خیره شدم.اون صدای درونی مدام می‌گفت: دیدی گفتم؟!دلم برای گل سوخت. حقش نبود درد بکشه و از دوستاش جدا بشه.از بچگی عادت داشتم با خودم گفتمان کنم. اون لحظه تصمیم گرفتم از گلِ کوتاهِ پلاسیده جدا بشم تا شاید از شدت گناهم کم کنم. یکی نبود بگه تو که چیدیش؛ لااقل نگهش‌دار. نگاهش‌ کن. بوش کن. دستم رو انداختم پایین. صاف کنار بدنم بود.مشتم رو شل کردم و گل از دستم افتاد. به روی خودم نیاوردم که چقدر دلم پیششه. از طرف دیگه از این ناراحت بودم که با این‌که می‌دونستم نباید گل‌هارو بچینم؛ بازهم انجامش دادم. سرپیچی از عقل و منطقم، از بچگی باهام بود. ده دوازده قدم دیگه رفتیم. کم‌کم داشت فراموشم می‌شد.فکروخیال‌هامون همراه باهامون بزرگ می‌شن. مطمئنم اگه الان این اتفاق می‌‌افتاد؛ مدت‌ها غصه می‌خوردم.دستم همچنان صاف و وارفته و آویزون بود که یهو یکی زد به دستم و صدام کرد:-عموجون، این گل از دستت افتاد...تا زانوش بودم. چشمم به پوتینش افتاد. سرباز بود.بهش نگاه کردم و خواستم بهش بگم که کاش گذشته‌ام رو به روم نیاری. تازه ازش خلاص شده بودم آقای نابغه!!شک تمام وجودمو گرفته بود. نمی‌دونستم گل رو بگیرم یا نه. شایدم ترسیدم. چون ازنظرم باید به پلیسا احترام می‌ذاشتم.همه‌ی اینا زیر یک دقیقه اتفاق افتاد. بابا برگشت و نگاهمون کرد. گل رو گرفته بودم:-ازدستم افتاده بودبابام هیچی نگفت. نمی‌دونم نخواست چیزی بگه یا چیزی نداشت که بگه. درهرصورت سکوت کرد و همین برام کافی بود. چون توضیح خاصی برای ارائه نداشتم. دنبال دلیل سکوتش نبودم. شایدم به‌خاطر سنم بود و این‌که می‌دونست اون گل واسه خودمه. اگه چیز دیگه‌ای از یه غریبه‌ می‌گرفتم؛ اوضاع فرق می‌کرد.اولین سکانس دراما-رومنس زندگیم اون‌جا بود.از وقتی یادمه نسبت به آدما تو خیابون بی‌تفاوت نبودم؛ وقتی از جیب یا کیف کسی چیزی میفته زمین، ناخوداگاه برمی‌دارم و به صاحبش پس میدم. شاید بگید خب همه همینن، ولی من برای این کار اشتیاق و هیجان دارم و گاهاً وسواس‌گونه انجامش میدم.این خاطره برام دوست داشتنیه و خواستم اول سالی یه کپشن متفاوت بنویسم.یک‌سری خاطرات یه ویژگی دارن؛ که همیشه تو ذهنتن اما وقتی که بازگوش می‌کنی یا می‌نویسی؛ دیگه به اندازه‌ی قبل پررنگ نیستن و به مرور یادت میره...!#علت_دارهامیدوارم این خاطره بعد نوشتن کپشن یادم نره:))این متن اولی رو عامیانه و بدون ویرایش نوشتم تا بعد ببینیم چی میشه...•براتون خاطرات قشنگ آرزو می‌کنم♡محدثه قاضی</description>
                <category>مُحـــی؛</category>
                <author>مُحـــی؛</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 01:28:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>