<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohim1378</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محدثه محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohim1378</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدایا! این چه کاری بود با زندگیم کردم؟!!!! | تجربه‌ی من در باشگاه محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-kdzmhaiwbwl8</link>
                <description>رو به مامانم کرده بودم و داشتم غر می‌زدم. چشام داشت از حدقه درمیومد، سرم داشت منفجر می‌شد، کمرم خیلی درد می‌کرد و داشتم از دست خودم دیوونه می‌شدم. از صبح پای لپ‌تاپم نشسته بودم و داشتم تلاش می‌کردم از کاری که می‌کنم، سردربیارم. از صبح یه دونه زده بود توی سر خودم، یه دونه تو سر چت‌جی‌پی‌تی. تهش هم باهاش قهر کردم (چون داشت وقتم رو تلف می‌کرد!) و رفتم سراغ رفیق جدیدم، دیپ‌‌سیک. خلاصه یه سر می‌رفتم سراغ پاورپوینت، یه سر کنوا، یه سر اسلایدشِیر (که هی می‌گفت اگه ربات نیستی، بهم ثابت کن. اونم چند بار. به خدا من آدمم!)، یه سر هم به شبکه‌های اجتماعی می‌زدم شاید یکی کار واجبی باهام داشته (که نداشت و من درواقع فقط برای وقت تلف کردن می‌رفتم اون‌جا. اتلاف وقت تقصیر خودم بود، نه چت‌جی‌پی‌تی بدبخت.) آخر سر هم وقتی نفهمیدم کی دوازده ساعت مثل برق و باد گذشته، مشقم رو بارگذاری می‌کنم و می‌رم بخوابم. درست شش هفته است که روز تحویل مشق عشق من این‌طوری می‌گذره. از وقتی که باشگاه محتوا ثبت‌نام کردم.خب حالا که شش هفته گذشته، می‌تونم به اون سؤال اول متن جواب بدم. «خدایا! این چه کاری بود با زندگیم کردم؟!!!!» راستش خیلی کار خوبی کردم. باشگاه محتوا من رو به کارهایی مجبور کرد که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم توی زندگیم انجام بدم. این برای آدم تنبلی مثل من که هارد لپ‌تاپش پر از ویدیوی دانلودشده از یوتیوبه، یه نعمت بود. می‌پرسید چه کارایی؟ این کارا:· درست کردن پاورپوینت با تمام جینگیلی‌جات: من توی کل زندگیم فکر کنم سه بار پاورپوینت درست کردم. آخری‌اش پاورپوینت روز دفاعم بود که قالبش رو یکی از دوستام فرستاده بود و من زیر نیم ساعت در بی‌قواره‌ترین شکل ممکن درستش کردم. حالا توی باشگاه سر چند تا مشق باید پاورپوینت‌های قشنگ و جذاب می‌ساختم. هر چی هم سعی کردم یه سایت پیدا کنم که بهش قالب و متن بدی و اون بهت پاورپوینت خوشگل تحویل بده، موفق نشدم. یعنی امتحان کردم؛ ولی به دلم ننشست. منم مجبور شدم قالب‌های خوشگل رو از سایت‌های مختلف پیدا کنم و خودم یه طوری کار رو دربیارم. و نمی‌دونید وقتی مربی‌ام، خانم فاطمه کاشی، بعد از اولین مشق عشقم گفت: «کارت از لحاظ بصری خیلی قشنگ بود»، چقدر خوشحال شدم! شیش ساعت تلاش کردم تا اون پاورپوینت رو درست کنم، شیش ساعت!· درست کردن پادکست: از این قبلاً همین‌جا حرف زده‌م. من اصلاً از صدای خودم خوشم نمیاد؛ ولی پادکستم رو خیلی خیلی دوست داشتم. واکنش بقیه هم بهش خیلی خوب بود و من رو امیدوار کرد. در حالت عادی، من هیچ‌وقت سراغ پادکست نمی‌رفتم؛ ولی باشگاه محتوا این جرئت رو به من داد و ازش ممنونم.· تمرین کپی‌رایتینگ لندینگ‌پیج: راستش این برای من یه شکست تمام‌عیار بود. مثلاً دلم می‌خواست یه چیز فوق‌العاده بنویسم تا مربی‌مون خوشش بیاد؛ ولی یه چیز معمولی و کلیشه‌ای از آب دراومد. ولی خب،‌ شکست هم جزئی از زندگیه، مگه نه؟· ساخت اکانت توئیتر: من اصلاً نمی‌دونستم توئیتر چیه و به چه دردی می‌خوره. هنوزم البته خیلی نمی‌دونم و طبق توصیه‌ی دوست توئیتری‌ام، باید برم توی دلش تا بفهمم چطوریه. به‌هرحال شاید این اکانت یه روزی به دردم بخوره.· فعال‌تر شدن توی لینکدین: راستش دو تا پست اخیر من درباره‌ی باشگاه محتواست. تازه کلی چیز دیگه هم درباره‌ی لینکدین یاد گرفتم توی این دوره که باید کم‌کم اجراشون کنم. فقط متأسفانه کسی نیست من رو مجبور کنه· کار کردن روی یک پروژه‌ی واقعی: این از همه هیجان‌انگیزتره و من از همین الان عاشق پروژه‌امم. حالا یه ماه دیگه میام می‌گم در چه وضعیتیه و من دارم با پروژه‌ام چه می‌کنم.· غلبه بر کمال‌گرایی و وسواس: من که خیلی وسواسی و کمال‌گرام، مجبور بودم برای کم نشدن نمره‌ام مشقم رو بفرستم. یعنی یه وقتایی با خودم می‌گفتم: «خوب نشده. معلومه نمره‌ات خیلی کم می‌شه؛ ولی بفرست که فرستاده باشی!» و در کمال تعجب، نمره‌ام خیلی بیشتر از انتظارم می‌شد. البته این داستان زندگی منه در تمام دوران. تمام دوران... .حالا من چطوری سر از باشگاه محتوا درآوردم؟ یادمه در بدو ورود به لینکدین با پست‌های خانم فاطمه خطیب با باشگاه محتوا آشنا شدم، پست‌های آقای داریان و خانم قویمی رو دیدم و تیر آخر رو هم خانم اکرم جوکار زدن. خانم جوکار با صبر و حوصله‌ی خیلی زیاد به سؤالات من راجع‌به دوره جواب دادن و من رو برای ثبت‌نام توی دوره مصمم‌تر کردن. دوره‌ی چهاردهم سر کار بودم و شرکت نکردم؛ ولی دوره‌ی پونزدهم دیگه فریلنسر شده بودم و وقتم آزادتر بود. برای همین بروشور باشگاه رو دانلود کردم و خوندم. من آدم رقابت‌طلبی‌ام و اصلاً همین باعث شده که خیلی جاها بر تنبلی‌ام غلبه کنم. همین رقابت‌طلبی باعث شد متن رو بفرستم ببینم اصلاً چندم می‌شم، تا ببینم ثبت‌نام بکنم یا نه. یهو زد و نفر سوم شدم و دیگه تصمیم قطعی رو گرفتم که به باشگاه محتوا پا بذارم. و چقدر از این تصمیم راضی‌ام.من این متن رو برای کسایی نوشتم که مثل خودم توی اون زمان، تردید دارن دوره‌ی باشگاه محتوا رو شرکت کنن. شما می‌تونید یه سر به ویرگول، لینکدین و توئیتر (شایدم اینستاگرام. من با اون‌جا خیلی رابطه‌ی خوبی ندارم!) و با جست‌وجوی هشتگ باشگاه_محتوا تجربه‌ی بقیه رو هم بخونید. شاید روزهای فرستادن مشق عشق سختی بکشید؛ ولی بدونید قراره خیلی چیزا یاد بگیرید. خیلی چیزا.</description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 21:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: زندگی، جنگ و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-el5f5uu34psw</link>
                <description>موضوع چالش این ماه طاقچه، کتابی بود که در یافتن معنای زندگی به تو کمک کند. خیلی اتفاقی شبی با پدرم راجعبه جنگ ویتنام صحبت میکردم و او به من پیشنهاد کرد که کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را بخوانم. من هم همان شب در طاقچه جستوجو کردم و نسخهی صوتی آن را با صدای شهیندخت نجفزاده خریدم. صبحها در اتوبوس موقع رفتن به سر کار، چشمانم را میبستم و به کتاب صوتی زندگی، جنگ و دیگر هیچ گوش میدادم. اوریانا فالاچی در آغاز کتاب، گفتوگویی را با خواهر پنج سالهاش را میآورد:· زندگی یعنی چه؟جواب احمقانهای به او دادم.· زندگی لحظهای است بین تولد و مرگ.· مرگ چیه؟· مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود.· مثل زمستان؟ وقتی که برگهای درختان میریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمیشود، نه؟ وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده میشود، نه؟· ولی برای مردها اینطور نیست. زنها و بچهها هم همینطور. وقتی کسی مرد، برای همیشه مرده. دیگر دوباره زنده نمیشود.· این که نمیشه. این درست نیست.· چرا، الیزابتا. بخواب.فالاچی درست فردای همان شب به ویتنام میرود؛ درحالیکه ذهنش درگیر پاسخ به این سؤال است. زندگی چه معنایی دارد؟ اینهمه آدم در جنگ ویتنام برای چه کشته میشوند؟ چرا چنین جنگی به وجود آمده؟ و یک سؤالی که بعد از کشته شدن یک سرباز ویتکنگ با دستهای بسته در ذهن او شکل میگیرد (که عکس آن روی جلد کتاب و در ابتدای معرفی کتاب آمده است): چرا ژنرال لون دست به چنین کار کثیفی زده؟  فالاچی در زمان حضورش در ویتنام به شهرهای مختلف این کشور سفر میکند و جنگ را از نزدیک میبیند. با سربازان آمریکایی مصاحبت میکند، دفترچهی خاطرات یک ویتکنگ را میخواند، مقامات ویتنام جنوبی را از نزدیک میبیند و هر تجربهای را از سر میگذراند تا به جواب سؤالاتش برسد.کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ پر است از صحنههایی که شما را با ذات واقعی بشریت آشنا میکند. ولی بخشهایی از کتاب که با آنها بغض کردم، آنجایی بود که فالاچی با یک ویتکنگ مصاحبه میکرد و دفترچهی خاطرات دو ویتکنگ را پیدا کرده بود. ویتکنگی که نمیخواست در جنگ شرکت کند؛ اما مجبور بود در دفاع از کشورش به جنگ برود. مردانی – چه ویتکنگ و چه آمریکایی- که میخواستند در کنار خانوادهشان یک زندگی عادی و بدون دغدغه داشته باشند، حالا مجبور بودند به جنگ بیایند و زندگیشان را به خطر بیندازند. معنای زندگی برای افرادی مثل آنها چه بود؟ زندگی آنها میتوانست چه معنایی داشته باشد؟اوریانا فالاچی بعد از ویتنام به مکزیک میرود و در قتلعام میدان ارود مجروح میشود. مردم مکزیک در اعتراض به برگزاری بازیهای المپیک در این کشور در میدانی جمع میشوند و تظاهرات مسالمتآمیزی برپا میکنند؛ اما با گلوله از آنها استقبال میشود. فالاچی هم که در آنمیان حضور داشته، زخمی میشود و در این میان است که به جواب سؤالش میرسد. میفهمد که اینهمه تقلا برای زندگی چه معنایی دارد.کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ پر از جملات ناب است. آنقدر جملات برگزیدهی آن زیاد هستند که نتوانستم از میان آنها چیزی را انتخاب کنم. به نظرم خودتان کتاب را بخوانید. ترجمهی لیلی گلستان از کتاب که حرف ندارد. یادم میآید در مستند «در جستجوی صبح» لیلی گلستان گفته بود که ترجمهی این کتاب باعث معروف شدنش شد و یکی از پرفروشترین کتابهای نشر امیرکبیر در آنزمان، همین کتاب بود. خوانش شهین نجفزاده هم عالی بود. انتخاب موسیقی متناسب با محتوا در کتابهای صوتی اهمیت ویژهای دارد. متأسفانه نوین کتاب گویا در این زمینه خوب عمل نکرده بود. به نظر من کسی که موسیقی را انتخاب کرده بود، با این کتاب هیچ آشناییای نداشته و فقط براساس نام آن چند قطعه را برگزیده بود. بههرحال، کتاب آنقدر خوب است که میتوان چنین چیزی را نادیده گرفت. نسخهی متنی این کتاب در طاقچه موجود نیست ولی میتوانید آن را از جای دیگری دانلود کنید. اما نسخهی صوتی آن را حتماً از طاقچه بشنوید: https://taaghche.com/audiobook/83915/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 19:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: عشق مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-gtyjxn8g7p8e</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که عاشقی را یادت دهد. من چند ماه پیش چند داستان از کتاب عشق مدرن خوانده بودم و آنقدر از آن داستان‌ها خوشم آمده بود که آن را به یکی از دوستانم معرفی کردم و تصمیم گرفتم کتاب را کامل بخوانم. راستش نمی‌خواستم سر و ته چالش این ماه را با یک داستان عاشقانهٔ آبکی هم بیاورم. دلم می‌خواست کتابی را انتخاب کنم که از دیدگاهی جدید به موضوع عشق نگاه می‌کرد. (درست حدس زدید. من چندین ماه درگیر پیدا کردن مناسب‌ترین کتاب برای چالش‌ کتابخوانی طاقچه هستم. و تا کتاب موردنظرم را پیدا نکنم، آرام نمی‌گیرم!)ستون عشق مدرن یکی از ستون‌های معروف نیویورک‌تایمز است که از سال 2004 تا همین حالا منتشر می‌شود. مردم داستان‌هایی را که فکر می‌کنند عاشقانه هستند، برای سردبیر این ستون می‌فرستند و آقای دنیل جونز هم با بررسی همه‌ی آن‌ها، چند داستان را انتخاب می‌کند. آنقدر این ستون پرطرفدار می‌شود که آقای سردبیر تصمیم می‌گیرد آن را به شکل یک کتاب دربیاورد. و بعد پادکست. و بعد هم که به یک سریال محبوب تبدیل می‌شود.هر کدام از داستان‌های کتاب عشق مدرن را که می‌خوانید، در دنیای آن فرد می‌روید و با گریه‌هایش گریه می‌کنید و با خنده‌هایش می‌خندید. در پایان هم وقتی آن داستان تمام می‌شود، دلتان می‌خواهد در شبکه‌های اجتماعی آن نویسنده را پیدا و او را دنبال کنید. دوست دارید بدانید که آن ماجراها عاقبت به کجا ختم شد. سرنوشت بعضی‌ها در پایان داستان‌ها نوشته شده. یکی از غم‌انگیزترین آن‌ها، زنی است که به سرطان مبتلاست و نوعی آگهی تبلیغاتی برای همسرش می‌نویسد؛ برای اینکه پس از مرگش، بتواند با فرد دیگری ازدواج کند. زن فقط چند روز بعد از نوشتن این آگهی، می‌میرد.یکی دیگر از جذابیت‌های کتاب برای من، واقعی بودن تجربه‌ها بود. بعضی وقت‌ها با خواندن قصه‌های عاشقانه با خودم فکر می‌کردم که نکند من هم مثل اما بوواری شوم و آن‌قدر غرق افسانه‌های عاشقانه شوم که دیگر نتوانم خودم را با زندگی واقعی تطبیق دهم؟ گاهی اوقات هم فکر می‌کردم عشق آن‌قدر والاست که احتمالاً من هیچ‌وقت آن را تجربه نمی‌کنم. حتی با دیدن اطرافیانم می‌گفتم وارد رابطه شدن کاری اشتباه است؛ چون احتمالاً بعد از جدایی ضربه‌ی روحی بدی به من وارد شود. این عقاید هنگام خواندن کتاب عشق مدرن هم با من بود. اما زمانی که تجربه‌های واقعی افراد را می‌خواندم، حس بهتری به عشق پیدا کردم و کمی با مفهوم آن کنار آمدم. حداقل این کتاب باعث شد که عشق را بهتر درک کنم.داستان‌های کتاب عشق مدرن به اندازه‌ی یک ستون در نیویورک تایمز هستند. البته که برای خواندنشان احتمالاً‌ باید اشتراک این روزنامه را بخرید؛ پس همان بهتر که به کتاب مراجعه کنید. اگر هم دوست نداشتید کتاب را بخوانید،‌ یک قسمت از سریال را ببینید. و اگر باز هم نخواستید تجربه‌های عاشقانه‌ی دیگران را محدود به چند قسمت سریال کنید، به پادکست عشق مدرن گوش دهید. حتی اگر شده یک داستان را بخوانید، ببینید یا بشنوید. قول می‌دهم که مجذوب عشق مدرن شوید.دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه https://taaghche.com/book/167986/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 21:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هر دو در نهایت می‌میرند</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-eynjxrgozzle</link>
                <description>پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش، کمی احساس گلودرد داشتم. وقتی به خانه برگشتم، با خودم گفتم احتمالاً فردا دیگر حالم بد می‌شود و فرصت انجام خیلی از کارها را از دست می‌دهم. برای همین کارهایی را که مدت‌ها عقبشان می‌انداختم، سریع انجام دادم و اصلاً دلم نمی‌خواست به خواب بروم. احساس می‌کردم برای آخرین بار است که دارم لذت چشیدن غذا را تجربه می‌کنم (چون فکر می‌کردم کرونا گرفته‌ام و دیگر چشایی و بویایی نخواهم داشت!) وقتی صبح از خواب بلند شدم، آثار گلودرد از بین رفته بود و من دوباره به زندگی عادی برگشته بودم. چنین اتفاقی مرا به یاد کتاب «هر دو در نهایت می‌میرند» انداخت. کتابی که برای چالش این ماه طاقچه انتخاب کرده بودم.من بی‌صبرانه منتظر چالش این ماه بودم؛ چون عاشق موضوعات این‌چنینی هستم. اصلاً قفسه‌ای در گودریدز دارم با عنوان: A girl who was obsessed with death. کتاب‌هایی با موضوع مرگ را هرازچندگاهی انتخاب می‌کنم و آن‌ها را با ولع می‌خوانم. کتاب‌هایی مثل: مواجهه با مرگ، از قیطریه تا اورنج کانتی، سه‌شنبه‌ها با موری، مرگ ایوان ایلیچ و... . راستش قصد داشتم برای چالش این ماه چندین معرفی کتاب بنویسم و جایزه‌ی بیشتری بگیرم. اما باز هم تنبلی مانعم شد. و درنهایت وقتی دیدم کسی به کتاب «هر دو در نهایت می‌میرند» توجهی نکرده، تصمیم گرفتم درباره‌ی این کتاب بنویسم.این کتاب در دنیایی شبیه به دنیای امروزی که دو تفاوت مهم دارد:· قاصد مرگی که با شما تماس می‌گیرد و می‌گوید که این آخرین روز زندگی شماست و در 24 ساعت آینده، هر لحظه ممکن است بمیرید.· مراکزی تفریحی که تجربه‌های جدید را برای شما می‌سازند. مانند جایی که در آن با واقعیت مجازی می‌توانید با کوسه‌ها شنا کنید، از هواپیما بپرید و کلی کار هیجان‌انگیز دیگر انجام دهید. یا جایی که می‌توانید در آن به دور دنیا سفر کنید؛ آن هم فقط در چند ساعت! و البته نرم‌افزارهایی که تجربه‌ی مرگ را برای شما لذت‌بخش‌تر می‌کنند. در دنیای خلق‌شده‌ی آدام سیلوسترا، همه سعی دارند با مرگ خود هرطور شده کنار بیایند.آدام سیلوسترا برای این کتاب دو شخصیت اصلی را برگزیده: متیو و روفوس. متیو پسری خجالتی، آرام، محتاط و مهربان است که دوستان زیادی ندارد، مادرش را از همان بدو تولد از دست داده و پدرش هم مدتی است در بیمارستان بستری شده. او عاشق خواندن تجربه‌های دم‌مرگ دیگران است و دقیقاً در زمان خواندن یکی از همین تجربه‌ها، قاصد مرگ با او تماس می‌گیرد. برعکس متیو، روفوس پسری سرزنده و شیطان است که پدر و مادر و خواهر خود را در یک تصادف از دست داده و در کنار پلوتونی‌ها در یک یتیم‌خانه زندگی می‌کند. او در حال کتک زدن دوست‌پسر جدید نامزد سابقش است که قاصد مرگ با او تماس می‌گیرد.مواجهه‌ی دو شخصیت با خبر مرگشان، یکی از نقاط عطف کتاب است. آن‌ها در یک نرم‌افزار با هم آشنا می‌شوند و بعد هم قرار می‌گذارند. متیو نمی‌خواهد از خانه بیرون برود؛ چون فکر می‌کند که با بیرون رفتن از خانه، مرگ به سراغش خواهد آمد. روفوس متیو را وامی‌دارد که در بیرون از خانه تجربه‌های جدیدی داشته باشد. و این‌چنین هر دو با مفهوم جدیدی از زندگی آشنا می‌شوند که هیچ‌وقت آن را تجربه نکرده بودند.وقتی به یکی از دوستانم گفتم که دارم کتاب «هر دو در نهایت می‌میرند» را می‌خوانم، گفت تعجب می‌کند که چنین کتابی به زبان فارسی ترجمه شده؛ چون مفاهیم LGBT  در آن وجود دارد. من هم تعجب کردم و بعداً کتاب را با دقت بیشتری خواندم. البته که چنین چیزهایی از کتاب حذف شده بود؛ اما شما بدانید که کتاب در ترجمه سانسور شده و بهتر است کتاب را به زبان انگلیسی بخوانید.هر کس با یکی از شخصیت‌های کتاب احساس نزدیکی می‌کند. من مطمئناً شبیه متیو هستم. می‌دانم زمان مرگم وقتی به قفسه‌ی کتابخانه‌ام نگاه کنم، حسرت بخورم که چرا همه‌ی آن‌ها را نخوانده‌ام. حسرت بخورم که چرا شادتر و رهاتر زندگی نکردم. حسرت بخورم که چرا همه‌اش در ترس از آینده، زمان حال را فراموش کردم. حسرت بخورم که چرا دوستان بیشتری ندارم تا شادی‌ها و غم‌هایم را با آن‌ها در اشتراک بگذارم. حسرت بخورم که چرا بیشتر به سفر نرفتم. و کلی حسرت‌های دیگر. دلم می‌خواست می‌توانستم در این پست بنویسم که راجع‌به زندگی و مرگ چه فکر می‌کنم. اما دیگر بس است. شاید بعداً به این موضوع پرداختم.من کتاب صوتی «هر دو در نهایت می‌میرند» را با صدای مریم محبوب شنیدم. یک گوینده‌ی مرگ دیگر هم بخش‌هایی از کتاب را می‌خواند که از نظر من اصلاً خوب نبود. اما صداسازی مریم محبوب عالی بود و من را با علاقه به سمت کتاب صوتی می‌کشاند. https://taaghche.com/book/112654/%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 07:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اضطراب جایگاه اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-avxf9mkof5j9</link>
                <description>برای چالش این ماه، باید کتابی می‌خوندیم که ما را با جامعه بیشتر آشنا کند. من دوباره با انتخاب کتاب مشکل داشتم.  در ابتدا قصد داشتم کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را بخوانم. بعد چشمم خورد به کتاب صوتی «اضطراب جایگاه اجتماعی» و تصمیم گرفتم همین کتاب را بخوانم. برای چالش ماه‌های قبل می‌خواستم کتابی از آلن دوباتن بخوانم اما چنین چیزی میسر نشد. در نتیجه احساس کردم چالش این ماه فرصت خوبی برای خواندن اثری از دوباتن است. خواندن کتاب باعث شد به موضوعات زیادی فکر کنم، خاطرات بی‌شماری به ذهنم هجوم بیاورند، به اطرافم توجه بیشتری نشان دهم و جالب‌تر این‌جاست که در زمان صحبت کردن با دیگران، به این کتاب ارجاع می‌دادم.آلن دوباتن در این کتاب می‌گوید که جایگاه اجتماعی ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، با دیگران تعریف می‌شود. من هرچه‌قدر هم که رشته‌ام را دوست داشته باشم، وقتی در یک مهمانی خانوادگی از من می‌پرسند چه خوانده‌ای و من پاسخ می‌دهم: ادبیات و آن‌ها چهره در هم می‌کشند، ناخودآگاه احساس بدی به رشته‌ام پیدا می‌کنم. وقتی در داروخانه متوجه می‌شوم متصدی داروخانه هم‌کلاسی‌ راهنمایی‌ام است و اتفاقاً درسش هم تعریف چندانی نداشته، باز هم احساس می‌کنم من چگونه به چنین جایگاهی رضایت داده‌ام. جای چنین بحثی این‌جا نیست. شاید بعداً در فرصتی دیگر راجع‌به جایگاه دانشجویان رشته‌ی ادبیات در جامعه صحبت کردم؛ اما هدفم این است که بگویم ما با وجود علاقه‌ی وافرمان به رشته، شغل یا هر چیز دیگری، باز هم اسیر نظرات دیگران هستیم. هرچه‌قدر هم اعتماد‌به‌نفس داشته باشیم (که متأسفانه من ندارم)، باز هم دیگران دیدگاه ما را به خودمان تعیین می‌کنند. من از وقتی به دیگران می‌گویم که خودم کار می‌کنم و از نظر مالی مستقل شده‌ام، این حس به من دست می‌دهد که دیگران نوع دیگری به من نگاه می‌کنند. وقتی دیگران از من تعریف می‌کنند، حالم خوب می‌شود و وقتی کسی از من انتقاد می‌کند، از زندگی ناامید می‌شوم. خلاصه بعد از خواندن کتاب «اضطراب جایگاه اجتماعی» به این نتیجه رسیدم که من خیلی به نظر دیگران اهمیت می‌دهم و برعکس چیزی که سعی دارم به خودم القا کنم، اعتبار سخن عام برایم خیلی هم زیاد است. آلن دوباتن در کتابش توضیح می‌دهد که اضطراب جایگاه اجتماعی چگونه به وجود می‌آید و برای کنار آمدن با آن، باید چه کارهایی انجام دهیم.دوباتن کتاب «اضطراب جایگاه اجتماعی» را در سال 2004 نوشت که فکر می‌کنم آن‌زمان مردم حتی با فیس‌بوک هم آشنایی نداشتند. اما امروز با گسترش شبکه‌های اجتماعی، احساس می‌کنم این اضطراب روز‌به‌روز بیشتر می‌شود و افراد زیادی با آن درگیر هستند. دوباتن در هر فصل توضیح می‌دهم که مفاهیمی چون دریافت نکردن عشق کافی از سوی دیگران، توقعات، شایسته‌سالاری،‌ اسنوبیسم و عدم استقلال را علت‌های اضطراب جایگاه اجتماعی می‌داند. به نظرم در عصر امروز شبکه‌های اجتماعی را هم می‌توانیم در دلایل اضطراب اجتماعی ججای دهیم. (شاید بتوان آن را در ذیل اسنوبیسم هم گنجاند؛ اما به نظرم شبکه‌های اجتماعی جایگاه مستقلی دراند. ) حال برای مقابله با چنین اضطرابی باید چه کارهایی انجام دهیم؟ در این‌جا فلسفه، سیاست، هنر، دین و سبک زندگی بوهمی‌ها به کمک ما می‌آید. برای مثال، وقتی کتاب «در باب حکمت زندگی» شوپنهاور را خواندم، تحت‌تأثیر دیدگاه این فیلسوف آلمانی قرار گرفتم و به این نتیجه رسیدم که حرف دیگران آن‌قدرها هم اهمیت ندارد. یا وقتی آثار ادبی را می‌خوانیم، به خطاهای انسانی واقف می‌شویم و به این نتیجه می‌رسیم که هیچ‌کس بی‌عیب‌ونقص نیست.شاید بتوان کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی را در چند جمله خلاصه کرد؛ اما بینشی که با خواندن کل کتاب به دست می‌آورید، قطعاً ارزش وقت گذاشتن را دارد. مثلاً من راجع‌به مفاهیمی چون علل فقر، داروینیسم اجتماعی، نقش بخت و شانس، تغییر ساختار اجتماعی و جایگاه زنان در جامعه کنجکاو شدم و قصد دارم که درباره‌ی این موضوعات، اطلاعات بیشتری به دست آورم. شما می‌توانید نسخه‌ی صوتی و متنی کتاب اضطراب جایگاه اجتماعی را از اپلیکیشن طاقچه بخوانید. مترجمان و ناشرهای معتبر زیادی این کتاب را ترجمه‌ کرده‌اند. از نظر من ترجمه‌ی مریم تقدیسی از کتاب کم‌نقص و قابل‌قبول بود. رضا عمرانی هم به یکی از گوینده‌های محبوبم تبدیل شد. https://taaghche.com/audiobook/89201/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C  https://taaghche.com/book/118513/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 17:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش‌های من برای پیاده کردن توصیه‌های کتاب کار عمیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-pyttsro373pr</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که کنترل زندگی را به دستانت دهد. برای منی که هم درگیر کار تمام‌وقت بودم و هم درگیر پایان‌نامه و دفاع، فرصت خوبی بود که به‌سراغ چنین کتابی بروم. ولی همانطور که می‌توانید حدسش را بزنید، اصلاً فرصت نکردم چنین کتابی را بخوانم. برای چالش مرداد ماه،‌ باید کتابی به پیشنهاد آدم‌ها یا پادکست‌ها می‌خواندیم. من آن‌زمان کتاب «کار عمیق» را خواندم و آن‌موقع فرصت داشتم که یادداشت را بنویسم؛ اما کمال‌گرایی‌ام مانع این کار شد و نهایتاً نه به چالش تیر رسیدم و نه به چالش شهریور. این ماه دیگر می‌خواستم هر طور شده، حتی اگر دیر شده باشد، چالش‌های پاییز را تمام کنم. چالش‌های زمستان را هم که بسیار دوست دارم و از الان برایشان هیجان‌زده‌ام. خلاصه بخواهم بگویم، من کتاب «کار عمیق» را در مرداد خواندم و حالا دارم راجع‌بهش می‌نویسم. اتفاقاً آن‌قدرها هم بد نشد؛ چون الان می‌توانم بگویم این کتاب چقدر توانست کنترل من را روی زندگی‌ام بیشتر کند.کال نیوپورت قسمت زیادی از کتاب کار عمیق را به این اختصاص داده که کار عمیق چه اهمیتی در زندگی دارد. مثلاً در همان ابتدای کتاب می‌گوید که سه نوع کارمند موفق هستند: کارکنان با مهارت بالا که در همه چیز کارشان استاد هستند و خیلی خوب بلدند با ماشین‌های هوشمند کار کنند، فوق‌ستاره‌ها که افرادی آن‌چنان متخصص هستند که همه دوست دارند با آن‌ها کار کنند و مالکان که ثروتمندند. من که در دسته‌ی دوم و سوم نبودم؛ اما دوست داشتم در دسته‌ی اول جای بگیرم و طوری در کارم پیشرفت کنم که به یک مهره‌ی حیاتی تبدیل شوم. کتاب «مهره‌ی حیاتی» را هم خیلی دوست داشتم بخوانم؛ اما در نقدهایش خواندم که بیشتر به این می‌پردازد که مهره‌ی حیاتی چیست و کمتر درباره‌ی مهره‌ی حیاتی شدن صحبت می‌کند. برای همین بی‌خیالش شدم. خلاصه کال نیوپورت می‌گوید که برای قرار گرفتن در دسته‌ی اول و دوم کارکنان، باید کار عمیق را در زندگی‌تان جدی بگیرید.در بخش‌های بعدی کتاب، ایده‌های مرتبط با کار عمیق توضیح داده می‌شود. برای کسانی که می‌خواهند کار عمیق را وارد زندگی‌شان کنند، چند روش مؤثر است. یکی روش ریتمیک است که مثلاً روزانه یک ساعت در روز را به کار عمیق اختصاص می‌دهی و بعد به کارهای دیگر می‌پردازی. نیوپورت دانشجویی را مثال زده بود که هم به‌تازگی پدر شده بود (مطمئنم اگر مادر شده بود چنین برنامه‌ای را اصلاً نمی‌توانست در زندگی‌اش پیاده کند!) و هم شغل تمام‌وقتی پیدا کرده بود و مجبور بود پایان‌نامه‌اش را تمام کند. برای همین صبح‌ها پیش از رفتن به سر کار زودتر از خواب برمی‌خاست و دو سه ساعتی روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کرد. با این روش توانست تعادلی بین زندگی خانوادگی، درس و کار ایجاد کند. من هم از این روش الهام گرفتم و ناگهان عزم خودم را جزم کردم که شهریور پایان‌نامه‌ام را (که پنجاه درصدش جلو رفته بود) تمام کنم و خودم را راحت کنم. هفته‌ی اول همه چیز خوب پیش رفت. صبح‌ها ساعت پنج از خواب بلند می‌شدم،‌ دو ساعت روی پایان‌نامه‌ام کار می‌کردم و بعد سر کار می‌رفتم و همه چیز خیلی خوب بود. بعد یادم است استاد مشاورم گفت قطعاً نمی‌توانی در این زمان کوتاه کارت را تمام کنی و همان آخر مهر دفاع کن. من هم کمی شل کردم و دیگر صبح‌ها بیدار نمی‌شدم. به این نتیجه رسیدم که همان پنج‌شنبه جمعه‌ها هم روی پایان‌نامه کار کنم خوب است و دیگر لازم نیست این‌همه به خودم سختی بدهم. درحالی‌که یادم است آن روزها واقعاً هدفمند بودم و می‌خواستم کار را هرچه زودتر تمام کنم. بعد هم که خیلی شل کردم و فقط دو روز به کتابخانه ملی رفتم که جریانش را در روش بعدی می‌نویسم. و هنوز هم دفاع نکرده‌ام. خلاصه من روش نیوپورت را امتحان کردم و واقعاً روش خوبی هم بود؛ ولی من احساس می‌کنم هیچ‌وقت در زندگی مداومت نداشته‌ام و همین موضوع هم در بسیاری از مواقع به من ضربه زده. ولی بالاخره کتاب کار عمیق در این‌جا کمی تأثیر در زندگی‌ام گذاشت.یکی دیگر از شیوه‌ها شیوه‌ی زندگی رهبانی بود که حداقل برای من جواب نمی‌داد. چند بار در دوره‌ی کرونا امتحان کردم که دور از دوستانم و فضای مجازی باشم و کمی به خودم و زندگی‌ام فکر کنم. در آن دوران فقط کتاب می‌خواندم و شاید گاه‌گداری با کسی حرف می‌زدم. ولی سراغ اینترنت نمی‌رفتم و خودم را موظف کرده بودم که تا حد امکان از گوشی و لپ‌تاپ هم دور باشم. آن دوران خوب بود ولی باز هم دوام نداشت. الان هم که فکر می‌کنم، بازدهی آن‌چنانی‌ای برایم به همراه نیاورد. وقتی دو روز به زندگی سابق برمی‌گشتم، همان آش بود و همان کاسه. خلاصه روش رهبانی هم جواب نداد. یک روش دیگر هم هست که نامش روش دوسبکی است. برای مثال بعضی از استادهای دانشگاه بعضی از ترم‌ها کمتر درس می‌دهند تا به تحقیقاتشان برسند. من هم دوست داشتم حداقل در طول هفته این زیست دوگانه را امتحان کنم. پنج روز که سر کار بودم و همان روش ریتمیک را هم اگر پیاده می‌کردم، خیلی هنر کرده بودم! برای همین قرار گذاشتم پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها را برای کارهای تحقیقاتی و دانشگاه کنار بگذارم. این تصمیم اولش خوب پیش نرفت؛ چون در خانه اصلاً تمرکز نداشتم. برای همین کتابخانه ملی را برای این کار انتخاب کردم. و باید اعتراف کنم همان دو روزی که به کتابخانه ملی رفتم، بیشتر کارهایم تیک خورد و نزدیک هفت هشت ساعت یک سره روی پایان‌نامه‌ام کار کردم. ولی مشکلش این‌جا بود که کتابخانه ملی خیلی دور است و شاید صبح برای رفتن به آن‌جا انرژی زیادی داشته باشی؛ ولی برگشتنی آن‌قدر خسته هستی که با لپ‌تاپی بر دوش، اصلاً حوصله نداری با اتوبوس و مترو برگردی و نهایتاً اسنپ را انتخاب می‌کنی. آن‌هم که خرج زیادی رو دست آدم می‌گذارد. به‌هرحال در انتها به این نتیجه رسیدم که من می‌توانم روش ریتمیک را کوتاه‌مدت اجرا کنم و اگر بخواهم کار تحقیقاتی کنم و مقاله‌ یا پایان‌نامه بنویسم، به کتابخانه ملی نیاز دارم. مخصوصاً که آن‌جا هر کتابی بخواهم هست و محیطش برای درس خواندن و کار کردن عالی است. من در خانه خوابم می‌گرفت و چون رخت‌خوابم کنارم بود،‌ سریع می‌رفتم می‌خوابیدم. اما در کتابخانه ملی این خبرها نبود و مجبور بودم خودم را به‌زور بیدار نگه دارم. خلاصه موفقیت‌آمیزترین روشم همان کتابخانه ملی بود. امیدوارم باز هم بتوانم به آن‌جا بروم و کارهای عقب‌افتاده‌ام را تمام کنم.یکی دیگر از مشکلاتی که من در پیاده کردن توصیه‌های کتاب داشتم، این بود که هدف خاصی نداشتم. یعنی اگر پایان‌نامه‌ام تمام شود، ایده‌هایی برای نوشتن مقاله در ذهنم دارم؛ اما می‌دانم که حالا حالاها سراغشان نمی‌روم. کمااینکه اصلاً هم نیازی به مقاله نوشتن نمی‌بینم؛ چون من که نمی‌خواهم ادامه تحصیل بدهم و مهاجرت کنم. اعتمادبه‌نفس هم که ندارم که بگویم مقاله‌ی من جامعه‌ی ادبیات را دگرگون خواهد کرد! درنتیجه، احساس می‌کنم اصلاً چرا باید کار عمیق کنم؟ اما از حق نگذریم، در محیط کارم سعی می‌کنم توصیه‌های کتاب را پیاده کنم. در آن‌جا به‌هیچ‌وجه از شبکه‌های اجتماعی استفاده نمی‌کنم، جز در موارد مهم به تلفن‌ها و پیامک‌ها جواب نمی‌دهم و خلاصه سعی می‌کنم عوامل حواس‌پرتی را تا جای ممکن از بین ببرم. حداقل این روش جواب داده و خوب هم بوده. در یک مورد از خودم راضی بودم!من بعد از خواندن این پست، به فکر خواندن کتاب کار عمیق افتادم. شما می‌توانید نسخه‌های صوتی و متنی این کتاب را از نرم‌افزار طاقچه بخرید یا حتی از طاقچه بی‌نهایت بگیرید: https://taaghche.com/book/60844/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 19:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D9%88%D8%B6%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-c5tp6jpmaiwq</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی مرتبط با فلسفه بود. من که همیشه و در هر مرحله از زندگی‌ام از فلسفه فرار کرده‌ام (متأسفانه استاد بهاء‌الدین خرمشاهی نام خودزندگی‌نامه‌شان را «فرار از فلسفه» گذاشته‌اند؛ وگرنه من از همین نام استفاده می‌کردم!) واقعاً چالش سختی را برای انتخاب کتاب پشت سر گذاشتم. به‌تازگی من هم به کتاب صوتی معتاد شده‌ام و اصرار دارم که برای چالش هر ماه، یک کتاب صوتی انتخاب کنم. چون سال‌ها بود که دلم می‌خواست کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» را یک بار هم که شده بخوانم، به‌سرعت کتاب صوتی آن را با صدای آرمان سلطان‌زاده خریدم. تعریف این گوینده را در این‌جا و آن‌جا شنیده بودم و بدون توجه به نظرات مردم، آن را خریداری کردم. اما بعد از مدتی من هم به همان نظر مردم رسیدم: گوینده در پایان جملات صدایش را پایین می‌آورد و همین موضوع در بسیاری از موارد باعث می‌شود که پایان جمله را متوجه نشوید. به همین دلیل کتاب را نیمه‌کاره رها کردم.بعد از نیمه‌کاره رها کردن کتاب (احتمالاً بعداً کتاب را از کتابخانه امانت بگیرم) به این فکر کردم که در گذشته کتابی خوانده‌ام که مرا به فلسفه علاقه‌مند کند؟ و فکرم سمت کتاب «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند» رفت. آن موقعی که خواندن آن کتاب را شروع کردم، به دو نتیجه رسیدم: از کتاب‌های فلسفی‌ای که می‌خواهند چیزی را ثابت کنند، بدم می‌آید. راستش برای من مهم نیست که ما در جهان اختیار داریم یا نه، جوهر و عرض دقیقاً چیست، زندگی معنا دارد یا نه و خیلی سؤالات فلسفی دیگر. و دومین نتیجه این بود که به من به کتاب‌هایی علاقه دارم که به جنبهٔ عملی زندگی مربوط می‌شوند. خلاصه اینکه از نظریه‌پردازی بدم می‌آید و دوست دارم که فلسفه را در زندگی‌ام به مغز ببندم. به نظرم کتاب «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند» مناسب‌ترین کتاب برای آدمی مثل من بود.دانیل کلاین (که الان رفتم چک کردم و دیدم ۸۴ سالش است!) دفترچه‌ای مختصر و مفید از دوران جوانی‌اش پیدا می‌کند که زمانی در آن جملات فلسفی موردعلاقه‌اش را یادداشت می‌کرده و نظرات خود را درمورد آن جملات می‌نوشته. آخرین جملهٔ دفترچه‌اش از نیبور است: «هر بار معنای زندگی را فهمیدم عوضش کردند». کلاین تصمیم می‌گیرد برداشت خودش از جملات را در سن 75 سالگی و بعد از سال‌ها تجربه بنویسد. دسته‌بندی جملات هم نوعی معضل به حساب می‌آمده که کلاین در نهایت تصمیم می‌گیرد جملات را براساس میزان تأثیرگذاری‌شان بر زندگی خود بیاورد. او کتابش را با جمله‌ای از اپیکور شروع می‌کند:«لذت چیزی را که در اختیار داری، با آرزو و میل چیزی که نداری ضایع نکن. به‌ خاطر داشته باش چیزی که اکنون داری، چیزی بوده که زمانی آرزوی داشتنش را داشتی.»حالا که چند سال از خواندن کتاب می‌گذرد، با خودم فکر می‌کنم که این کتاب باعث شد تا به مفاهیمی بیندیشم که قبلاً هیچ‌وقت به آن‌ها فکر نکرده بودم. برای مثال من هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم که رنج کشیدن خوب است یا بد. همیشه فکر می‌کردم اگر رنج نمی‌کشیدیم، زندگی بهتری داشتیم. ولی بعد از خواندن کتاب، بیشتر به فکر فرورفتم. و راستش هر بار سعی می‌کنم با دوستی راجع‌به این موضوع صحبت کنم و نظر او را هم بدانم. هنوز که هنوز است، توضیحات کلاین در ذیل جمله‌ی دیوید پیرس، ذهنم را به خود مشغول کرده است.حالا که دوباره به این کتاب برگشته‌ام تا یادداشت چالش این ماه را کامل کنم، می‌بینم که بسیاری از جمله‌ها را هایلایت‌ کرده‌ام و در یادداشت‌های بسیاری عقاید خودم را هم گفته‌ام. انگار این کتاب باعث شده که من کمی به فلسفه‌ورزی روی بیاورم!اگر بخواهم خلاصه بگویم، کتاب «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند» یکی از بهترین کتاب‌ها برای شروع فلسفه است. یک فارغ‌التحصیل فلسفه 75 ساله، سخنان فیلسوفان و متفکران محبوبش را در یک کتاب گرد آورده و درباره‌ی موضوعات فلسفی صحبت می‌کند. موضوعاتی که شاید همه‌ی آن‌ها بخواهند به یک سؤال پاسخ دهند: «چگونه می‌توانید بهترین زندگی ممکن را تجربه کنید؟» https://taaghche.com/book/61580/%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 21:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شاگرد قصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8-zrslcpnsyzdq</link>
                <description>چالش این ماه کتابخوانی طاقچه خواندن کتابی بود به پیشنهاد دیگران. این ماه چشم‌درد داشتم و نمی‌توانستم از اپلیکیشن کتاب بخوانم. برای همین تصمیم گرفتم برای اولین بار به کتاب صوتی گوش دهم. و واقعاً تجربه‌ی شگفت‌انگیزی بود. من پیش از این به کتاب صوتی و پادکست گوش داده بودم؛ اما همیشه فکر می‌کردم در هنگام گوش دادن به آن‌ها تمرکز کافی ندارم و هیچ چیز مانند آن زمانی نمی‌شود که خودم کتاب را بخوانم. بعد از شنیدن کتاب صوتی «شاگرد قصاب» همه چیز تفاوت پیدا کرد. حالا با خودم می‌گویم که وقتی دیگری با صدایی زیبا برای تو کتاب صوتی می‌خواند، چرا دیگر چشمانت را اذیت می‌کنی؟ راحت به صندلی اتوبوس تکیه بده و به کتاب صوتی گوش بسپار. چه بهتر از این؟کتاب «شاگرد قصاب» را یکی از دوستانم به من معرفی کرد. او نیز گوش دادن به کتاب صوتی را به‌طور جدی از زمانی آغاز کرد که چشمانش را عمل کرده بود. و من نیز از همان موقع به این فکر کردم که حتماً به کتاب گوش دهم؛ مخصوصاً که هومن خیاط آن را می‌خواند. البته با یک مشکلی در این کتاب صوتی مواجه بودم که نمی‌دانم در کتاب‌های صوتی دیگر نیز این‌گونه است یا نه. در این کتاب معنای برخی واژه‌ها را نمی‌دانستم و بعضی از ارجاعات نویسنده را متوجه نمی‌شدم. مطمئن بودم که مترجم در نسخه‌ی اصلی به پاورقی ارجاع داده و دوست داشتم نسخه‌ی الکترونیکی کتاب را دانلود می‌کردم؛ اما تصمیم گرفتم بر وسواس خود غلبه کنم و بدون دانستن معنی و ارجاع چند کلمه از شنیدن کتاب لذت ببرم. کاری که تا حدودی در آن موفق بودم!راوی کتاب، پسری به نام فرنسی برادی است که در شهری کوچک در کشور ایرلند زندگی می‌کند. پسری که روایتش از همان ابتدا شما را به یاد هولدن کتاب «ناتور دشت» می‌اندازد. شروع کتاب با خانم نوجنت است؛ زنی که تازه به این شهر آمده و مانند کسانی است که از دماغ فیل افتاده‌اند. پسر او فیلیپ نوجنت در مدرسه با فرنسی و جو -دوست صمیمی فرنسی- آشنا می‌شود و سعی می‌کند بیشتر به آن‌ها نزدیک شود. فرنسی و جو نیز تصمیم می‌گیرند کمی فیلیپ را اذیت کنند و کامیک‌بوک‌های او را می‌دزدند. وقتی خانم نوجنت متوجه ماجرا می‌شود، به خانه‌ی فرنسی می‌رود و حرفی می‌زند که نباید. حرفی که بر تمام زندگی فرنسی برادی سایه می‌افکند. او فرنسی و خانواده‌اش را خوک خطاب می‌کند و به مادر فرنسی می‌گوید با وجود الکلی بودن پدر خانواده، معلوم است که فرنسی به این روز افتاده است. (همه‌ی این‌ها نقل‌به‌مسموع! است. شاید چیزی را اشتباه شنیده باشم یا درست متوجه نشده باشم. نام‌ها را نیز بدون مراجعه به کتاب نوشتم. شاید غلط باشند.)مادر فرنسی در مقابل خانم نوجنت از پسرش دفاع می‌کند و از فرنسی می‌خواهد که هیچ‌وقت او را ترک نکند. فرنسی به مادرش قول می‌دهد. اما روزی به خانه می‌آید و می‌بیند که مادرش در حال ور رفتن با طنابی در آشپزخانه است. فرنسی خودش را به نفهمیدن می‌زند و بعد از رفتن مادرش، به همه می‌گوید او به گاراژ رفته است تا تعمیر شود.یکی از شخصیت‌های کتاب که دوست داشتم در ادامه‌ی کتاب هم از او چیزی بشنوم، شخصیت اَلو، عموی فرنسی بود. او از آن‌هایی است که به شهر لندن رفته‌اند و از نظر بقیه بسیار موفقند. خود فرنسی و مادرش در انتظار کریسمس هستند تا الو به خانه‌ی آن‌ها بیاید. حتی همه‌ی شهر نیز منتظر او هستند. آمدن الو، آهنگ خواندن‌هایش با مری، شادی فرنسی و مادرش، همه و همه با واکنش پدر فرنسی خراب می‌شوند. فرنسی نیز خانه را ترک می‌کند و آن‌قدر راه می‌رود تا به شهر دوبلین می‌رسد. به نظرم ادامه دادن باعث می‌شود که داستان لو برود. پس بهتر است خودتان کتاب «شاگرد قصاب» را بخوانید.نام کتاب از یک آهنگ فولکلور ایرلندی گرفته شده و داستان دختری است که با شاگرد قصابی دوست می‌شود و آن پسر او را به دلیلی (در منابع مختلف دلایل متفاوتی آمده) رها می‌کند و دختر که بدون ازدواج کردن باردار شده، خودش را در اتاقی دار می‌زند و پدرش او را پیدا می‌کند. مادر فرنسی بعد از برگشتن از گاراژ یا همان تیمارستان، مدام به این صفحه گوش می‌دهد و با آن هم‌خوانی می‌کند. این آهنگ به یکی از خاطراتی تبدیل می‌شود که فرنسی تا مدت‌ها با خود به این‌ور و آن‌ور می‌برد و حتی خودش بعد از پیدا کردن کار در خوک‌دانی، تبدیل به یک شاگرد قصاب می‌شود.ترجمه‌ی کتاب از نظرم خوب بود. خوانش هومن خیاط بی‌نظیر بود. اگر هومن خیاط را بشناسید، می‌دانید که دوبلوری حرفه‌ای است و مطمئناً صدایش را در کارتون باب اسفنجی شنیده‌اید. او در هنگام خواندن کتاب صوتی «شاگرد قصاب» نیز از این هنرش بهره می‌برد و برای شخصیت‌های کتاب، صداهای متفاوت خلق می‌کند. من همیشه از این شاکی بودم که موقع گوش دادن به کتاب صوتی خوابم می‌بَرَد. فراز و فرودهای صدای هومن خیاط به گونه‌ای بود که هیچ‌وقت احساس خواب نکردم و اتفاقاً با گوش دادن به کتاب، هوشیارتر هم بودم! دلم می‌خواهد کارهای دیگری را از هومن خیاط و رادیو گوشه بشنوم. از همین الان می‌دانم که کتاب صوتی بعدی‌ای که می‌خواهم به آن گوش بدهم چیست. و کتاب چالش شهریور را نخواهم خواند؛ بلکه گوش خواهم داد!https://taaghche.com/audiobook/127390/%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8</description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 21:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: صدای مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-ykqfp7jene7y</link>
                <description>چالش این ماه کتابخوانی طاقچه خواندن کتابی ترسناک بود. از همان ابتدا می‌دانستم که می‌خواهم ادامه‌ی کتاب محدوده‌ی مرگ را بخوانم که قبلا درمورد آن نوشته‌ام. به همین دلیل کتاب «صدای مردگان» را انتخاب کردم. کتاب باز هم درمورد الی و دو دوستش کوکو و برایان است که همراه با پدر الی و مادر کوکو برای اسکی‌سواری به کلبه‌ی شوکران می‌روند. کلبه‌ای که از همان ابتدای سفر نیز ترسناک به نظر می‌رسد و با ورود یک فرد غریبه به داستان، اوضاع بدتر نیز می‌شود. برف هم لحظه به لحظه شدیدتر می‌شود و قطعی برق همان نقطه شروعی برای یک داستان ترسناک است.در این کتاب نقش کوکو پررنگ‌تر از الی است و برایان تقریبا حضور فعالی ندارد. حضور بزرگ‌ترها تا اواسط داستان خیالمان را راحت می‌کند؛ اما فضای داستان باعث می‌شود که خواننده منتظر یک اتفاق غیرمنتظره باشد. با روشن شدن بعضی از ماجراها، داستان نیز شروع می‌شود.راستش این کتاب برای من ترسناک نبود. شاید به این خاطر که برای مخاطب نوجوان نوشته شده بود و این نوع محتوا برای من بزرگسال ترسناک نیست. همچنین در هنگام خواندن کتاب با خود فکر می‌کردم ارواح وجود خارجی ندارند و این فقط یک داستان ترسناک است. شاید اگر داستان درمورد اجنه بود، ماجرا فرق می‌کرد. اتفاقا بعد از خواندن این کتاب و نترسیدن، فکر کردم که بد نیست به سراغ کتابی بروم که واقعا مرا بترساند. تنها دو نام به ذهنم آمد: «جن‌نامه» و «۷ جن». که متاسفانه اپلیکیشن طاقچه هیچ کدام را نداشت. به خواندن کتاب «ملکوت» هم فکر کردم. اما آن را نیز خوانده بودم و باز هم نترسیده بودم.جلد دوم مانند جلد قبلی پر از تعلیق و هیجان نبود. یکی از مهم‌ترین عناصر تعلیق در کتاب قبلی، استفاده از تکنیک داستان در داستان بود. خواننده برای خواندن یک داستان دیگر مجبور بود کتاب را به‌سرعت بخواند و با سرنوشت شخصیت‌های داستان دوم آشنا شود. نویسنده به‌خوبی آگاه بود که در کجا داستان را قطع کند تا خواننده بیشتر به خواندن کتاب علاقه داشته باشد.البته کشش این جلد نیز به‌گونه‌ای بود که خواننده ترغیب شود که تمام فصل‌ها را پشت سر هم بخواند، اما انگار پایان داستان مشخص بود. خواننده از قبل می‌دانست که این سه نوجوان باز هم موفق می‌شوند که مرد همیشه خندان را شکست دهند. حتی فضاپردازی داستان هم مانند جلد پیشین نبود و خواننده به‌طور کامل با آب و هوای زمستانی کتاب ارتباط برقرار نمی‌کرد. شخصیت‌پردازی کتاب نیز به قدرت جلد پیشین نبود. جز شخصیت کوکو، هیچ دانسته‌ای از دیگر شخصیت‌ها به خواننده اضافه نمی‌شد. همکاری هر سه دوست و اتحاد آن‌ها با هم باعث شده بود که در جلد قبل مرد همیشه خندان شکست بخورد. اما در این‌جا کوکو قهرمان بلامنازع داستان بود. شاید نویسنده می‌خواست به‌نوعی ضعف کوکو در جلد قبل را در این جلد جبران کند؛ اما این موضوع بدون کمک الی و برایان جالب به نظر نمی‌رسید. همانطور که گفتم پایان داستان نیز غیرمنتظره نبود و خواننده انتظارش را داشت که چنین اتفاقی بیفتد.من توقع داشتم که در این جلد بیشتر به این پرداخته شود که مرد همیشه خندان کیست و چرا این کارها را انجام می‌دهد. ولی باز هم به جواب نرسیدم و اگر بخواهم جلد بعدی این مجموعه را بخوانم، اول از همه مطمئن می‌شوم که شخصیت و پیشینه‌ی مرد همیشه خندان تا حدودی برای خواننده روشن می‌شود و بعد کتاب را می‌خوانم. ترجمه‌ی کتاب مانند دیگر کتاب‌های نشر پرتقال عالی بود. برای دانلود نسخه‌ی الکترونیکی کتاب، به اپلیکیشن طاقچه مراجعه کنید. https://taaghche.com/book/91631/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 22:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: همه چیز به فنا رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-tqs98khossuo</link>
                <description>چالش کتابخوانی این ماه طاقچه خواندن کتابی درباره‌ی امید بود. این چالش برای منی که از امید و هر آن‌چه که به آن مربوط می‌شود بدم می‌آید، واقعا چالش محسوب می‌شد! کسی که شاعر موردعلاقه‌اش م. امید یا اخوان ثالث باشد، چیز بیشتری از او انتظار نمی‌رود. همان شاعری که هوشنگ ابتهاج در وصفش گفته است:نام امید داشت اما گام / در ره ناامیدوار گذاشتبرای همین به دنبال کتابی می‌گشتم که شعاری نباشد و به واقعیت زندگی بپردازد. راستش با دیدن عنوان کتاب «همه چیز به فنا رفته»، با خودم فکر کردم این هم حتما اغراق کرده است و در انتها به این نتیجه می‌رسد که باید به آینده امیدوار بود. برای همین می‌خواستم یک کتاب کوتاه بخوانم یا درمورد کتاب «انسان در جستجوی معنا»، که قبلا آن را خوانده‌ام، بنویسم و پرونده‌ی چالش این ماه طاقچه را ببندم.اما در وسط راه دلم خواست که به کتاب «همه چیز به فنا رفته» یک فرصت بدهم. وقتی به فهرست کتاب نگاه می‌کردم، به عنوان جعبۀ پاندورا برخوردم. چیزکی از جعبۀ پاندورا می‌دانستم. می‌خواستم ببینم مارک منسون این افسانه را چگونه تحلیل کرده است. راستش از تحلیل او بدم نیامد. به جهان‌بینی من نزدیک بود. برای همین تصمیم گرفتم کتاب را بخوانم.مارک منسون قصد دارد بگوید که همه چیز به فنا رفته و این امید نیست که به کمک ما می‌آید. ما نباید امید داشته باشیم همه چیز در آینده تغییر می‌کند. نباید به روزهای بهتر امید داشته باشیم. سعی کنیم خودمان بهتر باشیم و به بلوغ برسیم. بلوغ هم یعنی اینکه اعمالی را بدون قید و شرط انجام دهیم. بدون آنکه از دیگران، خدا و کائنات انتظار داشته باشیم که به ما پاداش دهند. راستش عملی کردن این قسمت کتاب برای من سخت بود. شاید در مواردی به بلوغ رسیده باشم؛ اما در بسیاری از موارد همچنان مانند یک کودک رفتار می‌کنم.یکی از چیزهایی که مرا در کتاب اذیت می‌کرد، پراکندگی مطالب بود. احساس می‌کردم که مطالب یک وبلاگ به شکل یک کتاب درآمده‌اند. بعضی موضوعات به هم ربطی نداشت و نویسنده سعی کرده بود آن‌ها را به عنوان اصلی کتاب ربط دهد. همچنین نویسنده درمورد موضوعات مختلف نظراتی قطعی داشت و همین مرا آزار می‌داد. نمی‌دانم کتاب چقدر علمی است. احتمالا ارجاعات نویسنده به روان‌شناسان مختلف خیلی پایه‌ی علمی نداشته باشد. نتیجه‌گیری کتاب را هم اصلا دوست نداشتم. شاید یکی از دلایلی که باعث شود این کتاب را به دیگران پیشنهاد نکنم همین است. احساس می‌کنم نتیجه‌گیری کاملا شتاب‌زده بود و کلیت کتاب خواننده را به سمت نتیجه‌گیری کتاب هدایت نمی‌کرد. در کل می‌توانم بگویم از خواندن کتاب لذت بردم و با افکار جدیدی آشنا شدم. این کتاب هیچ‌وقت سعی نکرد به من روحیه دهد و مرا امیدوار نگه دارد، و این بهترین مزیت بود.احتمالا اگر نگاهی به فهرست کتاب بیندازید، چیزهای بیشتری دستگیرتان شود. این کتاب با ترجمه‌های مختلف چاپ شده است و عناوین متفاوتی دارد. مثلا انتشارات میلکان این کتاب را با عنوان «اوضاع خیلی خراب است» منتشر کرده است. من ترجمۀ انتشارات کتاب کوله پشتی را خواندم. ترجمه نیاز به ویرایش داشت و فرصت نکردم به ترجمه‌های دیگر کتاب نگاه کنم. شما می‌توانید این کتاب را از نرم‌افزار طاقچه بخوانید یا بشنوید: https://taaghche.com/book/80383/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 14:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: محدوده‌ی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-wyd7xyzf7mb5</link>
                <description>برای چالش این ماه طاقچه اولین کتابی که به ذهنم آمد، کتاب «والدن» بود. بهترین کتاب درمورد زندگی در طبیعت. اما متاسفانه ماه اسفند به‌قدری عجیب بود که فرصت نکردم این کتاب را بخوانم. دروغ چرا. حتی فرصت نکردم یک کتاب در ماه اسفند بخوانم. به همین دلیل مجبورم یکی از کتاب‌هایی را معرفی کنم که در ماه‌های قبل خواندم. کتاب نوجوانی که قرار بود اگر فرصت داشتم آن را معرفی کنم. من هم کتاب «محدوده‌ی مرگ» را انتخاب می‌کنم. اولین چیزی که در این کتاب توجهم را جلب کرد، پشت جلد آن بود.وقتی الی زنی آشفته‌حال و گریان را کنار رودخانه می‌بیند که تهدیدکنان می‌خواهد کتابی را توی آب بیندازد، فکر نمی‌کند و فقط عمل می‌کند. او کتاب را از دست زن می‌قاپد و پا به فرار می‌گذارد. وقتی شروع می‌کند به خواندن، کم‌کم غرق داستان وهم‌آلود کتاب می‌شود. داستانی که صدها سال پیش، در مزرعه‌ای اتفاق می‌افتد و ماجرای یک دختر و دو پسر است که به او علاقه‌مند هستند. و البته‌ معامله‌ای عجیب با مرد همیشه خندان. شبحی خبیث که عمیق‌ترین آرزویت را برآورده می‌کند. آن هم فقط به شرط پرداختن بهایی سنگین.کتاب «محدوده‌ی مرگ» نوشته‌ی کاترین آردن است که نشر پرتقال آن را با ترجمه‌ی نگار شجاعی منتشر کرده است. چاپ هفتم این کتاب در سال ۱۴۰۱ منتشر شده است. نام اصلی این کتاب در زبان انگلیسی &quot;small spaces&quot; است. داستان این کتاب درمورد دختری یازده ساله به‌نام اُلی است که مادرش را از دست داده است و هنوز پس از یک سال در سوگ مادرش به سر می‌برد. او در کلاس ششم دبستان درس می‌خواند و دختری بسیار باهوش است. ابتدای کتاب را که متوجه شدید. الی در حین خواندن کتابی که از دست آن زن گرفته است، همراه با هم‌کلاسی‌ها و معلمش برای بازدید به مزرعه‌ی دره‌ی مه‌آلود می‌رود و آن‌جاست که الی می‌فهمد صاحب مزرعه همان خانم گریانی است که کتاب را از او دزدیده است. آن خانم فقط یک جمله به الی می‌گوید: «شب‌ها از جاهای بزرگ دوری کن. فقط به جاهای کوچک برو.»درون‌مایه‌ی داستان به‌نوعی شبیه بیشتر کتاب‌های نوجوان بود. گروهی از نوجوانان برای نجات دوستانشان به ماجراجویی می‌روند و در این ماجراجویی با مسائل مختلفی روبه‌رو می‌شوند. نویسنده در ابتدای کتاب از تکنیک داستان در داستان استفاده کرده و بسیار هم موفق عمل کرده است. خواننده دوست دارد ماجراهای الی را در کنار ماجراهای مزرعه در صد سال پیش دنبال کند و معمای کتاب را حل کند. خواننده منتظر است الی به خواندن کتاب بپردازد و محتوای داستان موازی آشکار شود. تعلیقات و گره‌های داستان لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شود. هر وقت گرهی از داستان باز می‌شود گره دیگری ایجاد می‌شود و خواننده مجبور است داستان را تا به‌ آخر دنبال کند. به همین دلیل این کتاب از آن دسته کتاب‌هایی است که خوانندگان نوجوان می‌توانند آن را در یک نشست بخوانند و از خواندن آن لذت ببرند. نویسنده از تکنیک فلش‌بک یا ارجاع به گذشته استفاده می‌کند و روابط الی با مادرش را به تصویر می‌کشد. یکی از سوالات مهم خواننده این است که مرگ مادر الی چگونه است؟توقع می‌رفت که نویسنده به مرگ مادر الی بیشتر بپردازد اما کمتر به این موضوع اشاره می‌شود.شیوه‌ی روایت نویسنده در ابتدای کتاب همراه با توصیفات و صحنه‌پردازی‌های بسیار است. فضای اصلی کتاب در روستایی در ورمانت در فصل پاییز می‌گذشت. نویسنده سعی دارد در اول کتاب خواننده را با فضای داستان و شخصیت‌های کتاب بیشتر آشنا کند. از زمان شروع سفر الی و دوستانش سرعت روایت کتاب روی دور تند می‌افتد و در زمانی‌که الی دوستانش را گم می‌کند و به پیدا کردن مرد همیشه خندان نزدیک می‌شود، سرعت روایت کتاب سرعت زیادی می‌گیرد. پایان‌بندی کتاب خواننده را راضی می‌کند اما در ذهن او سوالات زیادی باقی می‌گذارد. سوالاتی مانند اینکه مرد همیشه خندان کیست و چرا این‌گونه رفتار می‌کند؟نویسنده از قصد این سوالات را بی‌جواب می‌گذارد تا با انتشار جلدهای بعدی به این سوالات پاسخ دهد. جلدهای بعدی این کتاب با نام‌های « صدای مردگان» و «دریاچه‌ی تاریک» به فارسی ترجمه شده اند.چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که با آن به دل طبیعت سفر کنی. من با این کتاب به روزهای پاییزی یک روستا در ورمانت سفر کردم و با الی و دوستانش در مزرعه‌ی دره‌ی مه‌آلود همراه شدم تا معمای مرد خندان را حل کنم. ترسناک بودن فضای کتاب، حضور مترسک‌ها و فضای پاییزی کتاب باعث شده است که این کتاب به یکی از کتاب‌های محبوب هالووین تبدیل شود و بسیاری از نوجوانان در این زمان این کتاب را می‌خوانند. اگر می‌خواهید برای نوجوانان فامیل عیدی بگیرید، کتاب «محدوده‌ی مرگ» گزینه‌ی خوبی است. برای خریدن این کتاب روی طاقچه حساب کنید. طاقچه هم نسخه‌ی چاپی کتاب را دارد، هم نسخه‌ی الکترونیکی. حتی می‌توانید کتاب را از طاقچه بی‌نهایت بخوانید. https://taaghche.com/book/89137/%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 22:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شایو؛ پایین رفتن خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ilkd1auuxhwb</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که با آن با ادبیات و فرهنگ ژاپن آشنا شوی. من هم کتاب «شایو؛ پایین رفتن خورشید» را انتخاب کردم. قبلا از اوسامو دازای کتاب دیگری به‌نام «نه آدمی» را خوانده بودم و دوستش داشتم. کتاب «نه آدمی» به‌نوعی خودزندگی‌نامۀ دازای بود و برای من جذاب بود. در حین خواندن کتاب تمام مدت داشتم به این فکر کردم که دازای چقدر شبیه صادق هدایت است. نگاهش به زنان، نگاهش به زندگی و حتی علاقه‌اش به خیام. حتی برای خودم فرضیه‌ای درست کرده بودم مبنی بر اینکه یا صادق هدایت از دازای تقلید می‌کرده یا دازای از صادق هدایت. یا شاید هم هر دو یکی هستند! خلاصه بعدا متوجه شدم خیلی از افراد این دو نویسنده را شبیه به هم می‌دانند و دازای را صادق هدایت ژاپن می‌خوانند. حتی زندگی‌ و مرگشان هم شبیه به یکدیگر بوده. دازای متولد سال ۱۹۰۹ است و سال ۱۹۴۸ می‌میرد. هدایت متولد ۱۹۰۳ است و سال ۱۹۵۱ خودکشی‌ می‌کند. صادق هدایت یک بار در پاریس خود را به رودخانه می‌اندازد و اقدام به خودکشی می‌کند و نجات می‌یابد. دازای هم یک بار به روش «جوشی» خودکشی می‌کند و نجات پیدا می‌کند. در روش جوشی یک زن و یک مرد خود را به یک چوب متصل می‌کنند و با هم خودکشی می‌کنند. زن همراه دازای می‌میرد و او زنده می‌ماند. دازای داستان این ماجرا را در کتاب «نه آدمی» تعریف کرده است. صادق هدایت بار دیگر در پاریس خودکشی می‌کند و این بار می‌میرد. دازای چند بار دیگر نیز اقدام به خودکشی می‌کند و در بار ششم موفق می‌شود خودش را بکشد. خودکشی بار ششم او نیز به روش «جوشی» بوده و این بار هم او هم زن همراهش می‌میرند. خلاصه زندگی و افکار این دو نفر خیلی به هم شباهت دارد. دروغ چرا. این شباهت برای من بسیار عجیب بود.حال برگردیم به‌سراغ کتاب شایو. کتاب درمورد یک خانوادۀ اشرافی است که بعد از جنگ جهانی دوم دچار افول شده‌اند. راوی اصلی کتاب دختری به‌نام کازوکو است که با مادرش زندگی می‌کند. پسر خانواده، نائوجی، در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و هنوز به خانه برنگشته است. همه چیز تا زمان بازگشت نائوجی آرام است. اما بعد از بازگشت او زندگی خانواده رو به زوال می‌رود. شخصیت نائوجی دقیقا شبیه شخصیت اصلی کتاب «نه آدمی» بود و به‌نوعی خود دازای بود. کازوکو نیز دختری مطلقه بود که عاشق دوست برادرش، که زن و بچه داشت، شده بود و در تمام کتاب سعی می‌کرد که به او برسد. من این کتاب را به‌اندازۀ کتاب «نه آدمی» دوست نداشتم؛ ولی شخصیت‌پردازی دازای خیلی خوب بود.دوستی که این کتاب و کتاب «نه آدمی» را به من قرض داده بود، پیشنهاد کرد که انیمۀ «سگ‌های ولگرد بانگو» را ببینم. یکی از شخصیت‌های اصلی انیمه، دازای اوسامو است که به‌نوعی از شخصیت اوسامو دازای الگوبرداری شده است. هنوز فرصت نکردم انیمه را ببینم. ولی دوست دارم بیشتر با دنیای انیمه‌ها آشنا شوم. موسیقی انیمه‌ها، مخصوصا موسیقی جو هیسایشی، من را مسحور می‌کند. اما هنوز فرصت نکرده‌ام انیمه ببینم. یکی از حسرت‌هایم همین است. انیمه‌ها یکی از مهم‌ترین جنبه‌های ادبیات ژاپن هستند و به نظرم برای بیشتر شناختن فرهنگ ژاپن باید آن‌ها را تماشا کرد.شما می‌توانید کتاب «شایو؛ پایین رفتن خورشید» و کتاب «نه آدمی» را با ترجمۀ مرتضی صانع، از اپلیکیشن طاقچه بخوانید. بقیۀ کتاب‌های دازای را هم می‌توانید از این اپلیکیشن بخوانید و بیشتر با نویسنده‌های ژاپنی آشنا شوید. https://taaghche.com/book/70195/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%9B-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 09:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: چرا خوشبخت باشی وقتی می‌تونی معمولی باشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-pxqfrn6t1vw3</link>
                <description>چالش کتابخوانی این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که در آن جهان از نگاه یک زن روایت شود. برای چالش این ماه هم کتاب‌های زیادی را مد نظر داشتم. اما عنوان این کتاب من را حیرت‌زده کرد. ابتدا فکر می‌کردم کتاب در ستایش معمولی بودن است. فکر می‌کردم کتاب به این اشاره می‌کند چرا وقتی می‌توانیم معمولی باشیم، برای خوشبختی تلاش کنیم. اما کتاب درمورد معمولی بودن نبود. در ادامه به این موضوع می‌پردازم.اول از همه باید بگویم که خوشحالم که این کتاب را برای چالش این ماه طاقچه انتخاب کردم. روایت جنت وینترسن از زندگی خودش جذاب و خواندنی بود. من را برد به انگلیس قرن بیستم. به شهر اکرینگتون در نزدیکی منچستر. زندگی دختری که او را به سرپرستی گرفته بودند و با مادری عجیب زندگی می‌کرد. اگر بگویم قسمت مهمی از کتاب به رابطه‌ی جنت با مادرش خانم وینترسن اختصاص داده شده است، اغراق نکرده‌ام. زندگی دختری که تصمیم می‌گیرد کتاب‌های کتابخانه‌ی عمومی شهرش را به ترتیب اسم نویسنده به حروف الفبا بخواند؛ اما یک استثنا قائل می‌شود. شاعران سهم جداگانه‌ای دارند و می‌شود آن‌ها را بدون ترتیب خواند. زندگی دختری که گرایش جنسی متفاوتی دارد و در شانزده سالگی از خانه فرار می‌کند و به دنبال سرنوشتش می‌رود. دختری که در آکسفورد درس می‌خواند و نویسنده می‌شود.هر فصل کتاب به یک موضوع اختصاص دارد. رابطه با خانم وینترسن، منچستر، اکرینگتون، کتاب‌ها، خانه، کلیسا، آخرالزمان، تحصیل در آکسفورد و ... . نویسنده در این فصل‌ها به زندگی‌ گذشته‌اش می‌پردازد. سپس وقفه‌ای می‌افتد و نویسنده به زمان حال بازمی‌گردد و داستان زندگی خودش را در این زمان روایت می‌کند. اینکه بعد از مرگ پدرش به خانه‌ی قدیمی‌شان می‌آید و در مواجهه با گواهی تولدش دگرگون می‌شود. گذشته دوباره برمی‌گردد. روایت کتاب خطی نیست و فرم نوشتاری نویسنده خاص است. برای همین خواندن کتاب به تمرکز احتیاج دارد. شاید چندین بار مجبور باشید یک جمله را بخوانید تا مفهوم آن را بفهمید. اما کتاب برای من روان بود.ترجمه‌ی کتاب ترجمه‌ی نسبتا خوبی بود. در قسمت‌هایی ایرادهایی داشت؛ شاید به‌خاطر اینکه ویراستار و مترجم کتاب یک نفر است! ساختار کتاب‌های وینترسن برای ترجمه کردن سخت است. کتاب سانسور شده است. کتاب را از دوستی گرفتم و او ترجمه‌ی فارسی را با اصل کتاب مقایسه کرده بود و قسمت‌های سانسور‌شده‌ی کتاب را نوشته بود. بیشتر قسمت‌های سانسورشده به گرایش جنسی متفاوت نویسنده مربوط بود و با نخواندن آن‌ها احتمالا چیزی را از دست نمی‌دهید. پایان کتاب برای من غیرمنتظره بود. و ترغیب شدم که بقیه‌ی کتاب‌های نویسنده را بخوانم.نام کتاب حاصل گفتگویی است بین خانم وینترسن و جنت. وقتی جنت بعد از مدت‌ها به خانه برمی‌گردد، خانم وینترسن از او می‌پرسد که چرا به‌خاطر یک دختر دیگر خانه را ترک کرده است.هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. دم در ورودی خانه بودم که صدایش را از پشت سرم شنیدم. برگشتم.«جنت، می‌شه بهم بگی چرا؟»«چی چرا؟»«خوب می‌دونی دارم چی می‌گم.»اما نمی‌دانم. من چه هستم... چرا مایه‌ی خوشحالی‌اش نیستم. دلش چه می‌خواهد. چرا آن‌طوری که دلش می‌خواهد نیستم. نمی‌دانم دلم چه می‌خواهد و چرا چنین چیزی را می‌خواهم. فقط یک چیز را می‌دانم. «کنار اون که هستم احساس خوشبختی می‌کنم. فقط احساس خوشبختی می‌کنم.»سری به تایید تکان دارد. ظاهرا درکم کرده بود و لحظه‌ای واقعا خیال کردم نظرش عوض شده. خیال کردم می‌توانیم حرف بزنیم. خیال کردم هر دو یک طرف دیوار شیشه‌ای هستیم. منتظر ماندم.گفت: «چرا خوشبخت باشی وقتی می‌تونی معمولی باشی؟»بریده‌های دیگر از کتاب:به ادبیات داستانی و قدرت قصه‌‌ها باور دارم چون راهی‌ست برای حرف زدن از زبان دیگران. ساکت‌ نمی‌مانیم. همه‌ی ما، دچار ضربه‌ی روحی شدید که شده باشیم، تردید می‌کنیم، به تته‌پته می‌افتیم؛ حین حرف زدن مدام مکث می‌کنیم. حرفمان توی گلویمان گیر می‌کند. اما به‌کمک کلام دیگران می‌توانیم دوباره حرف بزنیم. می‌توانیم به شعر پناه ببریم. می‌توانیم کتابی باز کنیم. یک نفر آن‌جاست که غرق واژه‌ها شده و هوایمان را دارد.جستجوی خوشبختی کار بسیار دشواری‌ست؛ عمری طول می‌کشد، و هدف‌محور نیست. آنچه در پی‌اش هستی معناست؛ زندگی‌ای پرمعنا. پای بخت هم وسط است -سرنوشت یا تقدیری که برایت رقم خورده- و همیشگی نیست، ولی تغییر مسیر حرکتت توی رودخانه، یا بر زدن دوباره‌ی کارت‌ها- از هر استعاره‌ای می‌شود استفاده کرد، انرژی زیادی می‌طلبد. وقت‌هایی هست که زندگی به قدری آزاردهنده می‌شود که به‌سختی زنده می‌مانی، و وقت‌هایی هست که درک‌ می‌کنی اینکه به‌سختی، اما با تصمیم‌های خودت زنده بمانی، شرف دارد به اینکه با تصمیم‌های فردی دیگر یک زندگی نیمه‌جان باشکوه داشته باشی. جستجو همه چیز یا هیچ چیز نیست؛ همه چیز و هیچ چیز است. مثل تمام داستان‌های مربوط‌به اکتشاف.«چرا خوشبخت باشی...» کتابی بود که برای خواندنش لحظه‌شماری می‌کردم. تصمیم گرفته بودم آن را در راه خانه بخوانم. دوست داشتم زودتر سوار اتوبوس شوم و ادامه‌ی داستان را بخوانم. قرار گذاشته بودم که کتاب را زود تمام کنم تا چالش این ماه را زودتر از موعد بنویسم. کتاب را زود تمام کردم؛ اما چالش این ماه را با یک روز تاخیر می‌نویسم. ‌می‌خواستم یادداشتی بی‌نقص بنویسم. یادداشتی که همه با خواندن آن ترغیب شوند کتاب «چرا خوشبخت باشی ...» را بخوانند. کمال‌گرایی و اهمال‌کاری دست به دست هم دادند تا یادداشت این ماه دیر منتشر شود. هیچ‌وقت راضی نمی‌شوم. https://taaghche.com/book/107105/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%9F </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 21:38:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ظلمت در نیمروز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-ie6xi9z4hv1s</link>
                <description>چالش این ماه خواندن کتابی بود که با آن به دل تاریخ سفر کنی. همیشه دوست داشتم بیشتر درمورد دوران پاکسازی بزرگ استالینی بخوانم و سوالات زیادی در این مورد داشتم. چند ماه پیش که اسم کتاب «ظلمت در نیمروز» را شنیدم، تصمیم قطعی گرفتم که آن را برای چالش آذر ماه بخوانم. کتاب «ظلمت در نیمروز» نوشتهٔ آرتور کوستلر نویسندهٔ اهل مجارستان است که در ۲۷ سالگی به حزب کمونیست پیوست و به این کشور سفر کرد. او پس از تصفیهٔ سیاسی در شوروی و اعدام دو تن از بلندپایه‌ترین اعضای حزب، از حزب کمونیست کناره گرفت و بعد از آن به یکی از مهم‌ترین چهره‌های ضد کمونیسم و ضد استالینیسم تبدیل شد. کوستلر یک بار در هنگام جنگ داخلی اسپانیا در آن کشور به زندان افتاد و آزاد شد؛ بار دیگر در جنگ جهانی دوم در اردوگاهی در فرانسه اسیر شد. او پس از جنگ جهانی دوم تابعیت کشور انگلیس را پذیرفت و تا پایان عمر در آن‌جا ساکن شد. آرتور کوستلر در اواخر عمر به بیماری پارکینسون و نوعی سرطان خون مبتلا شد و در ۷۸ سالگی همراه با همسرش خودکشی کرد. آن‌ها شرح وقایع آخرین روزهای زندگی خود را در کتابی به نام «بیگانه‌ای در میدان» نوشته‌اند.کتاب «ظلمت نیمروز» یکی از معروف‌ترین رمان‌های سیاسی قرن بیستم است که در سال ۱۹۴۰ نوشته شده است. دستنویس آلمانی این اثر در جریان اسارت کوستلر در فرانسه مفقود شد و یکی از دوستان کوستلر که پیش از این کتاب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده بود، آن را چاپ کرد. کوستلر در زندان بود که این کتاب چاپ شد. عنوان کتاب &quot; ظلمت در نیمروز &quot; اصطلاحی‌ است که از انجیل مرقس گرفته شده است و به معنای آن است که کسی به گناه ناکرده دم تیغ برود.به هنگام نیمروز ظلمت همه‌جا را فراگرفت و تا ساعت سه بعدازظهر ادامه یافت.در این وقت عیسی با صدای بلند فریاد زد: «ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی» یعنی خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذارده‌ای؟داستان این کتاب درمورد نیکولاس سلمانوویچ روباشف است که یکی از اعضای بلندپایهٔ حزب کمونیست است و در تمام عکس‌ها در کنار استالین دیده می‌شود. به نظر می‌رسد که کوستلر برای خلق این شخصیت از یکی از رهبران حزب به‌نام نیکولای بوخارین الهام گرفته است. البته بیشتر شخصیت روباشف شبیه خود آرتور کوستلر است. داستان از زمان دستگیری روباشف شروع می‌شود و بیشتر فضای داستان در زندان روایت می‌شود. او در زندان گذشتهٔ خود و کارهایی را که برای حزب انجام داده است،مرور می‌کند و سعی می‌کند انگیزهٔ خود را از انجام این کارها پیدا کند. او در ابتدای داستان آدم‌هایی را که به‌خاطر آرمان حزب قربانی کرده است، به یاد می‌آورد و خاطرات خود را با آن‌ها مرور می‌کند. او در تمام این لحظات به این فکر می‌کند که در این سال‌ها کار درست را انجام داده است یا نه؟پس از آن چه می‌شد؟بر سر این توده‌ها، این مردم، چه می‌آمد؟چهل سال با تهدید و وعده و وعید، با هراس‌ها و پاداش‌های موهوم، آن‌ها را در بیابان به این سو و آن سو کشیده بودند. پس سرزمین موعود کجا بود؟آیا برای این انسان سرگردان واقعا چنین مقصدی وجود داشت؟این پرسشی بود که دلش‌ می‌خواست تا خیلی دیر نشده پاسخی برایش بیابد. موسی نیز اجازه نیافته بود به سرزمین موعود قدم بگذارد. ولی به او اجازه داده بودند از فراز کوهی به آن سرزمین، که زیر پایش گسترده بود، بنگرد. پس اگر هدف همچون یقینی آشکار پیش چشمانت باشد، مردن آسان است. او، نیکولاس سلمانوویچ روباشف را برفراز کوه نبرده بودند؛ و به هرجا می‌نگریست، جز بیابان و ظلمت چیزی نمی‌دید.کتاب «ظلمت در نیمروز» بیش از آنکه کتابی تاریخی باشد، کتابی سیاسی و فلسفی است. در قسمت‌ گزیده‌ای از خاطرات روباشف در زندان، روباشف درمورد این موضوع که هدف وسیله را توجیه می‌کند بحث می‌کند و درمورد انقلاب بلشویکی و مقاصد آن بحث می‌کند و نظریۀ بلوغ نسبی مردم را مطرح می‌کند. در زمان گفتگوی روباشف با ایوانف و گلتکین نیز بحث‌هایی مطرح می‌شد. مخصوصا در صحبت با ایوانف که بحث‌ مربوط‌به کتاب «جنایت و مکافات» پیش آمد. ضرباهنگ روایت کتاب تقریبا جذاب بود. مخصوصا در زمان اعدام بوگروف، فرماندۀ ناوگان دریایی که تمام زندانیان از طریق کد مورس با یکدیگر در ارتباط بودند و سعی می‌کردند اخبار را به‌سرعت به زندانی کنار خودشان منتقل کنند. بخش‌هایی از کتاب:ما این قصه را خوب بلدیم. توی اعتصاب همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که می‌گویند اگر من کار نکنم، یکی دیگر کارم را از چنگم درمی‌آورد. گوش ما از این حرف‌ها پر است. این‌ها حرف‌های اعتصاب‌شکن‌هاست.هرگاه موجودیت کلیسا به خطر می‌افتد، از قید احکام اخلاقی رها می‌شود. استفاده از هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف قداست می‌یابد. حتی مکر و نیرنگ، خیانت، خشونت، خرید و فروش امتیازات و مناصب کلیسا، زندان، مرگ. زیرا هر نظم و سامانی برای جامعه است، و فرد باید در راه مصلحت عمومی قربانی شود.هیچ‌کس نمی‌تواند بدون خطا حکومت کند. همیشه محکوم به انجام کاری است که برایش نفرت‌انگیزتر است: مجبور است سلاخ شود تا سلاخی را از بین ببرد. گوسفندها را قربانی کند تا دیگر سلاخی نشوند، آدم‌ها را تازیانه بزند تا شاید یاد بگیرند که نگذارند کسی آن‌ها را تازیانه بزند. به‌خاطر شرافت و صداقت والاتری خودش را از شرّ هر عذاب‌وجدانی خلاص می‌کند، و به‌خاطر عشقش به نوع بشر -عشقی انتزاعی و حساب‌شده- با نفرت نوع بشر روبه‌رو می‌شود. در موقعیت‌های اضطرارای -و سیاست همواره در موقعیت اضطراری است-حاکمان همیشه در ایجاد «شرایط استثنایی» که مستلزم اقدامات دفاعی استثنایی بوده، موفق بوده‌اد. تا بوده، ملت‌ها و طبقات مردم همیشه در وضعیت دفاع از خود زندگی‌ کرده‌اند، و این موضوع آن‌ها را تا ابد وادار می‌کند که عمل به انسان‌گرایی را به وقت دیگری موکول کنند.تنها آن رنجی معنی داشت که اجتناب‌ناپذیر بود، یعنی رنجی که در مصائب زیستی ریشه داشت. از سوی دیگر، هر رنجی که منشأ اجتماعی داشت، تصادفی، و در نتیجه بیهوده و بی‌معنی بود. یگانه هدف انقلاب پایان بخشیدن به رنج بیهوده بود. ولی از قضا حذف این نوع دوم رنج تنها به بهای افزایش شدید و موقت همۀ رنج‌های نوع اول ممکن بود.من این کتاب را با ترجمۀ مژده دقیقی خواندم که ترجمۀ بسیار خوب و روانی بود.  پیش‌گفتار کتاب نیز بسیار مفید بود و در بخش‌هایی از این یادداشت از آن بهره بردم. می‌توانید این کتاب را در اپلیکیشن طاقچه بخوانید. اگر زمان ندارید این کتاب را بخوانید، می‌توانید نسخۀ کوتاه‌شدۀ آن را که یک نمایش رادیویی است، بشنوید. https://taaghche.com/book/94053/%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 17:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: خالکوب آشوویتس</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3-guj5fxyksi5r</link>
                <description>چالش این ماه مربوط‌به عشق بود. کتاب‌های زیادی درمورد عشق خواندم. اگر می‌خواستم درمورد اعصاب‌خردکن‌ترین داستان عاشقانه بنویسم احتمالا درمورد خسرو و شیرین می‌نوشتم. هر لحظه منتظر بودم که این دو عاشق دلداده به یکدیگر برسند و باز مانعی بر سر راهشان ایجاد می‌شد. بعد به فکرم رسید که درمورد متفاوت‌ترین داستان عاشقانه‌ای که خواندم بنویسم. جلد اول کتاب آتش بدون دود به نام گالان و سولماز. عشقی عجیب که گاهی وقت‌ها باور نمی‌کردی عشق باشد. اما من تنوع‌طلب دنبال چیزی جدید بودم و می‌خواستم یک کتاب جدید بخوانم و درمورد آن یادداشت بنویسم. راستش خیلی هم در میان قفسه‌های کتابخانه نگشتم. روبه‌روی قفسه‌ی ادبیات آلمانی ایستادم و اولین کتاب آشنا را برداشتم. با خواندن اولین جملات فهمیدم که کتاب موردنظرم را پیدا کردم.لالی سعی می‌کند سرش را بلند نکند. دستش را دراز می‌کند تا تکه کاغذی را که به او داده می‌شود بگیرد. باید آن پنج شماره را روی ساعد دخترکی که کاغذ را در دست دارد، خالکوبی کند. [...]کارش که تمام می‌شود ساعد دخترک را یک دقیقه‌ای بیشتر از حد نیاز نگه می‌دارد و دوباره به چشمانش نگاه می‌کند و به‌زور لبخند محوی می‌زند. دخترک هم در جواب، لبخند محوتری تحویل می‌دهد، هرچند چشم‌هایش دربرابر لالی می‌رقصند. لالی با نگاه کردن به آن چشم‌ها گویی قلبش از حرکت می‌ایستد و سپس برای نخستین بار شروع می‌کند به تپیدن و بیم آن می‌رود که از سینه‌اش بیرون بجهد.داستان عاشقانه‌ی این دو نفر در سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در اردوگاه کار اجباری آشویتس و بیرکناو می‌گذرد. داستانی که در ابتدا عجیب به نظر می‌رسد. لالی برحسب اتفاق خالکوب آشویتس می‌شود و مورد اعتماد افسران آلمانی قرار می‌گیرد. او به‌واسطه‌ی کارش آزادی‌هایی به دست می‌آورد و سعی می‌کند از این آزادی‌ها به نفع اسرای یهودی آشویتس استفاده کند. راستش با خواندن کتاب مدام صحنه‌های فیلم فوق‌العاده‌ی زندگی زیباست به ذهنم می‌آمد و ناخودآگاه شرایط لالی را با گوییدو مقایسه می‌کردم و می‌دیدم که لالی چقدر زندگی راحت‌تری در اردوگاه دارد. البته خود لالی هم این عذاب وجدان را قبول کرده بود و برای همین سعی می‌کرد به اسرای دیگر کمک کند. لالی فرد خوش‌قلبی بود که از غریزه‌اش پیروی می‌کرد و به‌خاطر همین غریزه‌اش توانست زنده بماند.بیشتر داستان حول محور داستان زندگی لالی در اردوگاه است. گیتا، معشوق لالی، حضورش با لالی تعریف می‌شود و هر جا که او باشد داستان عاشقانه می‌شود. در بعضی قسمت‌ها داستان برای من غیرواقعی به نظر می‌رسید. مثلا زمانی‌که لالی به واحد مجازات رفت و بدون هیچ دلیلی آزاد شد گیج شدم. در کتاب آمده بود که هیچ کس از این قسمت جان سالم به در نمی‌برد و همه بعد از آمدن به این‌جا یا از شکنجه می‌مردند یا اعدام می‌شدند. اما لالی فقط شکنجه شد و بعد از مدتی آزاد شد. این یکی از قسمت‌های داستان بود که هنوز هم برای من یک معما باقی مانده است.راستش من ژانر کتاب‌ها و فیلم‌های جنگ جهانی دوم و اردوگاه اسرا را دوست دارم. تلاش برای زنده ماندن و امیدوار بودن در شرایط سخت به من هم کمک می‌کند زندگی را جور دیگری ببینم. هدر موریس در این موضوع کتاب دیگری دارد به‌نام سفر سیلکا. سیلکا یکی دیگر از شخصیت‌های کتاب بود که زندگی سخت و عجیبی داشت و دوست داشتم داستان زندگی او را هم بدانم.من کتاب را با ترجمه‌ی فرشته شایان از نشر چترنگ خواندم. بین انتخاب این ترجمه و ترجمه‌ی سودابه قیصری از نشر ثالث مردد بودم که فقط به‌خاطر سبک بودن کتاب نشر چترنگ آن را انتخاب کردم. بعضی وقت‌ها که مجبور بودم در اتوبوس و مترو بایستم، ترجمه‌ی سودابه قیصری را از اپلیکیشن طاقچه می‌خواندم. به نظر من ترجمه‌ی نشر چترنگ کمی بهتر بود. https://taaghche.com/book/68058/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 14:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آواز کشتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-hlr8oww3glj7</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن کتابی بود که داستانش در مدرسه یا دانشگاه اتفاق بیفتد. از زمانی که استاد درس ادبیات معاصر نثر (بله. نام واحدی که باید «ادبیات داستانی» یا چیزی شبیه به این باشد به همین مضحکی بود.) به ما پیشنهاد داده بود کتاب آواز کشتگان رضا براهنی را بخوانیم، دلم می‌خواست که این کتاب را بخوانم. و باز هم چالش طاقچه باعث شد تا من به سراغ این کتاب بروم.هیچ‌وقت برای معرفی کتابی به‌سراغ نویسنده‌اش نرفته بودم. به نظرم آشنایی با نویسنده برای معرفی این کتاب ضروری است، زیرا بسیاری از اتفاقات زندگی شخصی نویسنده در این کتاب بازتاب داشت. بعضی می‌گویند محمود شریفی چهره‌ی ایدئال براهنی از خودش است.رضا براهنی متولد ۱۳۱۴ نویسنده، شاعر، منتقد ادبی و استاد دانشگاهی بود که در فروردین ۱۴۰۱ دار فانی را وداع گفت. او زاده‌ی تبریز بود و پدرش محمدتقی کارگر بود و خود براهنی هم در مقطعی به کار در کارخانه‌های گوناگون مشغول بود. پدر او توان پرداخت خرج تحصیل او و برادرش را نداشت و شخصی خرج تحصیل او و برادرش را به عهده گرفت. براهنی ۲۲ سال اول زندگی خود را در تبریز گذراند و شاهد جنگ جهانی دوم، قحطی، مرگ برادران و خواهران کوچک‌ترش، پیدایش فرقه‌ی دموکرات و افول آن و اعدام بازماندگان این فرقه بود. او از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت و بعد از دو سال تحصیل در ترکیه در رشته‌ی ادبیات انگلیسی دکترا گرفت. رضا براهنی از سال ۴۳ تا سال ۵۶ استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران بود و بعد از استعفایش از این دانشگاه کلاس‌هایش را در خانه‌ی خود ادامه می‌داد. او در دهه‌ی پنجاه چندین بار برای تدریس ادبیات تطبیقی به آمریکا رفت و در همان سفرها بود که جنایات شاه را آشکار کرد و به یکی از چهره‌های مخالف شاهنشاهی ایران تبدیل شد. رضا براهنی در سال ۱۳۵۰ با یکی از دانشجویانش به‌نام ساناز صحت ازدواج کرد. در سال ۱۳۵۲، ساواک رضا براهنی را دستگیر کرد و بعد از سه ماه و دوازده روز زندانی و شکنجه شدن با فشارهای چند موسسه‌ی حقوق بشر او را آزاد کرد. او پس از خروج شاه به ایران بازگشت و فعالیت‌های ادبی خود را ادامه داد. تا سال ۱۳۷۵ در ایران بود و بعد از آن مجبور به ترک ایران شد و به کانادا رفت و از نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد زندگی‌اش به بیماری فراموشی مبتلا شد و در سن ۸۶ سالگی درگذشت.بیشتر داستان این کتاب در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران می‌گذرد. کتاب با دستگیری محمود شریفی، استاد ادبیات انگلیسی این دانشکده، شروع می شود. وقتی محمود از زندان آزاد می‌شود، همه‌اش منتظر است که دوباره او را دستگیر کنند و به‌نوعی در حالت آماده‌باش قرار می‌گیرد. کتاب «آواز کشتگان» سه فصل دارد. قهرمان زشت، حدیث پری‌داران و حدیث آینه‌‌چشمان. بیشتر وقایع فصل اول و دوم در دانشکده‌ی ادبیات اتفاق می‌افتد. وقایع فصل دوم بیشتر مربوط‌به زندان و شکنجه است.محمود شریفی بعد از بازگشت از زندان سعی می‌کند درمورد زندانی‌های سیاسی کشور اطلاعات کسب کند و این اطلاعات را به جهانیان برساند تا حکومت واقعی شاه ایران را بشناسند. این قسمت مرا یاد اتفاقات اخیر می‌انداخت. برایم جالب بود که در دهه‌ی پنجاه یک نویسنده برای رسوا کردن حکومتی مجبور است با بدبختی اطلاعات جمع کند و با نوشتن نامه، خبرهای مربوط‌به زندانیان سیاسی را به افراد خارج از مملکت برساند. امروزه در کسری از ثانیه می‌توانیم اخبار را به تمام جهان مخابره کنیم و از آن‌ها واکنش بگیریم.توصیفات این کتاب از فضای دانشکده‌ی ادبیات بسیار دقیق بود و برای منی که در این دانشکده درس می‌خوانم خیلی هیجان‌انگیز بود. توصیف استادان و روابط آن‌ها نیز بسیار دقیق بود و بااین‌که خود نویسنده ادعا کرده است همه شخصیت‌های رمان خیالی هستند و هیچ ارتباطی با آدم‌های واقعی ندارند، پذیرفتن این حرف کمی دشوار است. در طول کتاب سعی می‌کردم استادان آن موقع دانشکده را به ذهنم بیاورم و بین آن‌ها و شخصیت‌های داستان ارتباطی بیابم. توفیق زیادی نداشتم. دوست دارم منبعی را پیدا کنم تا شباهت بین شخصیت‌های کتاب و استادان را بهتر بررسی کرده باشد. فعلا که باید به جستجویم ادامه دهم. جالب است که فضای دانشکده‌ی ادبیات هنوز هم همان است که بود. وقتی حرف‌‌های دکتر خرسندی را درمورد دانشکده می‌خواندم قلبم به درد‌ می‌آمد. هنوز هم افرادی در دانشکده هستند که به‌خاطر منافع سیاسی‌شان هر کاری می‌کنند. هنوز هم استادانی پیدا می‌شوند که با وجود «استاد تمام» یا «دانشیار» بودن، بی‌سواد هستند و دانشجویان نمی‌توانند کاری کنند. البته دانشکده به استادان شریف و باسواد دلگرم است. اما وقتی هیچ کس بعد از این همه سال نتوانسته تغییری اساسی در نظام دانشکده‌ی ادبیات به‌ وجود بیاورد، امیدی به تغییر در آینده نیست.خواندن این کتاب مانند این بود که در آن فضا زندگی کرده باشی. توصیفات براهنی دقیق و پر از جزئیات بود و حوصله‌ی خواننده را سر نمی‌برد. وقتی سوار ماشین ساواک می‌شد و تک‌تک خیابان‌های اطراف دانشگاه را نام می‌برد (من برای آشنایی بیشتر با نام قدیمی خیابان‌های تهران این سایت را پیدا کردم.)، وقتی صحنه‌های شکنجه و زندان کمیته را دقیق تشریح می‌کرد، صحنه‌ی کشته شدن یکی از دانشجویان در دانشگاه (این قسمت را تقریبا هم‌زمان با اتفاقات دانشگاه شریف خواندم. شب عجیبی بود آن شب.) و ... .کتاب فلش‌بک‌هایی به گذشته‌ی محمود شریفی دارد. یکی از بهترین قسمت‌های داستان جن‌گیری ماهنی، دختردایی محمود بود. وقتی آن قسمت را می‌خواندم احساس می‌کردم همان‌جا کنار ماهنی بودم. خیلی زنده‌ و جاندار این فضا را توصیف کرده بود. به حال ماهنی آن موقع تاسف خوردم. به نظرم احتمالش خیلی زیاد است که براهنی چیزی شبیه به این ماجرا را در کودکی یا نوجوانی تجربه کرده باشد.قسمت محبوب دیگرم مکالمه‌ی اسماعیلی، یکی از دوستان محمود، با پدرش بود. مکالمه‌ای بی‌پرده بین دو نسل که برای تغییر تلاش کردند و نتیجه‌ای نگرفتند.-پدر تو چند سال است که تریاک می‌کشی؟-دقیقا از بیست و نه مرداد هزار و سیصد و سی و دو.-چرا؟-از آن روز به بعد دیگری کاری نداشتم جز اینکه تریاک بکشم.-چرا؟-شاید برای اینکه فکر می‌کردم جز خانه‌نشینی کار دیگری ازم ساخته نیست. -ولی چرا تریاک؟توی خانه می‌توانستی هزار تا کار دیگر هم بکنی!-تریاک چه عیبی دارد؟آدم تریاکی نه مرض قند می‌گیرد، نه چربی خونش می‌رود بالا، نه سکته می‌کند و نه حتی چیزهای دیگر رویش اثر می‌گذارد. [...] از بیست تا سی و دو ما مبارزه کردیم. آن همه حزب، سروصدا، اعتصاب، امید و آرزو، از این جلسه به آن جلسه، از این کمیسیون به آن کمیسیون، که چی؟آخرش چی؟یک روز برای مصدق هم سینه زدیم، یک روز برای این حزب، روز دیگر برای آن حزب، یک روز سالگرد ماه مه بود، روز دیگر بیست و سه تیر روز دیگر سی تیر؛ فریاد نفت، آزادی، مرگ بر قوام، مرگ بر شاه! آن همه مجسمه پایین کشیدیم. آن همه رفقامان تیر خوردند، افتادند، مردند. سی تیر می‌دانی چه خبر بود؟از آن همه فریاد می‌دانی چی مانده؟همین وافور، همین منقل، همین خاکستری که روی سر و دوشم نشسته. بعضی‌ها می‌گویند این عقیده که تاریخ تکرار می‌شود درست نیست. من اطلاعات تاریخی زیادی ندارم ولی جزو طرفداران این عقیده هستم که تاریخ تکرار می‌شود. بریده‌هایی از کتاب را بخوانید و خودتان قضاوت کنید.فرهنگ ما فرهنگ خفقان است، فرهنگ سانسور است، فرهنگ مبارزه برای برانداختن خفقان، از بین بردن اختناق و سانسور است.[...] جزیره‌ی ثبات بودن کشور ما افسانه‌ای بیش نیست که تبلیغات حکومت آن را به وجود آورده است.نکته‌ی دیگری که باید درباره‌ی دانشگاه‌های ما گفته شود این است که دانشگاه‌های ما، به‌ویژه دانشگاه تهران مادر دانشگاه‌های کشور است، دو تاریخ دارند. یکی تاریخ ظاهری آن‌ها که طبق آن دانشگاهی هست و استادی هست و دانشجویی هست و یادگیری علم هست و همه چیز به وفق مراد پیش می‌رود. دیگری تاریخ واقعی دانشگاه که طبق آن حمله به کلاس‌های دانشگاه به‌وسیله‌ی پلیس است و حضور گارد در دانشگاه است و یورش ماموران سازمان امنیت به خوابگاه‌های دانشجویان است و دستگیری و ربودن دانشجویان واقعی ایران را می‌خواهید ببینید، باید به کمیته سر بزنید. به اوین، به قزل‌قلعه، قصر و قزل‌حصار و زندان‌های مختلف شهرهای دیگر ایران بروید و ببینید که چه می‌گذرد. روح دانشگاه در زندان‌های ساواک زندانی است. مبارزه از اعماق کلاس‌ها، سرسراهای دانشکده‌ها، برنامه‌های کوه‌پیمایی‌های دانشجویی سر برمی‌کشد. مردم ایران چشم به دانشگاه دوخته‌اند تا ببینند این سنگر بزرگ آزادی کی به معنای واقعی قد علم خواهد کرد و روح آزادی‌خواهی خود را بر سراسر کشور حاکم خواهد کرد. بین آن تاریخ ظاهری که خدمتتان عرض کردم و تاریخ واقعی دانشگاه، سیل خون جاری است.[قاسمی] روزانه دو بار به مستراح‌ها سر می‌کشید، ظهر و شب، و دستمالش را در می‌آورد، شعارها را پاک می‌کرد و یا اگر شعارها پاک‌نشدنی بود، با ماژیک دشت مشکی روی آن‌ها را می‌پوشاند. شعار ها از هر نوع بود، علیه سلطنت، علیه آمریکا، علیه ساواک، علیه رییس دانشگاه، علیه دخترها و پسرهای خود دانشکده، علیه دکتر نیلی که بی‌سوادترین استاد دانشکده بود و همه می‌گفتند ساواکی است.این دانشگاه صفحه پشت سرش نمی‌خواهد. یک بمب گنده می‌خواهد که بکاریش وسط چمن فوتبال و یک روز موقعی که همه‌ی درس‌ها ادامه دارد، موقعی که همه‌ی معلم‌ها درس می‌دهند و شاگردها می‌نویسند، .... یک بمب به بزرگی یک تانکر نفت، بکاری تو چمن و همه‌شان را منفجر کنی. این دانشگاه فقط به درد یک همچون کاری می‌خورد.آقای دکتر قاصد تو دانشگاه، ظهر که می‌شود، می‌روند دست نماز می‌گیرند، گیوه پاشان می‌کنند، می‌روند مسجد و نمی‌دانید با چه صدق دلی هم نماز می‌خوانند. ولی خانمشان یک آدم دیگری است.من دارم می‌روم و پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. از دانشگاه خسته شدم. دانشگاه برای من نفرت‌انگیز شده. [...] از این‌ها گذشته به همین زودی دارم مثل دیگران می‌شوم، عاطل و باطل و غرق در کثافت تا خرخره. من کار مفیدی نمی‌کنم. کتاب‌هایی که می‌خوانم، درسی که می‌دهم، آدم‌هایی که می‌بینم،روزنامه‌ها و کتاب‌هایی که می‌بینم، همه‌شان عوضی هستند. شدم مثل یک آدم بی‌غیرت و احمق. [...] یک جو ابتکار در دانشکده نیست. فلسفه‌اش، روانشناسی‌اش، تاریخش،‌ ادبیات فارسی‌اش، همه چیزش خالی و ابلهانه است. از همه چیز بیزار شدم. دانشگاه یعنی حرف مفت.این‌ها دلیل نمی‌شود که تو میدان را خالی کنی. در این ده پانزده سال گذشته، دیدم که هر آدم باهوشی که آمده، دو سه سال بعد، دقیقا به همین دلیل که تو می‌گویی در رفته و به همین دلیل تعداد آدم‌های قلابی، عوضی، متملق هر روز بیشتر شده و تعداد آدم‌هایی که یک حقیقتی تو وجودشان هست کمتر شده. آدم‌هایی مثل تو گذاشتند دررفتند، و میدان برای این‌ پفیوزها خالی ماند. من می‌گویم نرو. برو بنشین کار کن، کار جدی، تحقیق بکن، بنویس، چاپ کن. حتی اگر چاپش نکردی، نگهش دار. خیلی‌ها هستند که می‌نویسند و نوشته را نگه می‌دارند. در رفتن معنی ندارد.هدف‌ها عبارتند از: آزادی زندانیان سیاسی، آزادی زندانیان دانشجو، آزادی مطبوعات، از بین رفتن سانسور و متوقف شدن شکنجه و اعدام آزادی‌خواهان.حرف‌های زنش یادش به یادش آمد و حالا داشت حرف‌های او معنی پیدا می‌کرد. سرنوشت محمود این بود که با گوش‌هایش آواز کشتگان را بشنود. با چشم‌هایش آواز کشتگان را ببیند.قاتل همه‌ی جوانان زیبای دور و بر او پرواز آزاد بود. آن‌ها عاشق پرواز آزاد بودند.[...] عشق به آزادی قاتل جوانان کشور بود. https://taaghche.com/book/12256/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 08:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اساطیر نورس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohim1378/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B3-vfsqokuifngw</link>
                <description>لوکیچالش این ماه طاقچه خواندن یک کتاب مربوط‌به کودک و نوجوان بود. من هیچ‌وقت طرفدار کتاب‌های کودک و نوجوان نبودم. البته یادم می‌آید از اول تا سوم دبستان کتاب‌های مرتبط با سنم را می‌خواندم و نویسنده‌ی محبوبم رولد دال بود؛ اما از چهارم دبستان کتاب‌های بزرگسال را می‌خواندم. یادم می‌آید پنجم دبستان آنا کارنینا را خواندم و اول راهنمایی برای خواندن سه تفنگدار لحظه‌شماری می‌کردم. خلاصه که هیچ‌وقت کتاب‌هایی نخواندم که به سنم بخورد و از کتاب‌های کودک و نوجوان و مخصوصا کتاب‌های علمی تخیلی بدم می‌آمد و هنوز هم از کتاب‌های علمی تخیلی بدم می‌آید. ولی روزگار مرا به‌سمت کتاب‌های کودک و نوجوان کشاند و همین الان باید برای کاری دو کتاب نوجوان و یک کتاب کودک بخوانم و به نظرم می‌رسد که این روند ادامه پیدا خواهد کرد. خواندن آن کتاب‌ها را ماه آینده شروع می‌کنم و اگر عمری باقی باشد همین‌جا نظرم را درموردشان می‌گویم.درمورد انتخاب کتاب برای چالش این ماه باید بگویم که اول کتاب «هستی» را انتخاب کرده بودم. رفته بودم این کتاب را از کتابخانه بگیرم ولی کتابخانه آن کتاب را نداشت و دوستم همان‌جا پیشنهاد داد یک کتاب از نیل گیمن بخوانم. خودش اساطیر نورس را پیشنهاد داد. من هم دیدم طاقچه این کتاب را دارد و قبول کردم. از قبل هم با اساطیر نورس آشنایی داشتم. یادم می‌آید که یکی از بچه‌ها در دبیرستان در کلاس تاریخ کنفرانسی جذاب درمورد اساطیر نورس داشت و داستان‌ها بامزه‌ی آن‌ها را برای ما تعریف ‌کرد. البته با تردید انتخابش کردم و هنوز هم تردید دارم این کتاب برای نوجوانان باشد. گودریدز را هم که نگاه کردم این کتاب را در دسته‌ی کتاب‌های نوجوان نگذاشته بود. چون هم خودم هم دوستم قبول داشتیم که این کتاب می‌تواند برای نوجوانان باشد و هم گیمن نویسنده‌ی کودک و نوجوان است، آخر سر تصمیم گرفتم درمورد همین کتاب بنویسم. کتاب هم مورد خاصی نداشت و به نظرم برای نوجوانان مخصوصا دانش‌آموزان دبیرستانی برای آشنایی با اساطیر اسکاندیناوی مناسب است. من که نه اهل فیلم‌ هستم نه اهل گیم؛ ولی انگار از اساطیر نورس در این دو حوزه خیلی استفاده شده است. نهایتا اگر طاقچه این کتاب را برای چالش این ماه قبول نکرد کتاب دیگری را که به‌تازگی خواندم معرفی می‌کنم.کتاب اساطیر نورس درمورد اساطیر اسکاندیناوی است. نیل گیمن کتاب‌های مربوط‌به این اساطیر را خوانده است و داستان‌های مهم را در کتاب خود تعریف کرده است. یک کتاب صوتی با صدای خود گیمن هست که من آن را نشنیده‌ام ولی همان دوستم می‌گفت که خیلی جذاب است و شنیدن داستان‌ها با صدای گیمن چیز دیگری است. داستان‌ها جذاب و سرگرم‌کننده و بعضا خنده‌دار هستند. قسمت جالب کتاب این است که خدایان اصلی شخصیت‌های پیچیده‌ای دارند و خیلی هم مثبت نیستند و هیچ شباهتی به ایزدان ندارند. مثلا اودین که قدیمی‌ترین و برترین ایزد است و در بعضی داستان‌ها به دیگران کلک می‌زند. ثور هم با همه‌ی خوبی‌هایش شخصیت کاملا مثبتی نیست. شاید بالدر پسر اودین تنها شخصیت محبوب و مثبت کتاب باشد.شخصیت محبوب من در کتاب لوکی است. حتی شاید لوکی شخصیت محبوب من در همه‌ی کتاب‌ها باشد. از آن شخصیت‌های خاکستری رو به سیاه که عاشقشان هستم. لوکی محبوب و زیباست. این ویژگی‌اش دیگران را گول می‌زند و باعث می‌شود به او اعتماد کنند. اما ویژگی اصلی لوکی حیله‌گری و نقشه کشیدن‌های او برای ایزدان دیگر است. مثلا در داستانی موهای سر همسر ثور را می‌تراشد و بعد از این‌که ثور او را مجبور می‌کند موهای زنش را به او برگرداند، با حیله‌گری یک مسابقه ترتیب می‌دهد و هدایای بسیاری را نصیب ایزدان می‌کند و خودش هم جان سالم به در می‌برد. خلاصه لوکی عاشق خرابکاری است و ایزدان هم اغلب اوقات از خجالتش درمی‌آیند و او را مجبور می‌کنند که خرابکاری‌هایش را جبران کند. او هم تمام تلاشش را می‌کند و با حیله‌گری‌های بسیار در آخر موفق می‌شود. مطمئنم اگر لوکی نبود هیچ کدام از داستان‌های ایزدان اتفاق نمی‌افتاد. همین تقابل لوکی با دیگر ایزدان است که داستان‌ها را تا حدی جذاب می‌کند. همه‌ی داستان‌های لوکی تا جایی سرگرم‌کننده و اغلب خنده‌دار بود.این‌جا دیگر احتمال دارد داستان را لو بدهم. اگر می‌خواهید کتاب را بخوانید این قسمت را نادیده بگیرید. اواخر کتاب که لوکی باعث مرگ پسر اودین، بالدر، می‌شود خیلی غم‌انگیز است. هم باعث مرگ او می‌شود هم اجازه نمی‌دهد که او به دنیای ایزدان بازگردد. این‌جا شخصیت لوکی برایم غیرقابل‌تحمل شد. برای همین وقتی ایزدان آن کار وحشیانه را با او کردند خیلی ناراحت نشدم. ولی دوست داشتم سرنوشت شخصیت محبوبم این‌قدر تلخ نباشد. قسمت جالب ماجرا این‌جا بود که اودین فهمید پسرش چگونه می‌میرد. حتی نام قاتل او را هم می‌دانست ولی نتوانست کاری کند.‌ بعضی از شخصیت‌ها زمان و نحوه‌ی مرگ خود را می‌دانند ولی کاری از دستشان برنمی‌آید. مثل افراسیاب که می‌دانست با کشتن سیاوش همه چیز را نابود می‌کند ولی باز هم آن کار را کرد. انگار از مرگ گریزی نیست؛ حتی اگر بدانی چگونه می‌میری. مادر بالدر هم تمام تلاشش را کرد که پسرش زنده بماند. فقط یک چیز کوچک باعث مرگ بالدر شد. مانند رویین‌تنی اسفندیار که تنها نقطه‌ضعفش چشمانش بود.کتاب با راگناروک که به نوعی آخر‌الزمان است تمام می‌شود. وقتی همه چیز در سیاهی مطلق است ولی هنوز هم نور امیدی هست. این داستان‌ها هستند که به ما امید می‌دهند و زندگی را برایمان قابل‌تحمل‌تر می‌کنند. https://taaghche.com/book/77612 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Sep 2022 08:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دایی جان ناپلئون</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-xrt9iqiu95gh</link>
                <description>چالش این ماه طاقچه خواندن رمانی بود که دلت برای شخصیت‌های آن تنگ شود. انتخاب‌های زیادی داشتم. ولی وقتی رمان معروف «دایی جان ناپلئون» را در پیشنهادهای طاقچه دیدم، تصمیم گرفتم این کتاب را بخوانم.اول از همه از شخصیت‌های کتاب بگویم. شخصیت‌پردازی کتاب بسیار دقیق و هوشمندانه است. هر شخصیت لحن مخصوص خود را دارد. بعضی از شخصیت‌ها هم تکیه‌کلام‌های معروفی دارند. مثل تکیه‌کلام مش‌قاسم: «والله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... .» یا مومنت مومنت گفتن‌های شخصیت اسدالله میرزا. راستش شخصیت‌های محبوب من در کتاب همین دو نفر هستند و احتمالاً در آینده دلم برای این دو شخصیت تنگ بشود. یک شخصیت جذاب دیگر که حضور کوتاه ولی مؤثری دارد نایب تیمورخان است. عاشق شخصیت او شدم. مفتش تأمیناتی که سعی می‌کند با سیستم غافلگیری خودش دیگران را به حرف دربیاورد. آن‌ها هم به کارهای کرده و نکردۀ خود اعتراف می‌کنند. تنها شخصیتی که باعث شد من قهقهه بزنم همین نایب تیمورخان است. بیش از همه دلم برای شخصیت دایی جان ناپلئون می‌سوخت. هیچ کس او را نمی‌فهمید. حتی مش‌قاسم. شخصیت منفعل لیلی هم حرصم را درمی‌آورد.حالا می‌خواهم از طنز کتاب صحبت کنم. من از همه می‌شنیدم که هنگام خواندن کتاب خیلی می‌خندید و قهقهه می‌زنید و ... . یادم می‌آید وقتی چند سال پیش کتاب را برای پدرم گرفته بودم انتظار داشتم از خنده غش کند. ولی او اصلاً موقع خواندن کتاب نمی‌خندید. الان هم که خودم کتاب را خواندم خیلی نخندیدم. راستش نمی‌دانم این نخندیدن موروثی است یا نه. باید بگویم که موقع خواندن مجموعۀ آبنبات‌ها چه در خانه و چه بیرون از خانه بسیار می‌خندیدم. نمی‌دانم علت اصلی چیست. به‌هرحال کتاب برای من خنده‌دار نبود. ولی طنز درخشانی داشت و ساختار اجتماعی آن زمان را به‌خوبی نقد کرده بود.یکی از مشکلات من با این کتاب پنهان شدن راوی اول شخص کتاب در جاهای مختلف برای استراق سمع و جاسوسی بود. همه‌اش با خودم می‌گفتم اگر راوی کتاب دانای کل بود بهتر نمی‌شد؟حداقل نیاز نبود هر جا که می‌رسد پنهان شود و به صحبت دیگران گوش دهد. بعد یاد شروع درخشان و معروف کتاب می‌افتادم و به این نتیجه می‌رسیدم که همان اول شخص بهتر است. یکی از تناقض‌های بزرگ من با این کتاب همین موضوع بود.کتاب بسیار سرگرم‌کننده بود. من با خودم قرار گذاشته بودم هر شب یک فصل از کتاب را بخوانم. به این قرار هم وفادار ماندم. ولی هر روز لحظه‌شماری می‌کردم که کتاب را بخوانم و ببینم آخرش چه می‌شود. از شما چه پنهان، آخرش طاقت نیاوردم و وقتی تقریبا صد صفحه از کتاب مانده بود، مؤخره‌اش را خواندم و خودم را راحت کردم. پایان خوبی داشت. اگر بیشتر از آن حرف بزنم شاید قسمتی از داستان را لو بدهم.در کل «دایی جان ناپلئون» کتاب طنزی بسیار سرگرم‌کننده است که بعد از خواندنش شما را به فکر فرو می‌برد. به نظرم مهم‌ترین کارکرد کتاب‌های طنز همین است. این‌که ما به هدف اصلی نویسنده فکر کنیم و نتیجه‌گیری درستی داشته باشیم. خوشحالم از این‌که این کتاب را خواندم. حالا اگر کسی بگوید سانفرانسیسکو و ریز ریز بخندد، می‌فهمم منظورش چیست. حالا می‌فهمم که «کار کار انگلیساست.» چه معنی‌ای دارد. خوشحالم که به خیل خوانندگان این کتاب پیوستم. https://taaghche.com/book/57046 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 16:53:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: خودشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ffiupkddtx1h</link>
                <description>راستش این ماه نمی‌خواستم در چالش طاقچه شرکت کنم. البته از قبل برنامه داشتم که چه کتابی را بخوانم. ولی فکر کردم با حجم کارهایی که در این ماه دارم نمی‌توانم از پس چالش این ماه بربیایم. کتابی که اول از همه انتخاب کرده بودم، کتاب «از حال بد به حال خوب» بود. کتاب نزدیک ۶۰۰ صفحه بود و من دیدم اصلا نمی‌رسم این کتاب را بخوانم. برای همین هم تصمیم گرفتم شرکت نکنم. ولی وقتی اسم کتاب «خودشناسی» را در لیست کتاب‌های پیشنهادی طاقچه دیدم، تصمیم گرفتم این کتاب را بخوانم و چالش این ماه را از دست ندهم. البته ته دلم احساس می‌کنم هنوز در چالش شرکت نکرده‌ام. به خودم قول دادم که تا آخر تابستان کتاب «از حال بد به حال خوب» را بخوانم و یادداشتی در ویرگول برایش بنویسم. چون از اول قرار بود همین کتاب را بخوانم.یادم می‌آید که زمانی خیلی به شناختن خودم فکر می‌کردم. در اینترنت جستجو کردم و اولین چیزی که برای خودشناسی آورد مقاله‌ای در سایت مدرسه‌ی زندگی آلن دوباتن بود. آن موقع اوایل مقاله را خواندم و دیگر یادم رفت که سراغ آن بروم. بعدا چند کتاب از مدرسه‌ی زندگی خواندم ولی به‌دنبال کتاب خودشناسی می‌گشتم و آن را پیدا نمی‌کردم. بعدا که دیدم کتاب «خودشناسی» چاپ شده است خیلی خوشحال شدم. چند بار قصد کردم آن را بخرم. یادم می‌آید که دو سال پیش این کتاب در طاقچه بی‌نهایت نبود. به‌محض این‌که دیدم به طاقچه بی‌نهایت اضافه شده آن را دانلود کردم و تازه این ماه فرصت کردم این کتاب را بخوانم. یکی از ویژگی‌های جذاب چالش طاقچه همین است. کتابی را که مدت‌ها بود خواندنش را به تعویق می‌انداختی، برای شرکت در چالش می‌خوانی.افراد زیادی درمورد کتاب «خودشناسی» و بخش‌های مختلف آن نوشته‌اند. پس من فقط نظرم را می‌گویم. کتاب کم‌حجم است و صد البته مفید ولی ناکافی. وقتی خواندن کتاب را تمام کردم، با خودم فکر کردم حرف‌های زیادی ناگفته ماند. اصلا انتظاراتم برآورده نشد. فقط چند قسمت را هایلایت کردم و به سوالات کتاب جواب دادم. نکته‌هایی یاد گرفتم ولی نمی‌توانم بگویم این کتاب خیلی به شما در شناختن خودتان کمک می‌کند. مثلا کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید» از آن دسته کتاب‌هایی بود که من را با خودم بیشتر آشنا کرد. ولی کتاب «خودشناسی» این‌طور نبود. البته کتاب تمرینات خوبی داشت. فکر کردن به سوالات کتاب اندازه‌ی خواندن کل کتاب از من وقت گرفت ولی بسیار ارزش داشت. حداقل الان می‌دانم زمانی که اضطراب دارم و عصبانی هستم باید چه سوالاتی از خودم بپرسم تا آرام شوم. شاید این بهره‌ی من از کتاب بود. در نهایت این کتاب شما را تشنه نگه می‌دارد. فکر می‌کنید با خواندن این کتاب به خودشناسی می‌رسید ولی این اتفاق نمی‌افتد. البته با یک کتاب نمی‌شود به خودشناسی رسید. مسیر خودشناسی بسیار طولانی است و تا پایان عمر ادامه دارد. منظورم این است که با خواندن این کتاب در این مسیر خیلی پیشروی نمی‌کنید. حداقل نظر من این است. https://taaghche.com/book/82349/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 13:36:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پیر پرنیان‌اندیش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-gf1di2b6zzjs</link>
                <description>چالش خرداد طاقچه آشنایی با سخت و آسان زندگی یک آدم معروف بود. من عاشق خواندن خاطرات دیگران هستم. عاشق خواندن زندگی‌نامه‌ها هستم. هنوز علتش را نمی‌دانم. شاید در آن‌ها به‌دنبال چیزی می‌گردم که روزی در زندگیم به کار بیاید. شاید هم فقط برای گذران وقت این کار را می‌کنم. ولی خاطره خواندن و خاطره نوشتن از لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که می‌توانم انجام دهم. برای چالش طاقچه کتاب‌های زیادی مد نظر داشتم. بین «چراغ‌سبزها» و «استالین» کتاب «استالین» را انتخاب کرده بودم ولی بعدا با خودم فکر کردم خواندن زندگی‌نامه استالین به درد من نمی‌خورد و باید بروم سراغ خواندن «نبرد من». «نبرد من» پر بود از افکار سیاسی و حزبی آدولف هیتلر و من از این‌که یک جنبه از زندگی در زندگی‌نامه بررسی شود بدم می‌آید. وقتی پست اینستاگرام طاقچه درمورد کتاب «مردی در تبعید ابدی» را خواندم، تصمیم گرفتم همین کتاب را بخوانم یا به‌سراغ «ابوالمشغله» و «ابوالمشاغل» نادر ابراهیمی بروم. همین الان درحال خواندن کتاب «مردی در تبعید ابدی» هستم. ولی دیدم حرف زیادی برای گفتن از ملاصدرا ندارم. حتی «کلمات» ژان پل سارتر را هم از کتابخانه گرفتم و از آن خوشم نیامد. کتاب‌های دیگری هم مد نظرم بود که در طاقچه نبودند وگرنه آن‌ها هم گزینه‌های خوبی بودند. خلاصه گزینه‌های زیادی برای چالش این ماه در پیش رو داشتم. حالا چه شد که کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» را انتخاب کردم؟باید توضیح بدهم.اولین بار که نام این کتاب را شنیدم، در سوم دبیرستان بود. یکی از بچه‌های کلاس این کتاب را به معلم زبان فارسی‌مان پیشنهاد کرد و معلممان کتاب را خواند و آن‌قدر شیفته‌ی آن کتاب شد که در نمایشگاه کتابی که با همان هم‌کلاسی و معلممان رفته بودیم، کتاب را خرید. یادش به‌خیر. آن موقع صد و پنجاه هزار تومان بود. بعدا که خواستم این کتاب را بخوانم، آن را از معلممان قرض گرفتم. من و پدرم سر خواندن کتاب با هم رقابت می‌کردیم و درمورد کتاب با یک‌دیگر خیلی حرف می‌زدیم. بعدا کتاب را به همسایه‌مان قرض دادیم و من به یکی از دوستانم که می‌خواست در ارائه‌اش یک شاعر را معرفی کند، پیشنهاد کردم سایه را انتخاب کند و این کتاب را به او هم دادم. برای مدت کوتاهی کتاب را به فرد دیگری هم دادم و بعد از دست به دست شدن کتاب آن را به معلممان برگردانم. اردیبهشت این ماه پدرم دوباره هوس کرد که این کتاب را بخواند. اصرار داشت که آن را از کتابخانه بگیرم. من هم کتاب را گرفتم و خودم هم هر از چند گاهی آن را ورق می‌زدم و مرور می‌کردم. ناگهان این فکر در ذهنم جرقه زد که چرا این کتاب را برای چالش خرداد انتخاب نکنم؟و برای همین بالاخره این کتاب را برگزیدم.کتاب پیر پرنیان‌اندیش حاصل مصاحبت شش ساله‌ی میلاد عظیمی و همسرش عاطفه طیه با هوشنگ ابتهاج است. کتاب چند بخش دارد. کودکی و نوجوانی در رشت و مهاجرت به تهران، مصاحبت با شهریار، دوستی با مرتضی کیوان و زندگی او، سال‌های کار در شرکت سیمان تهران، سال‌های کار در رادیو، به زندان افتادن سایه، همسر سایه و مهاجرت به آلمان، یاد بعضی نفرات، موسیقی، در باب شعر، در باب شاعران و بخش آخر از این‌جا و آن‌جا. این بخش آخر شامل سخنان پراکنده‌ی سایه درمورد موضوعات مختلف است. همه‌ی قسمت‌های کتاب جذاب هستند ولی من بخش مرتضی کیوان را بیش از همه دوست داشتم. دوستی عمیق سایه با مرتضی کیوان و شخصیت مرتضی کیوان مرا تحت‌تاثیر قرار داد. فکر می‌کنم عناوین هر بخش مشخص می‌کند که هوشنگ ابتهاج چه زندگی‌ای داشته است. چیزی که برای من جالب بود این بود که من عکس‌های هوشنگ ابتهاج را قبلا دیده بودم و فکر می‌کردم شخصیت جدی و سختی دارد. ولی وقتی این کتاب را خواندم و دیدم سر کوچک‌ترین چیزها هم گریه می‌کند، فهمیدم که چه شخصیت متفاوتی دارد. شخصیت و شعر هوشنگ ابتهاج بعد از خواندن این کتاب برایم ارزش بیشتری پیدا کرد.کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» در نگاه اول بسیار پرحجم به نظر می‌رسد. دو جلد قطور که روی‌هم‌رفته ۱۵۰۰ صفحه می‌شود که حدود ۲۵۰ صفحه از آن عکس و فهرست است. ولی می‌شود این کتاب را به‌سرعت خواند. هم کتاب روانی است هم به‌آسانی می‌توانی محو سخنان سایه شوی و گذر زمان را فراموش کنی. به نظرم کوتاه بودن هر قسمت از کتاب در این روان خواندن خیلی موثر است. هر قسمت حدود یک تا نهایتا ده پانزده صفحه است و من شب‌ها موقع خواب با خودم می‌گفتم چند صفحه بیشتر می‌خوانم و ناگهان می‌دیدم پنجاه صفحه خوانده‌ام و باز هم دلم می‌خواهد بیشتر بخوانم. من به هر کسی که این کتاب را پیشنهاد داده‌ام آن را دوست داشته است. مثال آخرش یکی از دوستانم است که اوایل می‌گفت از خواندن زندگی‌نامه‌ی دیگران خوشش نمی‌آید ولی وقتی یک قسمت از کتاب را خواند قسمت‌‌های دیگر کتاب را هم خواند و شاید بشود گفت که به زندگی هوشنگ ابتهاج علاقه‌مند شد. در این کتاب به شعرها و آهنگ‌های بسیاری اشاره می‌شود و من همیشه برگه‌ای در کنار دستم بود تا عناوین این شعرها و آهنگ‌ها را بنویسم و بعدا آ‌ن‌ها را بخوانم و بشنوم. از این لحاظ من را به شعر خواندن پای‌بند نگه داشت. نمی‌دانم شاید من خیلی سعی می‌کنم یک اثر را با اتفاقات زمانم همراه کنم. ولی خواندن این کتاب در خرداد ماهی که حال همه‌مان بد بود مسکن خوبی بود و درس‌های زیادی از آن گرفتم. من به‌جز بخش موسیقی همه‌ی بخش‌های کتاب را دوباره خواندم. می‌خواستم بخش موسیقی را با دقت بیشتری بخوانم و آهنگ‌های معرفی‌شده در آن را دانلود کنم و گوش بدهم. حالا حالاها با این کتاب کار دارم.اگر به ادبیات و موسیقی و تاریخ معاصر علاقه دارید خواندن این کتاب برای شما واجب است. حتی اگر به هیچ کدام این‌ها هم علاقه نداشتید این کتاب را بخوانید. امیدی نداشته باشید که کتاب را بخرید. قیمتش ۹۵۰ هزار تومان است. فکر می‌کنم داشتن این کتاب یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام بشود. باید همان موقع که ۱۵۰ هزار تومانی بود می‌خریدمش. شما هم باید مثل من آن را از کسی قرض بگیرید یا دست دوم بخرید یا آن را از کتابخانه بگیرید. راه آخر هم این است که آن را از نرم‌افزار طاقچه بخوانید. من که می‌خواهم با پولی که با شرکت در چالش به دست می‌آورم این کتاب را بخرم. حداقل نسخه‌ی الکترونیکی کتاب را داشته باشم و حسرت به دل از دنیا نروم. https://taaghche.com/book/63866  https://taaghche.com/book/63867 </description>
                <category>محدثه محمدی</category>
                <author>محدثه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 18:47:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>