<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohimahmoudiyan</link>
        <description>زِ گَهوارِه تٰا گور حِسش نَبود…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 20:28:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1655392/avatar/IPCgq0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</title>
            <link>https://virgool.io/@mohimahmoudiyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شش سال تبریک صامت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohimahmoudiyan/%D8%B4%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-ujw5adogudhm</link>
                <description>به نام خالق مجمع البهشت وجودت!جانانم سلام♥️باری دست تقدیر سالهای پیاپی تبریک بی جواب برای من رقم زده در وصف میلاد تو و من ناگزیر از جان دادن به کلمات برای مزین کردن وجودت بر جامه‌ی اضافات تشبیهی و استعاری…اینبار اما دستم به نوشتن از ظواهر نمی‌رود؛قلمم برای وصف سیمای اهورایی‌ات کلمه کم آورده.اینبار دستانم قصد کرده بی‌مهابا پرده‌ی تعارفات هرساله را کنار بزند و با تمام کوچکی و ناشناسی‌اش، برایت هرآنچه که می‌تواند راآرزو کند.عزیزترینم!تک تک سهم آرزوهایم پیش خدا را، از امروز تا ابد، برایت کمال آرزو میکنم و کمال و کمال.کمالی که دربر گیرنده تمام سلامتی و حال خوش و ثروت و موفقیت عالم امکان است برای تو.و تمام دارایی ام از خوشبختی را نیز در یک بسته‌ی هدیه با روبانی یاسی رنگ به تو هدیه میکنم.و اما هدیه‌ی آخر!من برای ششمین بار؛ هرآنچه محبت برای عشق ورزیدن به جهان که در قلب دارم را هم، به تو هدیه میکنم. اوج عشقی که توان ورزیدنشرا دارم.شمسِ جانِ من!همچون مولانای بی‌قرار دوستت می‌دارم، و همچون فرهاد جانم را برات میان کوه و تیشه و آفتاب به مزایده میگزارم.خدایِ کوچکِ من؛ سبز باشی برای ابد?♥️?-هفتم مرداد ماه یک هزار و چهارصد.-به وقت دلتنگی:)-لیلیث.</description>
                <category>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</category>
                <author>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 13:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر فرشته‌ای که لا‌به‌لای انبوه تصاویر گم شد:)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohimahmoudiyan/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-jj76vv3mbdts</link>
                <description>مهربون بود؛آروم و مهربون.من اونموقع نمیفهمیدم.نمیفهمیدم چقدر میتونه مقدس و دوست داشتنی باشه..انقدر نفهمیدم که دیر شد...دیر شد و یه جوری غیب شد که دیگه هرچی گشتم تو زندگیم پیداش نکردم.خیلی گشتما! همه جارو...جیب کوچیکه‌ی لباسم که همیشه میگفت توش جا میشه تا باهام همه جا بیاد، بین بندای کوله آل استاره که همیشه میگرفت تا من خسته نشم، لابه‌لای برگ برگ همون کتابایی که ادعا میکرد هر صفحشو باز کنم اونجاست، توی لوله‌ی خودکار مشکیه که میگفت جوهرش سند خورده به اسم حرفای دونفریمون، لای تک تک نخای گردنبندمون، حتی توی اون بالشتی که گفتی عطرتو بزنم بهش و بغلش کنم وقتی دلم برات تنگ شدم گشتم..جیب اون کاپشن بزرگه که میگفتی بپوشم تا دستای جفتمون توش جا شه رو که نگم..ولی نبودی!هیچکدوم از اون جاها نبودی.تو گوشیمم نبودی.باید میبودیا؛ ولی منه احمق دستم خورده بودو دیلیت کرده بودم تو و همه‌ی حال خوبمونو..خیلی آروم رفته بودی، برعکس اومدنت.برعکس وقتی که انقدر پر سر و صدا و پرانرژی اومدی که همه فهمیدن.نمیخای اینارو بشنویا، میدونم..قرار نیست هیچوقت بدونی اینارو گفتمقرار نیست بدونی پشیمون بودم یه روزی از کاری که کردم..قرار نیست بدونی به هر دری زدم که ببخشی، که برگردی؛ ولی تو دل بریده بودی.اینبار واقعی قهر کرده بودی و من نفهمیده بودم که ایندفه قرار نیست بعد چند دیقه یهو بکشیم تو بغلت و بگی:- آدم که نمیشی، خودمو چرا عذاب بدم آخه.نفهمیده بودم اینسری واقعاً دلتو شکستم،اینبار جدی جدی دیگه نمیخای بزاری بیام بغلت مچاله شم و برای ساعتها حرف نزنم..اینبار دیگه کلافه شدی و بچه بازیمو نزاشتی رو حساب بچگیم..اینبار دیگه تصمیم احمقانمو با &quot;خفه شو بابا تو گفتی منم گفتم باشه&quot; خنثی نکردی..اینبار جلومو نگرفتی دستمو که هیچی زندگیمو نسوزونم..انگار یهو بزرگ شدم برات.انگار یهو تصمیم گرفتی دیگه مراقبم نباشی که یهو همچین بلایی سر زندگیم نیارم..انگار یهو خواستی دیگه نباشی:))-لیلیث.</description>
                <category>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</category>
                <author>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 11:08:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، تو، فاصله.</title>
                <link>https://virgool.io/@mohimahmoudiyan/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-ztmqqcj7wqyp</link>
                <description>شاعری گفت :&quot;غم ،تنها دوستی بود که در تمام لحظات زندگی ام مرا همراهی کرد.&quot;تو غم نبودی، ولی در تمام لحظات زندگی ام با من بودی. نبودی ولی بودی. نبودی تا ببینی اشک های نریخته ام را، بشنوی فریاد های نکشیده ام را، و آرام کنی درد هایم را. نبودی ولی چشم هایت را داشتم، دستانت را، صدایت را، لبخندت را،آه یادم افتاد، لبخندت...خنده ات برای من نبود، نمی دانم چطور و چگونه اما انگار جایی در پس زندگی ام داشتمش.تو برای من نبودی، ولی این من بودم که هر روز می خواندم:&quot;نشود فاش کسی آنچه میان من و توست&quot;در تمام لحظاتی که تو را نداشتم کارم شده بود دوره ی خاطراتت.خاطراتی که در آن ها تو بودی و خنده هایت، من بودم واشک هایم. خاطراتی که مشترک نبودند ولی چاره ای جز مرور شدن نداشتند. این روز ها انگار دیگر هیچ کس را جز تو نمی شناسم. صدایم برای خودم ناآشناست، قدم هایم سست ترین گام ها و چشمانم تار ترین دید ها را دارد.به جایش بند بند تو را بلدم. صدایی گرم و مخملی، قدم هایی استوار و چشمانی که آهو دل به آن ها می بازد.هرچقدر در این شهر می گردم، نه کسی را شبیه تو می یابم، نه کسی که از تو نشانی داشته باشد.نمی دانم، شاید رویایی بودی کوتاه وشیرین.شاید به اندازه ی کافی برایت فرهاد نبودم، من به جای بیستون هر روز قلب خودم را تکه تکه می کردم.نه تقصیر توست ، نه من،تنها خدا نخواست، شاید می خواسته کسی در کنارت باشد غیر از من.&quot;کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش...&quot;-لیلیث.</description>
                <category>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</category>
                <author>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 18:22:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترکی که به دست افکارش کشته شد..</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ghx7q2xb05yu</link>
                <description>در اتاق روانشناسشو باز کرد و با یه لبخند خسته وارد شد:-سلام. یه خبر خوب براتون دارم.روانشناس: سلام عزیزم. چه خوب! بشین.نشست روی صندلی.+خب؟!بعد از چند ثانیه تامل لبخند کوچیکش به طرز ترسناکی به یه خنده‌ی جنون آمیز تبدیل شد:-بالاخره کشتمش:)+کیو؟!-دختره رو دیگه+دختره؟!چهرش جمع شد:-آره دیگه. همون دختره که تو سرم بود. همون که همش دعوا میکرد باهام.با ذوق ادامه داد:-ولی دیشب! دیشب بالاخره کشتمش. من کشتمشش! اول دستاشو بستم، محکم محکم! انقدر محکم که هرچی زور زد نتونست بازش کنه. انقدر که دستاش خون اومد.قیافش مظلوم شد:-راستش دلم براش سوخت:(بعد انگار که یهو یه چیزی فهمیده باشه گفت:-ولی نه! باید میکشتمش. اون باید میمرد. باید! بعد هی داد میزد.صداشو آروم و زمزمه وار کرد:-خیلی. انقدر داد میزد ، که من دیگه سردرد گرفته بودم از دستش. دهنشو یه چسب گنده زدم.ذوق زده ادامه داد:-بعد دیگه نتونست داد بزنه. انقدر سعی کرد صورتش قرمز شد. ولی دیگه صداش در نیومد. بعد اول اونطرف موهاشو که مثل پسرا کوتاه کوتاه بود با تیغ براش کوتاه تر کردم. خون اومد سرش. آخه مامانم میگفت این مدل موهاش باعث شده اخلاقش اینجوری بشه:(یه لبخند بزرگ رو صورتش نشست:-بعد اونیکی طرف موهاشو که بلند بود، خیلی خیلی بلند بودو گرفتم تو دستم؛ دسته دسته از سرش کندم. درد داشتا، ولی نمیتونست جیغ بزنه که =)چهره متفکر گرفت:-آخه بازم مامانم میگفت موهای انقدر بلندشم باید گرفت انقدر کشید که کنده شه.باز خندید:-بعد نوبت گوشواره هاش بود؛ اون گوشواره های بالای گوشش که به حرف مامانم گوش نداد و زدو و گرفتم کشیدم سمت بالا، انقد کشیدم که از گوشش کنده شد.گوشه لباش سر خورد سمت پاین:-همه گوشش پر خون شد...دوباره یه لبخند ترسناک زد:-بعد نوبت لباساش بود. همون لباسای زشت و گشادش که مثل پسرا بود. مامان بابام اصلا لباس پوشدنشو دوست نداشتن. یه فندک گرفتم زیر هودی مسخرش.. اول کل هودیش گر گرفت، بعد آتیش گرفت به شلوار کوتاه و پاره پارش و خودشم شروع کرد سوختن با لباساش.. بعد با اون گیتار بدش که روش برچسبای مسخره داشت و بابام دوستش نداشت انقدر کوبیدم رو لباساش که خاموش شد. بعددددد! با ماژیک یه خط چشم مثل اون آرایشای زشتش که مامان بابام خوششون نمیومد براش کشیدم. پرررنگ و کلفت. انقدر پررنگ که تو چشاشم جوهر رفت. بعد رژ لباشو انقدر رو لباش فشار دادم که دیگه لازم نباشه رژلب بزنه.. بعدم یدونه محکم زدم تو دهنش که دیگه نگه دوست نداره محجبه باشه و چادر سر کنه. دیگه نگه میخواد عقایدشو خودش انتخاب کنه.  دیگه نگه میخواد هرجور دوست داره لباس بپوشه. به هرچی بابام میگفت نمیگفت چشم. میخواست خودش استقلال داشته باشه، فک کن :| دیگه نگه میخواد با دوستاش بره بیرون. آخه مامانم میگفت اگه آدم با دوستاش بره بیرون ول میشه.همینجوری که خندش پررنگ تر میشد اشکاش آروم سر میخورد رو گونه هاش:-ولی از همه بهتررر آخرش بود. بالاخره وقتی اون زورش نمیرسید دستامو گرفتم دور گردنش و انقدر فشار دادم، انقدر فشار دادم که دستای خودم درد گرفت. اول کبود شد، هی خودشو کوبید به صندلی، ولی بعد آروم شد؛ آروم سرش افتاد یه طرفی و بعدم آرومِ آروم خوابید... وقتی خوابید تو سرم انقدر ساکت شد=) دیگه دونفر تو سرم دعوا نمیکردن. دیگه با مامان بابام نمیجنگید که بعد اونام بخاطر اون منو تنبیه کنن. دیگه نبود هی بگه با آدمای جدید دوست شیم، فیلمای جدید ببینیم، کتابای جدید بخونیم، جاهای جدید بریم. دیگه نبود هی زیاد بدونه بحث کنه با همه. از این عقاید روشنفکرانه که مامان بابام دوست نداشتن دفاع کنه. هی فکر کنه فکر کنه فکر کنه. انقدر ذهنم خالی و آروم شده بود...با بغض گفت:-کار بدی که نکردم نه؟!:(روانشناس آروم و مستاصل نگاش میکرد.باز لبخندش کشیده شد:-ولی میدونی خوبیش چیه؟! هییییچکس از نبودنش ناراحت نمیشه. هیچکس! واسه هیچکس اهمیت نداشت. تازه مامان بابام خوشحالم میشن؛ مطمئنم. تازه الان که کشتمش مامان بابام بیشترم دوسم دارن=) آخه من که بچه خوبی ام. مخالفت نمیکنم، رفیق داشتن دوست ندارم، بیرون رفتن دوست ندارم، فیلم دیدن دوست ندارم، کتابای عجیب غریب دوست ندارم، با حجابم، با دینی که مامان بابام میگن درسته مخالفت نمیکنم حتی اگه خودم درموردش ندونم، لباسای گشاد و عجیب نمیپوشم، لوازم آرایش دوست ندارم، هر درس و رشته ای مامان بابام بگن بخون میگم چشم، درس خوندن تفریحمه، همش هی درس میخونم، همه‌ی کارای خونرو دوست دارم و انجام میدم، گوشی داشتنو دوست ندارم، سوشال مدیا دوست ندارم، هی ازشون گوشی و تبلت جدید نمیخوام، وسیله جدید نمیخوام، هرروزم کلی ازشون تشکر میکنم که به جای خواب و غذا و لباس دادن و منو تو خیابون ول نکردم بچه کار بشم، کلی ام تشکر میکنم که هی کتکم نمیزنن. تازه الانم که این دختره بی ادب که ازش بدشون میومدو کشتم:))))) دیگه خیلیییی دوسم دارنننن:)صدای زنگ تفریح بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. درو پشت سرش بست و روانشناس همچنان مبهوت به جایی که دختر رو‌به‌روش نشسته بود نگاه میکرد. انگار که حتی اونم جنازه‌ی دخترک کشته شده رو روی زمین میدید...-لیلیث.</description>
                <category>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</category>
                <author>شٰامْلویــِ بیـْ آیدٰا.</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 11:34:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>