<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهنوش مُهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:03:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1766602/avatar/qQ15v9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهنوش مُهری</title>
            <link>https://virgool.io/@mohri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشکال نداره، فقط مردم نمیرن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86-l3vz4fsysusa</link>
                <description>با دوستم تلفنی صحبت می‌کردم، از دوران مدرسه با هم دوستیم. حرف از اتفاق این روزها شد. گفتم: «رییس پلیس فلانجا هم این مدلی کشته شده!» گفت: «پلیس‌ها مهم نیستند، مردم نمیرن!»خشکم زد! مثل رگبار سوالات از ذهنم رد می‌شدند. مگه پلیس‌ها از مردم نیستند؟ مگه پلیس‌ها زن و بچه ندارند؟ مگه پلیس‌ها آفریده خدا نیستند! من حتی اگر بشنوم یک قاتل مرده، باز هم ناراحت می‌شم. خب، یک انسان مرده. اصلا اون آدم، آدم بد؛ یعنی خانواده‌اش هم همه بد هستند؟ یعنی همه قاتل‌ها می‌شوند آدم بد حتی اونی که نمی‌خواسته به کسی آسیبی بزنه و قتل غیرعمد انجام داده؟ آن پلیس می توانست برادر، پدر یا شاید همسر تو باشد!ما مردم از کی اینقدر سنگدل شدیم که برای رسیدن خودمان به خواسته‌هایمان حاضر شدیم شاهد نابود شدن زندگی بقیه بشویم، به چه قیمتی؟ دیدن آزادی؟ اما من این را از هزار تا در بند بودن هم بدتر می‌بینم.همین قصیب القلبی‌ها را می‌بینم که این انقلاب، مرا به شک می‌اندازد. آدم‌های این انقلاب به مرگ هرکسی راضی می‌شوند و به سادگی از آن عبور می‌کنند. همین دوستم با افتخار می‌گفت فلان بچه که تیر خورده بود و ازش تراژدی ساختند را من در موردش تحقیق کردم بچه فلان نماینده مجلس بود! این نوع نگاه ها خیلی ازارم می دهد. انگار که به کسی که فرزند نانوا است بخندیم. انگار که فرزند یک کفاش برایمان بی ارزش باشد. انگار که به انسان به چشم یک کالای مادی نگاه کنیم!یادم هست یک زمانی موج این راه افتاده بود که جنگ قومیتی راه نیندازیم. اگر یک ترک دزدی کرد، نگوییم همه ترک‌ها دزدند. اگر یک کرد ادم کشت، نگوییم همه کردها وحشی اند. اگر یک عرب بی‌غیرتی کرد، نگوییم همه عرب‌ها بی‌غیرتند. اگر یک لر خیانت کرد، نگوییم همه لرها خائنند. اما چه شد که تا یک پلیس بدرفتاری کرد همه پلیس ها بد شدند! چه شد تا یک بسیجی و سپاهی بدرفتاری کرد، تمام بسیجی‌ها و سپاهی‌ها دشمن شدند؟احساس می کنم داریم به عقب برمی گردیم. به قرن ها عقب‌تر و البته این سرنوشت مملکتی هست که از تاریخ درس نگیرد. مجبور به تکرار تاریخ هستیم و انقدر این تاریخ تکرار می شود تا ما درس خودمان را بگیریم.مردم! این مردم کی هستند؟ حوری؟ معصوم؟ امام زاده؟ یکی یک تعریف درست از این مردم به من بدهد. یک حقیقت تلخ در مورد مردم وجود دارد. مردم اول از همه باید انسان باشند و من در این نوع مردم که از مرگ یکدیگر خوشحال می‌شوند، انسانی نمی بینم! من فقط یک سری حیوان می بینم که برای منافع خود دارند دیگران را می‌درند. به هر قیمتی. یکی به قیمت فروش وطن، یکی به قیمت فروش بدن، یکی به قیمت فروش انسانیت.من معتقد نیستم که انسانیت تمام شده. کسی باور دارد انسانیت تمام شده که خودش دیگر انسانیتش به ته رسیده باشد. سال هاست دارم این را در دیگران می بینم ادم ها دقیقا از ان چیزی در دیگران گله می‌کنند که خودشان ان نقص و عیب را دارند. اگر ورد زبان کسی این بود که همه دزد شدند، شک نکن که حتما خودش هم دزد است. اگر کسی در هر صحبتش تکرار می کند که همه خائنند بدان خودش حتما خیانت می کند. کسی که دائم ورد زبانش این است که ادم ها دیگر صادق نیستند، بدان که خودش یک دروغگوی تمام عیار است. هرکس از چیزی گفت که بدش می اید، خودش ان ویژگی بد را دارد. ما دقیقا از ان چیزی بدمان می اید که در سیاه ترین قسمت شخصیتمان ان را داریم ولی ان را انکار می کنیم.مردم عزیز،فرقی نمی کند عمله بنا باشید، پلیس، استاد دانشگاه، نان خشکی، بقال سر کوچه، دادستان، بسیجی، سپاهی، مدیر، مهندس، رییس، کارمند، مرده شور، کارگر، علاف، بیکار یا هرچیز دیگر. برای من همه تان یکسانید . همه تان را به یک اندازه دوست دارم و هرگز به خاطر چهار تا کاغذ پاره دانشگاهی یا چهار تا لباس و حتی لقب، یا حتی این‌ور میز یا آن‌ور آن بودن شما را نه پایین‌تر از خود می‌دانم و نه بالاتر. همه شما افریده خدا هستید و من همه بندگان خدا را دوست دارم. هیچ کس از ابتدا بد افریده نشده اما سخت‌ترین کار این دنیا این است که در زمانی که همه چیز به هم ریخته است و در حالی که همه سعی دارند راحت ترین کار را انجام دهند، یعنی بد باشند تو سعی کنی هنوز خوب باشی. تو سعی کنی انسان باشی.جایی خوانده بودم که اگر فقط زنبورها از چرخه طبیعت حذف شوند، در مدت زمان بسیار کمی همه گونه‌های جانوری از جمله انسان از بین خواهند رفت. این در مورد مشاغل هم در جامعه انسانی صدق می‌کند. هر شغل و قشری در جامعه از بین برود، چرخه تکامل و زندگی از بین می‌رود. یک لحظه به این فکر کنید که اگر پلیس در جامعه نبود وقتی تصادف می کردیم باید به کی زنگ می‌زدیم؟ اگر پزشک نبود در هنگام بیماری به کی مراجعه می کردیم؟ اگر مرده شور نبود، جنازه مان را کی می‌شست؟ فکر کنیم اگر بسیجی و سپاهی نبود باید در همان جنگ ۱۲ روزه یا خودمان با سنگ با اسراییلی که داشت موشک می زد مقابله می کردیم که حتی فکرش هم تمسخرامیز است یا مینشستیم و میدیدیم چگونه کشورمان بدون دفاع می تواند با خاک یکسان شود و شاهد خرابی های بیشتری بودیم. اینقدر با هم دشمن نباشیم. من هم به اوضاع اقتصادی معترضم اما این دلیل نمی‌شود مرگ کسی آرزویم باشد یا حتی از مردن کسی خوشحال شوم. کمی با هم مهربانتر شویم. به خدا این روزها بیشتر از هر وقت دیگری به همدلی و نه همدردی، به مهربانی با هم همدیگر و خندیدن با هم و نه به هم و به ذره‌ای امید برای ادامه دادن نیاز داریم. کنار هم باشیم نه روبروی هم.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 01:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازمان ملل خدا بیامرز!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-f25acmzh36px</link>
                <description>یادش بخیر یه روزایی بود عاشق امریکا بودم. چقدر برام قدرتمند و بزرگ و بی رقیب به نظر می‌رسید. عشق کانادا ، فرانسه، المان و انگلیس بودم. تو اتاقم راه می‌رفتم و با خودم انگلیسی حرف می‌زدم و تصور می‌کردم تو یکی از این کشورا هستم.اون روزا اسم برج ایفل که میومد، خودم رو در حالت اسلوموشن می‌دیدم که از کنارش رد می‌شوم و باد به موهام می‌زنه و موهام رو باد می‌بره و من آروم با یه دست موهام رو جمع می‌کنم‌. هزار دفعه انیمیشن راتاتویل (موش سراشپز) رو دیده بودم، فقط به خاطر جاذبه‌های توریستی فرانسه که نشون می‌داد. اون موقع ها نمی‌دونستم که اصلا یکی از اصلی ترین اهداف ساخت بعضی انیمیشن‌ها مثل موش سراشپز جذب توریست به فرانسه از طریق نشون دادن جاذبه‌های دیدنی‌اش بوده.اون وقت‌ها اسم رم می‌اومد می‌مردم. عاشق غذاهای ایتالیایی بودم. عاشق رقص ها و اهنگ های ایتالیایی بودم.اسم کانادا میومد، خودم رو در بهشت می‌دیدم و اسم آمریکا می‌اومد خودم را توی هالیوود. نیویورک و لس‌انجلس که اون روزا ما بهش می‌گفتیم تهران‌جلس (تو کلاس زبان های اون موقع به شوخی می گفتن اونقدر ایرانی تو لس‌انجلس زیاده که باید بهش بگیم تهران‌جلس) دیوونه‌ام کرده بود. سر کلاس های تدریس زبان، به شوخی به شاگردام می‌گفتم.I&#039;m from California. I live in Sanfrancisco.شاگردام می دونستند من عاشق کالیفرنیا بودم. همیشه سوژه و موضوعات کتاب درسی رو یه جوری ربط می‌دادم به کالیفرنیا. حالا چرا‌ کالیفرنیا رو اینقدر دوست داشتم خودم هم نمی‌دونم.چقدر برام کشورهای بزرگ و با اوباهتی بودند، اما... کم کم اتفاقایی افتاد که یکی یکی این کشورها برام رنگ باختند.وقتی امریکا دست رو کانادا گذاشت و شروع کرد کنترل کردنش، تصور زندگی تو یه کشور که به ظاهر ازاده از ذهنم بیرون رفت. وقتی یکی از اشنایان که تو فرانسه زندگی می‌کرد در مورد اوضاع نظامی حاکم بر اونجا گفت و در مورد تعصبات بیش از حد فرانسوی ها، تمام تصوراتم در مورد فرانسه زیر سوال رفت و یادم به مسابقه دختر شایسته سال افتاد. (توی اون مسابقه، اون سال یه دختر فرانسوی دختر شایسته جهان شد. جلوی جمعیت به چه بزرگی، ازش خواستند به عنوان نفر اول مسابقه صحبت کنه، هرکاری‌اش کردند حاضر نشد انگلیسی حرف بزند با این که بلد بود و با تکبر و تعصب خاصی فرانسوی حرف می‌زد. یهو یه چیزی تو گوش مجری از پشت صحنه گفتند. مجری اومد تاج رو از روی سر دختر فرانسوی برداشت و گفت اشتباهی شده و نفر دوم باید دختر شایسته جهان شناخته بشه.) منظورشون این بود که دختر شایسته جهان نباید متعصب باشه. البته خوبش هم شد. دمشون گرم.وقتی دیدم حتی کشوری مثل پرتغال که ما حتی جزو میوه‌ها هم حسابش نمی‌کنیم، توش نژادپرستی داره و وقتی دیدم امریکا یا همون به قول محسن چاووشی، اقوام برده‌دار که مثلا قدرت اول جهان بود هنوز که هنوزه داره با نژادپرستی مبارزه می‌کنه و دولتش توان کنترل بحران نداره حالم بد شد. حالم خیلی بد شد! وقتی رشته ادبیات انگلیسی خوندم و دیدم چطور سعی دارند به زور برای خودشون تمدن بسازند و از خودشان از ما بهتران درست کنند، در حالی که با قدمت حدودا ۲۰۰ ساله شون اگر ازشون بپرسید فقط پدربزرگ پدربزرگتان چه کسی بوده نمی دونند و تا به دو سه نسل قبلشون برسید اصالتشون از چند تا کشور دیگه سر در میاره، برایم شکستند!بتی که من از این کشورها ساخته بودم یکی یکی جلوی من شکستند! امریکا کم کم تو زمان کرونا برای من ترک‌ برداشت. اما خرد شدن واقعی اش رو همین چند وقت اخیر دیدم‌. از همین جنگ دوازده روزه به این ور. شاید خیلی ها اخبار رو فقط از شبکه های ماهواره ای یا تلویزیون ملی می بینند ولی من اخبار رو از شبکه های اجتماعی هم دنبال می کنم و بعد همه راست و دروغ ها رو کنار هم میذارم تا بهتر بتونم نتیجه گیری کنم اما این وسط رفتارها و حرکات بچه گانه دولت های دنیا، داره برام دیگه عذاب اور میشه. دزدیدن رییس جمهور یک کشور دیگه! من گرینلند رو می خوام برام بیاریدش. دوست ندارم ایران و غزه و لبنان و سوریه تو بازی باشن بگید برن. اسباب بازی هایی رو (موشک و سلاح‌های هسته‌ای و...) که من دارم، ایران نباید داشته باشه!؟!قبلا چیزی بود به اسم سازمان ملل، خدای کشورها روی کره زمین بود. هر کشوری هر جا کم می اورد می‌رفت سراغش و بهش گلایه می‌کرد. اما دنیا به طور کامل وقتی برای من رنگ باخت که سازمان ملل در جواب هر جنگ، کودتا، انقلاب داخلی و هر بی‌نظمی جهانی فقط یک حرکت انجام داد:ابراز نگرانی کرد!و راستش... این روزا احساس می‌کنم شبیه سازمان ملل خدا بیامرز شدم. برای هر اتفاقی که دور و برم میفته، حتی پر زدن یک پشه فقط ابراز نگرانی می کنم و پر زدنش رو به شدیدترین حالت ممکن محکوم می کنم. حالا که فکرش رو می‌کنم سازمان ملل بودن خیلی هم سخت نیست!</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 23:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چه لباسیه پوشیدی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C-l9clzkbdwuuv</link>
                <description>تا از راه رسیدم مادرم در را باز کرد و مثل همیشه باز از ظاهرم ایراد گرفت.«این چه لباسیه که پوشیدی؟»و اصلا انتظار چنین چیزی نداشتم! البته این را هم بگویم که این کار همیشگی مادرم است. فکر می‌کند این‌گونه نشان می‌دهد که برای من و تیپم ارزش قائل است. دوستش دارم خیلی زیاد و او هم مرا دیوانه وار دوست دارد. می‌دانم که این رفتارش هم از روی دوست داشتن است.یک بار هم این رفتار او و گیر دادن هایش به ظاهر من آنقدر زیاد شد که یک روز وقتی از خانه مادرم برمی‌گشتیم همسرم گفت: «مهنوش، مامانت واقعا دیگه داره با ایراد گرفتن‌های زیاد از تو اعصابم رو خرد می‌کنه. یکبار دیگه به تو حرف بزنه بهش گیر میدما!»فکر کنید بعد از حدود دو الی سه هفته بالاخره فرصت کرده‌اید به مادرتان سر بزنید‌، دلتان هم حسابی برایش تنگ شده و انتظار دارید که تحویل گرفته بشوید، اتفاقا کلی هم تیپ زده‌اید. بهترین لباستان را پوشیده‌اید، آرایش و لاک و سشوار موهایتان اصلا به چشم نمی‌آید. فقط درست مثل یک بوم سفید نقاشی یک‌نفر صاف یک نقطه ریز مشکی را نشانه بگیرد و بگوید این نقطه چیست!اما من خوب می‌دانم که مادر من همیشه این طور نبوده! مادر من هیچ وقت تمام عمرش به تیپ من یا بقیه کاری نداشت. اما چه شد که ناگهان این همه تغییر کرد. از حدود ۱۵ سال پیش که سریال‌های شبکه‌های فارسی وان و جم تی وی را تماشا کرد کم کم شروع شد. همیشه از گوشه و کنار می‌شنیدم که این سریال‌ها توسط کارگردان‌های آمریکایی طراحی شده و خود ترکیه‌ای‌ها هم زیاد این سریال‌ها را نمی‌بینند. این سریال‌ها برای ایرانی‌ها ساخته شده تا به مرور فرهنگشان و عقایدشان را تغییر دهد. آن موقع‌ها شاید خیلی نسبت به این حرف‌ها گارد داشتم و باور نمی‌کردم که مثلا سریال‌هایی مثل فاطما گل، عشق ممنوعه و... چنین تاثیری یه مرور زمان می‌توانند روی ایرانی‌ها بگذارند. فکر می‌کردم این تاثیر نهایتا می تواند روی نوجوانان باشد. اصلا مهم هم نیست که این شایعات درست بود یا نه. مسئله اتفاقی است که حالا شاهدش هستیم.اگر این مورد را با چشم‌هایم ندیده بودم باور نمی‌کردم. مادرم در عرض همین ده پانزده سال گذشته به‌مرور تغییر کرد. این پنج سال گذشته بعد از ازدواجم کاملا عوض شد. دلیلش هم کم‌کم متوجه شدم. مادرم انتظار داشت من شبیه بازیگران سریال‌های ترکیه‌ای باشم. حتی ازدواج مرا با ان ها مقایسه می کرد. از پوششم گرفته تا مدل موها و آرایشم. مادرم خیلی درونگراست و بیشتر افرادی را که می‌بیند بازیگران ترکیه‌ای هستند!مادرم عاشق آشپزی است و باورم نمی‌شود حتی از غذاهایی که در سریال‌ها از آن نام برده می‌شد ایده می‌گرفت، دستورشان را پیدا می‌کرد و درست می‌کرد که مزه اش چندان جالب هم نبود.از آن روز که فهمیدم مادرم تحت تاثیر چه چیزی، گیر دادن‌هایش به من بیشتر شده، توجهم به اطرافم بیشتر شد! موهای همه دخترها صاف و لخت مثل ترکیه‌ای هاست. مو فرفری‌ها کجا هستند؟ آن‌ها که موهایشان حالت دار بود چه شدند؟ همه دنبال این هستند که بینی‌هایشان را عمل کنند، بوتاکس کنند، پلکشان را بردارند، اندامی و لاغر باشند و در مجالس لباس‌های جذب و خیلی کوتاه یا خیلی بلند شبیه هندی‌ها بپوشند. مژه مصنوعی بکارند، لب‌هایشان را برجسته تر کنند، گونه بکارند، ابروهایشان را مناسب مد روز تغییر دهند. هیچ‌کس از خودش راضی نیست همه می‌خواهند کسی دیگر باشند.اما من نمیدانم چرا نمی‌توانم شبیه بقیه باشم. من بینی‌ام را با اینکه نسبت به استانداردهای غیرواقع‌بینانه جامعه بزرگتر است دوست دارم. به قول احمد حلت، سردبیر مجله موفقیت سهم بیشتری از اکسیژن می‌برد چرا باید تغییرش دهم. من شکمم را دوست دارم. هرچقدر هم دیگران می‌خواهند چپ و راست طعنه بزنند که نکند بارداری؟ باز هم من شکمم را دوست دارم‌. خرجش کردم! کلی جوجه کباب و چلوکباب توش ریختم تا اینقدری شده، چرا باید آبش کنم.برای من مهم نیست از مادرم گرفته تا جامعه چطور قضاوتم می‌کنند. من هنوز با خودم همان طور که الان هستم از زندگی لذت می‌برم و هیچ نیازی نمی‌بینم به خاطر هیچ‌کس خودم را مطابق سلیقه او تغییر دهم. اگر می‌خواستم این همه نقش بازی کنم و این همه چهره و ظاهرم را تغییر دهم خب بازیگر می‌شدم. حالِ من، همین لحظه با همین چیزی که الان هستم خوب است.حال دلتون رو به دهن بقیه وصل نکنید! خدا هیچ کس رو زشت نیافریده. باز هم میگم: خودتون باشید، مگه خودتون چشه.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 13:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، معامله دو سر باخته!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-dpcce1gowulc</link>
                <description>نمی‌دوم این باور از کجا در ما شکل گرفت که شب و روز باید مراقب خودمون باشیم که اعصابمون خراب نشه! مراقب خودمون باشیم که پوستمون خراب نشه! مراقب خودمون باشیم که پیر نشیم. مراقب خودمون باشیم که...مراقب بودن خوبه اما اگر تبدیل به دغدغه ذهنی بشه و اونقدر شدت پیدا کنه که هیچ کار نکنیم به بهانه این که خراب نشیم واقعا نگران کننده میشه.من خیلی ادم مذهبی نیستم اما برای رسیدن به پذیرش خیلی تلاش کردم و این جمله حسابی دنیای من رو عوض کرد و گرچه رسیدن به این پذیرش خیلی دردناک، ترسناک و سخت بود ولی خودم هم نمی دونم مه چطوری بالاخره به این پذیرش رسیدم:إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍانسان همواره در حال خسارت و زیان است.رسیدن به این بینش خیلی سخته و گارد بدی در ما ایجاد می کنه اما واقعیت محضه! واقعیتی که هیچ‌وقت خانواده‌هامون بهمون یاد ندادن یا بهتر بگم حتی خودشون هم شاید به این بینش نرسیدند.نمونه اش؟ جمله معروف اکثر مادرا: «من جوونی ام پای شماها رفت!»، «من عمرم رو پای شماها گذاشتم...»جوونی که بالاخره ما بخوایم یا نخوایم میره! یعنی اگر پیری رو بخوای ضرر حساب کنی اول و اخرش قراره پیر بشیم تازه اگه وسط راه نمیریم! پس بالاخره ضرر می کنیم.همواره در ضرر بودن انسان یعنی.‌‌..بیش از حد مراقب خودت باشی ضرر می کنی. مراقب خودت نباشی باز هم ضرر می کنی.خونه دار بمونی، ضرر می کنی، شاغل باشی باز هم ضرر می کنی.ازدواج کنی ضرر می کنی. مجرد هم بمونی ضرر می کنی.طلاق بگیری ضرر می کنی. طلاق هم نگیری باز هم ضرر می کنی.بچه دار بشی ضرر می کنی. بچه دار هم نشی باز هم ضرر می‌کنی.پول جمع بکنی ضرر می‌کنی، پول هم جمع نکنی باز هم ضرر می‌کنی.و...مسئله اینه که باید انتخاب کنی! انتخاب کنی که حاضری کدوم ضرر رو به اون یکی ضرر ترجیح بدی. وگرنه زندگی معامله دو سر باخته. هر کدوم از گزینه ها رو انتخاب کنیم داریم ضرر می کنیم. وقتی می پذیریم که زندگی قرار نیست با منفعت خالص بچرخه حالا دیگه اون وقتایی که حالمون با وضعیت زندگی‌مون بد شده با خودمون نمی‌گیم اگه مجرد بودم شاید شرایط بهتر بود یا اگر متاهل بشم اوضاع بهتر میشه. چون هیچ چیز قرار نیست حالمون رو بهتر یا بدتر کنه. زندگی مثل یه بازی مرحله‌ایه. تو هر مرحله بالاتری که بری به سختی بیشتر اما تجربه تازه‌ای می‌رسیم که اون تجربه جدید هست که ما رو تشویق می‌کنه به پیش رفتن به سمت چیزی که می‌دونیم سخت‌تره. چون اون تجربه جدید باعث رشد ما میشه و روح انسان به رشد نیاز داره‌.پس دفعه دیگه که تو زندگی بین دو راهی تصمیم قرار گرفتی با این فکر که برنده میشی یا نه جلو نرو، با این فکر که چقدر مورد تایید قرار می‌گیری جلو نرو. با این تصور جلو برو که ایا این اتفاق باعث رشد من میشه یا فقط دنبال برنده شدنم؟ (این دو تا خیلی شبیه هم هستند. باید خیلی مراقب باشید!)از کجا بفهمی دنبال برنده شدنی؟ از اونجا که نگاه می کنی به عقب میبینی زندگی‌ات تبدیل شده به یک میدان مسابقه بزرگ که خودت هم نمی دونی داری با کی مسابقه میدی فقط می خوای اول بشی. اول میشی اما باز حالت فقط برای چند روز خوبه تا وقتی که دیگران به برنده شدنت اهمیت میدم در واقع پذیرشت نسبت به خودت وصله به نگاه دیگران نسبت به شما!وقتی میفتی رو دور پذیرش و باور می کنی که هیچ کس به ما قول خوشبخت شدن توی این دنیا رو نداده بود، اولش شاید دلگیر و افسرده بشی اما کم کم با رسیدن به این حس که انسان همواره در حال ضرره، دیگه از این که داری پیر میشی استرس نمی گیری. دیگه از این که یه ذره چاق شدی عذاب نمی کشی. دیگه حرف مردم برات معنی نداره‌. قبلا وقتی یکی بهم می‌گفت شکم اوردم یا می گفت: حامله‌ای؟ ناراحت می‌شدم از وقتی به پذیرش در مورد خودم رسیدم وقتی کسی چنین چیزی میگه میگم خرجش کردم حیفه آبش کنم یا میگم ارث خانوادگی‌مونه‌. نه اینکه حاضر جوابی کنم واقعا به این باور رسیدم که حالم با حتی چربی شکمم هم خوبه.رسیدن به پذیرش یعنی همه چیز رو همون طور که هست بپذیری. شکمم رو اب کنم ضرر می‌کنم چون خرجش کردم و کلی جوجه کباب و چلو کباب توش ریختم اگه ابش کنم ضرر می کنم هزینه هایی که قبلا کرده بودم از بین میره اگر هم ابش نکنم باز ضرر می کنم چون بعضی وقت ها بعضی لباس ها ممکنه خوب تو تنم نشینه و باعث بشه بقیه فکر کنند من باردارم! اما...رسیدن به پذیرش سخته خیلی هم سخته. کار یکی دو روز نیست. رسیدن به پذیرش نیاز به لنگر داره. اگه لنگرت محکم نباشه هیچ وقت به پذیرش نمیرسی. بدون لنگر همیشه حالت بده. بحث لنگر یه کم مفصله، تو پست بعدی در مورد لنگر می‌نویسم.وقتی به پذیرش در مورد زندگی می‌رسیم، هر شرایطی رو می‌پذیریم و کمتر غر می‌زنیم. کمتر شاکی می‌شیم. کمتر داد و بیداد می‌کنیم. کمتر بهانه می‌گیریم. البته همچنان تحت فشار خواهیم بود. این فشار همیشه بوده و تو همه زندگی‌های همه نسل‌ها و دوران‌ها بوده و هست. بخشی از این فشار این روزا حاصل دوران گذار جهان امروزی هم هست. جهان در حال یک تغییر بزرگ در قدرت است از یک قطب به قطب دیگه و فکر نکنید این فقط خاص کشور ماست. کل دنیا به هم ریخته‌ و اونجاهایی هم که به هم نریخته کم کم داره دچار دگرگونی‌هایی میشه. اوضاع اقتصادی کل دنیا به هم ریخته.وقتی بپذیریم که همه نسل‌ها در طول تاریخ بشر بحران سختی رو پشت سر گذاشتند دیگه دائم به خودمون برچسب نمیزنیم که نسل سوخته بودیم چون جوونی‌مون در این دوران بحران گذشت. نسل قبل از ما درگیر جنگ‌ تحمیلی بود و انقلاب. نسل‌های قبل تر از اون درگیر جنگ‌ جهانی دوم و جنگ جهانی اول بودند.برای رسیدن به این پذیرش بهتون توصیه می‌کنم کتاب تله شادمانی مصور رو از نشر سایه سخن بگیرید و بخونید. کامل این کتاب رو نخوندم ولی یادمه همون چند صفحه‌ای که خوندم به رسیدن به پذیرش بهم خیلی کمک کرد. کتاب فوق العاده خاص و جذابیه و حتی اگه کتابخون نیستی خیلی جذبت می کنه چون متنش اصلا شبیه کتاب نیست! حتما نسخه مصورش رو بگیرید. نسخه مصورش متنش خیلی متفاوته‌.رسیدن به پذیرش سخته. واقعا بلوغ خاصی می خواد و اگه می خواید بدونید اگر به پذیرش تو زندگی نرسید چی میشه، کافیه یه نگاه به دور و برتون بندازید و اون بزرگسالانی رو ببینید که در سن ۶۰ و ۷۰ سالگی هنوز با مجرد بودن خودشون، زندگی که پای متاهلی گذاشتن، کاری که تو کل عمرشون کردن، ارزوهایی که بهش نرسیدن و... مشکل دارن و هنوز میگن اگر.....، شاید......! اگر فلان اتفاق نمی افتاد شاید من الان مجرد نبودم. اگر پدرم اجازه داده بود شاید من الان اون ور اب بودم. رسیدن به پذیرش یعنی شرایط زندگی من همین بوده و هست و چه کسی مقصرش باشه و چه نباشه، زندگی من همینه. قرار نیست با کسی دیگه مقایسه بشه. قرار نیست ارزوهام رو به کسی دیگه مثلا بچه هام تحمیل کنم چون نپذیرفتم که زندگی من همین یوده.پذیرش یعنی بپذیریم زندگی ما با هر بد و خوبی همینه که هست! ما همه تلاشمون رو کردیم نه بهتر از این می‌تونست بشه نه بدتر و ما در هر برهه خاصی در مراحل زندگی مون، در اون لحظه خاص، با اون اندازه از عقل و خرد و توان اون موقع خودمون، بهترین تصمیمی رو که اون لحظه می‌تونستیم بگیریم رو‌ گرفتیم.این رو هم باید در نظر داشته باشیم که رسیدن به پذیرش و این که زندگی معامله دو سر باخته منافاتی با تلاش کردن برای بهتر شدن نداره. پذیرش، بیشتر به پذیرفتن شرایط گذشته و لحظه حال مرتبط است نه لزوما اینده. اما نوع نگاه ما در مورد نپذیرفتن شرایط می تونه بر تصمیمات اشتباه گرفتن در اینده تاثیر بذاره.به جای ارزوی برنده بودن در زندگی، براتون ارزو می کنم هر شرایطی که دارید حالتون با همون لحظه‌تون خوب باشه. (به پذیرش برسید.) حتی اگه این حال خوب با خوردن یک فنجان چای با باور اینکه «من با همین فنجان چای هم حالم با شرایطم خوبه»، تجربه بشه خودتون رو از یه حال خوش کوچیک تو این روزها محروم نکنید.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 10:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ ۱۲ روزه؛ زندگی یا مرگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%B1%DB%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-l69ftovlc1xv</link>
                <description>با صدای انفجار از خواب پریدم! ساعت ۴ صبح بود. عبارت «مرگ در یک قدمی‌ام بود» را قبلا فقط شنیده بودم اما آن روز لمسش کردم! با تمام وجودم حس می‌کردم قلبم از جا کنده شده و چند فرسخ آنورتر افتاده. نمی‌توانستم آرامَش کنم. مغزم با دستپاچگی خاصی سعی داشت اجزای متلاشی شده روحم را به هم برگرداند و همه چیز را نرمال جلوه دهد، اما من بدون وصل بودن دستگاهی به قلبم هم صدای سوت تمام شدن ضربان قلبم را که نشان‌دهنده ایست قلبی است می‌شنیدم و هم آن خط ممتد را جلوی چشمانم می‌دیدم.جنگ ۱۲ روزه برای من تلنگر بزرگی بود. نگران خانواده‌‌ام بودم خیلی هم نگران بودم، اما نمی‌توانستم وقتم را صرف نگران بودن کنم. اتفاق عجیب‌تری در من درحال رخ دادن بود. به چیزهایی فکر می‌کردم که شاید کمتر کسی در آن روزها به آن فکر می‌کرد. هرکس را می‌دیدم داشت غر می‌زد. از بی‌پولی می‌گفتند. از زندگی که نکردند. بد و بیراه به هرچیز و هرکسی که مقصر می‌دانستند. اما من انگار در دنیای دیگری سیر می‌کردم. حالا که اینترنت قطع بود، فرصت کرده بودم به هرکاری که انجام آن را به تعویق انداخته بودم فکر کنم. نه به خاطر اینکه بیکار شده بودم یا بی‌خیال بودم. نه! به این دلیل که با خودم فکر می‌کردم اگر موشک بعدی صاف روی سر ما فرود بیاید و سال‌های بعدی در دفتر زندگی من وجود نداشته باشد، چه کارهای کوچکی مانده که می‌توانستم انجام بدهم ولی آن‌ها را به تعویق انداختم؟!من هیچ وقت اجازه ندادم سختی‌ها باعث شوند خنده از روی لبانم حذف شود. وقتی ۱۴ ساله بودم، جایی خوانده بودم که «همیشه لبخند بزن، شاید لبخند تو تنها امید یک انسان دیگر باشد.» این اعتقاد من شده بود، اما تنها این نبود. جمله معروفی هم بود که می‌گفت: «همیشه بخند. بگذار ناامید شوند آن‌هایی که سر غمگین کردنت شرط بسته‌اند!» من از کودکی با این جملات بزرگ شده بودم و کم‌کم این‌ها باور من شدند.به کتاب‌هایی فکر می‌کردم که نصفه نیمه خوانده شده بودند. به دوره‌های آموزشی که می‌خواستم ضبط کنم. به خود واقعی‌ام فکر می‌کردم که از ترس قضاوت شدن هیچ‌وقت جسارت بروزش را به خودم ندادم. چقدر زندگی نکرده بودم... به خانه‌ای نگاه می‌کردم که هرروز در ذهنم تزیینش می‌کردم اما در واقعیت وقت نداشتم عملی‌اش کنم. به لحظات خوش کوچک بدون خرجی که برای خودم می‌خواستم بسازم اما هیچ‌وقت فرصت نکردم. به کارهای ریز و درشتی که خیلی از ان‌ها شاید کمتر از یک ساعت وقت می‌گرفت اما زمان زیادی را صرف اسکرول کردن در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی گذراندم ولی این کارها را جزو وقت تلف کردن به حساب نیاوردم. به لباس ورزشی فکر می‌کردم که قرار بود فقط پیاده‌روی‌های صبحگاهی‌ام را رقم بزند اما در گوشه کمد خاک خورد. به پارچه‌هایی که قرار بود به لباس‌هایی تبدیل شود و روبالشی که دو سال بود در صف انتظار دوخته شدن بود. به دستور آشپزی‌هایی که در دفتر نوشته بودم تا یک روز طعم خوشمزه‌شان را بچشم.چقدر دیر کرده بودم برای زندگی کردن. چقدر خودم را پنهان کرده بودم. چقدر قبل از جنگ در درونم جنگ بود. چقدر انفجار در درونم مانده بود. چقدر پر از خشم سرکوب شده بودم. خشم از خودم. در آن دوازده روز و اندی، هر کار نصفه نیمه‌ای که در دستم مانده بود تمام کردم. چون وقت کردم یک بار دیگر از بلایی که سرم آمده بود فرصت بسازم، فرصتی برای زندگی.من قبل از جنگ ۱۲ روزه عشق مهاجرت داشتم. در آن دوازده روز نمی‌دانم چه دیدم که از مهاجرت متنفر شدم. دیگر دلم برای هیچ نقطه دنیا نتپید. حق با مهران مدیری بود: «دنیا دیگر جای خوبی برای زندگی نیست!»این روزها که تمام دنیا در جنگ و درگیری است و ما هم در یک بحران سخت به سر می‌بریم و ۲۰ روزی هست که شغل خودم و همسرم تقریبا روی هواست، باز هم نمی‌توانم آرام بگیرم. نشسته‌ام لیستی از کارهایی هم راستای توانایی‌هایم تهیه کرده‌ام که می‌توانم در قطعی اینترنت از طریق آن به درآمد برسم. دست خودم نیست نمی‌توانم بیکار بنشینم. به جای اینکه به تاریکی فحش بدم باید یک شمع روشن کنم. هرچند جای روشنایی کامل را نمی‌گیرد ولی جای شکرش باز هم باقی است. این روزها تمام تمرکزم روی انجام کارهایی است که اگر اوضاع خوب بود هم انجام می‌دادم. کتاب خواندن، درس خواندن، کار کردن، عشق ورزیدن به آدم‌ها، آموزش دادن، آموزش دیدن، کتاب نوشتن، کتاب چاپ کردن، یادگیری یک زبان جدید غیر از انگلیسی مثل چینی، روسی و... .دست خودم نیست. معتقدم بعضی چیزها را اصلا نباید یاد گرفت. چیزهای مثل قهر کردن، کینه به دل گرفتن، متنفر بودن و از همه مهمتر تسلیم شدن، تسلیم شدن و تسلیم شدن.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 01:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با یک فنجان چای هم می‌توان شاد بود؛ اگر آنکه باید باشد، باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-bdysqczlnsgi</link>
                <description>«اهل فوتبال، دختربازی، رفیق‌بازی، سیگار، قلیون و هر نوع رفیق دودی دیگه‌ای نباشه. اهل آموزش و کتاب مثل خودم باشه. برام مهم نیست اگر پولدار نباشه یا خونه و ماشین نداشته باشه! چنین فردی رو سراغ داری؟ تو خودت آخریش بودی!»این جوابی بود که یک بار وقتی برادرم شاکیانه ازم پرسید که «یعنی تو هیچ‌وقت نمی‌خوای ازدواج کنی؟» در عصبانیت و ناراحتی بهش گفتم، ولی بعدش با خودم فکر کردم که بیشتر مردم حداقل یکی از اینها رو دارند، خب معلوم هست که عمرا من بتونم یکی رو پیدا کنم. تازه اگر چنین فردی قبلا جای پارکش پر نشده باشد و ازدواج نکرده باشد. حالا بماند که همه اینها در صورتی برای من مهم بود که تازه خود فرد، در این جامعه که همگی به خاطر رفتارهای اشتباه خانواده و اجتماع در محیط‌های مختلف به نوعی یک سری اختلالات روحی روانی داریم، حداقل نیمچه سالم باشد و شخصیت خودشیفته و اختلال دو قطبی و پارانوئید و... نداشته باشد.من همیشه برایم سوال بود که اگر همه وسایل و خواسته‌های زندگی مثل ماشین و خانه و صفر تا صد وسایل کوچک و بزرگ برای یک زندگی مهیا باشد دیگر دو نفر برای چه چیزی دقیقا باید بجنگند و مگر قصه سیندرلا و ازدواجش با شاهزاده است که همه اینها را از ابتدا داشته باشیم و باقی زندگی را فقط بگردیم و بچرخیم و بچه دار شویم؟ پس چالش‌هایی که کمک کند باعث رشد من و همسرم بشود کجا می‌رود؟ از همه اینها بدتر اگر با همه این امکانات وارد زندگی شوم و بعد متوجه شوم انتخابم اشتباه بوده برگشتنم به عقب و به زندگی مجردی با این همه حساب و کتاب مالی آنقدر سخت می‌شود که انسان ترجیح می‌دهد بسوزد و بسازد اما هرگز این دعوا را که این را من خریده‌ام و آن را تو خریده‌ای را راه نیندازد.با همه این اوصاف باز هم امیدی نداشتم چنین فردی اصلا وجود خارجی داشته باشد و اگر باشد از کجا معلوم که یک حس دو طرفه بین من و چنین شخصی ایجاد شود.الان که بیشتر از ده سال از آشنایی‌ام با چنین فردی می‌گذرد و بیش از پنج سال از ازدواجم با او، به جرات می‌توانم به شما بگویم خدا همیشه آن چیزی را که می‌خواهید به شما می‌دهد اما شاید لازم باشد کمی انعطاف‌پذیرتر باشیم. ما برای رسیدنمان به هم سختی‌های زیادی کشیدیم، به خاطر مخالفت خانواده‌ها با ازدواجمان، چیزهایی را تحمل کردیم که کمتر کسی حاضر به پذیرفتن آن در این دوره و زمانه است. مثل نگرفتن جشن عروسی، نپوشیدن لباس عروس، عدم حضور عکاس و فیلمبردار در مراسم عقد و نبود خانواده هردو طرف و نداشتن عکس در زمان عقد از خانواده‌ها، شروع زندگی در زیرزمین با حداقل وسایل ضروری زندگی.اما این توصیفی است از سمت دیگرانی که از بیرون ازدواج ما را می‌بینند. آن چیزی که ما از ابتدا از ازدواجمان دیدیم این بود:ما اعتقاد داشتیم وسایل زندگی باید قدشان از ما کوتاه‌تر باشد و سبک‌تر هم باشند که در ابتدای زندگی که مستاجریم راحت‌تر بتوانیم انها را جابه‌جا کنیم. ما معتقد بودیم این وسایل هستند که باید در خدمت ما باشند و نه ما در خدمت وسایل.من همیشه دوست داشتم ازدواج ساده‌ای داشته باشم. هیچ علاقه‌ای به لباس سفید عروس نداشتم. نمی.دانم شاید به خاطر آن جمله معروف که می‌گوید: «عروس با لباس سفید میره خونه بخت با کفن سفید برمی‌گرده» که با اعتقادات ما جور در نمی‌آمد. ما معتقد بودیم هرجا حس کردیم سوهان روح خودمان یا فرزندانمان شدیم به هر طریقی که شده مجبور نیستیم این رابطه را ادامه بدهیم. ما هردو حوصله جلسه خواستگاری و مراسمات دست و پاگیر را نداشتیم چون در همه این مراسمات قرار بود دیگران برای ما و چیزهایی که یک عمر قرار بود خودمان با آنها دست و پنجه نرم کنیم تصمیم‌گیری کنند. از آرایش‌های غلیظ عروس که او را تبدیل به موجود دیگری در روز عروسی‌اش می‌کرد که حتی خودش هم خودش را نشناسد فراری بودم. مراسم ازدواج ما بدون خواستگاری و پاتختی و... تماما تحت کنترل خودمان برگزار شد. عکاس ما هم خود حاج آقایی بود که ما را عقد کرد و شاهد هم از بیرون آوردیم.جهاز ما شامل یک یخچال کوچک دست دوم سامسونگ و یک گاز رومیزی سه شعله قدیمی که از دوران دانشجویی داشتم، دو عدد میز کامپیوتر و پانصد جلد کتاب من و پانصد جلد کتاب همسرم بود که به دلیل کمبود کارتن بسته بندی با نخ شیرینی آن‌ها را دسته دسته کرده بودیم و فقط با یک وانت همه این وسایل را به خانه جدیدمان یعنی همان زیرزمین نقلی ۳۰ متری بردیم. قشنگ‌ترین خاطره آن روز این است که مردم از کنار ما رد می‌شدند و می‌پرسیدند خانم این کتاب‌ها فروشی هستند و من با خنده پاسخ می‌دادم نه آقا اینها جهازمون هستند!این ماجرا را روزی برای دوستم تعریف می‌کردم و او در انتها گفت: «وای نه من این زندگی درویشی را نمی‌خواهم!» چیزی که این عزیز نمی‌دانست این بود که ما اینگونه شروع کردیم، اما هیچ‌گاه نگفتیم این‌طور ادامه دادیم! الان بعد از پنج سال ما یک زندگی کامل برای خودمان دست و پا کرده‌ایم اما همچنان علایق و انتخاب‌های شخصی‌مان در اولویت‌اند نه رسم جامعه، نه نگاه و حرف مردم، نه چشم و هم چشمی.و هنوز هم معتقدیم با یک فنجان چای هم می‌توان شاد بود؛ اگر آنکه باید باشد، باشد!    چای هم می‌توان شاد بود؛ اگر آنکه باید باشد، باشد!</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت باش، مگه خودت چشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%87-dkcfsebvgb1g</link>
                <description>این شکلی شروع کرد: «من هر کار می‌کردم رد پای خواهر و برادرانم قبل از من آنجا بود. قبولی در مدرسه تیزهوشان، قبولی در المپیاد، قبولی در دانشگاه دولتی،... من هم همه این‌ها را قبول شدم. اما همه فقط موفقیت‌های آنها را می‌دیدند که قبل از من همین موفقیت‌ها را عینا به دست آورده بودند و کسی موفقیت مرا ندید. من باید کار متفاوتی انجام می‌دادم! کاری که آنها نکرده بودند.»و این طور شد که این عزیز به خودش عذابی عظیم تحمیل کرد تا راهی را برود که فقط خودش را به دیگران اثبات کند و تاییدیه و تشویق دیگران را دریافت کند. فکرش را بکنید شخصی با هنرهای فوق‌العاده در عکاسی و طبع شاعری ناگهان تصمیم می‌گیرد در چندین رشته به طور همزمان لیسانس بگیرد آن هم با یک بورسیه نامعلوم که بعدها معلوم می‌شود نصفه و نیمه است در کشوری خارجی! و درحالی که خانواده توان پرداخت مالی تحصیل خارج از کشورش را ندارد.در تمام این سال‌ها خانواده با وام‌های فراوان و در اوج نداری برایش پول به ریال می‌فرستد و او در ان کشور به دلار خرج می‌کند، گرسنگی‌ها و بیماری‌های زیادی را تحمل می‌کند تا تنها یک چیز را ثابت کند: او باهوش است! باهوش‌تر از برادرش. او‌ نیاز به دیده شدن داشت!شاید با خودتان بگویید امکان ندارد! این فرد دوست داشته این مسیر را برود اما سوال من این است: وقتی فردی در چند رشته که همگی مورد علاقه برادر او هستند درس بخواند و از اینترنت و هوش مصنوعی و هرچیز مربوط به علم روز فراری باشد، اما همه رشته‌هایی که خوانده به علم روز ربط داشته باشد؛ آن هم در دنیایی که کم کم دنیای واقعی دارد جایش را به یک دنیای تماما اینترنتی می‌دهد، چرا باید این رشته‌ها را بخواند؟ آن هم با آن روحیه لطیف هنری! و با این همه سختی و گرسنگی کشیدن و... در کشوری خارجی و این حجم از تحت فشار گذاشتن خانواده در این شرایط اقتصادی!بدتر از همه این است که بعدا معلوم شود که با پیمودن این راه، که راه مورد علاقه برادرش بوده است، تنها می‌خواست ثابت کند می‌تواند از او بهتر باشد. این درحالی است که برادرش از یکجایی قبل از رفتن او به خارج نظرش در مورد این ایده‌ای که در ذهنش ساخته بود عوض می‌شود. یعنی او‌ آرزوی کسی را زندگی کرد که حتی دیگر آرزوی آن فرد نبود!به عنوان فردی که همه عمرم خودم بودم و آرزوهای شخصی خودم را زندگی کردم هیچ‌وقت نمی‌توانم درک کنم چرا یک نفر باید این‌طور با زندگی‌اش قمار کند. من نمی‌دانم شما که الان این مطلب را می‌خوانید کجای زندگی‌تان ایستاده‌اید؟ درست وسط آرزوهای شخصی خودتان یا در حال تجربه کردن آرزوهای دیگران! هرجا که هستید چند لحظه صبر کنید از خودتان بپرسید که آیا این راه من است یا آرزوی نزیسته پدر و مادرم یا اثبات من به خانواده‌ام یا آرزوی نزیسته دیگر اعضای خانواده؟ آیا خودتان را زندگی می‌کنید یا دیگران را؟ ممکن است پدر و مادر یا دیگر عزیزانتان به خاطر اینکه مثل آن‌ها زندگی نمی‌کنید دوستتان نداشته باشند. چون آن‌ها هم هیچ‌وقت نتوانستند خودشان باشند و شما با خود بودنتان به آن‌ها نشان می‌دهید می‌توانستند بهتر زندگی کنند و از زندگی رضایت بیشتری داشته باشند و نیاز نبود اینقدر نگران حرف دیگران باشند. این برای انها خیلی دردناک است. پس درکشان کنید. حتی اگر این مطلب، تلنگری برای فقط یک نفر باشد من ماموریت خود را انجام داده‌ام. فقط از شما تقاضا دارم اگر متوجه شدید در حال زندگی کردن آرزوی فرد دیگری هستید به خاطر تاول‌های کف پایتان که این راه را پیموده‌اند این مسیر را ادامه ندهید. به محض اینکه راه خودتان را شروع کنید تاول‌های کف پایتان هم خوب می‌شوند. به خاطر گذشته‌ای که پای ارزوی دیگران گذاشته‌اید، باقی آینده‌تان را خراب نکنید. حتی یک لحظه! خودتون باشید، مگر خودتون چشه؟</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذار سِنِت از تجربه‌ات جلوتر بره!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/sameagesameexperience-khxaqtfajzy0</link>
                <description>«طعم چایی که توی ۲۰ سالگی می‌خوری با چایی که در ۶۰ سالگی می‌خوری یکی نیست!»این یکی از قشنگ‌ترین نصیحت‌هایی بود که از دایی همسرم شنیدم و دلم می‌خواست با شما هم این مفهوم را به اشتراک بگذارم! اجازه بدهید با چند تجربه واقعی شروع کنم:وقتی با همسرم آشنا شدم، او فقط ۲۱ ساله‌اش بود! تمام عمرش کت و شلوار و پیراهن پوشیده بود و هرگز پوشیدن یک لباس استین کوتاه مثل تی‌شرت را به خاطر جو مذهبی و فشار کنترلگری مادرش تجربه نکرده بود. خدا می‌داند چی کشیدم تا توانستم او را از تیپ یک آدم ۶۰ ساله به تیپ یک ادم حدود ۲۰ سال برگردانم. یکی از این کارها این بود که برای او ۱۲ عدد تی‌شرت در رنگ‌ها و مدل های مختلف و شاد خریدم تا جوانی واقعی و سن واقعی‌اش را تجربه کند.من یک کلکسیونر حرفه‌ای در جمع کردن جملات خاص آدم‌های معمولی دور و برم هستم. یکی از جملات کلکسیون زندگی من از تجربیات دیگران، جمله ناب مادرم هست که در هنگام خرید لباس آن را آویزه گوشم کرده‌ام و آن هم این است که: «لباسی را که می‌توانی در ۶۰ سالگی بپوشی در ۲۰ سالگی نپوش!» این جمله تیپ مرا از این رو به اون رو کرد. من هروقت می‌خواهم لباس بخرم از خودم می‌پرسم: آیا می‌توانم چنین مدل و رنگی را در ۶۰ سالگی هم بپوشم یا خیر! بعد اقدام به خرید می‌کنم. این جمله برای خرید جواهرات و حتی انجام یک سری فعالیت‌ها و سرگرمی‌ها نیز در زندگی جواب می‌دهد. کاری را که در ۶۰ سالگی می‌توانی انجام بدهی در ۲۰ سالگی انجام نده. بدترین کاری که یک انسان می‌تواند با خودش بکند این است که در سن خودش زندگی نکند. مثلا این که تمام دهه ۲۰ سالگی خود را صرف درس خواندن بکنید درحالی که دوستان هم سنتان در حال پیدا کردن شریک زندگی خودشان هستند یا اینکه تمام سال‌های سی سالگی خود را صرف کار کردن بی‌وقفه بکنید بدون فکر کردن به ازدواج! و این در حالی است که تمامی دوستانتان تشکیل خانواده داده و ازدواج کرده‌اند یا تمام دهه ۴۰ سالگی به‌دلیل هدر دادن عمرتان و یا در سن اشتباهی تجربه اشتباهی را گذراندن، به دنبال شریک زندگی بگردید در حالی که تمام دوستانتان درحال لذت بردن از پدیده پدر و مادر شدن هستند.دوستی داشتم که تمام دهه ۲۰ سالگی‌اش صرف درس خواندن شد تا به تحصیلات بالا برسد و دکترای خود را بگیرد. وقتی در دهه سی سالگی با او حرف می‌زدم می‌دیدم که هنوز در حال پیدا کردن شغلی ثابت برای خود است. هنوز هیچ رابطه ای با هیچ پسری را شروع نکرده است و میزان خامی و بی‌تجربگی اش در رابطه با جنس مکمل مثل دختری ۱۵ ساله بود که هنوز رفتارش را نمی‌داند. خودش حتی از این که در این سن مثل بچه‌ها رفتار می‌کرد ناراحت بود.درست برعکس این مورد کسانی را می‌شناسم که سعی دارند در دهه ۲۰ سالگی خود ادای افراد ۶۰ ساله را در بیاورند. در محافل می‌نشینند و دیگران را وعظ می‌کنند. لباس‌های بزرگتر از سنشان می‌پوشند و با موجه‌تر نشان دادن خودشان سعی دارند خود را فرد مهم و بزرگی جلوه بدهند، اما واقعیت این جمله‌ای است که من با کمی تغییر ساخته‌ام: بزرگی آن است که در وجود تو باشد نه در آنچه سعی در نمایش آن داری. داشتن یا نداشتن عزت‌نفس، اعتماد‌به‌نفس، تجربه، پختگی، بلوغ، شعور، صداقت، بزرگی، انسانیت، مهربانی و... از طریق پوشش، لباس، دارایی‌ها و یا حتی نوع سخنان شما که با کلمات قلمبه سلمبه ان را تزیین کنید مشخص نمی‌شود. همه این ویژگی‌های شخصیتی چنانی به خورد انسان‌ها و شخصیتشان می‌رود که در گوش دیگران فریاد می‌زند. درست مثل آن جمله معروف که می‌گوید چیزی که هستی چنان در گوشم فریاد می‌زند که چیزی را که می‌گویی نمی‌شنوم. سعی نکنید خودتان را چیزی کمتر یا بیشتر از سنتان نشان بدهید. زندگی بسیار باهوش‌تر از آن است که بخواهیم ان را گول بزنیم. اگر واقعا می‌خواهید هیچ‌وقت حسرت را تجربه نکنید، در هر سنی اتفاقات معمول مربوط به آن سن را تجربه کنید وگرنه خیلی زود سر خورده می‌شوید. طعم چای ۲۰ سالگی هرگز با چای ۶۰ سالگی برابر نیست. هرکدام طعم لذت بخش خودشان را دارد. در ۲۰ سالگی طعم چای ۶۰ سالگی را تجربه نکنید تا مجبور نشوید در ۶۰ سالگی لباس ۲۰ ساله‌ها را بپوشید. در ۲۰ سالگی مثل ۲۰ ساله‌ها حرف بزنید و چای ۲۰ ساله‌ها را بنوشید!روزگار به کامتان.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 16:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوب خبر نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohri/thereisnogoodnews-hgas1mxngew2</link>
                <description>«اخبار رو بگیر ببینیم از اخبار چه خبر!»«ساکت بزار ببینیم اخبار چی میگه!»«بزن کانال فلان ببینیم اخبار چی میگه!»این‌ها جملات تکراری هستند که از هشت سالگی در ذهنم مانده‌اند. از همان موقع‌ها پدرم نگران جنگ اسراییل بود. اخبار جنگ عراق و امریکا و‌ جنگ اسراییل و فلسطین را پیگیری می‌کرد. جنگ ایران و عراق را هم از نزدیک دیده بود و نگران بود نکند اسراییل به ایران هم حمله کند. تمام دوران کودکی‌ام را در این ترس گذراندم، شب‌ها کابوس می‌دیدم تا زمانی که واقعا اتفاق افتاد! راستش خیلی احساس نمی‌کردم که اتفاق تازه‌ای است چون بارها و بارها در کابوس‌های شبانه دوران کودکی و در تک‌تک لحظات زندگی‌ام ترس از جنگ را طوری تجربه کرده بودم که انگار مدت‌ها بود اتفاق افتاده بود.اما در مورد اخبار، گوش دادن به آن خبرها باعث شد ترس از آن اتفاق از خود اتفاق برایم بزرگتر باشد. نمی‌گویم که خود جنگ‌ اصلا ترسناک نیست اما بیش از ۲۵ سال در ترس از چیزی به سر بردن که هنوز اتفاق نیافتاده بود کم نبود. می‌توانستیم ۲۵ سال با یک ترس کمتر زندگی کنیم اگر خانواده‌هایمان اینقدر درگیر اخبار نبودند!اصلا چرا باید در مورد اخبار بدانیم! من حدود ده سالی هست که دیگر تلویزیون نمی‌بینم. در این پنج سال ازدواجمان تلویزیون خریدیم ولی نه آنتن دارد و نه به ماهواره وصل‌ است. کلا اینکه هیچ وابستگی به تلویزیون نداشته باشیم یکی از بزرگترین نعمت‌های دنیاست. شاید حتی یکی از دلایلی که من و همسرم با وجود همه مشکلات راحت‌تر می‌توانیم بخندیم همین باشد. عدم شنیدن و دیدن اخبار به‌طور مستمر باعث شادی بیشتری در زندگی ما شده است.جمله بسیار معروفی هست که همیشه در رشته‌های خبرنگاری گفته می‌شود و آن هم این هست که خبر خوب خبر نیست! خبر بد خبر محسوب می‌شود. باوجود این آگاهی بسیاری از آدم‌ها معتقدند که اگر از اخبار مطلع نشوند چیزی را از دست می‌دهند. اخبار مهمی که ما باید از آن خبردار بشویم مثل زمان واریز یارانه، سهام عدالت، وام، زمان ثبت‌نام و... حتما توسط اطرافیان یا تیتر اول سایت‌های اینترنتی مختلف با یک سرچ ساده خودشان را به گوش ما می‌رسانند. ما همیشه در اطراف خود یک فرد بسیار سمج در پیگیری اخبار داریم که باز این اخبار را به زور به گوش ما می‌رسانند؛ حتی اگر نخواهیم.مخصوصا این روزها که اتفاقات بسیار بد و دردناکی در کشور افتاده، تکرار اخبار بد توسط شبکه‌های تلویزیونی بیشتر هم شده است. تاثیر شنیدن خبر بد همیشه از دیدن آن کمتر است و تاثیر خواندن خبر بد از هر دو روش قبلی باز هم کمتر. پس چه بهتر که برای هنوز سرپا ماندن در این روزهای سخت هم که شده، اخبار را از طریق شبکه‌هایی که میزان تکرار آن دست خودتان است پیگیری کنید. مثل کانال‌های خبری شبکه‌های اجتماعی ایرانی و در صورت در دسترس بودن، شبکه‌های اجتماعی خارجی البته آن هم اگر از موثق بودن اطلاعات آن کانال مطمئن هستید.</description>
                <category>مهنوش مُهری</category>
                <author>مهنوش مُهری</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 14:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>