<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میثم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsen.alizada69</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:59:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31827/avatar/WVPAx1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میثم</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsen.alizada69</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.alizada69/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-ve0aeist2bbl</link>
                <description>نمیدونم قضیه روز تولد چیه که فکر کردن بهش آدم رو ‌دگرگون میکنه. دوست داری یه‌کاری بکنی واسش. یا خودتو به اون راه بزنی. و پیش نیازش اینه که بتونی حسابی دور و برت رو برای اون روز خلوت کنی. تنها روزیه که همیشه از قبل تو تقویم چکش میکنم که اگه تعطیل نیست تعطیلش کنم واسه خودم.معمولا روزهای آخر هر سنم، خودمو مشغول کارای شخصیم میکنم و به حساب روزای عادی زندگیم نمیذارمش. نمیشه توصیفش کرد ولی انگار یه قضیه شخصیه با خودم. یه قدردانی شخصی که خوب تاب آوردی و خوب خوش‌گذروندی. دمت‌گرم و ادامه بده.البته یه خودویرانگریه ریزی هم داره که کلا میشینم بررسی میکنم ببینم هیچ گهی هم نشدم؛))  و چقدر کار عقب افتاده‌ی خود تراشیده دارم. و در آخر، این قضیه عذاب وجدان چیه که دست بر نمیداره؟ بابا کارا موندن که موندن!</description>
                <category>میثم</category>
                <author>میثم</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 13:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.alizada69/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-iojlvyfbk4sc</link>
                <description> اینکه این روزا چطور بطور خسته کننده ای در گذر است اینکه چطور بدون مضمون هستم.کاش ای روزای لعنتی زودتر تمام بشه فقط میخوام تموم بشه. دیروز در چند قدمی مان جنگ بود اینکه چندین جوان شهید شدند پاسگاه های پلیس به دست مخالفین دولت سقوط کرد و بیجاشدگان جنگ که از ترس جان های خود طرف شهر مان شبانه میآمدن و مث همیشه کاری از دستم بر نمیامد و بجز افسوس خوردن و کاش کاش گفتن هایی که جایی را نمیگیرد.اما در شهری که هستم فستیوال محلی ای که بخاطر حفظ عنعنات برگذار شده بود که این موضوع بیشتر اذیتم میکرد.این طرف مردم در حال رقص و پایکوبی ولی در چند قدمی مان مردم در حال فرار.کاش زودتر از رادیو ها اعلان کنن مخالفین ها شکست خوردندوضعیت امنیتی در کشورم اصلا خوب نیست خسته شدیم:(((</description>
                <category>میثم</category>
                <author>میثم</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 11:38:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگاري:))</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.alizada69/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A-fmbbigmyg1xt</link>
                <description>ايندفه هم فك نكنم اي وصلت صورت بگيره.بره بار دومم رفتن ولي جواب شان نه بود . مادر ميگفت باز ميريم خواستگاري دختر محمد تقي(تقي قبلا برادرم ر حتي نذاشت برسه خانه شان بعد جواب نه ر بگه زنگ زد ك اصلا نيايين)ولي م ب مادرم گفتم ن نميخواد برين چون ب داداشم اهانت كرد ن ب داداشم حتي ب تمام خانواده ي مان.ولي خواهرم ميگفت ك زن داداشش هم كلاسيش بوده و از طريق اون ميخواد پيش بره.دختره ر اصلا نديدم ب اعتبار حرف هاي خواهرم قبول كردم.ديشب گفتم عكس شه برم بفرسته،عكسي فرستاد ك صورتش ديده نميشد ولي قبلا ك رفته بودم خانه عكس شه نشانم داده بود.بنظرم دختر خوبي معلوم شد در كنارش مسمّم و خيلي جدي بود.اينكه در بعضي از برنامه هاي تلويزيوني شركت ميكرد.و يك بار همو ملاقات كرديم.ب گفته ي همكارام محسن تو اصلا نميخواي زن بگيري:(((ولي اونا ك از دلم باخبر نيستن ك چقدر دلم دختر ميخواد حتي اسم شم انتخاب كردم(مه نگار)يني اگه دختر نداشته باشم اصلا نميخوام زنده باشم.ديروز يكي از مريض هايم پسر بچه اي چهار ساله اي بود ك ضعيفي عضلات پا داشت ك با مادرش امده بود با همو ديدن اول طرفم خنديد و دلم ضعف رفت.بنظرم طفل بايد صحتمند باشه بعد دختر باشه</description>
                <category>میثم</category>
                <author>میثم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2019 17:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهاي عاشقي</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.alizada69/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%8A-v1b0kn1xqfp9</link>
                <description>تا أوائل نوجواني هيچ در مورد عشق و عاشقي نميفهميدم ولي دلم عجيب دختري رو ميخواست كه بشينم و بشينم با دختري حرف بزنم شايد همين عشق يا علاقه اي بود كه خودم نميفهميدم.تا اينكه توانستم راه پيدا كنم به دانشگاه?ولي رفتارم همانند ديگر پسرها نبود،درست معلوم بود كه هم كلاسي ها و تمامي پسرهايي كه تازه وارد دانشگاه شده بودند تمايلاتشان بيشتر بود تا با دختر خانم ها ارتباط بگيرن، هر كدام به طريقي با دختري رابطه ميگرفتن و بعضي ها هم ناكام،ولي من گوشه اي اختيار ميكردم و به انها مينگريستم.هيچ دوست نداشتم پيش يك دختر شايد التماس كنم همانند بعضي از پسرها و اينكه اصلا دروغ گفتن رو دوست نداشتم،شايد بعضي از شما فكر كنين كه ادم مغروري بودم.ادامه دارد....13/02/2019</description>
                <category>میثم</category>
                <author>میثم</author>
                <pubDate>Wed, 13 Feb 2019 21:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>