<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohsen.mansour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsen.mansour99</link>
        <description>نوشتن داستان را دوست دارم.❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 02:41:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/188805/avatar/Mo5aOt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohsen.mansour</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درياي بي آب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99/%D8%AF%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D9%8A-%D8%A2%D8%A8-roo9rmevknxp</link>
                <description>مگه ديشب بارون اومده؟ چرا همه جا پر از آبه؟ مگه خشكسالي نبود؟بيمارستان تا سقف زير آب. آدما بي تفاوت نشستن روي صندلي. انگار نه انگار كه همه جا رو آب گرفته. ماهي هاي سرمه اي، سبز ،آبي، رُژ زده ، رژ نزده، يه تعدادي چاق، بيشتري هاشون لاغر، با خرچنگ هاي سبيلو، هر كدام رژه مي رنن به اين طرف و اون طرف.شنانمي كنند، تند تند راه مي رن.داداشم هم مثل ماهي از تنگ بيرون افتاده داره جون مي كنه. جون مي كنه و داد مي زنه&quot;ويلچر كجاست؟&quot;&quot;كارت شناسايي داري؟&quot;&quot;داداش من مي گم حالش خوب نيست، مثه اينكه حاليت نيستا&quot;حال كي خوب نيست، من !!!من كه عالي ام. فقط خدا كنه حال بچه خوب باشه. بعد از ١٣ سال داره مي اد. مي آد كه براش لالاي بخونم. موهاش  خرگوشي ببافم. از سقف براش ستاره بچينم.از سقف بيمارستان.انگار يكي اكليل پاچيده رو سقف راهروهاش. پولك پولكي. دستم و دراز مي كنم تا بچينم براي دخترم.تا اون زمان كه از مدرسه مي آد و كيفش و پرت   مي كنه يه گوشه و از من مي پرسه&quot;مامان ناهار چي داريم&quot;بگمش&quot;ماهي&quot;بگه&quot;بازم ماهي؟&quot;&quot;اره مادر.ماهي چشه.&quot;بعد ستاره رو بذارم لاي موهاش، كنار گوشش و بگمببين اين خانم دكترو. عين ماه مي مونه. انگار قلمو عسل كشيدن روي چشما و موهاش. اندامش و مي بيني؟ انگار يكي تراشش داده. صيغل خورده.مادر دوست دارم بزرگ شدي تو هم دكتر بشي. مثل همين خوشگل خانم٠&quot;خانم دكتر ببخشيد كيسه آب پاره بشه، بچه تشنه نمي شه، اب نمي خواد؟&quot;&quot;وا خانم مگه مي خوايم سرش رو ببريم!!!&quot;سرش رو ببريم؟ ! سرم گيج مي ره.نه!!! سرش رو بريدن، بيخ تا بيخ، گوش تا گوش. با داس.اون هم زماني كه دستام تو آب بود. داشتم لباس هاش رو مي شستم. من چنگمي زدم كه فردا بپوشه بره مدرسه. پيش هم كلاسي هاش. هم محلي هاش. اون داشت چنگ مي زد.به قاتلش.كه سرش رو نبره. اما بريدن.به بچم آب نداده سرش رو بريدن. واسه همين ده ما چند روزه آب نداره.خشك خشك شده .شده برهوت. شده قبرستون. شده درياي بي آب.</description>
                <category>mohsen.mansour</category>
                <author>mohsen.mansour</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 15:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب خون</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99/%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86-jfy5jxczdarp</link>
                <description>دخترك هر روز منتظر بود تا شاهزاده با اسب سفید به خانه اش بیاید و او را با خود به سرزمین خوشبختی ببرد. هرچند که او می دانست همه به او در مورد ازدواج با شاهزاده دروغ می گویند، همچنان که روزی که او را تحویل می دادند فریاد زده بود &quot;که من پیش پدرم امنیت جانی ندارم.&quot; اما باز شیرینی این دروغ را بیشتر از تلخی حقایق زندگی اش پذیرفته بود. دروغی که هر شب بخاطرش با چشمان باز می خوابید. باچشمانی باز، که غول دختر کش، با تکیه بر قانون پدر صاحب خون فرزندش است، با خیال آسوده ،به سراغش بیاید، دستها راروی پرزهای طلایی گونه های همچون هلویش بگذارد، دشنه تیز تصاحب را روی گردنش فروکند، و او با چشمانی بازتر از همیشه، شتک خون نابالغش را در چهره پدر متعصب، واضح تر ببیند. آری ببیندکه دست قدرت،چگونه بوته توت فرنگی لبانش را ور می چیند، تا صدای فریاد دختران سرزمینم حتی به اندازه دیوارهای خانه پدری فراتر نرود و آنجا در میان خشت و آجرهای تعصب، تصاحب، تندروی والبته قانون، بماند به یادگار تا همیشه.</description>
                <category>mohsen.mansour</category>
                <author>mohsen.mansour</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 15:34:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان،عشق،باغ كتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8-quvrt48gjfkn</link>
                <description>خواندم و نوشتم،رمان،رمان خواندم،رمان يعني داستان بلند يعني قصه ،يعني شعر،يعني نمايش يعني زندگي.تا رسیدم به کلمه.كلمه، این مقدس ترين يافته بشر، به قول استاد سرمه ای پوش ،&quot;كلمه يعني نوشتن،در همه حال نوشتن،تا روشنايي،تا ابد، براي تسكين،براي تخليه،توجه،براي تغيير،براي آفرنيش، برای زنده کردن.&quot;اماکلمه برای من شد رسیدن به تو. در دوراني كه دیگر رمقی برایم نمانده بود.به تویی که حسرت 20 ساله ام بودی و حالابرای نجاتم ،به من رسیده بودی. گفتي دوباره شاعرانگي كن .اما من شاعر نبودم. بی نام و نشان شعر مي نوشتم ،تقدیمت می کردم اما شاعر نبودم.شعرهایم فقط برای تو بود و بس.پس گفتی بخوان و بنویس.ومن خواندم و بعدنوشتم. نوشتم،خلق كردم،پناه بردم ،خالي شدم و رها. و تو شدی تنها خواننده دلنوشته هایم و  من دوباره عاشق شدم.قبل تراز اینها هم ، قدیمی ترین عاشقت من بودم، اما آن روزها ترسیده بودم. ترسم از کم بودن بودو کم داشتن. آن زمان که &quot;خالی دست های من  درپی جذب دست تو &quot; بود ودست های که برای تو چیزهای زیادی را کم داشتند. ترسی که می دانستم از عقل است نه از دل، ولی در آخر فریب عقل را خوردم تا تاوانش برای من بشود سالها فقدان .وحالا و بعد از گذشت این همه سال به یکباره همه چیز از نو آغاز شد.زندگی پاداش صبرم را داد.اینبار بواسطه لطف کتاب و صداقت شراب. و چه لحظه با شکوهی شد لحظه دیدارمان.جا یی که از میان سیاهی دالان باغ کتاب خرامان عبور کردی،وبه تب تند آغوش من رسیدی .وآن روز فهمیدم چقدر حلقه بازوهایم به اندازه آغوش تو بوده. و ان روز من تورا با تمام وجود لمس کردم تادیگر شرمنده خواهش تک تک سلوهایم در این سالیان دراز نباشم.و هنوز هم می نویسم. هرچند ضمخت و بد.با نگارش کلماتي كه گوي هركدامشان عصا قورت داده اندو رنگ از درخشانی ندارند .اما هنوز می نویسم .به عشق تو که تنها خواننده نوشته هایم هستی. و می دانم می خوانی و برایم می رقصی تا در این آخرین پاییز ،نقش تصویر آخرین برگ نقاشی شده ای باشی، بر روی دیوار ناامیدی هایم.عزیز دلم ، از تو مي خواهم من را ببخشي که امشب نه از شب موهایت گفتم،نه از افسون چشمانت و نه حتي ازطعم گس لب هایت.دوست داشتم ،اما توانش را نداشتم.من ازكلمه گفتم،از حسرت و باز هم خواندم ونوشتم اینبار هم مثل همیشه برای تو.</description>
                <category>mohsen.mansour</category>
                <author>mohsen.mansour</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 23:28:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موز خراب اكبر آقا+18</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99/%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%83%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A718-eggnvq6rtmys</link>
                <description>كبر آقا نمونه بارزکاسب كاراني است كه شعار&quot; هميشه حق با مشتري است &quot;را سرمی دهند . با اين حال که همه جای مغازه نوشته &quot; جدا كن و سوا كن&quot; اما كافي است كه شما كمي در انتخاب ميوه هاتان وسواس به خرج دهيد . آنوقت است كه آن روي سگ اكبر اقا را به وضوح خواهيد ديد.اصولا اكبراقا از اون تيپ ادمهايي است كه با همه قهرند . حتی خودشان . با همه دعوا دارند و كلا حال دلشان خوب نيست . در کنار همه این ها ، بنده خدا خدا اكبر ،نه تنها اخلاق ندارد ،بلكه از زيبایی هاي ظاهري هم بی بهره است.سرش گرد و گوشتي ، چشماني ريز و از خرمن مو فقط كمربند کناری ، جایی ما بين خط ريش وبالاي گوش و كمي هم در قسمت پشت سر.آنهم به اندازه چندعدد شويد ،که اگر آن هم نبود شاید بهتربود.اماميوهايش خوشمزه اند وبی انصافی هم نمی کند .براي همين مشتریهایش را هم دارد.يك روز مهم فوتبالي به زورعيال مجبور شدم بروم خرید .شب مهمان داشتيم و يخچال مان تهي.خيابان خلوت بود ومغاز ها تعطیل. فقط مغازه اکبر باز بود.وارد شدم و سلام كردم.مطابق معمول جوابم رانداد.به نظر می امد که سرگرم كاري است و كس ديگري هم پشت دخل است.در هر حال متوجه ورود من نشد. نايلوني برداشتم ورفتم سراغ سيب زميني ها، پشت مغازه .جایی كه نه اكبر من را مي ديد ونه من اورا.در همان حال كه سيب زميني ها رو زير و رو مي كردم يك لحظه متوجه صداي شخص دیگری شدم.صدای خانمي که خیلی با ناز می خندید.گوش تیز کردم. اكبر داشت آهسته مي گفت&quot; نترس ،دست بزن،&quot;&quot;نه چندش ام مي شه&quot;&quot;اي بابا ،چيزي نمي شه،بیدارش کن&quot;&quot;وا،نمی خوام.تازه اصلا شيطونم نيست،همشم خوابه&quot;&quot;نمي دونم سربه زنگا چش شده اين ذليل مرده،وگرنه بلا ییه&quot;باورم نمي شد.نمي دانستم چه كار بايد بكنم،نمي خواستم خلوتشان را بهم بزنم،بدبختی مغازه ديگري هم باز نبود كه بروم انجا.چاره اي نبود جز انتظار..بلاخره خانم از پشت دخل بيرون امد.درحالیكه مي گفت&quot;انصافا سری قبلی موز تون  خيلي بهتر بود.&quot;اكبر اقا هم پرانرژي گفت: من ميوه بد نمي ارم.رفتم داخل مغازه.سلام كردم.اكبراقا به گرمي جوابم را داد.خواستم موز بردارم. گفت &quot;مهندس از جعبه زيري بردار.بهتره.&quot;تعجب كردم.اكبرهيچوقت ازاين كارها نمي كرد.مشتري ديگري آمد.گوجه بر می داشت که اكبر اقا داد زد&quot; از زيرچادربردار،واسه امروزه.&quot;گفتم الله و اکبر.چقداكبرمهربان شده؟کیفش کوک بود ودوباره باخانم گرم گرفته بود حسابی. چشمش جای دیگری را نمی دید.كه یکهوخانم جيغ  بلندي زدوگفت&quot;بلاخره بيدار شدی؟&quot;بچه گربه اي ملوس كه از جيغ خانم موهاش سيخ شده بود از پشت دخل بيرون امد و شروع کردبه جست و خيز.اكبر گفت&quot;نگفتم شيطونه&quot;ومن خيره به چهره اكبراقا ،به لبخندش،به حرارتش،به تلالو دندان طلایش که حالا زيباتر از هميشه به نظر مي رسيد.با خودم گفتمکاش بچه گربه اکبر همیشه بیدار باشد و شيطان?</description>
                <category>mohsen.mansour</category>
                <author>mohsen.mansour</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 16:25:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده كوچولو و حباب هاي صابوني</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen.mansour99/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%83%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%8A-jrqcyvuidtfg</link>
                <description>صداي زوزه باد در ميان ....نه!!!نه!!!نسیم اردیبهشت ماه نجوا های عاشقانه اش را در گوش درخت آرام آرام زمزمه می کند و با سرپنجه انگشتانش، نرم نرمك برگ های تازه شکفته اش را نوازش مي كند. برايش از عشق مي خواند و از دلدادگی. از تازگي، شکفتن، نو شدن تا رفتن، ترک کردن.درخت که حرف رفتن را مي شنود، تاب نمي آورد ،به خودش مي پيچد ، پیچ وتاب مي خورد، و ناله­اش قاطي مي شود با صداي پسرکم كه با هر بار تركيدن حباب صابوني ، بیشتر از دفعه قبل ذوق مي كند. انگار كه یکی نشسته در دلش و مدام قلقلک اش می دهد. به آخرين باري كه از ته دل ذوق كردم فکر می کنم، كي بود؟ يادم نيست. اما غصه هایم راچرا. تک تک آنها را به یاد دارم. مثل يك شب كه در داخل يكي از همين اطاق های چراغ روشن یا خاموش، اصلاچه فرق می کند، نشسته بوديم و تو از قديم مي گفتي. از اسب و سوار و برنو. از بی کسی و تنهایی و بی مادری. از روزهایی که روی یال های ابریشمی گردن اسب، جلوی پای بابا بزرگ می نشستی تا شب شود و بهانه مادرت را نگیری. از آن روز که خواهش داشتن توله گرگ داشتي و بابا بزرگ همه آبادی را  گسیل کرده بود، براي شاد كردن دل بچه بی کس شده اش. روزی که همه دست به كار شدند و اخر دست، دست خالي برگشتند. ولابد تو آن روز چقدر گريه كردی و پا برزمین کوبیدی. آنقدر زار زدی که نفهمیدی که کی خوابت برده و بعد از گذشت سالها، سوار بر یکی از همین ابرهای سیاه و سپید و خاکستری، پر کشیدی به آسمان. راحت و سبک بار. رفتی به سرزمین سفیدی. مهمان ملكه آسمان. درحاليكه نشسته ای روی تخت سنگی و دست بر سر توله گرگ ات می کشی، ازبالا به ما نگاه می کنی. با گل سرخ صحبت می کنی. از زمین.&quot; از جایی که با همه شلوغی، همه مردمانش تنها هستند. از بعضی کارا و بعضی ازحرفها، که بدجور دل آدم را آشوب می کنند.ازتمام روزهایی که اجازه داشتی مربا بخوری، به غیر از امروز.&quot; و به من نگاه می­کنی، که­ چگونه با حسرت به ترکیدن حباب های نگاه می کنم که درد دل هایم را درون آنها برای تو می فرستم.</description>
                <category>mohsen.mansour</category>
                <author>mohsen.mansour</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 17:03:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>