<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohsen mahmoodzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsen_m</link>
        <description>نه فرشته‌ام نه شیطان، کی‌ام و چی‌ام؟ همینم... | 35.699738,51.338060</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:46:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/72091/avatar/8iPryA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohsen mahmoodzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsen_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | افسانه‌ی مردم نجیب!</title>
                <link>https://virgool.io/124670/myth-of-noble-people-sq04kdrg3gzl</link>
                <description>با افزایش تنش و خشونت در خیابان‌ها، این پرسش که «آیا کسانی که دست به خشونت برده‌اند، اغتشاشگرانی نانجیب و اجیر شده‌اند که هرگز و هرگز نمی‌توانند مردم عادی باشند، یا اینکه ایشان (یا حداقل برخی از آنها) معترضانی هستند که کارد به استخوان‌شان رسیده و این چنین اعلام وجود کرده‌اند» برای برخی از ما شکل گرفته است.بدون شک، خشونت رخ داده در خیابان‌ها و هر گونه آسیب مالی و جانی وارده، مورد تایید نگارنده نیست. هدف این نوشته تلاشی است برای واکاوی دلایل این خشونت و اصلاح اشتباهاتی شناختی در درک مفهوم «مردم».افسانه‌ی سرخ‌پوست وحشیدر ۱۲ اکتبر سال ۱۴۹۲، کریستف کلمب به یکی از جزیره‌های مجمع‌الجزایر باهاما در مدخل خلیج فلوریدا رسید و با سرخ‌پوستان گوناگونی مواجه شد که هرگز چیزی راجع به مسیح نشنیده بودند و با بدن برهنه این طرف و آن طرف می‌رفتند. به محض آن‌که این مناطق توسط کلمب کشف شد، استعمارگران اسپانیایی و پرتغالی از اروپا به این مناطق پا گذاشتند تا سرزمین‌های جدید را استثمار کنند و به این نتیجه رسیدند که بومی‌ها، دست کمی از حیوانات ندارند. ویلگاگنون، شوالیه تاریک، آنها را «حیواناتی به شکل انسان» می‌نامید؛ کشیش کلوینی، ریچر نیز چنین استدلال می‌کرد که آنها توانایی تشخیص خوب و بد را ندارند؛ و دکتر لوران ژوبر، بعد از معاینه پنج زن برزیلی اذعان کرد که آنها عادت ماهیانه ندارند و بنابراین به طور قطعی متعلق به نژاد بشر نیستند.اسپانیایی‌ها، سرخ‌پوستان را از حقوق انسانی خود محروم کردند و مانند حیوانات شروع به قتل عام آنها کردند. تا سال ۱۵۳۴ یعنی چهل و دو سال بعد از ورود کریستف کلمب به این مناطق، امپراتوری‌های آزتک و اینکا نابود شد و مردمانش به بردگی گرفته شده یا به قتل رسیدند. اسپانیایی‌ها با وجدانی آسوده، سرخ‌پوستان را سلاخی می‌کردند، چرا که مطمئن بودند فقط خودشان می‌دانند انسان بهنجار چیست. عقل و منطق آنها حکم می‌کرد که انسان بهنجار شلوار می‌پوشد، فقط یک همسر دارد، عنکبوت نمی‌خورد و در تختخواب می‌خوابد. پشت این سلاخی‌ها، استدلالی نادرست نهفته بود. ایجاد تمایز میان امور بهنجار و امور نابهنجار، معمولا بر اساس نوعی منطق استقرایی صورت می‌گرفت که به موجب آن، یک قانون کلی را از موارد جزئی استنباط می‌کنیم.https://vrgl.ir/r1M7fمنابع تاریخی، سرخ‌پوستان را مردمی بسیار صلح طلب دانسته‌اند. با این حال، در تصاویر رایجی که از سرخ‌پوستان دیده‌ایم، آنها غالبا اوباشی وحشی و بدوی هستند که سوار بر اسب، آواز سر می‌دادند و بر دیگران می‌تاختند. چنین تصویری با صلح طلبی، نجابت و شرافت پیشتر یادشده قرابتی ندارد. با این حال:چه چیزی این مردم آرام و صلح طلب را این چنین به خشونت‌ورزی کشانیده است؟افسانه‌ی مردم نجیبچه مردم ایران و چه سرخ‌پوستان، پیش از ملیت یا قومیت یا مذهب، گونه‌ای از نژاد بشری هستند. آنها به عنوان یک انسان، دارای «غریزه بقا» می‌باشند و چنانچه این غریزه در معرض خطر قرار گیرد، خشونت تبدیل به انتخابی اجتناب‌ناپذیر می‌شود. در واقع، تهدید «بقا» نه مجوز اما عاملی بسیار موثر در خشونت‌ورزی است. نجابت و شرافت جامعه‌ی ایران، امری پوشیده نیست و چنین روحیه‌ای نه خودتمجیدی تفاخرآمیز که واقعیتی است مبتنی بر شواهد و مدارک. با این حال، عمدا یا سهوا، دچار این اشتباه شناختی می‌شویم که «از آنجا که مردم ایران نجیبند، پس اصلا و ابدا و هرگز نمی‌توانند دست به خشونت ببرند». چنین گزاره‌ای، با نادیده گرفتن حق اعتراض و بدون به رسمیت شناختن این حق، در نهایتِ بی‌انصافی از شهروند ایرانی، «انسانیت‌زدایی» می‌کند.مردم ایران، پیش از ایرانی یا مسلمان بودن، آدمیزادند و آدمیزاد به قول شاعر «نه فرشته است نه شیطان». شهروند ایرانی، «آدمیزادی» است که می‌تواند با اعتصاب، عدم رای و فعالیت مجازی و حضور مسالمت‌آمیز دست به اعتراض بزند. اما همین آدمیزاد (که برخی آن را فرشته‌ای نجیب که هرگز دست به خشونت نمی‌برد!) آنچنان در چنبره فقر و خشم گرفتار می‌شود که ممکن است دست به کاری خشونت‌بار و پرهزینه بزند که هیچ یک از ما و شاید خود، متصور آن نبوده است.کنش‌های اجتماعی نه بر اساس انتظارات ما از واقعیتِ اجتماعی، که بر اساس خودِ این واقعیت‌ها شکل می‌گیرند. بیاییم از افسانه‌های زندگی‌سوزِ «فرشته پندار» و «گوسفند پندار» آدمیان این مرز و بوم دست برداریم، و از فانتزی‌های زیبا اما غیرواقعی به واقعیت‌های کثیف (اما واقعی!) کف جامعه هبوط کنیم. این آدمیان، با نانجیبانی که معیشت و آزادی‌شان را به یغما برده‌اند، بیش از لیاقت‌شان نجابت و شرافت به خرج داده‌اند. با این حال، این شرافت، تا ابد در برابر غریزه بقای انسان پایدار باقی نخواهد ماند. پیش از آن که همه را به تازیانه‌ی «شورش» و «اغتشاش» ببندیم، «رنج» جامعه را به رسمیت بشناسیم. دوگانه «معترض-اغتشاشگر» دیگر پاسخ رنج جامعه نیست…https://vrgl.ir/ETP82https://vrgl.ir/gTf2p۲۰ دی ۱۴۰۴برای مطالعه‌ی بیشتر:«آدمی، یک تاریخ امیدبخش»، روتخر برخمان«تسلی بخشی‌های فلسفه»، آلن دو باتن</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | در نقد «سید سالاری»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/in-criticism-of-seyyedocracy-upbabddtstnp</link>
                <description>خاطرات یک سید!شما چه جور «سید»ی هستید که شال سبز ندارید؟!خاطرم هست که یکی از آموزگاران دوران ابتدایی، چنین سوالی را از مادرم پرسید. البته لحن سوال دوستانه و مودبانه بود. اما خب، گویا یک جای کار می‌لنگید! «سیادت»، البته از دید دیگران و اطرافیان، افتخاری بود که باید نشان آن بر دوش آویزان می‌شد و خلاف آن، خلاف عادت به نظر می‌رسید.واقعه‌ی دیگری که «سیادت» را در ذهنم ماندگار کرد، عید «غدیر» بود. از چند روز قبل از عید تا چند روز بعد از آن، حس افراد تحت تعقیب را داشتم که باید از انظار عمومی پنهان باشند، در غیر این صورت گرفتار اطرافیانی می‌شوند که یاد و خاطره‌ی «پول زور وَده»‌ی برره را در ذهن زنده می‌کردند! مطمئنا دغدغه، یک جعبه شکلات، شیرینی یا چند سکه متبرک و نمادین نبود بلکه تشریفات این چنینی که بر خلاف انتخاب و اختیار خود، بر آدم تحمیل می‌شدند گاهی اوقات معذب‌کننده بود و مایه‌ی زحمت.بدون شرح، تصویر از دیارمیرزااگر چه درون‌گرایی (یا بچه‌مثبتی یا بچه‌درس‌خوان یا هر صفت دیگری که به ذهن‌تان می‌رسد!) باعث شده بود تا همکلاسی‌ها در مدرسه بی‌خیال آزار و اذیت ما شوند، اما خب «سید» بودن نیز در این مورد یک «رانت» محسوب می‌شد! رانتی که بیشتر همکلاسی‌ها و در مواردی نادر، معلمان را از برخوردهای خیلی خشن علیه ما باز می‌داشت.سادات به مثابه‌ی یک طبقه اجتماعی«سیادت» مانند هر نقش اجتماعی دیگری، مجموعه‌ای از «تکالیف» و «حقوق» را به سادات نسبت می‌دهد. مسئله‌ی اصلی، توازن و تناسب این «تکالیف» و «حقوق» نیست. پرسش اصلی این است که:چرا باید به خاطر صفتی ژنتیکی که افراد در انتخاب آن کمترین قدرتی نداشته‌اند، چنین «حقوق» و «تکالیف»ی را برای سادات قائل شد؟اگر چه با تغییر فضای فرهنگی جامعه، نقش «سیادت» و «تکالیف» و «حقوق» متعاقب آن نیز حداقل در برخی موارد، در حال کمرنگ شدن است، اما شاید لازم باشد برای بخشی از بدنه‌ی جامعه که همچنان به این صفت، وزنی سنگین می‌دهد، پرسش بالا را تکرار و در پاسخ آن تامل نمود.دایره‌ی تکالیف «سیادت» البته صرفا به مناسبات عید «غدیر» محدود نمی‌شود و مسائلی مهم‌تر نیز وجود دارند که البته قابل تعمیم نیز هستند. برچسب «سیادت» برای سبک زندگی سادات نیز چارچوبی مضاعف بر چارچوب‌های همگانی ایجاد می‌کند. این موضوع بالقوه و گاهی اوقات می‌تواند با سبک زندگی افراد در تعارض باشد.به تعداد آدم‌ها راه وجود دارد برای رسیدن به ... خدا! ، تصویر از ایرنا«حسین» فیلم «مارمولک» را به یاد بیاورید. اگر چه «حسین» جوان «سید» نبود اما به دلیل عضویت در خانواده‌ای که «آخوند بودن» در آن یک سنت و میراث به شمار می‌رفت، مجبور به حفظ قرآن و رعایت هنجارهایی می‌شد که بعضا با روحیات او سازگار نبودند. قسمت مهم ماجرا این است که «دگرباشی» یا «دگراندیشی» افراد در چنین موقعیتی می‌تواند آنها را دچار عذاب وجدان کند. همانطور که «حسین» نیز از عدم توانایی خود در حفظ قرآن یا ارتباط با دختری جوان احساس شرم و گناه می‌کرد.خوانش‌های این چنینی(که پیشتر ذکر آن رفت) از مسئله‌ی «سیادت»، سادات را به یک طبقه‌ی اجتماعی جداگانه تبدیل می‌کند که در ازای «حقوق» معینی مانند احترام اجتماعی و …، «تکالیف» مشخصی را بر عهده می‌گیرند.پرسش این است آیا همه‌ی سادات اصلا خواهان چنین پکیجی از «حقوق-تکالیف» برای خود هستند؟ و یا اساسا «سیادت» در نظام فکری آنها، همچنان یک ویژگی هویتی متمایزکننده محسوب می‌شود؟موقعیت «سید بودن» به واسطه گره خوردن با گفتمان رسمی طی چند دهه اخیر، به نوعی الیگارشی ایدئولوژیک و آبژه‌ای سیاسی تبدیل شد و موقعیتی استعلایی پیدا کرد...‌ این موقعیت فرادستی در گفتمان رسمی اما به موقعیت فرودستی در جامعه و بین مردم تقلیل یافت، مصداقی از تبعیض نژادی و عقیدتی شناخته شد و آن احترام و اعتقادی که به سادات به شکل سنتی و عرفی وجود داشت، بی‌اعتبار شد و رنگ باخت؛ چنانکه در محاورات عمومی این سخن که «هر چی می‌کشیم از دست شما سیداست» به پارادایم غالب بدل شد.... در واقع تراژدی سیاست، موقعیت استراتژی سادات را متزلزل و به ضد خود تبدیل کرد و به اعتبار زدایی از آن انجامید....این واقعیت اما به چالش کشیدن عقیده و باور دینی نبود، خوانش درست آن بود که در قرآن هم آمده تنها معیار برتری مومنان تقواست؛ تا تاکید کند آنچه باید بر صدر سنجش آدمیت بنشیند انسان بودن است نه سادات بودن.رضا صائمی، منتقد سینماتصویر از باشگاه خبرنگاران جوانبدون شک «سیادت» به خودی خود، هیچ شرمی ندارد. اما در خوانشی واقع‌گرایانه و عادلانه، «افتخار»ی هم ندارد. مسیر زندگی، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، به قدری وسیع و متنوع است که نمی‌توان تمامی پیچیدگی‌های آن را در چنین خوانش‌هایی گنجاند. «سیادت» به مثابه یک ویژگی ارثی، نه شرم‌آور است و نه افتخارآمیز. نه نیازی به انکار و حذف آن است و نه نیازی به تفاخر و تقدیس آن.امید که بتوان با اندیشه‌ورزی در چنین اموری، از تبدیل «سادات» به «افراد یک طبقه اجتماعی متمایز» جلوگیری نمود.پ.ن: شایان ذکر است که نگاه اجتماعی به مسئله‌ی «سیادت» را در حد و اندازه‌ی خود بررسی کنیم. «سیادت» در حال حاضر یک بحران یا دغدغه‌ی اجتماعی نیست و این متن نیز قصد و تلاشی برای ارائه چنین برداشتی ندارد. هدف صرفا نگاهی متفاوت به فرهنگ «سید سالاری» بوده است.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 21:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | توهم امنیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/illusion-of-security-epk3gcoovqqf</link>
                <description>بازنشر هایلایت «چیستی امنیت» از صفحه اینستاگرام «علی آردم»(نقال‌باشی)امنیت به مثابه سیاستبرای دولت‌ها اهداف زیادی بیان شده، اما گروهی هستند که معتقدند دولت فقط دو وظیفه دارد: تامین رفاه و امنیت.اما وقتی از امنیت حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟در طول قرن بیستم، که بخش بزرگی از آن در سایه جنگ سرد بود، امنیت کلا نظامی درک می‌شد. دولت‌ها برای تامین امنیت، دائم مشغول افزایش قدرت نظامی بودند و جنگ تسلیحاتی بزرگی شکل گرفته بود.  با فروپاشی شوروی، یک سوال مهم پیش آمد که «امنیت در دنیای جدید به چه معنی است؟».تصویر از Harvardگروهی، که آمریکا در صدر آن بود، تهدید جدیدی را مشخص کردند و با «بازتعریف» مفهوم تروریسم، امنیت را بر مبارزه با تروریسم متمرکز نمودند. جنگ‌های بزرگ این دوره، با همین مفهوم شکل گرفت، به طوری که حتی روسیه برای حمله به اوکراین، از همین چارچوب استفاده می‌کرد: مبارزه با تروریست‌های اوکراینی. گروه‌های دیگری هم تلاش کردند که از همان چارچوب‌های قبلی، مثل رئالیسم و لیبرالیسم، استفاده کردند.اما گروه کوچکی هم بودند که طرح جدیدی داشتند. «مکتب کپنهاگ» ادعا کرد که باید کل مفهوم امنیت را بازتعریف کرد، چون این مفهوم از امنیت، بسیار مفهوم کوچکی است. یکی از متفکرین این گروه، «بری بوزان» نام دارد و معتقد است که باید یک تعریف وسیع(Wide Definition) از امنیت داشت. بری بوزان در کتاب مهمش، «مردم، دولت‌ها، و هراس»، بیان می‌کند که امنیت، پنج حوزه‌ی مختلف دارد و هر کشور ممکن است با «تهدیدهای وجودی»(Existential Threat) در هر یک از این حوزه‌ها روبرو شود.تصویر از ایران‌کتابنظامیاولین بخش امنیت، همان چیزی است که بقیه نظریات بر روی آن می‌ایستند. بوزان برای این بخش از امنیت اگر چه اهمیت زیادی قائل است اما امنیت را فقط «نظامی» نمی‌داند.تصویر از ویکی‌پدیاسیاسیهر وقت که مشروعیت و مقبولیت یک نظام سیاسی مورد تهدید باشد، امنیت سیاسی به چالش کشیده می‌شود. ایران از هر دو سو، یعنی هم مقبولیت و هم مشروعیت، با یک تهدید حیاتی روبرو است.تصویر از fedscoopمقبولیتبا کمی اغماض، می‌توان ادعا نمود که اصلی‌ترین خواسته اکثر ایرانی‌ها، توسعه است که دولت ایران از انجام آن عاجز مانده. مردم معمولا خود را با کشورهای حاشیه خلیج فارس یا ترکیه قیاس می‌کنند و با توجه به وضعیت موجود، دولت را فاقد مقبولیت می‌دانند. https://www.aparat.com/v/QWghi اگر هم معتقد باشیم که وظیفه‌ی دولت «ایجاد رفاه» است، باز هم حاکمیت در احقاق این هدف ناتوان بوده و به همین دلیل، مقبولیت آن مورد مناقشه است.مشروعیتمشروعیت متفاوت از مقبولیت است. مشروعیت به این معناست که چه کسی اجازه‌ی حکومت بر مردم را دارد و چه کسی این اجازه را داده است.به طور کلی مشروعیت دارای دو شکل است:مشروعیت الهیمشروعیت الهی به این معناست که فقط خدا یا نماینده‌اش(خلیفه) اجازه‌ی حکومت بر مردم را دارد و مردم حقی ندارند.مشروعیت مردمیمشروعیت مردمی به این معناست که حق حکومت از آن مردم است و مردم می‌توانند این حق را به کسی تفویض کنند و هر وقت خواستند از او سلب نمایند.این دو شکل مشروعیت، به شدت با هم در تضاد هستند و همدیگر را به چالش می‌کشند.با توجه به اصل دوم قانون اساسی، مشروعیت در این نظام الهی است ولی بخشی از جامعه به چنین چیزی اعتقاد ندارد. با توجه به کاهش مقبولیت، مشروعیت هم بیش از پیش مورد حمله قرار گرفته و بسیاری می‌پرسند آیا واقعا حکومت از آن خداست؟بنابراین امنیت سیاسی ایران با یک تهدید جدی روبرو است. شایان توجه است این نه فقط تهدید امنیتی یک نظام سیاسی که تهدید امنیتی کل یک کشور است، زیرا بسیار بعید است که بتوان نظامی با مشروعیت مردمی را جایگزین نظامی با مشروعیت الهی کرد و تلفات جانی و ارضی نداشت.اقتصادیتعریف امنیت اقتصادی در سطح ملی، بر خلاف سطح فردی، بسیار دشوار است. به طور کلی می‌توان گفت تهدید وجودی در اقتصاد وقتی به وجود می‌آید که شاخص‌های اقتصادی در وضعیتی قرار بگیرند که منجر به نارضایتی‌های عمومی‌ای بشوند که ثبات نظام سیاسی را مورد تهدید قرار دهند. اگر چه اعتراضات ۱۴۰۱ را اعتراضاتی اجتماعی-فرهنگی می‌دانند، اما وضعیت اقتصادی کشور نشانگر این واقعیت است که این بحران پیش از این شکل گرفته بود و پیش‌زمینه‌های اقتصادی داشت.تصویر از اعتماد آنلاین و حالت دیگری از تهدید وجودی اقتصادی، زمانی است که یک کشور پول کافی برای تقویت تسلیحات نظامی نداشته باشد. ایران، هم به خاطر تحریم‌ها و هم به خاطر مسائل اقتصادی، بسیاری از برنامه‌های توسعه‌ی نظامی‌اش را نتوانسته پیش ببرد و از این رو اینجا نیز با یک تهدید وجودی روبرو است.هویتیدر بسیاری از نظریه‌های قدرت، هویت و تاریخ یک ملت را از عناصر اصلی قدرت آن دولت-ملت می‌دانند. می‌توان ادعا کرد که هویت تمام انسان‌ها دارای دو بخش اصلی است: هویت ملی و هویت دینی.تصویر از کجارو نظام حاکمه‌ی فعلی ایران خود بارها و بارها به هویت ملی ایرانی ضربه زده و بسیاری از عناصر فرهنگی را مورد حمله قرار داده است. با این حال اما این هویت ایرانی، از سوی برخی کشورهای همسایه هم آماج حمله قرار گرفته و هویت ایرانی روز به روز تنک‌تر می‌شود. در صدر این حملات می‌توان به تلاش برای تغییر نام خلیج فارس اشاره کنیم. تغییر نام خلیج فارس در واقع یک حمله به «هویت ملی» ماست و ملتی که هویت خود را از دست بده، شکننده و شکست‌پذیر می‌شود. حملات متعدد به این نام و همین طور مالکیت جزایر سه‌گانه، بیش از اینکه یک مسئله‌ی سیاسی باشد، یک مسئله‌ی هویتی است.  حزب بعث با شعار «آمده‌ایم که بمانیم»(جئنا لنبقی) گمان می‌کرد که می‌تواند بر مردم ایران غلبه کند اما هویت ملی-مذهبی مانع از این شد.هویت مذهبی ما نیز به دو روش مور تهدید قرار گرفته است: حمله رسانه‌ای غرب و اسلام‌هراسی و دیگری عملکرد نامناسب حکومت اسلامی. تعریف یک ایرانی مسلمان، روز به روز دشوارتر می‌شود و بخشی از این مشکل، به خاطر حمله‌ی دشمنان منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای و خود جمهوری اسلامی است.زیست‌محیطیشاید بدیهی‌ترین نکته برای زندگی، داشتن محیط زیست مناسب است و به همین دلیل امنیت زیست محیطی را شاید بتوان مهم‌تر از هر چیزی قلمداد نمود.تصویر از خبرگزاری برناخشک‌شدن جازموریان و هامون آن قدر قدیمی شده که دیگر کسی به خاطر ندارد زمانی آب داشتند. زاینده‌رود، کارون، و دریاچه‌ی ارومیه در معرض خطر هستند و به هیچ وجه امنیت ندارند. محیط زیست میانکاله مدت‌هاست که در خطر است ولی دولت‌ها به همین بسنده نکرده‌اند و می‌خواهند در میانکاله پیتروشیمی و ویلا بسازند. و البته که این سیاهه‌ی بلند بالا تمامی ندارد: تالاب شادگان، تالاب انزلی، بختگان و … . ریزگردهای سیستان و بلوچستان برای همه عادی شده و دیگر در اخبار ذکر نمی‌شود. نفس خوزستان نیز بریده و استان‌های ایلام و کرمانشاه و کردستان قربانیان بعدی هستند و فقط تقصیرها به گردن دیگران می‌افتد.آیا ما امنیت داریم؟از پنج شکل امنیت و تهدیدهای وجودی امنیتی گفتیم. پرسش این است که «آیا با مقاومت می‌توان بر این تهدیدات وجودی غلبه کرد»؟ پیش از پاسخ، اول باید بفهمیم که دلایل این مشکلات وجودی چیست. بری بوزان معتقد است توجه بیش از اندازه روی یکی از این مدل‌های امنیت، منجر به ضعف در باقی اشکال امنیت می‌شود.برای توضیح بیشتر این موضوع، می‌توان به فروپاشی شوروی اشاره کرد؛ جایی که حکومت با تمرکز بر امنیت نظامی، بقیه اشکال امنیت را به فراموشی سپرد. امنیت سیاسی و امنیت اقتصادی در شوروی با تهدیدهای وجودی روبرو بود و شوروی بدون شلیک گلوله، سقوط کرد.داستان انرژی هسته‌ای و تحریم‌ها را نیز می‌توان بخشی از همین الگو دانست. پرسش اینجاست که انرژی هسته‌ای چه جایگاهی در بحث امنیت دارد؟ گروهی آن را به عنوان بخشی از امنیت انرژی می‌دانند و زیر امنیت اقتصادی قرار می‌دهند و گروهی نیز آن را به عنوان امنیت نظامی معرفی می‌کنند. هر جایی که آن را قرار دهید، تفاوتی نمی‌کند. آن چه حائز اهمیت است، این است که آنقدر بر روی آن تمرکز شده که باقی قسمت‌های امنیت، مغفول واقع شده است.البته می‌توان به شکل دیگری نگاه کرد و تغییرات اقلیمی، زیاده‌خواهی همسایگان، تغییرات منطقه‌ای و یا هر چیز دیگری را عامل این تهدیدها بدانیم. یا حتی فراتر برویم و دشمنان این سرزمین یا این حکومت را تهدیدگر امنیت بدانیم. اما هیچ کدام باعث نمی‌شود از نقش دولت گذشت. پرسش این است که دولت در برابر این تهدیدات چه کرده است؟تاکید زیاد بر مقابله‌ی نظامی یا شبه‌نظامی(نیروهای نیابتی) با دشمن، باعث شده امنیت در قسمت‌های دیگر مورد تهدید قرار بگیرد.با این توضیحات، می‌توان درباره‌ی این سوال مهم دوباره و از نو اندیشید: آیا ما امنیت داریم؟</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 23:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | توهم شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/illusion-of-courage-daurb1rj7ta4</link>
                <description>مدت‌ها پیش در جریان یک بحث و جدل مجازی که میان چند کاربر دیگر رخ می‌داد، کار به تهدیدهای کلامی و … کشید و یکی از کاربران این چنین پاسخ داد:«به مرحله‌ای از پختگی رسیدم که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز خدا نمی‌ترسم.»این پاسخ اما مرغ خیال را به سمت و سویی به پرواز درآورد تا این «خداترسی و آدمیزادنترسی» را در وقایع امروز و دیروز زیر و رو کرده و ببینیم این «آدمیزاد ناترس‌های خداترس» در تاریخ چه کردند و عاقبتشان چه شد.پیشامدرنیته و مدرنیته، مرگ و زندگیما عاشق مرگ هستیم، آمریکا عاشق زندگی است. این است تفاوت بین ما دو تا.بن‌لادن، تصویر از ویکی‌پدیااینکه این جمله متعلق به «اسامه بن لادن» است یا خیر، مسئله‌ی اصلی نیست. اینکه تعلق مرگ و زندگی به القاعده و آمریکا صحیح است یا خیر هم مسئله‌ی اصلی نیست. مسئله‌ی اصلی دوگانه‌ای است که در عمیق‌ترین لایه‌های آن نه به «شرق-غرب» یا «بنیادگرایی اسلامی-لیبرالیسم» بلکه به «پیشامدرنیته-مدرنیته» باز می‌گردد.مرگ در دوران پیشامدرنیته برای انسان‌ها و جوامع وزنه‌ای سنگین داشت. تکاپوی انسان برای یافتن معنا و چیستی در زندگی، منجر به روی آوردن به ایدئولوژی‌ها و مکاتبی می‌شد که به پرسش‌های وجودی انسان پاسخ می‌دادند. در این مکاتب، مرگ گاه پلی میان این جهان و آن جهان، گاه دریچه‌ی ورود به یک زندگی جدید، و گاه به معنای پایان یافتن یک تکلیف و نقش‌آفرینی بود. بدین ترتیب، انسان‌ها در بزنگاه‌های حساس از بذل جان شیرین خود و پایان دادن به «زندگی» به نفع «مرگ»، ترس و واهمه‌ای نداشتند.با آغاز مدرنیته اما ترازو به تدریج به سمت یک تعادل حرکت نمود. «زندگی» و انسان، محوریت و مرکزیت بیشتری یافتند و دیگر «مرگ» به اندازه‌ی گذشته پر رونق نبود. البته دور از واقع‌بینی است اگر نقش «انقلاب صنعتی» و پیشرفت‌های علمی بشر را نادیده بگیریم. این پیشرفت‌ها برای مثال با ریشه‌کردن بیماری‌ها مرگ را به عقب راندند و با توسعه اسباب رفاه و راحتی انسان به زندگی کیفیت بخشیدند. در چنین شرایطی میل انسان‌ها به زندگی افزایش یافت و ترس از فقدان زندگی، موجب دوری از مرگ می‌شد.تقابل این دو جهان متفاوت که در یکی «مرگ» و در دیگری «زندگی» سالار بودند را می‌توان در آن جمله‌ی منسوب به «بن لادن» جست و جو نمود. از این زاویه دید، می‌توان درک نمود که چرا در «بنیادگرایی»(دینی یا غیردینی) که به ستیز علیه مدرنیته و تمامی مظاهر آن برخاسته، «مرگ» کالایی ارزشمند و مقدس است.فرقاندر حرارت سال‌های منتهی به ۱۳۵۷ که قرائت‌های گوناگونی از اسلام و شیعه ارائه می‌شد و همه به سوی انقلاب حرکت می‌کردند، جوانی بلند پرواز به نام «اکبر گودرزی» که در حدود بیست سال سن داشت،‌ در برخی مساجد و خانه‌ها، مجالس تفسیر قرآن برگزار می‌کرد و برداشت‌هایی متفاوت از شریعت ارائه می‌نمود. تحت تاثیر تفکرات علی شریعتی یا هر منبع الهام‌بخش دیگری، اکبر گودرزی و پیروان او اعتقاد به نوعی برابری و ضدیت با جامعه‌ی طبقاتی داشتند که از همین چند کلمه نیز می‌توان تعارض آن با گروه‌های سیاسی آن زمان کشور را پیش‌بینی کرد.اکبر گودرزی، تصویر از ویکی‌پدیاگروهی که اکبر گودرزی بنیان‌گذار آن بود، «فرقان» نام داشت؛ «فرقان» به معنای جداسازنده‌ی حق از باطل. اما این بلندپروازی فرقانی‌ها صرفا در انتخاب چنین عنوانی خلاصه نمی‌شد. فرقانی‌ها پس از انقلاب ۱۳۵۷، دست به اسلحه بردند تا بلندپروازی خود را از طریق ترور چهره‌های شناخته‌شده ثابت کنند: مرتضی مطهری، محمد مفتح، محمدولی قرنی از ترورهای موفق و سید علی خامنه‌ای و علی اکبر هاشمی رفسنجانی از ترورهای ناموفق اعضای «فرقان» بود.اما چه چیزی به «فرقان» چنین اعتماد به نفسی می‌داد تا آن‌ها دست به چنین اقداماتی بزنند؟ فرقانی‌ها نه شبیه لیبرال‌ها، فکل و کراواتی بودند و نه شبیه مارکسیست‌ها، عینک به چشم و سبیل به لب داشتند. آن‌ها شبیه بسیاری از جوانان مذهبی دهه‌ی ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ بودند که می‌شد در کوچه و خیابان نظیرشان را دید. سبک زندگی بسیار ساده‌ی اعضای فرقان نیز تایید می‌کند که از ثروت و مظاهر مادی نیز روی‌گردان بودند و طمعی به مال دنیا نداشتند. با چنین حجم از دهن‌کجی به «زندگی» و با علم به مجازات سنگین قتل نفس،‌ موتور محرک فرقان چه چیزی بود؟ «عشق به مرگ(در ادبیات اسلامی، «شهادت»)» در راه تحقق جامعه‌ی توحیدی.با توجه به چنین توصیفاتی، آیا فرقان مصداق آن نقل قول آغازین متن نیستند که «به مرحله‌ای از پختگی رسیده بودند که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز خدا نمی‌ترسیدند»؟ این «آدمیزاد نترسی» و «خداترسی» توامان نبود که فرقان را وادار به قدم گذاشتن در راهی نمود که به ترور و مبارزه مسلحانه متوسل شوند؟هزینه و فایدهتجربیات تاریخی بسیاری وجود دارد از کسانی که از «هیچ کس» و «هیچ چیز» نمی‌ترسیدند و دست به کارهای دیوانه‌وار زدند. این تفسیر از «شجاعت» در واقع نوعی از «حماقت» است که با صدای بلند افتخار می‌کند که از هزینه‌تراشی هیچ ابایی ندارد، حتی اگر بهای این هزینه‌تراشی، مرگ خود یا دیگران باشد.دنیای واقعی(و شاید دنیای مدرن) دنیای «هزینه و فایده» است. در نقطه‌ی مقابل این قرائت از «شجاعت»، عقلانیتی است که به ما می‌آموزد برای انجام هر کاری، «هزینه»های کوتاه‌مدت و بلندمدت آن را در نظر بگیریم و سپس تصمیم‌گیری کنیم. این دسته از به اصطلاح «شجاعان» که «به مرحله‌ای از پختگی رسیده‌اند که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز خدا نمی‌ترسند»(همانطور که فرقانی‌ها مدعی رسیدن به آن درجه از پختگی بودند!) البته این «عقلانیت» را با صفاتی چون «بزدلی»، «سست‌عنصری» و «نفاق» مورد تمسخر قرار می‌دهند. با این حال کیست که نداند که از قضا انسان «عاقل» به وقت مناسب از هزینه‌های واقعی تصمیماتش «می‌ترسد» و انسان «احمق» از هیچ چیز و هیچ کس «نمی‌ترسد» و خود و دیگران را گرفتار می‌کند!در «از هیچ چیز و هیچ کس نترسیدن» هیچ فضیلتی وجود ندارد. شاید بهتر باشد در دنیایی که «حماقت» روزافزون است و میان «احمق‌ها» مسابقه‌ی حماقت برگزار می‌شود، عطای «احمق شجاع» را به لقایش ببخشیم و برچسب نامنصفانه‌ی «عاقل ترسو» را که واقع‌گرایانه‌تر است به جان بخریم.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 21:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | توهم مشارکت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/illusion-of-participation-iaiutmf2d6bl</link>
                <description>بازنشر هایلایت «چرا رای ندادم؟» از صفحه‌ی اینستاگرام «علی آردم»(نقال‌باشی)در ستایش رایاز قرون هجدهم و نوزدهم میلادی، یک اصطلاح در ادبیات اجتماعی بسیار فراگیر شد: مدرنیزاسیون(نوسازی).نوسازی جنبه‌های مختلفی داشت: شهرنشینی، سوادآموزی، عقلانیت، تغییر روابط اجتماعی، صنعتی‌شدن و … . اما به باور خیلی‌ها که در راس‌شان «ساموئل هانتینگتون» قرار داشت، اصلی‌ترین ویژگی جوامع نوشده(مدرن)، مشارکت سیاسی مردم است. در جوامع مدرن، مردم خواهان مشارکت در ترسیم آینده‌ی خودشان هستند. آنها نمی‌خواهند چون گله‌ی گوسفندان توسط شبان راهبری شوند. سرعت تغییر سطوح اجتماعی و در دسترس قرار گرفتن مسئولان و سیاست‌مداران، هر فرد را به این فکر می‌اندازد که می‌تواند در امر سیاسی مشارکت کند.تصویر از ایران کتابانقلاب فرانسه، یکی از نخستین و بارزترین نمودهای این مشارکت در امر سیاست بود؛ مشارکتی خون‌بار و پر هرج و مرج. انقلاب فرانسه آغازی بود بر عصر انقلاب‌ها و قدرت‌گرفتن توده‌ها که در اکثر اوقات اوباش در صدر این حکومت‌ها و انقلاب‌ها قرار می‌گرفتند.رفتار خشن توده‌ها و هرج و مرج پس انقلاب‌ها، باعث شد گروهی از متفکرین ایجاد شوند که به شدت مخالف توده‌ها بودند و از آنان ترس داشتند؛ که شهیرترین فرد در این گروه، «گوستاو لوبون» با کتاب «روان‌شناسی توده‌ها» بود. لوبون معتقد بود که توده‌ها توان هر گونه سبعیت و خونریزی را دارند و می‌توانند هر جنایتی انجام دهند و باید جلوی آن‌ها را گرفت. البته لوبون در این راه تنها نبود؛ خشونت انقلاب‌ها چنان زیاد بود که «ادموند برک»، که ذاتا یک لیبرال بود در برابر انقلاب فرانسه موضع گرفت و آن را محکوم کرد.تصویر از ایران کتاببرک دولت را ارگانیسم پیچیده‌ای می‌دانست که در طول زمان رشد کرده و به موجود ظریف و زنده‌ای که امروز می‌بینیم بدل می‌شود. ظرایف موجودیت سیاسی آن - از رفتار پادشاهان گرفته تا کدهای رفتاری موروثی اشرافی - در طول نسل‌ها به گونه‌ای با جزئیات فراوانی توسعه یافته است که هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که تمام این‌ها چگونه عمل می‌کند. برک می‌گوید عادت حکومت در میان طبقه‌ی حاکم چنان ریشه‌دار است که آن‌ها آن را به صورت غریزی و بدون اندیشه انجام می‌دهند. هر کس بر این باور است که می‌تواند از قدرت عقل خود برای تخریب جامعه و ساختن جامعه‌ای بهتر از صفر استفاده کند - مانند ژان ژاک روسو، متفکر روشنگری - احمق و متکبر است.این «خشونت انقلابی» و «هرج و مرج پساانقلابی» باعث شد که برک و لوبون در کنار سلف خودشان، «توماس هابز» قرار بگیرند و از حضور مردم در سیاست انتقاد کنند.تصویر از ایران کتابحالا اگر بخواهیم در دنیای مدرن، مردم را در سیاست بازی دهیم و از انقلاب‌ها دوری کنیم، چه راهی داریم؟ باطل‌السحر این تندروی‌ها، انتخابات بود. «صندوق رای»، تابوت تندروی بوده و هست.احزاب سیاسی شکل گرفتند، به رقابت پرداختند و در نهایت هم قالب اصلی سیاست‌ورزی در دنیای مدرن شد، حتی برای کشورهایی که به انتخابات اعتقادی نداشتند.تصویر از ایران کتابهدف انتخابات، انتخاب صالح‌ترین و سودمندترین فرد یک جامعه برای رهبری نبوده بلکه در بسیاری از موارد، انتخاب بین «بد» و «بدتر» بوده. هدف مشارکت مردم، فرار از تغییرات خون‌بار بوده است. انتخابات نه یک هدف مقدس، بلکه وسیله‌ای کارآمد بوده که مورد ستایش اندیشمندان علوم سیاسی قرار گرفته است.پس چرا به عنوان یک فعال سیاسی، در چنین فرایند ستایش‌آمیزی شرکت نکردم؟ باید پیش از آن، به دو پرسش مهم پاسخ داد:فلسفه رای دادن چیست؟آیا مشارکت در انتخابات برای جمهوری اسلامی مهم است؟در فلسفه‌ی رای دادندر دوره‌ی قرون وسطی، حاکمیت از آن خدا بود و قانون هم قوانین الهی. هیچ کس نمی‌توانست از حکم پادشاه، که همان حکم خدا بود، تخطی کند. اتحاد مقدس بین کلیسا و تاج، قدرت قانون‌گذاری را در ید پرقدرت آنان قرار داده بود و «قانون همان حکم شاه بود». البته عبدالحسین زرین‌کوب درباره‌ی دوره‌ی ساسانیان که همین وضع برقرار بود، از «اتحاد نامقدس تاج و آتشگاه» برای توصیف آن دوران استفاده می‌کند.اما وقتی با اصلاحات دینی «لوتری» و «کالونی» جایگاه کلیسا به خطر افتاد، پایه‌های «حق الهی پادشاهان» هم به شدت به لرزه درافتاد؛ دیگر خیلی سخت بود که حکم شاه را همان حکم خدا دانست و شاه را نماینده‌ی خدا بر زمین معرفی کرد. اگر شاه نماینده‌ی خدا بر زمین نبود، پس یک حکومت مشروع چه بود؟ اگر شاه نماد قانون نبود، پس قانون چگونه شکل می‌گرفت؟تصویر از ایران کتاباینجا بود که اندیشمندان علوم سیاسی به صحنه آمدند؛ گروهی که بعدها به «اصحاب قرارداد اجتماعی» معروف شدند: هابز، لاک، و روسو. با گذشتن از کنار تفاوت‌های این‌ها، هر سه نفر ادعا کردند که سلطنت نه موهبتی از آن خدا، بلکه «یک قرارداد اجتماعی بین حاکم و مردم» است. حالا و بر اساس نظریه‌ی قرارداد اجتماعی حاکمیت و حق قانون‌گذاری از آن مردم بود و آن‌ها با انتخاب نمایندگان خود، در قانون‌گذاری شرکت می‌کردند، هر قانونی!وقتی در دوران مشروطیت، این مفاهیم به ایران راه یافت، همگی به دنبال «قانون» گشتند و میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله در رساله‌ی «یک کلمه» به این اشاره کرد که مشکل ایران یک کلمه است: قانون. اما آيا واقعا انسان می‌توانست «قانون الهی» را کنار گذاشته و قانون بنویسد؟ در مملکتی که سلطان «ظل الله» است، قانون چه معنی داشت؟ مگر می‌شد که رعیت قانون بنویسد؟تصویر از ویکی‌پدیاولی در نهایت، همان‌گونه که شاهان اروپایی مجبور به پذیرش شدند، در ایران هم مشروطه برقرار شد. حکم شاه به قانونی که توسط مردم نوشته می‌شد، مشروط شد. اما شیخ فضل‌الله نوری خیلی سریع فهمید که اگر قرار باشد قانون با رای مردم تصویب شود، می‌توانند قانون الهی را نقض کنند. او خطر را بسیار سریع فهمید و از قانون مشروعه سخن گفت. به همین دلیل، در ایران و از ابتدای تدوین قانون و تاسیس مجلس، مردم حق دخالت در قوانین الهی را نداشتند و فقط می‌توانستند در قوانین مدنی و اجرایی نقشی بازی کنند. در زمان پهلوی، همچنان شاه توان نقض این قانون را داشت و به ویژه در زمان محمدرضا شاه، قوانینی مخالف شرع تصویب شد، ولی آن هم به خواست و اراده‌ی شاه بود و نه مردم.با استیلای جمهوری اسلامی که «نعش آن بزرگوار(شیخ فضل‌الله نوری) را بر سر دار، همچون پرچمی می‌دانست که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از دویست سال کشمکش، بر بام سرای مملکت افراشته شد»، حق دخالت مردم در قانون‌گذاری بیش از پیش کاهش یافت و قانون الهی تبدیل‌ناپذیر انگاشته شد.به همین دلیل، انتخابات در ایران هیچگاه انتخابات کاملی نبود، مخصوصا در دوران جمهوری اسلامی. و به همین دلیل بسیاری هرگز در این انتخابات شرکت نکردند. اما آنانی که رای دادن را انتخاب کردند، به تغییرات کوچک و نقش داشتن در تدوین قوانین مدنی و اجرایی بسنده کرده بودند، هر چند که همواره با این شک روبرو بودند که با چنین محدودیت‌هایی و زیر سوال رفتن فلسفه‌ی انتخابات، آیا کنش آنان صحیح است یا خیر.اما اگر انتخابات حتی نتواند در قوانین مدنی و یا اجرایی نقش داشته باشد، همچنان می‌توان به رای دادن ادامه داد و با وجود محدودیت‌های آن، در انتخابات شرکت کرد؟ شاید بد نباشد با دقت بیشتری به انتخابات اخیر نگاه کنیم تا بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم.مجلس در راس اموروقتی اصحاب قرارداد اجتماعی از یک قرارداد گفتند و در ادامه هم از رای‌گیری و انتخابات حمایت کردند، یک نگرانی جدی ایجاد شد:اگر فرد منتخب به یک مستبد تبدیل شد، چه کنیم؟تصویر از heritageاینجا بود که نظریه‌ی «تفکیک قوا» مونتسکیو اهمیت پیدا کرد. قدرت باید بین سه قوه‌ی مجریه، مقننه، و قضاییه تقسیم شود و این سه بتوانند یکدیگر را کنترل کنند(Check and Balance). از آنجایی که باید وحدت فرماندهی وجود داشته باشد، بخش اجرایی باید در یک نفر تجلی پیدا کند. ولی از آنجایی که چند عقل به از یک عقل هستند، تصمیم‌گیری و قانون‌نویسی توسط چندین نفر انجام می‌شود: مجلس. این موضوع باعث می‌شود که مجلس دست برتر را داشته و به عبارتی «در راس امور باشد» و دولت، اجرا کننده‌ی آن قوانین باشد.در ایران، وقتی مجلس تاسیس شد، فرایند دشوار تصمیم‌گیری باعث تضعیف جایگاه اجرا شد و این دو نهاد به جای کنترل و تقویت یکدیگر، باعث تخریب و تضعیف هم شدند. این نظام Check and Balance در ایران آنقدر بد کار کرد تا اینکه یک نفر(رضا شاه) تصمیم گرفت کل اختیارات را دست خود گرفته و عطای تفکیک قوا را به لقایش ببخشد.با رفتن رضا شاه، دوباره مجلس قدرت گرفت ولی وقایع پس از مشروطه تکرار شد و فقط قوام و مصدق توانستند در کنار قدرت مجلس، یک رئیس اجرایی نسبتا قدرتمند باشند.با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دوباره مجلس در ایران به محاق رفت و محمدرضا شاه مانند شاهان پیشین، فعال مایشاء شد. مجلس تنها سایه‌ای بود از آنچه باید باشد.با انقلاب ۵۷، این امید بود که مجلس واقعا به راس امور بازگردد، ولی به جز در اوایل انقلاب، مجلس شورای اسلامی هم در راس امور نبود و اقتدار آن به مرور زمان کاسته شد و قدرت در نهادی دیگر تجمیع شد.سعید حجاریان از اصطلاح «انتخابات خودمانی» برای توصیف روند انتخابات در ایران استفاده می‌کند. یعنی گروهی خودی محسوب می‌شوند و اجازه‌ی حضور در مجلس را دارند و به جز مجلس اول و دوم، باقی انتخابات همین بوده و فقط حلقه‌ی خودی کوچک و بزرگ شده است. اما به مرور انتخابات به «شبه انتخابات» تبدیل شده است. این نوع از انتخابات بیشتر نمایشی است و اغلب، در انتخابات مجلس شاهد آن هستیم. فرض اصلی شبه انتخابات این است که ویترین انتخابات وجود دارد، چند نیروی خنثی هم حضور دارند، اما پس و پشت ویترین خودی‌های صاحب نفوذ هستند. بعد از مجلس ششم، چند دوره‌ی مجلس این چنینی را شاهد بودیم. یعنی افراد نسبتا متفاوتی می‌بینیم اما قدرت تاثیرگذاری وجود ندارد.نگاهی به مجلس فعلی نشان می‌دهد که این انتخابات یک «شبه انتخابات» است و مجلس هیچ نقشی ندارد. ولی چه طور می‌توان این ادعا را ثابت کرد؟ به سادگی!برخی از تصمیمات(مانند تصمیم گران‌کردن بنزین در سال ۱۳۹۸)، توسط یک ساختار من درآوردی گرفته می‌شود: شورای سران سه قوه.تصمیم‌گیری درباره‌ی فیلترینگ و توسعه اینترنت کجا انجام می‌شود؟ «شورای عالی فضای مجازی».حجاب که در چند سال اخیر به یک مسئله‌ی اصلی جامعه تبدیل شده، اصولا خارج از اختیار مجلس است.برای رابطه با غرب و تحریم‌ها که بحران حیاتی سیاست است در جایی دیگر تصمیم‌گیری می‌شود.تصویر از khamenei.irو هزاران نهاد موازی دیگر. پس مجلس و تصمیماتش کجاست؟ در قعر امور!با این وجود، رای دادن در انتخابات چنین مجلسی، چگونه می‌تواند به معنای مشارکت من در تصمیم‌گیری برای آینده‌ام باشد؟ این انتخابات، فلسفه‌ی انتخابات را به کلی زیر سوال می‌برد.اما برای من فقط این مسئله مطرح نیست.بد و بدتردر انتخابات سال ۲۰۱۷ فرانسه، مارین لوپن، یک راست‌گرای افراطی، در مرحله‌ی اول انتخابات مقام دوم را به دست آورد و بسیاری از مردم فرانسه را نگران از پیروزی‌اش در انتخابات کرد. مردمی که از گروه‌های میانه‌رو دل خوشی نداشتند و دوست داشتند مکرون برنده‌ی انتخابات نباشد، تصمیم گرفتند بین «بد و بدتر»، مکرون را انتخاب کنند. در نهایت هم انتخابات با پیروزی مکرون به پایان رسید.در واقعیت امر نیز انتخاب بین «بد و بدتر» همواره یک رویکرد در انتخابات بوده و اجتناب‌ناپذیر است اما … بین این دو، بد و بدتر کدام است؟ فرض کنید که مجلس نقشی جدی در تصمیم‌گیری داشته باشد. کدامیک از این‌ها طرفدار حذف تحریم‌ها و فیلترینگ هستند؟تصویر از ایسنابا فرض اینکه مجلس نقشی در روابط خارجی داشته باشد، کدامیک از این آتش‌زنندگان برجام را باید انتخاب می‌کردم؟ کدامیک برای حل مسئله‌ی تحریم‌ها راهکاری دارند؟ چه فرقی بین آنان است که انتخاب کنم؟تصویر از مشرقکدامیک با این قوانین مخالف هستند؟ این‌ها که برای تصویب قوانین هر چه عجیب‌تر با هم مسابقه گذاشته‌اند…یا آیا باید به لیست رائفی‌پور رای می‌دادیم؟ بعد از عمری خواندن و سیاست‌ورزی، باید به «بصیرت استاد رائفی‌پور» اعتماد می‌کردیم؟ وقتی یک آدمی که روزی وزیر بوده و با شاه هم فالوده نمی‌خورده، حاضر می‌شود برای رای گرفتن به دفتر استاد رائفی‌پور رفته و سوگند بخورد، دیگر نه بد است و نه بدتر، بلکه زشت است!بله همواره می‌توان بین بد و بدتر و حتی بین بدتر و بدترین هم انتخاب کرد، اما این بار هیچ انتخابی نبود؛ همه یکسان بودند. و این است «ابتذالِ معنای انتخاب».غذا دادن به تمساحویلیام سالیوان، سفیر آمریکا در ایران در زمان انقلاب، مخالف امتیاز دادن به مخالفان بود و از اصطلاح «غذا دادن به تمساح» استفاده می‌کرد. او تمساح را حیوانی معرفی می‌کرد که هر چه به آن غذا بدهی، خواستار غذای بیشتر می‌شود. سالیوان معتقد بود مخالفان هم چنین رویکردی دارند و با گرفتن هر امتیاز، حریص‌تر و به جای مصالحه، خواستار امتیازات بیشتری می‌شوند.جمهوری اسلامی این آموزه‌ی سالیوان را همواره نصب‌العین قرار داده و به معترضان امتیازی نداده است، زیرا معتقد است که آنان سیری‌ناپذیرند. اما من می‌خواهم نگاهی برعکس بیندازم.شورای نگهبان در هر دوره، حلقه‌ی خودی‌ها را تنگ‌تر و تعداد بیشتری را رد صلاحیت می‌کند و نظام انتظار دارد باز هم مردم در انتخابات شرکت کنند. رای دادن مجدد در چنین فضایی، همانند آن اصطلاح غذا دادن به تمساح است که هر چه رای دهندگان از خواسته‌های خود بیشتر عقب‌نشینی کنند، او هم پیشتر می‌آید و حد یقفی نیز ندارد.در سال ۱۴۰۰، حاکمیت با رد تمام گزینه‌های مختلف و باقی گذاردن همتی که نامزدی غیر کاریزماتیک و بدون قدرت بود، خواستار گرم کردن انتخابات نمایشی(با همان تعبیر حجاریان) بود و حالت تهاجمی داشت.لیست صدای ملت، که اندک تفاوت‌هایی با سایر اصول‌گرایان داشت، نوعی از این رفتار بود: من همه را رد صلاحیت می‌کنم و تعداد معدودی را در اختیار شما قرار می‌دهم که تفاوت‌های انگشت‌شماری با باقی افراد دارند. بیایید و رای دهید!جایی می‌باید این پیغام را بدهیم که نمی‌توان با همین فرمان ادامه داد؛ نمی‌شود همه را رد صلاحیت کرد و همچنان انتظار مشارکت داشت. آیا این اتفاق می‌توانست تاثیری بگذارد؟ شاید نه، ولی حداقل می‌توانست نقش بر هم زننده‌ی بازی را داشته باشد و نشانی از تن ندادن به سیاست غذا دادن به تمساح.تحریم انتخابات؟پس از سال ۱۳۹۸، دیگر هیچ چیز مانند سابق نشد؛ آبان و هواپیما … بسیاری پس از این وقایع احساس کردند که دیگر نمی‌توانند در هیچ انتخاباتی شرکت کنند و طبعا حق داشتند. هنوز داغ ۱۳۹۸ تازه بود که اعتراضات خونین ۱۴۰۱ رخ داد و چه جان‌های عزیزی که از دست نرفتند. و به قول بسیاری، «دیگر چه جای سخن گفتن از انتخابات و مشارکت؟»هر چند هر دوی این گروه‌ها درست می‌گویند، ولی دو نکته مهم وجود دارد:تغییرات یا خشونت‌آمیز هستند و یا مسالمت‌آمیز، و اگر طرفدار روش دوم باشیم، باید به دنبال راهی برای آن باشیم.اگر سیاست را «استفاده از امکانات موجود» تعریف کنیم، باید به دنبال راهی برای تحقق تغییرات مسالمت‌آمیز باشیم.پس در چنین شرایطی نمی‌توانیم از تحریم انتخابات، آن هم تا ابد، سخن بگوییم. حداقل منی که با روش‌های خشونت‌آمیز مخالفم نمی‌توانم چنین بگویم. باید راهی جست، تا صندوق رای که «تابوت تندروی‌هاست» کارکرد خود را بیابد، ولی تا آن زمان و تا وقتی دلایل من برای ندادن همچنان پا برجا باشد، رای دادن نه تنها نمی‌تواند کمکی باشد، بلکه آسیب‌رسان است.تصویر از ایسناچرا رای‌دادن اشتباه است؟ چون رای ما برای جمهوری اسلامی مهم است و من(ما) نباید بدون احیای صندوق، به پای آن بازگردیم. حق دارید که از من بخواهید ثابت کنم چرا رای جمهوری اسلامی مهم است ولی بماند برای مجموعه استوری‌هایی دیگر و اگر از روزنه‌گشایی بپرسید می‌گویم «شاید وقتی دیگر».</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 21:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | توهم خودکفایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/self-sustainability-illusion-gyrpsgrjc8ny</link>
                <description>در تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۸۹، یکی از ماندگارترین وقایع تاریخ معاصر آلمان و جهان رقم خورد. دیوار برلین، این حائل بتنی ۱۵۵ کیلومتری که حدود سی سال پیش توسط آلمان شرقی(و نه آلمان غربی) برای جلوگیری از خروج شهروندان خود ساخته شده بود، دیگر مانع و عامل جدایی اهالی برلین و آلمان نبود. پرده‌ی آهنین فرو ریخت و آلمان دوباره به یک کشور واحد بدل گشت.اما در طول تقریبا سه دهه حضور دیوار برلین، مردمان دو سوی دیوار که از یک فرهنگ، تمدن، و ملیت بودند، در دو سیستم سیاسی-اقتصادی کاملا متفاوت زندگی می‌کردند. پس از تصمیمات نیروهای متفقین در کنفرانس یالتا در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، آلمان به دو تکه شد: نیمه شرقی به عنوان «جمهوری دموکراتیک آلمان» و نیمه غربی به عنوان «جمهوری فدرال آلمان» اقامه وجود کردند. در حالی که آلمان شرقی به عنوان یکی از اقمار شوروی، به اقتصاد دولتی کمونیستی روی آورده بود، آلمان غربی سیاست اقتصادی مبتنی بر بازار غیردولتی اتخاذ کرد.زمینه‌های فرهنگی-اجتماعی مشترک آلمان شرقی و آلمان غربی، موقعیت این سرزمین را به یک آزمایش علمی کنترل‌شده‌ی جالب برای سنجش تاثیر نظام‌های سیاسی و اقتصادی تبدیل نمود. این دو سرزمین در واقع یک سرزمین بودند با دو سیستم مدیریتی متفاوت، و وجه مشترک این دو به قدری زیاد بود که می‌توان تاثیر مستقیم این مدیریت‌ها را ارزیابی کرد. یکی از نمادین‌ترین پرده‌های این ارزیابی، مقایسه صنعت خودروسازی در این دو سیستم بود.آلمان شرقیتصویر از ویکی‌پدیاکمونیست‌های آلمان شرقی، در راستای خدمت به خلق ستمدیده این کشور، تصمیم گرفتند تا یک خودرو برای توده‌های خلق طراحی کنند. در سال ۱۹۶۴، شرکت «VEB Sachsenring»، که VEB سرواژه‌ی Volkseigene Betriebe به معنای «شرکت دولتی» بود، خودروی ترابانت ۶۰۱ را معرفی کرد.تصویر از ویکی‌پدیا ترابانت، ۶۰۰ کیلوگرم وزن داشت، قوه متحرکه‌ی آن یک موتور دو زمانه‌ی دو سیلندر بود که عموما در خودروها استفاده نمی‌شدند و به علت فقدان میل سوپاپ و میل بادامک و در نتیجه ناقص سوختن بنزین، آلودگی زیادی تولید می‌کردند. موتور ترابانت توان ۲۶ اسب بخاری داشت که فقط ۴۰ درصد توان «پیکان»(که سه سال بعد از ترابانت عرضه شد) بود. ترابانت درجه‌ی بنزین نداشت و افراد باید با استفاده از یک میله که در کنار باک بنزین بود، حجم بنزین موجود را بررسی می‌کردند. در راننده از داخل و در شاگرد از بیرون، امکان قفل نداشتند! صفر تا صد ترابانت ۳۵ ثانیه بود و از این بیشتر هم نمی‌رفت چون نهایت سرعتش بود. به علت محدودیت‌های تولید فولاد در آلمان شرقی، این ظرفیت برای اینکه تمامی بدنه ترابانت را فلزی بسازند وجود نداشت و به همین دلیل از نوعی فایبرگلاس که ترکیبی از مخلوط پنبه بازیافتی با نوعی رزین بود، برای ساختن پنل‌های بدنه استفاده می‌شد.فرایند تعویض و تحویل قطعات عموما تا چندین ماه و در مقیاسی کلان‌تر، پیش‌خرید و تحویل خود «ترابانت» هم بین ۱۰ تا ۱۸ سال به طول می‌انجامید! هزینه خرید این خودرو تقریبا برابر با حقوق یک سال افراد در آلمان شرقی بود. داستان‌هایی وجود دارد که از کسانی که برای بچه‌های کوچک خود ثبت‌نام می‌کردند به این امید که در جوانی صاحب خودرو شوند چون قیمت ترابانت در بازار آزاد تقریبا دو تا سه برابر قیمت کارخانه‌ای آن بود. به عنوان خودروی بی‌رقیب در آلمان شرقی، ترابانت در حدود ۲۵ سال عرضه‌اش، ۳ میلیون عدد فروش داشت.ترابانت به لطف سیاست «خودکفایی» و «ممنوعیت واردات» اتخاذ شده از سوی کمونیست‌های آلمان شرقی، هیچ رقیبی نداشت. دولت همچنین برای اینکه توده‌های خلق آلمان شرقی توانایی خرید ترابانت را داشته باشند، تصمیم به تعیین دستوری قیمت خودرو گرفت. همزمانی این دو سیاست باعث شد تا انگیزه هر گونه ارتقا و بهبودی از سوی شرکت Sachsenring گرفته شود.آلمان غربیتصویر از ویکی‌پدیااما در آن سوی دیوار برلین در آلمان غربی، مردم می‌توانستند با درآمد یک سال خود، یک گلف نسل دو خریداری کنند. موتورهای چهار زمانه، انواع گیربکس‌های دستی و اتوماتیک، و صفر تا صد ۸ ثانیه‌ای، از ویژگی‌های برجسته‌ی گلف نسل ۲ بودند. این خودرو از مزیت تحویل تقریبا فوری نیز برخوردار بود و در عرض ۱۰ سال، ۶ میلیون عدد فروش داشت. لازم به ذکر است که گلف نسل ۲ تنها یکی از ده‌ها مدل خودرویی بود که در اقتصاد آزاد آلمان غربی تولید می‌شدند. شرکت‌های خودروسازی «فولکس‌واگن»، «اوپل»، «پورشه»، «آئودی»، «مرسدس بنز» و «BMW» ضمن رقابت با یکدیگر باید با رقبای خارجی خود نیز رقابت می‌کردند.تصویر از ویکی‌پدیاتفاوت در چه بود؟احتمالا از دید سیاست‌مداران، دلایل ناکامی ترابانت و اقتصاد متمرکز آلمان شرقی، خودباختگی صنعتگران نیمه‌ی شرقی و خودباوری مهندسان نیمه‌ی غربی بوده است! اما شایان ذکر است که این دو سیستم هر دو وارث تکنولوژی پیشرفته‌ی آلمان در جنگ جهانی و پیش از آن بودند.از  سال ۱۹۸۹ همسایه‌های آلمان شرقی شروع به برداشتن موانع مرزی آلمان شرقی کردند تا با واکنش صلح‌آمیز رهبر شوروی، آنچه که شوروی چندین دهه برای حبس مردم آلمان ساخته بود را به تدریج از بین ببرند. به این ترتیب فرار دسته‌جمعی مردم بلوک شرق به سمت نیمه‌ی غربی شدت گرفت. گزارشی عجیب از اکتبر ۱۹۸۹ حاکی از تلاش دولت جمهوری چک برای جمع‌آوری ۲۰۰۰ ترابانت رها شده از وسط خیابان‌ها توسط کسانی است که برای فرار از بلوک شرق، لحظه‌ای صبر نداشتند! مردمی که در اقتصاد کمونیستی، مسکن رایگان و شغل همیشگی داشتند، کشور را به مقصدی ترک کردند که در رفاه ناشی از آزادی اقتصادی آن، خانه‌ها گران و شغل‌ها بدون تضمین بودند.تصویر از ایوارتفاوت سطح رفاه به حدی بود که ابتدا قرار بود نیمه‌ی غربی، نیمه‌ی شرقی را به قیمت ۴۰ هزار دلار به ازای هر فرد ساکن شرق از شوروی بخرد! با این حال، سرعت تحولات به قدری زیاد بود که در نهایت در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ و با اعلام عمومی گشایش تمام مرزها، سیل مردم به سمت دیوار برلین به راه افتاد تا در یک لحظه‌ی باشکوه و درخشان، مردمان دو نیمه پس از چندین دهه دوباره در آغوش یکدیگر قرار گیرند.تصویر از خبرگزاری مهرترابانت قسمتی بزرگ از تصویری است که بازماندگان آلمان شرقی از آن سال‌ها به یاد دارند؛ تصویری نمادین از رویارویی «رقابت در برابر انحصار»، «اقتصاد آزاد در برابر اقتصاد دستوری»، «بخش خصوصی در برابر بخش دولتی» و «تجارت در برابر خودکفایی».منبع: چراز</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 17:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوپنهایمر | زنده باد سرمایه‌ی انسانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/long-live-human-capital-j5qsqxuynhva</link>
                <description>احتمالا تا الان فیلم «اوپنهایمر» که اخیرا برنده‌ی جوایز متعددی در جشنواره‌های سینمایی مختلف شد را تماشا کرده‌اید. در این نوشته قصد داریم نه به نقد و بررسی فیلم، که به یک پیشینه‌ی تاریخی جالب توجه که فیلم بر اساس آن ساخته شده است بپردازیم.پیشنهاد اول: فیلم «اوپنهایمر»، تصویر از فرارو
پروژه‌ی منهتنهمانطور که می‌دانید، «اوپنهایمر» به زندگی «رابرت اوپنهایمر»، دانشمند آمریکایی، و تلاش‌های او و همکارانش در طول پروژه‌ی «منهتن» که به ساخت اولین بمب اتم منجر شد می‌پردازد. آنچه که پروژه‌ی منهتن را به سرانجام رساند اما نه فقط سیاست‌گذاری‌های کلان، نه فقط منابع مالی، بلکه از همه مهم‌تر وجود برترین متخصصان، کارشناسان و دانشمندان وقت بود که تئوری فیزیک کوانتوم را به یک بمب اتمی تبدیل کرد.در این میان اما چندین دانشمند هستند که به طور خاص در کانون توجه ما قرار دارند:انریکو فرمیانریکو فرمی، فیزیک‌دان برجسته‌ی قرن بیستم و از چهره‌های مهم پروژه‌ی منهتن بود. فرمی در سال ۱۹۴۲ و در دانشگاه شیکاگو، اولین راکتور هسته‌ای را با نام CP-1 طراحی و راه‌اندازی کرد که در آزمایش‌های مرتبط با پروژه‌ی منهتن تاثیر بسزایی داشت. این پژوهش‌ها و آزمایش‌ها در حالی انجام می‌شد که او پیشتر در سال ۱۹۳۸، جایزه نوبل فیزیک را دریافت کرده بود.انریکو فرمی، تصویر از ویکی‌پدیا
با این حال، انریکو فرمی اصالتا به آمریکا تعلق نداشت. وی متولد ۱۹۰۱ در شهر رم ایتالیا بود‌؛ همان شهر و کشوری که دو دهه‌ی بعد تحت سیطره‌ی فاشیست‌ها قرار گرفت و تا دو دهه پس از آن نیز تحت حاکمیت آن‌ها باقی ماند.فرمی اگر چه در آوریل ۱۹۲۹ به حزب فاشیست پیوست اما یک دهه بعد در ۱۹۳۸، سیاست‌های نژادپرستانه‌ی حزب فاشیست، او را به اعتراض واداشت. قوانینی که آینده‌ی همسر یهودی او و تعدادی از همکارانش را مورد تهدید قرار می‌داد. در نهایت چنین تحولاتی، انریکو فرمی را که تا آن زمان برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک شده بود، واداشت تا سال ۱۹۳۹ را در خاک آمریکا آغاز کند.به این ترتیب یکی از مهم‌ترین فیزیک‌دان‌های وقت اروپا کشورش را به مقصدی ترک کرد که علیه موطن او یعنی ایتالیا وارد جنگ شد و فرمی نیز در مهم‌ترین پروژه‌ی امنیتی-نظامی آمریکا کار خود را آغاز کرد.ادوارد تلریکی دیگر از چهره‌های شناخته‌شده‌ی پروژه‌ی منهتن، ادوارد تلر، فیزیکدان هسته‌ای و مدیر آزمایشگاه ملی لارنس لیورمور بود.تحقیقات تلر بیشتر معطوف به کار بر روی همجوشی هسته‌ای و بمب هیدروژنی بوده است. روشی که پیش‌نیاز آن یک نیروی اولیه‌ی بسیار زیاد بود که به عقیده‌ی تلر، یک شکافت هسته‌ای می‌توانست آن را فراهم کند. ایده‌ای درخشان(و شاید دیوانه‌وار) که متضمن تولید مقدار بیشتری از انرژی‌ است.ادوارد تلر، تصویر از ویکی‌پدیا
با این حال تلر نیز اصالتا به آمریکا تعلق نداشت. در آن سوی اقیانوس اطلس و در سرزمین مجارستان که آن زمان جزئی از امپراتوری اتریش-مجارستان بود، متولد شد. پس از تشدید جو یهودستیزی در دوران پس از جنگ جهانی اول، به آلمان سفر کرد و سپس با قدرت‌گیری نازی‌ها در آلمان، در سال ۱۹۳۵ برای همیشه اروپا را به مقصد آمریکا ترک نمود.به این ترتیب یکی از خوش‌آتیه‌ترین و بلندپروازترین فیزیک‌دان‌های وقت اروپا، کشورش را به آمریکایی ترک کرد که متحدان اروپایی آن در سال‌های جنگ جهانی دوم علیه مجارستان و نازی‌ها جنگیدند.لئو زیلاردشاید بتوان لئو زیلارد را آغازگر پروژه‌ی منهتن و بمب اتم دانست. کسی که همراه با انیشتن، با نوشتن نامه‌ای به رئیس‌جمهور وقت آمریکا، دولت را به سرمایه‌گذاری در ساخت بمب اتم علیه نازی‌ها تشویق کرد. زیلارد البته رفیق نیمه راه نبود و خود در بخش متالورژی پروژه منهتن، ساخت اولین راکتور اتمی را همراه با انریکو فرمی شروع کرد.به جز پروژه‌ی منهتن، دستاوردهای علمی زیلارد مانند شتاب‌دهنده‌ی ذره‌ای خطی(LINAC)، شتاب‌دهنده‌ی حلقوی(Cyclotron) و میکروسکوپ الکترونی نیز در کارنامه‌ی علمی او خودنمایی می‌کنند. با این حال زیلارد آن اندازه خوش اقبال نبود که برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شود.لئو زیلارد، تصویر از ویکی‌پدیا
سرگذشت زیلارد نیز تفاوت چندانی با ادوارد تلر نداشت: تولد در مجارستان در خانواده‌ای یهودی، مهاجرت به آلمان در ۱۹۱۹، و در نهایت مهاجرت به آمریکا در ۱۹۳۸.به این ترتیب یکی از مهم‌ترین فیزیک‌دان‌های هسته‌ای وقت اروپا، موطن خود را به آمریکایی ترک کرد که متحدان اروپایی آن در سال‌های جنگ جهانی دوم علیه مجارستان و نازی‌ها جنگیدند.هانس بیتههانس بیته مسئول بخش نظری پروژه‌ی منهتن، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال ۱۹۶۷ و از فیزیک‌دان‌های برجسته‌ی هسته‌ای قرن بیستم بود.هانس بیته، تصویر از ویکی‌پدیا
با این حال و همان‌طور که از نام او می‌توان حدس زد، او اصالتی آلمانی داشت و در ۱۹۰۶ در آلمان متولد شد. بیته تحصیلات تکمیلی و عالی را در دانشگاه‌های آلمان گذراند و به مانند بسیاری از دانشمندان مکانیک کوانتوم شاگرد آرنولد زومرفلد بود. تحقیقات پسادکترای او نیز در انگلستان و ایتالیا زیر نظر پاتریک بلاکت و انریکو فرمی در پیش گرفته شد تا اینکه در نهایت در سال ۱۹۳۵ به آمریکا مهاجرت نمود. بیته برخلاف مادر خود یهودی نبود اما پس از کریستالناخت تلاش نمود تا با فراهم نمودن شرایط مهاجرت مادرش، او را از آلمان نازی خارج کند.به این ترتیب یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی که در ساخت بمب اتمی نقش برجسته‌ای داشت، وطن خود را به مقصد آمریکا، سرزمین دشمن ترک نمود و در مهم‌ترین پروژه‌ی نظامی-امنیتی وقت آمریکا نقش‌آفرینی کرد.پیشنهاد دوم: فیلم «بازی تقلید»، تصویر از هوشیولیگ اورانیوماما نازی‌ها هم پروژه‌ی منهتن خودشان را داشتند! «باشگاه اورانیوم»(Uranverein) اگر چه در عمل به اندازه‌ی پروژه‌ی منهتن موفق نبود اما در سال‌ پایانی جنگ جهانی، نیروهای متفقین برخی از دانشمندانی را که مظنون به نقش‌آفرینی در برنامه‌ی هسته‌ای آلمان نازی بودند، دستگیر کردند. بد نیست به بعضی اسامی‌ای که در آن حضور داشتند، نگاهی بیندازیم:ورنر هایزنبرگ، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک ۱۹۳۲اوتو هان، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شیمی ۱۹۴۴ماکس فون لائو، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک ۱۹۱۴پاول هارتک: نامزد جایزه‌ی نوبل شیمی ۱۹۳۷ و ۱۹۵۲ورنر هایزنبرگ، تصویر از ویکی‌پدیا
اگر چه برخی از دانشمندان دستگیرشده، در برنامه‌ هسته‌ای حضور نداشتند، اما تصور کنید اگر دانشمندانی که در بخش قبلی ماجرای پیوستن‌شان به پروژه‌ی منهتن را گفتیم، به دانشمندان لیگ اورانیوم می‌پیوستند، آنگاه برنامه‌ی هسته‌ای آلمان نازی چه سرانجامی پیدا می‌کرد؟!در پایان یادآوری دو نکته ضروری است:«سرمایه‌ی انسانی» همیشه و الزاما به معنای «نخبه» نیست. نخبگان، متخصصان، مدیران، نیروی کار همه و همه نقش خود را در ساخت دستاوردهای جامعه ایفا می‌کنند و محدودکردن «سرمایه» به صرفا یکی از آنها به دور از واقع‌بینی است.همچنین فقدان «سرمایه‌ی انسانی» همیشه خود را در «مهاجرت» نشان نمی‌دهد. سرمایه‌ی انسانی با «فعالیت در مشاغل غیر تخصصی»، «فعالیت در محیط سلسله‌مراتبی و انعطاف‌ناپذیر»، «محدود سازی یا مسدود سازی امکانات و زیرساخت‌ها»، «برطرف نشدن دغدغه‌های معیشتی» و … نیز به هدر رفته و بهره‌وری خود را از دست می‌دهد.پیشنهاد سوم: فیلم «ورود»، تصویر از Smithsonian mag
سرمایه‌ی انسانی برای هر جامعه و حکومتی، یک تغییردهنده‌ی بازی(game-changer) است. از آنجا که جهان حاصل تعاملات اجتماعی-گروهی انسان‌ها و نه منجی‌ها و لشکرهای یک‌نفره است، آن کسی می‌تواند بیشترین برد را کند که بهره‌ی بهینه‌تری از سرمایه‌های انسانی ببرد.تصویر از just-music
پیشنهاد چهارم: موسیقی «Can you hear the music» و «Destroyer of the Worlds» از فیلم اوپنهایمرهمچنین بخوانید: https://vrgl.ir/dXWKj  https://vrgl.ir/mxhs3  https://vrgl.ir/drGHZ  https://vrgl.ir/8hBVw </description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 00:44:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | به افتخار دیکتاتورها!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/to-the-dictators-v0ighmzmh3yq</link>
                <description>به افتخار ترمز بریده‌ها!نوشته را با یک سکانس از فیلم «زندگی زیباست» شروع می‌کنیم: ماجرا از این قرار است که «گوییدو» و رفیقش برای تفریح به منطقه‌ای ییلاقی رفته‌اند و در حین رانندگی دو هزاری‌شان می‌افتد که ماشین‌شان ترمز بریده! از قضا کمی آن طرف‌تر، گروهی از مردم برای استقبال از یک مقام سیاسی جمع شده‌اند. تلاقی این دو خط داستانی، سکانس بامزه‌ی زیر را رقم می‌زند: https://www.aparat.com/v/LURq7 فیلم «زندگی زیباست» کنایات این چنینی بسیاری به مفاهیم انسانی-اجتماعی دارد؛ دموکراسی، دین، جنگ، و سیاست که در سکانس بالا آن را دیدیم.اگر ویدئوی فوق قابل نمایش نیست، از اینجا مشاهده کنید.به افتخار پیشوا!پس از سکانس بالا، حالا به تصویر زیر دقت کنید:تصویر از تابناک تفاوت سکانس فیلم و تصویر بالا در این است که نه ماشینی ترمز بریده و نه سوءتفاهمی هم میان مرد سوار بر ماشین و جمعیت پیش آمده! اگر کسی این مرد درون تصویر را نشناسد، احتمالا او را مرد محبوب ملت می‌داند و البته که چندان هم بیراه فکر نمی‌کند. «هیتلر» به قدری در میان برخی از ملت خود محبوب بود که سوار بر خودرویی بدون سقف از میان جمعیت عبور می‌کرد و آغوش خود را به روی آنان می‌گشود. با این حال مردمان این عکس تاریخی چه می‌دانستند جنگی که مدتی بعد توسط او به پا می‌شود، دمار از روزگار آنان درمی‌آورد؟دیکتاتورها به هنگام نیاز می‌توانند حتی چنین رمانتیک باشند: لبخند بر لب، آغوش باز، و صد البته محبوب. اما می‌دانیم به محض آنکه خرشان از پل بگذرد، آن روی ناخوشایندشان بالا می‌آید و کارهای وحشتناک می‌کنند.این خر از پل گذشته البته فقط برای ملت‌ها نیست. بدون شک یکی از وقایع ماندگار سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم در آلمان، «شب دشنه‌های بلند» است.شب دشنه‌های بلند، در واقع «بازی تاج و تخت» نازی‌ها در سال‌های پیش از جنگ جهانی بود. تشکیلات شبه‌نظامی «SA» یا «Sturmabteilung» از مهره‌های تاثیرگذار نازی‌ها در به دست آوردن قدرت داخلی در آلمان بود. با این حال، قدرت روزافزون این تشکیلات و خواسته‌های گزاف «ارنست روهم»، رئیس SA، مبنی بر ادغام ارتش و SA نیز باعث نگرانی سران ارتش شده بود. آدولف هیتلر که قصد نداشت حمایت ارتش را از دست بدهد،  در ۲۸ ژوئن ۱۹۳۴ میلادی، تمام سران حزب از جمله سران SA را به کنفرانسی در تاریخ ۳۰ ژوئن دعوت کرد و روهم نیز حضور در این کنفرانس را پذیرفت. پس از آمدن روهم، وی به اتهام خیانت به حزب نازی و برنامه‌ریزی به منظور توطئه علیه آدولف هیتلر دستگیر و سپس اعدام شد.ارنست روهم در کنار هیتلر، آگوست ۱۹۳۳، تصویر از ویکی‌پدیابا سرکوب سران SA، حزب نازی یک پاکسازی درونی را از سر گذراند و با وقوع رخدادهای آینده به قدرتی مطلق در آلمان رسید.به افتخار پدرخوانده‌!اما دیکتاتورهای آشناتری هم داریم که قصه‌شان مستقیما به غصه‌های ما منجر شده. «صدام حسین» هم به مانند دیگر دیکتاتورها می‌دانست که باید لحظه‌ی مناسب را دریابد و تصویری به یادماندنی از خود خلق کند. تصویری که می‌توانیم آن را در ویدیوی زیر ببینیم: https://www.aparat.com/v/Rt68C اگر ویدئوی فوق قابل نمایش نیست، از اینجا مشاهده کنید.صدام برای ملت ایران، با جنگ هشت ساله‌ی ایران و عراق، برای بخش‌های قابل توجهی از جهان با جنگ کویت، و برای ملت عراق با سرکوب شیعیان جنوب و کردهای شمال کشور شناخته شده است. با این حال ویدئوی بالا، هیچ یک از این‌ها نیست. آنچه که دیدیم، قساوت و بی‌رحمی او علیه همکاران و رفقای او بود که بعضا در به قدرت رسیدن او نقش داشتند.صدام حسین که از ابتدای جوانی پله‌های ترقی را یکایک طی می‌کرد، در ۲۶ تیر ۱۳۵۸ «احمد حسن‌ البکر»، رئیس‌جمهور وقت عراق را تحت فشار گذاشت تا از قدرت کناره‌گیری کند. در حالی که برخی اعضای ارشد حزب بعث، از جمله «محی عبدالحسین مشهدی»(رئیس دفتر رئیس جمهور)، مخالف قدرت‌گیری صدام بودند، صدام با دستگیری و شکنجه‌ی عبدالحسین مشهدی او را مجبور به ارائه‌ی سیاهه‌ای از مخالفان درون حزب نمود.شش روز بعد، در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۵۸، در تالار الخلد در بغداد، کنفرانسی برای اعضای حزب بعث برگزار شد که شمایل فیلم‌های سینمایی، مخصوصا فیلم «پدرخوانده»(The Godfather) را داشت. اعضای حزب در حالی به کنفرانس آمده بودند که از آنچه که قرار بود بر سرشان بیاید، اطلاعی نداشتند.پیشنهاد اول: زندگینامه‌ی صدام از پادکست رخ  https://rokhpodcast.ir/episodes/saddam/ صدام با شمایلی پدرخوانده‌وار و به شکلی سینمایی، در حالی که کت و شلوار سیاه بر تن و سیگار کوبایی بر لب داشت، نام کسانی را که از دید او خائن به وی و حزب بعث بودند و با امپریالیست‌ها و حافظ اسد(رهبر وقت سوریه) ارتباط داشتند خواند و از آنها خواست سالن را ترک کنند. در دقایقی که اسامی خوانده می‌شد، نفس‌ها در سینه حبس و نگاه‌ها ترسان و بعضا مبهوت(از اینکه چه طور اسم آنها می‌تواند در زمره خائنین باشد) بودند از آنچه که در حال رقم خوردن بود. اسامی خوانده شد، خائنان رفتند و باقی‌ماندگان در رثای رهبر مقتدر و جدید عراق فریاد وفاداری سر دادند.رهبر تکریتی هم که موقعیت را دریافته بود، علی‌الظاهر چند قطره اشک ریخت و تاثر خود را از ابراز وفاداری نشان داد. او سپس با لبخند به حلقه‌ی باقی‌ماندگان اطمینان داد که خائنان را به سزای اعمال‌شان می‌رساند و حزب بعث را از لوث وجودشان پاک می‌نماید.آنچه که کنفرانس حزب بعث در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۵۸ را ماندگار می‌کند نه فقط این تب و تاب عجیب که دستور صدام به فیلم‌برداری از این گردهمایی مهم بود. گویا او با ضبط و ثبت چنین اجلاسی، قصد داشت تا نه فقط حاضران امروز که آیندگان فردا را نیز از قدرت خود باخبر کند.آنانی که در کنفرانس باقی ماندند مجبور به اعدام آنهایی شدند که سالن را ترک کردند. این اعدام کردن و آن اعدام شدن، سزای وفاداری و خیانت نزد «صدام حسین»، رهبر آهنین عراق بود و حالا با این پاکسازی، او میخ اول خود را هر چه محکم‌تر بر صحنه‌ی قدرت کوبید تا در سال‌های بعد با آن باقی‌ماندگان سر سپرده، جنگ علیه خاورمیانه‌ای‌ها و سپس غربی‌ها را آغاز کند.به افتخار دیکتاتورها!حکایت صعود دیکتاتورها به قدرت، حکایت همان جمله‌ی «مختار» در سریال [هزار بار پخش‌شده‌ی!] «مختارنامه» است:تزویر(بخوانید دیکتاتوری!) به شما امان می‌دهد(بخوانید لبخند می‌زند!) تا مقاومت‌تان را بشکند(بخوانید حمایت‌تان را جلب کند!). پس از غلبه، شک نکنید گردن‌تان را خواهد شکست. https://vrgl.ir/jTbmD  https://vrgl.ir/kDkuq آنچه که اهمیت دارد، نه آن ماشین ترمز بریده، نه آن مرد خندان سوار بر خودروی بدون سقف، و نه آن پدرخوانده‌ی شیک‌پوش است. آنچه که نه در کانون توجه بلکه در کانون تفکر است، آن جمعیت شادمانی است که برای صاحب خودروی ترمز بریده دست می‌زنند، برای پیشوای خندان آغوش باز می‌کنند، و برای پدرخوانده‌ی تکریتی مداحی و فریاد وفاداری سر می‌دهند. این تشویق، این تمجید و این تقدیس، به بیان ساده‌تر یعنی «به افتخار دیکتاتورها»!پیشنهاد دوم: چهار صندوق، تصویر از ایران کتاب  https://vrgl.ir/1ypXn بنابراین همه چیز سر جای خودشه. هیچ جور لنگی در کار نیست. به وجود آوردن این آرامش و تفاهم آسون نبود. اوائل حتی شدت عمل لازم داشت، بله شدت عمل! البته فقط برای سعادت آینده‌ی خودتون، می‌دونید که دلالت دیگران بدون زحمت نیست - بله، بالاخره موفق شدیم. بهترین قاعده پیدا شد، و اون همینه که می‌بینید؛ اونا اونجا، ما اینجا. تعجب نداره: اونا به صندوق‌هاشون عادت کرده بودن، و حالا حتی می‌شه گفت که علاقمند شده‌ن. دلیلش هم این که سالهاست بیرون نیومده‌ن. شایدم دیگه یادشون رفته که می‌شه بیرون اومد. بنابراین حالا دیگه می‌تونم یه خواب راحت بکنم.مترسک، چهار صندوق</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 02:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی تاج و تخت | می‌گویند «عشق» اما بخوان «بردگی»!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/they-say-love-but-you-call-slavery-vowvjua3zdgn</link>
                <description>از «عشق» به عنوان کلمه و مفهومی نیک و انسانی در اذهان ما یاد می‌شود. با این حال در دنیای واقعی و نه انتزاعی، «عشق» گاهی اوقات نه سازنده و زندگی‌بخش که ویرانگر و مرگ‌اندود بوده است.برای پرداخت به این «عاشقی ویرانگر»، در این نوشته به سراغ شخصیت «گنجشک اعظم»(high sparrow) از سریال «بازی تاج و تخت» خواهیم رفت؛ راهبی مذهبی که در فصول پنجم و ششم سریال حضوری پررنگ داشت و تاثیراتی بحث‌برانگیز بر دنیای بازی تاج و تخت گذاشت.از آنجا که قصد داریم به جزئیات اشاره کنیم، خواندن ادامه‌ی متن، داستان را برای شما، در صورتی که آن را تماشا نکرده باشید، افشا خواهد کرد.پرده‌ی اول: متدین واقعی در برابر متدین‌نماگنجشک اعظم در ابتدا نه به طور مستقیم، بلکه از طریق تاثیراتی که بر دیگران گذاشته است، به ما معرفی می‌شود. در همان قسمت ابتدایی متوجه می‌شویم که «لنسل لنیستر»، اشراف‌زاده‌ی مو بلوند از خاندان لنیستر، با لباسی مذهبی، موی تراشیده و پابرهنه در کاخ حضور می‌یابد در حالی که برای فرقه یا مکتب فکری جدیدش، از تمامی امتیازات مادی و معنوی خاندان خود چشم‌پوشی نموده است. این تصویر اولیه، تاثیر عمیق آموزه‌های گنجشک اعظم را نشان می‌دهد تا آن‌جا که حتی اشراف‌زادگان را نیز به خود جذب کرده است.لنسل لنیستر، پیش و پس از گنجشک شدن!، تصویر از facebook اما نمایش بعدی، درخشان‌تر است. پیروان گنجشک اعظم که خود را «گنجشک» نامیده‌اند، یکی از راهبان اعظم مذهب‌شان را در یکی از روسپی‌خانه‌های شهر دستگیر نموده و او را وادار می‌کنند تا عریان در شهر راه بپیماید. این تقابل میان راهب اعظم و گنجشک اعظم، در واقع جایگاه گنجشک اعظم را در نزد ما از یک راهب معمولی به یک رهبر اصلاح‌طلب مذهبی ارتقا می‌دهد؛ رهبری که معتقد است «این دین، آن دین واقعی نیست!» و از این رو در قامت یک متدین واقعی که در برابر متدین‌نماها قدعلم نموده و جز از خدایان از هیچ کس دیگری پروا ندارد، ظاهر می‌شود.پرده‌ی دوم: دین در خدمت قدرتتاخت و تاز گنجشک‌ها در پایتخت، به گوش «سرسی لنیستر»، ملکه‌ی مادر، می‌رسد. او تصمیم می‌گیرد تا در کوچه پس‌کوچه‌های شهر، گنجشک اعظم را پیدا کند. در این دیدار که برای نخستین بار گنجشک اعظم را می‌بینیم، مجددا تیپیکال‌های یک رهبر مذهبی واقعی را رویت می‌کنیم. پیرمردی با لباسی مندرس، پابرهنه و در حال اطعام فقرا و نیازمندان. سخنوری او توجه ملکه‌ی مادر را جلب می‌کند تا در او فرصتی را برای تسویه حساب‌های شخصی ببیند. سرسی که در اثر حوادث رخ‌داده در سریال، جایگاه سلطنتی خود را در حال زوال و فراموشی می‌بیند، دست به انتقامی سیاسانه می‌زند. با حمایت او از گنجشک اعظم، پس از حدود دویست سال، مذهبیون هفت مسلح می‌شوند. موعد انتقام از دشمنان خدایان و نابودی ناپاکی‌ها فرا می‌رسد. مذهبیون مسلح به آبجوخانه‌ها و روسپی‌خانه‌های پایتخت حمله‌ور می‌شوند و آنها را ویران می‌کنند.ملکه سرسی و گنجشک اعظم در اولین دیدار، تصویر از زومجی پرده‌ی سوم: دین علیه قدرتکار پاکسازی و خالص‌سازی مذهبیون هفت آنچنان بالا می‌گیرد که در تعقیب افراد بدنام شهر، «لوراس تایرل»، برادر «ملکه مارجری» و سپس خود ملکه مارجری را نیز دستگیر می‌کنند!پس از چنین اقداماتی، تخریب آن تصویر زیبای اولیه از گنجشک اعظم آغاز می‌شود. او حالا نمادی از دین در خدمت قدرت و سلطنت است که به تدریج علیه خود قدرت نیز عرض اندام می‌کند. در چنین نقطه‌ایست که مخاطب مطمئن می‌شود که گنجشک اعظم نیز شیادی فرصت‌طلب و گرگی در لباس میش است که به نام دین و به کام قدرت‌طلبی خود به میدان آمده است. با دستگیری ملکه سرسی، تراشیدن موهای او و وادار ساختن او به یک راهپیمایی عریان در پایتخت، این تصویر سیاه و تاریک از گنجشک اعظم تکمیل می‌شود.شیر و گنجشک!، تصویر از patricksponaugle یکی دیگر از شخصیت‌هایی که غیر مستقیم با گنجشک اعظم مقایسه می‌شود، شخصیت «رِی» است. این شخصیت که صرفا یک کاراکتر مهمان در سریال است، پیشتر خود مزدوری بوده که حال توبه کرده و به مذهب هفت گرویده است. شاید بهتر باشد دلیل اینکه چرا دین‌ورزی او باعث می‌شود تا احساس انزجار بیشتری از گنجشک اعظم داشته باشیم را در سخنرانی خود او بیابیم: https://aparat.com/v/m8gB4 ما واقع‌گرایی و صداقت بیشتری را در کلام و عمل رِی می‌بینیم. او نه تنها راهبی جدا از واقعیت‌های روزمره‌ی مردمش نیست بلکه خود از میان تاریکی‌ها به این جا رسیده و سعادت را در حفظ صلح و اجتناب از خشونت می‌بیند:خشونت یک بیماری است‌. با پخش کردنش نمی‌شه از بین بردش.رِی، تصویر از draysbay این دقیقا در نقطه‌ی مقابل آن چیزی است که گنجشک اعظم قائل به آن است. گنجشک اعظم اگر چه به گفته‌ی خود، گذشته‌ی تاریکی داشته است اما این تجربه، نه تنها او را به انسانی نیک‌کردار تبدیل نکرده بلکه به او مجوز این را داده تا با ظاهر آرایی، خود را خادم خدایان و منادی عدالت بداند و برای این کار از خشونت و سرکوب نیز روی‌گردان نباشد: https://www.aparat.com/v/rAb0G عدالت او اما واضحا یک تناقض بزرگ دارد. او در میان گناهکاران، تنها اشراف و بزرگ‌زادگان را نشانه گرفته و باز در میان آن‌ها صرفا افرادی را که می‌توانند به قدرت‌طلبی او کمک کنند زیر نظر دارد. برای مثال او، سرسی لنیستر را به خاطر روابط نامشروع بارها و بارها تحت تعقیب و پیگرد قرار می‌دهد اما به «جیمی لنیستر»(برادر سرسی) اعتنایی نمی‌کند چون راه قدرت، از مسیر محاکمه‌ی او نمی‌گذرد! وقتی که جیمی لنیستر در معبد بیلور، گناهان خود را در برابر گنجشک اعظم برمی‌شمرد، با ارعاب و تهدید از او می‌پرسد:- من شایسته‌ی چه مجازاتی هستم؟+ میخوای در این مکان مقدس خون بریزی؟- از نظر خدایان که مشکلی نیست، اونا در مجموع بیشتر از همه ما خون ریختند!پرده‌ی چهارم: دین در کنار سلطنتقدرت افسارگسیخته‌ی مذهبیون هفت آنچنان بالا می‌گیرد که تصمیم به برگزاری راهپیمایی عریان ملکه مارجری می‌گیرند تا در نهایت جیمی لنیستر و درباریان به این نتیجه برسند که باید با مشت آهنین، ارتش مذهبی را سر جای خود نشاند. در حالی که درگیری قریب‌الوقوع است و محتمل، گنجشک اعظم در برابر سربازان گارد پادشاهی و مردم، از اجرای حکم ملکه منصرف می‌شود! این انصراف اما نه از سر ضعف و ترس، که حاصل یک قرارداد است؛ قراردادی که با خروج «پادشاه تامن» از معبد بیلور در حالی که سربازانش با زره‌ای منقش به هفت خدا در کنار او قرار دارند هویدا می‌شود. با حمایت شخص پادشاه از مذهبیون هفت، قدرت از انحصار سلطنت خارج و نهاد دین نیز از کیک قدرت سهیم می‌شود.ملکه، پادشاه و …!، تصویر از aik-yr.shop پرده‌ی پنجم: دین زیر چکمه‌های سلطنتاگر چه در ظاهر گنجشک اعظم و پادشاه تامن بر روی پله‌های معبد بیلور در کنار هم ایستادند، اما کیست که پس از دیدن این لحظات متوجه نشود که در واقع حالا سلطنت است که تحت سلطه‌ی گنجشک اعظم درآمده. اخراج جیمی لنیستر از پایتخت و لغو قانون «محاکمه از طریق مبارزه» راه را برای محاکمه‌ی مجدد ملکه سرسی هموارتر می‌کند. پس از این وقایع است که تصمیم سرسی برای اجرای «راه حل نهایی گنجشک‌ها» قطعی می‌شود: یک انفجار سهمگین از زیرزمین معبد بیلور برای نابودی تمامی گنجشک‌ها، انتقام از باقی‌مانده‌ی آنها و در نهایت تثبیت قدرت بلامنازع سلطنت!سرسی و خواهر اولنا، تصویر از IndieWire پرده‌ی ششم: برده‌ی باستاناما آیا قصه‌ی گنجشک اعظم همین بود؟ شیادی فرصت‌طلب که به نام دین و به کام قدرت‌طلبی خود به میدان آمده بود و چون قدرتی فراتر از قدرت او وجود داشت از صحنه‌ی بازی تاج و تخت محو شد؟ اگر چه تقریبا در بیشتر لحظات سریال این حس قویا در ما وجود دارد، اما لحظه‌ای هست که این تصویر را بر هم می‌زند. دقیقا لحظاتی پیش از انفجار معبد بیلور. گنجشک اعظم پس از آنکه توطئه‌ی انفجار را در می‌یابد، در آن دم آخر پیش از انفجار، دستانش را باز و رو به آسمان می‌کند. این آخرین تصویر از اوست که سپس در میان شراره‌های سبز زنگ وایلدفایر ناپدید می‌شود. اما آیا این تصویر علیه آنچه که در تمامی دو فصل حضور گنجشک اعظم در سریال ساخته و پرداخته شده بود، برنمی‌خیزد؟ اگر بپذیریم که این حرکت پایانی او یک نمایش و تظاهر نبوده، او واقعا یک «عاشق واقعی» بوده است. این «عشق» به خدایان آنچنان در او رسوخ کرده بود که او تمام هستی و نیستی خود را فدای آنان می‌کند.گنجشک در آتش!، تصویر از زومجی اما این «عشق»، هیچ متاع قابل تحسینی نیست. عشق گنجشک اعظم، یک عشق سادومازوخیستی است. «عشق» او به دین، با سرکوب خود و خشونت‌ورزی علیه دیگران قوام می‌یابد. آنان که به مانند «گنجشک اعظم» به قدرت می‌رسند، برای اینکه به دیگران ثابت کنند که اعتقاد و ایمان آنها آن قدر خالص است که درگیر زرق و برق قدرت نمی‌شوند، راه ریاضت نفس را در پیش می‌گیرند: ساده‌زیستی می‌کنند، از ثروت و زرق و برق دنیا دوری می‌کنند، از افتخارات گذشته و هویت‌های دیگرشان(خانواده، قومیت، ملیت و …) می‌گذرند تا مانع تا‌خت و تاز هویت جدیدشان نشود. با این حال، هیچ از یک این‌ها به خودی خود نمی‌تواند دنیایی بهتر را برای ایشان و دیگران خلق کند. مثال «گنجشک اعظم» و تمام کسانی که در اسارت «رمانتیسم دینی» و فراتر از آن «رمانتیسم ایدئولوژیک» هستند این گزاره را ثابت می‌کند که:آن کس که هزینه‌ی بیشتری می‌پردازد، محق‌تر نیست.پس آن کس که هر هزینه‌ی نابخردانه و احمقانه‌ای را بر گرده‌ی خود و دیگران می‌گذارد، نه تنها عاشق نیست بلکه برده‌ای است که بردگی و حماقت خویش را «عشق» نام نهاده.پرده‌ی هفتم:‌ برده‌ی مدرناما این بردگی، منحصر به قلمروی قرون وسطایی «بازی تاج و تخت» نمی‌شود. به دور از ارزش است اگر از «عشق ایدئولوژیک» صحبت کنیم و نامی از «ماگدا گوبلز» نبریم.ماگدا گوبلز، تصویر از اینستاگرام پیشتر اینجا درباره‌ی او مفصل‌تر صحبت کرده‌ایم. ماگدا گوبلس، همسر یوزف گوبلز، از بلندپایه‌ترین مردان حزب نازی بود. اگر امروزه، یوزف گوبلز نماد «پروپاگاندای ایدئولوژی»ها است، بی‌شک می‌توان ماگدا، همسر او را نماد «رمانتیسم ایدئولوژی»ها دانست.ماگدا گوبلز، برای تکثیر خون ژرمن و به دنیا آوردن سربازانی برای حزب نازی و در صدر آنها پیشوا(آدولف هیتلر)، در طول نه سال، شش فرزند به دنیا‌ آورد. او سپس نقش خود را به عنوان یک الگوی «زنانه» نازی، با حضور به عنوان یک پرستار بر سر مجروحان جنگ ایفا نمود. اما تاریک‌ترین لحظات زندگی او در ساعات پیش از خودکشی رقم خورد: وقتی که هر شش بچه‌اش را در خواب با خوراندن سم کشت. و بعد به همراه همسرش با خوردن سم خودکشی کرد و نزدیکان جنازه‌ی آن دو را سوزاندند.اما آیا والاترین جایگاه عشق این نیست که در راه معشوق، از جان شیرین نه تنها خود که جان شیرین عزیزان‌مان نیز دریغ نکنیم؟ ماگدا گوبلز یک دروغگو، بزدل یا لاف‌زن نبود. او بدون شک عاشق آرمان حزب نازی و پیشوا بود. او این عشق را با پرداخت هزینه‌ای گزاف پرداخت نمود: به دنیا آوردن فرزندان به خاطر عشق به پیشوا و سپس قتل همان فرزندان، باز هم به خاطر عشق به پیشوا. بی‌شک هیچ کس نمی‌تواند عشق او به آرمان‌های حزب نازی را انکار کند. ماگدا در روزهای آخر در نامه‌ای برای پسری که از همسر نخستش داشت، نوشت:دنیا پس از پیشوا و ناسیونال‌سوسیالیسم دیگر ارزش زنده‌ماندن ندارد… این بچه‌ها برای زندگی‌ای که پس از ما می‌آید حیفند و خدای بخشاینده مرا درک خواهد کرد اگر خودم آن‌ها را رهایی بخشم…با این حال، هر آن کس که به «رمانتیسم ایدئولوژیک» مبتلا و مسخ ایدئولوژی‌ها نشده باشد، می‌تواند درک کند که این «عشق»، ویرانگر است. این «عشق» همانند مارهای بر دوش ضحاک، از خون انسان‌ها تغذیه می‌کند. این «عشق»، هر اندازه گزاف و پرافتخار، احمقانه و احمقانه و احمقانه است.اما اگر این «عشق» ویرانگر است پس کدام «عشق» می‌تواند آن احساسی باشد که انسان‌ها را به سوی ساخت دنیایی بهتر رهنمون می‌سازد؟ شاید خلاصه‌ترین تصویر و تفسیر از آن را بتوانیم در این شعر از سایه بیابیم:عشق شادی است، عشق آزادی استعشق آغاز آدمیزادی استعشق آتش به سینه داشتن استدم همت بر او گماشتن استعشق شوری ز خود فزاینده استزایش کهکشان زاینده استتپش نبض باغ در دانه استدر شب پیله، رقص پروانه است...زندگی چیست؟ عشق ورزیدنزندگی را به عشق بخشیدنزنده است آن که عشق می‌ورزددل و جانش به عشق می‌ارزد…</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 23:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | این اسکاتلندی، آن اسکاتلندی واقعی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/no-true-scotsman-azmr4d0nsqji</link>
                <description>مغلطه‌ی اسکاتلندی واقعی، داستانی سه‌خطی میان دو نفر است:الف: اسکاتلندی‌ها جنایت نمی‌کنند.ب: اما من یک اسکاتلندی را می‌شناسم که مرتکب جنایت شده‌ است.الف: خوب، اسکاتلندی‌های واقعی جنایت نمی‌کنند.این استدلال که در وهله‌ی اول باید بدانیم یک مغالطه است، متاسفانه در روزگار ما بسیار به کار می‌رود‌. نکته بحث برانگیز ماجرا هم همان عبارت «اسکاتلندی واقعی» است.  در ادامه برای اینکه کلیت پرداخت به این موضوع را از دست ندهیم، با همین ترکیب«اسکاتلندی واقعی» پیش می‌رویم و اینکه چرا اسکاتلندی واقعی، یک فرار از منطق است.اسکاتلندی واقعی، مسئولیت‌گریز استاین مغالطه یکی از بهترین روش‌ها برای مسئولیت‌گریزی است:گروهی از اسکاتلندی‌ها گندی بالا می‌آورند!فرد الف در داستان بالا، سریعا با تعریفی جدید از «اسکاتلندی واقعی»، آن‌ها را از دایره‌ی مسئولیت خود خارج می‌کند و به این ترتیب، هیچ کس مسئولیت آنچه که به بار آمده را نمی‌گیرد.خود داستان مغلطه‌ی اسکاتلندی واقعی نیز گویای این مسئولیت‌گریزی است.اسکاتلندی واقعی، بدون مرز استهر تفکری با مجموعه‌ی تعاریف و اصول خود، مرزی را تبیین می‌کند که افرادی داخل و خارج آن قرار می‌گیرند. این مرزها، با تمام نقاط ضعف یا قوت‌شان، جزئی از واقعیت‌های انسانی و بشری هستند.اسکاتلندی واقعی اما مرزی معین ندارد. گوینده‌ی این مغالطه هر زمان که اراده کند، می‌تواند مرز فکری موجود را تغییر دهد. مثلا اگر تعریف پیشین «اسکاتلندی واقعی» از دید انگلیسی‌های خبیث!، گزاره‌ی زیر باشد:«یک اسکاتلندی واقعی، هرگز در خدمت به اربابان انگلیسی‌اش کوتاهی نمی‌کند و با کمال عشق و ایثار، برای اعتلای سلطنت انگلیس تلاش می‌کند.»اما اگر روزی ظلم انگلیسی‌ها، کاسه‌ی صبر اسکاتلندی‌ها را لبریز کرده، آن‌ها را به شورش وادارد، می‌توان اسکاتلندی واقعی را دوباره باز تعریف کرد:«یک اسکاتلندی واقعی، علاوه بر اینکه با تواضع برای اربابان انگلیسی‌اش عرق می‌ریزد، هرگز و هرگز درباره‌ی آن دشواری مقدس که بر جسم و روحش وارد می‌شود، مردد و معترض نمی‌شود!»به این ترتیب، انگلیسی‌ها می‌توانند مفهوم «اسکاتلندی واقعی» را به مانند یک خمیر در دستانشان تغییر دهند تا همیشه هماهنگ با منافع‌شان باشد.پیشنهاد نسبتا بی‌ربط! اول: فیلم «شجاع‌دل»، تصویر از آپاراتایراد این کار اما اینجاست که با گذر زمان، اگر «اسکاتلندی واقعی» دچار تناقض نشود، به احتمال زیاد دچار پوچی خواهد شد. یعنی تبدیل به معیاری خواهد شد که هیچ‌کس در دنیای واقعی آن ویژگی‌ها را تماما ندارد و کار به آنجا می‌رسد که به قول شاعر:گفت: زین معیار اندر شهر ما / یک مسلمان هست، آن هم ارمنی‌ست!این رویکرد بدون مرز در مغالطه‌ی «اسکاتلندی واقعی»، با واقعیت‌های انسانی هماهنگ نیست و در نتیجه دیر یا زود باعث زوال مفاهیم موجود و مرتبط نیز خواهد شد.اسکاتلندی واقعی، به اتحاد نمی‌رسدمسئله این نیست که آیا واقعا تعریفی عینی(objective) و بیرونی برای «اسکاتلندی واقعی» وجود دارد یا خیر. مسئله و چالش اصلی این است که اگر نسبیت و تنوع فکری در یک نظام فکری وجود داشته باشد، آن‌گاه کدام گروه، گروه «راستین»، «حقیقی» و «واقعی» است؟ تمامی گروه‌های موجود در نظام فکری، با درجاتی متفاوت از درستی، خود را آن «اسکاتلندی واقعی» می‌نامند:اگر تاریخ بخوانید، خواهید دانست که ما میراث‌دار همان مفهوم «اسکاتلندی واقعی» هستیم.اگر به فطرت خود رجوع کنید، حقیقت را خواهید فهمید و نور «اسکاتلندی واقعی» را از میان ما خواهید دید.اگر به اعمال و سخنان دشمنان دقت کنید، خواهید فهمید که ما همان «اسکاتلندی واقعی» هستیم زیرا دشمنان، تنها با «اسکاتلندی» بودن ما مشکل دارند. ما آخرین مانع دشمنان بر سر شکست یا پیروزی اسکاتلندی‌ها هستیم.در چنین وضعیتی که تمامی گروه‌ها، ادعاهای فوق را کمابیش تکرار می‌کنند، وضعیتی رقابتی شکل می‌گیرد. در چنین وضعیتی است که «سیاست» و «واقع‌گرایی» جای «حقیقت» و «آرمان‌گرایی» را می‌گیرد و مفهوم «اسکاتلندی واقعی»، رو به زوال، تناقض و بدنامی می‌رود. در این رقابت، «برتری اخلاقی-آرمانی» فدای «برتری سیاسی» خواهد شد.پیشنهاد نسبتا بی‌ربط! دوم: فیلم «به نام پدر»، تصویر از ویکی‌پدیااسکاتلندی واقعی، مبتلا به رمانتیسم سیاسی استبه گزاره‌ی زیر دقت کنید:اسکاتلندی‌ واقعی به ذات خود هیچ عیبی ندارد، هر عیب و ایرادی که که هست از اسکاتلندی‌بودن ماست.این نکته که بیانگر استیلای مغالطه‌ی «اسکاتلندی واقعی» بر نظام فکری افراد است، نوک پیکان تفکر انتقادی را از «ایمان» به «مومن»، و از «ایدئولوژی» به «صاحب ایدئولوژی» تغییر می‌دهد. به همین دلیل است که با اتخاذ چنین رویکردی، هسته‌ی اصلی «ایدئولوژی» بدون آسیب باقی می‌ماند. به عبارت دیگر این هسته، باید بدون نقص باقی بماند تا ایدئولوژی دچار ترک و ریزش نشود.در عالم ادبیات، شاید بتوان «برادر بزرگ» رمان «۱۹۸۴» را تمثال این رمانتیسم دانست. «برادر بزرگ»، رهبری دلسوز، قادر مطلق و البته منزه از خطاست. هر موفقیت و پیروزی، تمام دانش و خرد، شادی و فضیلت، از رهبری او ناشی می‌شود. او هرگز نخواهد مرد. او کانونی است که عشق، ترس، انتقام و همه عواطف انسانی را به سوی خود جذب می‌کند. https://vrgl.ir/BWdZS پیشنهاد نسبتا بی‌ربط! سوم: فیلم «V for Vendetta»، تصویر از زومجیاسکاتلندی واقعی به دشمن نیاز دارداگر «برادر بزرگ» عاری از خطاست، پس چه کسی خطا کرده و فاجعه به بار آورده؟ بدون شک کار «دشمن» است. «دشمن»، این نعمتِ ضروری، نقش مهمی را در تحکیم پایه‌های مغلطه‌ی «اسکاتلندی واقعی» ایفا می‌کند. «دشمن» در این گفتمان، نه یک گزینه مفید بلکه حیاتی است. پس اگر وجود نداشته باشد، ساخته می‌شود، و اگر موجود باشد، پررنگ می‌شود و مسئولیت تمامی فجایع را بر عهده می‌گیرد.مجددا در رمان «۱۹۸۴» نیز دشمنی به نام «گلدشتاین» است که شرارت‌ها همه از او سر می‌زند. آیا «گلدشتاین» وجود خارجی دارد یا خیر؟ نمی‌دانیم. اهمیتی هم ندارد. آنچه که مهم و حیاتی است، این است که «گلدشتاین» در ذهن‌ها زنده باشد. با کنترل شدید بر ذهن، می‌توان واقعیت را بر اساس «ذهن» از نو ساخت، حتی اگر خلاف آن چیزی باشد که در عمل در حال رخ دادن است. https://vrgl.ir/N3T1n با همه‌ی این اوصاف، «اسکاتلندی واقعی» اما یک استدلال است. ولی به آن شرح که رفت، استدلالی ضعیف و مختوم به تناقض و پوچی است. با آگاهی از چنین استدلا‌ل‌هایی می‌توان از خطاهای شناختی مصون ماند و به افزایش مطالبه‌گری برای مسئولیت‌پذیری ادامه داد.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 19:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | از «انقلابی ناکارآمد» تا «کارآمد غیر انقلابی»</title>
                <link>https://virgool.io/124670/from-inefficient-revolutionary-to-efficient-non-revolutionary-yq5aztayfgzs</link>
                <description>نه همیشه روز اول!به گزاره‌های زیر دقت کنید:زن و شوهری که مثل روز اول به هم متعهد و دلبسته باشند، دوام خواهند آورد.سازمانی که مثل روز اول به اصولش پایبند باشد، دوام خواهد آورد.انقلابی که مثل روز اول به اصولش پایبند باشد، دوام خواهد آورد.این گزاره‌ها اما قابل نقد هستند:آیا اصول «روزهای اول» همیشه درست هستند؟ اگر درست نباشند، چرا باید به آنها پایبند بود؟ آیا آنچه که ما را به موقعیت «روزهای اول» رسانده، به موقعیت متفاوت «روزهای آینده» خواهد رساند؟یک پادشاه خوبدر ابتدا به گفتگوی تامل‌برانگیز «تایوین لنیستر» و «تامن باراثیون» از سریال «بازی تاج و تخت» گوش فرا دهید. اسامی فاقد اهمیت هستند‌: https://www.aparat.com/v/8XWzM تایوین لنیستر در این گفتگو، جملات درخشانی را به کار می‌برد:یک پادشاه عاقل می‌دونه که چی رو می‌دونه و چی رو نمی‌دونه.مردی که فکر می‌کنه برنده‌شدن و حکومت کردن هر دو یکسان هستند.«تایوین لنیستر» و «تامن باراثیون»، تصویر از jerrymanasگزاره‌ی دوم دقیقا در نقطه‌ی مقابل برداشت بالا از استراتژی «روزهای اول» است. در صورتی که اصول روزهای اول اشتباه و ناکارآمد باشند، پایبندی به این اصول نه تنها موجب دوام یک رابطه، سازمان یا یک انقلاب نمی‌شود بلکه برعکس زمینه‌ساز زوال آن نیز خواهد شد.در ادامه به چین، سرزمین اژدها، سفر می‌کنیم تا ببینیم چین چگونه با پایبندی به اصول ناکارآمد روزهای اول خود، به قهقرا حرکت کرد و سپس با دست کشیدن از آرمان‌های روزهای نخست انقلاب خود، به چین قدرتمند امروز تبدیل شد.انقلابی ناکارآمد!کمونیست‌ها در سال ۱۹۴۹ توانستند تحت نام «جمهوری خلق چین» بر چین استیلا پیدا کنند. آن‌ها فاتحان جنگ داخلی چین و همچنین قهرمانان جنگ جهانی دوم بودند که از چین در برابر مهاجمان ژاپنی دفاع نمودند. این کارنامه، وجاهت و مقبولیت بسیاری به کمونیست‌ها و در صدر آن‌ها، «مائو تسه‌تونگ» داد.مائو، تصویر از ویکی‌پدیابه جز مواضع ضدامپریالیستی، مائو در چین با دو سیاست کلی و بزرگش شناخته می‌شود:جهش بزرگ به پیشاین طرح با هدف صنعتی‌کردن چین و تبدیل آن به یک کشور مدرن انجام شد. با توجه به کمونیستی بودن حاکمیت چین و سهم بزرگ حکومت از کیک قدرت، دولت شروع به مصادره‌ی زمین‌های کشاورزی نمود. ثروت‌های عظیم و محصولات زراعی چین وجه معامله‌ی کمک‌های نظامی و سیاسی به دیگر سرزمین‌های هم‌پیمان می‌شد. در نتیجه‌ی اجرای چهار ساله‌ی این سیاست‌ها، قحطی و کمبود مواد غذایی جان حدود حداقل ۱۵ میلیون نفر را در چین گرفت.شکست و تلفات سنگین طرح «جهش بزرگ به پیش»، نه تنها مردم بلکه اختلافات درون‌حزبی را تشدید کرد. این شکست پیش از آنکه به پای حزب کمونیست نوشته می‌شد، باید مقصرهایی پیدا می‌کرد. اختلافات درون‌حزبی ضمن اینکه خطر شکاف قدرت را در بدنه‌ی حاکم چین به وجود می‌آورد، بهانه‌ای خوب برای برچیدن صداهای مخالف و دشمن‌تراشی بود. پس با یک تیر دو هدف حاصل می‌شد: هم حزب از لوث وجود مخالفان خائن و غرب‌زده پاک می‌شد و هم شکست‌های طرح جهش بزرگ از دوش حزب کمونیست برداشته می‌شد.انقلاب فرهنگی چیننام زیبای طرح جدید مائو، «انقلاب فرهنگی» بود. انقلابی که باید انحراف پیش‌آمده از آموزه‌های «روز اول» را جبران کند و تمامی فرهنگ‌های بیگانه‌ی دشمن را از جسم و روح مردم انقلابی چین بزداید. در حدود یک دهه اجرای انقلاب فرهنگی چین، نزدیک به ۲۰ میلیون چینی کشته شدند. و در نهایت سال ۱۹۷۶، ملک‌الموت دست مائو را از قدرت و صد البته خدمت! به مردم انقلابی چین بازداشت و با مرگ او، پایان انقلاب فرهنگی چین آغاز شد.پیکر مائو پس از مرگ، تصویر از ویرگولتیغ پیروان مارکس در «چین مائو»، چندان برّنده نبود. کمونیست‌ها در دوران مائو تا توانستند به آرمان‌های انقلاب‌شان پایبند بودند اما نمی‌توانستند از حجم مشکلات بکاهند. استراتژی «همیشه روز اول» حداقل برای چین مائو جواب نمی‌داد.اما… آنچه که چین برای تولد دوباره‌ی خویش نیاز داشت، مرگ رهبر کهنه‌شان یعنی مائو بود. «چینی دیگر بباید ساخت وز نو رهبری!»کارآمد غیر انقلابی!گربه باید موش بگیرد، سیاه و سفید آن فرقی نمی‌کند!دنگ شیائوپینگ، تصویر از ویکی‌پدیاجمله‌ی بالا منسوب به «دنگ شیائوپینگ» است. مردی که چندین بار از تصفیه درون‌حزبی در حزب کمونیست چین، جان سالم به در برد. شیائوپینگ در جولای ۱۹۷۷ به قدرت بازگشت و رفته رفته نقش مرد اول چین را ایفا نمود. مسیری که او در پیش گرفت اما نقطه‌ی مقابل «روز اول» چین و آموزه‌های مائو بود. به اعتقاد کمونیست‌های سنتی و ایدئولوگ چین، از حرف‌های شیائوپینگ بوی خوبی به مشام نمی‌رسید. او از «بازار آزاد» و خیلی چیزهایی که پس از «بازار آزاد» به دنبالش می‌آمدند، صحبت می‌کرد:- تضعیف مالکیت اشتراکی و افزایش نسبی دادن آزادی به کشاورزان برای زراعت و فروش محصولات- نوسازی اقتصادی از طریق افزایش تجارت خارجی و وارد کردن سرمایه و تکنولوژی‌های مدرن- افزایش تولید با رسیدگی به وضعیت نیروی کارو …سیاست درهای باز دنگ شیائوپینگ،‌ رهبر کوتاه‌قامت چین، این کشور را از یک «کوتوله‌ی اقتصادی» به قدرتی اقتصادی در آسیا و سپس جهان تبدیل کرد. تحت رهبری او، اقتدار اقتصادی بر اقتدار عقیدتی برتری یافت. اگر چه شیائوپینگ در عرصه‌ی سیاسی نیز با مشکلات و نقطه ضعف‌هایی روبرو بود، با این حال او نقطه‌ی عطف چین کمونیستی را رقم زد. نقطه‌ی عطفی که سرنوشت این حکومت را از تمامی دولت‌هایی که به مکتب فکری مارکس روی آوردند، متمایز کرد. https://vrgl.ir/SBIIY فاتح‌شدن و حکومت‌کردن یکسان نیستند!امروزه چین به عنوان قدرتی سیاسی-اقتصادی در جهان حضور دارد. اما چگونه؟ با بازگشت به رویکرد انقلابی و آموزه‌های روزهای اول؟ یا پشت سر گذاشتن آنچه که باید پشت سر گذاشته می‌شد؟چینی‌ها از روزی پیشرفت را آغاز کردند که از سیاست‌های احمقانه‌ی مائو، رهبر فقیدشان، دست کشیدند. آنها بقای حکومت را در «کارآمدی»، و نه پافشاری و بازگشت به آرمان‌های انقلابی (اما ناکارآمدشان) یافتند. ولی برای رسیدن به این کارآمدی، باید از آرمان‌های انقلابی مائو فاصله می‌گرفتند و دست به اقداماتی می‌زدند که آن‌ها را با دشمنان ایدئولوژیک‌شان مرتبط می‌کرد.جیمی کارتر و دنگ شیائوپینگ، تصویر از ویرگولچین «دنگ شیائوپینگ» به اصول انقلابی چندان پایبند نماند. چین «شیائوپینگ»» به جای بازگشت به «روزهای اول»، دریافت که آنچه که چین را به «روزهای اول» رسانده، الزاما به «روزهای آینده» نخواهد رساند. چین «شیائوپینگ»» فهمید که فاتح‌شدن با حکومت‌کردن یکسان نیست.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 18:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | بیایید ای مومنان!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/o-come-all-ye-faithful-bv1us4ogyyut</link>
                <description>ایده‌ی نگارش این نوشته را از مدت‌ها قبل در ذهن داشتم. نگارش و انتشار آن اما تقریبا مصادف شد با شهادت تعدادی از مرزبانان ما در مرز سیستان و بلوچستان. ضمن عرض تسلیت و گرامیداشت این عزیزان، این نوشته به تمامی مردان و زنانی که در کوران جنگ‌ها، زمین را به جایی بهتر برای زیستن تبدیل کرده‌اند تقدیم می‌شود.۱۰۹ سال پیش در چنین روزهایی(کریسمس)، آتش جنگ جهانی اول برای ساعاتی فروکش کرد. از ۲۴ام تا ۲۶ام دسامبر ۱۹۱۴، سربازان انگلیسی، فرانسوی، و آلمانی از سنگرهایشان به سمت خاکریزهای دشمن حرکت کردند تا با آن‌ها معاشرت و مبادله‌ی غذا کنند. این حرکت اما محدود به تبادل غذا نشد و سربازان برای هم و در کنار هم، آواز خواندند و قرار یک مسابقه‌ی فوتبال با یکدیگر را ترتیب دادند!سربازان آلمانی و بریتانیایی در آتش‌بس کریسمس، تصویر از The New Yorkerبیایید ای بی‌خبران!زمانی که گاوریلو پرنسیب، آن جوان ملی‌گرای صرب، به آرشیدوک فردیناند(ولیعهد اتریش-مجارستان) و همسرش شلیک می‌کرد، به احتمال زیاد روحش هم خبر نداشت که با این کار، آتش در نیستان می‌اندازد؛ آتشی که شراره‌هایش تا آن سوی اروپا را هم در می‌نوردد و جان میلیون‌ها انسان را می‌گیرد. ترور ولیعهد اتریش-مجارستان، حمله‌ی این کشور به صربستان را به دنبال داشت. به دنبال این حمله، یارگیری و یارکشی آغاز شد. پرنسیب با شلیک آن گلوله‌ها، در صوری دمید که قدرت‌های قدیم و جدید دنیا را به جنگ فرا می‌خواند.گاوریلو پرنسیب، تصویر از ویکی‌پدیااما پرنسیب، تنها فرد بی‌خبر این ماجرا نبود. نه تنها او، بلکه حتی خود قدرت‌های جهان نیز فکر نمی‌کردند که جنگ‌شان، چهار سال به درازا بکشد: چهار سال، نزدیک به ده میلیون‌ کشته، بی‌آنکه مرزهای چندان زیادی جابجا شوند، بی‌آنکه برندگانْ قدرتی مطلق پیدا کنند، و بی‌آنکه بازندگانْ فرصتی برای دوباره سر پا شدن داشته باشند. جنگ جهانی اول، به شکلی اجتناب‌ناپذیر آغاز شد، به شکلی اجتناب‌ناپذیر ادامه یافت، و به شکلی اجتناب‌ناپذیر به نتایجی منجر شد تا چند دهه بعد، تسویه حساب‌ها در جنگی دیگر از سر گرفته شود.پیشنهاد اول: فیلم «در جبهه‌ی غرب خبری نیست»، تصویر از ویرگول https://vrgl.ir/YGK1a برای چنین جنگ پوچی، نیاز شدیدتری به این بود تا اتحاد با خودی‌ها و نفرت علیه ناخودی‌ها تقویت شود. پس شعارهای ملی‌گرایانه و پر افتخار سر بر آوردند، از گذشته‌ی پدران با افتخار یاد شد تا این گذشته‌ها، آینده‌ی فرزندان‌شان را پشت خاکریزها فرماندهی کنند. پرچمی که از پدران به پسران به ارث رسیده بود، باید بر سرزمین‌های جدید برافراشته می‌شد. و برای این کار، نیاز بود تا دشمنان به خاک بیفتند.پیشنهاد دوم: فیلم «راه‌های افتخار»، تصویر از مجله‌ی نگاه فردبیایید ای دشمنان!اما در میان شناعتی که در جنگ جهانی اول رقم می‌خورد و انسان را ناامیدتر و هراسان‌تر از «انسان» می‌کرد، لحظاتی مهم و بسیار عجیب رقم خورد که البته اصلا به مذاق اهالی قدرت خوش نمی‌آمد. در حالی که سیاست‌مداران و فرماندهان، به جنگ و کشتن دشمنان دستور می‌دادند، سربازان در کریسمس ۱۹۱۴ کاری خلاف‌آمد عادت انجام دادند. آن‌ها به روال همیشه از پشت سنگرها و خاکریزهایشان به سمت زمین بی‌طرف(no man&#x27;s land) و جبهه‌ی دشمن حرکت کردند اما نه برای نابودی آنها. سربازان با یکدیگر دست دادند، غذا و هدیه رد و بدل کردند، با هم آواز خواندند و قرار مسابقه‌ی فوتبال گذاشتند!چنین لحظاتی در تاریخ جنگ پوچ جهانی اول، و در میان آن همه کشتار بی‌رحمانه رخ داد اما از آن، در میان صفحات تاریخ آن قدرها یاد نشد. دلیل آن هم مشخص است:صلح با دشمن؟! آن هم وقتی که ما در جنگ هستیم؟! واحسرتا و واویلا! بریده باد آن دستی که به قصد صلح با دشمن دراز شود!این گزاره‌ها احتمالا اوراد سیاستمداران و فرماندهان جنگ بوده‌اند. کسانی که دشمن را هیولایی سفاک و شیطان‌صفت می‌پنداشتند که باید و باید و باید با آن جنگید. صلح از دید آن‌ها، خیانت و ناسزایی ناگوار تلقی می‌شد.بیایید ای انسان‌ها!کاری که سربازان در آتش‌بس کریسمس انجام دادند اگر افتخاری داشته باشد، مطمئنا منحصر به آن‌ها و ملت‌هایشان نیست. آن‌ها در یکی از تاریک‌ترین دوران تاریخ که انسان، به قول توماس هابز، &quot;گرگِ انسان&quot; بود و شنیع‌ترین جنایت‌ها را علیه همنوعانش مرتکب می‌شد، ثابت کردند که انسان، آن دیو و شیطانی که از کشتن دیگران لذت می‌برد و می‌تواند تا &quot;اسفل سافلین&quot;(پست‌ترین جایگاه‌ها) نیز سقوط نماید، نیست. سربازان آتش‌بس کریسمس، در برابر &quot;انسانیت‌زدایی از انسان&quot; ایستادند و نشان دادند حتی در جهنم جنگ نیز می‌توان به &quot;انسانیت&quot; انسان‌ها امیدوار بود و آن هیولایی که اصحاب قدرت از انسان خلق کرده‌اند، حقیقت ندارد.سربازان آلمانی و بریتانیایی در آتش‌بس کریسمس، تصویر از National Army Museum, Londonشایان ذکر است که آتش‌بس خودجوش کریسمس به علت فشارهای فرماندهان، در سال‌های بعد با محدودیت‌هایی مواجه شد اما در میانه‌ی جنگ نیز صحنه‌هایی قابل توجه رقم خورد که انسان را وادار به تامل می‌کند. گزارش‌ها و بررسی‌های تاریخی انجام شده نشان می‌دهند که سربازان در طول جنگ جهانی اول، به انحای مختلف از شلیک به سربازان دشمن سرباز می‌زدند؛ برخی تظاهر به شلیک می‌کردند، برخی دیگر پر و خالی‌کردن عمدی خشاب‌شان را بهانه می‌کردند تا از شلیک سر باز زنند.چه چیزی باعث این رفتار می‌شود؟ موضوعی که شاید پاسخی برای این رفتار باشد، میل ذاتی انسان‌ها به قتل کمتر در جنگ‌های رو در روست. سربازانی که در خط مقدم با دشمنان روبرو بودند، بیش از فرماندهان و سیاست‌مداران درک می‌کردند که آنان که آن سوی زمین بی‌طرف ایستاده‌اند، انسان‌هایی چون خودشان هستند که همسر و فرزند و والدین و دوست و آشنایی چشم به راه دارند. برای سربازان خط مقدم، انگیزه‌ی اصلی جنگ، نه ایدئولوژی، بلکه همرزمان بوده‌اند. ایدئولوژی‌ها تا ده کیلومتر پشت خط مقدم کاربرد دارند! این تجربه‌ی تاریخی به طرزی شگفت‌آور نشان می‌دهد هر چه از خطوط مقدم بیشتر دور می‌شویم، نفرت بیشتر می‌شود.پیشنهاد سوم: فیلم «۱۹۱۷»، تصویر از imdbبیایید ای مومنان!آنچه که در کریسمس ۱۹۱۴ رخ داد، غیرقابل باور و بیش از اندازه خوشبینانه می‌نماید. اما حقیقت امر این است که آتش‌بس کریسمس ۱۹۱۴، مثال نقضی بر بدبینی به انسان، که در قرن‌های گذشته توسط رسانه‌ها و اصحاب قدرت موجودی گرگ‌صفت توصیف می‌شد، قلمداد می‌شود. https://ifilo.net/v/JIKSmmo به عنوان حسن ختام و درک وجه تسمیه‌ی این ویرگول‌نوشت، آخرین پرده از آتش‌بس کریسمس ۱۹۱۴ را با هم مرور می‌کنیم:سربازان آلمانی در آتش‌بس، آواز «شب ساکت، شب مقدس» را به افتخار همتایان انگلیسی خود خواندند. بریتانیایی‌ها آواز «نوئل اول» را در پاسخ به آلمانی‌ها سر دادند. و سپس آلمانی‌ها آواز «ای درخت کریسمس» را تقدیم به بریتانیایی‌ها کردند. آوازها و موسیقی‌ها رد و بدل شدند و در پایان این شاهکار انسانی، سربازان دو ملت، همراه با هم سرود لاتین «بیایید ای مومنان»(Adeste Fideles) را خواندند. https://www.tarafdari.com/node/1136394 ۳ دی ۱۴۰۲ - ۲۴ دسامبر ۲۰۲۳پ.ن: سرود «Adeste Fideles» یا بازگردان انگلیسی آن «O Come, All Ye Faithful»، دارای چندین نسخه است. شخصا این اجرا به دلم نشست. اگر دیگر اجراها از این سرود زیبا را یافتید، در کامنت‌ها ذکر کنید.Adeste fideles læti triumphantes,            /                      O come, all ye faithful, joyful and triumphant! Venite, venite in Bethlehem.                   /                                       O come ye, O come ye to Bethlehem; Natum videte                                           /                                                                   Come and behold him Regem angelorum:                                /                                                                Born the King of Angels: Venite adoremus (3×)                         /                                                       O come, let us adore Him, (3×) Dominum.                                            /                                                                                   Christ the Lord.  En grege relicto, humiles ad cunas,      /            Lo! The flock abandoned, the summoned shepherds Vocati pastores adproperant:              /                                                              Hurry lowly to the cradle: Et nos ovanti gradu festinemus,        /                                 May we too make haste with exultant gait! Venite adoremus (3×)                        /                                                        O come, let us adore Him, (3×) Dominum.                                           /                                                                                    Christ the Lord.منابع: https://taaghche.com/audiobook/103713  https://www.iwm.org.uk/history/the-real-story-of-the-christmas-truce </description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 22:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | شما هم نمی‌توانید!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/you-also-cannot-vejdlcglhked</link>
                <description>مدتی پیش که سریال ضعیف «یوسف پیامبر» از صدا و سیما پخش می‌شد، توفیقی اجباری پیش آمد که چند قسمت از بازپخش آن را تماشا کنم. در یکی از قسمت‌ها بانو «تیه»(tiye)، ملکه‌ی مادر مصر، خطاب به پسر و عروسش می‌گفت:شما از اینکه مردم را علیه معبد آمون شورانده‌اید، خوشحالید؟پس از اینکه بانو تیه با پاسخ مثبت ایشان مواجه شد، دیالوگی جالب به زبان آورد:سه هزار سال است که مردم مصر آمون‌پرستند، خیلی‌ها خواسته‌اند آمون را از اریکه‌ی الوهیت به زیر بکشند ولی نتوانستند، بی‌شک شما هم نمی‌توانید!آمون باستانبانو تیه اشتباه می‌کرد. «آمون» البته نه یکباره و یک‌شبه اما به تدریج سقوط کرد و سه هزار سال پیشینه‌ی آن نیز مانع از این سقوط نشد. اما تامل در این جمله‌ی او که برخاسته از اطمینانی مغرورانه است، بیهوده نیست. چگونه قدرتمندان به این توهم دچار می‌شوند که حشمت و دولت آن‌ها در «ابدیت» به سر خواهد برد و تا ابد به سلطنت بر دنیا یا بخشی از آن ادامه خواهند داد؟بار دیگر به جمله‌ی بانو تیه دقت کنید. سه هزار سال استواری بر یک عقیده به هیچ وجه کم و قلیل نیست. در برابر تاریخ انسان، سه هزار سال آن قدر قابل توجه است که افراد بتوانند آن را یک «ازلیت» بدانند؛ حداقل در تاریخ حاکمانی پیدا می‌شوند که حکومت‌شان به یک قرن هم نرسیده و مدعی سلطنت‌ها و حکومت‌های چندین هزار ساله بوده‌اند!علی ایحال، از این زاویه دید باید حق را به بانو تیه داد. چه کسی می‌تواند متصور شود که یک جامعه می‌تواند عقیده‌ی سه هزار ساله‌‌ی خویش را که با آن «هویت» یافته، کنار بنهد؟ آیا ممکن است؟ و اگر ممکن باشد تا چه اندازه محتمل است؟ شاید چنین سوالاتی از ذهن بانو تیه و تمامی قدرتمندانی که در موقعیت مشابه او بوده‌اند گذشته باشد. بی‌شک آن‌ها پیش خود این چنین محاسبه کرده‌اند پاسخ سوالات فوق بر ادامه‌ی قدرت آن‌ها تاکید می‌کند.ولی آنچه که قدرتمندان تاریخ همیشه در محاسبات و پیش‌بینی‌های خویش، سهوا یا عمدا، نادیده گرفته‌اند، پویایی(دینامیک) جامعه بوده است. مردمان، حتی وقتی که به نظر می‌رسد در سکون، خفقان و رکود به سر می‌برند، در لایه‌های پایین‌تر اجتماعات خود را تشکیل و پویایی را ادامه می‌دهند. همان‌طور که مردم مصر به یوسف(ع)، آن جوان بیگانه‌ که با آیینی وارداتی! وارد سرزمین‌شان شده بود روی آوردند و مسیر رشد و پویایی‌شان را ادامه دادند؛ مسیری که البته خوشایند برخی افراد سرزمین فراعنه نبود.«توهم ازلیت» می‌تواند به «توهم ابدیت» منجر شود: « اگر n سال است که آیین x در سرزمین y وجود داشته است و تا به حال ماندگار بوده،‌ پس از این پس هم ماندگار خواهد بود.» «توهم ازلیت» باعث می‌شود که معتقدان به گزاره‌ی فوق، آن را منطقی و درست فرض کنند، همانطور که بانو تیه، اربابان کلیسای کاتولیک و بسیاری از رهبران مذاهب مختلف چنین فکر می‌کردند و دچار «توهم ابدیت» شدند.آمون مدرناما «توهم ابدیت» منحصر به ادیان یا دوران کهن نیست. حتی در اوج دوران مدرن نیز، حاکمیت‌های اقتدارگرا به چنین وهمی مبتلا شدند. در ژوئن ۱۹۳۴، هیتلر در مصاحبه با یک خبرنگار بریتانیایی، آینده‌ی حزب نازی را این چنین توصیف کرد:ضمن در نظر گرفتن ریسک احمق به نظر رسیدن، به تو می‌گویم که جنبش ناسیونال سوسیالیسم(نازی) هزار سال پابرجا خواهد بود!... فراموش نکن ۱۵ سال پیش زمانی که اعلام کردم روزی بر آلمان حکومت خواهم کرد مردم چطور به من می‌خندیدند. آن‌ها امروز هم وقتی می‌گویم در قدرت خواهم ماند همان‌طور احمقانه می‌خندند.هیتلر در برابر افسران SS در دورتموند، سال ۱۹۳۳، تصویر از bridgemanimages عاقبتِ نازی‌ها البته رقت‌انگیزتر از نمونه‌های دیگر در تاریخ بود. حزب نازی اگر چه فاتح بخش‌های بزرگی از اروپا شد، اما تمامی این افتخارات، کمتر از دو دهه دوام آوردند. به این ترتیب، یکی از مخوف‌ترین حاکمیت‌های تاریخ که قدرتی هزار ساله را پیش روی خود می‌دید، به زباله‌دان تاریخ پیوست و جز تباهی و بدنامی از خود به یادگار نگذاشت.تاریخ، متواضع می‌کند!به گزاره‌ی پایانی دیالوگ بانو تیه دقت کنید:بی‌شک شما هم نمی‌توانید.این جمله صحیح است. در برابر قدرت تاریخ، بی‌شک «شما» هم نمی‌توانید ایستادگی کنید. و هر مخاطب خردمندی درک می‌کند که این «شما»ی نوعی، مستقل از زمان و مکان و ایدئولوژی است. تاریخ آن قدرتی است که دستش بالای دست تمامی قدرتمندان تاریخ بوده است. و خردمندان همیشه این موضوع را به خوبی درک نموده‌اند:اگر ماند او را به گیتی زمانبماند تو بی رنج با او بمانو گر زین جهان این جوان رفتنیستبه گیتی نگه کُن که جاوید کیست؟شکاریم یکسر همه پیش مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگفردوسیدر طبع جهان اگر وفایی بودینوبت به تو خود نیامدی از دگرانخیام نیشابوریسر الب ارسلان دیدی، ز رفعت رفته بر گردون؟به مرو آ تا کنون در گِل، تن الب ارسلان بینیسناییضحاک و فریدون، تصویر از ایرنا بار بعد اگر سخنان پرمدعا و مغرورانه‌ای را شنیدیم که از ماندگاری حکومت‌های قدرتمندان وعده‌ها می‌داد، می‌توانیم از گزند چنین توهماتی محفوظ بمانیم زیرا اکنون می‌دانیم که «تاریخ، متواضع می‌کند».</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 21:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | دانشگاه جای این کارها نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/university-is-a-social-organization-nuxtnx6vrhfn</link>
                <description>دانشگاه جای این کارها نیست!جملاتی مشابه و هم‌معنا با جمله‌ی بالا را پیش‌تر در موقعیت‌های مختلف شنیده‌ایم. جملاتی که قصد دارند تا به ما یادآوری کنند که کارکرد اصلی دانشگاه چیزی دیگر است و «این کارها» در دانشگاه نامتعارف محسوب می‌شود.پیش‌تر در متنی جداگانه به موانع کارآمدی دانشگاه پرداختیم و برخی دلایل را بررسی کردیم. همانطور که در آنجا به دو دیدگاه افراطی، یکی در پرستش و دیگری در کوبش دانشگاه، انتقاداتی وارد شد، این بار و در این نوشته نیز به سراغ دیدگاه رایج دیگری از دانشگاه خواهیم رفت و آن را تبیین خواهیم نمود. https://vrgl.ir/laRYH اعتراضات علیه تبعیض آموزشی در آمریکا(black in the ivory)، تصویر از newyorkerدانشگاه جای سیاسی‌بازی نیست!یکی از دیدگاه‌های رایج، فعالیت‌های سیاسی و در مقیاس بزرگتر فعالیت‌های اجتماعی دانشجویی را نفی می‌کند. قائلان به گزاره‌ی فوق، دانشجویان را مشتی جوان جوگیر و خود باسواد پندار که چند کتاب دانشگاهی خوانده‌اند می‌پندارند. به عقیده‌ی ایشان، بهتر است دانشجویان، سر کتاب و دفتر و کلاس‌شان برگردند و در سیاست، این تخصص خردْپیران آرام و نه جوانان هیجانی، دخالت نکنند.آنچه که در این دیدگاه مغفول باقی می‌ماند، نادیده‌گرفتن ساحت «اجتماعی» نهاد دانشگاه است. اعضای دانشگاه(دانشجویان، اساتید، و کارکنان) پیش از نقش‌های انتصابی‌شان در این نهاد، یک «شهروند» هستند؛ از این رو کشیدن دیواری بلند میان نقش دانشگاهی و نقش انسانی-اجتماعی آن‌ها جز نادیده گرفتن بخشی از مسئله، سودی ندارد.جنبش‌های دانشجویی در سراسر جهان، نقشی پررنگ در تحولات سیاسی ملت‌ها ایفا کرده‌اند. بی‌شک رویکردها و عملکردهای اشتباه اهالی دانشگاه جای نقد و بررسی دارد اما تحقیر ایشان، به آن شرح که  بالاتر ذکر آن رفت، حاکی از لجاجت، بی‌پاسخی و تعصب است.دانشجویان در تظاهرات ۱۹۶۵ مراکشدانشجویان در تظاهرات ۱۹۸۹ میدان تیان‌آن‌من، پکن چیندانشجویان در جنبش می ۱۹۶۸ فرانسهدانشجویان در جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ مکزیکدانشجویان در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، تهراندانشجویان در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، ۱۴۰۱، ایراندانشجویان در هر جامعه‌ای خرمگس‌اند! نه آن «خرمگس معرکه» بلکه «خرمگس اجتماعی» که نظرات و روال جامعه را نقد و تلاش می‌کنند اسب کرخت جامعه را وادار به حرکت کنند. دانشجویان نه فرشته‌اند نه شیطان. اما به مانند دیگر انسان‌ها انتظار دارند که فردیت‌شان به رسمیت شناخته شده نه اینکه «مزدور» یا «فریب‌خورده» مورد خطاب قرار گیرند. در هر جامعه‌ای فرصت‌های بسیاری در گفتار و افکار دانشجویان وجود دارد که از طریق آن‌ها می‌توان چالش‌های آینده را شناسایی نمود.دانشگاه جای رفیق‌بازی نیست!روابط اجتماعی اهالی دانشگاه، به ویژه روابط دانشجویان، همیشه دغدغه‌ی برخی از فعالان و دغدغه‌مندان اجتماعی بوده است. این افراد اکثرا ارتباطات دانشجویی را از حیث عاطفی مورد نقد قرار داده‌اند. از دید آن‌ها چنین ارتباطاتی خارج یا حتی متضاد با  هدف و رسالتی است که دانشگاه برای آن در نظر گرفته شده است. برای مثال:مراقب خوبی‌هایتان باشید. خیلی‌ها نمی‌توانند این خوبی‌ها را ببینند و برای نابودی آن نقشه دارند. مخصوصا در دانشگاه!نظر یک هموطندرباره‌ی چنین دیدگاهی(که دانشگاه را محل زندگی گرگ‌ها می‌داند!) می‌توان مشابه استدلال بالا توضیح داد: تعریفی که از «هدف و کارکرد دانشگاه» وجود دارد، باعث به وجود آمدن چنین اختلاف نظری می‌شود. قائلان به «دانشگاه جای رفیق‌بازی نیست!»، نگاهی افراطی به وجهه‌ی علمی نهاد دانشگاه دارند، به حدی که دیگر جنبه‌های آن را برنمی‌تابند. طبق چنین دیدگاهی دانشگاه از یک «نهاد اجتماعی» به «کارخانه‌ی تولید علم» تبدیل می‌شود(البته با این فرض که جنبه‌ی علمی دانشگاه در وضعیت مناسبی قرار داشته باشد). خروجی چنین دیدگاهی نیز گروهی از افراد متخصص خواهند بود که متاسفانه مهارت‌های نرم و اجتماعی بسیار ضعیفی خواهند داشت.با این حال دانشگاه یک «نهاد اجتماعی» است. ارتباطات دانشجویی نیز بخشی از آن است. مطمئنا می‌توان این ارتباطات را بر اساس دیدگاه‌های واقعی و نه ایدئولوژی‌زده آموزش داد. اما نفی آن به دور از واقعیت و عقلانیت است. با اعتماد به شعور و کرامت انسانی دانشجویان، می‌توان از نگاه‌های بالا به پایین و تحقیرآمیز به ایشان جلوگیری نمود و به قول گفتنی نقش «دایه‌ی دلسوزتر از مادر» را ایفا نکرد.خودشناسی در نسبت و ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد و محیط اجتماعی دانشگاه می‌تواند فرصتی برای آموزش، تجربه و بالغ‌شدن دانشجویان باشد. شایان ذکر است که این خودشناسی الزاما به پیشرفت(به معنای رایج آن در جامعه) منجر نمی‌شود. دانشجویان بسیاری هستند که در اثر شناخت خود تصمیم به تغییر رشته، انصراف از دانشگاه، مهاجرت و … گرفته‌اند. این تصمیمات جز با خودشناسی از طریق ارتباطات اجتماعی شکل نمی‌گیرد. بنابراین تصورات از دانشجوی موفقی که ابدا اهل رفیق‌بازی نیست، صبح تا شب و شب تا صبح سر در کتاب و جزوه می‌کند و …، نه تنها به دور از واقعیت است بلکه به رشدی صرفا علمی و نه الزاما اجتماعی منجر می‌شود.یک نهاد اجتماعی یا یک کارخانه‌ی تولید علم؟دانشگاه یک «نهاد اجتماعی» است؛ نه صرفا محیطی برای تولید علم است و نه صرفا مکانی برای دوست‌یابی، سیاسی‌بازی و … . به عنوان یک نهاد اجتماعی، بخش قابل توجهی از ویژگی‌های جامعه(خوب یا بد) به دانشگاه نیز سرایت می‌کند. از این رو، غیراجتماعی‌سازی(desocialization) نهاد دانشگاه و کشیدن دیواری میان ساحت علمی و ساحت اجتماعی آن، جز اصطکاک و اثبات تعصب‌، چیزی به همراه ندارد.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | دیپلماسی علیه دموکراسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/diplomacy-against-democracy-ssnpm6z6fqjo</link>
                <description>در عصر ۲۶ام آوریل ۱۹۳۷، لژیون کندور متعلق به لوفت‌وافه(نیروی هوایی آلمان نازی) و لژیون نیروی هوایی ایتالیای فاشیست، شهرستان گرنیکا از ایالت بیسکای اسپانیا را بمباران کردند. این حمله در خلال جنگ داخلی اسپانیا که میان ناسیونالیست‌ها و جمهوری‌خواهان در جریان بود، رخ داد.ویرانه‌های گرنیکا، تصویر از ویکی‌پدیا گرنیکا بمباران شد. حدود ۱۶۰۰ نفر کشته شدند(شهرستان آن زمان حدود ۷۰۰۰ نفر جمعیت داشت) و شهر به ویرانه‌ای تبدیل شد. در خلال جنگ داخلی، گرنیکا به عنوان یکی از مراکز سازماندهی و ارتباط نیروهای جمهوری‌خواه در پشت خطوط مقدم جنگ، نقش ایفا می‌کرد. حمله به گرنیکا توسط دو دولت خارجی شاید در نگاه اول گمراه‌کننده و عجیب به نظر می‌رسید اما رابطه‌ی نزدیک نازی‌ها و فاشیست‌ها با ناسیونالیست‌های اسپانیا، سوءظن توطئه‌آمیز بودن این حمله را به وجود می‌آورد. گزارش‌های ضد و نقیض و مسئولیت‌گریزی ناسیونالیست‌ها درباره‌ی بمباران، این سوءظن‌ها را تقویت نمود که ناسیونالیست‌ها برای تصاحب قدرت حتی از بمباران سرزمین‌های هموطنانشان نیز دریغ نمی‌کنند.در این نوشته به این موضوع خواهیم پرداخت که چگونه دیپلماسی(که عموما در برابر انزوای سیاسی مطرح می‌شود) نه تنها می‌تواند در خدمت مردم‌سالاری(دموکراسی) نباشد، بلکه گاهی اوقات می‌تواند به ابزاری برای سرکوب بیشتر ملت‌ها نیز بدل شود. به این منظور، گریزی بر تاریخ اسپانیا نیز خواهیم زد.جمهوری علیه پادشاهیبه مدت چندین قرن، حکومت در اسپانیا با دو خصیصه‌ی برجسته شناخته می‌شد: «مسیحیت کاتولیک» و «پادشاهی». این دو از همان زمان که ایزابلای اول(فرمانروای پادشاهی کاستیا) و فرناندوی دوم(فرمانروای پادشاهی آراگون) با یکدیگر ازدواج کرده و سرزمین‌های شبه‌جزیره‌ی ایبری را در قالب یک پادشاهی یکپارچه و مسیحی متحد نمودند، همچون مقراض‌های یک قیچی، جداناپذیر به نظر می‌آمدند. امپراتوری کاتولیک مذهب اسپانیا چندین قرن از سردمداران اشاعه‌ی مسیحیت کاتولیک به شمار می‌رفت. این ترویج مذهب البته در شمار قابل توجهی از موارد با خشونت، تبعید، اعدام، سرکوب و بی‌عدالتی همراه می‌شد. قدرتمندی دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا در این دوران، گواهی بر این مدعاست.تسلیم گرانادا(آخرین پادشاهی مسلمان‌نشین آندلس) به مسیحیان کاتولیک اسپانیا، تصویر از ویکی‌پدیابا آغاز دوره‌ی روشنگری، امواج مدرنیته به اسپانیا نیز رسیدند. «جنگ جانشینی»، «هجوم ناپلئون به اسپانیا»(که موجب تضعیف شدید حاکمیت و دادگاه تفتیش عقاید شد)، و «جنگ‌های استقلال‌خواهی» در اسپانیا و مستعمرات آمریکایی آن در قرون هفدهم تا نوزدهم، اسپانیا را از جایگاه یک امپراتوری بدون غروب به یک حاکمیت شکست‌خورده(در برابر فرانسوی‌ها) در غرب اروپا تنزل دادند.در میان مردم اسپانیا نیز در هم شکستن دو مقراض پیشتر یادشده یعنی سلطنت و کلیسا، آزادی عمل و آزادی اندیشه‌ی بیشتری به مردم داد تا برای جایگزین‌های دیگر اهتمام ورزند. یکی از نخستین تلاش‌ها در سال ۱۸۶۸ رقم خورد. جمهوری‌خواهان، ملکه ایزابلای دوم را مجبور به ترک کشور کردند. این واقعه که «انقلاب باشکوه»(La Gloriosa) اسپانیا خوانده می‌شود، کمی بعد زمینه‌ساز «جمهوری اول اسپانیا» شد. اگر چه عمر جمهوری اول چندان زیاد نبود و بیش از دو سال(از فوریه ۱۸۷۳ تا دسامبر ۱۸۷۴) دوام نیاورد، اما نشان داد که تغییرات سیاسی کلان در اسپانیا نیز تا تغییر فرمانروا و نظام فرمانروایی نیز ممکن است.با نزدیک شدن به سال‌های پایانی قرن نوزدهم و شروع قرن بیستم، ضمن اینکه مارکسیسم تاثیرات عمیقی بر اروپای غربی و به ویژه روشنفکران لاتین گذاشت، موقعیت حاکمیت اسپانیا در تحولات مدرن اروپا را نیز دچار پیچیدگی و تزلزل‌هایی نمود. اسپانیایی‌ها پس از اینکه تمامی مستعمرات خود را در آمریکا از دست دادند، در آفریقا نیز به توفیق چندانی دست پیدا نکردند. به این ترتیب اعتبار سلطنت دچار ریزش و زمینه‌ساز تحولات جدیدی در این کشور شد.در آوریل سال ۱۹۳۱ تاریخ دوباره تکرار شد. این بار اما به جای یک ملکه، یک پادشاه از اسپانیا گریخت. افزایش اعتراضات و تقویت ائتلافات جمهوری‌خواهان(متشکل از سوسیالیست‌ها، کاتالان‌ها و …) علیه نظام سلطنتی، پادشاه آلفونسوی سیزدهم را مجبور به ترک کشور کرد. به این ترتیب جمهوری دوم اسپانیا برپا شد.آلفونسوی سیزدهم، تصویر از ویکی‌پدیاناسیونالیست‌ها علیه کمونیست‌هابرای کشوری که سالیان سال سلطنت(ثروتمندان و مرفهان) و دین، نقش پررنگی در اداره‌ی آن داشتند، به قدرت رسیدن مخالفان آن احتمالا به معنای فرصتی برای انتقام‌جویی است. این گزاره حداقل درباره‌ی جمهوری دوم اسپانیا صدق می‌کرد. کمی پس از قدرت‌گیری جمهوری‌خواهان، کلیساها و موسسات کاتولیکی در برخی شهرها به آتش کشیده شدند. قانون اساسی جدید نیز به گونه‌ای تدوین شد که عداوت خود علیه نظامیان، اشراف و کلیسا را علنی نمود. البته که قوانین امیدبخشی مانند اعطای حق رای زنان و خودمختاری به برخی استان‌ها وضع شد اما رویکرد چپ‌گرایان افراطی در سال‌های ابتدایی جمهوری، نارضایتی‌ها را علیه حکومت جدید افزایش داد. در سال ۱۹۳۳ چپ‌گرایان محافظه‌کار قدرت را در دست گرفتند اما مقبولیت کم و عدم کفایت آنها اوضاع را پیچیده‌تر کرد.در فوریه‌ی ۱۹۳۶ قرار بود قدرت‌ها با دستی پر به میدان بیایند. ائتلافی از چپ‌ها(جمهوری‌خواهان، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها) در برابر مخالفان جمهوری(سلطنت‌طلبان، روحانیون، و افسران ارتش) تشکیل شد. چپ‌ها در انتخابات پیروز شدند و جمهوری دوم ادامه پیدا کرد. اوضاع متشنج و دوقطبی حتی پیش از انتخابات نیز به چشم می‌خورد. نتایج انتخابات تنها آتش زیر خاکستر را شعله‌ور کرد. اختلافات چپ‌گرایان، فرصت‌طلبی راست‌گرایان، و ترور رهبران سیاسی دست به دست هم دادند تا ارتش دست به کودتا علیه دولت مرکزی بزند. رهبر افسران ارتش، ژنرال فرانسیسکو فرانکو، نظامیان را از مراکش برای حمله به خاک اصلی اسپانیا به حرکت درآورد. جنگ داخلی به این ترتیب در ۱۷ جولای ۱۹۳۶ آغاز شد.اسپانیا علیه اسپانیااسپانیا به دو قطب تقسیم شد: در یک سو جمهوری‌خواهان بودند که دولت مرکزی را در اختیار داشتند و در سوی دیگر، ناسیونالیست‌ها که از شمال و جنوب به سمت پایتخت در حال حرکت بودند.در جبهه‌ی جنوب، ناسیونالیست‌ها پس از امن‌کردن مراکش، مترصد فرصتی برای ورود به خاک اصلی اسپانیا بودند. نیروی دریایی و تنگه‌ی جبل‌الطارق، تحت کنترل دولت مرکزی بود و عبور از تنگه بدون پشتیبانی، خودکشی و حماقت محض به نظر می‌رسید.اوج هنرنمایی دیپلماسی ژنرال فرانکو نیز در اینجا خودنمایی نمود. او که از نامدارترین نظامیان اروپا به شمار می‌آمد، ضمن مواضع فکری همسو با دولت‌های محور(آلمان نازی و ایتالیای فاشیست)، از اعتبار نظامی خود برای جلب حمایت این دو دولت بهره برد. با پاسخ مثبت نازی‌ها و فاشیست‌ها، ژنرال فرانکو از آگوست ۱۹۳۶ با پشتیبانی هوایی نازی‌ها و فاشیست‌ها، نیروهای خود را از تنگه‌ی جبل‌الطارق عبور داد و وارد خاک اصلی اسپانیا شد.ژنرال فرانسیسکو فرانکو، تصویر از ویکی‌پدیاحمایت نازی‌ها و فاشیست‌ها از ناسیونالیست‌های اسپانیا در حالی رقم می‌خورد که دیگر دولت‌های اروپایی احتمالا در یکی از معدود تصمیمات درست خود در قرن بیستم، از دخالت در جنگ داخلی اسپانیا و حمایت از طرفین جنگ، خودداری کرده بودند. با این حال، شوروی با حمایت از جمهوری‌خواهان تلاش می‌نمود تا کمونیسم و مارکسیسم فرصت حکمرانی و حیات را در اسپانیا از دست ندهد. فاصله‌ی جغرافیایی بیشتر شوروی اما پشتیبانی از جمهوری‌خواهان را دشوارتر می‌نمود.دیپلماسی علیه دموکراسیدیپلماسی ناسیونالیست‌ها با نازی‌ها و فاشیست‌ها اما صرفا در شروع جنگ، یاری‌رسان آن‌ها نبود. ضمن پیشروی ناسیونالیست‌ها از جنوب، در شمال نیز حمایت هوایی لژیون کندور آلمان و لژیون هوایی ایتالیا، راه را برای ناسیونالیست‌ها هموار می‌کرد. نقطه‌ی ماندگار این دیپلماسی مخرب و ویرانگر، زمانی رقم خورد که لژیون کندور آلمان نازی با چراغ سبز ناسیونالیست‌ها، گرنیکا را بمباران کردند.جنگ تا دو حدود سال بعد از بمباران گرنیکا ادامه پیدا کرد؛ شهر استراتژیک بارسلون در ژانویه ۱۹۳۹ سقوط کرد و راه ارتباطی مادرید و کاتالونیا قطع شد. جنگ داخلی با سقوط مادرید در مارس ۱۹۳۹ به پایان رسید و ناسیونالیست‌ها پیروز جنگ داخلی شدند.بمباران بارسلون توسط نیروی هوایی ایتالیا، تصویر از ویکی‌پدیااما در تاریخ این جنگ دو سه ساله، چرا گرنیکا به عنوان سندی از ظلم ماندگار شده است؟ شاید یادبود بمباران گرنیکا را بتوان معجزه‌ی هنر نامید؛ هنری که توسط پابلو پیکاسو، نقاش شهیر اسپانیایی، مرگ زندگی را در تابلویی به همین نام فریاد می‌زند:«گرنیکا» اثر پابلو پیکاسو، تصویر از ویکی‌پدیا https://vrgl.ir/Bser9  https://www.aparat.com/v/TRumJ دیپلماسی معمولا در برابر انزوای سیاسی مطرح می‌شود. دیپلماسی و ارتباط با دیگر سرزمین‌های جهان همیشه به عنوان صفتی نیک از یک حکومت خوب توصیف می‌شود. دیپلماسی، همکاری ملت‌ها را ممکن می‌سازد و به آنها کمک می‌کند تا با در اختیار هم قرار دادن تلاش‌های یکدیگر، هر دو با هم پیشرفت کنند.اما دیپلماسی همیشه همکاری ملت‌ها با یکدیگر نیست. گاهی اوقات دیپلماسی به ابزاری برای همکاری حکومت‌ها علیه ملت‌ها تبدیل می‌شود. در این حالت است که دیپلماسی، نه یک فضیلت در خدمت دموکراسی که رذیلتی علیه دموکراسی محسوب می‌شود.اگر دیپلماسی ناسیونالیست‌ها با دولت‌های محور شکل نمی‌گرفت، شاید جنگ داخلی اسپانیا سرنوشتی دیگر پیدا می‌کرد. بهتر یا بدتر؟ این را نمی‌توان با همین تک‌پارامتر نشان داد. اما قصه‌ی سیاست و جنگ‌ها همیشه با همکاری‌های دولت‌هایی گره خورده است که در شمار قابل توجهی از اوقات، بیش از آنکه در خدمت سازندگی برای مردم بوده باشند، زندگی ملت‌ها را به نیستی کشانده‌اند. همان نیستی و مرگی که در تابلوی «گرنیکا»ی پیکاسو خودنمایی می‌کند.شاید این تجربه‌ی تاریخی از اسپانیا بتواند به ما بیاموزد که همکاری حکومت‌ها با هم، زمانی اصیل و ارزشمند خواهد بود که در خدمت منافع ملت‌ها باشند؛ در غیر این صورت، دیپلماسی علیه دموکراسی خواهد بود.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 22:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | چرا تندرو‌ها جذاب‌ترند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/why-radicals-are-attractive-citexjpoglgb</link>
                <description>چرا آتش خشونت شعله‌ور می‌شود؟در شبانگاه ۶ آوریل ۱۹۹۴، هواپیمای حامل «جووینال هابیاریمانا»، رئیس‌جمهور هوتو(یکی از قبایل کشور رواندا) تبار رواندا، در اثر شلیک یک موشک زمین به هوا، سرنگون شد. در این سانحه، سیپرین نتاریامیرا، رئیس‌جمهور هوتو تبار کشور بروندی هم جان خود را از دست داد.جووینال هابیاریمانا، تصویر از ویکی‌پدیاکار چه کسی بود؟ به طور دقیق نمی‌دانیم. اهمیتی هم ندارد؛ یا حداقل در برابر فاجعه‌ای که پس از آن رخ داد بی‌اهمیت است. هوتوهای افراطی که قدرت مرکزی را در اختیار داشتند، مخالفان حکومت و در راس آن‌ها جبهه‌ی میهن‌پرستان رواندا(Rwandan Patriotic Front) یا RPF را که عمدتا از قبیله‌ی توتسی(Tutsi) بودند، مقصر می‌دانستند. از سوی دیگر، RPF اعلام کرد که هواپیما توسط خود هوتوها منهدم شده تا به آن‌ها بهانه‌ای برای سرکوب دهد.از فردای ششم آوریل به مدت تقریبا صد روز، هوتوها قتل عامی سازمان‌یافته را علیه توتسی‌های کل کشور ترتیب دادند. در عرض صد روز، حدود ۸۰۰هزار نفر به معنای واقعی کلمه سلاخی شدند؛ یعنی به طور متوسط، ۵ نفر در دقیقه! علاوه بر این، نزدیک به ۲۰۰هزار تا ۵۰۰هزار زن مورد تعرض قرار گرفتند که در بسیاری از موارد عامدانه توسط مردان مبتلا به ایدز انجام می‌شده است. در این نسل‌کشی، کودکان و نوزادان نیز در امان نماندند.افراد قبیله هوتو جاده‌ها را بستند و کل کشور را برای یافتن توتسی‌ها زیر و رو کردند. هر مردی مامور جست‌و‌جوی نظام‌مند ده خانه برای یافتن توتسی‌ها شد. همسایه‌ها توتسی‌ها را لو می‌دادند و می‌کشتند. اجساد هزاران توتسی بر رودخانه از تانزانیا تا اوگاندا شناور بود. ظرف چند ماه شاید یک میلیون توتسی کشته شدند.شبه‌نظامیان هوتو که در سمت انتاراما بودند به ما دستور دادند با پرتاب خودمان به رودخانه خودکشی کنیم. با نومیدی و به امید پرهیز از مرگی بدتر در زیر ساطورهای آنها، بسیاری از جمله تعداد زیادی از زنان که کودکانشان را به کمرشان بسته بودند به داخل رودخانه پریدند و غرق شدند. پدرها که از مرگی که در انتظارشان بود آگاه بودند، به عنوان آخرین نشانه‌ی عشق، کودکانشان را به رودخانه می انداختند.خشونت افسارگسیخته‌ای که در رواندا رخ داد، یک درگیری ساده‌ی قومیتی نبود. نوعی نسل‌کشی بود که رواندا و همسایگانش را درگیر جنگ‌های بی‌امانی کرد که هنوز هم در بعضی مناطق آفریقای مرکزی در جریان است. شدت و حدت خشونت رخ داده در این نسل‌کشی، به گواه شاهدان غیرقابل تصور بوده است.جمجمه‌های قربانیان نسل‌کشی رواندا، تصویر از peterbreggphotographyدر این نوشته قصد داریم تا به برخی ریشه‌ها و خاستگاه‌هایی بپردازیم که خشونت و خشونت‌ورزی را حداقل شبیه آنچه که در رواندا رخ داد، مشروع می‌کنند. به این منظور از کتاب «انسانیت: تاریخ اخلاقی سده‌ی بیستم» اثر جاناتان گلاور بهره می‌بریم. همچنین این مسئله را با مروری بر تاریخ معاصر رواندا پیش خواهیم برد.تصویر از کتاب‌وبچرا یک تفرقه ایجاد می‌شود؟برای ریشه‌یابی نسل‌کشی رواندا باید به چند دهه قبل از آن بازگردیم. زمانی که رواندا هنوز مستعمره‌ی پادشاهی بلژیک بود. به مانند بسیاری از مستعمره‌ها، استعمارگران از افراد محلی برای اداره‌ی کشور بهره می‌بردند. در دوران استعمار پادشاهی بلژیک، عمدتا توتسی‌ها(که در نسبت با هوتوها اقلیت به حساب می‌آمدند) بلژیکی‌ها را در ادامه‌ی کشور همراهی می‌نمودند. این خدمت توتسی‌ها موجب ارتقاء جایگاه اجتماعی آن‌ها نسبت به هموطنان هوتوی خود شد، در حالی که هوتوها از امکانات اولیه‌ی زندگی بی‌بهره بودند. دور از انتظار نبود که اقلیت توتسی، اکثریت هوتو را استثمار کند. بذرهای اولیه‌ی حسادت و تنفر نیز در همین دوران استعمار کاشته شد. علاوه بر سیاست «تفرقه بینداز و پادشاهی کن» بلژیکی‌ها، سوءاستفاده‌ی توتسی‌ها و انتقام‌جویی هوتوها، کشور را آبستن درگیری‌های خشونت‌بار می‌کرد.لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک، که موجب مرگ میلیون‌ها آفریقایی در دوران زمامداری خود بر کنگو شد، تصویر از ویکی‌پدیا اولین جرقه در سال‌های منتهی به ۱۹۶۲، سال استقلال رواندا، آتش درگیری را شعله‌ور کرد. هوتوها از حدود سه سال قبل، تلاش برای واژگونی اقلیت توتسی را شروع کرده بودند. انتقام‌جویی آن‌ها، شمار بسیاری را به مرگ و آوارگی کشاند. این بی‌رحمی، در حافظه‌ی توتسی‌ها به یادگار ماند. برخی از آن‌ها در سال ۱۹۸۷، جبهه‌ی میهن‌پرستان رواندا یا RPF را علیه دولت مرکزی تشکیل دادند و در سال ۱۹۹۰، وارد جنگ با دولت هوتو شدند. سه سال بعد، دولت رواندا و و RPF در توافقات آروشا(Arusha Accords) به جنگ داخلی پایان دادند. تا اینکه چند ماه بعد، آن هواپیمای کذایی سرنگون شد و خشونت جای صلح را گرفت.آنچه که در قصه‌ی پرغصه‌ی رواندا هویداست، رنگ و بوی «انتقام» بوده است. تاریخ معاصر رواندا تا زمان نسل‌کشی نشان می‌دهد که چرخه‌ی ظلم همیشه در حال چرخش بوده و تنها جای ظالم و مظلوم تغییر می‌کرده است. هر قومی که تسلط و برتری می‌یافت، فرصت انتقام را از دست نمی‌داد. نسل‌کشی صد روزه، نوک کوه یخ این قصه بود که از آوریل تا جولای ۱۹۹۴ جریان داشت. باقی این کوه یخ، چندین دهه نفرت قبیله‌ای، کشتارهای پراکنده، و تبعیض بود که بر روی هم انباشته شدند تا لحظه‌ی موعود فرا برسد. واقعیت سرنگونی هواپیمای رئیس‌جمهور هر چه باشد، این حقیقت تلخ را کتمان نمی‌کند که هر دو قوم، دلایلی برای ارتکاب این جنایت داشتند.چرا تندروها جذاب‌ترند؟اما به جز سکوت و انفعال بین‌المللی، چه چیزی این حجم از خشونت را در رواندا ممکن کرد؟ به گواه تاریخ، خشونت تصور ناپذیر نسل‌کشی رواندا جز با قدرت‌گیری گروه‌های تندرو ممکن نبود. در حالی که صحنه‌ی سیاست باید جای خردمندترین افراد جامعه باشد تا بتوانند از صلح، عدالت و توازن پشتیبانی کنند، تندروترین افراد در رواندا به صحنه‌ی قدرت سیاسی رسیدند. نتیجه چه بود؟ یک جنگ داخلی و یک نسل‌کشی.نکته‌ی جالب توجه درباره‌ی دو قومیت «هوتو» و «توتسی»، شباهت‌های ظاهری و فرهنگی آن‌هاست. تفاوت مشهود و برجسته‌ای در رنگ پوست، قد و قامت، و دین و مذهب این دو قوم به چشم نمی‌خورد. با این حال، سرنوشت تاریخی متفاوت این دو قوم، آن‌ها را در برابر هم قرار داد.قاطعیت، قدرتمندانه می‌نماید!انسان‌ها ذاتا و کمابیش میل به قدرت و قدرت‌نمایی دارند. شاید آنچه که نیچه آن را «اراده‌ی معطوف به قدرت» می‌نامید نیز مویدی بر این گزاره باشد. قدرت از معدود مفاهیمی است که در دوران گذار به مدرنیته، نقش آن نه تنها کمرنگ نشد بلکه اهمیتی روزافزون و حیاتی نیز یافت.تندروها نیز از قاعده‌ی قدرت مستثنی نبودند. رویکرد افراطی در فرهنگ‌های مختلف با کلماتی شبیه «چون کوه استوار»، «قاطع و نفوذناپذیر»، «ایمان راسخ» و ... تقدیس می‌شود. تندروها از این تعابیر برای تلطیف و مشروعیت‌بخشی به قدرت‌طلبی بیشتر بهره می‌برند.ماهیت تندروی، همان اندازه که با قاطعیت گره خورده، از تردید و پرسش‌گری نیز بیزار است. برای مثال، در رمان «گیرنده شناخته نشد» از کاترین کرسمن تیلور، شاهد این هستیم که قاطعیت و قدرت‌نمایی «تندروی» در آلمان دهه‌ی ۱۹۳۰، چگونه یک شهروند عادی را مسخ می‌کند:من درباره نتیجه اعمالمان سوالی نمی‌کنم. لزومی ندارد. می‌دانم که این اعمال درست است، چون ضروری است. آدم‌هایی که این قدر شور و اشتیاق دارند ممکن نیست به راه‌های خطا کشیده شوند...ما بی‌رحمیم. معلوم است که بی‌رحمیم. هر تولدی با درد همراه است و نیز تولد دوباره ما. اما خوشحالیم. آلمان سرش را در میان ملت‌های جهان بالا می‌گیرد و در راه رسیدن به پیروزی از رهبر عالی قدرش پیروی می‌کند... تو هیچ وقت هیتلری ندیده‌ای. او شمشیری است از نیام برکشیده. نوری است سپید، اما به گرمی خورشید روز نو.آیا نور سپید و خورشید گرم این رهبر، همان آتشی نشد که مستقیم و غیرمستقیم، مرگ بیش از ۶۰ میلیون انسان را در جنگ جهانی دوم رقم زد؟، تصویر از Imperial War Museum  https://vrgl.ir/dXWKj تندروستان، کشور تندروهاست!تندروها توهمی عجیب در ادعای حاکمیت بر بخشی از جغرافیا دارند. آن‌ها سرزمین یا منطقه‌ی خود را تماما از آن خود و دیگران را ناخالصی، کثافت، و متجاوزینی می‌خوانند که جایشان آنجا نیست. برای مثال:رواندا، سرزمین هوتو هاست =&gt; نسل‌کشی روانداسخنرانی &quot;اینجا سرزمین شماست&quot; میلوسویچ =&gt; جنگ بوسنیافغانستان، سرزمین پشتون‌هاست =&gt; آزار و اذیت دیگر اقوام افغانستانمیانمار، سرزمین بودایی‌هاست =&gt; آزار و اذیت مسلمانان در روهینگیای میانمارآلمان، سرزمین ژرمن‌هاست =&gt; حذف یهودیان، کمونیست‌ها و کولی‌هاترکیه‌ی عثمانی، سرزمین ترک‌هاست =&gt; نسل‌کشی ارامنه در جنگ جهانی اولتندروها با اتکا به اینکه یا در اکثریت هستند و یا باید در قدرت باشند، تلاش برای برقراری دموکراسی را فدای استبداد خود می‌کنند. به این ترتیب قدرت‌گیری یک گروه هم‌ارز با تضعیف دیگر گروه‌ها دانسته می‌شود و اختلافات بالا می‌گیرد. https://vrgl.ir/qnJlO خشونت به عنوان یک راه حل نهایی!تندروی و خشونت، فاصله‌ی زیادی از هم ندارند. هر تندرویی دیر یا زود به خشونت متوسل می‌شود. تندروها همیشه مترصد این هستند که «یک بار و برای همیشه» پرونده‌ی دغدغه‌ها و مشکلاتشان را ببندند. این «یک بار و برای همیشه» در واقع به دنبال «حل مسئله از طریق پاک‌کردن صورت مسئله» است.حزب ناسیونال‌سوسیالیسم(نازی) از همان ابتدای قدرت‌گیری، به انحای مختلف فشار بر گروه‌های اپوزیسیون و مخالف خود، به ویژه یهودیان را آغاز کرده بود. با این حال، هر آتشی نیازمند یک جرقه‌ی اولیه برای اشتعال است. آتش‌سوزی رایشتاگ، قتل منشی سفارت آلمان در پاریس توسط یک جوان یهودی، و کنفرانس وانزه به ترتیب زمینه‌ی تحکیم قدرت رایش سوم، اعمال خشونت علیه یهودیان در کریستالناخت، و در نهایت اجرای برنامه‌ی «راه حل نهایی یهود» را فراهم کردند. این راه حل نهایی به معنای ریشه‌کن کردن تمام یهودیان در محدوده خاک اصلی آلمان و مستعمرات آن بود.اما ایده‌ی «راه حل نهایی» فقط مختص حزب نازی و یهودیان نیست. در مثال رواندا، نسل‌کشی رواندا نیز یک «راه حل نهایی» برای «توتسی‌ها» محسوب می‌شد. اینکه عامل شلیک به هواپیمای حامل رئیس‌جمهور چه کسی بود، اهمیتی نداشت. این واقعه برای هوتو های افراطی، حکم یک مجوز را برای اعمال خشونت‌ورزی علیه توتسی‌ها داشت.«راه حل نهایی» می‌تواند در قالب نسل‌کشی، کشتارهای دسته‌جمعی، محاصره‌ی مناطق، ایجاد قحطی و خشکسالی مصنوعی، تحریم و مسدودسازی شریان‌های اقتصادی، تبعید و یا نفی بلد صورت بگیرد. در اکثریت این موارد، حضور رادیکال‌ترین افراد که جرئت و شهامت انجام چنین جنایاتی را دارند، به چشم می‌خورد.همچنین و از آنجا که «راه حل نهایی» قرار است «یک بار و برای همیشه» مشکل را حل کند، پس در خشونت‌ورزی علیه حتی کودکان و نوجوانان نیز محدودیتی برای خود قائل نیست. اگر این پرسش برای ما وجود دارد که چه طور «کودک‌کشی» توسط برخی افراد به راحتی انجام می‌شود، شاید بتوان ریشه‌های آن را در چنین بزنگاه‌های تاریخی پیدا نمود.ایوت، یک دختر مدرسه ای در کیبه‌هو شاهد قتل عام بوده است. او شاهد کشتارهای وحشیانه زیاد، از جمله کشتن نوزادی با ساطور و پرت کردن جنازه‌اش در چاه توالت بود. ایوت دو ضربه خورد که نزدیک بود او را بکشد. بعدها از او بازجویی کردند، کتکش زدند، قربانی تجاوز شد و باردار شد. مردان، زنان و کودکان بسیاری را دید که زنده در گوری دسته جمعی انداخته شدند و وقتی درخواست آب کردند سنگسار شدند.برای اعمال خشونت بی‌حد و حصر علیه دیگران، نیاز به نفرت‌پراکنی عمیق و گسترده است. این بذر که توسط استعمارگران بلژیکی در نظام اجتماعی رواندا کاشته شده بود، بدون تندروی‌های داخلی هرگز فرصت رشد نمی‌یافت. نسل‌کشی تنها نوک یخ تاریخ معاصر خون‌بار رواندا بوده است. چه در درگیری‌های سال‌های استقلال رواندا که قریب به ۲۰هزار توتسی کشته شدند، و چه در سال‌های جنگ داخلی که رسانه‌های داخلی به نفرت‌پراکنی علیه توتسی‌ها دامن می‌زدند، آتشی در زیر خاکستر در حال شکل‌گیری بود.ایستگاه رادیویی هوتو‌ها که خویشاوندان رئیس‌جمهور اداره‌اش را در دست داشتند، سیلی از تبلیغات را علیه توتسی‌ها به راه انداخته بود:آنها می‌خواستند هوتو ها را به بردگی بگیرند.آنها متقلب هستند.باید از کسب و کار، تحصیل و زندگی عمومی حذف شوند.پس از سقوط هواپیمای هابیاریمانا، این ایستگاه رادیویی مردم را به کشتار توتسی‌ها تحریک می‌کرد:«این گور ها کاملا پر نشده‌اند. چه کسی به ما کمک می‌کند آنها را پر کنیم؟»«تا روز ۵ مه، کشور باید کاملا از توتسی‌ها پاکسازی شود»«اشتباه سال ۱۹۵۹ را تکرار نمی‌کنیم. کودکان نیز باید کشته شوند»تندرو چون تندرو ببیند خوشش آید!برخلاف تصور رایج که تندروهای دو یا چند طرف موجود، دشمنان قسم‌خورده‌ی هم هستند، اما در باطن و ناخودآگاه، تندروها نیازی بسیار عمیق به وجود یکدیگر دارند. بدون وجود تندروها در جناح مقابل، امکان اعمال تندروی در جناح خود وجود ندارد. تندروها در جبهه‌ی مقابل نه تنها باید وجود داشته باشند، بلکه باید به قدرت نیز برسند تا با استفاده از مواضع رادیکال‌شان، تندروی در این جبهه‌ را نیز موجه کنند. به همین دلیل تندروها برای ماندن در قدرت، تلاش می‌کنند تا تندروهای جناح مقابل را مشتی نمونه‌ی خروار از تمامی افراد جناح مقابل بدانند.اما این کار ملزم کنار زدن میانه‌روها در هر دو طرف است. میانه‌روها که از سوی تندروها با صفاتی چون سست‌رای، تنبل، منافق، وسط‌باز و حزب باد خوانده می‌شوند، مانعی بر سر حاکمیت کامل تندروها بر جامعه هستند. به همین دلیل تندروها نیاز به حذف منطقی یا حتی فیزیکی آنها از جامعه دارند.توتسی‌ها تنها قربانیان نسل‌کشی نبودند. هوتوهایی که به هر شکل با توتسی‌ها همکاری می‌کردند نیز خائن محسوب شده و مستحق یک مرگ دردناک بودند. چنین تندروی افسارگسیخته‌ای، حتی نسبت به هم‌قبیله‌ای‌ها نیز ترحمی از خود نشان نمی‌داد. حتی پیش از آغاز نسل‌کشی نیز نفرت‌پراکنی در حال شیوع بود:نسل کشی در رواندا تنها فوران خودجوش نفرت قبیله‌ای نبود، بلکه کسانی آن را برنامه‌ریزی کرده بودند که سودای حفظ قدرت داشتند. تبلیغات به نفرت و ترس از توتسی‌ها دامن می‌زد. دولت دست به نفرت پراکنی طولانی و سازمان یافته‌ای علیه توتسی‌ها زده بود. در سال ۱۹۹۰، نشریه کانگورو فرمان های ده‌گانه هوتو را منتشر کرد که بر اساس یکی از آن‌ها، هر هوتویی که با یک زن توتسی ازدواج می‌کرد، او را استخدام می‌کرد یا حتی با او دوست می‌شد خائن محسوب می‌شد. فرمانی دیگر از مردان قبیله هوتو می‌خواست به توتسی‌ها رحم نکنند.در مثال رواندا، تندروهای هوتو تبار از وجود RPF برای مشروعیت‌بخشی به جایگاه خود استفاده می‌کرد. پس از قتل رئیس‌جمهور نیز، هوتوهای افراطی که حکومت مرکزی را در اختیار داشتند، مقصری بهتر از RPF برای قتل پیدا نکردند.در سوی مقابل، RPF  که در سال‌های پیش از نسل‌کشی، در حال جنگ با دولت مرکزی بود، توانست با استفاده از خشونت افسارگسیخته‌ی هوتو های افراطی دولت مرکزی، خود را به عنوان یک منجی که نسل‌کشی صد روزه را متوقف کرد، معرفی نماید. اگر چه برخی شاهدان بین‌المللی، RPF را متهم به اهمال‌کاری، تلاش برای تسخیر قدرت به جای توقف نسل‌کشی، و کشتار و تعقیب هوتو های غیرنظامی کرده‌اند اما در نهایت RPF توانست با استفاده از رویکرد رادیکال هوتو های افراطی، برای خود اعتباری دست و پا کند.اعتقاد بدون تعصب(2) | غرور تعصب، تواضع تردید، تصویر از کافه‌بوک https://vrgl.ir/ShFvO سربازان خودمطلق‌پنداررادیکالیسم دیر یا زود به وادی‌ای قدم می‌گذارد که در آن هیچ کس جز خود را سرباز واقعی هدف و آرمان خویش نمی‌بیند. در این وادی، همه یا خائن و مزدورند، یا منافق و کارشکن. در این وادی است که تندروها متوهمانه خود را «سربازان واقعی» ایدئولوژی‌شان می‌بینند و به این نتیجه می‌رسند که «لشکر بر حق و یک‌نفره‌»ای هستند که وظیفه دارد یک تنه در برابر باطل و شرارت ایستادگی کنند و از هیچ چیز و هیچ کس نترسند. این خودمطلق‌پنداری تنها در تئوری جا خوش نمی‌کند بلکه در عمل به آن‌ها مجوز انجام هر گونه شرّی را (چون که در راه هدفی خیر و مقدس است) اعطا می‌کند.سازمان شبه‌نظامی «اینترهاموه»(Interhamwe) یکی از عاملین اصلی نسل‌کشی رواندا بود. این سازمان، شاخه‌ی جوانان حزب حاکم رواندا تا پایان دوران نسل‌کشی بود. اگر چه این سازمان در چارت سازمانی تشکیلات نظامی کشور، یک نهاد رسمی محسوب نمی‌شد اما به لطف حزب حاکم توانست خود را در سراسر کشور مسلح کند. اعضای این سازمان علاوه بر اینکه از عدم ممانعت ارتش کشور برای ارتکاب جنایات برخوردار بودند، از طریق رادیو RTML که توسط دولت کنترل می‌شد، موجی از نفرت‌پراکنی علیه توتسی‌ها را سازماندهی می‌کردند. رادیو همچنین در افشای محل زندگی یا اختفای توتسی‌ها نقش پررنگی داشت.فیلم «هتل رواندا»، تصویر از amazonدر فیلم «هتل رواندا» که بر اساس نسل‌کشی رواندا ساخته شده است، دیالوگی جالب توجه میان «پاول»(شخصیت اصلی فیلم) و «جورج روتاگاندا»(از رهبران اینترهاموه) رد و بدل می‌شود:-  یعنی تو واقعا فکر می‌کنی می‌تونی تک تک اون‌ها رو بکشی؟+ برا چی نتونیم؟! چرا نتونیم؟! تا الان که کلک نصفشون رو کندیم.چه چیزی به امثال «روتاگاندا» این اعتماد به نفس را می‌دهد که بتوانند به ریشه‌کن کردن نسل یک قوم یا نژاد فکر کنند و برای تحقق آن دست به یک نسل‌کشی بزنند؟ اعضای اینترهاموه برای فقط پول و ثروت آدم نمی‌کشتند. آن‌ها قتل عام را جزئی از تفکر و ماموریت خود می‌دانستند تا با انجام آن بتوانند هوتو ها را به قدرت برگردانند. و برای نیل به این قدرت، هیچ کس جز آنها شایسته و برگزیده نبود.1987 | یک درد مشترک، یک رزم مشترک، تصویر از imdb https://vrgl.ir/8hBVw چرا انسانیت مانع تندروی می‌شود؟آلن دوباتن در «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» از قول میشل دو مونتنی، این گونه نقل می‌کند:اسپانیایی‌ها پس از ورود به قاره‌ی آمریکا، سرخ‌پوستان را از حقوق انسانی خود محروم کردند و مانند حیوانات شروع به قتل عام آنها کردند. تا سال ۱۵۳۴ یعنی چهل و دو سال بعد از ورود کریستف کلمب به این مناطق، امپراتوری‌های آزتک و اینکا نابود شد و مردمانش به بردگی گرفته شده یا به قتل رسیدند.اسپانیایی‌ها با وجدانی آسوده، سرخ‌پوستان را سلاخی می‌کردند، چرا که مطمئن بودند فقط خودشان می‌دانند انسان بهنجار چیست. عقل و منطق آنها حکم می‌کرد که انسان بهنجار شلوار می‌پوشد، فقط یک همسر دارد، عنکبوت نمی‌خورد و در تختخواب می‌خوابد. پشت این سلاخی‌ها، استدلالی نادرست نهفته بود. ایجاد تمایز میان امور بهنجار و امور نابهنجار، معمولا بر اساس نوعی منطق استقرایی صورت می‌گرفت که به موجب آن، یک قانون کلی را از موارد جزئی استنباط می‌کنیم.در واقع اسپانیایی‌ها ادراکی از اینکه ممکن است «دیگران فکری»ای وجود داشته و بهنجار نیز باشند، نداشتند. به همین دلیل شروع به «انسانیت‌زدایی»(dehumanization) از سرخ‌پوستان کردند. این انسانیت‌زدایی مقدمه‌ای بر اعمال خشونت علیه سرخ‌پوستان بدون کمترین عذاب وجدان شد.درگیری‌های قبیله‌ای به ندرت به صورت ناگهانی و بی‌دلیل آغاز می‌شوند. معمولا گفتار ملی‌گرایانه سیاست‌مداران به آتش دشمنی‌ها دامن می‌زند. آنگاه گروه‌های دیگر احساس خطر می‌کنند و با ملی‌گرایی تدافعی‌شان واکنش نشان می‌دهند. آنگاه مسائل روان‌شناختی عمیق‌تر سبب می‌شود که گروه‌های رقیب، با واکنش‌هایی که در برابر یکدیگر نشان می‌دهند در دام گرفتار شوند.کشور قبیله‌ای، کشوری با یک قوم یا ملت است که دین با قومیت واحدی دارند. کشور قبیله‌ای اگر دارای مرزهای مشخصی باشد و تنها اعضای قبیله در آن ساکن باشند خطری کمتری ایجاد می‌کند. ولی اکثر سرزمین‌ها دارای اقلیت‌های قومی یا دینی هستند. کشور قبیله‌ای تهدیدی یا توهینی برای اقلیت‌هایی است که عضو قبیله نیستند.هویت قبیله‌ای یا ملی، همچون هویت فردی تا حدی ساخته و پرداخته‌ی داستانی درباره‌ی گذشته است. روایتی که برای شکل دادن به آگاهی ملی به کار می‌رود نیز ممکن است به تشدید درگیری‌ها کمک کند.احترام به کرامت افراد، تایید برابری اساسی انسان‌هاست. احترام به کرامت انسان، یکی از موانع بزرگ در مقابل قساوت و بی‌رحمی است. وقتی گروهی کرامت گروهی دیگر را لگدمال می‌کند، در واقع قید و بندهای اخلاقی خودش را لگدمال می‌کند و شاید از این مرحله تا قتل عام راهی نباشد.«انسانیت‌زدایی» از دشمن یا دیگران، سرآغاز مشروعیت‌بخشی به خشونت‌ورزی است. در دنیا و دوره‌ای که جایگاه و منزلت خشونت بیش از پیش در حال افزایش است، بهتر است عطای «تندروی جذاب» را به لقایش ببخشیم. شاید میانه‌روی با تمامی برچسب‌ها و کسل‌کنندگی‌اش، راهی بهتر برای اخلاقی‌زیستن و انسانی‌زیستن باشد.همه چیز عیان است، کسی که در حال حاضر طرف آنهاست، دیگر آدم نیست. باور کنید او دیگر انسان نیست. ما سیلی‌ای به آنها خواهیم زد تا برای همیشه در تاریخ بماند. آن‌ها را تا آخرین کودک خواهیم کشت، چون آنها دهه‌ها زندگی ما را برایمان زهر کردند. حق‌شان است. بدتر از این باید تقاص بدهند.نظر یک هموطنبرای مطالعات بیشتر:در نفی قبیله گرایی: بررسی دو نمونه از فاجعه‌بار ترین درگیری های قومی قرن بیستمانسانیت: تاریخ اخلاقی سده‌ی بیستم، بخش سوم: قبیله‌گرایی، فصل ۱۴: رواندابازاندیشی در روایت رواندا برای بیست و پنجمین سالگردجنگ جهانی آفریقا: کنگو، نسل‌کشی رواندا، و ایجاد یک فاجعه‌ی قاره‌ایبحران رواندا: تاریخ یک نسل‌کشیهیچ کس را برای گفتن داستان باقی نگذار: نسل‌کشی در رواندادر ستایش خون: جنایات RPF</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 20:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | قانونی که قانون نبود(۲)!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/the-law-which-never-was-br9f8edh8w6c</link>
                <description> https://vrgl.ir/Jlckx در متن قبلی به یک مثال نقض گزاره‌ی «قانون همیشه قانون است و تحت هر شرایطی لازم‌الاجراست» پرداختیم و فهمیدیم که «قانون» باید دارای پیشنیازهایی باشد و در نبود آنها، مفهوم «قانون» بسیار فریبنده و گمراه‌کننده است.اما اثر یک قانون اشتباه تنها در سیاست‌گذاری‌های کلان برای تضییع حقوق یک گروه معین(اقلیت یا اکثریت) از جامعه خلاصه نمی‌شود. گاهی اوقات این تنظیم‌گری‌ها شبیه مثال رژیم آپارتاید، گل درشت نیستند و می‌توانند در سطوح محدودتری پیاده‌سازی شوند.در این متن به نمونه‌ای تاریخی خواهیم پرداخت که ناظر بر جنبه‌های اقتصادی قانون‌گذاری‌های مغرضانه و اشتباه می‌باشد. این بار به گرجستان دهه‌ی ۱۹۹۰ و بر اساس کتاب «راه باریک آزادی» از داروین عجم‌اوغلو و جیمز رابینسون خواهیم پرداخت.«راه باریک آزادی»، تصویر از نشر روزنهحکومتی که حکومت نبود!در پایان دهه‌ی ۱۹۸۰، شوروی شروع به فروپاشی کرد. در بسیاری از جمهوری‌های این اتحادیه، جنبش‌هایی برای کسب استقلال در جریان بود. نخستین انتخابات چند حزبی واقعا آزاد گرجستان در سال ۱۹۹۰ برگزار شد. ائتلافی موسوم به «میزگرد گرجستان آزاد» دو سوم آراء را در برابر کمونیست‌های این کشور به دست آوردند. در ماه مه ۱۹۹۱ این کشور استقلالش را از شوروی اعلام کرد و «زویاد گامساخوردیا» با کسب ۸۵ درصد آرا به ریاست جمهوری رسید. او کشوری پر از چنددستگی را در دست گرفت. بسیاری از گروه‌های اقلیت نگران بودند که تحت سلطه‌ی قوم گرجی بروند و لذا صحبت از جدایی کردند.در ژانویه‌ی ۱۹۹۲ گامساخوردیا از کشور گریخت و تفلیس عمدتا به دست دو جنگ‌سالار افتاد: «دژابا یوسلیانی» و «تنگیز کیتوانی». در این مقطع تنها در تفلیس دوازده گروه مسلح جولان می‌دادند. گرجستان حکومت داشت اما اوضاع فرق چندانی با شرایط «جنگ» نمی‌کرد. بدون وجود حکومت کارآمد، پایتخت موجی از خشونت، غارت، جرم و تجاوز به عنف را تجربه می‌کرد. مناطقی از کشور اعلام استقلال کردند. یک جنگ داخلی آغاز شد. گرجی‌ها آن دوران را «زمانه‌ی دشواری‌ها» می‌خواندند.«زویاد گامساخوردیا»، تصویر از ویکی‌پدیادر بهار ۱۹۹۳ جنگ‌سالارها کوشیدند راهی برای خروج از این هرج و مرج بیابند. آنها به یک چهره‌ی مورد احترام در جامعه‌ی بین‌المللی نیاز داشتند تا مشروعیت کسب کنند و به کمک و منابع خارجی دسترسی یابند. آنها تمرکزشان را روی رئیس‌جمهوری «ادوارد شواردنادزه» گذاشتند. طرح جنگ‌سالارها ساده بود. شواردنادزه رئیس حکومت می‌شود و آنها در پشت صحنه سر نخ‌ها را در دست خواهند داشت. آنها او را رئیس موقت شورای حکومت کردند، ابتدا شورایی چهار نفره شامل یوسلیانی و کیتوانی، که فقط با اجماع عمل می‌کرد؛ یعنی آنها می‌توانستند اقدامات شواردنادزه را وتو کنند. شواردنادزه کیتوانی را به عنوان وزیر دفاع و یوسلیانی را به عنوان رئیس نیروهای واکنش سریع اضطراری برگزید.قانون تاسیس شورای حکومتی اجازه می‌داد در صورت تایید دو سوم اعضای موجود، افراد جدیدی به آن اضافه شوند.شواردنادزه بر تعداد اعضای شورا افزود.او سپس کوشید کسانی از نیروهای شبه‌نظامی را ترفیع مقام دهد تا وفاداری‌شان را به سمت خود منتقل کند.سپس شبکه‌ای از واحدهای نظامی جدید با قدرت‌ها و شرح وظایف همپوشان به وجود آورد.خارج از کادر: عموما وجود نهادهایی که وظایف همپوشان دارند و با عناوینی مانند «نهادهای موازی» شناخته می‌شوند، نشان دهنده‌ی نوعی ناکارآمدی یا بدتر از آن فسادگرایی و مسئولیت‌گریزی است. این نهادها بعضا وظایف همپوشان و یکسانی دارند اما این همپوشانی بیشتر اوقات منجر به عدم شفافیت می‌شود. در یک ساختار اداری سالم، تلاش می‌شود تا وظایف و دغدغه‌ها تا حد امکان جداسازی شود تا بتوان ضعف‌های سیستم را شناسایی و برطرف نمود. و برعکس در یک ساختار اداری فاسد، وظایف سهوا یا عمدا به صورت همپوشان مطرح می‌شوند تا همیشه فرصتی برای مسئولیت‌گریزی وجود داشته باشد.شواردنادزه را دقیقا همان چیزی که به خاطرش به قدرت رسید تقویت کرد: دریافت کمک و همیاری خارجی از طریق ساختن یک رژیم قابل احترام بین‌المللی. این شیوه عمل کرد و مساعدت‌ها از طریق وی از راه رسیدند. برای آنکه واقعا مورد احترام باشید باید اقتصاد بازار می‌داشتید، که به معنای خصوصی‌سازی و مقررات‌گذاری بود، کارهایی که شواردنادزه می‌توانست با دستکاری انجام دهد تا به مجموعه‌ی در حال رشد وفادارانش پاداش بدهد.در سپتامبر ۱۹۹۴ او به حد کافی قدرتمند بود تا از شبه‌نظامیان برای دستگیری کیتوانی استفاده کند و سال بعد آن‌ها را علیه رهبرشان یوسلیانی بشوراند. او سرانجام از یک ترور شکست‌خورده علیه خودش بهره گرفت و قانون اساسی جدیدی را تصویب کرد که قدرت‌های عمدتا غیر رسمی پیشینش را تحکیم می‌کرد.ادوارد شواردنادزه، تصویر از ویکی‌پدیابدین ترتیب شواردنادزه (که قرار بود که در سپهر سیاسی گرجستان جایگاهی موقتی و کوتاه مدت داشته باشد) میخ اول خود را بر صحنه‌ی قدرت سیاسی گرجستان کوبید. با این حال جایگاه او متزلزل‌تر از آن بود که بتواند با آسودگی خیال به ریاست کشور ادامه دهد. رسیدن به قدرت یک چیز بود و ماندن در قدرت، چیزی دیگر. شواردنادزه برای ابقای خود در قدرت باید شبکه‌ای از وفاداری‌ها و وابستگی‌ها را به وجود می‌آورد. در ادامه خواهیم خواند که او چگونه موفق به اجرای این کار شد.قانونی که قانون نبود!در روزهای سقوط آزاد پس از فروپاشی کمونیسم در گرجستان، فرصت‌هایی سودآور برای خدمات حمل و نقل بخش خصوصی وجود داشت. اما کمی بعد با روی کارآمدن دولت شواردنادزه، اوضاع تغییر کرد.همه‌ی رانندگان تاکسی‌اتوبوس باید روزانه آزمایش می‌دادند تا از مست نبودن و فشار خون نداشتن‌شان اطمینان حاصل شود. اگر یک راننده معاینه‌ی سلامت خود را ارائه نمی‌کرد، امکان ابطال گواهی‌نامه‌اش وجود داشت. همچنین دولت شواردنادزه تصمیم گرفت دکه‌های همه‌ی فروشندگان خرده‌پای خیابانی باید با یک طرح معماری خاص همخوانی پیدا کنند. این فروشندگان نیز باید دو بار در سال مجوزهای‌شان را تمدید می‌کردند. این آئین‌نامه‌ها تنها نوک کوه یخ بودند. برای مثال مکان پمپ‌های بنزین هم باید در فاصله‌ای معین از خیابان واقع می‌شد.این مقررات و هزاران مانندشان هرگز برای اجرا وضع نمی‌شدند. هیچ کس واقعا انتظار نداشت رانندگان تاکسی‌اتوبوس روزانه آزمایش بدهند و آنها نیز چنین نمی‌کردند. اما حکومت گرجستان با تصویب چنین قانونی همیشه بهانه‌ای برای بازخواست از کل ناوگان تاکسی‌اتوبوس در آستین داشت. رانندگان برای اجتناب از چنان وضعیتی مجبور به پرداخت رشوه می‌شدند. به همین ترتیب کسبه و فروشندگان جزء سبیل متصدیان را چرب می‌کردند.آنچه که در اقدامات بی‌پرده‌ی شواردنادزه برای استثمار منابع جامعه و گرفتن رشوه از مردم به چشم می‌خورد، در واقع یک قاعده‌ی سیاسی (به منظور حفظ قدرت) در حوزه‌ی اقتصاد بود:«برای باقی ماندن در قدرت، سردرگمی اقتصادی ایجاد کن.»شواردنادزه نظام را به گونه‌ای طراحی کرد که رانندگان مجبور و محکوم به شکستن قانون بودند. دولت او قانون‌شکنی را گریزناپذیر ساخت و نظامی مشوق فساد ایجاد کرد. انگیزه‌ی اصلی این کار مهار جامعه بود که اینک بابت شکستن قانون پیوسته مقصر شناخته می‌شد. امروز با پرداخت رشوه می‌توانستید از اجرای قانون بگریزید، اما حکومت هر وقت می‌خواست می‌توانست مجددا به سراغ‌تان بیاید. این طرح در عین حال مقامات درون حکومت را نیز به عنوان یک گروه بالقوه‌ی قدرتمند دیگر مهار می‌کرد زیرا با پذیرش اینکه اخذ رشوه کاری غیرقانونی بود، حکومت هر زمان که می‌پسندید می‌توانست به سراغ آنها نیز برود. اعضای مجلس نمایندگان، و مقامات عالی دولت تا خرخره به درون طرح‌های مشابه کشانده شده بودند. به آنها نیز سهمی از رژیم شواردنادزه داده می‌شد اما آنها فقط در صورتی از این سهم بهره‌مند می‌شدند که شواردنادزه در قدرت باقی می‌ماند. بنابراین مجبور بودند سرنوشت‌شان را به او و دولتش گره بزنند. در آن زمان دولت گرجستان مالک بیشتر بخش‌های مولد اقتصاد کشور بود. شواردنادزه با توجه به این مزیت، شروع به فروش دارایی‌های منتخب به بهای ناچیز به افراد قدرتمند یا کسانی که سعی در جلب حمایت‌شان بود، کرد. او هنگام عقد قرارداد، غالبا خود این افراد را متصدی وزارتخانه‌ای می‌ساخت که مسئولیت تنظیم‌گری این بنگاه‌ها را بر عهده داشت. به این ترتیب او توانست رشته‌ای از انحصارات به وجود آورد. تنظیم‌گری‌ها در سطح بالا نیز به مانند تنظیم‌گری‌ها در سطح پایین دقیقا بخشی از راهبرد سیاسی او بودند. برای مثال، دولت قانونی تصویب کرد به موجب آن هر خودرو باید نوع خاصی کپسول آتش خاموش‌کن می‌داشت؛ آن کپسولی که به شکل انحصاری توسط یکی از اقوام وزیر کشور وارد می‌شد.خانواده‌ی شواردنادزه نیز بیکار نماند. در حالی که اکثر مردم از قطع مکرر برق ناراضی بودند، دو بنگاه تجاری تحت مالکیت بستگان رئیس‌جمهور برق تولیدی دولت را به صورت پنهانی با سود سالانه‌ی حدودا ۳۰ میلیون دلاری می‌فروختند. همچنین در سال ۲۰۰۳، یک کمیسیون پارلمانی محاسبه کرد ۹۰ درصد آرد، ۴۰ درصد بنزین، و ۴۰ درصد سیگار مصرفی کشور به صورت قاچاق وارد شده است.اقتصادی که اقتصاد نبود!تاثیر اقتصادی شواردنادزه قطعا منفی بود. مسئله صرفا این نبود که آن همه انحصارات و مقررات تنظیم‌گرانه از توانایی بازارها برای خلق انگیزه‌ها و فرصت‌های مورد نیاز جهت فعالیت مولد می‌کاست. او همچنین هر کاری را با میزان زیادی صلاحدید شخصی و پیش‌بینی‌ناپذیری مدیریت می‌کرد. هدف از این بی‌نظمی اقتصادی، دور نگه داشتن همگان از موازنه‌ی قدرت بود. اندیشه‌ای که در پس این اعمال وجود داشت آن بود که افراد باید چنان وابسته به رئیس‌جمهور نگه داشته شوند که کاملا وفادار باشند. این شیوه آن چنان خوب عمل کرد که شواردنادزه توانست به مدت یک دهه در قدرت باقی بماند.آن راهبرد سیاسی که شواردنادزه به سرعت بسط داد، یک کژروی مختص گرجستان نیست. استبداد به معنای ساکت کردن و کنار گذاشتن جامعه از مشارکت در تصمیمات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است، که متقابلا اعمال قدرت مستبدانه را ممکن می‌سازد. اما این لزوما بدان معنا نیست که جایگاه شخص مستبد ایمن خواهد بود، زیرا دیگرانی هم هستند که منافع سیاسی و اقتصادی سیطره بر چنین حکومت قدرتمند و بی‌ مهاری وسوسه‌شان می‌کند. پس خطر از دست دادن قدرت به حاکم فشار می‌آورد تا اقتصاد را نه در جهت کارایی، بلکه برای تطمیع و سهم‌دهی به رقبای همراه و ضربه زدن به رقبایی که کنار نمی‌آیند ساختار دهد. این کاری بود که شواردنادزه در چنان مدت کوتاهی با موفقیت به انجام رساند.انقلاب گل سرخ، تصویر از voxukraineدولت شواردنادزه در پی انقلاب گل سرخ در نوامبر ۲۰۰۳ سقوط کرد. با این حال ساده‌انگارانه است اگر فکر کنیم سقوط او به معنای سقوط تمامی شبکه‌ی انحصارات و فسادهای اقتصادی بود. در واقع گرجستان با یک فساد ساختاری گسترده و سلسله‌مراتبی مواجه بود که حذف شواردنادزه از نوک هرم آن، به تنهایی به آن پایان نمی‌داد. این فساد کمابیش برای دولت‌های بعدی گرجستان نیز باقی ماند.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 20:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ | قانونی که قانون نبود(۱)!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/the-law-which-never-was-sh4q2b3hdfvr</link>
                <description>این روزها مفهوم «قانون» بیش از هر زمان دیگری مورد بحث و فراخوانی قرار گرفته است. یکی از استدلال‌هایی که در این باره شنیده می‌شود، گزاره‌ی زیر است:قانون همیشه قانون است و تحت هر شرایطی لازم‌الاجراست.در این نوشته قصد داریم به مثال نقضی بپردازیم که کلیت این گزاره را باطل می‌کند. به این منظور، به جنوبی‌ترین سرزمین قاره‌ی سیاه سفر می‌کنیم. در این بررسی، از کتاب «راه دشوار آزادی» نلسون ماندلا، نویسنده و سیاستمدار اهل آفریقای جنوبی نیز استفاده می‌کنیم.«راه دشوار آزادی»، تصویر از ویکی‌پدیاقانون‌مداری که دموکراتیک نبود!آفریقای جنوبی در میان ملل و حکام آفریقایی کشوری جالب توجه محسوب می‌شود. اگر از این سرزمین به سوی شمال حرکت کنید، از میان کشورهایی عبور می‌کنید که در تعداد قابل توجهی از آنها حاکمان با کودتا یا غصب قدرت به حکومت رسیده‌اند. تفاوت آفریقای جنوبی نیز در همین موقعیت برجسته می‌شود؛ کشوری که همیشه روال‌های قانونی و دموکراتیک بر آن حکمفرما بوده و حاکمان با تکیه بر قانون به قدرت می‌رسیدند. با این حال، رهبران  آفریقای جنوبی بر خلاف این امتیاز بزرگ، دست به اقداماتی زدند که این حکومت را در زمره‌ی بدنام‌ترین و منفورترین حکومت‌ها در قرن بیستم قرار داد؛ اقداماتی که هیچ یک از دیکتاتورهای دیگر در آفریقا حتی جرئت انجام آن را نداشتند: قانونی‌سازی تبعیض نژادی.برای درک بهتر این موقعیت، بهتر است مروری کوتاه بر تاریخ معاصر آفریقای جنوبی داشته باشیم.آفریقای جنوبی در قرن‌های ۱۵ و ۱۶ میلادی شاهد ورود اولین اروپایی‌ها(به طور ویژه هلندی‌ها) در قلمروی خود بود. در دو قرن بعدی(۱۷ و ۱۸) هلندی‌های بیشتری در آفریقای جنوبی ساکن شدند. با ورود بریتانیایی‌ها به آفریقای جنوبی در قرن ۱۸ام، رقابت اروپایی‌ها و بومیان شدت بیشتری به خود گرفت. این رقابت حتی در میان خود اروپایی‌ها منجر به جنگ‌هایی شد. در نهایت این بریتانیا بود که در ابتدای قرن ۲۰ام، کنترل این مستعمره را به دست گرفت.آنچه که در قرن‌های اخیر در این سرزمین مشهود بوده است، محرومیت‌های سیاه‌پوستان از پایه‌ای ترین حقوق انسانی است. تغییر دولت‌های اروپایی و انتقال قدرت، تغییر چندانی در وضعیت سیاه‌پوستان ایجاد نمی‌کرد:ایده‌ی تولیت مبتنی بر این فرض بود که دولت سفیدپوست به نحوی حافظ منافع آفریقایی‌هاست. ما به قوانین ضدآفریقایی و بازدارنده‌ای که در چهل سال گذشته تصویب شده بودند اشاره کردیم که این قوانین به ترتیب زمانی عبارت بودند از:- قانون تملک اراضی: این قانون در ۱۹۱۳ تصویب شد و در نهایت سیاهان را از ۸۷ درصد خاک وطنشان محروم کرد.- قانون مناطق شهری: این قانون در ۱۹۲۳ تصویب گشت و باعث رشد و فزونی حلبی‌آبادهای آفریقایی شد و هدف از ایجاد آنها تامین نیروی کار ارزان برای صنایع سفیدپوست‌ها بود.- قانون مشاغل غیرسفیدپوست‌ها: این قانون در سال ۱۹۲۶ تصویب شد و آفریقایی‌ها را از برعهده‌گرفتن مشاغل فنی باز می‌داشت.- قانون تشکیلات بومیان: این قانون در سال ۱۹۲۷ تصویب شد که ملکه‌ی انگلیس را حاکم تمامی مناطق آفریقایی معرفی می‌کرد.- قانون نمایندگی بومی‌ها: این قانون در سال ۱۹۳۶ تصویب گشت و آفریقایی‌ها را از لیست رای‌دهندگان معمولی در «کیپ» حذف کرد.ما به شدت نسبت به کمونیسم محتاط بودیم. در اعلامیه‌ی ما آمده بود، «ما از ایدئولوژی‌های خارجی نیز استفاده می‌کنیم، اما واردکردن یک ایدئولوژی کامل به آفریقا را رد می‌کنیم».ملی‌گرایی که مردم‌سالار نبود!تا اینکه در میانه‌ی قرن بیستم، تغییراتی رخ داد؛ تغییراتی که البته بوی خوشی از آن به مشام نمی‌رسید:دانیل مالان، تصویر از ویکی‌پدیاآفریقایی‌ها حق رای دادن نداشتند اما این به معنای آن نبود که برای ما اهمیتی نداشت که چه کسی در انتخابات برنده می‌شود. انتخابات عمومی سفیدپوست‌ها در سال ۱۹۴۸ رقابتی بین حزب حاکم یعنی «حزب متحد» به رهبری ژنرال اسمتس، و «حزب ملی» بود. حزب ملی در آن زمان در حالی احیا شده بود که حزب متحد در اوج شهرت بین‌المللی به سر می‌برد. اسمتس آفریقای جنوبی را در لیست متفقین در جنگ جهانی دوم وارد کرده بود، اما حزب ملی از حمایت از انگلیس امتناع کرد و علنا از آلمان نازی هواداری نمود. مبارزات انتخاباتی «حزب ملی» حول محور «خطر سیاه» بود و شعارهای اصلی آنها دو شعار بود: «سیاه سر جای خود بنشیند» و «کولی از کشور خارج شود». «کولی» در اینجا واژه‌ای توهین‌آمیز بود که در اشاره به هندی‌ها به کار می‌رفت.ناسیونالیست‌ها(همان حزب ملی) به رهبری دکتر دانیل مالان، حزبی بود که تلخی از آن می‌بارید:1. تلخی نسبت به انگلیسی‌ها که ده‌ها سال رفتاری تحقیرآمیز با آنها داشتند.2. تلخی نسبت به آفریقایی‌ها که از نظر ناسیونالیست‌ها، عامل تهدید‌کننده‌ای علیه خوشبختی و سعادت و همچنین فرهنگ ناب آفریکنر بودند.آقریقایی‌ها هیچگونه حس وفاداری و هواداری نسبت به ژنرال اسمتس نداشتند اما باز آن را بهتر از حزب ملی می‌دانستند.آنچه تا به همین جا واضح به نظر می‌رسد، این بود که تمامی مناسباتی که در آفریقای جنوبی مردم‌سالارانه به نظر می‌رسید، در واقع با دستکاری واژه‌ی «مردم» پدیدار شده بود. سیاه‌پوستان اساسا جزو «مردم» محسوب نمی‌شدند؛ لذا نیازی به آرای آنها نیز نبود. رهبران آفریقای جنوبی با تکیه بر تعریف ایدئولوژیک، غیرواقعی، ناعادلانه و موهومی که از واژه‌ی «مردم» داشتند، حکومت خود را «مردم‌سالار» و «دموکراتیک» می‌پنداشتند.در آفریقای جنوبی، یعنی کشوری که اعتصاب یک آفریقایی جرم به حساب می‌آمد و حق آزادی بیان و آزادی تردد برای او بی‌رحمانه محدود شده بود، ترتیب‌دادن فعالیت‌های مردمی خطرناک بود. یک کارگر آفریقایی با شرکت در اعتصاب نه تنها بیکار می‌شد بلکه تمام زندگی و راه امرار معاش و حق اقامت در محلی را که در آن زندگی می‌کرد، از دست می‌داد.با این حال، حتی آن حجم از تبعیض که تا پیش از قدرت‌گیری ناسیونالیست‌ها نیز وجود داشت، کافی به نظر نمی‌رسید:دیدگاه سیاسی مالان به «آپارتاید» معروف بود. آپارتاید واژه‌ای جدید اما ایده‌ای قدیمی بود. معنای لفظی کلمه «جدایی» بود و در عمل تدوین مجموعه‌ی قوانین و مقررات در سیستمی ستمگر بود که قرن‌ها آفریقایی‌ها را پایین‌تر از سفیدپوست‌ها نگه داشته بود.  به عبارت دیگر، آنچه تاکنون کم و بیش حالت غیررسمی داشت اکنون کاملا قانونی و رسمی می‌شد. جداسازی بدون نظم نژادها در سیصد سال گذشته اکنون در سیستمی یکپارچه تحکیم پیدا می‌کرد که ماهیتی اهریمنی داشت، فرار از آن ناممکن و از قدرتی نامحدود برخوردار بود. اساس ایده‌ی آپارتاید این بود که سفیدپوست‌ها بر آفریقایی‌ها، رنگین‌پوست‌ها و هندی‌ها برتری دارند و کار آن نیز تثبیت برتری سفیدپوست‌ها برای همیشه بود. به قول ناسیونالیست‌ها: «سفید باید همیشه رئیس بماند». کلیسای اصلاح‌طلب هلند نیز از این سیاست حمایت می‌کرد و با بیان این عبارت که آفریکنرها مردم برگزیده‌ی خدا و سیاهان گونه‌ای پست و دون از بشر هستند، آپارتاید را از پشتیبانی یک پایگاه مذهبی بهره‌مند می‌کرد. در جهان‌بینی آفریکنرها، کلیسا و آپارتاید هم‌تراز بودند.اگر قبل از روی کار آمدن حزب ملی امیدی به آن داشتیم، بعد از روی کار آمدن آن به سرعت از آن ناامید شدیم. تهدید آنها مبنی بر اینکه «رئیس» را سرجای خود می‌نشانیم، تهدیدی بیهوده و توخالی نبود.مالان به سرعت اجرای برنامه‌ی مهلک خود را شروع کرد.- قانون «منع ازدواج‌های مختلط» در سال ۱۹۴۹ به اجرا درآمد و بلافاصله بعد از آن قانون «فساد» ارائه شد که روابط جنسی بین سفیدپوست‌ها و غیرسفیدپوست‌ها را غیرقانونی اعلام کرد.- قوانین مربوط به محدودیت مالکیت احشام از سوی رژیم آپارتاید برای کاهش مراتع مخصوص چرای آدم‌ها اعلام شده بود اما در واقع روشی برای کاهش زمین‌های تحت اختیار آفریقایی‌ها بود.- قانون «تعیین مقامات بانتو»، مصوب سال ۱۹۵۱ نیز «شورای نمایندگی بومی» را که تنها دیوان نمایندگی آفریقایی‌ها بود، منحل کرد و سیستمی سلسله‌مراتبی از روسای قبیله را که خود دولت آن‌ها را به این مقام منصوب کرده بود، جانشین آن کرد. هدف از این کار احیاء قدرت رهبران قومی محافظه‌کار و سنتی به منظور تداوم‌بخشیدن به اختلافات قومی بود، چون این اختلافات در حال از بین رفتن بودند.- قانون «نمایندگی جداگانه‌ی رای‌دهندگان» که در سال ۱۹۵۱ تصویب شد، رنگین‌پوست‌ها را به طبقه‌ی جداگانه‌ای برای رای دادن در انتخابات منتقل کرد و به این ترتیب آن‌ها را از حقوق انتخاباتی که بیش از یک قرن از آن برخوردار بودند، محروم نمود.این قوانین نمونه‌ای از اعتقادات و اصول دولت ناسیونالیست بودند که تظاهر می‌کرد برای حفظ ارزش‌ها تلاش می‌کند, حال آنکه در واقع سعی در نابود کردن ارزش‌ها داشت. قوانینی که مردم را از حقوق حقه‌ی خود محروم می‌کردند، به عنوان قوانینی که این حقوق را احیاء می‌کردند توصیف می‌شدند.تابلویی مبنی بر «اختصاص یافتن ساحل به نژاد سفید» به سه زبان انگلیسی، آفریکانس و زولو، تصویر از ویکی‌پدیاعلاوه بر قانون «سرکوبی کمونیسم»، دو قانون دیگری که در سال ۱۹۵۰ تصویب شدند، ستون اصلی آپارتاید را تشکیل دادند.قانون «ثبت احوال» که در سال ۱۹۵۰ تصویب شد، تمامی مردم آفریقای جنوبی را بر حسب نژاد آن‌ها طبقه‌بندی و رنگ پوست را به مهم‌ترین شاخص هویت اشخاص بدل کرد. آزمایش‌های بی‌معنا و غیراصولی برای تصمیم‌گیری در مورد اینکه شخصی سفیدپوست یا رنگین‌پوست است، اغلب به موارد تاسف‌برانگیزی منجر می‌شد که در آن تعدادی از اعضای یک خانواده در طبقه‌ی دیگری ثبت می‌شدند و تمام این جریان بستگی به این داشت که تشخیص می‌دادند بچه‌ای پوست تیره‌تر یا روشن‌تر دارد. محل زندگی و کار هر شخص می‌توانست به وجه تمایزات مسخره‌ای مثل این بستگی داشته باشد که موهایش چه قدر مجعد یا لب‌هایش چه قدر کلفت هستند.قانون «اسکان گروهی»، مصوب سال ۱۹۵۰ که مالان آن را «جوهرمایه‌ی اصلی آپارتاید» خواند، موجب اسکان هر یک از گروه‌های نژادی در مناطقی جداگانه شد. در گذشته سفیدپوست‌ها زمین‌ها را به زور می‌گرفتند و اکنون مجوز قانونی این کار را داشتند. این قانون آغاز عصر جابجایی‌های اجباری بود که در آن، جوامع، شهرها یا روستاهای آفریقایی که در مناطق شهری مخصوص سفیدپوست‌ها واقع شده بودند، به زور و با خشونت به محل دیگری منتقل می‌شدند.قانونی که قانون نبود!آیا آنچه که رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی انجام می‌داد، اخلاقی و انسانی بود؟ خیر.  آیا این اقدامات قانونی بودند؟ بله!مثال رژیم آپارتاید به سادگی ما توضیح می‌دهد که «قانون همیشه قانون نیست». این مثال باید به ما کمک کند تا درباره‌ی مفهوم و چیستی قانون عمیق‌تر فکر کنیم. اینکه قانون، فارغ از اینکه وضع کننده و اجرا کننده‌ی آن کیست و فارغ از اینکه از کجا نشأت گرفته است، پیشنیازهایی را می‌طلبد.تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد، به سراغ دارو فروش می‌رود و التماس می‌کند. به دست و پایش می‌افتد و عاجزانه خواهش می‌کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. داروفروش به هیچ‌وجه راضی نمی‌شود، به هیچ‌وجه.!حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره‌گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو را شبانه می‌دزدد و همسرش را از مرگ نجات می‌دهد. پلیس شهر او را دستگیر می‌کند.جان کلبرگ، روانپزشک و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:۱- آیا کار آن مرد درست بود؟ ۲- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید! وی پس از طرح آن گفت: از روی جوابی که می‌توانید به این سؤال بدهید من می‌توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم... مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال چرا در سوال دوم بود.هرکس جواب متفاوتی می‌داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند:- آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است.- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.اما هنگامی که از «گاندی» این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد.! گاندی گفت:کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود! چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان‌ها «قانون» را وضع می کنیم تا راحت‌تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در «زندگی اجتماعی» کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی‌گناه باشد، دیگر قانون نیست! «جان انسان‌ها در اولویت است.» آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت: انسان بر قانون مقدم است.اگر از نام «گاندی» بگذریم و خود را در قید نام‌ها اسیر نکنیم، نکته‌ای را می‌توانیم از این موقعیت به دست آوریم:اگر چه داستان/خاطره‌ی بالا از دید برخی، یک مجوز و چراغ سبز برای «آنارشیسم» دانسته می‌شود، اما این داستان اساسا در حال توضیح موضوعی دیگر است؛ اینکه «قانون»(که خود محدودیت ایجاد می‌کند) نیز به محدودیت، مرزها و چارچوب‌هایی محتاج است. هنگامی که قانون نه برای حفظ کرامت انسانی، برقراری عدالت اجتماعی و آزادی جوامع بلکه در حال تئوریزه‌کردن بی‌عدالتی و سرکوب هویت انسان باشد، کارکرد و هدف اصلی خود را از دست می‌دهد. در این موضوع، مبدأ قانون و کیستی نویسنده و مجری آن، فاقد اهمیت و اصالت است.این داستان در واقع به ما محدودیت‌های قانون را نیز یادآور می‌شود: اینکه حقوق انسان، مادامی که حقوق دیگر انسان‌ها را زائل نمی‌کند، قابلیت قرار گرفتن در روال‌های اداری را ندارد. در مثال رژیم آپارتاید، اهمیتی ندارد که سفیدپوستان، قشر اقلیت جامعه باشند یا اکثریت آن. نفس قانون از اساس دارای مشکل بود. چنانچه سفیدپوستان، قشر اکثریت جامعه می‌بودند و رژیم آپارتاید نیز با تکیه بر رای اکثریت، حقوق اقلیت‌های نژادی را زیر پا می‌گذاشت، باز هم قانون از دید انسانی و اخلاقی، مردود بود.نلسون ماندلا، تصویر از ویکی‌پدیاقانون به تنهایی و به خودی خود هرگز نمی‌تواند چیز بهتری به بار آورد. هدف قانون ارائه‌ی خدمات است و معنای این خدمات در خود قانون مندرج نیست. تثبیت احترام به قانون خود به خود نمی‌تواند ضامن یک زندگی بهتر باشد چون تضمین زندگی بهتر کاری است که بر عهده‌ی افراد است و نه قانون و نهادها.می‌توان جامعه‌ای را تصور کرد که قوانین خوبی دارد که کاملا هم محترم شمرده می‌شوند اما زندگی در آن ناممکن است. برعکس، می‌توان جامعه‌ای را متصور شد که قوانینی ناقص دارد و ناقص هم به اجرا گذاشته می‌شود اما زندگی در آن قابل تحمل است.مهم‌ترین مسئله همیشه کیفیت زندگی است و اینکه قوانین در خدمت آن زندگی بهتر هستند یا مانعی سر راه آن و الا صرف رعایت قانون دردی را دوا نمی‌کند.قوانین صرفا مشخص می‌کنند چه کارهایی مجاز و چه کارهایی غیرمجاز هستند، و بدین ترتیب می‌توانند زندگی را آسان‌تر یا دشوارتر کنند.قدرت بی‌قدرتان، واتسلاف هاولرژیم آپارتاید پس از دانیل مالان نیز حدود چهار دهه به اجرای سیاست‌های نژادپرستانه‌ی خود ادامه داد و در این چهار دهه هرگز عقب ننشست. با این حال از سال ۱۹۹۱ با شدت‌گیری فشارها و تحریم‌های بین‌المللی، و اعتراضات و تنش‌های داخلی، حزب ملی به تدریج قوانین آپارتاید را لغو کرد. در سال ۱۹۹۴ انتخابات آزاد(برای تمامی مردم آفریقای جنوبی از جمله سیاه‌پوستان) برگزار شد، کنگره‌ی ملی آفریقا پیروز انتخابات گردید و نلسون ماندلا به عنوان نخستین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست کشور برگزیده شد. تلاش‌های صلح‌طلبانه‌ی او پس از آزادی از زندان، فرایند انتقال آفریقای جنوبی را به سمت دموکراسی بسیار آسان نمود و موجب آشتی میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان شد. https://vrgl.ir/GTyWL </description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 21:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | دانشگاه‌سالاری یا دانشگاه‌ستیزی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/antiuniversity-vs-universityarchy-biyzo6lprdfm</link>
                <description>پرسش‌هایی مانند «مهارت یا مدرک؟»، «دانشگاه یا کار»، «مهارت یا دانشگاه؟» در موقعیت‌ها و مکان‌های گوناگون مطرح شدند و هر یک نقطه نظر خاص خود را داشتند.به مناسبت شروع سال تحصیلی جدید، تلاش شده تا رویکردی شاید متفاوت برای بازنگری در جایگاه و کارکرد نهاد «دانشگاه» داشته باشیم. ابتدا با یک تاریخچه‌ی کوچک شروع می‌کنیم.سر در دانشگاه تهران، تصویر از ویکی‌پدیااز هندوستان دهه‌ی ۶۰ تا ایران دهه‌ی ۶۰ https://vrgl.ir/J3s4l ساتیا نادلا، مدیرعامل مایکروسافت، در بخش‌های ابتدائی از کتاب خودزندگینامه‌ی خود، &quot;نوسازی&quot;(Hit Refresh)، اوضاع دوران کودکی و نوجوانی خود را این چنین توصیف می‌کند:اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ بود و جواهر لعل نهرو نخست‌وزیر پس از حرکت تاریخی گاندی بود که به استقلال از انگلستان دست پیدا کرده بود. برای آن نسل، وارد شدن به بخش خدمات دولتی و تبدیل شدن به بخشی از یک ملت جدید رویایی بود که محقق می‌شد. خدمات اداری هند اساسا باقیمانده‌ی سیستم راج بود که از انگلیسی‌ها به جا مانده بود تا بعد از اینکه انگلیس اداره‌ی کشور را در سال ۱۹۴۷ تحویل دهد، امور اداره شود. هر سال تنها چند صد نفر را برای بخش خدمات اداری هند انتخاب می‌شدند.در میان فرزندان پدرانی که در خدمات اداری هند کار می‌کردند، یک مسابقه‌ی بیهوده وجود داشت. برخی از پدران کارمند در خدمات اداری هند فکر می‌کردند صرف اینکه کسی آزمون ورودی دشوار را با موفقیت سپری کند تا آخر عمر راحت است. این آخرین آزمونی خواهد بود که افراد مجبور به گذراندن آن خواهند شد.این جملات برای ما آشنا به نظر می‌رسد. در بحث ما، ایران دهه‌ی ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ نیز اوضاعی مشابه هندوستان دهه‌ی ۱۹۶۰ داشت. روی کار آمدن یک حکومت جدید، به معنای شکل‌گیری یک نظام اداری جدید بود. این نظام اداری، چهره‌های جدید و احتمالا کارآمدی هم می‌خواست. با توجه به اوضاع اجتماعی ایران در آن سال‌ها، دانشگاه بهترین گزینه به شمار می‌رفت. بنابراین خانواده‌ها، دانشگاه و مدرک آن را ضامن و کلید خوشبختی فرزندان خود می‌دانستند. دانشگاه نه تنها اعتبار اجتماعی، بلکه از طریق کار دولتی، فرصت‌های اقتصادی هم فراهم می‌کرد. در چنین شرایطی، طبیعی بود که دانشگاه تبدیل به قبله‌ی آمال خانواده‌ها و جوانان شود. شاید بتوان دهه‌های ۵۰ و ۶۰ (و احتمالا نیمه‌ی ابتدائی دهه‌ی ۷۰) را سال‌های «دانشگاه‌سالاری» دانست. https://www.aparat.com/v/DdB58 سقوط بت دانشگاهاما با گذر زمان، عواملی دست به دست هم دادند که جایگاه مطلق و حتی مقدس دانشگاه را به چالش کشیدند:۱. همرنگ جماعت نباش!با گذر زمان و رشد فکری و فرهنگی تقریبی جامعه، افراد بیشتری پیدا شدند تا دست رد به سینه‌ی کلیشه‌ی «یک زندگی آرام کارمندی از طریق دانشگاه» بزنند و به قول گفتنی، همرنگ جماعت نباشند. این گروه از جوانان، علاقه‌ی شخصی خود را دنبال کردند. علاقه‌ای که احتمالا راهش از دانشگاه نمی‌گذشت. شاید بتوان برخی ورزشکاران و  بازیگران را نمایندگانی معروفی از این گروه دانست(البته و حتما که نماینده‌های دیگری هم هستند)؛ افرادی که نظام آموزشی کشور، ظرفیت چندانی برای کمک به آنها برای بازیگری، ورزش و … نداشت. https://www.aparat.com/v/xe057 ۲. زهی خیال باطل!افزایش متقاضیان دانشگاه، افزایش سرطان‌گونه‌ی دانشگاه‌های رنگارنگ(آزاد، پیام‌نور، علمی‌کاربردی و …)، اوضاع بد اقتصادی، جایگاه مقدس دانشگاه را متزلزل کرد. دانشگاه و مدرک آن، دیگر ضامن خوشبختی نبود. طبیعی بود که زور «غم نان» و «ثروت»، به «علم» بچربد و راه‌های بهتری از دانشگاه‌ها هم برای کسب درآمد وجود داشته باشد.۳. گرگ‌های وال‌استریت!از اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰، به موازات پیچیده‌ترشدن اوضاع اقتصادی و دسترسی بیشتر به رسانه‌ها و امکانات ارتباطی، جریان‌های جدیدی پیدا شدند که جملات و وعده‌های در ظاهر جالبی را به مردم می‌دادند.«به هر چیزی فکر کنی، بهش می‌رسی».این جریان را به شکل غیررسمی و خودمانی، «روانشناسی موسوم به موفقیت» می‌نامیم. اگر در یکی دو دهه قبل از آن، اعتبار اجتماعی و رفاه اقتصادی توسط مدرک «دانشگاه» تامین می‌شد، حالا قرار بود جایگزینی جدید به میدان بیاید. روانشناسی موسوم به موفقیت، نمادهایی داشت: بیل گیتس، استیو جابز، مارک زاکربرگ و اخیرا ایلان ماسک. وجه مشترک آنها چه بود؟ هیچ کدام مدتی طولانی در دانشگاه نبودند. این باید نتیجه‌ای را باعث می‌شد. اینکه میان ثروتمند شدن و دانشگاه نرفتن ارتباطی مستقیم و معنادار وجود دارد. پس دانشگاه در این تفکر جدید، نه تنها دیگر سالار و مقدس نبود، بلکه حتی نوعی ضدارزش هم به حساب می‌آمد. در بخشی از فیلم استیو جابز، استیو وازنیاک به جابز می‌گوید:تو نمی‌تونی برنامه بنویسی. تو مهندس نیستی، طراح هم نیستی. حتی نمی‌تونی یک چکش رو میخ بکوبی… پس چجوریه که روزی ده بار می‌شنوم استیو جابز یک نابغه‌ست؟! تو چی کار می‌کنی؟!جابز و وازنیاک در فیلم «استیو جابز»، تصویر از cultofmacمشکل اما از استیو جابز و … نبود. مشکل از یک درک ناقص بود. درک ناقص از اینکه درخت موفقیت استیو جابز را می‌توان در کشوری دیگر، در فرهنگی دیگر، در اقتصادی دیگر کاشت. &quot;روانشناسی موسوم به موفقیت&quot; واقع‌گرا نبود. پاهایش بر روی زمین استوار نبودند و در رویا سیر می‌کرد. مبلغان موفقیت، رویای ثروت‌های میلیون دلاری و میلیارد دلاری را بدون در نظر گرفتن عوامل و فاکتورهای گوناگون پرورش می‌دادند و همه چیز را در اراده‌ی فرد خلاصه می‌کردند. به همین دلیل اگر فردی به هر دلیل موفق نمی‌شد، حتما به دلیل کم‌کاری و بی‌خردی خودش بوده و اصلا و ابدا ساختارها و عوامل بیرونی در این شکست‌ها تاثیری نداشتند و ندارند.بعضی سخنرانان انگیزشی و بازاریاب‌های شبکه‌ای، آدم رو یاد شلنگ‌تخته‌های جردن بلفورت در «گرگ وال‌استریت» میندازند!، تصویر از زومجی اما رویا فروشی مبلغان موفقیت، در توضیح اینکه چرا یک مرد یا زن سوری در دهه ۲۰۱۰ (که آغاز جنگ‌های داخلی بود) نمی‌تواند کسب و کارش را با تلاش به سرانجام برساند، موفق نیستند. رویاهای آنها در توجیه تلاش‌های مردمانی که در اقتصادهای پرنوسان و تکانه‌ای زندگی می‌کنند، کارگر نمی‌افتند.شاید بتوان یکی از دلایلی که گفتمان «روانشناسی موسوم به موفقیت» چند صباحی در ایران به موفقیت رسید را «تله‌ی شکست» جامعه‌ی ایرانی دانست. برای ملتی که در گذران دهه‌ها و سال‌ها، ناکامی و شکست، قوت هر روزه‌شان بوده، حتی صحبت از سراب «موفقیت»(به آن شکل که مبلغان موفقیت ترسیمش می‌کردند) نیز وسوسه‌انگیز و مخدر بود. پس کتاب‌های کارآفرینی و موفقیتْ پرفروش، و سخنران‌های انگیزشی پرشمار شدند و بازار رویای موفقیت و ثروت‌های آنچنانی داغ شد.شاید یکی از دلایلی که در ایران، روانشناسان زرد بیش از جامعه‌شناسان، شهرت و اعتبار دارند نیز همین باشد. برای بسیاری از افراد، درونی‌سازی مشکلات و تلاش برای تغییر خود، گواراتر از اشکال‌یابی ساختارها و تلاش برای حل آنهاست.اما عمر «روانشناسی موسوم به موفقیت» بیش از دو دهه نبود. شکنندگی و عدم امنیت اقتصادی، به حدی فراگیر شد که حتی درخت موفقیت «روانشناسی موسوم به موفقیت» نیز در خاک این اقتصاد دستوری خشک شد!۴. اندک اندک جمع مستان سررسید!اما مطمئنا اصلی‌ترین دلیل سقوط جایگاه دانشگاه، فشل‌ شدن آن بود. این زوال، دانشگاه را از کارکرد اصلی خود(تولید علم) به یک چاهک از مشکلات گوناگون تبدیل کرد. در خود دانشگاه:شهریه‌های دانشگاه در حالی افزایش می‌یافتند که خدمات دانشگاه نه تنها بهبودی نداشتند بلکه روند نزولی خدمات‌دهی، آشکارا دیده می‌شد.افزایش سهمیه‌های گوناگون و عجیب و غریب، افراد را در دانشگاه‌ها و کلاس‌هایی قرار می‌داد که هم‌سطح و هم‌سنگ آن نبودند. در نتیجه، کیفیت آموزش و تولید علم کاهش می‌یافت.متولیان دانشگاه‌ها بدون در نظر گرفتن ظرفیت‌های کنونی، شروع به افزایش جذب دانشجوهای بیشتر کردند (بعضا این در حالی رخ می‌داد که ظرفیت‌های تحصیل رایگان(روزانه) کاهش و ظرفیت تحصیل‌های غیررایگان در حال افزایش بود!). به عبارتی متولیان دانشگاه، این نهاد را تبدیل به ابزاری برای درآمدزایی کردند. از سوی دیگر، این جذب سرطان‌گونه، دانشگاه‌ها را برای برگزاری کلاس‌های درس و تعداد اساتید موجود، دچار چالش کرد. در نتیجه یا اساتیدِ با تسلط و تجربه‌ی کمتر، تدریس را بر عهده می‌گرفتند و یا اینکه دانشجویان نمی‌توانستند واحدهای درسی را مطابق چارت درسی انتخاب کنند.به مانند بسیاری از سیستم‌های اداری، اولویت متولیان دانشگاه، توسعه‌ی ظرفیت‌های علمی و اقتصادی دانشگاه برای ایجاد همکاری‌های صنعتی و جذب سرمایه نبود. در نتیجه دانشگاه به نهادی مهجور و دورافتاده تبدیل شد که ارتباط چندانی با صنایع نداشت و بسیاری از خروجی‌های آن نیز کیفیت و کارایی لازم برای کار در مراکز صنعتی و تجاری را نداشتند.قوانین تصویب‌شده به طرزی عجیب، دایره‌ی فعالیت برای اساتید و دانشجویان را تنگ‌تر می‌کردند. افزایش هزینه‌ی لغو عدم تعهد برای دانشجویان و عطف به ماسبق آن، ورود افراد به جریان تدریس و تحصیل از کانال‌های غیرکارشناسی، قوانین و مصوبات دست و پا گیر برای سنجش سطح علمی اعضای هیئت علمی و …، نه تنها به سازماندهی دانشگاه کمک نکرد بلکه بدتر تحرک و پیشرفت را مختل کرد.در خارج از دانشگاه:در دلایل ورود دانشجویان به دانشگاه دیگر تحصیل علمی، اولویت اصلی نبود. مهاجرت، به تعویق انداختن سربازی، فرار از فشارهای خانواده و … به مراتب دلایل سلبی قوی‌تری نسبت به دلایل ایجابی برای ورود به دانشگاه شدند. طبیعی بود که این نگاه ابزاری نسبت به دانشگاه، منجر به یک خروجی باکیفیت علمی نمی‌شود و اگر هم بشود، احتمالا به علت مهاجرت در ایران ماندنی نیست.افزایش دغدغه‌مندی اقتصادی، دانشگاه را از صدر لیست اولویت‌ها پایین آورد.منابع آموزشی گسترده، فراوان و کم هزینه شدند. با وجود این منابع، خلاء دروس دانشگاه کمتر حس می‌شد.با افزایش کسب و کارها، افراد ترجیح دادند تا یادگیری را از نه طرق آکادمیک بلکه به صورت عملی و درون کار فرا بگیرند.مطمئنا می‌توان دلایل ریز و درشت دیگری را برشمرد. با این حال، زنجیره‌ای از دلایلی مشابه آنچه که پیشتر گفته شد، زوال دانشگاه را رقم زد.نه آن قدر بد!اما آیا کمرنگ‌شدن دانشگاه تماما تاریک و سیاه است؟ نه الزاما.همان طور که گفتیم، امروز با گسترش رسانه‌ها، فرصت‌های یادگیری به طور کلی افزایش پیدا کرده است. احتمالا بسیاری از ما فرصت اینکه در کلاس‌های استنفورد حضور داشته باشیم را نداریم اما به لطف بسیاری از منابع رایگان آموزشی این فرصت امروز در اختیار ماست. این منابع(مانند یوتیوب، Coursera، Udacity، edX و …) به قدری بزرگ و فراگیر شدند که حالا دانشگاهیان قصد انتشار و تولید محتوا در آن را دارند. در واقع پلتفرم‌های آموزشی رایگان که عمدتا هم آنلاین هستند، انحصار آموزش را از دستان دانشگاه‌ها ربودند و مرکزیت و محوریت یادگیری و آموزش را از دانشگاه‌ها به خود منتقل کردند. شکستن چنین انحصاری باعث شده است که امروز نام یوتیوب و Coursera و …، بیش از دانشگاه‌های استنفورد و کارنگی‌ملون و … شنیده شود.اما تنها در «آموزش» انحصارشکنی نشد. امروز قطبیت علمی بسیاری از مراکز پژوهشی نیز از دانشگاه‌ها به شرکت‌ها و سازمان‌ها منتقل شده است(البته نه در همه‌ی رشته‌ها و گرایش‌ها). دلیل اصلی آن را شاید بتوان در این دانست که امروز شرکت‌ها و سازمان‌های بزرگ، منابع مالی و پردازشی بیشتری برای سرمایه‌گذاری و پشتیبانی از آزمایش‌های پرهزینه دارند. به همین منوال قطب علمی و پژوهشی جهان نیز از دانشگاه‌ها به شرکت‌ها منتقل شدند.بخشی از این کاهش استقبال از دانشگاه‌ها نه تنها مذموم و تاسف‌برانگیز نیست بلکه برعکس، فرصت‌های برابری را برای آموزش و پژوهش خلق کرد.با این حال آنچه که حائز توجه است این است که دانشگاه‌ها همچنان نقش فعال خود را در پیشبرد و کاربردی‌سازی علم حفظ کرده‌ و به عبارت دیگر، از صحنه‌ی روزگار محو نشده‌اند. همچنین این واقعیت که مراکز پژوهشی غیر دانشگاهی بعضا از آزمایشگاه‌های تحقیقاتی دانشگاه‌ها پیشی گرفته‌اند نیز شایان توجه است. برای مثال، به اسامی زیر دقت کنید:یان لی‌کان، VP &amp; AI Scientist in Meta، استاد تمام دانشگاه نیویورک، برنده‌ی جایزه‌ی تورینگجفری هینتون، محقق ارشد سابق گوگل، استاد تمام دانشگاه تورنتو، برنده‌ی جایزه‌ی تورینگیاشوا بنجیو، استاد تمام دانشگاه مونترال، برنده‌ی جایزه‌ی تورینگجیمز گاسلینگ، خالق زبان Java، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه کلگری و کارنگی‌ملوندنیس ریچی، خالق زبان C، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه هاروارد، برنده‌ی جایزه‌ی تورینگاندرو انگ، موسس و رهبر Google Brain، مدیر آزمایشگاه هوش مصنوعی دانشگاه استنفوردسباستین ثرون، بنیانگذار Udacity, استاد تمام کارنگی‌ملون و استنفورددیوید سیلور، پژوهشگر ارشد Google DeepMind، استاد تمام دانشگاه UCLاندرو کارپثی، پژوهشگر ارشد Tesla و OpenAI، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه استنفوردآقای اندرو انگ که معرف حضورتون هست؟ بنیانگذار Coursera و یک معلم هوش مصنوعی، تصویر از class.visionاسامی بالا، نام برخی پژوهشگران شاخص و شناخته‌شده‌ی حوزه‌ی علوم کامپیوتر هستند. برخلاف نظر مبلغان موفقیت، وجه مشترک تمامی این افراد در تحصیلات عالیه و نه ترک تحصیل از دانشگاه است! این افراد در حالی مدیریت بخش تحقیقات علمی شرکت‌های بالا را بر عهده دارند یا داشتند که خود از اساتید و پژوهشگران دانشگاه‌ نیز بوده‌اند یا هستند. این مثال شاید بتواند به ما در درک این نکته که «هنوز هم لبه‌های دانش، حداقل در برخی زمینه‌ها توسط پژوهشگران دانشگاهی توسعه می‌یابد» کمک کند. بنابراین همانطور که قطبیت پژوهش از دانشگاه‌ها به بخش تحقیقات سازمان‌ها منتقل شد، برترین پژوهشگران نیز از دانشگاه به شرکت‌ها نقل مکان کردند.گریز به جایگاه و نقش دانشگاه در جوامع توسعه‌یافته می‌تواند به ما کمک کند تا بتوانیم این نقش را در آموزش و پژوهش، و توسعه‌ی صنایع کشور نیز بهتر درک کنیم.از بی‌سوادان مفتخر تا بی‌سوادان مفت‌خوراما آیا تصویری که بالاتر ذکر شد، درباره‌ی دانشگاه‌ها و شرکت‌های ما نیز صدق می‌کند؟همانطور که دهه‌های ۵۰ و ۶۰، دهه‌های دانشگاه‌سالاری بود، یکی دو دهه‌ی اخیر را نیز می‌توان دوران دانشگاه‌ستیزی دانست. رویکرد افراطی نسل‌های پیش در تقدس‌بخشی به دانشگاه، تبدیل به رویکردی تفریطی شد تا افراد «دانشگاه» را نهادی عمر بر باد ده و بی‌مصرف بدانند.پیشتر به دلایل کاهش روی آوردن به دانشگاه‌ها پرداختیم و دلایل گوناگون را به همراه نتایج مثبت و منفی مرور کردیم. با این حال نقش متولیان دانشگاه‌ها در وضعیت کنونی، انکارناپذیر است. مدیریت حاکم بر دانشگاه‌ها نه تنها کارآمد نیست بلکه با وضع قوانین استهلاکی، فرسودگی دانشجویان و اساتید را در پی داشته است. این مدیریت ناکارآمد البته از گزندهای نگاه ایدئولوژیک نیز در امان نمانده است:واقعیت اجتماعی «زندگی دانشگاهی» و مقتضیاتش، و تحول فرهنگی و ارزشی دائمی کل زندگی ایرانی-جهانی را نادیده می‌گیرید و تصور می‌کنید اگر اساتید منتقد را برانید و خودی‌ها را جایگزین کنید، دانشجویان متفاوتی تربیت می‌کنند. این گونه نیست، اساتید مطلوب شما بسیارند، اما خروجی کلاس آن‌ها هم مطلوب شما نیست؛ همان گونه که بعد از چند دهه تلاش برای گزینش معلمان همسو و سخت‌گیرانه برگزیدن معلمان، خروجی آموزش و پرورش را مطلوب نمی‌دانید.  نخاله‌های دانشگاه هم بر بستر همین کردار شما، فرصت می‌یابند تا همه حقارت‌ها، حسادت‌ها و رقابت‌های درون دانشگاهی خود را به نام همسویی و تعهد، فاکتور کرده و با آنان که رقیب می‌پندارند، تسویه حساب کنند.  واقعیت اجتماعی دانشگاهی سیالیت و تغییرپذیری بسیار فراتر از مهندسی شدن با نظام گزینش استاد دارد.   پی‌نوشت‌: من موافق پایان دادن به فعالیت استادان بی‌سواد، کم‌کار و بدون رزومه قابل دفاع هستم، اما در فرایندی شفاف، به دور از بازی‌های سیاسی، و بر اساس معیارهای علمی خالص، و قابل راستی آزمایی.  #دغدغه_ایران #محمد_فاضلی #گزینش_استاد #صلاحیت_عمومی #کمیته_جذباین روال سقوط دانشگاه از بیخ و بن، به قول فردوسی باعث «خواری هنر» و «ارجمندی جادویی» شد تا جایی که افراد آشکارا بی‌سوادی خود را نماد خلوص و افتخار، و باسوادی را نماد تباهی و همرنگ‌نبودن با خود بدانند. از این رو، در پس این کوبش و سایش دانشگاه، بی‌سوادان مفتخری قرار گرفتند که دیر یا زود به بی‌سوادانی مفت‌خور تبدیل خواهند شد. ایشان به جای ارائه‌ی نقدهای سازنده‌ که ارزش افزوده‌ای به دنبال داشته باشد، به نقدهای کوبنده روی آوردند و به جای چارچوب دادن به معیار «تخصص»، معیارهایی موهوم و مبهم را که قابلیت سنجش ندارد جایگزین کرده‌اند.یادآوری: معیارها در هر زمینه و مفهومی باید عینی(objective)، قابل سنجش و قابل پیاده‌سازی باشند. در غیر این صورت این معیارها در تشخیص سره از ناسره، و کارآمد از ناکارآمد موفق نخواهند بود و هرگز نمی‌توانند مرزی شفاف ایجاد کنند. نتیجه آن می‌شود که مدافعان معیارهای مبهم، مجبور و متوسل به استدلال‌هایی نظیر «این [عقیده]، آن [عقیده‌ی] واقعی نیست» می‌شوند. این استدلال‌ها بعضا مغالطه نیز می‌باشند. علاوه بر این، هرگز هم در تبیین «آن [عقیده‌ی] واقعی» موفق و متفق‌القول نمی‌شوند.یک نکته از این آماربه مثال زیر دقت کنید:کشور X پارسال ۱ مقاله تولید می‌کرده که در حال حاضر این تعداد به ۲ مقاله افزایش یافته است. به عبارتی کشور X از سال پیش تاکنون شاهد افزایش ۲ برابری در تعداد مقالات منتشر شده بوده است.از سوی دیگر کشور Y که تا سال پیش ۱۰۰ مقاله منتشر می‌کرده، شاهد انتشار ۱۰۱ مقاله در امسال بوده است. بنابراین تنها شاهد افزایش ۱.۰۱ برابری تعداد انتشار مقالات برای این کشور هستیم.حداقل طبق همین شاخص، کدام کشور رشد علمی بیشتری را تجربه کرده است؟ مطمئنا کشور X. با این حال چرا احساس می‌کنیم که یک جای کار می‌لنگد؟دلیل این است که ۱، ۲، ۱۰۰ و ۱۰۱ در مثال‌های بالا داده‌های خالص(pure numbers) هستند در حالی که ۲ برابر یا ۱.۰۱ برابر داده‌هایی می‌باشند که نرخ تغییرات را بیان می‌کنند. در تحلیل‌های آماری، داده‌های خالص ارزش اطلاعاتی و آماری بیشتری دارند. در مثال بالا هیچ اطلاعات غلطی داده نشده است. آن جای کار که می‌لنگد، تحلیل از روی داده‌های کم‌ارزش‌تر است که فریبنده هستند.در گزارش‌های عددی و آماری، لازم است که به ظرافت‌های این چنینی توجه نشان دهیم. تحلیل‌هایی که از اعداد ارائه می‌شود، گاهی اوقات فریبنده‌اند.بالاخره چی شد؟!اوضاع از این قرار است:وضعیت امروز دانشگاه اسف‌بار است. این زوال، دافعه‌ای را باعث شده و خود این دافعه علاوه بر مدیریت ایدئولوژیک، دانشگاه را از نیروهای کارآمد تهی کرده است. دانشگاه به مانند مردار یا جسمی نیمه‌جان است که هر فرد مغروضی نامنصفانه می‌تواند لگدی به آن زده، ژست روشنفکرانه و منتقد بگیرد! این رویه‌ی دانشگاه‌ستیزانه در واقع برآمده از رویکرد دانشگاه‌سالارانه در دهه‌های گذشته است.امروز اما فرصت رشد و بلوغ برای ما وجود دارد. ما امروز در بحث اهمیت و کارکرد دانشگاه می‌توانیم، هم جایگاه این نهاد اجتماعی را بهتر درک کرده و هم نسبت خود را با آن بسنجیم. ما با درس‌گرفتن از تجربه‌ی افراطی دهه‌های ۵۰ و ۶۰، می‌توانیم اهمیت و وزن دانشگاه را در مسیر شخصی زندگی خود اصلاح کنیم و دچار بیش‌وزن‌دهی(overweight) نشویم. ما همچنین می‌توانیم از رویکرد تفریطی و دانشگاه‌ستیزانه‌ی موجود در فضای کنونی جامعه درس بگیریم و تماما تحت تاثیر آن نباشیم.دانشگاه دیگر تنها مرجع یادگیری نیست. عمده دغدغه‌ها و نگرانی‌های مربوط به دانشگاه نیز بیشتر از دانشجویان و اساتید، به مدیریت‌شان مربوط می‌شود. با این حال اگر قصد دارید در دانشگاه تحصیل کنید، از معدود ظرفیت‌های موجود و باقی‌مانده(البته اگر باقی‌مانده!) برای رشد خودتان بهره ببرید. سوای رشد فکری و اجتماعی، می‌توانید از شبکه‌ی دوستان و اساتید خود در دانشگاه برای ارتقای علمی و شغلی استفاده کنید. و در تمامی این موارد به یاد داشته باشیم که هدف، کسب تخصص و تجربه برای ماست.با این توضیحات، پاسخ برای سوالاتی مانند «مهارت یا مدرک؟»، «دانشگاه یا کار؟»، «مهارت یا دانشگاه؟» کاملا به ما گره می‌خورد. این «ما» هستیم که بنا به شرایط فردی خویش، باید میزان اهمیت و تاثیر دانشگاه را در مسیر پیشرفت زندگی خود ارزیابی کنیم. و مجددا این «ما» هستیم که مسئولیت این تصمیم بالغانه را بر عهده می‌گیریم. تحت چنین شرایطی و با مجهز بودن به چنین بلوغی، مسئله‌ی دانشگاه می‌تواند پاسخی متناسب برای هر فرد داشته باشد. با داشتن چنین بلوغی دیگر نیازی به تبلیغات مثبت و منفی برای رفتن یا نرفتن به دانشگاه نخواهد بود.</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 21:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش | حجاب یا موفقیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsen_m/hijab-or-success-feek2fuxmpfp</link>
                <description>انگیزه‌ی اصلی این نوشته، از تصاویر زیر سرچشمه گرفته شد.آنچه که در محتوای این تصاویر جالب توجه بود، آن حرف «هم» در تیتر اصلی بود. این حرف اضافه این گمان را مطرح می‌کند که احتمالا انگیزه‌ی اصلی تهیه و انتشار تصاویر فوق، نه شناختن بانوانی مانند «مهسا جمشیدی»، «فائزه کاشانیان» و «طوبی کرمانی» بلکه شناختن آنها از طریق حجاب‌شان بوده است.دوگانه‌ی «بی‌حجاب‌های موفق» در برابر «باحجاب‌های موفق» از مجادله‌های باطل و بیهوده‌ی روزگار ماست. نمونه‌های این مجادلات قصد دارند تا میان موفقیت و حجاب(چه داشتن و چه نداشتن آن) ارتباطی معنادار ایجاد کنند، در حالی که مثال‌های نقض بسیاری را می‌توان مطرح نمود که وجود این ارتباط را نقض می‌کنند.اگر چه مسائلی مانند «حجاب» و «موفقیت» صفر و یکی و مطلق نیستند، اما اگر برای لحظاتی آنها را دودویی فرض کنیم، به چهار حالت می‌رسیم: باحجاب‌های ناموفق، بی‌حجاب‌های ناموفق، بی‌حجاب‌های موفق، و باحجاب‌های موفق. در ادامه چهار مثال تاریخی را بررسی می‌کنیم.مریم رجویتصویر از ویکی‌پدیانام مریم رجوی برای همگان آشناست. رهبر سازمان مجاهدین خلق، و همسر مسعود رجوی، رهبر سابق سازمان. نیاز به یادآوری نیست که مجاهدین خلق از خیلی سال پیش با رویکردی مارکسیستی و چریکی، مبارزه با حکومت پهلوی و سپس جمهوری اسلامی را آغاز کرده بودند و تا به امروز نیز ادامه داده‌اند. با این حال، اعضای این گروه منفور و بدنام در تاریخ معاصر ایران، علی رغم اینکه گرایشی به اسلام ندارند، همچنان «حجاب» را از میان احکام اسلامی رعایت می‌کنند! توجیه دم‌دستی و ساده‌انگارانه، «حجاب‌گرایی» مجاهدین خلق را توطئه‌ای پیچیده برای مصادره به مطلوب کردن «حجاب» می‌داند. حال آنکه برای درک این علاقه وافر مجاهدین خلق باید به تاریخ رجوع کرد. در ادامه با تحلیل «مهدی تدینی»، تحلیل‌گر و مترجم، گریزی به این گرایش خواهیم زد و ریشه‌های آن را بررسی خواهیم نمود:به گمان من قطعا شریعتی یکی از تئوریسین‌های اصلی «حجاب سیاسی» بود؛ یعنی نه «حجاب سنتی اسلامی»، بلکه «حجاب سیاسی»؛ یعنی حجابی که انگیزه‌ی اصلی‌اش نه دینداری محض، بلکه «دینداری سیاسی» بود. به همین دلیل، به نظرم بخش بزرگی از دختران مجاهد و چپ‌های دیگری که بر رعایت داوطلبانه و سختگیرانه‌ی حجاب اصرار داشتند، آگاهانه یا ناخودآگاه تحت تاثیر اندیشه‌ی شریعتی بودند. البته «حجاب سیاسی» یک مفهوم پیچیده و دیریاب نبود که صرفا اختراع شریعتی باشد، اما بعید می‌دانم در هیچ جای دیگری مگر در اندیشه و آثار شریعتی چنین دقیق و موشکافانه تبیین شده باشد.شریعتی اسلام منهای ایدئولوژی سیاسی را به سادگی نفی می‌کرد و این یعنی او تنها مسلمانی را واقعا مسلمان می‌انگاشت که به یک قرائت خاص از دین سیاسی باور داشته باشد. این تعریف کانالیزه و ایدئولوژی‌پردازانه از دین بازتعریفی «ابزارگرایانه» است؛ یعنی در اینجا عملا دیگر خود دین مهم نیست؛ بلکه مهم این است که او می‌خواهد با این دین به اهداف دیگری برسد. شریعتی می‌خواست دین را از جایگاه سنتی و محافظه‌کارانه‌اش بیرون بکشد، بندبند آن را بازتعریفی سیاسی کند و بعد جامعه را بر پایه‌ی آن «از نو» بسازد.مسئله‌ی حجاب هم کاملا در همین چارچوب بود. یعنی شریعتی با همین الگو،‌ برای حجاب سنتی که بر حسب دینداری صرف - و به قول او بر اساس عادت - باشد، هیچ ارزشی قائل نبود. در عوض او برای حجابی ارزش قائل بود که با اهداف کاملا سیاسی و ایدئولوژیک انتخاب شده بود؛ برای انقلاب علیه ظواهر دنیای مدرن و حتما می‌دانید که این دقیقا همان رویکرد دختران انقلابی چپ بود.طبعا شریعتی که با حجاب سنتی مخالف بود،‌برای حجاب «اختیار» نیز قائل بود - اختیار لازم بود تا زن در یک سلوک معرفت‌شناختی-سیاسی، خود به آن درجه از «بینش» برسد که حجاب کند. حجاب برای رضای خدا و تن ندادن به دید نامحرم؟ نه! برای رضای یک ایدئولوژی انقلابی خاص. شریعتی می‌گوید اول باید در ذهن زن بت‌شکنی کنید؛ یعنی بت زیبایی‌دوستی سطحی و رایج را بشکنید. چگونه؟ این گونه:باید ارزش‌های بالاتر از ارزش‌های دختر شایسته به عنوان ارزش‌های زن در برابرش مطرح کنیم و او به آن ارزش‌ها وابستگی پیدا کند. وقتی به آن ارزش‌های بالاتر وابستگی پیدا کرد، تمام سمبل‌های آن ارزش‌ها را بر خودش تحمیل می‌کند و خودش انتخاب می‌کند و احساس حقارت نمی‌کند… [دختر چینی] گونی می‌پوشد و در جلوی دختر فرانسوی که در بیست سال عمرش اقلا هفده سال را جلوی آینه بوده، احساس حقارت نمی‌کند، بلکه احساس برتری می‌کند. چه شده؟ او خود را یک انقلابی ایدئولوژیک می‌داند و او [= دختر فرانسوی] را یک عروسک کوکی ریختی بورژوازی. خودش را خیلی از او بالاتر می‌داند! امروز باید دنبال این رفت که چه شده که دختر چینی با ۳۰۰۰ سال سابقه‌ی خودآرایی و خودرنگ‌کنی - که نیم من رنگ را برای خودش حرام می‌کرد - اکنون در برابر ما به صورت چنین قیافه‌ای در دنیای قرن بیستم ظاهر می‌شود و دختر اروپایی را تحقیر می‌کند؟بنابراین علاقه‌ وافر گروه‌های چپ، از جمله مجاهدین خلق، به حجاب، البته «حجاب سیاسی» و نه «حجاب سنتی اسلامی»، از اینجا ریشه می‌گیرد. مجاهدین خلق برای نظام فکری خود، هر آنچه را که رنگ و بویی غرب‌ستیزانه و ضد امپریالیستی داشت جمع‌آوری و عملیاتی کردند بی‌آنکه به خود آن اندیشه‌ها پایبندی خاصی داشته باشند. به همین دلیل بود که حجاب به عنوان یک ابزار سیاسی برای مبارزه با سرمایه‌داری و مدرنیته،‌ در دید آنها اصالت می‌یافت.در «حجاب سیاسی»، «حجاب» و به تبع آن «زن» نیز به نوعی «کالا» و «ابزار» تقلیل داده می‌شوند. حجاب و زن دیگر موجودیت‌های معمولی نیستند بلکه ابزارهایی برای مقابله با ظواهر مدرنیته هستند.اما حجاب مریم رجوی، او و تشکیلات سیاسی-نظامی‌اش را به انسان‌هایی مفیدتر بدل نکرد. رویکرد غیردموکراتیک و متحجرانه‌ی مجاهدین خلق، به آنها اجازه‌ی خشونت‌طلبی می‌داد و همین مجوز، موجب قتل بسیاری از هموطنان در سال‌های انقلاب ۵۷(به ویژه پس از انقلاب) شد.ماگدا گوبلسماگدا گوبلس، همسر «یوزف گوبلس» رئیس دستگاه تبلیغاتی آلمان نازی بود. طبیعتا حجاب نداشتن او به عنوان یک زن آلمانی در قرن بیستم نیاز به توضیح اضافه ندارد!تصویر از اینستاگرامماگدا گوبلس اگر چه عضو حزب نازی بود، اما مطمئنا شخص او در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و نظامی دخالتی نداشت. با این حال او در مقیاس خود، دست به جنایت‌های شنیعی زد که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. مجددا از قلم «مهدی تدینی» برای مطالعه‌ی تاریخچه‌ی زندگی «ماگدا گوبلس» استفاده می‌کنیم:«ماگدا گوبلس» زنی بود که کم و بیش نقش بانوی اول آلمان را بازی می‌کرد و البته بیش از همه قرار بود الگویی بی‌نظیر برای زنان آلمانی باشد. زنانی که باید خون ژرمن را گسترش می‌دادند. آری، او الگو بود. یعنی قرار بود الگوی زنان ژرمن باشد. فقط ۱۹ سال داشت که با مرد ۳۹ ساله‌ی ثروتمندی آشنا شد و ازدواج با او را پلکانی سریع برای رسیدن به طبقه‌ی بالای جامعه می‌دانست. اما زندگی مشترک با گونتر کوانت، آن‌گونه که او فکر می‌کرد از آب درنیامد. هفت سال بعد، در سال ۱۹۲۸، شوهرش به رابطه‌ی او با جوانی دانشجو پی برد و ماگدا را از خانه بیرون کرد، البته ماگدا هم بیکار ننشست و با تهدید به افشا کردن نامه‌های خصوصی کوانت توانست مبالغ بالایی برای دست و پا کردن یک زندگی خوب دریافت کند.در همین سال‌ها بود که حزب نازی در حال اوج‌گیری بود و ماگدای ۲۷ ساله سودای آن را در سر می‌پروراند که خود را به رسته‌ی رهبری حزب برساند. به حزب پیوست و مسئول بخش زنان در منطقه‌ی خود شد، اما حوصله‌ی کارکردن در قاعده‌ی حزب را نداشت. به یکی از پر سروصداترین مردان حزب نزدیک شد: یوزف گوبلس، مسئول تبلیغات حزب. گوبلس او را مسئول آرشیو شخصی خود کرد، اما همزمان رابطه‌شان عمق یافت. آن‌ها در دسامبر ۱۹۳۱ ازدواج کردند، شاهد عقدشان هیتلر بود.نقش تاریخی و به یادماندنی ماگدا از این جا آغاز شد. در تبلیغات حزب، ماگدا به عنوان الگوی مادران آلمانی معرفی می‌شد. حزب نازی بر اساس ایدئولوژی خود، تعریف و تصویر خاصی از زن ارائه می‌داد و وظیفه‌ی نخست زن را این می‌دانست که فرزندانی برومند برای میهن به دنیا آورد و تربیت کند. در ایدئولوژی نژادباور حزب، مسئله «خون» بود؛ خون آلمانی که قدرت اصلی کشور هم به آن نسبت داده می‌شد. پس سرچشمه‌ی قدرت نه در سرها بلکه در رگ‌ها جاری بود. نقش زن این بود که این خون را باور و بارورتر کند. ماگدای جاه‌طلب الگوی مثالی همان زنی شد که نازی‌ها دوست داشتند از زن ترسیم کنند. او از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۴۰ شش فرزند به دنیا آورد.تصویر از ویکی‌پدیابا آغاز جنگ نقش جدیدی برای ماگدا آغاز شد. او آموزش پرستاری دید و این مادر نمونه یکی از کارهایش این بود که بر بالین مجروحان جنگ حاضر شود. ماگدا وقتی خبر سوءقصد به جان هیتلر را شنید، وضع روحی‌اش منقلب شد و تلفنی به هیتلر گفت اگر پای روس‌ها به برلین برسد حاضر است برای هیتلر بمیرد.در واپسین روزهای آوریل ۱۹۴۵، وقتی برلین در آستانه‌ی سقوط بود، ماگدا خود را به سنگر پیشوا رساند. پس از خودکشی پیشوا و همسرش، حالا نوبت به خودکشی زوج گوبلس بود. اما او پیش از خودکشی، هیولای درونش را آزاد کرد تا کاری کند که هیچ مادر پلیدی هم مرتکب آن نمی‌شود - چه رسد به مادر نمونه! ماگدا هر شش بچه‌اش را در خواب با خوراندن سم کشت. و بعد زوج گوبلس نیز در اول مه در ساعت ۲۱ با خوردن سم خودکشی کردند و نزدیکان جنازه‌ی آن دو را سوزاندند.از زوج گوبلس هیچ نماند! این «هیچ» نقطه‌ی پایان آن ایدئولوژی ویرانگری بود که آن زن و شوهر سال‌های سال پیشگامش بودند. از ماگدا تنها همان پسری که از شوهر اولش داشت زنده ماند. او در روزهای آخر در نامه‌ای برای پسرش نوشت:دنیا پس از پیشوا و ناسیونال‌سوسیالیسم دیگر ارزش زنده‌ماندن ندارد… این بچه‌ها برای زندگی‌ای که پس از ما می‌آید حیفند و خدای بخشاینده مرا درک خواهد کرد اگر خودم آن‌ها را رهایی بخشم…مریم میرزاخانیاحتمالا مریم میرزاخانی بیش از هر زن دیگری در سال‌های اخیر نمادی از چهره‌ی یک زن موفق ایرانی بوده است؛ زنی موفق که البته ظاهری مبتنی بر معیارهای سنتی «زن نمونه» نداشت.تصویر از ویکی‌پدیامریم میرزاخانی در سال ۲۰۱۴ برنده‌ی مدال فیلدز(بالاترین جایزه در ریاضیات) شد و تقریبا سه سال بعد به علت ابتلا به سرطان، چهره در نقاب خاک کشید. با این حال او در عمر چهل ساله و کوتاه خود، به بالاترین سطوح علمی و آکادمیک رسید و توانست گره‌های علمی مهمی را در ریاضیات بگشاید. موفقیت و درخشش او در مقاطع مختلف(دبیرستان، دانشگاه و تحصیلات عالی) همراه با سنت‌شکنی بود و او را به طور مداوم در میان «نخستین‌»ها قرار داد.با این حال چرا امثال «مریم میرزاخانی» بیشتر برجسته می‌شوند؟ آیا به روال موردعلاقه‌ی برخی افراد، توطئه‌ای در کار است؟! عدم مطالعه‌ی تاریخ می‌تواند چنین توهمی را ایجاد کند. برای سرزمینی که زنان برای قرن‌ها حجاب داشته‌اند، پدیدارشدن زنانی که ظاهری متفاوت دارند، بسیار برجسته و جالب توجه است؛ چه مانند «فروغ فرخزاد» که نمادی از زن نوین و ساختارشکن در جامعه‌ی ایرانی شد و چه «مریم میرزاخانی» که با پوششی متفاوت بر بلندای موفقیت در حرفه‌ی خود ایستاد. آنچه که در تصویر بزرگ این روند، نامتعارف بوده است، پیدایش زنانی بوده است که پوششی متفاوت را برگزیده‌اند. به همین دلیل است که تازگی و بداعت این موضوع، توجهات را به خود جلب نموده است و غیر از این، هیچ ارزش افزوده‌ی دیگری در پوشش این زنان وجود ندارد.بی‌بی خانم استرآبادینام «بی‌بی خانم استرآبادی» در میان چند مثالی که زدیم، کمتر شنیده شده است. او معاصر ناصرالدین شاه بود؛ بنابراین طبیعی بود که به عنوانی زنی محجبه در جامعه حضور داشته باشد. بی‌بی خانم استرآبادی از فعالان حقوق زنان در دوران قاجار بود و عجیب و تاسف‌برانگیز که او کمتر شناخته شده است.تصویر از ویکی‌پدیادر ادامه با قلم «مریم جعفری تفرشی» همراه خواهیم بود:در روز جهانی زن می‌خواهم از بی‌بی خانم استرآبادی بگویم. اولین زنی که در ایران بیانیه‌ای فمنیستی نوشت. اولین مدرسه دختران را بنیان گذاشت با وجود اینکه گروه‌های مذهبی افراطی خانه‌اش را به آتش کشیدند و با فشارهای علما مدرسه را بستند اما او مقاومت کرد و برای آموزش زنان از هیچ تلاشی فروگذار نکرد تا مجدد با وجود محدودیت‌ها دوباره مدرسه را باز کند.او اولین زنی بود که در نشریات رسمی کشور مقاله می‌نوشت و بدون خودسانسوری از خودش و حقوق زنان می‌گفت. بی‌بی خانم کتاب «معایب‌الرجال» را در جواب به رساله‌ی مزخرف مجهول‌النویسنده‌ی «تادیب‌النسوان» می‌نویسد و در آن نوشته‌های زن‌ستیز آن رساله را به تیغ نقد می‌کشد. روایات و آیات آورده شده در آن را بازتعریف می‌کند و تفسیر به رای‌های مردسالارانه‌اش را مردود می‌شمارد. و عقاید متحجرانه‌ی مردم آن زمان و عرف و فرهنگ اشتباهشان را رد می‌کند.بی‌بی خانم از مادرش سواد می‌آموزد و به لطف حضور او در دربار از آموزش‌هایش بیشتر بهره می‌برد. و ناصرالدین شاه دستور می‌دهد بی‌بی خانم به زن‌های حرمسرا هم آموزش بدهد. در خاطرات بی‌بی خانم آمده است که یکی از روحانیان بر سر منبر گفته بود: «بر این مملکت باید گریست که در آن دبستان دوشیزگان باز باشد.» مه‌لقا ملاح(نوه‌ی بی‌بی خانم) نیز در این باره گفته است: «این مدرسه خیلی سر و صدا راه انداخت. امام جماعت مسجد عبدالعظیم پای منبر گفته بود که کلمه‌ی «دوشیزه» شهوت‌انگیز است؛ وای بر مملکتی که مدرسه دوشیزگان داشته باشد! سایر ملاها نیز علیه مادربزرگم اقدام کردند. سید علی شوشتری اعلامیه چاپ کرد و نوشت این مدرسه مال زنی است که مفاسد دینیه دارد. خانه‌اش محل اجتماع هنرمندان است و در آن تار می‌زنند.»  مدتی بعد (پس از استبداد صغیر) بی‌بی‌خانم شکایتش را نزد مرتضی‌قلی صنیع‌الدوله (وزیر معارف) برد و سرانجام موفق شد مدرسه را باز کند، به شرط این‌که مدرسه تنها به دختران ۴ تا ۶ سال اختصاص یابد و عبارت «دوشیزگان» هم از تابلوی مدرسه حذف شود. این در حالی بود که پیش از اعتراض‌ها و بستن مدرسه، در کنار دانش‌آموزانی از همهٔ سنین، مادران و مادربزرگان آن‌ها نیز برای باسواد شدن، همراه دخترانشان به کلاس‌ها می‌آمدند.اما چه چیزی بی‌بی‌خانم را فمینیستی مبارز کرد که برای بازپس‌گیری حقوق زنان بجنگد، توهین‌ها و فحاشی‌ها را تحمل کند و تمام زندگی‌اش را صرف آموزش زنان بکند. اصلاً چه چیزی به او جسارت حرف زدن، دفاع کردن و جنگیدن داد؟!چرا او زبان تمام زنانی شد که در پستوی خانه‌هاشان هر تحقیری را تاب می‌آوردند و دم نمی‌زدند. زبانِ زنانی که بی‌زبان بودند و یا مثل او جسارت دفاع کردن از خودشان را نداشتند؟!او چه چیز داشت که دیگر زنان نداشتند؟او اندیشه‌ای پویا داشت. و جرقه‌ی روشن شدن آتشِ اندیشه را سواد داشتن در او زده بود.و او می‌خواست بذر دانش را در ذهن‌های همه‌ی زنان ایرانی بکارد. بی‌بی‌خانم در زمانه‌ای مردسالار به دنیا آمد اما زنانه زیست و زنانه جنگید تا راه را برای زنان بعد خودش هموار کند.درود بر غیرت زنانه‌اش. او زن بود و زنانه زیست و زنانگی کرد.ای بی‌خبران راه نه آن است و نه این!حال وقت آن رسیده است که بخشی از آنچه که تا به اینجا ساخته‌ایم را از بین ببریم.بررسی تاریخچه‌ی چهار نمونه‌ی بیان شده نشان می‌دهد که حجاب داشتن یا نداشتن این افراد در برابر دستاوردهای سازنده یا مخرب‌شان تا چه اندازه بی‌اهمیت و بی‌ربط است. اساسا هیچ رابطه‌ی معناداری میان پوشش زنان(چه داشتن آن و چه نداشتن آن) و موفقیت آنان وجود ندارد. بنابراین گزاره‌هایی مانند «با حجاب هم می‌توان موفق بود» در واقع هدف اصلی ماجرا را فراموش کرده‌اند.هدف اصلی در این بحث، صفر بودن وزن «حجاب» یا «بی‌حجابی» در موفقیت زنان است. هیچ وزن مثبت یا منفی برای این ارتباط وجود ندارد. بنابراین مقابله‌ی موافقان و مخالفان حجاب با ربط دادن «پوشش» و «موفقیت» به یکدیگر، یک مجادله‌ی باطل و بیهوده است. مطمئنا هیچ آدم عاقل و منصفی، «مریم رجوی» و «ماگدا گوبلس» باحجاب را به «مریم رجوی» و «ماگدا گوبلس» بی‌حجاب ترجیح نمی‌دهد و برعکس! و مطمئنا هیچ آدم عاقل و منصفی، دستاوردهای «مریم میرزاخانی» و «بی‌بی خانم استرآبادی» را به خاطر حجاب داشتن یا نداشتن، پر رنگ یا کم‌رنگ نمی‌کند!چه با حجاب و چه بی‌حجاب می‌توان موفق بود! همچنین چه با حجاب و چه بی‌حجاب، می‌توان ناموفق هم بود! کوبیدن بر طبل پاره‌ای که میان داشتن یا نداشتن «حجاب» و «موفقیت»، رابطه‌ای علت-معلولی برقرار می‌کند، جز اثبات سطحی‌انگاری، چیزی به همراه ندارد.خیام نیشابوری در یکی از رباعیات خود سرود:قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقینمی‌ترسم از آن که بانگ آید روزیکای بی‌خبران راه نه آن است و نه اینشاید بهتر باشد که برای گفتگو درباره‌ی مفهومی مانند پوشش(و در حالت کلی‌تر دین و ایدئولوژی)، به دلایلی قوی‌تر و معنوی‌تر گرایش داشته باشیم. استدلال‌های واکنشی عموما هدف اصلی را فراموش می‌کنند و رویکرد مقابله را در پیش می‌گیرند، در حالی که به قول خیام، «راه نه آن است و نه این»!</description>
                <category>mohsen mahmoodzadeh</category>
                <author>mohsen mahmoodzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 21:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>