<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohsen Baqery</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenbaqery</link>
        <description>نوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:20:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66982/avatar/PeGIxj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohsen Baqery</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فردوسی با ریاضی فحش می‌داد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vt7uisfha5wy</link>
                <description>سال ۱۳۴۷ است و نسخه‌ای از چاپ اول «کتابشناسی فردوسی» به تألیف استاد ایرج افشار به دست زنده‌یاد محمدعلی جمال‌زاده رسیده و ایشان به پاس تشکر از انجمن آثار ملی (پدیدآورنده کتاب مذکور) و گرامی‌داشت تجدید بنای آرامگاه فردوسی در همان تاریخ، جستاری کوتاه در مجله یغما منتشر می‌کند.کتابشناسی فردوسی فهرست آثار و تحقیقاتی است که تا آن زمان یعنی تا مرداد ۱۳۴۷ درباره فردوسی و «شاهنامه» به‌وجود آمده بوده است. از قضا، مقاله‌‌ای از استاد جمال‌زاده نیز با عنوان «نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار» نیز در میان سایر مقالات مربوطه به چشم می‌خورده است که مایه مباهات استاد گران‌قدر شده و می‌فرمایند: اولین کاری که کردم در فهرست اعلام در صدد پیدا کردن نام خودم برآمدم و خوشحال شدم که اسمم در کتاب آمده است.حالا این روده‌درازی بنده که شاید خواننده آن را اضافی و بی‌ارتباط به جستار فعلی بداند و بنده در دفاع چیزی ندارم جز این‌که بگویم از سر ارادتم به اساتید عالی، جناب جمال‌زاده و افشار، بوده را کنار بگذاریم و برویم سر اصل مطلب که فحاشی طنازانه فردوسی است به یکی از شاهان زمان خود، واقعه‌ای که در مقاله نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار استاد جمال‌زاده به آن پرداخته شده است.«مشهور است وقتی فردوسی از سلطان محمود غزنوی آزرده و مأیوس گردید اشعاری در هجو او ساخت که یک بیت از آن از این قرار است: کف دست محمود والاتبار، نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار.» مفسران همه یقین داشته‌اند که مصرع دوم نوعی بدگویی و ناسزای پوشیده در رمز است ولی کم‌وکیف این توهین بر عده‌‌ای پوشیده بوده است. یعنی همه می‌دانستند که نه اندر نه و سه اندر چهار (که به زبان ساده‌تر می‌شود نه ضرب‌در نه و سه ضرب‌در چهار) دشنامی است به سلطان محمود غزنوی گرچه توضیح و اثبات آن کمی دشوار باشد.استاد جمال‌زاده برای رمزگشایی از این ناسزای نمره‌پیچ‌شده می‌فرماید: باید دانست که این معنی مربوط به عملی است که به «حساب العقود» یعنی حساب کردن به کمک انگشتان دست و پا یا بندها و مفاصل انگشت‌ها معروف است. تقریباً در تمام ممالک اسلامی نوعی از این ترتیب انگشت‌شماری که عموماً با سبابه دست راست شروع می‌شود معمول است و جناب فردوسی از همین ابزار ریاضی برای توهین به سلطان محمود خطاکار استفاده به عمل آورده است.حالا این نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار حضرت فردوسی چه معنایی دارد؟ جمال‌زاده می‌فرماید: نه ضرب‌در نه می‌شود ۸۱ و سه بار چهار هم مساوی است با ۱۲ و مجموع ۱۲ و ۸۱ معادل است با ۹۳ و عدد ۹۳ در حساب انگشت‌شماری پنجه را نشان می‌دهد در حالی که به‌کلی در هم بسته باشد. (یعنی دستی که مُشت شده باشد.)مُشت نیز استعاره و تمثیلی است از بخل و خساست که حضرت فردوسی آن‌ها را از خصایص سلطان محمود می‌دانسته است. به بیانی دیگر، این شاعر شیرین‌سخن، این حکیم کلام و این استاد بیان، با ضرب و جمع و شمارش انگشتان کاری کرده است که تعبیر بیت خودش باشد: ز کاری که کردی بیابی جزا، چنان چون بود درخور ناسزا.نگارنده این سطور نیز حالا مفکور است که اگر پدیدهٔ «انگشت وسط نشان دادن» در دوران حکیم والامقام رایج می‌بود ایشان چگونه و با چه ظرافتی ازش جهت خوار و خفیف نمودن سلطان محمود و امثالهم بهره می‌گرفت و مکدر است که بدون دانستن پاسخ این پرسش به گور خواهد رفت.این مطلب پیش‌تر در حساب کاربری بهخوان من منتشر شده بود. پی‌نوشت: جستار حاضر حاصل برداشت راقم این سطور از مقاله «کتابشناسی فردوسی» در کتاب فال و تماشای استاد محمدعلی جمال‌زاده است و بدون شک هرگونه ایراد و اشتباه و کج‌فهمی ناشی از کم‌سوادی بنده بوده و طالب بخشایش خواننده گرامی.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 07:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر شکم‌شناس شوخ‌وشنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D9%88%D8%AE-%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-mtfftrfywtqf</link>
                <description>این مطلب پیش‌تر در حساب کاربری بهخوان من منتشر شده بود.هر پاییز زن‌های محل در حیاط صاحب‌خانهٔ ما گرد آمده با آتشِ سینه‌سرخ توی دیگ‌های ماتحت‌سیاه رب‌‌گوجه‌ای می‌گرفتند که اگر از من بپرسید بویش تا هفتادوسه محل آن‌طرف‌تر می‌رفت و اگر نمی‌رفت دلیلش این بود که شهرستان ما هفت‌هشت محله بیشتر نداشت.ما بچه‌ها که از حضور این همه مادرِ چادربه‌‌کمر و ملاقه‌به‌دست یک جور بی‌هراسی کاذب گرفته و از آقا گرگه و لولوخورخوره و هیچ احد دیگری نمی‌ترسیدیم، از شیطنت مضایقه نمی‌کرده و تا نفس در سینه‌ داشتیم گِرد دیگ‌ها دویده گاهی با حیرت به حباب‌هایی که چون گدازه‌های تفتان بالا می‌آمد خیره می‌ماندیم و با ترکیدن‌شان زهره ترک شده ناغافل می‌خندیدیم.قبل از غروب که بخار دیگ‌ها می‌خوابید مادرها سبد سبد شیشه مرباهایی که توی آب‌جوش خوابانده بودند جلو آورده و هر کس به قدر سهمی که از خرید گوجه‌ها داشت مبلغی رب‌گوجه گرفته خسته‌نباشید گویان راهی خانه‌اش می‌شد.مادرم با این رب‌گوجه‌هایی که ترشی‌اش شقیقه‌ها را فشار می‌داد و مزه‌اش به دندان‌ها می‌چسبید املت‌ها و قیمه‌ها و آبگوشت‌هایی درست می‌کرد که گاهی باید به دروهمسایه‌ هم می‌دادیم تا خدایی نکرده بابت عطری که راه انداخته‌ایم مشغول‌الذمه نشویم.اگر فکرش را بکنی، زن‌های محل یک روزِ تمام جان می‌کندند که شکم اهل خانه را بدون خالی کردن جیب‌ مردهایشان پُر کنند و خوش‌مزگیِ آن رب‌‌گوجه‌ها و املت‌ها و قیمه‌ها و آبگوشت‌ها از مرحمت و طبع لطیف‌شان بود که چون شاعری که دست‌ودلش به آشفته‌گویی نمی‌رود، از مطبخ‌شان آش و ماش همیشه خوش‌خوار بیرون می‌آمد.شاعری می‌خواهیم شکم‌شناس و شوخ‌وشنگ که این طبع مطبوعِ از مطبخ برآمده را به شیرینیِ شعر آغشته کرده چون حلوا در طبَق بچیند که آنچه به لطف مادران‌ دل‌مان را سیر کرده چشم و روح‌مان را نیز سیر کند و چه بسا که ادبیات غنی کشورمان قرن‌ها پیش چنین شاعری را بهمان عطا کرده و ما قدر ندانسته‌ایم: جمال‌الدین ابواسحاق حلاج شیرازی ملقب به اطعمه.ایشان دیوانی داشت در وصف غذاهای ایرانی و از شوخی با شکم ایرانی‌جماعت به حدی لذت می‌برد که او را اطعمه نامیده بودند. در زمانی که بیشتر شاعران چاکر و مداح و تملق‌گوی درباریان بودند، بسحاق اطعمه زیبایی را در طبَق طعام می‌دید و چه شعرهای دلکشی که در همین باب نگفته است. در شرح حال روغن که گویی سرنوشتی مشابه رب‌گوجه دارد فرموده:شیر بودم بعد از آنم کرد ماستدر میان مَشک، بازم مَسکه کردبر سرم بگذشت چندین گرم و سردآن زمان در معرض آتش شدمتا ز دُردی صافی و بی‌غش شدممدتی در خیک افتادم به بندتازه می‌بودم به بوی گوسفنداطعمه دیوانی دارد شامل چند دفتر از جمله «سفره کنز الاشتهاء» و «اسرار چنگال» که مانند دایرة‌المعارفی از غذا و خوراک ایران باستان است و اشعاری دارد که به قول طبیب‌مآب‌ها غدد بزاقی را به تحرک می‌اندازد و خودش گفته هدفش از سرودن این اشعار تهیهٔ چیزی شبیه به «الفیه شلفیه» بوده است که کتابی است حاوی تصاویر آدم‌های عریان که قدما برای به راه انداختن غدد مقاربتی به‌کار می‌گرفته‌اند. یعنی می‌خواسته چیزی بنویسد که کسی را که ناشکری آمده و دیگر میلی به غذا ندارد با خواندن و شنیدنش ذائقه‌اش دوباره به راه افتاده با ولع به جان طعام بی‌افتد و خدایش را از بابت این همه نعمت شکر کند.بنده از نعمت طبع شاعری بی‌بهره‌ام و اطعمهٔ زمانه را نیز نمی‌شناسم که سفارش کنم در مدح رب‌گوجه‌ٔ مادرپز چیزی بسراید. ولی با عرض پوزش از شخص اطمعه و تمام شاعران پیش و پس از وی این چیزکی که هر چه باشد قطعاً شعر نیست و بازی با اوزان اطعمه است را به عنوان حسن ختام می‌آورم:وصف خونینْ رب‌ گوجه چه بگویم با تودر زمانی که بُوَد آتش دیگش روشنور بگویم صفت املت و قیمه‌اش با توچه توانی که لب و لوچه نجنبانیدن؟پی‌نوشت: گوشه‌هایی از این جستار برگفته از کتاب ادبیات فارسی از عصر جامی تا روزگار ما (شفیعی کدکنی) و گزیدهٔ طنز ابواسحاق حلاج شیرازی (به کوشش نسیم عرب امیری) است و نگارنده بابت هرگونه اختلاف یا اشتباه احتمالی پوزش می‌طلبد.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 01:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزی‌های شکستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-hvd7iofjzeyw</link>
                <description>جمعهٔ اول - کار سی‌روزه را در بیست‌وهفت روز تحویل داده بودم و (همانند هر نویسندهٔ اجرت‌بگیری) توقع داشتم سرتاپایم را طلا بگیرند و سردبیر دستم را جلوی همکاران بالا ببرد که این جوان رعنا را الگوی خودتان قرار دهید، به خدا قسم اگر دختر داشتم نمی‌گذاشتم داماد کس دیگری بشود. خودم را در سخنرانی سالانهٔ شرکت تصور می‌کردم که در یک دستم لوح تقدیری نفیس است و در دیگری دسته گلی هم‌قد خودم: «همکاران گرامی! این قدمی است کوچک برای یک نویسنده و جهشی است بزرگ در عرصهٔ نویسندگی». البته از قدیم گفته‌اند نویسنده در خواب بیند پنبه‌دانه... تنها دلخوشی‌ام این بود که لااقل جیره‌ومواجب این ماه در جیب است که در نوع خود پیروزی بزرگی برای قشر نویسنده محسوب می‌شود. بله. پیروزی یعنی سق نزدنِ نان خشک و به راستی که من پیروز بودم.جمعهٔ دوم –  گفتم فلانی فرموده از آسمان سنگ هم بارید، بنویس و بنده لازم می‌دانم بارش موشک را نیز با همین معیار بسنجم. چه کسی گفته پول ملاک پیروزی است؟ ملاک استقامت است. ملاک نظم است و تداوم. نویسنده‌ای پیروز شد که دست از نوشتن برنداشت. حالا که چیزنویسی‌ِ بنده شندرغاز نمی‌ارزد، کتاب می‌نویسم! بله. به شرکت می‌گویم گرفتار بیماری ناجوری شده‌ام و ناچار به غیبت اجباری‌ام. طرح کتابی که همیشه در ذهن داشته‌ام را می‌آورم روی کاغذ و روزی هشت ساعت می‌نویسم. امرار معاش نیز فعلاً به این ترتیب می‌شود که از جیب می‌خوریم. خدا کریم است.جمعهٔ سوم – کاغذها را پاره کردم و با خودم گفتم آخر مغز چلچله خورده‌ای که نویسنده شده‌ای؟ نوشتن هم شد شغل؟ مرد حسابی نمی‌بینی که خیری به کسی نرسانده؟ می‌مُردی بروی سراغ کاری درست‌وحسابی؟جمعهٔ چهارم – خبر آمد که سردبیر از غیبت‌های بنده شاکی نشده و کماکان جایی در تیم برایم کنار گذاشته است. خدایا شکرت! چه لذتی بالاتر از نوشتن برای امرار معاش؟ خودم را بالای دیوار برلین می‌دیدم با مشتی گره‌کرده به سوی آسمان و برای تمام نویسندگان: «ای اهل قلم! دیوارهای نومیدی را بشکنید. بنویسید که همانا نوشتن بالاترینِ پیروزی‌هاست».چند تا مجله قدیمی توی کشو داشتم که برای چنین روزهای مبادایی قایم کرده بودم. قرار گذاشتم از روی مقالاتشان خبرنویسی کنم؛ هم فال و هم... نگارش. مهم نیست که همه‌شان مال دهه هشتاد و نودند: فرض می‌کنیم لیدها و نات‌گراف‌ها مال همین سال‌اند و فقط من‌باب انگشت‌گرم‌کنی می‌نویسیم. جوری می‌نویسیم که وقتی بارش موشک تمام و شارش مشغله آغاز شد، سردبیر بگوید: «دست‌مریزاد. مشخص است این غیبت‌ها بهت ساخته‌ ها... با همین فرمان ادامه بدهی چند وقت دیگر باید پشت میزوصندلی خودم بنشینی». و به راستی چه پیروزی‌ای بالاتر از سردبیر شدن؟جمعهٔ پنجم – احتمال اخراج شدنم بالاست. پنج هفته غیبت به گوش سردبیر رسیده و شنیده‌ام نوک خودکارش را برای امضای حکم تیز کرده است: گورت را گم می‌کنی و دیگر این‌ورها پیدایت نمی‌شود. شیرفهم شد؟ مقاله‌نویس استخدام کرده بودیم، برایمان نامه‌‌‌نگار فرستاده‌اند. هی ما می‌گوییم کجا مانده‌ای، نامه می‌زند الان می‌آیم. جمع کن برادر من. اگر نمی‌خواهی بنویسی برای چه وقت ما را تلف می‌کنی؟مردکه دهن‌گشاد قَلتبان. سگ سردبیر می‌شود؟ آدم بمیرد ولی این لقب نحس را به دوش نکشد. به قول دوستی، «ب» در کلمهٔ سردبیر بیشتر مثل «ک» تلفظ می‌شود و این امر دلیل‌ها دارد.جمعهٔ ششم – گفته می‌شود وقتی کشتی تورگیسلِ وایکینگ جایی در قطب درهم شکست، جان‌پناهی روی یخ‌ها ساخت و به خدمه‌اش قول داد با بقایای کشتی شکسته قایقی ساخته دوباره به آب خواهند زد. خودم را میان افرادش تصور کردم که گزارش‌ها و مقالات نیمه‌کاره‌ام را برای چند دقیقه گرما آتش زده‌ام. برخلاف سایر وایکینگ‌ها، من امیدی به ساخت قایق ندارم؛ برای من برف به اندازه کفن سفید است. سردبیرم را می‌بینم که با لباس‌های پرطمطراق و سبیل انگلیسی که تا بناگوشش رفته مشت روی میز می‌کوبد و سر نوچه‌هایش داد می‌زند: «چرا هزینه سفرش را تقبل کردیم؟ چرا خیال کردیم این مردکه یالقوز از پس سفرنامه‌نویسی برمی‌آید؟ لابد انتظار دارد اعلامیهٔ هلاک شدنش را نیز از جیب خودمان چاپ کنیم. خاک بر سر من و خاک بر سر شماها!»روایت‌ها می‌گویند تورگیسل وایکینگ و یارانش پس از هفته‌ها جدال با سرما و یخبندان بالاخره موفق شدند با لاشهٔ کشتی قبلی‌شان قایق جدیدی بسازند: پیروزی‌ای عظیم برای مردانی نومید. اما مجبور بودند تا تابستان صبر کنند، زیرا یخ آبدره خلیج را بند آورده بود. تابستان که رسید، تورگیسل صلاح دید که پیش از قطب‌نوردی، با یارانش شکار کرده آذوقه گرد آورد. ولی این امر تا زمستان به طول انجامید؛ و طبق گزارش‌ها، حتی هنگامی که بهار بعدی از راه رسید، او و یارانش هنوز هم نمی‌توانستند حرکت کنند چراکه کشتی جدیدشان در یخ‌پاره‌هایی عظیم گیر افتاده بود.  </description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهخوانی شما نیازمندیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-jmbstyfd5l3t</link>
                <description>می‌خواستم دوستانی که اهل کتاب‌خوانی‌اند – و بی‌شک تعدادشان در محفلی مثل ویرگول کم نیست – به یک گردهماییِ دو سر سود دعوت کنم.در این روزهای جان‌به‌لب‌بیار، بنده با نرم‌افزار و سایت «بهخوان» آشنا شدم که یک جورایی شبکه اجتماعی مخصوص کتاب‌خوان‌هاست با قابلیت‌های تودل‌برویی مثل یادداشت گذاشتن بر کتاب‌ها، امتیاز دادن به آثار و انتشار بریده‌های کتاب و حتی انتشار پست‌های مفصل در حوزه‌های مربوط به کتاب.داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد اگر مجازی هم که شده به کتابخانه‌های هم سرک می‌کشیدیم و یکی‌دو تا اثر خوب کِش می‌رفتیم. چه خوب می‌شد که سلیقهٔ مکتوبی‌جات‌پسند یکدیگر را بیشتر می‌شناختیم و شاید حتی می‌فهمیدیم چرا فلانی فلان‌طور می‌نویسد و از فلان چیزها می‌نویسد.اگر این دعوت نظر شما را جلب کرد، بهخوان را برای به‌خوانی نصب کرده و بنده را نیز به قول اجنبی‌ها اَدْ بفرمایید که توی کتابخانه‌هایتان فضولی بنمایم.شناسهٔ بنده در بهخوان KetabParast است و بله، مثل آفتاب‌پرست تلفظ می‌شود منتهی با کمی خلاقیت افزوده. (لینک حساب کاربری‌ام را هم در انتها قرار می‌دهم با امید به این که به دست شما برسد و دست شما نیز به بنده برسد.)https://behkhaan.ir/profile/ketabparast?</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 15:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یقه‌سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vpjtmiqmieqf</link>
                <description>از شگفتی‌های مملکت این‌که بعضی آدم‌هایش به‌ساز برقصْ و بعضی وقایع‌اش ساز بگیرند: یعنی عده‌ای با توجه به مسیر باد می‌رقصند و در عین حال وقایعی من باب صلاح «ساز» می‌گیرند. نمونه‌اش همین حاج آقا جیم‌زاده که از اهالی بنام زنجان بود.حاج آقا جیم‌زاده بساز بفروشی بود که دستی در واردات شکر نیز داشت و از قضا یکی از بزرگان حسینیه اعظم زنجان نیز شده بود. از آن‌هایی بود که انگشترهای عقیق را مثل مدال افتخار روی انگشت‌هایش چیده و تسبیح را چون سیم خاردار دورشان می‌پیچید و یک فرورفتگی عجیب نیز وسط پیشانی‌اش افتاده بود (جل الخالق). خلاصه ایشان از هر جای زنجان که رد می‌شد دویست سیصد تا سلام‌بده و چاکرم‌حاجی‌گو داشت.وقتی در زنجان زمزمه‌ای افتاد که حاج آقا جیم‌زاده سرکردهٔ مافیای شکر مملکت بوده و قیمت‌های بازار را لب‌های تر ایشان تعیین می‌کرده، خیلی زود خبر آمد که خیر، اصلاً از این خبرها نیست و برای حاج آقا جیم‌زاده پرونده‌«سازی» کرده‌اند.یا مثلاً خانم سین. ایشان رئیس شعبهٔ مرکزی بانک فلان بود و وقتی کاشف به عمل آمد صدها میلیارد تومان وام برای دوست و آشنا رد کرده، خبر آوردند که نه خیر؛ رقم‌ها به ریال بوده و مقدار زیادی بزرگ‌«سازی» رخ داده فلذا جرم ایشان پیش از مجازات نیازمند کوچک«سازی» است.البته این سازی‌بازی‌ها ید طولایی در مملکت داشته و حمدالله مسئولین همه‌روزه انواع جدیدش را روانه بازار می‌کنند تا گناه آقایان سازمند و کِیف ایشان همیشه کوک باشد. مثلاً در همین چند روز اخیر منت بر سر رعیت گذاشته و عبارت خوش‌سازی پرورانده‌اند تحت عنوان کشته‌«سازی»: که از حق نگذریم واقعاً آدم را با شرایط سازگار می‌کند. شخصاً اندکی نگران کشته شدن هموطنانم بودم تا این‌که نوای سازدارِ این کلمه به گوشم رسید و فهمیدم خوشبختانه هموطنانم را نکشته‌اند، صرفاً آن‌ها را کشته ساخته‌اند.از این سازها که بگذریم، اوضاع مملکت جوری شده که قبل از اعتراض به هر امری باید مطمئن شوی پسوندسازی شده است یا خیر. دلار چند قیمتی است یا ترجیحی‌سازی شده؟ قیمت‌ها سرسام‌آورند یا اقلام ضروری گران‌سازی شده‌اند؟ اینترنت را قطع کرده‌اند یا مثلاً ایمن‌سازی شده؟کار به جایی رسیده که اگر رعیتی که با ما باشیم قرار باشد یقهٔ مسئولی را بگیرد باید یقین پیدا کند یقهٔ ایشان واقعی است و خدایی ناکرده برایش یقه‌سازی نکرده باشند...</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 10:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتُل کُش نازک دل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%A7%D8%AA%D9%8F%D9%84-%DA%A9%D9%8F%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9-%D8%AF%D9%84-usyg8khm69ck</link>
                <description>چند سال پیش که آسمان هنوز با مملکت قهرش نگرفته بود، در شبی بارانی بُز آوردیم و ماشین قراضه‌مان رفت تخت سینهٔ تیر برق. چشم‌تان روز بد نبیند؛ تیرچهٔ لامذهب انگار که منتظر تلنگری باشد تا سال‌ها ایستادگی اجباری را تلافی کند جوری خودش را روی سقف ماشین ول داد که هر کسی لاشه را می‌دید می‌گفت «کسی زنده مانده؟» و بماند که افسر بنده‌خدا باور نمی‌کرد بنده و رفیقی که در محل حضور داشتیم از همین تفالهٔ آهنی دو قاچ شده بیرون آمده بودیم و همه‌اش می‌پرسید شما چطور سالمید. ما که گرگیجه گرفته بودیم و زبانمان لکنت پیدا کرده بود ولی بعدها گفتیم لابد خواست خدا بوده و به حکمتی ما را به حکم شیشه‌ای که بَر سنگ نگه می‌دارد از آن مخمصه بیرون کشیده است.چند صباحی بعد از حادثه که حالات ربّانی و شکرگزاری‌ها و قربانی کردن‌های فک‌وفامیل به سرانجام رسید، ما ماندیم و دو قاچ آهن‌پاره که سابقاً نیز ید طولایی در اخلال آرامش ما داشت و حالا دیگر حسابی روی دستمان باد کرده بود. بزرگان فامیل و مکانیک‌های آشنا و صافکارهای نام‌آور محل همگی اتفاق نظر داشتند که این بی‌صاحب دیگر درست بشو نیست و وانگهی درست هم بشود قدر دو تا اُتل صفر خرج روی دست می‌گذارد. چیز دیگری که این اشخاص شخیص آهن‌شناس متفق‌القول به بنده خاطر نشان کردند این بود که چارهٔ کار عباس آقا اسقاطچی است که شهره دارد به پایین آوردن دل و روده‌ خودروهای داخلی با گرایش به آب کردنِ ارگان‌های بیرون کشیده شده. یعنی به ما گفتند ماشین را اوراق کن و پولی که از آهن و قطعات سالم گیرت می‌آید بزن به کاری و چه‌ می‌دانیم، اگر زورت می‌رسد، دوباره یک چهارچرخ برای خودت دست‌وپا کن.ما که زبانمان در برابر تخصص همواره صغیر بوده و از پسِ این توصیه‌ها به‌روی‌چشم گویان راه افتادیم سمت اسقاط‌خانه عباس آقا. چون محل کار ایشان که میان اهل محل به گورستان اُتل شهرت داشت در منطقه‌ای خارج از آبادی و به قول خودمان در جایی واقع بود که عرب نی انداخته بود، صبح خروس‌خوان راه افتادیم تا لنگه ظهر رسیده باشیم. خود عباس آقا را کمتر کسی دیده بود و شایعات پیرامون ظاهر و توانایی‌هایش فراوان بود، کمترینش این‌که می‌گفتند یک‌تنه گله‌ای گرگ را با میل‌سوپاپ از پا درآورده. بنده ولی معتقد بودم آدمی که از دیده برود همانا که تازه چشم اهل غیبت را می‌گیرد و جوری که انگار شیرینی مضاعف داشته باشد نُقل مجالس می‌شود. گفتم احتمالاً این اراجیفی که پشت عباس آقا تفت می‌دهند نیز از همین‌هاست و بنده خدا را بی‌کس‌وکار گیر آورده‌اند. ولی ظهر که به گورستان ایشان رسیدیم شیر فهم شدم که دهانِ بی‌چفت‌وبست مردم پُر بی‌راه نمی‌گفته...آفتاب فرق سرمان را نشانه رفته بود و برای این‌که جلومان را ببینیم دستی را مثل سلام نظامی چسبانده بودیم به پیشانی. رفیق ما طلیعه‌دار شد و یااللّه گویان از بین لاشه‌های آهنی خودش را سُر داد داخل محوطه. صدای سلام و علیک گرمی شنیده شد و قبل از این‌که من داخل شوم عباس آقا بفرما بفرما گویان به استقبال آمد. مردی بود چاق و گریسی و سیه‌چرده با کُپه‌ موی مجعد سفیدی که روی سینه‌اش چسبانده بودند و از زیرپوش چرکش بیرون زده بود. دست‌هایش را مدام به لُنگی می‌مالید که بیشتر کثیفشان می‌کرد و هر دو قدم یک بار جوری گلوی‌اش را صاف می‌کرد که انگار می‌خواهد نطق کند ولی چیزی نمی‌گفت و در امتداد توضیحات ما هان و هون می‌کرد.تا اینجا باورم شده بود که چنین مردی قطعاً با یک میل‌سوپاپ گله گرگی را حریف است و با همین دست‌های پینه‌بستهٔ روغنی و آن چشم‌های گود افتاده هر اُتل بخت‌برگشته‌ای را در جیک ثانیه پوست می‌کند. عباس آقا با کمری خم و گردنی کج چپ و راست و بالا و پایین ماشین را برانداز کرد و با جدیتی که آدم را به خنده می‌انداخت رو به رانندهٔ یدک‌کش کرد و سری تکان داد. ایشان که انگار سروکارش همیشه با همین قماش اسقاطچی باشد منظور و مقصود را فهمید و لاشهٔ دو قاچ شده اُتل ما را از قل و زنجیر رها کرده خدایا شکرت گویان حق‌الزحمه را در جیب گذاشت و رفت. عباس آقا که مشخص بود دیالوگ‌هایش را به حرکات سر محول کرده این‌بار نگاهی به رفیق ما انداخت و با یک کشیدگی گردن به ایشان فهماند که برویم داخل.اتاق بوی روغن سوخته می‌داد و دیوارها را انگار یکی سر حوصله و با دقت ابتدا زخمی کرده بعد توی زخم‌ها را با گریس و روغن موتور تزیین کرده بود. هر چند قدم یک بار نیز برای خالی نبودن عریضه پیچ و میخی در جان دیوار بی‌جان کرده بود که دل‌ و رودهٔ اُتل‌های اوراقی را آویزشان کند. عباس آقا دو لیوان از پشت بالشت بیرون کشید و یکی را با به زورِ فوت و دیگری را با گرداندن آب‌جوش تمیز کرد که برایمان چایی بریزد. هرچقدر گفتیم لازم نیست و باید برویم و زحمت نکشید گوشش بدهکار نبود و همان هان و هون بی‌حوصله را تحویل‌مان داد. چایی را که خوردیم انگار دل‌ودماغ ایشان برگشته بود و رو به رفیقم گفت راستی به کجا زدی که مادر ماشین اینجور به عزا نشسته؟ پریدم توی حرف رفیق شفیقم و ماجرا را با آب‌وتاب تعریف کردم: عارضم به خدمت شما که شب بود و باران پدرمادر داری نیز باریده بود و خواستم بپیچم توی کوچه که از قضا لاستیک جلو سمت راننده ترکید و رفتم توی تیر برق. گفتم و پوزخندی به انتهای ماجرا افزودم که سنگینی جوّ را بشورد.عباس آقا چایی ته استکانش را پاشید روی دیوار کناری‌اش و با نگاهی که به اصرار با زمین گره خورده بود گفت «راننده باید دلسوز ماشین باشد». خواستیم سری تکان بدهیم و به‌به چه‌چه‌ای تعارفی تحویل بدهیم که ادامه داد: «این زبان بسته‌ها جز راننده‌شان کسی را ندارند و مثل سگی که برای صاحبش سگ‌دو می‌زند تا جان در کف دارند گرفتارند و خدا را خوش نمی‌آید آخر عمری کارشان به منِ جلّاد بیفتد». با دست به بیرون اتاق و جایی میان گورستان اشاره کرد و گفت: «به وللّه اولین نیسان من هنوز همانجاست. موتورش خوابید، لاستیک‌هایش ترکید، صندلی‌هایش زیر آفتاب جرواجر شد ولی دلم نمی‌آید اوراق کنم... ناسلامتی ماشین رفیق مرد است.» این‌ها را که گفت بلند شد و فس‌فس کنان از بالای کمد آلبومی خاک‌گرفته پایین آورد و داد دستم. پر از عکس‌های تار و نیمه‌سوخته از خودش بود و نیسان نارنجی‌اش و مشخص بود آن زمان‌ها سرحال بوده و مشغول کار دیگری؛ شاید حمل علوفه یا چیزی در همین مایه‌ها.آلبوم را ورق زدم و دادم دست رفیقم که از من مشتاق‌تر بود و خودم از همان‌جا که نشسته بودم دنده عقب زدم به خاطرات ماشین اولم، ماشینی که حالا دو تکه آهن قراضه و مُشتی پیچ و مهره بود. ذوقی که روز خریدش داشتم، اولین باری که سر چهار راه خاموش کردم و چه فحش‌ها که نخوردم، آن باری که ماشین عروس رفیقم شد و آن دو بار سفر شمال که من همه‌اش غر می‌زدم که این پدرسگ به درد جاده نمی‌خورد. یکدفعه هوا برای نفس کشیدن توی اتاق عباس آقا کم آمد و پنکه فکسنی‌اش هر چه زور می‌زد انگار همان یک نموره هوا را نیز می‌بلعید و به ما چیزی نمی‌رسید. خودم را بیرون انداختم و روی تخته سنگی نشسته به آن همه ماشین آش‌ولاشی که استخوان‌های تیزشان زیر آفتاب ظهر برق می‌زد خیره شدم. با خودم گفتم مرد حسابی چه شد که گذاشتی روی کانال فلسفه و این‌جور دلشوره به دل مشتری انداختی؟ مگر غیر از این است که منِ مشتری باید آهن‌پاره بیاورم و شمای اسقاطچی اورراق کنی؟ چه شد که تخم دلشوره در دلم کاشتی و خواستی مشغول الذمه این لگن باشم؟عباس آقا که انگار متوجه احوالات نابسامانم شده بود دمپایی به پا و سیگار به دست از اتاق بیرون جهید و با خنده‌ای مصنوعی گفت غصه‌نخور جوان، بهترش را می‌خری. گفتم بحث این‌ها نیست و دلم شور برداشته که من با این ماشین لامذهب بد تا کردم و دمار از روزگارش درآوردم و آخر سر آوردمش اینجا شکمش را پاره کنم. خدا را خوش نمی‌آید. این لاکردار با این‌که پدر مرا درآورده بود عصای دستم بود و از جوانی با هم بودیم. شما که آن حرف‌ها را زدی دستم لرزید و دارم فکر می‌کنم بهتر است لاشه‌اش را مثل نیسان شما بگذارم گوشه حیاط که لااقل ادای دین کرده باشم و این‌طور بی‌مروّت باهاش تا نکرده باشم.خیال می‌کردم الان دستم می‌اندازد و شاید حتی می‌گوید مردکه مگر من مسخره توام که ماشین را تا اینجا بیاوری و ببری اما هیچ نگفت. مچ دستم را گرفت و به سمت لاشه ماشین بی‌نوایم کشاند و فکورانه ایستاد: «باید قدرش را می‌دانستی». گفتم درست می‌فرمایید لیکن جوانی کردم و آن‌طور که شایسته بود بهش نرسیدم. چه خاطره‌ها که با این ابوطیاره نداشتم. همین رفیقم که داخل نشسته را با هم بردیم پادگان و سربازی‌اش که تمام شد با هم رفتیم استقبالش. وقتی پدرم دور از جان شما سکته کرد اگر همین پدرسوخته نبود ممکن بود به موقع به بیمارستان نرسیم... همسرم... همسرم را هم با همین لگن می‌رساندم دانشگاه. وای بر من که به قول شما قدر ندانستم.عباس آقا بی‌صدا دور شد و کمی بعد جعبه‌ابزار به‌دست از پشت لاشه‌ها پیدایش شد. بی‌آنکه چیزی بگوید به جان ماشین افتاد و مثل دندان‌کِش‌های بی‌رحم چیزی را بین انبر گرفته به چپ و راست زور زد و دقایقی بعد که آنچه می‌خواست را بیرون کشید، لنگان‌لنگان و نفس‌‌نفس‌زنان سمتم آمد: «بفرما... واترپمپ ابوطیاره شما. این را با خودت می‌بری و به یادگار از این پدرمُرده پیش خودت نگه می‌داری. وانگهی، اگر دوباره هوایی شدی و اتُل اختیار کردی، مثل این بخت‌برگشته باهاش تا نمی‌کنی که ماشین رفیق مرد است و بس. حالا هم غصه نخور؛ می‌گذرد به اذن خدا». واترپمپ را ازش گرفتم و با لبخندی که بی‌اختیار لب‌هایم را گشاد کرده بود تشکر کردم. با خودم گفتم حقّا که ظاهر آدمی هرگز آینه قلب نیست و اگر این رحم و شفقتی که همین عباس آقا به ماشین‌جماعت دارد را به عینه نمی‌دیدم خیال می‌کردم با این قیافه لابد شمر ذی‌الجوشنی است و حال این‌که اُتل‌کُش قصه ما بسی دل نازک است.از آن روزها چند سالی می‌گذرد و واترپمپ مذکور کماکان در خانه بنده باقی است و حالا دیگر حکم دنده‌ای را دارد که به گذشته هُلم می‌دهد. هنوز هم حرف‌های عباس‌ آقا توی گوشم است و هر جا این چهارچرخ فعلی روی اعصابم ویراژ می‌دهد با خودم می‌گویم صبوری کن، مدارا کن، این زبان بسته جز تو کسی را ندارد و ماشین رفیق مرد است.پاییز ۱۴۰۴</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 20:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تلاش‌های بی‌ثمر که ثمره‌شان ستایش بی‌ثمری است</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/to-pointless-efforts-yu2nlcyhnyk6</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم سیسیفوس از کدام روز بیخیالِ ثمره کارش شد و دل به هُل دادن سنگ داد؟دقیقاً کدام روز بود که وقتی غلتیدن تکراری سنگ را تماشا می‌کرد، متوجه جهش‌های کوچک و توپ‌گونه‌اش شد و لبخندی زد؟‌ کی با خودش گفت «آنقدرها که می‌گفتند هم بد نیست»؟آدم از کجا دلسوزی برای بی‌ثمری کارهایش را کنار می‌گذارد و می‌چسبد به هلُ دادن؟سیسیفوس که صدای افکارم آزارش می‌داد دستی را تکیه‌گاه سنگ کرد و ایستاد: «آدمی که محکوم به بی‌ثمری باشد، قدر مساعی را می‌داند».خواستم سری تکان بدهم که انگار «عجب فرمایشی!» لیکن بوی نفهمی‌ام به مشام جناب سیسیفوس رسید و گفت: «یا باید هل بدهم، یا باید بشینم و بپوسم؛ و یقین کن دوست من که پوسیدن را امتحان کرده‌ام».همان‌جا روی تخته سنگی که (احتمالاً از ترس سیسیفوس) خودش را تا کمر در خاک چال کرده بود نشستم و گفتم: «پس به سلامتیِ‌ تلاش‌های بی‌ثمر؟». ایشان نیز عرق را با ساعد از پیشانی برداشت و همان‌طور که شانه را به سنگ می‌چسبانید گفت:‌ «به... سلامتی... تلاش‌های بی‌ثمر».پی‌نوشت: سیسیفوس قهرمانی در اساطیر یونان است که به علت خودبزرگ‌بینی و حیله‌گری به مجازاتی بی‌حاصل و بی‌پایان محکوم شد که در آن می‌بایست سنگ بزرگی را تا نزدیک قله‌ای ببرد و قبل از رسیدن به پایان مسیر، شاهد بازغلتیدن آن به اول مسیر باشد؛ و این چرخه تا ابد برای او ادامه داشت. (منبع)</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 06:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشترِ اضطراب‌ها فقط ترسِ ترکیدن حبابی‌ان که دورِ ضعف‌هامون کشیدیم؛ و نترکیدن کابوس حباب‌هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rfkik57nk8jm</link>
                <description>بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مرضِ «اضطرابِچیداری» گرفتم.دلشوره امانم رو بریده و هی می‌پرسم: اضطرابِ چی داری؟ نه جدی. اضطرابِ چی داری؟مغزم با ژستِ کارآگاهی یک جعبه بایگانی سُر می‌ده سمتم که: هر چیزی لازمه بدونی اینجاست. و هر بار که بازش می‌کنم خالیه.دیروز یا شاید چند شب قبل (حافظه رو ببین)، یک چیزی اومد زد زیرِ ماتحتِ افکارم. «چرا نمیفتی دنبال لونهٔ اضطراب‌هات؟». راست می‌گفت. من با سایهٔ اضطراب‌هام چیزخور شده بودم و چرخان و رقصان براش می‌خوندم: «اضطرابِچیداری، اضطرابِچیداری». غافل از اینکه صاب‌سایه اون پشت داره به ریشم می‌خنده.به پاسِ این تلنگر یک «ریشه در خاک تعلق نیست اهل شوق را» گفتم و افتادم به ریشه‌یابی.چشم‌تون روز بد نبینه: فهمیدم یکی از این اضطراب‌های قلچماق به «کم‌دونیِ» ذهنم رفت‌وآمد داره. اونجا رو گذاشته بودم برای چیزهایی که از بقیه کمتر دارم. پول، سواد، قیافه، هر چی. مُچِ دومی رو حوالیِ «تزلزل آباد» گرفتم، جایی که کم‌جوهریِ نوشته‌هام رو می‌ریختم خدایی نکرده کسی نبینه. سومی هم زیادی زبل بود و ردّش رو توی دالان‌های تاریک‌تر گم کرد؛ جایی که بنده در حال حاضر توپِ لازم برای وارسی‌اش رو ندارم.دروغ چرا. این سوراخ‌سنبه‌ها رو خودم توی سرم ساخته‌ام و دورِشون حباب کشیده‌ام که بوی گندشون به مشام بقیه نرسه. مشکل اینجاست که حباب‌ها (به اقتضای ماهیت‌) شفاف‌ان و خاصیتِ ماست‌مالی‌شون کم. بیشتر از اینکه سرپوشِ ضعف‌ها باشن، ویترینِ ترس‌هام شدن.به نظرم بیشترِ اضطراب‌ها فقط ترسِ ترکیدن همین حبابی‌هایی‌ان که دورِ ضعف‌هامون کشیدیم. (نگید ما حباب نداریم که ناراحت می‌شم.) شاید مضطربیم چون می‌دونیم به حباب جماعت امیدی نیست، وجودش به بادی بنده و حتی شاید شوقِ ترکیدن داره. شاید توی عالم حباب‌ها اینکه به‌زور جایی بندت کنن یک کابوسه. و شاید ما هم نگران همین چیزهاییم.این مرضِ «اضطرابِچیدارم» یک دمنوش با گل‌های برگ‌سوزنی لازم داره که هر چی حبابه توی سر آدم بترکونه. خودت بمونی و بوی گندِ ضعف‌هات و شکلِ نحسِ ترس‌هات. بعد که همه چی ریخت بیرون، جاروشون کنی یک گوشه. هر کی هم پرسید این‌ها چیه بگی نقطه ضعف‌هام‌ان؛ اسم این یکی «بلد نیستمه»، این یکی رو بهش می‌گیم «نتونستم» و اونی هم که داره می‌خنده «ندارمه».کاش می‌شد که بشه.اینجانب فعلاً‌ تا مرحلهٔ نسخه‌پیچی جلو رفتم و لالایی‌اش رو یاد گرفتم، ولی خوابم نمی‌بره. همین‌ها رو عجالتاً از من قبول کنید تا شاید فرجی شد و با حباب‌های ترکیده خدمت رسیدم.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 12:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درآمد دلاری با نوشتن: از کجا کار پیدا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ovxlvxkptaat</link>
                <description>علاقه‌مند به شغل نویسندگی و حرفه محتوانویسی انگلیسی هستید؟یکی از اولین چالش‌های شما، پیدا کردن کار در این حوزه و گرفتن پروژه‌های بین‌المللی خواهد بود.در مقاله‌های قبل از این گفتم که درآمد دلاری با نویسندگی چقدره، برای چه کسانی مناسبه، و از کجا باید شروعش کرد.حالا می‌خوام توضیح بدم چطور می‌شه اولین پروژه دلاری نویسندگی رو پیدا کرد.۱. پروژه‌های بین‌المللیِ کارفرماهای ایرانی رو قبول کنیدسایت‌های ایرانیِ کاریابی مثل پونیشا مملو از پروژه‌های متنوع نویسندگی هستند و هر از گاهی کارفرماهای فارسی‌زبان که فعالیت‌های بین‌المللی دارن، در این سایت‌ها دنبال محتوانویس انگلیسی می‌گردن.من یکی از اولین پروژه‌های محتوای انگلیسی خودم رو از سایت پونیشا پیدا کردم که شروعی شد برای ورودم به حوزه درآمد ارزی از نویسندگی.اما چند نکته مهم:بیشترِ پروژه‌های بین‌المللی در سایت‌هایی مثل پونیشا پرداختِ تومانی دارن. اصلاً یکی از دلایلی که کارفرماها در این سایت‌ها دنبال نویسنده انگلیسی‌ می‌گردن همینه که به دلار خرج نکنن. ولی شما این پروژه‌ها رو به چشم پله‌های اولیه در نظر بگیرید و درآمدش رو در اولویت نذارید.در سایت‌های کاریابی، استخدام معمولاً به شکل مزایده انجام می‌شه. یعنی چندین نویسنده برای کارفرما پیشنهاد می‌فرستن و شخص مورد نظر بر اساس بودجه، مهارت‌ها یا نمونه‌کارهاش انتخاب میشه. برای همین، توصیه می‌کنم اول به راهنمای «شروع درآمد دلاری با نوشتن» رجوع کنید و یک رزومه فوری‌وفوتی بسازید که احتمال پروژه گرفتن‌تون رو بالا ببره.پروژه‌های انگلیسی در این سایت‌ها زیاد نیستن و توصیه می‌کنم روی روش‌های بعدی تمرکز کنید.۲. فوترِ سایت‌هایی که درباره علایق شما می‌نویسند رو بررسی کنیدیکی از ساده‌ترین راه‌های کاریابی برای محتوانویس‌های انگلیسی اینه که اول چند سایت بزرگ در حوزه علایق و مهارت‌هاشون پیدا کنن و بعد دنبالِ صفحاتِ استخدام اون‌ها در نوارِ پایینی سایت بگردن.مثلاً یک نویسنده فیلم‌باز اول فهرست کوچکی از چند ناشر در زمینه نقد و اخبار سینما پیدا می‌کنه. بعد در فوتر (پایین‌ترین قسمت سایت) دنبال لینک‌هایی مثل Write for Us ،Join Us و Careers می‌گرده.مزیت این روش تطبیق پروژه‌ها با علاقه فعلی شما و احتمالِ رسیدن به درآمد ثابت ماهانه هست. من شغلی فعلی‌ام به عنوان نویسنده تمام‌وقت رو با همین روش پیدا کردم و الان سال سومی هست که با اون شرکت همکاری می‌کنم.یک روش دیگه اینه که حوزه‌ای که راجع بهش می‌نویسید رو بعلاوه عبارت Write for Us در گوگل جست‌وجو کنید.مثلاً اینجوری: &quot;Fitness and Health &quot;Write for Us۳. عضویت در خبرنامه‌های کاریابی ویژه نویسنده‌هابعضی سایت‌ها مثل Remoters.net برای شما ایمیل‌های روزانه‌ای از فرصت‌های شغلی نویسندگی ارسال می‌کنن.می‌تونید عضو خبرنامه‌هایی از این دست بشید و برای پروژه‌هایی که پیشنهاد می‌دن اقدام کنید.خبرنامه‌ها حاوی لینک‌های مستقیم به صفحات استخدام کارفرماها هستن که کار شما رو برای ارسال پیشنهاد و رزومه راحت می‌کنه.سایت‌های کاریابی خارجی مثل Indeed هم قابلیت‌هایی مشابه این خبرنامه‌ها رو دارن که توصیه می‌کنم حتماً امتحان کنید.۴. کاریابی با روش ایمیل سرد یا Cold Emailایمیل سرد نوعی از پیام الکترونیکی هست که شما با هدف فروشِ خدمات یا محصولی به شخص خاص ارسال می‌کنید.نکته این ایمیل‌ها شخصی بودنشون هست: یعنی برعکسِ پیام‌های تبلیغاتی که برای یک قشر نوشته می‌شن، شما ایمیل سرد رو فقط برای یک نفر می‌نویسید؛ یک نفر یا شرکت که می‌خواید استخدام‌تون کنه.مثلاً یک سایت در حوزه ورزش رو می‌شناسید که به سبک کاریِ شما می‌خوره. ایمیل سردبیرِ این سایت رو پیدا می‌کنید، یک پیام حرفه‌ای برای معرفی خودتون و رزومه کاری‌تون می‌نویسید و با موضوعی مثل Job Application براش ارسال می‌کنید.در ایمیل سرد باید نشون بدید که واقعا اون شخص رو می‌شناسید و کارهاش رو دنبال می‌کنید. مثلاً توضیح بدید که مقاله‌هاش رو می‌خونید و چرا دوستشون دارید؛ و حتی اینکه چه چیزی باعث می‌شه بخواید با این شخص یا وبسایت همکاری کنید.۵. کاریابی از طریق لینکدین و ایکس (توییتر)قبلاً در مقاله‌ای توضیح دادم که چطور با استفاده از توییتر پروژه دلاری نویسندگی گرفتم.این روش به مراتب ساده‌تر از شیوه‌های قبل هست، ولی نیاز به آمادگی داره.صفحه لینکدین یا توییتر شما باید نشون بده که محتوانویسِ انگلیسی هستید و نمونه‌کارهای متعددی هم برای ارائه دارید.این رو هم بگم که برای انتشار نمونه‌کار نیاز به استخدام شدن در جایی ندارید. در مقاله‌های قبلی توضیح دادم که محتوانویس‌های انگلیسی قبل از استخدام می‌تونن به راحتی مقالاتی در سایت‌های معتبر منتشر کنن که به رزومه‌شون تبدیل بشه.وقتی صفحه خودتون رو حرفه‌ای کردید، عبارت‌هایی مربوط به نویسندگی رو جست‌وجو کنید: مثلاً در توییتر عبارت Content Writer Jobs رو جست‌وجو کنید و در لینکدین پستی درباره آمادگی‌تون برای همکاری با ناشرها منتشر کنید.از اونجایی که باقی مکالمات در این شیوه بین شما و کارفرما باید انجام بشه، نکته خاصی برای گفتن نمی‌مونه. اما توصیه می‌کنم اگه اول راه هستید، پیشنهادِ یک الی دو مقاله رایگان به کارفرماها بدید تا نظرشون رو نسبت به خودتون جلب کنید و راحت‌تر پروژه رو بگیرید.در سری مقالات «درآمد دلاری با نوشتن» به این موضوع بیشتر می‌پردازم؛ و سعی می‌کنم پاسخگوی سوالات شما باشم.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 18:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به هفده سال پیش</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/letters-from-the-future-one-mwy0pfen3yyl</link>
                <description>تاریخ: یازدهم شهریور یک هزار و چهارصد و چهار هجری شمسیشمارگان نامه: یکمگمان نمی‌کنم احوالت خوش باشد. حق داری؛ آدمی که دلخوشی‌اش یک توپ چِل‌تکه باشد و آن را هم از کسی قرض کرده باشد همین است. ناخوش، ناامید، ناراحت. آنقدر «نا» ریخته دورت که نای ماندن برایت نگذاشته. اگر مجالش بود، هر دومان را یک بغلِ گرم میهمان می‌کردم – از آنهایی که هر دو چشیده‌ایم ولی یادمان نیست کِی و کجا. دلم می‌خواست سربه‌سرت بگذارم. دلم می‌خواست این تاریکیِ دلت را که سایه‌اش افتاده روی آفتابت بگیرم، بیاورم بیرون و باهاش روپایی بزنم. خاطرت هست تمام تابستان را به عشق گل‌کوچک لبخند می‌زدیم؟ دلم می‌خواست بگویم قدر خنده‌هایت را بدانی‌‌ها. نه اینکه اینجا خالی از لبخند باشد؛ نه. ولی یک چیزی در بی‌محابا زیر آفتاب با لب‌های خشکیده خندیدن هست که آدم‌بزرگ‌ها گم‌اش کرده‌اند. دلم می‌خواست بدانی که اوضاع روبه‌راه می‌شود و سفره زندگی همیشه خالی نمی‌ماند. دلم می‌خواست این را هم بگویم که مراقب دوچرخه قرمزت باش و یادت باشد که مارکش جایِنت بود و ما اشتباهی فکر می‌کردیم ژیان خوانده می‌شود.نگران من نباش. حال من خوب است. برایمان کلی کتاب خریده‌ام که اسم‌های قلمبه‌سلمبه دارند و حتی یک کتابخانه چوبی هم ساخته‌ام که مطمئنم اگر می‌دیدی خوش‌ات می‌آمد. با دختر خوشگلی آشنا شده‌ام که هر وقت از تو برایش می‌گویم لبخند می‌زند. می‌گوید دلش می‌خواست تو را ملاقات کند و لپ‌هایت را بکشد. ازم پرسیده غذای مورد علاقه‌ات چیست و من گفته‌ام احتمالاً هنوز هم قورمه‌سبزی؛ و املت را هم که همیشه دوست داشته‌ای. راستی، آمده‌ام جایی که آفتابش زیادی داغ است و آسفالتش همان بویی که ازش حرف می‌زدیم را دارد: همان بویی که می‌گفتی آدم را تشنه می‌کند. کار خوبی هم گیرم آمده. دیگر حرص و جوش‌اش را نخور. صبح‌ها را مشغول نوشتنم و شب‌ها را کتاب می‌خوانم. راستش را بخواهی هنوز شب‌ها مثل خودت اضطراب دارم و گاهی پتو را مثل تو می‌کشم روی سرم که خوابم ببرد. و اینکه گفتم شب‌ها کتاب می‌خوانم دروغ بود. بیشتر اوقات دارم به کتاب خواندن فکر می‌کنم ولی نای ورق زدنش را ندارم.تا یادم نرفته بگویم که امروز سی سالم شد. باورت می‌شود؟ هیچ‌چیز آنطور که فکرش را می‌کردیم نشد. نه تنها هنوز زنده‌ام، بلکه دارم زندگی می‌کنم – به جای هر دومان و شاید حتی به جای پیرمرد. دیروز فهمیدم که تماشای جوانه زدنِ گل‌ها را دوست دارم و دیگر از پژمردن نمی‌ترسم. حتی راستش را بخواهی قدر پژمردن را می‌دانم؛ یا لااقل دوست دارم قدرش را بدانم و یک نگاهِ ژرفی به تمام چیزها داشته باشم، همانطور که تو دوست داشتی. بگذریم. وقتت را بیشتر از این نمی‌گیرم. لابد بچه‌های محل منتظرت‌اند. به جای هر دومان گل بزن و با صدای بلند خوشحالی کن. و یادت باشد که من کتابخانه‌ام را جوری ساخته‌ام که کتاب‌های هر دومان توش جا شود. پس با خیالت راحت بازی کن.از میانِ جوانه‌ها،محسن</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 14:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ترک‌ها «ق» را در فارسی «گ» می‌گویند و «گ» را «ج»؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC-ryd0phqixbtf</link>
                <description>چند روز پیش مطلبی دیدم که به شوخی گفته بود:ترک‌ها به برق می‌گویند برگ ولی به برگ می‌گویند بَرج؛ و این عجیب است.از آن‌جایی که بنده جد اندر جد ترک بوده و علاقهٔ غیر قابل وصفی هم به زبان‌شناسی دارم، می‌خواهم در حد سوادم (که متأسفانه زیاد نیست) این مسئله را شفاف‌ کنم. می‌خواهم بگویم ریشهٔ این برگ و بَرج کجاست.برای شروع، باید خیلی مختصر به «اندام‌های گفتار» اشاره کنم: انسان برای تبدیلِ صدا به تلفظ‌های گوناگون، می‌تواند از ده نقطهٔ گلو و دهان استفاده کند که مهم‌ترینشان لب‌ها، کام، و قسمت‌های جلویی، میانی و تحتانی زبان هستند.برای فهم این موضوع ترکیبات زیر را با صدای بلند تلفظ کنید و به شکل تولیدشان در دهان توجه کنید:کار: هنگام تلفظ «کا»، انگار صدا در میان دهان و نزدیک‌تر به گلو تولید می‌شودکِتاب: در تلفظ «کِ» انگار صدا در قسمت جلویی دهان تولید می‌شودزبان‌ها بر اساس سلیقه‌های آوایی‌شان، صداها را با اندام‌های گفتاری مختلفی تولید می‌کنند.گاهی این سلیقه منجر به تولید صدایی می‌شود که در زبانِ دیگر وجود ندارد، یا اگر وجود دارد، با استفاده از اندام‌های دیگری تولید می‌شود.مثلاً «ث» در زبان فارسی شبیه «س» و «ص» تلفظ می‌شود. با این حال، عرب‌زبان‌ها برای تولید هر یک از این حروف از بخش‌های متفاوت دستگاه آوایی استفاده می‌کنند که منجر به تولید سه صدای متمایز می‌شود.مثالِ دیگر ترکیبِ /th/ در انگلیسی است. گوینده‌های بومی این حرف را در کلماتی مثل [Thing] به صورت سایشی دندانی بی‌واک تلفظ می‌کنند که از ارتباطِ زبان با دندان استفاده می‌کند. از آن‌جایی که چنین تلفظی در زبان فارسی نیست، زبان‌آموز باید با تمرین فرا بگیریدش، یا به شکل /t/ تلفظش کند.گاهی نیز تمامِ صداهای یک کلمه در زبانِ ثانویه وجود دارد، اما چیدمان‌ و توالی‌شان برای گویندهٔ غیربومی غریب است.مثلا کلمهٔ «پِدَر» در فارسی را در نظر بگیرید. تمام صداهایش (پ، ــِـ، د، ـَـ، ر) در انگلیسی وجود دارد و حتی شباهت زیادی به اسامی‌ای مانند پِدرو (Pedro) دارد که انگلیسی‌زبان‌ها به راحتی تلفظ می‌کنند. با وجود این، برای گفتنِ پِدَر با غلظت فارسی‌اش به مشکل می‌خوردند. چرا؟ چون توالیِ حرف /پ/ و /د/ با /ــَــ/ برایشان جدید است و ترجیح می‌دهند بگویند پِدِر /peder/ که گویشی آشناتر است؛ مثل پیتر /pitər/ یا فِدِر /fɛðər/.حالا برگردیم به سوالِ آغازینِ مقاله: اگر ترکی صدای «ق» و «گ» را دارد، چرا ترک‌ها در تلفظ کلمات فارسی به بعضی از «ق»ها «گ» می‌گوید و بعضی از «گ»ها را «ج» می‌کنند؟جواب این سوال به سلیقهٔ گویشی در تولید صداها برمی‌گردد: توالیِ آوایی در ترکیباتی مثل برق و برگ برای ترک‌زبان‌ها غریب و به همین علت تلفظ‌شان دشوار است. مثل تلفظ پِدَر برای یک انگلیسی‌زبان با این‌که می‌تواند همهٔ صداهایش را جدا جدا تولید کند.در خیلی از مواقع، گوینده ترجیح می‌دهد ترکیبات ناآشنا را به توالی‌های آشنای ترکی تبدیل کند که نتیجه‌اش ممکن است بشود «برگ» به جای «برق» و «بَرج» به جای «برگ». مثل انگلیسی‌زبانی که پِدِر گفتن را به پِدَر ترجیح بدهد.جدای از تمامِ این‌ها, مسئلهٔ دیگر این است که فارسی خودش «ق» ندارد. تقریباً همه کلمه‌های «ق»دار در فارسی وام‌واژه هستند و بیشترِ این وام‌واژه‌ها از ترکی آمده‌اند. اما بعضی‌هاشان مثل همین «برق» از کلمه سنسکریت «بَره» یا /barh/ به عربی رفته‌اند و از آن‌جا به شکل برق به فارسی آمده‌اند. به همین دلیل، با وجودِ آشنا بودنِ صدای ق در چنین کلماتی، همچنان ممکن است برای ترک‌زبان‌ها تلفظ دشواری داشته باشند.حالا چرا هر دو تا را «برگ» تلفظ نمی‌کنند؟«گ» و «ج» در ترکی جزو صداهایی هستند که معمولاً دچار کامی‌شدگی یا تغییر صوتی می‌شوند. یعنی ترک‌های یک منطقه ممکن است بگویند «گَل» به معنیِ بیا، ترک‌های منطقه‌ای دیگر ممکن است همان را «جَل» تلفظ کنند بدون آن‌که تغییری در معنی ایجاد شود. هنگام فارسی حرف زدن، تغییرِ حرف پایانیِ برق و برگ هم پیرو همین سلیقه است و میان همهٔ ترک‌ها یکسان نیست.پی‌نوشت‌ها:۱. نگارنده متخصص زبان نیست و هرچه در این مقاله مطرح شده، بر اساس اطلاعات شخصی وی است. ایرادات و اشتباهاتش را معذور بدارید و در صورت امکان خطاها را گوش‌زد کنید تا ویرایش‌های لازم انجام شود.۲. اگر قرار باشد به ترک‌ها خرده بگیرند که چرا «ق» را درست تلفظ نمی‌کنید، مثل این است که به انگلیسی‌زبان‌ها بگویند چرا /th/ را مثل ما /t/ تلفظ نمی‌کنید. ایرادگیریِ مضحکی است؛ چراکه این گویش فارسی است که تلفظ «ق» را وام گرفته و سپس به سلیقهٔ خودش تغییر داده.و خلاصه این‌که: برگرار باشید و آمادهٔ لذت بردن از بَرج‌های پاییزی.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 12:14:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت چهارم: چینش در نگارش و ویرایش محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/content-structure-notes-obdwufwxuchr</link>
                <description>یکی از ارکان نگارش و ویرایش محتوای وب که به آن کم‌لطفی شده، چینش محتواست.«چینش» در محتوا ترتیبِ بیانِ افکار و نمایشِ ایده‌ها را مشخص می‌کند.مثلاً چینش مقاله می‌تواند چنین باشد: بیانِ عقیده &gt; ارائهٔ شواهد &gt; جمع‌بندی. مقاله‌ای دیگر ممکن است این چیدمان را داشته باشد: پیش‌زمینه و یادآوری &gt; تحولات اخیر &gt; پیش‌بینی تحولات پیش رو.چیدمانی که در مثال اول آمده را با این تیتر تصور کنید: «چرا نباید ناشتا شکر بخوریم؟». در این مقالهٔ فرضی، نویسنده ابتدا عقیده را مطرح می‌کند (نباید ناشتا شکر بخوریم)، سپس شواهدی برای تصدیق عقیده ارائه می‌کند (مثلاً ناشتا شکر خوردن سطح انرژی را کاهش می‌دهد)؛ و در نهایت با کنار هم قرار دادن شواهد و عقاید نتیجه‌ای مطلوب با تیتر می‌گیرد (مثلاً اگر می‌خواهید سطح انرژی‌تان در طول روز بالا بماند، باید مصرف شکر در صبحانه را به حداقل برسانید).برای چیدمان دوم در مثال‌های بالا این تیتر را تصور کنید: «اظهارات جناب وزیر درباره رفع کمبود آب تا پایان مهر تکذیب شد». همان‌طور که از تیتر پیداست، نویسنده ابتدا باید مشخص کند کدام اظهارات جناب وزیر تکذیب شده (مرحله یادآوری)؛ بعد باید به چگونگی و چراییِ تکذیب شدن آن ادعاها بپردازد (تحولات اخیر)؛ و در نهایت چشم‌اندازی از آیندهٔ خبر ارائه‌ دهد، مثلاً اینکه چه تدابیری برای کمبود انرژی اندیشیده خواهد شد (پیش‌بینی تحولات آتی).محتوا بر اساس نوع، هدف و مخاطبش می‌تواند چینش‌های متنوعی داشته باشد و بررسیِ چیدمان‌ها هدف این یادداشت نیست.چیدمان و چینش محتوا یکی از ارکان اصلی نگارش و ویرایش مقالات در وب است که معمولاً به آن بی‌توجهی می‌شود. هدف یادداشت فعلی اشاره به اهمیت این مرحله و تأثیرش بر خوانندهٔ محتواست.به خاطر داشته باشید:۱. چینش ترتیبِ گزاره‌ها در محتوا را مشخص می‌کند: اینکه بدانیم «چه چیزی» را «کجای مقاله» مطرح کنیم به چیدمانی که مد نظرمان است بستگی دارد.۲. چینش محتوا روی تجربهٔ کاربر تأثیر بسزایی دارد: بعد از اینکه تیتر توانست توجه کاربر را جلب کند، این چینش مقاله است که او را به ماندن و مطالعه کردن تشویق خواهد کرد.۳. چینش‌های هرمی به ندرت موفق می‌شوند: چیدمان هرمی به نوعی از نگارش می‌گویند که با اطلاعات کم‌اهمیت و کلیات آغاز شده و کم‌کم کاربر را وارد جزئیات می‌کند. از آنجایی که این ساختار وقت بیشتری از خواننده می‌گیرد و به توجه بیشتری نیاز دارد، مناسب مطالب وب نیست. جایگزینِ بهتر «هرم وارونه» است و همان‌طور که از اسمش پیداست نقطهٔ مقابلِ ساختار هرمی است؛ با مهم‌ترین نکته شروع می‌شود و به سمت کلیات می‌رود.در یادداشت‌های آینده به انواع چینش محتوایی خواهم پرداخت و بهترین نمونه‌ها را معرفی خواهم کرد. اگر این مقاله برایتان مفید بود، می‌توانید یادداشت‌های دیگر من درباره محتوانویسی را در این فهرست مطالعه کنید.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 20:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸ ابزار تولید محتوای انگلیسی برای نویسنده‌هایی که می‌خواهند دقیق، درست و حرفه‌ای باشند</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/tools-for-english-content-writers-aryo7300znkb</link>
                <description>می‌خوام انگلیسی رو بهتر بنویسم.می‌خوام محتوای انگلیسی‌ام یک سروگردن بالاتر از الانش باشه.می‌خوام بدونم چطور می‌شه یک محتوانویس انگلیسی‌ حرفه‌ای شد. اگه یکی از هدف‌های بالا رو دارید، من می‌تونم ۸ ابزار تولید محتوای انگلیسی رو بهتون معرفی کنم که در این مسیر کمک می‌کنن.و از اونجایی که مخالفِ سرسخت مقدمه‌های طولانی‌ام، بدون معطلی شروع می‌کنم.  ۱. ابزار بهینه‌سازی جملات: Hemingway Editorارنست همینگوی به جملات کوتاه، صریح و ژرف معروف بود. جملاتی که علاوه بر وزن و زیبایی، خوش‌هضم‌ان.چطور می‌شه به اندازهٔ همینگوی ساده و قابل‌فهم نوشت؟یکی از راه‌های ساده‌نویسی، استفاده از Hemingway Editor یا ویراشگر همینگوی هست. این ابزار جملات شما رو از نظر «خوانایی» می‌سنجه و به اون‌ها امتیاز می‌ده. معیارِ سنجش ساده‌ست: خواننده برای فهمیدنِ متن شما چند کلاس سواد لازم داره؟ مثلاً پاراگرافی که «سطح ۸» باشه، یعنی برای شخص بالغ با سواد متوسط مناسبه. اما «سطح ۱۵» برای شخصی مناسبه که دانش تخصصی درباره موضوع داره.برای نوشتن در سطح وب معمولاً توصیه می‌شه متون رو در سطح ۵ تا ۸ نگه دارید. دلیلش اینه که خواننده بازهٔ توجه محدودی داره و به اندازهٔ مطالعهٔ کتاب برای مقالات اینترنتی وقت نمی‌ذاره. در نتیجه هر چقدر ساده‌تر بنویسید، بهتره.ولی قانونِ ۵ تا ۸ فقط یک فرمول کلی هست. شما باید سطح نوشته‌هاتون رو با مخاطب تنظیم کنید: اگه مطمئن‌اید خواننده دانش بالایی درباره مطلب داره، اشکالی نداره سطح خوانایی مقاله‌تون بالا باشه. برعکس، اگه مطمئن‌اید خواننده هیچ پیش‌زمینه‌ای نداره، شاید همون سطح ۵ تا ۸ هم براش سنگین باشه.خلاصه: از ویرایشگر همینگوی برای پیش‌بینیِ چالش‌های مخاطب در فهمِ حرف‌هاتون استفاده کنید.🔗 لینک: Hemingway Editor۲. نرم‌افزار ویراستاری متون انگلیسی: Grammarlyگرمرلی نرم‌افزار غلط‌یاب متون انگلیسی هست که نسخهٔ پولی و رایگان داره. (نسخهٔ رایگانش مد نظر این مطلبه.)درسته که نویسنده باید چشم خودش رو به غلط‌یابی عادت بده. ولی اینترنت فضای عجولی هست و این عجله ممکنه کار دستِ نویسنده بده. گرمرلی مثل یک چشم سوم می‌مونه که هر جا نقطه و ویرگول (کاما) و فعلی جا موند، یک تلنگر به شما می‌زنه.البته که نباید به هیچ ابزاری اعتماد صددرصدی داشت و گرمرلی هم از این قاعده مستثنی نیست. بهترین کار اینه که بعد از بازبینیِ‌ مطلب با این ابزار و پیدا کردن خطاهای فاحش، ویرایش رو شخصاً ادامه بدید. خلاصه: گرمرلی به پیدا کردن اشتباهات فاحش متون انگلیسی کمک می‌کنه؛ هرچند جای چشم‌های تیزبین و دیدِ با زکاوتِ یک ویراستار حرفه‌ای رو نمی‌گیره.🔗 لینک: Grammarly۳. ابزار استانداردسازی تیترها: Capitalize My Titleهر ناشری در فضای اینترنت و همین‌طور در رسانه‌های چاپی از یک سری استانداردهای نگارشی پیروی می‌کنه. و بخشی از این استانداردها به نحوهٔ تیترنویسی مربوطه.برخلافِ فارسی، حروف انگلیسی دو شکل کوچک و بزرگ دارن که باعث می‌شه این سوال پیش بیاد: کدوم کلمات در تیترها با حروف کوچک و کدومشون با حروف بزرگ نوشته می‌شه؟قوانین ساده‌ای برای تشخیصِ شکل درست کلمات در عناوین وجود داره که خارج از مبحث این مقاله هست.راه ساده‌تری که پیش‌روی نویسنده‌های تازه‌کار وجود داره، استفاده از ابزار رایگان Capitalize My Title هست.با این افزارِ آنلاین می‌شه عناوین رو بر اساس رایج‌ترین گونه‌های نگارشی مثل AP، Chicago و NYT استانداردسازی کرد.خلاصه: تیترهای مقاله رو در افزارِ Capitalize My Title وارد کنید تا حالت استانداردشون رو (بر اساس شیوه نگارشی مد نظرتون) تحویل بگیرید.🔗 لینک: Capitalize My Title۴. ابزار آنلاین حقیقت‌سنجی: Google Fact Checkاگه نوشته‌های انگلیسی‌تون با اخبار و حقیقت‌های دنیای واقعی مرتبطه، به حقیقت‌سنج گوگل نیاز دارید.با این افزارِ آنلاین، می‌تونید صحت‌وسقم رویدادهای مهم و ادعاهای اشخاص مختلف رو بسنجید.استفاده ازش راحته: موضوعی که راجع‌بهش می‌نویسید، مثلاً سرطان سینه، رو داخل نوارِ جست‌وجو وارد کنید تا اطلاعاتِ غلط و شایعاتِ اون حوزه رو پیدا کنید.بنده به دلیل حوزهٔ کاری فعلی‌ام استفاده چندانی از Google Fact Check ندارم. اما همیشه گوشهٔ ذهنم به عنوان یک ابزار مفید برای مواقع ضروری دارمش.خلاصه: قبل از نوشتن راجع به رویدادها و موضوعات مهم، شایعات و دروغ‌های رایجِ اون موضوع رو با افزارِ Google Fact Check بررسی کنید.🔗 لینک: Google Fact Check۵. پلتفرم رایگان برای ایده گرفتن: Google Discoverیکی از مشکلات نویسنده‌ها (چه در تولید محتوای انگلیسی و چه در فارسی) اینه: راجع به چی بنویسم؟گوگل دیسکاور یک ویژگی رایگانه که در مرورگر کروم و در بطن خیلی از گوشی‌های اندرویدی وجود داره. کارِ اصلی‌اش اینه که با توجه به علایق و سلایق شما مقالات روز و محتوای باارزشی که پیدا می‌کنه رو نشون بده. مثلاً اگه بفهمه شما علاقه‌مند به سینما هستید خبرهای داغ هالیوود و نقد و بررسی‌هایی که از نظرش مفیده رو به شما معرفی می‌کنه.چیزهایی که در خوراکِ Google Discover به شما نشون داده می‌شه چکیده‌ای از موضوعاتی هست که شما یا بهشون اِشراف دارید یا به دونستن درموردشون علاقه‌مندید (چون گوگل تشخیص داده راجع‌بهشون زیاد جست‌وجو می‌کنید).اگه می‌خواید ایده بگیرید که راجع‌به چه موضوعاتی محتوای انگلیسی تولید کنید، به این خوراک توجه کنید: ببینید چه الگوهایی توش دیده می‌شه، چه تیترهایی تکرار می‌شه و چه ناشرهایی بیشتر نمایش داده می‌شن. درباره همین‌ها بنویسید.خلاصه: از مقالاتی که در خوراکِ Google Discover برای شما شخصی‌سازی شده ایده‌های نوشتن بگیرید.🔗 لینک: Google Discover on Browsers۶. ابزار تشخیص سرقت ادبی و هم‌پوشانی: PapersOwlلابد می‌پرسید چرا یک محتوانویسِ انگلیسی به ابزارِ تشخیص سرقت ادبی نیاز داره؟ مگه خودش نمی‌‌دونه دزدی کرده یا نه؟اجازه بدید توضیح بدم:در سال‌های اخیر، حجم فراوانی از محتوا در وب بارگذاری شده و تقریباً هر موضوعی که بخواید بهش بپردازید قبلاً توسط ده‌ها، صدها، شاید حتی هزاران نویسندهٔ دیگه بهش پرداخته شده.وقتی دربارهٔ مطلبی که اشخاص زیادی راجع‌بهش نوشتن چیزی بنویسید، احتمالِ هم‌پوشانی (Overlap) محتوایی وجود داره. و خیلی وقت‌ها، این هم‌پوشانی ممکنه از نظر خواننده و الگوریتم‌های جست‌وجو سرقت ادبی نامیده بشه.مثلاً هر بار که بخواید راجع به «حقایق انکارناپذیر» یا اصطلاحاً Hard Facts بنویسید، مجبورید به مواردی اشاره کنید که ممکنه شبیه سایر نوشته‌های منتشر شده در اون موضوع باشه. پایتخت ایران تهرانه و هر بار نویسنده‌ای بخواد این رو تکرار کنه، محتوایی تولید کرده که با بسیاری از مطالب دیگه هم‌پوشانی داره، حتی اگه ذره‌ای سرقت ادبی دخیل نباشه.بنابراین بهتره بعد از تولید محتوای انگلیسی‌تون، اون رو با یک ابزار Plagiarism Detector بسنجید. وبسایت مورد علاقه بنده PapersOwl هست که دقت خوبی داره و کاملاً رایگانه.نکتهٔ مهم اینه که: هم‌پوشانی لزوماً به معنی دزدی ادبی نیست و نیازی نیست نگرانِ چند درصدِ جزعی Plagiarism باشید. هدف اصلیِ این بازبینی تشخیصِ بخش‌های تکراری مقاله و تلاش برای ویرایش قسمت‌هایی هست که اینترنت از اون‌ها اشباع شده. یعنی برای اینه که دچار تکرار مکررات نشید.خلاصه: حتی اگه مطمئن‌اید که کل مقاله رو با دانش شخصی‌تون نوشتید، باز هم بهتره برای پیدا کردنِ هم‌‌پوشانی‌هاش با سایر مقالات از یک ابزار تشخیص سرقت ادبی استفاده کنید. 🔗 لینک: PapersOwl۷. ابزار بازنگری متن: Read Aloudابزارک‌ها و افزونه‌های زیادی وجود داره که نوشته‌های انگلیسی شما رو با صوت تبدیل می‌کنن. مثلاً نرم‌افزار Word این ویژگی رو به رایگان ارائه می‌ده.از چنین ابزارهایی استفاده کنید تا آهنگ و ریتم نوشته‌هاتون رو بشنوید.اگه احساس می‌کنید گوش‌هاتون داره اطاله کلام (Wordiness) می‌شنوه، متن رو سبک کنید. اگه بعضی جملات به گوش‌تون آشنا نیست، ساختارها رو عوض کنید.بهترین کار اینه که خودتون نوشته‌های انگلیسی‌تون رو با صدای بلند بخونید و هر جایی که تپق زدید، گیر کردید یا نفس کم‌آوردید رو علامت بزنید تا بعداً ویرایش کنید.خلاصه: چیزی که نوشتید رو بشنوید. 🔗 لینک: Read Aloud۸. ابزار ساخت رزومهٔ حرفه‌ای: Indeedاگه تولید محتوای انگلیسی رو شروع کردید و آماده کسب درآمد ازش هستید، به یک رزومهٔ حرفه‌ای نیاز دارید.رزومهٔ حرفه‌ایِ یک نویسنده به تزیینات گرافیکی و ژانگوله‌بازی‌های آرتیستی نیاز نداره. مهم اینه که نشون بدید «چند کلمه حلاج‌اید» -- با عرض پوزش بابت نابود کردنِ ضرب‌المثل.بنده یکی از اولین رزومه‌هام رو با سایت Indeed ساختم و جمعاً ده دقیقه بیشتر زمان نگرفت. این سایت سوالاتی از شما می‌پرسه که جواب‌های کوتاه و ساده‌ای دارن و در نهایت جواب‌های شما رو مثل یک رزومهٔ حرفه‌ای می‌چینه کنار هم و فایلی قابل بارگیری تحویل می‌ده. به قول خودمون: شیک و مجلسی.نگران نباشید که بدونِ سابقهٔ شغلی چطور رزومه بسازید: در راهنمای «آغاز محتوانویسی انگلیسی برای تازه‌کارها» توضیح دادم که چطور می‌تونید قبل از استخدام شدن چکیده‌ای از فعالیت‌های حرفه‌ای داشته باشید.خلاصه: نگران ژانگوله‌بازی‌های رزومه نباشید. فقط بنویسید و بنویسید و بنویسید.🔗 لینک: Indeedپی‌نوشتِ نسبتاً‌ طولانیچرا اسمی از هیچ ابزارِ هوش‌مصنوعی‌‌ای که این روزها وِرد زبون همه شده نیاوردم؟۱. من اهل رویافروشی نیستم: از نظر بنده کسانی که می‌خوان با فرمان دادن به هوش‌مصنوعی اسم خودشون رو بذارن «نویسنده»، آینده شغلی متفاوتی دارن که اسمش نویسندگی نیست و حوزه مورد علاقه من هم نیست. همچنین خیلی‌ها می‌خوان با «ابزارهای جادویی» رویای کسب درآمدِ یک‌شبه رو به مخاطب بفروشند که در مرام من نیست.۲. من هیچ مخالفتی با استفاده ابزاری از هوش مصنوعی ندارم: مثلاً اگه نوشته‌هاتون رو با این ابزار ویرایش می‌کنید یا بهینه می‌کنید و بهبود می‌بخشید، خیلی هم عالی.  ۳. خیلی از همین ابزارهایی که معرفی شد، بر پایه هوش‌مصنوعی هستند: مثلاً گرمرلی از نوعی AI برای تشخیص ایرادات نگارشی استفاده می‌کنه. داستانِ وایرایشگر همینگوی هم همینه. منتهی من هیچ ابزاری که مولّد یا اصطلاحاً Generative باشه معرفی نکردم چون طرفدارِ این نوع از تولید محتوا نیستم.شاید در ادامهٔ سری مقالاتِ تولید محتوای انگلیسی به استفاده‌های اخلاقی و بهینه از هوش‌مصنوعی در نوشتن بپردازم. اگه شما هم نظری در این خصوص دارید، خوشحال می‌شم بشنوم؛ و ممنونم که تا این خط به مطالعه ادامه دادید.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 11:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش سال محتوانویسی شش درس حیاتی راجع‌به نوشتن بهم یاد داد که مهم‌ترینش این بود: برای بهتر نوشتن باید هندسه یاد بگیری</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/six-lessons-from-six-years-of-online-writing-kioiels5b39k</link>
                <description>شش سال محتوانویسی کردم. از این شش سال، درس‌هایی بیرون کشیدم که چکیده‌اش می‌شه این شش نکته.درس اول: نوشتن باید با نشان دادن مترادف باشهمی‌شه نوشت: «خیلی فقیر بود». می‌شه بجاش نشان داد که: «نان خشک‌ها را توی پارچه نم‌دار می‌پیچید که شاید تا نهار فردا نرم شده باشند».«نوشتن» پیامی رو از نویسنده به خواننده منتقل می‌کنه؛ «نشان دادن» پیام رو در ذهن خواننده حک می‌کنه. در این شش سال یاد گرفتم به جای اینکه بنویسم «آدمِ اعصاب‌خردکنی بود»، نشان بدهم که «حضورش به فک پایینی‌ام فشار می‌آورد و صدای نفس‌هایم را بلندتر می‌کرد.»ارتباط عمیقی بین نوشتن و نشان دادن وجود داره که ریشه‌هاش به پیدایشِ خط برمی‌گرده:انسان اول دیدبعد دیده‌هاش رو به تصویر درآوردبعد تصاویر رو با سمبل‌ها به خاطر سپردو در نهایت با اون سمبل‌ها تصوری از دنیای اطرافش ساختامروز ما اسم اون سمبل‌ها رو گذاشتیم کلمه. اما کاربردشون همونه: کلمات کنار هم چیده می‌شن تا تصویری از زندگی که در ذهن یکی شکل گرفته رو در ذهنِ دیگه‌ای مجسّم کنن.به قول چخوف: با من از نورِ ماه مگو؛ سوسوی مهتاب روی شیشهٔ شکسته را نشانم بده.درس دوم: نویسندهٔ خوب نداریم؛ متفکر زبردست داریمخوب نوشتن یعنی خوب فکر کردن. نوشتهٔ خوب صرفاً شکل ملموسی از یک تفکرِ متأثر کننده‌ست.قبل از دست‌به‌قلم شدن باید انگشت‌به‌چانه شد. باید دید کدوم فکر برای بیرون ریختن از ذهن دست‌وپا می‌زنه. خواستگاه این فکر چیه؟ مقصدش کجاست؟ به چی معتقده؟ از چی می‌ترسه؟ با کی می‌جنگه؟ چرا هست؟ و این بودنش کجای دل سنگینی می‌کنه؟چند کاری که برای بهتر فکر کردن قبل از نوشتن انجام می‌دم:از خودم می‌پرسم «منظورت چیه؟»؛ و منظورم رو برای خودم می‌نویسم.منظورم رو زیر سوال می‌برم؛ «خب که چی؟»با خودم مخالفت می‌کنم؛ سعی می‌کنم از منظورم ایراد بگیرمدنبال چیزی شبیه افکارم در ذهن بقیه می‌گردم؛ مثل نقل‌ قول‌های این مقالهبه قول جرج اوروِل: آدمی که خوب نمی‌نویسد خوب فکر نمی‌کند و آدمی که خوب فکر نمی‌کند، افکارش مال دیگری‌ست.درس سوم: نویسنده یک شاهدِ باشهامتهنوشتن یعنی نمایش چیزهایی که شاهدش بودی و این نمایش یک بازیگر اصلی داره: شهامت.شهامت با خودبزرگ‌بینی و خودرأی بودن فرق داره. نویسنده‌ای که از همه‌چیز مطمئنه، احمقه؛ و نویسنده‌ای که به همه‌چیز شک داره ترسو.نویسنده به قدری شهامت لازم داره که بگه:‌ «دیدم، چشیدم، و مزه‌اش این بود». به قدری شهامت لازم داره که پای مزه‌های فکرش وایسته. به قدری که بتونه به جای پاهاش روی زمین اشاره کنه و بگه این‌ها رو می‌بینی؟ من از اینجاها گذشتم. به قول ویلیام فاکنر: نویسنده باید به خود بیاموزد که پست‌ترینِ چیزها «ترس» است.درس چهارم: ایجاز معجزه می‌کنهکِش‌دادن خواننده رو به شک می‌اندازه.از خودش می‌پرسه نکنه گم شدیم؟ نکنه خودش هم راه رو بلد نیست؟ نکنه وقتم رو تلف کردم؟ایجاز خواننده رو مجهز می‌کنه. مجهز به نقشه‌ای که قدم‌به‌قدم راه رو نشون می‌ده.موجزنویسی یعنی چی؟ یعنی بیان چیزی از بهینه‌ترین راه ممکن؛ یعنی خواننده رو از نقطهٔ الف به نقطهٔ ب رسوندن با به‌صرفه‌ترین شیوه. موجزنویسی با کوتاه‌نویسی فرق داره. نوشته‌ای که ایجاز داره، به بلندی و کوتاهی جملات فکر نمی‌کنه. به این فکر می‌کنه که خواننده کجای مسیره و به چه تابلویی نیاز داره که پیچ بعدی رو درست بپیچه. مثل یک دستگاه مسیریابی که خودش رو با سرعت و مقصد خواننده تطبیق می‌ده.به قول شکسپیر: ایجاز جوهرهٔ ذکاوت استدربارهٔ ایجاز اینجا بیشتر نوشتم.درس پنجم: در نگارش شفقت، در ویرایش قساوت لازمهارنست همینگوی معتقد بود تنها یک راه برای نوشتن هست و اون هم بازنویسیه.شش سال نوشتن به من نوشتن رو یاد نداد؛ بهم نشون داد چطور کلمات رو قیچی کنم و یکجور دیگه‌ای که دلچسب‌تره بهم بچسبونم.خیلی مهمه که موقع نوشتن قیچی رو بذاری توی کشو و درش رو قفل کنی. بدون ترس بنویسی. طولانی و چپ‌اندرقیچی بنویسی. روی کاغذ بالا بیاری و نگران تمیزکاری‌های بعدش نباشی.وقتی نوشتن تموم شد، مهمه که قیچی رو بگیری دستت و مداد رو بفرستی توی کشو. بدون مرحمت ویرایش کنی. کوتاه کنی و پَر و بال جمله‌های سرکش رو بچینی. گوشه‌وکنار کاغذ رو دستمال بکشی و برق بندازی.به قول ترومن کاپوتی: من بیشتر از اینکه به مداد باور داشته باشم، به قیچی معتقدم.درس ششم: نوشته‌های خوب اشکال هندسی منسجم‌انباید هندسه یاد بگیری. باید بفهمی کدوم خط با بقیه زاویه می‌سازه، کدومش رأس فکرته، کدومش با حرفات موازیه، و کدومش با بقیهٔ خطوط همسان نیست.باید بدونی چطور گوشه‌های فکرت رو بهم وصل کنی که شکل واقعی‌اش رو نشون بده. باید بتونی جاده‌ای که با خطوط ساختی رو ببینی و باید مطمئن باشی به بی‌راهه ختم نمی‌شه.هندسهٔ «خوب نوشتن» رو نمی‌شه یک شبه کشف کرد. اینکه الف رو به ب جوری وصل کنی که پ و ت و ث متساوی‌الاضلاع بشن کار ساده‌ای نیست. زمان لازمه. بازنویسی (کلی چسب و قیچی) نیازه.باید زور بزنی که برگه‌های فکرت رو جوری تا بزنی که همه گوشه‌ها روی هم سوار بشن. جوری که سروته‌اش معلوم باشه. جوری که حتی اگه خواسته بودی با کلمات ذوزنقه بسازی، خواننده با ذوق بشینه تماشا کنه و به فکری که پشت این شکل بوده چشم بدوزه، نه به زاویه‌ها و اتصالات چپ‌اندرقیچی‌اش. به قول ارنست همینگوی: نثر یعنی معماری، نه تزئینات داخلی.و در آخر؛اگه هر شش درسی که در این شش سال یاد گرفتم رو بذارم کنار هم، تصویری که از نوشتن توی ذهن من ساخته شده پیدا می‌شه:«نوشتن یعنی به تصویر کشیدنِ‌ فکری صیقل‌خورده و منسجم به شکلی شجاعانه و هوشمندانه.»https://virgool.io/ContentWriter/notes-on-content-writing-one-lu9am9os292d</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 16:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درآمد دلاری با نوشتن: برای چه اشخاصی مناسبه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/online-writing-who-should-go-for-it-tmbelwej1rsl</link>
                <description>برای هر کسی که به هر نوعی و با هر سبکی انگلیسی می‌نویسه، راهی برای درآمدزایی دلاری وجود داره.بعضی از این راه‌ها آسون‌ان، بعضی‌ها سخت.بعضی‌ها درآمد بالایی دارن، بعضی‌ها بخور و نمیر. ولی مهم اینه که برای همه راهی هست.من فقط برای دل خودم می‌نویسم ← نوشته‌هاتون رو به شکل خبرنامه منتشر کنیدمن فقط تو شبکه‌های اجتماعی انگلیسی می‌نویسم ←  به عنوان ادمین برندها کار کنیدمن فقط مقاله علمی می‌نویسم ← پروژه دورکاری تخصصی قبول کنیدمن فقط رمان و داستان کوتاه انگلیسی می‌نویسم ← سناریونویسی ویدیوهای کوتاه رو امتحان کنیدمن فقط به انگلیسی نوشتن علاقه دارم ← کارآموز تولید محتوا بشیدالبته ورود به حوزه محتوانویسی و تولید محتوای انگلیسی مثل هر شغل دیگه‌ای چالش‌های خودش رو داره. نمی‌خوام سرابی از درآمد دلاری براتون بسازم یا به اصطلاحِ امروزی‌اش، «رویافروشی» کنم.اما با توجه به تجربه شخصی‌ام و دانش به اینکه سطح انگلیسی ایرانی‌ها بالاست، مطمئنم استعدادهای زیادی داره هدر می‌ره. کم نیستن کسایی که خبر ندارن روی چه گنجی نشسته‌ان و به چه درآمدهای خوبی پشت کردن.اگه جزو یکی از دسته‌های زیر هستید، پتانسیل کسب درآمد دلاری با نوشتن رو دارید:به انگلیسی نوشتن علاقه دارید (یا برای دل خودتون انگلیسی می‌نویسید)درصد بالایی از محتوای مصرفی‌تون انگلیسی هست (یا آماده‌اید که مصرف‌کننده‌اش بشید)با مطالعه به انگلیسی مشکلی ندارید (یا در تلاش برای بالا بردن مهارت مطالعه انگلیسی‌تون هستید)سطح زبان شما Advanced هست (یا آماده‌اید با گذروندن دوره به این سطح برسید)تجربه نوشتن مقاله انگلیسی دارید (یا آماده کسب این تجربه هستید)تعداد افرادی که حداقل در یکی از دسته‌های بالا قرار دارن خیلی زیاده؛ و من خودم به این موضوع مطلع‌ام.اما باور کنید پله اول برای درآمد ارزی از نوشتن همین‌قدر دست‌یافتنی هست.قطعاً پله‌های بعدی به این آسونی نیست و وابسته به سطح کار، استانداردها بالا و بالاتر می‌ره. ولی خیلی‌ از ماها قبل از اینکه قدم اول رو برداریم باخت رو قبول می‌کنیم.تمام تلاش من اینه که به علاقه‌مندان محتوانویسی انگلیسی نشون بدم درآمد خوب و چرخوندنِ چرخ زندگی با نوشتن یک رویا نیست--من شش ساله این کار رو می‌کنم. ولی این امر میسر نمی‌شه مگه اینکه شما همین حالا نوشتن رو شروع کنید.اگه نمی‌دونید از کجا و چطور شروع کنید، مقاله زیر رو مطالعه کنید.https://virgool.io/@mohsenbaqery/make-money-online-how-to-start-ob5joxicbxchدر مقالات آینده با موضوع «درآمد دلاری با نوشتن» تجربیات بیشتری رو به اشتراک می‌ذارم و سعی می‌کنم پاسخگوی نظرات شما باشم.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 16:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درآمد دلاری با نوشتن: از کجا شروع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/make-money-online-how-to-start-ob5joxicbxch</link>
                <description>قطعاً قدم اول نوشتن هست.اما چطور و از کجا محتوانویسی انگلیسی رو شروع کنیم؟سریع‌ترین راه کاری هست که من شش سال پیش انجام دادم:نرم‌افزار یادداشت‌برداری گوشی‌ام رو باز کردم.مبحثی که راجع‌بهش کمی اطلاعات داشتم رو به عنوان موضوع انتخاب کردم.درباره اون مبحث یک پاراگراف ۱۰۰ کلمه‌ای نوشتم.همون پاراگراف ۱۰۰ کلمه‌ای بعدتر به نمونه‌کار انگلیسی من تبدیل شد و کمک کرد اولین پروژه دورکاری‌‌ام با درآمد دلاری رو بگیرم.ولی اگه به عقب برمی‌گشتم، محتوانویسی انگلیسی رو با این قدم‌ها شروع می‌کردم.قدم اول: بی‌پروا نوشتن و انتشار محتوا در سایت‌های UGC-محوراصطلاح UGC مخفف عبارت User-Generated Content هست و به محتوایی که توسط کاربرها تولید شده اشاره می‌کنه.مثلاً «ویرگول» یک سایت UGC-محور هست؛ شبکه‌های اجتماعی هم تا حدودی در همین دسته‌بندی قرار دارند.شما می‌تونید محتوانویسی انگلیسی رو به عنوان یک نویسنده مستقل (بدون تجربه یا رزومه) در سایت‌های زیر شروع کنید:سایت Medium (پلتفرمی کاملاً مشابه با ویرگول)سایت HubPages (مجموعه‌ای از سایت‌های UGC-محور)پلتفرم Substack (مبتنی بر خبرنامه‌های ایمیلی)نرم‌افزار و وبسایت Wattpad (پلتفرمی مختص انتشار داستان و مطالب ادبی)سایت Reedsy (بستر انتشار داستان کوتاه همراه با جوایز و مسابقات هفتگی)اگه قرار بود محتوانویسی انگلیسی رو از اول شروع کنم، یکی از این سایت‌ها رو انتخاب می‌کردم و روزانه یک مقاله مبتدی در اون منتشر می‌کردم.بی‌پروا، بدون ترس از اشتباه و راجع به موضوعات مورد علاقه‌ام می‌نوشتم.هدف از این قدم پیدا کردن مخاطب یا کسب درآمد نیست. شما بی‌پروا نوشتن و منتشر کردن مطالبتون رو به سه دلیل انجام می‌دید:۱. صدای خودتون رو در انگلیسی نوشتن پیدا کنید.۲. با ترسِ دیده شدن و شکست خوردن روبرو بشید.۳. حیطه کاری و موضوعات مورد علاقه‌تون رو پیدا کنید.قدم دوم: مطالعه «راهنمای نگارش» سایت‌های معتبراکثر سایت‌های بزرگ دنیا «راهنمای نگارش» یا Style Guide مخصوصی دارند.این راهنماها معمولاً به رایگان در اختیار عموم قرار داده می‌شن و منبع مهمی برای «درست‌نویسیِ» انگلیسی در وب هستند.نمونه‌هایی از راهنماهای نگارش مفید و معتبر:اصول درست‌نویسی APمبانیِ نگارش با سبک Associated Pressاصول ابتدایی نگارش در New York Timesنگارش انگلیسی در وب نکات و قواعدی داره که آشنایی با اون‌ها برای نویسنده‌ها واجبه. با مطالعه راهنمای نگارش سایت‌های مرجع، شما از سطح مبتدی به متوسط ارتقاء پیدا می‌کنید.قدم سوم: تقلید پیکربندیِ محتوای موفقیکی از بهترین تمرین‌ها برای شروع تولید محتوای انگلیسی تقلید ساختار و پیکربندیِ محتوای موفق از مراجع معتبر هست.برای این کار، یک نمونه محتوای معتبر از سایتی سرشناس در حوزه مورد علاقه‌تون رو پیدا کنید و به سوالات زیر پاسخ بدید:چند عنوان و زیرعنوان در مقاله به کار رفته؟ارتباط معناداری بین طول پاراگراف‌های مقاله وجود داره؟ (مثلاً همه پاراگراف‌ها کوتاه‌اند؟)عکس و ویدیو در متن به کار رفته؟ چطور؟پاراگراف اول و آخر چه ارتباطی با هم دارند؟لینک‌های داخل متن به کجا منتهی می‌شن و چطور به محتوا کمک می‌کنند؟بعد از جواب دادن به این سوالات، سعی کنید الگوهایی که پیدا کردید رو داخل مقالات خودتون پیاده کنید تا نوشته‌هاتون از نظر پیکربندی به مقالات سطح‌بالای اون حوزه نزدیک بشه.قدم چهارم: تلاش برای بازخورد گرفتنفضای اینترنت انقدر شلوغه که بعیده نوشته‌های اولتون مخاطب و بازخورد چندانی داشته باشه.نباید اجازه بدید این مسئله شما رو ناامید کنه.برعکس، اگه می‌خواید با انگلیسی نوشتن به درآمد دلاری برسید، باید کمی سماجت به خرج بدید.نوشته‌هاتون رو با مخاطب‌ها و علاقه‌مندانِ اون موضوع به اشتراک بذارید و ازشون نظر و انتقاد بخواید.دو تا از پلتفرم‌های مناسب برای این کار X (توییتر سابق) و Reddit هستند.اگه سطح سماجت‌تون بالاتر از این حرف‌هاست، ایمیلِ نویسنده‌های مورد علاقه‌تون رو گیر بیارید و خیلی محترمانه ازشون بخواید راجع به نوشته‌هاتون نظر بدن. اما مراقب باشید با سماجت بیش‌ازحد حریم شخصی اون نویسنده رو خدشه‌دار نکنید.قدم پنجم: آماده کردن رزومه بدون تجربه شغلیاگه کارهایی که در مراحل قبل گفتم رو انجام داده باشید، قبل از استخدام شدن رزومه نسبتاً خوبی به عنوان محتوانویس انگلیسی ساختید.حالا باید بهترین نوشته‌هاتون رو گلچین کنید، یک رزومه مختصر و مفید با محوریت همین مقالاتی که منتشر کردید بسازید و برید دنبال کار.اغلب کارفرماها در سطح وب به کیفیت و منحصربه‌فرد بودن (Originality) محتوا اهمیت می‌دن. بنابراین، اگه محتوایی که تا اینجا برای دل خودتون نوشتید استانداردهای لازم رو داشته باشه، احتمالِ استخدام‌تون بالاست.اگه من جای شما بودم، سعی می‌کردم روی یک موضوع خاص تمرکز کنم و رزومه تخصصی بسازم: مثلاً راجع به یک شاخه بخصوص از ورزش می‌نوشتم، فیلم‌هایی در یک ژانر بخصوص رو نقد می‌کردم، یا درباره یک حوزه بخصوص از رژیم و سلامتی می‌نوشتم.هر چقدر سریع‌تر به سمت نوشته‌های تخصصی برید، به همون اندازه راحت‌تر کار پیدا می‌کنید و بیشتر پول درمیارید.در مقالات آینده با موضوع «درآمد دلاری با نوشتن» تجربیات بیشتری رو به اشتراک می‌ذارم و سعی می‌کنم پاسخگوی نظرات شما باشم.https://virgool.io/ContentWriter/online-writing-salary-zuhoxqpsu6lx</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 15:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: افکار ضمنی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D9%85%D9%86%DB%8C-e5qv2ynsbsk8</link>
                <description>بنده معمولاً افکارم را در دو صف می‌چَرانم: یک صف برای زپرتی‌ها، خرت‌وپرت‌های ذهن؛ یک صف برای ضمنی‌ها، شر و ورهای دل.زپرتی‌ها به عنوان خط مقدم فکری وظیفهٔ خطیرِ هِندل زدن به مکالمات روزمره را دارند. در شرح وظایفشان آورده‌ام که: اگر پرسیدند خوبی، جواب بده «خوبم. شما چطورید؟». اگر گفتند سلام برسان، بگو «بزرگی‌تان را می‌رسانم». و مراقب باش مثل آن روز نگویی «بزرگتان را می‌رسانم».ضمنی‌ها اما نقش مراقبتی دارند. وقتی زپرتی‌ها با چرندیاتِ روزمره دست‌وپنجه نرم می‌کنند، ضمنی‌ها مراقب‌اند به چخ نرویم، که از قدیم گفته‌اند «زبانِ ضمنی سرِ سیخ می‌کند در پات»--یا یک چیزی در همین مایه‌ها. یعنی اگر حواست نباشد، اگر ضمنی‌ها را بریزی توی زپرتی‌ها، به گاز می‌روی.خوشبختانه این جانب استاد تمامِ جداسازیِ افکار زپرتی و ضمنی‌ام. موتورم ظرفیتِ شش فکر بخار و ده فحش لعاب‌دار دارد. به عبارتی در هر دقیقه شش بار به شما می‌گوید «درست می‌فرمایید» و یک بار هم آن ده‌تا فحشی که دلم می‌خواست اضافه کنم را بروز نمی‌دهد. دوجداره. عایق‌دار. تضمینی.ولی بعضی‌ها به موتور آدم فشار می‌آورند. انگار افکار زپرتی و ضمنی‌ات را می‌گیرند، می‌کِشند بیرون و باهاش یقل‌دوقل بازی می‌کنند. یکی‌شان همین تعمیرکار کولر، آقای جامی.- «مهندس کجا مشغولی؟»افکار ضمنی‌ام می‌گفت ول کن تو را جدّت، من پدرم هم نفهمید چه‌ کاره‌ام و از دنیا رفت؛ تو دیگر بیخیال ما شو. اما به افکار زپرتی سپردم جواب مودبانه‌ای بدهند.- «من شغلم اینترنتیه آقای جامی. نویسنده‌ام.» (کاش لالمونی گرفته بودم و این کلمهٔ نحس را نمی‌گفتم.)چشمتان روز بد نبیند. آقای جامی با شنیدنِ جوابم جانی دوباره گرفت و رُس‌نمک بازی‌های نوجوانی‌اش گُل کرد. چپ می‌رفت، راست می‌رفت، یک تیکه نثار من می‌کرد. می‌گفت نویسنده‌ها که از گشنگی می‌میرند، تو چطور زند‌ه‌ای؟ معقتد بود کتابخانه‌ام اضافی است و باید بدهم سمساری چون نویسنده‌ای که کتاب ننوشته باشد همان زنبور بی‌عسل است--و این یکی را که گفت ظاهراً خیلی با خودش حال کرد و قهقهه‌زنان سیگاری آتش کرد. سیگارش که تمام شد هوس قهقههٔ قبلش را کرد و گفت دوست دارد با آن اسکلی که برای نوشته‌های من پول خرج می‌کند ملاقاتی داشته باشد. و دوباره زد زیر خنده.افکار زپرتی‌ام، که به سمع آقای جامی هم می‌رسید، صرفاً جوابک‌های «از سر باز کننده» بود: شما درست می‌فرمایید. من نونِ‌ نویسنده‌هایی که شما می‌شناسید هم نیستم. به به، چقدر خوب که شما در جوانی شعر هم می‌گفتید. نخیر، چرا باید از شوخی‌هایی به این بانمکی ناراحت بشوم. چشم، در اسرع وقت برای یک شغل آبرومند اقدام می‌کنم. همان جراح قلب که پیشنهاد دادید خوب بود.افکار ضمنی‌ام، که نزدیک بود به صورت آقای جامی بکوبم، غالباً هتک حرمت‌های «سر از تن جدا کننده» بود: شما گُه می‌خورید نظر می‌دهید. آن شعری که شما گفته باشید را باید لوله کنند با همین جعبه ابزار بکنند توی... حلق‌تان. به این رُس‌نمک‌‌بازی‌ها می‌گویی شوخی؟ آخر مردکه... منتظر بودم شمای دوزاری بگویی چه کاره بشم. می‌خواهی همین کولر را بکنم توی... یعنی بذارم روی کولت و پرتت کنم بیرون؟ولی به خیر گذشت.با خودم گفتم من که به نیابت از جامعه محتوانویسان لیچار زیاد بارم شده، اراجیف اقای جامی هم جا می‌شود. امیدم این است که جامعهٔ محتوای فارسی پس از مرگم تندیسی، یادبودی چیزی بسازد و کنارش روی لوح سنگی بنویسد: «ایشان گرچه از کس و ناکس مهمل شنید، افکار ضمنی‌اش را همواره قورت داد که دامانِ‌ محتوانویسان آینده را لکه‌دار نکند.» بعد هم توقع دارم چند تن از هواخواهان آینده‌ام با اسپری قرمز زیر همان لوح بنویسند: «توپ، تانک، فشفشه، آقای جامی...». بله.https://virgool.io/ContentWriter/fbombs-and-exclamation-mark-ytz53irobamc</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 06:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش یک جیمِ نقطه‌به‌زیر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%AC%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-h9hhkg2zpmo2</link>
                <description>بیست‌ونه روز مانده به بیست‌ونه سالگی‌ام، هوای جیم شدن به سرم زده بود. یک جیمِ نقطه‌به‌زیر.دلم می‌خواست خط بِکشم روی آن بیست و کوفتی سال زندگی و یک نقطه هم بذارم ته‌اش—یا شاید زیرش. «که ایهاالناس! یا من کم آورده‌ام؛ یا آورده‌هایم کم بوده. در هر حال، جیمِ جمالم را از حضورتان مرخص کرده و تمنا دارم به میمِ مرامتان ببخشید.»دوست داشتم پشت سرم بگویند: فلانی را می‌شناختی؟ جیم شده رفته نقطه به زیر. آب شده رفته زیر زمین هم قبول بود. اما اولی را ترجیح می‌دهم.اصلاً از منظر فلسفی، جیم همیشه زنندگی داشته و بنده به این زنندگی گرایشاتی داشته‌ام. معتقدم جیم را باید بزنی، چه امروز، چه فردا. فِلنگ هم از همین قرار است و منتها آن را باید ببندی—که از قضا ترکیبِ‌ این دو تا یک جور زد و بند دارد: جیم را بزن، فلنگ را ببند. والسلام.یک بار صحبت از همین جیم زدن‌ها بود که دوستی فرمود: «من هر روز جیم می‌رم» و بنده ذوق‌مرگ شده بودم که چرا با هم نرویم؟ بعدتر کاشف به عمل آمد مقصود ایشان زیرزمینی بوده حاویِ وزنه‌های سنگین و این جانب فهمیدم این جیم و آن جیم توفیر دارد از زمین تا آسمان—ولو اینکه هر دو غالباً به زیرزمین یا زیرِ زمین منتهی می‌شوند.خلاصه ما ماندیم و سودای جیم شدنمان، آن هم از نوعِ نقطه‌به‌زیرش. از آن‌هایی که نقطه‌شان انقدر زیر است که نفس تنگ می‌آید و قافیه سَر. از این مدل‌های جدید که کنارش یک عدد ریق رحمت هم می‌دهند سر بکشی.تازگی‌ها فهمیده‌ام جیم را در ادبیات جیم موحده و جیم تحتانی هم می‌نامند. چه عناوین برازنده‌ای! به عنوان مثال بنده که عشق جیم‌شدگی دارم، هم در این اتاق فکسنی احساس موحد بودن مزمن دارم و هم با فشارهای بیست‌واندی سال زندگی از قسمت‌های تحتانی دچارِ چه فشارها که نشده‌ام.یعنی می‌خواهم بگویم عقد من و جیم را در آسمان‌ها بسته‌اند—و در همان عقدنامه آمده است که باید برویم زیرِ سقفِ زمین. لیکن جناب جیم پیام‌های ما را سین می‌زند و عین آب‌خوردن بی‌پاسخ می‌گذارد که دال بر کم‌توجهی‌شان است.حالا امسال که جیم از سرمان گذشت. سال بعد، سی روز مانده به سی‌سالگی دوباره زور می‌زنم ببینم می‌شود با این جیمِ رجیم عجین شد یا نه. اگر نشد با فلنگ ساخت و پاخت می‌کنم. یا اصلاً شاید با فرار ارتباط برقرار کنم. نمی‌دانم. فعلاً حوصله سین‌جیم شدن ندارم.     </description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 16:16:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریده‌هایی از یک بریدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ljauuot3xqze</link>
                <description>چیزها همیشه توی سر من کِش می‌آمد و بریده می‌شد و یک جوری می‌شد که دیگر آن جور که باید می‌بود، نبود. ناجور می‌شد و جورواجور می‌ماند و اصلاً با عقل جور در نمی‌آمد. اهل روستا از من بریده و در راستای این بریدگی چیزهایی را ازم ربوده بودند: خواب، خوراک، خلوت، بهار و اندکی وجه نقد.یک بار زِل آفتاب زُل زده بودم به چین دامنش؛ که این نسیم صاحب‌مرده کجاست؟ گفت: «ازت خسته شدم» و  حواسش نبود چیزها توی سر من کِش می‌آید و بریده می‌شود: خسته نباش؛ با خسته‌ها باش، بیا و خستهٔ خودم باش. از من بریده بود و باریدنش گرفته بود، مثل ابر بهار. دامنش ولی گل نینداخته بود فقط چین خورده بود تا مچ پاهاش و تابِ مخالف می‌زد.یادش آمد آدم بدی نیستم. یک بار که باریدنش گرفته بود شانه‌ام را پیشکش چشم‌ها و دستم را شانهٔ موهایش کرده بودم. مگر آدمیزاد بیشتر از این می‌خواهد و اصلاً مگر آدمیزاد بیشتر از این دارد که بدهد؟ گفت: «هستی من تویی» و حواسش نبود چیزها توی سر من... (کاش سر به تنم نباشد). گفتم: تو مگر هستی؟ و اصلاً تو اگر هستی و من اگر هستیِ توام، تو همان من هستی؟ اصلاً تو چرا هستی؟ اهل روستا معتقدند از همان روز آنقدر بارید که آب شد رفت توی زمین. من ولی مخالفم: اولاً که آن روز اصلاً بهار نبود و دوماً دامنش هنوز گل نداده بود. یحتمل مرا اینجا کاشته تا بهار بیاید و دامنش گل بیندازد و دستم را بگیرد ببرد یک جا که سایه‌ دارد. مُردیم از بس زِل آفتاب زُل زدیم به چین دامنِ‌ این و آن. (یادم باشد توی میدان جار بزنم: تا چینِ مد نظر رؤیت نشده پوشیدن دامن چین‌دار ممنوع.)خاطراتِ آن روز توی سر من... کِش آمده و یک جورِ ناجوری شده. مثلاً خاطرم هست قبل رفتن گفته بود «بیا با هم برویم»... شاید هم «بیا هرگز نرویم»... یا حتی «من رفتم. تو بمان که علف‌ها را سبز کنی.» یکی از همین چیزها بود. یک ربطی به یک چیزی داشت که الان خاطرم نیست و چرا لامذهب یک بار چین دامنش را نسپرد به نسیم که چشمی چرانده یا ریشه‌ای بدوانیم؟ همین چیزها بود و چند گلایهٔ دیگر که بریده‌ بریده یادداشت کرده‌ام. بهار که بیاید سنگ‌ها را وا می‌کنیم که جاش گُل در بیاید.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 18:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کژتابی معینی‌پور</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenbaqery/ambiguity-of-persian-sentences-c1yr0zyr7tu1</link>
                <description>داشتم کتاب «کژتابی‌های ذهن و زبان» استاد خرمشاهی را مطالعه می‌کردم و خوشحال بودم از این‌که نگاه متفاوت ایشان به جمله‌های فارسی لنز جدیدی به لنزهای زبانی‌ام اضافه کرده: لنز کژتابی‌یابی. و در همین احولاتِ خوش بود که ناگهان اولین کژتابی خودم را، قبل از خوردن اولین «معینی‌پور» عمرم، شکار کردم. قبل از این‌که بگویم اینجانب چرا گریبانِ معینی‌پور را گرفته و ربط این کیک چندلایهٔ (نسبتاً) خوشمزه با کژتابی‌های ذهن و زبان چیست، باید مختصر توضیحی بدهم که اصلا این «کژتابی» که می‌گویم چطور تابشی است.استاد خرمشاهی جملات کژتاب را گونه‌ای از ساختارهای زبانی در فارسی می‌داند که ابهام‌آفرین‌اند—بدون اینکه آرایهٔ ایهام داشته باشند یا از نظر دستوری غلط باشند. این جملات ناخواسته نوعی ابهام معنایی ایجاد می‌کنند که غالباً یکی از آن‌ها طنزآمیز از آب درمی‌آید. چند مثال از جملات کژتاب را خدمت‌تان عرض می‌کنم:«تو را بیشتر از خدا دوست دارم». از این‌ جمله می‌توان دو معنی برداشت کرد: الف) تو را بیشتر از آنچه خدا دوستت دارد، دوست دارم و ب) تو را بیشتر از آن اندازه که خدا را دوست دارم، دوست دارم.«برنامه خرید کتب درسی و تجهیز دانشگاه‌ها به کامپیوتر اعلام شد». از این جمله می‌توان دو برداشت داشت: الف) برنامه خرید و تجهیز دانشگاه‌ها به یک کامپیوتر اعلام شد (یعنی خبر را برای کامپیوتری فرستادند) و ب) برنامه خرید کتب و تجهیز دانشگاه‌ها به کامپیوتر، به طریقی اعلام شد.و یا این جمله که مستقیماً از کتاب گرفتم: «[ایوانف] پس از گذشت یک سال از مرگ همسرش در شب عروسی با ساشا خودکشی می‌کند». کدام یک منظور نویسنده بوده؟ الف) با ساشا عروسی و خودش به تنهایی خودکشی می‌کند یا ب) در شب عروسی‌اش، با ساشا یعنی همراه و همانند او (هر دو با هم) خودکشی می‌کند.به‌گمانم با همین چند مثال منظور از کژتابی را متوجه شده‌اید. البته کتاب بیشتر از این‌هاست و استاد خرمشاهی با طنزی لطیف، به قول خودشان «طنزی کم‌رنگ»، گوشه‌های جالب و کمتر دیده‌شده‌ای از زبانِ شکروار فارسی را به تصویر می‌کشد؛ که یعنی توصیه می‌کنم به توصیفات بنده قانع نبوده و خود کتاب را مطالعه فرمایید.بگذریم و بیاییم سر اصل مطلب. امروز صبح که داشتم نخستین «معینی‌پور» زندگی‌ام را—به اصرار دوستان و متأثر از تبلیغات فضای مجازی—می‌خوردم، چشمم افتاد به جمله‌ای روی جلد محصول: کیفیت بهانه‌ای برای شکرگزاری.توی سرم بشکنی زدم که «آهان! گیر آوردم» و به‌این‌سبب اولین جمله کژتاب خودم را شکار کردم. وقتی معینی‌پور عزیز می‌فرماید کیفیت بهانه‌ای برای شکرگزاری، از این فرمایش ایشان می‌شود دو برداشت کرد که راستش را بخواهید دومی برای وجهه تجاری شرکت خوب نیست:الف) کیفیت بهانه‌ای است [که برای این نعمت‌ها] شکرگزار خدا باشیم؛ و مطمئناً منظور شرکت معینی‌پور هم همین بوده.ب) کیفیت بهانه‌ای است [برای مشتری] که شکرگزار [تولیدکننده] باشد؛ چراکه در وضعیت کنونیِ کشور و اوضاع شیر تو شیر شدهٔ بازار، خریدار باید شاکر باشد که جنس باکیفیت گیرش می‌آید.این را بگویم که منظور معینی‌پور از جمله تبلیغاتی‌اش کاملا پیداست و شکی در نیّت ایشان نیست. هدف بنده از ایراد مسئله صرفاً اشاره‌ به یکی از ویژگی‌های بانمک زبان شیرین فارسی بود. در پایان این را هم اضافه کنم که اگر بحث هواخواهی و یارکشی باشد، بنده در تیم «نظری» هستم و معتقدم شیرینی‌جات ایشان یک‌سروگردن از «معینی‌پور» سَرتر است. اما به هر حال، هر دو شرکت را باید قدر دانست و در فهرست تولیدکنندگان خوب داخلی گذاشت—تولیدکنندگانی که کمک می‌کنند آدم از شعار «حمایت از تولیدات داخلی» خنده‌اش نگیرد.</description>
                <category>Mohsen Baqery</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 19:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>