<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohsen esmaeili</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenesmaeili1122</link>
        <description>Junior learner...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:20:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37602/avatar/dn24UU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohsen esmaeili</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122</link>
        </image>

                    <item>
                <title>The Science of Empathy</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/the-science-of-empathy-zprdzpzmbmpe</link>
                <description>در سال‌های اخیر، همدلی به‌عنوان قدرت نرم در روابط انسانی مورد توجه قرار گرفته است. در کتاب «پارادوکس قدرت» اثر دَچر کِلتنر (Dacher Keltner) – که بیش از دو دهه درباره نفوذ قدرت در گروه‌های انسانی پژوهش کرده – اشاره می‌شود که قدرت در حال تغییر شکل است و از حالت سنتیِ ماکیاولی (که هرکس زور بیشتری داشت، قدرت بیشتری داشت) فاصله می‌گیرد. در واقع، قدرت در اختیار افرادی قرار می‌گیرد که توان همدلی بالاتری دارند و بدین‌ترتیب، رئیس یا رهبر گروه می‌شوند. به این پدیده، «قدرت نرم» گفته می‌شود.  تناقض در قدرت نرمتناقض جالب اینجاست که تحقیقات نشان داده، انسان‌ها وقتی به قدرت می‌رسند، به هر شکلی که باشد، توان همدلی‌شان را از دست می‌دهند و درکشان از رنج و درد دیگران پایین می‌آید. آن‌ها بیشتر درگیر روایت شخصی خودشان می‌شوند و بیان زندگی و تجارب شخصی برایشان لذت‌بخش‌تر از درک سایرین است. هرچه فرد بیشتر در قدرت بالا می‌رود، شکنندگی و مشکلات را صرفاً به ذات افراد نسبت می‌دهد و کمتر عوامل محیطی یا فقر و فشار محیطی را در نظر می‌گیرد.  اما بریم سراغ دیدگاه علم در مورد همدلی :همدلی در حیواناتاین موضوع حتی در حیوانات نیز دیده می‌شود. در یک آزمایش، دو موش در قفسی قرار گرفتند؛ یکی از موش‌ها در محفظه‌ای گیر افتاد و پژوهشگران می‌خواستند عکس‌العمل موش دیگر را بسنجند. اگر موش آزاد، پیش‌تر مدت زیادی را با موش گرفتار گذرانده بود (با او آشنا بود)، سریعاً می‌رفت و قفل محفظه را باز می‌کرد. اما اگر آشنایی قبلی وجود نداشت، معمولاً هیچ کمکی نمی‌کرد.  نوروساینس و همدلی نوروساینتیست‌ها با بررسی نقشه مغزی افراد در هنگام تجربه همدلی دریافتند که بخش خاصی از مغز به نام «اینسولای قدامی» (Anterior Insula) فعال می‌شود. این فرآیند گاهی به‌صورت «بالا به پایین» (Top-Down) است؛ یعنی فرد با تفکر و ارزیابی (Appraisal) تصمیم می‌گیرد که آیا شخصی شایسته همدلی است یا نه. گاهی نیز این فرآیند به شکل «پایین به بالا» (Bottom-Up) و خودکار رخ می‌دهد؛ برای مثال، وقتی صحنه دلخراشی می‌بینیم، به‌طور ناخودآگاه مورمورمان می‌شود و از درون احساس درد می‌کنیم.  در آزمایش‌هایی که بر افراد سایکوپت انجام شده است، پژوهشگران دریافتند فرآیند خودکار همدلی در این افراد دچار نقص است. اما اگر آگاهانه به آن‌ها بگویند با دیگری همدردی کنند، به همان اندازه‌ی افراد سالم، در نواحی مربوط به همدلی مغزشان فعالیت نشان می‌دهند. به بیان دیگر، از نظر عقلی مشکلی ندارند؛ بلکه تفسیر و بازتعریفشان از فرد مقابل موجب می‌شود او را «ناشایست همدلی» بدانند (مانند دیدگاهی که یک عضو داعش ممکن است درباره یک «کافر» داشته باشد).  توهم همدلی جالب است بدانیم گاهی ما دچار نوعی «توهم همدلی» می‌شویم و احساسات واقعی دیگران را به‌درستی درک نمی‌کنیم. در آزمایشی، به افراد توصیه شد با کسی که ناراحت است صحبت کنند و هم‌زمان از گفت‌وگو فیلم بگیرند. سپس آن فرد باید حین مرور فیلم، حدس‌هایش را درباره احساسات طرف مقابل، مکتوب می‌کرد و پس از مشاهده فیلم، از خودِ شخص مقابل می‌پرسید که آیا واقعاً همان احساسی را داشته یا خیر. این روش به شناسایی خطاهای ادراکی ما در درک احساسات دیگران کمک می‌کند.  راهکارهایی برای تقویت همدلی۱. برچسب نزدن   به‌جای استفاده از برچسب‌های تحقیرآمیز (مانند «معتاد=انگل جامعه») باید توجه داشت که فرد معتاد یک بیمار است و نیاز به همدلی و درک دارد. به همین ترتیب، نباید افرادی را که دچار اختلالات روحی یا روانی هستند، تنها با برچسب‌هایی نظیر «ضداجتماعی» یا «دوقطبی» از دایره همدلی خود خارج کنیم.۲. پرهیز از کلیشه‌های جنسیتی   در زنان، گاهی با گفتن جملاتی مثل «شما مادر هستید، پس درک می‌کنید»، ممکن است الگوی همدلی فعال شود، اما در مردان چنین جمله‌ای کارکرد مشابهی ندارد. در پژوهش‌ها نشان داده شده وقتی به مردان القا می‌شود که نقش تصمیم‌گیرنده دارند، طرحواره همدلی در آن‌ها فعال می‌شود.۳. گسترش حلقه خودی   تلاش کنیم دیگران را داخل دایره خودی ببینیم. مثلاً این‌گونه بگوییم: «آن فرد سیاه‌پوست هم انسان است»، یا «حیوانات هم جزیی از ما هستند». اگر حلقه خود را بزرگ‌تر کنیم، می‌توانیم فارغ از مرزبندی‌هایی مانند مذهبی و غیرمذهبی، قومی و نژادی و ... احساس همدلی بیشتری داشته باشیم.۴. ارتباط لمسی (تاچ)   طبق تحقیقاتی که در دانشگاه برکلی انجام شده است، تماس فیزیکی (مانند گرفتن دست فرد هنگام درد دل، نوازش کردن و در آغوش کشیدن) در انتقال احساس بسیار مؤثرتر از بیان کلامی است. در مورد کودکان هم دیده شده کودکانی که بیشتر بغل می‌شوند یا تماس فیزیکی با والدین دارند، سلامت روانی بهتری را تجربه می‌کنند. در موش‌ها نیز ثابت شده موش مادر که فرزندش را بیشتر لیس می‌زند یا بغل می‌کند، فرزندی با میزان استرس کمتر و سیستم ایمنی قوی‌تر پرورش می‌دهد. لمس و بغل کردن، بخش اوربیتوفرونتال کورتکس مغز را فعال می‌کند و این بخش به سیستم پاداش (Reward) و همدلی متصل است. علاوه بر این، تماس فیزیکی منجر به ترشح هورمون اکسی‌توسین می‌شود که سبب احساس سلامت روانی بالاتر و پیوند عاطفی قوی‌تر می‌گردد.این‌ها تنها بخشی از راهکارهایی است که پژوهشگران برای تقویت همدلی پیشنهاد می‌دهند. در مجموع، با گسترش دایره همدلی و پرهیز از برچسب‌زدن و همچنین استفاده از تماس فیزیکی در موقعیت‌های مناسب، می‌توانیم همدلی عمیق‌تری را در خود و دیگران ایجاد کنیم.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 23:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Emotional Intelligence Habit</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/emotional-intelligence-habit-p0s6hkho8jo2</link>
                <description>این کتاب یه جور راهنمای عملی برای شناخت و پرورش هوش هیجانیه؛ همون چیزی که بیشتر از هر مهارت دیگه‌ای به کارمون میاد، چه توی محیط کار باشه چه تو زندگی شخصی. خوندنش آدم رو سر شوق میاره، چون مدام با مثال‌ها و تمرین‌های ساده نشون می‌ده چطور باید از احساساتمون استفاده کنیم و ارتباط‌هامون رو بهتر بسازیم. دکتر تراویس بردبری، هم‌بنیان‌گذار مؤسسه‌ی TalentSmart، متخصص حوزه‌ی هوش هیجانیه. با کلی پژوهش و مشاوره به شرکت‌های بزرگ، دقیقاً می‌دونه چطور باید نکات مهم رو ساده و کاربردی توضیح بده. ترکیب دانش علمی با زبون روانش، کتابو جذاب و کاربردی کرده.قبل از این هم توی همین حوزۀ هوش هیجانی کتاب‌های پرفروش و شناخته‌شده‌ای داشته؛ معروف‌ترینش (Emotional Intelligence 2.0) که با جین گریوز نوشته و توی دنیا خیلی طرفدار پیدا کرد. می‌شه گفت «Emotional Intelligence Habits» نسخۀ تکامل‌یافته‌تر یا ادامۀ منطقی اون کاره؛ یعنی این بار بیشتر روی ساخت عادت‌های روزانه و عملیاتی تمرکز می‌کنه که بتونن هوش هیجانی رو تو زندگی واقعی تقویت کنن. در واقع، «هوش هیجانی 2.0» بهت یاد می‌ده چطور بفهمی کجا هستی و چی کار کنی، و «Emotional Intelligence Habits» بهت نشون می‌ده چطور این مهارت‌ها رو به عادت‌های موندگار تبدیل کنی.کتاب یسری تمرین جالب داره که در ادامه چندتاشو آوردم :ثبت احساسات روزانه: مثلاً هر شب یه دفترچه بردار و دو سه خط در مورد احساسات مهم اون روزت بنویس. چی باعثش شد؟ چطور تغییرش دادی؟ این تمرین کمک می‌کنه به‌تدریج بفهمی محرک‌های هیجانی‌ات چیا هستن و چه عکس‌العملی بهشون داری.توقف ۶ ثانیه‌ای: خیلی وقتا یه حرف یا اتفاق کافیه تا جوش بیاری و از کوره در بری. کتاب پیشنهاد می‌ده قبل از هر واکنشی، ۶ ثانیه مکث کنی، نفس عمیق بکشی و بعد واکنش نشون بدی. همین چند ثانیه کافیه که خیلی از حسرت‌های بعدی رو دور بزنی.آگاهی از زبان بدن: توی آینه یا موقع حرف زدن با بقیه، حواست به حالت صورت و بدنت باشه. ببین چه پیغامی داری منتقل می‌کنی؟ گاهی اخم کنی یا دست به سینه باشی، خودت نفهمی اما طرف مقابل حس سردرگمی یا مقاومت دریافت کنه. با یه کم توجه می‌تونی کلی تأثیر مثبت بسازی.گرفتن بازخورد از نزدیکان: کتاب می‌گه از یه نفر که بهت نزدیکه (رفیق، همکار یا یکی از اعضای خونواده) بخواه بهت بگه توی موقعیت‌های احساسی چطوری رفتار می‌کنی و چطوری به نظرت میاد. اینجوری می‌فهمی دیدگاه بقیه چیه و کجا باید بیشتر روی خودت کار کنی.تمرکز روی کلمات مثبت: وقتی فکرهای منفی میاد سراغت یا جمله‌های کلافه‌کننده تو ذهنت تکرار می‌شه، کتاب توصیه می‌کنه آگاهانه یه سری جمله‌ی مثبت و واقعی آماده داشته باشی و باهاشون جایگزین کنی. بعد از یه مدت، ذهنت به گفت‌وگوی درونی مثبت عادت می‌کنه و حال روحیت بهتر می‌شه. شناسایی محرک‌های احساسی :یک دفترچه تهیه کنید و رویدادهایی را که باعث واکنش‌های احساسی شدید در شما می‌شوند، یادداشت کنید. سپس تحلیل کنید که چرا این رویدادها چنین احساسی را در شما ایجاد کردند چالش &quot;نه گفتن&quot;در طول یک هفته به درخواست‌هایی که باعث استرس یا اضافه‌کاری شما می‌شوند، &quot;نه&quot; بگویید. این تمرین به تقویت قدرت ذهنی و مدیریت بهتر زمان کمک می‌کند.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 22:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Human Learning Memory</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/human-learning-memory-uditcaezm0ev</link>
                <description>معرفی کتابکتابی که از لیبرمن (روان‌شناس برجسته در زمینهٔ رفتارشناسی) منتشر شده، به زبان ساده اما دقیق، اسرار حافظه و یادگیری را توضیح می‌دهد. این کتاب پر از تحقیقات جدید و انواع پژوهش‌های روز دنیاست. نویسنده با مثال‌های جذاب و علمی، نشان می‌دهد چگونه می‌توانیم فرایند یادگیری و حافظه را بهتر درک کنیم.. ردّ مفهوم «ابر حافظه»برخلاف تصوّر رایج، چیزی به نام «ابر حافظه» یا «حافظهٔ خیلی بزرگ» وجود ندارد. این موضوع بیشتر به نحوهٔ یادگیری و به‌خاطر سپردن مطالب مرتبط است. کتاب توضیح می‌دهد تمام دوره‌ها و فیلم‌هایی که ادعای «افزایش فوری حافظه» دارند، فاقد پایهٔ علمی بوده و در برخی کشورها حتی جرم محسوب می‌شوند.. چند روش جالب برای یادگیری و حفظ مطالبروش ربط‌دادن به رویداد مهم: برای اینکه زمان برخی وقایع را راحت‌تر به خاطر بیاوریم، می‌توانیم آن را به یک رویداد بزرگ زندگی‌مان ربط دهیم. مثلاً بگوییم «تاریخ تصادف ماشینی‌ام دقیقاً دو هفته بعد از تاریخ عروسیم بود» یا «فلان اتفاق ۲۰ روز قبل از فوت فلان شخص بود». به این کار «Anchor زدن» می‌گویند.استفاده از تصویرسازی: ذهن انسان بیش از ۷ کلمه را هم‌زمان در لحظه نمی‌تواند نگه دارد و بعد از حدود یک دقیقه ممکن است از یاد بروند. درعوض، حافظهٔ تصویری ظرفیت بسیار بالاتری دارد. اگر مطلبی را همراه با تصاویر یاد بگیرید، در حافظه ماندگارتر می‌شود.. آزمایش دربارهٔ حافظهٔ تصویریدر یک آزمایش، به گروهی از افراد طی مدتی ۱ میلیون عکس نشان دادند. پس از پایان آزمایش، این افراد توانستند حدود ۷۸۰ هزار عکس را تشخیص دهند و بگویند قبلاً آن را دیده‌اند یا نه؛ بااین‌حال نمی‌توانستند نام تک‌تک عکس‌ها را بیان کنند. این آزمایش نشان می‌دهد حافظهٔ ما برای تصاویر چندین برابر حافظهٔ کلمه‌ای است.. اهمیت جایگاه «اولین» و «آخرین»اغلب اولین و آخرین مطالبی که یاد می‌گیریم (یا اولین و آخرین افرادی که می‌بینیم) بیشتر در ذهن می‌مانند. برای مثال، اگر در یک مراسم آخرین نفر باشید، احتمالاً در خاطر میزبان بیشتر باقی خواهید ماند.. ربط دادن معنا به بهتر در خاطر ماندنبر اساس پژوهش‌های مطرح‌شده در کتاب:اگر معنی یک کلمه را پیدا کنیم، ۶۵٪ احتمال دارد آن را به خاطر بسپاریم.ربط دادن آن کلمه به کلمات هم‌آوای مشابه، ۳۷٪ کمک می‌کند.و درصورت تطابق نوشتاری (تشابه املایی)، میزان یادگیری ۱۷٪ است.چند راه پیشنهادی برای نگه‌داری اطلاعات در حافظه۱. تکرار مکرر مطلب (راهی که اکثر افراد استفاده می‌کنند)۲. نشانه‌گذاری (استفاده از علایم و سمبل‌ها)۳. شاخ‌وبرگ دادن و عمیق شدن در مطلب (تحلیل، شرح و بسط)راه سوم بهترین روش برای ذخیرهٔ پایدار اطلاعات در حافظهٔ بلندمدت است؛ بااین‌حال اغلب افراد در عمل به تکرار صرف اکتفا می‌کنند.. مفهوم فراموشی در کتاببر اساس مباحث کتاب، چیزی به اسم «فراموشی مطلق» وجود ندارد؛ بلکه این «سرنخ» یا Cue است که ما را در به یاد آوردن کمک می‌کند. وقتی نتوانیم سرنخ درست را بیابیم، گمان می‌کنیم مطلب از ذهنمان پاک شده است.از سوی دیگر، افرادی که مدام می‌گویند «چیزهای زیادی یادم می‌رود»، در واقع اطلاعات بیشتری در ذهن دارند و فراموشی ظاهری آن‌ها به خاطر «تداخل اطلاعات مشابه» است. مثال: اگر شما اسم ۱۰ بازی فکری را حفظ کرده باشید و بعد ۵ بازی فکری دیگر یاد بگیرید، ممکن است بین این ۱۵ مورد تداخل ایجاد شود. اما اگر ۵ بازی جدید از نوعی کاملاً متفاوت باشد (مثلاً بازی‌های ویدیویی)، تداخل کمتری پیش می‌آید.. نقش هیجانات در یادآوریبرخی مطالب بر اساس حالت هیجانی در مغز بهتر یادآوری می‌شوند. برای نمونه:وقتی در حالت مستی هستید، برخی خاطرات یا مطالب فقط در همان حالت به ذهنتان می‌آید و در حالت عادی یادتان نمی‌آید.در زمان خشم یا عصبانیت هم همین مسئله صدق می‌کند؛ بعضی رفتارها و خاطرات فقط در هنگام تکرارِ همان حس عصبانیت، فراخوانی می‌شوند.. روش «Method of Loci»این روش یادآوری، سابقه‌ای باستانی در یونان و روم دارد. فرایند آن به این شکل است:۱. انتخاب مکان آشنا: مکانی مثل خانه یا مسیر روزانه‌تان را در نظر بگیرید.۲. تصور ذهنی مکان: در ذهنتان در آن مکان حرکت کنید و نقاط عطف یا اتاق‌های مختلف را شناسایی کنید.۳. ارتباط‌دادن موارد با مکان‌ها: هر موردی که می‌خواهید حفظ کنید را با یک تصویر ذهنی روشن در یکی از اتاق‌ها یا نقاط عطف انتخابی‌تان جای دهید.۴. یادآوری: وقتی می‌خواهید مطالب را به خاطر بیاورید، در ذهنتان دوباره همان مسیر را بپیمایید و تصاویر (مفاهیم) را همراه با اتاق یا نقطهٔ موردنظر بازیابی کنید.مزایا و نتایج تحقیقاتاستفاده از روش «Method of Loci» می‌تواند نرخ یادآوری را تا ۵۰٪ در مقایسه با حفظ طوطی‌وار بهبود دهد.شرکت‌کنندگانی که از این روش استفاده کرده‌اند، اطلاعات را برای مدت طولانی‌تری در حافظه نگه می‌دارند.در مطالعه‌ای، افرادی که از «Method of Loci» استفاده کردند، ۲۸٪ از کلمات را بعد از تأخیر زمانی به‌خاطر سپردند، درحالی‌که گروه کنترل که فقط حفظ طوطی‌وار کرده بود، تنها ۷٪ از کلمات را یادآوری کرد.. تکنیک «تقسیم‌بندی» یا Chunkingفرض کن یه ردیف عدد داری مثل ۱۲۳۴۵۶۷۸؛ اگه اینا رو جدا جدا بخوای حفظ کنی، مغزت رو حسابی خسته می‌کنه. اما اگه این ۸ رقم رو تبدیل کنی به دوتا گروه چهاررقمی (مثلاً ۱۲۳۴ و ۵۶۷۸)، خیلی راحت‌تر به خاطرت می‌مونه. لیبرمن می‌گه این روش توی حفظ شماره تلفن، آدرس، فرمول‌های طولانی و کلاً هرچیزی که عدد یا حروف زیاد داره، خیلی جواب می‌ده. اساساً با این کار، فشار کمتری به حافظهٔ کوتاه‌مدت وارد می‌شه.. تکنیک «فواصل زمانی» یا Spaced Repetitionشاید اسمش رو قبلاً شنیده باشی. خیلیامون عادت داریم دم امتحان بشینیم یه مطلب رو پشت سر هم ده بار بخونیم و به خیال خودمون تثبیتش کنیم. اما لیبرمن می‌گه اگه هر بار خواندن رو در فواصل زمانی مختلف انجام بدی (مثلاً امروز یه ساعت بخونی، یه روز فاصله بدی، بعدش دوباره یه مرور کوچیک، بعد دوباره چند روز فاصله و مرور کنی)، بهتر توی حافظه می‌شینه. علتش اینه که مغز هربار توی فاصله‌های زمانی، مسیرهای عصبی یادگیری رو تقویت می‌کنه و به قول معروف مطلب «سیمان می‌شه»!. تکنیک «خودآزمایی» یا Self-testingیه نکتهٔ خیلی مهم که لیبرمن روش تأکید داره، اینه که فقط خوندن و خوندن و خوندن لزوماً جواب نمیده. باید خودت رو تست کنی. مثلاً بعد از خوندن یه فصل کتاب، ورق رو ببندی و از خودت سوال بپرسی: «این فصل چی گفت؟» یا «مثال کلیدی‌اش چی بود؟». وقتی درگیر خودآزمایی می‌شی، به مغزت می‌گی: «هی، بیا اطلاعات رو از اعماق حافظه بکش بیرون!» و این کار باعث می‌شه مسیر بازیابی اطلاعات در ذهنت حسابی قدرتمند بشه.. تکنیک «آموزش به دیگران» یا Teach-Backاگر می‌خوای مطمئن بشی یه مطلب رو واقعاً بلدی، سعی کن اون رو برای یکی توضیح بدی؛ حالا یا دوستت یا حتی خودت جلوی آینه! لیبرمن می‌گه لحظه‌ای که می‌خوای مطلب رو آموزش بدی، سوال‌هایی برات پیش میاد که شاید موقع خوندن متوجهشون نشدی. پاسخ به این سوال‌ها و مرتب کردن ذهنت برای ارائهٔ یه توضیح شفاف، همون چیزیه که حافظهٔ بلندمدتت رو قوی می‌کنه.. تکنیک «پیوند حسی و عاطفی» یا Emotional &amp; Sensory Linksاین مورد رو لیبرمن توی فصلی به اسم «Memory Ties» (بندهای حافظه) توضیح می‌ده. می‌گه اگه سعی کنی یه خاطره یا مطلب رو با یه حس خاص (شادی، هیجان، یا حتی بو و صدا) گره بزنی، احتمال اینکه بعداً یادت بیاد خیلی بیشتره. مثلاً اگه در حال گوش دادن به آهنگ موردعلاقه‌ات یه مطلب جذاب یاد بگیری، بعداً هر وقت اون آهنگ رو می‌شنوی، یاد اون مطلب هم می‌افتی. این روش خیلی خوب کار می‌کنه، چون حس‌ها و عواطف قشنگ می‌تونن به‌عنوان نشانه (Cue) برای یادآوری عمل کنن.این چند تا نکتهٔ جالب هم از کتاب لیبرمن بود که به لحن عادی برات گفتم. امیدوارم به کارت بیاد و بتونی باهاشون حافظه‌ات رو حسابی تقویت کنی. خلاصه، تقسیم‌بندی، مرور با فواصل زمانی، خودآزمایی، تدریس به دیگران و ایجاد پیوند عاطفی یا حسی می‌تونه زندگی یادگیری ما رو دگرگون کنه!. روش «داستان‌سازی» یا Story Methodتو این روش میای مواردی که می‌خوای حفظ کنی رو به هم ربط می‌دی و ازش یه داستان می‌سازی. مثلاً اگه چندتا کلمه مثل «کلید، سیب، ماهی، کوه» داری، یه سناریوی بامزه بساز:«یه روز صبح کلیدم رو وسط یه سیب پیدا کردم! همون‌جا بود که یه ماهی بزرگ از سیب پرید بیرون و منو تا یه کوه مرتفع دنبال کرد…»این سناریو هر چی عجیب‌تر و خنده‌دارتر باشه، راحت‌تر یادت می‌مونه. چون مغز ما داستان و تصویرسازی رو بهتر می‌گیره تا یه لیست خشک کلمات.. «کلمه-کلید» یا Keyword Methodاین تکنیک به‌خصوص واسه کسایی که زبان می‌خونن خیلی جواب می‌ده. اگه یه کلمهٔ خارجی می‌بینی که سخته، سریع یه کلمهٔ آشنا در زبان خودت پیدا کن که صداش یه کمی شبیه اون باشه و بعد بین این دوتا یه تصویر یا سناریو بساز. مثلاً:کلمهٔ خارجی: «Pear» (به معنی گلابی)توی فارسی، صداش شبیه «پِـر» می‌شه. مثلاً «پرواز» رو یادمون می‌اندازه.یه تصویر بساز: یه گلابی بال درآورده داره وسط آشپزخونه‌ پرواز می‌کنه!همین ترکیب خنده‌دار باعث می‌شه یادت نره که «Pear» معنی گلابی می‌ده.. روش «اسکلت‌بندی» یا Scaffoldingاین روش میگه اول بیای چکیده و چارچوب کلی مطلب رو دربیاری، بعد جزئیات رو بهش اضافه کنی. مثلاً:یه عنوان اصلی داشته باش (تیتر درشت)زیرتیترهای مهم رو با رنگای مختلف یا bullet point مشخص کنبعد برای هر زیرتیتر، نکات ریزش رو بنویسبا این کار، اول یه شمای کلی تو ذهنت شکل می‌گیره. مغزت که اسکلت رو دید، جزئیات راحت‌تر روش سوار می‌شن. لیبرمن می‌گه مغز ما عاشق ساختاره، چون سریع می‌فهمه یه مطلب «کجای دنیا» قرار می‌گیره.. روش «فریب‌نخوردن از آسان‌خوانی» یا Avoiding Fluency Illusionsخیلی وقتا پیش میاد یه مطلب رو چندبار می‌خونی، حس می‌کنی «آها، فهمیدم!» ولی درواقع فقط چشمات «روان» شده تو متن، مغزت ممکنه هنوز گیر داشته باشه. لیبرمن می‌گه برای اینکه گول این حس رو نخوری:بعد از خوندن، کتاب رو ببند و با خودت بگو: «خب حالا می‌تونم خلاصهٔ مطلب رو توضیح بدم؟»اگه نتونستی بدون نگاه کردن توضیحش بدی، بدون هنوز ملکهٔ ذهنت نشده.این راه جلو توهم «آسون‌خوندن» رو می‌گیره و تو رو مجبور می‌کنه به درک عمیق برسی، نه فقط یه مرور سطحی.. تکنیک «تنوع فضای مطالعه» یا Context Variationلیبرمن توی یکی از بخشای کتابش توضیح می‌ده که اگه همیشه تو یه اتاق ثابت، پشت یه میز همیشگی درس بخونی، ممکنه ذهنت با همون فضا گره بخوره. یعنی وقتی میری جای دیگه، تمرکزت پایین بیاد یا یادت بره. برای همین بعضی وقتا خوبه تو شرایط مختلف (مثلاً یه‌بار تو کتابخونه، یه‌بار تو پارک، یه‌بار تو خونهٔ دوستت) هم درس بخونی. اینطوری ذهنت یاد می‌گیره مطلب رو صرف‌نظر از فضا و مکان یادآوری کنه.. «تولید کردن پاسخ» یا Generation Effectوقتی خودت یه جوابی رو تولید می‌کنی، بهتر تو ذهنت حک می‌شه تا اینکه صرفاً جواب آماده رو ببینی. اگه یه سوال یا تمرین می‌بینی، سعی کن درجا جواب بدی، حتی اگه اشتباه کنی. لیبرمن می‌گه اون لحظه‌ای که تلاش می‌کنی جواب رو بسازی، مغزت رو تو بالاترین سطح پردازش قرار می‌دی. اشتباه هم جزئی از کاره و باعث می‌شه دفعه بعد درستش رو راحت‌تر یادت بمونه.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 23:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سطوح مختلف مطالعه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%AD-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-gqbkqfsqazsf</link>
                <description>کتاب &quot; از کتاب&quot; نوشته محمدرضا شعبانعلی، در فصل ۵ ام درباره سطوح مختلف مطالعه صحبت میکنه که به نظرم دونستنش فوق العاده میتونه مهارت یادگیریمونو  تقویت کنه و به عمیق شدن مطالعه امون کمک کنه. در اینجا یه خلاصه ای از این فصل آوردم.ما وقتی کتاب‌های غیرداستانی می‌خونیم، بیشتر دنبال یادگیری هستیم. می‌خواهیم یه عالمه چیز تازه کشف کنیم و نگاهمون رو به دنیا وسیع‌تر کنیم. اصولاً یادگیری همون پروسه‌ایه که باعث می‌شه با محیط دوروبرمون بهتر مَچ بشیم و جلو بریم. مثلاً شاید بخوایم برای شغلمون مهارت کسب کنیم یا برای فهمیدن سیاست و اقتصاد اطلاعاتمون رو بالا ببریم یا حتی به‌خاطر فاصله گرفتن از درد و رنج زندگی کتاب بخونیم. همه‌ی اینا یعنی داریم تلاش می‌کنیم با دنیا سازگارتر بشیم و حتی یه قدم جلوتر، روش مسلّط بشیم.حالا تعریف یادگیری همیشه راحت نبوده و کلی نظر مختلف روش وجود داره. تو روان‌شناسی آموزش، یکی از مدل‌های مهمی که می‌شه روش حساب کرد، مدل بلومه. بنیامین بلوم یه متخصص آمریکایی بوده که می‌خواست ببینه چطوری می‌شه برای آموزش هدف تعیین کرد. مدلش رو تو شش سطح تعریف کرده؛ از حفظ کردن شروع می‌شه و تا خلق کردن و آفریدن ادامه داره. درست که مدل بلوم از زمان خودش تا حالا نقد شده، ولی برای ما که می‌خوایم ساده و کاربردی یاد بگیریم، همچنان خیلی کمک‌کننده‌اس. این مدل به‌مون می‌گه چطوری هدف بذاریم، بفهمیم کجای یادگیری‌ایم و بعد چه‌جوری به یادگیری عمیق‌تر برسیم. خلاصه‌اش اینکه، اگر دنبال یه راهکار ساده و به‌دردبخور برای کتاب‌خوانی مؤثر می‌گردیم، مدل بلوم می‌تونه دستمون رو بگیره و کمک کنه متوجه بشیم داریم چی یاد می‌گیریم و چقدر جلو رفته‌ایم.سطح اول یادگیری بلوم همون «دانستن و به خاطر سپردنه» اینجا قرار نیست حرف تازه‌ای بزنیم یا چیز خاصی خلق کنیم؛ فقط باید بتونیم یه سری اطلاعات رو حفظ کنیم و بعداً از حافظه‌مون بیرون بکشیم. مثلاً یادمون باشه وقایع اصلی زندگی یه آدم چه بوده، یا چند تا اصطلاح نجومی رو بشناسیم و درست به کار ببریم، یا تعریف دقیق یه مفهوم رو بدونیم و مثال‌های کتاب رو برای بقیه توضیح بدیم.توی این مرحله، حتی لازم نیست دقیقاً همه‌چیز رو کلمه‌به‌کلمه تو ذهن داشته باشیم. همین که بدونیم فلان مطلب رو کدوم قسمت کتاب خونده‌ایم و بتونیم زود پیداش کنیم کافیه. خیلی از خواننده‌ها اصلاً حواسشون نیست که فراتر از این هم می‌شه کتاب خوند؛ اما خب خیلی از کتاب‌ها هم بیشتر از سطح «دانستن و حفظ کردن» چیزی تو چنته ندارن و نباید انتظار بیشتری ازشون داشت.سطح دوم یادگیری توی مدل بلوم «درک مطلب» یا همون «فهمیدنه»، که یه پله از «حفظ‌کردن و به‌خاطر سپردن» بالاتره. تو این سطح، دیگه فقط یه مشت اطلاعات جدا از هم تو ذهنمون ذخیره نمی‌کنیم، بلکه این اطلاعات رو به هم ربط می‌دیم و معنای اصلیشون رو درمیاریم. چند تا نشونه‌ی مهمش ایناست:1. درک ارتباط بین مفاهیم:اگه یه مطلب رو واقعاً فهمیده باشیم، می‌تونیم بخش‌های مختلفش رو به‌هم وصل کنیم و همین‌طور با چیزایی که قبلاً یاد گرفتیم ترکیبش کنیم. دیگه ده تا نکته‌ی پراکنده و جداجدا تو ذهنمون نیست؛ تبدیل می‌شه به یه روایت یا ساختار منسجم.2. تشخیص اهمیت نسبی موضوعات:وقتی یه مطلب رو درک می‌کنیم، می‌تونیم بفهمیم کدوم بخش‌هاش مهم‌تره و باید بیشتر روشون تمرکز کرد، و کدوم بخش‌ها فرعیه و می‌شه خلاصه‌تر از کنارش رد شد. کسی که همه‌چیز رو صرفاً حفظ کرده باشه، نمی‌تونه تفکیک کنه که چی رو نباید از قلم انداخت و کجای کار می‌شه ساده‌تر عبور کرد.3. توانایی ترجمه‌ی مطلب:بلوم واژه‌ی «ترجمه» رو خیلی گسترده‌تر از ترجمه‌ی یه متن از یه زبان به زبان دیگه معنی می‌کنه. هرجور تغییر بستری، قالب، یا روایت، مصداق «ترجمه»ست. مثلاً اگه یه کتاب تخصصی خونده باشید و بخواید تو یه جلسه‌ی کاری یا برای مخاطب‌هایی با سطح دانش متفاوت، همون کتاب رو ساده‌تر و منسجم‌تر توضیح بدید، در واقع دارید «ترجمه» می‌کنید. این کار فقط وقتی شدنیه که مطلب رو خوب فهمیده باشید، وگرنه امکان نداره بتونید پیام اصلی رو درست منتقل کنید.خلاصه، تو سطح دوم یادگیری، می‌تونیم محتوای یه کتاب یا یه درس رو اون‌قدر عمیق بفهمیم که بتونیم اولویت‌بندی کنیم، خلاصه‌سازی و ساده‌سازی کنیم، و آخر سر هم برای مخاطب‌های مختلف، با بیان‌های متفاوتی بازگو کنیم.توی سطح سوم از مدل بلوم که بهش «یادگیری کاربردی» میگیم، باید بتونیم اون چیزی رو که خوندیم و فهمیدیم، تو موقعیت‌ها یا مسئله‌های جدید پیاده کنیم؛ یعنی صرفاً یاد نگرفته باشیم که یه سری تعریف و مثال رو تکرار کنیم و خلاصه‌ی قشنگی ازشون ارائه بدیم.حالا چرا میگیم «کاربردی»؟ چون خیلی وقتا می‌بینیم یه نفر حسابی درس خونده و کلی تئوری بلده، اما نمی‌تونه ازشون تو یه جای تازه و متفاوت استفاده کنه. مثلاً یه نفر تو استراتژی کسب‌وکار حرفه‌ایه، اما اگه بحث زندگی شخصی یا یه صنعت دیگه پیش بیاد، اصلاً تشخیص نمیده که میتونه از اصول تفکر استراتژیک همون‌جا کمک بگیره. اینجاست که معلوم میشه هنوز سطح «یادگیری کاربردی» رو رد نکرده.یه نمونه‌ی دیگه‌اش ماجرای الیزابت هولمز و شرکت ترانوسه. شاید در نگاه اول فکر کنیم این داستان برای متخصصای آزمایشگاهی جالبه. اما واقعیت اینه که یه سرمایه‌گذار یا کارآفرین هم میتونه همون اتفاق‌ها رو تو حوزه‌ی خودش ببینه و حواسش باشه کِی داره اسیر هیجان و طمع میشه. این یعنی «آنالوژی» یا قیاس؛ از یه تجربه تو یه حوزه، برای گرفتن درس تو یه حوزه‌ی دیگه استفاده می‌کنیم.در ضمن، وقتی میگیم یکی موضوعی رو واقعاً «کاربردی» یاد گرفته، فقط به این معنی نیست که هرجا رسید از همون فرمول یا مهارت استفاده کنه. باید بدونه کجا ازش استفاده کنه و کجا نه. یکی از نشونه‌های یادگیری کاربردی اینه که آدم فرق موقعیت‌های مناسب و نامناسب رو بفهمه و مجبور نباشه همه‌ی مسئله‌ها رو با یه چکش خاص بکوبه.در کل، سطح سوم یادگیری یعنی با چیزهایی که آموختیم بتونیم توی موقعیت‌های تازه تصمیم بگیریم، مسئله حل کنیم یا راهکار بدیم. این فرقشه با «فقط حفظ کردن» یا «فقط فهمیدن»؛ یه پله بالاتره و مستلزم اینه که واقعاً تو ذهنمون ارتباطات عمیقی بین ایده‌ها شکل گرفته باشه تا بتونیم دانشمون رو خلاقانه جاهای مختلف به کار ببریم.تو سطح چهارم تو مدل بلوم که بهش میگیم «تجزیه و تحلیل»، دیگه صرفاً درگیر فهم مطلب یا کاربردش نیستیم؛ میریم سراغ ریزکردن متن و دیدن اجزا و ساختارش. تصور کن یه مقاله درباره گرمایش زمین می‌خونی: تو سطوح قبلی می‌فهمیدی تعریف گرمایش چیه و می‌تونستی از این مفهوم تو زندگی روزمره استفاده کنی. اما حالا می‌خوای دقیق‌تر بری تو دل متن: بندهای مختلفش رو جدا کنی، منطق نویسنده رو ردیابی کنی، مفروضاتی که گفت یا نگفت رو کشف کنی و ببینی استدلالاش چطور به نتیجه منتهی میشن.در واقع، اینجا مثل اینه که یه ماشین رو بذاری جلوت و به‌جای اینکه فقط باهاش رانندگی کنی (که همون «کاربرده»)، کاپوتشو بزنی بالا، پیچ‌و‌مهره‌ها رو باز کنی و بگی این قطعه چطور کار می‌کنه و با اون قطعه چه ربطی داره. وقتی متنی رو «تجزیه و تحلیل» می‌کنی، دیگه صرفاً یه مصرف‌کننده‌ی نوشته نیستی؛ تقریباً بین نویسنده و خواننده قرار می‌گیری. این کار کمک می‌کنه نقاط قوت و ضعف مطلب رو پیدا کنی، ببینی چرا نویسنده این روایت رو انتخاب کرده، استدلال‌هاش چقدر محکم یا ضعیف‌ان و حتی سبک نویسندگی یا پژوهشیش چطوره.واضحه که لازم نیست با هر کتاب یا مقاله‌ای این‌قدر عمیق برخورد کنی؛ همه‌ی نوشته‌ها هم ارزش این همه صرف وقت رو ندارن. ولی اگه واقعاً تو موضوعی علاقه‌مند باشی یا برات مهم باشه، رسیدن به این سطح از مطالعه می‌تونه تو رو چند قدم جلو بندازه و چشم‌هات رو حسابی باز کنه.سطح پنجم یادگیری تو مدل بلوم «ارزیابی و قضاوته» یعنی اینکه بتونی کتاب یا هر اثر دیگه‌ای رو به چشم منتقد نگاه کنی و با تفکر نقادانه درباره‌اش نظر بدی. تو این مرحله، ما هم «ارزیابی درونی» رو داریم، هم «ارزیابی بیرونی».- ارزیابی درونی:یعنی خود اثر رو زیر ذره‌بین ببری و ببینی آیا درونیاتش با هم جور درمیاد یا نه. مثلاً کتاب منسجمه و سر و ته داره، یا مجموعه‌ای از حرفای پراکند‌ه‌ست که به‌هم نمی‌خورن؟ نویسنده تونسته یه خط روایی منظم داشته باشه یا فصل‌ها هر کدوم ساز خودشون رو می‌زنن؟ اگه یه نظریه مطرح کرده، این نظریه واقعاً شالوده‌ی لازم رو داره یا ناقصه؟- ارزیابی بیرونی:یعنی کتاب رو با آثار مشابهش مقایسه کنی؛ مثلاً کتاب «اسلحه، میکروب و فولاد» جرد دایاموند رو با آثار دیگه‌ای که چند هزار سال از تاریخ بشر رو روایت می‌کنن، کنار هم بذاری و بگی نقاط قوت، ضعف یا خطاهای هر کدوم چیه و جایگاه این کتاب نسبت به بقیه کجاست. بدیهیه که اگه فقط یه کتاب رو تو این حوزه خونده باشی، نمی‌تونی درست با کتابای دیگه مقایسه‌اش کنی؛ باید چند تا کتاب مشابه رو خونده باشی تا بتونی این کار رو انجام بدی.خلاصه تو این سطح، عملاً میشی یه منتقد جدی که می‌تونه بگه فلان اثر کجاش درست یا غلطه و توی کلیت گفتمان اون حوزه چه جایگاهی داره. این چیزی نزدیک به «مطالعه‌ی تطبیقی» مورتیمر آدلره: مطالعه‌ی هم‌زمان چند اثر تو یه حوزه و ارزیابی اون‌ها در کنار هم.خب، سطح ششم مدل بلوم همون جاییه که دیگه از «خواننده بودن» عبور می‌کنیم و عملاً می‌شیم یه «خالق». یعنی کسی که نه‌تنها محتوای یه حوزه رو تا حد زیادی بلده و فهمیده، بلکه می‌تونه چیزی تازه تو همون حوزه تولید کنه. مثلاً خودش یه کتاب جدید بنویسه یا یه نظریه‌ی تازه بده. این سطح یه جور «ترکیب و خلقه»که رسماً فراتر از مطالعه‌ست؛ نویسنده شدن در اوج دانش و آگاهی.البته برای کاربر عادی کتاب و کسی که داره «کتاب می‌خونه»، رسیدن به سطح ششم ضرورت نداره. همون‌طور که گفتیم، اگه بتونیم تا سطح چهارم و شاید قسمتی از سطح پنجم پیش بریم (حفظ کنیم، بفهمیم، استفاده کنیم، تجزیه‌و‌تحلیل کنیم و گه‌گاهی ارزیابی منتقدانه داشته باشیم)، واقعاً جلوتر از خیلی از کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای خواهیم بود. سطح ششم مخصوص زمانی‌ـه که دیگه ما انقدر تو یه حوزه عمیق شدیم که می‌تونیم خودمون دست به خلاقیت بزنیم و یه چیز جدید بسازیم.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 23:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Science of Pleasure and Hedonism</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/the-science-of-pleasure-and-hedonism-isohxplpygo1</link>
                <description>چند وقت پیش یکسری مطالب راجع به علم لذت بردن و از دکتر آذرخش مکری عزیز میخوندم برام جالب بود امروز میخوام خلاصه ای راجع به اونا بنویسم.برام خیلی جالب بود و سوال بود که چرا بعضی اوقات حس میکنم از هیچی لذت نمیبرم یا توی اطرافیانم مشاهده میکنم کمتر چیزی براشون لذت بخشه ؟نکته ای که جالبه اینه که آدمها لزوما افسرده نیستن ولی تو زندگی لذت نمیبرن خیلی از اوقات روان شناسان نمیتونن این 2 را تفکیک کنند و نکته ای که جالبه اینه که داروهای روان تاثیر چندانی روی این موضوع نداشتن و بیشتر روانشناسی (BATA(Behavioural activation treatment for Anhedonia) موثر بوده تا دارو حتی خود لذت نبردن از زندگی علت افسردگی میتونه باشه تا معلول. روشی که روان شناسا به کار میبرن توی درمان افسردگی معمولا با حذف علائم منفیه ولی در این روش هدف بالا بردن لذت و شادی توی زندگی هست که کمتر استفاده میشه.از دیدگاه نوروساینس به به مسئله نگاه کنیم یه دلیلش میتونه این باشه که لذت از هورمونی به نام دوپامین ترشح میشه و تو جامعه امروزه دوپامین هایی که دور و برمون هستن خیلی زیاد شدن و سطح لذت و بالاتر میبرن و با چیزهایی ساده دیگه احساس لذت نمیکنیم. مثلا دسترسی شکلات توى قديم مثل الان انقدر راحت و حتى ارزون نبود دسترسی به فیلمای پورن یا مواد روان گردان که دوپامین بسیار زیادی ترشح میکنند و برای مغز لذت بخش هستش به این سادگی نبود و وقتی آستانه دوپامین بالا بره ، چیزهای ساده کمتر برای ما لذت بخش خواهد بود.اما این موضوع دلایل خیلی متفاوت دیگری میتونه داشته باشه.اولین موردی که بررسی کردن که میتونه لذت بردن ما از زندگی و وقایع دور برمون بیشتر کنه تنوع لذت هستش.روانشناسی به نام پیتر لوینسون طی بررسی هایی که داشته متوجه میشه مراجعانی که کمتر لذت میبرن لذت محدود دارن و تعداد مواردی که آدما در ماه برای لذت بردن وقت میذارن تنوع زیادی نداره مثلا فقط سفر فقط بازی و ... هر چه تنوع لذت بیشتر باشه باعث میشه آدما از کامفورت زون بیرون اومده و لذت های جدیدی کشف کنند و رابطه معناداری با لذت بردن از زندگی داره براشون حتى معتادان یکی از دلایلی که نمیتوانند مواد را ترک کنند این موضوع بیان کردن که که اگر دلخوشی های دیگه ای داشته باشن میتونن لذت مواد رو بذارن کنار این مورد برای سیگار و هرچی که اعتیاد دارن صدق میکنه.  پس علاوه بر اینکه چقدر  از هر فعالیت لذت بردی چقدر توزیعش غیر متمرکزه هم مهمه.حتی  تحقیقات نشون داده قدرت ترک یک لذت منفی با این که چقدر تنوع لذت داری همبستگی زیادی داره. وقتی سیگار و میذاری کنار این که چقدر لذت های متنوع داری امکان ترک سیگار چندبرابر میشه. چون دلخوشی های دیگه داری .اما برسیم به بحث لذت خیلی از ما لذت رو فقط اون لحظه ای که مصرف میکنیم میدونیم ولی علم لذت چیز دیگه ای میگه و لذت فقط مصرف کردنش شامل نمیشهلذت رو به 4 بخش زیر تقسیم میکنه:1-Reward Consumption2-Reward Anticipation3-Reward Learning4-Reward Valuationمورد 2 تا 4 به سیستم دوپامین مغز ربط داره ولی یک این شکلی نیست.بخش اول که خود لذت هستش و زمانی که ما داریم ازش لذت میبریم و مطرح میکنه.اما 3 مورد دیگه رو کمتر بهش توجه کردیم.Reward Learning :یادگیری پاداش یعنی وقتی لذت بردی بعدا یاد لذت تو ذهنت مونده باشه. مثلا مسافرتی که 30 روز قبل رفتی و با تمام جزئیاتش یادت مونده باشه و بتونی با جزئیات توصیف کنی و مزه اش هنوز زیر زبونت باشه.یادگیری لذت خیلی تاثیر گذاره که اون پاداش و تکرار کنی. اگه کارخوشایند و فراموش میکنی امکان این که افسردگیت کم بشه پایین میاد.برای این موضوع خاطره نویسی و ثبت لذت ها با جزئیات رو خیلی توصیه کرده اند.Reward Anticipation :این بخش لذت به این بحث اشاره داره که قبل از انجام اون لذت انتظاراتتنو پایین بیارید تا تو ذوقتون نخوره و بعدش بالاتر از چیزی که فکر میکردی بهت خوش گذشته باشه. اگه انتظاراتت از قبل بالا باشه، با چیزهای ساده دیگه خوشحال نمیشی  وبدیهی میشن. به جاش خیال پردازی کن  وشوقتو بالا ببر. آنتی سی پیشن نه اکسپکتیشنReward Valuation :چقدر حاضرین تلاش کنید تا اون لذت و دوباره تجربه کنید و زمان جدا برای لذتهای جدید میذارید. یعنی خودتون proactively دنبال لذتهای جدید هستید تا این که دیگران بهتون بگن لذتهای جدید رو تجربه کنید و همش منتظر بقیه هستید چیزی که دیدن توی بیمارا معمولا بیمارا انتخاب و انتظار لذت توشون مختله ولی اگه مجبورشون کنی لذت میبرن.مهمونی نمیاد ولی میاد لذت میبره چقدر در زمان هایی که تحت فشار هستی نمیذاری لذت هات کم بشه یا سعی میکنی مثلا با کمتر کردن هزینه هات لذت هایی که آلترناتیو هستن و حفظ کنی.البته این پاداشها میتونن شکل های مختلفی داشته باشن فقط سفر و بازی نیستش مثل غذا ، فیدبک مثبت ، رسیدن به هدفی و... باشه.Physical rewards, such as food, sex, and physical touchSocial rewards, such as positive social feedback and enjoyable social interactions;Mastery-oriented rewards, such as meeting a goal or mastering a skillRecreational rewards, such as spending time outdoors or participating in a hobbyدر ادامه یسری راه حلهای دیگه ای علاوه بر قبلیا که میتونه برای بالا بردن لذت موثر باشه رو مطرح میکنه :Savoring :یعنی حواس پنچگانه ات رو با جزئیات  و در لحظه متوجه اشون باشی. موقع خوردن غذا یا هرچی یهو و تند تند فقط نخورید . اول بو کنید چشماتونو ببندید بعد ببینید یاد چی میفتید. ماگش یاد چی میندازه قشنگ در لحظه باشی. قبلش چه حسی داشتی توی لحظه انجامش و بعدش چه حسی داری در لحظه بودن و لذت بردن از جزئیات زندگی و خارج شدن از اتوپایلت بودن مغز.یافتن وجه مثبت زندگی :  توی هر اتفاق بدى وجه مثبتشو پیدا کنی.مالكيت حس مثبت : یعنی چقدر خودت نقش داشتی؟ تو رفتی بیرون ، تو پول دادی و.... به خاطر همین یه توصیه خوب اینه که  دستاوردا و کارهای خوبتونو  هر روز بنویسید.تصور وقایع مثبت : یعنی خیال پردازی مثبت ، فانتزی بسازی.آرزوی سلامتی و شادی برای خودت و افرادی که ازشون متنفری بخشش توی زندگی تعريف و شکر گذاری اشاره میکنه که توی جوامعی که همه فقیرن حسادت زیاده دوست ندارن بقیه شاد باشن یا خوشحال با قدردانی از بقیه میتونی حسادت و کم کنی. تشکر کردن نه فقط به بقیه ، بلکه به خودت هم حس خوبی میده پس به خاطر خودت از بقیه تشکر کن !Dabbling : یعنی توی هر چی خواستی برو سرک بکش!! پذیریشش هر چند ناخوشایند باشه. سرزنش نکنی خودتو لذت های جدید برات ایجاد میکنه.ذات گرایی لذت هم میتونه باعث لذت بشه.مثلا ارزش بعضی چیزها نه به واسطه ارزش خودشون به واسطه ارزش لمسشون سرایت میشه مثلا سنگ مقدس. بخش زیادی از هدونیسم ما از اینه که خودساخته است . مثلا پیراهن رونالدو نه به واسطه ارزش ذاتی کالا بلکه به واسطه فردی دیگر اون پیراهن ارزشمند شده معمولا تاریخچه ، شهرت تقدس در لذت از اونا تاثیر گذاره بخشی از لذت زایی ناشی از القا دیگران می باشد. صرف مواجهه منجر به افزایش لذت میشه دیدن هر چی بیشتر در معرض موسیقی باشی علاقت به اون سبک از موسیقی بیشتر میشهیه کارایی دیگه لذت ها و هنر ها اتصال گروهیه اگه لذتی باعث اتصال افراد بشه به خاطر عضو شدن به اون گروهه. دلیلی که فکر میکنن نوجوانان به موسیقی هایی که والدین گوش میدادن نمیدادن اینه که چون هویت گروهشون نیست و آهنگ های قبلی به قولی صاحاب دارن و هویت مستقلی برای نوجوانا درست نمیکنه گوش نمیدن ترجیح میدن آهنگ هایی گوش بدن که هویت مستقل براشون تعریف میکنه.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 22:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوبرمن و علم انگیزه !</title>
                <link>https://virgool.io/NedayeSalamat/%D9%87%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-cuoxnjgrmixa</link>
                <description>اندرو هوبرمن یه اپیزود درمورد انگیزه داره جالبه یسری نکات مهم اپیزودشو آوردم : ویدیو این اپیزود رو میتونید از لینک زیر ببینید.https://youtu.be/vA50EK70whE?si=Dg4GWAj4AqkV7JuOقضیه اینه که مغز ما یه سیستم خیلی پیچیده‌ست. یه بخش مهمش همین دوپامینه که خیلی‌ها ازش حرف می‌زنن. دوپامین مثل گاز ماشینه، یعنی بهمون انگیزه میده که کارا رو انجام بدیم و دنبال هدفامون بریم.حالا جالبه بدونی که وقتی غذا می‌خوریم، دوپامین حدود ۵۰ درصد بالا میره. سکس؟ اوه، اون حدود ۱۰۰ درصد. نیکوتین و کوکائین هم که دیگه بدتر، به ترتیب ۱۵۰ و ۱۰۰۰ درصد!ولی اینجا یه نکته مهم هست. هر لذتی یه دردی هم داره. یعنی چی؟ ببین، وقتی یه چیزی بهمون لذت میده، دفعه بعد بیشتر دنبالش می‌ریم. ولی هر چی بیشتر تکرارش کنیم، لذتش کمتر میشه و اون حس نیاز بهش بیشتر. اینه که آدما گاهی معتاد میشن.حالا یه چیز دیگه هم هست به اسم سروتونین. این یکی برعکس دوپامینه. کمک می‌کنه از لحظه حال لذت ببریم و کمتر نگران آینده باشیم. جالبه بدونی ماری‌جوانا هم همین سیستم رو تقویت می‌کنه، واسه همینه که آدمو آروم می‌کنه.یه چیز دیگه هم هست به اسم اکسی‌توسین. بهش میگن هورمون عشق. این وقتی ترشح میشه که مثلاً عاشق میشیم یا با دوستامون خوش می‌گذرونیم. باعث میشه احساس آرامش و اعتماد کنیم.حالا سؤال اینه که چطور می‌تونیم این سیستم پیچیده رو متعادل نگه داریم؟ خب، چند تا راه هست:اول اینکه، سعی کن هدف‌های کوچیک و قابل دسترس برای خودت تعیین کنی. این جوری دوپامینت منظم و متعادل ترشح میشه.دوم، مدیتیشن و تمرینات ذهن‌آگاهی رو امتحان کن. اینا به سیستم سروتونین کمک می‌کنن.سوم، ورزش کن و خوب بخواب. اینا استرست رو کم می‌کنن.چهارم، با دوستات وقت بگذرون و روابطت رو تقویت کن. این جوری اکسی‌توسینت بالا میره.و در آخر، غذای سالم بخور. باورت نمیشه چقدر رو مغزت تأثیر داره!یادت باشه، هر کسی یه جورایی منحصر به فرده. پس ممکنه لازم باشه این چیزایی که گفتم رو با شرایط خودت تطبیق بدی. ولی در کل، اگه این نکات رو رعایت کنی، می‌تونی زندگی شادتر و متعادل‌تری داشته باشی.حالا یه چیز دیگه هم هست که خیلی مهمه. اونم اینه که محیط و تجربیات زندگیمون خیلی رو این سیستم‌ها تأثیر میذاره. یعنی چی؟ ببین، مثلاً اگه تو یه محیط پر استرس بزرگ شده باشی، ممکنه سیستم پاسخ به استرس بدنت یه جورایی به هم ریخته باشه. از اون طرف، اگه تو یه خانواده گرم و صمیمی بزرگ شده باشی، احتمالاً سیستم اکسی‌توسینت بهتر کار می‌کنه. پس می‌بینی که همه چی فقط ژنتیک نیست.یه چیز دیگه هم که خیلی جالبه، تأثیر تکنولوژیه. مثلاً شبکه‌های اجتماعی رو در نظر بگیر. وقتی لایک می‌گیریم، یه مقدار دوپامین آزاد میشه. همین باعث میشه دوباره و دوباره بریم سراغش. ولی این می‌تونه مشکل‌ساز بشه، چون ممکنه اعتیادآور باشه.حالا یه سؤال خوب اینه که چطور می‌تونیم از این دانش تو زندگی روزمره استفاده کنیم؟ اول از همه، سعی کن از خودت آگاه باشی. مثلاً وقتی داری زیادی از گوشیت استفاده می‌کنی، از خودت بپرس: &quot;الان دارم دنبال چی می‌گردم؟ واقعاً بهش نیاز دارم یا فقط دارم دنبال یه حس خوب زودگذر می‌گردم؟&quot;دوم، سعی کن تعادل ایجاد کنی. مثلاً اگه کار پراسترسی داری، حتماً تو برنامه‌ت زمانی رو برای آرامش و تفریح بذار. این جوری سیستم سروتونینت هم فعال میشه.سوم، یادت باشه که &quot;نه&quot; گفتن هم مهمه. گاهی وقتا باید به چیزایی که حس خوب زودگذر میدن &quot;نه&quot; بگیم تا بتونیم به چیزای مهم‌تر &quot;آره&quot; بگیم.چهارم، سعی کن از طبیعت لذت ببری. تحقیقات نشون داده که گذروندن وقت تو طبیعت می‌تونه سطح کورتیزول (هورمون استرس) رو پایین بیاره و حالمون رو بهتر کنه.و در آخر، یادت باشه که همه ما گاهی اوقات به کمک نیاز داریم. اگه احساس کردی نمی‌تونی این تعادل رو برقرار کنی، حتماً با یه متخصص مشورت کن.خب، الان که این چیزا رو می‌دونی، می‌تونی با آگاهی بیشتری زندگی کنی. یادت باشه، هدف اینه که یه زندگی شاد و متعادل داشته باشی، نه اینکه همش دنبال حس‌های خوب زودگذر باشی.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 23:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفه ای گری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-eqwb9rrl71hf</link>
                <description>شاید این سوال برای شما هم پیش اومده که چرا وضع زندگی ما اینجوریه؟ چه شد که وضعیتمون این شکلی شد؟ قطعا این  پدیده 10 ها ریشه داره و ما دنبال اون قسمتی هستیم که سهم خودمونه.حرفه ای بودن میتونه توی هر شغلی تعریف بشه ،من میتونم آبدارچی باشم ولی کاملا حرفه ای باشم توی شغلم یا میتونم مدیر ارشد سازمان باشم ولی حرفه ای نباشم.حرفه ای بودن برای پزشکان، وکلا، معلم، استاد دانشگاه، به شکل های متفاوت میشه تعریفش کرد. ظاهر متفاوتی دارند ولی یک سری اصول یکسانی دارند.محمدرضا شعبانعلی عزیز حرفه ای بودن رو به 5 بخش تقسیم میکنه :1) دانش حرفه ای 2) مهارت حرفه ای 3) استقلال حرفه ای 4) تعهد حرفه ای 5) اخلاق حرفه ایبخش اول در مورد دانش حرفه ای است:1-*دانش حرفه ای*تشخیص مصداق های دانش حرفه ای سخته.فعالیت حرفه ای الزاما با رشته دانشگاهی یکی نیست.مثلا من ممکنه زبان شناسی خونده باشم ولی برنامه نویس باشم و خوندن یه رشته نامرتبط ربطی به دانش حرفه ایم نداره.در ادامه یه بحثی و مطرح میکنه به اسم &quot;دام تجربه&quot;. تجربه یعنی تکرار شدن یک روند و این تکرار شدن ربطی به دانش نداره. حتی با افزایش تجربه ما نسبت به یادگیری مقاومت می کنیم مثلا جمله معروفی هست که میگن &quot; بابا اینا رو فقط تو دانشگاه میگن &quot; . با افزایش تجربه افراد علاقشون به افزایش دانش حرفه ای کم میشه.بعد در ادامه راجع به یادگیری با الگوی T صحبت میکنه. یادگیری با الگوی T یعنی یه بحثی از موضوعات سطحی و یک بخش با الگوی عمیق را شروع به یادگیری میکنیم.آدم حرفه ای همین الگو رو در داخل حرفه اش هم بلده.  مثلا فردی که توی حوزه هوش مصنوعی کار میکنه و دانش کم عمقی راجع به پردازش تصویر ،سری های زمانی ، داده های صوتی و… داره ولی به طور تخصصی  در حوزه NLP  کار میکنه.یا مثلا من فروش خوب بلدم ،علی الخصوص در حوزه  FMCG  و در واقع یک زیر مجموعه ای هست که توش مدعی هستم.الگوی T به گسترش نتورک ما هم کمک میکنه تا افراد با طیف حرفه ای گسترده تری و در شبکه ارتباطی مون داشته باشیم.سپس وارد مثال های عملی رفتار حرفه ای برای کسب دانش حرفه ای میشه و چند مثال خوب در این باره میزنه  که مصداق های عملی کسب دانش حرفه ای هستند.1) یکی از نشانه های رفتار حرفه ای برای کسب دانش حرفه ای شناخت و پیگیری نشریات تخصصی در ایران و جهان است. بررسی کنیم آیا اصلا منتشر میشه؟ مجله یا هفته نامه ای توی حوزه تخصصی ما هست؟خوندن یا نخوندن بحث بعدی است ولی باید بشناسیم 4 یا 5 سایت حرفه ای در زمینه ای که کار میکنیم و پیگیری کنیم.2) دوست موتورهای جست و جو باشیم. یه چالش قبل خواب میتونیم انجام بدیم اینه که  3 تا سرچ در زمینه حرفه ای خودمون انجام بدیم و کمی چرخیدن در اینترنت تا  آخرین داده هایی که قبل خواب میاد تو ذهنمون مربوط به حرفه مان باشه و با کلیدواژه ها و موضوعات مختلف مربوط به حرفه امون آشنا بشیم.در ادامه توصیه میکنه فضای حرفه خودمونو بشناسیم. ما باید 10 تا آدم موثر حرفه خودمان توی ایران و دنیا رو بشناسیم. فرصت ها وچالش های حرفه مان در ایران و جهان رو بشناسیم. آیا شما 10 نفر برتر حوزه خودتون توی ایران یا جهان رو میشناسید؟?3) چه رویداد هایی وجود دارد که به حرفه ما مرتبط است. این رویداد ها هم برای افزایش دانش حرفه ای و هم شبکه سازی خیلی مفیده.4) چون امکان منتور شدن  افراد موفق کمه با توجه به مشغله حرفه ایشون ،میتونیم چند نفر که تو حوزه کاری ما  قوی هستند با جزئیات کامل تمام زندگی حرفه ایشان را در هرپلت فرمی دنبال کنیم و به جزئیات دقت کنیم.5) برای افراد پایین تر از خودمان وقت بذاریم و گوش بدیم. آدم های پایین تر ازخودمان  یک سری داده هایی دارند که به دانش حرفه ای ما کمک میکنه، بعلاوه شنیدن به حرف های این آدم ها 2 تا نکته مثبت داره . یکی اینکه حس خوب به اون آدم ها منتقل میکنه و مزیت دیگرش اینه که دانش حرفه ای ما را  گسترده میکنه.6) اجتناب از قفل شدن به ابزار ها: مثلا یه شرکت از نرم افزار Power bi برای تحلیل داده استفاده میکنه، یه شرکت با Tableau .خیلی سفت و سخت نباشیم. اگه یه فرصتی برامون پیش میاد به ابزار قبلی قفل نشویم و سریع یادگرفتن و یادبگیریم.7) توجه  به trend ها و روند ها:روند تقاضا در حرفه ما به چه صورت است. کدام بخش از حرفه ما بیشتر قابل توجه است . کدام بخش ها در آینده وجود نخواهند داشت. آیا حرفه ما در کشورهای دیگر وجود دارد یا نه؟ اگر وجود داره جایگاه اجتماعیش کجاست؟ چه تفاوت ها و شباهت هایی با اینجا دارد. کدام بخش ها الان وجود ندارند ولی بعدا مهم خواهند شد. از حرفه مان در نقاط دیگر جهان چطوری میتوانیم الهام بگیریم . وضعیت حرفه مان در ایران در آینده چطور خواهد بود؟8) دانش آلترناتیو ها: فرض کنیم ما با یک نرم افزار کار میکنیم. آلترناتیو های این نرم افزار چیا هستند؟ ما یک مجموعه آموزشی الکترونیکی داریم. دیگرانی که دارند مهارتشان را  توسعه می دهند ولی سراغ ابزار ما نمی آیند چکار میکنند؟حتی میشه برای  آبدارچی هم مثال زد. به جای این چایی که میخوریم ازش پرسید چه گزینه های دیگه ی جایگزین هست. اگر حرفه ای باشه هنگامی که به فروشگاه سر میزنه موارد مختلف و در نظر میگیره ، مثلا میتونه حداقل 10 تا مارک دیگه پیشنهاد بده و کیفیت و قیمت های برند های مختلف رو با هم مقایسه کنه.9) بحث وبلاگ نویسی:در ادامه توصیه به وبلاگ نویسی برای بالا بردن دانش حرفه ای میکنه . محمدرضای عزیز اشاره میکنه که هدف وبلاگ نویسی الزاما پیدا کردن مخاطب نیست. هدف اینه که ما با ایجاد وبلاگ موظف بشیم در حرفه ای که خودمان رو میشناسیم حرف تازه ای بزنیم.بعد از چند هفته کاملا برامون چالش میشه که حرف جدید بزنیم و یه فشار درونی ایجاد میشه که که بیشتر یاد بگیرم و عمیق تر بشیم تا حرفی برای گفتن داشته باشیم.اگر میخواهیم در حرفه خودمون جز 2 درصد برتر کشورمان باشیم وبلاگ داشتن میتونه کمک کنه چون وبلاگ مارو به تعقیب دانش و تمرکز روی محتوی سوق میده ولی سایر پلتفرم ها مثل اینستاگرام به تمرکز روی مخاطب سوق میده.2-مهارت حرفه ایدر ابتدا راجع به اهمیت مهارت و تلاش دائمی برای بهبود مهارت های مرتبط با حرفه خودمون صحبت میکنه. یک جمله جالبی بیان میکنه که ما این همه دانشگاه و دوره داریم در واقع توی انتقال دانش موفقیم نه انتقال مهارت.در رابطه با کسب مهارت حرفه ای ملکوم گلدول قانون 10 هزار ساعت و بیان میکنه و اشاره میکنه اگر ما برای یک حرفه  10 هزار ساعت وقت بگذاریم میتونیم جز افراد با مهارت برتر جهان تو حوزه خودتون باشیم. اما این نگاه مورد نقد قرار گرفت. چون المان های زیادی هستند که باید رعایت شوند تا 10 هزار ساعت موثر واقع بشه و صرف 10 هزار ساعت لزوما منجر به خبره شدن نمیشه. اما این مولفه ها چیا هستن؟1)تمرین با تمرکز زیاد 2) یادگرفتن خرده مهارت ها به صورت جداگانه 3) داشتن تمرینات متنوع 4) شکستن استاندارد ها و مرز توانایی ها در تمرینات 5) کند کردن یادگیری  6) سایر المان ها...در ادامه مطرح میکنه که تمرین برای یک مهارت لزومی نداره لذت بخش باشه و ما مثلا اصرار نکنیم پیانو میزنیم لذت بخش باشه .چون این شکلی ما تمرینای راحت تر وانتخاب میکنیم ، استادی که سخت گیر نیست رو به عنوان مربی انتخاب میکنیم و سایر انتخاب ها که منجر به موفقیت نمیشه و بیشتر هدف راحتی ماست. مسیر لذت داره اما کسی تعهد نداده لحظه لحظش لذت ببریم.نکته بعد اینکه صرفا تعداد ساعات مهم نیست اینکه چقدر با تمام وجود و با تمرکز باشیم بسیار مهمه. کار عمیق ولی کوتاه اثربخشی به مراتب چندین برابر بیشتر از کار سطحی ولو طولانی دارد.سپس مطرح میکنه برای تمرین کردن ما نیاز است تا سرعت تمریناتمونو در 2 بعد کلان و خرد، کند کنیم.1- بعد کلان: مثلا شروع به یادگیری عکاسی کرده ایم و تمرین عکاسی می کنیم صبر داشته باشیم شاید نیازه 5 سال دیگه گالری بزنیم. هدف های بزرگ بذاریم و انگیزه مان را از دست ندهیم . زود نخواهیم نتیجه بده چون به اهداف کوچکتر راضی می شویم.2- بعد خرد: مثالی در این مورد میزنه،مثلا میخوایم بریم فتوشاپ یاد بگیریم یه هفته وقت گذاشتیم تازه یکی از 100 ابزار و یاد گرفتیم ،اشکالی نداره. حجم زیاد لزوما مهم نیست، عمیق شدن مهمه.یک ابزار یاد بگیری ولی عمیق خیلی مسئله مهم تریه.در ادامه توصیه میکنه شاخصی برای سنجش موفقیتمان تعیین کنیم. چیزی که اندازه گیری نشه مبهم و ناشناخته خواهد بود.تعیین معیارهای سنجش موفقیت :یعنی کی میتونیم بگیم حرفه ای شده ایم. باید معیار خودمون و تعیین کنیم.مثلا شاخص برای یک نویسنده میتونه این باشه که 10 نفر از دوستانش حاضرند متنش را بخوانند.در ادامه راجع به خرده مهارت ها و خرد کردن مهارت ها به مهارت های کوچکتر صحبت میکند.مثالی می زند برای این قضیه که ما اگر بخواهیم یک آدم حرفه ای در تشخیص طعم غذاها بشیم باید کلی خرده مهارت های مختلف را یاد بگیریم، مثلا مهارت بصری: چقدر اطلاعات از دیدن غذا میتونیم به دست بیاریم؟  مهارت چشایی :اگربریم سراغ طعم با چشم و بینی بسته میتونیم مواد تشکیل دهنده رو تشخیص بدیم؟ مهارت بویایی : تو این مورد متخصص شدیم مرحله بعدی میشه تشخیص مواد اولیه از طریق بو. مرحله بعد خرده مهارت شناخت ادویه ،سبزیجات و… . بعد ازاین که این خرده مهارت ها را  یاد گرفتیم ، حالا میتونیم به بقیه اینسایت بدیم که مثلا اگه میخواهی غذات شبیه غذای فلان توی خارج بشه باید این چند تا ادویه رو اضافه کنی.یا مثلا تو عکاسی خرده مهارت ها میشود مثل یاد گرفتن عکاسی در شب، سوژه عکاسی متحرک ، تنظیمات نور و کلی زیر مهارت دیگه...نکته ای که باید توجه داشت این است که در هر زمان انرژی مونو فقط روی یک خرده مهارت بذاریم.اگه همه رو بخواهیم با هم یادبگیریم سر خورده میشیم. وقتی روی یک چیزی تمرکز میکنیم نیاز نیست رو بقیه خرده مهارت ها هم متمرکز باشیم.10 هزار ساعت وقت میذاریم باید جدا جدا خرده مهارت ها رو یاد بگیریم. اگر همه رو باهم بخواهیم یاد بگیریم 10 هزار ساعت مفید نیست. تمرین وقتی موثره که ما رو به مرزه تواناییمون برسونه. تلاش برای حرفه ای شدن یعنی من وقتی میخوام مثلا پیانو بزنم قطعه ای وانتخاب کنم که احتمال ضایع شدن و خوب نشدن باشه و قطعه راحت و انتخاب نکنم.در ادامه میگه 10 هزار ساعت به این معنی نیست که یه تمرین ساده رو 10 هزار ساعت انجام بدیم. بلکه باید دائما استاندارد های خودمونو و مرز توانایی هامونو بشکنیم. از روش های مختلف استفاده کنیم که ازهمه جوانب به اون مهارت نزدیک بشیم.در ادامه میگه 10 هزار ساعت به این معنی نیست که یه تمرین ساده رو 10 هزار ساعت انجام بدیم. بلکه باید دائما استاندارد های خودمونو و مرز توانایی هامونو بشکنیم.از روش های مختلف استفاده کنیم که ازهمه جوانب به اون مهارت نزدیک بشیم.یک توصیه خوب برای این بحث ثبت گزارش روزانه هست : مدام ثبت کنیم چه تمریناتی کردیم ،امروز چیا یادگرفتیم. هم انگیزه میده گزارش جدید بنویسم هم اینکه حواسمون باشه آیا 10 هزار ساعت تمرین متنوع کردیم؟در ادامه توضیح میدهد حرفه ای شدن سرمایه گذاری میخواهد ،حالا این سرمایه گذاری میتواند پول خرج کردن، زمان گذاشتن، از گزینه های دیگه زدن باشد. وقتی ما خیلی چیزها را پای این مهارت قربانی کنیم  مصمم تر میشیم که ما خیلی برای این مسیر انرژی گذاشتیم و براحتی به دست نیاوردیمش. یه تمرین جالب برای این بحث میتونه مصاحبه فرضی باشه:خودتونو 10 سال دیگه تصور کنید با شما در مورد حرفه ای ترین آدم توی این حوزه مصاحبه میکنند، آیا شما میتونید یکسری آمار و ارقام عجیب غریب بدید؟مثلا من تا امروز 4 میلیون کلمه نوشتم،برای این عکس توی نمایشگاه 700 هزار شات گرفتم .عدد و ارقام فقط برای ایمپرس کردن آدما نیست.بهمون انگیزه میدن،حس میدن.در ادامه  4 سطح برای یادگیری مهارت اشاره میکنه که اگر میخواهید بدونید در یک مهارت در چه سطحی هستید میتونید بسنجید در هر مهارت در کدام لول قرار دارید.سطح 1 ) یکی بالا سرم باشه با نظارت و راهنمایی اون انجام بدم.سطح 2 ) خودم میتونم انجام بدم با کمک محدود ولی مستقل و کامل نیستم.سطح 3 ) من در این مهارت مستقل  مسلط هستم بدون نیاز به چک کردن با  بقیه افراد.سطح 4 ) من میتونم این مهارت و دوباره تعریف کنم  و استاندارد جدیدی بدم. میتونم چهار چوب جدید بدم.خودتونو بسنجید در هر مهارتی در کدوم سطح قرار دارید و به کدوم سطح میخواهید برسید؟3-استقلال حرفه ایآدم ها وقتی در یک چهارچوب قرار میگیرند میگن من مامورم و معذور. در این مورد آزمایش شکنجه میلگرام خیلی معروفه.یک عده اخلاق و حرفه ای بودن و تبعیت از بالایی میدونند و نتیجه چه میشود مهم نیست. انسان ها در اثر قرار گرفتن در یک چارچوب از انسان به یک ایجنت تبدیل میشوند.در ادامه توضیح میده کاری که حرفه ای نیست و اگه قبول کنیم شاید کوتاه مدت سود ده باشه ولی بلند مدت به ضررمان خواهد بود،حتی اگه جایی استقلال حرفه ای لطمه میزنه به سلیقه کارفرما ،اگرنظر ما پشتوانه علمی و تجربی داشته باشه و اگر روبرویی بدونه بخاطر تعهد کاری میگیم نه تعصب شخصی در بلند مدت از ما تصویر حرفه ای تری میسازه و هم اصول اخلاقی حرفه ای در ما بیشتر تثبیت میشه.استقلال حرفه ای به دلایل مختلف و بهانه های مختلف ممکنه زیر سوال بره1) مامورم و معذور2) استفاده از نام متفاوت برای کار قبلی :در این رابطه مثالی میزنه، مثلا من میشم مشاور یک شرکت و اگر شرکت شکست بخوره مشاور هم مقصره اما من برای اینکه بار مسئولیت و کم کنم و جایی نظر حرفه ای ندم تا رضایت مدیر و جلب کنم تا باهام قرارداد ببنده و نظر مخالفش رو ندم میگم من وظیفم تسهیل گریه ،در کنار مدیر میشینیم و به تصمیم گیری کمکش میکنم. اسم مشاور و برداشتم کردم تسهیل گر. برای اینکه مدیر ازم خوشش بیاد و باهام حال کنه توی جلسات ببینم مدیرم چی خوشش بیاد همونو توجیه کنم و تبدیل به یه ماشین توجیه میشم. برای اینکه وجدانم راحت بشه و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم نام متفاوت میگذارم. 3) بهانه  های دیگه مثل این کار عرفه همه انجام میدن: در حالی که خودمون میدونیم کاری که همه انجام میدن لزوما حرفه ای نیست. استقلال حرفه ای یعنی من خودم استاندارد حرفه ای و تعیین میکنم چه همه انجام میدن چه نمیدن . مثلا فرد خودشو گول میزنه میگه من رشوه ندم یکی دیگه میده.قانونیه ولی حرفه ای نیست:توی شرکت های بزرگ مثلا واحد حقوقی از تمام ظرفیت های حقوقی استفاده میکنه برای خوردن حق مردم ولو قانون تاییدش میکنه. قانون معمولا حداقل ها رو تعیین میکنه ما میتونیم کاملا قانون و رعایت کنیم و کاملا غیر حرفه ای عمل کنیم.گاهی وقتا قانون گذار اصلا نمی تونه تشخیص بده این کار اخلاقیه یا نه. یه آدم حرفه ای چشمش به قانون نیست لزوما، قانون مرز سقوط مشخص میکنه.4) کار من به کسی لطمه نمیزنهمثلا من دارم از متن یه نفر دیگه توی مقالم استفاده میکنم، میگه لازم نداره ارجاع بدم.5) روش ناحیه خاکستری. بهانه افراد معمولا این شکلی می باشد: این درست و غلط نداره بسته به شرایط فرق میکنه. معمولا استدلال گری ناحیه خاکستری ابزاری هست برای کسانی که میخوان دست خودشونو بازتر کنند.6) نگاه این که من کوچیکم و تاثیری ندارم : این جمله یک توجیه احساسی برای فرار از مسئولیت هست.این همه آدم به من گیر میدی ، این همه آدم چند هزار میلیارد خوردن به من که 1 میلیونومشم نیست گیر میدی!4-تعهد حرفه ایوقتی صحبت از تعهد میشه باید مشخص کنیم متعهد به چی و در چه زمینه ای، در مورد چیمن ممکنه به همسرم متعهد باشم در زمینه عاطفی  و حمایت مالی ، به همکارم در زمینه رشد و پیشرفتش. متعهد بودن به معنای پیگیر بودن نیست.دیوید مایستر برای تعهد 7 مدل تعیین میکند.1) متعهد به خودم در مورد خودم در شان یک انسان. من یک انسانم عزت نفس دارم برای حفظ عزت نفسم تلاش میکنم. من حتی میخوام خونه بخرم ماشین بخرم، توی سازمان پروموت بشم ،جنبش راه میندازم و… تهش میخوام بگم ارزشمندم، بنابراین من حق دارم به عنوان یک آدم حرفه ای وقتی میخوام برم یه جا کار کنم میگم به خودم متعهدم. اگر حس کنم کاری که انجام بدم بر ضد اصول اخلاقی ام است حس خوبی پیدا نمیکنم.2) متعهد بودن با تیمی که کار میکنم در زمینه حفظ انسجام تیممن در همه انتخابام، در همه تصمیماتم تلاش میکنم که روح تیم حفظ بشه. روح تیم ، روحیه یا انگیزه نیست. روح تیم یعنی همه جوری کنار هم جمع شدن که کامله. آدمی که میاد توی تیم خودشو جدا میبینه و گزارش نمیده روح تیم و خراب میکنه. ادم حرفه ای خودشو تافته جدا بافته نمیبینه.اگر ببینه این آدم حرفه ای نیست چون متعهد نیست به تیمش ، وقتی جلسه میذاریم حال نمیکنه، هر چند پروژشو سر ددلاینا تحویل بده. متعهد به پروژه است نه به تیم.3- متعهد به سازمان و شرکتی که کار میکنممتعهد به مجموعه در زمینه وفاداری اون مجموعه و دفاع از هویت اون مجموعه.من کارمند یک سازمانم هی راجع به شرکت بد میگم. در حالی که کنارشون کار میکنی، توی شرکت دولا راست میشی ولی بیرون از مجموعه هی بد میگی . جرات داری استعفا بده. انقدر این شرکت کثیفه بیا بیرون! اگه نمیای پس تو هم ضعیفی که نمیتونی بیای بیرون. این یکی از مصداق های غیر حرفه ای بودنه. هم به ضرر سازمانه هم به ضرر خودمون.4) متعهد به زیردستان و پاسخگو بودن در برابر خواسته ها و منافع اون ها ما باید منافع زیر دستان رو  رو با بالا دستی ها مطرح کنیم5)  تعهد به مشتری در مورد ارائه خدمات به مشتری6) متعهد بودن به استراتژی در زمینه دستیابی به چشم انداز مجموعهحتی اگر در چارچوب سازمان تصمیمی گرفته میشه که قابل رسیدن نیست باید وفادار باشی، شاید یکسری اطلاعات استراتژیک هست که آبشاری پایین نمیاد، اگر میومد که استراتژیک نمیشد. باید بپرسی که لزوما سازمان به چشم انداز میرسه یا نه.7) متعهد بودن به حرفه ام که اشتغال دارم در زمینه غرور حرفه ایمغرور باشم که حرفم اینه. هیجان داشته باشم براش. خوش اخلاق بیام سرکار، شاید در ظاهر ساده به نظر بیاد ولی یکی از المان های حرفه ای گری است.از تاکسی بگیر تا منشی سازمان ،سوپرمارکت و… ببینید چند درصد اینا با غرور سر کار حاضر شده ؟ من فکر نمیکنم درصد زیادی راضی باشن. حال نمیکنی با شغل یا حرفت خب موفق نخواهی شد.اونی که از کارش راضیه و با غرور انجام میده شانس داره پروموت بشه،نه اونی که کلا ناراضیه.5-اخلاق حرفه ایچهارچوب رفتار حرفه ای و انعطاف پذیری به نفع حرفهاستاد دانشگاه حرفه ای : استادی که ساعت  12شده و کلاس و تمام میکنه بر اساس قواعد دانشگاه وظیفشو انجام داده ولی میبینه بچه ها سوال دارند و بازم تمام میکنه کلاس و حرفه ای نیست. استاد حرفه ای میبینه تو قیافه بچه ها سوال است و نگران هستند، چند دقیقه وقت میذاره تا حل بشه، در واقع وقتی از وقت شخصیش به نفع حرفش وقت میذاره و عقب نشینی میکنه، این آدم حرفه ایه.مثال دیگه :فرق مادر حرفه ای با مادر معمولیمادر معمولی کاراشو انجام میده و یک ساعت در روز میگه مثلا میخوام برم به دوستم سر بزنم ،حقشه و کاملا درسته. اما یه روز حس میکنه بچش دلتنگه و مشکل داره . احساس میکنه امروز پیش دوستش نره و از وقت شخصیش برای وقت مادریش خرج میکنه، این مادر حرفه ایه. پس ما همه جا میتونیم حرفه ای بودن را تعریف کنیم.صداقت در ادعایه کاری 3 روز زمان برد ولی من بگم 7 روز زمان برده. آدم حرفه ای متر استاندارد اون صنعته. بقیه از روی اون سنجیده میشن، نباید این شکلی رفتار کنه.یا جایی دیگر برای توجیه عدم صداقت ممکنه بگه حرف راست و نزدن باعث افزایش فروشم میشه ولی حرفه ای بودن یه چیز دیگه هست تو درواقع بنچمارک میشی و این حرفه ای شدن هزینه داره .اجتناب از تعارض و تضاد منافعاستاد دانشگاهم ،بیرون با یه شرکت کار میکنم این شرکت میگه یه تیم میخوایم ببندیم با دانشگاهتون ببندیم یا بیرون ببندیم؟توصیه ای که میکنند اینه که اگر در موقعیتی قرار میگیرم که این تعارض قرار میگیره از قبل اعلام کنید.من میرم در یک شرکت مخابراتی بهشون همون اول میگم من خودم در شرکت فلان که با شما کار میکنه پیمان کارما! من سعی میکنم استقلالمو حفظ کنم  و از همون اول این موضوع و بیان میکنم. اتفاقا این شکلی اعتماد به شما بیشتر میشه.تفکیک فضای شخصی با فضای حرفه ایحرفه ای بودن به این معنیه که فضای شخصی وارد فضای حرفه ای نشه و برعکس فضای حرفه ای وارد فضای شخصی نشه.افراد حرفه ای اگر در رفتار یا تصمیمی اشتباه کردن سریع اعلام میکنند.آدمی که انکار میکنه همیشه روش تردید هست .اسرار یک مجموعه یا آدم ها رو برای جلب توجه یا امتیازات کوتاه مدت فاش نکنیم. در بلند مدت به ضرر ماست و حرفه ای نیست.همه ی انتخاب های من شخصی نیستند:اگر من برای شرکتی کار میکنم که بازرگانیه ومحصول لاکچری میفروشه من حق ندارم کیف ارزون بخرم. برای آدم حرفه ای بسیار از انتخاب های شخصی دیگر شخصی نیستند.اگر من برای شرکتی کار میکنم که بازرگانیه ومحصول لاکچری میفروشه من حق ندارم کیف ارزون بخرم.برای آدم حرفه ای بسیار از انتخاب های شخصی دیگر شخصی نیستند.در پایان بخوام جمع بندی کنم، امیدوارم حرفه ای گری در حرفه خودمونو سعی کنیم تعریف کنیم و حرفه ای بودنمان را بسنجیم . ریشه خیلی از دردرسر ها در اقتصاد،فرهنگ ،محیط کار و...  در عدم توجه به حرفه ای گری است که دغدغه ما نیست و به حرفه ای گری امتیازات زیادی در محیط کار نمیدهیم. جمله آخر اینکه اگر بخوایم حرفه ای بودنمان را در یک کلام بیان کنیم، میشه این طور بیان کرد که  حرفه ای گری به معنای تفویض پپذیریه. ما همیشه به تفویض کردن توجه میکنیم ، اما روبرویی هم باید توانمندی داشته باشه،تعهدات اخلاقی  و کاری داشته باشه و این سوال و میتونیم از خودمون بپرسیم آیا توی کاری که دارم انجام میدم، آیا انقدر حرفه ای هستم که  کسی که کارو به من میسپره همه چیزو به من بسپره و بهم بگه تو از خودم برای انجام این کار مطمئن تری؟</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 01:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenesmaeili1122/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dpww3obi7vex</link>
                <description>در باب معنای زندگیقبل از اینکه به معنای زندگی بپردازم می خواستم یک تحقیق جامعی راجع به شادی نشان بدهم. البته منظور از شادی واژه pleasure هست نه joyJoy به معنای خوشی یعنی ارضا خواسته و هوس که مستلزم فعالیت نیست مثل لذت شهر بازی،روابط جنسی بدون صمیمیت ،کشیدن مواد مخدر و.... که زودگذر هست و غیر ماندگار.Pleasure به معنای لذت و شوقی که همراه با کارها هست تلقی میشود، مثل لذت داشتن نوه ،رابطه جنسی همراه با صمیمیت که لذت پایدار تشکیل میدهد و زود گذر نیست.این نکته حائز اهمیت است که شادی امروزه به یک هدف تعریف شده و سرمایه داری به دنبال تعریف معنا از طریق شادی هست در حالی که ما نمیتونیم تنها دنبال شادی بریم. غم و ناراحتی برای زندگی لازم هست.بقای ما تحت تاثیر غم بوده است.از دیدگاه تکاملی نیز به حس های منفی نیاز داریم.یکی از پازل های زندگی دیدگاه ما به پدیده لذت هست : اگر همیشه دنبال شادی هستم هیچ وقت بهش نمیرسیم. شادی برای کسانی به ارمغان میاد که دنبالش نیستند ما باید بپذیریم زندگی رو با تمام حس هاش. حتی روزاهایی ممکنه هیچ کاری نکنیم و ناراحت باشیم باید بپذیریم . این پذیرش در ایجاد زندگی معنادار برای ما نقش داره.این تحقیق توسط موسسه Brooking institute انجام شده و برخی عوامل خوش حال کننده در سنین مختلف را نشان میدهد.تحقیق دیگر مربوط به تحقیق 75 ساله هاروارد می باشد که مهمترین عامل معنا دهنده زندگی و عامل شادی را دوستی میداند.خب برسیم به معنا .معنا شاید یک بحث لاکچری جدید برای دنیای مدرن است و 100 سال پیش شاید کمتر کسی به این موضوع فکر میکرد.یافتن معنای زندگی نسبت به مباحث دیگر کمی دشوار تر است . به همین خاطر من نه به طور مستقیم معنای زندگی را معرفی خواهم کرد ،بلکه نشانه ها وسوال ها و معناسازهایی که به ما کمک میکنند تا ما خودمان معنای زندگیمان را پیدا کنیم معرفی خواهم کرد تا  راه برای قرار گرفتن در مسیر معنای زندگی پیدا کنیم البته این امر یکشبه نمی شود و کلی رنج و سختی دارد و باید در طی زمان به جواب سوال ها برسیم.اگه به شما بگن شما مسئول نجات جهان هستید چه کاری برای نجات جهان انجام میدهید؟ مثلا رسیدیگی به محیط زیست . یکی میگه من آموزش و آگاهی به همه رو انجام میدم. یکی میگه من روی سلامت جسمی انسان ها کار میکنم.اون چیزی که ارزش به حساب میاد میتونه به زندگیت معنا بده جواب به این سوال.در این مقاله 4 مورد زیر مورد بررسی قرار میگیرد.1- معنا دقیقا چیست؟2- می شود به معنا هم فکر کرد. نباید از کنارش گذشت3- نظر بزرگان درباره معنا4- کجا دنبال معنا بگردیم.معنا با انگیزه متفاوت است وقتی معنا در زندگی ورود میکند خیلی از بی انگیزگی ها و بی حوصلگی ها در زندگی انسان از بین میرود. به این معنی نیست که همیشه در بالاترین انگیزه باشیم ، چون انگیزه به هورمون ها و حال 1 ساعت پیش ما ارتباط دارد ونوسان زیادی دارد. پس بهتر است یک تکیه گاه محکمی داشته باشیم.این نکته حائز اهمیت است اگر هویت و کاراکتر ما بر مبنای چیزی که فانی هست بذاریم اشتباه کرده ایم. معنا از بین رفتنی نیست بنابراین چیزهایی که فانی هستند نباید معنای زندگی باشند چون اگر از بین بروند بعدش دچار پوچی خواهیم شد. برمبنای اونا نباید زندگی کرد و دل نباید بست ،مثل فرزند .این سوال در ابتدا میتواند کمک کند چه چیزهایی را حاضرید از اساس و پایه زندگیتون حذف کنید و باز به زندگیتون ادامه بدید؟ هویتتون روی چی میذارید؟ میتونه در یافتن معنای زندگی به ما کمک کنه.برای یافتن معنا چند نشانه ای که به ما کمک خواهند کرد تا معنا را پیدا کنیم معرفی خواهم کرد .1-Pain and suffering 2-sacrifice 3-flow 4-failure 5-death- 6-sadness- 7- no to what important things?8-صبح و عصر زندگی-9-انجام کار برای خود آن کار(امر کارآمد و ناکارآمد ) 10-خدا11- خوبی 12–شرافت13 -عهد-14-حقیقت15 –عشق16 –آزادی17 -مسیولیت 18 –بخشودن19-اعتماد20-دوستی 21-هنرOswald hanfling فیلسوف بریتانیایی در کتاب خود به اسم &quot;در جست و جوی معنا&quot; که نشر کرگردن چاپ کرده است، موضوع یک مهمانی را مطرح میکند برای ورود به بحث معنای زندگی، که خیلی جالب می باشد. فرض کنید در یک مهمانی هستید همه چیز عالی هست ؛ غذا دلپذیر، مهمانان شیک و تمیز نشسته اند و شما حس خوبی دارید شب آخر هفته و موضوعی نیست شمارا ناراحت کنه رو تصور کنید، که در این حین یک نفر به شما ناسزا میگوید و مورد پرخاش قرار میدهد .اینجاست که شما با خودتان میگویید من در این مهمانی چه کار میکنم. آبرویم رفته است و به من بی احترامی شده. در این شرایط چه میکنید؟هنفلینگ میگوید این اتفاق درزندگی هم اتفاق میفتد ممکن است شما در اوج خوشحالی ، عزیزی را از دست دهید ، تصادف کنید و صدمه شدیدی ببینید و... به این سوال فکر کنید؟ کجای زندگی تون بوده که به معنای زندگی فکر کردید؟ کجای زندگیتون بوده که ریتم زندگیتون به هم ریخته و براتون سوال شده ؟ بیمارستان ؟ شکست؟مارک منسون در کتاب life purpose میگه تهش که از دنیا رفته باشم میخواهم چی کار کرده باشم؟1-Deathمارتین هایدگر فیلیوف آلمانی راه حل خوب برای معنا میده نویسنده کتاب &quot;هستی و زمان &quot;که به آرای فلاسفه کتاب بسیار عالی میباشد.بیان میکنه که فکر کردن راجع به معنا بدون تفکر به مرگ نمیشود. اگر دنبال معنای زندگی هستی باید به مرگ فکر کنی. مرگ اندیشی چیزی نیست که مخصوص دین باشه ، یعنی دین بیاد تایید کنه به یاد مرگ باش ، بیشتر راجع بهش فکر کن.درتمام مکاتب فلسفی توصیه به فکر کردن درباره مرگ شده .ویکتور فرانکل بنیان گذار مکتب معنادرمانی میگه خیلیا میومدن پیش من میگفتن زندگیمون معنایی نداره ، فرانکل میگه چرا خودکشی نمیکنی؟ میگفتن به خاطر خانوادم ،کارم خیلی دوست دارم ، اون موقع در جواب طرف میگه از این میتونی به معنای زندگیت برسید.سوال مهمچرا خودکشی نمیکنی؟ اونروزی که میمیرم میخوام چه کارهایی کرده باشم ودرحال مرگ باشم. این ها را حتما بر روی کاغذ بنویسید.اگه کاری که هر روز میکنی تو رو یک قدم به مرگ نزدیک تر کنه ، چه چیزی اجازی میدی تو رو بکشه؟هر نفس مارار به مرگ نزدیکتر میکند چه کارایی در طول روز انجام میدهید که اگر بهتون بگن این کارا شما رو داره به سمت مرگ ببره شما حس خوبی پیدا میکنید میگید اشکال نداره بذار ببرد.2-Sacrificeپس یک چیزی که در بحث رسیدن به معنا علاوه بر مرگ هست بحث sacrifice . حاضری چه چیز هایی رو تو زندگیت قربانی کنی و به ازاش به چه چیزهایی میخوای به دست بیاوری؟ بفهمی یک قدم نزدیک تر میشه به یافتن معنا.ما بدون قربانی کردن به معنا و ارزش توی زندگی نمیرسیم.حاضری به خاطر رسیدن به چه چیزی درد تحمل کنی؟ برای خودت بنویس؟ما اشتباها فکر میکنیم که احساسات خوب به ما معنا میده همش دنبال احساس خوبی هستیم. حاضری چه احساس بدی رو تحمل کنی تا در برابرش به احساس خوب برسی.به ما اشتباه آموزش داده شده کیفیت زندگیمون بر اساس تجارب خوبمون یا حال خوبمون بسنجیم ولی کیفیت زندگیمون بر اساس تجارب منفیمون و واکنش ما به اوون شرایط سنجیده میشه مثلا یکی عزیزی از دست بده چه واکنشی انجام میده نوع واکنش نشون دهنده کیفیت زندگی اون فرد هست.برای چه چیزی حاضرید درد تحمل کنید ؟ کجا حاضرید مقاومت کنید؟ چه رنجی رو تحمل کنید؟ به خاطر چه چیزی رنج تحمل کنید و اینکه چه رنجی رو تحمل بکنید؟ مثلا من به خاطر پزشک شدن حاضرم 7 سال بی خوابی و رنج و تحمل کنم.به خاطر جه ارزش هایی چه رنج هایی تحمل کنیم؟ مثلا حقیقت یابی ، مادرشدن ، صداقت و...3-Future self –present selfبرگردید به 8 سالگیتون بعد خود الانتون رو ببینید چه ویژگی الانوتون هست که 8سالگیتونوو به گریه میندازه یعنی نمیخواستید به اینجا برسید و بین خود حال و آینده ارتباط برقرار کنید. الانتون با خود آیندهتون 50-60 سالگی میتونید ارتباط بر قرار کنید چه چیزی دوست دارید بذارید و برید اگر بین حال و آینده خودتون نتونید ارتباط و تصویر معناداری پیدا نکنید احتمال اینکه در بی معنایی بیفتید زیاد است.یه سوال از خودتون بپرسید چند سال دیگه چه ارتباط معناداری با الانتون دارید، تصویر سازی کنید.اگر کسی به 20 سال بعدش فکر کنه راحت تر معنای زندگیو پیدا میکنه مثل شرکت بیمه که عکس 30 سال بعد افراد رو میذاشت و با این کار موجب شد که افراد 2 برابر بیمه میخردیدن Future self –present self))-اگر میدونستی که قراره یک سال دیگر بمیری دوست داری چه کاری انجام داده باشی و چه کاری انجام میدادی و دوست داری چجوری ازت یاد بشه.(توی فرصت های بحرانی چی برات ارزشمند تره)4-Flowچه کاری هست که وقتی پاش میشنیدید یادتون میره که غذا بخورید یا برید دستشویی!چه کاری هست که توش غرق میشید. اون معنا نیست ولی میتونه یکی از زیر مجموعه های معنا استمثلا من به گل و گیاه علاقه دارم معناش این نیست که باغبان بشم معناش اینه که پرورش و رشد برای من لذت بخش هست. شاید کار دستی من علاقه مندم . تو چه کاری flow دارید اونو تعمیم بدید به مسایل بزرگتر.5-Failure- چطور میتونی خودتون در آغوش بگیری : گذشتمون ببینی چه کارایی بوده که شکست برای خودمون تعریف کردیم ،نگاه گذتشه نگر میتونه به ما جهت بده که شکست ها معنای ما نیستند.چه چیزی را توی زندگیت شکست تلقی میکنی و چرا شکست تلقی میکنی؟ اگه پیروز میشدی به چه چیزی میرسیدی؟ اون چیز توی زندگیت معنا ایجاد میکنه.6-انجام کار برای خود آن کاربریکمن بحث این که هنر به چه درد میخوره رو مطرح کرده که خیلیا میگن الان هوش مصنوعی اومده ، هنر و فلسفه دیگه ناکارآمد شدند not useful هستن بریکمن میگه اتفاقا به خاطر همین ناکارامدیشه که کارآمدهست برای تو کاری که انجام میدی برای پول انجام دادی معنا نداره اگر کاری را فقط برای انجام اون کار انجام دادی معناداره اتفاقا 30 ساعت وقت گذاشتی یه پرتره کشیدی از دیدگاه دنیای مدرن این معنا نداره ولی اگربه خاطر خود اون کار انجام دادی معنا داره.من این کارو فقط به خاطر همون کار انجام میدم.چه کاری هست از دیدگاه شما کار آمد ولی از دیدگاه دیگران ناکارامده ؟ چه کاری رو فقط به خاطر اون کار انجام میدید؟ نه به دلیل دیگری مثل پادکست تولید کردن. فوتبال بازی کردن بچگی   به خاطر برد و باخت نبوده.اگه وسیله رو هدف تبدیل نکردی برد کردی . چول وسیله ای میشه برای آسایش نه هدف زندگی.بازی کنی برای بازی نه برای برد و باخت احتمال بردت بیشتره.مسیر محور باشید نه نتیجه گرا.ارسطو میگه اگر کاری به خاطر خودش انجام بدی خوبی مطلقه، ما در جامعه ابزار زده زندگی میکنیم.اگر به خاطر حال خودت گلدوزی کنی خوبه ولی الان به این سمت کشیده میشه که فایده نداره بیا این هنرتو نمایشگاه بزن بفروش یا عکس بگیر تو اینستاگرام بذار یا کارگاه آموزش گلدوزی آنلاین برگزار کن یا با کارگاه ها قرار داد ببند. گلدوزی که خودش هدف بوده الان وسیله ای میشه برای مقام یا رسیدن به پول. الان احتمال اینکه کسی کاری رو به خاطر خودش انجام بده احتمالش کم شده.بهتره اولین هدف ما باید خود اون کار باشه.چه کاری رو حاضری به خاطر خودش انجام بدی جدا از اینکه جهان چه دیدی نسبت به اون کار داره؟7-خداتکلیفمونو با خدا مشخص کنیم؟ تکلیف ما با خدا در تعیین معنای زندگی ما تاثیر گذار هست. اگه هست من چه ارتباطی دارم چه انتظاری دارم. روانشناسی اثبات کرده spirituality در زندگی تاثیر مثبت دارد.پازل معنا ادامه دارد:–شرافت-عهد-خود-حقیقت-عشق-آزادی-مسیولیت -بخشودن8-شرافتشرافت یعنی من میخوام با یه آدمی ارتباط بگیرم با اون آدم به چه دلیل ارتباط میگیرم؟ فقط برمبنای سود یا ارتباط با خود آدم یا نتیجه ای که اون ارتباط با اون آدم حاصل میکنه؟ نتیجه چیه؟ لذت ،پول قرض میده ،یه چیزی یاد میده یا فقط دوست دارم باهاش دوست باشم؟کانت میگه هرچیزی یا قیمت داره یا شرافت داره.به بقیه بدون انتظار کمک میکنیم؟ صرف برمبنای روابط انسانی ؟رابطه شرافتمندانه اینه که فرای جایگاه به عنوان یک انسان به بقیه نگاه کنیم و روابط خودرو ایجاد کنیم.به پایین تر از خود احترام بذاریم .در رابطه شرافتمندانه دنبال نتیجه نیستیمیکی از اصیلی ترین عوامل ایجاد شادی در انسان طبق تحقیقات هاروارد رابطه شرافتمندانه می باشد.اول رابطه برمبنای شرافت بنا کنیم بعد برمبنای روابط دیگر و این در تناقض با روابط دیگر نیست.9-عهدامروزم رو میتونم به فردام ربط بدم به شرطی که قول بدم چرا چون reflective consciousness دارم .ما به خودمون عهدهایی میبندیم چه با خودمان چه با دیگران مثل ازدواج ،تجارت و فروش کالا در جامعه ابزار زده خیلی از قول ها براساس داد و ستدهست . این نوع عهد اگر چه لازم زندگی و لی بهترین و باکیفیت ترین عهد بستن نیست. ذات ما قول عهد یا پیمان بستن بالاتری تعریف شده . ذات ما عهد چیزی بالاتر تعریف میکنه تا چیزی که الان هست مثل ازدواج که عهد میکنی تا ابد بهترین زندگی را برای همدیگر رقم میزنید. اگه ما طبق عهد عمل نکنیم اون زمان خلاف ذات انسانی عمل کردیم و قطعا خلل در زندگی ایجاد میشه و  جلوی معنا رو خواهد گرفت.عمل به عهد به معنادار شدن زندگی کمک میکنه.محال زندگی داشته باشی هعی قول بدی و عمل نکنی و بگی زندگیت معناداره10-مسیولیتمسئولیت معنا ایجاد میکنه ما باید مسئولیت پذیر باشیم. کسی که مسئولیت پذیر نیست روابط انسانی رو تداوم نمیده و معنای زندگی رو نابود میکنه.11-آزادیشما چه انتخاب هایی توی زندگیتون با چه مسیولیت هایی آزادی را تجربه کردید؟وقتی چه مسیولیت هایی را بپذیرید فکر میکنید آزاد ترید.12-بخشودندرجامعه ابزار زده بخشودن در ازای چیزی صورت میگیره. بخشش بدون انتظار به زندگی معنا میده .شما حاضرید چه چیزی را صرفا به خاطر بخشش ببخشید؟13-عشقدوست داشتن به خاطر خود آن فرد نه به خاطر پولدار بودن یا چیز دیگر معنا دهنده هست.14-بازیدر بازی Flow ایجاد میشود و ما گذر زمان را حس نمیکنیم و افراد با عقاید مشترک و متضاد را دورهم جمع میکند و نقطه مشترک هر تفکر و گرایشی میشود. بازی معناساز هست در واقع. بازی ما ار از جهان بیرون کشیده و به چیز دیگه ای نمیتونیم فکر کنیم از فکر کردن به خیلی از مسائل بیهوده دست میکشیم.15-اعتمادامروزه دارد کمرنگ میشود و ابزار زده .بانکی تبلیغ میکند اعتماد شما سرمایه ماست بعد خودکارش را با زنجیر میبندد .اعتماد ادامه دهنده دوستی یکی از معناساز های زندگی می باشد.باید اعتماد پذیر باشیم معنارا تداوم میدهد.نتیجه اعتماد هدف مشترک بین انسان هاست.16-دوستیدانشگاه هاروارد به مدت ۷۵ سال وضعیت جسمانی و روانی دو گروه را مورد مطالعه قرار داده است: به دلیل مدت زمان زیادی که به این تحقیقات اختصاص داده شده، نسل های متفاوتی از محققان این بررسی را به عهده داشتند. از جنگ جهانی دوم به بعد (زمانیکه امکانش وجود داشت) نمونه های خون و اسکن های مغز این افراد گرفته می شد. بر طبق مدیر مطالعات بزرگسالان در دانشگاه هاروارد یکی از مواردی که مهم ترین نقش را در شکل گیری حس خوشبختی این افراد بازی می کرد از این قرار است:« روابط خوب باعث شادی و سلامت افراد می شود. تمام.»چیزی که در سلامت انسان اثر می گذارد تعداد دوستان نیست بلکه کیفیت آنهاست.» «یکی از عوامل عشق است. دیگری راهی برای سازگاری با زندگی است تا عشق را از انسان دور نکند.» برای مثال اگر شما عشق تان را یافته باشید اما به دلیل از دست دادن کار، فرزند یا یکی از والدین در غم و اندوه غرق شوید و راهی برای بیرون آمدن از آن پیدا نکنید، عشق تان را از دست خواهید داد.از آنجاییکه عشق برای رسیدن به شادی لازم است، راهی برای دور نشدن آن بیابید. مثلا به روانشناس مراجعه کنید یا با کسی مشورت کنید.پس اگر از این به بعد تصمیم گرفتید تا شب در اداره بمانید و به همراه همسرتان بیرون نروید یا به جای رفتن با خواهرتان به بازار در منزل بنشینید و کار کنید به یاد بیاورید که اولویت شادی در زندگی چیست؟ زندگی خوب در گرو روابط خوب است.17-هنرمعنا به زندگی می بخشه دیدن یک نقاشی گوش دادن به موسیقی شجریان هنر میتونه نقطه مشترک افکار مختلف باشه حتی اثبات شده هنر تشریح سروتونین را در مغر افزایش میده.دنیای مدرن، هنر را خیلی مهم می‌داند، چیزی نزدیک به‌ معنای زندگی. شاهد این احترام و توجه را می‌توان خیلی جاها دید: افتتاحیه‌ی موزه‌های جدید، هدایت منابع چشمگیر دولتی به‌ سمت تولید و نمایش هنر، تمایل حامیان هنر به افزایش دسترسی به آثار (به‌ویژه برای کودکان و گروه‌های اقلیت)، قدر و منزلت نظریه‌ی هنر آکادمیک و قیمت‌گذاری‌های هنگفت بازار هنر.</description>
                <category>mohsen esmaeili</category>
                <author>mohsen esmaeili</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 19:44:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>