<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن خاوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenkhavari</link>
        <description>دانشجوی دکترای پزشکی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:10:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1673482/avatar/LHCzKc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن خاوری</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وبلاگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%85%D9%86-xrjjyfvll8gw-xrjjyfvll8gw</link>
                <description>سلام،وبلاگ‌ من آنلاین شد و من نوشته های خودم رو اونجا کم‌کم اضافه می‌کنم. در قسمت درباره من هم کمی از خودم گفتم.نشانی وبلاگ : mkhavari.irپ.ن:اینجا احتمالاً دیگه نوشته‌ جدیدی اضافه نشه. با این‌حال نوشته های اینجا رو پاک نمی‌کنم؛ اما احتمالاً بعداً در وبلاگم بعد از بازنویسی‌ و اصلاح و ‌و‌یرایش بعضی نکات و حرف‌ها، مجدد منتشر شون کنم.</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 03:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر از ته دل عاشق کسی باشی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-ltu9wcildlvw</link>
                <description>من این نقل‌قول موراکامی‌ رو خیلی دوست دارم.وقتی به روزهای خودم در گذشته نگاه می‌کنم در خیلی از اوقات که بهره‌وری بالایی داشتم انگیزاننده اصلی‌م برای ادامه دادن کسایی بودند که عاشق‌شون شده بودم و می‌خواستم خودم رو بهشون ثابت کنم. کسایی که میخواستم با بهتر کردن خودم طوری بشم که من رو هم ببینند، باهام صحبت کنند و دوست داشته باشند با من دوست بشند. و‌این آدم ها کسایی بودند که نه تنها من رو نمی‌شناختند بلکه بعضاً من هم حتی یک‌بار از نزدیک ندیده بودمشون، چه برسه به اینکه بخوام روزی بهشون برسم. اما این عشق بدون‌ توجه به طرفین کار خودش رو می‌کرد.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 12:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ما مثل هم هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-lktc8tmpnrk7</link>
                <description>چیزی آموخته بودم. چیزی که در بقراط ابن‌میمون، یا آسلر پیدا نمی‌شد: «وظیفه‌ی پزشک تعویق مرگ یا برگرداندن بیماران به زندگی قبلی‌شان نیست، بلکه در آغوش کشیدن بیمار و خانواده‌ای‌ست که زندگی‌شان از هم پاشیده و تلاش برای اين است که بتوانند دوباره بایستند و با وجود خودشان روبه‌رو شوند و آن‌را بفهمند.»وقتی نفس هوا می‌شود - پال کلانثیپ.ن:بیماری که امروز در بخش ایزوله‌ی اطفال راند شد دیابت تایپ ۱ داشت. علت بستری‌اش هم مشخص بود: DKA. اتفاقی ترسناک برای هرکسی که دیابت دارد. روی تخت کودک ۱۲ ساله‌ای را می‌دیدیم که ۱۳۰ سانت قد و حدود ۳۰ کیلو وزن داشت. قد و وزنی تقریبا متناسب با یک پسربچه‌ی ۹ ساله. پسربچه‌ای که ۷ سال است انسولین می‌گیرد و سالی چهار بار بستری می‌شود.به مادرش گفتیم که وضعیتش آنچنان جالب نیست. قد و وزنش با هم تناسبی ندارد، رنگ و رویش رفته. حواست هست که مرتب انسولین‌اش را بگیرد؟ گفت حواسم را میدهم، ولی خودش رعایت نمی‌کند و دیگر جدی نمی‌گیرد.اتندنیگ نگاه کودک کرد و گفت «درس‌ات چطوره؟ دوست داری بزرگ شدی دکتر مهندس بشی؟»همگی لبخندی زدیم، پسرک هم به ما نگاه کرد و همین کار را تکرار کرد و بعد سرش را برگرداند. اما بین خنده‌ی ما و او فرسنگ ها فاصله وجود داشت. انگار که به یک دونده‌ی گفته بودند: «روی زمین که همه می‌دوند، روی آب هم میتوانی بدوی؟» تلخی آن خنده و نگاه آنقدر زیاد بود که دیگر نمی‌شد دوباره به آن چشم ها و‌ دهان نگاه کرد. خنده و‌ نگاهی که به ما می‌گفت، مسئله من را آنقدر خنده دار و خیالی دیده‌اید و تفسیر کرده‌اید که جوابی جز همین خنده برایتان نیست.بنظر می‌‌آمد خنده‌ی واقعی در یادآوری این حقیقت بود که «ما اگر کارهایی کنیم خواهیم مُرد و او اگر کارهایی را نکند.» و واقعاً فرق است بین کسی که بخاطر‌ کرده‌اش تنبیه می‌شود و کسی که بخاطر نکرده‌اش.و حتی بسیار فرق هست بین کسی که بعد از تنبیه به او بگویند «تنبیه‌ات کردیم که دیگر تکرار نکنی» با کسی که به او بگویند «تنبیه‌ات کردیم که دوباره همین کارها را در خانه تکرار کنی»حالا چه؟ آیا می‌شود همچین کسی را با بقیه که دکتر و مهندس شده‌اند قیاس کرد؟ و بعد از اینکه همچین کسی را نجات می‌دهیم بگویم: «خوشحال باش، نجات پیدا کردی» آیا ما واقعا در یک دنیای مشترک سیر می‌کنیم و «هر برگشتی» برایمان یعنی یک فرصت جدید؟آن لحظه یاد این نقل قول‌ پال کلانثی افتادم و تداعی این توهم بزرگ که بیمارستان جایی برای برگشتن به زندگی است و پزشک کسی که این کار را متقبل می‌شود و حالا قرار است بیمارانی ببینیم که خوشحال تر اند.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 11:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند درس از درمانگاه روانپزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-mwo43x0d6gny</link>
                <description>شهریور ۱۴۰۳ ، کارآموزی بخش روانپزشکی‌ام را پشت سر گذاشتم. برای من در «درمانگاه روانپزشکی» چند درس مهم وجود داشت که اگر دانشجوی پزشکی هستید شاید به کارتان بیاید و اگر هم نه، خواندن آنها خالی از لطف نیست، امیدوارم خالی از یادگیری هم نباشد.1)بیمارانی که به روانپزشک مراجعه می‌کنند همان مردمانی هستند که تو هر روز آنها را می‌بینی. من در اینجا داستان های عجیب چرا، اما بیماران عجیبی ندیدم. و این همان نکته ای است که احتمالاً تو را به عنوان یک انسان و بعد یک دانشجوی پزشکی مقداری نگران و شاید آشفته کند؛ چرا که تا قبل از امروز (به عنوان یک انسان معمولی) فکر می‌کردی سازش با مشکلات کاری است که همیشه به آن عادت کرده‌ای (از زمانی که احتمالاً یادت نمی‌آید) ولی حالا می‌بینی بخاطر همان شکایات بیماران به اینجا می‌آیند. و ترسناک بودنش شاید اینجا باشد که تو با خودت همیشه می‌گفتی مراجعه به روانپزشک را می‌گذارم برای مرحله های آخر و حالا (اینبار به عنوان دانشجوی پزشکی) خواهی فهمید که برای رد شدن از غول مرحله‌ی آخرت(که برای کُشتن‌اش قرار بود به روانپزشک تکیه کنی) قرار نیست معجزه‌ای برایت رخ دهد و کسی (بغیر از خودت) کمک چندانی به تو کند.2)همدلی و همدردی؟ در درمانگاه روانپزشکی این واژه‌ ها چقدر غریب اند. آن هم برای بیمارانی که گاهی بسیار به تو شبیه‌اند اما تو باز هم نمیتوانی با آنها همدردی کنی. در اینجا باید کسی بالاتر از پزشکی باشی تا بتوانی بیماران را آنطور که باید درک کنی. سلامت روان یعنی همه چیز. به قول استادمان، همدردی با بیماری که مشکلی جسمی دارد کمک میکند بُعد روانی غالب باشد و آن مشکل فیزیکی کمتر به چشم بیاید، حالا فرض کنید ما این جنبه درمانی را نداشته باشیم، احتمالا کارمان خیلی سخت تر است.3)در این بخش تنها بودن را به‌شکلی متفاوت از همیشه می‌بینی. شاید اگر دانشجوی پزشکی نبودم و پا به اینجا نمی‌گذاشتم هیچوقت نمی دیدم که تنهایی چه شکلی دارد. میدانم که همه ما آن را در طول روزهای زندگیمان حس می‌کنیم، حتی وقتی در جمع دوستان و خانواده‌مان هستیم. اما اینکه این فرصت به تو داده شود که به تماشای تنهایی دیگران بنشینی، تجربه ای است که هر جایی نمی توان آنرا بدست آورد. چرا که بیمار ها، درست مثل تو اینجا آمدن را برای مرحله آخر گذاشته اند و در مرحله آخر خبری از پرده و نقاب نیست. دیدن آدم هایی که در مرحله آخر اند، تجربه‌ی متفاوتی بود که تنها در این بخش امکان پذیر می‌شد.4)در بخشی که خبری از آزمایشات و چکاپ و تصویربرداری های متعدد و ... نیست، همه چیز و هر تشخیصی وابسته کلمات شما و بیمار است. پس اهمیت کلمات اگر در صحبت با هر بیماری در بخش های دیگر مهم باشد، در اینجا خیلی مهم‌تر است. من در اینجا می‌دیدم که گاهی بیماران بدون مشکل خاص و فقط برای اطمینان‌ یافتن از اینکه آیا زندگی خوبی دارند؟ پا به اینجا می گذارند و با نسخه ای از داروهای روان درمانگاه را ترک میکنند و بعضی ها هم بودند که می‌دانستند که مشکلی هست اما اینکه آن مشکل چیست را نمی‌توانستند بیان کنند. در این شرایط باید مراقب برچسب زدن ها هم باشیم. به قول استادمان: یک روانپزشک خوب تنها (و بهترین) سلاحش زبانش است.5)روزی یک دوست در بات پیام رسان تلگرام برایم پیامی گذاشت که :«بعضی‌ها فکر می‌کنن هرکس میره روان‌درمانی حتما یه مشکلی داره یا روانیه! درصورتی که حتی میشه گفت فردی که طولانی مدت میره روان‌درمانی سلامت روان بهتری داره تا کسی که هیج وقت نمیره! یه استاد (روان‌درمانگر) داشتیم که می‌گفت اونایی که میان پیش ما اتفاقا سالمن، وگرنه برا روانی ها کاری از دست ما برنمیاد! »این پیام بعدها خیلی برای افتراق کسانی که در درمانگاه روانپزشکی می‌دیدم به دردم خورد. اینجا هم دوباره نوشتمش، بلکه شاید بعد ها برای کسی دیگر هم کاربرد داشته باشد.6)در این مدت متوجه شدم یک ویژگی در تمام بیمارانی که می گفتند :«به این فکر میکنم که دیگر تمامش کنم» وجود دارد. آن هم این بود که همه آنها قبل از آمدنشان به اینجا به کسی گفته بودند که همچین قصدی دارند. حالا یا به شکل مستقیم، و یا غیر مستقیم با اعلام نارضایتی از وضعیت موجود. گاهی آخرین نفری که در این باره با او صحبت میکردند خود پزشک بود (بهترین حالت) اما در اکثر مواقع، دوستان آنها شنونده این صحبت‌ها بودند. به قول استاد خوبمان، هرکسی که این فکر را داشته باشد حتما قبلش نشانه ای می‌دهد و به شکلی تلاش می‌کند که به شما پیامی را برساند تا منصرفش کنید. درسی که من از ماجرا گرفتم این بود که گاهی وقت ها لازم است نه به عنوان یک پزشک یا دانشجوی پزشکی، بلکه به عنوان یک دوست، شنونده حرف های اطرافیان‌مان باشیم و از آنها حمایت کنیم. همین صحبت و حمایت‌های کوچک شاید برای ما هزینه ای نداشته باشند، اما گاهی برای طرف مقابل حکمی نهایی است برای رفتن یا ماندن.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 00:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل های مورد علاقه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-ar5iovuigvqm</link>
                <description>دور همدیگر نشسته بودیم که ح گفت: «اگر شغل الان‌تان را نداشتید دوست داشتید چکاره شوید؟»م گفت: دوست داشتم راننده قطار شومک گفت: دوست داشتم رستوران‌دار شومس گفت: دوست داشتم باغبان شومزمانی که ترم های اول بودم زیاد به این سوال فکر می‌کردم، حتی بار ها شده بود که به ترم های پایین تر پیشنهاد می‌دادم که مدتی را طوری زندگی کنید که انگار از دانشکده پزشکی اخراج شده‌اید. فکر می‌کردم تجربه جالبی خواهد شد. برای خودم که اینطور بود؛ آن روزها، به کاری مشغول شده بودم که از کودکی به آن علاقه داشتم و اتفاقاً در آن به درآمدهایی هم رسیدم که بعید است حالا حالاها در پزشکی به آن‌ها برسم. اما در آن لحظه گفتم: دوست داشتم گل‌فروش می‌شدم. با اینکه تا حالا حتی وارد گل فروشی هم نشده بودم اما دوستانی از دبیرستان داشتم که گل فروش بودند و یک ارتباطاتی با این صنف داشتم. از طرفی همیشه احساس میکردم زندگی مابین گل ها زیبایی خاصی دارد. شاید هم این انتخابم بخاطر این بود که هر بار از هر کدامشان می‌پرسیدم اوضاع چطوره است اعتقاد داشتند که فقط برای تفریح و گذارن عمر و خنده و خوشحالی این کار را زده‌اند. و من فکر می‌کردم که چه شغل ایده‌آلی ...گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirmanبجز حرفه‌ی امروز یا فردای احتمالی‌تون، شما دوست داشتید چکاره می‌شدید؟</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 01:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاچی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-qeo651zdrieb</link>
                <description>موضوعی درباره موفقیت هست که ما همیشه کمتر بهش اهمیت دادیم و بدتر از اون، هنوز هم عده‌ای از ما تصور اشتباه و حتی برعکسی ازش داریم.البته که این موضوع مربوط به خود ما نیست. بلکه مربوط به روابط ما و آدم های اطراف ماست.فرض کنید بهترین ماشین دنیا را خریدیم و این ماشین همین الان در پارکینگ ماست. اولین اتفاق این است که به دوستان، خانواده یا عزیزانمان زنگ بزنیم و بگیم بیاید بریم دوری بزنیم. یعنی تهش این دوستان ما هستند که مازاراتی ما رو مازاراتی میکنند وگرنه این ماشین با یک دوچرخه‌ی گوشه‌ پارکینگ چندان تفاوتی نداره، اگر تنها هم بری خیابون بدرد نمیخوره و تهش اگر کسی رو‌ هم نداشته باشی باید داخل همون خیابون بگردی و کسی رو پیدا کنی و سوارش کنی، اتفاقی که احتمالاً نمونه‌اش رو بارها در اطرافمون دیدیم. بهرحال در این ماشین باید دو نفر خوشحال بشن و یک نفره نمیشه.ما هم داخل دنیا آدم هایی رو دور خودمون نیاز داریم که اگر روزی خوشحال شدیم و اون ماشین یا موفقیت کاری یا … رو بدست اوردیم بتونیم باهاشون ذوق کنیم یا اگر ماشین رو هم چپ کردیم بشینیم و باهاشون گریه کنیم. اگر میخوایم اون طعم واقعی موفقیت رو بچشیم باید این آدما رو پیدا کنیم و ازشون مواظبت کنیم.البته، آروم آروم ممکن هست این آدم ها جایگزین بشن، دوست های جدید بیان و دوستای قدیمی فراموش بشن، اما باز اینجا هم دوست هایی که از قدیم با ادم بودند متفاوت ترند و معمولا اونها هستند که میشه همچین احساساتی رو باهاشون تجربه کرد.ماها خیلی وقت ها حاضریم دوستان اطرافمون رو کنار بذاریم که به یک پله بالاتر از ماشین، شغل و یا درآمدی که میخوایم برسیم. حتی گاهی حاضریم همه رو کنار بذاریم، و بعد میبینم بعد از پشت سر گذاشتن همه تلاش ها و سختی ها، هیچکسی رو نداریم که باهاش ذوق کنیم و یا ناراحت بشیم.فراموش نکنیم که «بهترین بازیکن زمین بازی شدن» ارزش و معنایی نداره، وقتی که قرار نیست هیچ تماشاچی‌ای وجود داشته باشه که از برنده شدن ما خوشحال بشه و از شکست‌مون ناراحت.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 19:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه «استاد»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-kiypasmvnqmz</link>
                <description>من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که …دیروز‌ روز معلم (استاد) بود، مطمئنا همه‌ی ما در زندگی‌مون اساتید و‌معلمانی داشتیم که ازشون درس های زیادی یاد گرفتیم. اما بنظر من خیلی باید مراقب باشیم که به چه کسی استاد میگیم. باید مراقب باشیم که ارزش و معنای حقیقی کلمات را با استفاده های نابجا کم ارزش نکنیم …من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، از یاد گرفتن من خوشحال شود و از اینکه نسل آینده قرار است بهتر از او‌ باشند احساس امنیت کند، نه تهدید.من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، سوالات نا به‌جا و نادرست من را با سوالات درست و بجا جایگزین کند، و در کنار پاسخ دادن به آنها، درست پرسیدن و منظم فکر کردن را به من یاد دهد، نه اینکه بخاطر پرسیدن سوالات ساده و نامربوط من را تحقیر کند.من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، من را با گذشته‌ی‌خودش مقایسه کند، نه با کسی که همیشه آرزو داشت باشد و نشد. کسی که خوب میداند آموزش و یادگیری در پزشکی لایه‌ لایه‌ است و من حتی اگر هم بخواهم، برخی چیزها را نمیتوانم الان یاد بگیرم.من از کلمه‌ی‌‌ استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، فاصله من را با پرسنل و کادر درمان کمتر و ارزش کار آنها را به من گوشزد کند، نه اینکه آنها را زیردست بداند و تاکید داشته باشد که نباید به آنها آتو داد.من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، من را به بیماران نزدیک کند و اعتمادسازی را به من آموزش دهد، نه اینکه با برچسب زدن به من و آنها، این فاصله را بیشتر و بیشتر کند.من از کلمه‌ی استاد برای کسی استفاده می‌کنم که، بتوانم با او‌‌ از غیر پزشکی و درس نیز صحبت کنم و همچنان از نظرات و پاسخ های او لذت ببرم و در لابلای جملاتش درست زیستن را یاد بگیرم نه لزوماً درست طبابت کردن را …گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 10:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای تویی ‌که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-i4blxk8gosdg</link>
                <description>امروز ‌که فروردین از نیمه گذشت، مطمئن شدم اینکه می‌گویند فروردین همیشه سریعتر‌می‌گذرد حقیقت دارد. با این‌حال امشب به طرز عجیبی هوای قدم زدن به سرم زده بود و هوا که به تاریکی رفت، راه رفتن را شروع کردم. انگار با راه رفتن میتوانستم زمان را کند کنم. اگر از خانواده‌ام نگران نبودم که احتمالا با ۱۱۰ تماس خواهند گرفت تا همین ساعت که مشغول نوشتن هستم (اطراف ۲ بامداد) به پرسه‌زنی ها ادامه می‌دادم. امروز اولین روز کاری و تحصیلی سال جدیدم نیز بود. حقیقتاً روز خوبی برایم نبود. میدانم که رفیق نیمه راهم و فقط وقت هایی که حالم خوب نیست حال و‌هوای نامه نوشتن به سرم میزند. برای همین تصمیم گرفتم که عنوان را اینطور انتخاب می‌کنم: نامه‌ای برای تویی که (میدانم) نمی‌خوانی …در میان نوشته هایم این دومین نامه من است. مخاطب این نامه یک دوست است. اینکه آیا وجود خارجی دارد یا نه بر عهده خواننده‌ی این نامه.عکس را  در این فروردین گرفتمسلام. حالت چطور است؟قبل از هرچیزی خواستم بگویم که دلم برایت تنگ شده است. اگر میخواهی میتوانی همین الان این نامه را ببندی؛ چون حرفی که میخواستم زده باشم را همین حالا گفتم. چند باری می‌خواستم برایت نامه بنویسم اما احساس کردم که نمیخوانی و جوابم‌ را نمی‌دهی. البته که الان هم اینها را میدانم ولی دیگر این دل‌تنگی امانم را بریده. نمی‌توانم دیگر بیشتر از این  ننوشتن برایت را تحمل کنم. امشب که بدون هیچ هم‌صحبتی زمین را متر می‌کردم، یاد‌ آن موقع‌ها که ساعت ها در کنار هم صحبت می‌کردیم افتادم. و بعد، یاد آن روز افتادم که خواستی تا برویم دنبال هدف های بزرگ‌تر. دنبال ساختن رویایی که همیشه آرزویش را داشتیم. و‌ من مثل همیشه به حرفت احترام گذاشتم و‌ از آن لحظه سفرمان شروع شد. امروز من پنجمین سال پزشکی ام را شروع کردم. چیزی که قبل‌تر ها هیچوقت آن را به تو نگفتم. نمیدانم چرا ولی انگار ترسی پشت آن بود. ترسی که با اینکه نمیدانستم منشا‌ اش از کجاست، اشتباه بود. ای کاش میدانستم که تو زیر کدام قسمت از این آسمان آبی رنگ هستی و امروز چکار می‌کنی؟  نمی‌دانم که آیا  هنوز هم وقتی بقیه حرف می‌زنند، تند تند حرف‌شان را میبری و خودت شروع میکنی به داستان گفتن؟ هنوز هم وقتی صحبت می‌کنی چشم هایت را گرد میکنی و لبخند به لب داری؟ هنوز هم وقتی استرسی می‌شوی، میروی سراغ آن ضبط صوت‌ قدیمی؟ نمیدانم تو هم مثل خیلی هایی که این روزها میبینم دوست داری که عادت های قدیمی‌ات را ترک کنی یا هنوز هم آنها را با خود همراه داری‌ …اما شاید بیشتر از همه‌ی‌ اینها دلم برای لهجه‌ات تنگ شده است. همان لهجه‌ای که میگفتی ندارم. همان‌لهجه‌ای که وقتی عصبانی میشدی من غرق آن میشدم و تو فکر میکردی کوتاه آمده‌ام‌ و تسلیم شده ام. حتی اگر روزی جواب این نامه را بدهی، هنوز هم این دلتنگی‌ پابرجا می‌ماند. مگر‌ اینکه با نامه‌‌ات برایم قطعه‌ای از آن لهجه را هم بفرستی. ترجیحاً شعر حافظ را برایم بخوان و بفرست، مثل همیشه.نامه‌ام طولانی شد. شاید حوصله‌ات را سر برده باشم. با تو‌ همیشه حرف ها طولانی می‌شود. اما تنها همین یک راه برایم باقی مانده. مراقب خودت باش. به امید دیدار. گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirmanبهار ۱۴۰۲</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 02:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدن پنج گام دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-qfg3zkbi6dwm</link>
                <description>منبع تصویر (+)فهمیدن پنج گام دارد: سکوت، گوش دادن، به خاطر سپردن، تمرین کردن، یاد دادن به دیگرانیکی از شکایت هایی که معمولا دانشجویان پزشکی (کارآموزان) در طول دوره آموزشی دارند (که خودم نیز از این قاعده مستثنا نیستم)، این است که چرا در این دوران ما فقط مجبورم که از دور ببینیم (observer) ولی هیچ نقشی در روند کار ها و درمان و ... نداریم. خیلی ها با حس استیصال از آن یاد می کنند. این در حالی است که همین «سکوت» و «گوش دادن» از مهم ترین ارکان و مراحل اولیه یادگیری محسوب میشوند که نباید راحت از آنها گذشت و به مرحله بعد که «به خاطر سپردن» پرید. ( بالا سر بیمار و توی اورژانس که نمیشه چیزی یاد گرفت، برم کتابخونه حداقل یه درسی بخونم)و اما در ادامه ...«The word doctor is from the Latin docere, &quot;to teach.»جمله بالا از انتهای فصل اول کتاب هاریسون است که می‌گوید ریشه‌ی لاتین کلمه doctor ، به معنای «درس دادن» است و در ادامه می‌گوید پزشک، باید معلم نیز باشد. چه برای دانشجویان و همکارانش، و چه بیماران. (+)در کنار آموزش دیدن، آموزش دادن نیز یکی از رکن ها (و وظایف) مهم ما در دانشکده پزشکی است. چیزی که احتمالا هیچوقت به ما نگویند (حداقل بطور مستقیم).بعد از اینکه مدتی در بیمارستان باشید، به خوبی متوجه این موضوع میشوید که رزیدنت و یا اینترنی که توانایی اعتماد سازی و انتقال بیان خوبی داشته باشد به مراتب لحظات بهتری را در بیمارستان سپری میکند.راه های مختلفی برای پرورش «هنر تدریس» وجود دارد. یکی از آنها همین اسلاید سازی و ارائه دادن هاست.در دوران کارآموزی، معمولا ارائه مباحث مختلف بین دانشجویان تقسیم میشود. با اینکه روی کاغذ این کار را شاید اکثر دانشجویان تنها رفع تکلیفی در نظر بگیرند و آخر بخش بگویند که این بخش هم تمام شد و هیچکس چیزی به ما یاد نداد، اما نباید فراموش کنیم که این کار تمرینی برای «آموزش دادن و انتقال مطلب» است و برای ما بسیار مفید است.برای همین تا جایی که ممکن است باید از این «فرصت ها» استفاده کرد. این فرصت هایی که شاید هیچوقت و در هیچ مقطع ای اینقدر خوش شانس نباشیم که بتوانیم راحت آنها را بدست آوریم.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 00:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تمام تلاشمان را کردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-vtuezprpvpae</link>
                <description>دوشنبه ۱۶ بهمن ماهتحت نظر بودیم که از اورژانس جنرال یک مشاوره داخلی خواسته شد. رفتم بالای سرش. من و اینترن بودیم. ماسک اکسیژن زده بود. نگاهمان میکرد و لبخندی (نه از روی خوشحالی) به لب داشت. دستش را به حالت بالش گذاشته بود زیر سرش. به هم ترمم که بعد به ما اضافه شد گفتم: باز هم از همان مشاوه های بی جهت داخلی. حالش خوب بنظر می آمد. پرسیدیم: چش شده؟ گفتند: یکهو خون بالا آورد. کمی بعد پرستارش با لرز و استرس گفت: سریع ببریدش CPR.اسمش سعید بود و تنها ۳۴ سالش بود. فشارش را گرفتند: ۶۰ بود، چیزی فراتر از یک شوک. آن روز اورژانس به شکل عجیبی شلوغ بود. قابل حدس بود که امشب باید حداقل یک نفر کارش به اینجا برسد. یک قانون نانوشته بود که می گفت: همیشه از بیمارِ اورژانس جنرال که سر از CPR در می آورد باید ترسید. اینتوبه اش کردند. چاق بود. راه هوایش به سختی قابل دسترسی بود.برای محو شدن آن لبخند و نگاه، سعید تنها به شش دقیقه زمان نیاز داشت. آن روی سکه که منتظرش بودیم بالاخره رو شده بود. او رفته بود و ما به جسد بی جان اش نوراپی‌نفرین و پک سل تزریق میکردیم. با این حال CPR را تا دو ساعت ادامه دادیم، صرفا برای اینکه همراهانی که بالای سرش بودند فکر کند که «تمام تلاشمان را کردیم و نشد». تلاش برای بیماری که میدانستیم قرار نیست برگردد. وقتی آنجا باشی میفهمی. میفهمی که خیلی آسان تر از چیزی که فکرش را کنی اتفاق می افتد. وقتی آنجا باشی به ناتوان بودن به خوبی پی میبری، هم برای بیمارت و هم برای خودت. اولش فکر میکنی که مثل یک شوخی است. فکر میکنی یک سوال چهارگزینه ای است که جواب اشتباه به آن دادی و حالا آنچنان هم مهم نیست. اما بعد که به او خیره میشوی و گریه ها آغاز میشوند میفهمی که اوضاع آنقدر ها هم به شوخی و یک تجربه ساده و گزینه اشتباه، شبیه نیست.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 03:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پزشکی (زمستان ۰۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B0%DB%B2-dt1rfqcbtoxc</link>
                <description>پزشکی همیشه از من چیزی میخواست که بیشتر از توانم بود. چیزی بیشتر از حالتی که خودم را برایش آماده کرده بودم. چیزی بیشتر از حاضر جوابی برای استادانم و نمره های روی کاغذ. پزشکی، همیشه به من نشان میداد که نقطه جوشم یک درجه بالاتر هم میتواند باشد و وقتی به آن درجه میرسیدم، این عدد بالاتر و بالاتر هم می‌رفت. پزشکی، همیشه برای من خط و‌نشان می‌کشید که در میدان بازی او، من قرار نیست حرف زیادی برای گفتن داشته باشم. قرار نیست روزهای خوبی را برای خوشگذارنی داشته باشم. قرار نیست بی استرس و آسوده باشم، و تضمینی نیست که در این راه، قلبم نشکند و اشک‌هایم جاری نشوند. اما در عوض، قرار بود در من، کسی را بوجود بیآورد که متفاوت تر از امروزم بود. قرار بود، من را به کسی تبدیل کند که همیشه آرزویش را داشتم و همینطور، لذتی را بر من بچشاند که نمی‌توانستم هیچ‌جای دیگر، در هیچ کار دیگری تجربه‌اش کنم. این مسیر هیچوقت آسان نبود.این شمشیر، بدون در تنور بودن و چکش خوردن هیچوقت ساخته نمی‌شد.یکی از اساتید خوب‌مان حرف جالبی می‌زد:«هیچوقت به بیماری نگوید باید درمان‌ مادام‌العمر بگیری.»به دو دلیل؛یک اینکه، عمر بیمار را قرار نیست شما تعیین کنید.و دو، این حرف شما نشان می‌دهد که به علم و پیشرفت‌ آن هیچ اعتقادی ندارید.اینکه کسی بلد باشد چطور احساساتش را به کلمه تبدیل کند، بلد باشد کلماتش را در کنار هم نظم دهد و بچیند، بلد باشد نگاهش به موضوعات را از نگاهی سطحی به نگاهی عمیق هدایت کند، همگی از ویژگی‌های یک نویسنده خوب است. من ولی این کار ها را بلد نیستم.در من، هنوز هم وقتی که در بیمارستان بیماران را می‌بینم و بین تخت ها راه میروم، احساساتی جریان می‌گیرد که نمیتوانم برایشان کلمه‌ای پیدا کنم. هنوز هم برای خیلی از سوالات توضیح‌ای (و نه توجیه) ندارم. هنوز هم برایم سوالاتی وجود دارد که دوست دارم پاسخ‌های عمیق‌تری برایشان پیدا کنم. ***پ.ن عکس آخر: کودک ۲ ساله با Cerebral Palsy از بدر تولد در حال احیا. برخلاف خیلی از ماها که تلاش‌ می‌کنیم دل‌مون رو تربیت کنیم که به دنیا وابسته نشه، کسایی هستند که هیچوقت دلبسته دنیا نشدند. گفت: ما با شوق دل کندن ز دنیا دلخوشیمگفتمش: هرکس به دنیا بست دل دیگر نکند#فاضل_نظریمتن های فوق جستار هایی از این روزهایم در بیمارستان بود که در کانال تلگرام نوشته بودم. علی رغم میل باطنی ام که دوست داشتم بیشتر در اینجا باشم و مفصل تر و بیشتر بنویسم، اما بخاطر مشغله های این روزها و کارها و مسئولیت های غیر منتظره‌ای که بر دوشم افتاده است، فرصتش برایم پیش نیامد. امیدوارم در آینده بتوانم اوضاع را بهتر و منظم تر کنم و دوباره در اینجا (یا شاید در وبلاگی شخصی) نوشتن را دوباره از سر بگیرم.گاه‌نوشته های من در تلگرام : https://t.me/azmasirman</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 13:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نخستین روز‌های آذر و بخش داخلی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-xjmwrlxilc9n</link>
                <description>۱)از چند ماه پیش در ذهنم بود که برای بخش داخلی یک روپوش نو بخرم. روپوش قبلیم از تعدد آثار کارهای بیمارستانی دیگر قابل استفاده نبود، از خون و pus بیمار گرفته تا خودکار و جوهر و خراش و پارگی. از طرفی دیگر نیاز بود برای این بخش مقداری تر و تمیزتر باشم. مدیر گروه‌مان آدم حساسی‌ بود و  تمیز و مرتب و منظم بودن ما جزء خط قرمز هایش بود؛ البته بنظرم واقعا هم مهم است. من هم اگر بیمار بودم به اینترن یا استاجری که زیر روپوش هودی پوشیده بود شرح حال نمیدادم. بالاخره عصر چهارشنبه تصمیمم را گرفتم و به بازار رفتم. وارد فروشگاه تجهیزات پزشکی شدم و روپوشی را انتخاب کردم و برای پرو پوشیدم. مردی هم کنارم بود که آمده بود باند و کچ بخرد. به من گفت: «ماشالله، ایشالله روپوش دکتریت». من هم لبخندی زدم و تشکر کردم :«انشالله». ادامه داد: «پرستاری فعلا؟» گفتم:«بله فعلا». گفت: «پرستاری هم خوبه. اما دکتری یه چیز دیگه است، هیچ کاری نمیکنن خون ماها رو هم میکنن تو شیشه، مخصوصا این ارتوپدی ها»، و بعد با فروشنده و مرد ناشناس، دور هم کمی خندیدیم و دوتا بد و بیراه هم به جامعه پزشکان دادیم. با این حال، آخر سر هم نفهمیدم منظورش از «پزشکی یه چیز دیگست» چه بود و چرا برایم آرزو کرد روزی کسی بشوم که خون او و کسانی مثل او را در شیشه می‌کند. ***۲)درِ کلاسِ خالیِ درمانگاه جراحی را باز کردم و روی یکی از صندلی های نزدیک به میز پزشک نشستم. بعد از چند دقیقه دو تا از اینترن ها وارد کلاس شدند. باز هم همان جمله همیشگی: «تو دیگر اینجا چکار میکنی؟». خنده دار بود اگر میگفتم به این جراح علاقه دارم و دوست دارم بیمار دیدنش را ببینم، پس کار خودم را سخت نکردم و چیزی را گفتم که قابل باور تر باشد: «در بخش جراحی‌ام چند غیبت داشتم و گفته اند تا درمانگاه ها را نیایی برایت نمره رد نمی‌شود.» اینترن های مضطرب و متلاطم، حالا آرام شده بودند و HR و RR شان به حالت قبل برگشته بود و نگاه تعجب آمیز حالا جایش را به نگاهی ترحم آمیز داده بود.چند دقیقه بعد، دختری کم سن و سال با کودکی در بغل وارد درمانگاه شد تا قبل از ویزیت متخصص، ما شرح حالی از بیمار بگیریم. بیمار در آغوش مادرش بود. اینترن شروع کرد به صحبت و گرفتن شرح حال. مادرش می‌گفت ورمی بین پاهایش دارد. اینترن نگاهش کرد و گفت:«این که فتق عه باید عمل کنه». نفهمیدم چه دلیلی داشت که اینطور با ذوق و شوق این را بگویید، البته برای خودم هم‌ این‌ اتفاق قبلا افتاده بود که چیزی را تشخیص بدهم و ذوق کنم ولی حواسم نباشد که روبروی چه کسی دارم این حس را بروز میدهم. مادر که تعجب کرده بود و مشخص بود که اولین بار است که در عمرش کلمه فتق را میشنود، سکوت کرد و هیچ چیز دیگری نگفت. چند دقیقه بعد یک بار دیگر وارد اتاق شد تا اینبار متخصص هم نظرش را بدهد. معانیه اش کرد، سونو و آزمایشش را دید، و بعد گفت: «بهتر است عمل شود تا نگرانی ای بوجود نیاید. عمل دشواری نیست». مادر جوان سکوت کرد، سری تکان داد و‌ بعد شروع کرد به گریه کردن. تمام مدت می‌دیدمش که چطور چشم های سفیدش کم‌کم قرمز و بعد با اشک پر می‌شدند. آن لحظه، با خودم میگفتم ای کاش میشد تا آخر عمر اینترن ماند. ای کاش، هیچکس خبر های بد ما را جدی نمیگرفت.***۳)رزیدنت سال چهار داخلی‌مان وارد کلاس شد و برای اولین بار من یک رزیدنت چیف میدیدم. گفت استاد خواسته است که کلاس هایتان را من برگزار کنم و الان من خدمتتان هستم. قبل از اینکه شروع کند چیز هایی را گفت که دوست داشتم سال اول فیزیوپات آنها را می‌شنیدم. همان چیزهایی را که انتظار داشتم آن روز ها، مدرسین پیر داخلی به من می‌گفتند. بالاخره، کسی را می‌دیدم که از پزشکی و چگونه فکر کردن صحبت می‌کرد نه چگونه درمان کردن و دارو دادن. همان حرف هایی که طول کشید تا بتوانم آرام آرام درکشان کنم و بفهمشان. مطمئناً، خود او هم میدانست که چقدر طول خواهد کشید که آن حرف ها، آنطور که باید و شاید فهمیده شوند. از آسلر نقل قولی کرد و گفت: «باید به چشم و گوش و دست ها آموزش داد که چگونه ببینند، بشنوند و حس کنند و‌ در نهایت بتوانند تشخیص بدهند. باید تعاریف و کلمات را درک کرد و نباید سریع از کلمات گذشت. تک تک این کلمات به شما برای دسته بندی کردن بیماران کمک میکنند. برای ما قبل از هر چیز این مهم است که بدانیم از چه کلماتی برای توصیف بیماری‌ها استفاده می‌کنیم.» یاد آن جمله دکتر تسلیمی افتاده بودم که می‌گفت: «هنر پرشک در یادگیری تشخیص افتراقی هاست نه درمان ها». حین صحبت کردنش لبخند میزدم و خوشحال بودم. خوشحال از آشنایی با او، و از اینکه در بیمارستان ما، هنوز هم اساتیدی هستند که می‌توانند همچین رزیندتی ‌هایی را تربیت کنند و هنوز، امیدی هست به آموزش ...***۴)شب قبل، اطراف ساعت ۱۱ خبر دادند که فردا قرار است مبحث لوپوس را برایتان تدریس کنند. یک هفته از بخش داخلی‌مان میگذرد و با اینکه در کورس گوارش هستیم از مباحث مختلف، کیس های متنوعی می‌دیدیم و برایمان کلاس های مختلفی می‌گذاشتند. منظم کردن ذهن و برنامه درسی در همچین شرایطی سخت بود. درست مثل کودکی بودیم که در دریایی ۳ متری انداخته‌ بودنمان و حالا باید زنده می‌ماندیم. البته که ماهیت این بخش هم همین است.در کلاسِ لوپوس و تظاهرات آن نشسته بودیم که ناگهان مردی مسن با روپوشی سفید اجازه گرفت و آمد و ردیف اول کلاس نشست. همه ما شوکه شده بودیم و باورمان نمی‌شد. او، مدیرگروه بخش داخلی و فوق تخصص غدد بود که آنطور به یاد زمان دانشجویی‌اش روپوشی به تن کرده بود و مثل دانشجو های دیگر بر روی صندلی های کلاس مانند بقیه دانشجو ها نشسته بود و گوش می‌داد و در بحث های کلاس شرکت می‌کرد و نظر میداد. تا دقایقی بعد از نشستن اش به او خیره بودم. این اتفاق از جالب ترین چیزهایی بود که این مدت دیده بودم.همه‌مان چند دقیقه‌ی بعد غرق کلاس شده بودیم. غرق در دنیای پزشکی داخلی و روماتولوژی. حس میکنم دو رشته هستند که تنها کسانی‌ به سمت آنها می‌روند که عاشق و دلباخته پزشکی و علاقه‌مند به همان «حل‌کردن مسئله‌ای که صورت مسئله آن مشخص نیست» باشند: یکی رماتولوژی و دیگری هماتولوژی یا همان خون‌شناسی.وقتی استاد خوب روماتولوژیست‌مان برایمان سناریو می‌ساخت تا ما تشخیص بگذاریم، می‌دیدمش که چگونه چشمانش از حل کردن این پازل برق می‌زد. لحظه‌ای حس کردم که چقدر پزشکی و پزشک بودن میتواند آدم‌ را ذوق‌زده کند؛ سوا از هر چیز دیگری مثل کمک به خلق یا زدن پول به جیب، و چقدر حس فهمیدن آن مسئله های سخت و پیچیده کیف میداد. انگار، آن کلمات، نشانه‌ها و علائم وقتی از زبان او گفته می‌شد با وقتی که از کسانی دیگر می‌شنیدیدم فرق داشت‌ و همین چیز ها بود که ما را مجذوب علم و دروس داخلی میکرد. وقتی که به کارت علاقه داشته باشی، بقیه را هم به آن کار علاقه مند میکنی.پزشکی، مانند مارِ شاه‌کبری‌ای بود که با فلوت و نوای مارگیر، رام شده بود و رقص می‌کرد و ما، همان هایی بودیم که به تماشا نشسته بودیم و از این جادو و نمایش لذت می‌بردیم.   گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 15:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانیال</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%84-nvrosrxc3iem</link>
                <description>مادرش با این شکایت آورده بودش: در رفتگی کتف. از شوشِ دانیال می آمدند. گفت: «با خواهرش که بازی میکرد فکر کنم دستش را کشیده». نوزادی دو ماهه که در ملافه ای نارنجی رنگ آرام گرفته بود را تماشا می‌کردیم. چشم هایش درشت و زیبا بود و بوی شیر مادرش را میداد.دوباره معاینه اش کردیم. اینبار پیراهنش را در آوردیم. حرکت بازو و کتف چپش نرمال و عادی بود. روی میز گذاشته بودیمش. من، اینترن طب و GP  بالای سرش بودیم.  دوباره لمس کردیم. قوامش مثل استخوان سفت بود. بزرگ و غیر متحرک بود. یک لحظه همه نگران شدیم و فکرمان رفت به همانجا. به همان تشخیص. سونوگرافی‌اش آمد. درست حدس زده بودیم. سرویس‌اش عوض شد. فرستاده شد به اورژانس اطفال و ویزیت بخش اطفال شد. آزمایشاتش رسید:ESR:80 / WBC:15 / Hb: 8  و ...به چشمان مادرش نگاه میکردم. به این طرف و آن‌طرف رفتن های پدرش. به خود دانیال که در آغوش مادر آرام گرفته بود، بی خبر از سرگذشت احتمالی‌ای که در انتظارش بود. به آن پوشه نارنجی رنگی که دست پدرش بود و پر بود از ده ها سونو، ده ها آزمایش، ده ها نسخه.غرق در افکار و دنیای خودم بودم. یک لحظه که به خودم آمدم، چشم هایم خیس شده بود. زبانم بند آمده بود. به خودم خنده‌ام گرفته بود. به قول اینترن ها «من اینجا چکار میکردم؟». در اینجا آنقدر سرعت لود بیماران بالا بود که فرصتی برای اینکار ها نمی‌ماند. وجود این نوع احساسات فقط کار را سخت تر میکرد. اما فایده ای نداشت، نمیتوانستم جلوی آنرا بگیرم.به خودم حق میدادم. او با بیماران دیگر اورژانس فرق داشت. او بخاطر نزاع و درگیری، یا بی اعتنایی نسبت به استفاده از داروها، یا تصادف بخاطر رانندگی پرخطر اینجا نبود. او با بقیه بیماران اورژانس فرق داشت و بخاطر آن شرایط، استحقاق حداقل این چند قطره اشک را داشت و من فقط حقش را داشتم به او میدادم. حقی که بر گردنم بود و چون کار دیگری نمیتوانستم انجام بدهم، باید اینگونه آنرا ادا میکردم.به دستور اتندینگ اطفال بستری شد و کشت خون و آزمایشات تکمیلی دیگر برایش درخواست شد. اینترن اطفال کارهایش را انجام میداد. دوباره پیش آنها رفتم و خواستم که نگران نباشند. ای کاش در آن لحظه، یک نفر هم اینها را به من میگفت.گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 14:38:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت از بخش پوست و زیبایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pih8wgfbbr3u</link>
                <description>یک دختر تقریبا 26 - 27 ساله بود. روی صندلی پشت به ما نشسته بود و دکتر خوب بالای پلک اش را نگاه میکرد. + والا من چیزی نمیبینم.- کمی بیشتر دقت کنید خانم دکتر میبیند سفید شده. دکتر گفت بچه ها بیاید ببینم شما چیزی میبینید. اینترن ها جلو رفتند. فایده ای نداشت. نوبت به ما رسیده بود. حالا ما پرچم دار شده بودیم تا آن تار سفید بین موهای انتهای خارجی ابرو های او را پیدا کنیم. شیشه عینکم را یک بار دیگر تمیز کردم. تا جایی که راه داشت نزدیکش شدم. بعد فهمیدم چشم من اصلا دور بینی اش خراب است، عینک گذاشتن فایده ندارد. عینک را در آوردم، باز هم فایده نداشت. چیزی نمی دیدیم. دوباره اینترن ها جلو آمدند. یکی از اینترن ها بالاخره یک چیز سفید آن بین دید و گفت دیدمش! و بعد دوباره گمش کرد.نمیدانم چطور خودش متوجه آن شده بود. در این مدت همچین چیزی به چشم ندیده بودم. دیده بودم که دسته‌جمعی cpr انجام میدهند اما اینکه یک متخصص و هشت دانشجوی پزشکی دنبال تار موی سفید ابرو یک بیمار بگردند، از عجایب بود.با گذشت این چند روز در بخش پوست و دیدن بیماران این بخش، حالا دیگه این جمله رو بهتر درک میکنم:«Dermatology is the best specialty. The patient never dies and never gets well.».پوست بهترین تخصص است. بیمار هرگز نمی میرد و هرگز خوب نمی شودحالا جرج برنارد (برنده جایزه نوبل) یه جمله ای داره که میگه: « شهرت یک پزشک به تعداد افراد برجسته ای است که تحت مراقبت او می میرند.»بنظرم باز این جمله معیار موثق تری برای تصمیم به انتخاب رشته تخصصی برای ادامه تحصیل میتونه باشه.- شما به شعر هم علاقه دارید؟+اره! چطور دکتر؟ از کجا فهمیدید؟-داخل بیو تلگرامتون خوندم خانم دکتر، برام جالب بود که ازتون بپرسم ...+ دبیرستان که بودم، من و خواهرم شروع کردیم به نوشتن یک رمان، طوری شده بود که همکلاسی هامون پیگیر میشدند ببیند ما میخواهیم در ادامه چی بنویسیم! حدود چهارصد صفحه شده بود ... بعد هم که دیگه کمکم  وارد دانشگاه شدیم و بعد متخصص شدیم و بعد هم کار و کار و کار. شاید الان، همین شعر نوشتن ها پناهی باشند برای رها شدن از روزمرگی ها ...و بعد، از شاعر هایی که دوست داشتیم صحبت کردیم و فاضل و گروس و علیرضا بدیع یادی کردیم. به من گفت :«نگذار این هنر و شوق ها در تو نهفته و خاموش باقی بمونه. در هر حوزه و تخصصی که باشی، روزی میرسه که درمان بیمارانت رو خوب یاد میگیری، اما نوبت به خودت که میرسه چیزی بغیر از این هنر(ها) نمیتونه التیام بخش روزهای سختت باشه.»وارد اتاق شد، به ما سلام کرد و‌ روی صندلی نشست.آقایی تقریبا ۴۵ ساله بود. با لباس و شلوار تمیز و اتو‌کشیده. شکایت اصلی‌اش این بود: بالای ران هایم سرخ شده و خارش دارند. استاد ما پرسید: دو طرفه‌است؟ تایید کرد. شغلتان چیست؟ نظامی ام. گفت باید معاینه‌ات کنیم.روی تخت دراز کشید و خودش را آماده کرد. بالای سرش رفتیم. آن ضایعات درماتوفیت قرینه را مشاهده و لمس کردیم. آرام بود تا تمام‌مان معاینه کنیم و ببینم و سپس بلند شد. برایش تست KOH درخواست داده شد که اگر بیماری قارچی است، با اطمینان کامل درمان شروع شود (بجای درمان Empirical)و بعد از همه‌مان تشکر کرد و رفت.هفته بعد اتفاقی بحث بیماری های قارچی شد و استادمان گفت: «راستی آن بیماری که در درمانگاه دیدیم با تست مثبت، دوباره مراجعه کرد برای گرفتن درمان. خیلی تصادفی بحث درباره شغل و کار شد و گفت که رئیس پلیس راهنمایی رانندگی شمال خوزستان است.»برایم جالب بود. کسی مثل او با آن سِمت سازمانی آنچنان حاضر میشود تا واسطی باشد برای آموزش دانشجویان و پزشکان آینده و از این بابت تشکر هم میکند و بعضی ها نه تنها حاضر نیستند به سولات دانشجویان پاسخ بدهند بلکه از پزشکان تنفر هم دارند؛ از طرفی آرزو دارند روزی بچه های خودشان پزشک شوند.گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 14 Oct 2023 06:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانه‌ای‌ست این جهان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-hpw615rpxgy4</link>
                <description>ویرانه‌ای‌ست این جهان.عمر کفاف نمی‌دهد که آباد کنیم. و غیرت، رخصت نمی‌دهد که رها کنیم. اینگونه رها کردن نشانه‌ی رذالت است، پس آبادسازی یک گوشه‌ی گُم جهان به دست ما، آبادسازی کل عالم است به دست همگان.«مردی در تبعید ابدی - نادر ابراهیمی»گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 09:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی می‌گوییم: «بلد نیستم»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-bltf75xks6mh</link>
                <description>روزی یکی از اساتیدمان به قصد پند و نصیحت و از روی دلسوزی به ما گفت: «اگر روزی روزگاری در طرح یا جای دیگری برای خدمت بودید و چیزی از شما پرسیدند و بلد نبودید، این موضوع رو مطرح نکنید؛ وگرنه معلوم نیست آخر عاقبت‌تون داخل اون مرکز چی میشه چون از شما دیگه حسابی نمی‌برند. پس در این مواقع همیشه یا به شکلی موضوع رو عوض کنید یا بگید که فعلا وقت ندارم و ... و بعد که اطلاعات لازم رو پیدا کردید دنباله مسئله رو بگیرید.»من با حرفش موافق بودم. خصوصاً بعضی مواقع که از ما درباره چیزی سوال پرسیده میشود که به حوزه ما مرتبط نیست ولی انتظار میره بلد باشیم و یا بلدیم ولی نیاز هست یک بار دیگه چک کنیم و یا مطمئن تر بشیم و یا حتی واقعا بلد نیستیم و باید بخونیم. اما بنظرم بیشتر از گفتن «نمیدانم» این مهم است که بدانیم به چه کسی باید این را بگوییم و به چه کسی نگوییم. فردی که سال هاست در روستای دور افتاده زندگی میکند و تحصیلات آنچنانی هم ندارد، اگر درباره بیماری گاوش سوال بپرسد و انتظار داشته باشد به عنوان یک پزشک راهکاری برایش پیدا کنید، اگر بجای «احتمالا آنفولانزا گرفته است و فلان جا ببرش» بگویید «اطلاعی ندارم» ممکن است تمام تحصیلاتتان را زیر سوال ببرد. اما وقتی در جایگاه یک استاد قرار دارید و مقابل شما دانشجویانی حضور دارند که قرار است بزودی همکار شما شوند بهتر است از این روش استفاده نشود. البته که دانشجویان هم در این مسئله نقش مهمی دارند. برای مثال، من اگر روزی از استادی سوالی بپرسم و او بگوید که «نمیدانم» اعتبارش برایم بیشتر میشود و اگر از بابت نادانسته هایش مقداری ناراحت شوم، حداقل خیالم از دانسته هایش راحت میشود. یعنی خیالم راحت میشود که اگر تا قبل از این سوال، چیزی پرسیدم و او به من جواب داد با اطمینان کامل از موضوع آنرا گفته است. چون اگر چیزی نمیدانست از همان اول میگفت. درباره هر نوع «نه گفتن»ای هم این موضوع صدق میکند. هروقت که بتوانیم راحت نه بگویم درست است که در کوتاه مدت شاید طرف مقابلمان را دلسرد یا حتی ناراحت کنیم، اما در بلند مدت به او این را خواهیم فهماند که ارزش «بله» هایمان خیلی بیشتر از یک کلمه است.یک نکته دیگر که بنظرم رسید این است که ما معمولا میفهمیم که چه کسی بلد است و چه کسی تظاهر میکند که بلد است و حقیقتاً آنقدر ها هم مهم نیست که آن فرد به ما چه میگویید. این مدت که بیمارستان بودم کم پزشکانی ندیدم که: «زمان ما اینطور بود و ما آن زمان که تهران بودیم فلان بودیم و ... » میکردند اما موقع پرسیدن سوالات مختلف موضوع را به همان سمتی می کشاند که بلد بودند نه سوالی که مطرح شده بود. البته که هیچوقت نباید چشم‌مان را روی مسئله استاد و شاگردی ببندیم. شاید استاد من، من را در حد فهمیدن سوالی که پرسیده ام نمیدانسته که بخواهد جوابم را بدهد. با این حال شاید راه های بهتری هم برای همچین مواقعی باشد.مثلا یادم هست یک بار از یک متخصص عفونی درباره ارتباط درمان یک میکروارگانیسم در بیمار ای خاص سوال کردم و او به من گفت :«وقتی جواب سوالت را میدهم که ارتباط این دو را با هم پیدا کنی.» اول فکر میکردم چون بلد نیست خواسته این را بگوید و بعد که خودم دنبال سوالم را گرفتم فهمیدم که به دنبال زیربغل مار میگشتم.یک موضوع دیگر که بنظرم مرتبط با این بحث هست ولی خودش بحثی مفصل است و مقاله ای جدا میطلبد «اعتراف به اشتباه کردن» در پزشکان است؛ من اینجا بطور مختصر فقط اشاره هایی به آن میکنم تا بعد که بیشتر درباره آن بنویسم(+):باید به این موضوع فکر کرد چرا پزشکان احساس می کنند وقتی به خطایی اعتراف کنند یا میگویند که موضوعی را بلد نیستند شخصیتشان از درون فرومی ریزد. دلایل متفاوت است اما بنظر می آید یکی از پررنگ ترین آنها «مشکل فرهنگی» باشد که مردم از پزشکی توقع خطا و نقص ندارند و همین مطلب یک طیف سفید یا سیاه را بوجود می آورد. شما یا پزشکی بی نقص هستید یا انسانی شکست خورده!در سال ۱۹۵۳ دانلد وینیکات (Donald Winnicott) پزشک متخصص اطفال و روانکاو بریتانیایی مفهوم «مادر نسبتا خوب» را مطرح کرد(+). این مفهوم حتى امروز هم مانند همان زمان مفهومی انقلابی و بحث برانگیز است. والدین اغلب تمام تلاش خود را میکنند تا تمام نیازهای کودک را رفع کنند. وینیکات بیان کرد که نیازی به این کار نیست؛ زیرا یک مادر «نسبتاً خوب» همچنان خوب است او در حقیقت بر این موضوع تأکید داشت که یک مادر «نسبتاً خوب» حتی میتواند از یک مادر بی عیب و نقص و کامل بهتر باشد، زیرا می تواند سازگاری صحیح کودک را با واقعیت های تعامل انسانی پرورش دهد.یک موضوع مهم این است که ظاهراً در اغلب جنبه های زندگی این موضوع را پذیرفته ایم که « معلمان نسبتاً خوب، حسابداران نسبتاً خوب، لوله کشهای نسبتاً خوب را با رضایت خاطر قبول داریم اما هیچ جایی برای یک پزشک نسبتاً خوب وجود ندارد.» حتی وقتی که بحث مرگ و زندگی وسط نباشد این مسئله در پزشکان از طرف جامعه وجود دارد. یک خطا نه به منزله ی یک قدم اشتباه که با آموزش رفع شدنی است بلکه در حکم یک اتهام و اقرار به گناه درونی است که ذات فرد را فرو میرزد. گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 19:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پزشک به من توجه نمی‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-nv4omdie6buo</link>
                <description>احتمالا همه ما روزی را بخاطر داریم که از مطب پزشکی بیرون آمده‌ایم و این سوال را از خودمان پرسیده‌ایم. برای خود من که بار ها پیش‌آمده. این روزها که در اورژانس هستم و گاهی اوقات بطور کاملا مستقیم با یک بیمار و روند درمان، پیگیری و بهبودی او مواجه‌ام، فرصت خوبی بود که دوباره این سوال را از خودم بپرسم. اما این‌بار نه به‌عنوان بیمار.به این موضوع از جنبه‌های مختلفی می‌شود نگاه کرد و همینطور علت های مختلفی را میتوان فهرست کرد. من اینجا فقط درباره‌ی یکی از آنها صحبت می‌کنم و ادامه این بحث را به آینده موکول میکنم تا بشود مفصل تر درباره آن بحث کرد و از حوضله هم خارج نشود.«در سال‌های اخیر تحقیقاتی بروی پزشکان آمریکایی (پزشکانی که فقط با بیماران بستری شده در بیمارستان سروکار دارند) انجام شد که نشان میداد این پزشکان فقط ۱۷٪ از وقت خود در روز را صرف مراقبت مستقیم، ارتباط فیزیکی و صحبت با بیماران می کنند و بیشتر وقت آنها (حدود ۶۴٪ ) صرف مستندسازی، بازبینی سوابق پزشکی، ارتباط با دیگر اعضا و رسیدگی به کاغذبازیهای اداری می‌شود.»این مطلب را که خواندم یاد وضعیت این روزهای خودم در بیمارستان افتادم.برای مثال،امروز خانمی به اورژانس مراجعه کرده بود جهت ثبت MRI زانو برای مادرش. برایش نسخه را ثبت کردم. چند دقیقه‌ی بعد برگشت و گفت کد رهگیری‌ام را هم میخواهم. کد را به او دادم. دوباره آمد. زانوی راست با و بدون کنتراست باشد و زانوی چپ فقط بدون کنتراست. ‌برایش اصلاحش کردم. و بار چهارم که برگشت گفت برایش در سامانه علت درخواست MRI را ننوشتم. بیمار بعدی می‌آید. سامانه قطع و حالا log out هم شده است. حالا باید بگردی تا متخصص طب را پیدا کنی تا پیامک جدید را برایت بخواند. اگر بیمه‌ بیمارت یک بیمه خاص باشد و سامانه هم اجازه ثبت ندهد که داستانش متفاوت است. حتی اگر به بیماران بگویی که فعلا نمیتوانی برایشان چیزی را ثبت کنی، می مانند تا زمانی که کارشان انجام شود، خصوصا اگر از روستا و شهرها مجاور و دور آمده باشند. این مسائل در اینجا بسیار متداول و البته بسیار وقت گیر است. عددی که در محاسبه time wasting بیماران اورژانس بدست می‌آید عددی قابل توجه است. البته، تمام این‌ها بجز بحث ‌نوشتن دستورات و درخواست ها و شرح حال پزشکی و پروسه ثبت دستورات و ... است. برای پزشکان «مراقبت غیر مستقیم» از بیمار به عنوان زمانی در نظر گرفته می شود که صرف پرونده های بیماران میکنند اما برای بیماران این مراقبت غیر مستقیم قابل مشاهده نیست. بیماران فقط زمانی را محاسبه میکنند که واقعا پزشک خود را می بینند و آن مقدار زمان برایشان تقریباً هیچ است؛ که معمولاً تنها چند دقیقه در روز آن هم در ویزیت روزانه ی پزشک برایشان محسوب می‌شود. بیماران به حق احساس میکنند در موردشان حق کشی شده است. از طرفی، پزشکان هم احساس می کنند در موردشان حق کشی شده است، زیرا که خود آنها هم ترجیح میدهند وقت خود را با بیمار بگذرانند تا اینکه بخواهند پشت دستگاه بنشینند و درباره‌ی بیماران اطلاعاتی را وارد کنند؛ اما چون کارهای مربوط به مستندسازی و کاغذ بازی های اداری بسیار زیاد است و محدودیت زمانی شدیدی بر دوش پزشکان قرار دارد، سعی میکنند تا جای ممکن در کار نوشتن سوابق پزشکی و معاینات تعجیل کنند.اینجا گاهی اوقات بیماران خاص با تظاهرات جالبی می‌بینم و می‌گویم ای کاش میتوانستیم زمان بیشتری را با این بیماران سپری کنیم و وقت کمتری را صرف نوشتن صدها و هزاران یادداشت کنیم؛ البته که هر یک از این یادداشتها زمانی که پای وکیل در میان باشد بسیار مهم و حیاتی اند و اگر به آنها بی‌اعتنایی شود، بی‌نظمی و مشکلاتی پیش‌می‌آید. و همه آنها ضروری اند، اما بقول دکتر قربانی بعضی وقت ها که فکرش را می‌کنی، میفهمی برای انجام خیلی از کار ها در اینجا نیازی به «پزشک بودن» نیست. (+) گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 23:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت از اورژانس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B3-nmvqbiezykqf</link>
                <description>گفتم :« عکسش این است دکتر، ببینید کسی داخلش هست؟» عکس را دید و خندید :« نه دکتر، خوشبختانه کسی داخلش نیست.» به منشی نگاه کردم و گفتم « خب، اینم ترخیص.»در همین حین، زنگ احیا به صدا در آمد. نمی‌شود تصور (و همینطور بیان) کرد که وقتی این زنگ به صدا در می آید چقدر نگرانی و استرس در ما بالا میرود.رفتیم بالای سرش. خانمی چاق و مسن بود. همه سکوت کرده بودند. خیره بودم به مریض. حرکتی نمی‌کرد و سینه‌اش بالا و پایین نمی‌شد. احتمالا، الان دیگر بدون اینکه بتوانیم نگاهش کنیم داشت بین پرده‌های اتاق میچرخید و از پنجره‌ی باز اتاق بیرون میرفت. برای اولین بار بود که یک بیمار Expire می‌دیدم.از خدا تشکر کردم. قبلا، با هم قول و قرار گذاشته بودیم که نگذارد اولین Expireای که اینجا می‌بینم کودک باشد.اینترن به من گفت: خب حالا وقتش هست به همراهان بگویی «ما تمام تلاشمان را کردیم.» دکتر طب گفت: «از همه چیز این رشته فقط از این قسمتش بدم می‌آید. هیچ چیز سخت از این کار نیست». هر سه با هم رفتیم و «سخت ترین کار این رشته» را سپردیم‌ به پرستاران احیا. کم‌کم پشت سرمان صدای گریه شروع شد.پشت صندلی طب اورژانس نشسته بودم و سرم گرم به ثبت کردن چند دارو بود. روبرویم، آن طرف میز خانمی میانسال با لباس های بستری بخش جلو آمد: «اینا میخوان منو بُکشن، میخواهم از اینجا برم، شکمم درد میکنه، هیچکس نمیگه چم شده. واقعا نمیدونم چرا اینجام»اینکه یک خانم با لباس های بستری در اورژانس بود خودش به اندازه کافی عجیب بود، دیگر گفتن این حرف ها که جای خودش را داشت. چند لحظه کوتاه به او خیره شدم و به این فکر کردم که با توجه به این حرف ها حتی اگر میخواست فرار هم کند چرا باید به اینجا می آمد؟ اگر بقول خودش کسی قرار بود او را بکشد باید از اورژانس فرار میکرد نه اینکه به اینجا بیاید. در آن لحظه نمیدانستم که دارد چه می‌گوید. اما از بین آن حرف ها جمله آخرش را قبول داشتم. این یک اتفاق عادی در بیمارستان است. خود ما هم بعضی وقت ها نمی‌دانیم چرا اینجاییم.به او گفتم که جای نگرانی نیست، به بخشی که از آن آمدی برگرد و این سوالات را از پرستار آنجا بپرس. هر طور که بود فرستادیمش و بالاخره رفت.دو روز بعد، شب پنجشنبه به بیمارستان رفتم. قرار بود با یکی از پرستاران خوب بخش icu چند بیمار را ببینیم و درباره دارو ها صحبت کنیم و کمی هم پروسیچر های بالینی را تمرین کنیم. وقتی نزدیک در ورودی بیمارستان بودم دختری را روی ویلچر دیدم که از نگاهش فهمیدم که خود اوست. به من گفت کمکم کن بالا بروم. بهیاری ویلچرش را گرفته بود. کمک‌کردم و پله‌ها را بالا رفتیم. هیچ چیزی نپرسیدم و مسیر خودم را گرفتم. در ذهنم بود که حالش را بپرسم. اما نپرسیدم.وقتی به icu رسیدم چند دقیقه‌ای طول نکشید که دیدم دختری را با ولچر به داخل می‌آوردند. خود او بود. در icu با این شرح‌حال ادمیت شد: خانم ۳۱ ساله، ۳۰ هفته باردار با آپاندیس فلگمون، بستری جهت R/O آمبولی.همانطور که روی تخت ‌بود و به اتاق ایزوله ‌می‌رفت، رو‌ به من گفت: «ممنون که کمک کردی بالا بیایم، سریع رفتی. نشد تشکر‌ کنم.» و من دوباره چیزی برای گفتن نداشتم. به این فکر میکردم که چقدر راحت میتوان دچار یکی از هفت گناه بزرگ در پزشکی شد.یک بار دیگر زنگ احیا به صدا در آمده بود. اینبار بیماری که رو تخت دیدیم کودک بود. شاید شش ساله اش میشد. مادرش کنار ما بود. اشک در چشمانش جمع شده بود. دو پرستار سمت راستش و دوتای دیگر سمت چپ اش بودند و سعی داشتن از عروق آن بچه به آن نحیفی با آنژیوکتی سبز رنگ مسیری پیدا کنند. بالای سرش هم کارشناس اتاق عمل اکسیژن را مانیتور میکرد. پزشک طب پرسید: «چش شده؟» گفتند: «با BS:380 آمده.» با شنیدن این جمله همه ما همزمان از مادر و برادرش پرسیدیم: «دیابت دارد؟» و آنها گفتند نه. سوال بعدی همه ما این بود: «در خانوادتان کسی دیابتی است؟» دوباره همان جواب را گرفتیم و سوال بعد: «دارویی مصرف میکند؟» اینبار، برادرش گفت: «بخاطر لکنت زبان دارو میخورد.» حین احیا 5-6 بار دیگر این سوال ها از آنها پرسیده شد و جواب ها همان بود. میخواستیم حداقل مطمئن باشیم که این کودک قرار نیست اولین نفر باشد؛ اما بود. در عرب های اینجا بیشتر این مشکلات را می‌دیدم. آنها که بیشتر از بقیه ازدواج فامیلی دارند.نتیجه ABG آمد. ph: 6.54. تشخیص مشخص بود. پزشک طب به من گفت: «خداروشکر که حداقل در این سن فهمیدند.» حالا باید کم‌کم به مادرش میگفتیم که لکنت زبان، آخرین چیزی نیست که باید برای کودکت نگرانش باشی. دوباره، یک کار سخت دیگر در پزشکی.از شهریور 1402گاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 17:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتانازی، مرگ آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A2%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-roz9jfwns9eh</link>
                <description>در علم پزشکی کلمه ای وجود دارد به اسم اتانازی «Euthanasia مركب شده از دو بخش: پیشوند EU به معنی خوب و آسان و Thanasia به معنی مرگ است. الهه ی مرگ یونان باستان Thanatos نام داشت.» در واقع اتانازی به مجموعه اقدامات برای خاتمه دادن به عمر و حیات فرد دیگری گفته میشود و یا به تعریفی دیگر اتانازی عمل عمدی انجام گرفته توسط یک فرد با هدف پایان دادن به زندگی فرد دیگر برای ختم رنج اوست. اسامی دیگه ای که مترادفش هستند شامل:«مرگ آرام، مرگ راحت ،آسان کشتن از روی ترحم ،مرگ شیرین، Mercy killing »احتمالا شما هم مثل خیلی از اقشار جامعه خصوصا متخصصان اخلاق پزشکی، نظرات متفاوتی درباره این فعل داشته باشید. چه کسی دوست دارد زجر بکشد و زندگی کند؟ از طرفی، چه کسی دوست دارد به آغوش مرگ برود؟ بهرحال هر کسی هر شرایط بدی هم که داشته باشد مقداری امید به حیات انتهای قلک برای خودش نگه میدارد. از طرفی شاید اینگونه فکر کنیم که «ما با انجام این کار برای خودمان موافق ایم و دوست نداریم نه خودمان و نه دیگران را آزار دهیم». اما آیا خانواده یا دوستان و عزیزانمان هم با این حرف ها موافق اند؟ آیا آنها از اینکه میتوانستیم یک روز، یک ساعت یا حتی یک دقیقه بیشتر در این دنیا زندگی کنیم ولی بخاطر درخواست آگاهانه آنها این حق از ما گرفته میشد راضی بودند؟ آیا بعد از اینکار می‌توانستند شب راحت بخوابند؟آتانازی داخل کشور ما به هر شکلی ممنوع هست. اما در برخی کشور ها، مانند سوئیس یا سوئد قانونی اعلام شده است. عقیده مشترک بسیاری از مذاهب مختلف از جمله مسیحیت، اسلام و یهودیت این است که زندگی، هدیه خداوند است و باید با تمام توان در حفاظت آن کوشید و بیماری و سختی‌های آن جزئی از زندگی و سرنوشت آدمی است که باید به‌طور طبیعی طی شود.بغیر از مسائل مذهبی و اخلاقی، گروه دیگری از مخالفان آتانازی وجود دارند که انگیزه متفاوتی دارند.آنها معتقدند با قانونی شدن و رواج آتانازی، انگیزه درمان برخی بیماری‌ها از بین خواهد رفت و جلوی پیشرفت علم پزشکی گرفته خواهد شد. از طرفی میدانیم امروزه خیلی بیشتر از گذشته ها، مرگ ها در بیمارستان رخ میدهد. آتول گوانده در کتاب مرگ با تشریفات پزشکی در این باره به تفصیل توضیح داده است. حالا فرض کنید نگه داری از سالمندان برای افراد و بستگان آن‌ها مشکل شده و حالا، اعتماد بیمار به پزشک به علت ترس بیمار از قطع درمان توسط پزشک و انجام اتانازی، از بین برود؛ منطقی است که دیگر نمی‌توان با خیال راحت به هیچ بیمارستانی پا گذاشت.درباره آتانازی موضوعات و مطالب مختلفی مطرح است. افراد مشهور و مطرح زیادی درباره آن نظرات متفاوتی داره اند. بخواهم راحت بگویم، بر خلاف تصور ما، این عمل، تنها یک کار ساده و از سر دلسوزی نیست. بلکه باید به بسیاری از جنبه های دیگر آن نیز توجه کرد. خصوصاً اگر در جایگاه یک پزشک باشیم. و عهد هایی با خود بسته باشیم.در اینجا چند نقل قول درباره آتانازی مینویسم و تصمیم نهایی درباره بد یا خوب بودن آن را به خواننده این مطلب واگذار میکنم. I think those who have a terminal illness and are in great pain should have the right to choose to end their own life, and those that help them should be free from prosecution.Stephen Hawkingمن فکر می کنم کسانی که بیماری لاعلاج دارند و درد شدیدی میکشند باید حق انتخاب داشته باشند که به زندگی خود پایان دهند و کسانی که به آنها کمک می کنند باید از پیگرد قانونی آزاد باشنداستیون هاوکینگThe killing of a disabled person is not &#x27;compassionate&#x27;. It is not &#x27;euthanasia&#x27;. It is murder  Stella Young  .کشتن یک فرد معلول &quot;دلسوزی&quot; نیست. این &quot;اتانازی&quot; نیست. قتل است  استلا یانگWhose life is it, anyway?Sue Rodriguezاصلاً زندگی مال کیست؟سو رودریگزThe whole notion of pain, and how every individual experiences pain, is up for debate. We don&#x27;t know how another person experiences pain - physical pain or psychic pain. Some of these clinics where assisted suicide or euthanasia is practiced, they call it &#x27;weariness of life.&#x27; Miriam Toewsمفهوم کلی درد، و اینکه هر فردی چگونه درد را تجربه می کند، قابل بحث است. ما نمی دانیم که هر شخص چگونه آنرا تجربه می کند -چه درد فیزیکی یا درد روحی. برخی از این کلینیک ها که در آنها کمک به خودکشی یا اتانازی انجام می شود، آن را بدلیل &quot;خستگی از زندگی&quot; می دانندمیریام تووزOne should die proudly when it is no longer possible to live proudly.Friedrich Nietzscheوقتی دیگر نمی توان سرافراز زندگی کرد، باید سرافراز مُردفردریش نیچهHow people die remains in the memory of those who live on.Dame Cecily Saundersنحوه مردن مردم در خاطره کسانی که زنده هستند باقی می ماندسیسلی ساندرزتوضیح عکس: کسایی که باید بدونند خودشون میدونندگاه‌نوشته های من در تلگرام: AzMasirMan</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 22:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از دو ماه دوری از اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenkhavari/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-iqpdwq4shhpb</link>
                <description>همه چیز از خواندن نوشته‌ی او شروع شد ...از همان ابتدای سال با خودم کلنجار میرفتم که باید اینستاگرام را حذف کنم. مدام به خودم می‌گفتم باید این کار انجام شود. اما نمیتوانستم. جایگزینی برای آن نداشتم. طاقت دوری از این فضا را نداشتم. دوست داشتم آنجا چیزی بنویسم یا عکسی بگذارم و یا از دوستانم که فقط آنجا اند خبری داشته باشم. تا اینکه یک شب اتفاقی به آن نوشته رسیدم. وقتی نوشته محمدرضا (+) را خواندم همان شب اینستاگرام را پاک کردم. نوشتن در اینجا را مجدد شروع کردم و بعد از مدتها پستی را منتشر کردم. در کنارش یک کانال تلگرام را هم درست کردم که اگر روزی هوا و هوس انتشار به سبک اینستاگرام به سرم زد، آنجا چیزی بگذارم تا این عطش را هم کم‌کم فروکش کنم و به زبانی دیگر ذوقم کور نشود.الان تقریبا دو ماهی هست که دیگر اینستاگرام ندارم. در یکی از پست های تلگرامم نوشته بودم «لذت این روزها که می‌تونم بجای دیدن عکس های دوستانم داخل اینستاگرام، نوشته‌های آنها رو بخوانم یا حضوری ببینمشان را با هیچ چیز در دنیا نمی‌خواهم عوض کنم». نداشتن اینستاگرام و برنامه‌هایی مانند آن، یعنی فرصتی برای دریافت اطلاعات کامل تر و عمیق‌تر، به جای خرده اطلاعات ناقص و محتوای بدون جایگاه. جایگاه به این معنا که ما وقتی کتاب میخوانیم میدانیم که داریم کتاب میخوانیم اما معمولا وقتی در اینستاگرام هستیم بعد از گذشت چند دقیقه خودمان هم نمیدانیم اینجا داریم چکار می‌کنیم؟! حتی اگر اینستاگرام را به قصد دیدن ویدیوی آموزش کنترل فشار خون به کمک داروی لابتالول باز کرده باشی. این اواخر، وقتی در اینستاگرام بودم و مطلبی به خیال خودم آموزنده میخواندم یا کپشن خوانی میکردم در انتها هر پست، حس یک آدم تشنه را داشتم که زیر شیر آبی سر خم کرده و در حین نوشیدن قطره قطره آب است که یکی از آن بالا ناگهان شیر را می‌بندد. و تو منتظری دوباره کسی آنرا باز کند تا شاید قطره ای بنوشی. چرا وقتی میتوانم در یک دریای قابل شرب مثل کتاب ها، مقالات، وبلاگ ها و یا حتی فیلم ها خودم را غرق کنم باید به همچین چیزی راضی میشدم؟ اگر وقت گذاشته اید و این نوشته را میخوانید، پیشنهاد میکنم این نوشته محمدرضا را هم حتما بخوانید.(+) اکثر ما، وقتی صحبت از اینستاگرام یا یک رسانه اجتماعی میشود خیال میکنم مگر چقدر قرار است در آنجا باشیم؟ یک ساعت نهایتا! دیگر اوجش دو ساعت. از 24 ساعت 2 ساعت مگر میخواهد کجا برود؟ در ماه که هیچ. اشتباه من هم اینجا بود؛ من هم فکر میکردم یک روز 24 ساعت است. در حالی که اگر از یک روز، خواب و خوراک و عادات روزانه غیر ارادی‌مان را فاکتور بگیریم عملا شاید حدود 6-5 ساعتِ خالص را در اختیار داریم. به بیانی دیگر در یک روز،  6-5 ساعت در اختیار داریم که میتوانیم تصمیم بگیریم چکار کنیم؟ حالا آن 2 ساعت را از این 6 ساعت کم کنید. سوا از احساس خستگی و چشم درد و سر دردِ بعد از استفاده از موبایل. قصد ندارم اینجا یک لیست از مزایا و معایب استفاده از فضای مجازی و غیره فهرست کنم. بیشتر دوست دارم که برخی از تجربه های این دو ماهم را بنویسم. بجز فرصتی بیشتر برای مطالعه هدفمند و بیشتر شدن زمانِ در اختیار، یکی از تجربیاتی که این مدت بدست آوردم این بود که صبرم برای قضاوت کردن ها خیلی بیشتر از گذشته شده بود. یا شاید بهتر بگویم، زود قضاوت کردن را بهتر می توانستم کنترل‌ کنم.بنظرم از بهترین ابزار ترغیب ما برای زود قضاوت کردن همین بسترِ فضای مجازی سریع و قابل در دسترس و از جمله‌ی آنها اینستاگرام است. وقتی در اینستاگرام تصاویر متنوع و ویدیوهای کوتاه سریع می آیند و می روند، به مرور صبر و انتظار ما برای دیدن نتایج کم و کمتر می شود، و بعد تجربه‌ی عمیق قضاوت کردنِ درست را نیز کم‌کم از دست میدهیم. اتفاقی که الان در اینستاگرام رایج شده است. یک ویدیو سریع شروع میشود، سریع هم نتیجه قابل انتظار را می‌بینیم. کمکم برای ویدیو های بعدی بدون اینکه کامل تمام بشود این نتیجه گیری را انجام میدهیم. و بعید هم نیست که بعدها در زندگی روزمره هم از این نوع قضاوت های زودهنگام استفاده کنیم. زمانی نمیگذرد که می‌بینیم عادت کرده‌ایم بدون اینکه صبر کنیم، بدون اینکه دوباره و دوباره فکر کنیم، یک قضاوت پیشفرض را انتخاب و منتظر می‌مانیم تا اثباتش کنیم. در حالی که می‌توانیم همین قضاوت زودهنگام را گوشه ذهن نگه داریم و بمانیم تا ببینیم آیا درست است یا اشتباه و بعد اگر اشتباه بود، فیدبکی بگیریم و در دفعات بعد یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم. کاری که ما معمولا در تماشای فیلم ها (که یک بسته های اطلاعاتی کامل تر نسبت به ویدیو های چند دقیقه ای هستند) تجربه میکنیم.  در این روزها یک جایگرین خوب برای من همین تماشای فیمهای سینمایی بود. وقتی به تماشای یک فیلم چندصد دقیقه ای می نشینیم، در اصل خودمان را مجاب می کنیم که صبر و حوصله کنیم. هنگامی که میانه یک فیلم فکر می کنیم که این فیلم بدرد نمیخورد و قابل پیشینی است (کاری که روز های اول این ماه انجام میدادم)، اگر به خودمان صبر بدهیم و تا انتها منتظر بمانیم، امکان دارد که فیلم جواب این صبر ما را بدهد و غافلگیرمان کند. حتی اگر این اتفاق هم نیافتد ما تمرین کرده ایم که زود قضاوت نکنیم و منتظر بمانیم تا ببینیم آخرش چه میشود. ذهن ما در تمام این مدت درگیر است و این درگیری ارزشمند است. اینکه صبر کنیم و بعد قضاوت کنیم. حتی میتوانیم بعد از آن به سراغ نقد ها و تحلیل ها هم برویم و باز هم در قضاوت و تفسیر های خودمان بیشتر شک بورزیم. شاید نکته ای هم بوده که ما متوجه آن نشدیم.درگیری من با فیلم هایی که این ماه تماشا کردم آنقدر عمیق بود که بعد از تماشا، بجز مشغول شدن با تحلیل ها و پیگیر نوشته های دیگرِ نویسنده‌ی فیلم شدن، موزیک متن آنها را هم برای خودم جدا و دسته بندی میکردم و در طول روز چند بار گوش میدادم. یک کانال هم به اسم Sweet part درست کردم تا سکانس‌های جالب و قابل تامل هر فیلمی را که میبینم، اسکرین رکورد کنم و در آنجا بگذارم و دیالوگ های جالب را یادداشت کنم. بعضی روز ها هم بود که دوست داشتم داستان فیلم ها را از اول خودم بنویسم و تصویر سازی و شخصیت پردازی ها، بر عهده خودم باشد. تجربه این کارها در این ترک دیار دو ماهه برایم هیجان انگیز، لذت بخش و کم‌نظیر بود.</description>
                <category>محسن خاوری</category>
                <author>محسن خاوری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 01:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>