<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن موسیوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenmd1999</link>
        <description>زبان‌شناس بالینی. 
مترجم و معلم زبان فرانسه و انگلیسی. 
گاهی شاعر، گاهی نویسنده!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4316261/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن موسیوند</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenmd1999</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مروارید‌های نجات‌بخش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmd1999/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-yujck1d2dqai</link>
                <description>تنها، چشمهایِ دور از مَنَت می‌توانستنددر این ظلمتِ محنت‌بارِ هستی،ناجی‌ام باشند.اما افسوس!افسوس که سال‌هاست آن مروارید‌های نجات‌بخش را از زندگی‌ام دریغ کرده‌ایو من، در این ظلمت ابدی، مغروق خواهم ماند…_ محسن موسیوند، ۲۵ شهریور‌ماه ۱۴۰۴، یک عصرِ پاییز‌وار</description>
                <category>محسن موسیوند</category>
                <author>محسن موسیوند</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 15:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmd1999/%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-nkunbss1lxh0</link>
                <description>به‌ یاد می‌آورمت!بر بلندای تپه‌ای سرسبز،در دلِ دشتی مملو‌ء از پروانه‌ها و زنبق‌های وحشی...مرا در آغوش گرفته بودی...سرم را روی پاهایت گذاشتی.لبخندی زدی و به چشمانت خیره شدم،در آن‌ چشم‌ها، چیزی یافتم که مرا نجات می‌داد…چشمانت را به یاد می‌آورم!بوی آغوش تو را هنوز در خاطر خویش دارمبه یاد می‌آورمتدر حوالی گندمزارهای کنار مزرعهچشم‌هایت هرگز فراموش نمی‌شوند…حتی اگر هزاران سال نیز بگذرد،من و توهنوز روی آن تپه، رو به آسمانِ پرستارهدر میان نسیمی که در دلِ شب مژه‌هایت را نوازش می‌کند، دراز کشیده‌ایم.شاید هرگز این را ندانی و نفهمی،اما وجودت، معنای زندگی‌ کوتاهم بود؛و رفتنت، روز‌ مرگم.تو رفتی و اما من هنوز…به یاد می‌آورمت...همیشه، تا ابد و تا آخرین روزی که سلول‌های بدنم در این کهکشان روان‌اند، تو‌ در عمق وجودم خواهی زیست…تو دلیل آفرینش من بودی و  قلب من نیز، مقصود خقلت چشمان تو…که هنوز، که همیشه، که تا به ابددوستت دارم…- محسن موسیوند، ۱۳ شهریورماه ۱۴۰۴</description>
                <category>محسن موسیوند</category>
                <author>محسن موسیوند</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 14:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>