<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohsenmosafi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenmosafi</link>
        <description>nothing... nobody...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:57:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26980/avatar/plHmBa.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohsenmosafi</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کشتن مرغ مقلد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/to-kill-a-mockingbird-cumsdweilioh</link>
                <description>دو هفته‌ای طول کشید این رمان را بخوانم. چند سالی طمع‌ش را داشتم و به تازگی نصیبم شد. بیش و پیش از خود رمان، ترجمه گران‌سنگ فخرالدین میررمضانی مجذوبم کرد؛ چه قلم روان و فهم خوبی دارد این مرد! احاطه‌ی میررمضانی به فرهنگ «آنها» و فرهنگ «ما» لحظات بدیعی را رقم زده است... واقعا دست‌مریزاد!پلات و پی‌رنگ کتاب داستان محکومیت سیاه‌پوستی در شهرستانی در ایالات متحده است که رل‌های کتاب پیرامون آن نقش‌افرینی می‌کنند.شخصیت اول داستان دخترکی است به نام اسکوات که سه سال از زندگی‌اش را با وی زیست می‌کنیم.هارپر لی (Nelle Harper Lee) با قلم معجزه‌گرش ما را در جزییات زیبای زندگی این شهر کوچک و آدمیانش غرق می‌کند. جزییاتی که محوَت می‌کند و گویی با آنها زیست کرده‌ای.نام کتاب اشاره به مثلی است در آن شهر که هر کس مرغ مقلدی را آزار دهد یا بکشد، حتما تاوانش را خواهد دید. مرغ مقلد مظهر معصومیت است و بی‌گناهی و کشتن او گناهی است عقوبت‌دار.توصیه‌ام خواندن این اثر ارزشمند است مخصوصا به بانوان اهل‌مطالعه که فکر می‌کنم برای آنها جذابتر باشد.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 16:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «مقدمه‌ای بر‌ روانشناسی فروید»؛ هیایو برای هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/psychoanalysis-njxodx84omlc</link>
                <description>همانطور که قبلا هم گفتم، فروید همیشه برای من ویژه بوده و هنوز هم (تا حدی) هست. مدتی است که درگیر خواندن کتابی هستم و از معدود کتاب‌هایی است که با اینکه خود انتخاب کردم، تمایلی به ادامه آن نداشتم. چون بنای یادداشت‌نویسی داشتم، سعی کردم به اتمام برسانم!ابتدا دو نکته فرامتنی باید ذکر کنم:ادوارد اروین (Edward Erwin) نویسنده کتاب تحصیلات و پژوهش چشمگیری درباره روانکاوی و فروید ندارد و این از لابلای متن مشخص است.دو دیگر اینکه ترجمه سلطانی از ضعیفترین ترجمه‌هایی بود که در عمر فهم و اندیشه‌ام با آن مواجه شدم!سلطانی اساسا با سبکی بسیار نامناسب و با دخل و تصرف‌های هنجاری، ایده‌ی اصلی متن و نیز اندیشه‌ی فروید را مجروح کرده است.اما درباره‌ی خود متن باید خاطرنشان کنم محتوای کتاب انسجام و ساخت‌یافتگی که لازمه فهم اندیشه فروید است را ندارد. عبارات تا حد زیادی مشابه و حشو است؛ گرچه مرسوم نیست اما میخواهم بگویم راندمان کتاب احتمالا کمتر از ۱۰ درصد است!حرف برای گفتن درباره این‌کتاب زیاد است و به عنوان خلاصه‌ی فهمم باید بگویم این‌کتاب را نه به نوآموزان روانکاوی و نه به محققان این رشته توصیه نمیکنم.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 12:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز آگاهی؛ حل یا انحلال مساله؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/consciousness-jvasun19vw0e</link>
                <description>«آگاهی» (Consciousness) در طی چند قرن اخیر و به ویژه سده‌ی گذشته، همواره به عنوان یک «مساله» و «راز» از آن یاد شده است. اساسا دکارت عزیز «آگاهی» را از نامساله‌ای بدیهی تبدیل به مساله کرد!مساله از این قرار است: چه خصوصیاتی باعث می‌شود که ما خود و هم‌نوعان خود را آگاه بدانیم و صندلی نشیمن‌مان را ناآگاه! اساسا «انسان‌بودگی یا خفاش‌بودگی چگونه است؟».دین، فلسفه، علم و فرهنگ هر یک تبیین‌های مختلفی در این باره داده‌اند که به شدت متعارض و گسیخته است. این مساله وقتی بغرنج‌تر می‌شود که کوششهای سال‌های اخیر در زمینه هوش مصنوعی را در نظر بگیریم.کتاب «راز آگاهی» گرچه متنی نیمه‌تخصصی است، اما مروری بر آن قطعا برای‌مان مفید است. جان سرل که از مهمترین فیلسوفان تاریخ اندیشه است، درصدد بیان دو نکته اساسی است:۱- آگاهی ویژگی طبیعی مغز و دستگاه عصبی است؛ مثل جامد بودن و زبری و نرمی.۲- آگاهی قابل تقلیل و‌کپی‌برداری و‌در نتیجه شبیه سازی توسط هوش مصنوعی نیست.سراسر متن کتاب علاوه بر تبیینِ موزون این ادعا، با مروری بر مهمترین اندیشه‌های فلسفه ذهن، به نقد آنها و‌ تثبیت کفتمان خود می‌پردازد.ترجمه سیدمصطفی حسینی از این کتاب انتشار یافته از نشر مرکز، دقیق و پر از ظرافت‌های فلسفی است و لذت خواندن متن را دوچندان می‌کند.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 12:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای قشنگ نسبتا نو!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/brave-new-world-cx2wvzq1cwjp</link>
                <description>«دنیای قشنگ نو» مهمترین اثر آلدوس هاکسلی بریتانیایی و اصیل است. هاکسلی این رمان را در ایام تقریبا جوانی خود نگاشت و از همان زمان نگارش، مورد توجه عموم و رسانه ها قرار گرفت. می دانم و می دانید که شهرت این اثر در دهه های اخیر و همزمان با پیشرفت چشمگیر فناوری، چندچندان شده است. دنیای قشنگ نو، اصطلاحا در زمره رمانهای «ویران‌شهری» (Dystopia)  دسته بندی می شود. راستش را بخواهید من تردید دارم خودِ آلدوس عزیز با این رویکرد این رمان را نگاشته باشد!دنیای قشنگ نو در دهه 30 میلادی و در عنفوان رشدهای فناورانه نوشته شده است و از این رو به نسبت زمانه خود، مملو از تخیلات فناورانه ای است که به دید نگارنده امروزی، در بسیاری موارد کودکانه است. به بیان دقیقتر، برخی از استعاره های فناورانه کتاب حتی نسبت به دنیای امروز فانتزی و جذاب به نظر می رسید و بخشی از آن که مربوط به وسائط نقلیه و محصولات رسانه ای و اموری از این قبیل است، نخ نما و کودکانه است!دنیای قشنگ نو، درصدد ترسیم تمدنی در سالهای بسیار دور است که با مهار احساسات، زاد و ولد، علم و تکنولوژی و با ایجاد ایدئولوژی منحصر به فرد خود، جامعه و ساختاری با ثبات را رقم زده است.پی‌رنگ دنیای قشنگ نو روایتی است از این تمدن و شخصیتی میان‌مایه که در خلال ماجراجویی ها و عاشقانه‌های خود، به قبیله ای بدوی و انسانی از قماش متمدنین که در میانه‌ی این قبیل تربیت شده است، برمیخورد. از میانه کتاب، داستان سرگشتگی و از خودبیگانگی این وحشیِ بینوا و حکایتهای عجیب پیرامون او است و کتاب با پایانی غم انگیز، به انتها می رسد.مایلم جمله ام را دوباره تکرار کنم: راستش را بخواهید من تردید دارم خودِ آلدوس عزیز با رویکرد پادآرمانشهری این رمان را نگاشته باشد!من نیز دنیای قشنگ نو را نوشته ای هنجاری و درصدد تبیین ضدارزشهای تکنولوژی تلقی نمیکنم. دنیای قشنگ نو تبیینی است از سرنوشتی محتوم و مطلوب و مطبوع از آینده انسان فناوری‌محور. تمدن موصوف در این کتاب، نه زشت، نه بی مایه و نه مایه خجل و شرمساری است. تمدنی محتوم است و مطلوب زیست‌کنندگانش، چونان‌که وضع فعلی بشر به طور عام، مطلوب ساکنینش است. آنچه هاکسلی در تلاش برای تبیین آن است، تصادم و اختلاط دو گفتمان اخلاقی-اجتماعی یا دو ایدئولوژی است به همان بیانی که السدیر مکینتایر (Alasdair MacIntyre) فیلسوف چپ مطرح، به خوبی آن را تبیین کرده است.پر واضح است آنچه از اخلاق و اخلاقیات در تصور و عمل ما امروزیان نمایان است، از منظر پیشینیان ضداخلاق و ضدسنت شناخته می شود. فناوری ذات پیش‌رونده و تهاجمی خود را دارد که تغییر و تبدلات گفتمانیِ پیرامون آن، از ملزومات بلافصل تکنولوژی به شما می رود.دنیای قشنگ نو، دنیایی واقعا قشنگ و نو است! بیایید بدون سوگیری تصور کنیم دنیایی که زادوولد و مصرف و تولید، در چرخه ای منطبق و منظم قرار دارد. روابط انسانی به عرفی ترین حالت ممکن تقلیل پیدا کرده است. تنش و هرج و مرج، جای خود را به مصالحه و رفاه داده است. و ...گرچه دنیای قشنگ نو به وضوح بافتی سوسالیستی دارد و دنیای آخرالزمانی مورد نظر هاکسلی، طبقاتی و متمرکز و خالی از تصورات امروزیِ ما از آزادی های فردی است، اما زیبایی های دنیای مورد نظر وی را نمی توان نادیده گرفت.دنیای قشنگ نو را با ترجمه ای نسبتا روان و بسیار دقیق از استاد سعید حمیدیان خواندم. حمیدیان خودْ ادبیاتِ مجسم است و تمجید از ظرافت های ادبی ترجمه او، از توان من خارج است.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 08:29:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نباید می خواندم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/introduce-to-psychology-pxo1gqownnkk</link>
                <description>نقد کوتاهی بر کتاب «مقدمه ای بر روانشناسی فروید» اثر ادوارد اروین ترجمه بهروز سلطانیهمانطور که قبلا هم گفتم، فروید همیشه برای من ویژه بوده و  هنوز هم (تا حدی) هست. یک ماهی است که درگیر خواندن این‌کتاب هستم و از  معدود کتاب‌هایی است که خود انتخاب کردم و تمایلی به ادامه آن نداشتم. چون  وعده یادداشت نویسی داده بودم، سعی کردم به اتمام برسانم!ابتدا دو نکته فرامتنی باید ذکر کنم:- ادوارد اروین نویسنده کتاب تحصیلات و پژوهش چشمگیری درباره روانکاوی و فروید ندارد و این از لابلای متن مشخص است.-  دو دیگر اینکه ترجمه سلطانی از ضعیفترین ترجمه‌هایی بود که در عمر فهم و  اندیشه‌ام‌با آن مواجه شدم. سلطانی اساسا با سبکی بسیار نامناسب و با دخل و  تصرف‌های هنجاری، ایده اصلی متن و نیز اندیشه فروید را مجروح کرده است.اما  درباره خود متن باید خاطرنشان کنم محتوای کتاب انسجام و ساخت‌یافتگی که  لازمه فهم اندیشه فروید است را ندارد. عبارات تا حد زیادی مشابه و حشو است؛  گرچه مرسوم‌نیست اما میخواهم بگویم راندمان کتاب کمتر از ۱۰ درصد است!حرف  برای گفتن درباره این‌کتاب زیاد است و به عنوان خلاصه فهمم باید بگویم  این‌کتاب را نه به نواموزان این حوزه و نه به محققان این رشته توصیه  نمیکنم.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 10:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی پیرامون «تاریخ امیدبخش نوع بشر»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/hopeful-history-wsfb5kb6uaug</link>
                <description>در سال‌های گذشته شاهد ظهور نسل جدیدی از اندیشمندان و نویسندگان میان‌مایه‌ای هستیم که هم ادبیات مرسوم نسل جدید را می‌دانند هم گستره‌ی وسیعی از دانش (البته با عمقی اندک) را یدک می‌کشند.این نسل نمونه‌های متعددی دارد که برگمان (برخمان) از درخشان‌ترینِ ایشان است.وقتی صفحات اولیه «تاریخ امیدبخش نوع بشر» را شروع به خواندن کردم، حس یاس و خشمی نسبت به ابله بودن خودم و وقت تلف کردنم برای این کتاب، در من ایجاد شد. وقتی آن تبریک و تهنیت‌های ابتدای کتاب را دیدم، بیشتر و بیشتر از خودم و انتخابم متاسف شدم؛ عمده کسانی که برای این کتاب «هورا» و «مبارک باد» گفته بودند نویسندگان عامه بودند در حالی‌که من در سودای کتابی با بن‌مایه‌ی علمی-اجتماعی-تاریخی بودم!«تاریخ امیدبخش نوع بشر» به من در آستانه ورود به دهه پنجم عمرم آموخت: دهنت را ببند! بیشتر بیاموز! طور دیگری فکر کن!برگمان جوان که مثل خود من دهه شصتی است (!)، جوانی با ذهنی خلاق و بدیع است. بی انصافی است او را دست کم بگیریم. این کتاب ماحصل زحمت و تحقیق و تتبع زیاد است و این را به وضوح می‌توان از هر صفحه آن دریافت. ذهن خلاق و رادیکال او در پی آموزش این گزاره است که بایستی از آموزش‌ها و هنجارهای متعارف کمی فاصله گرفته و آنگاه با نگاهی دقیق‌تر به حقیقت بینگریم.پروژه برگمان در این کتاب یک فکت واضح و مشخص است: تحلیل‌مان درباره انسان اشتباه است، آدمی نرم‌خو و خوش‌طینت است.شاید به نظر برسد با کتابی موعظه‌ای و زرد روبرو هستیم. همانطور که من در ابتدا چنین تصور می‌کردم. اما اینطور نیست. تاریخ امیدبخش نوع بشر با بخش‌بندی دقیق مسائل، از علم (ساینس) و پژوهش‌های اجتماعی و تاریخی با پایایی و روایی مناسب بهره گرفته تا گزاره مورد نظر خود را اثبات کند. چرا که برگمان چنین تصور می‌کند این حقیقت که ما نرم‌خو و خوش‌طینت هستیم می‌تواند بن‌مایه‌ی نظام اجتماعی، آموزشی، تادیبی، قضایی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ما را متاثر نماید.سبک نگارش برگمان در این کتاب بسیار متاثر از «انسان خردمند» اثر «نوح هراری» است. گویی نویسنده در پی آن است که خود را متفکری در طراز او نشان دهد.برگمان اگرچه یک دانشمند به معنای دقیق کلمه نیست، اما می‌تواند در سال‌های آتی به عنوان یک نظریه‌پرداز مطرح گردد و همه می‌دانیم نظریه‌پردازان بزرگ ابتدا سخن می‌راندند و آنگاه دیگران به دنبال اثبات و صحت سنجی گزاره‌های ایشان می‌رفتند.با این همه، از نظر من، تاریخ امیدبخش نوع بشر در بسیاری از بخش‌ها در دام شبه‌علم افتاده است. بسیاری از گزاره‌های این کتاب از نظر متدشناسی علمی، استحکام لازم را ندارد و نیاز به تقویت بیشتری دارد.به نظر می‌رسد مخاطبین این کتاب دانشجویان سال‌های پایانی و محققان علوم انسانی باشند و کتاب از لحاظ مخاطب‌شناسی، کتابی عمومی تلقی نمی‌شود.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 11:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربی روشنفکران کلاسیک!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/malekian-soroosh-ykr7ec2wp2ok</link>
                <description>یکشنبه شب حوالی ساعت ۱۱ به وقت ایران، به صورت آنلاین مناظره‌ای مهم و تقریبا تاریخی بین دو چهره‌ی جریان روشنفکری صورت گرفت: آقایان عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان.شخصا پیش از مشاهده مناظره بسیار ذوق‌زده و خوشحال از این رویداد، آماده‌ی سیلی سهمگین از و پرچالش از افکار و آرای نوین این دو چهره‌ی مطرح را داشتم. مواضع شخصی من در طی این سالها از هر دوی این اساتید فاصله گرفته است اما سعی دارم با کمترین منتال استیت و بایاس ممکن نسبت به این مناظره نکاتی را بنویسم.نکات من در دو دسته جا می‌گیرد: فرامتنی و متنی.الف- نکات فرامتنی- ارجاعات مداوم ملکیان به گذشته‌ی آرای خود برای روشنفکری که سالهاست نظریه‌ای بدیع و اساسی در این حوزه روا نداشته است، به شدت در ذوق می‌زد.- دقت و ریزبینی‌های جناب آقای ملکیان و یادداشت‌برداری‌های مداوم او، نشان از رویکرد همیشگی او و ساختارمندی بحثهای وی داشت که در جای خود نکته‌ی شایان توجهی است. در سوی مقابل می‌توان حدس زد که دکتر سروش احتمالا هیچ قلم و کاغذی در مقابل خود نداشته و زحمت دقت مضاعف به سخنان ملکیان را به خود نداده است.- به نظر می‌رسد دکتر سروش این مناظره و شاید ملکیان را اساسا چندان جدی نگرفته و با بی‌توجهی به سخنان ایشان، زحمت مطالعه آثار و مقالات اساسی این روشنفکر را به خود نداده است. تبختر همیشگی و به زعم من هیستریک دکتر سروش از خلال نحوه بیان و کم‌توجهی او به مخاطب خاص و مخاطب عامش، عیان و مشهود بود. شاید برای آقای سروش این مناظره جنبه رسانه‌ای بیشتری نسبت به تبیین حقیقت و مسئولیت روشنفکرانه‌اش داشته است.- تعارفات متهوعی(!) که در جریان مناظره از سوی طرفین (به خصوص آقای ملکیان) حاکی از عمق بحران گفتگو در زیسا‌بوم اندیشه‌گی این مرز و بوم است. این قبیل تعارفات که یا به حسب مصلحت و منافع و یا به هر دلیل فرهنگی زمینه‌ای ایراد می‌شود، با جریان جدی آکادمیک کشور نیز فاصله دارد چه رسد به بحث‌ها و مناظرات سهمگین در جهان اندیشه. بر خلاف نظر دوستانی که این قبیل آداب را آموختنی قلمداد کرده‌اند اما تعارفاتی از این دست خلاف اخلاق حرفه‌ای و آکادمیک است. برای تقریب منظور می‌توانم به مناظره تاریخی دنیل دنت و الوین پلانتینگا در 2009 اشاره کنم. در سالهای اخیر نیز مناظره دو چهره تکنولوژی و فناوری دنیا، جک ما و ایلان ماسک نمونه‌ای کامل و تمام از گفتگوی حرفه‌ای اندیشه‌هاست.- ملکیان را همیشه به آزاداندیشی و دقت‌های خاص و ریزبینی شناخته‌ایم. اما در این مناظره چهره‌ای جدلی و زودرنج از او را دیدم. در پاسخ به دکتر سروش به جای نقد و پاسخ به مواضع، مداما در حال اثبات و تبری خویش بود که من سالها پیش فلان و بهمان مطلب را گفته‌ام. این نحو گفتگو، علاوه بر اینکه قدح خود است مبنی بر اینکه پس نوآوری تو پس از ۲۰ سال چیست، شیوه‌ای مندرس در اسکات خصم است که در بین مردان اندیشه‌ی سنتی ما به وفور مشاهده می‌شود.- شوخ‌طبعی سروش و زودرنجی ملکیان نیز شایان توجه است. دکتر سروش با شوخی‌های ادیبانه خود، تسلطش را بر فرم و محتوای جاری نشان داد در حالی‌که آقای ملیکان مزاح یکی از اساتید را با پاسخی نه چندان نغز پاسخ داد.و اما نکات متنی:- ابتدائا بنا دارم زمین بازی را کمی بر هم بزنم. هم ملکیان و هم سروش مجدا و مصرا به دنبال تعریف و تدقیقی از مفهوم روشنفکر بودند. ملکیان درصدد همچون ۲۰ سال گذشته حد ناقصی از روشنفکری ابراز نماید و سروش درصدد است با رویکردی پوزیتیوستی، روشنفکری را فاقد دلالت واضح بداند. این در حالی است که اساسا محل دعوا در این بحث حد و رسم مفهوم روشنفکری نیست. در معرفت‌شناسی مدرن، برای گذار از این دست مناقشات لفظی ابزارهای متنوعی تعبیه و موجه شده‌اند که عاملی برای رونق بحث‌های فلسفی و اندیشه‌ای هستند. در این منازعه، مفهوم روشنفکری را به مثابه common sense مورد توجه است. یعنی هر آنچه که طرفین اجمالا به عنوان روشنفکری تلقی کرده و بر آن متفق و مشترکند. صورت مساله نسبت بین روشنفکری و حقیقت است و دو استاد بنا بر سنت‌های مرسوم اندیشه‌ورزی، به اصل تعاریف یورش برده و اختلاف کرده‌اند. سروش با شیوه‌ای شبیه علمای اصول فقه و منطق صوری، به تعریف ملکیان هجمه برده در حالی که امروزه هر آنچه به عنوان بهترین تبیین ممکن (IBE) مقبول باشد، مبنای استدلالها و تعاریف است. جهان اندیشه از مناقشات دونمایه توتولوژی عبور کرده است و به حل مسائل پر چالش می‌پردازد. در اینجا بایستی خاطرنشان کنم که این مطلب غیر از ابهام (Vagueness) مورد اشاره ویلیامسون و یا معانی نان‌سنس مورد اشاره پوزیتیوستهاست. هر دو متفکر سالهاست بر این واژه متفق بوده و مستعمل ایشان است و فرار از بحث با داعیه عدم وضوح و تمایز این لفظ، به نظر امری نابلغ می‌رسد.- بسیاری از روشنفکران معاصر به تعاریفی از این مفهوم پرداخته‌اند. از جمله واسلاو هاول سالها پیش در The Power of the Powerless و نیز در سخنرانی مهم خود در 1995، تعاریفی ماندگار از این مفهوم نموده است. هاول خود نماد روشنفکر کنشگر غربی و تجسمی علمی و عملی از این انگاره است. او روشنفکر را فردی می‌داند که به طور حرفه‌ای به حل مسائل عمومی و تفکر و تبیین مسائل بشری در گستره‌ی عام می‌پردازد و کنش عمده‌ی او در این زمینه است. همین تعریف، با نگاه فانکشنال، دست‌مایه‌ی مناسبی را ایجاد می‌کند که بتوان نسبت روشنفکر را با حقیقت اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و ... بررسی کنیم. در عین حال، از لوازم ذاتی این کنش، تبیین حقیقت و تقلیل مرارت نیز هست. طبیب، شیمیدان، طبیعیدان، ریاضیدان و غیره، بماهوهو از دایره این کارکردها خارج‌اند چرا که دغدغه حرفه‌ای ایشان حل و اصلاح و کنشگری جهت مسائل عمومی بشری نیست و صرفا دستاوردهای نظری ایشان در چرخه علمی، به دستاوردهای عملی و تسکین آلامی از آلام بشر می‌انجامد.- دکتر سروش در جایی ادعا کرد در عصر پست مدرن زیست می‌کنیم. این جمله خود نهایت ابهام و عدم شفافیت و تمایز است. اساسا معنی این گزاره چیست؟ عصر پست مدرن؟ اگر منظور این است که رویکرد بیشتر فیلسوفان حال حاضر رویکردی پست مدرن است، که به نظر می‌رسد گزاره‌ای ناصحیح است. کدامیک از گزاره‌های پست مدرنیسم به عنوان ترند مسائل فلسفی امروز مطرح است. علاوه بر شهود آکادمین‌های مطلع این حوزه، یکی از فکت‌های مهم در این زمینه نظر سنجی متناوب پایگاه اینترنتی فیلا پیپر از فیلسوفان مطرح دنیا است. تقریبا هیچ یک از مسائل جنبش پست مدرنیسم ترند روز دپارتمان‌های فلسفه دنیا نیست. گرچه شخصا دلبستگی علمی و علاقه شخصی جدی به رویکرد پست مدرن دارم، اما بایستی شایان ذکر کنم که بسیاری وجه تمایز مشخصه‌ای برای پست مدرنیزم و فیلسوفان این جریان قائل نیستند و اساسا این واژه را در غایت ابهام و امری غیرفلسفی تلقی می‌کنند. در عین حال، به نظر می‌رسد سنت فلسفی ایشان در حال حاضر توسط برخی معدود فیلسوفان مطرح چپ همچون ژیژک به طور جسته گریخته پیگیری می‌شود و جریان پست مدرن به معنای قرن بیستمی آن، دیگر نماینده چشمگیری ندارد. با این وجود، دکتر سروش بایستی منظور متمایز خود از این گزاره را بیان نماید.- چنین به نظر می‌رسد جناب سروش از گزاره‌ی بالاگفته به دنبال رویکردهای مدرن و بعضا ساختارشکنانه‌ی افرادی همچون فایرابند در تعریف ناپذیری و غیرروشمند بودن بسیاری از مفاهیم و سنتهای فکری است. گرچه بعید می‌نماید نظر جنابشان این مقصود باشد، اما بایستی اشاره کرد که همانطور دکتر سروش فرمودند، چنین ساختارشکنانی اساسا به عقلانیتهای چندگانه و ration (در مقبل Ration  با R بزرگ) قائل هستند. به عقیده فایرابند و شاید فوکو، سنتهای عقلانی بایستی در بستر و بستار خود به قرائت و تاویل بینجامند و از همین رهگذر، هیک، فیلسوف محبوب دکتر سروش به تقلیل ناپذیری گفتمان های اندیشگی به یکدیگر، سخن می‌گوید. اما اگر بدین رویکرد نیز قائل باشیم، کماکان وجه استفاده از این انگاره در سخنان دکتر سروش برایم مغفول و نافهمیدنی است.جمعبندی:رویداد مناظره و منازعه بین این دو روشنفکر کلاسیک کشورمان، در اصل بسیار مبارک و مایه‌ی دلگرمی است. اما به نظر می‌رسد این مناظره اخیر برای پژوهشگران حرفه‌ای حوزه اندیشه و فلسفه، مایه مباهات و سرخوشی به دنبال نداشته است. خود شخصا از نقد و بیان دکتر سروش دباغ بیشترین حظ و لذت را بردم.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 20:03:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانشی مغفول از قدرت؛«قدرت بی‌قدرتان» را بهتر بشناسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/power-of-powerless-uq1dnwzrznpy</link>
                <description>گرچه به نظر می رسد حکایت تمامیت خواهی و تمامیت گرایی در عرصه اجتماعی و سیاسی مساله ی اساسی غالب ملتهای امروزی نیست، اما هر چندی وقایع بحرانی که از گوشه و کنار کشورهای با درجه ازادی مناسب به گوش می رسد، این پندار غلط را به حضیض می برد.مساله ی بالا را می توان به شکل دو گزاره ی در صورت متفاوت و در معنا یکسان ایراد کرد:۱- در عموم کشورهای با شاخص آزادی مناسب تمامیت خواهی گرچه به عنوان امری سیستماتیک «تلقی نمیشود» و نسلهاست که مردمان این کشورها ساختارهای قدرت حاکم را جهت نیل به وضع مطلوب بازآرایی اساسی نکرده اند، اما کماکان بحرانهای اجتماعی گاه و بیگاه نگرانی هایی از جنس آزادی خواهی را در بین ایشان جاری میکند.۲- آزادی و آزادی خواهی با درجات مختلف و بسته به میزان تحریک پذیری و اشباع جوامع مختلف، در بین کشورهای فاقد شاخصهای اصیل دموکراسی، به عنوان مساله روز و کاملا پویا «شناخته میشود». کنشگران این قبیل آزادی ها نیز عمدتا به عنوان اپوزوسیون از سوی طبقه حاکم به عموم جامعه معرفی میشوند.واسلاو هاول (یا به اصطلاح چند سال اخیر: واتسلاف هاول) با توجه به هر دو صورتبندی بالاگفته، متفکری برای امروز و اکنون است. شاهکار تاثیرگذار وی (فارغ از نمایشنامه های جذاب او) کتاب گرانسنگ «قدرت بی قدرتان» (The Power of the Powerless) است. از قضا قدرت بی قدرتان مصادف با ایام انقلاب 57 ایران نگاشته شده است و اصول تبیینی هاول نسبت به ذات تمامیت گرای قدرت و قدرتمندان به شدت قابل انطباق با شرایط آن روز جامعه ایرانی و هر مقطع تاریخی معاصر که مبتلا به حکومتهای اقتدارگرا است، می باشد.هاول خود به عنوان اندیشمندی رادیکال و در جستجوی اصلاح، از رهگذر سالها مبارزه روشنگرانه و زندان و مراقبتهای شدید امنیتی، این کتاب را به نگارش در آورده است. بهار پراگهاول مولود زمانه و زمینه خود بود؛ مردم جکسلوواکی سرخورده از سرکوب بهار پراگ (1968) و برخوردهای شدید امنیتی با هر ندای آزادی خواه، چه یک گروه موسیقی راک و چه اعتراض پیرمردی سبزی فروش، در جستجوی حقیقت بشری خود بودند. هاول، همانطور که خود در کتابش بارها بدان اشاره می کند، روشنگران را افرادی حرفه ای تلقی نمیکند، بلکه ایشان را زاییده شرایط و امری ناخودآگاه برون آخته از دل جامعه در پاسخ به ندای حقیقت طلب ملت قلمداد میکند. او خود نیز از این قاعده مستثنی نیست.وی و تنی چند از هم قطارانش در اعتراض به اوضاع حقوق بشری چک در 1977 بیانیه ای منتشر کردند که به منشور 77 موسوم شده و نماد مخالفت رسمی با حاکمیت و جنبشهای مدنی اعتراض امیز گردید. یادبود منشور 77واتسلاف هاول چیره دستانه در این کتاب خود را استاد جعل اصطلاحات پرمایه نشان می دهد. از جمله ابتکارات وی اصطلاح «پساتوتالیتاریسم» است. این اصطلاح اشاره به ساختار پیچیده و فرآوری شده ی حکومتهای اقتدارگرا دارد و هوشمندانه جامعه را از ساده انگاری و وانهی نسبت به جستجوی سعادت باز میدارد.رویکرد سیاسی هاول که در این کتاب با نماد «مرد سبزی فروش» و نافرمانی مدنی وی بارها بدان اشاره شده است، بازخوانشی پسامدرن از شیوه تغییر سیاسی مسالمت آمیز گاندی است. هاول که احتمالا یکی از مهمترین تئوریسینهای انقلابهای نرم در جهان است، در جستجوی جوششی از درون به برون، از جزء به کل و از جامعه به سطح حاکمیت است. او تغییر را در آگاهی و اعتراض مدنی جستجو میکند. آگاهی و دانش عنصری مهم در تفکر وی است. اعتراض و تغییر در ترمینولوژی هاول دامنه ای مرد سبزی فروش و جمله اعتراضی وی در پشت شیشه، یک گروه موسیقی راک، یک بیانیه، یک کتاب و ... است که در نهایت به فرارویدادگی تغییر ساختار منجر میشود. در پایان باید به ترجمه سلیس و دقیق احسان کیانی خواه اشاره نمایم که به واقع دقت او در اصطلاح شناسی و سلاست متن شگفته زده ام نمود.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 02:35:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-gnozeg5qlwbp</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/qxhpja35on7u-HcJaz.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۸۳۱ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۰ مرتبه پسندیدند و  ۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۳ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۹۴۲ بار خوانده شدند و ۱۲۴,۸۵۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۱۷۱۱۷۲۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۵,۶۶۸ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۱۷۱۱۷۲۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 00:08:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگاهی، مغز، نورونها و خرده مسائل دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/paul-churchland-zuob3jflxzik</link>
                <description>پاول چرچلند (متولد 1942) و همسرش پاتریشیا، در عرصه فلسفه ذهن و فلسفه علوم، به عنوان لیدرهای جریان تقلیل گرایانه و حذف گرایانه شناخته می شوند.چرچلندها در ۵ دهه اخیر تمام هم خود را مصروف تبیین چندوجهی قرائت ماده انگارانه پیرامون مساله ذهن و خودآگاهی نموده اند. کتاب ماده و آگاهی (Matter and consciousness) اثری مهم از پاول چرچلند است که حدود ۴ دهه قبل تالیف شده است؛ یعنی در اوان انقلابهای عصب شناختی پیرامون مغز و کارکردهایش.چرچلند در این اثر، به شیوه ی مثابه سایر متونش، با بررسی جامع الاطراف مساله بزرگ دوگانه انگاری ذهن و بدن، به وارسی نظریات مختلف پرداخته و تلاشی مضاعف برای منصف نشان دادن خود می نماید. به نظر می رسد چرچلند به دنبال تثبیت خود در ذهن خواننده به مثابه فردی منصف و بدون سوگیری و در عین حال قاطع است؛ که تا حد زیادی در این امر توفیق داشته است.پاول چرچلند در اثنای بررسی نظریات مختلف ماتریالیستی و دوگانه انگاری، به نفع و بر علیه هر یک از آنها ادله ای اقامه می کند که همین بحث، مبنای وی در سایر بخشهای کتاب می گردد. نکته مهم اینکه سوگیریهای نغز و زیرکانه او در لابلای متون کاملا قابل مشاهده است. این در حالی است که دوگانه انگاران دلایلی و دعاوی سترگی پیرامون ادعایشان دارند.چرچلند در فصول مختلف کتاب در تلاش است نظریه ماده انگارانه (تقلیل گرا، رفتارگرا، کارکردگرا و حذف گرا) را در کلیت خود، جایگزینی قطعی برای دوگانه انگاری معرفی کند. او آینده فلسفه ذهن را چیزی جز چارچوبی عصب شناسانه پیرامون مغز نمی داند.از جمله موارد قابل ذکر پیرامون ماده و آگاهی عدم اشاره به برخی نظریات و تبیینهای رقیب جدی است. از جمله نظریه فرارویدادگی و نوخاستگی ذهن است که در دهه ۷۰ میلادی توسط جیگون کیم (Jaegwon Kim) تبیین و ارائه شد. نظریه فرارویدادگی منطقا در دسته نظریات دوگانه انگار ذهن قرار می گیرد و ترندی مهم در فلسفه ذهن می باشد.جیگون کیماز جمله جذاب ترین بخشهای ماده و آگاهی، تبیین وی نسبت به انواع هوش در گستره کیهان و محاسبات سرانگشتی (role of thumb) جالب وی است. این فصل کاملا نشان از احاطه مناسب چرچلند به مبانی کیهان‌شناسی است؛ کمااینکه پاول چرلند احاطه ای بیش از این به حوزه اعصاب شناسی و علوم مربوط به مغز دارد.به نظر می رسد ماده و آگاهی با توجه به تغییرات عظیم و وخیمی که در حوزه علوم شناختی و عصب شناسی روی داده است، به کتابی کلاسیک در این حوزه بدل شده است اما در عین حال ظرایف و دقتهای علمی بسیار زیاد این کتاب هنوز آن را در رده مهمترین آثار همه‌فهم حوزه فلسفه ذهن قرار می دهد.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 10:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرامون «دفترچه ممنوع»!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/quaderno-proibito-agejfm55wth0</link>
                <description>کتاب «دفترچه ممنوع» (به ایتالیایی Quaderno Proibito) اثر آلبا دسس پدس، بیش از یک داستان، مانیفستی از اوضاع زنانه‌گی در جامعه ای در افق رویداد مدرنیته است.تصویر و ترسیم اون از زن بودگی در ایتالیای پس از جنگ جهانی، ترسیمی همزاد از اوضاع زنانه‌گی در جامعه ایران است. آنچه در خواننده ایرانی با خواندن این کتاب شکل می گیرد، فارغ از جنسیت خواننده، حسی آشنا نسبت به خود و یا بستگان پیرامونی وی است. «والریا» میراث دار نسل بحران زاده و میراث خانوادگی خود و در چالشی ناآگاهانه با نسل پس از خود، در انبوه مصائب و مشکلات روزانه غرق و با ناخودآگاهی خود همزیستی مناسبی دارد.«دفترچه ممنوع»ی که والریا با کشش درونی غریبی آن را تهیه کرد، نمودی از میل انسان گمگشته ی محنت بار سوبژکتیو به درون یابی است و با ابژه کردن خود درصدد ارضای این میل بر می آید.دفترچه ممنوع حکایت تصادم پارادایم هاست. چارچوب های سنتی اخلاق و عشق و تعهد دیگر پاسخگوی حقیقت نیست و اساسا حقیقت امری سیال در بستر و بستار زمانه می نماید. والریا با ابژه کردن حالات خود در دفترچه ای که خود آن را ممنوعه می پندارد، دیگر به مفاهیم آرامش، انقیاد، سنت، دین، اخلاق، عشق، تعهد، خیانت و امید همچون گذشته نمی نگرد و در مهلکه تردید و عمل غوطه ور است. این گذار از سوبژکتیویتی به ابژکتیویتی و انضمامی کردن انتزاعیات مهلکه ای است که والریا را با خود روبرو می کند. «ماما» در جستجوی خویشتن خویش و والریای گمشده در وظایف و عادات، در نهایت خود را قرین عشق می بیند. به نظر، «ترس» مفهومی محوری در داستانواره دسس پدس است؛ ترس یافتن هستی در کلیت خود، ترس روبرو شدن با حقیقت و به بیان دقیقتر، دیگرگونه بودن و سیالیت حقیقت. از این منظر، «دفترچه ممنوع» داستانی فراجنسیتی و فرااجتماعی است.آلبا دسس پدسآلبا دسس پدس خود پدیداری از زمانه و زمینه پرچالشی است که در آن زیسته و بالیده است. خانواده ای با اصالت و سنتی، جامعه ای در حال گذار، کشوری جنگ زده و اجتماعی سیاست اندود که زن و زنانه‌گی محنتی عظیم در آن است.دسس پدس، تا آنجا که نگارنده سطور بدیشان آشنایی دارم، نمادی از زن آوانگارد و آزادی خواه میانه های قرن بیستم است. او استاد کلمات قصار و جمله های کلیدی است و دفترچه ممنوع و سایر آثار او مشحون از جملات نغز و پرجاذبه است....(پایان بخش اول)</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 20:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت گیج زمان؛ دیرند[1] و همزمانی از دیدگاه برگسن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/bergson-vs-einstein-visipsgkcz1m</link>
                <description>بانیم‌نگاهی به نزاع دو غول: برگسن و اینشتین!تک‌نگاره‌هایی از زندگی هانری برگسن:§ هانری لوئیس برگسن(Henri-Louis Bergson) در ۱۸ اکتبر ۱۸۵۹ در پاریس چشم به جهان گشود.§ برگسن در اوان فعالیت فلسفی-علمی خویش، شیفته‌ی تفکر فایده‌گرایی استورات میل و فلسفه‌ی تطوری اسپنسر بود.§ در 1896 اثر عظیم وی، ماده و یاد منتشر شد. ویلیام جیمز پس از رویت این کتاب، این اثر را انقلابی کپرنیکی در تاریخ فلسفه و قابل مقایسه با اصول دانش بشریجورج بارکلی و نقادی عقل محض کانت توصیف نمود.§ در 1912 و همزمان با اوج گیری موج برگسن‌گرایی، برتراند راسل مقاله‌ی معروف خود پیرامون فلسفه برگسن را منتشر نمود. وی در این مقاله، فلسفه برگسن را در هیچ یک از طبقه‌بندی‌های رایج فلسفی ندانسته و آن را فلسفه‌ای کاملا نو توصیف می‌کند و در عین حال با شیوه خاص خود، بر دستگاه فکری او می‌تازد.§ همزمان با فزونی گرفتن توجه محافل علمی به این فیلسوف و در اوج معروفیت وی، در ژوئن 1914، کلیسای کاتولیک چند اثر فلسفی وی را به سبب اشتمال بر آنچه که آموزه‌ی همه‌خداانگاری نامیده می‌شد، در فهرست کتب ممنوعه قرار داد و تحریم نمود.§ برگسن در 1927 نوبل ادبیات  را «به جهت بازشناساندن ایده‌های ارزنده و حیاتی خود، و نیز مهارت‌های برجسته‌اش که بدان وسیله آن ایده‌ها را ارائه کرده است» از آنِ خود کرد.§ این فیلسوف مولف و پیشرو، در ۱۹۴۱ در 82 سالگی، در حومه پاریس از دنیا رخت بر بست.§ در تمامی سالهای فعالیت فلسفی برگسن، میان وی و ویلیام جیمز، فیلسوف آمریکایی، دوستی ژرف و تبادلات علمی متناوبی برقرار بود.§ جایگاه ویژه شهود و نفس‌شناسی در منظومه فکری او، موجبات علاقه شدید این فیلسوف به روان‌شناسی و دستیابی به دستاوردها و ایده‌هایی مهم در باب هیپنوتیزم، ماهیت روان‌پریشی و جنون، ماهیت خنده، سازوکار خودآگاهی، و موضوعاتی از این دست گردید.§ بی‌تردید هانری برگسن از تاثیرگذارترین و الهام‌بخش‌ترین فیلسوفان قرن اخیر بوده است. الهام‌بخشی او بر فیلسوفان پست‌مدرن غیرقابل انکار است. همچنین فیلسوفانی نظیر مرلوپونتی، لویناس، و سارتر تصریح به تاثیرپذیری از او داشته‌اند. در عین حال برخی از محققان بر این باورند که وی بر متفکران مسلمان و شرق‌گرایانی چون شوان، لینگز، گنون، سیدحسین نصر، و اقبال لاهوری تاثیراتی مهم داشته است.[2]§ مسلم اینکه هانری برگسن بنام‌ترین فیلسوفان زمانه‌ی خود بوده است. در عین حال، این فروغ بی‌بدیل و جایگاه بی‌رقیب، پس از جنگ جهانی دوم تا به امروز به خاموشی گراییده است. لحن به شدت ادبی آثار وی، استخدام افراطی صنایع و استعارات ادبی در متون، و دوری از سبک تحلیلی و دقت‌های زبانی مرسوم، از اسباب انزوای فکری او و کم‌توجهی فیلسوفان بعدی و تحقیر وی با عناوینی چون &quot;ادیب، شاعر و عارف&quot; بوده است.§ ژیل دلوز، فیلسوف معاصر فرانسوی، پس از سال‌ها انزوای اندیشه برگسنی، با بازنگری مجدد در فلسفه برگسن و نگارش کتاب برگسونیسم، نقشی جدی در بازاحیای تفکر وی در اواخر قرن بیستم داشت و خود را به عنوان مهمترین شارح فلسفه برگسن، معرفی نمود.زمان؛ حقیقت؟ اعتبار؟ و مسائلی از این دست...بحث از ماهیت زمان و نسبت آن با عالم، چالش همیشگی تاریخ اندیشه بوده است. بحث‌های مختلف و آتشینی در این‌باره بین فلاسفه و دانشمندان در ادوار مختلف درگرفته است. دیدگاه غالب پیرامون مفهوم زمان در طی تاریخ اندیشه، دیدگاهی مکانیکی بوده که زمان را به عنوان امری عینی و ثابت و مستقل از اشیای جهان، می‌داند. در دوران مدرن، آلبرت اینشتین تردیدهایی در این تفکر ایجاد کرد و زمان را از مقام ثابت و قدسی‌اش، به امری نسبی و قابل اتساع فرو کاست.هانری برگسن، در مقام فیلسوفی انقلابی، در تفسیر مرسوم از زمان، تردیدهایی ماهوی ایراد کرد. ظاهرا انگیزش او در خطور این بارقه‌های ملحدانه(!)، کژنمای[3] زنون الئایی[4] بوده است. وی در یکی از نامه‌هایش به ویلیام جیمز چنین بیان کرده که پس از کشف اینکه «زمان علمی و فیزیکی فاقد دیرند است» از خواب جزمی مکانیستی بیدار شده است.برگسن در مواجهه با این مغالطه دریافت که آنچه فیلسوفان، فیزیکدانان و ریاضی‌دانان از مفهوم «زمان» می‌فهمند، دقیقا و عینا بر مفهوم و ویژگی‌های «فضا» قابل انطباق است. به بیان دیگر، زمان به معنای معمول در مکانیک، همان فضا است. اساسا هر آنچه به شمارش در می‌آید و مبتنی بر مفهوم عدد است، همان فضا است.او زمان حقیقی را دیر‌ند(duration- la durée)، توالی حالات خودآگاهی، امری غیر مستقل از ناظر خودآگاه تعریف کرد، که بدون خودآگاهی و انسان، کاملا بی‌معنی است. در نظرگاه برگسن، اوصافی چون قابلیت انقسام، قابلیت اندازه‌گیری، قیاس‌پذیری، کمّی بودن، همگنی و همسانی، و اموری از این دست که برای زمان بر‌شمرده می‌شوند، به کلی از ساحت زمان حقیقی و دیرند ناب، به دور است و در مقابل، تعبیراتی از قبیل ناهمگنی محض، کیفیت صرف، نو در نو شدن، دگرگون شدن مستمر کیفیات، در هم ذوب شدن لحظات، ناسازگاری با تعین و تشخص، ناشمارا بودن را می‌توان به دیرند نسبت داد.در حقیقت، هانری برگسن، زمان را بر دو قسم می‌داند: 1- زمان نجومی (فیزیکی، اعتباری، موهوم) 2- زمان حقیقی (دیرند ناب)برگسن دیرند ناب را پیامدهای متوالی دیگرگونی‌های کیفی می‌داند که آن به آن، در وحدتی خاص و به صورت غیر قابل انقسام، بدون هیچ حد و مرز دقیقی از یکدیگر، بدون بیرون‌شدگی از هم، بدون هیچ نسبتی با انقسام و عدد، متوالیا در یکدیگر ذوب شده و در هم نفوذ می‌کنند. او زمان را به معنای خلق مدام و آفرینش بدیع صور تعریف می‌کند.از منظر برگسن، زمان حقیقی هیچ نسبتی با شمارایی ندارد و قابل اندازه‌گیری نیست و در واقع فضایی بودن ادراک ما و انس زیاد اذهان ما با ابعاد، منشا تعامل کمّی‌گونه‌ی ما با زمان است. هانری برگسن بر این است که آنچه به شمارش درمی‌آید و اندازه می‌گیریم، زمان نیست بلکه صرفا تعداد همزمانی‌ها (simultaneity) است. هر آنچه ما می‌شماریم، به طور ناخودآگاه آن را در مختصاتی از فضا جای می‌دهیم. برای شمارش حالات خودآگاهی (دیرند ناب)، می‌بایست آنها را به شکلی اعتباری در فضا جای دهیم و همین امر لامحاله ما را رهنمون به شمارا بودنِ زمان می‌کند.از این رو، متدلوژی برگسن برای کنکاش و مطالعه بر روی دیرند و زمان حقیقی، درون‌بینی و مراقبه است. این تفسیر درون‌گرایانه‌ی برگسن از مفهوم زمان، باعث گرایش وی به روانشناسی گردید. از نظر او، مصداق صریح و واضح زمان غیرفضایی و دیرند ناب، حیات خودآگاه و درونی انسان است. به بیان دیگر، زمان حقیقی صرفا برای ما و به اعتبار ذوب‌شدگی کیفیات خودآگاهی ما وجود دارد؛ زمان امری صرفا روان‌شناسانه است و واقعیت بیرونی همان فضا است.یکی از پی‌آیندهای نظریه‌ی «دیرند و همزمانی»، این است که زمان فیزیکی عاجز از تبیین فرگشت و تطور حیات است. برگسن با این مقدمه، تک‌نگاره‌ای بحث برانگیز را مطرح می‌کند: تحول موجودات ناشی از سرگذشت خود آنهاست و سرگذشت اشیا را نمی‌توانیم اندازه بگیریم.به طرزی بسیار عجیب و رازگونه، این دیدگاه برگسنی کماکان در مجامع علمی و فلسفی، نظریه‌ای مهجور و مطرود باقی مانده است. گرچه ایده‌ی او در دوران زندگی‌اش تاملات و توجهاتی را برانگیخت و تاثیرات و تردیدهایی در میان متفکرین ایجاد نمود، اما هیچ‌گاه به عنوان نقطه‌ای کانونی و در خور توجه بدان پرداخته نشد.نزاع با اینشتین:در آوریل ۱۹۲۲ در کالج‌دوفرانس(Collège de France) ملاقاتی بین برگسن و اینشتین رخ داد. بنا بر آنچه نقل گردیده، پس از آن جلسه و اتفاقاتی که در آن رخ داد، برگسن اقدام به نگارش کتاب مهم دیرند و هم‌زمانی (duration &amp; simultaneity) نمود. در این جلسه، به اکراه و بر خلاف میل قبلی، مناظره‌ای بین برگسنِ پا به سن گذاشته و آلبرت نسبتا جوان، پیرامون مفهوم زمان و جهان‌بینی نسبیتی، درگرفت. هانری بگسن در آن زمان به مراتب مشهورتر از اینشتین فیزیکدان بود. او در این جلسه حدود نیم ساعت و اینشتین حدود چند دقیقه صحبت کرد.برگسون زمان را به مثابه تجربه‌ای درون‌زیست که صرفا در خودآگاهی انسانی معنا می‌شود، و نه به عنوان مفهومی انتزاعی که بیرون از آگاهی انسانی تقرر دارد، توصیف می‌کرد. او بر این عقیده بود که «درک پیشین و درونی ما از زمان، توانایی ساخت ساعت و استفاده از آن را به ما داده است.»در مقابل اینشتین بدون اینکه وارد مشاجره‌ی فلسفی با  وی شود، با لحنی تمسخرآمیز معتقد بود که «زمان فلاسفه هیچ‌گاه وجود نداشته است.» او زمان را امری قابل اندازه‌گیری می‌دانست و تعبیر روان‌شناختی از زمان را یک تلقی انحرافی می‌دانست.این نزاع به همین جا ختم نشد و ظاهرا با تردیدافکنی‌های برگسن در مفهومِ زمان نسبیتی و پیگیری‌های وی، کمیته نوبل متقاعد شد که نظریه نسبیت شایستگی دریافت این جایزه را ندارد و از همین رو، اینشتین را صرفا به دلیل مساهمت‌هایش در پدیده فتوالکتریک شایسته دریافت جایزه نوبل دانست.[1] - دیرند برگردانی از واژه «Duration» و به معنای مدت دراز، دهر، دیرپای، پیوستگی، جاویدانگی، بی‌کرانگی، و دیمومت است. استعمال این برگردان برای مفهوم Duration در آثار برگسن، توسط مرحوم استاد علی قلی بیانی شایع گردیده است. گرچه احتمال قوی اینجانب این است که جناب احمد سعادت نژاد در ترجمه خود بر کتاب «زمان و اراده آزاد» این واژه را پیش از استاد بیانی، استفاده کرده است.[2] - ر.ک: فلسفه برگسن، کیث آنسل پیرسون، ترجمه محمدجواد پیرمرادی، مقدمه مترجم[3] - پارادکس[4] - فیلسوف یونانی قرن پنجم پیش از میلاد و از شاگردان پارمنیدس</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 20:15:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز چگونه اخلاق را اختراع می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/moral-invetion-zradunoyzr4j</link>
                <description>فیلسوف‌عصب‌شناس، پاتریشیا چرچلند توضیح می‌دهد که چطور خود ما، وجدان‌مان را تکامل و توسعه می‌دهیم!پاتریشیا چرچلند یک فیلسوف‌عصب‌شناس(neurophilosopher) است؛ رویکردی جالب و نوین که او در پیش گرفته تا علوم مغز، سوالات فلسفی سنتی، و تاثیر تاثرات این دو بر یکدیگر را مطالعه کند. اما پس از همه این سال‌ها، او درگیر یک سوال به خصوص است: نوع بشر چطور احساس همدلی و سایر شهودهای اخلاقی را محقق می‌کند؟ منشاء آن ندای خفیفی که دائما می‌شنویم و وجدان نام نهادیم‌ش، چیست؟او در کتاب جدیدش «وجدان» (Conscience)، استدلال می‌کند که این شهودهای اخلاقی ناشی از نحوه تکامل مغز در جریان فرگشت است. وجدان از منظر او ‌مجموعه‌ای از حقایق اخلاقی مطلق نیست، بلکه مجموعه‌ای از هنجارهای اجتماعی است که به سبب مفید بودن‌شان، توسعه و تکامل یافته اند.ریشه‌یابی اخلاق در زیست شناسی،‌چرچلند را بدل به چهره‌ای جنجالی در میان فیلسوفان نموده است. او از سوی گروه‌‎های مختلفی به تقلیل و تحقیر اخلاقیات، فیلسوف نبودن، و علم‌پرستی متهم شده است. درباره این اتهامات و نیز رویکرد خاص وی، با چرچلند به گفتگو نشستم:سیگل ساموئل (Sigal Samuel) : یک نوروساینتیست چطور باید شروع به ایجاد یک بنیان بیولوژیستی از اخلاق نماید؟پاتریشیا چرچلند (Patricia Churchland) : خب اولین قطعه از پازل اخلاق زیست‌شناختی، از جایی غیرمنتظره به دست آمد. جوندگان کوچکی موسوم به «وُل» با گونه‌های بسیار زیاد، وجود دارد. ول‌های کوهی اینطور هستند که نر و ماده همدیگر را ملاقات می‌کنند، جفت گرفته و شریک می‌شوند، سپس هر کدام به راه خود می‌رود. اما ول‌های دشتی، با همدیگر جفت می‌گیرند و سپس عهد همسری دائمی می‌بندند. نوروساینتیست‌ها می‌پرسند: چه تفاوتی در مغز آنها وجود دارد؟باید بگوییم که یک ماده شیمیایی ویژه به نام اکسیتوسین(oxytocin) وجود دارد. این ماده به وسیله گیرنده‌های مخصوص، توسط نورون‌ها دریافت و استفاده می‌شود. دانشمندان این نکته را دریافتند که در سامانه‌ی پاداش مغز(brain’s reward system) غلظت گیرنده‌های اکسیتوسین در همسترهای دشتی خیلی بیشتر از غلظت آن در همسترهای کوهی است و این امر سبد رفتاری حیوانات را تغییر می‌دهد. به نظر می‌رسد اکسیتوسین یک جزء بسیار مهم از حس همسرانگی و پیوند دائمی (که خود پیش نیاز حس همدلی است) می‌باشد.سیگل ساموئل: شما در کتابتان می‌نویسید که نورون‌های ما حتی در تعیین نگرش‌ها و گرایشه‌ای سیاسی‌مان نیز مساهمت دارند، که البته پی‌آیندهایی برای هنجارهای اخلاقی دارد؛ درست است؟پاتریشیا چرچلند: بله. آزمایشی تجربی وجود دارد که من را کاملا شگفت‌زده و غافلگیر کرد. محققان افراد مختلفی را از جاهای گوناگون گرد آوردند و نفر به نفر اسکن مغزی انجام دادند و همزمان، تصاویر متنوع و غیرایدئولوژیک را به آنها نشان دادند. اگر به آن شخص تصویر یک انسان با مقدار زیادی کِرم در حال لولیدن در دهانش نشان داده می‌شد، به وضوح می‌توانستید تفاوت‌های موجود در سطح فعالیت یک سری از نواحی مختلف مغز را ببینی. خب، سطوح فعالیت خیلی شدید مغزی در افراد با گرایش محافظه کار نسبت به افراد لیبرال، وجود داشت. فقط یک تصویر از آن کِرم‌های در حال لولیدن در دهان، محافظه کاران را از لیبرال‌ها با ضریب دقت 83 درصد، جدا کرد و تمیز داد.سیگل ساموئل: این باورنکردنی است! این تفاوت‌‎های مغزی که ما را متمایل به محافظه‌کاری یا لیبرال بودن می‌کند، به طور ضمنی برآمده از تفاوت‌های ژنتیکی ما است! اگر اینطور است، چه سهمی از رویکردهای سیاسی ما معطوف به ژنتیک ما است؟پاتریشیا چرچلند: این گرایشات شخصیت‌مبنا، به شدت قابل ارث‌بری و انتقال هستند -حدود 50 درصد وراثت‌پذیر نیستند. ولی البته یادگیری نیز نقش بسیار چشمگیری را ایفا می‌کند. پس، ژنتیک همه چیز نیست ولی خب، «هیچ چیز» و کم اهمیت نیز نیست! ممکن است برخی چنین بپندارند آیا اگر من ژن‌های تا حدی متفاوت می‌داشتم، طور دیگری رفتار می‌کردم؟ پاسخ این است که احتمالا، بله!سیگل ساموئل: به گمانم این پاسخ افراد زیادی را آزرده‌خاطر خواهد کرد. برخی احساس می‌کنند که ریشه‌یابی وجدان در ریشه‌های زیست‌شناسانه، ارزش آن را نابود می‌کند. شما در کتابت چنین می‌گویی که &quot;وجدان و ضمیر یک ساختار مغزی است&quot;، خب برخی این عبارت را اینطور درک کرده و می‌شنوند: &quot;وجدان صرفا یک ساختار ذهنی است.&quot;پاتریشیا چرچلند: خیلی خوب، به نظر نمی‌رسد هیچ چیزی غیر از مغز وجود داشته باشد؛ چیزی همچون روح غیر مادی! بنابراین من فکر می‌کنم پی بردن به اینکه تمایلات اخلاقی ما نیز خروجی مغزمان است، نباید خیلی محل شگفتی باشد. با گفتن این، من فکر نمی‌کنم این گزاره‌ها از ارزش تهی شود. مغز بسیار شگفت انگیز و حیرت‌آورتر از آن چیزی است که ما فکر می‌کنیم. تفکر من این نیست که وجدان و گزاره‌های اخلاقی، ارزشهای واقعی نیستند!سیگل ساموئل: شما این اتهام را که منظر زیست‌شناسانه‌ی شما وادادگی علمی و سقوط در علم‌پرستی است و یا اینکه موضع شما یک نحو تقلیل‌‎گرایی افراطی است، چگونه پاسخ می‌دهید؟پاتریشیا چرچلند: به نظرم این اتهامات مضحک است. علم تمام و کلیت جهان نیست و راه‌های زیادی برای فرزانگی وجود دارد که ضرورتا مشتمل بر علم نیستند. ارسطو این را می‌دانست. کنفوسیوس همچنین. و من نیز بدین اگاهم.حدس می‌زنم لغت «تقلیل‌گرا» تلاشی برای تند و زننده جلوه دادن رویکرد من است؟ اما من من «تقلیل» را به مثابه تبیین پدیداری پیچیده، با اصطلاحاتی سطح پایین و قابل فهم، می‌پندارم. «تقلیل گرایی» ساختار علی جهان را تبیین می‌کند. بنابراین حتی اگر این رویکرد من تقلیل گرایی تلقی شود، باز هم می‌گویم که &quot;هی! این اشتباه است که بدین سبب آن را بی ارزش و اعتبار بدانیم.&quot;سیگل ساموئل: پس به نظر می‌رسد ایده شما این نیست که منظر زیست شناسانه نسبت به اخلاقیات، ما را مجبور می‌کند با دید حقارت بدانها بنگیریم، بلکه اخلاق بدون لحاظ کردن ریشه‌هایش، گزاره‌های قابل احترام و انگیزش هستند. حال نظر شما چیست: آیا منظر زیست‌شناسانه‌ی شما بایستی تغییر کند یا شیوه‌ی اندیشه‌ی ما درباره اخلاق و اخلاقی بودن؟پاتریشیا چرچلند: خب این امر ممکن است ما را کمی بیشتر از پیش متواضع نماید، بیشتر آزمند به شنیدن سخن دیگران شویم، کمتر نخوت به خود گیریم، و نیز کمتر متمایل به این تفکر باشیم که &quot;فقط و فقط سیستم خاص خود ما برای انجام فرایندهای اجتماعی ارزشمند است&quot;. اگر ما اینطور تصور نکنیم که سپهری افلاطونی از حقایق اخلاقی وجود دارد که اندک مردمی برای دستیابی بدان برگزیده شده اند، بلکه رویکردی عملگرایانه در پیش بگیریم، فکر میکنم می‌تواند منجر به پیشرفت و بهسازی گردد.سیگل ساموئل: یکی از چالشهای دیدگاه شما این است: اگر وجدان من با چگونگی سازمان یافتن مغزم در هم تنیده است، که آن نیز به نوبه خود و به تدریج به واسطه‌ی ژن‌ها دگرگونی یافته است، حال این مفهوم «اراده‌ی آزاد» دیگر این وسط چه می‌گوید و چه کارکردی دارد؟ آیا این دیدگاه شما، اراده آزاد را به خطر نمی‌اندازد یا لااقل آن را دستخوش تغییر و تعدیل نمی‌کند؟پاتریشیا چرچلند: خب بستگی دارد. اگر شما چنین می‌پنداری که داشتن اراده آزاد بدین معنی است که تصمیمات شما در یک «خلاء علّی» زاده می‌شود و آنها صرفا از روحت به برون می‌جهند، در این صورت فکر میکنم بله، دیدگاه من نگرانت خواهد کرد! ولی تصمیمات شما حقیقتا این چنین نیستند. من فکر می‌کنم «خودکنترلی» چیزی واقعی است که بایستی جایگزین ایده موهوم اراده آزاد گردد. و ما می‌دانیم راه‌های مختلفی برای بهبود خودکنترلی‌مان وجود دارد، از قبیل مدیتیشن و درون بینی.ژن‌های ما تاثیری شدید در سیم‌کشی مغز و تصمیم‌سازی‌های ما دارند. بنابراین، ممکن است شما چنین بپنداری &quot;اوووه، نه! یعنی من احمقی بیش نیستم!&quot; ولی واقعیت این است که انسانها یک قشر مغزی بزرگ دارند. یکی از چیزهایی که که در رابطه با کورتکس و قشر مغز حائز اهمیت است، این است که این قشر مغزی واسطی بین ژن‌ها و تصمیمات ما فراهم می‌آورد. یک مورچه یا موریانه انعطاف پذیری اندکی در کنش‌هایش دارد، اما اگر شما یک قشر مغزی بزرگ داشته باشی، بالتبع انعطاف‌پذیری بیشتری خواهی داشت.ترجیح می‌دهم در نهایت امر و پس از تمام این بحث و نظرها، یک واقع‌گرا باشم تا اینکه به طور رمانتیکی، آزمند یک روح متعالی باشم!سیگل ساموئل: در کتابتان سخن از قلمروی حیوانات به میان آورده‌اید و آزمایشی دیگر در رابطه با همسترهای دشتی ذکر کرده‌اید، که به نظرم عجیب و غریب است. ممکن است آن را توضیح دهید؟پاتریشیا چرچلند: این یک آزمایش بسیار زیبا است! شما یک زوج وُل(همستر) دشتی در اختیار دارید که با یکدیگر جفت‌گیری کرده‌اند. یکی از آنها را در خارج از قفس نگاه داشته و بدان استرس وارد کرده و سطح هورمون استرس را اندازه گیری می‌کنیم. سپس آن را به درون قفس بازمی‌گردانیم. آن دیگری بلافاصله به سمت او می‌جهد و تیمارش می‌کند و لیس می‌زند. اگر چنانچه شما هورمونهای استرس آن را نیز اندازه بگیرید خواهید دید که این هورمونها به همان سطحی که همسرش دچار استرس گردید، رسیده است. این امر یک «مکانیزم همدلی» را به ما می‌نمایاند. آن وُل(همستر) که در وضعیت اولیه‌ی «آرامش» به سر می‌برد، همسرش را تیمار کرده و لیس می‌زند چرا که این کار باعث تولید اکسیتوسین می‌گردد که به نوبه‌ی خود هورمون استرس را می‌کاهد.سیگل ساموئل: بنابراین در دیگاه شما، حیوانات واجد ضمیر اخلاقی هستند؟پاتریشیا چرچلند: کاملا. فکر می‌کنم تردیدی در این نیست. پروژه‌هایی که متخصصان رفتارشناسی حیوانات همچون فرانس دی‌وال(Frans de Waal) انجام داده‌‎اند، کاملا مبرهن کرده که حیوانات احساس همدلی دارند، آنها اندوهناک می‌شوند، به دفاع از یکدیگر برمی‌آیند، و پس از هر شکست به یکدیگر تسلی می‌دهند. ما می‌بینیم یک شامپانزه دست و بازوانش را حائل دیگری می‌کند و از وی دفاع می‌نماید. ما انسانها هیچ چیزی نداریم که حیوانات فاقد آن باشند؛ صرفا نورون‌های عصبی بیشتری داریم. پیش‌ساختارهای اخلاق در تمام پستانداران به صورت مشترک وجود دارد.سیگل ساموئل: با اندک ورودی به جنبه‌های فلسفی کتابتان، این امر به خوبی واضح می‌شود که نسبت به «کانتی» شمرده شدن یا «فایده‌گرا بودن» بسیار اِبا دارید. اما به نظر می‌رسد به ارسطو و هیوم متمایل هستید. نظرتان درباره دیدگاه‌های فلسفی این دو فیلسوف چیست و اینکه نظرات آنها با منظر زیست‌شناسانه‌ی شما سر و شکل بهتری می‌یابد؟پاتریشیا چرچلند: فکر می‌کنم آنچه درباره کانت و فایده‌گرایان آزاردهنده است، این است که آنها این ایده را داشتند که «چنانچه بتوان به خوبی عمیق‌ترین احکام اخلاقی را تبیین نمود، سپس این نیز مشخص خواهد شد که چطور باید آن را انجام داد»؛ ایده‌ای که واقعا یک یاوه رمانتیک و خوشبینانه است!!این ایده اساسا فشل است: هیچ چیزی به عنوان «عمیق ترین و بنیادی ترین قاعده» وجود ندارد! ما تمام قواعد اجمالی و کلی که برای نقطه عزیمت و آغاز هر کاری یاری‌مان می‌کند را در اختیار داریم، ولی این قواعد نمی‌توانند و این قابلیت را ندارند برای همه وضعیتها و همه افراد در تمام زمان‌ها به کار گرفته شوند.ارسطو این را درک نمود که ما ماهیتا موجودی اجتماعی هستیم و از این رو، عادات بسیار مهم هستند. هیوم در قرن هجدهم گرایشات فکری مشابهی داشت: ما واجد «حسی اخلاقی» هستیم و حالت درونی ما این است که اجتماعی باشیم و از کسانی که با آنها پیوند داریم مراقبت نماییم. در ادامه عرف‌ها و رسومی وجود دارد که انتخاب می‌کنیم؛ آدابی که جامعه‌ی ما را در کنار هم نگاه می‌دارد ولی در عین حال در گذار زمان همین سنتها مستلزم بازنگری و اصلاح می‌شوند. این ایده، نسبت به ایده کانتی که ذکر گردید،‌ تا حد مناسبی با واقعیت زیست‌عصب‌شناختیِ امور، سازگارتر است.«فایده‌گرایی» (اینکه در جستجوی بزگترین شادکامی برای بیشترین افراد جامعه باشیم) از اساس غیرواقع‌بینانه است. یکی از اصول این تفکر این است که بایستی نسبت به تامین شادکامی هر کس به صورت برابر رفتار شود. در این تفکر، هیچ توجه ویژه‌ای برای فرزندان خود آدمی، خانواده، دوستان وجود ندارد. به لحاظ زیست‌شناختی، این حرف چرندی بیش نیست. افراد بشر نمی‌توانند بدین ترتیب زندگی کنند!سیگل ساموئل: برای من اینطور به نظر می‌رسد شما نیاز به مقداری بار استدلالی دارید تا از «هست» به «باید» در این حوزه برسید. بله، مغز ما در مراقبت کردن نسبت به برخی افراد، مصمم‌تر است. ولی صرفا بدین خاطر که مغز آدمی به چیز خاصی متمایل است، لزوما بدین معنی نیست که در برابرش کرنش کنیم. این طور نیست؟پاتریشیا چرچلند: نه اینطور نیست، اما بالطبع در تشخیص اخلاقی بودنِ «رها کردن دو فرزندت» در قبال «نجات دادن 20 کودک یتیم» چالشی جدی و مشکل اساسی خواهیم داشت. حتی کانت چنین می‌اندیشید که لغت «می‌باید» متضمن مفهوم «می‌تواند» است و من «نمی‌توانم» فرزندانم را به منظور حفظ و نگهداری یتیمانی که اصلا نمی‌شناسم‌شان، رها کنم؛ ‌صرفا بدین خاطر که آنها 20 نفر هستند و فرزندان من 2 نفر. این به لحاظ روانشناختی عملی نیست.سیگل ساموئل: من کنجکاوم بدانم آیا اینطور فکر میکنی برخی جنبه‌های مفید در فلسفه‌های اخلاق پیشین وجود دارد (اخلاق فضیلت گرا، فایده گرایی) که با دیدگاه زیست‌شناختی شما سازگار است؟ این مرا شگفت زده می‌کند که زیست‌شناسی خود همچون بستری ارگانیک است که این رویکردهای مختلف اخلاقی می‌تواند از آن ظهور یابد و بر روی آن ریخت یابند و لایه بندی شوند.حال برای مثال، شما فضیلت‌هایی مثل «مهربانی» را به عنوان عاداتی توصیف می‌کنید که هزینه‌های انرژی‌برِ تصمیم‌سازی را کاهش می‌دهد. خب، تفکر فایده‌گرا نیز بر این ایده استوار است که ما یک عمل را مبتنی بر پیامدهای آن بایستی ارزیابی کنیم؛ علاوه بر این، شما متذکر شده‌ای که مغزهای ما همیشه در حال محاسبه خروجی‌های مورد انتظار و عامل‌سازی آن خروجی‌ها در فرایند تصمیم سازی ما، می‌باشد.پاتریشیا چرچلند: البته در تفکر من، انسان همیشه نسبت به عواقب تصمیمات مراقب بوده و اهتمام دارد. به عقیده من تصمیم‌سازی اخلاقی یک فرایند «ارضای محدودیت»  (constraint satisfaction) است که به موجب آن مغز شما عوامل بسیاری را اخذ می‌کند و آنها را در یک «تصمیم» لحاظ می‌کند. اما مطابق با دیدگاه «فایده‌گرایی» صرفا اینطور نیست که ما باید مراقب پی‌آیندها باشیم، بلکه اینطور است که باید نسبت به بیشینه کردن «مجموع فواید» نیز اهتمام داشته باشیم.سیگل ساموئل: خیلی خب. من فکر می‌کنم ما بایستی یک نسخه خیلی ضعیف از این فلسفه‌های اخلاقی مختلف را اخذ کنیم -با حذف کردن اقتدار و نقش ویژه‌ی هر یک از آنها به عنوان قاعده محوری و اعطای جایگاه مناسب به هر کدام به عنوان یک عامل محدودیت در میان تمام این محدودیت‌ها.پاتریشیا چرچلند: من فکر می‌کنم این خیلی هیجان‌انگیز است! و حدسم این است که فیلسوفان جوانتری که علاقه‌مند بدین قبیل مسائل هستند، این مطلب شما را درک خواهند کرد. اما فیلسوفانی که واقعا ثابت و ریخت‌یافته هستند در قبال این ایده‌ی من که «مغز هر دستمایه‌ای برای عملگری بر اخلاق را در اختیار دارد» هیچ عکس العملی ندارند، ولی فیلسوفان جوان اندک اندک بدین واقف می‌شوند که در خارج از دالان‌های مقدسی که اساتید اخلاق خلوت گزیده‌اند، ایده‌های هیجان انگیز و به شدت غنی وجود دارد. «جهانِ نوروساینس» را دیگر به سختی می‌توان نادیده انگاشت!متن کامل ترجمه ام را در فوتینو ببینید.متن انگلیسی و اصلی مصاحبه را در VOX ببنید.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 05:29:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیست شناسی که فیلسوف شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/biology-philosophy-edkz8tmnhyjd</link>
                <description>متن زیر مصاحبه‌ی اخیر والتر ویت، فیلسوف علم جوان انگلیسی با ماسیمو پیلیوچی است. پیلیوچی دارای دکترای زیست شناسی تکاملی از دانشگاه کانکتیکات و دکترای فلسفه از دانشگاه تنسی است. او در حال حاضر استاد کرسی فلسفه K.D Irani[1] در دانشگاه شهری نیویورک است. حوزه فعالیت وی شامل فلسفه علم، رابطه علم و فلسفه، ماهیت شبه علم، فلسفه عملی رواقی گری می‌باشد. متن اصلی مصاحبه را در اینجا ببینید. همچنین متن کامل این ترجمه را در فوتینو ملاحظه کنید.والتر ویت: شما کار خود را به عنوان یک دانشمند آغاز کردید. چه شد که به سوی فلسفه تغییر مسیر دادید؟والتر ویتماسیمو پیلیوچی: من به عنوان یک زیست‌شناس تجربی تکاملی‌گرا، علاقه مند به مبحث تراکنش‌های ژن-محیط (GxE) و محقق در زمینه‌ی ژنتیک، محیط زیست و فرگشت در گیاهان مسیر خود را آغاز نمودم. اما از همان بدو امر، به شدت به مسائل مفهومی پیرامون نظریه فرگشت علاقه مند بودم و لذا مقدار زیادی از مباحث فلسفه علم را خواندم. ماسیمو پیلیوچیبعدا در اوایل دهه 2000، عزمم را جزم کردم تا در تحقیقاتم اندک تامل و درنگی کنم. البته محرک این اتفاق از این قرار بود که دانشگاه تنسی (جایی که زمانی در آنجا کار می‌کردم) فیلسوف زیست‌شناسی جوانی به نام جاناتان کاپلان را استخدام کرد. جاناتان از تحقیقات من مطلع بود و پیگیر کارهایم بود. ما با یکدیگر دوست شدیم و شروع به مشارکت کردیم. من و او بیشتر در آزمایشگاهم همدیگر را می‌دیدیم و او مباحثی را برای من مطرح می‌کرد. خیلی زود از او خواستم تا استاد مشاورم در دوره دکتری فلسفه باشد! این در حالی بود که من یک آزمایشگاه فعال و نیز برنامه تدریس داشتم!خب این برنامه‌مان گرفت و خیلی هم جذاب و با حال بود و گفتگوهای خوبی بین ما در گرفت. بعدها همین محاورات در انتشارات دانشگاه شیکاگو تحت عنوان زیر شکل گرفت: فرگشت را بشناسیم: بنیان‌های مفهومی زیست شناسی تکاملی (Making Sense of Evolution: The Conceptual Foundations of Evolutionary Biology)چند سال بعد که من به نیویورک نقل مکان کرده و به دنبال کار بودم، نخستین پیشنهاد کاری‌ام در گروه فلسفه دانشگاه شهری نیویورک بود؛ این همان شغلی است که از همان زمان تا کنون بدان مشغولم.والتر ویت: آیا شما تلاش کرده‌اید تا دانش‌گران را درباره اهمیت فلسفه متقاعد کنید؟ماسیمو پیلیوچی: آه. بله. من ساده‌لوحانه فکر می‌کردم که همکاران جدیدم در فلسفه، این واقعیت را لحاظ خواهند کرد که من یک دانشمند معتبر هستم. و اینکه همکاران قبلی‌ام در حوزه علم، خیلی جدی این واقعیت را قبول خواهند که من به دانشگاه برگشته و دکترای فلسفه گرفته‌ام. اما حقیقت امر این است که من توسط دانشمندان «بیشتر یک فیلسوف» تلقی می‌شوم و توسط فیلسوفان، «بیشتر یک داشنمند»!برگردیم به سوال شما. بله، من تلاش کردم و به تلاشم برای گفتگو با دانشمندان درباره اهمیت و ارتباط فلسفه‌ی علم، ادامه دادم. البته تعدادی دانشمند سطح بالای خیره‌سر و لجوج وجود دارند که من قصد ندارم تلاشی برای متقاعد کردن ایشان، انجام دهم. مثل لاورنس کراوس، نیل دگراس تایسون و ... .ماسیمو پیلیوچیاما در نهایت من فکر میکنم فلسفه سه مساهمت مهم در رابطه با علم دارد:1- فلسفهْ علم را به عنوان یک فرایند فکری و از بیرون مطالعه کند، مثل همان کاری که تاریخ علم یا جامعه‌شناسی علم انجام می‌دهد. هدف، فهم بهتر این است که علم چیست و چگونه کار می‌کند و یا وقتی که دچار شکست می‌شود، این شکست چگونه رخ می‌دهد؟2- فلسفه می‌تواند دانشمندان را مواقعی که آنها در قلمروی مفهومی زمین‌گیر می‌شوند، کمک کند؛ مثل سوالاتی که واقعا نمی‌توانند به صورت تجربی حل و فصل شوند یا حتی با تحلیل نظری سفت و سخت نیز رفع و رجوع نمی‌شوند. مثالهای این گونه مسائل شامل بحثهای دائمی درباره مفاهیم گونه‌ها در زیست شناسی و نیز جدال جاری درباره وضعیت علمی نظریه ریسمان در فیزیک بنیادی، می‌باشد.3- فلسفه به عنوان یک جور نگهبان و ناظر علم نقش ایفا کند، چرا که برخی تحقیقات علمی لوازم و اقتضائات اخلاقی‌ای دارند که لزوما به بهترین نحو توسط خود دانشمندان ابراز و بیان نشده است. مهندسی ژنتیک انسانی، نواحی خاصی از پزشکی و تحقیقات روانشناسی و غیره، نمونه‌هایی از این مورد هستند.[1] - کیخسرو ایرانی، فیلسوف قاره ای و فیلسوف علم هندی تبار</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 12:39:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانونی جدید برای توصیف رشد محاسبات کوانتومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/quantum-supremacy-nloapn3onuc4</link>
                <description> قانون نیون[1] چنین بیان می‌کند که کامپیوترهای کوانتومی با نرخ رشد نمایی مضاعف در حال بهبود و ترقی هستند. اگر چنین باشد، برتری کوانتومی[2] بسیار نزدیک و عن قریب است.نوشته Kevin Hartnettبرگردان: محسن مصحفیانتشار یافته در فوتینودر دسامبر 2018، داشنمندان Google AI[3] محاسبه‌ای را بر روی بهترین پردازنده کوانتومی گوگل به اجرا گذاردند. آنها در ابتدا می‌توانستند محاسبات خود را با استفاده از یک لپ تاپ معمولی به دست بیاورند. در ادامه و در ماه ژانویه، آنها همان آزمایش را بر روی نسخه‌ای ارتقا یافته از یک تراشه‌ی کوانتومی اجرا کردند. این بار آنها مجبور بودند یک کامپیوتر میزی قدرتمند را برای شبیه سازی نتایج استفاده کنند. در ماه فوریه، دیگر هیچ کامپیوتر معمولی و سنتی در ساختمان گوگل وجود نداشت که بتواند توان محاسباتی همتاهای کوانتومی خود را شبیه‌سازی کند. محققان گوگل مجبور شدند از سرور شبکه عظیم گوگل درخواست کنند تا این پردازش را انجام دهد.هارتموت نیون، رئیس آزمایشگاه هوش مصنوعی کوانتومی گوگل می‌گوید: &quot;در ماه فوریه من مجبور شدم تماس بگیرم و بگویم «هی! ما نیاز به سهمیه بیشتری داریم!» ما مشغول اجرای پروژه‌هایی بودیم که مستلزم میلیون‌ها پردازنده بود.&quot;این پیشرفت سریع توان محاسباتی ما را به آنچه «قانون نیون» نامیده می‌شود، رهنمون می‌کند؛ دسته‌ای از قوانین برای توصیف اینکه کامپیوترهای کوانتومی چطور ارتقا می‌یابند.. این قانون را هارتموت نیون در سمپوزیم کوانتوم گوگل در فصل بهار به عنوان نظریه‌ای داخلی مطرح کرد. او چنین اظهار داشت:&quot;کامپیوترهای کوانتومی با نرخ رشد نمایی مضاعف در حال ارتقای قدرت محاسباتی خود نسبت به کامپیوترهای کلاسیک هستند. با چنین نرخ رشدی، شاید چنین به نظر می‌رسد که اتفاق خاصی نمی‌افتد ولی ناگهان... واووووو، شما در دنیای دیگری هستید! این همان چیزی است که ما در این بخش گوگل، در حال تجربه کردن آن هستیم.&quot; رشد نمایی رشدی بسیار سریع است و بدین معنی است که یک کمیت، با نرخ 2 به توان n در حال رشد است. قانون مور که قانونی معروف درباره قدرت محاسباتی کامپیوترها و بیانگر دوبرابر شدن این قدرت در هر دوسال است، یک کمیت نمایی و تصاعدی است.اما رشد نمایی مضاعف بسیار عجیب و غریب‌تر است. به جای اینکه کمیت با توان 2 رشد کند، با توانِ توان 2 رشد میکند: 2 به توان 2 به توان n. حیرت انگیز است!!این رشد نمایی مضاعف کامپیوترهای کوانتومی محصول دو عامل است. نخستین عامل این است که کامپیوترهای کوانتومی دارای مزیتی ذاتی و تصاعدی نسبت به رایانه‌های کلاسیک هستند. دومین عامل هم ناشی از رشد و بهبود سریع تکنولوژیک پردازنده‌های کوانتومی است.باید ذکر کنیم که یک هدف بزرگتر در زمینه محاسبات کوانتومی، اجرا کردن یک محاسبه کوانتومی با کیفیت به نحوی که در مدت زمان معقول و معمول، هیچ یک از حتی قدرتمندترین کامپیوترهای کلاسیک، نتواند آن را شبیه‌سازی کند و انجام دهد. در میان گروه‌های تحقیقی مختلفی که کامپیوترهای کوانتومی را توسعه می‌دهند، گوگل در تعقیب این هدف و نقطه عطفی،‌ از همه پرسروصداتر بوده است. این نقطه عطف مذکور، مشهور به «برتری مطلق کوانتومی» است.تا کنون، تفوق مطلق کوانتومی در عمل به اثبات نرسیده است. البته گاهی به نظر می‌رسد بسیار عن‌قریب است اما هیچوقت در دستانمان نبوده است! در عین حال چنانچه قانون نیوِن درست باشد، نباید خیلی دور از دسترس باشد. نیون می‌گوید: &quot;ما در گوگل با خود می‌گوییم که احتمالا در 2019 بدان دست خواهیم یافت.... البته نشانه‌های دستیابی به آن نیز در حال عیان شدن است!&quot; [1] - Hartmut Neven[2] - quantum supremacy[3] - بخش توسعه هوش مصنوعی گوگلاین نوشتار ترجمه‌ای بود از این یادداشت در سایت quantamagazine</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 13:53:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشمندان علوم کامپیوتر مرز «دانش تصدیق‌پذیر» را گسترش می‌دهند!</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/quantum-computing-y5n9dz22nnze</link>
                <description>قلمروی مسائلی که یک کامپیوتر می‌تواند صحت و اعتبارسنجی کند، رشد پیدا کرده است. اما راز مگوی محققان در این باره چیست؟ «درهم‌تنیدگی‌کوانتومی»با پرس و جو از کامپیوترهای کوانتومیِ «درهم‌تنیده‌شده»، می‌توان پاسخ‌های ارائه شده برای مسائل سهمگین و پیچیده را به آسانی اعتبارسنجی نمود.فوتینوتصور کنید کسی از دوردست آمده و به شما می‌گوید پیشگویی را در اختیار دارد که می‌تواند اسرار عمیق جهان را برملا سازد. ممکن است شما مفتون وی شوید، اما به سختی می‌توانید بدان اعتماد کنید و به دنبال راه‌هایی برای صحت‌سنجی دعاوی پیشگو خواهید بود.این مساله، معمای یکی از مسائل محوری در علوم رایانه است. در واقع برخی مسائل مشکلتر از آن هستند که در مدت زمان معقول حل شوند. اما چنانچه راه حلی ارائه شود، به راحتی می‌توان راستی‌آزمایی کرد. با توجه به این، دانشمندان رایانه می‌خواهند بدانند: چگونه یک مساله می‌تواند پچیده باشد در حالی که هنوز یک راه‌حل وجود دارد که ممکن است معتبر باشد؟!در مقاله‌ای که در ماه آوریل ۲۰۱۹ منتشر شد، ۲ دانشمند علوم رایانه، جان رایت و آناند ناتاراجان، به نحو بسیار زیاد، تعداد مسائلی که در سبد «دشوار برای حل کردن اما آسان برای راستی آزمایی» قرار می‌گیرند را افزایش دادند. آنها روشی را تعریف کردند که بررسی و صحت‌سنجی پاسخ‌های مسائل با درجه پیچیدگیِ تقریبا «درک نشدنی» را ممکن می‌سازد.جان رایتآناند ناتاراجان نتایج این پژوهش بر کامپیوترهای کوانتومی اعمال گردید. در واقع این شیوه  جدید، به ما دستمایه‌ی قدرتمندی در برابر آن پیشگوی قدرتمند میدهد! یعنی  حتی اگر آن پیشگوی کذایی وعده‌ی این را داده که پاسخهای مسائل فوق بشری را  ارائه کند، با این پژوهش جدید، هنوز یک راه برای اطمینان یافتن از اینکه  پیشگو صادق است یا کاذب وجود دارد. هنگامی که یک مساله حل کردنش دشوار  اما صحت‌سنجی راه حل آن آسان است، بدین معنی است که یافتن راه حل برای آن  بسیار طولانی خواهد بود اما تصدیق اینکه راهکار ارائه شده صحیح است یا نه،  امری نه چندان زمان‌بر است. در دهه ۱۹۷۰ دانشمندان کامپیوتر نام این دسته  از مسائل را به اختصار «NP» نامیدند. از آن زمان، NP حریصانه ترین و  متمرکزترین دسته از مطالعات علوم رایانه است. در این پروژه، ناتاراجان و  رایت همّ خود را معطوف به سناریویی کردند که شامل دو کامپیوتر کوانتومی  مجزا و جدا از یکدیگر است که «کیوبیت»های در‌هم‌تنیده‌شده را با هم به  اشتراک می‌گذارند. ناتاراجان و رایت اثبات کردند که این وضعیت از تمام  سناریوها برای اعتبار سنجی NPها بهتر و کارامدتر است. در واقع دسته‌ای  بسیار وسیعتر از مسائل با استفاده از کامپیوترهای «در هم تنیده شده»،  میتواند صدق سنجی شوند. البته این ایده‌ی درخواست از خودِ رایانه‌ها  برای صحت‌سنجی راه‌حل‌های ارائه شده توسط خودشان، به نظر احمقانه می‌آید!  اما ناتاراجان و رایت اثبات کرده‌اند که ابدا چنین نیست. دلیلشان هم  «درهم‌تنیدگی کوانتومی» است… این نوشتار، چکیده ترجمه‌ای از مقاله زیر:computer scientists expand the frontier of verifiable knowledge</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 12:23:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه‌ی پدیدارشناسی و نظریه رسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/mediaphilosophy-f7mqtn69fmjl</link>
                <description>این نوشتار چکیده ترجمه‌ای است از «Frank P. Tomasulo (1990) Phenomenology: Philosophy and media theory—an introduction, Quarterly Review of Film and Video»منبع: فوتینونوشته‌ی فرانک پی. توماسولو[2]برگردان: محسن مصحفیادموند هوسرل بنیانگذار پدیدارشناسی فلسفی، عمده‌ی آثار اصلی خویش را بین سال‌های 1900 تا 1939 نگاشته است. از قضا، این دوره‌ی زمانی همان دوره‌ای است که زیگموند فروید بنیانگذار روانکاوی، بیشترین کتب مهمش را به رشته‌ی تحریر درآورده و نیز همان بازه‌ای است که دستورالعمل‌های اولیه سینمای کلاسیک ایجاد، مرسوم و به کمال رسید. این عصر تاریخی با اختلالات و گذارهای بی‌سابقه در حوزه جامعه، اقتصاد و ساختار فکری سرمایه‌داری اروپا ، مشخص و متمایز می‌شود. با بررسی زمینه‌ای و رویکرد متنی-تاریخی به فلسفه و آرای هوسرل، می‌توانیم عوامل تعیین‌کننده‌ی کنکاش دائمی وی پیرامون قطعیت و یقین مطلق را دریابیم؛ پیرامون یک علم تجربی ایدتیک[3] آیدتیکوو [4].تمام نظریاتْ پاسخ‌هایی ضمنی به امور اجتماعیِ انضمامی و عینی است. پس هوسرل، در بحبوحه‌ی شرایط اجتماعی که او بعدها «بحران علم اروپایی» خواند، شیوه‌ای را ایجاد کرد که فلسفه و تمدن غربی در جهانی که بین فلسفه‌ی پوزوتیویسم بی فایده و ناکارآمد (مبتنی بر پذیرش بدون تردید حقایق عینی) و نسبی گرایی غیرعقلانی (مبتنی بر سوبژکتیویسم محض) دوقطبی شده بود،‌ می‌توانست نسبت و مسیر خود را بیابد.نخستین گام روش‌شناختی وی به سوی یقین فلسفی، انکار ]به قول هوسرل[ «رویکرد طبیعت گرایانه» است. این نگرش بر این مبنا است که اشیاءْ مستقل از آگاهی ما بدانها، وجود خارجی دارند. هوسرل این پیش‌فرض معرفت‌شناسانه را مورد سوال و تردید قرار داد و خاطرنشان کرد که ما نمی‌توانیم نسبت به وجود خودبسنده و مستقل چیزها مطمئن باشیم ولی می‌توانیم نسبت به نحوه‌ای که آنها خود را به آگاهی ما می‌نمایانند، یقین داشته باشیم. بنابراین، اشیا «چیزهایی فی نفسه» نیستند بلکه «چیزهایی منطبق با آگاهی» هستند. و از آنجایی که تمام آگاهی بایستی آگاهی از چیزی و نسبت به چیزی باشد، عمل تفکر و متعلق اندیشه باید غیرقابل‌تحلیل، جدایی‌ناپذیر و به نحو دیالکتیکی ملازم یک نحو «هرمنوتیک حقیقت» باشد. بنابراین، هوسرل تمام نظریات خود را بر عملکردهای ادراکی و معناسازی آگاهی انسانی، مبتنی نموده و تولید کرده است.نظر به این دیدگاه، آگاهی یک فرایند ثبت و ضبط منفعلانه‌ی صرف از جهان نیست، بلکه ریختاری فعال و «قصدمندانه» نسبت به عالم است. در واقع، «اصل الاصول» هوسرل متضمن این معنی است که شهودات پدیدارشناسانه نه تجربیات بسیط و خام‌دست، بلکه فعالیتهای تفسیری پیچیده و به شدت ساختاریافته (و به صورت بالقوه معناساز) هستند. اجمالا اینکه «پدیدار» حضور و دریافتی صرف نیست؛ اگرچه که هوسرل به سبب این ایده توسط زمینه‌گرایان و ساخت‌گشایان[5] مورد انتقاد قرار گرفته است. اما برای دستیابی به یقین بدون لحاظ کردن پیش‌فرض‌ها، هوسرل موقتا ابژه‌های (=متعلق) آگاهی را به منظور تمرکز بر فعالیت و عملکرد خودِ آگاهی، «در پرانتز قرار می‌دهد» و «تعلیق می‌نماید». ذکر این نکته خالی از لطف نیست که این کنش هوسرل، با «شک ساختاری و دستوری»ِ دکارتی قابل مقایسه است؛ البته دکارت‌گرایی جهان را قلع و قمع و وهم‌انگاری می‌کند درحالی‌که برای هوسرل، این دقیقا پایداری و عینیت جهان است.با وجود انتزاعی بودن این روش، هوسرل اصرار داشت که این متودولوژی باید انضمامی گردد. مطابق با شعار معروف وی، «به سوی خود اشیاء»، هوسرل بدین پی برد که برای فهمیدن جوهر تجربه‌ی بشری، کسی باید به ورای نگاه درونی به فعالیت‌های «خودآگاهی» حرکت کند و به آگاهی استعلایی دست یازد. مارتین هایدگر و موریس مرلوپونتی حتی از این نیز گام فراتر نهادند؛ با پافشاری بر این نکته که ذهنیت انسانی «همواره و از پیش» با جهان بیرونی اشیاء، مردم، و رویدادهای تاریخی درگیر بوده است.هایدگر -معروفترین شاگر هوسرل- با بسیاری از این دست مغایرت‌های مبنایی استاد خود به مخالفت برخاست. اما در عین حال در مقاله‌ای تحت عنوان « DieZeit des Weltbildes[6]» با هوسرل در اهمیت زبان بصری فراگیر در فرایند اپوخه[7] و تعلیق مدرن، هم‌نوا می‌شود:&quot;تصویر جهان از اوایل قرون وسطی تا به دنیای مدرن تغییری نکرده است، اما در عوض این واقعیت که جهان سرتاسر به یک تصویر تبدیل شده است، مشخصه‌ی جوهرین عصر مدرن است.&quot;اساسا هایدگر در پی کشف نقطه نظری بود که پیش‌تر مکررا توسط نظریه‌پردازان فیلم و تلویزیون در خلال سال‌ها، ساخته و ابراز شده بود؛ اینکه هر چیزی که در عصر مدن وجود دارد، هستی‌اش «در» و «از خلال» تصویرسازی و بازنمایی بصری شکل می‌گیرد.این وضعیت تاریخی –این واقعیت که جهان به صورت فزاینده‌ای با شرایط و الفاظ بصری ادراک شده است- به عنوان بخشی از نیازمندی پدیدارشناسی به نظریه‌پردازان مدرن رسانه، محسوب می‌شود. دست آخر اینکه یونانیان باستان صرفا یک یا دو بار در سال به برگزاری نمایش‌های دراماتیک اهتمام داشتند؛ در قرون وسطی مردم صنایع بصری و نمایش‌های باشکوه (پنجره‌های شیشه رنگی کلیسا و بازی‌های پرشور و حرارت) را در بهترین حالت به صورت هفتگی می‌دیدند. امروزه (چنانچه نظرسنجی‌ها درست باشند) میانگین ساعاتی که آمریکایی‌ها در روز تلویزیون می‌بینند 6 تا 7 ساعت است!جایگاه «بیننده و مخاطب» رسانه‌های تصویری، در گفتمان نظری اخیر موردی چالش‌برانگیز است. پس پدیدارشناسی باز هم می‌تواند در توضیح مساله بغرنج سابجکتیویتی و ذهنیت فاعل شناسا، ارزشمند باشد. در عبارات هایدگر اینطور آمده «اینکه جهان تبدیل به تصویر می‌شود، رویدادی درست مشابه با رویداد تبدیل شدن هستی انسانی به سوبژه و ذهنیت صرف است.» در هم آمیختن این دو رویداد (تبدیل جهان به تصویر و هستی انسانی به سوبژه و ذهنیت) برای هر گونه فهمی پیرامون نقش پدیدارشناسی در دوران مدرن، مهم و حیاتی است. پدیدارشناسی با هگل، کی‌یر کیگارد، مارکس، نیچه، و فروید به عنوان فیلسوفان متقدم این فلسفه، و با بالزاک، پروست، والری و پل سزان به عنوان پیشگامان هنری آن، پدیدارشناسی در تفکر مدرن مستهلک و ادغام می‌شود.بنابراین روش پدیدارشناختی، برای رویارو شدن با مشکلات نظری و زیبایی‌شناختی سینما و تلویزیون و ویدئو، به عنوان نمونه‌های پارادایمی از اشکال و انواع هنر مدرن (شاید هم هنر پست مدرن)، روشی آرمانی می‌باشد. در بیشتر موارد، بررسی پدیدارشناسانه در امر رسانه، بر مسائلی متمرکز شده است که مستقیما مرتبط با دو دیدگاه پوپر درباره ادراک بصری و ذهنی‌گرایی (سابجکتیویتی) می‌باشد: به عنوان مثال، پروژه‌ی آندره بازن[8] به طور مکرر با مبحث ارتباط هستی‌شناختی فیلم با واقعیت، درگیر و مرتبط است. نوشته‌های دادلی اندرو[9] به واسطه‌ی تجربیات شخصی وی و نیز استفاده از نوشته‌هایش در فیلمهای بزرگ، اغلب از روش‌های منحصر به فردی بهره می‌برد. اما پدیدارشناسی رسانه با بازن آغاز و به اندرو ختم نشده است!ادوارد لوری[10]  در اواخر زندگی خود، تاریخچه جنبش «فیلم شناسی[11]» پس از جنگ جهانی در فرانسه را شناسانده و بازشمرد، از جمله «the Institut de Filmologie» و مجله رسمی آن موسسه « La Revue Internationale de Filmologie» را نام برده و طرفداران زیاد آنها را (گیلبرت کوهن-سیت، ادگار مورین، اتین سوریا) را یاد می‌کند. از منظری تاریخی، جریان فیلمولوژی نقطه‌ای را که سینما به لحاظ آکادمیک و نیز به لحاظ نهادی (اجتماعی، سیاسی و ...) مشروع شده است را مشخص می‌نماید. اگرچه، ویچل لیندسی[12]، سرگئی آیزنشتاین[13]، وسیوالاد پودوفکین، و سایرین، پیش‌تر تلاش می‌کردند تا نظریه‌ی فیلم را پی بریزند، فیلمولوژیست‌ها نخستین تلاش عینی خود را برای تبیین سینما از منظری فلسفی انجام داده و برساختند. تنوع گسترده‌ی پارادایم‌ها و الگوهای آنها عجیب و خارق العاده بود: نظریه‌ی پدیدارشناختی، زیبایی‌شناسی، جامعه‌شناسی مارکسیستی، روانکاوی، و فیزیولوژی. همگی برای تحلیل رابطه‌ی بین زبان بصری سینما و تماشگران فردی/جمعی آن، به کار گرفته شد. اگرچه فیلمولوژی تاثیر شگرفی بر نظریه‌ی فیلم فرانسوی دهه ۶۰ و ۷۰ داشته است، از جمله بر کارهای آندره بازن، کریستین متز[14]، ریموند بیلار[15]، ژان لویی بودری[16]و دیگران، در عین حال امروزه تعداد اندکی از چهره‌های آکادمیک حوزه سینما و پرده‌ی نقره‌ای از این سنت آگاه هستند. اغلب کارهای نوشته شده توسط اعضای موسسه فیلم‌شناسی[17] به صورت ترجمه نشده به حال خود رها شده و پدیدارشناسی اکنون به عنوان فلسفه‌ای «تاریخ‌مصرف‌گذشته و قدیمی»[18] مشهور شده است.تک‌نظریات شاخص یا جهش‌های غیرمنتظره و شانسی به ندرت مسائل مبنایی و «مناقشه برانگیز» هر رسته‌ای را «حل می‌کند»؛ در عوض، آن مسائلی که خصیصه‌ی تکرارشونده‌گی (مشابه با مفهوم فرویدی «اجبار به تکرار»[19]) دارند را می‌تواند حل کرده و مساهمت نماید. این قبیل مسائل تکرارشونده، دائما در اشکال متنوع یا جدیدی که به عنوان شرایط مادی و روبنایی در طی زمان تغییر می‌یابد، به ما ارجاع و عرضه می‌شود. برای مثال، در مطالعات فیلم و ویدئو، ساختارگرایی/نمادگرایی[20] جایگزین پدیدارشناسی به عنوان پارادایم انتقادی و نظری پیشرو گردید و در ادامه، پساساختارگرایی و ساخت‌گشایی[21] جایگزین ساختارگرایی شد. خواه این یک «انقباض و تنگنای» موقت باشید یا دائم، یک التقاط مثبت باشد یا دوران فترتی در انتظار بروز و جلوه، نظریه‌ی رسانه معاصر به لحاظ درونی نیازمند سنتزی بزرگ است تا مزایای روش‌شناسی‌های پیشین را با شور و ذوق‌زدگی حداکثری فرضیات نوین ترکیب کند. از سویی در این دوران معاصر، سوالات پدیدارشناسی (و پاسخ‌هایش) کماکان نیازمند توجه و شایان اعتناست، به خصوص در رابطه با سوالاتی درباره وضعیت هستی‌شناختی سینما/تلویزیون، مساله «زبان بصری» فیلم/ویدئو، مساله ارتباط بین تولیدکنندگان و بینندگان و سوالات مربوط به ارزش زیبایی‌شناختی تولیدات رسانه‌ای.هدف این نوشتار پیش رو، نه بازاحیای زمینی میّت، و نه جار زدن اینکه «گزارشات مرگ ما به شدت مبالغه آمیز است![22]». هدف این است که قلمروی پدیدارشناسی رسانه را در زمینی جدید گسترش دهیم. مشکلات ملازم و مقارن موضع فلسفه‌ی پساساختارگرایی، آینه‌ای تمام‌نما از همان مشکلاتی است که پیش‌تر گریبان پدیدارشناسی را گرفت. در واقع پدیدارشناسی بایستی ظرفیت افراطی موضع سابجکتیویستی محض خود را می‌دید و مورد ملاحظه قرار می‌داد تا بتواند اهمیت ساختار و زبان در هستی و هنر انسانی را تشخیص دهد و به همین منوال، پساساختارگرایان معاصر بایستی بر دیدگاه به شدت عینی‌گرای خود مبنی بر اینکه ساختار و زبان موجب و ساختاردهنده عوامل عینی هستند فائق آیند تا این واقعیت را ببیند و درک کنند که نهادهای بالادستی (سیاسی، اجتماعی، سینمایی، و ...) از رهگذر اجتماع عوامل عینی و سوبژه‌ی فردی و جمعی می‌تواند تغییر کرده یا تعالی یابند. [2]- استادیار دپارتمان مطالعات سینما و عکاسی، کالج ایتاکا[3] - Eidetic[4] - از منظر هوسرل، موضوع علم نه لزوما اعیان حقیقی، بلکه حقایق و ماهیات شناختی و امور «مبصَر» خیال‌انگیز است و نسبتی با محتوای ذهنی آدمی دارد. او از این رهگذر، علم را محصولی «ایدتیک» و مربوط به قوه‌ی خیال انسان می‌داند.[5] - deconstructionist[6] - عصر تصویر جهان[7] - Epoché؛ تعلیق، در پرانتز قرار دادن[8] - Andre Bazin[9] - Dudley Andrew[10] - Edward Lowry[11] - Filmology[12] - Vachel Lindsay[13] - Sergei Eisenstein[14] - Christian Metz[15] - Raymond Bellour[16] - Jean-Louis Baudry[17] - the Institut de Filmologie[18] - &quot;old hat&quot; or &quot;passe.&quot;[19] - Wiederholungszwang[20] - semiotics[21] - deconstruction.[22] - «The reports of our death are greatly exaggerated» بخشی از یادداشتی است که مارک تواین، نویسنده معروف، در سال 1897 به نشریه‌ای در نیویورک که به اشتباه خبر مرگ وی را چاپ کرده بود، نوشته بود.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 16:20:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با مراجع ارزیابی و بررسی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/bookevaluation-e61mlpz3dhcz</link>
                <description>ارزیابی کتاب در نظر بسیاری، علاوه بر وجهه‌ی عمومی، وجهه‌ای تخصصی نیز دارد. بگذارید با عبارت دیگری منظورم را بیان کنم:بعضی‌ها (مثل خود من) از سندرم کتاب‌خواری رنج می‌برند و اصولا از این لوس‌بازی‌های &quot;کتاب خوب / کتاب بد&quot; خیلی خوش‌شان نمی‌آید.اما در مقابل خیلی‌ها می‌خواهند قبل از صرف هزینه و وقت برای مطالعه کتابی خاص، از بررسی‌ها و نظرات و پسندهایی که به ازای یک کتاب وجود دارد، با خبر باشند و با توجه به همین بازخوردها، کتاب مورد نظر خود را انتخاب کنند.به نظر می‌رسد با توجه به اقتضائات مدرن/نیمه مدرن امروزی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، روش دوم راهی عاقلانه‌تر از روش اول است!خب، پایگاه‌های اینترنتی مختلفی به ارزیابی و بررسی‌های تخصصی و نیمه تخصصی کتب منتشر شده می‌پردازند. فهرست زیر، منتخبی از سایتهای اینترنتی فارسی و انگلیسی ارزیابی و ارزش‌گذاری کتاب، است. شما هم اگر پیشنهادی دارید، معرفی کنید تا به این فهرست اضافه کنم:http://www.ibna.ir/fa/new_bookshttp://www.jireyeketab.com/index.phphttp://trbooks.ir/http://kafebook.ir/http://booklikes.com/https://www.kirkusreviews.com/http://www.bbc.co.uk/tv/seasons/books/https://www.cbc.ca/bookshttps://lareviewofbooks.org/#!https://www.amazonbookreview.com/https://www.nybooks.com/https://artsbeat.blogs.nytimes.com/category/bookshttps://www.librarything.com/https://www.lrb.co.uk/https://www.goodreads.com/https://bookriot.com/https://www.theguardian.com/books/series/book-clinichttp://www.anobii.com/</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 18:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 اصل مشارکت و تعامل که در دوران کنونی، پیش‌برنده‌ی رهبری تجاری است</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/engagementprinciples-siqtydldj8cs</link>
                <description>متن زیر، ترجمه‌ای است با دخل و تصرف از مقاله &amp;quot;5 Engagement Principles Now Drive Business Leadership&amp;quot; منتشر شده در هافینگتون پستنوشته مارتین زویلینگ (Martin Zwilling)  روزهای رهبری یکه‌تازانه و بدون مشارکت رو به زوال است. به واسطه‌ی رسانه‌های اجتماعیِ تعاملی و سرویسهای ویدیوییِ همه‌جایی و آنلاین، همه بدین نیازمندند که احساس کنند با رهبران خود در ارتباطند و نیز هر نام تجاری برای ارتباط گیری با مشتریان خود، نیاز به تشخص و ریخت دادنِ نوعی رهبری برای این مشتریان دارد. به همین زودی‌ها، دیگر شما قادر نخواهید بود کسب و کاری را به عنوان یکی از امور مورد علاقه‌تان عنوان کنید، اگر چنانچه نتوانید شخصا رهبریِ شرکت را تجسم و تصویرسازی کرده و با آن ارتباط برقرار کنید.به همین ترتیب، کارآفرینان بزرگ و رهبران شرکتها دیگر نباید بر فرایندهای بی فایده برای راهبری استراتژی کسب و کار و نوآوری برای ماندن در چرخه رقابت، تکیه کنند. راه‌های قدیمی دیگر کار نمی‌کند، و در دوران کنونی موفقیت کسب وکارها بیش از همیشه از فرایندهای کند تصمیم‌سازی، عدم ارتباط درست با کارکنان و نادیده گرفتن نیاز واقعی مشتریان، متاثر است.این اصول جدید تعامل و مشارکت در کتاب اخیر استیون گلدشتاین ، &quot;چرا ماشین برف‌خور در میامی وجود دارد؟&quot; به خوبی نشان داده شده است. او در این کتاب از ارزشمندیِ تجربه‌ی شخصی در سرمایه گذاری خصوصی، و نیز ارزشمندی آن در موقعیت‌های اجرایی رده بالا در شرکت آمریکن اکسپرس، فروشگاه های سیرز، و گروه مالی سیتی گروپ، سخن می گوید.او دریافت که این &quot;مشارکت و تعاملِ ناکارآمد&quot; است که هر ساله ماشین‌های برف‌خور (1) را به فروشگاه‌های مربوطه در میامی می‌فرستد. به عنوان یک نتیجه گیری از این واقعه و بسیاری وقایع دیگر، او 5 اصل کلیدیِ تعامل و مشارکت را تعریف کرد که درست به همان اندازه که برای بنیانگذاران کسب و کارهای نوپا و مدیران اجرایی بزرگ به درد بخور است، در من نیز طنین‌انداز شد و گرفتارم کرد. در اینجا من اقتباس خود از 5 اصل مشارکت وی را برای همه کارآفرینان مشتاق بیان می‌کنم:1- یاد بگیرید که دیدگاه یک فرد بیگانه و یک شخص ثالث را اتخاذ کنید. هر کارآفرین، حتی اگر به دامنه‌ی دید خود اعتماد داشته باشد، نیاز دارد تا با اطمینان و اعتماد به نفس در جهانی که تقریبا هر روز تغییر می‌کند، مبارزه نماید. برای این منظور، بایستی هر چیزی را از خلال نگاهی تازه بنگرید، به طور مداوم سؤالاتی بپرسید که به طور معمول پرسیده نمی‌شود، و فعالانه به دیدگاه‌های مخالف گوش فرا دهید. عدم تغییر، بدین معنی است که شما به عنوان یک رهبر در حال سقوط هستید.2- تعامل با کارمندان و مشتریان به عنوان رویه‌ای منظم. برقراری ارتباط درست در تمام سطوح و استقبال کردن از بازخوردها، روشی است که بدان وسیله متوجه می‌شوید چه اتفاقی در حال روی دادن است. بیشترِ جلسات اتاق کنفرانس‌تان، شما را به حقیقت نخواهد رساند همچنانی‌که صحبت کردن صرف با افرادی که به طور مستقیم با مشتریان در ارتباط هستند، حکایتگر حقیقت امور نیست. هرگز بیش از حد سرشلوغ نباشید تا از صحبت و تعامل با مشتریان واقعی دربمانید.3- تمرکز بر دو یا سه اولویت در هر شرایط. هیچ کس نمی‌تواند ده اولویت برتر شما را به خاطر بسپارد. پس پروژه‌ها را به عناصر کوچکتر تجزیه کنید و هر دو اولویت مرتبط را به هر یک از تیمها اختصاص دهید. این اهدافِ ساده‌شده، برای انگیزش یک تیم و ایجاد تمرکز بر آنچه شما نیاز دارید، بسیار حیاتی هستند.4- به افراد کمک کنید بیشتر بدانند چرا که در این صورت می‌توانند کارشان را بهتر انجام دهند. دانش قدرت است، و جریان اطلاعات مفید و همچنین ابزار گردآوری اطلاعات، بسیار مهم است. اطلاعاتی که مرتبط و به جا و به موقع باشد، می‌بایست که به طور گسترده و کارآمد به اشتراک گذاشته شود. این نیز مهم است که نتایج حاصل از بررسی و ارزیابی تاثیر جریان دانش در کارکنان هم به اشتراک گذاشته شود و گام‌های بعدیِ اقدام، به طور مستقیم به نتایج فعلی پیوند بخورد.5- قبول کنید که هر سرعتی که در حال حرکت با آن هستید، بسیار کند است!&quot;زمان&quot; در بازار جهانیِ امروز یک دشمن است. شعار هدایتگری اندی گروو در اینتل را سرلوحه خود قرار دهید: &quot;تنها پارانویا و وسواسی که باید بدان توجه نشان داد، زنده ماندن و بقا است.&quot;برای برنده شدن سریع، این حیاتی است که از ناکامی‌ها درس گرفته و با انجام تغییرات مداوم و انعطاف‌پذیری فوری، آسوده‌خاطر شویم. &quot;انتظار کشیدن&quot; هرگز یک گزینه‌ی در مدیریت نیست، چرا که رقیبان همیشه در حال حرکت هستند.به همین نحو، این اصول تعامل و مشارکت می‌بایست نسبت به مشتریان نیز اعمال شود.روز به روز من شاهد شواهد بیشتری هستم که مشتریان بیش از پیش بدین مایل هستند که با شرکت‌ها و بنگاه‌های کسب و کار به نحوی متصل شوند، نه اینکه احساس کنند که این شرکت خود را بر افراد تحمیل کرده و نوعی تحکم اِعمال می‌کنند. در واقع از رهگذر رسانه‌های اجتماعی جدید، فرصت‌های زیادی برای جذب مشتریان و درگیر شدن با ایشان وجود دارد.رهبری کسب و کارِ مشتری‌محور از طریق تصاویر و آیکون برندها، به سرعت در حال محو شدن است. مشتریان (همانند کارکنان) می‌خواهند با افرادی واقعی به عنوان رهبران خود در ارتباط و در هم کنش باشند، و رهبران تجاری نیز بدین نیاز دارند که با کارکنان و مشتریان به نحوی واقعی ارتباط برقرار کنند تا جاری و زنده بمانند.به عنوان یک کارآفرین، شما نیاز دارید که با همان شور و شوقی که نسبت به ایده و راه حل اخیر خود برای احیای کسب و کارتان داشتید، تمرکز بر این اصول را نیز آغاز کنید.... قطعا تغییر شگرفی در انتظار شماست... آیا به تازگی به موقعیتی که در آن قرار دارید و عمرتان را صرف آن می‌کنید، نگاهی انداخته‌اید؟!!(1) دستگاه برف خور نوعی خودرو با قدرت مکش زیاد است که برف‌ها را از جاده‌ها به درون دستگاه کشیده و به شعاع ۱۰۰ متری جاده پرتاب می‌کنند. این دستگاه برای پاکسازی سطح جاده‌ها، خیابان‌ها و باند فرودگاه‌ها از برف به کار می‌رود.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Feb 2019 16:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین مدیران، مدیران متواضع هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenmosafi/humble-management-l4ovnb9ybcep</link>
                <description>سازمانها درصدد به خدمت گرفتن و ارتقا دادن کارمندانی هستند که راهبری موثری می‌کنند و در عین حال به دنبال در کانون توجهات قرار گرفتن، نیستند.متن زیر ترجمه‌ای است با دخل و تصرف از The Best Bosses Are Humble Bossesنوشته سو شلنبرگردهه‌ها پس از بررسی دقیق ظرفیت مدیران و رهبران در جذابیت و اقتدار، برخی افراد اجرایی‌کار بدین اذعان دارند که با این رویکرد، از مهمترین ویژگی‌ها نادیده انگاشته شده است: تواضع.در محیط و جامعه‌ی فعلی که غرور و فخر در رسانه‌های اجتماعی و محیط کسب و کار و عرصه‌ی سیاسی ارج نهاده می‌شود، محققان کسب و کار و کارشناسان استخدام بدین قائلند که جلب افکار عمومی و برجسته کردن افراد متواضع می‌تواند مثمر ثمرات بهتری باشد.بر طبق چند پروژه مطالعاتی که در سه سال گذشته انجام شده است، فروتنی یک ویژگی محوری در مدیرانی است که تیم‌های کاری کوچک و درهم‌تنیده را به عهده دارند و با این روحیه، الهام‌بخش و مشوق یادگیری چابک و کارآرایی بالا در تیمشان هستند. افراد متواضع مایل هستند که از نقاط ضعف خود مطلع شوند، حریص هستند که خود را بهبود داده و روز به روز بهتر شوند، نسبت به نقاط قوت سایرین آگاه و قدردان هستند، و بر اهدافی فراتر از علایق شخصی متمرکز و معطوف هستند.فروتنی معمولا منجر به تعدیل کمتر نیروی انسانی و نیز غیبت کاری پایینتر کارکنان می‌شود. اما این نقاط قوت اغلب به چشم نمی‌آید چرا که افراد متواضع مایل به بیرون بودن از کانون توجهات هستند به نحوی که افراد بیرونی، چنین می‌پندارند که این تمام تیم کاری‌ست که کارها را انجام می دهد و این خروجی‌ها را در پی دارد.بیشترِ شرکتها، تواضع و فروتنی را به عنوان یک معیار در اتخاذ تصمیمات مربوط به استخدام و ارتقای شغلی افراد، منظور می‌کنند. محققان، در حال توسعه‌ی شیوه‌های نوین برای رهگیری و کنکاش این این ویژگی کلیدی هستند. راین شرمن، سرپرست ارشد تحقیقات علمی سازمانی در شهر تالسای اوکلاهاما می‌گوید:«شرکت ارزیابی هوگان، از مهمترین طراحان آزمون‌های شخصیت‌شناسی در محیط کار، در نظر دارد تا یک مقیاس جدید 20 پارامتری را در اوایل سال 2019، برای اندازه گیری شاخص فروتنی در جویندگان شغل و نامزدهای مناصب رهبری و مدیریت سازمان، طراحی و رونمایی کند.&quot; در این مقیاس جدید از افراد خواسته می‌شود تا موافقت یا عدم موافقت خود را با اظهارتی از قبیل &quot;من از مشورت سایر افراد در مسائل کاری، استقبال می‌کنم&quot; یا &quot;من استحقاق احترام و ارج بیشتری نسبت به افراد معمولی، دارم&quot; اعلام کنند.»دکتر راین شرمن می‌گوید: &quot;تفکرات و تاملات مرسوم چنین پیشنهاد می‌دهند که رهبران می‌بایست کاریزماتیک و پرجذبه، به دنبال جلب توجه، و نیز افرادی متقاعدکننده باشند. در عین حال رهبرانی این‌چنینی، مستعد به نابودی کشاندن شرکت‌های‌شان هستند! چرا که بیشتر از میزان توانایی و قدرت راهبری‌شان، اعتماد به نفس داشته و خودرای بوده و به حرف و بازخورد کسی گوش نمی‌دهند.&quot;در عین حال، رهبران متواضع نیز می‌توانند شدیدا رقابت‌طلب و جاه‌طلب باشند ولی آنها مایل هستند خود را از کانون توجهات به دور نگاه داشته و در عوض، اعتبار و توجهات را به افراد تیمش جلب کند. آنها در عین حال در مواقع خاص خود از افراد درخواست کمک می‌کنند و به بازخوردهای دریافتی از سایرین گوش می‌سپارند و با این کار الگویی را بنیان می‌نهند که منجر می‌شود زیردستانش نیز همچون او رفتار کنند.آدام میلر، مدیرعامل Cornerstone OnDemand یک شرکت توسعه دهنده نرم افزار در سانتا مونیکای کالیفرنیا، می‌گوید: &quot;بیشتر مدیران معمولا کارآموزان و تازه واردان را نسبت به ویژگی فروتنی بررسی و مورد سنجش قرار می‌دهند. این امر تا حدی بدین سبب است که با این معیار، رفتار اخلاقی و میزان ثبات و تعهد شغلی آتی او قابل پیش بینی است.&quot;شرکت پوشاک پاتاگونیا، آغاز به موشکافی و بررسی دقیق شاخص فروتنی متقاضیان شغلی، از لحظه‌ای که آنها برای مصاحبه از در وارد می‌شوند، نموده است. دین کارتر، مدیر ارشد منابع انسانی شرکت پاتاگونیا می‌گوید: &quot;مدیران شرکتْ این کارآموزان و متقضیان جدید را به دقت بررسی می‌کنند و حتی از مصاحبه کنندگان‌شان می‌پرسند که &quot;آنها چطور در برابر میز پذیرش و مصاحبه نشستند؟&quot; اگر مصاحبه‌گران رفتاری موهن یا خودشیفته‌وار را گزارش کنند، خب این گزارش می‌تواند تاحدی مهلک و تمام کننده‌ی کار باشد. آقای کارتر بدین قائل است که: &quot;پرورش فروتنی، به کارکنان -در هر سطحی که باشند- حس آزادی بیان و ارائه ایده‌های نو به مدیران را اعطا می‌کند. همچنین، کارکنان متواضع به احتمال زیاد حامی ماموریت حمایتگرانه‌ی شرکت در حل کردن مسائل محیط کار هستند.&quot;هتلهای هندی، گرداننده هتلهای تاج محل در ایالات متحده و سایر جاها، از ارزیابی‌های موسسه هوگان برای بررسی و موشکافی ظرفیت رهبران و مدیران خود، استفاده می‌کند. پی. وی رامانا مورثی، مدیر ارشد منابع انسانی این مجموعه هتلها که دفتر مرکزی‌اش در بمبئی است، می‌گوید: &quot;تواضع یک مهارت احساسی است که رهبران بدان نیاز دارند. فروتنی روحیه‌ی عمیقا گوش سپردن، احترام به دیدگاه‌های متنوع و رغبت به گوش فرا دادن به پیشنهادات و بازخوردها، را ارتقا و افزایش می‌دهد.&quot;باید متذکر شد این مقیاس فروتنی جدید موسسه هوگان، تا حد زیادی مبتنی بر تحقیقات دکتر می و مایکل اشتون، استاد روانشناسی دانشگاه بروک در سنت‌کاترینز ایالت انتاریو کانادا، است. آنها پس از بررسی تحقیقات شخصیت‌شناسی که به چند زبان مختلف در سالهای پیشین انجام شده بود، یک مقیاس ترکیبی از فروتنی و صداقت را تعریف و مشخص نمودند. آنها این ترکیب جدید را فاکتور «H» نامیده و آن را یک ویژگی شخصیتی دائمی در افراد تلقی نمودند. این ویژگی، با خوشه‌ای از صفات که به طور ثابت و پایدار در افراد جلوه می‌کند، برجسته و قابل شناسایی است؛ صفاتی از قبیل خلوص و صفا، میانه‌روی، گشاده‌رویی، صادقانه بودن، و بی تکلفی.گروه‌های تحقیقاتی سازمانی، اغلب به گزارشهای افراد زیردست سازمانها برای ارزیابی سطح تواضع مدیران، اعتماد می‌کنند. در مطالعه‌ای در سال 2015، محققان از 326 کارمند که در 77 تیم کاری در یک شرکت مراقبت بهداشتی کار می‌کردند خواستند که اعضای تیمْ میزان تواضع مدیرانشان را ارزیابی و نمره دهی کنند. این ارزیابی هم مبتنی بود بر مقیاس میزان تمایل مدیران به یادگیری از سایر افراد یا اقرار کردن در مواقعی که نمی‌دانند چطور کاری را انجام دهند. خب اعضای تیمهای کاری نیز این ارزیابی را انجام دادند. بر طبق اظهارات محقق ارشد پروژه، بردلی پی. آونرز، استادیار اخلاق کسب و کار دانشگاه بریگم یانگ گروه‌هایی با مدیران متواضع کارایی بهتری داشتند و کیفیت کاری‌شان از تیمهایی که رهبرانشان تواضع کمتری از خود نشان می‌دادند، بهتر بود.به هر روی، بر طبق مطالعه‌ی دیگری بر 105 شرکت سخت افزار و نرم افزار کامپیوتری که در مجله مدیریت نیز منتشر شده است، شرکتهایی با مدیرعاملان فروتن احتمال بیشتری نسبت به سایرین، در داشتن تیم مدیران ارشد اجرایی که به راحتی با یکدیگر کار کرده و همدیگر را کمک نموده و در تصمیم سازی با یکدیگر هم‌افزایی داشته باشند، واجد هستند. همچنین این قبیل کمپانیها به طور معمول اختلاف حقوق کمتری بین مدیرعامل و مدیران اجرایی دارند.محققان این را دریافتند که این عوامل، نویدبخش همکاری نزدیکتری بین مدیران ارشد می‌باشد که این نیز به نوبه خود بهره وری، نوآوری و سوددهی بیشتر در سراسر شرکت را به دنبال خواهد داشت. پیوست: نمونه‌ای از سیستم ارزیابی موسسه هوگانشما چقدر فروتن هستید؟آیا شما با این گزاره‌ها موافق هستید یا مخالف؟1- من برای مشورت کاری سایرین احترام زیادی قائل بوده و قدردان هستم.2- شغل من این نیست که برای دستاوردهای دیگران دست بزنم و هورا بکشم.3- افراد وقتی که به محدودیت‌های خود معترف باشند، احترام و شانیت‌شان را از دست می‌دهند.4- من لایق احترام بیشتری نسبت به افراد معمولی، هستم.5- من بسیاری از کارها را تقریبا نسبت به هر کسی که می‌شناسمش، بهتر انجام می‌دهم.6- اینکه دیگران کمالات و دستاوردهای من را نادیده می‌انگارند، آزرده خاطر می‌شوم.</description>
                <category>mohsenmosafi</category>
                <author>mohsenmosafi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Feb 2019 18:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>