<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علمدار هنگ بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohsenv</link>
        <description>در گوشه ای از این دنیا، در سیاره ای به کوچکی یک گرد رها در فضای بی انتها، در کهکشانی پرت و سوت و کور در میان انبوهی از تاریکی ، ما اینجاییم و صدای فریادهایمان به جایی نمی رسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:04:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/885583/avatar/Crx9cN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علمدار هنگ بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@mohsenv</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنام هیولا(از کتاب بر لبه تاریک)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-lx7ovqazcsev</link>
                <description>حمله به صومعه دقیقا بعد از رفتن آرمان شروع شد و باز هم با مزدوران شاه که افرادی ژنده پوش و بی اصل و نسب بودند که بسان پیشمرگانی بیمقدار و فرومایه فرستاده شدند .دقیقا با همان شیوه همیشگی ،ناگهانی، بی رحمانه و خالی از مناسک خاصی برای آغازیدن جنگ به قلعه حمله بردندپر از تهاجم ،تجاوز و توحش چه جایی بهتر از صومعه دختران دست نخورده و باکره که چیز ارزشمندی را پنهان داشته اند.چیزی متعلق به شاه یک پسر جوان که زنده یا مرده باید ستانده میشد حمله به صومعه فرصتی بود برای مزدوران شاه .جایی برای برون ریختن عقده ها و تمامی تحقیرهایی که در تمامی این سالها تحمل کرده بودند.مزدورانی جمع شده به گرد هم از هر دهی که ویران شده از هر شهری که سوخته و از هر دیاری که به تاراج رفتهمزدوران گرد آمده از تمدن شمال که تنها یک هدف داشتند نابودی تمام ارکان پادشاهی جنوب.آنها از در اصلی وارد شدند بی خبر ،بی شیپوری برای آغازیدن جنگ و بی هشدار. دقیقا همان طور که به آن شناخته میشدند .یاغیانه، وحشیانه و شبیخون واردر شب، در سکوت و پنهانی مگر نه اینکه هر چیزی که پنهانی انجام شود جنایت است؟نگهبانان درب ورودی را کشتند و وارد شدند تعدادشان بسیار بود نزدیک به سیصد تن، مردانی تا دندان مسلح ،مردان جنگی اما بی ریشه. بی مهابا وارد شدند بدون نقشه ای خاص کشتن چند راهبه ضعیف نباید کار سختی باشد اما آنها چه میدانستند؟ به عادت مردان شمالی سهل گیر و ساده لوحانه چیزی نپرسیدند یا پرسیدند و به عمد به آنها گفته نشد.چه انتظارشان را می کشید؟ چابکی زنانی که با تعلیمات سختگیرانه پرورش یافته بودند سلاح های نامتعارف ایشان که با علم محصور و مختص صومعه ساخته شده بودند و از همه خطرناک تر جادو و هیولا که تا وارد صومعه نشوی و به روی ساکنانش تیغ نکشی آشکار نخواهد شد و این آخرین اشتباه آنها بود .دشمنی با اهالی صومعهمزدوران با قدرت وارد شدند پله ها را به سمت بالای برج به سرعت پیمودند جایی که گمان میرفت پسرک آشفته حال در آنجا نگهداری میشود همان چیزی که متعلق به شاه بود اما تنها دا و ندیمه مخصوصش که دخترکی ریز اندام بود در اتاق  نشسته بودنددر را شکستند و وارد شدند وحوشی از شمال در مقابلشان پیرزنی فرتوت و ندیمه ای نوجوان ریز نقش و ترسیده قرار داشت و خبری از پسر نبود.دا به زحمت ایستاد با دست ندیمه را به پشت سر خود هدایت کرد تا از نگاه پر از شهوت مردان شمال دور بماند و بعد چشمان سبز کدرش را به مزدورانی دوخت که پیش می آمدند پیرزن شروع به نفس نفس زدن کرد. از ترس بود این نفس کشیدن های پاره پاره ؟ یا نه بسیار عجیب تر بودلرزه ای بر اندامش افتاد و نفس کشیدنش با صدای خرخری عجیب همراه شد به نظر آمد که دارد بزرگتر میشود دستها داشتند به چنگالهای خنجروار بدل میشدند پاها به پاهای گرگها و چهره کشیده تر میشد. پیرزن قد کشید و ردای بلندش به زحمت بالای ساق پایش را میپوشاند . ندیمه سر بلند کرد تا هیبت پیرزن را ببیند که حالا به هیولایی دهشتناک تبدیل شده بودهیولایی با موهای کم پشت ، چهره ای ناموزون و کشیده دستهایی شبیه چند خنجرتیز و پاهایی شبیه به وحوش شکارچیاژدهایی هولناک و صدایش که در گلو طنین انداخت مانند پتکی بر آهن گداخته- اینجا خونه منهاین را گفت و در میان بهت ندیمه و وحشت مزدوران به سمت نرینه ها خیز برداشتبا هر ضربه ای پیکری دریده میشد و خون از تن ها فواره میزد به آنی چند مرد را تکه پاره کرد و از پله ها سرازیر شد مانند باد و شبه واربا هر قدمی زجه ای از ترس و وحشت و درد به هوا برمیخواستندیمه بر جای خود میخکوب شده بود توان حرکت نداشت چشم به مزدوری دوخته بود که با گلوی پاره از خون خود در حال خفه شدن بودخاتون در دفتر کارش در حال خواندن گزارشات چند سال پیش بود گزارشاتی از مراحل درمان مادر آرمان که صدای فریادهایی به گوش رسید .مزدوران شبیخون زده بودند به سرعت دست به تاقچه برد و شمشیر نقره فام خود را برداشت و از قلاف بیرون کشید و به سمت تالار دوید و در حالی وارد تالار شد که دختران در حال جنگیدن با مزدوران بودند چند نفر را به درک واصل کرد و در وسط تالار رو در روی سردسته مزدوران ایستاد .خان مرد جنگاوری از اهالی شمال بود .صورت بزرگ و هیکلی ورزیده و مصمم برای کشتن دشمن. زخمی بر صورت داشت درست روی چشم راستش تا زیر گونه. مردی به غایت بیرحم بودخان دندان های تیزش را به خاتون نشان داد-خیلی دوست دارم قبل مرگت مزه مزت کنماین حرف را در حالی زد که راست در چشمان خاتون مینگریستمعدودی از دختران زنده مانده به دور خاتون جمع شدندمردان هم ایستادند. تاملی برای درک اینکه سر دسته ها چه خواهند کرد خان و خاتوندرنگی از هر دو سو برای حلاجی وضعیت برای کاوش موقعیت رویاروییدختران صومعه چندان هم ضعیف نبودند مزدورانی به دست آنها کشته شده بودندخاتون شمشیر را به سمت خان گرفت قدمی به عقب و قدمی دیگرتعداد معدودی از ماده گرگها در محاصره انبوه ببرهای درنده خوخاتون جواب داد:+تو خون خودت خفه میشی اخرین چیزی که مزه مزه خواهی کردخان لبخندی چرک بر صورت داشت-و تو با این چند تا جوجه مرغ میخوای این کارو انجام بدی؟خاتون خندید+ما نه... اون این کارو انجام میدهو با نوک شمشیر به انتهای تالار اشاره کرد به قسمتی که به تاریکی پله کان ختم میشدصدای فریاد و زجه مردان از ته تالار منتهی به پله کان برج شنیده میشدخان به سمت صدا سر برگرداند چیزی غریب و وحشتناک از پله ها فرو آمده بود خان انتظار این را نداشت چهره اش در هم رفته بود چه بود این ؟ انبوهی از مردانش به سمت صدا چرخیده بودند شمشیرها آماده نبرد مردان آماده پیکار اما با چه چیزی؟مزدوری با جسارت و آرام جلو رفت و چشم تنگ کرد تا بهتر ببیندخاتون با صدایی که از خشم و لذت پر بود گفت+باز هم شاه شما مزدوران بی چیز رو پیشمرگ سپاهیانش کرده؟ بیچاره های بینوامرد مزدور نوک شمشیرش را به سمت تاریکی گرفت بگذار افتخار رویارویی با آن چیزی که از دل تاریکی بیرون می آید از آن او باشداما ناگاه چیزی به سمت صورتش پرتاب شد و فک و بینی و دندانهای مرد را خرد کرد مرد به عقب لغزید و بر زمین افتاد بلند شد و خون جمع شده در دهانش را تف کرد و به چیزی که به صورتش برخورد کرده بود نگاه کرد سری با کلاهخود که قسمتی از ستون فقرات را با خود داشت مرد ترسان و لرزان قدمی به عقب برداشت .سکوتی وحشتناک بر فضا حاکم بودجمع به تبعیت از او عقب رفتند جز خان که هنوز بر جا ایستاده بود و تکان نمیخورد صدای هیولا از تاریکی بلند شد مانند پتکی بر آهن گداخته خشک، خشن و خرد کنندهاز تاریکی بیرون آمدتشنه خون بود این هیولا و آن را میشد در چشمان سبز کدرش دید که به خون نشسته بود-چرا ایستادید تکه تکه کنید این نرینه های کثیف روخاتون و دختران به مردان هجوم بردند شمشیرها سرها، سینه ها و دستهای مردان را میشکافتهیولا جهید و مشغول سلاخی کردن مردانی شد که از ترس برجایشان خشک شده بودند مردانی که به خود آمده بودند بی هدف میگریختند اما درب تالار نیمه باز بود و راهی برای فرار سریع نبود. هیولا پوشیده در ردای سیاه که حالا غرق در خون بود در تالار میرقصید و با هر ضربه چنگالش مردی را پاره پاره میکردبکشید این حرامزادگان را.شمشیرهای مزدوران مثل ساقه های گندم میشکستند زره ها مثل کاغذ پاره میشدند و پیکر مردان در خون می غلتیدمردان فرار میکردند اما در حیاط صومعه با تیرهای راهبه ها به در و دیوار دوخته میشدند بارانی از تیر های سمیخاتون و دختران دیگر میکشتند میدریدندو پیش میرفتندعطشی سیری ناپذیر برای ستاندن جانبه سختی میشد تعداد سربازانی که هیولا میکشت شمارش کرد بدنهای تکه تکه شده اعضای قطع شده و جوارح بیرون ریخته از پیکرهاخونی که بر دیوارها، بیرق ها و مجمع های آتش تالار بزرگ پاشیده میشد غلیظ روان و چرک بود. خون دلمه بسته و بوی آهن که در فضا موج میزد ماده گرگها را شقی تر میکردخان شمشیر فرود آورده بود و با بهت به مردانش نگاه میکرد و میلرزید از سیصد مرد جنگی که همراه خود آورده بود کسی زنده نبودهیولا در چند قدمی او ایستاد لختی بعد از پاره پاره کردن آخرین سرباز خانمادینه گرگها کفتارهای مزدور را سلاخی کرده بودند چه سرانجام شومی!خاتون با فریادی به سمت خان خیز برداشت اما با صدای هیولا بر جا ماند صدایی بسان زوزه گرگ-نههیولا چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید در سکوت سنگین که در فضای صومعه موج میزدهیچ صدایی نبود هیولا آرام آرام به هیبت دا پیرزنی فرتوت و آرام بازگشتپیرزن نگاه مهربان خود را به سمت خاتون چرخاندهیچ وقت این قدر سرزنده نبودم دخترمدا چشمان سبز کدرش را به خان دوخت و به سمت او گام برداشت با لبخندی بر لب به او نزدیک شد که حالا زانو زده و از ترس ارام و بیصدا اشک میریختبره ای تسلیم در محاصره ماده گرگهاصورت دا با خون رنگ شده دستانی سیراب از خون و ردای سیاه که مایع غلیظ و تیره خون مرده از تار و پودش میچکیددست به صورت خان برد و آرام رد زخمش را با انگشتان لرزانش دنبال کردنفس مرد بالا نمی آمد مانند بچه ای خردسال و بی پناه و یتیم که مردن خانواده اش را به چشم دیده بود .کابوسی زندهترسی عمیق و کهنه سر باز کرده بود گوی چشمها در کاسه سر میلرزیدنددا آرام و شمرده شمره گفت:-جای زخمت خیلی کهنه ست .زخم شمشیر نیست جای تازیانه ست وقتی فقط یه بچه بودیردی از خون نیمه راست صورت خان را درست روی زخم صورتش علامت کشیده بود-خیلی متاسفم که زخم برداشتی خیلی متاسفم که مجبورت کردن مردنشونو تماشا کنیدا سر خان را در آغوش گرفت و بر سینه فشرد و سرش را نوازش کرد و در گوش مرد زمزمه کرد:فرستاده شاه رو بکش‹««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««لشکر شاه تعداد زیادی نبودند پناه گرفته میان درختان انبوه در سیاهی شب به انتظار علامت پیشمرگانآماده ورود فاتحانه که فتح پیشمرگان فرومایه را به نام خود جشن بگیرند. اما علامتی نبود تنها سواری از درب قلعه بیرون آمدخان آرام و بدون عجله به سمت سیاهی انبوه درختان پیش می آمد اسبش انگار به اختیار خود گام برمیداشتخان انگار نبود انگار در این دنیا نبودماه بیرون آمد چه ماه عجیبی، عروسی در حجله، به خون نشسته، سرخ ، زیباخان رو در روی فرستاده شاه ایستاد هنوز آثار وحشتی عمیق بر صورتش به جا مانده بود با ردی از خون، خون هم رزمانش که بدون هیچ هشداری به قلب خطر پرت شده بودند.فرمانده پرسید:کار تمام شد؟خان نگاهی گم داشت آرام و با اشک و بغض پرسید چرا به ما نگفتی که اونجا کنام یه هیولاست؟فرمانده لبخندی مضحک برلب داشت گفت: غافلگیر شدید مردان جنگی؟و خندید همه اطرافیانش هم خندیدندخان از خشم دندان به هم سایید و شمشیر کشید و سر فرستاده شاه از بدن جدا شد .فواره خون روی اسبی که ترسید پاشیدتکانی و بهتی عجیب لحظه ای فضا را در آغوش گرفت لختی  بعد از سکوت مرگبار شمشیرهای جلودارهای سپاه کشیده شدند و بر تن خان فرود آمدندخان از اسب فرو افتاد چشمانش باز بودند و هنوز ترسی عریان و عمیق در آن بودمروری بر خاطرات پر از رنجش در لحظه مرگمردان با ترس و بهت از کار خویش به هم نگاه کردندصدایی از فریادها از هر سو به گوش می رسید .فریادها و زجه هایی از دردبارانی از تیر بر سپاه شاه بارید . جلودارها که هنوز شمشیرهای خود را پایین نیاورده بودند تیر باران شدندلحظه ای سکوتهیولا بار دیگر بر دل سیاهی وانبوه مردان حمله برد.بی شک هیچ آدابی و احترامی برای متجاوز به حریم امن صومعه قائل نبودند و تا لحظه سر زدن سپیده صبح متجاوزی زنده نمیماند.درنده خویی زنانی که صومعه را مانند طفل شیرخوار خود دوست میداشتند.قدرت زنانه.بغض و ترسی که تبدیل به خشم و جسارت باورنکردنی شده بود.آتشی که بر خرمن سپاهیان شاه افتاد سوخت، پاره پاره کرد و دریدبیچارگانی که در سیاهی شب در جنگل به هم فشرده و انبوه می گریختن اگر میتوانستند جان سالم به در برند سالهای سال داستان هیولایی را تعریف میکردند که پوشیده در ردای سیاه یک سپاه را تکه تکه کرد..</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 14:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکارچی وال ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-bxtjaa21dema</link>
                <description>پسر قدی نسبتا بلند داشت لاغر بود اما بدنی چابک داشت و صورت استخوانی و نگاهی نافذحاضرین در کافه شهر هر کدام چیزی به گردن آویخته بودندغنیمتی از شکارهایشانچنگال عقابدندان ببریا حتی مهره ای از مارهای سمی جنگلیو پنجه خرسی که شاید از دور نشانه گرفته بودنداما پسر هیچ نداشت مطلقا هیچنه نشانی از شکار به گردن آویخته بود نه جای زخمی بر صورت داشتفقط رد ترسی عمیق در چشمانش بود ردی از جدالهای سهمگین و خونیندر آستانه در ایستاد و نگاهش را به حضار دوخت و گفت ما مردمان دریا بی شک هیچ گاه نخواهیم توانست یادگاری از شکارهایمان را به گردن بیاویزیمزیرا باله والها از در این کافه هم داخل نمیشود چه رسد به گردن آویزه ای برای فخر فروختن</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 22:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید بی رحم باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-mvokexxzild5</link>
                <description>مهربانی همیشه فضیلت نیست. گاهی، نرم‌خوییِ بی‌حد، نه‌تنها ما را نابود می‌کند، بلکه جامعه را به سمتی می‌برد که در آن، ضعف به جای قدرت، وابستگی به جای استقلال، و مصرف عاطفی به جای تولید محبت، ارزش تلقی می‌شود. اگر بی‌امان ببخشیم، اگر هرگز به خودمان اجازه ندهیم که &quot;نه&quot; بگوییم، در نهایت تبدیل به انسانی تهی می‌شویم که دیگر چیزی برای عرضه ندارد.  مهربانیِ بی‌قاعده، نسل‌کشی عاطفی است وقتی همه‌چیز خود را بی‌چشم‌داشت می‌دهیم، در واقع داریم نسلی از انسان‌های وابسته و ضعیف پرورش می‌دهیم. تصور کنید والدینی که هرگز به فرزندشان &quot;نه&quot; نمی‌گویند، هر خواسته‌ای را بی‌قیدوشرط برآورده می‌کنند، و هر خطایی را بدون پیامد می‌بخشند. چنین فرزندی چگونه می‌تواند در دنیای واقعی، که پر از رقابت و سختی است، دوام بیاورد؟  مهربانیِ کنترل‌نشده، مثل آبی است که بی‌رویه به گیاهی داده می‌شود—ریشه‌ها می‌پوسند و گیاه از درون نابود می‌شود. اگر همیشه نرم باشیم، دیگران یاد نمی‌گیرند که قوی باشند. اگر همیشه ببخشیم، دیگران ارزش چیزهایی را که می‌گیرند نمی‌فهمند. و اگر همیشه خود را فدا کنیم، در نهایت چیزی از خود باقی نمی‌گذاریم تا نسل بعد از آن الهام بگیرد.  بی‌رحمیِ هوشمندانه، مهربانیِ واقعی استبی‌رحم بودن، به این معنا نیست که سنگدل باشیم. بلکه به این معناست که بدانیم چه زمانی باید سخت بگیریم، چه زمانی باید مرز بکشیم، و چه زمانی باید اجازه دهیم دیگران با پیامدهای انتخاب‌هایشان روبه‌رو شوند. این نوعی از مهربانیِ بلندمدت است—مهربانی که به جای نابود کردن، توانمند می‌کند.  یک مربی سختگیر، که شاگردانش را به چالش می‌کشد، در نهایت انسان‌های قوی‌تری پرورش می‌دهد تا معلمی که همیشه نمره‌ی عالی می‌دهد بدون آنکه تلاشی طلب کند. یک دوستِ صادق، که گاهی حقیقت تلخ را می‌گوید، ارزشمندتر از کسی است که فقط تایید می‌کند تا دل کسی نشکند. و یک جامعه‌ی قوی، جامعه‌ای است که می‌داند مهربانیِ واقعی گاهی مستلزم سخت‌گیری است.  برای زنده ماندن مهربانی، باید گاهی بی‌رحم بوداگر می‌خواهیم دنیایی داشته باشیم که در آن انسان‌های مهربان، بخشنده و دلسوز وجود داشته باشند، باید مطمئن شویم که این انسان‌ها آنقدر قوی هستند که مهربانی‌شان را هدر ندهند. باید مرز بکشیم، گاهی خودخواه باشیم، و اجازه ندهیم که مهربانی تبدیل به ابزاری برای سوءاستفاده دیگران شود.  پس بی‌رحمی، نه ضد مهربانی، بلکه شرط بقای آن است. تنها وقتی می‌توانیم واقعاً مهربان باشیم که ابتدا یاد گرفته باشیم چه زمانی نباید باشیم.</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 03:15:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ايمان وسايه هاي شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%A7%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B4%D9%88%D9%85-ajrvhr7mg00s</link>
                <description>این داستان کوتاه رو وقتی خیلی جوون بودم نوشتم شاید دوست داشته باشیشب از نيمه گذشته بود تمام مردم ده ،گرگها وحتي تمام جن ها جرات بيرون آمدن در آن سرما را نداشتند.برف وبوران شديد بود و ديو سرما تمام راه هاي منتهي به ده را بسته بود .در تاريكي وبوران ناگهان شبه اسبي ظاهر شد كه مانند هيولايي نفس مي كشيد . اسب تا شكم در برف فرو رفته بود، پوزه ي يخ زده اش نشان مي داد چند ساعت راه را طي كرده صداي نفس نفس زدنش خبر از آن مي داد كه خسته است .بر پشتش مردي سوار بود كه سالش از شصت بيش مي نمود شال پهن ودرازي را دور سر وبدنش پيچيده بود چشمان سبزودرشتش خسته ويخ زده بود ولي همچنان با باد وبوران مبارزه مي كرد كه بيشتر وبيشتر ببيند .به ياد آورد كه بي بي بتول گفته بود :ميرزا، توي اين بادوبوران كجا مي خواهي بروي ،حتما در خانه كد خدا يا ملا حسن مانده ديوانه كه نيست در اين هوا راه بيفتد  بیاید.ولي ميرزا دلش رضا نبود. نماند،مي دانست مصطفي كسي نيست كه شب را در خانه ي غريبه بماند با اين كه هم خونش نبود ولي اخلاق ميرزا را به ارث برده بود .در اين فكرها غرق بود كه ناله اي شنيد سر را راست كرد وحيوان را نگه داشت كمي از روي زين خود را بلند كرد و ايستاد دست را نقاب كرد تا شايد بهتر ببيند ولي تنها چيزي كه ديد برف بود وبوران وسايه هاي شوم مرگ كه تعقيبش مي كردند .با خود گفت :كجا مانده اي مصطفي و باز هم اسب را پيش راند اسب به زحمت پاهاي كوتاه خود را از كمند برف هاي يخ زده رها مي كرد وبا جسارت تمام پيش مي رفت . بوران شديد تر شده بود فقط خدا مي توانست حفظش كند نام خدا را به زبان آورد يادش آمد كه نذر كرده بود اگر مصطفي را زنده يافت تمام پولي كه از روضه خوني به دست مي آورد در راه خدا ببخشد .سايه ها نزديك ونزديك تر مي شدند وخود را در هيبت مرداني خوف ناك نمايان مي كردند چهره هايي داشتند كه هركسي را مي ترساند ولي مردي كه سواربر اسب بود ميرزا علي اصغر بود. میرزا بي توجه دستان يخ زده اش را در يال اسب فرو برد وچنگ زد وبا صداي بلند در گوش اسب گفت: مي دانم نمي ترسي اسب خوبم .آن روز را به ياد آورد كه دستان سرد حسين را در دست داشت وحرفش را كه گفته بود :ميرزا، مصطفي ومادرش را اول به خدا بعد به تومي سپارم مراقبشان باش .ربابه نتوانست دوري حسين را تحمل كند وفقط ماند مصطفي وميرزا كه قول داده بود مثل چشمهايش از او مراقبت كند.اسب ايستاد ،گوشهاي خود را جنباند .ميرزا علي اصغر متوجه حالت اسب شد ولي تنها چيزي كه مي توانست بشنود صداي باد بود اسب را هي كرد ولي حيوان تكان نخورد شايد داشت مي گفت ميرزا گوش كن ، خوب گوش كن، صداي باد نيست ميرزا به دقت وبا حوصله گوش داد چشمانش را بست .پشتش درد گرفته بود سعي كرد صداها را ازهم تفكيك كند. صداهاعجيب وترسناك با سوز از بين شالي كه از پشم شتر بود تو مي خزيدند نا گهان صدايي شنيد كه شايد از حنجره ي انساني بيرون مي آمد چشمانش را باز كرد وگفت :همان جاست چند متر آن طرف تر. خود را از روي زين جدا كرد وافتاد روي برف به زحمت چند قدم جلوتر رفت ،كلاهي را ديد كه بي بي براي مصطفی بافته بود وخود او را كه بين برف ها پنهان شده بود، تبديل شده بود به جسمي سخت مثل سنگ صورتش را از برف پاك كرد چهره اش سفيد ومعصومانه بود. چقدر شبيه پدرش بود ابرو هاي به هم پيوسته ومژه هاي بلند با بيني كشيده ولب هايي كه به نظر آمد دارند چيزي زمزمه مي كنند ميرزا خوب گوش داد ؛مصطفي ذكر مي گفت.</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 00:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاری بودیم در چشم فرشتگان ( بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-lvzysh5brc4y</link>
                <description>صورت را شکل داده بود همه اعضا و جوارح را بازرسی کرده بود اما انگار چیزی کم داشت دوباره دستها را شست و گفت قلم را بیاورید و شروع که به بازرسی رگ ها-این مجاری چیه؟بازگشت و نگاهش کرددر نهایت زیبایی و وقار در آستانه در ایستاده بودهمو بود بزرگترین دشمن انسانها ،ابلیسپوستی سفید با چشمانی یه رنگ شولای آتشین موهای طلایی و بلند که تا روی شانه ها ریخته بودجواب داد-رگکنجکاوی نگذاشت در آستانه در بماند پا پیش گذاشت پرسید میتونم نزدیک بشم؟-آره اما بهش دست نزن و زیاد نزدیکش نشو هنوز خشک نشده-جنسش از چیه؟-خاک-چقدر زشته-باز شروع نکن بهت گفتم حسد چیز بدیه-اگه چیز بدیه چرا دارمش یا بهتر بپرسم چرا بهم دادیش-دادمش تا ازت محافظت کنه تا باعث پیشرفتت بشه نه اینکه از چیزی متنفرت کنه و بهت آسیب برسونه-تا حالا که به کارم نیومده به اون موجودات بی روح حسودیم نمیشه اما به این یکی چراخدا دست به سرش کشید و گفت: به خاطر همین حسد بود که تا اینجا تا آسمون هفتم بالا اومدی-شاید خب دلم نمیخواست اونا برای تو عزیز تر باشن عشقم .برای همین چهل هزار ساله که به سجده افتادم و الان اینجام کمی مکث کرد و ادامه داد : پوستش سیاهه بوی بدی هم میده .میذاری کمکت کنم؟-نیازی به کمک نیست-اره میدونم فقط میخوام کنارت باشمسپس دست دراز کرد تا گل بدن آدم را لمس کند انگشتش را گذاشت روی شکم مجسمه گلی آدم  و فشارش دادو حفره کوچکی درست شدترس برش داشت گفت: خرابش کردم؟خدا گفت: نه لازم بود و باید انجام میشد اما دیگه بهش دست نزن باشه؟دستاش را جلو آورد دستانی سفید و تمیز و زیبا گفت: دستام تمیزه نگاه کن-دیدم عزیز دلم به خاطر تمیزی نیست که بهت میگم دست نزن فقط نمیخوام جای دیگه از بدنش فرو برهابلیس خیره به صورت هیبت نخراشیده آدم انداخت و آن سوال مهم را پرسید-منو بیشتر دوست داری یا اینو؟-هر کدوم رو اندازه خودتون دوست دارم-اندازه من بیشتره یا این زشته؟اینو خودتون تعیین میکنید هر کدوم که بیشتر از همه بقیه مخلوقات رو دوست داشته باشهابلیس بار دیگر به صورت خدا خیره ماند((جز تو هیچ کس رو دوست ندارم))خدا دست بر روی موهای ابریشمین و طلایی ابلیس کشید و گفت: میدونم و به خاطر همین عشقه که الان اینجایی در مقام فرشتگانبا این حرف ترس و غمی بزرگ به قلبش هجوم اوردابلیس بغضی که به گلویی فشار می اورد فرو داد و گفت: اینم مثل منه؟-چطور؟-منظورمه اینه که بیشتر شبیه منه یا شبیه اوناخدا گفت: میدونم منظورت چیه اما بذار یه چیزی رو بهت بگم این مخلوق بچه های زیادی خواهد داشت و جایی زندگی میکنه که هیچ کدومتون نمیتونید دووم بیاریدابلیس گفت:اما به نظر موجود ضعیفیه و عمر زیادی نمیتونه داشته باشه در جایی جز اینجا-اره و برای همینه که بچه دار میشه ...میخوام یه رازی رو بهت بگم...گوشتو بیار جلوشیطان قدمی جلوتر رفت و در حریم خدا قرار گرفت و سپس گوشش را تا جایی که میتوانست جلو برد و سپس نجوایی آسمانی در گوشش گفت: در اعماق قلبش میدونه یه روزی میمیره و از اونجایی که آدمه خیلی دلش میخواد جاودانه باشه بچه دار میشه تا نسل بعد خودش به زندگی ادامه بدهابلیس از تعجب خشکش زد گفت: اما جز خودت کسی نمیتونه جاودانه باشهخدا لبخند زد و گفت اینو میدونه اما قلبش نمیذاره قبول کنهچشمانابلیس برق زد و  با کنجکاوی گفت: قلبش کجاشه؟خدا به سینه آدم اشاره کرد و گفت اینجا یکم چپ یکم پایین-میتونم قلبشو ببینم ؟-الان نه شاید بعدا که خشک شدابلیس بی صبرانه پرسید: کی خشک میشه؟خدا گفت: چهل سال زمینی طول میکشهابلیس گفت: این که خیلی کمه... یعنی بعد خشک شدن هوشیار میشه؟حوالی ظهر بود و خدا گفت: آره هنوز خیال ندارم هوشیارش کنم اولش شاید یکم خنگ به نظر برسه ولی زود یاد میگیره ... خیله خب دیگه یکم تنهاش بذاریم تا بگیره بخوابه و خشک بشهابلیس به سجده افتاد ، سپس برخاست و پرکشید و دور شد.</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 17:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاری بودیم در چشم فرشتگان (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-s8jqebezz8p7</link>
                <description>همان روز اول بود صبح زود که خدا گفت این طوری فایده نداره باید یه چیز دیگه آفریدو اعلام کرد یه موجود دیگه می آفرینم تا اینو گفت همهمه ای بین انبوه فرشتگان در گرفت که مثل قبلی ها نباشه که کارشون کشت و کشتارهخدا گفت نه این یکی فرق داره یه قلب و یه عالمه شعور میزنم تنگش تا بی خود دست به شمشیر نبرهو ارام تر جوری که زیر لب زمزمه کند گفت البته تا تست نشه نمیشه صد در صد گفت که چطور میشهبلند تر گفت جبراییل بدو برو یه بغل خاک بردار بیارو شاید آب اقیانوسی را گذاشت سر اجاق که بجوشدجبراییل رفت و دست خالی بازگشتگفت مولای من همین که رسیدم زمین قسمم داد به جلال مولایم که تکه ای از جانش را نکنمخدا گفت میدونستم از پسش برنمیای خیلی دل رحم آفریدمت نه این که نتونی اصلا تو وجودت نیست که دل بشکنی نقشتو‌ باید عوض کرد وگرنه هی میری و میای اخرشم هیچی به هیچیهمین طور فرشته ها مامور میشدند و میرفتند و این زمین بچه زرنگ قسمشان میداد و ابغوره میگرفت و همه فرشته ها دست خالی با گردن کج برمیگشتندخدا نگاه کرد به فرشتگان میلیاردها فرشته رفته بودند و بازگشته بودندخدا چهرشان را از نظر گذراند و آن پشت مشتها ترسناکترین فرشته خود را دید که حتی خود فرشته ها هم جرات نمیکردند باهاش چش تو چش بشنخدا گفت اهای عزراییل بیا اینجا بینمعزراییل با ان هیبت ترسناکش جلو آمد و جلوی خدا زانو زدبله مولای من امر بفرماییدخدا دست کشید به سر عزراییل و اهسته در گوشش گفت تو تنها فرشته ای هستی که برای من باقی مونده میری زمین و یه بغل خاک برمیداری میارینا امیدم که نمیکنی عزی؟عزراییل گفت من کی باشم که شما رو نا امید کنم جلدی میرم میارمو سریع پر کشید و رفتخدا با خودش فکر کرد این یکی رو درست و میزون آفریدمکار در آرهو لبخند زدعزراییل که روی زمین نشست دست برد تپه خاکی بزرگی رو از خاک رس بکنه که زمین بچه زرنگ نشست به گریه که تو رو خدا بدنمو نکن و خاکمو نبردعزراییل گفت خوبه خوبه بس کن بچه ننه یه تپه ست دیگه تو که این قدر تپه داری خسیس اینو میخوایم یه چیزی درست کنیم که میگن خیلی چیز تر تمیزی قراره در بیاد تو هم باس خوشحال باشی که از بدن تو استفاده میشه برای این کارو دست برد و تپه بزرگه رو کند و ریخت تو جیبشزمین میان درد کشیدن و گریه گفت  حالا چی هست این چیز تر تمیز که دهن منو آسفالت کردیدعزراییل گفت من چه میدونم بهم گفتن برو خاک رس وردار بیار منم انجام وظیفه میکنمزمین گفت چرا اخه این قدر زیاد برداشتی خوعزراییل گفت کار از محکم کاری عیب نمیکنه شاید خاک اضافه رو هم یه چیزی آفرید ور دستش باشه همدمی همسری کسیما که نمیدونیم اما مطمئنا اون چیز مثل ما فرشته ها که مجرد و یالقوز و تنها که نمیتونه باشهو پر کشید و با جیبهای پر خاک به آسمانها عروج کردتلی از خاک وسط سالنی در آسمان هفتم ریخته شده بود و همه فرشتگان که البت کاری هم نداشتند وایستاده بودن به تماشاعزراییل خاک و خلی داشت خودش را میتکاندخدا وارد شد همه افتادن به سجده خدا سر عزراییل را نوازش کرد و گفت باریکلا باریکلا پسر   پسر نیست که شاه پسرهروابط عمومی بالایی هم داری برات یه کارتوپ گذاشتم کنار که فت کار خودتهحالا چرا این قدر زیاد آوردی نصف اینم کافی بودعزراییل گفت مولای من اخه تا اونجا رفته بودم گفتم یه بارگیری بردارم بیارم شاید لازم شدخدا گفت اتفاقا کار ردیفی کردی حالا بیکار واینستا با برادرات وسط تل خاکو  خالی کنید که اب رو بریزیم وسطش تا گل بشهتا  گل را آماده کنند حوالی ظهر شده بود</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 15:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاری بودیم در چشم فرشتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-miukciees0pa</link>
                <description>ما از اولش هم خاری بودیم در چشم فرشتگان برای همین هم زیر آبمان را زدند و  خدا هم مارا پرت کرد وسط همین جهنم درهشاید هم نمیخواست جلوی چشم فرشتگان و آن شیطان رجیمش باشیم و از خطر دور بمانیم و برای همین تبعیدمان کردبهشت باشد برای خودتان بی مزه های حسود اصلا هم زیبا نیستید که ترسناکید و ما از هر چه بترسیم آن را زشت میدانیمدانشمندان کشف کرده اند که دی ان ای ما انسانها نزدیک به نه میلیارد سال قدمت دارد در حالی که قدمت زمین  شش میلیارد سال بیشتر نیست و این میتواند به ما بگوید که شاید ما از جهانی دیگر به این جهان پا گذاشته ایم  این کشف نه تنها با داستانهای مذهبی مخالف نیست بلکه به نظر تایید داستان خلقت هم میتواند باشدداستانی که در آن جد مشترک ما از جهانی دیگر به این جهان تبعید شد تا سالهای سال در حسرت آن بهشت برین بسوزد و اشک بریزدهه اما انسان نه تنها نسوخت و از اشک ریختن کور نشد بلکه زود تر از آنچه انتظار میرفت بلند شد دست به زانو گرفت و با یه یا خود خدا گفتن رفت شکار کرد کشاورزی کرد خانه و سر پناه ساخت مثل خودش را تولید کرد آتش را کشف کرد و همین طور جلو آمد و جلو آمد تا رسید به امروز که دارد چیزی میسازد که شاید بعد از نه میلیارد سال از قدمتش  مثلش را نه دیده نه ساخته است  به گواه حرف پروفسورها و دانشمندان بعد از اندک زمان با آمدن و فراگیر شدن چیزی که ساخته ایم  تبدیل به دومین موجود هوشمند جهان خواهیم شدآهاز همان اول خلقتمان تنها بوده ایم آخر هم همین تنها ماندن کار دستمان داد که داریم خودمان را نابود میکنیم فکر می کنی این هوش کذایی مصنوعی بعد از مدتی مارا به عنوان یک انگل تشخیص نمیدهد؟نمیخواهم بگویم خیلی خارق العاده بودیم و هیچ موجودی به گرد پای ما هم نمیرسد که همه ما میدانیم این دروغ استمیخواهم بگویم خاص و منحصر به فرد بودیم و برای همین تنها ماندیمنه فرشتگان به ما روی خوش نشان دادند نه شیطان از همان اول از ما خوشش نیامد و نه خود خدا از ته دلش به ما اعتماد داشت شاید به خاطر همین هم بود که زمینه را برای انجام کار ممنوعه چید و درب بهشت برین را باز گذاشت تا شیطان ما را گول بزندشیطان هم که زیباترین مخلوق خداوند بود و در زمانی که همه سجده کرده بودند و سر به زمین ساییدند تا خداوند خرامان از پس پرده بیرون بیاید زیر چشمی به جمال خداوند نظر افکند و غرق در زیبایی خدا شد شاید همین نگاه چندین سال آسمانی طول کشید شیطان دیگر آن شیطانی نبود که قبل دیدن خدا بود شیطان عاشق بود عاشق تر شد مجنون شد و عشق زیاد حسادت زیاد می آورد انسان در نظر شیطان سوگلی خدا بود در حالی که شیطان عاشقترین بود نسبت به عشق خدا و خدا که معشوق شیطان بود شیطان را راندشیطان چندین قرن از رحمت خدا دور بودشاید هم قهر کرده بود و در گوشه تاریکی از تاریکترین کهکشانهای خدا که نور مریی به آن نمیرسد سالهای سال کز کرده بود زانوی غم بغل کرده بود و می گرییدعاشق صورت خدا شده بود که زیر چشمی به ان نظر افکنده بود و دیگر کاریش نمیشد کرد شاید دل خدا که از هق هق گریه او که گوش عالم را کر کرده بود به رحم آمد و دعوتش کرد که بازگرددبازگشت تا در نقشه خدا نقش اصلی خود را بازی کندنقش گول زدن ما در تاتر امتحان الهیو سر اخر ما تبعید شدیم و مادر و پدرمان از بهشت بیرون انداخته شده اندمیدانی جلوی تقدیر و سرنوشت نمیتوان ایستاد تقدیر این بود که ادم ساده و حوای ساده تر از او گول بخورند و  به بهانه ای هر چند کوچک از بهشت بیرون انداخته شوندبیرون انداختن مادر و پدرمان از بهشت یا اخراج با سفینه ای از آن کره خاکی شاید مصادف شده با سالها بعد از انقراض دایناسورها شاید دایناسورها را هم به خاطر بیرون انداختن ما با شهاب سنگی پاکسازی کردند میتوانستند همان جا در بهشت برین کلکمان را بکنند اما گفتند برود زندگی کند ببینیم چقدر مارا دوست دارندانسان پا به این کره خاکی گذاشت و با سرزمین بکری روبه رو شد که تنها موجود با شعورش خودش بودگرچه از برخی حیوانات ضعیف تر بود اما خیلی خیلی باهوش تر بود و برای همین هم آن نفس سرکشش بهش اجازه داد تا دست به زانوی خود بگیرد و با گفتن جمله یا خدا خودت کمکم کن رفت تا بزند دمار از روزگار حیوانات دیگر در بیاورد .خرگو و گوزن و بز کوهی و ماهی خرس و پلنگ و ببرهای دندان شمشیری را که شاید همین انسان منقرض کرده کشت و گوشتشان را خورد و پوستشان را پوشید .حتی به کرگدنهای یال دار و ببر تاسمانی هم رحم نکرد بی رحمجنگلها و علفها و گیاهان را پس از آنکه دستش به آتش رسید شکست و سوزاند و تبدیلشان کرد به مزارع گندم و تخم جو  و گندم پاشید و سبزشان کرد و سال بعد نشست به درو کردنشان در این میان از خودش ماکتی ساخته بود و اسمش را گذاشته بود مترسک چون فهمید همه حیوانات این کره خاکی فهمیده اند که او و حتی ماکتش از تمامی حیوانات درنده هم ترسناک تر استروزگار گشت و گشت و هی آدم از این کره خاکی بیشتر خوشش می آمد تنها بدیش این بود که هر چقدر بیشتر میگذشت آدم بیشتر پیر میشد از یک زمانی به بعد بچه ها و بچهای بچه هایش هم شروع کردن به پیر شدن اما مشکلی نبود فقط کمی از  سرعت و قدرتش کاسته شده بود در همه چیز اما هنوز همه چیز سر جایش بود و یه روز که در ردیف طویل ادمهایی مثل خودش ایستاده بود که برای شکار صف کشیده بودند خود را صاحب اولاد و نوه دیدو آنجا بود که فهمید دیگر تنها نیست و  میتواند قبیله و اجتماعی برای خود داشته باشد و برای خودش کسی بشودو همانجا شروع کرد به عشق ورزی های زمینی و شاید نشانه اولین تمدن که جوش خوردن استخوان پای انسانی دیگر است هم ناشی شده از همین عشق ورزی خاکی و بی شیله پیله اش باشدآری دیگر وارد یک مثلث عشقولانه نمیشد که دردسر تمام بود وبسبهشت باشد برای خودتان موجودات حسود و زیر آب زن </description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 00:24:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر لبه تاریک فصل اول قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-efczsvifpqtw</link>
                <description>تارنا بلند بلند شروع به خواند کتاب شعر مقدس کرده بود بر لبه تاریک پرتگاه پرید و سقوط کرد بال گشود و پرواز کرد میرفت تا زندگی را معنا بخشد دقیقا ابیاتی را میخواند که بین پیروان مذاهب مختلف مورد مناقشه بود به آنجا رسید که نیکو برای نجات اهریمن اعظم سقوط میکرد تا او را نجات دهد سر بلند کرد تا همهمه ای را که مجلس را در برگرفته بود بنگرد در تاریک روشنای غار و در میان انبوه جمعیت مجلس که برای وحدت و دوستی دوباره برپا شده بود چندین نفر به حالت قهر بیرون می رفتند تارنا سر فرو انداخت و سعی کرد دنباله شعر بلند را پی بگیرد با بدنی خونین  اهرمن را در آغوش گرفت و دشنه های کینه بر پیکرششعر میرفت تا اعتقاد راست انگوتیان را بازگو کنناعتقادی که هیچ چیز نمیتوانست خدشه ای بر آن وارد کند جمعیت رفته رفته و با دلخوری مجلس را ترک میکردند حتی کلمه اهریمن نیز که اهرمن خوانده شده بود برخی را آزرده بود تا اینکه شاه برخواست و به نهیبی تارنا را از خواندن باز داشت کافیه تارنا تارنا مکث کرد  نگاهش به خطوطی طلایی رنگ کتاب که به مرور رنگ باخته بودند خیره ماند جایی برای تخطی از دستور شاه نبود کتاب را آرام بست و آن را به لب نزدیک کرد مجلس در نیم خیزی بین رفتن و ماندن باقی بودبوسیدن کتاب شعر مقدس هم پیامی به مجلس میداد پیام این بود ما هرگز با دشمنان اعتقادی خود پیمان دوستی نمیبندیم یا هر چه خواندم راست بوددر جهانی که آنها میزیستند بوسه تایید اعتقاد بود یا حرفی که  گفته شده بود تارنا کتاب را زیر بغل زد و با ردای سفیدی که به تن داشت برخواست و مخمل طلایی و سرخ ردای بلندش را صاف کرد و با گامهای استوار و کوتاه به سمت درب خروجی رفت شاه با نگاهش رفتن او را مینگریستحضار هم با نگاهشان و راه گشودن برای تارنا که بلند بالا بود و موهای طلایی روی شقیقه هایش در میان نور مشعل ها میدرخشید جلوه ای خداگونه یافته بود شاه دوباره نهیب زد بایست تارنا ایستاد و ارام به سمت شاه برگشت شاه گفت بهت گفته بودم ابیاتی رو بخونی که مورد تایید همه مذاهب هست نه جایی که اختلاف نظر داریم  تارنا لب گشود چرا شاه که پرسش تارنا متعجب بود گفت منظورت چیه که چرا به خاطر بیان اینکه همه ما میتونیم زیر یه پرچم اعتقادی جمع بشیم و‌خون و خون ریزی رو کنار بذاریم برای همین اینجا جمع شدیم برای پایان دادن به عصر جنگ شاه خاموش شد و تارنا لب به سخن گشود پس اینجا جای ما نیست خواست بیرون برود که محافظین شاه دوره اش کردند دست بر شانه اش گذاشتند که به توقف کن تفسیر میشد انگوتیان قدمی پیش نهادند با دستی که بر روی دشنه های طلایی بود و با رداهایی هماهنگ با ردای تارنا سرخ و سفید و طلایی تارنا با دست اشاره کرد که بایستند که کشیدن خنجر به منزله شروع جنگ بود تعداد انگوتیان کم بود اندک و دشنه های طلایی فقط برای اضافه کردن زیبایی به کمر بسته شده بود اما به غایت تیز و گاهی زهر آلود که رسمی عجیب در میان انگوتیان بود در میان مردمی سخت کوش و کاردان در میان مردمی که هیچ گاه تسلیم نمیشدند و به وقت جنگ تا اخرین لحظه میجنگند تا اخرین نفس جو متشنج بود و حضار هم منتظر تا شاه چه گوید که او به سخن آمد امروز روز جشن است و چه روزی بهتر از امروز که ماه های سه گانه در یک ردیف قرار میگیرند و کسوف بزرگ اتفاق می افتد اما تخطی از فرمان ما نیز عقوبت دارد و همان طور که پدر مرحومت میگفت هیچ چیز بدون عقوبت نمی تواند باشد تارنا با چرخش ملایم سر به سمت راست حرفهای شاه را که زیر سقف گنبدی غار طنینی با صلابت داشت تایید کرد پادشاه با نعلین طلایی پله ای پایین آمد و رساتر گفت از وقتی پدرت رفت تو بزرگ انگوتیان شده ای و انگوتیان به سفرهای معنوی خود شهره اند اما هنوز تارنای پسر مغ بزرگ ایرون به این سفر نرفته است این جمله را به تاکید و به روی جمع گفت که انها را نیز در حرفهایی که شاید ساعتها برایشان برنامه ریخته بود شریک کند حرفهای حساب شده حرفهایی که با نهایت شناخت تارنا و قومش زده میشد پس تارنا پسر ایرون من تو را نه میکشم که کشتن تو خیانتی بزرگ به کشورم است و نه تو راتبعید میکنم که به قیام انگوتیان منجر شود من تو را به یک سفر معنوی میخوانم سفر به لبه تاریک پرتگاه مقدسسکوتی عمیق بر اجتماع حاضر نشسته بود جز صدای سوختن مشعل ها و نسیم ملایمی که از دالانهای غار تو میخزیدند صدایی نبود تارنا سکوت را شکست و چه چیزی با خود میبرم؟شاه رطوبت ته حلقوم خود را قورت داد اما اشکار بود که حتی به جواب این سوال هم فکر کرده بود جز لباسی که به تن داری و کتابی که به زیر بغل داری و مشکی از شراب زرین هیچسفر به لبه تاریک بسیار پر خطر بود مسیری از دل زمین های بایر و بی حاصل باتلاق های سیاه جنگلی جادویی و مرموز سلاحی باید اما شاه حرفش را گفته بود و میرفت تا باز بر روی تخت خود بنشیند دست به لبه تخت گرفته بود تا سر شیر با دهانی باز را لمس کند در سخنانش به دنبال ایرادی میگشت به دنبال چیزی که شاید جا انداخته بود اما سودی نداشت تیری که از چله کمان رها شده یا قلبی را پاره کرده بود یا هدر رفته بود تارنا دسته خنجر خود را لمس کرد خنجر جزیی از لباس بودخنجر بی نهایت تیر و شسته شده با زهری کشنده شاه به یاد آورد خنجر اما تیر از کمان گریخته هدر رفته بود شاه اما ضربه اخر را زد فردا حرکت خواهی کرد</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 17:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران مرگ قسمت اول  ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-pi2mm5k8mniu</link>
                <description>برای تعریف این داستان به چیزی عمیق تر از یک موسیقی یا حقیقت نیاز دارم طاهر.برای گفتن این داستان به چیزی عمیق تر نیاز دارم ، به خود زندگی به سکوتپس گوش بگیر تا داستان رو تعریف کنم تا بدونی این زخم ها روی بدن ماست از کجا اومدهجای دندان ها و پنجه های مرگ آلود گرگها از کجا روی بدنهای ما جا خوش کرده و چرا می گویم که ما برادران مرگیمپس اگه فکر می کنی نمی تونی این وسعت غم رو تحمل کنی دیگه گوش نده و دیگه در مورد این زخمها سوال نکن طاهر ، فقط وقتی این زخمها رو می بینی سکوت کن و نپرس داستان این زخمها چیه ... و اگر می خوای که جوابشو بدم فقط گوش کنطاهر خزید کنار بخاری و سیگاری روشن کرد و در سکوت به لبهای مرتضی خیره شدمرتضی انگار در خاطرات خود گم شده بود . مانند کسی که در مه گم میشود، مانند کسی که در سوگ غرق می شود ... کلمات بریده بریده و خجالت زده مانند زندانیانی که سالهاست نور ندیده اند از ظلمت درون سینه بیرون خزیدند و بر لب جاری شدندآن دیو مادرم را کشت . البته مادر واقعی و پدرم را هرگز به درستی به خاطر ندارم .زنی که مرا بزرگ کرد دوست صمیمی مادرم بود . اسمش لیلا بود. زنی زیبا و با وقار و فرشته خوسختگیر بود خیلی ، می گفت اخلاقم به پدرم رفته ، زنی بلند بالا، مغرور و سخت کوششوهرش سالها در زندان ماند و آخر سر خبر آوردند که مرده . دوست صمیمی شوهرش این خبر را آورد و همان دیو هم لیلا را کشت .سالها گذشته بود و داشتم فراموشش می کردم که پیرمردی که آدرسش را گم کرده بودم خبر آورد که رد آن دیو را زده ، همان تابستان که آمده بودید و دیدید همگی ما غیبمان زده بودهم من ، هم حسن و هم مهران و هم احمد پسر واکسی رو به روی گاراژ که خیلی با ما دوست شده بود و چقدر  هم با حسن جفت و جور بود. می دانی طاهر او کسی را نداشت و بعد از سالها بی کسی ما را یافته بود انگار.طاهر دهن باز کرد تا چیزی بگوید اما مرتضی با اشاره دستش او را به سکوت فرا خواندادامه داد : مجبور شدیم با خودمون ببریمش ، احمد پا به پای ما می آمد ، با همان جعبه واکسشبزرگترین ما حسن بود که 16 سال داشت و کوچکترینمان او بود، احمد که 8 ساله بود و ما که 14 سالمان بود .می دانی طاهر ، داغ مادر هیچ گاه کهنه نمی شود ، تیغ انتقام مرگش هم هیچ وقت کند نمی شود. آمدم خانه و با عجله وسایلم را جمع کردم و به حسن گفتم که آن دیو کجا به حیاطش ادامه می دهد. آدرس درست وسط کویر لوت بود . حسن نگذاشت که تنها برم و اصرار داشت که بیاید گفت مادر برادرم، مادر من هم هست و گفت من هم می آیم .مهران و احمد هم جایی را نداشتن که بدون ما بروند، می دانی طاهر، خانه یه جا برای زیستن نیست ، خانه کسانی هستند که به آنجایی که زیست می کنی معنای خانه را می دهنداین حرف مهران بود که گفت شما دارید به سفری می روید که ممکن است دیگر برنگردید ، اصلا نمی دانید جایی که می خواهید بروید وسط بیابان خدا، کجا هست و هر جا بروید من هم با شما می آیم و خانه من همانجاست . اگر می خواهی بپرسی که احمد چرا آمد به تو می گویم که بی خانمان تر و بی کس تر از بچه ای مانند احمد کی را سراغ داری، کسی که ما ، برایش معنای خانه بودیم .روزها راه رفتیم ، سفر کردیم ، مسافت ها را پیمودیم چه با کامیون هایی که مسیر کویری را می رفتند ، چه با انسان های بی پناه و پرسه زنی که دل به جاده زده بودند و چه با پای پیادهساعت ها زیر بارش بی امان آفتاب راه می رفتیم ، تا اینکه دیگر ممکن نبود، گرما و اشعه های خورشید بی رحم پوستمان را می سوزاند ، مهران گفت از یک ارتشی بازنشسته شنیدم که می گفت روزها در بیابان در گور می خوابیدیم و شبها راه می رفتیمما هم همین کار را کردیم روزها در گوری که می کندیم می خوابیدیم و رویمان را با چادر برزنتی می پوشاندیم و شب ها ادامه می دادیم ، در زیر گنبدی محسورکننده از ستاره هاطاهر نمی دانی گنبد ستاره ای کویر چقدر زیبا بود . چقدر نزدیک بودند آن ستاره ها ، جوری که احساس می کردی می توانی دست دراز کنی و یکی از آن ستاره ها را از آسمان بچینی ، روزها و روزها می گذشت و به محلی که پیرمرد گفته بود نزدیک تر میشدیم ، نزدیک سحر بود، هوا هنوز بین سیاهی و سپیدی مردد بود که گرگها به ما حمله کردند ، هفده هجده گرگ بالغ و گرسنه و ما چهار بچه یتیم .و هر دو گروه برای بقا جنگیدیم. آنها برای دریدن و ما برای دفاع از جانمان. در این بین حسن، احمد را در آغوش گرفت و نگذاشت که گرگها ببرندش و ما دو پسر 14 ساله تا آخرین نفس از آن دو دفاع کردیم.کش مکش مرگ بار گرگها و یتیمان چند دقیقه بیشتر طول نکشید اما انگار سالها درد داشت و خون بر زمین ریخت. به ناگاه معجزه ای رخ داد. گرگها فاصله گرفتند و چند لحظه به ما نگاه کردن و با گرگهایی که کشته شده بودند رفتند. دقیقا همان طور که ظاهر شده بودند .احمد زخم برداشته بود و بیهوش بود . از دستان حسن گرفتمش و بی هدف دویدم . بلند و دیوانه وار تکرار می کردم حسن رو با خودت بیار مهران ، حسن رو با خودت بیار مهرانبه کدام سو می دویدم؟  نمی دانم ، بی هدف و ترسیده از پیکر سرد احمد که مچاله شده بود و خون زیادی از گلو و بازوهایش رفته بود و چه آرام خوابیده بود . آرام و بی دغدغه مانند همان خوابی که خاله طوبی را در آغوش خود پیچیده بود . اما او این زخمها را نداشت . احمد خیلی سرد و آرام خوابیده بود جوری که زیر آفتاب داغ کویر از سرمای بدنش ترسیدم . آن سرما را خوب می شناختم . آن سرما سرمای مرگ بودبرگشتم که ببینم مهران حسن را با خود می آورد یا نه . اما هر دو با بادی که وزید مانند تلی از خاکستر محو شدند . احمد هم به خاکستر تبدیل شدو باد همه او را برد. تنها ماندم . تنهای تنهای تنها.همانجا بود که فهمیدم اوباش محل چرا اسم مرا بی کس گذاشته اند. آن لحظه تنهاترین فرد عالم بودم حتی خدا هم مرا تنها گذاشته بود. روی زمین نشستم و گریستمسوگواری کردم ، برای احمد، برای حسن و مهران که باد آنها را برده بود، برای لیلا ، برای الیاس ، برای حیدر ، برای خودمهزار سال گذشت و من همچنان اشک می ریختم. با صدای هق هق و با سوزش پشتم چشم باز کردم. حسن دو دست مرا گرفته بود و روی زمین می کشید ، صدای مهران را شنیدم که حسن را صدا می زد و حسن به زحمت مرا می کشید و صدا را تعقیب می کردبلند شدم، دستم را از دست حسن بیرون کشیدم. حسن زمین خورد. دویدم به سمت مهران و احمد را از او گرفتم و باز هم دویدم. درست بود که کسی انتظارش را نمی کشید اما امانت بود در دستان ما و حال دیگر نفس نمی کشیدحسن و با خودت بیار مهران ، حسن رو بیارتیغ آفتاب هر جنبنده ای را مجبور به پنهان شدن کرده بود و من بی هدف می دویدم . نمی دانم چقدر طول کشید که سایه هایی را از دور دیدم. سایه یک درخت ، یک آلونک و یک مرد که به سمت ما می دوید . مرد نزدیک تر شد، بی اختیار و بی حرف احمد را در دستانش گذاشتم . چیزی درون گوش احمد که مرده بود گفت ، چشمانش را بست و چیزی زمزمه کرد، و احمد را روی دستانش بلند کرد و  رو به آسمان گرفت . احمد مرده بود اما چند لحظه بعد تکان خورد و قفسه سینه اش بالا و پایین رفت . باز هم شروع کرد به نفس کشیدنمرد آرام گفت : دنبال من بیاینو احمد را به آغوش من سپرد . تازه آنجا بود که در میان انبوهی از موی سر و ریش بلندش چهره آشنایی را دیدم .</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 21:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیست بازی کار حق خود را مباز  آنچه بردیم از تو ، باز آریم باز ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-ce2apjhyjkk2</link>
                <description>ابوالفضل تا سه سالگی در کوچه ها می دوید ، مثل باقی بچه ها شاداب و سر زنده اما غروب یکی از روزهای تابستان بود که آمد خانه و گفت پاهایش درد می کند و همان شب به تب دچار شد و دیگر نتوانست تکان بخورد و مثل یک تیکه گوشت افتاد در بستر و بابای تریاکی اش هم بعد از یک مدت کوتاه خانه را ترک کرد و رفت  و خاله طوبی ماند و دو پسرش عباس و ابوالفضل .عباس بزرگتر بود و خرج خانه افتاد گردنش اما او هم عمرش به دنیا نبود و بعد از یکی دو سال بعد رفتن پدرش تصادف کرد و مرد .خاله طوبی از دار دنیا یه پسر را داشت که او هم هر روز جلوی چشمانش آب می رفت انگار . طوبی از مردمان شمال بود زنی با هیکلی بزرگ و خوش رو اما بعد مرگ پسر بزرگترش انگار روی آن زن خاکستر پاشیده باشند ، دیگر هیچ کس خنده اش را ندید تا نفس های آخرش که بالای سرش بودمنفس خاله بالا نمی آمد آن زن فربه تبدیل شده بود به یک موجود چروکیده که نگاهش را از ابوالفضل برنمی داشت پرسیدم خاله کاری هست که بکنم برات؟نمی توانست حرف بزند یا نمی خواست شاید . اشک از چشمانش سرازیر شد و روی بالش رنگ و رفته افتاد. زن همسایه نزدیک تر شد و گفت آجی جان چی می خوای .نگاهش رو به ابوالفضل بود که روی ویلچر کهنه اش نشسته بود ، جلوی پنجره که باد پرده هایش را تکان می داد . ابوالفضل هم گریه می کرد و به زحمت هی خاله را صدا می زد . نفس خاله طوبی رفت و قفسه سینه بالا آمد و بدون این که چشم از ابوالفضل بردارد کوچ کرد  . همگی چند لحظه خشکمان زده بود . خاله طوبی از مردمان شمال بود ، همانجایی که باران زیاد می بارد ، عجیب اینکه همین که رفت باران تندی شروع کرد به باریدن.زن همسایه چشمان طوبی را فشار داد و چانه اش را کشید ورویش را کرد به سمت سقف و با این که انگار از روی ابوالفضل خجالت می کشید گفت: ابوالفضل خاله به قربونت بره بیا با مادرت خداحافظی کن . این جمله را که گفت بغض همه ترکید. عبدالناصر که جلو در ایستاده بود و نو عروس کردش که در استانه در به روی زمین نشست و بچه اش را بغل کرد و گریه می کرد.جلو رفتم که ابوالفضل را ببرم پیش خاله اما دستم را سفت در دستش گرفت و با چشمان آبی درشت و زیبایش چیزی گفت که در همهمه اتاق به گوش نرسید ، سرم را جلوتر بردم که ببینم چه میگوید ، زیاد واضح حرف نمی زد ، متعجب بودم که چرا گریه نمی کند او که تنها کسش را از دست داده بود و آن کس هم مادرش بود، رفتن مادر چیز عجیبی ست مهران ، این را ما می فهمیم که کسانمان را از دست داده ایم ، اما خب برای کسی که هر روزش نیازمند رسیدگی مادرش بود چیز دیگری است. سرم را نزدیک دهانش بردم . گفت منو ببر بالا پیش کفتراگفتم ابوالفضل الان داره بارون میاد و سعی کردم ولیچرش را هل بدهم سمت جایی که خاله طوبی آرام و بی دغدغه خوابیده بود اما دستم را سفت گرفته بود و جمله ای که دوباره در گوشم زمزمه کرد:(می خوام با خدا حرف بزنم ، مرد و مردونه )انگار مرا برق گرفت ، از ترس دهانم خشک شد . سر بلند کردم و صاف زل زدم تو چشمهاش، چشمانش که از همیشه مصمم تر بود . چه می خواست به خدا بگوید؟ به کسی که مادرش را و تنها کسش را از او گرفته بود . کسی که هیچ عضوی از بدنش به درستی نمی توانستند حرکت کنند دیگر کسی را در این دنیا نداشتبه ناچار و در میان سکوت مرگباری که بر فضای اتاق سایه انداخته بود ، هلش دادم سمت در و از شیبی که برایش درست کرده بودیم بردمش بالا پیش لاله کبوترها ، گفت اینجا نه ، اون...جا و فضای خالی پشت اتاقت توفیق را نشان داد . بردمش آنجا و گفتم اینجا خوبه ؟گفت : آره ...تو برو ... حرفام که تموم شد بیامهران که چشمانش از گریه به خون نشسته بود گفت : تو چیکار کردی؟مرتضی ادامه داد: گذاشتمش همون جا و روشو کردم به زمین خالی پشت خونه و خودم خزیدم پشت اتاقت توفیقمهران چشمانش را ریز کرد و پرسید چرا؟مرتضی گفت : ترسیدم بلایی سر خودش بیاره و سکوت کرد و سرش را انداخت پایین اما انگار نتوانست انفجار احساسش را کتمان کند بلند تر گفت : دروغ گفتم ، می خواستم بشنوم به خدا چی می گه؟و تونستی بشنوی که چی گفتگفت عباس یه بیتی رو همیشه برام می خوند نمی دونم چرا ، نمی دونم چرا همش همون بیتو مدام . اما همیشه می گفت( نیست بازی کار حق خود را مباز ، آنچه بردیم از تو باز آریم باز)حالا هم که مادرمو ازم گرفتی و دیگه چیزی به جز جون خودم ندارم از ته قبلم می دونم که کاری که کردی از روی بازی و شوخی نبوده . چون اگه قرار بود کسی بره اول باید من می رفتم . اما حواست هست من کجای بازی این دنیام؟ حواست بهم هست؟ اون چیزی که از من بردی پسم می دی؟ مادرمو پس می دی ؟هوا داشت تاریک می شد و دم دمای غروب بود و ابری. که یه رعد و برق همه جا رو روشن کرد ، بین صدای رعد  و باریدن بارون یه چیزی مثل یه صدایی اومد ، یه کسی به یه زبونی انگار مثل یه نسیم در گوش ابوالفضل چیزی گفت و رد شد. صدای باد نبود انگار یه موسیقی عمیقی رو تو خودش داشت از همون صدای تارهایی که الیاس می زد ترسیدم نگاه کردم به جایی که ابوالفضل نشسته بود روی ویلچر ، دستاشو گرفته بود رو به آسمون و شونه هاش از شدت گریه می لرزید.</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 23:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجرت از تاریکی به نور ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-koujbhwfmac8</link>
                <description>ولگرد پای ورم کرده حسن را در دست داشت و با آب گرم می شست ، در چهره اش چیزی از عصبانیت دو شب پیش نبود ، گفت : وقتی حسن و تنها بود چیکار می کردی تو ؟مرتضی سرش را پایین انداخته بود و سعی می کرد دستمالی که خیس آب یخ بود روی پیشانی و گردن مهران حرکت دهدگفت : رفته بودم برای پر دادن کفترا کفترها ؟ گفتم که توفیق حالا حالاها پیداش نمیشه ... اونجایی که می خوایم بریم کجاست؟طاهر دو چوب کوتاه را دو سمت پای ورم کردن حسن می بست هیجان زده گفت : یه گاراژه ، همه چی داره... تعمیرگاه ... کارواش ... صاف کاری ... یه تراشکاری کوچیک... جای بزرگیه کجای شهره؟ باید بریم پایین تر نه بابا بالای شهره ، یه جای خیلی بزرگیه صابشم یه آقای خیلی با معرفتیه اما خیلی هم عصبانیه ، در کل آدم خوبیه اسمش اسماعیله، یادتون نره همیشه یه آقا هم اولش بذارید بعد صداش کنید .بگید آقا اسماعیلصدای ناله خفیفی از گلوی مهران که در تب می سوخت بلند شدفکر می کنی زنده بمونه ؟من چه می دونم ، اما خب میگن  تب کردن نشونه خوبیه حسن گفت : باید پاهاشو بذاریم تو یه تشت آب سرد ، خواهرم هر وقت یکی از بچه هاش یا من تب می کردیم همین کارو می کرد.طاهر نگاهی به مهران انداخت و بعد گیج سر مرتضی داد زد: خب پاشو برو یه استانبولی بردار پر برف کن بیار ، وایستادی تا معجزه بشه به هوش بیاد این یتیم مونده؟مرتضی بلند شد و سریع بیرون دوید. این پسر انگاری خیلی سگ جونه بهت گفتم که زنده می مونه دلخوش نباش ، نفسای آخرشه ... اما اگه بمیره می افتیم تو دردسر... چه آفتابی زده بود امروز صبح ، اقا اسماعیل هم خیلی کیفش کوک بود ، بچه ندارن... امروز زنشو برده بود دوا دکتر کنه بلکه بچشون بشه بهش گفتی که ما... بهش گفتم ...چند بار گفتم دو تا داداش دارم با خودم میارمشون تو کارا کمکمون کنن بهش گفتی که من... از خداشم باشه پسری مثل تو رو استخدام کنه ، نکرد هم خودم جای دو نفر کار میکنمحسن از واژه استخدام خیلی خوشش آمد گفت : اگه استخداممون کنه بهمون پولم میده؟ اونقدرا که نه ...اما جا خواب گرم و نرم داره بالای گاراژ اونم چند تا اتاق ...زنشم زن مهربونیه... اسمش ملوک خانمه  ، چند با برام غذا پخت آورد ، غذا واقعی ها نه از اونا که مرتضی درست می کرد می ریخت تو شکم ما ... طاهر مکث کرد انگار در ذهنش با مشکلی کلنجار می رفت گفت :  فقط نمی دونم این یتیم مونده رو چیکار کنیم، عجب پسر احمقیه این مرتضی اینو از کجا پیدا کرد دیگه ؟ اون مارو پیدا کرد. ما گمشده بودیممرتضی یخ زده و  با صورتی سرخ از سرما با تشتی پر از برف در آستانه در ظاهر شد.کفترها رو هم با خودمون ببریم؟خیلی خوب بابا تو هم خفمون کردی با این کفترا ، بیارشون اما اگه گاراژو کثیف کنن خودم همشونو سر می برممرتضی با لبخند زانو زد و پاهای مهران که در تب می سوخت داخل تشت پر از برف گذاشت </description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 22:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته باش با بالهای کبوترها ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-kbntgltnkunf</link>
                <description>فرشته بودن چه معنایی داره؟دیو بودن یعنی چی ؟طاهر قطره آبی را در گلوی مهران چکاند و گفت : این پسر امروز فرداست که بمیره و بعد صاف در چشمان مرتضی نگاه کردنگاهش خسته بود مانند همان هایی که کلی حرف دارند در دلشان اما حوصله گفتنش را ندارندبا دو کف دستش شروع کرد به مالیدن چشمانش و گفت صبحونتون رو بخورید و وسایل رو جمع کنید ، باید بریممرتضی از این حرف طاهر وحشت کرد گفت : نمی تونیم همین طوری ولش کنیم به امون خداطاهر بلند شده بود و به سمت در می رفت برگشت و با تندی به مرتضی گفت : نمی تونیم با خودمون ببریمش این بچه همین الانشم مرده به حساب میاد ، دنبال دردسری تو ؟ هیچ می فهمی وقتی بمیره باید چیکارش کنیمحسن زمزمه کرد: این پسر نمی میرهطاهر گفت : از کجا می دونی ، وضعشو ببین، چند روزه مثل مرده هاست نه چیزی خورده نه حتی نفسش بالا میاد، دهنش بوی لاشه می ده ، دردسر میشهمرتضی گفت : حالا باید چیکارش کنیم؟طاهر بی حصوله گفت : من چه می دونم ، می بریم یه جا گم و گورش می کنیمحسن دوباره زمزمه کرد: این پسر نمی میره ، یه روزی هممونو نجات می ده ، مخصوصا تو رو مرتضی ، نذار ببرتشطاهر به سمت حسن رفت و خم شد: باز هم خواب دیدیحسن صورتش را بالا آورد و گفت : تو اعتقادی به این چیزا نداری فکر می کنی دارم دروغ می گم اما این پسر تا فردا صبح به هوش میاد همون موقع که باریدن برف تموم میشه و آفتاب می زنهطاهر بلند خندید: هیچ معجزه ای اتفاق نمی افته اما چون خودتون این دردسرو درست کردید خودتون هم تمومش می کنیدبه طرف در رفت و در حالی که سعی می کرد پوتین های سنگینش را بپوشد رو کرد به مرتضی و آرام تر ادامه داد : من می رم که اون ور رو آماده کنم ، تو هم هر گندی رو بالا آوردی پاک کن ، یه جا گم و گورش کن ، این برف هر لحظه شدید تر میشه برو بذارش پای یکی از همون درخای اون ور زمین خاکی ، برگرد جمع و جور کن این چند تیکه وسایل رو ، پس فردا صبح میام دنبالتون و می ریم از اینجامرتضی گفت : پس کفتر ها چی ؟ اگه توفیق برگرده چی ؟طاهر نگاه تندی به مرتضی انداخت : توفیق دیگه نمیاد، سر مواد گرفتنش و براش حبس سنگین بریدنمرتضی در دلش غوغا بود ، پس کبوتر ها چه می شوند. از سرما یا گرسنگی می میرند .گفت : می تونم با خودم بیارمشونطاهر بلند گفت : نه اما بعد به فکر فرو رفت- با چی می خوای بیاریشون- توفیق چند تا جعبه داره ، میزارمشونتو جعبه- صاب کارمون آقا اسماعیل خیلی مرغ دوست داره ، شاید کبوترها رو هم قبول کردبعد شانه بالا انداخت و چرخید و از در بیرون رفتبارش برف شدت گرفته بود</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 23:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولگرد ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-n27uii344ple</link>
                <description>همیشه خواب الیاس را می دیدهمان صورت مهربان و ریش های بلند دست مرتضی را به گرمی فشار داد و گفت چطوری پهلوون مرتضی همیشه خواب الیاس را میدید حتی در بیداری حتی وقتی از پشت آن دو نفری که در صف نان ایستاده بودند و داشت نان سنگک را برانداز میکرد ترس وجودش را دربرگرفته بود ترس و اضطراب را میشد از صدای قلبش تشخیص داد  و هر چقدر که صف کوتاه تر میشد صدای قلبش بلند تر میشد نفر اول نفر دوم و نوبت او بود که نانوا فیتیله ی تنور را پایین کشید و گفت اینم اخریش که به تو رسید پولشو بذار تو جعبه و خود رفت تا به خوردن صبحانه برسد نمیدانی بوی نان با شکم گرسنه چه میکند با ادم گرسنه با وجدان آدم گرسنه نانوا در پس پرده اتاقش گم شد و مرتضی نان داغ را که چند سنگ داغ تر به ان چسبیده بود چنگ زد و دوید در سرمای برفی بی رحم به سمت خانه به سمت حسن و پسرکی که در بستر بیماری بود اشک از چشمانش میبارید از سوز سرما بود یا در دل برای وجدانش سوگواری میکرد؟در را به ارامی گشود و وارد شد از پله های سرد بالا رفت و درب اتاقک را نیمه باز یافت طاهر با لباس بلند و کفش به پا دراز کشیده بود رو به روی در و تکه نانی در دست داشت صدایش کرد ولگرد ولگرد طاهر چشمانش را گشود دو سالی بزرگتر بود و بلند بالا با چشمانی درشت و موهای نازکی بر صورت اون چیه دستته نونهاز کجا اوردی از از تو که پولی نداشتی چگونه به این سرعت فهمیده بود گفت برش داشتم از نون وایی گفتم پولشو بعدا میارم طاهر اخم در هم کشید گفت بیا تو دروببند مرتضی در را بست و آرام کفش هایش را در آورد اون چیه دستته پیر زن کوچه بالایی داشت تو محل پخش میکرد به منم یکی داد مرتضی آب دهانش را همراه با درد گلو قورت داد گفت چرا نخوردیش پس ؟این پسره کیه؟اسمش مهرانه چشه ؟ مریضه؟ از کجا پیداش کردید ؟تو خیابون طاهر صدایش را بالا برد هر کی رو تو خیابون پیدا میکنی باید برداری بیاریش اینجا؟مرتضی سر به قالی رنگ و رو رفته ای داشت که طاهر با کفش رویش ایستاده بود اخه بی کس بود و داشت مثل چی میلرزید از سرماطاهر حرفش را برید ما خودمون از همه بدبخت تریم قرار باشه هر کس رو که میبینی برداری بیاریش اینجا هم توفیق مارو بیرون میکنه هم این یتیم مونده ها اینجا رو صاحب میشن در ثانی ما که نون خور اضافه نمیخوایم خودمونم به زور یه لقمه نون گیرمون میاد طاهر دست کرد در جیبش و یک بسته اسکناس را بیرون کشید و دواسکناس کهنه را از میانشان جدا کرد و به سمت مرتضی گرفت بیا بگیر یکم که گرم شدی و یه لقمه نون رو رفتی بالا برو یه نیم کیلو برنج بگیر و یکم گوجه ولگرد خم شد و لقمه نان را کنار گذاشت وبند پوتینهای مشکی رنگ خود را شل کرد و از پا بیرون کشید قبل از آنکه مرتضی بپرسد گفت یه کار خوب گیر اوردم امشب بعد شام در موردش حرف میزنیم از اینجا هم میریم یکی دو روز دیگه توفیق کجاست؟</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 23:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز قسمت دوم (از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-c0unhgcqknrh</link>
                <description>زندگی مثل چیه؟مثل یه کابوس زنده ست کابوسی که لحظه لحظه آزارت میده که چشماتو ببندی و امیدوار باشی وقتی چشماتو باز میکنی تموم شده باشه؟یا به قشنگی بارش برفی هست که تو یه شب زمستانی شروع به باریدن کرده و تو کنار یه شومینه گرم و روشن پشت پنجره نشستی و بهش نگاه میکنی ؟زندگی زنده بودن در تنهایی و ترس و خشمه ؟ یا ...دراز کشیدن در کنار کسی که دوستش داری و نوازش های دست مهربونش؟فرشته سپید پوش ایستاد مرتضی دوباره همون بچه ده ساله بود و فرشته دست کشید روی سرش و خم شد و دوباره پیشونیش روبوسید وبا چشمان آبی درشتش زل زد تو چشمان مرتضی و گفت بستگی داره تو از زندگی چی بخوایو فانوس به دست دور شد مرتضی داد زد منو تنها نذار دوباره مادر فرشته چرخید به سمت مرتضی با لبخندی که به زیبایی آفتاب بود گفت خیلی کارا مونده که باید انجامش بدی پهلوون بیدار شوووووافتاد به گریه هق هق گریه در جایی میان مرگ و زندگی امانش را بریده بود که دستی سرش را نوازش کرد نوازش های نرم و کوتاه سر بر سینه حسن داشت سر بلند کرد حسن سرش را در دست داشت گفت تویی مرتضی چقدر بدنت سردهمرتضی اشک شوق میریخت گفت داره برف میباره همه جا سفید شده همه جا یخ زده حسن در صورت مرتضی دنبال چیزی میگشت گفت نه این سرمای مرگه انگار مرگ بغلت کرده بوده راستی مهدی رو تو خواب دیدم همونجا کنار تو وایستاده بود بین کبوترا که شما رو طواف میکردند مرتضی گفت حسن سیاهی رفت ظلمت دور شد فکر کردم تو مردی حسن اینجا چیکار میکنی از پله ها داشتم میومدم پایین دنبال تو که سر خوردم و افتادم و به زحمت خودمو کشوندم گوشه دیوار طوریت که نشد نه فقط پام یکم درد میکنه مرتضی به پای ورم کرده حسن نگاه کرد بلند شو بریم بالا اینجا سرده حسن را کول گرفت و از پله های فلزی یخ زده با احتیاط بالا رفت چرا اومدی پایین؟دنبال تو اومدم اون پسره نفس نمیکشه درب آلونکی که توفیق به سه پسر بچه اجاره داده بود در انتهای پله های فلزی بود و یک در چوبی کهنه و قدیمی بود که رنگش زمانی طوسی بود دو شکاف بزرگ در کناره درب که مرتضی و حسن تا توانسته بودند کیسه پلاستیکی و پارچه کهنه در شیار ها چپاندن که گرمای کم جان علالدین بیرون نرود مرتضی کمی خم شد و در استانه در حسن را زمین گذاشت و کمک کرد تو برود و سپس خودش وارد شد چراغ نفتی کم جان میسوخت کمی ظرف و ظروف و چند پتو و یک چادر سفید که جای پرده بود و یک تشکچه رنگ و رو رفته که پسر رنگ پریده ای رویش خوابیده بود مرتضی به سرعت در را بست فیتیله چراغ نفتی را بالا کشید و بر بالین پسر نشست اسمش مهرانهمرتضی نفس میکشه؟مرتضی سر را جلو برد و سر چسباند به سینه مهران اره نفس داره اما خیلی ضعیففکر کردم مردهنه سگ جون تر از این حرفاست چیزی واسه خوردن هست چند تا تیکه نون داریم بذارش روی چراغ تا یکم گرم بشه مرتضی سینی را روی چراغ گذاشت و گفت الان گرم میشیم و میرم تا از بی بی چند تا سیب زمینی پخته بگیرم </description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 11:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88-yx1oxh39ak4s</link>
                <description>آن روز سیاهی رفت؛ ظلمت دور شد...تا چشم کار میکرد سپیدی بود و برف و برف چنان سنگین میبارید که دیدگانش چیزی برای دیدن پیدا نمیکردهوا ی سردتا عمق جان و استخوان نفوذ میکرد چشمانش خستهتنش کرخت بی حس و چنان گیج بود که حتی یادش نمی آمد برای چه آنجاست فقط میدانست که نباید چشم از کبوتر ها برداردآه یادش آمد قراری که با توفیق گذاشته بود هر روز کفترها رو پر میدی چند دوری بچرخن رو هوا تا من برم و برگردمحالیت شد؟و او هم سر تکان داده بود که ها حالیمهچند ماهی بود که توفیق غیبش زده بود اما مرتضی همان قولش را یادش مانده بود هر روز چند دور روی هوا چرخ میزنن و اخر سر مینشینند لب بام و کنار لونه هاشونمیشمارمشان میچپونمشون تو لونه در لونه را قفل میزنم سنگ بزرگ هم روی لونه میخوابونم قفل ها روی گردن آویزان صدایی هم آمد سریع میپرم روی بام که لات و لوتهای محل به قصد کفترها نیایند بالای بام کبوترها را در آسمان گم کرد چند دانه سیاه رها در فضای بی انتهای سفید و آبی حالا نبودند صبح بود صدایی او را به خود اورد اونا چین مرتضی؟صدا نرم و ارام بود مرتضی چرخید و پسرک با لباس سفید به کبوترها اشاره میکرد تو اینجا چیکار میکنی سرده برو خونه پسر بیمار همسایه که تا دیروز ظهر حالش خیلی بد بود اونا چین؟کبوترن مهدی جان حالا برو خونه هوا خیلی سرده مگه تو حالت بد نبود تا همین دیروز ظهر؟چرا دارن چرخ چرخ میزنن اونجا اون بالا؟و به سپیدی بیکران آسمان اشاره کردچند نقطه سیاه که اسمان رو حول محور مرتضی و مهدی طواف میکردند کبوترن یه دسته کبوتر کبوترهای توفیق صدای گریه میومد از خونه شما همین دیروز عصر گفتن که ...یادم نمیاد تو چطوری اومدی اینجا کبوتر ها خسته تر از قبل ارتفاع کم کردند هنوز شاهپری در میان آنها مست و هوس آلود برای ماده ها خود شیرینی میکرد اون یکی چرا این قدر گیج و کور داره بال میزنه؟نمیدونم شاید داره خودی نشون میده به ماده ها نه مرتضی انگار داره نوع بال زدن اون ماده ها رو مسخره میکنه مرتضی که انگار چیزی را به خاطر اورده بود گفت راستی شنیدم که همسایه ها میگفتند تو مردی پسرک دستش را پایین اورد و گفت اره من دیروز عصر مردم روح مرتضی با سرعت برق از دالان سیاه و تاریک گذشت و صورت یخ زده اش پیکرش را از زمین کند افتاده بود روی زمین و بارش برف کل هیکلش را پوشانده بود وحشت زده برخواست اثری از مهدی و کبوتر ها نبود رو کرد به سمت دیگر به سمت چند خانه کوتاه در میان برف و با تمام قوتی که در تنش مانده بود به سمت یکی از ساختمانها دوید که کبوترها روی بامش کز کرده بودنددر راه چیزی مغزش را به اتش کشیده بوداتش چیزی را در قلبش روشن کرد و گرما به کل وجودش دویدچرا کبوتری که از همه زیباتر با ارزش تر و قوی تر است از همه ضعیف تر پرواز میکند؟چرا در رقص موزون کبوتر ها شاه پری و بزرگ گروه این طور ناموزون استکلون در را گشود و وارد حیاط شدبا دیدن حسن که کنار پله ها کز کرده بود و روپوشی از برف رویش را پوشانده بود به سمتش دویدزانو زد و با بازوهای حسن را چنگ زدحسن حسنحسن تکان نخوردسفید و بی روح  و یخ زده بودمانند تندیس قدیسی هزار سالهچشم بسته و سر فرو انداختهحسن  حسنبیدار شواینجا چرا خوابیدی داداشوحشتی تلخ قلبش را در به آتش کشیده بودتواز چه میترسی؟از مرگ؟اما تنهایی برادر بزرگتر مرگ استصورت حسن را در دستانش گرفت و چسباند به صورت خودشیک تکه یخ سردوقتی مادرش مرد زمانی برای سوگواری نداشتباید برای بقا میجنگیداما حالا حسن رفته بود و او دیگر انگیزه ای برای بقا نداشتشروع کرد به گریه کردن  به سوگواری به های های گریستن در میان بوران و برف و باد که صدای هق هق گریه را می بلعیدترس رفته بودسرما رفته بوددیگر حتی خشم هم رفته بودارام شددیگر تلاطمی در ذهن و قلبش نداشتتسلیم محضهمه چیز تمام شده بودسر گذاشت روی سینه نحیف حسنارام زیر لب زمزمه کرددیگه تموم شد داداش و چشمانش را بستحالا ببار برف سردو بی رحمببار سهمگین بی عاطفهما را دفن کندو یتیم بی کس راهمینجادر میان همین حیاط کوچکدر همین زمستان بی امانما که رفتیم تو هم تا میتوانی ببارسپیدپوش کن همه دشت راتا بهار می آید ببار بی وقفهمرا در کنار تنها کسم دفن کنبگو مرگ هم بیایددیگر از مرگ نمیترسماز هیچ چیز نمیترسمزندگی ناچیز بی چیزکوتاه و فانی و رفتنیما که رفتیم تو بمان با تمام این هیولاهامنسر در آغوش برادر دارم و تسلیممبگو مرگ بیایدراحت شوم از تنهایی درد سرما و ترسخداحافظ</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 00:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و خداوند برادر را آفرید ( از کتاب فرشته و دیو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ekp8jo9d2xyl</link>
                <description>جهان ما رو به سقوط بودولی همه غرق در لذت های دنیا، دنیایی که در سراشیبی تند پوچی می رفت تا غرق بشه ...جهان بعد از سقوط دولت ها ، پس از سقوط امپراطوری های بزرگ اقتصادی ، کمپانی ها ، تمدن های بزرگ و در پایان حجم بزرگ بی خردی می رفت تا از تمامی رذالت ها پاک بشه اما اتفاق بدی افتاد و این بار انسان ها سقوط کردندپس از اون سالهای سیاه که مردم به سمت مذاهب نو ظهوری رفتند که به جز تاریکی و ظلمت چیزی برای انسان ها نداشت .دقیقا در بحبوحه همان سالهای سیاه بود که من هم بزرگ ترین و زیباترین فرشته ای که می شناختم رو از دست دادم .تنها حامی خودمو. تنها فرد خانواده خودمو. مادرم.با صدای واق واق سگ از خواب برخواستم . آتش کم جانی در میان قوطی حلبی سیاه می سوخت و حجم خشک و بد بوی زباله ها که روی هم انباشته شده بود و توانسته بودم در میان آنها لانه دنج و دور از هیولاهای شهر برای خودم درست کنم منظره نا امید کننده و غم باری را پدید آورده بودندبلند شدمسرم به شدت درد می کرد. صدای واق واق سگها و ناله های ترسیده کسی توجهم را بیش از پیش جلب کرد.ناله بیشتر به تقلا و خواهشی می مانست که با صدای کم جانی سعی داشت سگها را از خود دور کننددست انداختم و یکی از میله های آهن زنگ زده را از میان زباله ها بیرون کشیدم و پا تند کردم که به سمت صدا بروم .پسری نحیف در میان چند سگ که یکی از آن سگ ها پاچه و یکی دیگر بازوی او را می کشیدند ایستاده بود و پسر سعی می کرد با ضربات دست آنها را دور کندپشت به من بود و انگار محل سگ ها را تشخیص نمی داد و چشمانش را از ترس بسته بود . ما همین کار را می کنیم . همه ما وقتی می ترسیم چشمانمان را می بندیم که شاید از خواب بیدار شویم و شاید هم نمی خوایم خاطره یا تصویری از آن لحظات را ثبت کنیم.میله آهنی را با پرتابی بلند نثار پهلوی یکی از سگها کردم که چنان سنگین بود که چند متری به عقب پرت شد و بعد از این که به سمتم خیز برداشت سعی کرد به من حمله ور شود که در نگاهی تیز مرا شناخت و واق واق کنان دور شد . دست به سنگی بردم و پرتاب کردم که سنگ ، ران سگی را که آویزان بازوی پسر بود نشانه رفت- برید گمشید کثافتا ،سگ ها پا به فرار گذاشتند و چند متر دنبالشان دویدم و برگشتم به سمت پسر که از وحشت نه تنها چشمانش را نبسته بود بلکه چشمانش تا نهایت خودشان باز باز بودندگفتم : طوریت که نشدپسرک بدون اینکه مرا نگاه کند گفت : من کاریشون نداشتمدست پسر را در دست گرفتم و دست دیگرم را روی شانه اش گذاشتم- اینجا چیکار می کنی این وقت روز ؟- داشتم می رفتم یه جایی رو پیدا کنم یکم بخوابم ...دستم را جلوی صورتش تکان دادم و متوجه شدم که دستم را نمی بیند- خوبی ؟- نه ... نمی تونم ببینم- از کی تا حالا- از دیروز صبح سوی چشام کمتر شده ... دیگه جایی رو نمی بینماحساس کردم مثل خودم تنهای تنهاست . خواستم دلداریش بدهم گفتم : شاید به خاطر اینه که ترسیدیبیا با من، من یه جا چند متر اون طرف تر دارم که از اینجا گرم تره، آتیش هم روشن کردم- اون سگها دوباره بهمون حمله می کنن- نه بابا اون حروم زاده ها منو می شناسن چند باری تا جایی که می خوردن زدمشونلنگان لنگان تا جایی که از چشم همه پنهان شویم تا لانه ای که برای خودم درست کرده بودم همراهم آمد و ایستاد- نمی دونم کجا قرصام از دستم افتاد ، صدای سگ ها رو که شنیدم فرار کردم اما یه جایی از دستم افتادکمکش کردم تا روی پالاز رنگ و رو رفته و پاره بنشیند . گفتم : بشین همین جا من می رم پیداش کنم ببینم کجا افتاده میارمشون برات بخوری-نه لازم نیست چیزی ازشون نمونده بود ،احساس کردم دارد می لرزد ، سر زانو ها و کف دستانش خراشیده شده بودند و شلوارش که تقریبا تمیز بود پاره شده بودگفتم : خانواده ت کجان ؟-خانوادم ، کاشان ، خواهرم کاشانه .-اینجا چیکار می کنی؟- با شوهر خواهرم اومدیم تهران ، رفتیم پیش دکتر برای چشمام ، بعدش رفتیم دارو بگیریم که شوهر خواهرم بهم گفت بشین دم در داروخونه تا برم و زود برگردم ، چند ساعت منتظر موندم اما دیگه برنگشت.غمی بزرگ در صدایش مشهود بودگفتم : کدوم داروخونه ، شاید اگه برگردیم اونجا بتونیم پیداش کنیم...حرفم را برید- از من خوشش نمیومد ، می دونم گذاشته رفته و دیگه برنمی گرده- خواهرت چی- من دیگه برنمی گردم خونه خواهرم ، چند باری سر من دعوا کردن ، گفت خواهرمو طلاق میده ، نمی خوام برگردم که زندگی خواهرم خراب شهچیزهایی دستگیرم شد اما برای اینکه ادامه ندهد گفتم : من می رم قرصاتو پیدا کنم ، برمی گردم تو جایی نری ها ... همین جا بشین ، راستی اسمت چیه-اسمم حسنه ، اسم تو چیه ؟خیلی وقت بود که کسی اسمم را نپرسیده بودپتوی رنگ و رو رفته ام را بر روی دوشش انداختم و چند تکه چوب در آتش بی جان حلبی ریختم، گفتم : اسمم مرتضی ستو دویدم بیرون به امید پیدا کردن قرص هااین داستان آشنایی من با حسن بود . با کسی که بعدها تمام کسم ؛  همراه و همدم شد.حسن نزدیک ترین فرد زنده جهان به من است.</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 01:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت ها و ضعف های ما ایرانی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-gs2r8sbnctfr</link>
                <description>ما ایرانی ها با تمام دنیا فرق داریم کل دنیارو بگردی نمی تونی مملکتی رو جز ایران پیدا کنی که پیاز رو خام بخورن اونم همراه غذاهایی که اکثرا پیاز سرخ کرده توش هست تنها آدمهایی هستیم که زندگی به یه ورمونه و جمله شد شد نشد به شخمم رو استفاده می کنیم . هیچ جای دنیا این طوری نیست حتی تو کشورهای بدبخت بیچاره موریتانی و گینه بی صاحاب فقط تو ایران آدمهای بی عقلی رو می تونی پیدا کنی که تو اتوبان دنده عقب بگیرن چون یه خروجی رو رد کردن از رفتارهامون که هر چی بگم کم گفتم ، از رشوه دادن و اختلاس و باند بازی و غیره و غیره که هر کدوم از این رفتارهای سم می تونه مملکتی رو به نیستی بکشونه .از حرف زدنمون هم که نگو تنها مملکتی هستیم که از واژه &quot;چس&quot; به عنوان واحد اندازه گیری استفاده می کنیم چس تومن یه چسه یعنی چی ؟تا حالا دقت کردید که اگر درهای این مملکت به روی دنیا باز بود کل دنیا به ورطه نابودی کشیده میشد؟فرض کن می تونستی به راحتی حساب پی پال باز کنی و وارد سایت های افیلیت مارکتینگ بشی از فرداش اون حسی که برای هممون آشناست میومد سراغمون و کل این سایت ها رو غبظه می کردیمحس قشنگ باند بازی و ساختن شبکه مافیایی  باند درست کردن تو خون ماست انگار، نمونه رو هم می تونید تو جامعه ببینیدمثلا اصناف رو نگاه کنید. هر کدومشون توسط آدمهایی اداره می شن که انگار از یه اقلیم خاص یا از جغرافیای خاصی اومدن . همه با هم هم ولایتی هستن، یه گویش دارن ، یه لحن ، یه فکر ، برای همین اگه اهل جای خاصی نباشی نباید وارد صنف خاصی هم بشیاینی که گفتم خودم تجربه کردم اما تا دلت بخواد خلاقیم ، به خصوص وقتی پای پول وسط باشه . یه فکرایی به ذهنمون می رسه که به عقل جن هم نمی رسه . اون قدر قشنگ می تونیم سازگار بشیم که سازگارترین باکتری های عالم هم نمی تونن. خودمون رو با شرایط سازگار می کنیم و این وجه خوب ماست . اون رویی هست که به هر کسی نشون نمی دیم . یه وجه دیگه هم داریم . هممون و اون اینه که با زور و تشر مشکلمون رو حل می کنیم و اگه زورمون نرسه ، منتظر می مونیم ، در خفا یاد می گیریم برای روز ضربه زدن و تغییر دادن اصل قضیه مثل کاری که با اعرابی کردیم که زمان ساسانیان حمله کردن ، بیچاره ها فکر کردن که پیروز شدن، اومدن مارو مسلمون کنن اما وقتی داشتن می رفتن نه تنها زبونمون عوض نشده بود بلکه براشون دستور زبان عربی نوشته بودیم مثل کاری که با مغول ها کردیم . وقتی حمله کردن کشتن فریضه دینیشون بود ، آخر سلطنت مغول ها شاهانشون مسلمون بودن و داشتن به زبان پارسی شعر می گفتن !حتی طرف اسم خودشو از اولجایتو به سلطان محمد خدا بنده عوض کرده !!!خیعلی حرفه ها شاید بگید این که چیزی نیست اما من میگم نظیر نداره در دنیا این کار. و اگر هم باشه به اندازه انگشتان یه دست نمیرسه همچین چیزینفوذ و تغییر اصل قضیه، تخصص ماست . تخصص همه ما ایرانی ها همیشه همین بوده . برای همین ترسناکیم ، خطرناکیم چون چیزی داریم که ممالک دیگه ندارن قدرت نفوذ ، تغییر و بازسازی به دلخواه خودمون</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 21:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خودمون رو به فنا بدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-dsamvi9yo0ov</link>
                <description>توجه : این مقاله حاوی نکته های سمی برای مخاطبان است و خواندن آن برای افراد زیر  نود و نه سال، شکست عشقی خورده ها، بدبخت بیچاره های بی پول ، دهه شصتی های سینگل، پیر پسرها و دخترای نازک نارنجی به هیچ عنوان توصیه نمی شوددر این مقاله نه چندان جذاب قصد داریم به بررسی علمی راههای خودکشی و معایب و مزایای هر کدام از آنها بپردازیم.این مقاله یه مقاله آموزشی و توصیه ای نیست و فقط به عنوان مقاله ای در باب نفی خودکشی نوشته شده استخفگیاین نوع خودکشی از راه محدود کردن جذب اکسیژن توسط سلول های بدن انجام می شه که معمولا خیلی طولانی و کسل کننده است و شاید وسط های کار منصرف بشید چون نیاز به تخصص بالایی داره و ابزار هم می خواد . کیسه خودکشی یکی از این ابزارهاست که خودمم نمی دونم چی هست . باید از کسانی که تجربه دارن بپرسید اما بهتره مثل بقیه آدمهای تنبل برم سراغ گزینه های بعدی شاید اونا بهتر باشن .اسلحه گرمیکی از چندش ترین نوع خودکشی، خودکشی با اسلحه گرمه که بازم تخصص می خواد که به جای درستی شلیک کنید. علمای حوزه خودکشی توصیه می کنن به سر یا قفسه یا زیر چونه شلیک بشه که در جا غزل خداحافظی رو بخونید اما توصیه من اینه که قبل از تیر اندازی به این اندام ها اطمینان حاصل کنید که جایی از خونه یا محلی که خودکشی می کنید کثیف نشه .قبل شلیک حتما زیر خودتون کیسه ای چیزی پهن کنید که فرش یا کف محل خودکشی به گند کشیده نشهالبته اینم اضافه کنم که تو این نوع خودکشی به دلیل ناشی بودن فرد ، اغلب با شکست رو به رو می شه و خرید اسلحه گرم  همچین کار آسون و ارزونی نیست . این نوع خودکشی مختص مردم آمریکای شمالی به خصوص آمریکاست و اصلا به گروه خونی ما نمی خوره .بریم بعدیانفجاربه واسطه خارج کردن مقدار زیادی انرژی به وسیله سوخت آتش‌گیر انجام می‌گیرد؛ مانند انفجار بشکه بنزین یا آتش زدن کپسول پر از گاز مایع که در شب چهارشنبه سوری ما خیلی متداوله و چندین نفر تو این شب عزیز و دوست داشتنی دست به این نوع خودکشی می زنن. البته قصدشون تفریح و سرگرمیه و عملا ربطی به خود خودکشی نداره ولی نتیجه چیزی غیر از خودکشی نیستبرق‌گرفتگیبه نظرم این نوع خودکشی بو می ده . البته تو ولتاژ های بالا. چون تو ولتاژ های پایین که اصلا کار نمی کنه و ولتاژ های بالا هم بوی گوشت سوخته می ده .بهتره این نوع خودکشی رو اصلا امتحان نکنید به ریسکش نمیارزه. بعد برق گرفتگی آدم از ترس به گریه می افته که اصلا حس جالبی نیست . موهاتونم یه مدت وزوزی می شن که با هیچ ژلی نمی خوابنپرش از ارتفاعاین نوع خودکشی اصلا و ابدا توصیه نمیشه . چون اغلب ساختمان ها اونقدر بلند نیستن که درجا آدمو به درک واصل کنن بلکه فقط اون قدری بلند هستن که تا آخر عمرتون روی صندلی چرخ دار بشینید و فقط بتونید چشماتونو حرکت بدید . غیر معمول ترین نوع خودکشی هم همینه که کمتر از 2 درصد مردم تو دنیا ازش استفاده می کنن اونم به این دلیل که کلا 98 درصد مردم از ارتفاع می ترسنتصادف اتومبیلمن نمی دونم با این قیمت اتومبیل اونم با تورم این سالها کی می ره سمت خودکشی با تصادف اتومبیل ؟ به نظرم این نوع خودکشی هم به سیس ما نمیاد . بیشتر برای آدمهای پولدار یا کشورهای اروپایی و آمریکاییه نه کسی که داره با ماشینش کار می کنه یا تنها داراییش یه ماشین زپرتیهراه‌آهناین نوع خودکشی در نوع خودش خیلی زجر آوره و به طور متوسط 18 دقیقه طول میکشه تا جون خودکشی کننده دربیاد و کلا برای این کار باید تا جنوب شهر بری اونم تازه اگه بتونی یه قطار پرسرعت پیدا کنی که کتلتت کنهخودسوزیبه نظر من که خیلی زجر آوره و آمار موفقیتشم پایینه چون همیشه یه چند نفری هستند که به موقع پیت نفت و بنزینو ازت بگیرن یا با پتو و بیل خاموشت کنن .خودکشی غیر مستقیمبرای این نوع باید یه قاتل رو اجیر کنید که یه جای خلوت ترتیبتونو بده ( عذر خواهی می کنم ) منظورم اینه که بکشتتون ، اما خب بازم خرج رو دست آدم می ذاره و اصلا مناسب ادمهایی که از فرط بدبختی و بیچارگی میخوان خودکشی کنند نیست و اگر هم کسی رو اجیر کردید بازمانده هاتون باید یه چند سالی قسط به قتل رسوندنتون رو پرداخت کنن.  کلا مناسب آدمهای شکم سیره .خون‌ریزیدقیقا این نوع خودکشی رو دوست دارم اون قدر خون از بدنت می ره که سرد می شی و می افتی و خلاصبریدن مچ دستبرعکس چیزی که تو فیلم ها می بینیم این نوع خودکشی فقط شش صدم درصد از کل خودکشی ها رو شامل میشه و اصلا روش پر طرفداری نیست و محبوبیت نداره بین شل مغزها. کلا این هم مثل مورد بالا اصلش همون از دست دادن خون و سر آخر خوندن غزل خداحافظیه. اما اینم بگم که درصد موفقیت این روش خیلی کمه و اغلب خودکشی کننده نجات پیدا می کنه و خبر بدتر اینکه دستی که مچش زده میشه دیگه اون دست سابق نمیشهدار زدندار زدن یکی از روش های معمول تو زندان ها و بازداشتگاه هاست که در اجرای این روش باید خیلی دقت کرد که به شکستگی مهره های گردن و فلج شدن عمری منجر نشه. خدایی خیلی ستمه بخوای خودتو بکشی اما فلج بشی و یه عمر تر و خشکت کنن .پس اگر به فکر خودکشی هستید این روش هم همچین روش خوبی نیست و کلا تخصص می خواد و تجربه !سرمافکر می کنم این نوع خودکشی خیلی دردسر داره و اصلا به امتحان کردنش نمی ارزه اما مراحل متعددی داره که دونستنش خالی از لطف نیست . لخت می شی خودتو در معرض باد خنک کولر ...ببخشید داشتم شوخی می کردم این روش ، روش مردن به دست پدر خانواده ستیخ زدگی ، توهم و به خواب ابدی فرو رفتن مراحلی از خودکشی با سرماست و اصلا روی این نوع خودکشی نمیشه حساب باز کرد . الان وسط زمستون هم آفتاب درمیاد و خبری از سرما نیست مگر اینکه بری جایی مثل سیبری و یا آلاسکا که تفت هم یخ می زنه . کسی هم که پاش برسه آلاسکا مگه خر مغزشو گاز گرفته باشه که خودکشی کنهسیانوراین روش خیلی موثره و نتایج خوبی هم در نوع خودش کسب کرده که به شدت هم درد آور و تخیلیه اما این به کنارسیانورو از کجا گیر بیاریم حالا؟سپوکو (هاراکیری)با اسم این روش اصلا حال نکردم این چه اسمیه آخه .این سامورایی ها هم خیلی آدمهای بد دهنی بودن . بگذریمکلا این روش فقط برای سامورایی هایی شوت استفاده می شه و باید بگم اصلا به درد ما نمی خوره . کدوم احمقی خودشو با شمشیر می کشه آخه ؟غرق شدنکلا این روش دیگه منسوخ شده البته برای من هنوز کاربرد داره چون من زیر دوش حموم هم ممکنه غرق بشم . بخصوص وقتی دارم کف موهامو می شورم و چشامو بستم . غرق شدن روش محبوبیه و آمریکایی ها خیلی دوسش دارن و حدود 2 درصد از خودکشی ها تو کل دنیا هم همین نوع هست که در آمریکای شمالی مرسومهکم‌آبیاین روش گرچه خیلی موثر و هیجان انگیزه اما اصلا روش سریعی نیست و ممکنه از چند روز تا چند هفته طول بکشه که اگر موافق خودکشی سریع هستید این روش اصلا پیشنهاد نمیشهگرسنگیخیلی جالبه این نوع خودکشی هم گرچه اصلا تو کشورهای دیگه دیده نمیشه اما تو کشور هند خیلی هم کاربرد داره و حتی براش دو تا اسم خوشگل هم گذاشتن .مسمومیتدر این نوع خودکشی مسمومیت با آب و نمک  هم دیده میشه که در نوع خودش بینظیره .مسمویت با آفتکشها و مونو اکسید کربن هم تو این دسته بندی قرار میگیرند که خیلی چندش به نظر میاددر ثانی خیلی پیچیده است به نظر من که خودکشی باید با یه چیز دم دستی انجام بشه نه با آفت کش!خب همه این راه ها رو گفتیم اما اصل ماجرا اینه که به تعداد آدمهای دنیا راه هست برای خودکشیاما تا حالا از خودمون پرسیدیم که چرا آدمهای شل مغز کارشون به خودکشی می کشه ؟</description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 23:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@mohsenv/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-o2dstadt3lzg</link>
                <description>قرار نبود اینجوری بشه قرار نبود به آرزو ها مون نرسیم و در چرخه بی پایان زندگی گم بشیم . در تاریک ترین قسمت تاریک ترین کهکشان در عالمی که غرق در تاریکی است ما اینجا در تاریک ترین وضعیت ممکنه داریم تلاش می کنیم برای آرزوهایی که شبیه حباب شدن؛ این جمله رو دایی حمید برای اولین بار گفت .آرزوهای من شبیه حباب شدن  که وقتی بهشون نزدیک میشم می ترکن اون موقع ها بیست و سه ساله بود و من ده دوازده ساله با اینکه کم پیش می آمد که آن طور در مورد افکارش صحبت کند اما می فهمیدم منظورش چیست تحصیلات بالایی نداشت و به زور توانست ابتدایی را تمام کند و بعد از کلی کار کردن در شهرهای شمالی و در به دری آمده بود تهران برای کار و من هم آن روزها تنها همدمش بودم در اتاقی کوچک بالای خانه  </description>
                <category>علمدار هنگ بهار</category>
                <author>علمدار هنگ بهار</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 00:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>