<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohtavasefid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohtavasefid</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-12 15:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39458/avatar/x2oR36.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohtavasefid</title>
            <link>https://virgool.io/@mohtavasefid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق با طعم سمبوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohtavasefid/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B3%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-l7zob1ucjpj8</link>
                <description>بعد از علی قمی قهوه چی، حالا نوبت شخصیت فوق العاده دیگه ای هست که میخواهم راجبش صحبت کنم. اولین بار که دیدمش، خیلی دلم برایش سوخت، در آن موقع من سن و سالی نداشتم در مدرسه ابتدایی درس میخواندم. از آن موقع تا حالا نه لباس هایش تغییر کرد نه گاری اش و نه جایی که کسب و کار میکرد. سر چهار راه خیابان که رسیدم، جایی را برای ایستادن و تماشا کردن پیدا کردم. گاری سمبوسه فروشی اش روبرویم بود دقیقا سر چهارراه و فاصله اش با من چند متری بود. سمبوسه ها را داخل روغن میگذاشت. مشتری ها به دورش حلقه زده بودند. عمو صفا یکی به من بده، عمو صفا دوتا سمبوسه مخصوص هم به من بده، عموصفا.. خلاصه خوب دورش شلوغ بود نزدیک ده دوازده سالی هست که عمو صفا داستان ما در این چهار راه مشغول کار هست. از مغازه های دور و بر شنیده بودم که میگفتند هیچ چیز نداشت ولی با همین گاری شروع کرده و پنج بچه اش را  سر و سامان داد، همه ازدواج کرده بودند به جز یک پسرش که در کنارش کار میکرد. جالب اینجاست عمو صفا داستان ما دو کلاس بیشتر نخونده و به خاطر فقر نتوانسته بود ادامه تحصیل بدهد. دومین قهرمان دنیای ساده من مانند علی قمی قهوه چی سواد آنچنانی ندارد ولی دلی بزرگ دارد.اما چرا من این شخصیت را برای دنیای ساده خودم انتخاب کردم. عمو صفا داستان ما یک خانه کوچک دارد که با همین گاری چهار چرخ زحمت کشید و به دستش آورد. شش تا بچه دارد که پنج نفر آنها ازدواج کردند و یک نفر آنها مجرد هست و الان همراه عموصفا در حال کار کردن و همزمان درس خواندن هست و یک عدد دالو(یا پیرزن) دارد که کدبانوی خانه اوست.عمو صفا داستان ما چه ویژگی هایی دارد که به یکی از شخصیت های قهرمان دنیای من تبدیل شده است. برای اینکه بفهمیم ،تصمیم گرفتم ساعتم را با ساعت عموصفا کوک کنم. طوری که فردا وقتی عمو صفا با گاری چهارچرخ  سمبوسه فروشی اش خواست مستقر شود من آنجا باشم. ساعت ۱۵ و ۴۰ دقیقه خودم را رساندم به چهار راه ،خداروشکر هنوز نیامده بودند. ولی گفته باشم میدانستم راس ساعت ۱۶ حتما آنجا مستقر میشوند. پنج دقیقه مانده به ساعت چهار، عموصفا همراه پسرش و دالو(پیرزن) آمدند. روغن و یک مشما همراه دالو(پیرزن) بود و دستمال و صندلی همراه پسر و عموصفا هم راننده گاری. دالو(کدبانو عموصفا یا پیرزن ) آب و جارو را از گاری بیرون آورد و مقداری آب به زمین پاشید و زمین را آب و جارو زد،حالا زمین اطراف گاری تمییز شده بود. صندلی زرد رنگ و دستمال را از پسرش گرفت و با دستمال  صندلی را تمییز کرد، آنرا در سر جای همیشگی اش قرار داد، عمو صفا را صدا زد با لبخندی شیرین گفت: بفرمایید آقا. عمو صفا هم با لبخندی جواب داد دستت درد نکنه حاج خانم.  تابلو کارتنی که با رنگ قرمز رویش نوشته بود سمبوسه مخصوص عمو صفا هم در بالای گاری نصب شد.عمو صفا گاری را در محل همیشگی خودش مستقر کرد.با بسم الله شروع کردند... الان که دارم فکر میکنم فقط به یاد ملکه ها و امپراطورها می افتم، عمو صفا قصه ماو پیرزن در چارچوب گاری برای خودشان قصری زدند و بدون توجه به دیگران دارند عاشقانه زندگی میکنند. امپراطور بروی صندلی پلاستیکی زردی نشسته و دارد به مردم خدمت میکند، ملکه هم در کنارش نشسته و وقت بیکاری باهم گپ و گفتی میکنند و اگر پادشاه سرش خلوت شد برایش چای می ریزد. زمانی که پادشاه مشغول کار شدید هست و عرق میکند دستمالی دست پادشاه می دهد تا عرق خودش را پاک کند. نگاه های عاشقانه ملکه و امپراطور قطع نمی شود. مردها و زن های رنگارنگی دور ملکه و امپراطورحلقه میزنند ولی باز نگاه های عاشقانه این دو تمامی ندارد...در همین لحظه با صدای ترمز یک ماشین از جا میپرم.ماشین شاسی بلند نبود ولی به قول امروزی ها باکلاس بود، خانمی با عصبانیت از ماشین خارج شد در را محکم زد و گفت   من دیگه کات میکنم،به من زنگ نزن و پیام هم نده. پسر هم انگار عین خیالش نبود برو بابا بی جنبه...نگاهم دوباره به طرف چهارراه و گاری برمیگردد و باز تماشا میکنم و سیر نمیشوم. کم کم به نیمه های شب میرسیم خیابان خلوت تر می شود کرکره های مغازه ها پایین می آیند عمو صفا و دالو (پیرزن)  و پسرشان آرام آرام بساط را جمع می کنند و در گاری می گذارند و آماده رفتن به خانه می شوند...صدای چرخ های گاری و صحبت های این زوج پیر و خنده های یواشکی در گوشم میپیچد...دنیای ساده من قهرمانان زیادی دارد ، با من همچنان همراه باشید... به امید موفقیتنویسنده:اسماعیل تقوی سوق. محتوای سفید</description>
                <category>mohtavasefid</category>
                <author>mohtavasefid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 13:42:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی سواد عاقل،علی قمی قهوه چی.</title>
                <link>https://virgool.io/@mohtavasefid/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%85%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DA%86%DB%8C-ozgwr83o4spk</link>
                <description>وقتی به دور و بر خود نگاه میکنیم آدم های زیادی میبینیم که از زندگی خود راضی نیستند، مدام گلایه میکنند و نق می زنند و بهانه می آورند و از کمبود امکانات حرف می زنند و حرص این و آن را میخورند،شاید خود ما هم جزئی از همین دسته باشیم… اما واقعا دلیل این همه ناراحتی چیه؟ چرا این افراد اینقدر از زندگی راضی نیستند و از زندگی لذت نمی برند.مختصری درباره زندگی قهرمان داستان مامن میخوام اینجا راجب یک انسان بی سواد صحبت کنم کسی که در چهارده سالگی ازدواج می کند و شانزده سالگی بابا می شود ولی به دلیل اینکه نمی توانست خرج زن و بچه اش را بدهد، زن و بچه خود را به منزل پدر خانم میبرد و میگوید که من توان مخارج آنها را ندارم و از زنجان پیاده به طرف کرج و از آنجا پیاده به تهران میاد،به گفته خودش وقتی خواست راه بیفتد مادرش مقداری پول به او میدهد . مرد داستان ما هم با همان مقدار پول  دو پاکت سیگار میخرد، مثل اینکه سیگار براش خیلی مهم بوده. و پیاده به سمت کرج بعد به سمت تهران می آید. در تهران شروع میکند و دنبال کار میگردد تا اینکه در یک قهوه خانه شروع به کار میکند و بعد از چند سال صاحب قهوه خانه فوت میکند و علی قمی ما به قهوه خانه دیگری می رود و آنجا شروع به کار میکند. در آنجا صاحب قهوه خانه با دیدن کار علی قمی و تبحری که داشت تمام امکانات زندگی را به او میدهد و از او میخواهد همان جا بماند و فقط کار کند. علی قمی ویژگی های داشت که هر کسی رو به خود جذب میکرد،صداقت،شیرینی لهجه ترکی و مهارت در گرفتن استکان،طوری که ۱۷ استکان چای پر را در دستش میگرفت و برای مشتری ها میبرد.طریقه گرفتن استکان و مهارتی که علی داشت باعث شد صاحب قهوه خانه همه امکانات رفاهی را برای علی فراهم کند فقط علی قمی در قهوه خانه بماند..علی قمی فردی بود که از همان نوجوانی کیف و کتاب را پرت کرد و فهمید استعداد درس خواندن ندارد.این ویژگی را خیلی از افراد ندارند، این شجاعت در تصمیم گیری را کمتر کسی دارد.علی قمی فرد بی سوادی بود که اصلا نمیدانست در قهوه خانه استعداد دارد یا نه ولی وقتی فهمید، ماند و به کارش ادامه داد.به همین یک جمله بالا دقت کنید؛ چند درصد افراد پس از شروع یک کار بلافاصله با دیدن کوچکترین فشار یا مشکلی که پیش میاد کار را رها میکنند و دنبال کار دیگری می روند، کمی که دقت میکنیم،میبینیم خیلی فراوان هستند.علی در قهوه خانه ماند و نگفت این در شان من نیست، آخه این هم شد کار که  چایی بدم دست مردم،ماند و استعدادش شکوفا شد و از زندگی لذت برد.شاید شما بگید پخش کردن چایی هم استعداد میخواهد.! همین بس بدانید که خیلی از قهوه خانه ها حاضرند ماهانه چندین میلیون به علی بدهند ولی علی قمی پیش آنها کار کند.پس علی در کار خودش حرفه ای هست و مهم ترین نکته این هست که علی دارد از زندگیش لذت میبرد و حال دلش خوب هست.حالا زندگی یه فرد بی سواد را که از نوجوانی کیف و کتاب را پرت کرد و الان دارد در یه قهوه خانه چایی دست مردم میدهد با یک جوان ۲۷ یا ۲۸ ساله با مدرک ارشد و بیکار مقایسه کنیم. علی قمی بی سواد با همین مهارتی که خیلی ها می گویند آخر به این هم میگن مهارت دارد خرج یک زندگی را میدهد و از زندگی لذت میبرد، و خیلی ها حاضرند با حقوق خیلی بالا پیششون کار کند و آدم معروفی شده…به تازگی علی قمی در مسابقه بزرگ استعدادیابی عصرجدید به تهیه کنندگی احسان علیخانی شرکت کرد و توانست آنجا داوران و حضار را هم شاد هم متحیر کند و استعداد خودش را نشان دهد.ویژگی های بارز علی قمی: بهترین نسخه زندگی خودش بود.بر کار و زندگیش تمرکز داشت و از این شاخه به آن شاخه نپرید.الکی مدرک نگرفت  و دنبال مدرک گرفتن نرفت که وقتی از او سوال کنند چرا مدرک گرفتی؟ بگه همه مدرک گرفتن من هم مدرک گرفتم.از دانش اندک خودش استفاده کرد..همین باعث شده که من الان یک ساعت وقت بذارم و راجبش مطلب بنویسم و شما هم بخونید…استعدادت رو کشف کن و پرتلاش بهش بچسب، مطمئن باش نوبت به تو هم می رسد که ساعت ها راجب بهت صحبت کنند…بهترین نسخه زندگی خودت باش‌… به امید موفقیت</description>
                <category>mohtavasefid</category>
                <author>mohtavasefid</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 19:37:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>