<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mojganaboutalebi</link>
        <description>عاشق دنیای مخوف و رمزآلود شبکه‌های اجتماعی، در حال تجربه اندوزی در حوزه روابط عمومی و دانش آموخته رشته مدیریت IT</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:21:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/29419/avatar/h3XSnI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</title>
            <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به درون با آرت‌ تراپی؛ آغاز یک مسیر خلاقانه قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-jjep9qkoqfyi</link>
                <description>من یک متخصص ارتباطاتم و عاشق قصه‌گویی. همیشه دنبال روایت‌هایی بودم که از دل تجربه‌های انسانی بیرون میان. حالا مدتیه حس می‌کنم قصه‌هایی هستن که فقط با کلمات روایت نمی‌شن. قصه‌هایی که از بدن، احساس، تصویر و رنگ رد می‌شن.برای همین تازه یه دوره‌ی جدید شروع کردم. چیزی که اسمش به فارسی می‌شه «توانمندسازی خلاق از مسیر هنر» یا همون آرت‌تراپی برای بزرگسالان.شاید برای کسی مثل من که هزار تا علاقه‌ی ریز و درشت داره، این کار یه انتخاب معمولی به نظر برسه. خودم هم نمی‌دونم تهش چی می‌شه و چطور قراره از این مهارت تو کارم استفاده کنم. شاید یکی دیگه از اون کلاس‌ها و مهارت‌هایی بشه که می‌رم، تجربه می‌کنم و رد می‌شم. ولی با همه‌ی این تردیدها حس کردم این یکی رو باید جدی‌تر بگیرم. همین باعث شد صبح جمعه زود بیدار شم و برم سر کلاس آنلاین. کاری که صادقانه بگم معمولا نمی‌کنم. :))تو این سری از پست‌هام می‌خوام تجربه کلاس و هر آنچه یاد می‌گیرم رو به اشتراک بذارم. هم برای ثبت و بازگشت خودم و هم برای کسی اگه مثل منه یا علاقه داره. دوست دارم درس‌آموحته‌هام رو بردارم و با دانش ارتباطات سازمانیم ترکیب کنم. حالا بریم جلو ببینیم چی می‌شه.جلسه اول: از ایده تا خلق، از اضطراب تا آرامشتمرین‌های ما با چند تا سوال شروع شد. سوال‌هایی درباره‌ی دغدغه‌های این روزا، چیزهایی که ذهنم رو مشغول کردن. همین سوال‌ها ذهنمون رو گرم کرد و قرار شد جواب‌هامون رو به یه اثر هنری تبدیل کنیم.کل کلاس شروع کردیم به نقاشی کشیدن. وقتی آثارمون رو با هم به اشتراک گذاشتیم، شگقت‌زده می‌شدی از تنوع نگاه‌ها و زیبایی.یه تمرین مهم این بود که قضاوت نکنیم؛ نه خودمون رو و نه بقیه رو. هر آدمی می‌تونه اثر خلق کنه و زیبا بودنش لازم نیست با معیار بیرونی سنجیده شه.تو مرحله بعد به کارهای هم فیدبک دادیم. ولی من هنوزم به‌هم‌ریخته بودم از چیزی که توی خودم در حال بالا اومدن بود و برام سخت می‌گذشت. وقتی بقیه درباره کارها و حس‌هاشون صحبت می‌کردن می‌گفتن حالشون خوبه یا آروم شدن. من اما شدیدا به‌هم ریخته بودم. یه جور بی‌قراری که نمی‌دونستم از کجاست. یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه مشکل از منه؟ نکنه دارم اشتباه می‌کنم؟لحظه‌ای برای من شکوفایی اتفاق افتاد که رفتیم سراغ تمرین آخر.از اسطوره‌ی آدرینه الهام گرفتیم و اون رو به اثرمون اضافه کردیم. همزمان با تمرین موسیقی‌ که استاد پخش می‌کرد فضا رو برای من به شدت روشن و موزون کرد. یه جور غرق‌شدگی برام اتفاق افتاد؛ ترکیب حس‌هام با یه رفرنس بیرونی و یه الهام مشخص باعث شد که حتی از اضافه کردن المان‌های جدید به نقاشیم نترسم. کاری که معمولا ازش می‌ترسم چون همیشه می‌گم «الان خرابش می‌کنم».یاد گرفتم اون نوع موسیقی با تحریک همزمان دو نیم‌کره‌ی مغز یه‌جور انفجار خلاقیت رو رقم می‌زنه. استاد گفت یکی از بزرگ‌ترین‌ هنرمندا تو این مسیر هانس زیمره و واجب شد که به پلی‌لیست هنگام کارم اضافه بشه.همون تصویر آخر بهم حس «برگشتن به خودم» رو داد. حس کردم جواب گرفتن مهم نیست و مهم این بود که شاهد خودم بودم نه داور خودم.می‌دونم این سفر ارزش دنبال‌کردن داره و می‌خوام ادامه‌ش بدم تا ببینم تهش ممکنه چه اتفاق‌هایی بیفته.اگه دوست داشتی در ادامه‌ی این مسیر باهام باشی اینجا هر جلسه رو با روایت شخصی‌تری ثبت می‌کنم.و سوال، نکته یا تجربه مشابه داشتین خوشحال می‌شم با هم گپ بزنیم.</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 14:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت تعارضات تیمی به سبک بوجک هورسمن</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AC%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%85%D9%86-aafq4vvcp8xa</link>
                <description>کار کردن در تیم‌ها همیشه خوش آب ورنگ و پر از تفاهم نیست. 🤯 اختلاف در دیدگاه‌ها، سلایق، اولویت‌ها و حتی تعصبات شخصی اغلب باعث تعارض‌هایی می‌شه که بخش طبیعی از ارتباط انسانی هستند. اما اگه بخوایم بدون جانب‌داری در نظر بگیریم این تعارض‌ها همیشه هم بد نیستند.Navigating Conflict in Teamworkدر طول تجربه کاریم در لایه‌های مختلف سازمان‌ها با چالش‌های زیادی در کار تیمی روبرو شدم. راستش رو بخواید،  اصلا آسون نبود و قرار هم نیست که بگم همیشه به خوبی و خوشی تموم می‌شه. اما در این مسیر به یه نکته‌هایی هم نظرم جلب شده مثلا این که  تعارض‌ها می‌تونند نشونه این  باشند که افراد واقعا به کار، ایده‌ها و تیمشون اهمیت می‌دند.و اگه بخوام واقع‌بین و صادق باشم با احتمال خیلی زیاد اگر جای ما هم با طرف مقابل عوض بشه، احتمالا همون‌قدر برای دیدگاهمون و تیممون می‌جنگیم. 🗡️برای این که این موضوع کمی جذاب‌تر بشه و از اونجایی که تازه این سریال رو تموم کردم، تصور کردم شخصیت‌های سریال بوجک هورسمن (BoJack Horseman) چطور با چالش‌های تیمی مواجه می‌شند. طبیعتا بعضی‌ها در این زمینه بهتر عمل می‌کنند و بعضی‌ها نه، آشنا به نظر نمی‌رسه؟!😁 و خب حالا اگه شما هم فن این سریالید توصیه می‌کنم در ادامه همراهم باشید.۱. بوجک: هم‌تیمی خودمحوراغلب تعارض‌ها  رو به خودش می‌گیره. ترجیح می‌ده فقط منافع خودش رو ببینه و به‌ ندرت تصویر کلی رو در نظر می‌گیره.BoJack Horsemanاز بوجک چی یاد می‌گیریم؟ همکاری موفق نیازمند همدلیه. برای حل تعارض‌ها، باید دیدگاه طرف مقابل رو هم درک کنیم.2. پرنسس کارولین: میانجی‌گر متعهد و خستهههپرنسس کارولین مدیریت تعارض‌ها رو بر عهده می‌گیره و تلاش می‌کنه همه چیز رو سر و سامان بده. اما گاهی کمرش زیر بار مسئولیت بیش از حد خم می‌شه.از پرنسس کارولین چی یاد می‌گیریم؟ تقسیم مسئولیت‌ها و حفظ تعادل برای مدیریت تعارضات در تیمی ضروریه.۳. تاد چاوز (Todd Chavez): عضو خلاق و بی‌نظمتاد همیشه ایده‌های خلاقانه دارد اما گاهی که نه بلکه بیشتر اوقات این ایده‌ها تو باغ نیستند؛ یعنی پراکنده و بی‌ساختاراند.Todd Chavezاز تاد چی یاد می‌گیریم؟  خلاقیت باید با چارچوب‌ها و اهداف تیم هم‌سو بشه تا تعارض‌ها رو کاهش بده.۴. دایان: حامی پرشور اما سختگیردایان برای چیزی که باور داره می‌جنگه، اما گاهی انعطافپذیر نبودنش باعث ایجاد تعارض می‌شه.Diane Nguyen۵. آقای پینات‌باتر: خوش‌بین همیشگیآقای پینات‌باتر از مثبت‌اندیشی بیش از حد رنج می‌بره! و  این باعث می‌شه تعارض‌های واقعی رو نادیده بگیره.Mr. Peanut butterاز Mr. Peanut butter چی یاد می‌گیریم؟ با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمی‌شه. پس  خوش‌بینی  خیلی خوبه اما تعارض‌ها باید به‌طور واقعی و مؤثر مدیریت بشن.سخن آخر مژگانتعارض‌ها بخشی اجتناب‌ناپذیر از کار تیمی هستند اما نحوه مدیریت‌شون تفاوت بزرگی ایجاد می‌کنه. تفاوت دیدگاه‌ها و شخصیت‌ها می‌تونه تیم‌ها رو قوی‌تر کنه چون کوله‌بارشون پر تره البته اگه یاد بگیریم چطور به این تفاوت‌ها باید احترام بگذاریم.ممنونم که تا آخر متن همراهم بودی و خوشحال می‌شم نظر شما رو هم در این باره بدونم و تجربیاتتون رو بشنوم.پی‌نوشت: راستی این متن ترجمه پستیه که تو لینکدین نوشتم و فکر کردم شاید خوب باشه که فارسی هم جایی ثبتش کنم.</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 14:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ما به عنوان یک کسب‌وکار باید به یک واقعه واکنش نشون بدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-w1ykxtfqobya</link>
                <description>غیرممکنه همیشه برای اتفاقات محیطی آماده باشیم. اصلا شاید زیبایی زندگی به همین جریان داشتن و غیرقابل پیش‌بینی بودنشه. البته وقتی قضیه به یک کسب‌وکار برمی‌گرده شرایط به همین مثبتی و راحتی نیست. تو هیاهو مساله‌های مختلفی که تو کشور ما رخ می‌ده، واکنش نشون دادن یا ندادن برای یک کسب‌وکار، موضوع مهم و قابل بحثیه. گاهی با یک واکنش درست، همدلی و همراهی حاصل می‌شه و گاهی واکنش اشتباه یا سکوت، نتایج عکسی به بار میاره. برای این که تشخیص بدیم باید به یک واقعه واکنش نشون بدیم یا نه، می‌خوام از مدل پیشنهادی Sally Susman بهتون بگم که معاون اجرایی و امور شرکت فایزر محسوب می‌شه و تو کتاب جدیدش Breaking Through: Communicating to Open Minds, Move Hearts, and Change the World بهش پرداخته.تو این مدل با پاسخ به این پنج تا سوال می‌تونیم تصمیم بگیریم که آیا واکنش نشون بدیم یا خیر.آیا مساله به اهداف شرکت ما مربوطه؟این سوال کمک می‌کنه که از جهت‌گیری نسبت به هر مساله‌ای جلوگیری کنیم. خیلی از مشتریان براشون مهمه که بدونن نسبت به مسائل مرتبط با شرکت، عقیده صاحبان کسب‌وکار چیه. پس باید این نکته رو در نظر بگیریم که زیاده‌روی تو واکنش نشون دادن به هر موضوعی هم خوب نیست.این اتفاق چطور ذی‌نفعان شرکت رو تحت تاثیر قرار می‌ده؟همیشه ذی‌نفعان شرکت هم‌عقیده نیستند، چالش اصلی این سوال هم همینه که تو این گستردگی نظرها بهتره به کدوم سمت بیشتر متمایل بشیم. به عقیده سالی مهم‌ترین ذی‌نفع یک سازمان، کارمندانش هستن که وقتی حس می‌کنن دیده شدن، به بهترین مبلغ‌های برند تبدیل می‌شن.برای تعامل کردن چه انتخاب‌هایی داریم؟پیام و راه انتقالش رو طوری انتخاب کنیم که به بهترین و شفاف‌ترین نحو ممکن نظر ما رو بیان می‌کنه. نیازی نیست راه بقیه رو طی کنیم، توییت، استوری، بیانیه، ایمیل داخلی، صحبت حضوری یا راه‌حل‌های مختلف و خلاقانه دیگه‌ای که ممکنه به ذهنمون برسه.هزینه سکوت ما چقدره؟به قسمت حساس ماجرا می‌رسیم. ممکنه در جواب همه سوال‌های قبلی نکته خاصی نداشته باشیم اما اگه در مقابل یک واقعه سکوت کنیم، مجبور به پرداخت هزینه سنگینی برای برند بشیم. بعضی وقت‌ها هم باید صاحبان یک کسب‌وکار تصمیم بگیرن آیا در قبال واکنش به یک موضوعی حاضر به پرداخت هزینه‌ها و تبعاتی که براشون ایجاد می‌شه هستن؟مساله چقدر با ارزش‌های ما در ارتباطه؟تعیین ارزش‌های هر برند باعث می‌شه تا سر چهارراه‌های تصمیم‌گیری مسیر درستی رو انتخاب کنیم. این موضوع برای انتخاب نحوه واکنش نسبت به یک واقعه هم کمک کننده‌ست، اگه ارزش‌هایی که برای برند مهمه زیر سوال رفته، اقدام علیه‌ش رو می‌شه مدنظر قرار داد.طبق تجربه من، علاوه بر این مدل، ما باید مساله تفاوت‌های فرهنگی خودمون رو هم در نظر بگیریم. مثلا ممکنه تصمیم بگیریم درباره مسائل اجتماعی کشور برند فعالی باشیم، نسبت به فوت یا تولد شخص محبوبی و یا حادثه طبیعی واکنش نشون بدیم. برای این کار باید گوش به زنگ اتفاقات و افراد محبوب صنعت خودمون باشیم. خوبه که مشورت افراد خلاق و هنری رو هم در لحظه تصمیم‌گیری داشته باشیم. مثلا ما تو یکی از زیر برندهای جایی که کار می‌کنم تصمیم گرفته بودیم نسبت به اتفاقات اجتماعی برند فعالی باشیم، برای این کار فقط کانال توییتر رو انتخاب کردیم. یادمه وقتی که هوشنگ ابتهاج فوت کرد، می‌خواستیم سریع واکنش نشون بدیم و برای نوشتن پیام من از باقی بچه‌ها هم که طبع هنری داشتن کمک گرفتم.ممکنه هم قصد داشته باشیم درباره چالش‌های صنعت و محیط پیرامون کسب‌وکار صحبت کنیم، از نیازمندی به حمایت بیشتر از کسب‌وکارهای اینترنتی بگیم. برای این کار باید اخبار مرتبط رو خیلی خوب دنبال کنیم تا در زمان درستی جایگیری خوبی داشته باشیم. البته خیلی دقیق نمی‌شه مرزهای یک موضوع رو برای واکنش مشخص کرد و با فعالیت کسب‌وکارهای بزرگ‌تر، برف هم بیشتر می‌باره. در نهایت در شرایط پر از ابهام، سکوت تا حد خوبی می‌تونه منطقه امن‌تری باشه به خصوص برای برندهای کوچک‌تر. مگر در مواقعی که به پاسخ قلبی و نهایی سوال چهارم رسیده باشیم. اگه هر بار که نسبت به واکنش یا عدم واکنش نسبت به واقعه‌ای مردد بودیم این مراحل رو طی کنیم، تو تصمیم‌گیری سریع‌تر، ورزیده‌تر و با تجربه‌تر می‌شیم.پی‌نوشت: عکس اول رو با هوش مصنوعی درست کردم و هر چقدر گفتم که دور میز تصمیم‌گیری‌های حیاتی آدم‌ها لزوما خندون نیستن، متوجه نشد. :))</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 21:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمنوپزان و شرح شغلی روابط عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D8%B3%D9%85%D9%86%D9%88%D9%BE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-ocw3pmtppia1</link>
                <description>یکی از چالش‌های من اینه که برای ناآگاهان اما مشتاقان، طوری که قابل فهم و ساده باشه بگم کارهای روابط عمومی چیه. این بار به سرم زد یکم متفاوت و با داستان سمنوپزان از کتاب زن زیادی جلال آل‌احمد پاسخ بدم. جلال آل احمد از نویسنده‌های به نام در دهه ۴۰ شمسیه و شاید براتون سوال شده که چرا این داستان رو انتخاب کردم...جلال آل احمد نویسنده زن زیادیباید بگم دوست داشتم بگم دلیل متحیرالقولی پشت انتخابشه، اما نیست. در واقع زمانی که تصمیم گرفتم توضیح شغلم رو در قالب متفاوتی بگم اولین داستانی که به ذهنم رسید همین بود. شاید به دلیل موضوع داستان و تاریکیش در گنج ذهنم جای خودش رو محفوظ کرده بود تا به وقتش بهش رجوع کنم.داستان سمنوپزان جلال آل احمد و شرح شغلی روابط عمومیداستان سمنوپزان تصویری از زنان در قید و بند سنت‌هاست که با معضل هوو با وام گرفتن از نذر و خرافات مبارزه می‌کنن. بریم که داستان رو بخونیم و در این حین من هم بگم کارهایی که انجام می‌دیم شامل توانایی برقراری روابط حسنه با همه و نوشتن متن رو بنرهای تبریک و تسلیت نمی‌شه. اگه داستان رو قبلا خوندین توصیه می‌کنم به قسمت‌های پررنگ شده که شرح کار روابط عمومیه بیشتر دقت کنین.دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیا و برو بیش از همه سال بود. زن‌ها ناهارشان را سر پا خورده بودند و هرچه کرده بودند، نتوانسته بودند بچه‌ها را بخوابانند«مدیریت مسائل»*. مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند. داد و بی داد بچه‌ها که نحس شده بودند و خودشان نمی‌دانستند که خوابشان می‌آید (شنیدن صدای مشتری از کانال‌های مختلف و تشخیص نقاط درد)- سر و صدای ظرف‌هایی که جا به جا می‌کردند - و برو بیای زن‌های همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته‌ای سکینه، کلفت خانه - که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند - همه این سر و صداها از لب بام هم بالاتر می‌رفت و همراه دود دمه‌ای که در آن بعد از ظهر از همه فضای حیاط بر می‌خاست، به یاد تمام اهل محل می‌آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می‌پزند. و آن هم سمنوی نذری. چون ایام فاطمیه بود و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.«پوشش خبری و ارتباط با ذی‌نفعان»مریم خانم، زن حاج عباس قلی آقا، سنگین و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستین‌های بالازده‌اش غل می‌خورد و می‌رفت و می‌آمد. یک پایش توی آشپزخانه بود که از کف حیاط پنج پله می‌رفت و یک پایش توی اتاق زاویه و انبار و یک پایش پای سماور.«مدیریت رویداد»بااین که همه کارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مأمور ظرف‌ها کرده بود و رقیه‌اش را که کوچک‌تر بود، پای سماور نشانده بود و خودش هم مأمور آشپزخانه بود... با همه این دلش نمی‌آمد دخترها را تنها بگذارد. این بود که هی می‌رفت و می‌آمد؛ به همه جا سر می‌کشید؛ نفس زنان به هم کس فرمان می‌داد؛ با تازه‌واردها تعارف می‌کرد؛ بچه‌ها را می‌ترساند که شیطنت نکنند؛ دعا و نفرین می‌کرد؛ به پاتیل سمنو سر می‌کشید:- رقیه!... آهای رقیه! چایی واسه گلین خانم بردی؟- چشم الان می‌برم.- آهای عباس ذلیل‌شده! اگر دستم بهت برسه، دم خورشید کبابت می‌کنم.- مگه چی کار کرده‌ام؟ خدایا! فیش!- خانم جون خیلی خوش اومدید. اجرتون با فاطمه زهرا. عروستون حالش چه طوره؟- پای شما رو می‌بوسه خانم. ایشالاه عروسی دختر خودتون. خدا نذرتون رو قبول کنه.- عمقزی به نظرم دیگه وقتش شده که آتیش زیر پاتیلو بکشیم؛ ها؟- نه، ننه.هنوز یه نیم ساعتی کار داره.- وای خواهر، چرا این قدر دیر اومدی؟ مجلس ختم که نبود خواهر!و به صدای مریم خانم که با خواهرش خوش و بش می‌کرد، بچه‌ها فریاد کنان ریختند که:- آی خاله نباتی. خاله نباتی.و با دست‌های دراز از سر و کله‌ی هم بالا رفتند. خاله بچه نداشت و تمام بچه‌های خانواده می‌دانستند که جواب سلامشان نبات است. خاله از زیر چادر، کیف پارچه‌اش را در آورد؛ زیپ آن را کشید و یکی یک دانه آب نبات توی دست بچه‌ها گذاشت. اما بچه‌ها یکی دو تا نبودند. مریم خانم پنج تا بچه بیش‌تر نداشت؛ فاطمه و رقیه و عباس و منیر و منصور. اما آن روز خدا عالم است دست چند تا بچه برای آب نبات دراز شد. دو سیر و نیم آب نباتی که خاله سر راه خریده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فریاد بچه‌ها بلند بود که:- خاله نباتی، خاله نباتی.وقتی همه آب نبات‌ها تمام شد و خاله همه گوشه‌های کیف را هم گشت، یک پنج قرانی در آورد و عباس را که پسری هشت ساله بود، کناری کشید. پول را توی مشتش گذاشت و در گوشش گفت:- بدو باریکلا! یک قرونش مال خودت. چار زارشم آب نبات بخر، بده بچه‌ها!«مسئولیت‌های اجتماعی»- اما حلال حروم نکنی‌ها؟هنوز جمله‌ی آخر تمام نشده بود که عباس رو به در حیاط، پا به دو گذاشت و بچه‌ها همه به دنبالش.- الحمدالله، خواهر!کاش زودتر اومده بودی. از دستشون ذله شدیم.«ایجاد سنتیمنت مثبت»با این که بچه‌ها رفتند، چیزی از سر و صدای خانه کاسته نشد. زن‌ها با گیس‌های تنگ بافته و آستین‌های بالازده چاک یخه‌هایی که از بس برای شیر دادن بچه‌ها پایین کشیده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می‌کردند؛ احیاط می‌کردند. به هم کمک می‌کردند؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هیجانی داشتند. همه تند و تند می‌رفتند و می‌آمدند؛ به هم تنه می‌زدند؛ سلام می‌کردند؛ شوخی می‌کردند؛ متلک می‌گفتند، یا راجع به عروس‌ها و هووها و مادرشوهرهای همدیگر نیش و کنایه رد و بدل می کردند:- وای عمقزی پسرت رو دیدم. حیوونی چه لاغر شده بود! این عروس حشریت بگو کمتر بچزونتش.- وا! چه حرف‌ها! قباحت داره دختر. هنوز دهنت بوی شیر می‌ده.- اوا صغرا خانم! خاک بر سرم! دیدی نزدیک بود این زهرای جونم مرگ شده هووی تورم خبر کنه. اگر این مادر فولادزره خبردار می‌شد، همه هوردود می‌کشیدیم و مثل این دودها می‌رفتیم هوا.- ای بابا! اونم یک بنده خدا است. رزق مارو که نمی‌خورده.- پس رزق کی رو می‌خوره؟ اگه این عفریته پای شوهرت ننشسته بود که حال و روزگار تو همچین نبود.جمله‌ی آخر را مریم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف می‌گذشت و می‌خواست به صندوق‌خانه ببرد. دم در صندوق‌خانه، رو به خواهرش که پا به پای او می‌آمد، آهسته افزود:- می‌بینی خواهر؟ کرم از خود درخته. همین خاله خانباجی‌های بی‌شعور و پپه هستند که شوهر الدنگ من می‌ره با پنشش تا بچه سرم هوو می‌آره.- راستی آبجی خانم! چه خبر تازه از آن ورها؟ هنوز هووت نزاییده؟- ایشالا که ترکمون بزنه. می‌گن سه روزه داره درد می‌بره. سرتخته مرده‌شورخونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته، عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه. بی‌غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.- نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی.- اوا خواهر! چه حرف‌ها؟ تو دیگه چرا سرکوفت می‌زنی؟و از صندوق‌خانه در آمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حیاط بود.- بریم سری به اجاق بزنیم خواهر! یک من گندم امسال، کیله رو از دستم در برده. تو هم نیگاهی بکن! هر چی باشه کدبانوتر از منی.و دم در مطبخ که رسیدند، مریم خانم برگشت و رو به تمام زن‌هایی کرد که ظرف می‌شستند، یا بچه کوچولوهاشان را سرپا می‌گرفتند، یا شلوارهای خیس شده بچه‌ها را لبه ایوان پهن می‌کردند، یا سرهاشان را توی یخه هم کرده بودند و چیزی می‌گفتند و کرکر می‌خندیدند. و گفت:- آهای! قلچماق‌ها و دخترهاش بیاند. حالا وقتشه که حاجت بخواهین.و خنده‌کنان به خواهرش گفت:- حالا دیگه به هم زدنش زور می‌بره. دیگه کار خورده و خوابیده‌ها است.و از پله‌ها پایین رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دخترهای پا به بخت و زن‌های قد و قامت‌دار.مریم خانم امسال به نذر پنج تن، یک من گندم بیش‌تر از سال‌های پیش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت. پاتیل را هم از شیرفروش سر گذر کرایه می‌کردند و وقتی دم می‌کشید، از سر بار بر می‌داشتند. و این همه ظرف هم لازم نبود. اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند. فرستاده بودند پاتیل مسجد بزرگ را آورده بودند و به متولی مسجد که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات‌گویان از در چهار اطاق تو آورده بود دو تومان انعام داده بودند و چون دیده بودند که اجاق برایش کوچک است، فرستاده بودند از توی زیرزمین ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که خدا عالم است چند سال پیش، از آجر فرش حیاط زیاد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتیل را بار گذاشته بودند. وقتی هم که پاتیل را آب‌گیری می‌کردند، تا بیست و چهار سطل شمرده بودند، ولی از بس بچه‌ها شلوغ کرده بودند و خاله خانباجی‌ها صلوات فرستاده بودند، دیگر حساب از دستشان در رفته بود. بعد هم فرش یکی از اتاق‌ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند، دسته دسته دور اتاق و توی اطاقچه‌ها چیده بودند. هرچه کاسه و بشقاب مس بود، هرچه چینی و بدل چینی بود و هرچه سینی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند. ته صندوق‌ها را هم گشته بودند و چینی مرغی‌های قدیمی را هم بیرون آورده بودند که در سراسر عمر خانواده، فقط موقع تحویل حمل و سر بساط هفت سین آفتابی می‌شود، و یا در عروسی و خدای نکرده عزایی.فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، یک طرف اتاق خانه را تخت چوبی گذاشته بود و ظرف‌های قیمتی را روی آن چیده بود و ظرف‌های دیگر را به ترتیب کوچکی و بزرگی آن‌ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود و دو ساعت پیش ناهار که خورده بودند، به مادرش خبر داده بود که جمعاً هشتاد و شش تا کاسه و بادیه و جام و قدح و خورش‌خوری و ماست‌خوری و سینی و لگن جمع شده. و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود، به این نتیجه رسیده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسایه‌ها را صدا کرده بود و خواسته بود هر کدامشان هر چه ظرف زیادی دارند بیاورند و این سفارش را هم کرده بود که:- اما قربون شکلتون، دلم می‌خواد فقط مس و تس بیارید ها... اگه چینی باشه، نبادا خدای نکرده یکیش عیب کنه و روسیاهی به من بمونه.و حالا زن‌های همسایه که چادرشان را دور کمرشان پیچیده و گره زده بودند پشت سر هم از راه می‌رسیدند و دسته دسته ظرف‌های مس خودشان را می‌آوردند و به فاطمه خانم می‌سپردند. و فاطمه ظرف‌های هر کدام را می‌شمرد و تحویل می‌گرفت و با کوره سوادی که داشت، سنجاق زلفش را در می‌آورد و با نوک آن روی گچ دیوار می‌نوشت:- گلین خانم، یک دست کاسه لعابی - همدم سادات، دو تا لگنچه روحی - آبجی بتول، سه تا بادیه مس...دو نفر هم پارچ آورده بودند و یک نفر هم سطل. و فاطمه پیش خود فکر کرده بود: «چه پرمدعا!»و ظرف‌ها را که تحویل می‌گرفت، می‌گفت:- خودتون هم نشونش بکنین که موقع بردن، گم و گور نشه!- واه! چه حرف‌ها؟ فاطمه خانم جون، خودت که ماشاالله سواد داری و صورت ور می‌داری.- نه آخه محض احتیاط می‌گم. کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.و همسایه‌ها که هر کدام توی کوچه یا دالان خانه کاسه و بادیه خودشان را شمرده بودند و حتی با نوک کاردی یا چیزی زیر کعبش را خطی یا دایره‌ای کشیده بودند و نشان کرده بودند، خودشان را بی‌اعتنا نشان می‌دادند و پشت چشم نازک می‌کردند و می‌رفتند. زن میراب محل هم یکی از همین همسایه‌ها بود که کاسه و بادیه می‌آوردند. بچه به بغل آمد و از زیر چادرش یک جام مس را با سر و صدا روی تخت گذاشت و گفت:- روم سیاه فاطمه خانم! تو خونه گدا گشنه‌ها که ظرف پیدا نمی‌شه.فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف‌های همسایه‌ها را روی گچ دیوار جمع می‌زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد برق زد و بعد نگاهی به صورت زن میراب انداخت و گفت:- اختیار دارین خانم جون، واسه خودنمایی که نیست. اجرتون با حضرت زهرا.و روی دیوار علامتی گذاشت و زن میراب که رفت، جام را برداشت و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به آن زد و طنین زنگ آن را به دقت شنید. بعد آن را به گوش خود نزدیک کرد و این بار با سنجاق زلفش ضربه‌ای دیگر به آن زد و صدای کش‌دار و زیل آن را گوش کرد و یک مرتبه تمام خاطراتی که با این صدا و این جام همراه بود، در مغزش بیدار شد. به یادش آمد که چند بار با همین جام زمین خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می‌خورد، از برخورد دندان‌هایش با جام لذت برده بود و اوایل بلوغ که نمی‌گذاشتند زیاد توی آینه نگاه کند، چه قدر در آب همین جام مسی صورتش را برانداز کرده بود و دست به زلف‌هایش فرو کرده بود و عاقبت به یادش آمده که چهار سال پیش، در یکی از همین روزهای سمنو پزان، جام گم شد و هر چه گشتند، گیرش نیاوردند که نیاوردند. یک بار دیگر هم آن را به صدا در آورد و این بار با یک کاسه مس دیگر به آن ضربه‌ای زد و صدا چنان خوش‌آهنگ و طنین‌دار و بلند بود که خواهرش رقیه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و چشمش که به جام افتاد، پرید آن را گرفت و گفت:- الهی شکر خواهر! دیدی گفتم آخرش پیدا می‌شه؟! من یه شمع نذر کرده بودم.- هیس! صداشو در نیار. بدو در گوش مادر بگو بیاد این جا.دو دقیقه بعد، مادر نفس‌زنان، با چشم‌های پف‌کرده و صورت گل‌انداخته، خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد، گفت:- آره. خودشه. تیکه تیکه اسباب جهازم یادمه، ذلیل شین الهی! کدوم پدر سوخته آوردش؟- یواش مادر! زن میراب محل آوردش. یعنی کار خودشه؟مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود، به آب دهان تر کرد و گفت:- پس چی؟ از این پدرسوخته‌ها هر چه بگی بر می‌آد. گوسفند قربونی رو تا چاشت نمی‌رسونند.- حالا چرا گناه مردمو می‌شوری مادر؟- چی می‌گی دختر؟ یعنی شوهر دیوثش تو راه آب گیرش آورده؟ خونه خرس و بادیه مس؟ فعلاً صداشو در نیار. یادتم باشه تو یه ظرف دیگه براش سمنو بکشیم. بابای قرمساقت که آمد، می‌گم با خود میراب قضیه رو حل کنه. کارت هم تموم شد، درو قفل کن که مال مردم حیف و میل نشه. خودتم بیا دو سه تا دسته بزن شاید بختت واز شه.- ای مادر! این حرف‌ها کدومه؟ مگه خودت با این همه نذر و نیاز تونستی جلوی بابام رو بگیری؟مادر باز پشت دستش را با زبان تر کرد و اخمش را توی هم کشید و گفت:- خوبه. خوبه. تو دیگه سوزن به تخم چشم من نزن! خودم می‌دونم و دختر پیغمبر. تا حاجتم رو نگیرم، دست از دامنش ور نمی‌دارم. پاشو بیا که دیگه هم زدنش از پیر پاتال‌ها بر نمی‌آد.و هنوز در اتاق ظرف‌خانه را نبسته بودند که باز حیاط پر شد از جنجال بچه‌ها که بکوب بکوب و فریادزنان ریختند تو و دو تای از آن‌ها که آخر همه بودند گریه‌کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که:- این عباس به اونای دیگه دو تا آب نبات داد، به ما یکی. اوهوو اوهوو...خاله تازه داشت بچه‌ها را آرام می‌کرد و در پی نقشه‌ای بود که همه‌شان را دنبال نخود سیاه دیگری بفرستند، که یک مرتبه شلپ صدایی بلند شد و یکی از زن‌ها فریاد کشید. بچه‌اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می‌دوید و سوز و بریز می‌کرد. چه بکنند؟ چه نکنند؟ «مدیریت بحران» حوض گود بود و کسی آب‌بازی نمی‌دانست و مردها را هم که دست به سر کرده بودند. ناچار فاطمه خانم، همان طور با لباس پرید توی حوض و بچه را در آورد که تا نیم ساعت از دهان و دماغش آب می‌آمد و مثل ماست سفید شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست کردند و شانه‌هایش را مالیدند. و فاطمه که از حوض در آمده بود، پیراهن به تنش چسبیده بود و موهایش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمایان شده بود و برجستگی سینه‌اش می‌لرزید. هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سر خشک‌کن قرمز به سرش بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.دیگر چیزی به دم کردن پاتیل نمانده بود. مرتب سه نفری پای آن کشیک می‌دادند و با یک بیلچه دسته‌دار و بلند، سمنو را به هم می‌زدند که ته نگیرد و نسوزد. اولی که خسته می‌شد، دومی، و بعد از او سومی. توی مطبخ همه چشم‌هایشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از چشم‌هایشان راه می‌افتاد و صورتشان را می‌سوزاند، با دامن پیراهن پاکش می‌کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه‌هاشان حس می‌کردند. در بزرگ مسی پاتیل را حاضر کرده بودند و رویش خاکستر ریخته بودند و منتظر بودند که فاطمه خانم آخرین دسته‌ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند تا در پاتیل را بگذارند و آتش زیر آن را بکشند و روی درش بریزند... که ای داد بی‌داد! یک مرتبه مریم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال آشیخ عبدالله نفرستاده‌اند. فریادش از همان توی مطبخ بلند شد که:- آهای عباس ذلیل شده! جای این همه عذاب دادن، بدو آشیخ عبدالله رو خبر کن بیاد. خونه‌ش رو بلدی؟و خاله خانم آب نباتی یک پنج قرانی دیگر از کیفش و از مطبخ رفت بیرون که کف دست عباس بگذارد و روانه‌اش کند. و حالا دیگر عرق از سر و روی فاطمه، دختر پا به بخت مریم خانم، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتیل رسیده بود. پاتیل را دم کردند و سر و روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارویی زدند و خاکسترها و ذغال‌های نیم‌سوز را زیر اجاق کردند و چند تا کناره گلیم آوردند و چهار طرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی‌شوهر را بیرون فرستادند و یک صندلی برای روضه‌خوان گذاشتند و پیر و پاتال‌ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دور تا دور مطبخ به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله نشستند.با این که آتش زیر پاتیل را کشیده بودند و دود و دمه تمام شده بود، همه عرق می‌ریختند و خودشان را با دستمال یا بادبزن باد می‌زدند و سکینه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و چای و قلیان می‌آورد و بادبزن به دست زن‌ها می‌داد. بیست و چند نفری بودند. یک قلیان زیر لب عمقزی گل بته بود که میان مریم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و دسته‌های چارقد ململش روی زانوهایش افتاده بود و یکی دیگر زیر لب بی بی زبیده؛ که مادرشوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم‌های ماتش را به یک نقطه دوخته بود. عمقزی گل‌بته همان طور که دود قلیان را در می‌آورد؛ با خاله آب نباتی حرف می‌زد:- دختر جون! صد بار بهت گفتم این دکتر مکترها رو ول کن! بیا پهلوی خودم تا سرچله آبستنت کنم!- عمقزی! من که جری ندارم. گفتی چله بری کن، کردم. گفتی تو مرده‌شورخونه از روی مرده بپر که پریدم و نصف گوشت تنم آب شد. خدا نصیب نکنه. هنوز یادش که می‌افتم تنم می‌لرزه. گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم. خیال می‌کنی روزی چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن، کار آسونی بود؟ اونم یک هفته تموم؟ بقال چقال که هیچی، دیگه همه مشتری‌های چلوکبابی زیر بازارچه هم منو شناخته بودن. می‌بینی که از هیچی کوتاهی نکرده‌ام. اما چی کار کنم که قسمتم نیست. بایس بچه‌های طاق و جفت مردمو ببینم و آه بکشم. شوهرم هم که دست وردار نیست و تازه به کله‌اش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره. می‌خواد ورم داره ببره فرنگستون.- واه! واه! سر برهنه تو دیار کفرستون! همینت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست این کافرهای خدانشناس؟ تازه مگه خیال می‌کنی چه غلطی می‌کنن؟ فوت و فن کار همشون پیش خودمه. نطفه سگ و گربه رو می‌گیرن می‌کنن تو شکم زن‌های مردم.- حالا که حرفه عمقزی. نه اون پولش رو داره، نه من از خونه بابام آوردم. خرج داره؛ بی‌خودی که نیست.عمقزی ذغال‌های نیمه گرفته سرقلیان را با دستش زیر و رو کرد و رو به مریم خانم گفت:- خوب مادر، تو چیکار کردی؟- هیچی. همین جوری چشم به راهم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه. با این تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف‌العمر شده‌ام. حتماً دخترکم رو چشم زده‌اند. از این عفریته هم هیچ خبری نشد.- اگه هرچی گفتم کردی، خیالت تخت باشه. آخرش به کی دادی برد.مریم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پایید که دو به دو و سه به سه گپ می‌زدند و چای می‌خوردند؛ آهسته در گوش عمقزی گفت:- تو این زمونه به کی میشه اطمینون کرد؟ این دختره‌ی سلیطه هم که زیر بار نرفت. پتیاره! آخرش خودم بردم. به هوای این که سمنوپزون نزدیکه و رفع کدورت کرده باشم، رفتم خونش که مثلاً واسه امروز دعوتش کنم. می‌دونستم که همین روزها پا به ماهه. ده یا دوازده روز درست یادم نیست. من که هوش و حواس ندارم. سر و روی همدیگه رو بوسیدیم و مثلاً آشتی هم کردیم. به حق فاطمه زهرا درست مثل این‌که لب افعی رو می‌بوسیدم. فاطمه هم باهام بود. یک خرده که نشستیم، به هوای دست به آب رسوندن، اومدیم بیرون. آب انبارشون یه پنجره تو حیاط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن. همچی که از جلوش رد می‌شدم، انداختمش تو آب انبار. اما نمی‌دونی عمقزی! نمی‌دونی چه حالی شده بودم. آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خیال کرده بود باز قلبم گرفته. رنگ به صورتم نمانده بود. این قلب پدرسگ‌صاحاب داشت از کار می‌افتاد. پدرسوخته‌ی لگوری خیلی هم به حالم دل سوزوند. و با اون خیکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هیشکی هم بو نبرد.اما نمی‌دونم چرا دلم همین جور شور می‌زنه. می‌دونی که شوهر قرمساقم، صبح تا حالا رفته اون جا. نه خبری. نه اثری. دلم داره از حلقم بیرون می‌آد.- آخه دیگه چرا؟ بیا دو تا پک قلیون بکش حالت جا می‌آد.- واه، واه، با این قلبی که من دارم؟ پس می‌افتم عمقزی!- هان؟ چیه ننه جون؟- اگه یه چیزی ازت بپرسم بدت نمی‌آد؟- چرا بدم بیاد ننه جون؟- راستشو بگو ببینم عمقزی، توش چی‌چی‌ها ریخته بودی؟عمقزی لب از نی قلیان برداشت و چشمش را به چشم مریم خانم دوخت و پرسید:- چه طور مگه؟ آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم می‌ره.- می‌دونی چیه عمقزی؟ آخه سه روز بعدش همه ماهی‌های آب انبارشون مردند.- خوب فدای سرت ننه. قضا و بلا بوده. به جون ماهی‌ها خورده. کاش به جون هووت خورده بود.اگه بچه‌دار بشه و تورو پیش شوهرت سکه یه پول بکنه، بهتره یا ماهی‌های آب انبارشون بمیره؟- آخه عمقزی بدیش اینه که فرداش آب انبار رو خالی کردن. یعنی نکنه بو برده باشن؟- نه، ننه. اون طلسم یه روزه آب شده. خیالت تخت باشه.الهی به حق پنش تن که نومید برنگردی!و سرش را رو به طاق کرد و زیر لب زمزمه‌ای را با دود قلیان بیرون فرستاد. و هنوز دوباره قلیان را به صدا در نیاورده بود که صدای بی بی زبیده از آن طرف مطبخ بلند شد که به یک نقطه مات زده، می‌پرسید:- مریم خانم! واسه دختر دم بختت فکری کردی؟- چه فکری دارم بکنم بی‌بی؟ منتظر بختش نشسته. مگه ما چه کردیم؟ انقدر تو خونه بابا نشستیم، تا یک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد. باز رحمت به شیر ما که گذاشتیم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه بابای ما که از این هم در حقمون کوتاهی کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب این دستگاه ببخشه.- ای ننه. دعا کن پیشونیش بلند باشه. درس خونده‌هاشم این روزها بی‌شوهر می‌مونن. غرضم اینه که اگه یه جوون سر به زیر و پا به راه پیدا بشه، مبادا به این بهونه‌های تازه در اومده پشت پا به بخت دخترت بزنی!مریم خانم خودش را به عمقزی نزدیک کرد و به طوری که خواهرش هم بشنود، گفت:- دومادی که این کورمفینه واسه دخترم پیدا کنه، لایق گیس خودشه. مگه چه گلی به سر خواهرم زده که...خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای این که موضوع را برگردانده باشد، رو به مادر شوهر خود گفت:- خانم بزرگ! دیدین گفتم یک من بادوم و فندق کمه؟ به زور اگه به هر کاسه‌ای یک دونه برسد.- ننه اسراف حرومه. فندوق و بادوم سمنو، شیکم سیر کن که نیست. خدا نذرت رو قبول کنه. یه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...حرف بی‌بی زبیده تمام نشده بود که سکینه تق تق کنان از پله‌ها آمد پایین و در گوش مریم خانم چیزی گفت و تا مریم خانم آمد به خودش بجنبد «رصد کردن اوضاع» یک زن باریک و دراز، با موهای جو گندمی - که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشیده‌ای روی سر داشت - پایش را از آخرین پله مطبخ گذاشت پایین و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی مریم خانم، که قلبش مثل دنگک رزازها می‌کوبید، نشست و لگن را از روی سرش برداشت و گذاشت زمین. بعد نفس تازه کرد و بی این که چادرش را از کمرش باز کند یا سر لگن را بردارد، گفت:- خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.مریم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد. عمقزی قلیانش را از زیر لب برداشت و در حالی که یک چشمش به لگن بود و چشم دیگرش به زن باریک و دراز، مردد ماند. «مدیریت بحران و واکنش مناسب در قبال آن»همه زن‌هایی که به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله، دور تادور مطبخ نشسته بودند، می‌دانستند که زن باریک و دراز، کلفت هووی مریم خانم است و بیش‌ترشان هم می‌دانستند که همین روزها هووی مریم خانم قرار است فارغ بشود؛ اما دیگر چیزی نمی‌دانستند. ناچار به هم نگاه می‌کردند و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبیده که چیزی نمی‌دید، تند تند پک به قلیان می‌زد و گوش‌هایش را تیز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل‌دستی‌اش، خاله زهرا، می‌زد و می‌پرسید:- یه هو چی شد ننه؟ هان؟خاله زهرا که خیال کرده بود لگن به این بزرگی را برای سمنو آورده‌اند، هرهر خندید و آهسته در گوش بی بی زبیده - همان طور قلیان می‌کشید و بی‌تابی می‌کرد- گفت:- خدا رحم کنه به این اشتها! لگن به این گندگی!مریم خانم همین طور خشکش زده بود و قلبش می‌کوبید و جرأت نداشت حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد. عاقبت عمقزی گل بته تکانی خورد و قلیانش را که مدتی بود ساکت مانده بود، کنار زد و در حالی که می‌گفت:- ننه! مریم خانم! چرا ماتت برده؟دست کرد و سرپوش لگن را برداشت، که یک مرتبه مریم خانم جیغی کشید و پس افتاد. مطبخ دوباره شلوغ شد. دخترهای مریم خانم خودشان را با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی، مادرشان را کشان کشان بیرون بردند. زن‌هایی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتیل نشسته بودند و چیزی ندیده بودند، هجوم آورده بودند و سرک می‌کشیدند و چیزی نمانده بود که پاتیل از سر بار برگردد. اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته بود و فکرهایش را هم کرده بود و می‌دانست چه باید بکند. فریادی کشید و سکینه را صدا زد. همه ساکت شدند و آن‌هایی که هجوم آورده بودند، سر جاهایشان نشستند وقتی که سکینه از پلکان مطبخ پایین آمد، عمقزی به او گفت:- همین الانه، چادرتو میندازی سرت! این لگنو ور می‌داری می‌بری خونه صاحبش! از قول ما سلام می‌رسونی و می‌گی آدم تخم مول خودش رو نمی‌ذاره تو طبق، دور شهر بگردونه! فهیمدی؟- بله.سکینه این را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشیخ عبدالله یاالله گویان و عصازنان از پلکان سرازیر شد و زن‌ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند. و وقتی آشیخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حدیث کسا که «بابی انت و امی یا ابا عبدالله...» تازه نفس مریم خانم به جا آمده بود و صدای ناله بریده بریده‌اش از آن طرف حیاط تا پای پاتیل سمنو می‌آمد...و آخرین مورد «تولید محتوا مناسب» مثل نوشتن همین داستانه. تولید محتوا بر اساس موقعیت شامل ویدیو، تصویر یا متن مثل بیانیهُ، مقاله، پیامک و ... می‌شه.امیدوارم این داستان به درک بهتر فعالیت‌های روابط عمومی کمک کرده باشه. خوشحال می‌شم نظر شما رو هم بدونم.___________Issuue*: مساله با بحران تفاوت داره و در هر سازمانی تعاریف مخصوص خودش رو داره اما عموما تفاوت مساله با بحران در اینه که تصویر برند رو به صورت عمومی خدشه‌دار نمی‌کنه با این وجود تشخیص و واکنش مناسب به آن بر عهده تیم روابط عمومی است.</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Apr 2022 21:41:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خر بوریدان بودن، جان سالم به در ببرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-jmfhlvtaisz3</link>
                <description>تا حالا چند بار در دوراهی انتخاب و تصمیم‌گیری موندین و «خر بوریدان شدن» رو تجربه کردین؟پارادوکس Buridan’s Ass متعلق به ژان بوریدان، فیلسوف و کشیش قرن چهاردهمه. در این نظریه گفته می‌شه اگه خری هم گرسنه باشه و هم تشنه و ما اون رو در فاصله یکسانی از آب و یونجه قرار بدیم، نمی‌تونه تصمیم بگیره که کدوم رو انتخاب کنه؛ همین عدم توانایی تصمیم گرفتنش آخر سر باعث مردنش می‌شه! البته در یک نسخه دیگه هم گفته شده که خر رو از فاصله یکسانی از دو دسته یونجه قرار بدیم و ادامه داستان. در نهایت چیزی که اینجا مهمه درس آموخته داستانه.بذارین یکم از منظر تجربه زیسته خودمون به قضیه نگاه کنیم. حتما برای شما هم پیش اومده که بین انتخاب دو تا شغل، غذاهای منوی یک رستوران، دو تا محصول، دانشگاه، رفتن یا ماندن، خراب کردن یا ساختن، سخت زمین‌گیر شدین. برای من که خیلی پیش اومده. خیلی اوقات که دست و دلمون می‌لرزه تصمیم بگیریم، آخر سر باعث می‌شه اون موقعیت خوب رو از دست بدیم و دیگه پرنده از قفس بپره! و ما بمونیم افسوس گذشته.پارادوکس خر بوریداناما در کلام خیلی راحت‌تره تا در عمل. باید راه‌حل‌های مختلف رو بدونیم و تمرین کنیم. بنابراین، راه مقابله با این شرایط و نمردن چیه؟«اگر نمی‌دانی به کجا می‌روی، پس فرقی هم نمی‌کند چه مسیری انتخاب می‌کنی.»برطرف کردن مشکل انتخاب و تصمیم‌گیری اندازه‌گیری جنبه‌های منفیروشی که بعد از پارادوکس بوریدان مطرح شده از این قراره که جنبه‌های منفی هر گزینه رو دقیق بررسی و مقایسه کنیم. در نهایت از گزینه‌هایی که انتخاب بین‌شون امون ما رو بریده، گزینه‌ای رو که آثار منفی کمتری داره انتخاب کنیم.آزمایش اسلحهبرنارد راث در کتاب هنر دستیابی، روش آزمایش اسلحه رو برای کمک به تصمیم‌گیری معرفی کرده. آزمایش اسلحه کتاب هنر دستیابیتو این روش می‌گه تصور کنین اسلحه‌ای به سمت شما نشونه گرفته شده و پانزده ثانیه تا کشیده شدن ماشه فرصت دارین تصمیم نهایی رو بگیرین، یونجه یا آب؟!سفر زندگیاین هم روش دیگه‌ای از راثه. در این روش اگه بین دو مسیر مرددی، یکی رو انتخاب می‌کنی و در یک فرآیند پرسش و پاسخ تا انتها زندگیت رو بر اساس همین تصمیم تصور می‌کنی. در ادامه مثالی رو که تو کتاب اومده بخونین.مسیر اول_ خوب، می‌خواهم تحصیلاتم را در مقطع دکتری ادامه دهم.+ بعدش چه می‌شود؟_مدرک دکتری‌ام را می‌گیرم.+عالی است و بعد از آن؟_استاد دانشگاه خواهم شد.+عالی است و بعد از آن؟_ازدواج می‌کنم و خانه‌ای می‌خرم.+عالی است و بعد از آن؟_بچه‌دار می‌شوم.+عالی است و بعد از آن؟_بچه‌هایم بزرگ می‌شوند و ازدواج می‌کنند.+عالی است و بعد از آن؟_پیرتر می‌شوم.+عالی است و بعد از آن؟_در نهایت می‌میرم.مسیر دوم_بعد از این که مدرک کارشناسی ارشدم را گرفتم، به تحصیل ادامه نمی‌دهم.+خوب، بعدش چه می‌شود؟_در شرکتی مشغول به کار می‌شوم یا شرکت خودم را تاسیس می‌کنم.+عالی است و بعد از آن؟_ازدواج می‌کنم، بچه‌دار می‌شوم و خانه می‌خرم.+عالی است و بعد از آن؟_پیر می‌شوم و در نهایت می‌میرم.+پس در هر دو حالت، انتهای کار یک چیز است. صرف نظر از این که کدام مسیر را انتخاب کرده‌ای، در نهایت می‌میری.البته هدف این روش ناامید کردن افراد نیست. بلکه نویسنده معتقده افراد باید بپذیرن تصمیم‌گیری بخشی از فرآیند پیشرفته و تلاش بیهوده برای فهمیدن سرانجام کار نکنن. به جای این پا و اون پا کردن، برن تو دل تصمیم و از شکست نترسن.سخن آخر و تجربه منبا وجود سختی‌ها و چالش‌هایی که تصمیم‌گیری داره، در حوزه آکادمیک هم مورد توجه محققان قرار گرفته و در این باره تئوری تجزیه و تحلیل تصمیم‌گیری مطرح شده که احتمالا در نوشته‌های آتی بهش بپردازم.از تجربه خودم هم بخوام بگم، من تا پیش از آشنایی با پارادوکس خر بوریدان، در مواقعی که نمی‌تونستم تصمیم بگیرم هم تقریبا از این روش‌ها خواسته و ناخواسته استفاده می‌کردم. اگه موفق نمی‌شدم، تصمیم‌گیری رو به قدری به تاخیر می‌نداختم که یا شرایط تغییر کنه و بتونم انتخاب کنم و یا شرایط تغییر کنه و یک انتخاب بهم تحمیل بشه! حالا با آگاهی بیشتری که دارم تلاش می‌کنم این راه‌حل‌ها رو به کار بگیرم. خوشحال می‌شم درباره تجربه‌ها و راه‌حل‌های شما هم بدونم.</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 22:59:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق رفتارهای ماندگار با عادت‌های اتمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-pzb4iyf4ufqd</link>
                <description>تبدیل شدن به فردی که دوست داریم باشیم ساده‌ست، نه آسون!این جمله رو مارشال گلدسمیث تو کتاب خلق رفتارهای ماندگارش می‌گه. کتابی که من بر حسب اتفاق بعد از کتاب عادت‌های اتمی خوندم و حالا می‌خوام معجون قوی رو که از ترکیب این دو تا درست کردم به شما هم تعارف بزنم. اما قبلش یکم از محتویاتش تعریف می‌کنم تا یا آب از لب و لوچه‌تون آویزون بشه و یا با اخ و تخ این جا رو ترک کنین.ترکیبی کتاب خلق رفتارهای ماندگار و عادت‌های اتمیتعریف عادت و فرآیند ایجاد آنجیمز کلیر می‌گه عادت روتین یا رویه‌ای است که به صورت منظم انجام می‌گیره؛ یک پاسخ خودکار به موقعیت‌های خاص. اتم هم یک چیز کوچک اما منبع انرژی برانگیزاننده‌ست.نویسنده، یک فرآیند چهار مرحله‌ای رو برای ایجاد عادت در نظر می‌گیره شامل: سرنخ، تمایل، پاسخ و پاداش. تکرار این فرآیند در طی زمان باعث شکل‌گیری عادت می‌شه. پس با این حساب ما هم می‌تونیم عادت‌هامون رو پالایش کنیم؟ جواب بله است.چگونه یک عادت خوب بسازیم؟قانون اول سرنخ: آن را شفاف و آشکار کنید. یعنی جلوی چشم باشه.قانون دوم تمایل: آن را جذاب کنید. یعنی تو دلت قیلی ویلی بره که می‌خوای اون کار رو انجام بدی.قانون سوم پاسخ: آن را ساده کنید. یعنی وقتی تازه داری تاتی تاتی می‌ری، اجرا در حد مایکل جکسون از خودت انتظار نداشته باشی.قانون چهارم پاداش: آن را رضایت‌بخش کنید. یعنی در جا به خودتون جایزه بدین. حتی قربون صدقه خودتون برین.برای از بین بردن یک عادت بد هم می‌شه از همین مراحل استفاده کرد. یعنی پشت پستو قایمش کنین، تو یه جعبه قفل‌دار بذارین، کلید قفل رو در دریا پرت کنین و بعدش خودتون رو به یک قهوه دعوت کنین که تونستین گوشی‌تون رو برای ساعاتی کنار بذارین و به بقیه کارهاتون برسین.تغییر رفتاراز طرف دیگه مارشال می‌گه ما از قدرت لختی و سکون آگاه نیستیم. در واقع اگه انتخابی هم پیش رو داشته باشیم، ترجیح می‌دیم کاری نکنیم. همین موضوع چالش تغییر در عادات و رفتار بزرگسالان رو نشون می‌ده. این که ما ترجیح می‌دیم طبق عاداتمون رفتار کنیم تا این که تصمیم به تغییر بگیریم. اما امان از قدرت انگیزه که می‌تونه غوغا به پا کنه. ماتریس انگیزهانگیزه‌ها به خودی خود «خوب» یا «بد» نیستند. نکته مهم، نحوه واکنش ما به اون‌هاست. این ماتریس انگیزه‌ها رو از دو بعد مولد و نامولد و دلگرم‌کننده و دلسردکننده تقسیم‌بندی می‌کنه. بیشتر افراد ترجیح می‌دن که در بخش راست ماتریس باشن اما واقعیت اونقدرها هم خوشایند نیست. با کمک این ماتریس می‌تونین جایگاه انگیزه‌هاتون و احتمالا دلایل عقب موندن از اهدافتون رو شناسایی کنین. ماتریس انگیزه کتاب خلق رفتارهای ماندگارانگیزه‌ها چگونه عمل می‌کنن؟انگیزه می‌تونه در ما تکانه‌ای ایجاد کنه که حالا یا سریع بهش پاسخ می‌دیم یا با کمی تامل. اینجاست که بحث آگاهی پیش میاد و قدرت تفکر انسان. این آگاهی در مواجه با آشنایان و دوستانمون کمتر می‌شه. چون مطمئنیم ما رو دوست دارن، پس می‌بخشنمون و هر جور که دلمون می‌خواد باهاشون رفتار می‌کنیم. محدوده خطرناکیه اما با کمی هوشیاری می‌شه ازش جون سالم به در برد. انگیزه -&gt; تکانه -&gt; آگاهی -&gt; انتخاب -&gt; رفتارحالا با این اوصاف یعنی هر برنامه‌ای که بچینیم می‌تونیم عملیش کنیم؟ ابدا!این خودتی، یک برنامه‌ریز عالی و مجری ضعیفما آدم‌ها دو شقه‌ایم. اونی که شب قبل کلی برای خودش برنامه می‌ریزه و با خوشحالی می‌خوابه و اونی که صبح بعدش چون خواب مونده، زیر همه برنامه‌ها می‌زنه. این دو نفر خودمونیم. «همه تا زمانی که مشتی توی صورتشان نخورده، برنامه دارند.»باید بپذیریم که همون‌طور که همه حرف‌های مدیرمون رو گوش نمی‌دیم، همه چیزهایی رو که برنامه‌ریزی کردیم به مرحله اجرا نمی‌رسونیم. چاره این مشکل، رهبری بر اساس موقعیته. یعنی بر اساس اتفاقاتی که در طول روز برامون پیش بیاد، بسنجیم که نیاز چیه و بر اساس اون شیوه پاسخ‌گویی و رفتارمون رو انتخاب کنیم.چرا قدرت اجرای برنامه‌ریزی‌هام رو ندارم؟محیط؛ فرشته یا جادوگر خبیثمحیط یکی از باورنکردنی‌ترین شکل‌دهنده رفتارهای ماست که معمولا دست‌کم می‌گیریمش. ما فکر می‌کنیم با محیط خیلی هماهنگیم اما در حقیقت اون تمام تلاشش رو برای جنگیدن با ما می‌کنه. مثلا پشت فرمون وقتی یکی جلومون می‌پیچه یا ترافیک می‌شه، احتمال خشمگین شدنمون بیشتر تا زمانی که با لذت در جاده سرسبز رانندگی می‌کنیم. البته محیط می‌تونه از اون‌ور بوم بیفته و انرژی که تو مراسم تجلیل از دستاوردهامون حس می‌کنیم کاملا تاثیرناپذیره که چیزهای کوچک توانایی روی مخ ما رفتن رو از دست می‌دن. با همه این تفاصیل، چند تا راهکار برای پیش‌بینی این محیط هزار چهره می‌شه به کار بست:انتظار: در محیط‌های به ظاهر مطبوع بیش از همیشه گوش به زنگ باشیم.اجتناب: از محیط‌هایی که احتمال وقوع رفتار نامناسب ما بالاست، اجتناب کنیم.تطبیق: لحظه‌هایی که دوری کردن ممکن نیست و باید درگیر بشیم حتی اگه این کار خوشایندمون نباشه.از کجا بدونیم چه چیزی رو می‌خوایم تغییر بدیم؟اول از همه باید بپذیریم که مشکلی وجود داره. از ابزار چرخه تغییر در مرحله بعد می‌تونیم کم بگیریم.چرخه تغییر رفتارهای ماندگارمحور مثبت به منفی: عناصری رو نشون می‌ده که یا بهمون کمک می‌کنن یا بازدارنده ما هستن.محور تغییر به نگهداری: عناصری رو نشون می‌ده که ما تعیین می‌کنیم باید در آینده تغییرشون بدیم یا حفطشون کنیم.چطور تغییراتمون رو ردیابی کنیم؟رسیدیم به قسمت خوشمزه مجنون!توی کتاب عادت‌های اتمی، از قدرت رهگیری روزانه عادت‌ها صحبت می‌کنه. این که یه لیستی برای خودمون داشته باشیم و مثلا ثبت کنیم آیا امروز کتاب خوندم؟اما کتاب خلق رفتارهای ماندگار نکته‌ای رو اضافه می‌کنه؛ قدرت پرسش‌های فعال. یعنی به جای این که بپرسیم آیا امروز کتاب خوندم، از خودمون بپرسیم امروز چقدر تلاش کردم تا کتاب بخونم و به تلاشمون نمره بدیم. این کار کمک می‌کنه به جای سرزنش کردن محیط و اتفاقات پیرامونمون، به خودمون امتیاز بدیم و سرمنشا اتفاقات رو چیزی غیر از خودمون نبینیم.حالا با یک مثال بیشتر توضیح می‌دم. شما می‌خواین عادت 8 بار در روز آب خوردن، کم کردن مدت زمان استفاده از گوشی، کتاب خوندن و کمتر عصبانی شدن رو تمرین کنین.بر اساس کتاب‌ عادت‌های اتمی باید این عادت‌ها رو هر روز بسنجین که انجام دادین یا خیر.پلنر هفتگی بر اساس کتاب عادت‌های اتمیاین مدل هم خوبه اما اگه بخواین تلاش خودتون رو برای این تغییرات بسنجین و دست از نفرین کردن زمین و زمان بردارین باید این کار رو بکنین. پلنر هفتگی بر اساس کتاب خلق رفتارهای ماندگار با کمک این ابزار اندازه‌گیری، شما کم کم به فردی که دوست دارین تبدیل می‌شین. همین‌طور این پرسش‌های فعالانه می‌تونن به صورت ساعتی هم امتیازدهی بشن. مثل وقتی که توی یه جلسه حوصله‌سربر کاری هستیم و می‌خوایم رفتار نامناسبی از خودمون نشون ندیم.سرنوشت همان دست ورقی است که به ما داده‌اند. انتخاب، نحوه بازی ما با این دست ورق است.در ادامه نمونه پرسش‌های فعال پیشنهادی رو برای سنجش دلدادگی می‌بینین. و ازتون دعوت می‌کنم لحظه‌ای برای پاسخ دادن بهشون تامل کنین:آیا من امروز همه تلاشم را کردم که هدف‌های روشنی تعیین کنم؟آیا من امروز همه تلاشم را کردم که به سوی اهدافم پیشروی کنم؟آیا من امروز همه تلاشم را کردم که برای زندگی‌ام معنایی بیابم؟آیا من امروز همه تلاشم را کردم که شاد باشم؟آیا من امروز همه تلاشم را کردم که روابط مثبتی ایجاد کنم؟آیا من امروز همه تلاشم را کردم که به کارم کاملا دل بسپارم؟چطور برای تبدیل شدن به آدمی که دوست داریم تلاش کنیم؟از اصل امتدا پیروی کنین. این اصل هر زمان که بین «انجام دادن» یا «رها کردن» کاری مردد هستین به دادتون می‌رسه و کافیه این سوالات رو از خودتون بپرسین:آیا من تمایل دارم : به جای سوار شدن بر موج سستی، مسئولیت‌پذیری رو تمرین کنیم.این زمان: بهمون یادآوری می‌کنه که درباره «اکنون» تصمیم می‌گیریم نه زمان دیگه‌ای.برای ایجاد تفاوتی مثبت: بر وجه مهربون‌تر ما تاکید می‌کنه.در این موضوع: فکر ما رو بر مساله موجود متمرکز می‌کنه. به هر حال در توانمون نیست تک تک مسائل رو حل کنیم.سرمایه‌گذاری لازم را بکنم؟: بهمون گوش‌زد می‌کنه که واکنش ما به دیگران به مثابه کار و صرف انرژیه. و مثل هر سرمایه‌گذاری دیگه‌ای، منابع ما محدودن.تجربه من از ثبت گزارش عملکرد روزانه‌ممن قبل از خوندن کتاب عادت‌های اتمی هم از برنامه‌ریزی روزانه استفاده می‌کردم اما استمراری نداشتم. خوندن این کتاب باعث شد که به صورت جدی عادت ثبت فعالیت‌های روزانه‌م رو دنبال کنم. با اضافه‌شدن کتاب خلق رفتارهای ماندگار به آموخته‌هام، حالا دارم تلاش می‌کنم که رفتارهام رو هوشمندانه دنبال کنم و به دنبال بهتر شدن باشم. تقریبا یک ماهی می‌شه که موفق شدم دفتر برنامه‌ریزی روزانه‌م رو پر کنم. به مرور زمان شما تغییراتی توش به وجود میارین و یک سری سوالات حذف و اضافه می‌شن. این طبیعیه چون یا شما موفق شدین عادت و رفتارهای جدید بسازین و یا اهداف جدیدی رو دنبال می‌کنین که مستلزم تغییرات جدیدیه. پس هیچ نسخه بهترین یکسانی برای همه برای وجود نداره. احتمالا در آینده بتونم دقیق‌تر از مزایا و چالش‌های این موضوع صحبت کنم اما دلم می‌خواست یافته‌هام رو تا اینجا با بقیه هم به اشتراک بذارم. اگه تا انتهای مطلب خوندی و اخ و تخ نکردی، ازت ممنونم و خوشحال می‌شم نظرت یا تجربه‌ت رو درباره این موضوع باهام به اشتراک بذاری. :)</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 02:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه آنلاین از پایان‌نامه دفاع کنیم؟ تجربیات من از جلسه مجازی دفاع</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/how-to-defend-a-dissertation-online-abuhaiom5abe</link>
                <description>از روزی که پروپوزالم رو تصویب کردم، به جلسه دفاع پایان‌نامه‌م فکر می‌کردم. چجوری خلاقیت داشته باشم و متفاوت ارائه بدم، پذیرایی چی باشه و حتی لباس چی بپوشم!راستش اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد که جلسه دفاعم آنلاین بشه. زندگی خیلی هم قابل پیش‌بینی‌ و برنامه‌ریزی دقیق نیست...جلسه دفاع آنلاینمحالا شاید براتون سوال پیش بیاد که دفاع مجازی و حضوری چه تفاوتی با هم دارند؟تفاوت دفاعیه مجازی و حضوریمعلومه حواس استاد کجاست؟در دفاعیه حضوری می‌تونی ببینی که استادها چقدر به حرفات گوش می‌دن، سرشون تو گوشیه، با بقیه حرف می‌زنن و از خودشون پذیرایی می‌کنن. اما دفاع مجازی و به خصوص اول جلسه که فقط تصویر خودته و فایل ارائه‌ت (برای دانشگاه ما که اینجوری بود)، نمی‌تونی این موضوع رو متوجه بشی تا زمانی که نوبت به نظر دادن اساتید برسه و تو ببینی ای دل غافل! دریغ از یک کلمه که گوش کرده باشن.کم خرج‌تره؟خب دیگه خبری از به رخ کشیدن بسته‌بندی پذیرایی و هنرنمایی تزیین خوراکی‌ها نیست. و قرار هم نیست از این طریق نظر استادی جلب بشه. از اون طرف تبریک‌ها هم ممکنه فقط مجازی بشه. چیزی که عوض داره، گله نداره.تا چشم‌ها در بیاداسترسش واقعا کم‌تره؟بستگی داره؛ برای من که این‌طور بود. مهم نیست چند نفر دارن دفاعت رو آنلاین نگاه می‌کنن، تماس چشمی وجود نداره و انگار اولش خودتی و خودت. البته برای کسانی می‌تونه سخت باشه که در این مدل ارتباط گرفتن مشکل دارن. موقع ارائه، بیشترین تاثیر رو با صدا و بعدش تصویرمون داریم و استفاده از زبان بدن مثل دفاع حضوری به کار نمیاد. در نتیجه خیلی بیشتر باید روی انتخاب واژگان، تن صدا و سرعت حرف زدن، تمرکز کنیم.دردسر همیشه هستدر دفاع مجازی استرس این رو نداری که اتاق دفاعت به موقع خالی بشه، پروژکتور کار کنه یا تصویر و رنگ‌های پاورپوینت رو درست نشون بده. اما یکی از دغدغه‌هات این می‌شه که اینترنت و اتصال خوبی داشته باشی، دوربینت وصل بشه و میکروفونت درست کار کنه. البته همه این موارد رو باید از قبل با مسئول دفاعیه آنلاین دانشگاه چک کنیم تا مشکلی نباشه. باز هم ممکنه بدبیاری پیش بیاد ولی مهم اینه که چطور بتونیم شرایط رو مدیریت کنیم.وقتی کانکشن ضعیفهدیگه مطلبی رو فراموش نمی‌کنیاصلا نگران این نباش که یه مطلب یادت بره. می‌تونی نکته‌هایی رو که احتمال می‌دی فراموش کنی، با استیکر نوت کنار لپ‌تاپ (یا هر دستگاه دیگه‌ای) بذاری. همون طور که همه می دونیم، راه‌های بسیار زیادی برای رسیدن به تعالی وجود داره و این یکی ساده ترینشه. البته من کارهای پایان‌نامه رو خودم پیش برده بودم، تسلط خوبی به مطالب داشتم و به این مورد نیاز پیدا نکردم.برای دفاع آنلاین چه نکاتی رو باید رعایت کنیم؟اگه می‌تونستی یه دندونت رو طلا کنی، کدوم دندونت رو انتخاب می‌کردی؟ فایل ارائه مثل همون دندون طلاست که وقتی لبخند می‌زنیم برق می‌زنه. پس حسابی براش وقت بذار.تصویر چشم‌نواز انتخاب کنیم.یکی از دفاع‌های آنلاین جالبی که دیدم، در تصویر پشت سر اون فرد، گیتارش گوشه‌ی دیوار لم داده بود و پوسترها روی دیوارش جا خوش کرده بودن. همین نکته باعث شد وقتی به اسلایدی رسید که باید درباره‌ی موسیقی صحبت می‌کرد، به نوازنده بودن خودش هم اشاره کنه. علاوه بر تنظیم درست دوربین بر روی چهره، باید به تصویر پشت سر هم باید دقت کرد.مواد لازم دم دست باشه.شارژر، هندزفری یا هدفون، خودکار، کاغذ، یه لیوان آب، گوشی، دستمال و...گزافه‌گویی نکنیم.سعی کردم تمام نکات رو بنویسم. اگه نکته‌ای نگفته باقی مونده، لطفا کامنت کنین تا به متن اضافه کنم. در نهایت امیدوارم همه کسانی که تو مرحله دفاع گیر کردن، به زودی خلاص بشن. حقیقتا هماهنگی دفاعیه‌های آنلاین خیلی سخت‌تره اما به هر حال این فصل از زندگی هم تموم می‌شه.موفق باشین!</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 02:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع پایان‌نامه ام چی شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mojganaboutalebi/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-vwrvaperrbhc</link>
                <description>و امان از ردپای دیجیتالو امان از شبکه‌های اجتماعی! این دوست‌داشتنی‌های لعنتی!امروز روز جهانی شبکه‌های اجتماعی یا رسانه‌های اجتماعی است و من به همین مناسبت به موضوعاتی همچونتاریخچه پیدایش شبکه‌های اجتماعی حیات انسان پیش و پس از پیدایش شبکه‌های اجتماعیتاثیرات مثبت و منفی شبکه‌های اجتماعی بر زندگی افرادبلوغ رفتاری در شبکه‌های اجتماعی..نخواهم پرداخت!وقتی از شبکه‌های اجتماعی حرف می‌زنم چشام برق خاصی میزنه اما حقیقت این بود که در عمل اجرا کردن ایده‌هام اونقدرا هم که فکر می‌کردم آسون نبود در واقع اصلن آسون نبود! همینم باعث شد  سوالی پررنگ‌تر از همیشه در ذهنم شکل بگیره &quot;چگونه برای کسب‌وکارها از طریق شبکه‌های اجتماعی، می‌توان به نوآوری دست یافت؟&quot; این علاقه و چالش‌های اجرایی‌اش در مجموع باعث شد که بعد از کشمکش فراوان و ۴ بار تغییر موضوع از اینترنت اشیا بالاخره پایان‌نامه‌ای رو تقریبا با همین موضوع پیش بگیرم!بله! خلاصه که اگر برای شما هم این سوالات جالب‌انگیز است باید بگم حتما نتایج تحقیقاتم رو علمی و عملی‌تر به اشتراک خواهم گذاشت.نکته: اصلن هم به روم نیارید شبیه این متن رو تو لینکدینم خوندید تا کسی شک نکنه :))</description>
                <category>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</category>
                <author>mojgan aboutalebi | مژگان ابوطالبی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 00:05:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>