<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبا یزدان پناه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mojtaba.yazdanpanaah</link>
        <description>وقتی می‌نویسم از این تاب فلزی زنگ زده که هرروز روش تاب می‌خورم پرواز می‌کنم به آسمون‌ و یه ابر قلنبه رو مثل یه پشمک گاز میزنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:08:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16928/avatar/qhDdcA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبا یزدان پناه</title>
            <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهانی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-akbpkm1gilew</link>
                <description>بزرگترین تفاوت‌ آن‌ها با ماهی‌ها در دو چیز بود:۱- آن‌ها در آب شناور نبودند بلکه در زندگی شنا می‌کردند.۲- فکر کردن به آب و عظمت دریا ماهی‌ها را نمیکشت.به زندگی اندیشیدن جان‌شان را می‌گرفت. روزانه ده‌ها نفر بخاطر بی‌احتیاطی در کنترل افکارشان در دام مرگ گرفتار می‌شدند. تنها کسانی میتوانستند در این جهان زنده بمانند که حتی برای لحظه‌ای به زنده بودنشان فکر نکنند. می‌توانستند افسار افکارشان را به هر سمتی که می‌خواستند هدایت کنند. نتیجه مسابقه دیشب، دستور پخت کیک... هرچیزی بجز زنده بودن و معجزه زندگی‌، که پیکر خاکستری مرگ پشت هر دیوار انتظار می‌کشید تا جان قربانی را بگیرد. مانند یک ماهی بخت برگشته که به محض اینکه متوجه حضور آبیِ دریای اطرافش میشد عظمت دریا خفه‌اش میکرد‌ و جانش را می‌درید.تنها اتفاقی که باعث مرگ آن‌ها میشد همین بود. هیچ خطر دیگری نمیتوانست جانشان را تهدید کند و برای همین قادر بودند تا عمری دراز و طولانی داشته باشند و با این‌حال سرنوشت تمام‌شان یکسان بود؛وقتی فکر به عظمت زندگی جسم‌شان را تکه پاره میکرد و جانشان را میگرفت در جهان دیگری متولد میشدند.در جهان جدید دیگر چیزی را از زندگی قبلی بخاطر نمی‌آوردند و تنها سایه‌ای از اندوه و درد روی دیوار ذهن‌شان می افتاد. این سایه دلیل غم‌ گاه و بیگاه و بی‌علت هنرمندها، عشاق و فیلسوف‌های جهان جدید بود. یعنی آن‌هایی که عظمت زندگی را بیش از بقیه درک می‌کردند و اندوه فراموش شده زندگی قبلی‌ بیشتر زجرشان می‌داد.جهان جدید زمین نام داشت و ساکنین به جان برگشته آن خود را انسان صدا می‌زدند.</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 20:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، مستی، ژاکت و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-rlqwgb5uzoxx</link>
                <description>اولین بارم نیست که به این سوال فکر میکنم. گمان میکنم دفعه آخرم هم نخواهد بود. مگر اینکه همین لحظه پیچ و مهره های این پل هوایی که رویش نشسته ام بشکند و به وسط خیابان سقوط کنم. این مسئله هیچوقت موضوع خوشحال کننده ای برای فکر کردن نبوده و نیست اما نمیتوانم فکرش را از سرم بیرون کنم که:&quot;دوست دارم با چه احوالی زندگی ام را به پایان برسانم؟&quot;بله، مسئله مرگ است. نمیخواستم واژه اش را در پرسشم بیاورم. نه که بحث ترس باشد، بلکه میخواستم فعل &quot;به پایان رساندن&quot; در سوالم مطرح شده باشد. نمیخواهم بپذیرم که مرگ زندگی ها را تمام میکند. دوست دارم حقیقت این باشد که زندگی هایمان به پایان میرسد. این گونه حس ضعف کمتری دارم. انگار که قوی ترم.&quot;دوست دارم با چه احوالی زندگی ام را به پایان برسانم؟&quot;به طرز عجیبی دلم میخواهد مست باشم. نه آنقدر مست که از مردنم چیزی نفهمم. تنها کمی مست، آنقدر که به جسم و روحم حس رهایی بدهد. حس سبکی.سبکی به من کمک میکند بتوانم در لحظه مرگ احساس بیشتری باشم. آخ که چقدر دلم میخواهد تا لحظه مرگم همینقدر سرشار از احساس باشم. آخ که چقدر دلم میخواهد لحظه تمام شدن زندگی ژاکت احساسم به همین ضخامت باشد تا لحظه مردن سردم نشود.سبک بال حاصل از مستی، گرم از ژاکت احساس و...امید. دلم امیدوار بودنم را میخواهد. امید تا این لحظه مرا زنده نگه داشته. مثل هوا.هوای بالای پل سرد است اما من سردم نیست. ژاکت دوست داشتن و احساسم هنوز ضخیم است. امید هنوز در خون هایم میجوشد. مست نیستم اما احساس رهایی دارم.حس میکنم جواب تازه ای برای سوالم را پیدا کرده ام:&quot;دوست دارم با همان احوالی زندگی ام را به پایان برسانم که بخاطرشان زندگی را دوست می دارم.&quot;</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 18:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و چقدر مرگ، باران است</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D9%88-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-p15wpyega9il</link>
                <description>روی خاک می‌نویسم: گردو و به کودکی‌ام فکر می‌کنم که گردو نوشتن مشق شبم بود و سیاه می‌کردم دفترم را از گردوهای ریز و درشت.می‌نویسم: گردو و می روید درختی از دل باغچه و می‌دود در آسمان، پیچ می‌خورند گردوها در مشت‌های درخت که انگار کودک خردسالی‌است که گل یا پوچ بازی میکند و به خیالش نمیشود دید گردوی قایم شده در مشتش را.می‌نویسم باد، و نسیم، گردوی رسیده ای می‌چیند از درخت و گردو قل میخورد زیر پایم.گردو را پوست میگیرم و سبزی دستانم می‌شود رنگ دستان پدر که گردو پوست میگرفت و می‌شکاند و خواهرم می‌خندید، یاد دل آدم‌ها می‌افتم که کاش گردوهایی بودند روی درخت و دست همه را سبز میکردند قبل از شکستن‌شان، که چقدر دنیا سرسبز میشد از دل‌های شکسته.می‌نویسم دل و ابر، بالای درخت می‌بارد و گردو‌های مشق شب کودکی‌ام را خیس می‌کند و گردوها بوی دوست سال مدرسه‌ام می‌‌گیرند که یک‌روز تابستانی رفت و دیگر نیامد و همه کودکی‌ام بوی باران گرفت و چقدر مرگ، باران است.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 19:33:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم بستنی شیرین، هم چای تلخ!</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-zhn8sw2fqzko</link>
                <description>- یه سری میگن آدما عاشق ما نمیشن. عاشق نسخه ای از خودشون میشن که در کنار ما بهش تبدیل میشن... میکشی؟می‌گویم:- ناشتا اول صبح؟ چای رو ترجیح میدم.می‌گوید:- اینم از اون مزخرفاته.- چی؟ اینکه چای رو ترجیح میدم؟زیر صندلی‌اش دنبال فندک میگردد. - نه. این جمله‌ای که درباره عشق میگن.می‌رود دم پنجره و در آن‌را باز می‌کند.می‌پرسم:- چرا مزخرف؟هوا سرد است و شعله فندک به زحمت سوسو میزند.- کی نسخه ضعیف شده و رنجور و بی‌حواس خودش رو دوست داره؟یاد آن سکانس از فیلم سابرینا می‌افتم که آشپز به آدری هپبورن میگفت کسی که شادمانه عاشق است غذا را می‌سوزاند اما کسی که در عشق خود غمگین است فراموش می‌کند گاز را روشن کند. می‌گویم:- همه عشق‌ها که اینجوری نیستن.شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و دود سیگارش در هوا می‌چرخد.- باید خوش شانس باشی.می‌گویم:- آدم برای دوست داشتن تاس نمیندازه تا امیدوار باشه که شیش بیاد. دوست داشتن شانسی نیست.- پس چیه؟- نمیدونم چیه، فقط می‌دونم گاهی شیرینه مثل بستنی وانیلی و گاهی هم تلخه مثل چای تلخ اول صبح. بعضیا بستنی دوست دارن و بعضیا چای. بعضیا هم جفتش.- تو هم مزخرف میگی. - بریم بستنی بخوریم؟</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 19:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبار به زیبایی، اجبار به دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-uyicovhb6oss</link>
                <description>‍ - مجبوری اینقدر قشنگ باشی؟نگاهم می‌کند. ابروی سمت چپش را طوری بالا انداخته که شبیه کلاه آ ی کلاه‌دار شده. گوشی‌اش را از کیفش بیرون می‌آورد و در دوربین گوشی صورتش را برانداز می‌کند.- مثل همیشه‌ام که.اتومبیل‌ها در خیابان کنارمان پشت چراغ ایستاده‌اند. پسری میان یک تاکسی و یک موتور شاخه گل های سرخش را در دست گرفته و با چشمانش به راننده ها التماس می‌کند. می‌گویم:- گل‌های سرخ هم مثل همیشه‌اند.سرجایش می‌ایستد و زل می‌زند به پسربچه.- یه شاخه بخریم؟و بدون اینکه برای جواب من مکث کند آن‌سوی جوی پر از آب میپرد.- آهای!انگار که صور اسرافیل دمیده باشند در صورت پسرک، با چشمانی زنده شده از امید سوی ما می‌دود.گل را که می‌خریم، پسر کنار جوی گز می‌کند تا چراغی که تازه سبز شده، بار دیگر قرمز شود.- چی می‌گفتم؟گل سرخ را جلوی صورتش گرفته، نفسش می‌کشد.- من می‌گفتم... مجبوری اینقدر قشنگ باشی؟گل را از دستش میگیرم. - مثل این گل. مجبورید که قشنگ باشید.صورتش به لبخند باز می‌شود:- عمر قشنگی این گل از طول این خیابون کوتاه‌تره‌. لب هایش را به هم نزدیک می‌کند و آرام می‌گوید:- به قشنگی‌ من و گل سرخ دل نبند. نمیتونیم بهت قول بدیم همیشه قشنگ بمونیم.- تا وقتی من محکومم به دل‌بستن، تو و گل هم مجبورین به زیبا موندن.مکث می‌کند و بعد با چشمانی خیره به انتهای خیابان می‌پرسد:- گل رو بین برگه‌های کتاب خشک میکنی تا زیبا باقی بمونه...لبخندی میزند و ادامه می‌دهد:- من رو که نمیتونی بین برگه‌های کتاب بذاری.پاسخ می‌دهم:- تو رو بین کلمه های کتاب میذارم، ازت می‌نویسم. میشی قافیه یه غزل.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 04:37:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک توت فرنگی خانم خارپشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D8%B4%D8%AA-qj4mnlmni74h</link>
                <description>تصویری از شخصیت های فیلم آقای روباه شگفت انگیز، اقتباسی از کتاب رولد دال به همین نام‍ نمیدانم چندسال پیش بود ولی انگار تازه خواندن یاد گرفته بودم. این قدیمی‌ترین خاطره‌ام از خواندن و خیال‌انگیزی‌ست.فکر می‌کنم در یک مجله کودکانه بود، حتی از این بابت هم مطمئن نیستم و تنها چیزی که خواندم را یادم می‌آید. داستان کوتاهی بود از زبان یک خارپشت ماده میان‌سال که زیر زمین خانه داشت و  میخواست کیک درست کند و بجز آرد چیزی نداشت. بیرون و روی زمین برف می‌بارید و خارپشت نمی‌توانست از زمین بیرون بیاید و بقیه مواد مورد نظرش را تامین کند. برای همین از خانه‌اش بیرون می‌زد و می‌رفت خانه همسایه‌هایش. از یکی شیر میگرفت و از دیگری خامه و توت فرنگی. خانه هر جانوری هم که می‌رفت او را دعوت می‌کرد خانه‌اش که دور هم با کیک ضیافت بگیرند. آخر قصه هم کیک داغ آماده می‌شد و ده ها حیوان با خانم خارپشت کیک و چای می‌خوردند که سرمای زمستان و برف آنرا لذیذتر می‌کرد.اعتراف می‌کنم بعد از خواندن این داستان و هربار که برف می‌بارید کیک توت فرنگی خانم خارپشت می‌دوید در کله خیال‌پردازم.همان‌موقع‌ها بود که کتابی خواندم به نام مت میلیونر، که داستان پسر خوش شانسی بود که با ساخت یک بازی ویدیویی ثروت‌مند میشد، در تصوراتم دوست مت بودم و با او می‌رفتیم خرید،  کامیون کامیون اسباب بازی می‌خریدیم و می‌چیدیم گوشه خانه‌مان.یک عصر هم نامه ای برایم آمد و صبح چند روز بعد سوار یک قطار قرمز و سیاه شدم تا به مدرسه جادوگری‌ام بروم. شکلات قورباغه ای گاز میزدم و جر و بحث بقیه درباره کلاه گروه بندی را گوش می‌دادم.چندسال بعد یکی از اقوامم که هم‌سن و سال خودم بود دیسکی پر از بازی و سرگرمی را به امانت به من داد. خوب خاطرم هست داخل پوشه موسیقی‌اش یک قطعه بی‌کلام پیدا کرده بودم و همه وقتم را به شنیدن آن می‌گذراندم. از آن اتفاق کمی که گذشت، یک دستگاه پخش صوتی گرفتم و آنرا با آهنگ‌های بی‌کلام پر کردم و القصه، همه نوجوانی من به تجربه ترکیب تکرار نشدنی کتاب و موسیقی سپری شد.این‌هارا نوشتم که بر خودم و دیگران سخت نگیرم اگر قلبمان گاهی می‌تپد برای تنهایی و فاصله گرفتن از جایی که نامش جامعه است، که خودم رنگارنگ‌ترین روزهای عمر که نامش کودکی باشد را با خیالات که سوغات تنهایی‌ست رنگارنگ‌تر کرده‌ام، که گاهی دل همه آدم‌ها هوس کیک توت فرنگی خانم خارپشت را می‌کند.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 04:33:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه عمر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%85%D8%A7-hyzjgnztcwub</link>
                <description>‍میگویم:- اصلا شاید همه ماها طول عمرمون هم اندازه هم‌دیگه باشه. میفهمی چی میگم؟میگم خیال کن هرکسی که بدنیا میاد قراره فقط ۲۵ سال زندگی کنه. یا ۳۰ سال.مثلا راس لحظه ای که تو چشمات رو باز کردی عقربه یه ساعت شماطه دار که روی ۳۰ سالگی کوک شده شروع میکنه به حرکت کردن. بعد برای اولین بار که دکترها تورو میذارن توی بغل مادرت، لبخند مادرت رو که میبینی، بوووم... پنج سال به کوک اون ساعت اضافه میشه. یعنی حالا ۳۵ سال فرصت داری. اولین بار یه دوست پیدا میکنی، بووم، یک سال عمر بیشتر. حس کردن سرمای بستنی زیر زبونت شیش ماه. تولدت غافلگیرت میکنن، یک سال دیگه.یه روز یه درخت رو بغل میکنی، سه ماه. یه فصل بیشتر.حرفم را قطع میکند:- کاش بهار باشه.ادامه میدهم:- به حرف بیمزه دوستت اونقدر میخندی که دلت درد میگیره، یک سال.برای خودت شال گردن خریدی و جلوی آیینه انداختی گردنت. چهار ماه.داشتی از جلوی گل فروشی رد میشدی و رفتی گل هاش رو بو کردی؟ یک ماه.هر لبخندی که میزنی، هرلحظه که شادی، یک هفته.برعکسشم هست. یک روز از هیچی شاد نشدی؟ یک ماه از عمرت کم میشه. یک هفته هیچ کاری که دلت غنج بزنه براش رو انجام ندادی؟ یک سال کم میشه. اینجوری میشه که هیچ دونفری اندازه همدیگه زندگی نمیکنن.میپرسد:- عشق چی؟مکث میکنم و میگویم:- عاشق شدن چیزی به عمرت اضافه و کم نمیکنه، ولی کمک میکنه همون عمری که داری رو قشنگ‌تر بگذرونی.میگوید:- جالب بود ولی فکر نکنم برای همه صدق کنه. خیلیا هستن موقع تولدشون از دنیا میرن، ۳۰ سال این آدما کجا میره؟میگویم:-نمیدونم.سری تکان میدهد و میگوید:- اگه خندیدن و شادی کردن عمر آدم رو طولانی تر کنه، پس ماها نصف عمرمون رو به آدم‌هایی که دوستمون دارن مدیونیم.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 22:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها کمی ابرند</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-evamepkpuzko</link>
                <description>‍ - آدما که درخت نیستن.- چشم بسته غیب میگیا. معلومه آدما درخت نیستن. آدم آدمه دیگه. آدم رودخونه نیست. آدم کوه نیست. آدم ابر نیست.گفتم:- اتفاقا آدما یه کم ابرن. پرسید:- واسه اینکه می‌بارن؟- هر ابری که نمی‌باره.-واسه چی پس؟- واسه اینکه درخت نیستن.گیج و ویج نگاهم کرد.توضیح دادم:- اگه به درختی آب بدی رشد میکنه برات. قد میکشه و سایه روزای تابستونیت میشه. حالا تو هی سنگ بزن بهش. مگه چیزی حالیش میشه؟ باز همونجا که بهش آب دادی میمونه. آدم یه وقت یادش میره به درخت باغش آب بده ولی تاحالا دیدی درخت یادش بره بهت سایه بده؟ یادش بره سبز شه برات. انار بگیره کف دستش دراز کنه به سمتت. تاحالا دیدی یه درخت از جاش بلند شه دامنش رو بلند کنه که گلی نشه و از باغ آدم بره؟ درخت دیوونه ست. انگار که قلب چوبی داره زیر اون تنه ضخیمش.یادت نره آدما درخت نیستن.پرسید:-ولی ابرن؟جواب دادم:- ابرن. اولش میبینی یه ابر توی آسمونته. حالا جرئت داری فوتش کن. یه فوت آروم. یه کم دور میشه ازت. حواست بهش نباشه یهو میبینی دیگه نیست. یهو میبینی آسمونت صاف میشه و اولش میگی آخیش چه هوای خوبی، چه آسمون قشنگی. بعدش خشکسالی میگیره دلتو.پرسید:- پس ابرایی که می‌بارن چی؟- ابرایی که می‌بارن اون آدمایی هستن که دلشون میخواد درخت باشن.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 15:22:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل از ژنوم هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DA%98%D9%86%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yhhb3km1r527</link>
                <description> -مشکل از ژنوم هاست.این را ستاره گفت. زل زده بود به پروانه نارنجی و سیاهی که در هوا برای خودش میچرخید.پرسیدم:-چی؟تکرار کرد:-مشکل از ژنوم هاست. از نگاهم خواند که معنی کلمه ای که آن‌را به مشکلی محکوم کرده را نمیدانم. احتمالا دوباره یکی از اصطلاحات رشته‌اش را بکار برده بود.-ژنوم، یه نوع کدگذاریه که روی همه آدمها و حیوانات وجود داره. برای هرکسی با بقیه فرق داره ولی بین آدم‌های یک نسل با همدیگه تشابهاتی داره. مثلا ژنوم تو و پدر و پدربزرگت با هم شباهت هایی دارند. مشکل همینه.پروانه نارنجی و سیاه نشسته بود کنار نمکدان روی میز.پرسیدم:- مشکلش چیه؟کمی از لیوانش آب خورد و پاسخ داد:-ژنوم داخلش خاطره نگه میداره. حافظه‌اش هم خیلی زیاده. الان داخل ژنوم های من خاطره زندگی پدر و مادرم و نسل های قبلشون وجود داره.حرف ستاره را کامل کردم:- و داخل ژنوم آدم‌های نسل بعد از ما خاطره های زندگی ما.-دقیقا.شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:-و این ممکنه روی روان ما تاثیر گذاشته باشه. مثلا اینکه من از بلندی میترسم شاید بخاطر این باشه که مادرِ مادربزرگم یه روز به بهانه دنبال کردن یه پروانه از روی بالکن افتاده پایین.گفتم:-یا اینکه من از غروب آفتاب بدم میاد واسه اینه که پدربزرگ پدربزرگم لحظه غروب متوجه آفت زدگی مزرعه زمینش توی روستا شده باشه.ستاره پرسید:-ترسناکه. نیست؟سری تکان دادم و گفتم:-ترسناکه، ولی قشنگ هم هست.مکثی کردم و ادامه دادم:-میدونی که من چقدر اون رو دوستش دارم. اینجوری پسر من، پسر پسر من، و همه مردهای بعد از من دوستش خواهند داشت.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 14:40:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?روح شکلاتی: داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtaba.yazdanpanaah/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-eslepepvg7bb</link>
                <description>- احتمالا یه مشت شن.پرسیدم:- شن دریا؟سرش را به بالا تکان داد:-نچ. شن های توی ساعت شنی... چه شلوغ شد خیابون.نشسته بودیم روی لبه پل هوایی بزرگراه. خیال میبافتیم مثل همیشه. این بار درباره اینکه روح آدم ها از چه ساخته شده است.صفحه گوشی ام را روشن کردم و گفتم:- ساعت از ده گذشته. مردم از خونه هاشون زدن بیرون.دست هایش را زیر چانه زده بود. داشت سخت فکر میکرد.گفتم:- نور. توی یه کاسه فیروزه ای. نور زیاد.- چه رنگی؟- سفید. مثل مهتاب.نگاه به آسمان انداختم تا بلکه ماه را ببینم و بتوانم بهش اشاره کنم اما از زیر سقف فلزی پل چیزی معلوم نبود.-شکلات.با تعجب پرسیدم:- شکلات؟ روح آدمیزاد و شکلات؟با اطمینان گفت:- شکلات. روح همه ماها یه کم شکلات داره. - شیرین یا تلخ؟- بستگی به آدمش داره. بستگی به حالمون داره. تلخ و شیرین.گفتم:-آب خنک. همون آبی که وقتی کسی میره سفر میریزیم پشت سرش. یه کمی ازش روح‌ آدم رو خیس میکنه و جای لکش میمونه.نفسی کشیدم و ادامه دادم:حتی اگه برای رفتن کسی پشت سرش آب نریزیم، حتی اگه دلیل رفتنش سفر نباشه و نخواد هیچ‌وقت برگرده، بازم روح‌مون خیس میشه‌.- شن ساعت، نور مهتاب، شکلات و آب. حدس‌هامون خیالی‌تر از اونه که حقیقت داشته باشه.شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:- هیچ وقت نمیشه مطمئن بود.گفت:- یه نظریه کهنه میگه روح ماها از خاک سیاره ها و ستاره های نابود شده بوجود اومده. اگه حقیقت داشته باشه دوست داشتن‌ها شاعرانه تر میشن. مثلا وقتی من از کسی خوشم میاد و دلم پیشش گیر میشه بخاطر اینه که روح هردومون از یه سیاره ست، یا برای دوتا سیاره از یه منظومه. انگار که از خیلی قبل‌تر روح تو روح اون رو میشناخته.گفتم: - یا شاید هم یک روح از جنس سیاره یه منظومه ست و روح دیگه از جنس خورشیدش. خندید و گفت:- شاید.از جایم بلند شدم و پشت پالتویم را تکاندم:- اگه اینجوری باشه، پس روح من از جنس خاک یه سیاره خیلی خیلی دوره،غریب، غمگین و تنها.مجتبا یزدان پناه</description>
                <category>مجتبا یزدان پناه</category>
                <author>مجتبا یزدان پناه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 14:34:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>