<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبی بنی‌‌اسدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mojtabagerash</link>
        <description>مجتبی‌ام؛ معلم زیست‌شناسی. داستان می‌نویسم و روایت. در ضمن گراشی هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 06:49:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2967098/avatar/cyj2WS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبی بنی‌‌اسدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mojtabagerash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به سنگ‌فرش انتهای بلوار کوثر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AB%D8%B1-gs5qvnw9tyua</link>
                <description>سلام. مهم نیست نامه را بخوانی یا نه. حتماً می‌دانی که سفارش شده معامله‌ها را مکتوب کنید تا ماندگار بماند. خب کار من الآن همین است؛ نامه‌ای می‌نویسم که قرار است توافقی را سامان دهد. طرفِ قراردادِ من تو نیستی ها؛ انسان بزرگوار دیگری است که خود شاهد ما خواهد بود و پای معامله را امضا خواهد کرد. اما بخواهیم یا نخواهیم تو هم جزو این معامله‌ای.حالا قصه چیست؟ الآن می‌گویم. تو موجود سِفت‌وسختی هستی. از سنگ سخت‌تر که نداریم! ولی این پیشنهادی که می‌خواهم به تو بکنم، بُردبُرد است. پس به‌راحتی نرم می‌شوی و تصمیم نهایی را می‌گیری.دهه ولایت نزدیک است. هفت‌هشت‌تا خانواده هستیم، می‌خواهیم جشنی برپا کنیم. غرفه‌هایی راه می‌اندازیم، صورت بچه‌ها را رنگ‌آمیزی می‌کنیم، خود بچه‌ها شربت و یخمک می‌گردانند بین بچه‌های عبوری‌، نقش‌ونگار حنا می‌زنیم بر دست دختربچه‌ها، شیرینی، پفیلا و جایزه، رنگ‌آمیزی و قصه. خلاصه سه روز مانده به عید غدیر، می‌خواهیم در محله شور و حالی به‌پا کنیم که آن سرش ناپیدا. البته همه‌ی این برنامه‌ها، سه‌چهار سال پیش، از یک سطل شربت و توزیعش بین همسایه‌های توی کوچه شروع شد. اما حالا موکب‌مان شده نزدیک به بیست‌سی متر و کل شهر درگیر موکب کودکامه غدیر شده‌اند. و آنچه در سرمان می‌گذرد بلندپروازی‌های عاشقانه‌ای است که آن سرش ناپیدا. بگذریم.این را فراموش کردم بگویم، ما روز عید غدیر هم مردم و نیازمندان را مهمان مولا می‌کنیم. غذا را آماده می‌کنیم و می‌بریم درِ خانه‌ها. شاید برایت جالب باشد که امسال کمک‌هایی که از مردم گرفتیم به حدی است که قصد داریم برای نزدیک به هزار نفر ناهارِ غدیری آماده کنیم؛ برنج، مرغ سرخ‌شده و و حَشو. حشو می‌دانی چیست؟ مخلوطی از مغز هندی، کشمش، نخود، خلال بادام و زرشک. یک بطری نوشیدنی عرقیجات و ماست هم ضمیمه‌اش می‌کنیم. فوق‌العاده است. می‌بینی؛ غوغایی به پا می‌شود.حالا که از سر و ته کار تیم دوستانه و خانوادگی ما با خبر شدی، برایت می‌گویم چه از هم می‌خواهیم.ما پایه‌های موکب را روی تو عَلم می‌کنیم. موافقی؟ چرا نباشی. از خدایت باشد که کفِ کفش نوکران امیرالمومنین(ع) روی سر و کله‌ی سِفتت کوفته شود. چه از این بهتر؟ پس سه شب موکب را روی شانه‌های تو برپا می‌کنیم. عشق کن. و ما چه می‌خواهیم؛ گواهی. حتماً می‌دانی که زمین روز محشر شهادت می‌دهد. حالا دقیقا کدام بخش زمین مسئول شهادت دادن‌هاست نمی‌دانم؛ پوسته، سنگ‌فرش‌ها، آسفالت، گوشته یا هر بخش دیگر. کاری ندارم. ما الآن تو را می‌شناسیم: سنگ‌فرش‌های انتهای بلوار کوثر. کاری که تو باید بکنی این است: آن روزی که مجبور می‌شوی دهان باز کنی و ناگفتنی‌ها را فریاد بزنی، ما را از یاد نبری. گواهی بدهی که ما دو ماه است می‌دویم برای مولا. شب‌وروز فکر و ذکرمان برپایی منظم و پرشور و نشاط موکب غدیر است. آنجا دست‌هایت را روی قرآن بگذاری و بگویی ما برای کودکان غدیری سنگ‌تمام گذاشتیم. حتما فراموش نکنی که بگویی ما نوکرِ نوکران حضرت علی بودیم. آنجا شهادت بده که ما خانوادگی نوکرِ این خانواده‌ی نور بوده‌ایم. می‌بینی ای زمین،‌ سی‌چهل‌ متر سنگِ سخت‌ بیشتر نیستی ها! ولی چه کارهای بزرگی از تو برمی‌آید!من به عنوان نماینده تام‌الاختیار گروه موکب‌ کودکانه غدیر پای قرارداد را امضا می‌کنم. البته تا یادم نرفته شاهد قرارداد را هم معرفی کنم: صاحبِ غدیر، مولاعلی(ع).مجتبی بنی‌اسدی۱۴ خرداد ۱۴۰۴شب پایانی بعد از سه شب برپایی موکب بچه‌های غدیر - ۲۴ خرداد ۱۴۰۴جمع دوستان</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 22:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم عکس‌های بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtabagerash/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-jqqhxfbcdywk</link>
                <description>انگار که یک آدم آلزایمری؛ ساعت یک‌ونیم بامداد روزِ پدر، نشسته‌ام پای آلبوم عکس‌ها و برای بار نمی‌دانم چندم، به عکس بابا که پشت میز کارگاه آلومینیوم‌سازی نشسته و به دوربین خیره شده زُل می‌زنم. بار اول ریحانه انگشت اشاره‌اش را گذاشت روی صورت بابا و گفت: «ببین عکس عاموجون...» ولی من بارها و بارها عکس را می‌دیدم و انگار نمی‌دیدم و اولین‌بارم بود. بنظرم کم پیش می‌آید باباها وقتی می‌خواهند شغل انتخاب کنند، به فکر این باشند که چه شغلی از خودشان برای بچه‌هایشان به یادگار می‌گذارند. ولی گمان می‌کنم مهم باشد اینکه چه عکسی از شغل‌های بابا توی آلبوم عکس‌ها به یادگار بماند. بابا راننده تاکسی بوده. می‌شود گفت از وقتی من دنیا را دیده‌ام تا شش سالگی. شاید یکی‌دو سال این‌ور یا آن‌ور. عکس داریم که منِ سه‌چهار ساله توی بغل بابا به دوربین چشم دوخته‌ام و علیِ حاجی‌رضا کنار بابا، دست گذاشته زیر چانه‌اش و ژستِ نازی گرفته‌. توی عکس بعدی هم پیکان‌های سفید، روبه‌روی تاکسی‌تلفنی پیامِ جفت خانه‌مان ردیف شده‌اند. اگر آلبوم عکس‌ را به عقب ورق بزنم، عکسی از جوانی بابا پیدا می‌شود، سوار بر یک موتور کاوازاکی سبزرنگ. عکس دمِ در کارگاه آلومینیوم‌سازی حقیقی، روبه‌روی مدرسه عالیان گرفته شده. مرتضی عباسپور هم ترک موتور نشسته. وقتی عکسش با نعمت بخشی توی همین کارگاه را برای بابا می‌فرستم، به‌یاد می‌آورد دو سه سالی، تابستان‌ها، که مدرسه نداشته می‌رفته آنجا. و بعدها مدتی کار ثابتش شده کار با آلومینیوم. همین عکس او را وصل می‌کند به روزهایی که در مصالح‌فروشی رحمت چترآذر با گچ و سیمان و آجر روزگار می‌گذرانده. ولی بابا خیلی از سال‌های عمرش، کِشِرِ اَلأنوار بحرین بوده. وقت‌هایی که من راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه بودم. ولی هیچ عکسی از آن روزها توی آلبوم‌ها نیست. عکسی نداریم از بابا که توی فرودگاه باشد یا چمدانی را پشت سر خودش بکشد. بابا می‌گوید خودش یک دوربین عکاسی کُداک داشته و همه‌جا با خودش می‌برده‌ و از همه‌چیز هم عکس می‌گرفته‌ و الآن هم می‌شود توی انبار پیدایش کرد. ولی صفحاتی از آلبوم عکس‌های خانواده‌ی ما، از روزهایی که بابا سفری بود، خالی است. از خیلی روزها عکس توی آلبوم پیدا می‌شود. از وقتی که بابا نوجوان بوده و با محمد روحیِ نانوا وزنه‌برداری می‌کردند؛ یا شب عقدی‌اش که آقاحسین زیارتی خطبه می‌خوانَد هم عکس داریم. یا وقتی بابا لباس کُردی پوشیده و بر قله کوهی در مرز مهاباد آذربایجان چمباتمه زده و گوشه‌‌ی عکس تاریخ زده «مرداد ۷۰» هم عکس‌هایی دیده می‌شود. ولی از سفر نه. عکس نیست. شاید این مامان بوده که عکس‌های بحرین و سفرهای زیارتی سه‌ماهه و شش‌ماهه قطر بابا را از خاطرات مصور خانوادگی حذف کرده. که به‌یاد نیاوریم روزهای تلخِ نبود بابا را. کسی چه می‌داند، شاید بابا خودش هیچ عکسی از روزهای دلتنگی نُه‌ماهه و یک‌ساله دوحه و منامه با خودش نیاورده گراش. که خاطراتش نماند؟ روزی که ویزای بحرین بابا را کنسل کردند، صفحه‌ی دیگری از آلبوم‌ عکس‌های بابا ورق خورد. شغل بعدی و حاضر بابا هم با دلتنگی عجین شده. باز هم دوری... این‌بار مشهد... ولی او باز هم گراش نیست که بشود با همان دوربین قدیمی کُداک از او عکس گرفت و به آلبوم اضافه کرد. آلبوم خانوادگی ما یک عکس بزرگ به خانواده ما بدهکار است: من و محمد و ریحانه و فاطمه نشسته‌ایم دو طرف بابا و مامان. کیک گِردِ مغزدار و شکلاتی روی دست‌های باباست. روی کیک نوشته شده «باباجان! روزت مبارک.»</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 20:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی را روایت کن</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtabagerash/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86-ooxeszuxwuhj</link>
                <description>سرمایِ دلچسبِ پائیزی که خورد به صورتم، نفسی از تهِ دل کشیدم. زنگ زدم خانه‌. ریحانه برداشت.ـ بابا! چی دوست داری برات بخرم؟با جوابِ «دوست دارم چی برام بخری...» داشت برای خودش وقت می‌خرید که فکر کند الآن دلش چه می‌خواهد.- چیپس.مادرش گوشی را برداشت و توافق کردیم سرِ شاورما؛ آن هم فقط دالاهو. این را ریحانه و مادرش فهمیده‌اند، که وقتی جلسه‌ای بهم خوش گذشته باشد، بعدش باید شکم‌مان را مهمان کنیم. و مگر می‌شود جلسه‌ای با کتاب و داستان سر‌ و کار داشته باشد و بد باشد؟علی‌اکبر دو هفته پیش زنگ زد و گفت: «برای روز کتابخوانی دوست داریم بیایی پایگاه و از کتابت براشون بگی. از نوشتن، از کتاب‌ و کتابخونی.»اصلا یادم رفته بود. فکر نمی‌کردم خود علی‌اکبر هم یادش مانده باشد. صبح روزِ کتابخوانی زنگ زد و یادآوری کرد که شب یادت نرود.وقتی از پله‌های پایگاه بالا می‌رفتم، درد سینوزیتم شروع شده بود. آب‌ریزش بینی هم دیگر قوز بالای قوز بود. پیش‌بینی خودم این بود که می‌روم، توی جلسه، میزی هست و صندلی‌ای. بچه‌ها هم نشسته‌اند پایین. حتماً جعبه دستمال‌کاغذی هم روی میز هست. و دیگر از آن فاصله، قرمزی چشم‌ها و بینی‌ام را نمی‌بینند. صدای گرفته را می‌شود با بلندگو جبران کرد. اما وقتی رفتم داخل، قصه خودمانی‌تر از این حرف‌های ذهن من بود. بچه‌ها دور تا دور اتاق نشسته بودند و تشک‌پشتی هم برای من و علی‌اکبرِ فرمانده خالی بود. تا نشستم، اول دست کردم توی جیب‌هایم. خبری از دستمال نبودم. چشم گرداندم. نه. نبود. به علی‌اکبر هم گفتم. چیزی پیدا نکرد. دلم پر از ترس بود که نکند وسط صحبت از کتاب و قلم و نوشتن، عطسه‌ای بیاید و آبروریزی شود. سه‌چهار تا از دانش‌آموزان مدرسه هم گوشه‌کنار نشسته بودند. با بسم‌الله شروع کردم. خوبی‌ جلسه این بود باید گراشی حرف می‌زدم. برای خودم پیش‌بینی کرده بودم که حرف‌هایم را در ربع ساعت جمع خواهم کرد: ابتدا دو دوست را معرفی می‌کنم، یکی سیدجعفر که من را رمان‌خوان کرد و دیگری صادق که با نذر کتابش شگفت‌زده. بعد کمی روایت بخوانم که به خودم و متنِ روایی نزدیک‌شان کنم. بعد هم اشاره‌ای کنم به داستان و از رمان «از این شهر می‌روم...» بگویم.از دوستی‌ام با سیدجعفر و صادق، پنج دقیقه‌ای گفتم و رفتم سراغ موضوع بعد. یک روایتِ خودمانیِ گراشی، از نوشته‌های خودم که در کتاب «از طرف فرزند کوچک شما» چاپ شده بود، خواندم. توی روایت به بَرَنش و کباب و عیش اشاره کرده بودم. جاهایی وسط خوانش متن سکوت می‌کردم، باقی را خود بچه‌ها حدس می‌زدند. چون از نزدیک روایت را زندگی کرده بودند. بعدِ روایت‌خوانی گفتم: «از همین موضوعات ساده‌ و پیش‌پاافتاده که همه‌مون باهاش خاطره داریم برای نوشتن شروع کنید. تجربه‌های روزانه شما، برای نوشتن، اولین و بهترین گزینه است.»علی‌اکبر اجازه خواست صحبت کند.- ما نزدیک به ده ساله که توی مسجد و هیات و موکب و پایگاه فعالیت داریم. هر ساله بچه‌ها رو می‌بریم مشهد. همه‌ی بچه‌هایی که اینجا هستن هم کم‌وبیش خاطره دارن. چرا الآن شروع نکنیم؟ یه مسابقه خاطره‌نویسی برگزار می‌کنیم. بچه‌ها از خاطرات‌شون بنویسن. من به همه جایزه می‌دم.مکثی کرد. لبخندی زد و ادامه داد: «یه جایزه ویژه هم می‌دم به متنی که از همه بهتر نوشته شده باشه. انتخابش هم با آقامجتبی. جایزه‌ش چی باشه؟ نصف هزینه سفر مشهد سال بعد؛ یعنی نزدیک به یک‌ونیم تا دو میلیون تومن.»نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. نه‌ونیم بود. یعنی چهل‌وپنج دقیقه از شروع صحبتم گذشته بود. از کتاب حرف می‌زدیم. از نوشتن. از رفیقِ خوب که مثل کتاب خوب دوست‌داشتنی است. و سرآخر از رمان «از این شهر می‌روم...» گفتم و عبداللهِ قصه. از تخیل که چقدر دست‌وبال را برای نوشتن باز می‌کند. مثل عقاب بر فراز آسمان. عکس دسته‌جمعی را که گرفتیم، ساعت ده بود. علی‌اکبر شوخی‌جدی توی جمع گفت: «مجتبی از همین جلسه امشب هم یه روایت برامون می‌نویسه.»وقتی از پله‌های پایگاه پایین می‌آمدم سری تکان دادم و به خودم می‌گفتم: «حرف می‌زنی باید پاش وایسی. برای بچه‌ها می‌گی از پیش‌پاافتاده‌ترین اتفاق‌ها بنویسن. حالا یه متن از این یک ساعت باید در بیاری.»تا شاورما آماده می‌شد به سوژه فکر می‌کردم. بهترینش همین بود که روایت را با آن شروع کردم: «سرمایِ دلچسبِ پائیزی که خورد به صورتم، نفسی از تهِ دل کشیدم.»راستی! توی این یک ساعت، نه خبری از سینوزیت بود، نه آبریزش بینی.</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 23:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علامه طباطبایی، چخوف و دیگران در هیات</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtabagerash/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AA-bfrxb6umsak5</link>
                <description>روایتی از مجلس کتاب در هیات محبان اهل‌بیت(ع) گراشزیارت عاشورا خوانده می‌شود. تلاوت قرآن، و مجری شروع می‌کند «به نام خدا. امشب موضوع هیات کتاب است.» و چهارشنبه‌‌شبِ این هفته هیات محبان اهل‌بیت(ع) هیچ آخوندی منبر نمی‌رود. خبری از گریز روضه و نوحه‌خوانی و سینه‌زنی هم نیست. بچه‌های هیات یکی‌یکی می‌آیند کتاب معرفی می‌کنند. از نویسنده‌ای که دوستش دارند حرف می‌گویند. هر فصل یک شبِ هیات کنار گذاشته می‌شود برای کتاب؛ هر شبش هم با یک محور: تاریخ، داستان، علم. و عنوان چهارشنبه‌ی کتابیِ بهاریِ این هفته بود: «متفکری که دوستش دارم.»با کتابدار کتابخانه عمومی شهر که مهمان‌ هیات بود شروع کردیم. پورغفور، علامه علی کورانی و کتاب عصر ظهورش را معرفی کرد. ارسلان دانش‌آموز کلاس ششمی غافل‌گیرم کرد. از شهید مطهری گفت، کتاب‌هایش و اساتیدش. چهار پنج کتاب هم با خودش آورده بود. ازش پرسیدم: «چطور با کتاب‌های شهید مطهری آشنا شدی؟» نگاهی به معلمش که گوشه‌ی هیات نشسته بود انداخت و گفت: «قبل محرم با چند تا بچه‌ها دور هم می‌نشستیم و با معلم‌مون کتاب رو می‌خوندیم.» کتابی که منِ مجری از شهید مطهری آورده بودم را گذاشتم کنار. ارسلان همه‌ی حرف‌ها را زد.آقای روستایی معلم زبان فارسی و پژوهشگر را دعوت کردم. خاطره‌ای که ابتدای صحبتش تعریف کرد این بود: «روزی پنج تومان پول توجیبی من بود. جمع کردم و رفتم جلد یک داستان راستان شهید مطهری رو خریدم. به کتابفروش گفتم جلد دو رو هم برام کنار بذار. پول جمع کردم می‌آم می‌خرم.» دیگر نیاز نبود ادامه بدهد متفکری که دوستش دارد کیست. او در حوزه‌ی زبان‌‌شناسی از استادش یاد کرد و کتابی از او را معرفی.بعید می‌دانم تا به حال در هیچ هیاتی پای چخوف به آن باز شده باشد. حتی خود چخوف خدابیامرز هم فکر نمی‌کرد یک روزی در یک شهری هزاران کیلومتر دورتر از روسیه، در جنوب فارس، شهر گراش، دانشجویِ محمدعلی‌نامی پیدا بشود و بیاید مجموعه داستانش را در هیأت اباعبدالله معرفی کند و از این بگوید که درس‌خوانده‌ی پزشکی است و فلان‌شهر روسیه به دنیا آمده و فلان‌شهر آلمان سل گرفته و مُرده.مصطفی پای ثابت جلسات کتابیِ هیات است. شعر می‌گوید و مداح است. گریز هم بلد است بزند. یعنی از او هم شعر شنیده‌ایم، هم معرفی کتاب، و هم روضه. کتابِ «عملیات احیا» را با خودش آورده بود. او محمد حکم‌آبادی، نویسنده‌ی بیست‌ونه ساله‌ی نیشابوری را کسی می‌داند که به متفکران پرداخته. و همین باعث شده او این کتاب و این نویسنده را معرفی کند. مهدی، باجناق مصطفی، با «سلول‌های بهاری» آمد پشت میز نشست و میکروفون را به دست گرفت. او هم مثل مصطفی معتقد بود ایران متفکرهای زیادی را به خودش دیده. مهدیِ خبرنگارِ هیاتی، دکتر بهاروندِ کتاب را یک متفکر می‌دید و از او و اخلاق و علمش برای بچه‌هیاتی‌ها گفت.ابراهیم، معلمِ ارسلان، سه جلد تفسیر المیزان گذاشت روی میز و علامه طباطبایی را معرفی کرد. اینکه او در ریاضی و نجوم و معماری و کشاورزی و شعر هم حرف برای گفتن دارد؛ جدا از تفسیر عظیم المیزان.‌ ابراهیم پیشنهاد کرد تفسیر سوره‌ی یوسف علامه را بخوانیم که پر از نکته‌های توحیدی است.میهمان آخر شبِ کتابی هیات حاج‌مهدی بود. حاج‌مهدی آدم دوربینی نیست. میکروفون‌دوست هم نه، نیست. مردی که سال‌های سال از دفاع مقدس خاطرات ناگفته دارد، با «هنر شفاف اندیشیدن» شروع کرد. البته کتاب را بعد از یک‌ربع تلنگر و تذکر که «مواظب باشیم وقت‌مون رو‌ سر چه کتابی می‌ذاریم» کتاب‌‌ را بالا گرفت که از یک مقاله‌ی کوتاه کتاب برای تکمیل صحبتش استفاده کند. وقت هیات گذشته بود. اما دلم نیامد سؤالم را نپرسم. «حاجی! شما سال‌ها جبهه بودید. رزمنده‌ها اونجا کتاب می‌خوندند؟ چی می‌خوندند؟» و بعد مدت‌ها یک خاطره از حاج‌مهدی شنیدن غنیمت بزرگی بود.«شش‌ماه، سه‌ماه آمادگی برای عملیات بود، بعد عملیات می‌شد. بعد کربلای ۵، فرجه‌ای برای استراحت داشتیم. سردار غیپ‌پرور، بین دو نماز برای رزمنده‌ها که حدود شصت‌هفتاد نفر بودیم، مکاسب می‌خوند. رفتم ارش پرسیدم آیا واقعاً الآن ما به این کتاب نیاز داریم؟ او فراتر از زمان خودش فکر می‌کرد. گفت جنگ تموم می‌شه. شما کسب‌وکار راه می‌ندازید. مکاسب می‌خونیم که بعدها به مشکل نخورید و معامله شرعی رو بشناسید.»الآن که دارم هر آنچه توی شبِ کتابیِ هیات گذشته را می‌نویسم، به شبِ کتابیِ بعدی تابستان هیات فکر می‌کنم. موضوعش را از الآن دارم مرور می‌کنم «رزمنده‌ها توی خط چه کتاب‌هایی می‌خواندند؟» و رزمنده‌های گراشی را دعوت کنیم. باید منتظر غافلگیری‌ها باشم. یعنی رزمنده‌ها توی‌ سنگر چخوف هم می‌خواندند؟</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 10:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جمع آیدا، مینا و دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtabagerash/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-xeyeog2821v9</link>
                <description>عکس از نازنین کشاورزخیره بودم به دختر زردپوشی که دورتر از همه نشسته بود. پلک‌هایش نیمه‌باز و فقط سرش را نرم با آهنگ می‌چرخاند. کلاه تولد آبی سرش بود. وقتی کیکش را تمام کرد، دور لب‌هایش کمی خامه چسبیده بود. در حالیکه این‌طرف دخترها با روشن کردن شمع‌ها کف می‌زدند، می‌خندیدند و با هم مسابقه می‌دادند برای فوت کردن شمع‌ها، او بی‌اعتنا به ما و جشن، هم‌نوا با موسیقی در عالم خودش غرق بود.وقتی از در آمدیم داخل، یلدا و مینا و چند نفر از دخترها دویدند سمت خانم‌هایی که «خاله» صدایشان می‌کردند. بوسشان کردند. دست آوردند دور گردن‌شان. بغل‌شان کردند. از ته دل می‌خندیدند. یلدا سریع می‌دوید این‌طرف و آن‌طرف صندلی برایمان می‌آورد. مینا هنوز با خاله‌ها خوش‌وبش می‌کرد.دخترها روی صندلی‌ زیر سایه‌بان نشسته بودند. روی میز جلوی بچه‌ها ترمه‌ای پهن کردند. کیک‌های تولد با استیکرهای «دختر» و پارچه‌های رنگارنگِ گُل‌گلی و لاک‌های سرخ و صورتی روی میز چیده شد. وقتی کلاه بوقی‌ها را گذاشتند سر همه‌ی دخترها و شمع‌ها هم توی کیک‌ها فرو رفت رسما جشن شروع شد. روبه‌روی ما، یکی از دخترها یک دستش را توی سینه مشت کرده بود، خیره به کیک. بدون اینکه لبی به خنده باز کند. شمع‌ها که روشن شد، مینا، سرزبان‌ترین دختر، آمد جلو. شمع یکی از کیک‌ها را که فوت کرد، دختر مشکی‌پوش هم دوید. دودِ سر شمع‌ها که توی هوا محو شد، مینا ایستاد. روی سر انگشتانش لی‌لی کرد و پاهایش عقب‌جلو می‌برد و دست‌هایش با نظمی خاص توی هوا و دور سرش می‌چرخاند. دمپایی پلاستیکی پایش بود. همه‌ی ناخن‌هایش لاک صورتی داشت.کنار دخترها کیک خوردیم. مینا گفت: «خاله من خامه خیلی دوست دارم. بازم می‌خوام.» خاله رو به ما گفت: «وقتی خادمین حرم امام رضا اومدن اینجا، مینا دست من رو گرفته بود و می‌گفت: خاله من رو هم ببر مشهد... من رو هم ببر مشهد...».نگاه‌مان می‌چرخید روی دخترهای مرکز بدر نینوا. یکی گوشه‌ی حیاط زانوی غم بغل گرفته بود و فقط خیره بود به ما. موهایش جوگندمی شده بود. دیگری از بس پیر شده بود جایی برای چروک‌های جدید روی صورتش نمانده بود. آن گوشه روی زمین دختری با نشانگان داون، توی گرما پتو انداخته بود روی پاهایش و با موسیقی سر و گردن و کمرش را بالا و پایین می‌بُرد. فقط بالا و پایین؛ خستگی‌ناپذیر و یک‌نواخت. یکی از دخترها فقط سیاهی چشم‌هایش را می‌گرداند توی سفید. فقط. دختر روسری سبزی فقط می‌خندید و زُل زده بود به خاله‌ها. دختر زردپوشی هنوز غرق در موسیقی بود. و من غرق در ذهن تک‌تکِ این دخترها که وقتی آدم‌هایی مثل ما می‌آیند سراغشان چه حالی می‌شوند؟ از در که می‌آییم تو به استقبال‌مان می‌دوند، خوش‌وخرم و شاداند. وقتی می‌رویم و شب می‌شود، دخترها با چه فکرهایی به خواب می‌روند؟ «کاش من هم می‌تونستم برم بیرون»، «کاش من هم پیش مامان‌بابام بودم.»، «کاش من هم مامان می‌شدم» و «کاش من هم روز دختر می‌رفتم قم و مشهد...»*مرکز بدر نینوا: مرکز توانبخشی و نگهداری شبانه‌روزی معلولین شدید و خیلی شدید ذهنی دخترانه بالای ۱۴ سال در شهر گراش، جنوب استان فارس</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 23:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آسمون چه‌خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mojtabagerash/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-ktva2fyy1shg</link>
                <description>رسیدم اول شهر. نقشه می‌گفت باید می‌رفتم سمتِ چپِ میدان امام شافعی. به میدان رسیدم. اما هنوز توی ذهنم مرور می‌کردم که «دغدغه‌ی اون مرد الآن چیه؟» توی جاده مردی صندلیِ تاشویی را گذاشته بود زیرِ سایه‌یِ درِ بُنگاهش. چنان لَم داده بود رویش؛ چیزی شبیه حرف «ر». موبایلش را آورده بود بالا گذاشته بود رویِ شکمش. با انگشت‌هایش روی صفحه‌اش می‌کوبید. همه‌اش فقط چند ثانیه از جلویش رد شدم. من کجا می‌رفتم؟ او الآن به چه فکر می‌کرد؟ توی بیست کیلومتری که از گراش رسیدم به خور، انگاری فقط او را دیده‌ام. باران برای او دغدغه است؟علی‌اکبر عکسی فرستاد تویِ گروه. نوشت: «اگه عزیزان به سخره نمی‌گیرن، نماز استسقا در خور برگزار می‌شه.» محمد کامنت کرد: «حتما خدا خودش دلیلی داره که بارون نمی‌آد.» عکس را باز کردم. قرار بود فردا، ساعت دو بعد از ظهر در خورِ سنی‌نشین، نماز باران برگزار شود. از مردمِ شهرهای همجوار هم دعوت کرده بودند که در نماز طلب باران آن‌ها را همراهی کنند. چسبیده به خور، لار است و شیعه. پانزده دقیقه بعدش می‌رسد به گراش و آن هم شیعه. من هم گراشی هستم. حتما من را هم دعوت کرد‌ه‌اند دیگر.نمی‌دانم چرا وقتی با چشم دنبال تابلویی بودم، دست‌هایم رفت سمت موسیقی و کمش کردم. چاووشی می‌خواند «از اون خزون چه خبر؟ از آسمون چه خبر؟». نگاهِ دیگری به نقشه انداختم. بعد نگاهم از تابلویی که اسمِ بلوار توحید رویش نوشته بود رفت سمت آسمان؛ خورشید بال‌هایش را پهن کرد بود توی آسمان. لکه‌های سفیدِ ابر که انگارِ پرِ کبوتر، توی آسمان پخش بود؛ نازکِ نازک. طوری که آبیِ آسمان از آن‌ورِ ابر پیدا بود.صدا از گوشی بلند شد «به مقصد رسیدید.» اما آنچه جلوی چشم‌هایم بود، «شکوه در شکوه» بود. 25 رمضانِ امسال یک نمازِ جماعت مغرب میهمان این مسجد بودم. (اینجا می‌توانید روایت «شکوه در شکوه» آن شب را بخوانید) چسبیده به مسجد توحید، تابلویی بزرگ را دیدم «مجموعه فرهنگی ورزشی فتحعلی آل‌خاجه خور.» ماشین را خاموش کردم. کاپشنم را درآوردم. حتما زیرِ آفتاب گرم می‌شد. زیلویی را که به جای سجاده آورده بود را زدم زیرِ بغل و رفتم داخل. دست گذاشتم به جیبِ شلوارم. مُهر سر جایش بود. هم‌‌قدم با من پیرمرد و پیرزنی جانمازهایِ سرخ‌وآبی‌شان را گذاشته بودند توی کیسه و می‌آمدند داخل. تا رفتم نگاهم به زمین چمن مصنوعی سمتِ راست افتاد. چادرهای سفید و سیاه می‌گفت اینجا مخصوص زن‌هاست. مردها کجا هستند؟ سربازی اسلحه‌به‌دست گفت: «جلو.» از پرچمِ کُرنرِ زمین فوتبال سجاده‌ها پهن شده بود تا نیمه‌ی زمین. شاید بیشتر. چفت‌توچفتِ هم. هشت یا ده ردیفِ شصت‌هفتادنفری آدم نشسته بود. صدایِ قرآن توی ورزشگاه پیچیده بود. ساعت دو ده دقیقه را نشان می‌داد اما هنوز خبری از شروع نماز نبود.رفتم صفِ آخر. سه نفر صفِ آخر را شروع کرده بودند. من هم زیلو را پهن کردم. کناردستِ من هم پسربچه‌ای به همراه پدرش سجاده انداخت رویِ چمن طبیعی. تا من نشستم روی زیلو، سمتِ چپ من هم به دنبال هم پر می‌شد. یکی که سن‌وسالی ازش گذشته بود و جلیقه‌ای به تن داشت که یعنی «من اننظامات هستم» به کناردستی من گفت: «جفت هم بنداز. فاصله نباشه.» وقتی ایستادیم به نماز سه چهار ردیف پشتِ سر من هم شکل گرفته بود.معلوم نبود ترتیل‌خوانی تا کی ادامه خواهد داشت. موبایل را درآوردم و سرچ کردم «سجده بر چمن». مُهر توی جیبم ماند. لبه‌ی جلویی زیلو را کمی جمع کردم. به اندازه‌ی دو تا پیشانی جا برای سجده روی چمن بود. دست‌باز نماز خواندن در جمعیتی که همه دست‌بسته می‌خوانند را در رمضانی که گذشت برای خودم حل کرده بودم. عادی بود.نفهمیدم چه آیاتی را برای قرآن‌خوانی انتخاب کرده بود. اما چندباری از استغار و توبه اسم برده شد. سر می‌چرخاندم بین آدم‌ها. نه به امید اینکه آدم آشنایی پیدا کنم. به این هدف که آدم‌هایی را ببینم که به این جمله ایمان دارند «دعا کنیم. دعا اثر دارد.» بین چهره‌ها مردِ کلاه‌به‌سری را آن سمتِ جماعت دیدم. بله، خودش بود. عبدالله‌احمد محسنی، هواشناسِ تجربیِ گراش است. کسی که جمله‌ی پایانی هر پیش‌بینی‌اش این است «باران دست خداست. ما فقط پیش‌بینی می‌کنیم.»صدق‌اللهِ قاری شنیده شد. بلافاصله یکی که من نمی‌دیدمش شروع کرد به صحبت. «ما اینجا جمع شده‌ایم برای نماز طلب باران. نمازی که سنت مؤکده است. کیفیتش مثل نماز عید فطر و قربان می‌باشد. شش و هفت‌ تکبیر دارد. بعدش هم دو خطبه. بعد از نماز باران نیز نماز عصر اقامه می‌شود.» و بعد چند بار تکرار کرد «الصلاه جامعه... الصلاه جامعه...».جماعت ایستادیم. «الله‌اکبر» که گفته شد. همه دست‌ها را تا گوش بالا آوردند. من هم. سکوت. شاید ده ثانیه بعد تکبیر دیگر. سکوت. و همین‌طور شش یا هفت‌بار تکرار شد. بعد از سکوتی تقریبا سی ثانیه‌ای صدای امام جماعتِ سفیدپوش بلند شد. حمد را خواند. به ترتیل. صدایِ «آمین»ِ ممتدِ جماعت بعد از حمد که فروکش کرد، دوباره سکوت حرف اول را می‌زد. بعد سوره‌ای را برای ادامه‌ی رکعت اول انتخاب کرد که پر بود از انابه و استغفار و بخشش.الله‌اکبرِ رکوع، همه را خم کرد. الله‌اکبرِ بعدی به سجده انداخت. سجده بر چمن پیشانی‌ام را مورمور می‌کرد. وقتی دو سجده تمام شد و ایستادیم برای تکبیرهای رکعت دوم به آرامی دستم را بالا آوردم و پیشانی‌ام را از خرده‌های چمن پاک کردم. چمن از پشتِ عینک‌ِ آفتابی‌ام افتاد پایین. این اولین بار نبود که به عینک آفتابی نماز می‌خواندم. بعد از ظهری توی گلزار ایستادیم برای نماز میت. آفتابِ چندانی نبود. اما عینک آفتابی اجازه می‌دهد آدم اشک به چشم‌هایش بنشیند، اما کسی نبیند. اینجا امام جماعت چندباری وسطِ قرائتش بغض کرد. هم رکعت اول و هم رکعت دوم. رکعت دوم که قرائت تمام شد، تقریبا نصفِ جمعیت، از جمله من با شنیدن صدایِ «الله‌اکبر» خم شدند برای رکوع. اما در این رکعت قضیه فرق می‌کرد. همه دست‌ها را آوردند بالا. شبیه قنوت اما کمی با فاصله از هم. دست‌ها به سمتِ آسمانی برده شده بود که خورشیدش گونه‌ی سمتِ چپِ همه را می‌سوزاند. غلط نکنم دعا با صلوات بر پیامبر شروع شد. کلی آیه و روایت پراستغفار قرائت کرد. رسید به آیاتی که اولش «اللهم» بود. «خدایا...» نمی‌دانم و نشنیدم بقیه چه می‌گفتم. اما من زیر لب بعد هر خدایا «الهی‌آمین»ی می‌گفتم. البته معنی خیلی از دعاها را هم نمی‌دانستم.همه‌ی آگاهی‌بخشی‌های نمازگزارها از جماعت با «الله‌اکبر» بود. در نمازهای اهل‌سنت همیشه آخرین نفرم. بعد از دعا خبری از رکوع نبود و مستقیم به سجده رفتیم. شبیه رکعت دوم نمازجمعه که اول رکوع است، بعد قنوت و بعد مستقیم سجده. در سجده و تشهد و سلام هم خیلی زمان نبرد. به نظرم زودتر از نماز عید خودمان که در هر قنوت «اللهم اهل‌الکبریا و العظمه...» را می‌خوانیم کل نماز تمام شد.نماز که تمام شد تریبون را آوردند جلو. امام جماعت یک‌دست سفید‌پوش با دشداشه و سری پارچه‌بسته. و پارچه‌ای که به دورِ گردنش داشت. نیمی از خطبه‌های اول به عربی بود. خیلی‌هایش آیه قرآن. خلاصه‌ و مضمون نیمِ دیگرِ خطبه‌ی اولِ فارسی‌اش این بود: «ما گناه‌کاریم، استغفار کنیم، برای کسی بد نخواهیم، خدا درهای رحمتش را به سمت باز خواهد کرد. و اگر هم بارانی نبارید خدا ز رحمت درهایی دیگری را خواهد گشود.» نمی‌دانم بقیه به چه فکر می‌کردند. شاید در خیال آنچه در دل‌شان بود را بالا و پایین می‌کردند. که چه؟ اگر خدا باران نفرستاد، از خدا کدام رحمتش را بخواهند. من تویِ فکر آن مَرد بُنگاهی بودم. او الآن دغدغه‌اش چه بود؟آفتاب بدجوری می‌سوزاند. گَه‌گاهی نسیمِ خنکی گونه‌ها را نوازش می‌کرد. وقتی چشم گرداندم توی جماعت دیدم خیلی‌ها با تی‌شرتِ آستین‌کوتاه ایستاده‌اند به نماز. در حالیکه ناسلامتی هفت روز بود که وارد زمستان شده بودیم؛ اما کو زمستان؟ کو باران؟خطبه دوم را با سلام و صلوات بر پیامبر، خلفای اول تا سوم، حضرت علی، دختر و همسران پیامبر و حسنین و صحابه شروع کرد. دقیق آنچه در خطبه‌های دوم نماز عید و قربان و جمعه‌ی ما شیعه‌ها است با این تفاوت که ما فقط به چهارده معصوم سلام می‌دهیم و برای امام آخر و غائب‌مان قیام می‌کنیم و می‌ایستیم؛ دست‌به سر و سینه.هنوز به نیمه‌ی خطبه‌ی دوم نرسیده بود که صدای اذان از مسجد توحید به ورزشگاه رسید. امام جماعت گفت: «به احترام اذان سکوت می‌کنیم.» اذان که تمام شد چند دقیقه‌ای با همان مضمون خطبه اول صحبت کرد. خطبه تمام بود که با این مضون گفت: «پیامبر خدا بعد از خطبه‌ها لباس خود را به نشان تغییر حال تغییر می‌داد و روبه قبله می‌ایستاد و دعا می‌کرد.» برگشت رو به قبله. پارچه‌ی سفیدی که دور گردنش انداخته بود را پهن کرد روی سرش. جماعت را هم می‌دیدم که یکی یک تکانی به خودشان می‌دهند. یکی که جلوی من نشسته بود کاپشنش را درآورد و برعکس پوشید. امام جماعت دعا می‌خواند، مردم دست‌ها را بالا آورده‌ بودند و آمین می‌گفتند. شاید نزدیک به ده دقیقه دعاها طول کشید. دعای آخرش این بود «خدایا ما هیچ نمی‌دانیم. هر چه به صلاح ماست مقدر بفرما.»تک‌وتوکی مثل من از بین جمعیت بلند شدند. زیلو را جمع کردم. کفش‌ها را پوشیدم. کنار درِ ورودی باند بزرگی گذاشته بودند. صدای اذان عصر از باند پخش می‌شد. چشم که از باند برداشتم، نمی‌دانم از کجایِ مغزم داستان پسربچه‌ داشت مرور می‌شد. جایی شنیده یا خوانده بود. نمی‌دانم. نشستم توی ماشین. چشمم که به تاریکی ماشین خو گرفت گوگل سرچ کردم «نماز باران و چتر». داستانک این بود:«اهالی روستایی تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای نماز باران جمع شدند تنها یک پسربچه بود که چتر همراه داشت.» چرا کسی برای باند سایه‌بان و چتر پیش‌بینی نکرده بود؟ باندها باران ببیند خراب می‌شود. کمی صفحات اینترنت را بالا و پایین کردم. جمله‌ای که از چخوفِ روسی نوشته شده بود تکانم داد: «از میان کسانی که برای دعای باران به تپه‌ها می‌روند تنها کسانی با خود چتر می‌برند که به کار خود ایمان دارند...» اینگونه بی‌چتر آمدنِ خودم را توجیه کردم که «من با ماشین اومدم.»توی ماشین صدای چاووشی بلند بود: « ببار این تازه روزای خوب توئه / شبی که می‌بینی دم غروب توئه/ از اون خزون چه خبر از آسمون چه خبر / از اون دو تا چشم پر از جنون چه خبر.»توی مسیرِ برگشت از جلوی بنگاه رد شدم. مرد هنوز سرش توی گوشی بود. ساعت سه‌ونیم بود.</description>
                <category>مجتبی بنی‌‌اسدی</category>
                <author>مجتبی بنی‌‌اسدی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 21:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>