<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبی شکوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mojtabashakoori</link>
        <description>مجتبی شکوری، معلم،معلم و اگر هزاااار بار دیگر هم به دنیا بیایم باز هم معلم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 07:48:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/92127/avatar/Cc8JiU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبی شکوری</title>
            <link>https://virgool.io/@mojtabashakoori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درونگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/radiorah/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iu1kwcmb7btj</link>
                <description>از این پس،  برای دوستانی که خواندن را بیشتر دوست دارند و یا به هر دلیلی نمی‌توانند به پادکست رادیو راه گوش کنند، برخی از قسمت‌های رادیو راه به صورت متنی درآمده و در حساب کاربری من در ویرگول منتشر خواهد شد.شاید که برای شما هم مفید واقع شود منبع اصلی این قسمتنام کتاب: قدرت سکوت، نویسنده: خانم سوزان کی، ترجمه: ناهید سپهر پور ،  نشر نوین حداقل یک سوم جامعه درونگرا هستند و اگر خود شما هم برونگرا نیستید حتما با یه آدم درونگرا در ارتباط نزدیکید. پس لطفا تا پایان این متن را بخونید، چون امیدواریم که این حرف‌ها کمک کنه که گره‌های مهمی در زندگی افراد درونگرا باز بشه. درونگرا بودن توی دنیای برون‌گرایی کار بسیار سختیه و تقریبا حدود صد و پنجاه ساله که دنیای ما به سمت برون‌گراتر شدن پیشرفته. به نوعی آدم‌های برونگرا جهان رو تسخیر کردن و بر اساس نیازها و مدل ذهنی خودشون دنیا رو سازمان دادن و ساختن.در جهان ما ایده‌آل برون‌گرایی وجود داره، یعنی انگار برای خوشحال و موفق بودن ما فقط باید خیلی اجتماعی باشیم. برون‌گراها این سیاره را تسخیر کردن و همه چیز رو، از محیط کار و سفرها، فراغت و مهمانی‌ها تا هر چه که فکر کنید، آنگونه سازمان دادن که برای آنها مناسبه.درونگرایی در عصر ما انگار یک تیپ شخصیتی درجه دو محسوب می‌شه  و این خیلی اشتباه خطرناکیه که ما برون‌گرایی را ایده‌آل سازی کنیم.  چون بسیاری از مهمترین دستاوردهای بشر حاصل وجود درونگراست هر جا را ببینید رد پای درون گراهایی رو می‌بینید که تونستن مرزهای این حوزه را گسترش بدن.تو دنیای ما انگار یه تبعیض پنهانی وجود داره که علی‌رغم دستاوردهای عظیم درون‌گراها، داره اتفاق میوفته و یک سوم تا نیمی از جمعیت جهان را دچار یک رنج عمیق پنهانی می‌کنه. دنیای امروز به نمایش دادن خود خیلی پاداش میده برای همین یه جورایی برون‌گرایی به یه ایده‌آل فرهنگی تبدیل شده، اما نکته‌ی مهمی که باید بهش فکر کنیم اینه که نه برون‌گرایی و نه درون گرایی هیچکدام ایده‌آل نیستن.  در واقع این ترکیب متنوع انواع مختلفی از شخصیت‌هاست که یک جامعه را می‌تونه رشد بده .برونگراییتاریخچه برونگرایی و دنیای برونگرادنیای ما خیلی وقت است که برونگرا شده. دویست سال به عقب بریم، فرد ایده‌آل تو جامعه‌ی فردی جدی، مسئولیت‌پذیر و منظم بود؛ ولی با ظهور انقلاب صنعتی کم‌کم روستاییان به شهر اومدن و شهروندان تبدیل به کارمندان شدن و یکدفعه در شرایط جدید زندگی این سوال مطرح شد که چطوری روی کسانی که باهاشون رابطه‌ی خانوادگی نداریم، تاثیر خوبی بگذاریم؟ همه یکدفعه به فروشنده تبدیل شدن. و نه فقط کارشون، بلکه تلاش می‌کردن خودشون را هم بهتر بفروشن. یه جورایی ما در طی صد و پنجاه سال تا دویست سال از برتری فضیلت‌های درونی رسیدیم به جذابیت‌های بیرونی. جامعه داشت رقابتی و همزمان نمایشی و نمایشی‌تر میشد. انسان ایده‌آل یک برون‌گرای دو آتیشه با شخصیت فروشنده بود. این فشار زیاد روی آدم‌ها برای اینکه شبیه این انسان ایده‌آل بشن تعداد زیادی از افراد را فرتوت، فرسوده و مضطرب کرد. مثلا به صنعت دارو که نگاه کنیم چیزهای تلخی را می‌بینیم. اضطراب یه جورایی محصول طبیعی جامعه‌ای بود که توش باید به شکل بی‌رحمانه و خستگی ناپذیری اجتماعی و اجتماعی‌تر می‌شدیم و برای درمان این اضطراب از ۱۹۵۵ داروهایی از جمله داروی ضد اضطرابی به نام میلتون اختراع شد. نکته اینه که انقدر فشار روی آدما زیاد بود که بلافاصله این دارو تبدیل شد به دارویی که بیشتر از هر داروی دیگری تو تاریخ آمریکا فروخت . یا مثلا تا سال ۱۹۶۱  یک سوم از تمام نسخه‌هایی که پزشکان آمریکایی می‌نوشتند حاوی این دارو یا نمونه‌های مشابهش بود. رسمی داشتیم که تابلویی بالای مغازه‌ها قدیم می‌زدن «عاقبت نقد و عاقبت نسیه»، انگار تو دنیای ما یه تابلوی نامریی وجود داره که توش عاقبت درون گرایی رو با عاقبت برون‌گرایی مقایسه می‌کنه.ببینید من اصلا درون گرایی رو توصیه نمی‌کنم، اما می‌خوام بگم ممکنه اشتباه باشه، من می‌خوام بگم ما داریم محروم می‌کنیم خودمون رو از استعدادهای ناب زیادی که در جامعه هست، می‌خوام بگم به راحتی میشه خوش صحبتی رو با استعداد اشتباه گرفت و وقتی اون متری که ما همه‌ی آدما رو باهاش اندازه می‌گیریم، متر خوش صحبتی باشه، ما بسیاری از استعدادها رو اینجوری اصلا شناسایی نمی کنیم. بررسی صدها مدیر موفق نشون میده ما معمولا در این مورد که مدیران چقدر باید خوش صحبت و معاشرتی باشن اغراق می‌کنیم، مبالغه می‌کنیم، بسیاری از بهترین مدیران و رهبران دنیا در همه‌ی عرصه‌ها، درون‌گرا هستند. ساکت، فروتن، متواضع، کم‌حرف، دقیق ملایم و یک شنونده‌ی خوب. چیزهایی که یک مدیر رو می‌تونه به یک مدیر درجه یک تبدیل کنه. درون گرایی گاهی قدرتی رو به یک مدیر میده که بتونه ایده‌های جدید را بهتر بشنوه و در برابر ایده‌های جدید پذیراتر باشد .برگردیم به بحثمون داریم راجع به درون‌گرایی حرف می‌زنیم و داریم راجع به دنیایی حرف می‌زنیم که خیلی برون‌گرایانه طراحی شده. مثلا اوپن‌آفیس‌ها که متداول دفاتر کاری شده.( اپن آفیس دفاتر بازی است که هیچکس محیط مخصوص خودش را ندارد). خب این فضا قطعا برای برون‌گراها ایده‌آل است. اونا با دیدن آدما انرژی می‌گیرن و به وجد میاند. می‌دونید این ارتباط زیاد با آدم‌ها میتونه اونها را شارژ کنه. اما یک سوم تا نیمی از افراد جامعه درونگرا هستند و من میخوام بپرسم که اگر اونها تو این محیط عذاب بکشند و بهره‌وری شون کاسته بشه و دچار مشکلات روحی بشن، چی؟ تغییر معماری محیط کار، از اون مریضی‌های ماست که فقط یه مفهومی رو کپی می‌کنیم.مهمترین خلاقیت‌ها در انزوا روی داده، مهم‌ترین مغزهای جهان، بسیاری از مهمترین دستاوردهای فکری و علمی تاریخ بشر را توی تنهایی خلق کردن. ما تیم ورک را  ایده‌آل‌سازی می‌کنیم به جایی که همه دارن نظراتشون رو راحت میگن همه دارن گوش میدن، قهوه می‌نوشن، خوش تیپن، نسبت به ایده‌های هم پذیرا هستن و صدای ساکتین اعضای تیم هم به راحتی شنیده میشه، ولی واقعا اکثر جلسات تیمی آنچنان که فکر کنم شما هم تجربه کردید این شکلی نیست. من میخوام بگم یکی از تبعیض‌هایی که در دنیای ما کم بهش پرداخته شده همین تبعیضیه که در حالت‌های مختلف علیه درونگراها داره هر روز رخ میده. درونگرایی و برونگراییتفاوت‌های علمی میان درونگرایی و برونگرایییه آقایی به نام پروفسور جرومی کاگان و تیمش روی صدها نوزاد چهار ماهه پژوهش کردن برای این که ببینن آیا میتونن پیش‌بینی کنند که در آینده کدومشون درونگرا میشن و کدومشون برون‌گرا.آزمایش اینجوری بوده که نوزادهارو با یه سری محرک مواجه میکردن مثل صدا، مثل یه اسباب بازی رنگی که جلوی چشمش حرکت می‌دادند، محرک‌های مختلف استفاده کردن.... به انواع محرک‌ نوزادها واکنش‌های مختلفی نشون می‌دادن، مثلا بعضیاشون دست و پاشون و خیلی بیشتر تکون میدادن، خیلی بیشتر با چشماشون اشیارو دنبال می‌کردند، خلاصه اینا یه گروهی بودن که اسمش و گذاشتن گروه «با واکنش پذیری بالا» اما بعضی از نوزادان خیلی کم عکس‌العمل نشون می‌دادن دست و پاشون رو خیلی حرکت نمی‌دادند، ساکت و آروم می‌موندن و در واقع زیاد تحت تاثیر محرک‌ها واکنش نشون نمی‌دادند. به این گروه هم گفتن گروه «با واکنش پذیری پایین» این اطلاعات رو ثبت کردن و این آزمایش سال‌ها ادامه داشت. منظورم اینه که این بچه‌ها رو دنبال کردن تا به نوجوونی برسن و ببینن حدس تیم پژوهشی چقدر درست بوده. بر اساس واکنش پذیری بالا و پایین پروفسور کاگان و تیمش پیش‌بینی کرده بودن که کدوم گروه در آینده درونگرا میشن و کدام گروه برونگرا؟ نکته‌ی جالب این پژوهش این که تقریبا همه‌ی حدس‌های پژوهشی درست از آب در اومد. اما شما فکر می‌کنید کدوم دسته از نوزادان تو آینده درونگرا شدن و کدوم برون‌گرا؟ اولش که من این پژوهش رو می‌خوندم به نظرم رسید که خب کسایی که خیلی به محیط عکس‌العمل نشون میدن احتمالا برون‌گرا بودند. چون آدمای فعال‌ترین، بیشتر به محیط توجه می‌کنن و تحت تاثیر محیط قرار می‌گیرند.اما نتیجه پژوهش کاملا برعکس نظر من بود و من اشتباه می‌کردم. خیلی جالبه برعکس حدس عمومی اون نوزادهایی که دست و پاشون رو زیاد تکون میدادن، اونایی که واکنش پذیری بالا داشتن درونگراهای آینده بودند. اما چرا؟دلیل این ماجرا برمی‌گرده به یه چیزی در مغز ما به نام آمیگدال. بادامه یا بادامک. یکی از کارکردهای اصلی این قسمت مهم مغز تشخیص فوری موضوعات جدید یا تهدیدکننده تو محیطه. نوزادانی که زیاد واکنش می‌دادن به محرک‌ها به این دلیل این کار می‌کردن که آمیگدال فعال‌تری داشتند و برای همین بدنهای کوچیکشون واکنش قدرتمندتری به محرک‌ها نشون میداد. اونایی هم که واکنش‌پذیری پایین‌تری داشتند و برون‌گرا می‌شدند. باور عمومی غلط اینه که برون‌گراها بیشتر به دیگران اهمیت میدن و درون‌گراها انگار عایقند و نسبت به محیط بیخیال‌ترن. اما اینطور نیست! اصلا! حتی میشه گفت به صورت کلی، کاملا برعکسه. درونگراها اتفاقا حساس‌ترند. درونگراها ساختار مغزشون جوریه که نسبت به پدیده‌های بیرونی بیشتر واکنش نشون میدن. درونگراها از آدما بدشون نمیاد ، فقط سبک ارتباطیشون  فرق می‌کنه و توجهشون حتی بیشتره.در یک جمله اگه بخوام این رو خلاصه کنم میشه اینکه درون‌گراها اطلاعاتی که از جهان دور و برشون می‌گیرن و ناخودآگاه عمیق‌تر و طولانی‌تر پردازش می‌کنن. یه نکته‌ی جالب دیگه راجع به درون‌گراها اینه که پژوهش‌ها نشون میده وجدان اخلاقی خیلی قوی هم دارن. اینقدر قوی که گاهی وجدانشان آزارگره و دایما داره محاکمه‌شون می‌کنه.  یه تفاوت مهم دیگه بین درون‌گرا و برون‌گراها اینه که میزان برانگیختگی‌شون با هم دیگه فرق داره. یعنی در میزان داده‌ای که از دنیای بیرون جذب می‌کنیم تفاوت دارند، مثلا سروصدای محیط، تعداد آدما، موقعیت‌های جدید و ناآشنا باعث برانگیختگی درونگراها میشه. درونگراها ذاتا در معرض برانگیختگی بیشتری هستند. این برانگیختگی با عوامل بیرونی حتی در مورد خوردنی‌ها هم صدق می‌کنه. مثلا قهوه اثر متفاوتی روی این دو طیف درونگرا و برونگرا داره. محرک‌های خوردنی مثل قهوه که کافین داره یا الکل روشون اثر بیشتری می‌ذاره. اصطلاحا زودتر می‌گیرتشون درواقع کلا ذهن‌ها و بدن‌های حساس‌تری دارن.جالبه یه آزمایشی انجام دادن به نام آزمایش آب لیمو. یکم آبلیموی ترش رو ریختن رو زبون بزرگسالان تا ببینند زبان چه گروهی بزاق بیشتری ترشح می‌کنه. پاسخ درونگراهاست. درونگراها چون بیشتر بر اثر محرک حسی برانگیخته میشن زودتر و بیشتر دهنشون آب می‌افتاد. یه مثال دیگه صدای موزیکه. برون‌گراها کلا با صدای بلندتری موزیک گوش میدن، چون آستانه‌ی برانگیختگی شون بالاتره. درونگراها معمولا با صدای کمتری گوش میدن. حالا یه نتیجه‌ی خیلی خیلی مهم اینجا میشه گرفت. اینکه وقتی درون‌گراها مثلا میرن توی جمع شلوغ خیلی زود خسته می‌شن و میخوان از اونجا فرار کنن و بزنن بیرون، دلیل اصلیش اینه که اونا اطلاعات بیشتری رو دارن از محیط دریافت میکنن و ذهنشون بیشتر داره اونها رو تحلیل می‌کنه. برای همین زودتر خسته می‌شن. درواقع دلیلش این نیست که از آدم‌ها بدشون میاد دلیلش نوع مدل ذهنیشون که یه جور دیگری در واقع داره دنیا رو دریافت می‌کنه تحلیل می‌کنه و می‌بینه.البته کلا تحلیل کسی که زیاد خودش بروز نمیده، کار خیلی سختیه! برونگرا انواع مختلف واکنش‌ها رو با خودشون، با حرف زدنشون، با زبان بدنشون دارن نشون میدن و میشه تا حد امکان سر از کارشون درآورد.اما وقتی یه فرد درونگراست و فقط یه گوشه‌ی اتاق ساکت ایستاده، میشه هزار تا انگیزه بهش نسبت داد در مقابل رفتار کسی که همه چیش قابل رویته. همینه که وقتی میرن مهمونی زیاد خوشحال نیستن. درونگرایی؛ بسیار حساسویرژگی‌های افراد درونگرافهمیدن درونگراها کار سختیه، اما خبر خوب اینه که چندین تیم پژوهشی تو دانشگاه‌های مختلف سعی کردن این ماموریت غیر ممکن،یعنی فهمیدن درون‌گراها رو انجام بدن. مجموعه این بررسی‌ها نشون میده بیست و هفت تا ویژگی مختلف در درونگراها وجود داره اما اگه همشونم هم پیوند بزنیم و یه تیتر اصلی انتخاب کنیم که تقریبا همه‌ی این‌ها رو بتونه توصیف کنه، ریشه‌ی همه‌ی این خصلت‌ها رو می‌تونیم در دو کلمه خلاصه کنیم. «بسیار حساس»درونگراها، مشاهده‌گرهای خیلی تیزبینی هستند قبل از انجام هر کاری، اون کارو خیلی زیاد ارزیابی می‌کنند، تا تعداد موارد غافلگیر کننده رو به حداقل برسونن. از سورپرایزهای بزرگ اصلا خوششون نمیاد، پس کلا زیاد سورپرایزش نکنید، اگه شما برون‌گرایی و خوشحال میشی، اونا مثل شما خوشحال نمیشن که در خونه رو باز کنن و ببینن که چهل نفر از پشت مبل یهو می‌پرن بیرون و میگن سورپرایز، تولد مبارک! اگه با یه درونگرا خصومت شخصی دارد البته حتما این کار رو باهاش بکنید. از این که قضاوت بشن یا نظاره بشن احساس ناراحتی می‌کنند. جهت گیریشون بیشتر فلسفی یا معنوی تا مادی گرایانه و کامجویانه. مسئولیت، معنا، وظیفه، قوانین براشون خیلی مهمتره تا لذت بردن. خوابشون واضحه و چون مغزشون کلا حساس‌تره فردا صبح بهتر از برون‌گراها خواب هاشون رو یادشون میاد.عواطفشون قوی‌تر طولانی‌تر و پایدارتره. مثلا  غم و حس همدلیشون خیلی بالاست. اصلا از بس این احساسات بالاست، از آدما دور میشن. چون نمی‌تونن از همدلی با دیگران خودداری کنند و سعی می‌کنن خیلی به آدمها یا به رنج‌هاشون نزدیک نشن؛ چون خیلی متاثر میشن. در مورد خطاهاشون بسیار بیشتر از بقیه احساس گناه می‌کنن، کلا قانون‌شکنی براشون خیلی سخته.پوست نازک‌تر از بقیه هستند و این فقط یه استعاره نیست واقعا اینطورین! مثلا بیشتر سرخ میشن بیشتر عرق می‌کنند در مواجهه با هیجان‌ها تاثیرپذیر‌شون از محرک‌ها بیشتره. سنسورهای پوستشون حساس‌تر داره کار می‌کنه البته حالا که همش داریم از درونگراها تعریف می‌کنیم اینم بگم که یه چیزی به عنوان بهترین این شخصیت یا شخصیت بهتر و برتر اصلا وجود نداره بازم تاکید بکنیم که تنوع شخصیت‌ها دنیای ما ر کارآمد و زیبا می‌کنه برگردیم سراغ درون‌گراها: دلسوزی و شفقت زیادی دارند، در قبال رنج سایر همنوعان به ویژه خانوادشون برای همین فرزند درونگرایی خانواده معمولا اون کسی که بیشتر از همه درگیر رنج‌های خانوادست، حتی اگر بروز نده. برای همین سهمشون از زندگیشون ممکنه کم باشه. باید مواظب باشن یه خصلت دیگشون اینه که محافظه کارترند      «برون‌گراها جایی که باید ترمز کنند گاز میدن درون‌گراها برعکس جایی که باید گاز بدن ترمز می‌کنن»اگه سازوکارهای ذهنمون رو بشناسیم اونوقت تو تصمیمات مهم میتونیم جلوی خطاها رو بگیریم و جلوی گاز دادن یا ترمز کردن اشتباه‌مون رو بگیریم .یه تفاوت دیگه‌ی درونگرا و برون‌گراها تو سیستم پاداش مغزشون سیستم پاداش مغز درونگراهاست. براساس عکس‌هایی که با fmr گرفتن فهمیدن بخش پاداش‌دهی مغز درونگراها کمتر واکنش داره. یعنی کمتر مغزشون بهشون پاداش می‌ده.  این یه خوبی داره و خوبیش اینه که به خاطر پاداش‌های آنی کمتر از مسیرشون منحرف میشن، کلا کمتر وسوسه میشند.  درونگراها به تعویق انداختن لذت رو بهتر از برون‌گراها انجام میدن . ما این که درونگراها سیستم پاداش مغزشون کمتر فعاله یه بدی و روی تاریک هم داره و اون اینه که درونگراها کمتر از دستاوردهاشون لذت می‌برن.اساسا تو احساس لذت یه تمی و دوزی از غفلت وجود داره و در واقع لذت بردن یه بخشیش اصلا نوعی غافل شدنه و غفلت توی دنیای آدم درون‌گرا که جهان رو خیلی تهدیدآمیز می‌بینه، می‌تونه منجر به نابودیش بشهو برای همین خیلی مواظب که با جشن گرفتن دستاوردهاش دچار غرور و غفلت نشه.بونگرها بیشتر آنچه هست رو می‌بینن و درون‌گراها بیشتر چه می‌شد اگه رو از خودشون می‌پرسند. یعنی حتی وقتی به دستاورد مهمی میرسن باز راضی نیستن. گویا یه مقدار کمال‌گرایی در ذهن‌های درون‌گرا  وجود داره.قدرت برون‌گراها تو عمله، قدرت درونگراها تو محاسبه! برون‌گراها بیشتر آماده‌ی واکنش دادن و درون‌گراها معمولا آماده تحلیل و بررسی‌ان اگه برون‌گرایی تو تصمیمات مهم کمی مکث کنید، اگه درونگرا هستید بیشتر اقدام کنید کم‌کم از قله‌ی امنتون خارج بشید، این آمیگدال‌های نگران رو کم‌کم آسوده کنید، ریسک کنید و تجربه کنیدآرام آرام با تجربه‌های جدید سعی کنید خودتون رو وسعت بدید. باید بین عمل و تفکر به یه نقطه‌ی تعادل برسیم.جالبه که منطق عمل و تفکر درون‌گراها و برون‌گراها با همدیگه فرق داره . درون‌گراها تهدیدگراند و برون‌گراها پاداش گرا!یعنی دلیل اینکه برون‌گرا کاری رو انجام میده، دلیل بنیادینش اینه که دنبال پاداشه! اما یک درونگرا اگر مثلا مسیولیتی رو انجام میده و با دقت رو کاری وقت می‌ذاره منطقش اینه که جلوی تهدید رو بگیره، در واقع سعی می‌کنه جلوی اتفاق بد رو بگیره. میخوام بگم فلسفه‌ی عملشون در اون روانشون با همدیگه فرق داره. یکی برای لذت بیشتر زندگی می‌کنه و یکی برای درد کمتر، درونگراها معمولا مسیرشون جلوگیری از رنج بیشتر و نه اینکه به دست آوردن پاداشه.حالا که من اینا رو دارم میگم، شما یه بار دیگه به این فکر کنید که حیف نیست ما خودمون رو از ویژگی‌های منحصر به فرد و از قدرت‌های استثنایی طیف زیادی از افراد جامعه، یعنی درون‌گراها محروم می‌کنیم.یه نکته‌ی جالب اینه که بدونیم تو تمام دنیا این ایده‌آل فرهنگی برون‌گرایی البته وجود ندارد. گرچه با این نرخ دلار تقریبا هیچ کدوم ما دیگه نمی‌تونیم جایی بریم، اما اگه خواستید سیاره‌ی دیگه‌ای رو، روی همین سیاره ببینید، حتما به چین اندونزی ژاپن تایلند و  به شرق سفر کنید.در شرق آدما معتقدند واژه‌ها سلاح‌های خطرناکی هستند که ممکن است باعث رنجش افراد شوند و پرده از مسایلی برمیدارن که بهتر بود ناگفته می‌موند. در کل برای انتقال پیام زیاد کلمه‌ها به نظر شرقی‌ها مناسب نمیاد و ناقص هستند. می‌خوام بگم ایده‌آل برون‌گرایی، مقدس و بدیهی نیست. یه عده‌ی دیگه‌ای تو جاهای مختلف جهان یه جور دیگه می‌بینن ماجرا رو و البته حالشون هم خوبه!ظاهرام آدمای درونگرا، مثل کوه یخی که هشتاد درصدشون زیرآب هستند. معمولا از بیرون خیلی خوب دیده نمیشن، ولی من به این دارم فکر می‌کنم که دنیای امروز ما دنیای روایت‌های شخصی است. درونگرایی در مقابل برونگراییمرز درونگرایی و برونگراییدو تا آدم رو تصور کنید و با هم مقایسه کنید:شخص الف یه چهره‌ی تلویزیونی است که خیلی راحت جلوی دوربین حرف میزنه، انگار داره تو جمع رفیقاش حرف میزنه، سخنرانی می‌کنه و تعداد مخاطب هرچقدر هم باشه باز آرامشش بهم نمیخوره. پرحرف و اجتماعیه و خیلی زود ارتباط می‌گیره. حالا شخصیت ب رو تصور کنید. شخصیت ب بخش زیادی از زندگیش تو خونش توی انزوا و توی پیله‌ی خودش زندگی می‌کنه. تعداد دوستای نزدیکش از انگشتای دست کمتره. تو بیست سال گذشته هر روز حداقل یک بار به این فکر کرده که توی روستای کوچک دور افتاده زندگی کنه. تلفن هراسی داره و با زنگ تلفن مضطرب می‌شه و گاهی روزها تلفنش رو جواب نمیده. صفحه پیام‌هاش پر از پیام‌های دلخوری و گلایه‌ست ترسناک‌ترین جمله براش اینه که یکی بگه آقا همدیگه‌رو ببینیم .حالا اگه به شما بگم این دو نفر یعنی شخصیت الف و شخصیت ب در واقع یه نفرهستن، حتما خیلی تعجب می‌کردید. اصلا آیا همه‌ی ما کمی از هر دو نیستیم؟ کمی از الف و کمی از ب؟من متوجه شدم که نوعی درون‌گرایی دارم که بهش میگن شبه برون‌گرایی در واقع این آدما عمق شخصیتشون کاملا درون گراست، اما دلایلی باعث میشه تو موقعیت‌های مختلف مثل برون‌گرا رفتار کنن. یه توری وجود داره به نام توری موقعیت گرایی یا اصل زمینه. این که میگه ما تو موقعیت‌های مختلف می‌تونیم آدمای مختلف باشیم. هرچند بنیان شخصیتمون ثابت باقی می‌ماند و گاهی آدما یه دلیل یا یه معنایی پیدا می‌کنن که توی موقعیتی کاملا از اون حاشیه امنشون بیان بیرون. ما مثل کش لاستیکی می‌مونیم. می‌دونید یه در واقع محدوده‌ی شخصی داریم، اما قابلیت ارتجاعی هم داریم. توی موقعیت‌هایی کش پیدا می‌کنیم، اما نکته‌ی مهم اینه که باید یادمون باشه دوباره برگردیم به اون موقعیت خودمونو دوباره به حالت ذاتی و درونی خودمون برگردیم.این خصلت شبه برون‌گرایی باعث شد که روانشناسی به نام آقای پروفسور برایان دیتل که خودش این ویژگی ر داره خودشم همینجوریه در این باره شروع کنه مطالعه کنه ایشون معتقد ما دو دسته از صفات داریم یکی صفات ثابت یکی صفات آزاد و متغیر مثلا مادری ممکنه درونگرا باشه اما برای آینده‌ی بچش عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه بشه که بتونه تغییر مثبتی ایجاد کنه یعنی برون‌گراتر رفتار می‌کنن میخوام بگم گاهی در موقعیتی یک معنایی وجود داره و اون معنا اینقدر برامون مقدس که باعث میشه ما کش بیایم و از ناحیه‌ی انمون دور بشیم در واقع بسیاری از آدما شاید بسیاری از شمایی که دارید صدای من ر می‌شنوید یه برونگرای خود آموختن در بعضی از موقعیت‌ها به خودشون یاد دادن که جور دیگری عمل کنن نکته‌ی مهم اینجا اینه که بدونیم اگه زیاد تو اون موقعیت دور از ذاتمون بمونیم صفات ثابت مون بالاخره نشت می‌کنه مثلا ممکنه دستمون روش تماس چشمی مون قطع شه بی‌قرار شیم یا اینجور واکنش‌ها و عارضه‌ی بعدیشم اینه که اگه خیلی دور شیم ثابت مون ممکنه عارضه‌های روان‌رنجوری درمان بروز کنه مثلا افسردگی چون داریم سرکوب می‌کنیم.یه نکته‌ی مهم اینه که اگه برون‌گراتر از چیزی که واقعا و عمیقا هستیم داریم رفتار می‌کنیم، تو این کار افراط نکنیم. کارمون انجام بدیم و برگردیم به موقعیت ذاتی‌مون. به سکوت و  آسایش‌مون. نباید زیاد و طولانی‌مدت از خودمون دور بشیم. درونگراها اگه این مرز و بشناسن خیلی می‌تونن موثر باشن. درونگرا و برونگراها در کنار همزندگی مسالمت آمیز درونگراها و برونگراهاگاهی ارزش‌های عمیق آدم میتونه باعث بشه که از محدوده‌ی امنش خارج بشه اما برای اینکه سرپا بمونیم باید بدونیم که این وضعیت نباید طولانی بشه. یک مفهومی هست به نام موقعیت‌های بازگرداننده یعنی باید برگردیم بازگردیم به اون موقعیت و اصیل خودمون برسیم. یه نکته‌ی کاربردی اینجا یه مسئله‌ای است به نام توافق صفات آزاد یعنی هر کدوم از ما گاهی خارج از موقعیت وجودیمون عمل می‌کنیم. مثلا درونگرایی که در موقعیت‌هایی به شکل برون‌گرا رفتار می‌کنیم، ولی در عوض باقی اوقات خود واقعیمون رو نمایش میدیم و بروز میدیم.با خانواده و عزیزانتون و یا دوستانتون در رابطه با این موارد توافق و مذاکره کنید و در عین حال تو مذاکره منعطف باشید. شما می‌تونید می‌تونید گاهی به دلایل ارزشمندی مثل عزیزانتون برخلاف صفات ثابت خود عمل کنید.درون‌گراها و برون‌گراها دو قطب شمال و جنوب خلق و خوی انسانی هستن و  دو سر مخالف یه طیف‌ محسوب می‌شن که می‌تونه رابطشون بسیار لذت‌بخش باشه  و البته ممکنه بسیار پرتنش هم بشه. کلید ماجرا در فهم تفاوت‌هاست، چون ما تفاوت‌های همدیگه رو شاید درست نفهمیم. میشه که درونگراها برون‌گراها همون اندازه که به هم عشق می‌ورزند، گاهی همدیگه رو عصبی و کلافه کنن. یه بار به چیزهایی که تا الان گفتیم فکر کنید و یه بار سعی کنید دنیا ر از چشم قطب طرف مقابلتون ببینید  تا دلایل رفتارهای طرف مقابل را بفهمیدو موضوع لجبازی نیست. کسی نمیخواد شما رو ناراحت بکنه. موضوع شخصی نیست. ماجرا اینه که دو جور مغز مختلف در جمجمه درونگراها برونگرا هست . اگه واقعا طرف مقابلمون رو درک کنیم پیدا کردن نقطه‌ی تعادل رابطه اونقدرا کار سختی نیست. مثلا یکی از مهمترین چالش‌های این دو تیپ شخصیتی تو بحث‌هاست. برون‌گراها تو بحث خیلی هیجان‌زده میشن، صداشون رو بالا میبرن، برون‌ریزی دارن، گلایه می‌کنند، گاهی داد میزنن. اما درونگراها برعکس تو بحث معمولا سکوت می‌کنن یا حتی ممکن از صحبت‌های هیجانی طرف برون‌گرا خندشون بگیره. ببینید این خنده از سر تحقیر نیست، یه جور خنده‌ی عصبیه. جور واکنش به احساس ناامنی هست که فکر می‌کنن درش گیر افتادن.ذهن آدما باهم فرق می‌کنه ما با ذهنیت خودمون وقتی دیگران رو می‌خونیم دچار انواع سوتفاهم‌ها میشیم.کودک درونگرابا بچه‌های درونگرا چطور رفتار کنیم؟ یه چیز خیلی مهم که تو آینده‌ی جامعه‌ی ما میتونه اثر بذاره نوع رفتار با کودکان درونگراست فشار برای اجتماعی کردن کودکان درونگرا رو متوقف کنیم زمانیم، یک یا دو تا دوست قابل اعتماد براش پیدا کنیم و بعد بهش زمان بدیم و او آرام آرام میتونه دوست بسیار خوبی باشه.  اگه شما هم درونگرا بودید یا هستید به فرزندتون بگید که مثلا شما روز اول مدرسه همین احساس نگرانی زیاد رو داشتید و هنوزم گاهی تو بزرگسالی اینجوری میشد.بهش بگید که با مرور زمان اوضاع آسونتر میشه. نشون بدید که درکش می‌کنید. مثلا وقتی با بچه‌های جدید مواجه میشه و گوشه‌گیری می‌کنه رو به حساب عدم توانایی برای ارتباط با دیگران نذارید. اون می‌تونه عمیق‌ترین ارتباطات انسانی رو داشته باشه و یا تجربه کنه، فقط باید بهش زمان بدید، فضا بدید تا احساس امنیت کنه.اگر بچه‌ی شما کمی درنگ می‌کنه در ارتباط گرفتن با آدما، بدونید که او در حال تحلیل اطلاعات زیادی از محیطه و با مغز عاطفی حساسش داره این موقعیت رو آنالیز و ارزیابی می‌کنه. فقط همین! بچه‌تون را به تدریج با موقعیت‌ جدید و افراد جدید آشنا کنید و با سرعت فرزند درون گراتون پیش بریدو هر گام کوچک در ابتدا در دنیای کودک گامی غول‌آساست. مثلا اگه تولد یه بچه‌ای قرار برید، زودتر برید اونجا.بذارید محیط رو وقتی خلوت‌تره ارزیابی کنه. بذارید احساسی شبیه به صاحب خونه بودن بکنه و بقیه افراد کم‌کم بیان و اضافه شنو یه بچه‌ی درونگرا رو اگه یهو ببرید وسط سی تا بچه، طبیعیه احساس تهدید کنه، طبیعی که از بغل شما که تنها منبع امنیتش هستید تکون نخوره، قبل مدرسه یا مهدکودک ، وقتی اونجا خالیه، به بهونه‌ی سرکشی با هم برید و  بهش زمان بدید تا محیط رو تحلیل کنهوبرای اینکه باهاتون حرف بزنه سوالای روشن بپرسید. مثلا نگید امروز مدرسه چطور بود؟ این سوال خیلی کلی هست. بپرسید امروز سر زنگ ریاضی چیکار کردید؟ امروز سر زنگ ورزش تو کدوم تیم بودی؟ کیا تو تیمت بودن؟ تیمتون چند تا امتیاز گرفت؟ چه اتفاقی افتاد؟ سوال‌های روشن و جزیی درونگراها رو سر ذوق میاره که حرف بزنن.یه توصیه‌ی مهم پایانی این که کلا نگران نباشید و بدونید که بسیاری از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شخصیت‌های تاریخ بشر، مثل کودک شما درونگرا بودند. قدرت‌های انسان‌ها در جهان انواع بسیار متفاوت و متنوعی داره. رمز سعادت نه تغییر ذات آدما، نه انباشتن انواع متفاوتی از قدرت‌های بیگانه است، بلکه استفاده‌ی هوشیارانه از همون قدرت‌هاییه که یه آدم باهاش به دنیا اومده این رو بدونید که شناخت خودمون کلا باعث میشه که حالمون و ارتباطاتمون به جای بهتری کشیده بشه.ریشه بسیاری از تعارضات ما یا رنج‌های ما اینه که ما درکی دقیق و درست از همدیگه نداریم. ما فکر می‌کنیم واقعیت آن چیزیست که ما تجربه می‌کنیم و تجربه‌ی دیگران رو درست نمی‌تونیم درک کنیم، اگر درون‌گرایی یا برون‌گرا هستید تلاش کنید منطق رفتارهای طیف مخالف شخصیتتون رو هم درک کنید.درسته که ما نمی‌تونیم مثل اونا رفتار کنیم، اما اینکه بتونیم سر از کارشون در بیاریم و ریشه‌های عملشون رو بشناسیم، اونوقت باعث میشه که بسیاری از چراغ‌های رابطه که خاموش شده، دوباره روشن بشه.چراغ‌های رابطه با خودمون و با دیگران!</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 17:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این راهش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ej8urze47szu</link>
                <description>معرفی کتاب این راهش نیست،  چرا هر آنچه درباره موفقیت می‌دانید عمدتا اشتباه است؟ آنچه در پس پرده وجود دارد و شما باید بدانید؟،  نوشته اریک پارکر، ترجمه زهرا جهانفریان، نشر کوله پشتی آقای اریک پارکر استاد دانشگاه یو سی ال (UCLA) در آمریکا هستند. در این کتاب با مجموعه زیادی از پژوهش‌ها و آزمایش‌ها و داستان‌ها، توضیح داده که شاید گزاره‌های به ظاهر بدیهی پنداشته شده در مورد موفقیت، اشتباه هستند. مثلا تو فصل سوم کتاب در مورد این حرف می‌زند که اعتماد به نفس آنقدرها هم که گفته می‌شود به موفقیت کمک نمی‌کند! و یا در فصل اول در مورد رابطه‌ی نبوغ و جنون حرف میزند. در ادامه کتاب را مرور می‌کنیم.رابطه بین نبوغ و جنونکتاب با  فصلی طوفانی در مورد رابطه بین نبوغ و جنون شروع می‌شود. در قرن ۲۰ مسابقه‌ای در آمریکا به نام رام برگزار می‌شد که یک‌جور مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری استقامت بود. چیزی که توردوفرانس در مقابلش یک شوخی محسوب می‌شود. شرکت‌کنندگان باید دوازده روز یک مسیر خیلی طولانی را رکاب می‌زدند و بدترین بخش این بوده که تقریبا نباید می‌خوابیدند یا خیلی کم می‌خوابیدند( سه ساعت یا چهار ساعت در روز). در این میان یک آقای عجیبی به نام جو روبیک پنج سال متوالی تو همچین مسابقه‌ی پرفشاری با اختلاف اول می‌شد. سوالی که کتاب با آن شروع می‌کند این است که توی همچین ماراتنی چجوری می‌توان زنده ماند؟ چطور آقای روبیک توی این رقابت دوازده ساعت زودتر از نفر دوم از خط پایان رد میشه؟ سوال اینه که چطور در چنین ماراتون وحشتناکی طاقت میاره؟ آیا بدن قوی داشته؟ نه یعنی اگه عکس جو روبیک را جستجو کنیم، می‌بینیم آدم خیلی ورزیده‌ای هم نیست، نیروی قدرت بدنی عجیبی ندارد! جواب اینه: جو روبیک دیوونه بوده. جواب این سوال پارانویا شدید این آدم است.اریک پارکر توضیح میده که واقعا نه فقط در ماراتن، بلکه در حوزه‌های مختلف، جنون نه تنها همسایه‌ی نبوغ است، در واقع حتی خیلی هم نمیشه تفکیکشان کرد. یعنی انگار خیلی به همدیگه نزدیکند و آمیختند. علی‌رغم اینکه جنبش سرمایه‌داری دنیای مدرن خیلی اصرار داره انسان‌ها را نرمالایز کنه، یعنی اندکی از چیزهای مختلف به شما بده،  با مکانیزم‌های مختلف کنترل کنه، ولی پارکر می‌گه باید مواظب این جنون بود، چون از دست رفتن این جنون، گاهی به منزله‌ی از دست رفتن نبوغ منحصربه‌فرد ماست!بعد این سوال رو می‌پرسه که چطور میشه بزرگترین ضعفمون رو که شاید جنون ماست، به بزرگترین قدرت خودمون تبدیل کنیم؟  کلی مطالعه و پژوهش میاره مثلا یه چیزی که خیلی برای من به عنوان معلم عجیب بود.یک پژوهشی هست و میگه که با این گزاره عجیب که آنچه باعث میشه بچه‌ها در مدرسه موفق نباشند، همون دلیلی میشه که باعث میشه بیرون مدرسه، در دنیای بزرگسالی خیلی موفق عمل کنند. مثلا ممکنه بچه‌ها تو مدرسه به خاطر رفیق‌بازی یا هوش همدلی یا ایجاد ارتباط با انسان‌ها که عامل مخرب در مدرسه است، بد باشند اما همین جنون که می‌خواد آدما رو بفهمه، باهاشون دیالوگ کنه، دیگران رو درک کنه و ....همین سرمایه‌ی او در آینده است.بچه‌های ناموفق تو مدرسه قوهای سیاهی می‌بینند.معرفی کتاب قوی سیاه؛ اندیشه ورزی پیرامون ریسک، نوشته نیکولاس طالب، ترجمه محمدابراهیم محجوب، نشر آریانا قلم وقتی شما توی مسیر روتین موفقیت میرید، همیشه خوبید، همیشه جایزه می‌گیرید، با عناصر پیش‌بینی ناپذیر در ذات جهان کمتر مواجه می‌شید. تا قبل از کشف استرالیا فکر می‌کردم همه قوها سفیدند، وقتی میرن استرالیا کشف می‌کنن که قوی سیاه هم وجود دارده. بچه‌های ناموفق تو مدرسه به خاطر اون دم دفتر وایسادن، به خاطر اون قدرت لابی‌گری با ناظم بکنن که به خونه زنگ نزنه و ... چیزی را یاد می‌گیرند که در فرایند زیستن بعدا خیلی بهشون کمک میکنه. جنونی که به عنوان تشدید کننده میتونه بهشون کمک کنه .یه قصه‌ی دیگه‌ای داره کتاب از  خانمی به نام اشلین بلاکر که بدنش دردی را احساس نمی‌کنه؛ یعنی جهش ژنتیکی براش رخ داده که ایرادی در ذهنش در سیستم اعصاب تولید میشه «نقص در ژن SCN9A»  داره و درد را احساس نمی‌کنه خیلی از آدمهایی که این بیماری رو دارن قبل از سه سالگی می‌میرند، چون وقتی نمی‌تونن درد و ترس رو احساس کنند خطر ر هم نمی‌تونن احساس کنن. بعد از تاثیر جهش‌های ژنتیکی میگه بعد یه عالمه نمونه‌های دیگه میگه و میگه ببین این آدم چقدر عجیبه که درد حس نمی‌کنه یه عالمه نمونه‌های دیگه میگه و بعد میگه که تو هم به گونه‌ای می‌تونی منحصر به فرد باشی و این ترکیب ژن‌ها با هم جوری که فعال میشن تجربه‌های زیست می‌تونن چیزی ایجاد کنه که منحصر به فرد باشیم. نکته‌ی بعدی اینه که گاهی تمام سرمایه تو همین می‌تونه باشه، خانم اشلین بلاکر اما زندگی شادی نداره عملا. درسته درد رو حس نمی‌کنه اما هر روز باید خودش رو چک که در واقع جاییش آسیب ندیده باشه، مواظب باشه مثلا زبونش رو گاز نگرفته باشه و ... زندگی سختیه ولی داره میگه آدمای اینجوری زیادی هی دارن براساس تصادف زاده میشن و ما هم، یه جورایی با یه جنون منحصر به فرد به دنیا میایم هیولای امیدبخش؛ جنون خود را بشناساز یه مفهومی حرف می‌زنه به نام هیولای امیدبخش. میگه گاهی تو این جهش‌ها، گاهی تو این تصادف و ترکیب یا تو تجربه‌هایی که ژنی در ما فعال می‌کنه یک هیولای امید بخش زاده میشه. شما اگه مایکل فلپس رو به عنوان یه پدر نگاه کنید زیاد امیدبخش نبود. مایکل در کودکی خوش اندام نبوده. دست‌های خیلی کشیده داشته، پایین‌تنه خیلی کوتاه  و بالاتنه خیلی کشیده؛ ولی یه مربی شنا وقتی به مایکل فکر نگاه می‌کنه داره مدال طلای المپیک می‌بینه. یعنی منظورم اینه که چطور ناهنجاری که در فیزیک این آدم وجود داره، اون چیزی که مطلوب نیست متداول نیست، میتونه کمک کنه که آدم موفقی بشه.بررسی کرده گفته نابغه‌های خلاق خیلیاشون تست شخصیت دادن و نتیجه عجیبه. امتیاز آسیب روانیشون فقط یه کم کمتر از بیماران روانی است یعنی باز به اون مرزی می‌رسیم که جنون و نبوغ در هم آمیخته است یا اصلا موجب همدیگه می‌تونه باشه. میگه چطور ما یه در واقع یه معلولیت و یه چیز که معمول نیست (مثلا میگن زیبایی هم نوع معلولیت یعنی یه چیزی که یه ذره خیلی خاص و ویژه است) رو می‌تونیم از بد به خوبش تبدیل کنیم؟ از نابه هنجار به استثنایی تبدیلش کنیم. یا از عجیب به زیبا تبدیلش کنیم؟ باز یه مثالی میزنه از استودیوی پیکسار!  میگه سال دو هزار پیکسار نیاز داشت که یه موتور خلاقیتش روغن‌کاری کنه دوباره به کار بندازه یه آقایی که خب خیلی معروفه توو دنیا انیمیشن به نام برد برد ایشون رو میارن میگن چه کنیم؟ میگه که هرچی عنصر نامطلوب دارید و اعضای ناموفق تیم‌های قبلی ر به من معرفی کنید. اون نویسنده‌هایی که خسته‌ن، ناامیدن، کسی به حرفشون گوش نمیده! وصله‌های ناجورن اینا.  دور همدیگه جمع میشن. یعنی آدم‌هایی که نوعی کجی، نوعی معلولیت داشتن کنار هم جمع میشن و یکی از شاهکارهای انیمیشن رو می‌سازن؛ نتیجه‌ی این تیم عجیب و غریب در واقع فیلم شگفت‌انگیزان است. خیلیم جالب اینه که شبیه خودشون شبیه این آدمهاست یعنی قدرت‌های ویژه‌ای دارن و این قدرت چطور رنجشون میده گاهی. به نظرم تجربه‌ی زیستی خود این تیم نویسندگی هم توش بوده.میگن ADHD (بیش فعالی با نقص در توجه در بزرگسالان) و ADD (نسخه خفیف‌تر اختلال توجه در بزرگسالان) با خلاقیت رابطه کاملا مستقیم دارن. افرادی که بیش فعالن، شاید عناصری به نظر می‌رسند که دنبال نمیکنن تو رو، گوش نمیدن، بی‌قرارن، هی پاشون رو تکون میدن، ولی میگه این آدما خیلی خلاقند. در واقعی یه شمشیر دولبه تمرکز ازشون گرفته شده،  اما اونا همزمان به چیزهای خیلی مختلفی می‌تونن فکر کنن و کلاژ بسازن از جهان‌های معنایی مختلف و یهو یه چیزی بگند و یا یه چیزی خلق کنند که ما افراد عادی نمی‌تونیم. کتاب در مورد خیلی‌ها حرف میزنه. مثلا انیشتین! ببینید خیلی عجیبه، حیرت‌انگیزه! مثلا نظریه نسبیت واقعا  تکان دهنده است. اما چطور یه آدم تونسته یه همچین چیزی رو تصور کنه؟ یه فکت جالب در مورد انیشتین اینکه پسر انیشتین اسکیزوفرنی داشته و ژنتیکی. و سی سال در آسایشگاه بیماران روانی بستری بوده و سوالی که جالبه این که آیا انیشتین دچار نوعی جنون خفیف نبوده ؟ در واقع اسکیزوفرنی که در او وجود داشته، شاید به اندازه‌ی پسرش فعال نبوده، اما به تصور یک جهان کوانتومی و رابطه‌ی متفاوت زمان و جرم کمک کرده.مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان که به هم نزدیک است!توضیح عجیب و غریبی نمیده که چطور میشه جنون رو  کنترل کرد، خفیف کرد و یا نه رها کرد؛ ولی چیزی که میگه اینکه جنونت رو بشناس! خیلی نکته‌ی مهمیه! میگه حتما همه‌ ما به واسطه‌ی ترکیب این ده‌ها هزار حالت مختلف ژن‌ها یه چیزی داری که جنونه، بدون که چیه! و بعد میگه این شناخت باید یتونه به تو کمک کنه که بفهمی کجا به تو آسیب می‌زنه، کجا رنج می‌کشی به خاطرش و کجا می‌تونی به یه چیزی تبدیلش کنی! در واقع من فکر می‌کنم آدمای بزرگ تو ادبیات تو سینما تو دنیا علم، جنونی رو به یک چیز عینی و واقعی تبدیل کردن! و به این فکر کنید که جونتون چیه؟ یعنی میدونی دیوانگی شما چیه؟روابط و موفقیتتو فصل دوم با یه گزاره‌ای دیگه شروع می‌کنه. میگن آدمای برون‌گرا چون می‌تونند کلی شبکه ارتباطی بسازن خیلی موفق‌ترن. این گزاره گزاره‌ی درستی است، ولی ما نباید فراموش کنیم که آدم‌های درونگرا دستاوردهای خیلی مهمی دارن. اریک پارکر این گزاره را متعادل می‌کنه میگه مثلا در المپیک از هر ده نفر که مدال طلا گرفتن ۹ نفر شدیدا درونگرا هستند.  تو حوزه‌های مختلف بررسی می‌کنه و در مورد دستاوردهاشون حرف میزنه. نکته‌ای که میگه اینکه درونگراها فرصتی دارن در انزوا، که می‌تونن در واقع به یک چیزی، به یک تجربه‌ی حسی برسند. یا به عمقی از دانش برسن، چیزی که برونگراها به خاطر این که کمتر با خودشون تنهاند، این تجربه رو ندارند. دنبال یه مرز بهینه‌ای است که تو اون گرچه از روابط و شبکه‌ی ارتباطی خود استفاده می‌کنیم اما از انزوای خودمون غافل نشیم. در واقع می‌خواد از اون تاکید عجیب به دوست پیدا کردن، یه ذره خارج بشیم. میگه برون‌گراها یه ضعف بزرگی دارند،ضعف وانمود کردن زیاد! میگه برون‌گراها خیلی شبیه آبند. شکل ظرف میشند، شکل جمعی میشن که داخلش هستند و یه جایی شاید خودشون رو گم کنن که اساسا اصولشون چیه؟ ارزشهاشون چیه؟ معرفی کتاب: شب مادر، نویسنده کورت ونه گات، ترجمه علی اصغر بهرامی، نشر روشنگران و مطالعات زنانداستان کتاب این هست که شخصیت اصلی جاسوس است و از طریق سخنرانی‌های پرشوری که در رادیوی آلمانی‌ها می‌کنه،در ستایش نازیسم و رایش سوم پیام‌ها و اطلاعاتی رو به آمریکایی‌ها میده. در واقع جاسوسی است که اطلاعات جمع می‌کنه ولی راه انتقال این هست که خودش رو یک مدافع سرسخت نازیسم نمایش میده و شروع می‌کنه به سخنرانی کردن. از یه جایی شخصیت اصلی  متوجه می‌شه که به طرز عجیبی سخنرانی‌هاش  الهام بخش هستند تا اینکه به انتقال اطلاعات کمک کنه. یعنی طرفدار پیدا کرده بوده، یه عده شنونده اختصاصی پیدا کرده بودن و  یه سری تصمیمات اشتباه داشته گرفته می‌شده.  کورت ونه گات با یه جمله تو کتاب نکته‌ی درخشانی رو بازگو می‌کنه میگه: «ما همان چیزی هستیم که وانمود می‌کنیم. همه وانمود می‌کنیم. ما نقاب‌هایمان هستیم و مواظب باشیم که به چه چیزی وانمود می‌کنیم» کسی که ادای شجاعت رو درمیاره، خب شجاعه دیگه! مگه میشه ما یه کار شجاعانه‌ای را حتی با داشتن ترس انجام بدیم؟ ما حتی خودمون هم یادمون میره که داریم وانمود می‌کنیم. برای همین کاش نقاب‌هامون رو خوب انتخاب کنیم. کتاب می‌گه برون‌گراها  انرژی ذهنی و روانیشون رو بیشتر از محیط می‌گیرن، برای همین بیشتر از درون‌گراها وانمود می‌کنند. میگه مواظب این باش که داری به چی تبدیل میشی! تو نقابتی. این یک تلنگره! تو دنیایی که خیلی مجبوریم از نقاب استفاده کنیم داریم چه تصویری رو به نمایش بگذاریم؟  تو مصاحبه‌های شغلی مثلا یکی از پارامترهای مهم این هست که طرف برون‌گرا هست یا نه؟ کتاب داره ذره‌ای  نقد میکنه هژمونی و حاکمیت برون‌گراها بر جهان.  مثلا میگه تو قانون ده هزار ساعت تمرین، که میگن اگه می‌خوای مستر بشی توی کاری باید ده هزار ساعت تمرین هدفمند کنی، اگه روزی یه ساعت وقت بذاری بیست و هفت سال چهار ماه طول میکشه تا برسید به اون پختگی در کار. یعنی اگه از بیست سالگی شروع کنی، چهل و هفت سالگی می‌تونی بهش برسی. ولی درونگراها در واقع قدرتی دارن که میتونن بیشتر وقت بذارن و اگر این بیشتر از روزی چهار ساعت باشه، آدم در هفت‌سال می‌تونه اون ده هزار ساعت رو پر کنه. یعنی بیست و هفت سالگی شما به اون عمق میرسی. یعنی باید انتخاب کنی بین چهل و هفت سالگی و یا بیست و هفت سالگی. خیلی تفاوت مهمیه.تو ادامه در مورد گزاره‌های دیگه‌ای حرف میزنه. مثلا در مورد این گزاره حرف می‌زنه که برنده‌ها هرگز  تسلیم نمیشن و میگه نه اتفاقا خیلی وقتام تسلیم میشن! در ستایش بدبینی صحبت می‌کنه. پژوهشی هست گابریل اوتینگر انجام داده و کتابی داره (به فارسی) مثبت فکر نکنید!  گابریله اوتینگن در مورد این که میگه که مثبت اندیشی چطور برخلاف باور رایج به ما کمک نمی‌کنه که به آرزوهامون برسیم ، چرا؟ دلیل اصلیش اینه که خیال پردازی و مثبت‌اندیشی و تصور اینکه من فکر کنم رسیدم به آرزوهام، باعث میشه پاداش کار را قبل از انجام اون کار به ما بده.  «وصف العیش، نصف العیش» هست. ما تو ذهنمون رسیدیم به اون چه که می‌خواستیم و این باعث میشه انرژی کمتری بذاریم. در مورد یه تکنیک حرف می‌زنه می‌گه که اگر به اگرها فکر می‌کنی، اگه به اینجا برسم چی میشه، مراقب باشید که این چیزی که غرقمون می‌کنه. سعی کنید بلافاصله به آنگاه هم فکر کنید. آنگاه چه خواهم کرد! می‌دونید نقشه‌ی عملی من برای این رویا چیه و به موانع فکر کنید.معرفی کتاب مثبت فکر نکنید، نوشته گابریل اوتینگن، ترجمه حسین رحمانی، نشر ترجمان گابریله اوتینگن توی کتاب مورد یه تکنیکی میگه  به نامWOOP.میگه اول به W فکر کنید به Wish به رویا، به آرزوهایی فکر کنید، حتما خوبه.  بعد میگه به O اول  Outcome فکر کنید به نتیجه. من اگه به اونجا برسم به چی می‌رسم. ببینیمش کمک می‌کنه. اما بلافاصله باید بیایم روی زمین و به O دوم Obstacle فکر کنیم. به اینکه چرا من اونجا نیستم. چی باعث میشه که من نرسم. و سپس به P آخر به Plan به برنامه فکر کنید. چه باید بکنم. این خیلی تکنیک خوبیه نه تنها برای رسیدن به اهداف، بلکه برای ارزیابی واقع‌بینانه‌ی اهداف. من گاهی تو اون O دوم می‌بینم خیلی موارد زیاده و جوری نیست که پسش بربیام.  این ترکیبی از ایده‌آل گرایی و واقع بینی است. که کمک می‌کنه. و باز این گزاره را به چالش میشه که  این چیزی که مثلا باید انرژی بدید به کاینات و ... و اینکه موانع رو نبینی و پلنی نداشته باشی، کاینات کاری برات. نمی‌کنه برات.تو اسپایدرمن دوست داری؟ منم همینطور!در ادامه پارکر داستان عجیبی رو می‌گه.آقایی به نام پال اردوش ریاضی دان مجارستانی است. خیلی آدم عجیب غریبی بوده. اینجوری بوده که مثلا اگه یه وقت سه صبح زنگ خونه ر شما رو می‌زده که مغز من خوابش نمی‌بره و بیا با باهم ریاضی کار کنیم اصلا چیز عجیبی نبوده و یه روتین زندگیش بوده. پاول اردوش رکورد تعداد مقاله رو داره در تاریخ ریاضی و عاشق همکاری بوده. تو بیست و پنج کشور، با پونصد ریاضیدان کار کرده. خیلی هم حافظه خوبی تو این زمینه نداشته. مثلا یه ریاضیدانی به نام الیوت اندرسون کانادایی تعریف می‌کنه که جایی دیدمش و باهاش بحث کردم و یهو پرسید شما کجایی هستی؟ میگه من کانادایی هستم. میگه اه چه جالب من یه رفیق دارم الیوت اندرسون که کانادایه و الیوت می‌گه منم. خیلی تو فضای خودش بوده. انقدر این آدم کاری که تو ریاضی کرده عجیبه که واقعا تکرار نشدنیه. یک عدد هست به نام عدد اردوش. عدد اردوش نشان‌دهنده‌ی این هست که شما چند تا مقاله با اردوش کار کرده‌اید و با چه نسبتی در اون مقاله کار کردید. مثلا اگه عدد اردوش ریاضی‌دانی یک باشه یعنی با خود اردوش مقاله‌ی مشترک داشته. اما اگر عدد اردوش ریاضیدانی دو باشه یعنی با یکی مقاله داشتیم که اون با اردوش مقاله داشته. و این عدد بین ۰ تا ۶ هست. در تاریخ دو تا برنده‌ی نوبل بودند که عدد اردوش اونها  ۲ بوده چهارده تاشون عدد اردوش‌شان سه بوده. یعنی شبکه‌ای که ساخت خیلی عجیب است. تنها کسی هم که عدد اردوش‌ش صفره خود اردوشه. چرا داستان اردوش رو میگه؟ برای اینکه خیلی پیش از این تند رفته در مورد برون‌گرایی.با این داستان می‌خواد بگه ببین ولی خیلی مهمه که شبکه سازی کنید. یعنی گرچه در ستایش درونگرایی حرف می‌زنه. ولی  برمی‌گرده و  بعنوان نمونه داستان اردوش و این تعادلی که به درستی بین انزوا و  ایجاد ارتباط با آدمها ایجاد کرده می‌گه. اصلا کتاب اینجوری نیست که توصیه صد در صد بکنه. بیشتر  داره میگه ببینین یه آدمی این کار انجام داده در افکارش غرق می‌شد و بعد به عنوان هدیه‌ای برای جهان، همراه می‌شده با آدما. معرفی کتاب: هرچه واقعا نیاز داشتم در کودکستان آموختم ، نوشته رابرت فولگام، ترجمه شیرین نوروزی، نشر نیریزحالا‌ توصیه‌ای که پارکر می‌کنه از کتابیه با نام «هرچه واقعا نیاز داشتم در کودکستان آموختم.» توضیح میده که ما تو کودکستان چه خرد نابی داشتیم. مثلا برای همین ارتباطات میگه یکی از کارهایی که باید بکنی این تکنیکه: «تو اسپایدرمن دوست داری؟ منم همینطور!» میگه ما تو کودکستان اینجوری دوست پیدا می‌کردیمو قدرت عجیب مشابهات! چیزایی که ما را بهم وصل می‌کنه.« تو از کرفس متنفری؟ منم همینطور» میگه این منم همینطور خیلی راه حله. توصیه می‌کنه به درونگراها که از این تکنیک استفاده کننپ. از این که در واقع تی‌تاپمون رو باهم نصف کنیم. از قدرت بخشش، از گوش کردن، از «میای بازی». میگه لذت بخش مهمی از یک رابطه انسانی است.«این راهش نیست» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/audiobook/61787  https://virgool.io/p/ej8urze47szu/%C2%AB%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/83925 </description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 15:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-yp4zkpeinf1u</link>
                <description>عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه
دو چیز را که تا حالا کنار هم قرار نگرفته‌اند، کنار هم می‌گذراید و بعد جهان تغییر می‌کند.جولین بارنز، نویسنده این کتاب هم چنین کاری کرده است. در نگاه اول، عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه کاملا بی‌ربط به هم به نظر می‌رسند، اما روایت نویسنده که رقصی‌ است میان تاریخ و حافظه وداستان رابطه نامرئی و البته عمیق بین این عناصر را آشکار می‌کند.آغاز کتاب داستان کسانی است که حدود دویست سال قبل، سودای پرواز با بالن را در سر داشتند. در زمانه‌ای که عموم مردم معتقد بودند، خدا اگر می‌خواست انسان پرواز کند به او بال می­داد؛ در دوره‌ای که رسیدن به ابرها جسارت به قلمرو خدایان بود؛ عده‌ای سوار بر سبدهای حصیری و آویزان از یک بالن، مرتکب گناه ارتفاع می‌شدند. جنون این ماجراجویان جایی آشکارتر می‌شود که بدانیم در آن سال‌ها طراحی یک بالن به قدری ابتدایی بود که تنها تصمیم آغاز سفر و جدا شدن از خاک با مسافران بود. و فرجام داستان، اینکه بالن کجا فرود بیاید یا درهم بشکند را، آسمان و بادهای سرکشش تعیین می­کردند. عجیب آنکه در دوره‌­ای که زیاد پیش می‌­آمد مسافران زنده یا سالم به زمین باز نگردند، هنوز این ماجراجویی عاشقانه متقاضیان سرسخت خودش را داشت.آن سال­ها بالن‌سواری یک داستان عاشقانه بود و این روزها هر داستان عاشقانه‌­ای شبیه به بالن­‌سواری است. عشق هم نوعی ارتکاب گناه ارتفاع است و شاید به همین دلیل «هر داستان عاشقانه، بالقوه یک داستان اندوه نیز هست.»ما سی سال باهم زندگی کردیم، من سی و دو سالم بود وقتی باهم آشنا شدیم و شصت سالم بود وقتی او مُرد. از تشخیص بیماری تا مرگ تنها سی و هفت روز طول کشیدجولین بارنز سی سال سوار چنین بالنی بوده است، عشقی را آغاز کرده، از زمین و زمان دور شده، مخاطرات مختلفی را کنار همسفرش از سر گذرانده، بکرترین بادها گونه‌های روانش را نوازش کرده است و بعد ناگهان طوفانی بی‌رحم او را به زمین کوبیده است. هم‌اندوهش مرده است.رنج هرچیزی دقیقا هم‌سنگ ارزش آن است؛ هرچقدر بیشتر ارتفاع گرفته باشی شدیدتر سقوط می‌کنی و حالا در روزهای دشوارِ این انسان، بزرگترین رنج این است که: یکی هست که نیست. از اینجا به بعد کتاب داستان شجاعت مردی سوگوار است که تلاش می­کند به التیام برسد.جهان سراسر عدم قطعیت است، سرشار از عواملی دور از دست­های کنترل‌گر ما، جهان به راه خود می­رود و همه‌چیز را نیز با خود می­برد. تناقض این است که اگر از حاشیه امن زندگی بیرون نرویم هرگز ماجرایی برای تعریف کردن نخواهیم داشت؛ ولی اگر پیله خود را بشکافیم نیز با سیلی از ناشناخته­های قدرتمند مواجه خواهیم شد، این یکی از مهم­ترین دوگانه‌­های زیستن است: امنیت یا کشف؟ افسردگی یا اضطراب؟تقریبا همه ما با بلیطی در جیبمان به این جهان می‌­آییم، بلیطی که می­‌توان با آن سوار بالن شد، لحظه‌­ای ارزشمند را در حافظه‌­ی زندگی عکاسی و ثبت کرد و عشق و زندگی را با همه زیبایی و ویرانگریش تجربه کرد. تصمیم اینکه این سفر را آغاز کنیم یا نه، اینکه چقدر ارتفاع بگیریم، اینکه در چه آسمانی اوج بگیریم با ماست و اینجا هر تصمیمی قابل احترام است. این کتاب در اوج واقع‌بینی، با روایت کردن همه رنج­‌های پرواز، از گم شدن گرفته تا سقوط، و با تصویری از شکوه زیستن شجاعانه،پرسش مهمی را پیش روی ما می‌گذارد، پرسشی که پاسخ به آن شاید تمام یک زندگی را تحت تاثیر قرار دهد: آیا تو سوار بالن خواهی شد؟«عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه» کتابی است که برای معرفی در پویش کتابستان طاقچه انتخاب کرده‌ام. در پویش کتابستان قرار است هر کسی یادداشتی درباره‌ی کتابی که دوستش داشته بنویسد و از بقیه دعوت کند تا آن کتاب را بخوانند.: https://taaghche.com/book/81609 </description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 11:29:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده روی و سکوت در زمانه‌ی هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-eti2opjecxhg</link>
                <description>معرفی کتاب:پیاده­‌روی و سکوت در زمانۀ هیاهو نویسنده:ارلینگ کاگه، ترجمه شادی نیک‌رفعت، نشر گمانبه گفته یک فیلسوفی ما وقتی کشتی را اختراع کردیم، همان لحظه غرق­‌شدن را هم اختراع کردیم؛ یعنی سوی دیگر هر پیشرفتی، تاریکی است. هیچ شکی نیست که تکنولوژی­‌های ارتباطی خیلی به ما کمک کرده، امور را تسهیل کرده و دستاوردهای زیادی برای به ارمغان آورده که ما خود به آن اذعان می‌­کنیم، ولی داریم در مورد عصری صحبت می‌کنیم که چیز مهم، عمیق و گرانبهایی به نام سکوت را در آن از دست دادیم.این دوره بیش‌­فعال است، بیش­‌متصل است و بیش‌­ارتباطی در آن غوغا می‌­کند. آن­قدر که ما حتی برای دقایقی کوتاه هم با خودمان، افکار، تخیلات و ترس­های‌مان تنها نیستیم. می­‌خواهم بگویم که ما چیز مهمی را در درون خودمان کشتیم و می‌­خواهم در ستایش سکوت در زمانۀ هیاهو صحبت کنم.ذهن مجروح انسانبا استناد به سخنان پاسکال همۀ مشکلات بشر ناشی از این امر است که او نمی­تواند برای دقایقی روی صندلی بنشیند و هیچ کاری نکند. پژوهشگران دو دانشگاه ویرجینیا و هاروارد پژوهش شوکه­ کننده‌­ای را با همکاری یکدیگر انجام داده‌­اند که آنها را مدت­ها به فکر فرو برده است. آن­ها این گفتۀ پاسکال را به محک آزمایش گذاشتند و به عده­‌ای داوطلب گفتند که باید 20 دقیقه در اتاقی بنشینند، حق ندارند بخوابند، گوشی یا وسیلۀ ارتباطی دیگری نباید همراهشان باشد و با کسی هم نباید حرف نزنند. یک دکمه هم روی صندلی است که به آن­ها شوک الکتریکی می­‌دهد، اگر خودشان آن را فشار دهند. این دکمه را از قبل امتحان می­‌کنند و از آنجا که شوک الکتریکی دردناک است، هیچ ­کدام از داوطلب­‌ها دوست ندارند از آن دکمه استفاده کنند اما وقتی در اتاق می­‌نشینند و دقایقی می­گذرد، این سکوت به‌­گونه‌­ای آزارشان می‌­دهد که به طرز عجیبی شروع به شوک ­دادن به خودشان می­‌کنند. 67% مردان و 25% زنان در این آزمایش به خودشان شوک دادند. یکی ار داوطلبین (آقا) بیش از 190 مرتبه در 20 دقیقه به خودش شوک داده است؛ یعنی هر 6 ثانیه یک­بار.بنابراین، ما نیاز به محرکی درونی داریم که و وقتی نیست با شوک دادن که حتی بسیار دردناک است تأمینش می­‌کنیم.ذهن و روان انسان این قابلیت را دارد که ساعت­‌های طولانی بر روی موضوعی مثل دیدن فیلم، نوشتن متن یا خواندن آن عمیق شود. بنابراین، توجه ما چقدر مجروح و تکه­‌تکه شده است که نمی­‌توانیم برای ۲۰ دقیقه در جایی آرام بنشینیم! ما به ­طرز متناقضی به دلیل وفور تجربه­‌های تحریک ­آمیز دچار فقر تجربه‌­ایم؛ یعنی آن­قدر تجربه­‌های متوالی هیجان­ انگیز را با همین گوشی‌­های همراه و چشم­های‌مان درک کردیم که اساسا دیگر درکی از تجربه­‌های اصیل نداریم.همان­طور که در سیارۀ زمین، که در حال نابود شدن است، یک­ سری مناطق حفاظت‌­شده داریم، باید در ذهن و روانمان هم مناطق حفاظت­‌شده‌­ای را ایجاد کنیم. ژیل دلوز، فیلسوف بزرگ، خیلی خوب در این باره توضیح می‌دهد. او می­‌گوید ما باید این حق را داشته باشیم که وقتی چیزی برای گفتن نداریم، چیزی نگوییم تا وقتی چیزی می‌­گوییم قابل گفتن و عمیق باشد. او از »حق سکوت« حرف می­زند و می­‌گوید زمانی حکومت­ها، ساختارهای اقتدار، دهان­‌ها را می‌­بستند برای اینکه آدم­ها چیزی نگویند و اقتدارشان را این­گونه اعمال می­‌کردند. در حال حاضر، شکل اعمال اقتدار به صورت پارادوکسی تغییر کرده است؛ آدم­ها را وادار می­‌کنند چیزی بگویند و ما عمق را از دست می­دهیم. در جهان ما اعمال قدرت با «باید» صورت می­‌گیرد. جهان ما جهان دستاورد سالار است: باید موفق باشی، باید زیبا باشی، باید دیده شوی که شکلی از دیکتاتوری است. این «بایدها» روان ما را مجروح می­کند و می­تراشد.دو چیز طیرۀ عقل است: دم فروبستنبه وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشیترس از جا ماندنما چرا آن­قدر اصرار داریم که به دنیا متصل باشیم؟ در روانشناسی پدیده­‌ای هست به نام «فومو» (FOMO) که هرکدام مخفف کلمه‌­ای است: Fear of missing out یعنی ما می‌­ترسیم که در جریان نباشیم. دائم، باید در جریان باشیم و این موضوع دلیل تکاملی دارد زیرا اگر ما د‌ه­ها یا صدها هزار سال قبل در جریان اتفاقات قبیله‌مان نبودیم، امکان داشت که حذف بشویم، کشته شویم پس باید حواسمان می‌­بود که در جامعه چه خبر است، چه کسی قدرت را به دست می­گیرد، چه اتفاقاتی در قبیله می‌­افتد. الان، هم همین­طور است و  انگار ما دائما می‌­ترسیم که چیزی را از دست بدهیم، در حالی که ما می­‌توانیم اطلاعات کلی دربارۀ محیط پیرامون‌مان داشته باشیم و باید هم داشته باشیم ولی ما بیش­ متصلیم و جهان دچار بیش ­فعالی است.همه­ چیز در جهان آن­قدر زود در حال پیشرفت است که دور نیست زمانی برسد که ما آخرین پناهگاه خلاقیت بشر، یعنی دستشویی، را از دست بدهیم. جهان تا خصوصی‌­ترین سلول­‌های روح ما نشر کرده، اجازۀ انزوا را از ما گرفته است. فشار دنیا برای داشتن دستاورد مثل زندانی با دیوارهایی نامرئی اما عمیقا واقعی است که ما را محدود می‌­کند. ما همه‌­چیز را فراموش کرده‌­ایم حتی اینکه فراموش کردیم را فراموش کردیم. به یاد نمی­‌آوریم که عمق را از دست دادیم. می­‌‌بینیم بدون اینکه ببینیم، می‌­شنویم بدون اینکه چیزی را واقعا شنیده باشیم. ما لمسی سطحی از پدیده‌­ها و اتفاقات داریم. ما در جهان مدرن دچار مرگ عمق شدیم و در این مورد می­‌خواهیم صحبت کنیم که چطور می­‌توانیم انزوایی برای خودمان بسازیم که عمق را دوباره احیا کنیم.ما هر شکافی در زندگی روزمره را سریع رفو می­کنیم. ما ترس بنیادین داریم همان اضطراب زیستن که با ماست و هرجا فراغتی رخ بدهد که آن حمله­های وجودی و پرسش­های بنیادین به سطح بیاید، بلافاصله گوشی خود را برمی­داریم و هرکاری می­کنیم که فکر نکنیم؛ یعنی ریشۀ تمنای ما برای وصل­شدن به جهان مجازی ترس­های وجودی است، در حالی که سکوت مثل شکافی در دیوار جهان است که می­توانیم چشممان را روی آن بگذاریم و برای لحطاتی آن سوی دیوار را ببینیم.سکوت و صداهای ناشنیدنیسال ۲۰۱۰، خانم مارینا آبراموویچ پرفورمنس آرت فوق ­العاده‌ای را به نام هنرمند حاضر است در نیویورک اجرا کرد. او ۷۳۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ساکت روی صندلی نشست. آدم­ها می‌­آمدند و او را می‌­دیدند ولی او در سکوت به آن­ها زل زده بود. تجربۀ مارینا آبراموویچ خیلی شنیدنی است. او تعریف می‌­کند که خیلی شبیه تجربه­‌ای معنوی بوده است، مهم­ترین تجربۀ زیستۀ همۀ عمرش بوده  و اینکه چطور این سکوت به او کمک کرده  تا صداهایی را بشنود که ما در حالت عادی نمی‌­شنویم. اول، صدای هیاهو را، چیزی که همۀ ما در موزۀ شلوغ دریافت می‌­کنیم، در موزه ­شنیده است. بعد، آرام آرام صدای ماشین‌­های بیرون موزه و صدای پرنده­‌های روی درختان نزدیک موزه را نیز شنیده و عمقی را تجربه کرده که بی­‌نظیر بوده است.ژاپنی‌­ها در زبانشان کلمه ­ای دارند به نام «ساتوری» به معنی درک بینشی روشنگر یعنی لحظه­‌ای که دیگر زمان را خطی تجربه نمی­‌کنید، بلکه رگه‌­هایی از الهام در دنیا برای شما رخ می­دهد که ناگهان حقیقت گریزناپذیر و بدیهی می­شود. همۀ آدم­های دنیا تجربۀ «ساتوری» را دارند؛ هنگام نیایش، حضور در طبیعت، هنگام خواندن متن، در لحظه ­ای عاشقانه و...اما می­‌خواهم بگویم که ما چند وقت است «ساتوری» را تجربه نمی­‌کنیم یعنی آن کشف و شهود در ما رخ نمی‌­دهد. برای کشف «ساتوری»، برای درک این لحظه ما حتما نیاز به سکوت داریم، حتما نیاز داریم که ریتم جهان را کمی کند کنیم.اصلا باید روز ملی سکوت داشته باشیم، چیزی که در بالی، جزیره‌­ای در اندونزی برقرار است. در این روز همۀ فعالیت­‌ها را متوقف می‌­کنند، فروردگاه بین‌­المللی را به مدت 24 ساعت می­بندند، اینترنت و حتی برق را قطع می­‌کنند، آدم­ها یک روز سکوت می­‌کنند و در این مدت یک سال سپری ­شده را مرور می­‌کنند، رنج­های‌شان را مرور می­‌کنند، معنای زندگی­شان را بازاندیشی می‌­کنند و تجربۀ خیلی عظیمی را از سر می­‌گذرانند. انگار زندگی اندیشیده‌­ای را که سقراط درباره‌­اش حرف می­‌زند در آن یک روز دوباره می­‌سازند. برای اینکه مشت­‌هایمان از لذت زندگی و کشف و شهود پر شود باید ملال را طاقت بیاوریم زیرا جایزۀ طاقت ­آوردن ملال ادراک عمق است. هیچ آدمی نمی­‌تواند عمق را درک کند مگر اینکه ملال را زندگی کند یعنی اجازه دهد که حوصله‌­اش سربرود.آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آب از بالا و پستدر جهان ذهن، غرق نشویددر جهان باشیم اما مناطق حفاظت ­شده­‌ای برای ذهن و تجربه‌­مان داشته باشیم مثل کشتی که در آب است اما آب به درونش نفوذ نمی‌­کند؛ یعنی در جریان جامعه زندگی و فعالیت کنیم، اما مواظب باشیم که این جهان همۀ وجود ما را مسخر خودش نکند. در واقع، نکته‌­ای که می­‌خواهیم به آن برسیم این است که خیلی وقت­ها سکوت سرشار از ناگفتنی‌­هاست. خیلی چیزها را نباید گفت، باید حس کرد، تجربه کرد و در نهایت فقط نشان داد. اصلا، حقایقی وجود دارند که گفتن آن­ها را از بین می­‌برد. برای مثال: کلمه‌­ای پرتغالی به نام«سوداد» که قابل ترجمه نیست چون هم حس دلتنگی در آن هست هم اندوه در آن است هم آسودگی. معنی «سوداد» اگر بشود در جمله­­‌ای توصیفش کرد، نوعی حالت روحی است توأم با اندوه و آسودگی خیال. چیزی را قبلا گم کرده‌­اید و کلی دنبالش گشته‌­اید حالا می‌­فهمید که دیگر پیدایش نمی­‌کنید. فکر کنید محبوب یا معشوقی که عمری را در طلبش بودید، دلتنگش بودید و ناگهان می­‌فهمید که دیگر او را نخواهید داشت. چند هزار سال طول کشیده است که مردم در جایی از جهان بر روی پدیده‌­ای روحی اسمی بگذارند به نام «سوداد» و چقدر پدیده­‌های روحی و حسی دیگری وجود دارند که نامی ندارند و فقط در سکوت باید حس شوند. حرف ­زدن  همان­طور که امکاناتی را برای انتقال پیام مهیا می‌­کند، امکاناتی را می­‌گیرد یعنی سکوت در گفتن هم نکتۀ مهمی است. ما باید کمی دور از جهان باشیم. کمی انزوا به حفظ ما کمک می­‌کند. در ستایش سودمندی «بی­‌ثمری»  این را بگویم دنیا انگار می­خواهد ما را مصرف کند. اشکالی ندارد که دستاورد داشته باشیم، بجنگیم، به آرزوهای‌مان برسیم و دنیا را جای بهتری کنیم ولی ما وقتی می‌­توانیم این کارها را بهتر انجام دهیم، وقتی می­توانیم ردپایی در شن زمان و اثری در جهان بگذاریم که بتوانیم بخشی از خودمان را برای خودمان نگه داریم. بنابراین، سکوت خیلی ارزشمند است. نکتۀ مهم درک سکوت درون است زیرا دنیای ما خیلی شلوغ است ولی مهم­ترین جنس سکوت سکوتی است که در درونمان احساس می­کنیم. بتهونسمفوتی سوم را در حالی ساخت که تقریبا ناشنوا شده بود. او این سمفونی را با صداهای درون سرش ساخت و به همین دلیل فوق‌­العاده است. بوم موسیقی سکوت است. نت­ها در دل سکوت نوشته می­شوند. در واقع، ما می­‌توانیم طور دیگری به موسیقی نگاه کنیم، همان­طور که جان کیج نگاه کرده است. ما می­توانیم سکوت­‌های ریتمیک را بشنویم. در واقع، موسیقی مجموعه‌­ای از نت‌­هاست اما بین آن­ها سکوت­هایی وجود دارد که بخش مهمی از موسیقی است.نویسندۀ کتاب پیاده‌­روی و سکوت در هیاهو تجربۀ پیاده‌­روی در قطب جنوب، در قطب شمال و فاضلاب­های نیویورک را دارد. او در اواسط سفرش در قطب جنوب، در حالی که روی 30 میلیون یخ راه م‌ی­رفته است، می‌نویسد در مهمانی‌­هایی که در زندگی‌­ام رفته­‌ام خیلی تنهاتر از اینجا بوده­‌ام. اسکیموها هم در قطب شمال سنت جالبی دارند که وقتی کسی عصبانی یا اندوهگین است، از خانه بیرون می­رود و در خط مستقیمی جلو می‌رود. هرجا عصبانیت، خشم، اندوه یا اضطرابش کاهش پیدا کرد، چوبی را داخل برف­ها و یخ­ها می­گذارد و این­گونه آن احساس بد را اندازه می­‌گیرد. دیوید ترون می­گوید:من آدمی را که در سکوت پیاده­‌روی می‌­کند و خودش را نکشته است بیش­‌از­حد تحسین می­کنم.دربارۀ قدرت سکوت حرف زدیم با انواع پژوهش­ها و تجربه­‌های زیستۀ آدم­ها اما راهکاری که  پیشنهاد می­‌کنم و آن را امتحان کرده است این است که وقتی در منطقۀ حفاظت ­شد‌ه­ای از ذهن هستیم، همۀ نشان‌ه­های حواس پرتی را از خودمان دور می‌­کنیم. برای اینکه ما از لحاظ بصری تحت تأثیر محرک­‌های بیرونی هستیم. ما ۱۱میلیون گیرندۀ حسی داریم که ۱۰ میلیون از آن فقط متعلق به بینایی است. پس هر وقت کار عمیقی را انجام می­دهیم - مثل اینکه به خودمان فکر می­کنیم، چیزی می­‌خوانیم یا می‌­نویسیم – همۀ نشانه­‌های حواس ­پرتی را تا حد امکان دور کنیم و اصلا نبینیم.دلا خو کن به تنهایی که از تن­‌ها بلا خیزد سعادت آن کسی بیند که از تن­‌ها بپرهیزد</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 19:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلی برای زنده‌ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-ye1kcjymo7wf</link>
                <description>معرفی کتاب: دلایلی برای زنده ماندن نویسنده: مت هیک، ترجمه گیتا گرکانی، نشر علمی فرهنگیاین کتاب دربارۀ مشکل افسردگی است از نویسنده‌­ای خوب و واقع‌­بین که روانشناس نیست. کتاب در حوزۀ روانشناسی نیست، بیان تجربه‌­ای زیسته شده است از زبان آدمی که حال و هوای افسردگی را توصیف می‌­کند. مت هیک در این کتاب داستان زندگی خودش را تعریف می­‌کند. او ۱۳سال پیش اسیر افسردگی خیلی خیلی شدیدی شده بود و در این کتاب داستان گذارش از این افسردگی، تجربه­‌ای را که به دست آورده است و اینکه چطور توانسته است خودش را از این رنج بیرون بکشد حکایت می­‌کند. از این نویسنده کتاب­‌های خوب دیگری هم به چاپ رسیده است معرفی کتاب: انسان‌­ها، نویسنده: مت هیک، ترجمه: گیتا گرکانی، نشر هیرمند)،معرفی کتاب:‌چطور زمان را متوقف کنیم معرفی کتاب:یادداشت‌­هایی برای یک سیارۀ ناآرام.کتاب «دلایلی برای زنده ­ماندن» چند فصل دارد که این قصه را به هم مرتبط می­‌کند: سقوط، جایی که ادراک این تجربه آغاز می­‌شود، فرود آمدن، برخاستن و زیستن. از چند مرحله گذشته و روایت دل‌نشینی را تولید کرده است.کتاب با جمله‌­ای از آلبر کامو شروع می­شو : «اما در نهایت یک فرد برای زندگی­ کردن بیشتر از آسیب ­زدن به خودش به شهامت نیاز دارد.» زیرا زندگی­ کردن کار واقعاً شجاعانه­‌ای ­است.هر کسی ممکن است جایی در زندگی (شاید دلیل بیرونی هم نداشته باشد) دچار رنج مستهلک ­کنندۀ افسردگی بشود. انگار روی بندهایی نامرئی راه می­رویم که هر لحظه ممکن است پاره شود و ما سقوط کنیم. آدم­هایی در زندگی دچار افسردگی می­‌شوند که اصلاً فکرش را نمی­‌کنیم؛ آدم­هایی با موهای زیبا، آدم­هایی که تازه ترفیع گرفته‌­اند، آدم­هایی که تازه بچه­‌دار شده‌­اند یا آدم­هایی که روی کاغذ زندگی­شان عالی است.تجربه‌ی تلخ افسردگیافسردگی معماست. خیلی‌­ها می­گویند ریشه‌­های ژنتیکی دارد، شیمی مغز بالانس نیست، ریشه در خاطرات گذشته و کودکی دارد که ناگهان به­‌طور اتفاقی گسل­‌ها و آتشفشان‌­های ناخودآگاه را فعال می­‌کند ولی واقعیت این است که گاهی مسیر زندگی با چنین بحرانی روبرو می­‌شود که خیلی هم فراگیر است. طبق آماری که WHO داده است 5/1 ساکنان سیارۀ زمین در طی زندگی­شان به­ طور جدی دچار افسردگی می‌­شوند که ممکن است چند ماه یا چند سال طول بکشد.البته، افسردگی به گونه‌­ای است که شاید دیگران علائمش را به­ صورت جدی نبینند؛ یعنی شاید کسی ماسکی از خنده، از لبخند، از عادی­ بودن روی صورتش بگذارد که مثل دست شکسته یا عارضۀ پوستی مشخص نیست که درون او مهبانگی رخ داده است و همۀ قطعه‌ها و تکه­‌های روحش در بی­نهایت تاریخ متلاشی شده است. در این کتاب لیستی از آدم­های مشهوری هست که دچار افسردگی هستند و آدم­ها شوکه می‌­شوند از اینکه آن­ها هیچ بروز عینی از افسردگی نشان نمی­دهند ولی آن­قدر در رنجند.(با اشاره به جلسات گذشته) ذهن­ها منحصر به ­فردند. برای همین تجربه ­های ذهنی از رنج، مثل افسردگی، هم منحصر به ­فرد است. مت هیگ می­‌گوید افسردگی مثل ورزشی رقابتی یا مثل مسابقۀ دومیدانی نیست که ما بگوییم چه کسی افسرده‌­تر است. هرکسی به روش خودش و با رنج منحصر به خودش افسردگی را ادراک می‌­کند.در این کتاب توصیفاتی از افسردگی داریم که فقر کلمات را در توصیف آن جبران و به توصیف ما از خودمان کمک می­‌کند. تجربۀ مت هیک خیلی تکان­‌دهنده است؛ یعنی توصیفش از افسردگی­‌اش که خیلی به ما کمک می­‌کند. یکی از نکته­‌هایی که او دربارۀ افسردگی‌­اش می­‌گوید این است که آدم باید بپذیرد که افسردگی فراز و نشیب دارد. ما لحظه­‌هایی را سپری می­‌کنیم که واقعا از درون ویرانیم و البته لحظه‌­هایی که واقعا خوبیم و در این لحظات خوب انگار قظره‌­ای جوهر در آب زلال روان می‌­افتد و همه ­چیز را خراب می‌­کند. این نوسان آدم­ها را سردرگم می­کند. تردیدها مثل جمع زیادی از پرستوهاست که رقص جمعی هولناکی را در آسمان روان ما انجام می­دهند؛ یعنی این دلشوره خیلی آرام آرام شروع می­شود و به جایی می­رسد که خیلی مستأصل­ کننده است.نکتۀ جالبی که مت هیک می­‌گوید این است که وقتی ما افسرده­‌ایم، مغزمان درد می­‌کند، مرکز احساسمان درد می­‌کند و دیگر نمی­‌توانیم در یک ناحیه محدودش کنیم یا بین خودمان و درد فاصله­‌گذاری کنیم و این است که تحمل افسردگی را خیلی سخت می­کند. نکتۀ تلخ افسردگی این است که چون مغز دچار این درد و رنج می­شود، هرچه بیشتر فکر کنید، این درد شدیدتر می­شود. ما نمی­توانیم تفکرات را متوقف کنیم. بنابراین، افسردگی برای من (مجتبی شکوری) این­گونه بود که شکلی از کرختی را احساس نمی­‌کردم اتفاقا کاملا برعکس بودم و احساس هوشیاری زیادی می­کردم؛ یعنی خیلی خیلی فکر کردن، که مرا بیشتر به اعماق تاریکی فرو می‌­برد.من دربارۀ چند fact می­گویم که در این کتاب هست و منبع آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) و بر اساس پیمایشی است که در غرب (اروپا و آمریکای شمالی) انجام شده است:-در غرب، خودکشی علت اصلی مرگ در مردان زیر 35 سال است.در کل جهان، زنان دو برابر بیشتر از مردان دچار افسردگی می­شوند ولی اگر مردان افسردگی بگیرند، امکان دارد سه برابر بیشتر از زنان به خودشان آسیب بزنند.در فرهنگ ما مردان نباید ابراز احساسات کنند یا اندوه‌شان را نشان دهند: «مرد که گریه نمی­کند». شاید به همین دلیل است که مردان وقتی احساس افسردگی می‌­کنند، کمک نمی­‌خواهند. آن­قدر جمع می­‌شود، انباشته می­‌شود که ناگهان شانه‌­های روح آن­ها توان تحمل این بار را ندارد. در فرهنگ عمومی مردان بیماری روانی را ضعف تلقی می‌­کنند. بنابراین، تعداد زیادی از مردان رنج افسردگی را پنهان می­‌کنند آن­قدر که به زخم عمیقی تبدیل می­‌شود. در حالی که زنان بیشتر به روانشناس مراجعه می­‌کنند، بیشتر خودشان را ابراز و احساساتشان را تخلیه می‌­کنند. افسردگی مثل محبوس ­شدن در ذهن می‌­ماند. تجربۀ من این است که انگار شما در ذهنتان گیر م‌ی­افتید و مغزتان شروع به کتک ­زدنتان می­‌کند. بنابراین، گفتن، تبدیل­ کردن این احساسات به کلمات باعث می­‌شود که شما از ذهنتان بیرون بیایید. وقتی به اندوهتان جسم می‌­دهید، انگار برای چند لحظه ذهنتان را ترک می­کنید. رمان­ خواندن یا تجربه ­کردن هم به خلاص ­شدن ما از ذهنمان کمک می­‌کند تا مغز ما را گوشۀ رینگ گیر نیندازد. همۀ مطالعات نشان می­‌دهد که برون­گراها راحت­‌تر از طوفان‌­های ذهنی عبور می­‌کنند چون این توانایی را دارند که افکارشان را به امر عینی و بیرونی تبدیل می­‌کنند و برای لحظاتی از مغز آسیب‌­زای خود خلاص شوند.کند شدن زمانچیز دیگری که مت هیک در کتاب می‌گوید دربارۀ تجربۀ زمان در دوران افسردگی است. در افسردگی زمان کند می­شود، روزها نمی­ گذرد، ساعت­ها برای آدم­های افسرده نسبت به آدم­های معمولی طولانی­­ تر می­گذرد. انیشتین مفهوم نسبی­ بودن زمان را با مثال خوبی توضیح داده است. او گفت برای اینکه درک کنیم زمان نسبی می­گذرد وقتی با محبوبتان، با کسی که دوستش دارید، حرف بزنید، یک ساعت ممکن است فقط چند دقیقه بگذرد اما وقتی روی بخاری داغ بنشینید، چند دقیقه ممکن است چند ساعت بگذرد.نکته دیگر اینکه مت هیک دربارۀ فقر کلمات حرف می­زند. او می­گوید ما معمولا واژۀ افسرده را معادل اندوهگین به کار می­بریم و این نشاندهندۀ فقر کلمات ماست. مثل این است که به فردی قحطی ­زده بگوییم کمی گرسنه. افسردگی شبیه قحطی­‌زدگی­ است و اندوهگین ­بودن شبیه کمی گرسنه ­بودن.مت هیک دربارۀ عشق حرف می­زند و اینکه عشق چطور به او کمک کرده است تا از این شرایط بیرون بیاید. کتاب به آندره آ، همسر مت هیک، تقدیم شده که چطور رنج­ها و دردهای او را التیام بخشیده و تحمل کرده است.مت هیک در فصلی از کتاب به نام «چطور کنار کسی باشیم که مبتلا به افسردگی است» دربارۀ مواجهه با افراد افسرده چند توصیۀ خوب می­کند:-بدانید مورد نیاز هستید و قدرتان را می­‌دانند حتی وقتی به نظر می­رسد که اینطور نیست.مت توصیه می­‌کند گوش کنید، بشنویم و بگذاریم آدم­ها تا جایی که می­توانند اندوهشان را روایت کنند. اطلاعاتتان را افزایش دهید. خودتان را مقصر ندانید و بدانید که رنجی که افراد افسرده می­‌کشند گناه ما نیست.-صبور باشید. درک کنید این آسان نخواهد بود. افسردگی شدت و ضعف دارد، بالا و پایین می­رود، یکسان نمی‌ماند. یک لحظۀ شاد بد را اثبات بهبودی یا عود بیماری ندانید.-تا حد ممکن، کاری نکنید که فرد افسرده خودش را غیرعادی‌­تر از آنچه هست تصور کند.مشکل بزرگی نیست.برای عادی ­بودن هیچ استانداردی در کار نیست. روی این سیاره هفت میلیارد نوع عادی بودن وجود دارد.موضوع جالبی که مت هیک می‌گوید دربارۀ اشک­ ریختن و گریستن است. او به­ خوبی توصیف کرده و گفته است که اشک هم زبانی برای بیان احساسات است و ما در دوران افسردگی انگار هیچ زبانی برای ابراز احساساتمان نداریم. اشک­ها انگار قبل از جاری­ شدن می­‌سوزند، در چشم تبخیر می­‌شوند و فرو می‌­ریزند. مت هیک تجربۀ اولین گریستنش را به­‌طور درخشانی توضیح می­‌دهد که چقدر رهایی­ بخش بود و هق‌­هق بچه­‌ای را تداعی می­‌کرد.او یک نکتۀ مهم را تعریف می­‌کند که در قسمتی از مراحل درمانش «چرخش دراماتیک» خیلی به او کمک کرده است. زمانی که مادرخانم مت هیک دچار بیماری صعب‌­العلاج می­‌شود و او با عشق همسرش را از این درد نجات می‌­دهد، با مسئولیتی که از عشق می‌­جوشد و با این تفکر که باید برای همسرش کاری انجام دهد. در زندگی آدم‌های افسرده این روایت زیاد است که جایی احساس می­کنند با هر سختی که وجود دارد باید به کسی که دوستش دارند و نیازمند است کمک کنند پس معنایی خلق می­‌شودکه کمک می­کند تا از این وضعیت بیرون بیایند.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 18:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان شرم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%85-oawr3oilvn5l</link>
                <description>برنامه کتاب بازمعرفی کتاب: زندگی تاب‌آورانه؛ چگونه از جدال با خود واقعیمان دست برداریم و به احساس کافی بودن و خوشی دست‌یابیم، نویسنده خانم دکتر برنه براون، ترجمه آزاده رادنژاد و فرح راد نژاد، نشر آموزهتخصص نویسنده کتاب خانم دکتر برنه براون، شرم‌پژوهی است و این کتاب خیلی خوب بود، چون من به عنوان پیشنهاده دهنده این کتاب درگیر شرم بودم و این خیلی بهم کمک کرد.همه‌ی ما کم و بیش درگیر این احساس شرم هستیم و یه بخشش هم به سبب این هست ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که خیلی شرم‌زاست. یعنی المان هایی که شرم را در انسان‌ شکل میده در جامعه ما بنا به توضیحاتی که خانم‌ دکتر میده خیلی متاسفانه قوی‌تر این رنج را تولید می‌کند. قبل از هر چیز باید بگم که منظورمان از شرم چه چیزی هست و چه نیست. غالباً در فرهنگ عمومی شرم را با احساس تقصیر یکی می‌دانند اما این دو، یکی نیستند. احساس تقصیر در واقع خیلی چیز مفیدی هست، اما شرم نه! احساس تقصیر یعنی من مثلا کار بدی کرده‌ام و آگاهم به این کار بد و احساس تقصیر می‌کنم تا جبران کنم و یا دیگر تکرارش نکنم. اما احساس شرم باعث می‌شود من احساس کنم آدم بدی هستم؛ نه فقط کسی که کار بدی کرده است. مثلا در برخورد با بچه‌ای که دروغ گفته، احساس تقصیر در تربیت نقش مهمی دارد و احساس تقصیر ایجاد کردن یعنی ما بهش می‌گیم اینجا تو دروغ گفتی. اما احساس شرم جایی است که ما به بچه می‌گوییم تو دروغگویی!در واقع تقصیر یک انگیزه برای تغییر تولید می‌کند، اما شرم برعکس ما را به انفعال به بدرفتاری می‌کشاند. خانم برنه براون شرم را دقیقا این‌گونه تعریف می‌کند(از کتاب):احساس یا تجربه‌ای به شدت دردناک که حاصل این باور است که ما به قدری عیب و نقص داریم که شایسته پذیرفته شدن و تعلق داشتن نیستیم.در واقع شرم احساسی است که بهم می‌گه منه مجتبی انقدر دچار ایراد و نقص هستم که عملاً شایسته این که در جمع و در جامعه باشم ودر خانواده پذیرفته بشه را ندارم.برای اینکه ملموس‌تر بتوانم این موضوع را توضیح بدم داستان و تجربه دردناک خودم از شرم شروع کنم. پدر من بخاطر فشارهای مختلف وقتی من ۵ و یا ۶ ساله بودم دچار سکته مغزی شد، خون دماغ شد، به بیمارستان رفت و ۶ یا ۷ ماه درگیر عوارضش بود تا این که کاملاً دوباره خوب شود. من کودک بیش  فعالی بودم، خیلی شلوغ بودم و شیطنت می‌کردم. آن زمان یکی از آشنایان بزرگسال برای این که من را تربیت کند جمله بدی به من گفت که شاید با اینکه ۲۷ سال از شنیدنش میگذرد و به طرز دردناکی هنوز در روح و جسم من را آزار میدهد و در ذهن من پژواک دارد. به من گفت میدونی چرا بابات سکته کرده؟ به خاطر تو، از بس که تو پسر بدی هستی، از بس که اذیت می کنی و ناآرامی و حرف گوش نمیدی. این جمله رنجِ وحشتناکی را برای من که در آن سن و سال ایجاد کرد و الان هم که گاهی پیش میاد پدرم و یا مادرم دچار بیماری شوند، من به جز احساس اضطراب که طبیعی هم هست به طرز عجیبی احساس گناه می‌کنم و باور ذهنی در ناخودآگاه من وجود دارد که مقصر بیماری آنها من هستم. همه‌ی ما قربانی شرم هستیم. من می‌خواهم کلی داستان بگم،  قصه بگم، ماجرا بگم و کتاب را توضیح بدم تا این شرم را بشناسیم چون اگر شرم را درست تعریف کنیم و به خودآگاهی برسیم، می‌توانیم کنترلش کنیم. در واقع این شرمساری محصولات جانبی هم با خودش دارد، چیزهای مثل ترس، مثل ارتباط گسیختگی، مثل سرزنش، مثل تحقیری که در شما درونی شده و دائماً در شما وجود دارد. یک نکته مهمی  که باید بدونیم این است که شرم یک سازه اجتماعی و فرهنگی است. در واقع شرم را محیط پیرامون در م می سازد. این احساس مخربی کهما را تا مرز جنون و نابودی می‌تواند ببرد. ببینید ما با حسرت اندامهای کامل و بی نقص به دنیا نمی‌آییم، این معیارها را محیط به ما یاد می‌دهد که باید چقدر پرفکت باشیم. ما با ترس از گفتن داستان‌هامون به دنیا نمی‌آییم، این را محیط است که به ما یاد میدهد که اگر آسیب‌پذیری خود را نشان دهیم آدم ضعیفی به نظر می رسیم. ما به صورت طبیعی با ترس از پیری و اینکه پذیرفته نشیم و یا ارزشمند نباشیم به دنیا نمی‌آییم. این را محیط در ما می سازد.اینجا می خواهم در مورد این عوامل ساختاری هم صحبت کنم.اثرات شرم در پژوهش‌های روانشناسی هم خیلی وحشتناک است. کسانی که به واسطه شرم تربیت شدند در کودکی، یعنی پدر مادر از این ابزار خشن، از شرمگین کردن کودکان، برای تربیت کردنشان استفاده کردن احتمال خیلی بیشتری داره که دچار اعتیاد شوند، ترک تحصیل کنند و یا دست به اقدامات مخربی مثل خودکشی و ... بزنند. در اختلافاتی هم که بین دوستان و یا در خانواده ها بخصوص بین زوج‌ها دیدم این است که گاهی وقتا از اهرم شرمگین کردن استفاده می‌کنیم.می‌دونید چرا انقدر این اهرم این چاقو انقدر تیزه؟ به خاطر این که آدمی که از آن در مقابل ما استفاده می‌کند، اطلاعات زیادی درباره‌ی ما دارد. ما شاید در شرایطی که به او نزدیک بودیم چیزی را افشا کرده باشیم که یکباره از آنها برای شرمگین کردن ما استفاده می‌کنند و یا خیلی وقتها پدر مادرها از شرم استفاده می‌کنند که محبتشان به بچه‌ها نشان دهند.من دانش آموزی داشتم که جایی پدر و یا مادرشون در اختلاف به این بچه گفتند بود اگر من تو این ازدواج موندم، فقط به خاطر شماست. نیت پنهان در این جمله این است که می‌خواهد بگوید من چقدر دوست دارم و چقدر برای من ارزشمندی. اما از چشمان این بچه این گزاره را ارزیابی کنید! با گوشهای این کودک بشنوید وقتی اکه عزیزترینش یعنی مادر و یا پدرش عمری در زندانی در اسارت بودند به خاطر وجود او و اگر او نبود و می‌تونسته زندگی بهتری داشته باشه! شاید برای تمام عمر توانایی لذت بردن از زندگی را در فرزندمان می‌کشیم! هر وقت اختلافی به وجود میاد و یا حتی هر وقت بچه از چیزی لذت میبره احساس عذاب وجدان می‌کند. چون فکر می کنند لذتی که می‌برند حاصل از رنج و سرکوبی یکی از عزیزترین آدماهای زندگیش است و   چقدر عجیب کخ یک عمر زندگی یک آدم رو یک جمله نابود می‌کند. می‌بینید کلمات خیلی قدرتمند هستند و ما در جامعه هستیم که به طرز بدی در جهت شرمگین کردن آدمها چه تو مدرسه چه تو خانواده و چه در جامعه از این کلمات بی رحمانه استفاده می‌کنیم.مصادیق شرم یکی از مصداق‌های شرم که یکبار در موردش صحبت کردم فقر است. می خوام بگم که یه جوری شده جهان مدرن که اگر کسی فقیره، همه مسئولیتش گردن اوست و بی عرضه به نظر می‌رسد. منظورم اینه که فقر با شرم خیلی دردناک تر میشه منظورم اینه که با این روانشناسی زرد عوام زده‌ای که دائم به آدمها میگه از ضعف‌هاتون به عنوان عامل پیشرفته استفاده کنید و یا آدمها در محدودیت ستاره می‌شوند و و و .... استفاده میکنه و یه آدمی که واقعاً در محدودیت است و نمیتونه ستاره شه و اتفاقاً ستاره‌هاش کشته میشن به خاطر شرایطی که درش هست، احساس می کنه حتما مقصر خودشه. در مورد فقر یه شعری در کتاب هست که بی‌نظیر بود می خوام اونو براتون بخونم و بعد بریم سراغ عوامل دیگر. یک نکته جالب بگم این که به جای اینکه کسانی که در هر جامعه‌ای مسئول و مقصر فقر در یک جامعه هستند شرمگین باشند، متاسفانه فرودستان بیشتر و بیشتر شرم را تجربه می‌کنند:ور رود سالا :این زنی است که با دست خنده اش را می پوشاند تا دندان هایش دیده نشود.به پرتگاهی غم‌انگیز نزدیک می‌شود، شرم است، شرم از آلونکی که در آن زندگی می کنی و از درآمد ناچیز پدر، و چیزهایی که با آن نمی‌توانی بخوری، و بپوشی!از چاقی و موهای کم پشت، از سرخی جوشهای صورت، جیب خالی و تظاهر به سیر بودن!از بیماری که در درونت سر برکشیده، با بلیط یک طرفه‌ای در دستان سرد و سیاهش به دیار نیستی،و پولی که نداری تا سِحرش را باطل کنی! شرم‌زده از شرم‌زدگی! آه شرم، که چه نفرین شده‌ای! که چه آشکاری!که چه جنایت پیشه و واقعی هستی!از ناتوانی در خواندن و وانمود کردن به توانایی!از شرمی که نمی گذارد از خانه بیرون بروی!از بی طاقتی فروشنده سوپر مارکت در شمردن پول‌های خوردت! از آره، پدر من هم در فلان جا کار می کند! از پیاده شدن در مقابل خانه‌ای زیبا و پنهان شدن در سایه درختان و تماشای دور شدن دوستان و بازگشتن به خانه در آن سوی شهر، خسته و تنها!از کاهش دیوانه وار برای داشتن!از گرم نشدن در زمستان!رویای خانه و ماشین! از اینکه بدانی این رویاها چقدر چقدر کوچک‌اند، چقدر کوچک‌اند! وقتی در مورد سازه اجتماعی فرهنگی به نام فقر حرف میزنیم و یا در مورد شرم حرف می‌زنیم میخواستم اشاره کنم که شرم یکی از مهمترین آسیب‌های فقر است.  من فکر می‌کنم ما برای اینکه بتونیم شرم رو بهتر تاب بیاریم و مدیریت کنیم، خیلی نیاز است که در گام اول انحصار روایت ها را بشکنیم!روایت‌های انحصاری و زندان شرم ببینید ما در حالت های مختلف یک سری کلیشه‌های انحصاری از روایت‌ها داریم. مثال بزنم: اکثر خانم ها این شانس را دارند که وقتی برای اولین بار کودکشون می‌بینند، به دنیا که میاد، عاشق نوزادشون می‌شود. اما در کتاب قصه زنی روایت می‌شه که وقتی کودکش به دنیا میاد این احساس عشق رو نداشته. همیشه اطرافیان بهش گفته بودند اگر بچه به دنیا بیاد تو همون لحظه دیوونه و عاشقش میشی ولی به دنیا میاد و اون نمیشه! چند هفته میگذره و در رفتاراش نمود پیدا می کنه و مجبوره با این حس شرم بجنگد که من چه هیولایی هستم! چه مادری می‌تونه نوزادش رو دوست نداشته باشه؟ و حالا شماتت اطرافیان اضافه میشه که تو دیگه چجور مادری هستی؟! بعد از دو ماه یه آدم عاقل تون خویشاوندان پیدا میشه که افسردگی بعد از زایمانه! طبیعیه و تو هیچ کنترلی روی این حس نداری! و وقتی میره دکتر میبینه تمام هرمون‌ها به هم ریخته و با دارو و درمان ظرف مدت کوتاهی دوباره احساس تعلق وعشق رو تجربه می‌کند. وقتی از انحصار روایت‌ها حرف می زنیم، وقتی فقط روایت مادرانی که طبیعی و سالم و بدون افسردگی فرزند به دنیا میارن بزرگ می‌کنند، وقتی فقط این داستان را می‌شنویم باعث میشه که تعدادی از مادران که این شانس را ندارند که این طور طبیعی مواجه بشند با عشق مادر و فرزندی احساس کنند که چقدر وحشتناکند و چقدر هیولاند!در داستان بلند بیگانه آلبر کامو چیزی که به نظر قاضی مهم میاد جنایتی که مورسو مرتکب میشه نیست، مشکل قاضی این هست که چطور تونسته بعد از مصیبت وارده عاشق بشه! و این او را بیگانه اش می‌کنه با سایرین! و یاد دومین دائو در کتاب دائو دجینگ می افتم که با این خط شروع میشه: وقتی آدم‌ها برخی چیزها را خوب می‌دانند، چیرها  دیگر بد می شوند!این یعنی دقیقاً روایت‌های انحصاری!  یا داستان دیگری در مورد شرم که میشه به آن اشاراه کرد داستان فرزندان طلاق است که با چه شرمی روبرو هستند وقتی روایت شون رو میشنویم و اگه خودشون بخواند ازدواج کنن، اولین مواجهه جامعه با این بچه‌های طلاق این است که اینها فرزند طلاق هستند و از خانواده ویرانی میاند و من می خوام بگم اتفاقاً پژوهش‌ها نشون میده خانومه برنه براون میگه! این بچه ها خیلی هاشون چون در یک خانواده آسیب دیده به دنیا آمدند و ازدواج های محکم تری خواهند داشت. خیلی‌هاشون رنجی که تماشا کردند به این نتیجه رسیدند که من این کارو پدر یا مادرم رو انجام نمیدم و به این فکر کردند در تمام کودکی که چطور میشه خانواده بهتری ساخت! در واقع همه چیز یک بعدی نیست. برای رسیدن به جایی فقط یک راه وجود ندارد. و ما با این تک‌روایت‌ها آدمهارا دچار شرم می‌کنیم و سریع دسته‌بندی‌شون میکنیم. مثلا یک روایت انحصاری دیگه پرستاری و مراقبت از سالمندان و از پدر و مادر! خب پژوهش‌ها نشان می‌دهد که وقتی کسی پدر یا مادرش سالمند میشه و نیاز به مراقبت داره، زندگی زناشوییش تحت تاثیر قرار می‌گیرد. و نکته دومی که می دونیم این است که مراقبت هرگز نمی‌تونه کامل باشه! اینکه یک انسانی که ۸۰ کیلو وزن دارد را روزی ۴ بار بشه عوض کرد یا حمام برد یا اصلاح کرد یا همه این روزمرگی ها... بسیار بسیار کار سختیه! ولی روایت انحصاری که از رسانه‌ها می‌شنویم چیه؟ سالمند خوب و خوش اخلاق و عالی را می‌بینیم که یکی مواظبش! اما ما از اینکه نمی‌تونیم خوب مراقبت کنیم، شرمگین می‌شویم. می‌خوام بگم آدمی که داره از پدر و مادرش نگهداری میکنه علاوه بر فشار روزمره از این رنج شرمنده‌ایم. جدایی نادر از سیمین را یادتون بیاد! اوپ سکانس درخشانی که آقای فرهادی چقدر خوب نشون میده جایی که نادر به گریه می افتد. جایی در مورد شرم صحبت می‌کردیم و یک نفر به من می‌گفت من وقتی پدرم فوت کرد هفت سال مواظبش بود و چقدر تحت فشار بودم از طرف خانوادم. ولی این کار رو کردم! ولی سخت‌ترین لحظه زندگیم وقتی بود که تو مراسم ختمش خواهر برادرهام به من گفتند اگه تو مواظب‌تر بودی چند سال دیگه هم می تونست زندگی کنه! می‌بینید چطور ما زندانبانان قسی القلب زندان شرمیم؟ برای اینکه یاد نگرفتیم! برای اینکه هرگز فکر نکردیم که کلمات چقدر راحت میتونند آدم بکُشند! یکی روایت گفته نشده در رسانه‌ها، داستان زنان جانبازان است. هیچ گرایش سیاسی فکر نکنم در ایران وجود داشته باشه که شهدا و جانبازان را قهرمانان ملی ندانند. آنها جان و سلامتی و خانواد‌شون رو برای وطن گذاشتند اما وقتی ما با خانمی صحبت می‌کنیم از روایت اساسی می‌گذریم که هر روز شما چطور میگذرد! بسیاری از این زنان که قهرمانان ملی ما هستند، احساس بدی دارند! چون فکر می‌کنند خوب مواظب این قهرمان نیستند! چون هیچ جایی نیست که ده تا خانم دیگری که همسر جانبازی هستند دور هم بنشینند و بگند: اه.. من هم همینطور! منم گاهی خسته میشم!... می‌دونید بار این روایت انحصاری دوباره راجع به مادری، راجع به پدری و  نقش پدر و مادر وجود داره! برنه براون میگه من یه جایی با یک خانمی که سال اول مادریش بوده داشتم حرف میزدم و بهم گفت من خیلی دوست دارم یه جایی یه وقت خیلی کوتاهی مرخصی بگیرم. چون خیلی وقته  خوب نخوابیدم. اما محیط شروع می‌کنه شماتت که: اه! یعنی پشیمونی از بچه دار شدن؟ یعنی مادر خوبی نیستی؟ یعنی بچه‌ات رو دوست نداری؟نه! حرف او این نیست ولی می‌خواد بگه طبق این تصویر انحصاری هیچ مادری حق گلایه نداره! اگه گلایه کنه محیط بهش حمله میکنه! پژوهش‌ها نشون میده که پدر و مادر، مخصوصاً مادر، در سال اول تولد فرزندشون نصف یک آدم معمولی می‌خوابند! یک سال، نه یک هفته! شما یک هفته خوب نخوابید ببینید حالتون چطور خواهد بود! این مسئله اصلا ربطی به عشق مادر به فرزندش نداره! من میخوام به مادری که شاید این حس و تجربه کرده که خیلی دیگه خسته شده و دلش می‌خواسته که کاش می‌تونسته دو روز راحت بخوابه بگم تو مادر بدی نیستی و بی نظیری! یعنی وقتی کودکت ناله کوتاهی می‌کنه و تو باز خواب بیدار میشی! یعنی تو خیلی عاشقی!میدونی من میگم روایت انحصاری از مادران بودن یه چیز کمال گرایانه است!(ادامه در بخش بعدی)دانلود کتاب بیگانه اثر آلبر کاور از طاقچه!دانلود کتاب شنیدن از دائو د جنینگ، اثر لائوزه از طاقچه!با کد تخفیف ۳۰ درصدی (virgool)</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 18:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی فقر</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B1-wsihccijwbru</link>
                <description>عکس از سعید غلامحسینیاین بار می‌خواهم کمی راجع به فقر صحبت کنم. در دو پست قبلی در مورد موضوعاتی صحبت کردم که در دنیا اشتباه هستند. مثل تله پیشرفت، مثل اخبار. البته نمی‌خواهم بگویم که به کل غلط هستند، منظورم بیشتر این است که این موضوعات نیاز به بازاندیشی دارند و فکر می‌کنم یکی از چیزهای دیگری که در دنیا اشتباه است و نیاز دارد که در مورد آن بازاندیشی شود، نابرابری است.در اینجا سه کتاب معرفی می‌کنم که در واقع دو کتاب است. کتاب کمبود و کتاب فقر احمق می‌کند ترجمه یک کتاب از دو ناشر است که هر دو ترجمه خوب است و من هر دو را دوست داشتم:۱. معرفی کتاب: نردبان شکسته؛ چگونه نابرابری بر طرز فکر، زندگی و حتی مرگ ما تاثیر می‌گذارد، نویسنده: کیت پین، ترجمه: سمانه پرهیزکاری، نشر میلکان۲. معرفی کتاب: کم‌بود؛ نگاهی به کمبودهای فردی و اجتماعی، نویسنده: سندهیل مولای‌ناتان، ترجمه: حسین علیجانی رنانی، نشر: ققنوس۳. معرفی کتاب: فقر احمق می‌کند. سندهیل مولاینیتن، نشر: ترجمانمن این کتاب‌ها را خیلی دوست داشتم و امیدوارم بتوانم حق مطلب را درست ادا کنم و توضیح دهم که استخوان بندی این کتاب‌ها چیست.در واقع این مجموعه کتاب دارد توضیح می‌دهد که فقر چه اثری روی بخش ناخودآگاه ذهن افراد می‌گذارد. سندهیل مولای‌ناتان در کتاب فقر احمق می‌کند (یا همان کمبود) آزمایشی که انجام داده را شرح می‌دهد؛ از کشاورزان هندی یک آزمایش هوش (IQ) وقتی که پول داشتند و محصولاتشان را تازه فروخته بودند، می‌گید و با نمره‌ی آزمون هوش همان افراد در پایان سال وقتی که پول‌هایشان را خرج کردند و معمولا بدهکار هستند و مقروضند، مقایسه می‌کند. نتیجه اینکه ۱۰ نمره از نمره هوش این افراد کم می‌شود. یعنی همان آدم وقتی پول در جیب داشته، به اندازه‌ی ۱۰ نمره باهوش‌تر بوده است. (۱۰ نمره در آزمون هوش فاصله‌ی بین متوسط تا تیز هوش است)نردبان شکسته؛ چگونه نابرابری بر طرز فکر، زندگی و حتی مرگ ما تاثیر می‌گذارد(دقت کنید که منظور این آزمایش این نیست که میزان هوش افراد فقیر کمتر از پولدارهاست. نه! فقط افراد وقتی پولدارترند، باهوشترند!)در واقع پهنای باند ذهنی افراد در دوران بی پولی درگیر است. همه‌ی ما دوران بی‌پولی داشته‌ایم، همه‌ی ما دوره‌هایی داشتیم که به ما فشار آمده است، چه از نظر مالی و یا چه از لحاظ عاطفی دچار کمبود بوده‌ایم. نویسنده می‌گوید ما وقتی با چیزی درگیر باشیم، قسمت زیادی از ظرفیت ذهنی، توجه و در واقع پهنای باند ذهن ما درگیر آن کمبود می‌شود.پس این توصیه‌های عامه پسند که می‌گویند اگر شما فقیر هستید، تقصیر خودتان است و حتما نمی‌توانید خوب تلاش کنید و خودتان مردد و یا تنبل هستید، اشتباه است. هر انسانی که در شرایط کمبود باشد، به طور طبیعی روانش تحلیل می‌رود.من مدتی در باغ کتاب کار می‌کردم، یک روزی بچه‌ها‌ی کار به باغ کتاب برای بازدید دعوت شدند و اتفاقی افتاد که من را خیلی متاثر کرد. در باغ کتاب جایی هست به نام Science Center مرکز علوم، و در مورد زیست شناسی و علوم به بچه‌ها یک سری آموزش و اطلاعات داده می‌شود (یا شاید می‌شد). خانمی که مربی این بخش بود از این بچه‌ها می‌پرسد: کی می‌دونه سلول چیست؟ همه‌ی بچه‌ها دستشان را بلند کردند. مربی به یکی اشاره می‌کند که جواب دهد و در جواب می‌گوید: زندان دیگه! سلولِ زندان. یعنی درکی که این بچه‌ها به واسطه شرایطشان از سلول داشتند با تصور من و شما از سلول کاملا متفاوت است. این اثر کمبود است، اثر فقر است و من می‌خواهم توضیح دهم که شرایط سخت و اسفناک زندگی این افراد چه تاثیری بر ذهن آنها دارد.کمبود؛ نگاهی به کمبودهای فردی و اجتماعی۱- خودکنترلییک اثر دیگری که فقر روی مغز می‌گذارد این است که خودکنترلی را از بین می‌برد. مثلا سندهیل مولای‌ناتان می‌گوید در رفتار اقتصادی و اجتماعی فقرا یک الگوی تکرار شونده‌ای را می‌بینیم:این افراد یک دفعه یک رفتار اقتصادی انفجاری و غلط از خود بروز می‌دهند. مثلا همان پس انداز اندک‌شان را در جایی صرف می‌کنند که خیلی غلط است و پولشان را از دست می دهند. سوالی که پیش می‌آیدد این است که چرا اینطوری می‌شود؟ سندهیل مولای‌ناتان استعاره جالبی را برای توضیح این موضوع به کار می‌برد. به طور استعاری می‌گوید در مغز ما یک عضله خود کنترلی وجود دارد (استعاری). ما دائم باید خودمان را کنترل کنیم که زیاد خرج نکنیم، تصمیم غلط نگیریم و و و و… . اما برای فقرا این عضله انقدر کار می‌کند، اینقدر آنها را کنترل می‌کند که حتی نکند در خرید خواروبار و مایحتاج معمول زندگی تصمیم غلط نگیرند، که عضله خودکنترلی مغزشان خسته می‌شود و از جایی به بعد مغز عملاً خسته می‌شود و دیگر کنترل نمی‌کند و برای همین تصمیم‌های انفجاری می‌گیرد.۲- گشودگییک عامل دیگر که بر فقر اثرگذار است، مفهومی به نام گشودگی است. این مفهوم به این معناست که آدمها در زندگی خود برای اینکه به یک جایگاه خوب برسند، باید خطا کنند و در عین حال فرصت داشته باشند خطای خود را اصلاح کنند و باز خطا و باز اصلاح … تا به آن جایگاه مورد نظر برسند، خود من هم در فرایند زندگیم اشتباهات زیادی کردم، به عنوان مثال انتخاب رشته دانشگاه من یک اشتباه بود و رشته‌ام را دوست نداشتم، اما جهان و طبقه اقتصادی خانواده‌ام که متوسط بوده این امکان را به من داد که تصحیحش کنم. سندهیل مولای‌ناتان می‌گوید فقرا امکان تصحیح اشتباهات خود را ندارند؛ یعنی گشودگی در زندگی‌شان خیلی اندک است. مثلا اگر یک فقیر رشته تحصیلی اشتباهی را انتخاب کند، با توجه به اینکه ۸۵ درصد دانشگاه‌های ایران پولی  و دارای شهریه است و باید کار کند تا امکان تحصیل را داشته باشد، اگر بفهمد رشته اشتباهی انتخاب کرده  دیگر امکان این را ندارد که دوباره بخواهد این مسیر را طی کند! چون احتمالا از نظر اقتصادی امکانش را نخواهد داشت. اگر همه آدمها با تصحیح اشتباهات خود می‌توانند به آدم بهتری تبدیل شوند، برای میلیون‌ها نفر این امکان وجود ندارد و یک اشتباه می‌تواند به معنای پایان کارشان باشد.نکته دیگر اینکه، زندگی بعضی از افراد حتی با کوچکترین اتفاقات، نوسان می‌کند، مثلا وقتی به یک عروسی دعوت می‌شوند که باید کادویی بدهند، همین رویداد ساده ممکن است تا یک سال زندگی این خانواده را تحت تاثیر قرار دهد و یا اگر خدایی ناکرده بیماری برای یکی از اعضای خانواده رخ دهد، پس‌لرزه‌های مالی بیماری تا سال‌ها با خانواده هست و ما در جهانی زندگی می‌کنیم که پر از چنین اتفاقات غیرقابل کنترل است.  اینکه زندگی و جهان چقدر برای شما فراخی و گشودگی دارد، و اینکه چقدر ما توان مالی داریم که اثر قوهای سیاه (اتفاقات پیش بینی ناشده) را، مستهلک کنیم خیلی عامل مهمی در موفقیت ماست که میلیون‌ها نفر حتی توان جبران آن را ندارند.۳- درماندگی آموخته شدهیک اثر دیگر فقر متاسفانه، «درماندگی آموخته شده» است. من در پژوهش پایان‌نامه دکتری از بچه‌های فقیر و محروم، و از بچه‌های طبقات متوسط به بالا یک سوال مشترک پرسیدم. پرسیدم: «اگر شما ردر مدرسه یا جایی تنبیه فیزیکی شوید، واکنش‌تان چه خواهد بود؟» (مثلا معلمی شما را بزند).با این سوال می‌خواستم بفهمم که در لایه‌های پنهان روان آنها چه خبر است. ۹۳ درصد از بچه‌های طبقه متوسط گفتند این غیرمنصفانه است و با آن برخورد می‌کنیم، به مدیر می‌گوییم، به خانواده اطلاع می‌دهیم. ولی در میان بچه‌های محروم فقط ۳۱ درصد از آنها فکر می‌کردند که اگر کتک بخورند غیرمنصفانه است و معتقد بودند که حتما ما کاری کردیم، یا ایرادی در من هست و من شایسته این تنبیه بودم. کمی دقت کنید چه رخ داد؟! درماندگی آموخته شده، یعنی فقر در سیستم عامل ذهنی افراد نصب می‌شود. یعنی فقر به مرور تبدیل می‌شود به یک خودپنداری و خود را نالایق یافتن. مثلا چند وقت پیش در شبکه‌های اجتماعی تصویری از یک پاکبان شریف، بزرگوار و عزیزی منتشر شد که در اتوبوس با اینکه صندلی‌های ‌اتوبوس خالی بود، به خودش اجازه نمی‌داد روی صندلی‌ها بنشیند. این تاثیر فقر و اثر آن بر ذهن افراد است.شکسپیر می‌گوید: هیچ زندانی به اندازه‌ی زندانی که ما دیوارهای آن را نمی‌بینیم، ما را محدود نمی کند.وقتی فقر به درماندگی آموخته شده تبدیل می‌شود یک زندان با دیوارهای نامرئی در ذهن ما می سازد، یعنی به این بچه‌ها می‌گوید تو از اینجا تا اینجایی! و حتی امکان رویاپردازی‌های بیشتر را از این را از او میگیرد.۴- انسداد و انفجار خیالباز یکی از چیزهای دردناکی که در پژوهشم به آن برخوردم این بود که، بسیاری از بچه‌های محروم دچار انسداد خیال هستند. یعنی نمی‌توانند رویا بسازند. من از آنها می‌پرسیدم آرزوتون چیه؟ رویاتون چیه؟ و بعد می‌دیدم آنها حتی مواد لازم برای رویا پردازی را ندارند و آرزوهایشان به قدری ساده بود، که حتی بعد از مصاحبه‌ها در کوچه‌های آنجا گریه می‌کردم. مثلا آرزو‌ی یکی از آنها جوجه کباب بود. من ازش می‌پرسیدم تو رویات چیه؟ فکر کن یک غول چراغ جادو روبرویت ایستاده و هرچه بخواهی را برآورده می‌کند. و او می‌گفت من دوست دارم جوجه کباب بخورم. می‌خوام ببینم چیه؟و یا بعضی وقتها انفجار خیال داشتند. انسداد خیال در مقابل انفجار خیال. یعنی رویا پردازی به قدری بلند پروازانه می‌شد که نمیتوانستی اسمش را رویا بگذاری. می‌شد گفت این یک مسکن است برای او که می‌خواهد شرایطش را عوض کند و رد خشم در رویاهای انفجاری خیلی دیده می‌شود و خیلی جدی اشت. مثلا اینکه می‌خواستند به یک باند خلافکار ملحق شوند و حقشان را از جامعه بگیرند.۵- تاب‌آورییک اثر دیگر موضوع تاب آوری است. آزمایش معروفی وجود دارد که به آزمایش شوندگان شوک‌ الکتریکی وارد می‌شود. برای یک گروه یک دکمه برای توقف این شوک وجود داشت و در مورد گروه دوم این دکمه وجود نداشت تا تاب‌آوری این افراد را بسنجند. آدمهایی که دکمه‌ی توقف را داشتند چندین برابر درد را تحمل کردند چون می‌دانستند که هر زمان بخواهند می‌توانند درد را متوقف کنم، اما گروهی که این کنترل را نداشتند، در همان ابتدا با کمترین تغییرات تاب‌آوریشان شکسته می‌شد.فقر هم همین گونه است. فقر هم دکمه توقف را حذف کرده است. وقتی آدمها تحت فشار و کمبود هستند، دکمه‌ای که بتوانند با آن فشار را کم کنند، ندارند. بدهی‌ها، کمبودها، دغدغه‌ها پشت سر هم جمع می‌شود و این تاب‌آوری آنها را کاهش می‌دهد.تاب آوری هم بخش مهمی از موفقیت است. آدمها برای رسیدن به موفقیت باید پوست کلفت باشند، تحمل کنند، ولی کسی که احساس می‌کند کنترلی بر اوضاع ندارد، تحملش خیلی پایین‌تر است.کتاب نردبان شکسته، کیت پین با این مثال شروع می‌کند که یک سری خطوط هوایی برای اینکه در طی سفر به مسافرین بیشتر خوش بگذرد، یک سری پژوهش روانشناسی انجام می‌دهند. یک چیز جالبی که کشف کردند اثر نابرابری بر ذهن ادمها بود.همانطور که می‌دانید صندلی‌های هواپیما معمولا دو قسمت است، یک قسمت first class هست و یک بخش عادی. پژوهشگران متوجه شدند میزان بروز خشم در پروازهایی که صندلی first class دارند ۴ برابر بیشتر از پروازهای تماما معمولی است. (منظور از میزان خشم یعنی دعوای بین مسافرها، مسافرها با مهمانداران و ….)و این ۴ برابر بروز خشم بیشتر از نظر فشار روانی معادل است با ۹.۵ ساعت تاخیر در پرواز. ببینید چقدر کلافه کننده است! یعنی همین که آدمها از یک در مشترک وارد می‌شوند و نابرابری را می‌بینند ۴ برابر بیشتر عصبانی می‌شوند. در واقع این پژوهشگران نشان دادند که ذهن ما چطور به نابرابری واکنش نشان می‌دهد.و در جهانی که پر از نابرابری است، واقعا چقدر آدمها رنج می‌کشند.راه حل چیست؟برای حل این مشکلات گرچه ما هر کدام مسئولیت فردی داریم، اما مسئله خیلی کلان‌ است و باید ساختارها  درست شود. یعنی عدالت و برابری باید به یک دغدغه‌ی کانونی بدل شود. باید به این فکر کنیم که این ساختار نابرابر و این حجم از نابرابری اصلا طبیعی نیست و اشتباه است و باید درست شود.در کتاب نردبان شکسته، در صفحه ۱۴ یک عکسی هست. شما می‌دانید که هزاران سال است که قد مردم از توزیع نرمال تبعیت می‌کند و درصد زیادی از ما (حدود ۹۵ درصد) قد متوسطی داریم. در این صفحه از کتاب کیت پین در کنار قد متوسط یک مرد، نمودار توزیع ثروت را ترسیم کرده و نشان داده که دارایی میلیاردها نفر از ما تا مچ یک انسان طبیعی است و بعد یک درصد بسیار اندکی به بالا و سر می‌رسند.یعنی  توزیع ثروت در این دنیا خیلی غیر طبیعی و غیر نرمال است، و تازه هی بدتر می‌شود.چه باید کرد؟اولین راهی که به ذهنم می‌رسد این است که کاش مسئولین کشور این کتاب‌ها را بخوانند تا بفهمند تصمیماتشان باید چه سمت‌وسو و چه حال و هوایی داشته باشد.دومین ایده از کتاب دیگری از  نویسنده نردبان شکسته، کیت پین است که تازگی منتشر شده به نام: «دیگر دوستی موثر». در این کتاب نویسنده توضیح می‌دهد که فارغ از اینکه ساختارها را باید اصلاح کرد، ما هم به عنوان شهروند وظایفی داریم و آن را تحت عنوان دیگر دوستی موثر توضیح می‌دهد؛ اینکه هر یک از ما تا حد امکان باید هزینه‌هایمان را کاهش دهیم، از چیزهای اضافی در زندگی بکاهیم و این مازاد درآمدمان را به آدمهایی که به آن نیاز دارند و در کمبود دست‌وپا می‌زنند، بدهیم. او معتقد است که اگر چند میلیون نفر در یک کشور، سبک زندگی خود را اصلاح کنند و از تجملات و هزینه‌های اضافی خود بکاهند و آن را سرازیر کنند به سمت محرومین، اتفاقی مهم و بزرگی در آن جامعه رخ خواهد داد. تازه خیلی ادز اوقات چیزی که به این سمت سرازیر می‌شود می‌تواند اصلا پول نباشد، می‌تواند فقط دانش باشد! همه‌ی ما می‌توانیم دانش خودمان را با بچه‌های محروم در مدارسی که برای محرومین است، شریک شویم. فکر کنید شمایی که حسابداری بلدید، شمایی که برنامه‌نویسی بلدید، شمایی که سازی بلدید و یا زبان انگلیسی، اگر به یک کودک کار چنین تخصص و یا زبانی را بیاموزید چقدر می‌تواند زندگی خود را تغییر دهد.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 12:52:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخبار با ما چه می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-zsq61arbu2lw</link>
                <description>می‌خواهم درباره اخبار صحبت کنیم. و چرا اخبار؟ برای اینکه این روزها خیلی درگیر اخبار هستیم و  فکر می‌کنم خیلی اثر مخربی روی روحیه و احوال ما دارد، البته گرچه بی خبری هم خوب نیست. در واقع می‌خواهم برگردبم به بحث‌های قبلی و مینیمالیسم را در این رابطه‌ هم مدنظر قرار دهیم و یک فاصله‌ی امن را در رابطه با اخبار حفظ کنیم، چون این روزها خیلی غرق آن شده‌ایم.دو کتاب را به طور اجمالی معرفی خواهم کرد:۱.  معرفی کتاب: اخبار را دنبال نکنید، بیانیه‌ای برای یک زندگی شادتر آرام‌تر و خردمندانه، نوشته رولف داولی، ترجمه امید کریم‌پور و انتشارات مهرگان خرددر مورد نویسنده این کتاب باید بگم که به احتمال زیاد شما کتاب هنر شفاف اندیشیدن و هنر خوب زیستن این نویسنده را دیده باشید و این جدیدترین کار این نویسنده است.۲. معرفی کتاب: اخبار؛ راهنمای کاربر، نوشته آلن دوباتن،می‌خواهم به طوری کلی نکته‌های اصلی این دو را با هم کمی مرور کنیم چون دید جدید و عمیقی به ما می‌دهد.ما چرا اخبار را دوست داریم؟ما آدمها علاقه‌ی عجیبی به اخبار داریم. تعریف من از خبر فقط چیزهایی نیست که مثلا فقط در ساعت‌های مختلف از تلویزیون و یا ماهواره پخش می‌شود، بلکه هر آنچه در همه‌ی رسانه‌های اجتماعی، همه‌‌ی اشکالش از اینستاگرام گرفته تا... منتشر می‌شود جزو اخبار است. همه این‌ها ما را با مجموعه زیادی از داده‌هایی به نام خبر بمباران می‌کنند. من فکر می‌کنم خبر فقط دنیا را توصیف نمی‌کند، بلکه دنیا را تعیین می‌کند و آن را می‌سازد.  یعنی در واقع جنسِ خبرهایی که ما دنبال می‌کنیم ذهنیتی به ما راجع به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم می‌دهیم و خود این ذهنیت در واقع همان جهان ماست.ما چرا اخبار را دوست داریم؟آن هم اخبار فاجعه آمیز را؛ همه ما عملا به سه دلیل ما اخبار را دنبال می‌کنیم:۱. ترس، ۲. لذت، و ۳. مبارزه با ملال.کلینت ایستوود می‌گوید:وقتی ما به طرز عجیبی تصادفی را می‌بینیم که می دانیم شاید صحنه‌ی خشنی در آن باشد سرعت اتومبیل خود را کند می‌کنیم برای اینکه بهتر ببینیم.در واقع ترافیکی که پشت تصادف ایجاد می‌شود خیلی‌ وقتها به خاطرراننده‌ها و همه آدم‌هایی است که سرعت خودشان را کم کردند تا تماشا کنند. در این صحنه‌ها ما یک مواجهه امن و با فاصله مناسب با ترس و وحشت را تجربه می‌کنیم که عملا دوستش داریم. اخبار بخشی از این را به ما می‌دهد.پدری که بچه‌هایش را کشته، فلان قطاری که از خط خارج شده، آدم‌هایی که با سیل دست به گریبانند و… در واقع این خبرها حس ناخودآگاه ما از احتمال وقوع فاجعه را تغذیه می‌کند. بلافاصله بعد از شنیدن این خبر یک لذتی هم رخ می‌دهد که دومین عامل علاقه‌ی ما به اخبار است. این که ما جای او نیستیم، خبر راجع به ما نیست. در واقع در فاصله‌ای امن حادثه‌ای برای این آدم‌های دیگر رخ داده و ما در امانیم.تلاش آلن دوباتن و رالف دابلی در این دو کتاب این است که ما اخبار را با دید یادگرفتن ببینیم، در واقع تحلیلش کنیم. مثلا وقتی یک ماشین از پلی سقوط می‌کند، پل غیر ایمنی بوده که این ماشین سقوط کرده است. اخبار همیشه به سراغ اینکه سرنشین‌های ماشین چند نفر بودند می‌رود، و یا چه به سر سرنشین‌ها آمده؟ و یا آیا بچه‌ای همراه آنها بوده یا نه. اما  نگاه درست به این خبر این است که بررسی کنیم چرا این پل باعث سقوط این خودرو شده و چند تا پل دیگر در این کشور هست با این مشخصات معماری که باعث آسیب به آدمها شده وجود دارد و چند جای دیگر احتمال تکرار حادثه وجود دارد؟اما ما معمولاً این کار را نمی‌کنیم. معمولا در خبررسانی‌ها فاجعه فقط به افرادی که درگیر موضوع هستند می‌پردازند و ما در واقع به تحلیل جهان و این اتفاق نمی‌پردازیم.دلیل سوم علاقه به اخبار هم مبارزه با ملال است. این دلیل خودش باعث می‌شود ما توجه‌مان به چیزهایی جلب شود که آنقدر هم مهم نیست و به چیزهایی که باید نپردازیم.مثلا آلن دوبان بررسی کرده که بارداری یکی از دوشس‌های شهرهای بریتانیا در یک سایت خبری ۵ میلیون و ۸۰۰ هزار تا بازدیده داشته است، ۵ میلیون و ۸۰۰ هزار نفر این خبر را دیدند که فلان خانم که عضو خانواده سلطنتی هستند باردار شده است. اما درست زیر همین خبر، خبری بوده در مورد فاجعه در اتیوپی که ۱۰۰ هزار کودک را تهدید می‌کند، اما فقط ۴ هزار بازدید داشته است.کدام یک از این خبرها مهم‌تر است؟ و ما به کدام بیشتر توجه می‌کنیم؟در واقع باید نقادانه اخبار را بررسی کرد. می‌خواهم بگویم این جوری که ما با اخبار ارتباط برقرار می‌کنیم نه تنها کمکی به بهتر شدن جهان و حال خودمان نمی‌کند، که عملاً جهان را در همین وضعیت اسفبار نگه می دارد؛ و دلایلش را توضیح خواهم داد.برگردم به بحث، سومین علت که ما اخبار را دوست داریم. سومین علت بعد از ترس و لذت، مبارزه با ملال است.زندگی همه‌ی ما غالبا خیلی تکراری شده است. معمولا یک روتین کلی دارد: صبح بیدار می‌شویم، کارهای تکراری می‌کنیم، می‌خوابیم و بعد دوباره صبح و کارهای تکراری…. اخبار ما را از این ملال در می‌آورد.در آنجا، فلان فاجعه رخ داده است که… می‌بینید چه هیجان کاذب و آدرنالین موقت به روح و روان ما تزریق می‌کند؟اخبار مثل قند، مثل فست فود اشتها آور است و به راحتی قابل هضم هستند، بسیار مضر است و اعتیادآور برای مغز مثل فست فود در واقع این چهار ویژگی دارد: اشتهاآورند، به راحتی قابل هضم هستند، بسیار مضر و اعتیادآور هستند و…. مثل قند برای مغز، مثل فست‌فود: اشتها‌ آور، قابل هضم، بسیار مضر و اعتیاد آور هستند.ما در یکسال به طور میانگین با ۲۰ هزار خبر بمباران می‌شویم. اما بیاید بحث کنیم و آسیب‌شناسی کنیم که این ۲۰ هزار خبری که ما دنبال می‌کنیم چه جور خبرهایی هست و چه اثری روی ما می‌گذارد.آثار اخبار:یکی از مهمترین اثرات دنبال کردن دایم اخبار فاجعه‌بار بی‌حسی مغز است.ببینید مغز ما ظرفیت توجه ثابتی دارد تا جایی نسبت به فاجعه‌ها واکنش نشان می‌دهد مثلا کرونا، تحریک میشه بعد شروع می‌کند برنامه‌ریزی کردن، مواظبت کردن… اما اگر حجم خبرهای بد، به صورت تکراری، از یک حدی زیادتر شود مغز برای دفاع از خودش کلا شروع می‌کند آنها را انکار می‌کند و یعنی بی حس می‌شود نسبت به خبرها. در واقع به نوعی واکسینه می‌شود. برای این که احساس می‌کند ظرفیت توجه بیش از این ندارد. بسیاری از خبرهای بدی که میشنویم در ابتدا توجه ما را به آن موضوع به آن فاجعه جلب می‌کند و ما حتی یک کارهایی هم می‌کنیم برای آن. اما از یک جایی به بعد ما بی‌حس می‌شویم، یعنی آنقدر دردناک می‌شود خبرهای بد که ما عملاً دیگر نمی‌بینم‌شان. باید بدانیم که مغز ما اینطور کار می‌کند. خیلی از فجایع برای ما عادی می‌شوند. یعنی اول ما یک واکنش احساسی نشان می‌دهیم و بعد من خسته می‌شویم و اصلا نمی بینیم دیگر. یعنی موضوع را از دسترس آگاهی و توجه ویژه کنار می‌گذاریم.پس یکی از ایرادات آدم‌هایی که دایم خبرهای بد را دنبال می‌کنند، این هست که اتفاقاً کاری برای دنیا نمی‌کنند.دوم اینکه دچار یک توجه خیلی افراطی و اشتباه می‌شویم. مثلا رالف داولی می‌گوید که سال ۲۰۰۸ یک سری تروریست در بمبئی ۱۶۶ نفر را کشتند. اگر یک میلیارد نفر توی اون روز فقط یک ساعت کامل برای این خبر وقت گذاشته باشند که خیلی زمان کمی هم هست و ما خیلی بیشتر درگیر اخبار بد می‌شویم و ۷۰۰ تولید درگیر بشه اگر یک میلیارد نفر آن روز یک ساعت برای این خبر وقت گذاشته باشند ۱۰۰ هزار سال از وقت بشر درگیر این خبر شده است. ۱۰۰ هزار سال برای خبری که ما کاری هم برای ان نمی‌توانیم بکنیم.اصلا در مورد همین تروریست‌ها این را بگویم که چطور اخبار به تروریستها کمک می‌کند. بیاید یک آماری را مرور کنیم با هم:سال ۲۰۰۱ تا الان هر سال به صورت متوسط سالی ۵۰ نفر در اروپا با حمله های تروریستی کشته شدند که اگر از ۲۰۰۱ تا الان حساب کنیم، کتاب سال ۲۰۱۸ و یا ۲۰۱۹ هست، سالی ۵۰ نفر. اما در همین اروپا هر سال ۸۰ هزار نفر در سانحه رانندگی میمیرند، در همان اروپا سالی ۶۰ هزار نفر خودکشی می‌کنند. ۵۰ نفر حمله تروریستی ۶۰ هزار نفر خودکشی!خب احتمال اینکه شما توسط خودتان در اروپا کشته شوید خیلی بیشتر از این است که توسط تروریست‌ها کشته شوید، ولی توجه ما چطور تقسیم می‌شود؟در قبال سلامت روان آدم ها نسبت به آمار قربانی  ۶۰ هزار نفر خودکشی در سال، آیا همانقدر خبر، مطلب، تحلیل و اطلاعات به ما داده می‌شود؟ولی وقتی یک حمله تروریستی در یک بانک رخ می‌دهد تمام توجه جهان به این خبر جلب می‌شود مسئله‌ای که میانگین سالانه ۵۰ نفر قربانی دارد. نمی‌خواهم بگویم جان این ۵۰ نفر بی‌ارزش بوده و یا بی اهمیت است. من دارم می‌گویم باید بسنجیم که ۸۰ هزار کشته در جاده‌ها مسئله مهمتری است یا حمله تروریستی؟ آیا در مورد آن تحلیلی داریم که چطور جاده‌ها را ایمن‌تر کنیم تا رانندگی ها را امن‌تر کنیم و هوشیاری را نسبت به این موضوع ببریم بالا یا خیر؟!و جواب صد در صد نه است! توجه ما به حملات تروریستی بیشتر است و در مقابل هم تروریست‌ها از این توجه تغذیه می‌کنند. تروربست‌ها با ترس مردم دیده می‌شوند و اخبار به طرز عجیبی به آنها پاداش می‌دهد. یعنی اگر یک گروه تروریستی، افراطی و یا تندرو در جایی کاری می‌کند، تمام جهان به آنها توجه می کنند و آنها در واقع به هدفشان می‌رسند.سوم اخبار تعصب را تقویت می‌کند.یکی از دیگر از بدی‌های اخبار این است که در واقع تعصب را تقویت می‌کند. ما تمایل داریم جنسی از خبر را دنبال کنیم که ما را تایید می‌کند. هر کدام از ما یک نگاهی داریم به جهان و براساس آن حرکت می‌کنیم. راجع به سیاست، اقتصاد، اجتماع... ولی ما خبرهایی را جذب می‌کنیم، شبکه‌هایی را می‌بینیم و یا پیچ هایی را دنبال می‌کنیم که اتفاقا اطلاعات ما را مستحکم‌تر می‌کنند. یعنی اخبار جنسی از آگاهی دارد که اتفاقاً به آدم و تفکر انتقادی نمی‌دهد. به ما یک سری فکت تکراری می‌دهد تا بر باورهای قبلی‌شان اتفاقاً پایدارتر شوند. اخبار با فلسفه فرق دارد. اخبار با دانش فرق دارد. دانش نگاه ما را به جهان تغییر میدهد اخبار همان نگاه قبلی ما را تقویت می‌کند چون خود ما گزینشی عمل می‌کنیم. مثلا آنهایی که در آمریکا فاکس‌نیوز می بینند با کسانی‌که CNN را دنبال می‌کنند، هر کدام چیزهایی را می‌شنوند که دوست دارند.اخبار و رسانه‌ها شبه قهرمان ها و قهرمان های اشتباهی را هم معروف می‌کند، مثلا شما تا به حال اسم دونالد هندرسون را شنیدید؟ این آدمی است که آبله را بعد از سی قرن ریشه‌کن کرد. انسانی تا این اندازه مهم که جان انسان‌های زیادی را نجات داده است، اما هیچ کس نمی‌شناسدش. یا مثلا چند نفر خانم توران میرهادی را می‌شناسند؟ اما اخبار جنسی دارد که آدمهایی را معروف می‌کند که اتفاقا لیاقت معروف شدن ندارند. پیش از این اگر کسی مشهور می‌شد یک رابطه‌ای بین شهرتش و دستاوردهایش وجود داشت، یعنی این آدم یک کار بزرگی کرده بود؛ شکسپیر بود و خوب می‌نوشت، باخ بود، موزارت بود که معروف بود.ولی الان یک آدم با گفتن کلمه‌ای مثل کچلیک می‌تواند معروف شود و همه‌ی آدمها ببینندش.فصلنامه ترجمان که یه شماره خود را اختصاص داد به آدمهایی که بی‌دلیل معروف شدند و ما الان نمونه‌هایی داریم که به صرف هیچ کاری نکردن بیشترین دنبال کننده و فالوور را دارند، چون هیچ کاری نکردند. چون معروف هیچ کاری نکردند.یعنی معروفند چون معروفند. نه بازیگرند، نه دانشی دارند نه... هیچ کاری! در همان فصلنامه ترجمان توضیح می‌دهد که یک هنرمند خوش‌ذوقی در اعتراض به این روند،‍ تخم مرغ را در صفحه اجتماعی خودش قرار می‌دهد و بیشترین تعداد لایک رو میگیرد. در واقع ی هنر مفهومی را عرضه می‌کند تا بگوید  همین قدر شهرت در جهان ما پوچ و خالی است.در حال حاضر شاگردان من در مدرسه خیلی از آدم‌های مهم و موثر کشورمان را نمی‌شناسند و اصلا اسمشان را هم نشنیدند و این دلیلش چیه؟ چون سمت علاقه اخبار و پروژکتورهای اخبار روی قهرمان‌های اشتباهی است و روی زندگی آدم‌های اشتباهی است. چجوری باید اخبار را دنبال کرد؟من فکر می‌کنم خیلی گزینشی باید سراغ اخبار رفت. اخبار مثل آپاندیس است: دائما ملتهب است و تقریباً بی‌فایده.این گونه که ما اخباری را دنبال می‌کنیم بی فایده است. من مثلا خودم فقط  در حدود ۴۵ دقیقه وقت می‌گذارم و یکی دو منبع که به آنها مطمئن هستم را گوش می‌کنم یا میبینم و دیگه تمامش می‌کنم و در مقابل این وسوسه که بیشتر مثل فست فود اشتها آور، قابل هضم و هیجانم را در واقع تغذیه می‌کند، در مقابل اینها سعی می کنم مقاومت کنم. مخصوصا این روزها با این حجم اخبارهای منتشر شده این اخبار به سلامت و روان ما دارد آسیب می‌زند، اخباری که خیلی‌هایش اصلا مرجع مناسبی ندارد. من از شما می‌خواهم مجدد مینیمالیسم دیجیتال را بخوانید.بخدا را شکر خدا را شکر خیلی مردم دوست داشتند و خیلی‌ها به من گفتند این باعث شده عادات ما تغییر کند و این خیلی جالب است و جای خوشحالی دارد.یک بخش دیگر را هم بگویم و تمام کنم: یونانی‌ها در اواسط بهار یک سنتی داشتن به نام تراژدی خوانی. جمع می‌شدند بیرون شهر که هوا خوب بوده، شروع می‌کردند قصه می‌گفتند و در مورد تراژدی‌ها حرف می‌زدند مثلاً قصه کسی را می‌گفتند که تمام فضائل اخلاقی را داشته و یکی دو تا عیی شخصیتی داشته مثل طمع مثل حسد و.... و همان عیب شخصیتی باعث شده از جایگاه بالایی که داشته است سقوط کند به جایگاهی پایین. اینجوری درس‌های اخلاقی می‌داده‌اند اما تراژدی‌ها امکان تجربه دوتا چیز را برای آدم ها فراهم می‌کردند که اخبار فراهم نمی‌کند: یک امکان همدلی با آدمی که این تراژدی بر او رخ داده است، چرا؟ چون ما در واقع با جزییات می‌دیدیم که چه اتفاقات پیچیده‌ای رخ می‌دهد که یک آدم پدرش را بدون اینکه بداند کشته است و فکر می‌کردیم که شاید برای ما هم اتفاق بیفتد، ما با کفشهای اون آدم راه می‌رفتیم، حال و هوای این آدم را تجربه می‌کردیم ولی اخبار این مجموعه پیچیده از عواطف انسانی را نادیده می‌گیرد، با یک تیتر کوتاه و یا یک ویدیو یک دقیقه‌ای خلاصه می‌کند.مثلا اگر قرر بود فیلم آژانس شیشه‌ای کار آقای حاتمی‌کیا یک خبر باشد، چه می‌شد؟ مثلا این بود که: رزمنده سابق جنگ آژانس هواپیمایی را به اسارت گرفت!ولی کاری که حاتمی‌کیا می‌کند این است که این تراژدی را باز می‌کند. به بیش از یک خط. ما می‌فهمیم که حاج کاظم چرا این کار را کرد.‍ چه حسی دارد. شاکله حسی رفتاریش چیست. چه ریشه‌هایی دارد و این شبیه به سنت تراژدی خوانی است.می‌می‌خواهم بگویم این اخباری که تراژیک هستند را با دیدی بهش نگاه کنیم که یونانی‌ها به تراژدی داشتند. و فکر کنیم شاید برای من هم اتفاق بیفتد و این موقع کمی با بازنده‌ها، با باخته‌ها و با آنهایی که این اتفاق برای آنها افتاده کمی مهربانتر خواهیم بود و دلایل این اقدام را درک کنیم. این کار بهتر است اخبار است.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 13:45:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله‌ی پیشرفت و فروپاشی تمدن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%AA%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7-kkjcl33unbkd</link>
                <description>دنیا نسبت به آخرین برنامه‌ای که در کتاب باز صحبت کردم خیلی تغییر کرده است، یعنی در آن زمان اصلا هیچ کدام ما فکر نمی‌کردیم این چنین فاجعه و بحران و داستان‌ها و و عواقبی بخواهد ما را این گونه درگیر کند. اما حالا به لطف سری پنجم کتاب باز در ماه رمضان می‌خواهم درباره‌ی این اتفاق‌ها صحبت کنم و البته اینجا به صورت مکتوب منتشر خواهد شد.در برنامه اول کتاب باز راجع به ریشه‌هایی که فکر می‌کنم باعث این فاجعه شده است صحبت می‌کنم، که در ادامه خواهید خواند. در برنامه‌ی بعدی راجع به اخبار و آثار و لطماتی که روی سلامت روان ما دارد صحبت می‌کنم و بعد در دو قسمت راجع به تئوری انتخاب ویلیام گلاسر حرف خواهم زد.تله‌ی پیشرفت (پژوهشی در زمینه زیست محیطی فروپاشی‌ تمدن‌های باستانی۱- معرفی کتاب: تله‌‌ی پیشرفت (پژوهشی در زمینه زیست محیطی فروپاشی تمدن‌های باستانی)، نوشته رونالد رایت، ترجمه محسن صفاری، نشر چشمه.هم رونالد رایت یک محقق زیست شناس خیلی خوب است و هم این کتاب شگفت‌انگیز. به خصوص اکنون که کرونا جهان را درگیر کرده،  نویسنده تحلیل خیلی جالبی ارائه کرده است. کتاب سال ۲۰۰۵ نوشته شده ولی به صراحت پیش‌بینی کرده که بلایی مثل کرونا در آینده، ما را زمین گیر خواهد کرد و به صراحت و دقیق می‌گوید که ویروسی که یا دست ساز بشر است و یا به دلیل فرآیندهای پیچیده‌ی طبیعی پدید ‌آمده، همه‌ی جهان را  گرفتار می‌کند.می‌خواهم در مورد کتابی صحبت کنم که در سال ۲۰۰۵، یعنی ۱۵ سال قبل، پیش بینی‌ای کرد که واقعا شگفت انگیز است و این فقط اولین چیزی بود که در مورد این کتاب واقعا من را شوکه کرد.کتاب با جمله‌ی درخشانی شروع می‌شود:تنها پس از آنکه آخرین درخت افتاد آخرین رودخانه سمی شد و آخرین ماهی به دام افتاد آن گاه در میابیم که نمی‌توانیم پول بخوریم. در کتاب چهار تمدن باستانی را که در اوج شکوه خود بودند، مثل تمدن اکنون ما، را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که چطور این ایده‌ی پیشرفت، این ایده بیشتر، این ایده‌ی رشد، دستیابی، استخراج منابع و ثروت باعث شد این تمدن‌ها سقوط کنند و پیش بینی کرده وقتی چهار بار این اتفاق در تاریخ جهان  و در گذشته بشر رخ داده است، اصلا دور نیست که یک بار دیگر این اتفاق به همان دلایل تکرار شود.نویسنده با این شروع می‌کند که تمام ملل جهان مدرن در قرن گذشته فارغ از اینکه کمونیستی اداره شدند و یا با نظام سرمایه‌داری، در یک نکته مشترک بودند  و آن هم ایده پیشرفت است. یعنی چه شوروی استالین، چه چین مائو، و چه جهان غرب و سرمایه داری  یک ایده و یک مسئله برای همه‌شان مهم بوده است اینکه چطور بیشتر و بیشتر پیشرفت کنند، حالا با هر روشی که اداره‌ بشوند. می‌گوید همین بیشتر و بیشتر و همین پیشرفتی که ما نمی‌توانیم جلویش را بگیریم همان تله‌ای است که اتفاقاً باید از آن بترسیم. یک مثال بزنم: وقتی اجداد ما نیاکان ما در جهان باستان  یک ماموت را شکار می‌کردند اوضاع خوب بود، وقتی توانستند دوتا ماموت شکار کنند، پیشرفت کرده بودند، اما وقتی یاد گرفتند چطور یک گله ۲۰۰تایی ماموت را به سمت دره هدایت کنند تا از دره سقوط کنند و  از بین بروند، زیادی پیشرفت کرده بودند. آنها آنقدر پیشرفت کرده بودند که ماموت‌ها را منقرض کردند و حتی حیات خودشان را به طور جدی در خطر انداختند. نویسنده ایده‌ی جالبی دارد، توضیح می‌دهد که به طور مثال انگل‌ها میدانند برای زنده ماندن خود، نباید میزبان را بکشند، یعنی انقدر آگاهی دارند که بدانند مرگ میزبان به منزله‌ی مرگ خودشان است، ولی ما انسان‌ها در واقع حتی گاهی به اندازه بعضی از این انگل‌ها هم آگاهی نداریم. ما داریم میزبان خود، یعنی مام طبیعت و زمین را سلاخی می‌کنیم. امروزه زمین در شب از فضا مانند یک گلوله آتش است. به خاطر چراغ‌هایی که ما روشن می‌کنیم و با منابع عظیم انرژی که استخراج می‌کنیم مثل توپی به نظر می‌رسد که آتش گرفته است و این موضوع قطعا بی پاسخ نمی‌ماند. در واقع رفتار ما با طبیعت سبب بسیاری از اتفاقات شده است، مثل کرونا، مثل آتش سوزی جنگل های استرالیا، مثل بزرگترین خشکسالی قرن در آمریکا که شروع شده و... و... و.... همه‌ی اینها تبعات خیلی جدی‌ای برای تمدن بشر خواهد داشت.می‌دانید در تاریخ بشر از نخستین سنگی که تراشیده شد، تا نخستین آهنی که گداخته شد و وارد عصر آهن  شدیم ۳ میلیون سال فاصله است، اما از نخستین آهنی که گداخته شد تا نخستین بمب هیدروژنی که انسان تولید کرد، فقط ۳ هزار سال زمان برد. سرعت پیشرفت ما خیلی زیاد و غیرقابل کنترل شده، انقدر سریع که ما در ۳۰ سالگی جهان را  تجربه می‌کنیم که از زمان تولدمان کاملاً عوض شده و حتی فرزندان ما از دنیای دیگری هستند.موآی مجسمه‌های جزیره ایستربگذارید داستان یکی از این تمدن‌ها و قصه‌ی سقوط آن را بررسی کنیم، که واقعا داستان تلخ و عجیبی اید. یک جزیره‌ای در اقیانوس آرام به نام جزیره ایستر وجود دارد که در قرن ۱۸ توسط هلندی‌ها کاملاً بی آب و علف کشف شد. جزیره تقریبا خشک بود، بومیان جزیزه گرسنه بودند و هیچ چیزی نبود، اما عجیب‌ترین چیزی که در این جزیره کشف کردند تعداد زیاد مجسمه های سنگی در این جزیره بود. به این مجسمه‌ها می‌گویند موآی. این مجسمه‌های سنگی ستون‌های خیلی بزرگ هستند که ظاهر انسانی دارد. داستان این است که بومیان این جزیره‌ از خاندان‌های مختلفی بودند و از یک جایی به بعد به ذهن اینها رسید که هر خاندان برای ارواح  گذشته و پدران و نیاکانش مب‌تواند مجسمه‌ای برای یادبود بسازد تا برای حاصلخیزی خاک به خانواده کمک کند. اول مجسمه‌ها را خیلی کوچک می‌ساختند، اما رقابت در این خاندان‌ها باعث شد مجسمه‌ها را هربار بزرگتر بسازند و به خاطر چشم و هم‌چشمی احمقانه، این مجسمه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شد. تا جایی که مثلاً بعضی از این به مثلا ۵ یا ۶ متر ارتفاع رسیدند. برای این که این مجسمه‌ها را بتراشند و در جزیره‌ جابه‌جا کنند و در نقاط مختلف بگذارند، درختان جزیره را قطع می‌کردند. درخت‌ها را قطع می‌کردند و مجسمه را روی تنه‌ی آن قرار می‌دادند و قلش می‌دادند و به این ترتیب درخت‌هایی که می‌توانستند برای ساختن سرپناه از آن استفاده کنند و یا با آن قایق ماهیگیری بسازند و با آنها نیازهای انسانی و واقعی خود را با پاسخ دهند، صرف ساختن شکوه و عظمت و تمجید ارواح نیاکان خود کردند. این قدر این کار ادامه پیدا کرد، این قدر رقابت این خاندان‌ها برای بیشتر و بیشتر افزایش یافت، که دیگر هیچ درختی در جزیره باقی نمانده بود. انسانی که آخرین درخت را قطع می‌کرد می‌دانست این آخرین درخت است ولی باز این کار را کرد. دانیل کانمن در کتاب تفکر، سریع و آهسته، خود می‌گوید این که ما فکر می‌کنیم آدم‌های منطقی‌ای هستیم و منطقی تصمیم می‌گیریم و می‌توانیم همه چیز را در تصمیم‌گیری به حساب بیاوریم و  تصمیمات درست بگیریم، کاملا غلط است. اهالی ایستر آنقدر درخت‌ها را قطع کردند که  وقتی قایق‌های ماهیگیری‌شان پوسید، وقتی کلبه‌هایشان خراب شد و همه چیز‌هایشان از بین رفت، شروع کردند بمیرند. وقتی هلندی‌ها جزیره را کشف کردند به ازای هر مجسمه دو نفر زنده بود. آدم‌هایی که اصلا زنده نبودند و باید برای بقا می‌جنگیدند، آدمهای لاغر و نزار. و همه‌ی اینها حاصل انتخاب‌هایی بود که کرده بودند. از این داستان به چه می‌خواهم برسم؟ همان طور که جزیره ایستر درگیر چیزی شد، درگیر تله‌ای شد که در بطن خود آن تمدن بود، برای تمدن‌های جدیدی مثل ما هم می‌شود این اتفاق رخ دهد.کتاب باز - سری پنجم ۹۹/۰۲/۱۱ما در همان لحظه‌ای هستیم که ساکنان جزیره ایستر می‌توانستند به این فکر کنند که آخرین درخت را قطع نکنند و به بقای خود فکر کنند و تصمیمات عاقلانه بگیرند، اما آیا ما این کار را خواهیم کرد و دست نگه خواهیم داشت تا درست فکر کنیم؟ من فکر نمی‌کنم!کتاب چند تا تمدن دیگر را هم مثال می‌زند، مثلا امپراطوری روم که در اوج شکوفایی خود فرو ریخت، مثلا امپراتوری سومر که اولین تمدن مهم بشری است و برای هزار سال قدرتمندترین قدرت بود و در بین‌النهرین و جنوب عراق  قرار داشت و به سادگی فرو ریخت. چرا؟ به خاطر استخراج بیش از حد از خاک، به خاطر آبیاری اشتباه زمین.  آنها به قدری به زمین فشار آوردند که تبدیل به نمک‌زار شد و ۵ هزار سال بعد از آن هم هنوز این منطقه نمک‌زار است. در کتیبه‌هایی که پیدا شده به صراحت نوشته شده: «زمین دارد سفید می‌شود و شور می‌شود.»  ولی آنها این فرآیند را متوقف نکردند و آنقدر از خاک استفاده کردند که با رخ دادن یک دوره‌ی خشکسالی و با فرصت طلبی اقوام و حمله به سومری‌ها، این تمدن بزرگ فروریخت. و  مثلا تمدن مایاها در آمریکای جنوبی، برای همه‌ی آنها داستان به همین گونه است.با مرور داستان‌  این تمدن‌ها به این نتیجه خیلی تلخ رسیدند که پیشرفت برای همه‌ی آنها آن چنان هاله‌ی مقدسی پیدا کرده بود و آنقدر پیشرفت کردند و این فرآیند را متوقف نکردند و این پیشرفت را عاقلانه طی نکردند که همین پیشرفت شد دلیلی برای از بین رفتن و فنای آنها . به قول مولانا:تیغ دادن در کف زنگی مستبه که آید علم ناکس را به دست.دانشی که نادان بدون آگاهی دارد، در واقع مثل دانش ابزاری که یاد گرفته چطور با آن منابع طبیعت را استخراج می‌کند، خیلی خطرناک است. رونالد رایت در این کتاب می‌گوید که  سه نشانه‌ی مشترک در تمام این تمدن‌هایی که به دلیل رفتارشان با طبیعت فروریختند، مشترک است.اولین نشانه: قطار بی ترمز. یعنی پیشرفت آنها به جایی رسیده بود که توقف ناپذیر شده بود. پیشرفتی که گویا ترمز بریده است، مثل همین الان ما. اما آیا  هیچ کدام از این رهبران کشورهای جهان در این درنگی که پیش آمده با خود فکر می‌کنند که رفتار ما با جهان و با طبیعت و با مردم درست بوده است و یا نه؟ متاسفانه نه و همه‌ی آنها منتظرند کرونا از بین برود و برای پیشرفت شدیدتر از قبل به جان طبیعت بیافتند. دومین نشانه مشترک: دایناسورها. دایناسورها نمی‌دانستند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و نمی‌دانستند دارند منقرض می‌شوند. ما آدمها هم هیچ فضیلتی بیش از آنها نداریم. ندیدن فاجعه و نفهمیدن وخامت اوضاع، این وضعیت دایناسورها پیش از انقراض است.سومین نشانه: خانه‌ی پوشالی. اینکه علی‌رغم تمام زرق و برق تمدن‌هایشان، با یک اتفاق ساده، مثلا برای ما با یک ویروس، همه‌ی جلوه‌های تمدن پوشالی آنها فروریخت. همینطور که برای تمدن روم، اهالی جزیره ایستر و مردم سومر رخ داد و اکنون هم تمدن ما در لحظه‌ای تاریخی است و کافی است نگاهش کنیم تا بینیم تمام ابهت و تمام اعتماد به نفسی که نسبت به کنترل همه چیز داشتیم و این حس که می‌توانستیم به همه چیز پاسخ دهیم، با یک ذره‌ی کوچک در دو ماه فروریخت. رونالد رایت می‌گوید بیش از نیمی از  برندگان نوبل که باهوش‌ترین و آگاه‌ترین افراد هستند، صراحتاً در سخنرانی‌های خود هشدار دادند که ما تنها یک دهه و یا کمی بیشتر وقت داریم تا از فروپاشی جهان جلوگیری کنیم. یعنی باهوش‌ترین آدم‌ها و دانشمندان در هر حوزه‌ای بیش از نیمی از آنها این قدر صریح توضیح و هشدار داده‌اند و ما هنوز در خوابیم.چند تا آمار در ادامه می‌گویم که از بیان آنها می‌خواهم به این نتیجه برسم که برخورد ما فقط در مقابل طبیعت ایراد ندارد، برخورد ما و نوع ساماندهی اقتصادی جهان دچار ایراد است. این هم می‌تواند بمب بعدی و دینامیت بعدی باشد که  منفجر می‌شود: هر روز ۲۵ هزار نفر بر اثر مصرف آبهای آلوده میمیرند. هر ساله ۲۰۰ میلیون کودک در جهان به سبب سوء تغذیه دچار نارسایی ذهنی و مغزی می‌شوند. هر شب در جهان، در این سیاره که این قدر شیک‌وپیک شده ، ۸۵۰ میلیون نفر شبها گرسنه می‌خوابند. امروز شمار مردمی که در فقر مطلق زندگی می‌کنند به اندازه شمار تمام جمعیت جهان در سال ۱۹۰۱ است. این آمارها عجیب است و عجیب‌ترین آن این است: سالانه هزینه‌ای  که آمریکایی‌ها برای برنامه‌های لاغری  پرداخت می‌کنند، به اندازه هزینه مورد نیاز برای ریشه‌کن کردن گرسنگی در جهان است. ببینید چه طنز تلخی است که ما در یک سو مشکل چاقی داریم و در یک سو مشکل گرسنگی داریم. این سیاره زمین درست اداره نمی‌شود. این نظام و این سیستم اداره‌س جهان به نظر من یک ماشین خودکشی است و کرونا یکی از علامت‌هایی است که به ما هشدار می‌دهد که یک چیزی اینجا خیلی غلط است. به تازگی درباره وضعیت کرونا در هند خانم نویسنده‌ی هندی گفته است: جمعیت خیلی زیادی در هند اصلا نمی‌دانند که ضدعفونی و تمیزی به چه معناست. فقط فهمیدند که الان از کار بیکار شدند و هیچ جایی راهشان نمی‌دهند، به طوری که اکنون در جاده‌ها سرگردانند. با یکی از این افراد صحبت کردند و گفته: شاید نخست وزیر از وضعیت زندگی ما مطلع نیستند. خانم نویسنده می‌گوید این مایی که می‌گوید وضعیت ۶۵۰ میلیون نفر است و این چیز خیلی ترسناکی است. ۲- معرفی کتاب: ۵۰ واقعیتی که باید جهان را تغییر دهد، نوشته جسیکا ویلیامز، ترجمه غلامعلی کشانی، نشر نگاه معاصراخیرا این هم خیلی کتاب خوب را خواندن. در کتاب ۵۰ فکت از دنیا آورده شده و در مورد چیزهایی که باید تغییر کنند، صحبت کرده است. در انتها می‌گوید چرا ما اینها را می‌شنویم و عکس العملی نشان نمی‌دهیم؟یک زمانی هیتلر با شادی گفته بود چه اقبالی دارند حاکمان، که مردم نمی‌اندیشند. دوستان آدمهایی دارند دنیا را اداره می‌کنند، یک کشتی نوح برای خودشان ساخته‌اند. بسیاری از این آدمها مدیرانی هستند که شرکت‌های چند ملیتی را می‌چرخانند که خود این شرکت‌ها هم داستان‌های تلخی از استثمار بشر دارند و باید در مورد آن زماتی صحبت کنم، بسیاری از آنها که تصمیم‌های مهم سیاسی و نظامی جهان را می‌گیرند اگر فاجعه‌ای رخ بدهد، مثل همین کرونا، اصلا در گیر نمی‌شوند و سوار کشتی امن خود خواهند شد و برای ما غرق شده‌گان دست تکان خواهند ‌داد. امیدوارم ما مثل اهالی ایستر آخرین درختِ خود را قطع نکنیم. کرونا با همه‌ی بدی‌هایی که داشت فرصتی به ما داده تا در مورد روال امور در جهان فکر کنیم و ببینیم که آیا این اتفاقات درست است؟ </description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 22:49:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چگونه یاد می‌گیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-nsggcydbumca</link>
                <description>باز هم می‌خواهم سراغ کتاب برعلیه تربیت فرزند بروم تا برسم به قلب کتاب و حرف مهم و اصلی کتاب را بازگو کنم و آن را به اتمام برسانم.یک مرور سریع بکنم. کلا چرا این بحث را شروع کردم؟ چون راجع به تله های زندگی، جفری یانگ حرف زدم و گفتم بازآفرینیِ زخم‌هایِ کودکی، به صورت ناخودآگاه رخ می‌دهد و در مورد زخم‌های دوران کودکی صحبت کردم. و حالا با مرور این کتاب می‌خواهم به این برسم که چطور می‌توانیم به کودکان خود زخم نزنیم. در پست قبلی (علیه تربیت فرزند)سراغ مسائل زیادی رفتم، در مورد کارهایی که ناخواسته سبب آسیب‌ رساندن  به بچه‌ها می‌شود صحبت کردم و الان می‌خواهم راه‌های یادگیری کودکان و اینکه در فرآیند یادگیری آنها می‌توانیم به آنها آسیب بزنیم، صحبت کنم.معرفی کتاب: علیه تربیت فرزند (برای فرزندانمان باغبان باشیم و یا نجار)، نوشته آلیسون گوپنیک، ترجمه مینا قاجارگر، نشر ترجمانآلیسون گوپینک نویسنده کتاب که خودش روانشناس، فیلسوف و یک مادربزرگ است، در مورد این حرف زده است که بچه‌ها اصلاً چطور یاد می‌گیرند؟ یعنی فرآیند یادگیری در ذهن کودکان و انسانها عملاً چطور رخ می‌دهد؟بچه‌ها، تصویربردارانی غیرمنفعلدر آزمایشات مشخص شد بچه‌ها با دیدن و تقلید یاد می‌گیرند، اما منفعل نیستند. در واقع بچه‌ها چیزی را که می‌بینند، تحلیل می‌کنند. یکی از این آزمایش‌ها این است که، فردی با دستانی بسته در محیطی، روبروی کودک قرار می‌گیرد و این فرد با سرش به درِجعبه‌ای که بالای سرش هست ضربه میزند و با این کار چراغی را بالای جعبه روشن می‌کند. زمانی‌ که خود بچه‌ها در فرآیند آزمایش قرار گرفتند، مشاهده شد که بچه‌ها با سرشان این کار را انجام نمی‌دهند. بچه‌ها که دستان‌شان باز بوده، در واقع در ذهن خود تحلیل کرده‌اند که جعبه با برخورد چیزی به سقفش روشن می‌شود و آزمایش شونده‌ی اول چون دستانش بسته بوده از سرش استفاده کرده و حالا که دستان خودشان باز است می‌توانند این کار را با دست بکنند. این بدین معناست که بچه‌ها چیزهایی که یاد می‌گیرند را فعالانه تقلید می‌کنند.در ادامه آزمایش‌های شگفت‌انگیز‌تری هم انجام شد.کل آزمایش‌های این بخش حول این است که روی یک میز وسیله‌ای قرار می‌دهند و دو بزرگسال سر میز می‌نشینند، مصاحبه کننده از دو بزرگسال می‌پرسد این وسیله چیست؟ یکی می‌گوید این دستگاه پردازنده نهایی است و بزرگسال دیگر می‌گوید این ماشین تحلیل داده است. سپس از بچه می‌پرسند این وسیله چیست؟ می‌خواهند ببینند بچه حرف کدام فرد را باور کرده و پذیرفته است. این آزمایش به دفعات و با آزمایش شوند‌ه‌های مختلف ادامه پیدا می‌کند.یکی از چیزهایی که متوجه شدند این بود که اگر یکی از  افراد سر میز، کسی باشد که بچه دوستش دارد وقتی از کودک بپرسند این چیست؟ جواب او را تکرار خواهد کرد. مثلا فکر کنید مادرش سر میز باشد و بگوید این پردازنده نهایی است و یک غریبه گفته باشد این ماشین تحلیل داده است. بچه  پاسخ مادر را تکرار می‌کند.مهمترین چیزی که اینجا می‌شود فهمید نقش محبت در یادگیری است.اینجا یک سوال تلخی را باید پاسخ دهیم. اگر بچه‌های ما از ما یاد نمی گیرند، اگر نصیحت‌هایی که ما می‌کنیم و توضیحانی که به آنها می‌دهیم را نمی‌شنوند و موثر نیست، یعنی ارتباط ما قطع شده است، منظورم ارتباط عاطفی و قلبی ماست، بچه‌ها از کسی یاد می‌گیرند که دوستش داشته باشند.شاعر محمدحسین نظیری نیشابوریدرس معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را!در آزمایش بعدی شخص آشنا ودوست داشتنی (مثلا مادر) را حذف می‌کنند و برای آزمایش دو نفر کاملا غریبه می‌آیند و قبل از این که راجع به وسیله مورد آزمایش حرف بزنند، در مورد چیزهایی از آنها پرسش می‌کنند که بچه‌ها می‌شناختند. مثلا چنگال را روی میز می‌گذاشتند و از هر دو پرسیدند این چیست؟ یکی می‌گوید این چنگال است و دیگری می‌گوید این لیوان است، به همین ترتیب چند تا وسیله دیگر هم به همین شکل روی میز قرار می‌گیرد و بعد وسیله مورد سوال را روی میز می‌گذارند و سوال می‌کنند. کسی که همیشه راست گفته است مثلا می‌گوید این پردازنده نهایی ماشین است و کسی که همیشه دروغ گفته، می‌گوید این ماشین تحلیل داده است. بعد از بچه می‌پرسیدند که به نظر تو این چیست؟ بچه حرف کسی را تکرار کرده که همیشه پاسخ‌های درستی داده است.  یعنی حرف کسی را تکرار کرده‌اند که همواره به صحت گزاره‌های او اعتماد داشتند. بچه‌ها به صورت فعالانه صحت گزاره‌ها را بررسی می‌کنند و به گزاره‌هایی اعتماد می‌کنند که منبع و منشأ آن قابل اعتماد است.در مرحله‌ی بعد شخصی که کودک دوست را می‌آورند مثلا مادر و او گزاره‌های اشتباه را می‌گوید. برای کودکانی که در سنین پایین‌تر از ۴سال بوده‌اند، محبت نقش جدی‌تر داشته است و بچه‌ها حتی اگر بدانند این شخص اشتباه گفته، باز هم جواب او را بازگو می‌کنند چون دوستش دارند، اما کودکان چهار سال به بالا جواب کسی را بازگو کردند که فارغ از محبت در گذشته پاسخ های درستی داده‌ است. در واقع منطق بچه‌ها شروع به کار کردن کرده است.مسئله مهم این است که قسمتی از یادگیری بچه ها با اعتماد شکل می‌گیرد.باز سوال سختی را باید پاسخ دهیم. اگر بچه‌های‌مان از ما یاد نمی‌گیرند، اگر به حرف ما گوش نمی‌کنند، شاید این به این سبب نیست که قبلا گزاره‌هایی را گفته‌ایم که درست نبوده؟ گزاره‌هایی که هرگز به آنها عمل نکردیم؟ و یا چیزی را جلوی آنها عنوان کرده‌ایم که دروغ بوده است؟ و حالا با این جمع‌بندی از خود بپرسیم چرا بچه‌ها باید به چیزهایی که ما اکنون می‌گوییم اعتماد کنند.پس تا اینجا فهمیدیم که در یادگیری انسان ارتباط و محبت نقش اساسی دارد و در وهله دوم اعتماد و اینکه چقدر صادق هستیم، تاثیر گذار است. دروغگوها نمی توانند به بچه‌ها چیزهای زیادی یاد بدهند. چون آنها فعالانه اطلاعات را گزینش می‌کنند.نکته بعدی که خیلی باید از آن ترسید، اعتماد به نفس است. این بار دو تا غریبه را آوردند و پرسیدند که این وسیله چیست. یکی می‌گوید مثلاً پردازنده نهایی است و دیگری می‌گوید این ماشین تحلیل داده است و تنها تفاوت این دو نفر اعتماد به نفس آنها در بازگویی جمله است. یکی از آنها با اعتماد به نفس کامل مثلا می‌گوید:«معلومه دیگه، این ماشین تحلیل داده‌است» و بچه‌ها پاسخی را تکرار کردند که گوینده‌اش اعتماد به نفس بیشتری داشته است. یعنی بچه‌ها اعتماد به نفس را بو می‌کشند، تشخیص‌ش می‌دهند، از کوچکترین حرکات شما متوجه‌ آن خواهند شد که چقدر به جوابی که می‌دهید اطمینان دارید و اینکه پاسخ کسی را قبول دارند که شخص مورد نظر اعتماد به نفس بیشتری داشته است.این نکته‌ خیلی خطرناک است. ممکن است آدمهای با اعتماد به نفس بالا و با قاطعیت، حرف‌هایی را به انسانها بزنند که حرف‌های غلطی است و ما متاسفانه به طور طبیعی به سمت این پاسخ‌ها سو گیری داریم، به آنها اعتماد می‌کنیم و در واقع منطق خود را در مقابل آنها تعطیل می‌کنیم.۹۸/۰۹/۲۶اما این آزمایش‌ها به اینجا ختم نمی‌شود. در ادامه این بار تعداد آدمهایی که حدس می‌زنند را زیاد می‌کنند.خطای اکثریتیک گروه آدم را جمع می‌کنند و از این افراد می‌پرسند که این وسیله چیست، افراد اندکی از این جمع، مثلا دو یا سه نفر می‌گویند این پردازنده نهایی است، اما تعداد بیشتری از آدمها مثلا ۱۰نفر می‌گویند ماشین تحلیل داده است. حالا وقتی از بچه می‌پرسند که این چیست، جواب کسانی را تکرار می‌کند که تعدادشان بیشتر بوده است.  در واقع نگاه می‌کند ببیند اکثریت چه نظری دارند. این مسئله، این خطا، در تاریخ بشریت سبب ریختن بیشترین خون‌ها شده است. به این می‌گویند خطای اکثریت، یعنی ما نگاه می‌کنیم ببینیم جمع چه می‌گوید و اکثریت را ذاتا دنبال می‌کنیم، در حالی که ممکن است این اکثریت اصلا اشتباه کنند.یک آزمایش دیگر را هم بررسی کنم:یک آزمایشگر-روان‌شناسی به نام اَش، که اسم باحالی هم داره، آزمایش جالب و معروفی را انجام داده است. اَش دو تا خط هم اندازه روی دیوار می‌کشد و از آزمایش شونده‌ها می‌خواهد یکی یکی داخل شوندو نگاه کنند و بدون هیچ وسیله اندازه گیری‌ای، بگویند کدام یک از این خط‌ها از دیگری بلندتر است؟! همه‌ی افراد به درستی تشخیص می‌دهند که این خط‌ها مساوی هستند. دو هفته بعد باز از همان افراد می‌خواهد که بیایند و این بار هر فرد با جمعی از افراد اَش وارد سالن آزمایش می‌شوند. همان دوتا خط را روبروی آنها قرار می‌دهند، اما این بار افرادِ اَش شروع می‌کنند به جو سازی و در مورد اندازه خطوط بحث می‌کنند. حالا نیمی از کسانی که یکبار جواب درست را داده‌اند تحت تاثیر اکثریت پاسخی را می‌دهند که جمع می‌گوید و این خیلی ترسناک است.اگر ما در قبال همچین چیز بدهی و واضحی، تحت تاثیر جمع، نظرمان و منطق‌مان را تغییر می‌دهیم و آن را تعطیل می‌کنیم در مورد مسائل مهمتر، مثل مسائل اجتماعی چه بلایی سرمان می‌آید؟علیه تربیت فرزند (ما چطور یاد می‌گیریم) خب اجازه دهید یکبار خط بحث را دنبال کنیم، ما از آنجایی به این آزمایش آخر رسیدیم که بچه‌ها در فرآیند یادگیری از کودکی به اکثریت اعتماد می‌کنند.و این یک تلنگر برای ما باید باشد. ما اگر در خانواده‌های‌مان، در مدارس‌مان، در گروه‌های مرجع به بچه‌ها تفکر منتقدانه را یاد ندهیم، باید شاهد فاجعه‌های اجتماعی بزرگی باشیم. جایی که یک جمعی با اعتماد به نفس و به آرای اکثریتی چیز اشتباهی را طرح می‌کنند، بچه‌ها بدون اینکه به منطق خودشان و به ارزش‌های خودشان رجوع کنند آن را دنبال خواهند کردند. توجه داشته باشید که یک حرف اشتباه را حتی اگر ۸ میلیارد انسان تایید کنند باز هم اشتباه است.ما باید به بچه‌های خود یاد دهیم که تفکری انتقادی داشته باشند. من به عنوان یک معلم سعی می‌کنم به بچه‌ها بگویم من معلم کلاس‌ شما هستم، اما صاحب کلاس شما نیستم. من همه‌ی حقیقت را نمی‌دانم، من هم ممکن است جواب اشتباهی بدهم و یا اصلا جواب خیلی سوالات را ندانم.مثلا یک مسئله‌ای که شاید خیلی جالب باشد این است که در فضای مجازی، افراد اکثرا نگاه می‌کنند ببینند چندتا کامنت اول چگونه است و بازخورد خودشان را براساس آن می‌دهند. یعنی اگر جو مثبت باشد بقیه هم اینگونه نظر می‌گذارند و اگر منفی باشد....می‌بینید این کتاب چه چیز مهمی را گفته است؟ نویسنده با یک آزمایش ساده که از بچه‌ها می‌پرسد این دستگاه یک ماشین داده است و یا یک پردازنده نهایی، کشف می‌کند که ما آدمها چطور یاد می‌گیریم و چطور منطق‌مان راجع به جهان را می‌سازیم. اول فهمیدیم که محبت خیلی مهم است، بعد نقش اعتماد به پاسخ‌دهنده (یا مثلا معلم) را پیدا کرد. بچه‌ها به گزاره‌های پیشین یاد دهنده نگاه می‌کنند. این مسئله خیلی مهم است. این همان سرمایه اجتماعی است. ما اگر دروغ بگوییم و یا وعده‌هایمان را عملی نکنیم، اثرمان را روی جامعه از دست می‌دهیم و آدمها دیگر از ما یاد نمی‌گیرند و دیگر ما را دنبال نمی‌کنند، چون نمی‌توانند به ما اعتماد کنند.بعد راجع به اعتماد به نفس حرف زدیم، بچه‌ها از کسی یاد می‌گیرند که در صحبت کردن اعتماد به نفس بیشتری دارد و یادتان باشد که این موضوع خطرناکی است و ممکن است حرفهای غلط با اعتماد به نفس و قطعیت طرح شود. بعد در مورد عمومیت صحبت کردیم و اینکه بچه‌ها به اکثریت نگاه می‌کنند و این هم خطای بزرگی را به همراه دارد. چون اگر یک حرف اشتباه را ۸ میلیارد آدم هم بزنند، باز هم اشتباه است.چه باید بکنیم؟ما باید به بچه‌ها از کودکی یاد بدهیم که چطور با ما مخالفت کنند. که چطور نظری غیر از ما داشته باشند. ما اشتباهات ریز و درشت بسیاری داریم. مثلا خیلی از درس‌های کتاب‌های درسی ما عملا نقش پیروی را پر رنگ می‌کنند. مثلا داستان آن دو تا غاز و دوست لاک‌پشت‌شان را به یاد دارید؟ یک روانشناسی بررسی کرده است که ببیند بین سطور کتابهای درسی ما چه پیام‌هایی برای بچه‌ها ارسال می‌شود. ببینید داستان این گونه است که اینها می‌خواهند سفر کنند و لاک پشت نمی‌تواند مثل دوستانش پرواز کنند، یک ایده به ذهن‌شان می‌رسد که یک چوب را بردارند، لاک‌پشت با دهانش به آن آویزان شود، آن دو بال بزنند و بروند. لاک پشت، که احتمالا مثل من فرد برون‌گرایی بوده، بین زمین و هوا که قرار بود سکوت کند، یک چیز بامزه‌ای به یاد می‌آورد و دهانش را باز می‌کند... و بدین ترتیب لاک پشت قصه‌ی ما میمیرد، به همین سادگی.در واقع داستان یک جورهایی می‌گوید اگر می‌خواهی زنده بمانی، دهانت را ببند.در حالی که این منافی دارد با تمامی سنت‌های ما. همواره به ما توصیخ می‌شود اگر اشکالی می‌بینیم شجاعانه بیانش کنیم تا اصلاح شود، اما در نظام آموزشی‌مان پیام‌های متناقضی با این‌ توصیه‌ها از محتوای متن‌ درسی و اقتداری که معلم‌ها در مدرسه دارند، برای بچه‌ها ساطع می‌شود.کتاب علیه تربیت فرزند پیام‌های زیادی دارد که باید آن را یاد بگیریم. مثل این که بچه‌ها از استادی که دوستش ندارند و بهش اعتماد ندارند چیزی یاد نمی‌گیرند.یک پند کوچک در اتمام این برنامه از آقای صحت گرفتم که اگر دوست داشتید در زندگی‌تان استفاده کنید:اگر کسی یک بار اشتباه کرد و معذرت خواست، او را ببخش!اگر کسی دوبار اشتباه کرد و معذرت خواست، او را ببخش!اگر کسی سه بار اشتباه کرد و معذرت خواست، او را ببخش!فراموش نکن این آدم کاری جز معذرت خواهی نمی‌تواند و تو اگر او را نبخشی، تعاملت را با او تمام کردی.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 10:32:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه تربیت فرزند</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-g9gnnhxijlae</link>
                <description>در پست قبلی راجع به تله‌های زندگی صحبت کردم. گفتم تله‌های زندگی بازآفرینی ناخودآگاه زخم‌های کودکی است. یعنی ما در کودکی یک آسیبی و یا یک زخمی می‌بینیم و بعد اون به ناخودآگاه ما می‌رود و ما بدون این که بدانیم در رفتار خودمان در بزرگسالی انعکاس می‌دهیم. انگار این زخم‌ها در همه زندگی ما پژواک دارند.دقت کنید که اگر ما زخم‌هایمان را بشناسیم و در مسیر درست قرارشان دهیم آنها  به نقطه قوت ما تبدیل خواهند بود، اما اگر انکارشان کنیم و یا نادیده‌شان بگیرم تبدیل به عقده خواهند شد.اگر یادتان باشد پیش از این گفتم که گاهی در خانواده در مدرسه و در محیط برای ما یک سری زخم‌ها  و یا یک سری آسیب‌هایی تولید می‌شود. اما حالا می‌خواهم در مورد کتاب خوبی صحبت کنم که توضیح می‌دهد چطور این زخم ‌هارا برای نسل بعد کمتر کنیم.علیه تربیت فرزندمعرفی کتاب: علیه تربیت فرزند (برای فرزندانمان باغبان باشیم و یا نجار)، نوشته آلیسون گوپنیک، ترجمه مینا قاجارگر، نشر ترجماناین کتاب خیلی خوبی است و تمام پیش فرض‌های ما را راجع به تربیت فرزند را دگرگون می‌کند، ضمن اینکه نویسنده کتاب علاوه بر اینکه روانشناس و فیلسوف هست یک مادربزرگ هم هست. (یک پکیج خاص) در واقع می‌خواهم بگویم که تجربه شخصی خودش را در این کتاب بیان کرده‌است.در واقع در تربیت فرزند رویکردی که به طور سنتی به آن فکر می‌کنیم این است که برای بچه‌هایمان نجار باشیم. یک نجار یک طرح را از قبل در ذهن خود برای صندلی دارد و شروع می‌کند آمرانه و سرکوبگرایانه و خشن و به هر قیمتی آن را می‌سازد. اما یک باغبان در مواجهه با باغش اصلا این شکلی نیست. مثلا باغ گیاهان مختلفی دارد که هر کدام به شرایط خاص و منحصر به فرد خودشان نیاز دارند. در واقع درختان مختلف به میزان متفاوتی  آبیاری نیاز  دارند، جور خاصی هرس کردن نیاز دارند و طوری که باید از آن مراقبت شود با هم فرق می‌کند؛ در عین حال باغبان چیزی را به باغ تحمیل نمی‌کند، به گیاهان باغ کمک می‌کند که رشد پیدا کنند اما می‌داندهر کدام از این بذرها استعداد خاص خودشان را دارند و در واقع فقط شرایط رشدشان را مهیا می‌کند یک پاراگراف از کتاب هست که  خیلی خوب توضیح داده که ماجرا چیست. در صفحه ۳۷:کار ما به عنوان والدین ساختن نوع خاصی از کودک نیست، در عوض کار ما فراهم آوردن فضایی محافظت شده از عشق، امنیت و پایداری است که کودکانی از انواع بسیار نامنتظره بتوانند در آن بشکفند کار ما شکل دادن به اذهان کودکان ما نیست کار ما این است که به ذهن آنها اجازه دهیم در همه امکانات جهان کاوش کنند. کار ما این نیست که به کودکان بگوییم چگونه بازی کنند، بلکه دادن اسباب بازی با آنها و جمع کردن اسباب بازی ها پس از اتمام بازی بچه هاست. ما نمی‌توانیم به کودکان بیاموزیم بلکه می‌توانیم با آنها اجازه دهیم تا بیاموزند. این فقط در مورد فرزندان ما نیست. این نگاه باید در تمام روابط ما باشد.در واقع همین پدرومادرهایی که شاید در رابطه با فرزندان خود یک نجارند یعنی یک سری فریم‌ها و قالب‌ها را بهشان تحمیل می‌کنند، در رابطه با دوستانشان اینطور نیستند. کیفیت رابطه ما با دوستانمان چرا بالاتر است؟ چرا غنی‌تر است؟ چون آنجا مثل یک باغبان رفتار می‌کنیم و تفاوت‌ها را به رسمیت می‌شناسیم و در عین‌حال نمی‌خواهیم چیزی را تحمیل کنیم، این‌قدر نگران نیستیم که آینده او قرار است چه شود. ما از ارتباط و از عشقی که بین‌مان هست لذت می‌بریم و این آن چیزی که ما در تربیت فرزندان خود فراموش کردیم.برای نهادینه کردن این رویکرد باید بفهمیم که یک سری چیزها، بدیهی نیست. این که ما فکر می‌کنیم تربیت فرزند این استکه ما شروع کنیم ساخت یک انسان و ... طبیعی نیست. در واقع پرنتینگ یا والدگری به این روش در نظر ما کاری طبیعی به نظر می‌رسد. اما این کتاب می‌گوید که نه! این طبیعی نیست.من به عنوان یک معلم رنجی را در شاگردانم می‌بینم، پدر مادرها در واقع چارچوب های ذهنی خودشان را به زور به فرزندان تحمیل می‌کنند و زخم‌های خیلی مهمی به آنها می‌زنند. خیلی از شاگردان من استعدادهای دیگری غیر از درس خواندن دارند. ورزشکار خوبی هستند، هنرمندان خوبی هستند، استندآپ کمدین خوب، موسیقی‌دانان و توانایی‌های خیلی مختلفی دارند. اما ما (عموم والدین) یک راه موفقیت در ذهنمان داریم که به کنکور و دانشگاه و رشته فنی و پزشکی ختم می‌شود و به زور سعی میکنیم آدمی که در واقع اصلا علاقه‌ای به این موضوعات ندارد را در این مسیر بندازیم. این تربیت یک نجار است. این که ما سعی کنیم از یک درخت به زور صندلی بسازیم با آن شکل‌های قطعی تبدیلش کنیم.غالبا پدرمادرها این کار را می‌کنند تا زندگی نزیسته خودشان را بار کنند بر روی شانه‌های بچه‌های خودشان. اما یک باغبان اینجوری نگاه نمی‌کند. در مقابله با یک بذر اولین سوالش این است که این اصلا بذر چیست؟یعنی چه استعدادی دارد و شرایط رشد را متناسب با بذر می‌چیند.چقدر ما باید این اشتباه را بکنیم؟ چقدر باید این را بگوییم تا آدمها تلنگر بخورند؟ کنکور هر سال نزدیک به یک میلیون داوطلب دارد. اما ۱۰ هزار نفر برنده دارد. در همه رشته‌های انسانی و تجربی و ریاضی آدم‌هایی که در آن دانشگاه‌های عالی و رشته‌هایی که همه دوست دارند قبول می‌شوند ۱۰ هزار نفرند و  ۹۹۰ هزار نفر می‌بازند. ۹۹۰ هزار نفر به این دنیا راه پیدا نمی‌کنند. در حالی که این تجربه پژواکی دارد برای این افراد، که عزت نفس و اعتماد به نفسشان را آسیب می‌زند. ضمن اینکه ۱۲ سال از بهترین سالهای زندگی‌شان را تلف شده است. ما الان میبینم مهدکودک‌هایی تبلیغ می‌کنند که برای کنکور از همین الان شروع می‌کنیم آموزش‌های به بچه‌ها بدهند که  ذهن و هوششان آماده شود برای کنکور. در حالیکه بچه در دوران ابتدایی فقط باید کاوش کند، کشف کند، تخیل کند، بازی کند، خلق کند. در حالی که ما با گزینه‌‌ی کنکور شروع می‌کنیم تمام این استعدادها را در بچه‌ها بکشیم. من می‌خواهم بگویم که پدر و مادرها کمی فکر کنند. این خیلی شانس بالایی نیست که بچه‌ی ما جزو آن ۱۰ هزار نفر باشد؟ و در چنین چیزی که درصد موفقیت آن هم کم است، اصلا کی گفته که فرزند شما دوست داره در این ده هزار نفر باشد؟ من خودم در دانشگاه شریف و دانشگاه تهران درس خواندم و دانشجوی خیلی بدی هم بودم و دوران تحصیلم طول کشید. اما من آدم‌هایی را می‌دیدم در شریف که جزو آن ده هزار نفر بودند و به این کعبه آمال رسیده بودند، اما هزینه گزافی را پرداخت کرده بودند. در واقع بسیاری از مهارت‌های من و دوستان من در این دانشگاه‌ها رشد نمی کرد.کسی که ۱۵ ساعت درس می‌خواند خیلی از چیزها را باید بگذارد در پرانتز و سرکوب کند و نادیده بگیرد. پدرو مادرها با قربانی کردن خوشحالی بچه‌هاشان آنها را به این مسیر می‌برند.۹۸/۰۹/۱۹در این نسل جدید آسیب‌های بسیاری رخ‌ می‌دهد که نسل ما این‌ها را تجربه نکرد. گرچه نسل ما هم شاهد آسیب‌های خودش را دید، اما این نسل جدید، این نسل در آشیانه، بچه های متولد دهه هشتاد یا مثلاً از سال ۷۵ به بعد، آسیب‌های جدی‌ای را متحمل می‌شوند. اول - تربیت نسل من و شما خیلی مشارکتی بود، ما انواع متنوعی از آدمها را می‌دیدیم، تیپ‌های شخصیتی مختلف، فرهنگ‌های مختلف، حتی پیرزن‌هایی که دم خانه خود می‌نشستند با هم حرف می‌زدند در تربیت ما موثر بودند. مثلا حتی اگر بی‌ادبی می کردیم یکی از همسایه ها می توانست به ما تذکر بدهد. اما الان بچه ها فقط یه تیپ شخصیتی می‌بینند و خیلی ایزوله هستند. فقط مامان یا بابایشان را می‌بینند. در واقع حتی اقوام نزدیک مثل دایی و عمو دیگر آن قدر در  تربیت بچه‌ها مشارکت ندارند. این که ما منعطف بودیم خیلیش حاصل آن تعامل مشارکتی است. در حالیکه این نسل حتی خیلی از مهارت‌هاثش اخته می‌ماند.دوم- بعلاوه ما زمانی برای بطالت داشتیم. ولی نسل جدید ندارند. معمولا بچه تا ساعت ۳  مدرسه است، بعد کلاس زبان و بعد موسیقی بعد کلی تکلیف ، تست... اما ما زمان زیادی داشتیم که می‌توانستیم به بطالت طی کنیم. بطالت خیلی چیز مهمی است. آن خیال پردازی که در بعد از ظهر‌های تابستان تجربه‌اش می‌کردیم. اینکه هیچ کاری نمی‌کردیم اما باز آن بازی‌های ذهنی با ذهنمان سفر می کردیم به قصه ها به بازی‌ها به شعرها به جهان، در رشد ذهنی ما خیلی موثر بود. ولی بچه‌ها الان می‌دانید یک ماشین تولید دست‌آورد هستند، یعنی دارند انبار می‌شوند از اطلاعات و مهارتها تا یک چیزی شوند. اما این عملا برای رشد ذهنی یک انسان کافی نیست. دستاورد اینجوری حاصل می‌شود که ما یک زمانی ، فکر می‌کنم تا ۱۸ سالگی کاوش کنیم و بعد برسیم به دست‌آورد. این بچه‌ها از همان  ابتدا باید دستاورد داشته باشند. یعنی هیچ فرصتی برای چشم به جهان دوختن، برای کشف جهان و چشیدن و تجربه جهان ندارند واقعاً دانش‌آموزان من مثلا روزی سیزده چهارده  ساعت درگیر مدرسه و کلاس و مشق هستند و اصلا  فرصتی ندارند که بخواهند خودشان را پیدا کنند. فرصتی ندارند خلاق باشند.سوم - یک مشکل دیگه این است که ما توانایی تنوع تجربیات انسانی را از بین بردیم، یعنی تجربه‌های انسانی را خیلی محدود کردیم. اجازه بدهید یک تئوری راجع به هوش بگویم تا بفهمید این تنوع تجربیات چقدر مهم است:دو عصب شناس به نام کلیفتون و باکینگهام راجع به هوش یک نظریه‌ای دارند. اینها ۱۵ سال کار کردند با هفت‌صدهزار آدم مصاحبه کردند. و سوال اصلی تحقیقاتشان این بود که هوش چیست؟ اینها به این نتیجه رسیدند که ما ۳۴ نوع هوش داریم، یعنی انواع متفاوتی از هوش وجود دارد. مثلاً همدلی یک هوش است. بچه‌ای که در زمان کمی می‌تواند با کسی ارتباط انسانی برقرار کند و بخنداند و غم‌هاش را بفهمد این هوش را دارد. یعنی این اشتراک‌های انسانی رو می‌فهد و این خیلی خوب است. مثلاً آینده بین بودن (futuristic) یک هوش است. بعضی‌ها می‌توانند الان را ببینند و یک تخمینی از آینده بسازند. هوش‌ها خیلی متنوعند. اولین قانون این است که به این فکر می‌کنیم که چه هوش‌های زیادی وجود دارد. دومین چیزی که کشف کردند این بود که هیچکس در همه ۳۴ هوش بالا نیست. همه‌ی ما در یک چیزهایی ضعیف هستیم، همه ما در یک چیزهای خوبیم متوسطیم ویا نه. سومین قانونی که کشف کردند این است که هیچ انسان کاملی وجود ندارد (براساس این ۷۰۰ هزار نفر نمونه) که در ۵ تا از این ۳۴ تا هوش نابغه نباشد. یعنی همه‌ی بچه‌ها، همه‌ی آدم‌ها، در چیزهایی نابغه‌اند ولی به گونه‌ای منحصربفرد. نبوغ یک تعریف منحصر به فرد دارد.پس بدانید که فرزند ما نابغه است. شاید ریاضیش ضعیف باشد. شاید در  کلاس درس بی قرار باشد،  ولی در ۵ تا از این ۳۴ مورد  بدون نیاز به تلاش خاصی، با غریزه‌اش نابغه است.معرفی کتاب- کشف توانمندی‌ها، نوشته‌ی مارکوس باکینگهام - دونالد کلیفتوندر این کتاب این ۳۴ هوش را عنوان می‌کند و به این می‌پردازد که این هوش‌ها چطور در آدمها شکل می‌گیرند.  یکی از مهمترین اینها ژن است که والدین شما در چی باهوش بودند و چه بخشهایی از ذهنشان بهتر کار می کرد و در واقع سیستم عصبی مغز شون در کجا قدرتمندتر و در کجا ضعیف‌تر بوده است و دوم تجربیات آدم‌هاست. مغز ما جاهایی که داریم از آن استفاده می‌کنیم را نگه میدارد و تقویت می‌کند و جاهایی که ازش استفاده نمی‌کنیم را خاموش می کند. پس بچه‌ای که تا ۱۸ سالگی فقط با شنیدن در کلاس دارد یاد می‌گیرد و یا در واقع تست می‌زند و یا این مسیر را می‌رود، بسیاری از استعدادهایش چون تجربیات متنوع ندارد از بین میرود.دلیلش هم این است که مغز بچه‌ها تا سه سالگی یکصد میلیارد نورون دارد. این نورون‌ها هر کدام ۱۵ هزار سیناپس دارند. و با ۱۵ هزار نورون ارتباط می‌گیرند و این شبکه تا سه سالگی شکل می گیرد. اما  از ۳ سالگی تا ۱۶ سالگی اتفاق عجیبی می‌افتد. مغز نیمی از این شبکه پیچیده را که خود ساخته است، خاموش می‌کند. چرا؟ چون بچه‌ها بتوانند فکر کنند. بچه‌ها تا سه سالگی آماده بارگذاری اطلاعات هستند. زبان یاد می‌گیرند حرکت کردن یاد می‌گیرند خطرات را ‌می‌شناسند و به طور کلی زیستن  را دارند یاد می‌گیرند. پس مغزشان این شبکه را می‌سازد که اطلاعات را دریافت کند. ولی بچه‌ها تا سه سالگی نمی‌توانند فکر کنند. نمی‌توانند تحلیل کنند. مغز تا ۱۶ سالگی نیمی از این شبکه را می‌کشد تا آدمها بتوانند فکر کنند. حالا این که کدام را می‌کشد، یکی به ژن آدمها ربط دارد و یکی به تجربیات‌شان.من شخصا در هوش بدنی خیلی ضعیفم. دستانم زیاد تکان میخورد. دویدنم حتی خیلی خنده دار است. چون تمام دوران بچگی من تجربیات ورزشی نداشتم و مغزم فکر می‌کرد که جایی که فیزیک من رابطه اندام‌ها حرکت هام باید شکل بگیرد، زیاد استفاده نمی‌شود. اما از آنجایی که تمام دوران کودکیم من با کلام درگیر بودم و گفتاردرمانی می‌کردم، مغزم در این بخش یک اتوبان چهار باند است. کلمات خودش پیدا می‌شود. می‌خواهم بگویم نسل ما این ویژگی را داشت که می‌توانست تجربیات متفاوتی را داشته باشد. مثلا خیلی از بچه‌های نسل ما کار می‌کردند و این به آنها یاد می‌داد. مثلا اگر تابستان بهشان فرصت می‌داد می‌توانستند در یک مکانیکی یک پمپ را باز کنند و ببندند.در پست بعدی این مطلب را ادامه خواهم داد اما یک چیزی از خوبی این نسل را بگویم. این نسل خیلی صریح هستند. خیلی خودشان هستند. ما این شانس را نداشتیم. اما این نسل خیلی خودش است.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 12:14:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج‌های کودکی (بخش دوازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-bysqyjaqo6nu</link>
                <description>قبلا راجع به این صحبت کردم که چطور ما قصه‌هایی را راجع به خودمان و جهان تعریف می‌کنیم و باورشان می‌کنیم و زندگیشان می‌کنیم. «اینجا بخوانید»اینجا اما می‌خواهم ریشه‌های شکل گیری قصه‌ها را در کودکی بررسی کنم. تقریباً دو سال پیش در برنامه کتاب باز راجع به کتابی صحبت کرده بودم به نام زندگی خود را دوباره بیافرینید  که در مورد زخم‌های دوران کودکی بود و حالا می‌خواهم بیشتر به آن بپردازم.معرفی کتاب: زندگی خود را دوباره بیافرینید، نوشته بنیان‌گذار طرحواره درمانی دکتر جفری ای یانگ،  ترجمه ساره حسینیه عطار ، انتشارات شمشاد ؛توجه کنید انتشارات ارجمند هم این کتاب را دقیقا با همین نام ترجمه کرده و هر دو ترجمه خوب است.؛تله‌های زندگی، چیزی که در این کتاب راجع بهش بحث می شود یک تعریف کوتاه دارند: «بازآفرینی ناخودآگاه زخم‌های کودک»من دوستی دارم که در تمام زمینه‌های زندگی شاد و موفق است، تحصیلات خوبی دارد و تصمیمات کاری خوبی هم می‌گیرد، با این‌حال در عشق و  ازدواج دچار خطای عظیم می‌شد. عاشق آدم‌هایی می‌شد که همیشه به او آسیب می‌زدند و با کسی ازدواج کرد که به شدت سرکوب گر است و او را مدام تمسخر می‌کند و حتی گاهاً آسیب فیزیکی به او زده است. سوالی که پیش میاد این است که آدم تحصیل کرده و موفقی مثل او چطور می تواند در عشق تا این حد اشتباه کند؟ آقای جفری یانگ این سوال را توضیح می‌دهد و می‌گوید که این آدم در تله‌ای افتاده که زخم‌های کودکی خود را بازآفرینی می‌کند.پاسخ درباره اوضاع زندگی این دوستی که  در موردش صحبت کردم، مادرش هست. برای خود من این سوال وجود داشت که این ازدواج چه منطقی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی کسی به شما آسیب می زند را چطور می‌توانید دوست داشته باشید؟ تا این که مادر او را دیدم، پاسخ سوالم را گرفتم: مادر ایشان خیلی شبیه به همسرش با او رفتار می‌کرد. او را مدام مقایسه‌ می‌کرد می‌کرد، در کودکی به او توهین می‌کرد، حتی تنبیه فیزیکی. تله‌ای که دوست من در واقع در آن قرار گرفته این است که در کودکی عشق را از سرچشمه مادر به صورتی دردناکی تجربه کرده و این در ناخودآگاه‌ او قرار گرفته و در بزرگسالی بدون این که خود بداند آن را بازآفرینی و تکرار می‌کند. این فرد ناگزیر عاشق آدم هایی می‌شود که آن زخم، همان جراحت را برای او تداعی می کنند و باز آفرینی می کنند. یک مثال دیگر بزنم: ما کسانی را در اطرافمان می‌بینیم که خیلی دوست دارند همه چیز را کنترل کنند، معتقد هستند که جهان نا امن است برای همین مدام بچه‌های خود را کنترل و محدود می‌کنند. همیشه یک شک عظیم درون خود دارند که جهان نا‌امن است و دائم سعی می‌کند همه چیز را کنترل کنند و یا مثلا دائم مراقب همسر خود هستند و حتی به او شک می‌کنند. آقای جفری یانگ می‌گوید ریشه رفتار این افراد احتمالا ر در کودکی آنهاست و بدون اینکه بداند مدام سعی به کنترل دنیا دارند و این درد را بازآفرینی می‌کنند. با عینکی به جهان نگاه می‌کند که از پس این عینک جهان جایی به شدت ناامن، مگر اینکه ما کنترلش کنیم، آدم‌ها ما را رها می کنند مگر اینکه ما کنترلشان کنیم. در این کتاب ۱۱ تا تله زندگی مطرح می‌شود. چرا اسمشان تله است؟ چون ما در آنها گیر افتاده‌ایم و بدون اینکه بدانیم براساس آنها رفتار و زندگی می‌کنیم. برای مثال بگذارید یکی از تله‌ها را توضیح بدهم. «تله رهاشدگی». این یکی از تله‌های خیلی مهم است و خیلی از ما احتمالا دچار آن هستیم. زخم کودکی این آدمها احساس «عدم‌امنیت» است. تله رهاشدگیچه بچه‌هایی احساس عدم امنیت می‌کنند؟ مثلا بچه‌ای که خدایی ناکرده پدر و مادرش را  از دست داده، کودکی که با این خیال در دنیا زندگی می‌کرده که پدر مادر همیشه مراقب او خواهند بود و به علت طلاق یا به علت مرگ یا هر چیزی، این زمین سفت زیر پایش را از دست داده است و تا مغز استخوان احساس ناامیدی می‌کند. بچه‌ای که مدام شاهد دعوای پدر مادری است که منبع امنیت برای بچه هستند، این بچه با تمام وجود احساس ناامنی می‌کند.اینها دلایلی است که ممکن است یک نفر در کودکی احساس نا امنی شدید کند. این زخم او خواهد شد و در ناآخودآگاهی او حک می‌شود.آقای جفری یانگی می‌گویند این زخم‌ها به سه صورت  باز آفرینی می‌شوند: حمله یا تسلیم یا فرار تا اینجا مبحث را مرتب کنم: فردی که دچار تله رهاشدگی است، ریشه این تله زخم ناامنی در کودکیش است، اتفاقی در کودکی او افتاده و احساس ناامنی کرده است و ممکنه با حمله یا تسلیم یا فرار  این زخم را بازآفرینی کند.حملهممکن است این احساس ناامنی را با حمله کردن به آدم‌ها و به جهان التیام دهد. یک مثال بزنم، کسی را می‌شناسم که به شدت روی همسر خود حساس است و احساس می‌کند که حتما به او خیانت می‌کند. در واقع هیچ شواهدی نیست که او خیانتی کرده باشد ولی اصلا آرام ندارد، اما او هرگز به ایمان و یقین در رابطه‌ خود نمی‌رسد. ریشه زخم او این است که در کودکی پدرش به مادرش خیانت کرده و پیش فرضی که او از جهان دارد این است که اگر پدرم توانست به مادرم خیانت کند پس هر کسی هر زوجی می‌تواند خیانت کند؛ مگر اینکه ما کنترلش کنیم، مگر اینکه با حمله کردن، با چک کردن، با بی قراری همیشگی سعی کنیم او را کنترل کنیم. در واقع در فاز حمله ما تفنگ دست می‌گیریم و به سمت جهان شلیک می‌کنیم و می‌گوییم به من آسیب نزنید، تهدید می‌کنیم که ما را رها نکنید چون پیش فرض ما این است که قرار است ما را رها کنند.تسلیممن خودم در این تله این رویکرد را دارم. فاز تسلیم این است که ما به دیگران حمله نمی‌کنیم، ما به دیگران باج می‌دهیم. ما به هر دلیلی دچار احساس ناامنی در کودکی بودیم، به هر دلیلی، مثلا بیماری یکی از والدین، یا مثلا اتفاقی مثل جنگ (این مهم است که تله‌ها ممکن‌است نسلی باشند) و ما برای اینکه بتوانیم آدم‌ها را نگه داریم و رهایمان نکنند به آنها باج می‌دهیم. در واقع در فاز تسلیم ما تفنگ را به طرف مقابل می‌دهیم و می‌گوییم هر چه تو بگویی، تسلیم فقط من را رها نکن!نشان آن چیست؟ شما برای همه آدمها کارهای زیادی انجام می‌دهید ولی اگر یک نفر برای شما کاری انجام بدهد و یا پولی به شما قرض دهد. شما با تمام وجود احساس اضطراب می‌کنید. چون این شما هستید که باید باج می‌دادید و حالا احساس می‌کنید که اگر شما باج ندادید، اگر امتیاز ندادید، اگر تسلیم نشدید، پس حتما رهایتان خواهد کرد.فرارما در فرار تفنگ را می‌گذاریم روی جمجمه خود و از ترس مرگ، خودکشی می‌کنیم. از ترس اینکه قرار است ما را رها کنند، اصلا وارد رابطه نمی‌شویم. مثلا مورد خوب برای ازدواج داریم، اما قبول نمی‌کنیم و مدام در همه دنبال ایرادی برای رد کردن آنها پیدا می‌کنیم که هر طوری شده وارد این رابطه صمیمی نشویم. چون احساس می‌کنیم صمیمیت دردناک است و در آخر منجر به رها شدن ما می‌شود.پس شد اینکه ما دچار زخمی در کودکی می‌شویم که در ما احساس نا‌امنی ایجاد می‌کند و ما در بزرگسالی آن را بازآفرینی می‌کنیم، یا با حمله، یا با تسلیم و یا با فرار.برای این که بتوانیم این مفاهیم را خوب ادراک کنیم یک تله دیگر را از زبان جفری یانگ بگویم. ۹۸/۰۹/۱۲ تله نقص و شرماین تله در آدمهایی رخ می‌دهد که دائما نقص‌هایشان را در کودکی به آنها گوشزد کردند و از شرمنده کردنشان برای تربیت کردنشان استفاده کردند، که معمولا در بچه‌های اول بیشتر دیده می‌شود.ژان ژاک روسو می‌گوید من قبل از اینکه بچه‌دار شوم ۶ تئوری برای تربیت فرزند داشتم،  اکنون ۶ بچه دارم و هیچ نظری ندارم.معمولاً پدر و مادر درباره فرزند اول خانواده یک دید کمال گرایانه دارند. احساس می‌کنند او باید بهترین باشد. اگر ۱۹ بشود، خوب نیست باید بیست بگیرد. شروع می‌کنند دائماً نقایص او را بهش گوش زد کردن: اینجا ایراد داری! اگر این کار را بکنی، دوستت ندارم،اگر این کارو یکنی دوستت دارم.در واقع پدرومادرها گاهاً در بچه دوم و سوم می‌فهمند که این روش جواب نمی‌دهد، اما زخم در این بچه‌ها باقی می‌ماند.این بچه در بزرگسالی شروع می‌کند به سه صورت این موضوع را بازآفرینی کند؛ حمله، تسلیم و فرار!اگر حمله باشد، او هم شروع می‌کند به عیب‌جویی کردن و شرمنده کردن دیگران! در بهترین موقعیت‌ها هم ایراد می‌بیند، چون این زخم دوران کودکی خودش است.اگر تسلیم باشد، شروع می‌کند به باور کردن همه نقص‌هاش. فکر می‌کند همه نقص‌ها و تذکراتی که بهش می‌گفتند هویت اوست. بسیاری از مشکلات اعتماد به نفس آدم‌ها ناشی از همین است. یعنی تله نقص‌وشرم داشتن با فاز تسلیم. باور کردن این که ایراداتش واقعیت دارد. ما حجم زیادی کتاب داریم راجع به اعتماد به نفس، که مدام می‌گوید اعتماد به نفس چیز خوبی است و باید اعتماد به نفس داشته باشید، اما نمی‌گویند چطور؟ جفری یانگ می‌گوید برای اینکه اعتماد به نفس خود را بازیابی کنیم باید به ناخودآگاهمان برویم. باید آن لحظه‌ها و آن زخم‌ها را ببینیم که در کودکی باعث شده شرمنده و تحقیر شویم و حالا باور کردیم که ما دچار ایرادات بزرگ این چنانی هستیم و در بزرگسالی آن را مدام بازسازی می‌کنیم.در فرار هم فرد با خود می‌گوید من انقدر دچار نقص هستم که اصلا وارد جهان نمی‌شوم. آدمهای باهوش زیادی را اطراف خود می‌بینیم که دچار ترس هستند و وارد جهان نمی‌شوند. یا وقتی به آنها پیشنهاد داده می‌شود که کاری را در سطح بالاتری انجام دهند، آدمها می‌ترسند چون فکر می‌کنند من آنقدر ایراد دارم و جهان آنقدر ایراد دارند که اصلا نباید وارد شوم.جفری یانگ کار درخشانی کرده است. همه ما می‌دانستیم که یک سری زخم‌های کودکی در شخصیت ما اثر دارند، اما کاری که جفری یانگ کرده این است که توضیح داده چه زخمی چه اثری دارد و آنها را طبقه بندی کرده است.علاوه بر تله رهاشدگی و تله نقص و شرم، ۹ تله‌ی دیگر هم وجود دارد. برای فرا گرفتن تله‌های دیگر می‌توانید کتاب را بخرید و یا مقاله‌های زیادی که در این حوزه نوشته شده است را پیدا کنید و بخوانید.راجع به درمان هم بگویم. اگر زخمی داریم باید چه کنیم؟ آقای جفری یانگ چندین مرحله، ۹ یا ۱۰  یا ۱۱ مرحله برای درمان پیشنهاد می‌کند. خود من با این درمان‌ها خیلی بهتر شدم و به شما هم پیشنهادشان می‌کنم. اتفاقا اولین گام هم دردناک ترین گام درمان است. شما باید به دوران کودکی خود سفر کنید . به گذشته بروید و ببینید کجا زخمی شدید. باید ببینید کجا مجروحتان کردند. یک زمانی پدر و مادر ناخواسته، یا محیط، یا معلمی، یا دوستی و یا مثلا خواهر و برادر بزرگتری، بدون اینکه خود بداند به شما آسیب زده است. این آسیب می‌تواند احساس نا‌امنی، یا شرم و نقص و یا هرچیزی باشد. پس گام اول این است که باید این زخم‌ها را بشناسید. علامت اینکه ما در فکر کردن به گذشته‌ خود به زخمی نزدیک شده‌ایم هم یک انفجار عاطفی است. اینجا جایی است که وقتی شما روایتش می‌کنید ممکن است شدیدا گریه کنید،  چون این زخمی بوده که مدتها پنهانش کردید و یا ازش فرار کردید. علامت دیگر این است که ممکن است نخواهید دیگر در مورد آن حرف بزنید. جفری یانگ می‌گوید اتفاقاً این چیزی است که باید ادامه بدهید. وقتی تو روایت از رنج هاتون به زخمی برسید که می‌خواهید بحث را عوض کنید یعنی اتفاقاً باید آن روایت را ادامه بدهید، چون چیز مهمی در آن پنهان شده است. گام بعدی پس از اینکه من زخم خود را روایت کردم، به آن جسم دادم، بدن دادم، آن را تبدیل به کلمه کردم ، ازش قصه ساختم و آن را روایت کردم، حالا زمان بخشش است. این که ما آدمی که مسبب آن رنج شده را تا حد امکان، تا حد امکان، که می‌توانیم ببخشیم. گاهی بخشیدن آدم‌ها کار خیلی سختی است، اما می‌شود این افراد را درک کرد، شرایطشان را، اطلاعاتشان را، زمانی که در آن قرار داشتند را. باید با کفش‌های آنها راه برویم تا بتوانیم تا حدامکان آنها را ببخشیم. گام بعدی در واقع این است ما در روز دو سه تا کار بکنیم که ضد تله‌ی ما باشد. مثلا من که تله تسلیم دارم، دو سه جا در زندگی حرفم را بزنم. مثلا من در تاکسی اگر راننده تاکسی بقیه پولم را برنگرداند، هی خودم را می‌خورم و با خودم می‌جنگم که به او نگویم و یا مثلا دوره‌ای که در باغ کتاب بودم، حتی نمی‌توانستم به همکارانی که مدیرشان بودم بگویم چرا دیر می‌آیند. یک هرج و مرج بدی شده بود. یا حتی با شاگردانم. گاهی باید یک تحکمی وجود داشته باشد. اما این ضعف من است چون این باج دادن مدام احساس ناامنی من را التیام می‌دهد اما  از وقتی شناختمش بهم کمک کرده که بتوانم کنترلش کنم.این کتاب را اگر می‌توانید تهیه کنید چون خیلی می‌تواند کمک کننده باشد. می‌دانید این کتاب به پرسش‌های پیچیده، جواب‌های ساده نمی‌دهد. این سوال پیچیده‌ای است که چرا ما داریم یک طرح‌واره را زندگی می‌کنیم و جواب دقیقی می‌خواهد نه یک جواب ساده.من همه تلاشم این است که یک ذره حالمان بهتر باشد. امیدوارم کمی توانسته باشم با این مطلب کمکی کرده باشم. این را بگویم که اصلا تخصص من طرح‌واره درمانی نیست. من حوزه تخصصیم بیشتر فلسفه و جامعه‌شناسی است، اما به عنوان آدمی که این کتاب را خوانده و کتابی که خودش هم برای مخاطب عمومی نوشته شده، احساسی کردم پرداختن به آن روش جالبی است که به خوب شدن حال ما کمک می‌کند. مطمئناً کسانی‌که رشته‌شان روانشناسی است می‌توانند خیلی مفصل‌تر توضیح دهند و من فقط خواستم تلنگری زده باشم تا بیشتر این موضوع را دنبال کنید.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 13:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی (بخش دهم)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-g2tbxuyjspof</link>
                <description>در ادامه صحبت در رابطه با معنای زندگی می‌خواهم باز هم بنویسم.معنای زندگیمعرفی کتاب:‌ معنای زندگی، نوشته تری ایگلتون، ترجمه عباس مخبر، انتشارات آگاهتری ایگلتون متفکر و منتقد بزرگی است، که در زمینه نقد ادبی هم کارهای بسیار خوبی دارد و عباس مخبر مترجم خوبی است که در زمینه اسطوره هم کارهای خوبی انجام داده است. این کتاب برای مخاطب عمومی کمی، خیلی کم، سخت است پس با دقت و حوصله بخشی از کتاب را بخوانید تا مطمئن شوید برای شما مناسب است و بعد بخرید.کتاب با خاطره جالبی از ایگلتون شروع می‌شود. ایگلتون می‌گوید که در دوره دانشجویی، در دانشگاه کمبریج، یک روز در حالی که مشغول فکر کردن به مسائل بزرگ فلسفی مثل معنای زندگی بوده است، به اطلاعیه‌ای بر می‌خورد که اعلام جلسه دفاع پایان نامه‌ای بوده، با عنوان «برخی از ویژگی های روده مگس». بعد با خودش فکر می‌کند، تفکر راجع به چیز عظیمی به نام معنای زندگی گستاخی به حساب میاد وقتی علم انقدر جزئی پدیده‌ها را بررسی می‌کند.چرا ما به معنای زندگی نیاز داریم؟پیش از این توضیح داده‌ام که یکی از دلایل رنج ما در جهان، تخیل ماست. توضیح داده‌ام که ما با همه‌ی گونه‌های جانوری فرقی عظیم داریم و آن قدرت تخیل ماست. تخیل است که باعث شده ما این سیاره را تسخیر کنیم، اما همین ویژگی اسباب رنج ما نیز هست. مثلاٍ دلیل رنج ما و رابطه اش با تخیل در مقابل گونه‌های دیگر، این است که مثلاً گربه‌ها نمی‌توانند راجع به عدالت بحث فلسفی راه بیندازند، نمی‌توانند راجع به یک عشق استعلایی فوق‌العاده گپ بزنند، اما ما می‌توانیم.این فاصله‌ای بین تخیلات ما، امید های ذهنی ما و واقعیت‌های جهان و ایده‌آل‌های ما با آنچه که واقعا در جهان هست خود اسباب رنج بزرگی است. یعنی در واقع همه موجودات جهان با هست‌های جهان در ارتباطند ولی ما با بایدها. و فاصله بین بایدها و هست‌های جهان با رنج پر می‌شود.برای همین است که ما تنها گونه‌ای در این جهان و در این سیاره هستیم که به معنایی برای زندگی نیاز داریم. چون پرسش‌های فلسفی، پرسش‌هایی دشواری، وجود دارد که برای ما بخشی از فرایند تفکرمان است و تلاش می‌کنیم که دستاویزی پیدا کنیم و پاسخی برای آن تولید کنیم.اصلا تاریخ تمدن بشر را می‌شود این گونه هم خوانش کرد، که انگار از همون ابتدای تاریخ تا همین امروز، تمام تمدنها تمام نیاکان ما در قبیله ها و غارها و دهکده ها و امروز شهرهای بزرگ، در به در دنبال یک تکیه‌‌گاه در جهان می‌گردند. دنبال یک چرایی! یک دلیل! اگر این جوری بشریت را مطالعه کنید خیلی روایت جالبی هم خواهد بود. من چند سال است که در فلسفه دنبال این هستم که بفهمم پاسخ‌های بشر به این سوال دشوار «معنای زندگی» چه بوده است.اگر شروع کنیم از مثلاً فیلسوفان پیشاسقراطی جلو بیاییم و تا همین امروز را بررسی کنیم، می‌بینیم هر کسی از ظن خود یار این موضوع شده است. چیزی که من فهمیدم، با عقل خیلی اندکم، که ممکن هم است اشتباه باشد، این بوده که برداشت هر کس از این موضوع مثل جستن فیل در تاریکی بوده است. هرکس بخشی از موضوع گفته است. هیچ تحلیلی را ندیدم که کامل باشد؛ اما در بین متفکرین اخیر، یک نفر هست که تری‌ایگلتون کتاب را بر اساس گفته‌های او می‌نویسد. به  نام وینکنشتاین.به نظرم او پاسخ‌های جذاب و جالبی به پروژه معنای زندگی داده است.وینکنشتاین و معنای زندگیوینکشتاین از منظر خیلی‌ها مهم‌‌ترین فیلسوف قرن بیستم است. آدم بزرگی بوده، بعلاوه زیست و زندگی جالبی هم داشته است. علی‌رغم اینکه انسان نخبه‌ای است، اما زمانی از جامعه جدا شد و در روستایی به معلمی پرداخت. وینکشتاین از خانواده‌ای بسیار مرفه بود و پدرش صاحب بخش بزرگی از صنایع فولاد اتریش بود، اما وینکشتاین همه اموالش را رها می‌کند و حتی بخشی زیادی از ثروتش را به فرهیختگان و اندیشمندان هم عصر خودش می‌بخشد و می‌گوید می‌خواهم شما کمی راحت‌تر زندگی کنید.ویژگی وینکنشتاین این است که فلسفه‌اش به زندگی‌اش هم خیلی نزدیک است؛ یعنی اگر عقلاً به موضوعی رسیده، آن را زندگی کرده است. مثلا در جنگ جهانی به جبهه می‌رود و درخواست می کند که حتماً در خط مقدم جبهه خدمت کند، چون به مرگ فکر می‌کرده و می‌خواسته با آن مواجه شود.در واقع فکر می‌کرده در یک کتابخانه اشرافی نمی‌شود به مرگ فکر کرد و راجع به مرگ سخن گفت. در جبهه جنگ است که وقتی مرگ را با همه وجود لمس می‌کنیم، می‌شود مرگ را فهمید. وینکنشتاین فیلسوف خیلی عجیب و غریبی است، مثلا راسل که خود فیلسوف بسیار سختگیری است در رابطه با وینکشتان اذعان می‌کند که در حیرتم از نبوغ این آدم.وینکنشتاین و در واقع تری ایگلتون در کتاب با این ارجاع شروع می‌کند که:بعضی پرسش‌ها در فلسفه وجود دارد که وظیفه فلسفه حل کردن آنها نیست، چون غیر قابل حل هستند. وظیفه فلسفه منحل کردن این پرسش‌هاست.تری ایگلتون با این مقدمه شروع می‌کند و توضیح می دهید یک سری پرسش‌ها انقدر از دسترس عقل ما و حواس ما و شناخت ما می‌گریزند که توقف کردن برای پیدا کردن پاسخی به آنها فقط وقت تلف کردن است.به پاسخ برخی از پرسش ها در جریان زیستن و انجام دادن می‌توان رسید.می‌دانید خیلی‌ها سال‌های زیادی از زندگی خود را منتظر می‌مانند تا به فلسفه‌ای در مورد معنای زندگی خود برسند، اما من می‌خواهم بگویم این شبیه این است که ما بیرون استخر تمرین شنا کنیم. وینکنشتاین معتقد است که ما باید به آب بزنیم. مثل این می‌ماند که ما سالها چیزی را نشانه گیری کنیم، اما شلیک نکنیم. وینکنشتاین معتقد است که ما باید شلیک کنیم. یعنی معتقد است که معنای زندگی را در جریان زندگی می‌توان یافت، می‌توان پیدا کرد.گر مرد رهی میان خون باید رفتوز پای فتاده سرنگون باید رفتتو پای به راه در نه و هیچ مپرسخود راه بگویدت که چون باید رفت«عطار»یک عزیزی همیشه این سوال را از من می‌پرسید که ما از اینجا تا مشهد در شب چطور می‌رویم؟ و جواب این بود که ما دو متر دو متر میٰ‌رویم. می‌گفت چراغ جلو ماشین ما فقط به دو متر جلوتر از ما شلیک می‌کند و بیشتر از آن را روشن نمی‌کند. ما دو متر دو متر هزار کیلومتر راه می‌رویم.در واقع وینکشتاین حرفش این است که ما برای یافتن معنای زندگی نباید منتظر بمانیم، باید بزنیم به جاده و معنای زندگی خود زندگی است. این نگرش به خاطر زیست خاص وینکشتاین است. او در یک روستا زندگی می‌کرد، با آدم‌هایی که از فلسفه چیزی نمی‌دانستند اما زندگی آرام و منسجمی داشتند. زن روستایی ساده‌ای را می‌دید که در فرایند کارهای کشاورزی و مراقبت از فرزندانش معنای عمیق و اصیل پیدا کرده بود که شاید یک آکادمیسین در دانشگاه هاروارد هرگز نتواند حتی به آن نزدیک شود. به این عمق معنا.معنای زندگی در این برداشت در واقع نوعی آگاهی صرف نیست، بلکه نوعی کردار است. نوعی عمل است، چیزی است که در فرایند انجام دادن، می‌توانیم حسش کنیم، می توانیم لمسش کنیم.در بخشی در ستایش معمولی بودن صحبت کردم. گاهی معنای زندگی در امور بزرگ و عجیب پیدا نمی‌شود. بلکه در ساده‌ترین تجربه های یک آدم ساده در این سیاره می‌توان پیدا شود. اگر ما با توجه خودمون بتوانیم آن موضوع را غنی کنیم.در این نوشته سعی دارم تمام بحث‌های گذشته را به نوعی به هم چفت کنم.مثلا در مورد دنیایی حرف زدم که ریتم زندگی در آن خیلی سریع شده است، در مورد ارزش درنگ، ارزش سکوت، اینکه ما در یک لحظه غوطه‌ور بشیم و چیزی را کشف کنیم صحبت کردم و  معنای زندگی در لابلای چیزهای ساده و معمولی با غوطه ور شدن، با درنگ کردن در این تجربه‌ها پیدا می‌شود.این آن چیزی است که وینکشتاین می‌گوید.معنای زندگی و موسیقی جَزتری ایگلتون یک مثال دیگر می‌زند و بحث را خیلی جالب پیش می‌برد. وقتی موسیقی جَز در دنیا شروع شد و راه افتاد، یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن این بود که نتِ از قبل نوشته شده، نداشت. برخلاف سمفونی ها و موسیقی هایی که در آن زمان مطرح بود و عمده نوازنده‌ها آنها را تمرین می‌کردند، اما موسیقی جَز به نوعی خلق موسیقی در لحظه بود؛ یعنی نوازنده ها با هم شروع می کردن به نواختن و یک جایی یکی از نوازنده‌ها الهامی بهش دست می‌داد و شروع می‌کرد با مثلاً ساکسیفون و یا پیانو نواختن و بقیه نوازنده‌ها وقتی می‌فهمیدند که او چنین ادراک موسیقیایی پیدا کرده، همه در خدمت او بودند تا او دیده شود و او خلق شود. وقتی مثلاً کار پیانیست تمام می‌شد، ممکن بود نوازنده درام ناگهان این حالت را پیدا کردن.موسیقی جَز چیزی بود که در لحظه تولد پیدا می‌کرد . در لحظه زاده می‌شد. تری ایگلتون هم می‌گوید که معنای زندگی همین است. معنای زندگی شبیه سمفونی کلاسیک نیست که ما از قبل بشینیم همه نت‌هایش را بنویسیم و بدانیم که اینجا باید چنین کنیم و آنجا چنان. معنای زندگی چیزیست که در فرآیند زیستن خودش را به ما نشان می‌دهد.همه این‌ها را گفتم اما، یادمان باشد که باید نوازنده خوبی باشیم، نوازنده خودمان باشیم و باید گوش خوبی داشته باشیم و هماهنگ باشیم با نوازندگان دیگر این صحنه.یعنی در واقع می‌خواهم بگویم معنای زندگی یک‌جور ماهیت ارتباط با دیگران هم در خود دارد. گاهی ما باید سازِ خودمان را ساکت کنیم تا ساز کس دیگری شنیده شود و بعد نوبت ما برسد.یعنی معنای زندگی فرآیندی نیست که در انزوا حاصل شود. به معنای ارتباط آدمها با هم، در همین زیست اینجایی و اکنونی، خودش را به ما نشان می دهد.معنای زندگی در زندگیحال که کلیت بحث تری ایگلتون و .ینکشتاین را فهمیدیم، بگذارید کمی مثال‌های عینی‌تر بزنیم.  بیایید ببینیم در زندگی واقعی و عملی ما معنا چگونه کشف می‌شود. ما انسان‌ها در ذات خود یک بیماری داریم که اگر به چیزی بزرگتر از خودمان وصل نشویم، مثلا هنر، یا مثلا خدا که بزرگترین معنای جهان است، در بطالت و روزمرگی فرسوده و فرسوده‌تر می‌شویم.در بخش دیگری گفتم ما افسرده نیستیم ،در جهان تهی از معنای امروز، زیر بار روزمرگی ها ما فرسوده‌ایم. در جهانی که ما کار می‌کنیم که غذا بخوریم که کار کنیم و هیچ معنایی در آن نیست، ما عملا هر روز داریم به بخش مهمی از وجود خود بی‌اعتنایی و توهین می‌کنیم، بخشی که بخش استعلایی انسان است.ما جسم هایی چاق و روح‌های لاغریم! روح‌هایی که مدتهاست تغذیه نشده‌اند و مدت‌هاست لذت نبرده‌اند و کیف نکرده‌اند و حظ نبرده‌اند.حالا که بحث به اینجا رسید فراموش نکنید:۱- منتظر چیز عجیبی برای معنای زندگی‌تام نباشید. مهمترین معنای زندگی در فرآیند زیستن، می‌تواند خودش باشد. به این فکر کنید در لیست آرزوهایتان  چه‌کاری است که وقتی درگیر انجامش هستید ساعت‌تان را نگاه نمی‌کند. چه کاری است که با همه وجود وقتی درگیر آن هستید، حظ می‌برید؛ و اگر روزمرگی‌هایتان اجازه انجام این کار را نمی‌دهد باید بدانید دارید چیز گرانی را از دست می‌دهید.پس باز به لیست خود نگاه کنید، شروع کنید به انجام دادن آن تجربه‌های خوشایندی که غذای روح شما هستند.به راه بادیه رفتن / به از نشستن باطلکه گر مراد نیابم / به قدر وسع بکوشم.«سعدی»۲. معنای دیگری که دور و بر ما می‌تواند باشد به نظرم بچه‌ها هستند.  من چون معلم هستم این را می‌گویم و این چیز قطعی‌ای نیست و نظرم راجع به معنایی است که می‌شود در جهان خودم یافت.ببینید، امید در این جهان یافتنی نیست، ساختنی است. در ذات این جهان چیزی نیست که با عنوان امید بتوانیم پیدا کنیم و مالکش شویم. باید امید را بسازیم. برگردید به صحبت‌های وینکشتاین نگاه کنید. باید بسازیدش.  در فرایند زیستن. یکی از چیزهایی که می‌تواند امید واقعی تولید کند به نظرم کودکان هستند. خیلی‌ها می‌گویند ما وقت نداریم. برگردم به بحثم درباره مینیمالیسم دیجیتال. اگر ما بتوانیم در زندگی پر آشوب امروزی کمی از دنیای مجازی و آدامس‌های چشمی جدا شویم، وقتی  می‌یایم تا برای بچه ها کاری بکنیم.دوستان کودکان بسیاری هستند که به انتخاب خودشان به این دنیا نیامدند و در رنج بسیاری هستند. مثلا بچه‌های کار، مثلا بچه‌های بی سرپرست و یا بچه‌های بیمار. یکی از معناهای زندگی که زندگی ما را بهبود می‌دهد انجام دادن کاری برای این کودکان است.من مدتی افتخار این را داشتم که با بچه های کار، کار کنم، اما حقیقتاً آنها بودند که به من کمک کردند. هیچ کس در این دنیا به شما چنین محبت خالصی نخواهد داشت.  من پنجشنبه‌ها یک ساعت می‌رفتم مدرسه‌‌ای کار می کردم. (۱۰ یا ۱۲ مدرسه در تهران هست مخصوص کودکان کار که شما می‌توانید بروید آنجا و آموزش دهید)، این مدرسه و بچه‌هایش نیاز مالی ندارند. فقط یک عالمه حال خوب می‌خواهند که کسی بیاید برای آنها تولید کنند.اگر ساز می‌زنید، برای آنها ساز بزنید، اگر ریاضی درس می‌دهید، اگر زبانتان خوب است، بروید به آنها یاد دهید. کسی باشید که برود به نقاشی‌ این بچه‌ها بیست بدهد. با آنها فوتبال بازی کند. این‌ها کارهای کوچکی هستند که اگر شما آن را برایشان انجام دهید و قرار باشد ساعتی پنجشنبه‌ها به مدرسه آنها بروید، می‌بینید که سر آن ساعت، سر کوچه، منتظرتان نشسته‌اند. و این نهایت زندگی است.مثلا اگر به آنها بگویید پدرم مریض است با همان پول کمی که از کار خود در آوردند، یک چیزی ، یک عرق گیاهی را برای شما می‌خرند و امکان ندارد که هر روز از شما نپرسند: آقا چطوره حالشون؟ بهتر شد؟وصل شدن به این پروژه‌ها می‌تواند ما را از روزمرگی در بیاورد و به زندگی‌مان معنا ببخشید. اینکه برای کودکی دنیای بهتری بسازید.مبین به سیب زنخدان که چاه در راه استکجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟حافظ</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 09:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیوان قصه‌گو، انسان(بخش یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-gbnkve1rj1a3</link>
                <description>این بار می‌خواهم از کتاب‌ها و قصه‌ها صحبت کنم.معرفی کتاب: حیوان قصه گو، نوشته جاناتان گاتشال، ترجمه عباس مخبر،نشر مرکزکتاب درباره تاریخ بشر است، اما از منظر قصه تاریخ بشر را خوانش می کند. یعنی قصه‌ها چه نقشی در تاریخ و پیشرفت بشر داشته‌اند.ببینید به انسان اسامی زیادی اطلاق شده است، بعضی می‌گویند حیوان سخنگو، بعضی می‌گویند حیوان سیاسی است... این کتاب فرضش این است که اگر انسان توانسته این سیاره را تسخیر کنه و این همه پیشرفت داشته باشه، یکی از مهمترین مولفه‌های این پیشرفت قصه‌گو بودن انسان است.در مورد ذهن ماست که به طرز عحیبی به داستان و قصه معتاد است و در مورد تاثیر قصه‌ها در رشد تمدن بشر است.احساس می‌کنم ما مثل ماهی که آب را احساس نمی‌کند، یعنی بهش عادت می کنم به این فرهنگ بشری که اجزای مختلف با قصه و داستان بافته و تنیده شده عادت کردیم، یعنی فکر می‌کنیم طبیعی است. یعنی  در واقع این قصه ها هستند که بسیاری از ساخته‌های دست بشر را شکل می‌دهند؛ مثلاً پول یک‌ قصه است.قصه‌های همگانیما قرن‌ها با کالاها با هم مبادله می‌کردیم. ولی از یک جایی به بعد ما این داستان را به صورت جمعی توافق کردیم و باور کردیم و این لحظه اختراع پول بود. ما باور کردیم که این کاغذی که روش عددی نوشته شده است، انقدر ارزش دارد و با این ارزش شروع کردیم به مبادله کردن.باز اگر بخواهم مثال بزنم، مثلا مصری‌ها روی رود نیل یک سدی ساختند که ۵۰ میلیارد مترمکعب در دوران باستان پشت آن آب جمع می‌شد. بزرگترین سدی که الان در جهان مدرن داریم سدی است روی رود کلرادو که ۳۵ میلیارد متر مکعب ظرفیت آب دارد، البته در چین دارند که رکورد مصریان باستان را می زند. اما سوال این است که چطور همچین سازه بی نظیری را با ابتدایی‌ترین لوازم و تجهیزات ساختند؟توانایی عظیم مصری‌ها در سازماندهی باعث خلق این معجزه شد. مصری‌ها چطور سازماندهی می‌کردند؟ با قصه‌هامصری‌ها قصه های بسیاری داشتند. جاناتان گاتشال در کتاب خود توضیح می‌دهد که مصری‌ها چه داستان‌ها، چه اسطوره‌ها و چه استعاره‌ها درباره‌ی جهان، آدمها، کارگران، پیشرفت و معنی زندگی روایت می کردند که منجر به این سازماندهی میلیونی می‌شد که چنین سازه عظیمی را توانستند بسازند.خیلی از اموری که ما در اطرافمان عمومی و بدیهی فکر می‌کنیم در واقع قصه‌اند. مثلا شما به نقشه‌ی آفریقا نگاه کنید و به نقشه کشور‌ها نگاه کنید. برخلاف بقیه مرزها در آسیا و آمریکا و اروپا خیلی خطوط صافی می‌بینید. یعنی از اینجا تا اینجا این کشور، و از اینجا تا آنجا این کشور است. این مرزها همه قصه هستند، در واقع وقتی که استعمارگران داشتند آفریقا را ترک می‌کردند در جنگ قدرتی که بین هم داشتند شروع کردند به تقسیم آفریقا. شروع کردند با خط کش مرزها را مشخص کردند بدون توجه به تنوع قومیتی که آنجا داشته، بدون توجه به اینکه دو تا قوم ممکن است اینجا مشکل داشته باشند و قصه‌ای خلق کردند که به یک قسمت اسم یک کشور اطلاق شد و به یک قسمت دیگر اسم یک کشور دیگر. اما اینها اصلا قصه‌های خوبی نیست. اینها تلخ ترین قصه‌های تاریخ بشر است.در ۱۹۹۴ در رواندا یک نسل کشی رخ داد که ریشه‌اش همین قصه ها بود. ۱۹۹۴ دوتا قوم در کشور گواندا زندگی می‌کردند، این هوتوها و توتسی‌ها. اگر عکس مردم این اقوام را نگاه کنید هیچ تفاوتی بین‌شان نمی‌بینید. ولی اینها دو تا قبیله مختلف بودن با یک قصه خطرناک. این قصه، قصه دشمنی دیرینه این قبیله‌هاست که از قضا در این تقسیم مرزها، در یک کشور افتادند. در سال ۱۹۹۴ در کمتر از یک ماه ۸۰۰ هزار نفر از جمعیت توتسی ها توسط هوتوها در کمتر از یک ماه کشته شدند. یعنی از هر ۱۰ نفر بیش از یک نفر در این کشور کشته شد و چه فجایعی.یکی از برش‌های این فاجع قصه یک مردی هست که باید شنید. می‌دانید این اقوام با هم یک اختلاف دیرینه‌ای داشتند و بعد هوتوها شروع کردند طی فجایع خشنی تسویه و نسل‌کشی قوم دیگری که از توتسی‌ها بود. وقتی می‌خواستند خانواده یک مردی را بکشند، چون سلاخی می‌کردند و فجایع به بار می‌آوردند درخواست می‌کند که  میشه خانواده من را ساده‌تر بکشید و تنها پیشنهادی که به او می‌دهند این هست که خودت آنها را در چاه بیندازد. قصه مردی در گواندا وجود دارد که شش عضو خانواده‌اش را با دستهای خودش در چاه انداخته و کشته  و بعد هم خودش کشته شده است و همه اینها فقط به خاطر یک قصه، یک داستان.چرا اینها داستان هستند؟ببینید مثلا در قضیه رواندا اگر از این منظر نگاه کنید که کل این اختلافات قومی و قبیله‌ای و نژادی اساساً چیز بی‌پایه‌ای است و  بر اساس اسطوره‌ها و قصه‌های این دو قوم، این دشمنی و کینه به وجود آمده است، خواهید دید که این نسل خیلی مسخره به نظر می‌رسد.غیر از این نسل کشی تجربه‌های خون بار دیگری هم وجود دارد از قصه‌هایی که یک نفر تعریف کرده و میلیون‌ها نفر باورش کردند و یک فاجعه خلق شده است.مثلاً یکی از خطرناک‌ترین قصه‌گوهای قرن گذشته هیتلر بوده است. او قصه‌ای گفته درباره برتری نژادی مردمی در جایی از اروپا، در مورد آینده تاریخ، در مورد پیشرفت و این قصه میلیون‌ها نفر را به مرگ کشانده است.پس مهم است که درست قصه بگوییم، زیرا:هر که شاهان کند که او گوید -  حیف باشد که جز نکو گوید!سعدیمواظب قصه هایی که می شنویم هم باشیم، زیرادر واقع ما دو نوع قصه در تاریخ تمدن داریم. قصه‌های خوب، قصه‌های مفید، قصه‌هایی که یک جمع را پیشرفت دادن و جهان را به جای بهتری تبدیل کردند و قصه‌های بد، قصه‌های خطرناک، قصه هایی که وعده بهشت دادند ولی جهنم ساختند. باز می‌شود به دوره حکومت استالین و یا مائو را روایت کرد که چطور یک قصه تکثیر شده، بدیهی فرض شده، قطعی فرض شده و به یک فاجعه منجر شده است.پس بدیهیاتی که به نظرمان می‌رسد لزوما درست نیست. در واقع همه نظام‌های دست ساخته بشر در واقع قصه‌اند و ما باید منتقدانه ارزیابی کنیم.فارغ از نظام‌های الهیاتی متافیزیکی، آن چیزی که ما انسانها ساختیم برای بهبود امور و یا زندگی ما بود قابل مناقشه است. یعنی می خواهم بگویم وقتی که ما به کسی یک کتاب هدیه می‌دهیم ۲۰۰ گرم کاغذ و مرکب هدیه نمی‌دهیم یک جهان هدیه می‌دهیم. منظورم این است که یک قصه می‌تواند یک جهان خلق کند.قصه در واقع معنای جهان است، قصه چسب اجتماعی و یا نه باعث گسست اجتماعی است، زیرا قصه باورها را دارد می‌سازد.قصه پیچیده ترین و عمیق ترین تکنولوژی انتقال پیام است. ذهن ما به طرز عجیبی توسط قصه مکیده می شود و ناخودآگاه ما و اراده‌ی ما در پیچ و تاب‌های دراماتیک قصه‌ای که در مورد جهان می‌شنویم، ساکت میشود.برای همین قصه‌ها می‌توانند خیلی نفوذ کنند.۹۸/۰۹/۰۵چطور می‌توانیم روحیه نقادانه داشته باشیم؟به نظرم یک جای آموزش مهم اینکه ما این تفکر انتقادی را به بچه یاد بدهیم در مدرسه است، جایی که می‌تواند به بچه‌ها یاد بدهد مدرسه است یعنی زمان آموزش آن فکر می‌کنم در دوران کودکی است، جایی که بچه‌ها بتوانند از قصه ها لذت ببرند ولی پیام های آن را هم بتوانند کشف کنند.در قصه‌ها چیزی در سطور وجود دارد، و چیزی بین سطور پنهان شده است. مثل اسب تروا می‌ماند در دل این قصه ممکن است چیزی، معنایی و مفهومی وجود داشته باشد که خطرناکش کند.باز برای اینکه تاثیر قصه‌ها را ببینیم قبل کتاب سرود کریسمس چارلز دیکنز، کریسمس در جهان انقدر جدی نبود. یعنی جشن بود برای آغاز سال و میلاد حضرت مسیح، ولی این کتاب بود که قصه کریسمس را و جشن آن را به چیزی مهم بدل کرد. ببینید مثلا ما جشن کریسمس را بدیهی می‌دانیم و فکر می کنیم از ابتدا به همین شکل جشن گرفته می‌شده است و می‌خواهم بگویم چقدر کتاب‌ها و داستان‌ها می‌توانند تاریخ را ریل گذاری کنند.و یک چیز جالب اینکه همانطور که یک کارگردان قابی می‌بندد و نگاه ما را محدود می‌کنند، قصه‌ها هم می‌توانند نگاه ما را محدود کنند و فقط بخشی از واقعیت را به ما نشان دهند.ببنید ما یک حیوان قصه‌گوییم. ما  به قصه‌ها معتادیم. ما قصه‌های خودمان را باور می‌کنیم و به عنوان یک امر قطعی زندگی می‌کنیم. اما سوال خیلی مهمی که پیش میاد این است که ما چه قصه‌هایی راجع به خودمان باور داریم.دروغ‌هایی به خودبیایید ببینیم ما چه قصه‌هایی را در مورد خودمان  به خودمان گفته‌تیم و چه قصه هایی را به خورد ناخودآگاه خودمان می‌دهیم و داریم آنها را زندگی میکنیم و بازآفرینی می‌کنیم؟یکی از این قصه‌های غلطی را که عموما به خود می‌گوییم را بگویم: « اگر وقت بیشتری داشتم فلان کار را می‌کردم!» این واقعا یک قصه است!شما اگر با همین وقت کم کاری که دوست دارید را به میزان کم انجام نمی‌دهید اگر وقت بیشتری هم داشتید احتمالا آن را انجام نمی‌دادید!یکی دیگر از قصه‌های خطرناک دیگر، شخصی سازی است! ما با رنج مواجه میشیم و چیزی که مانع بازسازی ما می‌شود این است که احساس می‌کنیم: چرا من؟ احساس می‌کنیم ما مرکز جهانیم و اتفاقی که افتاده بلایی بوده که سر ما آمده و شخصیش می‌کنیم!اما در واقع باید بدانیم ما یکی از آدم‌های، یکی از ۸ میلیارد انسان ساکن در یکی از سیاره ها یکی از منظومه‌های، یکی از کهکشان‌های، یکی از خوشه‌های ستاره‌ای، یکی از جهان‌های ممکن هستیم! و در واقع ما مرکز جهان نیستیم!یک قسم دیگر از قصه‌هایی که مانع بازسازی ما در رنج می‌شود، تداوم است!احساس می‌کنیم اگر اتفاق بدی برای ما افتاده، دیگر قرار است اتفاقات بد باز هم رخ بدهد، یعنی قرار است تداوم داشته باشد، که قراره همه زندگی ما همینطور رنج آلود باشد. نه! رنج‌ها معمولاً براساس تصادف رخ می‌دهند، نمیشه پیش بینی کرد که... ویا قرار است از این به بعد من برای همیشه در رنج خواهم بود....یک دروغ دیگر همه چیز عالی است! این دروغ است! هیچ وقت همه چیز عالی نیست. بدانید هیچ وقت برای طولانی مدت جهان عالی نخواهد بود.قصه دیگر همه چیز افتضاح است! نه، همه چیز افتضاح هم نیست. تاریخ نشان می‌دهد، تجربه میلیاردها انسان که در این سیاره زندگی کردند نشان میدهد که همه چیز افتضاح نیست، همیشه افتضاح نیست.باور کنید زندگی بیشتر تِمِ خاکستری دارد!یکی دیگر از قصه‌هایی که ما با خود می‌گوییم این است که من نمی‌توانم بدون فلان چیز زندگی کنم. تجربه تاریخ بشر نشان میدهد که انسان‌های زیادی، میلیاردها انسان، بدون فلان چیز و بهمان چیز توانستن زندگی کنند.قصه دیگر این است که من میدانم دارم چیکار می کنم! افسانه کنترل، افسانه‌ای که من همه پارامترهای یک تابع را بلدم، اتفاقات را کنترل می‌کنم. نه! جهان بزرگ است و ما به آن اندازه بزرگ نیستیم.این حرفها آرامش‌بخش و شاید کمی دردناک باشد. اما در انتها یک امید کوچک درون آن هست. این نگاه در واقع ا خیلی واقع بینانه است و در عین حال دز این واقع‌بینی جایی برای آرامش وجود دارد.اگر ما افسانه کنترل جهان را رها کنیم، آن وقت می‌توانیم روی پارامترهایی متمرکز شویم که واقعاً می‌توانیم کنترل کنیم.می‌خواهم از شما خواهش کنم یک لیست در مورد ۱۰ تا موردی که ممکن است شما در رابطه با آن اشتباه کنید را بنویسید. چه شخصی و چه در انتهای متن.بیایید با هم مروری کنیم بر قصه‌هایی که تا کنون به خود گفته‌ایم!</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 09:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره معنای زندگی (بخش نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D9%87%D9%85-ncendm8rhjin</link>
                <description>در پست قبلی توضیحی دادیم درباره‌ی تاریخ علم و  پارادایم‌هایی که حاکم بوده در انقلاب علمی و صنعتی، تغییر پارادایم‌ها و اثری که علم بر بی‌معنایی زندگی گذاشته است. در این پست می‌خواهیم شیرجه بزنیم به مبحث معنای زندگی!۱. معرفی کتاب:‌ درباره معنای زندگی، نوشته ویل دورانت، ترجمه شهاب الدین عباسی، انتشارات پارسه.این کتاب در واقع تا مدت‌ها گم شده بود. ویل دورانت این کتاب را نوشته بود اما تمام نسخه‌هایش گم می‌شود و یا نایاب می‌شود و پس از مدت‌ها آقایی به نام جان لیتل، نسخه خطی این کتاب را پیدا می کنند و همین اواخر این کتاب را باز نشر می‌کنند. پشت این کتاب داستان جالبی هست، که خود آقای دورانت در مقدمه‌ در مورد آن توضیح داده شده است. ویل دورانت توضیح می‌دهد که با فردی در سال ۱۹۳۰ ملاقات می‌کند که فردی کت شلواری و شیک و تمیزی بوده، این فرد به استاد می‌گوید:برای من زندگی به پایان رسیده است و می خواهم خودم را بکشم. تو فکر می‌کنی چیکار می‌شود کرد؟ چه توصیه‌ای داری؟ تویی که فیلسوفی، مورخی، تویی که ده‌ها جلد تاریخ تمدن بشر نوشته داری و گشتی، چه فکر می‌کنی؟ چه توصیه ای به من داری؟ چه چیزی داری که من به آن چنگ بزنم و بتوانم به زندگی ادامه دهم؟در واقع یکی از مهمترین سوالات زندگی و فلسفه که آلبر کامو هم در واقع بارها می‌پرسد را از او می‌پرسد: چرا نباید خودکشی کرد؟آقای ویل دورانت در آن شرایط حرفهایی میزند تا آن فرد کمی آرام شود، اما نمی‌داند که آیا آن مرد خودکشی کرد یا نه. با این حال ویل دورانت به این فکر می‌کند پاسخ بقیه آدم های مهم در جهان به این سوال چیست؟ و شروع می‌کند نامه‌نگاری با شخصیت های مهم جهان؛ مثل گاندی، مثل راسل و آدم‌های مختلف که البته همه هم نویسنده و یا رهبر سیاسی نیستند. و اتفاقا قشنگ ترین پاسخ‌ها، به نظر من پاسخ یک زندانی محکوم به حبس ابد است. یک آدمی که در زندان است و قرار است همه عمر خود را آنجا بماند و پاسخ می‌دهد که برای زیستن چه ارزشی را می‌شود پیدا کرد که به آن چنگ بزنیم و زندگی را ادامه دهیم.کتاب با روایت خود آقای دورانت آغاز می‌شود، سپس پاسخ‌های رسیده و طبقه بندی شده و در انتها حمع بندی موخره‌ای که ویل دورانت روی موضوع دارد.ببینید: اگر چرایی زندگی را یافته باشی، با هر چگونگی‌ای می‌توانی بسازی!رنچ تو معنا پیدا می‌کند و این معنا می‌تواند تو را قدرت‌مندتر کند. در واقع دلیلی برای بیدار شدن داری.اما چطور می‌توان این معنا را یافت؟به نظر من یک روش آن است که رنجی که بر ما رخ داده را تحلیل کنیم و ریشه‌های آن را پیدا کنیم و جلوی اینکه بر دیگری حادث شود را بگیرم.چون من معلم هستم، شغلم پر از قصه است، من یکی از شاگردانم را در تصادف از دست دادم. پدر ایشان زمانی که از ماشین تصادفی خود پیاده می‌شود نه خودش و نه همسرش که جلو نشسته بودند، حتی یک خراش هم برنداشته بودند، اما فرزندش در دم فوت کرده بود. این آدم اوج اندوه را در جهان لمس می‌کند، در واقع رنج را در آغوش می‌گیرد.من مدت‌ها بعد از ایشان پرسیدم که چطور این رنج را تحمل کردی و برایم توضیح داد که یک مینی بوس که راننده‌اش خوابش برده بود و به ماشین آنها می‌زند و این سانحه رخ می‌دهد، از زمان تصادف ایشان به شرکت‌های باربری و ماشین‌های سنگین می‌رود و به راننده‌ها یک عکس از جوانی خود و یک عکس از بعد از فوت امیررضا و حال حاضر خودش نشان راننده‌ها می‌دهد و می‌گوید: نخوابید! پشت فرمان ماشین نخوابید!ایشان می‌گفت: این تنها دلیلی هست که باعث می‌شود من دلم بخواهد هر صبح  یک روز دیگر از خواب بیدار شوم.۱۳۹۸/۰۸/۲۱ ببینید جهان پر از رنج است و گاهی خیلی نامرد است، خیلی رنج آلود است و اندک دلایلی که ما برای زندگی داریم گاهی تا این حد کوچک هستند.یک مثال دیگر بزنم. من یک دوستی دارم به نام آقا مرتضی. ایشان مدتی همکار من بود. آقا مرتضی سه تا از فرزند دارد که خارج از کشور ساکنند و همسری داشت که بی نهایت دوستش داشت و متاسفانه همسرش فوت کرد. آقا مرتضی نزدیک ۷۰ سال سن دارند و بعد از فوت همسرش حالش خوب نمی‌شد، خوابش نمی‌برد، غروبها دلتنگی می‌کرد، جایی که خانمش می‌نشست در بالکنی که با هم چایی می‌خوردن، لباس‌هاش... همه چی! خاطرات بهش حمله می‌کردند، باور کنید یک وقتهایی خاطرات دخل آدم را می‌آورند. بعد از مدتی حال آقا مرتضی بهتر شد و گویا رنجش کمی  التیام پیدا کرد، از ایشان پرسیدم که چه شد که بهتر شدید؟ گفتند من به این فکر کردم که زوج‌های کمی هستند که آنقدر عاشقانه با هم زندگی کنند و انقدر خوش شانس باشند که با هم از دنیا بروند و یکی مجبور نباشد رنجِ فقدان دیگری را تحمل کند و هر دو شانس داشته باشند که با هم فوت کنند. بعد به این فکر کردم که اگر من اول فوت کرده بودم، چه می‌شد؟ این عصرهایی که نمی‌گذشت؟ این‌ تنهایی‌ها؟ این بالکن لعنتی؟ این نبودن بچه‌ها….؟ همه اینها باعث می‌شد او رنج بکشد. و من حتی اگر حق انتخاب داشتم هم ترجیح می‌دادم من آن کسی باشم که این رنج را باید متحمل شود، نه او!و می‌گفت من اینجا هستم تا جای او رنج بکشم.می‌خواهم بگویم آقا مرتضی هنوز هم عصرهای زندگیش همانقدر کًند می‌گذرد، هنوز همانقدر جای خالی همسرش را لمس می‌کند و هنوز… اما آقا مرتضی حالا یک معنا برای رنج خودش دارد: من اینجا هستم تا جای او رنج بکشم.ببینید چطور تزریق معنا به یک رنج، به آن رنگ می‌دهد.من از آقای صحت پرسیدم بزرگترین رنج زندگی شما چیست؟ گفتند فوت مادرم. و من پرسیدم چطور توانستید این رنج را تحمل کنید.گفتند:ببین با مرگ مادرم معنای زندگی برای من تغییر کرد. مادر من از سرطان درگذشت. من زندگیم را وقف کمک به سرطانی‌ها نکردم. من چند تا دوست دارم مثل دکتر امید رضایی که فوق تخصص بیماری‌های خونی هستند و می‌دانم که چقدر علم پیشرفت کرده و یعنی روز به روز امید برای بیماران مبتلا به سرطان بیشتر می‌شود. از سال ۸۰ که مادرم فوت کردند تا الان که سال ۹۸ است، در این ۱۸ سال علم به قدری پیشرفت کرده که شاید اگر مادر من الان زنده بود می‌توانست به زندگی ادامه دهد. این امید واقعا خیلی خوشحالم می‌کند. من نتوانستم برای سرطان کاری بکنم، ولی توانستم یک چیز مهمی را یاد بگیرم، یک چیز مهمی که برای خودم بود. من این را فهمیدم که زندگی خیلی کوتاه است و بخشیدن آدم‌ها خیلی مهم است. نمی‌دانم این مسئله چه ربطی به مرگ مادرم داشت ولی فهمیدم که ما باید دائم اشتباهات بقیه رو ببخشیم، چون خودمان پر از اشتباهیم و احتیاج به بخشیده شدن داریم.اگر چرایی زندگی خودمان را پیدا کنیم، حتی اگر این موضوع در حد چک کردن اخبار درمان یک بیماری باشد، یک امید کوچک، یک رروزنه‌ی  امید برای زندگی ما که سبب شود احساس کنیم رنجی که من کشیدم را دیگران نخواهند کشید، به زندگی ما چه رنگی می‌دهد.بیایید چند تا اثر دیگر از ویل دورانت هم معرفی کنیم. خب تاریخ تمدن را که همه می‌شناسند و اصلا این کتاب با نام ویل دورانت گره خورده است.
۲. معرفی کتاب:‌ تاریخ تمدن، نوشته ویل دورانتآقای دورانت کتابهای دیگری هم دارند که به فارسی ترجمه شده است و یکی از درخشان‌ترین آنها که با بحث ما هم مقاربت دارد، لذات فلسفه است که دکتر عباس زریاب خویی هم ترجمه کردند و برای شروع خواندن فلسفه کتاب خوبی است.۳. معرفی کتاب:‌ لذات فلسفه، نوشته ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب، انتشارات علمیک کتاب دیگر ایشان که آن هم در انتشارات پارسه منتشر شده است، کتاب قهرمانان تاریخ  است.۴. معرفی کتاب:‌ قهرمانان تاریخ، نوشته ویل دورانت، ترجمه زرین فنائیان، انتشارات پارسه.باز هم درباره معنای زندگی کتاب دیگری از ایشان منتشر شده است:‌«تفسیرهای زندگی» که نوشته خود و همسرشان آریل دورانت بود. این دو به همکاری هم آمدند درباره کتاب‌ها و نویسنده های مورد علاقه‌شان صحبت کردن، درباره شاهکارهای ادبی و نویسنده های بزرگ، در واقع ادیبان جهان صحبت کرده اند. در سطور این کتاب به این پرداختند که هر یک از این ادبا چه تفسیری از زندگی داشتند و این را در داستان‌های افراد چپاندند.۵. معرفی کتاب:‌ تفسیرهای زندگی، نوشته ویل و آریل دورانت، ترجمه ابراهیم مشعری، انتشارات نیلوفر.بعلاوه یک دو زندگینامه هم است که درباره زندگی‌نامه خود نوشت خود آقای دورانت و همسرشان است.۶. معرفی کتاب:‌ دو زندگینامه، نوشته ویل دورانت، ترجمه هرمز عبداللهی، انتشارات علمی فرهنگی.شما در کتاب‌های آقای دورانت نگاه کسی که مسلط بودند بر تاریخ فلسفه و تاریخ تمدن را درباره چرایی زندگی و فلسفه زندگی پرداختند و جاهایی که در زندگینامه خود به پرورش دخترشان ادل اختصاص دارد خیلی خواندنی است.پس کتاب درباره معنای زندگی را بخوانید و با پاسخ‌های شگرف این بزرگان و متفکران آشنا شوید.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 17:11:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادایم علم نیوتونی و مرگ معنا (بخش هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-ahvq6dp1j0g0</link>
                <description>۹۸/۰۸/۱۴خواننده محترم باید بدانید که رویکرد ما در اینجا از روانشناسی کمی فراتر است، زیرا  احساس می کنم اگر  تحلیلمان را برای حال خوب، برای بهتر کردن یا التیام دادن رنج‌های آدمها در سطح روانشناسی نگه داریم بخش زیادی از مسئله را نمی‌بینیم. برای اینکه بسیاری از رنج‌های ما نه حاصل فردیت ما یا نوع مواجه‌ی ما با زندگی، که حاصل زمانه ماست.  حاصل اقتضائاتی است که این زمانه دارد. برای همین  فکر می‌کنم خیلی از پاسخ‌های ما برای حال خوب در جامعه شناسی است، در فلسفه است، در اقتصاد است، در علوم سیاسی است و این مقوله تابعی چند مولفه‌ای هست. برای همین است که ما در این چند نوشتار شروع کردیم در مورد رنج‌هایی که منحصر به زمانه ماست صحبت کنیم.یک روانکاو باید مجموعه‌ای از این مولفه‌ها را بشناسد. ضمن اینکه تا اینجا هم نزدیک شده‌ایم. به طور نمونه یکی از شاخه‌های مهم روانشناسی، روانشناسی وجودگرا است که تنه می‌زند بر فلسفه. مثلا یالوم، از چهره‌های مهم این رشته است. رولو می هم همینطور، ویکتور فرانکل همینطور. اینها اتفاقا بیشتر از اینکه تحلیل‌هاشان روان‌کاوانه باشد، مبتنی بر فلسفه است. مثلا کارهایی که آلن دوباتن می‌کند اساساً از فلسفه و جامعه شناسی می‌آید.رنج معنادر ادامه صحبت‌های پیشین می‌خواهم در مورد بزرگترین رنج‌های زمانه‌ خودمان صحبت کنم. یعنی رنج مرگ معنا. چیزی که به دفعات پیش از این به آنها اشاره کرده‌ایم.ابتدا می‌خواهم قصه‌ای را بگویم تا بفهمیم چرا انقدر زمانه ما از معنا تهی شده‌ است و البته یکی از عوامل آن، علم است.می‌دانید سال‌ها بود که بشر پدیده‌های علمی را برای خود با افسانه‌ها توضیح می داد، چون هیچ تبیین دیگری برای آنها نداشت. مثلا به صاعقه نگاه می‌کرد، نمی‌دانست که این تخلیه بارهای الکتریکی توسط توده‌های بخار آب است. پس یک قصه درست می کرد که خدایان در حال نبرد با هم هستند و این رد شمشیر یکی از خدایان است و اینگونه طبیعت را برای خودش معنا می‌کرد، برای هر چیزی مثل زلزله، طوفان باد و.... داستانی داشت.اما در گذر زمان پیشرفت کرد، عصر روشنگری رخ داد و انقلاب علمی و صنعتی به دنبال آن آمدند و علم وارد عرصه زندگی شد.از آن زمان ما شروع به تبیین پدیده‌های زندگی خود با یک نگاه و تبیینی علمی کردیم، این نگرش، نگرش خیلی خوبی هم بود. تمام رفاهی که ما در حال حاضر در زندگی خود داریم مدیون همین نگرش است، اما چیزهای مهمی از دست رفت که من می‌خواهم در این نوشتار به آنها بپردازم.(دقت می‌کنید که هر چیزی که بدست می‌آوریم، چیزی را از دست می‌دهیم؟)یکی از مهم ترین چیزهایی که از دست رفت، معنا بود. ببینید، مثلا انسان‌های گذشته، پدران و مادران، نیاکان ما در جهان رابطه‌ای با تمام اجزای این هستی داشتند که این رابطه بعد از ورود علم به عرصه از بین رفت. همه پدیده‌ها خشک و خالی شدند، ما جهان را گذاشتیم زیر میکروسکوپ و انسان فهم دیگری از دنیا بدست آورد، فهمی سرد، منطقی و بی‌معنا. البته همین‌ها‌ کارکرد فراوانی هم داشت، کمک کرد بر طبیعت تسلط پیدا کنیم؛ مثلاً راجع به علوم طبیعی آگاه شدیم، مایی که پیش از آن فکر می‌کردیم بالای این ابرها الهه‌ها و ایزدان با هم در حال نبردند و مشاعره می‌کنند، حالا این ابرهای خوشگل و سفید و پنبه‌ای برای‌مان تبدیل شدند به توده های بخار آب و تمام راز آلودگی پشت ابرها از بین رفت. مثلا شاید ما فکر می‌کردیم که زمین مرکز جهان است.یا مثلاً در حوزه اخترشناسی ما فکر‌ می‌کردیم زمین مرکز عالم است و این خورشید است که به دور زمین می‌چرخد و اصلا خورشید برای ما طلوع می کند و ... اما کوپرنیک آمد و گفت نه اینطور نیست، زمین به دور خورشید می‌چرخد، زمین یک سیاره کوچکِ بی‌اهمیت از یک منظومه کوچکِ بی اهمیت از یکی از کوچکترین کهکشان‌های جهان است.می‌بینید اینجا چه چیز از بین می‌رود؟آن احساس اهمیت، آن راز آلودگی پشت هر طلوع و غروب آفتاب در لابه لای انگشتان تشریح، در حقیقت پژمرده می‌شود و از بین می‌رود. ما در مورد انسان قبلا فکر می‌کردیم که چه موجود مهمی است. روسو از وحشی نجیب حرف میزد، از بازگشت به اصالت انسان حرف می‌زد، اما فروید یهو آمد و همه‌ی کار را خراب کرد. می‌گوید آن چیزی که می‌خواهی، آن اصالتی که قرار است به آن برگردی آنقدرها هم که میگویی نجیب نباشد، چی؟بعد باز بیشتر فکر کردیم و فهمیدیم بخش زیادی از کنش‌های ما ناخودآگاه است و اساساً کنترلی روی آن نداریم؛ ما ناخودآگاه تصمیم می‌گیریم و با خودآگاه خود تصمیم‌مان را کادو پیچ می‌کنیم، خوشگلش می کنیم، رنگ منطقی بودن بهش می زنیم و در واقع بسیاری از تصمیمات ما احساسات ما کنش‌های ما در جهان ریشه های غیرمنطقی دارد و ریشه های ژنتیکی دارد، تحت تاثیر محیط و وراثت شکل می‌گیرد و اینجا باز احساس کردیم که تنهاییم!می‌دانید قصه از اینجا شروع می‌شود که علم انقدر نفوذ می‌کند، انقدر فراگیر می‌شود، که تمام رازآلود گی این جهان را از بین می‌برد. جهان تهی و سرد می‌شود و این رنجی است که منحصر به زمانه ماست و هیچ نسلی قبل از ما (و شاید یک یا دو نسل قبل‌تر)، این بی معنایی و سرما را تا مغز استخوان حس نکردند، همه اینها تقریبا از انقلاب صنعتی به بعد شروع شد.من می‌خواهم بگویم که لا‌به‌لای تمام امکاناتی که علم و انقلاب صنعتی تولید کرد، ما یک چیزهای مهمی را از دست دادیم. مثلا هوسرل فیلسوف و مبدع پدیدار شناسی می‌گوید: این دانش مهم و ارزشمند و گرانی بود، ما این سیاره را با آن تسخیر کردیم و البته فضای بالای این سیاره را، اما نباید به تمام حوزه ها تسری می‌دادیمش! نباید فکر می‌کردیم پاسخ تمام سوال‌هایمان در علم، در تجربه، در اثبات گرایی و زیر میکروسکوپ می‌تواند پیدا شود. این رویکرد بحرانی را ساخته که نمود عظیمی در ادبیات دارد، تقریباً تمام آثار مهم ادبی در قرن بیستم فریاد یک انسان تنها رها شده در یک دنیای بی معناست. در شعر هم همینطور، در فلسفه همینطور!پست مدرنیسم با همه تفاوت‌هایی که فلاسفه‌اش دارند اما روی یک نقطه تقریبا ریشه مشترک دارند اینکه مدرنیته با همه فتوحاتش، چه بلایی سر ما آورده است.من فکر می کنم برای اینکه آرام آرام رگه‌هایی از معنا را دوباره در زندگی‌هایمان بازآفرینی کنیم، پیدا کنیم، کشفش کنیم و یا اختراع کنیم نیاز به این داریم که یک بار تاریخ علم را جور دیگری بخوانیم.اولین چیزی که باید بهش شک کنیم، خود علم است. یک فیلسوف مهم علم هست که فکر کنم همه ارجاعات در فلسفه علم به کارهای ایشان است. به نام آقای کوئن. حرف آقا کوئن این است که در هر زمانه‌ای یک پارادایم بر دانش حاکم است. پارادایم روح کلی حاکم بر یک دانش است. مثلاً پارادایمی که در زمان گذشته بوده همانطور که گفتم اسطوره محور بوده است. چون بشر نمی‌توانست هستی را کشف کند اون چیزی که حاکم بوده بر شناختش از جهان و طبیعت، خیلی ریشه های اسطوره‌ای و اساطیری این جوری داشته است.بعد آمدیم جلوتر یک پارادایم دیگر، پارادایم نیوتونی است. بعد ما شروع کردیم جهان را کشف کردن. پارادایم یعنی روح حاکم بر یک زمانه، بر تفکرات، بر ایده‌ها و بر همه چیز در یک زمانه! یعنی در واقع به ساده‌ترین وجه و چیزی که خودم از آن فهمیدم را بگویم، می‌توانم بگویم پارادایم یک جور تم است که در هر عصری این تم در واقع بر دیدگاه‌ها غالب می‌شود! مثلا در زمان نیوتون و بعد از نیوتون تا اواسط قرن بیستم این پارادایم این شکلی بود که ما فهمیده بودیم (F=ma) است، فهمیده بودیم آب در صد درجه به جوش می آید، یک سری گزاره‌های قطعی راجع به جهان داشتیم(مکانیک نیوتونی) اما همین دوره داره از بین می‌رود. شما همین فیزیک نیوتونی را با فیزیک جدید که با انیشتن شروع می‌شود را مقایسه کنید:در فیزیک نیوتونی مثلاً می‌گوییم زمان را می‌توانیم اندازه بگیریم. زمان چقدر سه ثانیه است. یک متحرک از اینجا تکون خورده تا برسد آنجا سه ثانیه طول می‌کشد. اما در  فیزیک کوانتوم زمان کاملا امری نسبی است. یعنی وقتی می‌گویی زمان را اندازه بگیر، از شما می‌پرسند با کدام ناظر؟ کی  اندازه میگیرد؟ جاذبه چقدر است؟ چون جاذبه در نسبیت زمان موثر است و اینکه گرانش (G) زیاد باشه و یا کم باشه موثر است که زمان کندتر و یا سریعتر بگذرد. ببینید، حتی قطعی‌ترین مفهوم که زمان است در فیزیک جدید دست خوش نسبیت می‌شود و در فلسفه جدید که با پست مدرنیسم خود را نشان میدهد. از هایدگر به این سمت. شما هگل را مقایسه کنید با فلاسفه پست مدرن، چقدر قطعیت در کارهای هگل هست؟ می‌گوید: خدا با پاهای تز و آنتی تز در تاریخ راه می‌رود و تاریع مسیر مشخص دارد و قرار است به سمت بهروزی بشر برود، اما از هیچ‌کدام از فلاسفه پست مدرن نمی‌توانند چیزی را با این قطعیت و قدرت. بیان کنند.بیایید یک بار دیگه به فیزیک کوانتومی نگاه کنیم. مثلا بسیاری از مفاهیم فیزیک مدرن، مبتنی بر احتمال هستند. مثلا کوانتوم که اسم فیزیک کوانتومی از آنجا آمده، کوانتوم احتمال، ببینید احتمال، احتمال حضور الکترون دور هسته است. یعنی حتی نمی‌دانیم که کجاست! اینکه رفتار الکترون چه جوری است، آیا موجی‌است و  یا ذره‌ای است، بستگی به ناظر دارد...می‌خواهم بدانید که علم اگر علم است یک ویژگی مهم دارد، ابطال پذیر است. یعنی همین چیزی که ما قبولش کردیم که انگار دنیا رو کشف کردیم ممکن ۵۰ سال دیگه یک کشف دیگر و یا یک جور دیگری جهان را تفسیر کند.این چه ربطی به معنای زندگی دارد؟من احساس می‌کنم در پارادایم و روح حاکم جدیدی که بر دانش دارد غالب می‌شود و در عصر بعدی احتمالاً بروز می‌کند و ظهور محکم و رنگینی خواهد داشت، معنا یک بار دیگر می‌تواند خودش را نشان دهد. چون ما دیگر نمی‌توانیم علم را به خیلی از حوزه‌های دیگر تسری دهیم. مثلا در همیم فیزیک کوانتومی و یا این نجوم جدید چقدر راز آلودگی وجود دارد؟ چقدر نزدیک است به فلسفه؟ چقدر نزدیک است به آن درک پر از شور و شوق و رمز که در گذشته بوده؟می‌خواهم بگویم نکته مهم این است که علم را علم بدانیم به این معنی که این گزاره های قطعی راجع به جهان، ممکن است اشتباه باشد. علم را در حد خودش مرجع بدانید. علم در ساختن دنیا، به عنوان یک ابزار، فوق العاده بوده و هست ولی در پاسخ به سوالات بسیاری از جهان ناتوان بوده است!پای استدلالیون چوبی بود، پای چوبین سخت بی تمکین بود.نظریه فازی که آمده است در حوزه‌های فیزیک، ریاضی، زیست شناسی، جامعه شناسی و اقتصاد تاثیر گذاشته است و چقدر روی ساخت رایانه‌های عصر جدید و شبکه های عصبی تاثیر گذار است و می‌گوید بین بازه صفر و یک بی نهایت عدد را در نظر می‌گیرد، که در واقع هم وجود دارد. پس در هر لحظه نسبیتی وجود دارد و قطعیت و عدم قطعیتی!و این دقیقا روح حاکم بر دانش در آینده است. در این پارادایم از آن قطعیت صفر و یکی، سیاه و سفیدی فاصله می‌گیریم.می‌رویم به سمت جایی که اجداد ما در گذشته حس می‌کردند. یعنی رمز، یعنی راز، یعنی قدری کدری میان ما و جهان خودش را نشان می‌دهد.مثلا در داستان‌ها و فیلمنامه‌های جدید می‌بینیم. دیگر شخصیت‌ها سیاه و سفید کامل نیستند. و این معنای پارادایم که تا مویرگ‌های جامعه از ادبیات، تا فلسفه را تحت تاثیر قرار می‌دهد.یک گفتگویی می‌خواندم از آقای اصغر فرهادی ایشان می‌گفتند: تراژدی‌ای قبلاً اینجوری بود که دو تا کاراکتر وجود داشت، یکی حق و یکی ناحق بود، اما الان خیلی پیچیده‌تر شده و برای اینکه دو تا شخصیت هستند که حق با هر دوی آنهاست. ماجرای جدایی نادر از سیمین را ببینید! اصلا اعجاز آقای فرهادی خلق موقعیت‌هایی است که انگشت اتهام را به سادگی به روی هیچ کس نمی‌توانی بگیری! نه شهاب حسینی متهم است، نه پیمان معادی و نه... ولی همه آنها دچار رنج هستند. حتی فیلم درباره الی... همه فیلم‌های آقای فرهادی شامل این تراژدی‌هاست.این‌ها را گفتم تا بگم این پارادایم جدید دارد حاکم می‌شود. جایی که ما از آن قطعیت علمی انقلاب صنعتی داریم فاصله می‌گیریم. و جا دارد برای دیدن چیزهایی که واقعا راز هستند، کمی رازآلوده، فکر کنیم و نگاه کنم.تمام اینها مقدمه‌ای بود تا از هفته آینده بریم سراغ کتاب در باره معنی زندگی ویل دورانت و از معنای زندگی صحبت کنیم.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 11:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش هفتم «جامعه‌ی فرسودگی»</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xcqsambavy14</link>
                <description>تا اینجا از رنج حرف زدیم. از مصائب زمان خود گفتیم، از  امیدواقع‌بینانه،  فضیلت معمولی بودن و پذیرندگی صحبت کردیم و درباره مینیمالیسم دیجیتال و یا کمینه گرایی فضای مجازی صحبت کردیم. مینیمالیسم دیجیتال یعنی کمتر بودن کم بودن و آگاه بودن و مسلط بودن به خود و انتخاب گری بر زمان.این بار می‌خواهیم درباره‌ی یک کتابی فلسفی بی‌نظیر صحبت کنیم که،  مطالعه آن نیاز به یک سری پیش نیاز دارد، که باعث می شود این کتاب خیلی هم عام نباشد.۱.معرفی کتاب: جامعه فرسودگی جامعه شفافیت، نوشته‌ی پیونگ چول هان، ترجمه محمد معماریان، انتشارات ترجمان.کتاب با جمله تکان دهنده آغاز می‌شود:ما بیشتر از اینکه در این زمان افسرده باشیم، فرسوده‌ایم.توضیح می دهد چه عواملی در جهان سرمایه داری حضور دارد که افسردگی و فرسودگی را به بیماری قرن ما تبدیل کرده است. قرنی که تمام شاخص‌های رفاهی در آن افزایش یافته، ما با استانداردهای زندگی یک دوک و یا یک لرد در قرون وسطی زندگی می‌کنیم، اما باز هم افسرده‌ایم.کتاب در مورد نیروهای پنهانی صحبت می‌کند که بیشترین فشار را به ذهن و روان بشر وارد می‌کند ، یک جور آشکارسازی و یک جور رسوایی جهان مدرن است. پیونگ چول هان  یک فیلسوف کره‌ای است که کتاب‌هایش را به زبان آلمانی می‌نویسد، یعنی ساکن آلمان است، فلسفه می خواند و برحسب سنت‌ شرقی، خلاصه و کوتاه می‌نویسد.کتاب هم به همین دلیل کوتاه است و در واقع دو کتاب به نام‌های جامعه فرسودگی و جامعه شفافیت را به صورت مجزا چاپ کرده بود، که آقای معماریان این دو را با هم ترجمه و منتشر کردند.زمانی، شاید تا اوایل ۱۹۶۰و  یا ۱۹۷۰، جامعه ما جامعه انضباط محوری بود؛ جامعه ای که حول نبایدها شکل گرفته بود و بعد از آن به جامعه دستاورد سالار تغییر کردیم.این محوریت نظم را در شیوه های تولید مثل فوردیسم و تیلوریسم، به شکل نظام سوتهای کارخانه‌‌ای  با ویژگی منظم بودن تمام امور و دخالت در حوزه های شخصی  می‌توان دید. از ۱۹۶۰ به بعد از یک جامعه انضباط محور به یک جامعه دستاورد سالار عزیمت کردیم.جامعه انضباط محور حرف اصلیش این است که «نباید چنین کنی»، در حالیکه حرف اصلی جامعه دستاورد سالار «باید بتوانی» است.تو باید بتوانی دستاورد داشته باشی و در واقع این فیلسوف کره ای آلمانی توضیح می دهد که این جامعه دستاورد سالار چه فشاری را بر اعضای خود تحمیل کرده است.در مورد فوردیسم همین قدر خلاصه بگویم که، هنری فورد بنیانگذار کارخانه اتومبیل‌سازی فورد، یک شیوه تولید و یک شیوه اداره منابع انسانی به کار گرفت که بهره‌بری را خیلی افزایش داد. این تولید خیلی  انضباط محور بود و شامل شیوه دقیق کار، شیفت های کاری و امتیاز دهی‌های منصفانه به کارگران بود. آقای فورد زمان استراحت کارگران را بیشتر کرد، روزهای تعطیل را از یک روز در هفته به دو روز در هفته تغییر داد و حتی زمان ناهار خوری را افزایش داد، اما زمان‌های کاری خیلی دقیق و منظم بود و بدون لحظه‌ای درنگ افراد باید مشغول به کار می شدند. گرچه کارگران از نظر روانی حس می کردند که کارشان کمتر شده ولی از نظر عملی کار بیشتری انجام می دادند. فورد  یکی از ساختارهایِ سازمان‌یافته افراطی را شکل داد. اما بعد از درگذشت آقای  هنری فوردی که با نیت‌های خیرخواهانه نسبت به افرادش رفتار می کرد، این شیوه تولید فرا گیر شد، با این تفاوت که کارفرما های دیگر به مهربانی آقای فورد نبودند و  وجه انضباطی قضیه، خیلی پررنگ تر شد. تا این که در دهه هفتاد به اوج خود رسید.این دوران، دورانی با بهره‌وری بالا اما خیلی سیاه بود.با اتفاقات مختلفی که درون جامعه رخ داد، آدمها آزادی بیشتری یافتند و این حس به افراد تزریق شد که «تو می توانی» و حتی فراتر «باید بتوانی!». در واقع این فیلسوف کره‌ای می گوید این محدودیت ها که توسط کارفرما ها اعمال می شد، به طرز پیچیده‌ای به روی خود افراد نصب شد و خود افراد مهمترین قاضی خودشان شدند.ببینید دنیا، دنیایی است که اگر ما درونش دستاوردی نداشته باشیم حذف می‌شویم. دنیایی که نمایش محور است، دنیایی که قضاوت آدم ها بر اساس دستاوردهای‌شان صورت می‌گیرد و تازه این دستاورد ها لزوماً انسانی و عاطفی هم نیستند. این دستاوردها خیلی وقت‌ها موجب آسیب روانی و آسیب‌های فراگیر جهانی، مانند آسیب‌های محیط زیستی است.طبقه بندی ما و عشقی که ما از جهان دریافت می‌کنیم و همه و همه مبتنی و دستاوردهای ما  از جهان است، در حالیکه پیش از این، اینطور نبود.در گذشته شاید یک کشاورز فقط فقیر بود، اما امروزه هم فقیر است و هم شرمگین؛ فقر تیز تر شده و به آدم هایی که فقیر هستند می‌گوییم بازنده. انگار فرصت بازی داشتند و باختند. در حالی که میلیاردها نفر اساساً چنین فرصتی را نداشته و ندارند و نخواهند داشت. اینان تماشاگر معذبین دنیای ما هستند، بدون فرصتی برای ارتقا و رشد خویشتن. اما دنیای ما بی رحمانه به این آدمها انگ میزند که تنبل هستند و فعالیت نمی‌کنند.یک نیروی عجیب دیگری وجود دارد به نام روانشناسی موفقیت، که این فشارها را تیز تر هم می کندو پر از مثال هایی از انسانهایی است که استثنائاً موفق شده‌اند. افرادی مثل مارک زاکربرگ، استیو جابز و...به آدمهایی که در آن شرایط تصمیم می گویند: ببین، جهان جایی است که اگر کسی در آن فقیر به دنیا بیاید تقصیر خودش نیست، اما اگر فقیر از دنیا برود حتما تقصیر خودش است.این در حالی است که میلیاردها نفر  فقیر از دنیا می‌روند و دست خودشان نیست.اینجا می توانیم بفهمیم که این سبک‌های روانشناسی موفقیت که مدام به آدم ها فشار می آورند که تولید کننده باشند، چقدر فقر را تیز تر و تاریک تر می کنند و چطور فقر و شرم به هم می پیوندند و طناب دار بسیاری از آدمها را می بافند. و امروزه آدمها دائما دنبال استثنائات عجیب و غریب هستند. خوشبختی میتواند رسیدن به خانه و خوردن یک غذای گرم باشد، یک ساعت لم دادن به مبل و خواندن کتاب یا تماشای تلویزیون باشد، اما دیگر مردم این راه خوشبختی‌های حقیقی را نمی دانند و مدام می‌پرسند اعجازش کجاست.امروزه خوشبختی برای مردم یعنی تکان دادن مرز های دنیا و دستاورد های اعجاز گونه. حالا میفهمید که چه فشاری بر ما اعمال می کنند؟ برای همین ما افسرده نیستی فرسوده‌ایم. زیر این فشار بیشینه سازیِ بیشتر تولید کردن و بیشتر داشتن، یک جامعه نمایشی ایجاد کرده  تا این چیزها را به هم نشان دهیم.می‌دانید این چیزها چه چیزهایی را از ما می‌گیرد؟ این «تر» ها چند تا چیز مهم را از ما گرفته است. یکی درنگ است؛ جایی که ما در آرامش و سکون بتوانیم به معنی عمیق چیزها پی ببریم. پرسه زدن را از ما گرفته‌اند. بطالت را از ما گرفته‌اند.و باور کنید باید در ستایش بطالت ساعتها حرف زد. درخشان ترین ایده‌های تاریخ در زمان بطالت آدم‌ها تولید شده است. زمانی که کاری نمی کردند یا فشاری برای انجام کاری بر آنها نبوده است. ۲. معرفی کتاب: در ستایش بطالت، نوشته‌ی برتراند راسل، ترجمه محمدرضا خانی، نشر نیلوفرما دچار یک نوع خستگی هستیم، که متاسفانه خستگی ما نیست، خستگی من است، خستگی اوست. من اینجا خسته ام و او آنجا خسته است. یعنی آدم ها اتمیزه شدند، از هم جدا شدند و حتی این خستگی یک خستگی مشترک نیست. این یک درد مشترک نیست تا با همدیگر التیامش دهیم. ما جدا شده ایم  با یک فردیت به شدت فربه شده و یک نَفْس در حال انفجار؛ چیزی که بیشتر و بیشتر و بیشتر می خواهد و هرگز هیچ چیز برایش کافی نیست. ما آنقدر منتظر زندگی که قرار است به دست بیاوریم هستیم، که  زندگی اکنون خود را از دست داده‌ایم.اگر ما به رضایت با چیزی که در حال حاضر داریم نرسیم، هی بیشتر «تر» می خواهیم،چون در قیاس با ما همواره «تر»ی وجود دارد.شوپنهاور راجع به این موضوع  مثال خوبی دارد:آونگ میل و ملال!اگر انسان را بچلانیم تا ببینیم بین نیروهای روانی یک انسان عنصر اساسی و جوهر اصلی او چیست، به میل میرسیم. در واقع انسان یک ماشین گوشتی تولید میل است. ما مدام آرزو می‌کنیم و بیشتر میخواهیم و این طوری برنامه‌ریزی شده‌ایم.شوپنهاور می گوید در زمان های مختلف  این میل به گونه‌های مختلفی کنترل می شده است. بادین، با ساختار اجتماعی، با قواعد و سنن و با عرف .این مجموعه نیروها میل ما را کنترل می‌کرده است. می گوید زندگی انسان یک آونگ بین ملال و میل است که مدام تاب می خورد.میل یعنی وقتی چیزی را میخواهیم، که این خود رنج است و وقتی به آن می رسیم، با سوی دیگر این رنج روبرو می شویم: ملال!مثلاً خودرویی را دوست داشتیم و حس می کردیم با خریدن آن به اوج آمال خود میرسیم، اما بعد از خرید آن خودرو، احساس ملال می کنیم. چرا؟ چون جوهر اصلی ما خواستن است بیشتر خواستن و بیشتر خواستن و بیشتر...  و این آونگ مدام تاب می خورد و هیچ چیز، هرگز، کافی نیست.آقای چول هان در ادامه می گوید که  این جامعه دستاورد سالار چه ویژگی های دیگری دارد: یکی از این ویژگی ها این است که به شدت نمایشی است. این جامعه ساخته شده تا فرد خودش را نمایش دهد، به صریح ترین شکل ممکن هر چیزی که ارزش نمایش دادن دارد را به نمایش می گذارد. و هرچه نمایشی تر باشید در این جامعه حفظ می شود، بالانشین تر می شود. و هر آنچه ارزش نمایش دادن ندارد حذف می شود.به تن نگاه کنید؛ هیچ گاه به اندازه امروز آدمها خشونت را بر خودشان اعمال نکرده‌اند. ما استانداردهای سختگیرانه‌ای از بدن زیبا داریم که هرگز در تاریخ بشر اینگونه نبوده، و در حالی که در قیاس با آن استانداردها همواره زشتیم، چاقیم و اصلا کافی نیستیم. برای رسیدن به آن دست به خشونت هایی میزنیم تا ایده آل شویم، اما هرگز نمی شویم.در جامعه نمایشی،مجموعه‌ی جوانی، سلامتی، زیبایی، فرم و... است که ارزش پیدا می کند. جامعه‌ای که صرفاً سطح چیزها را لمس می‌کند.دقت کنید اگر این چیزها برای سلامتی و شادی فردی ما باشد، خیلی هم خوب است.  اما اگر کسی بخواهد به این‌ها برسد تا در این نمایش سهم قابل توجه‌تری داشته باشد به خطا رفته‌است.جامعه ما پرشتاب است نمایشی محور است جامعه ای است که ایهام را می‌کشد استعاره را می کشد، خیال را میکشد، فانتزی را می کشد، چرا چون هر چیزی به شکل صریح خود باید عرضه شود.منظور از ایهام این است که باید بین آنچه که من میبینم با آنچه که واقعاً هست، فاصله ای باشد. اما جامعه ما به عریان‌ترین و شکل ممکن به شفاف ترین شکل ممکن تصویر ها را عرضه می کند و خیال را از بین می‌برد.آقای رولان بارت  این گونه عکس‌ها را تعریف می کند: یک سری از عکس ها عکس استودیوم هستند. عکس هایی هستند که هیچ جایی برای خیال پردازی افراد باقی نمی گذارد، قصه ندارند  صریح‌اند و سطحی، انقدر سطحی که همانی هستند که می بینید.اما یک مدل دیگر عکس هم هست که پونکتوم  نام دارد. این عکس ها اجازه خلق یک روایت شخصی را به بیننده می دهد. همواره گوشه‌ای وجود دارد، داستانی هست و ... چیزی که شما  می‌توانید آن را کشف کنید. جهان ما یک جامعه شفاف شده که دائماً به سمت عکسهای استودیومی پیش میرود که صراحت به شکل وحشیانه و خشونت باری به شما حمله می کند و اجازه تخیل کردن را از شما می‌گیرد. (به صفحات اینستاگرام نگاه کنید.)در حالی که هنر  می‌تواند با ایجاد ابهام‌ها، کدری‌ها و اندکی خساست اطلاعات را به شما نشان دهد.ببینید این جامعه ادعا دارد که می تواند همه حقیقت را کشف کند در حالی که راز و ایهام بخش مهمی از جهان ما بوده و هست.این مردم فکر می‌کنند با ریاضی وار کردن هستی، با تحلیل هستی، با گذاشتن آن زیر میکروسکوپ می‌توانند تمام وجوهش را درک کند. در حالی که ما هم به میکروسکوپ نیاز داریم و هم به ساعت های طولانی خیره شده به غروب آفتاب و غرق شدن در راز جهان. ما احساس می کنیم که باید تمامی ابهامات جهان را کشف کنیم. مارکس وبر برای این خطا تعبیر قشنگی دارد: افسون زدایی از جهان! جهانی که تمام افسونش را از دست داده خالی، سرد، ساکت باقی مانده، یک جهنم سرد است.حالا می فهمید چرا کانت ساعت‌های طولانی پیاده روی می کرد؟! و یا چرا انیشتین ساعت های طولانی ویولون میزد؟؟؟؟! و یا چرا انسان های بزرگی بودند که ساعت های طولانی با خود تنها بودن و خویشتن خویش را می‌کاویدند؟این فشار دستاورد سالاری که روی شانه های ما سنگینی می کند، می‌تواند با تصمیمی که ما میگیریم کم بشود،  با اینکه خودمان باشیم و به انسان بی احترامی نکنیم ،تلاش بکنیم اما در عین حال از خودمان هم راضی باشیم، اصلاً گاهی فقط باشیم.دنیای امروز همه چیز را خیلی ساده کرده، عشق را ساده کرده است به خواستن و داشتن. عشق یعنی کسی را بخواهیم و داشته باشیم.اما عشق پیچیده تر از این حرف هاست، عشق گاهی خواستن ونداشتن است، گاهی نخواستن و داشتن است،   گاهی داشتن و خواستن و خواستن و خواستن است...عشق پیچیده است، جهان پیچیده‌ است، اما ما چطور پیچیدگی ایت جهان را درک کنیم؟ با سکون! با سکوت! با اینکه ریتم دنیا را کمی کند کنیم. در لحظات غوطه ور شویم و این را از خود دریغ نکنید. این ریتم دیوانه وار باعث می شود ما یک زندگی نزیسته و خیلی سنگین داشته باشیم .از خود بپرسیم اگر الان این ساعت سرخ که در سینه‌ام هست از حرکت بایستد، چند درصد از زندگی که داشته‌ام برای خودم بوده است؟چقدر حسرت، چقدر ای کاش، چقدر آرزو روی شانه های ما باقی می ماند؟ ما یک بار به دنیا می آییم و این دنیای دستاورد سالار به ما اجازه اینکه آنطور که می خواهیم زندگی کنیم را نمیدهد و هر آن چه که از این جهان به دست می آوریم را بی اعتبار می کند.و ما باید یکبار برای همیشه این را تعدیل کنیم!</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 18:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج، بخش ششم «پاکسازی»</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-juhydvw2wjs0</link>
                <description>تا اینجا در مورد رنج صحبت کردیم پذیرندگی و معمولی بودن صحبت کردیم. قرار بود درباره تکنیک‌های عملی که به ما کمک کند تا در این جهان پرهیاهو آرامش به ما برگردد، صحبت کنیم و برویم سراغ سبک مینیمالیسم. مینیمالیسم یعنی چه؟ یعنی کمینه‌گرایی، یعنی اینکه گاهی بیشتر داشتن به معنای کمتر داشتن است و گاهی کمتر داشتن به معنای بیشتر داشتن است!ما در مورد رنج حرف زدیم و گفتیم یکی از رنج‌های دوران ما این است که جامعه از ما می‌خواهد که دستاوردهای عجیب و غریبی داشته باشیم. جامعه‌ای که دستاورد سالار است و جامعه‌ای که به امور معمولی به عنوان یک ناسزا نگاه می‌کند و بعد گفتیم برای اینکه فشار اجتماعی کم شود ما باید معمولی بودن را بپذیریم؛ اما یکی از نیروهای مهمی که در جهان در مقابل پذیرش مامقاومت می‌کند، شبکه‌های اجتماعی هستند و اثری که آنها دارند. گفتیم از نظر شبکه‌های اجتماعی اتفاقاتی که در دو سر طیف نرمال، «ترین»ها، رخ‌ می‌دهد، مورد توجه قرار می‌دهند و در حقیقت بازنشر می‌کنند، برای همین ما که اکثرا وسط نموداریم و معمولی هستیم، نه آنقدر خوب و نه آنقدر بد، مدام احساس ناکافی بودن داریم. یکی از راه‌‌های بهتر شدن، مینیمالیسم دیجیتالی است.
ابتدا در مورد نحوه کارکرد شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کنیم و بعد می‌رسیم به راه‌حل‌های کتاب مینیمالیسم دیجیتال!تقریباً اواسط جنگ جهانی دوم بود که آلن تورینگ برای اینکه پیام‌های آلمانی‌ها را رمزگشایی کند یک ماشین ساخت که پدر همه کامپیوتر‌های امروزی است، بعد اینترنت اختراع شد و بعد سال ۲۰۰۷ اولین گوشی همراه هوشمند عرضه شد. سال ۲۰۰۹ دکمه لایک یا پسندیدم به شبکه‌های اجتماعی اضافه شد.این یک تاریخ کلی از آنچه که بر ما گذشت بود، اما یکی پدیده‌ای در اجتماع که در اقتصاد خیلی عجیب و نوظهور است اقتصاد مبتنی بر توجه است؛ مثل فیسبوک! به طور مثال شرکت فیسبوک در حال حاضر نزدیک به ۵۰ میلیارد دلار ارزش دارد که خیلی بیشتر از خیلی از شرکت‌های نفتی، سرمایه‌گذاری و بانک‌های بزرگ است، این در حالی‌ است که فیسبوک هیچ کالایی تولید نمی‌کند و این برآورد متکی بر توجه و آدمهایی است که زمان خود را درآن صرف می‌کند.اقتصاد مبتنی بر توجه ریشه‌اش به سال ۱۸۳۰ برمی‌گردد وقتی فردی به نام بنجامین دی، روزنامه‌ای به نام نیویورک سان را منتشر کرد. روزنامه‌ی سان با تمام روزنامه‌های زمان خود فرق داشت. قیمت این روزنامه فقط یک پنی بود، یعنی خیلی ارزان‌تر. در زمانی که همه روزنامه‌ها سعی می‌کردند روزنامه بفروشند، آقای بنجامین دی ابزاری ساخت که آنقدر ارزان بود که همه مردم می‌توانستند آن را بخرند و از آن استفاده کنند و البته پر از داستان‌های عامه پسند و البته آگهی!در حقیقت چون خیلی ارزان بود و چون خیلی فروش می‌رفت، از نظر اقتصادی توجیه پیدا می‌کرد. و این همان روشی است که در حقیقت اقتصاد فیسبوک، اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی را می‌چرخاند.آقایی به نام آدام آلترما یک متخصص علوم شناختی هست بررسی‌ای انجام داد تا ببیند مردم عملا چقدر تحت تاثیر شبکه‌های اجتماعی هستند. بررسی‌های او نشان داد که افرادی که در شبکه‌های اجتماعی عضویت دارند، میانگین هر ۲۴ دقیقه یکبار به صفحه گوشی خود نگاه می‌کنند و به اینترنت وصل می‌شوند تا شبکه‌های اجتماعی، ایمیل و یا هر پیامی را در اینترنت چک کنند. این نشان می‌دهد توجه انسان‌ها شکسته و مجروح شده و به قطعات ۲۴ دقیقه‌ای تقسیم شده است.از شما می‌پرسم:آخرین باری‌ که توانستید به یک موضوع به مدت ۲ ساعت عمیقاً فکر کنید کی بوده؟آخرین باری که کتابی را مطالعه می‌کردید و برای مدت ۲ ساعت سراغ گوشی خود نرفته‌اید، کی بوده؟در حقیقت ما با مرگ خلوت و انزوای خود روبرو هستیم.یعنی عملاً خلوت، جایی که ما می‌توانیم با افکارمان تنها باشیم، جایی که در آن افکار کس دیگری به ذهن ما رسوخ نکند، از بین رفته است. این خلوت است که امکان کار عمیق را مهیا می‌کرده، این خلوت است که در تمام تاریخ بشر منجر به بزرگترین دستاوردهای فکری می‌شده است.کانت و پیاده‌روی‌هایش معروفند، همینطور نیچه، همینطور اسپینوزا، همینطور وینکنشتاین، همینطور هایدگر و.... یعنی هر آن کس که در تاریخ آگاهی بشر، محصولی عمیق را تولید کرده یک موهبت بزرگی به نام انزوا و خلوت داشته است. زمانی را داشته که در آن دور از هیاهوی جهان با خودش با افکارش با آگاهیش تنها باشد و بتواند افکارش را بتراشد و چیزی را خلق و تولید کند.این امکانی است که از ما گرفته شده است، ما مثل ماهی‌ای که در آب زندگی می‌کند و این محدودیت را حس نمی‌کند، این وضعیت را طبیعی فرض می‌کنیم و به آن عادت کرده‌ایم.برای اینکه بتوانیم این وضعیت را حل کنیم باید از این حالت طبیعی خارجش کنیم. باید بدانیم این طبیعی نیست که ما نمی‌توانیم دو ساعت روی یک کار متمرکز شویم.در صنعت سینما داری شرکتی هست به نام AMC، می‌توانید حدس بزنید بزرگترین چالشی که این‌روزها با آن روبرو است، چیست؟ اینکه آدمها در آن دو ساعتی که فیلم روی پرده دارد پخش می‌شود، در مقابل آن همه هنر و تکنیک و هزینه‌ای که برای ساخت فیلم صرف شده، تماشاگران نمی‌توانند دو ساعت دست از گوشی‌هایشان بردارند. مشکل   AMC این است که بیش از ۹۳درصد بیننده‌ها وسط فیلم سری به گوشی خود می‌زنند و چیزی را چک می‌کنند و حتی برای دو ساعت نمی‌توانند با یک مفهوم هنری تنها باشند.به شکل اعتیاد گونه‌ای به تکنولوژی معطوف شده‌ایم و چیزهای خیلی مهمی را از دست داده‌ایم. ما جامعه همیشه متصلی هستیم که زمانی‌ که گوشی‌هایمان را جا می‌گذاریم، اضطراب عمیقی را حس می‌کنیم، احساس اخته بودن و ناقص بودن داریم و انگار بخشی از وجودمان را در خانه جا گذاشته‌ایم و حتی نمی‌توانیم مسیریابی کنیم، نمی‌توانیم راحت باشیم.  می‌دانید این خود اعتیاد است و باید راجع به آن حرف زد.آیا می‌شود نداشت؟نه! نمی‌شود نداشت، ولی می‌شود استفاده انتقادی از آن داشت. باید زیان‌هایش را به حداقل برسانیم و فایده‌هایش را بیشینه کنیم. یعنی بدانیم استفاده‌ی بی حد و مرز از شبکه‌های اجتماعی چه پیامدهایی دارد و کنترلش کنیم. یعنی زرهی بپوشیم در مقابل هجوم این همه اخبار!یکی از آثار منفی شبکه‌های اجتماعی کمال‌گرایی است،هیچ کس این روزها احساس زیبا بودن نمی‌کند. فکر نکنم در طول تاریخ هیچ زمانی انقدر تعداد زیادی از آدمها احساس زشت بودن، احساس بدهیکل بودن کرده باشند. چرا؟ به خاطر استانداردهای سخت‌گیرانه‌ای که شبکه‌های اجتماعی به ما تحمیل می‌کنند. ممکن است کسی شغلش ورزش کردن باشد و بتواند در روز ۹ساعت ورزش کند، رژیم سخت‌گیرانه‌ای را رعایت کند و به بدنی ایده آل برسد، اما ما نمی‌توانیم. ما شغل دیگری داریم، وظایف دیگری داریم و نمی‌توانیم این فراغت را داشته باشیم که انقدر به تن بپردازیم. برای همین در مقایسه با آنها همواره زشتیم. همواره ناکافی هستیم و این احساس دائماً در ما باز تولید می‌شود.یکی دیگر از تبعات شبکه‌های مجازی، مرگ ارتباطات است.احتمالاً مغز ما پیچیده‌ترین مکانیزم و شعور در این سیاره باشد، ولی پیچیده‌ترین بخش این مغز پیچیده، توانایی‌های ارتباطی آن است. یعنی میلیون‌ها سال گذشته تا بشر که به تعبیر ارسطو «حیوانی اجتماعی» است، به توانایی‌های عجیب، پیچیده و درخشانی رسیده که می‌تواند ارتباط تولید کند.منظورم از ارتباط نشستن کنار یک دوست است، مثل لبخندی که گاهی به کسی می‌زنید، مثل تُن صدایمان، مثل مهربانی و یا مثل خشممان مثل ارتباطی که با هر کس دیگری می‌گیریم. یک ارتباط انسانی است. اما در حال حاضر ما این را فروکاسته و تنزل داده‌ایم به یک لایک کردن. ما تمام ارتباطات انسانی را محدود کرده‌ایم به چت کردن که در آن با یک سری شکلک سعی می‌کنیم احساسات انسانی خود را منتقل کنیم، ولی ارتباطات انسانی خیلی درخشانتر از این چیزهاست که با چت بتوانیم برآورده‌اش کنیم. در چت‌ها شکلک‌هایی را می‌بینیم که از فرط خنده اشکشان درآمده ولی هرگز این جایگزین دیدن تماشای لبخند دوستی که روبروی ما نشسته نمی‌شود. ما ارتباطات انسانی را تنزل داده‌ایم و این مثل این است که با یک خودرو فوق پیشرفته و لوکس و پر شتاب، با سرعتی زیر ۲۰ کیلومتر رانندگی کنیم و یا بدتر از آن به یک قاطر ببندیمش و راهش ببریم. یعنی تمام توانایی‌های پیشرفته این ذهن را تا این سطح کاهش دهیم !عیب می‌ جمله بگفتی،  هنرش نیز بگو!شبکه‌های اجتماعی فایده‌های بسیاری دارد. مثلا مادری که از فرزندش دور است به یاری شبکه‌های اجتماعی می‌تواند تصویر او را در لحظه ببیند. شبکه‌های اجتماعی به بی‌صداها صدا داد. به ما راه‌های ارتباطی متعددی داد. برای همین است که گفتم نمی‌شود آن را ترک کرد، اما باید حضورمان در این شبکه‌ها ضابطه‌مند کنیم.من معتقد به یک فرآیند پاکسازی هستم. یعنی مانند یک معتاد به مواد مخدر باید شروع کنیم مثل یک شوک به یکباره شکل حضورمان را تغییر دهیم.پاکسازیپاکسازی یعنی برای سی- ۳۰- روز همه فناوری‌های اختیاری را از زندگی خود حذف کنیم.گاهی یک شغل وابسته به حضور در شبکه‌های اجتماعی است، گاهی یک فرد ارتباطش با خانواده و افراد درجه اول زندگی‌اش منوط به استفاده از شبکه‌های اجتماعی است، اینها نه! اما شکل‌هایی از حضور همه ما در این فضاها، اختیاری است. مثلا شاید ما در اینستاگرام انواع و اقسام صفحات را دنبال کنیم که هیچ فایده‌ای برای ما ندارند و فقط آدامسی برای چشم ما هستند، از این به بعد آنها را فالو نکنیم.۱. معرفی کتاب: مینیمالیسم دیجیتال، نوشته کال نیوپورت، ترجمه سمانه پرهیزکار، نشر میلکان.ببینید این‌ها توصیه‌های من نیست، اینها توصیه‌های کال نیوپورت نویسنده کتاب مینیمالیسم دیجیتال است. ایشان متخصص علوم کامپیوتری هستند و اصلاً حرفش این نیست که ما نباید از این فضاها استفاده کنیم، موضوع این است که باید یک نگاه انتقادی به آنها داشته باشیم. حرف او این است که مثلا دکمه لایک در این فضاها به یک اعتیاد تبدیل شده است. به گونه‌ای از تایید اجتماعی. ما یک پست منتشر می‌کنیم و دائما چک می‌کنیم تا ببینیم چند تا لایک خورده است. با این کار می‌خواهیم بدانیم چند نفر ما را تایید می‌کنند. ایشان معتقده که ما باید نگرشمان را تغییر دهیم و این دوره پاکسازی ۳۰ روزه را پیشنهاد می‌کند تا ما سی‌ روز این فناوری‌ها را رصد کنیم.گاهی می‌شنویم شرکت‌ها صفحات اجتماعی افراد متقاضی کار را بررسی می‌کنند، تعداد دنبال کننده‌ها، تعداد لایک‌ها و نوع پست‌ها را بررسی می‌کنند و در تصمیم‌گیری برای استخدام فرد لحاظ می‌کنند. ببینید این نمونه‌ای از اعمال خشونت‌ در قبال آدمهاست. ما از دنیای پیشین ضابطه‌مند خود رها شده‌ایم ولی محدودیت‌ها جدیدی روی خودمان نصب شده است. گویا در این دنیا به گونه‌ای دیگری نمی‌شود زندگی کرد و این خودش شکلی از دیکتاتوری است. مثلا نمی‌شود دیگر صفحه اینستاگرام نداشت. من هم حرفم این نیست که نداشته باشیم، حرفم این است که برای اینکه یکبار دیگر قدرت، اختیار و خلوتمان را بتوانیم بازگردانیم، ۳۰ روز قسمت‌های اختیاری و انتخابی که تاثیر مستقیمی بر روی زندگی ما ندارند را حذف کنیم و بعد از سی روز می‌توانیم آنها را هم برگردانیم یا هرآنچه که صلاح می‌دانیم.آقای کال نیوپورت می‌گوید در دو هفته اول این فرآیند بسیار سخت خواهد بود، چون اعتیاد عموم ما به این صفحات، به چک کردن و نگاه کردن بهشان و به گشتن و پرسه‌زنی بین صفحات بسیار زیاده اما بعد از دو هفته که انگار سم‌زدایی انجام شده و گویی به تنظیمات کارخانه‌ای خودمان برگشته‌ایم و شبیه آن چیزی که از انسان به یاد داریم و از اجدادمان برمی‌گردیم.۲. معرفی کتاب: از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم، نوشته هاروکی موراکامی، ترجمه مجتبی ویسی، نشر چشمه.توصیه بعدی نویسنده پیاده روی است.مثلا موراکامی در کتاب‌ «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» اثر پیاده‌روی را در زندگی انسان‌ها خیلی خوب توضیح می‌دهد؛ به یاد داشته باشید که خیلی از بزرگان جهان، تفکراتشان را در پیاده‌روی شکل داده‌اند. پیاده‌روی شکلی از انزواست، شکلی از خلوت است، البته پیاده روی بدون هدفون. افراد فرصت تفکر در پیاده روی را با هدفون از خود می‌گیرند و تنهایی‌شان را پَس می‌زنند.توصیه بعدی نویسنده این است که کارهای بدنی انجام دهیم.مثل ساختن پازل، اوریگامی و یا رنگ‌آمیزی. وقتی با دست کار می‌کنیم فکر یک خلوت و آرامش و سکونی را تجربه می‌کند که ما باز می‌توانیم خودمان درون آن پیدا کنیم.قانون ساعت ۵:۳۰کال می‌گوید من به همه دوستانم گفته‌ام اگر تماس‌تان حیاتی نیست، این ساعت به من زنگ بزنید. ساعتی که همه کارهایم را انجام داده‌ام، مطالعه کرده‌ام، چیزهایی که می‌خواسته‌ام را نوشتم و کلاس‌هایم (استاد دانشگاه است) تمام شده است و فراغتی دارم تا با شما گپ بزنم، به من زنگ بزنید.ما هم به دوستانمان بگوییم یک ساعت مشخص برای تماس‌ با‌ آنها فراغت بال داریم و می‌توانیم با کیفیت خوبی با آنها در ارتباط باشیم.یک کاسه کردن پیام‌هاگاهی دوستی پیامی می‌دهد: سلام ما جواب می‌دهیم سلام چطوری؟ و بعد ۲۰دقیقه برای گفتن این حرفها زمان صرف می‌کنیم تا درخواست اصلی خود را بیان کنیم. نیوپورت می‌گوید پیامتان را یک کاسه کنید و همه چیز را در یک مسیج بگویید. اگر چیزی را می‌خواهید بگویید، صحبت را الکی امتداد ندهید. سریع سراغ اصل مطلب بروید. «سلام، من فلانی‌ام، می‌خواهم فلان کار را انجام دهید.» خواسته‌تان را واضح بگویید و کوتاه و از قضاوت افراد هم نترسید. از اینکه فکر کنند به آنها اهمیت نمی‌دهید، نترسید. اگر ما این توجه نشان دادن‌های سطحی و بیهوده را کنار بگذاریم، می‌توانیم زمان بیشتری برای توجهات عمیق‌تر و بهتر به افراد داشته باشیم.گاهی عکس یک مادر با فرزند تازه متولد شده‌اش را می‌بینیم و لایک می‌کنیم و احساس می‌کنیم این رفتار کافی است و یا مثلا اگر لایک نکنیم بی‌توجهی کرده‌ایم. اما می‌توانیم لایک نکنیم و با او تماس بگیریم و یا به دیدنش برویم و حتی برای او غذایی بپزیم و ارتباطات عمیق‌تری برقرار کنیم.این ایده‌هایی بود که کال نیوپورت برای کمینه‌گرایی پیشنهاد می‌دهد.مرور می‌کنیم:سی روز پاکسازی داشته باشیم، ارتباطات مجازی اختیاری خود را حذف کنیم. در زمان‌های خالی کارهایی را بکنیم که دوست داریم و برای ما لذت بخش هستند. بعد از سی روز می‌توانیم ارتباطات حذف شده را برگردانیم ولی با یک سوال و یک تجربه: چطور از فضای مجازی استفاده کنیم که بتوانیم از آن بیشترین بهره را ببریم.این فرآیند، مکانیزمی شبیه به ترک اعتیاد دارد: قطع یکباره، بازیابی هویت و استقلال و آگاهی و مواجه دوباره با شبکه‌های اجتماعی!همین الآن کسانی‌که در اینستاگرام اضافه‌اند و مطالبشان به ما ارزشی اضافه نمی‌کند را حذف کنیم و دوره پاکسازی خود را آغاز کنیم.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 18:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج، بخش پنجم «اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟»</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-mjoq48l2jm7p</link>
                <description>مرور بخش‌های گذشته:در مباحث رنج رسیدیم به امید واقع بینانه که حاصل عمل به علاوه پذیرندگی  است. برای باز کردن مفهوم پذیرندگی: باید بدانیم بخشی از آن نقد شرایط موجود و ذهنیت هایی که ما در مورد خودمان داریم. گفتیم که در فضای مجازی ما مدام با «ترین» ها بمباران می شویم و این معمولی بودن را به یک ناسزا تبدیل کرده است. در واقع اگر به آدمی بگوییم معمولی انگار که داریم تمام نقاط بالقوه، استعدادها و تمام تواناییهایش را نادیده می‌گیریم و در پرانتز قرار میدهیم. در ستایش معمولی بودن حرف زدیم. در مورد آدم‌های معمولی عشق های معمولی که چیزهایی درخشانی دارند. در واقع اگر  بپذیریم که معمولی هستیم خودش به نوعی «ترین» بودن است. اگر خودمان را بپذیریم، به سبک خودمان «ترین» هستیم و نیاز به قیاس با چیزهای سخت و ناممکن را کنار گذاشته‌ایم و شبیه خودمان شده‌ایم. باید بدانیم شجاعت در معمولی بودن است.۱. معرفی فیلم:  حوض نقاشی  به کارگردانی مازیار میری و بازی نگار جواهریان و شهاب حسینیدر این فیلم دوتا زن و شوهری هستند که از نظر ذهنی اختلال دارند و یک ماجرای عاشقانه‌ای بین این دو وجود دارد و حالا یک فرزند پسر هم دارند.  وقتی زندگی برای این دو سخت می‌شود و یا به جدال می خورند و یا مشکلات مالی و شرایط مختلف،  دائماً یکی به دیگری یادآوری می کند: «یادته عاقدی که عقد ما را خواند یادته چه جمله ای به ما گفت؟»  و این یادآوری باعث می شود که باز هم به آرامش برسند. کمی جلوتر باز دنیا به این دو سخت میگیرد و باز این جمله معجزه آسا را به هم میگویند. تا در آخر فیلم می فهمیم آن جمله چه بود. هرچند ما منتظر یک جمله حکمت آموز، بزرگ و پیچیده هستیم، ولی جمله ساده و بسیار عمیق است. جمله این بود که حاج آقا زمان خواندن خطبه عقد به این دو گفته:  «برید و با هم بسازید».  همین قدر معمولی و همین قدر فوق العاده!در ستایش آدم‌های معمولی باید  حرف زد، باید داستان هایشان را شنید.  می دانید اتفاقاً آدم های معمولی بهترین ساکنان این سیاره هستند و کمترین آسیب را به آن زده اند.یک نویسنده‌ای هست به نام ریموند کارور، که قصه هایش  خیلی قصه‌های عجیب و غریب با قله و اوج و فرود نیست. قصه آدمهای  معمولی و اتفاقهای معمولی است ولی به قدری عمیق  تاثیر گذار و چند لایه است که آدم از شنیدنشان سیر نمی‌شود.  همچنین چخوف هم این مشخصه را دارد. می‌توانید کارهای این دو را بخوانید.یک قصه معمولی شنیدم که خیلی برایم جالب بود. از یک آدم معمولی که دنیا را دارد به سبک خودش و به اندازه خودش به جای بهتری تبدیل می کند. قصه یک خانوم را شنیدم که  «ماما» هستند. روزی که این خانم یک عمل دارد و باید به داخل اتاق عمل برود، خیلی آراسته وارد اتاق عمل میشود. به خودشان می رسند و حسابی خوش‌تیپ می شوند. ایشان می گوید: می خواهم اولین تصویری که بچه از جهان می بیند تصویر زیبایی باشد.عرض بنده این است که ما باید ‌های آدم‌های خوب معمولی را بشنویم و معمولی بودن را از یک ناسزا و دشنام خارج کنیم.مردی که ۱۰ ساعت و یا زنی که به ساعت و یا حتی بیشتر برای رفاه خانواده اش با جهان می جنگد آدم معمولی نیست آدم درخشانی است که باید قصه های او را شنید. یکی از عوارض شبکه های اجتماعی این است که قسمتی از زندگی یک نفر را به ما نشان می دهد و این انتظار را در ما ایجاد می کند که باید اینطوری باشیم.۱. معرفی کتاب:  «اینترنت با مغز ما چه می کند»، رشته نیکولاس کار،  ترجمه محمود حبیبی، نشر گمان.آقای نیکولاس کار بررسی کرده که این تکنولوژی جدید به نام اینترنت، به لحاظ شناختی چه محدودیت هایی بر مغز بشر اعمال می کند و البته چه افزوده هایی برای او دارد. یعنی هم نیمه پر لیوان را میبیند و هم نیمه خالی آن را. البته ما پیش از این در مورد شبکه های مجازی زیاد صحبت کردیم.کتاب با این مبحث شروع می شود که مغز ما تحت تاثیر تجارب ما تغییر می کند. مثلاً یک فرد اگر تصادف کند و بینایی خود را از دست بدهد مغز او با توجه به اتفاقی که رخ داده، خود را عوض میکند و حواس دیگری مثل شنیداری و یا لامسه را تقویت می کند. در واقع تجربه‌ای رخ می دهد و مغز در واکنش به آن خود را بازسازی می کند و تغییر می دهد. سوال این کتاب این است که تجربه ای مثل اینترنت که زندگی ما را فرا گرفته، چه تغییراتی در ذهن ما و فرایند تفکر ما ایجاد می کند؟اول یک تاریخی را بررسی می‌کند  تا نشان دهد  چه اختراعات دیگری، چه تغییرات شناختی، برای ما ایجاد کردند. یکی از مهمترین آنها اختراع گوتنبرگ ماشین چاپ است. ماشین چاپ کتاب را ارزان و عمومی کرد. چند سال بعد از شروع کار ماشین چاپ بیش از ۱۲ میلیون نسخه کتاب در سراسر اروپا وجود داشت و این اختراع مسیر تاریخ را تغییر داد و مهمتر از آن مسیر تفکر ما را تغییر داد. مثلاً یکی از تغییرات مهم این بود که واژگان بیشتری به بشر آموخت. مثلاً  نیکلاس کار اشاره می کند که در آن زمان در زبان انگلیسی هفت هزار واژه به کار برده می شده است است بعد از گسترش کتاب، چون نویسنده ها بر آن بودند که احساسات و شرایط انسانی را توضیح دهند به واژگان گسترده تری نیاز داشتند و این نیاز باعث شد تعداد واژگان از هفت هزار به یک میلیون واژه برسد.دایره واژگان انگلیسی گسترده شد و این تفکر بشر را، در آن عصر در قرن پانزدهم گسترش داد. کلمات مصالح تفکر است، ما نمی‌توانیم به یک میز فکر کنیم بدون کلمات. اگر میزی  شاید بتوانیم به آن اشاره کنیم ولی بعضی از کلمات حتی نشان دادنی هم نیستند. یک میز سطح افقی دارد، چهارپایه دارد و از چوب ساخته شده... برای همین است که تفکر به زبان مادری همیشه راحت تر است چو ما در زبان مادری با کلمات بیشتری مانوس هستیم. کلمه هایی که ما در قضاوت یک موقعیت به آن اطلاق می‌کنیم، تعیین و تکلیف آن موقعیت را مشخص می کند.  خیلی مهم است که این کلمه چقدر دقیق باشد. مثلاً به شخصی می‌شود گفت جاهل، می‌شود گفت نادان، می شود گفت کم خرد ایا میشود گفت کم هوش. درست است که تمام این کلمات یک کلمه رو توضیح می دهد اما خیلی با هم فرق دارند.می‌بینید این کلمات هستند که میز را به ذهن ما متبادر می کند ما هرچقدر کلمات بیشتری داشته باشیم قضاوتمان از شرایط خودمان و جهان گسترده‌تر و غنی‌تر خواهد بود؛ اختراع گوتنبرگ این کار را کرد!در کتاب همچنین اشاره می‌کند اختراع گوتنبرگ  در ترویج ریشه‌های پروتستانتیسم در غرب بسیار موثر بوده است. یکی از دلایل آن چاپ کتاب مقدس است که  که پیش از آن در انحصار نهادهای دینی بود، ولی وقتی به شکل گسترده ای چاپ شد هر مسیحی خود می توانست با این متن مقدس رابطه برقرار کند و این زمینه بسیار مهمی را ایجاد کرد. در واقع می‌خواهم بگویم یک چرخش تاریخی چه تغییرات مهمی را می تواند در زندگی بشر ایجاد کند.حالا بعد از ۵۰۰ سال  زمان که از اختراع ماشین چاپ گذشته، یک  پدیده‌ی مهم تاریخی دیگر دارد جهان ما را تغییر میدهد: اینترنت! فرآیندی که خیلی مهم است به آن بپردازیم.در فلسفه شاخه‌ی مهمی وجود دارد که بعضی از فیلسوف ها به آن می پردازند، به نام فلسفه تکنولوژی که در رابطه با فلسفه ذهن بررسی می‌کند که مثلا اینترنت چه عواقبی می‌تواندداشته باشد.اینترنت واقعا دنیای ما را جای بهتری کرد به صورت  کلی اینترنت کمک کرده که آدم‌ها ارتباط بیشتری با هم داشته باشد و  امور را به راحتی انجام دهند و خیلی چیزهای دیگر…  با احتساب به اینکه می‌دانیم اینترنت چقدر چیز خوب، مهم و کاربردی است. اما با این حال نقدهایی هم بر آن وارد است و باید بررسی کنیم در کنار همه مواهب خود، چه بلایی سر ما آورده است.ببینید یکی از فرایند هایی که اینترنت به آن آسیب وارد کرده به نظرم در رابطه با خواندن است.۱. مرگ تخیل:مثلاً به شبکه های اجتماعی نگاه کنید، وقتی صفحات را بالا و پایین می کنیم مجموعه خیلی زیادی از عکس ها را می بینیم که به وضوح و کاملاً شفاف و سرراست با یک عکس و متنی کوتاه به شما اطلاعات می دهند. اما کتاب‌های چاپی این طور نبودند. شما را درگیر خودشان می کردند. خواندن یک کتاب، یک داستان چاپی شامل یک فرایند هم آفریدی بود بین خواننده و نویسنده. در واقع وقتی یک نویسنده دری را با ترک های رویش و پوسیدگی‌های پایین آن توصیف می‌کرد، خواننده باید آن را در ذهن خود می ساخت و از آن خود می کرد. حالا اما با دیدن یک تصویر آنقدر ساده خودش را به ما تحمیل می‌کند که اجازه هم آفریدی را از ما می گیرد.پس یکی از دلایلی که باعث شد مطالعه ما کم عمق بشود این است که ما درگیری مشترکی با متن نداریم.یکی دیگر از مشکلات اینترنت مرگ عمق است.می‌دانید اینترنت دائم توجه شما را منقطع می کند، یعنی اجازه تمرکز طولانی مدت روی یک مطلب را از شما می گیرد. امروزه آدم ها حوصله کمی دارند برای اینکه ۱۰۰ صفحه و یا ۲۰۰ صفحه راجع به یک موضوع عمیقاً و با تمرکز مطالعه کنند. برای همین است که دانش ما گسترده  اما سطحی شده است.به عنوان مثال ویکی پدیا را ببینید. وقتی واردش می شویم تا راجع به یک موضوع، یک حادثه و یا یک آدم اطلاعاتی کسب کنیم، دائماً از طریق هایپرلینک ها از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر می رویم و بعد از چند صفحه ما دانش گستر ده‌ای پیدا کرده ایم که دیگر عمقی ندارد.این به خاطر این است که ما دچار توجه منقطعی شده‌ایم که دائماً به صفحه بعد هدایت می شود.۳. بحث دیگر هزینه سوئیچینگ است. وقتی در یک صفحه اجتماعی مثلا اینستاگرام صفحات را ورق می‌زنیم و بالا و پایین می‌رویم، از صفحات مختلف به صفحات مختلف دیگر هدایت می شوید از غذا به ورزش از سفر به عکس دوستان. در این مسیر توجه ما دارد مدام قطع می‌شود و دائماً ذهن ما زخمی می‌شود.نیکلاس کاردر کتاب خود می‌گوید این اتفاق هزینه‌بر است. ذهن برای اینکه از یک مبحث به مبحث دیگر سوئیچ کند،نیاز دارد که کمی کُند شود، کمی فضا را تغییر دهد، تخیل کند، کلمات را هضم کند و بعد وارد فضای بعدی شود. خلأ این فضا ها باعث می شود که توجه ما پایین بیاید و عمق را از دست بدهیم.به علاوه ما امروزه ما مدام منتظر اتفاقات جدید و تصاویر جدید هستیم و توجه ما به مسائل معمولی کم شده است.4. یک نکته دیگر دیکتاتوری لایک است! اینستاگرام با همه خوبی هایش، و پل های ارتباطی و همه مشاغلی که ایجاد کرد، به جایی تبدیل شده که آدمها نظر خود را مطرح می کند و معیار ارزیابی صحت و عدم صحت مطلب، تعداد لایک است. این در حالی است که بسیاری از ایده ها و نظراتی که جهان را دگرگون ساختند و آگاهی جدیدی را ایجاد کردند در زمان خودشان اصلا پذیرفته نشدند.معیار درستی یک حقیقت تعداد آدمهایی که یک ایده را می‌پسندند نیست، عمق یک مطلب و صحت گزاره به ذات خود است که درستی یک مطلب را مشخص می کند.۲. معرفی کتاب: مینیمالیسم دیجیتال، نوشته کال نیوپورت، ترجمه سمانه پرهیزکار، نشر میلکان.راه حل چیست؟ باز هم می‌گویم ما به یک مینیمالیسم نیاز داریم.من فکر می‌کنم باید رابطه‌مان را با تکنولوژی و بخصوص اینستاگرام دوباره سازماندهی کنیم، به کمینه گرایی رو بیاوریم، نگاه کنیم ببینیم بخشی از این زمان های طولانی که در اینستاگرام صرف می کنیم چگونه باید کاهش یابند .باید برای اینکه باز بتوانیم کار عمیق کنیم به این فکر کنیم که چگونه عمل کنیم. منظورم این است که اگر مطالعه می کنیم و یا چیزی را می نویسیم، برای آن مدت کاملا شبکه‌های اجتماعی را کنار بگذاریم و ۳ یا ۴ ساعت به سبک گذشتگان کار عمیق انجام دهیم با همه وجود درگیر کار خود بشویم.سعی می کنیم در مباحث آینده به یک سری تکنیک های عملی برسیم که به ما کمک کند تا در این جهان پرهیاهو آرامش به ما برگردد، البته با حفظ حضورمان در فضاهای مجازی و تکنولوژی که لازمه این زمانه است، با این حال بتوانیم حریم مقدس انزوا و فردیت را حفظ کنیم.</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 12:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج، بخش چهارم (امید واقع‌بینانه!)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabbaz/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-ayezd8fqyabo</link>
                <description>در این بخش می‌خواهیم راجع به راه‌حل‌ها صحبت کنیم. پیش از این طرح کردیم که دنیا پر از رنج است و چیزهای مختلفی ازاین قبیل... اما امروز می‌خواهیم با یک مقدمه شروع کنیم و بگوییم حالا که رنج هست، چه می‌شود کرد؟!برای دوام آوردن، زنده ماندن در این جهان پر از رنج، چیزی که خوبه با آن آغاز کنیم، اسطوره است.اسطوره‌هاجوزف کمپل می‌گوید: نکته جالب در اسطوره‌ها، اشتراک آنهاست. در داستانی که مادران در آفریقا برای بچه‌های خود تعریف می‌کنند، تا اسطوره‌هایی که در چین روایت شده و یا در ایران و یونان و حتی در مصر وجود دارد، وجوه مشترک بسیاری وجود دارد. از این اشتراکات ما می‌توانیم بفهمیم که چه چیزهای مشترکی در مورد وضعیت همه انسان‌ها، فارغ از جغرافیای آنها وجود دارد. یکی از مسائل مهمی که در اسطوره‌ها بسیار تکرار شده، تلاش بشر برای گریختن از رنج و رویین‌تنی در مقابل جهان پر از رنج و ناکامی هاست. مثلا اسطوره آشیل؛ مادر آشیل، تتیس، برای اینکه او را رویین تن کند، آشیل را از پاشنه پا می‌گیرد و در رودخانه استوکس غوطه‌ور می‌کند تا عمری جاودان یابد، اما چون دستش را به پاشنه پای آشیل نگه داشته بود، آشیل از ناحیه پاشنه پا آسیب پذیر می‌شود. و یا مثلا اسفندیار در شاهنامه، وقتی توسط زرتشت در آب مقدس تطهیر می‌شود چون چشمان خود را می‌بندد و از این ناحیه از پا در می‌آید. باز در اسطوره‌های آفریقایی هم چنین نمونه‌هایی وجود دارد، اما نکته جالب در این میان این است که گویا علی‌رغم تلاشی که ما می‌کنیم برای رویین تن شدن، باز هم حفره‌ای باقی می‌ماند و باز ایرادی وجود دارد و ما نمی‌توانیم به اطمینان، به رویین تنی، دست یابیم.با این مقدمه شروع کنیم که حالا در جهانی که علی‌رغم تمام کوشش‌ها، همچنان ما آسیب پذیر هستیم، چطور می‌شود طاقت آورد:ما در مورد امید واقع‌بینانه حرف زدیم، اما اساساً این امید چی است؟امید واقع‌بینانهگفتیم شکل‌های مختلفی از امید وجود دارد که الزاما همه‌اش خوب نیست، برخی مخربند و یا اساساً امید نیستند، بیشتر یک نوع خوش‌بینی هستند، یکجور مود، یک نوع حس و موهومند! در حالی که امیدی که ما ازش دفاع می‌کنیم، امید واقع بینانه، نه حاصل حس و خوش بینی، که حاصل استدلال و تلاش است.اگر بخواهم این امید را تعریف کنم، دوتا وجه را باید مشخص کنم؛ این امید واقع‌بینانه مساوی است با پذیرندگی بعلاوه عمل! این دو وجه در عین‌حال یکجورهایی با هم در تناقض هستند.پذیرندگی یعنی گشودگی نسبت به آن چه که رخ می‌دهد، در کنار این گوشودگی، وجه عمل که من باید تلاش خودم را بکنم، خود را نشان می‌دهد!من فک می‌کنم بین امل به معنی امید و عمل به معنای فعالیت، یک نسبت وثیق و عمیقی وجود دارد و این عمل، این کارِ ما در جهان است که می‌تواند امید واقع‌بینانه را تولید کند.نکته خیلی مهمی وجود دارد و آن اینکه برای رسیدن به امید واقع‌بینانه اول باید یک ناامیدی عمیق را لمس کنیم.باید به جایی برسیم که انتظاراتمان از دیگران، از آدمها و از پدیده‌ها را تعدیل کنیم و بدانیم که جهان نسبت به ما بی‌تفاوت است و حتی اگر تفاوتی هم برایش داشته باشیم، حکمتی در کار هست که خیلی پیچیده است و شاید ما نتوانیم درکش کنیم؛و حالا با همه این پذیرندگی ببینیم چه امکاناتی برای عمل داریم.پس دوباره:به صورت واقعی و روشن وضعیتمان را بپذیریم و حالا که این وضعیت واقعی خود را پذیرفتیم(و این قسمت دقیقا جایی است که ما در آن می‌لنگیم، چون خودمان را فراتر برآورد می‌کنیم و یا با خود می‌گوییم شاید برای ما بشود و یا من هم باید بتوانم و... )، حالا براساس آن تلاش کنیم!و روی وجوهی تلاش کنیم که ما واقعاً روی آن فاعلیت داریم. به یاد داشته باشید بسیاری از رنج‌هایی که ما تجربه می‌کنیم ناشی از پرداختن به اموری است که خارج از توان ما هستند.تکنیک ACTیک تکنیکی وجود دارد که من در برنامه‌های خود هم گاهاً به آن اشاره می‌کنم، به نام ACT:Acceptance and Commitment Therapyبرای این تکنیک درمانی لازم است که کار خیلی ساده‌ای را انجام دهیم: دو تا ستون می‌کشیم و در یک ستون رنج‌هایی را می‌نویسیم که می‌توانیم درستشان کنیم؛ مثلا در رابطه عاطفی خود مشکل داریم، ولی زنده‌ایم و هنوز هستیم و می‌توانیم برای درست کردن آن کاری انجام دهیم تا حل شود. اما رنج‌هایی در جهان وجود دارد که ما نمی‌توانیم برای آن کاری کنیم، در ستون دوم آنها را می‌نویسیم و یک خطی میان این دو ستون می‌کشیم تا تفکیکی داشته باشیم بر آنچه می‌توانیم درست کنیم و رنج‌هایی که نمی‌توانیم برای آنها کاری بکنیم.1. معرفی فیلم: هفت (Se7en)، ساخته دیوید فینچر، با بازی برد پیت و مورگان فریمن.در انتهای فیلم هفت مورگان فریمن دیالوگ زیبایی را می‌گوید: همینگوی می‌گوید: &#x27;دنیا جای خوبیست، ارزش جنگیدن را دارد&#x27;...من با بخش دوم موافقم..؛یعنی دنیا جای بدی است اما ارزش جنگیدن دارد!پس دوباره امید برابر است با پذیرندگی، بعلاوه عمل! دنیا جای بدی است اما ارزش جنگیدن را دارد.بیایید به شکست در یک رابطه عاطفی، مثلا طلاق نگاه کنیم، بعد از سوگی که تجربه می‌کنیم چیزی که بیشتر از دلتنگی عذاب آور و  رنج‌آور است. این حس است که عمل را به اندازه کافی انجام نداده‌ایم. یعنی مثلا این رابطه عاطفی شانس داشته است و هزار راه نرفته برای احیای آن وجود داشته و ما نرفته‌ایم و این حسرت بیشترین رنج را به ما اعمال می‌کند.من می‌گویم فارغ از نتیجه، فارغ از اینکه چه رخ خواهد داد و اینکه چقدر موثر است، باید آنچه که بر عهده ماست، کامل محقق گردد. استعاره‌ای وجود دارد از ایستادن نوک پا. جایی که دستهایمان را به بالا می‌کشیم و روی نوک پای خود می‌ایستیم و خود را به سمت بالا می‌کشیم، تا به آرزوهامون برسیم.اگر برسیم که عالی است، اما اگر نرسیم، دسته کن در پایان بتوانیم به خودمان بگوییم که این همه قد من بوده است.1. معرفی کتاب: پرواز بر فراز آشیانه فاخته، نوشته کن کیسی، ترجمه سعید باستانی2. معرفی فیلم: دیوانه از قفس پرید،به کارگردانی میلوش فورمن بازی جک نیکلسون.در این داستان مک مورفی، قهرمان داستان ادعا می‌کند که من می‌توانم از اینجا، از آسایشگاه، فرار کنم. از او می‌پرسند که چطور و می‌گوید این روشوی سنگی را بلند می‌کنم و می‌زنم تو پنجره و از شیشه خورد شده و می‌روم. بقیه می‌گویند مگه می‌شود؟ مک مورفی می‌گوید من می‌توانم! می‌گویند: بکن ببینیم! مک مورفی میره آب سرد کن را بلند کند. حتی لباسش را در می‌آورد و با تمام وجود زور می‌زند و نمی‌شود... بعد می‌ایستد و به بقیه می‌گوید: ولی من تلاشم را کردم!(در همین داستان در انتها سرخپوست می‌تواند با این هم روش فرار می‌کند.)من می‌خواهم از شما بپرسم، در هر رنجی که هستید، آیا این تمام قد شماست؟؟؟این سوال سختی است! توی هر مسئله‌ای که آزارتان می‌دهد و روحتان را می‌جَوَد، آیا روی نوک انگشت پای خود ایستاده‌اید؟در همین فیلم دیوانه از قفس پرید، سکانسی وجود دارد که مک مورفی می‌خواهد یک مسابقه بیسبال را تماشا کند. برای تماشای بازی رای‌گیری می‌کنند و تایید می‌شود که همه می‌خواهند بازی را ببینند. اینجا خانم پرستاری هست که به نوعی نماد جهان است و خارج از اختیار و توان و قدرت ما، فشاری را به آنها اعمال می‌کند، یکی از بهترین شخصیت‌های منفی تاریخ که اسکار هم گرفته است، این خانم پرستار تقلب می‌کند و نمی‌گذارد بازی را تماشا کنند.در این صحنه جک نیکلسون به یک تلویزیون خالی و خاموش خیره می‌شود و جوری گزارش می‌کند و جوری با همه توان می‌گوید کی به کی پاس می‌دهد و در لحظه فوق‌العاده که فریاد می‌زند گل، همه افراد از عمق جان و با هم فریاد می‌زنند... و این یعنی همه توان این فرد در مقابل دنیا!رنج به مثابه اعلام وضعیتببینید درد، درد جسمی، بازخوردی از جسم ما از اوضاع است. مثلا لمس آتش و درد سوختگی به ما آگاهی می‌دهد که این پدیده خطرناک و تهدید کننده است. رنج‌ها هم همین‌قدر موثرند و مهم است که به رنج‌های روحی هم همین‌گونه بپردازیم و اینگونه نگاهشان کنیم. اگر فکر کنیم رنج یک اعلام وضعیت است و اگر رنجی را می‌کشیم با تمرکز و حلاجی رنج می‌توانیم بفهمیم که ایراد از کجا بوده است.گاهی رنج‌های ما ناشی از انتظاراتی که ما از افراد و یا جهان داریم. ما پر از گلایه‌ایم، پر از دردیم... اما یک جایی بلاخره باید توقف کنیم. در فلسفه به آن موقعیت مرزی می‌گوییم (Boundary Situation).یعنی جایی که از مرکز جهان به‌خاطر رنج به لبه جهان پرتاب شده‌ایم، جایی که انگار داریم سقوط می‌کنیم. می‌گویند این موقعیت‌های مرزی بهترین جا برای حلاجی کردن خودمان، رنج‌هامان و اتفاقاتی که اطراف ما رخ می‌دهد.اگر در موقعیت رنج آلود و دردناکی هستید این موقعیت خوبی است که در همین وضعیت دردناک، رنج خود را حلاجی کنید. یعنی با خود بگویید چرا این رنج تولید شده؟ من چقدر بر آن فاعلیت دارم؟ چقدر می‌توانم درستش کنم؟ آیا جزوه رنج‌هایی است که من می‌توانم با آن بجنگم و حلش کنم و یا جزوه دسته رنج‌هایی است که من فقط می‌توانم بپذیرم و دست از تقلا بردارم و با پذیرش آن به آرامش برسم. تکنیک ACT!در تکنیک ACT یک امید خیلی واقعی وجود دارد و آن این است که وقتی آدمها لیست رنج‌هایی که‌ می‌توانند تغییری درآن بدهند و یا ندهند، می‌بینند که در مجموع چیزهایی است که می‌توانند در آن تغییراتی ایجاد کنند، ستون جنگجویی و تعهد چقدر طولانی‌تر از ستون اندوه و رنج و غم است. یعنی وقتی می‌نویسیم می‌فهمیم چقدر امکان داریم، حتی اگر این فاعلیت اندک باشد.من دوستی داشتم که پدر خود را از دست داده بود و مادرش هم در بند بیماری شده بود و آرام آرام جلوی چشمان دوستم آب می‌شد. دوستم در ابتدا با خودش در تقلا بود که چرا من؟!می‌دانید ما گاهی تو رنج شخصی سازی می‌کنیم و سوال مهم ذهن ما می‌شود که چرا در این جهان من؟ و این فقط خشم است! دوست من در همین موقعیت مرزی و دردناک، وقتی بر لبه جهان در آستانه سقوط قرار گرفته بود شروع کرد به فکر کردن درباره وقعیت خود و نوشتن ستون‌های رنج خود. و بعد به این فکر کرد که من نمی‌توانم مادرم را درمان کنم و حالا که دکترها گفته‌اند علم پزشکی نمی‌تواند برای مادر شما کاری کند، باز هم کارهایی هست که من می‌توانم انجام دهم.من می‌توانم بیشتر مادرم را بغل کنم، یا مثلا تا به‌ حال با هم دو نفری سفر نرفتیم و حالا می‌توانیم با هم به سفر برویم. من می‌توانم علی‌رغم همه مشغله‌هایم بیشتر ببینمش!ببینید چقدر زیستن سخت و دردناک است و گاهی تنها رگه‌های کوچکی از عمل برای ما باقی می‌ماند، اما همین چیزهای کوچک است که می‌توانیم انجام دهیم با این حال همین هم خوب است. بالاخره مادر دوست من فوت کرد، مشکی پوشید و گریه ودلتنگی و همه چیزهایی که در سوگ یک عزیز وجود دارد، اما وقتی در مراسم بغلش کردم تا تسلیت بگویم بهم گفت: می‌دانی مجتبی، من جُک را تا آخر برایش تعریف کردم. من هرکاری که می‌توانستم را برای او کردم. من مادرم را در سال آخر بیشتر دیدم. علی‌رغم همه مشغله‌هایم او را دیدم، با او خوش گذراندم و حظ کردم... با او چیزهایی را گفتم که هرگز به او نگفته بودم...می‌دانید من می‌خواهم بگویم که رنج سنگ خارا. با رگه‌هایی از طلا است. این تکنیک ACT کمک می‌کند آن اندک رگه‌ها را استخراج کنیم. عصاره عمل خود را استخراج کنیم.یکبار دیگر:امیدواقع بینانه ترکیبی است از پذیرندگی بعلاوه عمل!من کار خود را انجام می‌دهم. من هرچه در توان دارم را عمل می‌کنم.و این گشودگی را نسبت به جهان دارم که چیزهای زیادی در این دنیاست که من نمی‌دانم و نمی‌توانم کنترلشان کنم!گاهی می‌گویند می‌خواهیم لیستی از ‍۱۰ تا کاری که می‌خواهیم قبل از مرگ انجام دهیم داشته باشیم و مثلا سعی کنیم آنها را تحقق ببخشیم و با خود بگوییم دو تا، سه تا و یا همه آنها را انجام داده‌ام آماده ترم برای مرگ.این مسئله یادآور مهمترین عامل یعنی انضباط است.ببینید، عاملی که سبب محقق شدن خواسته های ما می‌شود انضباط شخصی ماست. مثلا در این رویای لیست ۱۰ تایی تنها عاملی که باعث محقق شدن این آرزوهاست، تعهد و انضباط شما در انجام دادن کارهایی است که کوچکند و اما هر روز تکرار می‌شوند.می‌دانید همه ما گرفتاریم، گرفتار شغل، گرفتار تحصیل، گرفتار زندگی خانودگی و کلی گرفتاری‌های دیگر.به احتمال خیلی قوی، ما شاید هرگز وقت نکنیم کارهای مورد علاقه خود را که به ما حال خوبی می‌دهند را انجام دهیم. اما برای آن، چه یک ساعت و چه ۱۰ دقیقه، اگر می‌توانیم وقت صرف کنیم خیلی خوب است و تکرار این ۱۰ دقیقه‌ها می‌تواند به ما کمک کند.می‌گویند اگر کاغذی را ۵۰ بار تا بزنید، ضخامتش می‌شود ۹۶۰ میلیون کیلومتر، یعنی ۲ به توان ۵۰، که خیلی عدد بزرگی است. اما با تکرار همین عمل ساده است که به این ضخامت می‌رسیم. این قدرت انجام دادن‌ کارهای کوچک است!باز هم برگردیم سر بحث اول، امید واقع بینانه. گاهی ما امیدواریم که وقت زیادی از خود را آزاد باشیم و به کاری که دوست داریم بپردازیم. خبر بد این است که هرگز آن روز نخواهد رسید. آن شنبه جادویی که همه گرفتاری‌های ما حل می‌شود و به خواسته‌های خود می‌رسیم هرگز نمی رسد و باید قدر همین ۱۰ دقیقه‌ها را بدانیم.انگلیسی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید مواظب دقیقه‌های خود باشید، ساعت‌ها می‌توانند مواظب خود باشند.باز با فرمول امید واقع‌بینانه با هم مرور کنیم، که با پذیرندگی نسبت به شرایط و مشغله‌هایم، عمل خواهم کرد، حتی به اندازه ۱۰دقیقه!</description>
                <category>مجتبی شکوری</category>
                <author>مجتبی شکوری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 10:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>