<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mona</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mona-mahdavi</link>
        <description>تعادل ضد من بودنه ولی قشنگه. تو قشنگ باش✌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:09:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/124518/avatar/wVQsoH.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mona</title>
            <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جلومو نگیر مونا</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7-zr4exfzzip1m</link>
                <description>امشب یه شبیه که نگم براتامشب امشب امشب امشب???امشب شب منه, شبی که باید ثبت بشه و هر لحظه یادم بمونهامشب بالاخره این مغزه تعطیل کار کرداین صفحه مال منه و این حرفا دقیقا جاش همینجاسآره بیا از بیرون به خودمون نگاه کنیمشاید توام خودتو یادت رفته و حواست نیس!انقد &quot;بخاطر نگاه دیگران&quot; فکرای تو مغزتو سانسور کردی که شدی یکی غیر خودت.من میگم این فداکاری یا مراعات کردن یا نقاب زدنه همش ضررهچون یه روزی میرسه که میبینی همه اون خواسته های سرکوب شده جمع شدنو تو یه فریاد ویرانگر بنفشی...اصن همین خواسته های کوچیک کوچیکه که این منِ بزرگو ساخته.درسته که بقیه عاشق اینن که تو مراعاتشونو بکنیولی اول من و رضایت منه که مهمهببین حاضری خیلیا راضی بشن و لذت ببرن ولی تو هی معضب باشیو خودتو نادیده بگیری؟اگه بامن موافقی نظزتو بگو که بدونم تنها آدم &#x27;بی خود&#x27; نیستمراستی اوج حال بدم این بود که خیلیا میدیدن که تو فشارم.. ولی با رفتار و نگاهشون بیشتر تشویقم میکردن به این خود نبودن..!!درین حد آدما بدجنسنپس برای آدمایی که انقد بی شعورن چرا من خود با ارزشمو سانسور کنم. @این نوشته صرفا برای اینه که اگه یه روز بازم لش کردمو خودتو زدم تنبلی و لای همون آدم تکراریای مریض که خودی نیستن چرخیدم,, یه تلنگر گنده به خود عزیزم بزنم و عزیز بودن خودمو به خودم یادآوری کنم اره یه نمونه از تو هست و جایی که حال میکنیو خوشحالی جای توه???</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 14:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن و جاودانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-defcfui6iuiy</link>
                <description>من در حال تفکرات لبخنددار?همیشه به این سوال فکر میکنم..&quot;اگر بنویسم, جاودانه خواهم شد?&quot;واضحه که جاودانگی به نگاه دیگری و دیگران برمیگرده .. یعنی اندازه اثرگذاری و اثرپذیری در ارتباط با مخاطبه.خلاصه نوشته هایی که منتشر میشه قطعا دنبال نگاه مخاطب هستند وگرنه لای ورق ها یا نت گوشی میموندن.. پس تز اینکه برای دل خودم مینویسمو اصلا مخاطب کیلو چند میره کنار.از یه طرفم مخاطب محوری هم متن هایی که به موضوعهای روز مربوطن و هم متن هایی که تاریخ انقضا ندارن (محتوای همیشه سبز) رو شامل میشه.درسته که ماهیت نوشتن رهایی و مسکن نیازهای روان و جسم نگارندس ولی تمرکز من اون طرف ماجراس که همون موضوع مفید واقع شدن مطلب برای مخاطبه.اگه خود من کلی کتاب سیاه کنمو بشینم دردهامو بشمورم و بهشون افتخار کنم فقط خودمو خالی کردم..و برای مخاطبم شاید نتیجه ای جز همذات پنداری نداشته باشه..یا یه متن پیچیده بنویسم که فقط با کلمه های قلنبه سلمبه پر شده و خودمو یه پسا پست مدرن متعلق به قرنهای بعد بدونمو خودمم نفهمم درد و درمانم چیه بازم سودی برای مخاطب نداره!یا همین کارهای سفارشی و مقاله های بی ارزشی که اکثرشون داستان پردازی و گزارشهای های فیک و یا کپی پیس): هایی بی کاربردن..منم میدونم باید پول دراورد و پیشرفت کرد ولی اینا فقط تبلیغ هایی تو قالب نویسندگی هستن و موندگاریشون درحد شیر پاستوریزس!البته جاودانه شدن مثبت و منفی داریم. &quot;بدمن واقعی&quot;دیگه الان همه میدونیم که مائو تسه نماد بی رحمیه و اون همه جعل تاریخ هم نتونسته این درصد از خونخواری رو پاک کنه و این آدم جاودانه شده ولی خب با چه تاوانی این جاودانگی به دست اومده..);یا بعضیا که با کارهای غلط یا دم دستی تو فضای مجازی مردم میشناسنشون.. سوال دارماینا معروفیتشون باقی میمونه یا مث یه شایعه میان و میرن..!؟&quot;جوک جاودانگی&quot;موضوع سادس ولی انگار فراموش کردیم یا انقدر دغدغه های دیگه دورو برمون پر شده که دیگه جاودانگی یه موضوع دور و افسانه ای یا حتی یه جوک شده.فکر کردن به قدمهایی که همین اسطوره هایی که اسمشونو میاریم برداشتن باعث میشه از اونا تابو نسازیم.برای نمونه مولوی انسانیه که در تاریخ جهان جاودانه شده و کمک زیادی به بالابردن آگاهی و خرد مردم داشته. ماها بعد حدود هفتصد سال خیلی وقتها که نیاز داریم به کتابهاش یه سری میزنیمو حالمون خوب میشه و جواب سوالمونو پیدا میکنیم.ماها براساس سلیقه و زمینه کاریمون اسطوره هایی رو میشناسیم و ته دلمون بهشون فکر میکنیم. منم یه مثال زدم و هدفم از این مثال این بود که میشه به اسطوره ها دسترسی پیدا کنیم, کافیه نگاهمونو از نوک قله موفقیت و ماندگاری این اسطوره ها برداریمو به تک تک قدمهایی که برداشتن فکر کنیم. انگار ماها داریم از اسطوره سازی دورتر میشیمو همون اسطوره های گذشته هارو تو ذهن خودمون بزرگتر و دست نیافتنی تر میکنیم...بهتر بخوام بگم اینکه محیط و شرایطه که داره مارو به سمت برطرف کردن نیازهای اکنون پیش میبره.یعنی من بنویسمو نیازم همین الان رفع بشه و تمام.درصورتیکه نوشتن موضوع ساده ای نیس.. و عمق و کیفیت رو در بلند مدت باید درنظر گرفت...این موضوع بنظرم جای کار زیادی داره. لطفا نظر بدین تا مطلبو کاملتر کنم.?</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 15:54:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته خودکاریام</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%85-pcrljrhzrnck</link>
                <description>کی حوصله داره بره اون نوشته خودکاریارو پیدا کنه و بیا تایپ کنه! اونقد انگیزه تو خودم نمیبینم برم سراغ اون قدیمیااز تو چه پنهون که اون قدیمیا مال دوران غم پرستیمم بودو جیگر میخاد بری نبش قبرشون کنیبیخیال شدنشون بهتره.. اخه چکاریه یه عالمه حرف تلخ بی سرو ته رو تایپ کنم بدم خورد ملتدنبال غم ندوییمتازه وقتی حال و هوای الان خودمو دوسدارم, همی الان میشینم مینویسم.درنهایت الانم حس نوشتن نیس!ازونام که گم شن تو بیابون حالشون بهتره تا زندونی شن تو خونهالبته خونه نشین نبودما:)</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 11:57:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر برای یه دختر</title>
                <link>https://virgool.io/Travel-melody/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-ilhpepluyikr</link>
                <description>برگشت به طبیعتوسط سنگها تو دل طبیعت نشستمو این روزا میخوام اون چیزی که همیشه فکر میکردم نشدنیه رو شدنی کنمدنبال سفرم.. یه سفر ساده که توش دنبال خوشی و خودم بودنممیخوام از جنگل ها و کوهها و دره ها بگذرمو خودم باشمو ببینم اصلا من چی دلم میخواد!انقد خودم نبودم دیگه یادم رفته خودم چی دلم میخوادو چی نهاصلا کیم؟!میخوام اون چیزی که ته ته دلمه رو عملی کنم و دیگه منتظر فردا و هیچکس و هیچ چی نباشم.منم مث توامخونوادم معلومه که خوششون نمیاداونا با خیلی چیزایی که منو تشکیل میده مخالفنمنم شدم سانسورچی خودمولی این متن یه متنه پره حس های خوب:)سفر سختیای خودشو داره.. همه چی سختیای خودشو داره و منم با همه چیزای خوب و بدش قبولش کردم    یه سفر ساده سفر یعنی من بودنخوشحالم</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 12:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت از تو</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D8%AA%D9%88-k7ftvskwvi4x</link>
                <description>ساده برات بگم من یه زنمیکی همجنس تومن و تو به نماینده و این بازیا هیچ احتیاجی نداریم..فقط سعی کنیم حرف بزنیم خیلی از مشکلات حل میشه..سکوت یعنی قبول شرایطخودم وقتی حالم خوبه و راضیم بلند بلند از حس و حالم میگم تا با تمام وجودم لمسش کنم..وقتیم یه چیزی آزارم میده بازم از حال و روزم میگم و خودمو توی خودخوری و حس گناه و قربانی شدن غرق نمیکنماین یعنی خودمو و احساساتمو هرچی که هستن بیخیال نمیشمچون یقین دارم اگه خودمو سرکوب کنم.. چیزی ازم نمیمونه!از همه زنان در هرجای دنیا میخوام خودتونو نادیده نگیرین و حرف بزنینحرف بزنین از همه چیزهای خوب و بدی که ذهنتونو درگیر کردهمیتونین مطالبتون رو به این آدرس بفرستینMomento.reb@gmail.comتا توی انتشارات shojazan منتشر بشه و بقیه هم از تجربیات شما استفاده کنندورود</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 21:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفل هدفی جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D9%82%D9%81%D9%84-%D9%87%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-satra6a0plv8</link>
                <description>قفل بودنی که از سر جو گیریه به درد نمیخوره... قفل کن رو هدف منطقیبعضی وقتا یه هدفیو بدون در نظر گرفتن توانایی هامون انتخاب میکنیمو گوله میکنیم سمتش!!این تلاش عطشناک که مبدا احساسی داره فقط مدت کوتاهی دووم میاره و واقعیت تلخ اینه که دوباره پنچر میشیم..این هدفها در ورودی ما به موفقیت نیستنا اشتباه نگیری!اینها فقط درهای شیشه ای مغازه هایین که دکور برگ ریزونشون فقط مارو مبهوت خودشون کردن و راحتتر بگم قفل شدیم!تهشم اگه از این اصابت وحشتناک به فنا نریم ما میشیم سوژه خنده ملت و باید دنبال در خروجی باشیم..خلاصه وقتی آدم قفل یه چیز محشره فقط همونو میبینه و بسخلاصه این که صاف میره تو شیشه دیگه!اونجاست که به نفعشه مخش تکون بخوره و بفهمه که صرفا قفل یه چیزی شدن درمان درد نیستوگرنه این شیشه خوردن ها ول کن نیستنبابا این دیگه خیلی فوله! یکی هی بره تو شیشه و دوباره و روباه ولی راهشو تغییر ندهدر اون طرفه! در اون طرفه!و بازم در اونطرفه!</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 19:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارخونه رویاسازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-yk2aupulf8ck</link>
                <description>میدونم میخوای یه چیز خفن طور شی ولی بیا ببینیم رویاشو درست چیدی که به نتیجه برسی یا نهچینش رویا خیلی مهمهوقتتو بیخود هدر نده... این یه روند جدیه که فقط به ذهن و تلاشت بستگی دارهبذار برم تو جزییات این نسخه ای که واس خودم و خودت پیچیدم. چون ریزه کاریاشه که خیلی مهمهرویا تا اونجایی عالی و کاربردیه که من و تو برای سر زدن به آرزوهامون غرق میشیم توش و بعد که یکیشونو به عنوان هدف انتخاب کردیمو دیدیم بدون اون نمیتونیم نفس بکشیم دیگه وقت خارج شدن از رویاهاست و باید دست به کار شد. وگرنه اگه بخوای واقعیتو ول کنی و  بمونی تو خیال پردازی میشی یه آدم افسرده هپروتی که کلی رویاهای خفن داره ولی بی یه ذره تلاش زل زده به دیوار!رویاها ته ذهنتن. شاید میترسی بهشون فک کنی.. دستو دراز کنی یه رویا برداری.. یا شایدم رویارو یه چیز مسخره میدونی.. ولی رویا داریم تا رویا بین رویایی که سرکارت میذاره و رویایی که دلیل دنیا اومدنته فرق بذابیا همین الان اون چیزی که دوست داریو باهاش حال میکنیو بسازبا تمام جزییاااااات و ریزه کاریااگه بعد ساختن رویاهایی که از ته دل عاشقشونیم یکیو انتخاب کنیم وو همزمان که با نهایت توان تلاش میکنیم به رویاهامونم سر بزنیم یک هیچ جلوییم:)تویی و ذهن خودت. هیچ قانون و دست اندازی نداریم. همه چی دست خودته. خوب بساز رویاتو تا حالشو ببری:)مث این میمونه که خیلی مطمين توی ایستگاه قطار نشستیمو منتظر یه قطاریم که قراره از یه بیابون که هیچ ریل و ایستگاهی نداره بگذره و بیاد پیش ما!  به همین سادگی و مسخرگیانقدر زیرساخت داشتن توی ذهن مهمهجزییات نشدنی ترین رویاتو عین یه پازل بچین و ریز شو توش. تا وقتی داری برای رسیدن بهش تلاش میکنی با فکر کردن به اون رویا شارژ بشی و رویاتو شدنی کنی.فقط اول با خودت طی کن ببین میخوای بهش برسی یا نهمعلومه اون ایده ال ذهنی ما خیلی بزرررررررررررگه و با این کارهای پیش پا افتاده و قشنگتر بگم مسخره به واقعیت تبدیل نمیشه!حرف من کارخونه رویاسازیهاول رویاها توی ذهن ساخته میشن و تازه بعدش باید کلی تلاش کنیمو استراتژی بچینیم تا بترکونیم حباب رویارو و واقعیشون کنیم.. پس زمینه ای که ادم میسازه خیلی مهمهرمزش اینه که در عین حال که تلاش میکنی رویاهاتو هر لحظه تو ذهنت صحنه سازی کن و ایمان داشته باش که بهشون میرسیمثلا اگه دنبال خواننده شدنی ولی حتی تصورشم برات نشدنیه. یه راه باحال دارم برات.. بیا خودتو در نهایت مهارت خوانندگی تصور کنآخر لذت دنیاس.. مث بازی میمونهته خط آرزوهامون بشینیمو کیف کنیم و ببینیم چقد مزه میده تا انگیزه ها بزرگتر بشنبا رویاها غریبگی نکن اونا مال توانبا رویاها هم بازی شو</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 16:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>..کاش کنکور میدادم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-vtuwsvnnbea1</link>
                <description>بد و بدترکنکوریای مفلوک میدونم بدترین اتفاقا سرتون اومده و بی حس بی حسین از این انفجار نان استاپ مصیبتها. بیاین برای یه بارم که شده دیگه به این بدبختیای درشت و ریز فکر نکنیم. خسته شدیم خب. این مشکلها انگار از ظرفیت آدما خبر ندارن.. یه فان واستون دارم آخرت. اونارو ول کن منو بچسب:)ما که وضعمون از نابودی گذشته حالا چکاریه هی اینارو بکنیم تو چش خودمون.. اصلا من میخوام اون اتفاقایی که هنوز سرم نیومده رو لیست کنمو بشینم وسط خوشبختیامو یه شیشه نوتلارو تموم کنمو خودمو تحویل اورژانس بدمو...مث اون شعارهای آبکی که ای جوان زیر خط فقر به بدبختی هات افتخار کن زیرا که خرپولها اون سردرگمی ها و دغدغه هارو ندارنو مجبورن بجاش هرماه برن جزایر تونگا! وضع مام همینه.خخخخخخحالتو میفهمم خودمم اصل وسطشم! سونامی عید نزدیکه، افکار پلید اسفندم دست از سرمون برنمیداره، کروناام که بیخ گوشمونه.. چه جای خل بازیه آخه ه ه ؟))); ولی باید این حقیقت تلخو بهت بگم که تو این وضعیت دهشتناک مجبوریم نیمه پر لیوانو ببینیم. تمامالان فقط با خودتو تخیلت کار دارم بقیشو بیخیال.. بزن بریمفرض کن وسط قرن صنعتی تو اون دود غلیظ زغال سنگ و شهرهای سیاه سوخته به دنیا میومدی.. از ده سالگیم مجبوری تو کارخونه جون بکنیو هروزم آرزوی تموم شدن این کابوسو بکنی! نابود درصد بالا میشدی! مور مورم شد.. از گرگ ومیش بزنی بیرونو حول و حوش ساعت ده شب عین این آدمای پنجاه ساله درحالیکه جورابای گندیدتو درمیاری بگی ای روزگار نامروت..اگه وسط جنگهای صلیبی زندگی میکردی چــــی؟! ..وسط مهمونی تمرکز کردی رو قرهای ریزو داری به خودت میگی ای ولا.. یهو یه جماعت وحشی با اسبهای شیهه کش میان وسط موزیک و رقص نورو از دم ناقص و اسیرتون میکننو خیلی خونسرد میذارن میرن.. !تا اینجا اگه راضی نشدی یه چیز آس دارم برات(: فک کن برای خودت کنار پنجره تو اوج آرامش لم دادی رو مبل و به جذابیتهای سواحل گریس بی فک میکنی بعد میبینی انگار آفتاب داره هی کمرنگ میشه.. اهمیت نمیدی. کی میخاد چشاشو وا کنه تو این کیفیت لاکچری. بعدم حتما ابرا اومدن جلو خورشید دیگه. برمیگردی تو حالت قشنگ خلست و با فراخی تمام ذهنتو از همه چی خالی میکنی جز ولو شدن تو ساحل.. بعد چن ثانیه حضور یه چیزیو احساس میکنی.. یه چیزی هس انگار!! یه نگاه سنگینو حس میکنی...اوه شت شاید همسایس..منم جذااااب بالاخره دارم دیوونه میشم. یه چـــــیزی زل زده تو چشام! خب دیگه الان زمان مناسبی برای توهمات نیستو ترجیح میدی حالت لش طورتو جمع کنیو ببینی این چیه اصلا؟؟ آروم چشاتو وا میکنی و یه کش و قوسی به خودت میدی و یهو چشت که به بیرون پنجره میوفته یه زامبی آش و لاشو میبینی که با یه حالت چندشی با چنگ و دندون داره از درو دیوار میکشه بالا که بیاد پیشت!! توام با چشای از حدقه درومده قفلی که چی شده چرا من؟ میخوای خرخره منو بخوری که چی چندش عصبی؟!؟ از حالت هنگ که درمیای میبینی هیچی جز فرار از موقعیت خطر باقی نمیمونه و عین غزالی که از چنگال شیر میجهه میری سمت در..و اونجــــــــــــــاس که میبینی یه مشت کج و معوج آویزون دیگه انگار که ارث باباشونو بالا کشیدی دارن درو میشکونن.. جرأت داری درو وا کن(;</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 20:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت موزی</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-yztay9bwbn0p</link>
                <description>اگه بترسی هیچ دری به روت باز نمیشهشنیدین مائوریتزیو همون موزی که میخوریمو زده دیوار موزه و یکیم پیدا شده و 120 هزار دلار پول بی زبونو داده و خریدتش! این ماجرا مث بقیه عجیب غریب بازیا یه حاشیه هاییم داشته که مثلا چرا پول پورشه مدل فلانو دادین به یه موز پلاسیده یا اگه اون هنرمنده که من قطعا ژن خوبیم که استعدادهام با بیرحمی تمام نادیده گرفته شده..بالاخره یه موز چسبیده دیوار! قبول دارم بیشتر شبیه چل بازیه و خود پست مدرنیستام گرخیدن.. ولی بیاین یه جور دیگه بهش نگاه کنیم. میشه از هر چیزی که دوروبرمونه برداشتهای یواشکی داشته باشیمو مث راز تو دل خودمون بمونن(; مث کاری که مائوریتزیو کرد. شاید یه دفعه که از خواب بیدار شده بوده و گیج و منگ زل زده بوده به ساعت و هی فک میکرده که چرا این رو دیواره! به نتیجه ای نرسیده و رفته آشپزخونه و در یخچالو وا کرده که یه چیزی بخوره دیده هیچی نیس بجز یه موز پلاسیده! بعد فحشهای که زیر لب داشته میداده چشاش وا میشه یه تلنگر  میخوره که این موزه میتونه مقدس باشه ها.. پس باید همه بدونن! کی میخواد بره سر کوچه آخه. خلاصه ایده موز چسبونی اومد تو ذهنش.. بعدشم خیلی شیک ایده ای که تو ذهنش بودو برای همه رونمایی کردو هیــــــــــــــچ نگران فک های چسبیده به سقف منو توام نبوده!ازون طرفم اگه این ایده فقط میموند توی ذهن خودش چی؟ هیچکس هیچ نظر مثبت و منفی نداشتو اونم با یه پرستیژآلپاچینویی یه چک یه میلیارد و پونصد و شصت میلیونیو نمیذاشت جیب بغلش!گرفتی چی شد.درسته که ایدش ساده به نظر میاد ولی همین ایده های به ظاهر ساده میتونن بترکونن مهم اینه که به ایده هامون احترام بگذاریم.اگه با چشم خریدارم نگاه کنیم این ماجرا میتونه الهام بخش خیلیا باشه. نوکیا از همین موز بیچاره که قطعا الان داره تجزیه شدنو تجربه میکنه برداشت خودشو داشته و برای تبلیغاتش استفاده کرده و کار باحالیم از آب درومده. منم یه جورایی به سبک خودم به این تابلوی زنده نگاه کردم &quot;به نظرم عملی کردن فکرامون، یه شجاعت خاصی میخواد.&quot; این برداشت منه از کار دل و جیگردار کاتلن! دم جفتمون گرم(: فکر من و تو هرچی باشه مال خودمونه و اگه ترس از واکنش بقیه رو فاکتور بگیریم حله.اگه همون مضحک ترین ایده هامون که کلی بهشون میخندیمو جدی بگیریم یه چیزی از توش درمیاد. باور میکنی غول های دنیا از همین فکرایی که نصفه شب میاد تو کلمون و مطمئنیم رد دادیم ساخته شدن!؟ ایده ها و تصمیم هایی که ممکنه به نظر خودمون یا بقیه احمقانه باشن ولی اگه بهشون پروبال بدیم تاثیر خودشونو تو زندگیمون میذارن.خدایی اگه هر فکر بکری که به ذهنمون میرسیدو انجام میدادیم چه دنیای علمی تخیلی فانی داشتیم. ولی حالا که پامون رو زمینه، نمیشه حالا هر کاری اومد بکنیمو بگیم شجاعیم!راستش من خودم یه کارای خفنی میکنم که جوابم میده! اول میام فکرامو آنالیز میکنم یه تحقیق درست حسابیم میزنم تنگشو بعد صاف میرم تو کار عملی کردنش. فقط میمونه واکنش های بقیه که اونم مشکل خودشونه;)             *ایده هاتو دنبال کن نه واکنشهای بقیه رو</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 14:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه لرزه</title>
                <link>https://virgool.io/@mona-mahdavi/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-xmz1ri77hvuo</link>
                <description>انگیزه ها رو بچسباگه توام مث من یه آهنگ خیلی وقته همراهته و هر بار که پلیش میکنی کیف عالمو میبری...:)بشین بریم واس کشف رازهای دم دستی!خب آهنگ های ناب با بقیه فرق دارن دیگه ولی این فرقه چیه که مارو برای پلی کردن آهنگهای خاص میکشونه؟! یه سلکشن دار­م خدااااااس. گیگ بالا نیس ولی همیشه باهامه و چشمو میبندمو باهاش میرم بهترین جای دنیا.امروز ذهنم مشغول اینه.. انگیزه ای که هرکیو به سمت آهنگ مورد علاقش میکشونه چیه؟ یه جاهایی میگیم عهههههه این اون آهنگ خفنس بذا بمونه ولی یه سری آهنگها انگار یه تیکه از وجودمونن.. جالبه که سلکشن هرکی مخصوص به خودشه و هیشکیم حق انتقاد نداره. حتی اگه خود خواننده بعد سالها بیاد بگه حواسم نبود میکروفون روشنه خوندمو آهنگم پخش شد! یه سلکشن پرست اصیل میگه اون مشکل خودته عزیزم! اینجا اعلام میکنم من یه سلکشن پرست وحشیم! انتقادا و اعترافاتونم بذارین برای اگزیستنسیالیستای مشتاق. والاحالا بریم دنبال انگیزه من و تو واسه پیدا کردن اون آهنگ مشتی ناب خودمون حتی تو بیابون! من سلکشن باز یه نظریه خفن دارم! اون آهنگساز و شاعر و خواننده در بهترین حالت ممکن بودن و یه هارمونی بینظیر ساختن که من تورو شیفته کردن..یس درست حدس زدی. این اتفاق نادره، درنتیجه سلکشن منم پنجاه گیگ نیس! راستش یه آهنگ عاشقانه بدجوری به دلم نشسته و سه ساله دارم نان استاپ گوش میکنمش.. البته مال لحظه های رومنسمه(:حسم میگه قطعا اون شاعر وقتی عاشق بوده این شعر رویایو گفته و از همین جا بهش میگم لحظه هامو قشنگ کردی همیشه عاشق بموننکتشو گرفتم! اون شاعر جیگر میتونست مث خیلی از عاشقا فاز خودزنی بگیره بشینه فیس تو فیس دیوارو لعنت بفرسته به همه الکی خوشای دنیا و این آهنگ مرموزم هیچوقت ساخته نشه.. خب موقعیت عاشقی برای همه پیش میا ولی اگه این موقعیتو تبدیل کنیم به یه چیز ناب اون باحاله.. اصن بذا قشنگتر بگم بدترین موقعیت ها برای ساختن بهترین چیزاس. درسته که الان عین گلهای تگرگ زده میمونیم ولی میتونیم عین اون عاشقی که از درد به خودش میپیچه ولی ناامید نمیشه خالق یه نتیجه خوب باشیمو برای همیشه ثبتش کنیم. بعدم به خودمون و بقیه بگیم من تونستم از پسش بربیام.تازه دقت کردین شاعر این تک آهنگ ما بعضی از ترانه هاش اصن جالب نیس..این همون معجزه زمان طلایی و مکان طلاییه که کم پیش میاد.. اون حال و هوا، اون لحظه استثنایی خلق کردن که اومد تو کله این سه نفر.. اگه هر کدومشون بیخیال میشدن تموم بود.              * انگیزه هارو جدی بگیریم. خیلی از انگیزه ها فقط یه دفعه میان سراغمونو برای همیشه میرن پی کارشون</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 20:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش، داشته ای مهم</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-puxowf6uo7bq</link>
                <description>حق با شماس! اول هر کاری سخته چون بیشتر وقتا که به اووووون نقطه دوره فکر میکنیم سرمون گیج میره از ایــــــــــــن همه گنگ و پنهان بودن..روزنه زندگیحق با شماس! اول هر کاری سخته چون بیشتر وقتا که به اووووون نقطه دوره فکر میکنیم سرمون گیج میره از ایــــــــــــن همه گنگ و پنهان بودن..میخوام یه راز دم دستی بگم! راز دم دستی ام داریم خوبشم داریم فقط انگار یادمون میره گاهی..راز شروع کردن شجاعته. شجاعت قدم گذاشتن تو راهی که کم و بیش ناپیداست.. راهی که ذهنتو حسابی مشغول کرده، کلی هم تلاش میکنی ولی ممکنه آخرش چیزی نصیبت نشه! پس شجاع بودن یا نبودن فرق بین آدمهاست. آدمی رو تصور کنین که با تمام ذهن و قلبش چیزی رو میخواد و با وجود اینکه مثل بقیه احتمال میده که شاید به هدفش نرسه اما همچنان برای رسیدن تلاش میکنه و تلاش میکنه.. تا اونجا که همه از کاراش تعجب میکنن ولی بازم ادامه میده و کار خودش رو میکنه! این موجود شجاع خوب میدونه که باید آدمارو با فک های آویزونشون تنها بذاری... میخوام بگم تلاش جلوی  شکستو نمیگیره اما این ویژگی تلاش کردنه که به زندگی معنی میده. نکتش اینجاس که معنی دادن به زندگی دست خود آدماست و این خیلی مهمه. یادمه با یه کارآفرین آشنا شده بودم که از صبح تا شب خیلی سخت کار میکرد و در جواب من که بهش میگفتم آخه تو که همه چی داری چرا انقـــــد خودتو اذیت میکنی!؟ میگفت اگه تلاش نکنم میمیرم! آدم صبور و دلنشینی بود ولی درکش نمیکردم خب.. بعضی وقتا که یه نیم نگاهی به من جان به لب رسیده مینداخت میگفت برای علایقت بجنگ! زندگی یه جنگ لذت بخشه اگه درست بجنگی.. بجنگ تا ناراحتی هایی که دلیلشونو نمیدونی دست از سرت بردارن.معمولا منم تو این فکرا بودم که اگه کلید ویلای کاتالونیاشو بگیرم ویزارو چی کنم اونوقت؟! طبیعیه که از تلنبار این حرفای جذاب و مزخرف مو به تنم سیخ بشه، آخه کلا به شعار آلرژی دارم... تا زمان گذشت و امروز رسید.شمام موافقین که یکی از اون چیزایی که بهش توجه نمیکنیم همین تلاش کردن و ارتباطش با تعریف زندگیه.. به خاطر همینه که آدمایی که همه چیز جز تلاش کردن دارن به پوچی میرسن و انگیزه ای برای زندگی ندارن. من اینجا نیومدم بگم خدارو شکر خیــــــلی چیزها نداریم! (: نه.. میخوام بهت بگم بیا اون نداشته های لعنتی رو لیست کن و براشون به هر دری بزن و تلاش کن و... از تلاش کردن لذت ببر تا تلاش کردن یکی از ویژگی های شخصیتیت بشه.و اینو تو ذهنت حک کن که برای به چنگ آوردن یه سری چیزا باید یه سری چیزارو از دست بدی.تازه وقتی به کل لیستی که آرزومون بود هم رسیدیم یه لیست جدید بنویسیم و بازم شروع کنیم یعنی مفهوم زندگی برامون جا افتاده.. مث رودخونه ای که قرن هاست داره به سمت دریا حرکت میکنه و خسته نمیشه.. &quot;تلاش کردن یه داشته مهمه&quot; رو اونایی که سالهاست به کاناپه چسبیدن قشششنگ میفهمن!دیدین بعضی وقتا که به گذشته فک میکنیم هنگ میکنیم که واقعا اون کارای خارق العاده رو ما کردیم آیا!؟ ولی بعدش افتخار میکنیم که آفرین به خودم دمم گرم که برای هدف خودم ارزش قائل شدم و از هیچ کاری دریغ نکردم و ترکوندم.. فدای سرم که اونی که میخواستم نشد.اصلا تلاش کردن یه لایف استایله.هم وقتایی که خودتو دست کم میگیری و هم وقتایی که به نظر میاد همه چیز داری دست از تلاش برنداری یعنی کارت درسته و به اون نقطه طلاییه رسیدی... یعنی گرفتی کیفی که توی جاری شدن و حرکته توی سکون نیست. بی شک شکست کمتری هم برای کسی که قابل توقف نیست وجود داره چون قلق جنگیدن اومده دستش و با تجربیاتی که داره راهشو پیدا کرده. پس بیا قدم بذاریم تو راههای جدید(;                        *تلاش تا بی نهایت و فراتر از آن</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 17:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگر اعظم: میگ میگ....!</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%98%DA%98%DA%98-lsgfx5xzoxg9</link>
                <description>خوابی این چنین گرم آلود و نرم آلود آرزومندموسط یه بیابون بی آب و علف روبروی آقای جدیدی نژاد وایسادم. چشم تو چشم، فیس تو فیس که یه دفعه دستشو کرد تو جیبش و یه مشت قهوه درسته ریخت تو دهنش و دو لپی آسیاب کرد! بلافاصله ام شروع به بالا و پایین پریدن کرد عین فوتبالیستا که میخوان برن تو زمین.. بعد هی پشت سر هم میگفت: رسما تو رتبه برتر شدیا رسما... رتبه برتری تو رسما رسما... همزمان منم مث شاگردهای ذن بهش تعظیم میکردم. بعد خیلی آروم گفتم: خوشنویسی بچه های ماراتون تون چنده اوسی کیمی؟ نذاشت حرفم تموم شه و یهو گفت میگ میگ! و عین چیتا از کنارم رد شد...خیلی ملو وسط لقمه های صبحونه تیکه های خواب عجیب غریبم یادم اومد. از رفتار و حرکات خودم و آقای جدیدی نژاد خندم گرفت. برام جالب شده بود که صدای قرچ قروچ قهوه رفت رو اعصابم... شما عشق قهوه ای، من باید تاوانشو بدم!؟ به خواب ناز یه کنکوری دربندم کار دارین؟ خلاصه با بی رحمی تمام این کابوسه ام منو یاد اقسام معضلاتم انداخت.... اون از روزمون اینم از شبمون! رسما اعلام کنین مدرک زیباسازی دریمم دارین دیگه... ای خداااااا...... ملت خواب کالیفرنیا، آمریکا میبینن من بدشانس..آلارم نبوغ به صدا در میاپسر! اونجاش آخرت دریم بود که آقای جدیدی، جذاب اعظمون گفت تو رتبه برتری! چقدرم صحنه اش واقعی بودا.. فقط اون منو شناخته، دمش گرمه! شاید تعبیر داره... من که به روح اعتقاد ندارمم مجبورم برم تو این فازها. بذا گوگلش کنم.. جونده قهوه+خواب+تعبیر. کلی صفحه میاد و چون هیچ کدومو نمیشناسم یکیو رندوم انتخاب میکنم. نوشته وسط باغ باید باشه! خب مال من که برهوت لاهوت بود خداروشکر.. میگه به دلش نشستی، میخوادت!!من دیگه حرفی ندارم. به این چیزا اعتقاد ندارم بخاطر همینه دیگه، آخه اینو از کجات درآوردی نابغه ؟؟ داشتم میرفتم تو فاز دریم کچر گرفتن و اینا که یه فکر اومد تو ذهنم... خودم تعبیرش کنم! سخت نیست که... بابا یارو خودش اومده زل زده تو چشام میگه به جرگه خردمندان خوش آمدی. تمام! الان فقط و فقط وقت بزن و بکوبه موقع دیدن...برم قهوه پخش کنم کاش بچه کنکوری‌های به فنا رفته رو جمع کنم با اساطیر معاصرشون آشنا بشن طفلیا..قهوه ای تلخ و دل گرم کندرحال بشکن زدن اومدم یه زنگی به لیدر دورهمی هامون بزنم بگم بروبکس رو خبر کنه مهمون منین.. خداااا این پسر چقد رساناس! نمیذاره یه زنگ بخوره.. الو داداش گلم چخبرا... بگو بریزین تو کافه، سورپرایز دارم.. آره فعلا جمع شین... داشتم بای میدادم که پرسید راستی ترازها اومده، دیدی؟ ترازو مرازو کدومه.. یادم رفته بود گفتم اکی نگاه میکنم. قطع که کردم با خودم گفتم تعبیر خوابم تو سایته! با هزار تا ورد و جادو رفتم سمت گوگل کروم.. کارنامه که اومد بالا دیدم اون برهوتی که من دیدم ازین بهتر از توش در نمیا! اون وحی و مژده چی بود پس؟؟ کیمیاگر اعظم تون یه چیزی میزنه ها... بیشتر شبیه تبلیغ قهوه ملی بود... دلخوشیمون خوابیدن بود که اونم ازمون گرفتن. والا. اوه اوه حالا کی میخواد به این چترها بگه برنامه کنسله! ترازمم که از آزمون قبلیه کمتره، جیبمم خالی کنم، از همه زاقارت تر پدرو رو مخه ام ببینم... سکته رو شاخشه. به خونه نمیرسم من! از اون طرفم اگه قرارو بهم بزنم ته ضایع بازیه.. که عمرا... حاضرم دهنم سرویس بشه و خفن به نظر بیام تا یه نابود معمولی!وسط سوال جواب های بچه ها به آرامش نیاز داشتم! فلسفه ی این سوال ترازت چنده از کجا اومده خب! کنجکاوی تا به کی..؟ ولی خدایی اگه منم تراز پدرو رو داشتم انقد جار میزدم برسه به گوش ترامپ.. ولی این بیچاره ی سایلنت، دیر میاد زودم میره که! آخـــهیش غذا رو آوردن یکم فضا عوض بشه... لیدرمونم نه گذاشت نه برداشت و گفت بروبچ ما امروز یه سوپ ریز داریم و سروصداها اوج گرفت که کی کجا چخبره؟؟؟ منم با یه نفس عمیق گفتم خبری نیست میخواستم رفیقامو ببینم وسط روزای ضجرآور قبل کنکور، که دیدم. همین. همه تعجب کردن! تابلو بود آخه پسرا از این لوس بازیا ندارن. مخصوصا از من انتظار نداشتن برای تجدید دیدار سور بدم!.. اول از همه پدرو تشکر کرد و گفت مرسی رفیق جان، احتیاج بود. منم گفتم خواهش میکنم. ولی یه خود درگیری مرموزی توی ذهنم وول میخورد..بچه ها رفتن تو مود خاطره گفتن و مسخره بازی، منم فرصت رو غنیمت دونستم و آروم خزیدم کنار پدرو و سوالایی که داشت کل ذهنمو ویروسی میکردو نم نم ازش پرسیدم. گفتم تو چجوری ترازت تصاعدی میره بالا آخه جانور!؟ بعد سکوتی کشنده گفت: من سوال هارو تیپیکال میکنم ...و با همین جمله تیر آبنوسی به زبان من اصابت کرد.. راستش من از این تیپیکالیزاسیون نفرت دارم. آخه منطقیم بهش نگاه کنیم، شدنی نیست این حرکت اصلا. اون همه وقت بذاری کتاب و تست ها رو بخونی بعد تازه بیای دسته بندی کنی! پرسیدم انصافا میگی یا گذاشتی سرکار؟ گفت باورکن من از این روش راضیم و مطمئنم جواب میده. بذار برات توضیح میدم. منم فقط نگاش کردم ببینم این پدرو حرف نزنه چی میخواد بگه واسه من.پدرو شاخی پنهانپدرو اول گفت تو فکر میکنی تیپیکال کردن زمان بره؟ گفتم آره مسلمه. گفت درسته چون منم مث تو اول به زمانش فکر میکردم! قطعا اوایل زمان بره ولی بعدش که سوالهای مباحث رو تیپیکال کردی دیگه هرچی سوال از میبینی رو تو هوا جواب میدی و توی زمانت صرفه جویی میشه.. البته تیپیکال کردن یه کلمه قلمبه سلمبس که ساده ترش میشه: آشنا کردن ذهن با سوال های شبیه به هم.از طرفی هم چون 60 درصد سوالهای کنکور از نوع تیپیکال هستن، بالا رفتن درصدت حتمیه. مابقی سوالات هم که تستهای مفهومی و نوآورانه (30 درصد) و تست های بسیار مفهومی و چند مرحله ای (10 درصد) هستن. پس کسی که سوالات تیپیکال رو بشناسه خیلی جلوتره. من که از استدلال آوردن پدرو خوشم اومده بود و تازه شناخته بودمش حرفی نزدم تا خودش ادامه بده و مطمئنم کنه...خلاصه از یه کابوس دهشتناک به اینجا رسیدم که میبینین و توی بیست و چهار ساعت خیلی چیزا رو گرفتماز همین جام به آقای جدیدی نژاد میگم بزرگوار شما دغدغه ات وزن کم کردنه، منم تراز بالا.. درسته؟ پس من میرم تو تیپ زدن و شیک و پیک کردن سوالا، شماام چیزبرگر دوبل با سس پنیر اضافه و سیب زمینی های برشته شده در روغن فراوان دلم کباب شد(; رو رها کن، فقط آب کرفس نچرال!جزئیات کاربردی تیپیکال کردن سوالا و نجات یافتن از دوراهی های ذهنی رو میتونین توی اپلیکیشن خویشاوره دنبال کنین.برگرفته از گام 8: یه راه میانبر برای افزایش تراز                                   *برگرفته از گام 8: یه راه میانبر برای افزایش تراز</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 20:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفق غیر آمپولی</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-qlfoatgpvgi2</link>
                <description>حالی بس عجیـــــــب(:اسمم کیمیاگره. یه آدم خودبینم! اینجوری که امروز خودمو فقط با دیروزم مقایسه میکنم نقطه سرخطیه دوستم دارم که بهش میگیم وسواسی! انقد که به همه چی گیر میده.. دیدی میگن یه کتاب رو که جویدی بیخیال شو برو سراغ بعدی. وسواسی ما بعدش که کتاب رو هضم میکنه بازم ول کن نیست! یه همچین آدمیه.. ما رفیق فابیم و یه سری فرق ها داریم که نمیشه کاریش کرد.. از کلنجار در مورد سبک درس خوندنمون که نگم براتون. اصلا همین دیروز..ترکیب تردید و منتا زنگ شیمی خورد وسواس از اون ور کلاس خودشو رسوند به من و چشاشو مرموز کرد و گفت چقد گفتم تا وقتی یه درس رو با گوشت و پوستت حس نکردی خودتو سوت نکن درس بعد.. که اینجوری غلط غلوط تحویل کلاس ندی؟ منم تو دلم گفتم حالا یه سوالو جواب ندادما انگار چی شده لشکرکشی کرده.. با خونسردی گفتم اتفاقا من وقتی تست هر درس رو میزنم خیالم راحت میشه و میفهمم کجارو فهمیدمو کجا رو نه... اینارو از خودم درنمیارم که کیمیاگر اعظم میگه... پرید وسط حرفم و گفت که چی حالا؟ تو که همیشه از من چند صفحه عقب تری که، هی مشاورتو میکشی وسط. آدم ضایع­ کن درونم گفت راست میگه، راست میگه! وسواسی همیشه از تو جلوتره. مشکل از روشته. کاری نداره، عوضش کن! این حرفای رومخ منو که به آرامش مطلق معروفم به شک انداخت.. با کلافگی گفتم بیا بریم حیاط وسواس که اینجا بوی فرمولهای شیمی میامقایسه مطالعه درست و وسواسیتلنگر کوچولو اما نجات بخشهوا سرد و بوفه شلوغ پلوغه ولی بهترین جاس برای کندن از تردید و نگرانی. کیف عالمو میبرم وقتی قاطی بچه ها بوفه دارهای رومخمونو میذاریم سرکار.. ولی ته دلم میدونم اگه بزنم بیخیالی، قید پیدا کردن راه حلم باید بزنم... خدایی اگه آدم به روشش شک کنه باید چی کنه خب؟! بسکه خر تو خر بود و از هر طرف یه صدایی میاد به خودم گفتم حالا که نمیشه جلو رفت بذا تو افکار خودم غرق شم. آخه خیلی مهمه برام، نمیخوام با تردید زندگی کنم.. پس باید اول وضع موجود، یعنی روش مطالعه الانم رو منصفانه مرور میکردم و بعد... که یهو یاد حرفای مشاورم توی اپلیکیشن خویشاوره افتادم که همیشه میگفت اگه از خودت آزمون بگیری و برای رفع ایرادات وقت بذاری بهتر از اینه که درسارو تند تند بخونی و اصلا نفهمی ایرادت کجاست! این تلنگر خفن بود که منو برد به دریای آرامش همیشگیم. از همین جا به آقای جدیدی نژاد میگم ای ول..بن بست جذابمث همه روزایی که کنکور آزمایشی داریم و تا وسواسی برسه دم خونه ما که با هم بریم دق میـــــده، منم شروع کردم ویس های مشاورمو گوش کنم که یه حال خوب کن اساسیه.. چون فقط اونه که درکم میکنه. اصلا قبول داری یکی از بهترین حس های دنیا همین حامی خوب داشتنه(: الهام گرفتن از کسی که یه روز حال و هوای منو داشته از اینکه هی بزنم تو سر خودم که امروزو چی کنم خیلی بهتره؟! خلاصه من که باهاش حال میکنم و به رفیقمم میگم یه بار به مشاور من اعتماد کن تا از این وضعیت بیای بیرون که اونم عاشق پیله تئوری هاشه و عمرا! و بحث ماام تمومه.. هرکس خودش باید به اون نقطه تغییره برسه.. ای ول به خودم که کنکورو مث یه هزارتو میبینم که همیشه چند تا راه درست برای رسیدن به بیرون داره و نگرانی ام ندارم.. تو این فکرای شنگول بودم که سروکله ی رفیق جان پیدا شد.. تند تند راه میرفت و محکم حرف میزد! داشت استرسشو به منم میداد که حال و هوارو عوض کردم و گفتم شبیه اون مجریه شدی که معلوم نیس چی میگه ولی با جدیت تمام زل میزنه تو افق! با تجسم اون یارو خندمون گرفت.. از بازیهای جدید گفتم تا فوتبال اما درس و مشق رو فاکتور گرفتم، چون میدونم وسواسی همیشه با هزار تا دلیل میخواد متدهاشو بهم قالب کنه و اصلا محلم نمیذاره که میگم بابا وقتمونو واسه این حرفا هدر ندیم.. خلاصه داشتیم ادای هیتلرو درمیاوردیم که یهو وسواسی گفت عه یاد معلم ریاضیه افتادم راستی کیمیا تو ریاضی رو چی کردی، یادمه ترازت از منم پایین تر بود؟ منم با خودم گفتم این آدم بااستعداد حیفه اگه تمرکزشو میذاشت رو خودش استیون هاوکینگو میذاشت جیب بغلش.. گفتم آره نزده و غلطهای آزمون قبلیمو تحلیل کردمو واسه آزمون آزمایشی امروز رفعشون کردم و آماده ی آمادم. اونم انگار نه انگار که حرفامو شنیده گفت من جای تو بودم با این ترازم استرسی میشدما. منم گفتم وسواسی جان جوجه رو آخر پاییز میشمرن. اونم گفت آخرش با این شعاره منو میکشی! دیگه داشتیم میرسیدیم...شمارش جوجه کیمیاگرانهدوپینگم میکردی این ترازو نمیوردی کیمیاگر! چشماشو از پریز برنمی داشت و مبهوت رد ترازهای لاک پشتی من مونده بود. منم درحالی که درگیر مانستر هانتر بودم، گفتم دوست جانم چیزی نشده که! توام ترازت از قبلیت بهتره، فقط از مال من کمتره که اصلا مهم نیست. مث پاپ کورنی که جامپ میکنه یهو گفت نکنه اون کتاب جدیده رو خریدی؟؟ منم رفتم تو فکر آشنایی این فروچاله متشنج با کیمیاگر اعظم خودمون! بهش گفتم من فقط هر مبحثی که میخونمو با انواع تست زنی، تثبیت میکنم بعد میرم سراغ مبحث بعدی. همین. تجربه دارمو میدونم که این کارم باعث میشه وقتی سر آزمون آزمایشی ها میرمو سوالارو میبینم شوکه نشم. مدام هم که با انواع تستها ملاقات دارم و قلق های تست زنیو فوت آبم! اونم کم نیاورد و گفت وقتی کتابی رو کامل نفهمیم تست زنی چه معنی داره آخه؟! اینجوری فقط لذت کتاب خوندن و جلو رفتن رو دستی دستی به یه ضدحال تاریخی تبدیل میکنیم. وسواسی بازم میخواست کارو به استدلال و سفسطه های بی پایان بکشونه که منم مث یه کیمیاگر کاربلد، حرف مسی-رونالدو رو وسط کشیدم و از کشیدن کار به چت اینستا تا پاسی از شب جلوگیری کردم..انعطاف یا ثبات قدموسواسی امروز بین دوراهی گیر کرد که بین کتاب های ردیف کرده ی گوشه ی دیوار یه تستی ام بزنه یا مثل کاپیتان تایتانیک تراز کمشو بغل کنه و به قعر اقیانوس بره؟ دوراهی سختیه.. داشت ناامید میشد که گفت بذا برم از خود کیمیاگر بپرسم، اون خیلی با معرفته، همیشه راههایی که خودش استفاده میکنه رو به منم میگه. خیلی ریز که تابلو نباشه اومد کنار کیمیاگر، که داشت خودشو کش و قوس دادن میداد وایستاد و گفت چخبر کیمی؟ کیمیاگر گفت فدات. وسواسی گفت منم بد نیستم اگه این کش و قوس های زنگ ورزش بذاره. کیمیاگر یه تابی به کمرش داد و گفت نرمش و گرم کردن درست حسابیه که یه ورزشکارو قهرمان میکنه. وسواسی دقیق شد به کیمیاگر و آروم گفت راست میگی منم برای مث تو شدن به یه کش و قوس قردار احتیاج دارم... کیمیاگر خندید و گفت بیا تو بغل رفیقت، خودت باش و بترکون!!من اون کیمیاگریم که معتقده اون هاکی بازی باش که میتونه یه توپ کوچولو رو تو دروازه ای که نصفش با پاهای دروازه بون بستس گل کنه. همچین آدمیم! اگه دوست داری منو بشناسی و از ریزه کاری های روش های مطالعم با خبر شی به اپلیکیشن خویشاوره سر بزن تا فرمول دان کنکور بشی.برگرفته از مسیر قهرمانی افزایش تراز: گام ششم راز تراز بالای 7000</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 19:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چیزی نمیذاره..</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%87-bh4qo1hcmhnp</link>
                <description>آخرین صندلی یه اتوبوس فنا رفته نشستن چه حسی داره؟! الان تو اون وضعیتم من... باور کن راضیم این اتوبوس درب و داغون و تق و تق هاشو تحمل کنم و در نهایت بیخیالی مث یه ترمز بریده به مقصد دره روانه شم، ولی دیگه صدای هیولای درونمو نشنوم... اعصاب ندارم! اگه بگم این یارو با من چی کرده شماام با من قلپ قلپ اشک میزیرین...سیکل تسمه پاره نکنهمچنان که صدای نان استاپ زور زدن این لکنته و گپ زدن مسافرهای شنگول میاد، براتون از دردهای شخصیم میگم.. تا حالا شده یکی که زورش به ظاهر از تو بیشتره حقتو بخوره و وقتی میخوای جلوش وایسی، بگه همینه که هس، حرفی داری؟؟ توام درست تو همون لحظه میخوای مث ابرقهرمان های مارول با یه حرکت کارشو تموم کنی ولی.. یهو &quot;یه چیزی نمیذاره&quot;! بذارین به جور دیگه بگم، دوستام میگن من از همه چـــی سردرمیارم..ولی باید بگم که من اقیانوسی به عمق یه بند انگشتم! و هیچ خبریم نیست.. این راز &quot;یه چیزی نمیذاره&quot; دمار از روزگارم دراورده و منو به فیلسوفی تبدیل کرده که همه فرمولا رو بلده ولی نمیتونه فرمولا رو زندگی کنه..تز از درونچرا این اتوبوس ما پنج دیقه وایساده نمیدونم، ولی هرچی هست صدای رومخش افتاده.. اوه اوه حالا صدای راننده بلند شد! تو این شرایط شکنجه آور مجبورم با وجود آقای جدیدی نژاد با دید جدیدی نگاه کنم.. بقیه تعریفاشون گل انداخته و دنبال شماره ی عروس مورد علاقه شونن! منم خودمو کش و قوس میدم ببینم چخبره.. یه پرایده اصل وسط خیابون ماشینو خاموش کرده و حریف میطلبه! راننده مام ازون دل و جیگر دارا هی هوار میزنه میگه چته بوگاتی! خوشی زده زیر دلتا و... خلاصه مونولوگ داغ و بوق داری در حال جریانه که دیدم پراید سواره اسلوموشن پیاده شد و گفت دلم میخواد، مال آقامه، بگاز برو وگرنه پاره پورت میکنم! راننده ی مام هیبت رستم یارو رو دیـــد در حالی که فرمونو میشکوند رو به مسافرا آروم گفت من صدتای اینو حریفما...(: و بالاخره از کنار این اعصاب پاره گذشتیم. حالا از هارت و پورت راننده که هی میگفت من به فکر مسافرا بودم وگرنه... که بگذریم اینجا یه کنکوری هنگ کرده...کمک کنید پیلیز.. واقعا اگه خیابون ها مث مغز من نظم نداشته باشن چی میشه؟؟ به قطع جنگ سوم جهانی رو خودمون وسط همین زمین آسفالت شده شکل میدیم. گرفتم چی شد! فیلسوف درونم باز بیدار شد.. همه ی آدما کم و بیش مث اون پرایدیه یه هیولای درون دارن که اگه افسارشونو بدن دست اون، چه ها خواهد شد..داستان این آدمی که راهو بند اورده که ازون ور بوم افتادنه و نیاز به یه نگهدارنده اساسی داره ولی خیلی جاها خیلی وقتا این حس بهمون دست داده که یه چیزی جلومونو میگیره.. مث وقتایی که میخوایم بریم باشگاه یا میخوایم تو یه جمع از ما بهترون اظهار نظر کنیم یا مث ماجرای تغییر روش مطالعه من... توی همه ی این کارها یه اشتراک وجود داره... جمله ی&quot;من نمیتونم&quot;. این جمله ساده نقش ماده بیهوشی عملو داره که در حرکت آونگ واری دست از سرمون برنمیداره انگار..یه روزهایی دنبال جنگ با اونیم و یه لحظه هایی مث یه بی اراده خودمونو بازنده ای رها شده در صحنه بی رحم زندگی میبینیم. معمولا هم این چیز که نمیذاره رو گردن هر موجور جاندار و بی جان دم دستمون میندازیم ولی هر جورم که حساب کنیم تو تصمیم هامون مانع های درونی از مانع های بیرونی خیلی موثرترن... علتشم اینه که ما وقت کارهای جدید یا سخت از قبل فکر میکنیم که از پسش برنمیایم، پس بیخیالش میشیم..و تمامبه ظاهر و جثه و سن و سالم نیستا... این سیکل های سِر کننده معیوب تو ذهن بیشتر آدم ها هستن و مث مواد مخدر نئشه کنندن. هر آدم خندون الکی خوشیم که حرص آدمو درمیاره ممکنه درگیرش باشه. درجریانین که معتاد تا خودش نخواد هیچ چیزی کمکش نمیکنه. پس دراومدن از این وضعیت بلاتکلیف دلیل های گنده میخواد...اصلا خیلیامون معتادهایی هستیم که اصلا خبر نداریم معتادیم! به نظرم راهش اینه که عادت هامونو لیست کنیم و صادقانه دنبال عادتهای تخریب کننده بگردیم.اگه تو مود قهرمان ساختن از خودتی یا اگه پارتی نداری که بری قاطی کوه آدمای دوزاری، باید این هیولا رو آروم آروم ضعیف کنی. اصلا سایمنتولوژی اینو میگه!دنبال دلیل بگردیمپس این موجودی که اسمشو گذاشتیم هیولا، هیولا نیست... خودمونم میدونیم که کنترلش دست خودمونه، کافیه فقط فرمونو بچرخونیم. تنها کاری که کردیم این بوده که یه روز که یادمون نمیا گفتیم نمیتونیم و حالا به این جمله عادت کردیم..همین در حال حاضر هم تغییر کردن رفته تو لیست فانتری هامون. بله! من همچین عقل کلیم... اما حالا یه فرقی داره اون هیولارو میشناسیم و میدونیم باد هواست و همه کاره خودمونیم.. مثلا من دلایل علمی و درست حسابی عادت غلط مطالعه کردن کتابهای مختلف رو متوجه شدم و میتونم به جای نفرین کردن، کم کم روی کتابهایی که کامل تر و کاربردی ترن حساب باز کنم. تا ازین وضعم نجات پیدا کنم.. امیدوارم(: رمزشم اینه که از همین حالا شروع کنم بیخیال ظاهر خفن و رنگ وارنگ کتابها بشم و اونا رو بر اساس نوع و محتوا دسته بندی کنم و با مشورت مشاورم اونایی که ضروری نیستو بذارم کنار.. اصلا بفروشمشون راحت! والا. بعدش شروع کنم به خوندن کتابهای محدود و تا میتونم بجومشون.                *پس دنبال دلیلهای واقعی و شخصی بگردیم</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 14:07:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکوری نباش</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D8%AF%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-wz7t2kkeolr7</link>
                <description>عین مجسمه سازها از خودت شاهکار بساز کیفشو نشون داد و گفت لامصب اینجا صاحاب داره ها دیگه اون خنزر پنزرهاتو نبینم،،، مغز دکوری! بعدم انگار نه انگار که همه شاهد این مراسم گیس و گل کشین، پاهاشو دراز کرد و گرفت خوابید!! ایشون گنده لات محل نیستن، یه دانشجوی درسخون ترم دو تشریف دارن که خیلی شیک همه تو خوابگاه ازش حساب میبرن..بسی تنبلی و کیفوری یه چرکولک درون دارم خل وضــــــــع... پرید وسط قفل شدن من و گفت اینها عادیه، زندگی همینه! به مولا نیست پس چرا پنــج ترمه چروک شدم به این جماعت بگم بابا درسته این تختها دکورین ولی حریم شخصی هر کی همینان دیگه! موفق نشدم یه میلی این ذهن های دکوری رو تکون بدم. ولی این دانشجو تازه وارده تونست؟؟! ای خدا... عقلم گفت برو خودتو تکون بده باو. راست میگه واقعا با تمام سلول های بنیادی و غیر بنیادیم دیگه میخوام ازین وضع اسفناک نجات پیدا کنم. چیکار میشه کرد وقتهایی که حس منهدم شدن داری، دوباره بلند بشی و عین لوسیوس وروس، زیر لب زوزه بکشی و مستقیم به سمت تارگت حمله کنی؟؟ این آرزومه یعنی.. ترکیب گلادیاتور و پلاتیپوس چـــــــی! به قول کیمیاگر اعظم چقد سوال برانگیز شد(: داشتم دلگرم میشدم که چرکولک مارلون براندویی گفت پرستیژژژ داشته باژژ.. لایف استایل ویژتو حفظ کن این کارها تو اشل تو نیس. یه روز میان به پات میوفتن.. اینم که راست میگه که! مبهوت ابهتش شدم. سالهای 3030 باید دنیا میومدم.. عقلم پرید وسط عین باباها گفت بگو دلم میخواد عین یه بادکنک که از باد خالی میشه باشم و هی بخورم این ور اون ور و بعدشـــــــم سقوط آزااااااااد... مثال جالبی نزد ولی نامرد منو برد سرزمین موج های آبی! چشاتو ببندی یهو زیر پات خالی بشه.. لیـــــز بخوری تو اون همه هیجان و کیفوری.. آخرشم خلأ بی نهایت تو آب ولرررررم... عذاب وجدان اومد سراغم.. چرا اون قایق معلق رو سوار نشدم اون دفعه آخر!ته سقوط لش طوردیگه جدا حوصله این حال خراب کن رو نداشتم.. هوار کشیدن عقلم حدی داره! عقلم باز پرید وسط که الان فانه بعد میشه زارتـــــــ! یادمه پشت کنکوریم بودی همیشه ته دلت دنبال اون رشته تاپ ها بودی، خب آروم خودتو به اونا نزدیک کردی دیگه اینم شبیه همونه.. اینجا بود که یکم آروم شدم.. راست میگفت .عقلم خیلی ملوسانه گفت آفرین به تو! فقطم یه فرمول داره که اونم کیمیاگر اعظم بارها بهت گفت و الان تو خودتو زدی بیخیالی نمیدونم چرا.محض یادآوری اگه صدات به جایی نرسید محکم وایسا و به تلاش کردن اصرار کن و اینم یاد باشه برای تبدیل شدن به چیزی که نیستی باید کارایی که تا حالا نکردی رو بکنی.هوشمندانه تلاش کن و همزمان اون شخصیتی که قراره بشی رو بیار جلوی چشمت و هیچ وقت عقب نشینی نکن.حالا هوشمندانه تلاش کردن یعنی چی؟ با ما همراه باش تو اپلیکیشن خویشاورهادامه این مطلب رو میتونین توی اپلیکیشن خویشاوره (گام 16 مسیر قهرمانی) بخونین و از ترس قهرمان شدن! نجات پیدا کنین...</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 13:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسطوره نماهای خودمونی</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-udtlpdaxgaep</link>
                <description>موجوداتی جهش یافته اما غیر ژنی، بر زمین گردالی ما قدم رنجه کردند و نخبه های رتبه برتر نام یافتند...اولین بار که از فاصله ی یه متری حمیدرضا رو دیدم عمرا فک نمیکردم رتبه 23 کنکوره!  ولی این ملاقات رو پلی برای کشف رازهای تو دلم کردم. همین الان بگم که از اول کلید خوردن این پروژه تا آخرش فقط تعجب کردم..مرزها را بشناسشیفتگان ناشناخته هابالاخره حمیدرضا روبروی من نشست. تو ذهنم دنبال اون سوالی میگشتم که شکافنده مخ یه آدم غیر معمولی (یا شاید غیر خاکی) باشه... دلم میخواست رک و پوست کنده بگم یالا فرمول موفق شدنتو بگو لعنتی، اینجا آخر خطه! از این شلوغ کاری ذهنیم و آرامش پارادوکسیکال حمیدرضا خندم گرفت.. ولی سریع خودمو جمع و جور کردم و یه فکر خبیثانه دیگه اومد تو ذهنم: این ازون آب زیر کاه هاست که نم پس نمیده. تازه هیچ آدم موفقی نمیاد رازهاشو جار بزنه، مگه اینکه قالتاق باشه! به هر حال یادتونه که کشف رازهای رتبه برتر کار منه. پس بشین ترکم که سوار کلمات بریم تا شکوندن شاخ و اینا... راستش وضعیت من عین اولین جلسه آشنایی دختر پسرهایی میمونه که چهار تا سوال زپرتی رو پشت سرهم ازهمدیگه میپرسن و فک میکنن کیش و مات کردن طرف مقابلشون حتمیه! خلاصه سوال هام اینا بودن: چرا موفق شدی؟ چطور موفق شدی؟ موفق کیه؟جوابی هم بجز هنگ کردن این رتبه 23 کنکورمون نگرفتم. انگار سوال هام از سوال های کنکور این رتبه 23 کنکورمون که تراز خفنش همه رو خزان کرده بودم سختتر بود. حدس زدم الان میگه در خروج کجاست.. یه کم فکر کرد و بعد جواب داد. فکر کرد منم از اونام که راز کشف نکرده بیخیال میشن. جوابش این بود: خیلیا مثل مشاور، خونواده و مدرسه کمکم کردن. منم چشامو ریز کردمو با خودم پچ پچ کردم که یارو که دستاورد مهمی جز دور دور نداره میگه با پروفسور سمیعی رفیق فابریکم!.. با یه لبخند ژوکوند گفتم درسته، خیلی چیزها میتونه الهام بخش باشه و شکی درش نیست ولی...نگار یکی دیگه از رتبه برترهاییه که قراره ازش همین سوال هارو بپرسم. رتبش 473 شده، خوش تعریفه و عکس حمیدرضا در جواب سوال های من، تزهای مختلفی میده. دیدم نگار همون موجود گنگ و گول زننده ایه که من از رتبه برترها تو ذهنم ساختم...ما قراره راز رتبه برتر شدن رو کشف کنیم و دلایل منطقی پشت این رازها رو برملا کنیم، اگه فهمیدنش برات مهمه به سایت ما سر بزن.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 20:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همستری در گردونه</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-z4hvqwgrq2cp</link>
                <description>دنیا به همسترا هیچی نمیدهجدیدا به یکی از نزدیکترین دوستامون که اسمشو نمیبرم، چون مایه افته، میگیم ماهی قرمز! انقد که این بشر بیشعوره و هممونو از دم ضایع میکنه. حالا چجوری یه ماهی قرمز توانایی ضایع کردن یه جمعیت رو داره!؟ خودم میگم! حدس نزنهمین یه هفته پیش که ازش قول شرافتمندانه گرفته بودیم که این دفعه ضایمون نکن بازم بدقولی کرد!! و کلی ذوق که برای یه مهمونی پسرونه ساده داشتیمو به باد فنا داد... به قول کیمیاگر اعظم رسما رسما مارو به فنــا داد این ماهی گلی.. ازین زاقارت پرسیدم چته تو؟ گفت خیلی بهش احتیاج دارما.. ولی جور نشد شرمنده... بعد که زیرچشمی نگام کرد دید مجبوره هرچی تو مخشه خودش با آرامش بریزه بیرون.. آروم گفت درگیر شدم... درحالی که داشتم تیک عصبی میگرفتم گفتم نه تو خود درگیری، بعدشم تو که بیشتر از ما به گپ زدن احتیاج داری که! بعد نود و بوقی حال و هواتم عوض میشد و ... خلاصه مسالمت آمیز قانعش کردم دیگه ضدحال نشهولی فقط خیال میکردمدلمونم نمیا خلاصش کنیم ازین وضعیت بیریخت نجات پیدا کنه.. همه معادلاتمونو بهم زد بااااااااز! همستر روی گردونه رو تصور کن این بشر همونه. ما خیال میکردیم یادش میره برنامه بریزه و بیا پیشمونولی با تحقیقات پروفشنالی که روی بدقولی های سریالیش انجام دادم فهمیدم این آدم توانایی بیروم کشیدن از اتاق نفرین شدشو نداره.. که با این نمیتونم نمیتونم های خانمان سوزش، خودش رو که نابود کرده هیچ ماام به مرز دیوونگی رسونده...تازه یه دفعه یکی از بچه ها بهش گفت که این لایف استایلتو از کدوم صندوقچه عتیقه ای کشیدی بیرون؟ ..جواب داد: خبر نداری! حفظ وضع موجود آخرت کیف دنیاس.. قانع شدم و از راهرو مدرسه به تیرگی آسمان درود فرستادم... گرفتم چی شد. عیــن همستری که میدونه داره دور خودش میچرخه و اعتماد به نفسش آسمون هشتمم رد کرده، همچنان به خودش لبخند بدجنسانه میزد!!بهش گفتم ای نابود اعظم بیا بریم یه جای جذابتر. غمت نباشه. ما هستیم. دیدم عین شنگولا زل زده به گوشیش و میگه تازه این که چیزی نیس، کنکورو چی کنم؟؟ هرررررچی درس میخونم وضعم خرابتر میشه...! یه عالمه میخونمو میخونم، آخرش): همش میپره! دیدم این قطعا رد داده، تنها راهشم کیمیاگر اعظمخودمونه! تا بیاد تو خط... بردمش پیش استاد همه چیز دون خودم تا این ساز ناکوک رو بالانس کنه.مصائب شیرین ویت استادهمستر ما که ماجرارو عین قضیه ماتریکس سه بعدی برای آقای جدیدی نژاد تعریف کرد، مطمئن بودم الان استاد میگه این کیه باخودت اوردی و آبروم رفته.. ولی استاد بش گفت تو حق داری نگران باشی و همه بچه کنکوری ها دوست دارن تراز بالا داشته باشن و این تابوی &quot;من همیشه ترازم پایینه&quot; رو بشکنن..بچه کنکوری های باحال و باهوشی که انصافا کلی انرژی میذارن تا عالی باشن، ولی به راههای درست توجه نمیکنن! یعنی تلاششون هوشمندانه نیس. بیا تصور کنیم اگه اون همستره همش بدوه و زحمت بی نتیجه بکشه بهای بیشتری میده و براش سختتره یا اگه روششتو تغییر بده و دوباره شروع کنه به تلاش کردن؟همستر که انگار دلش پر بود یهو گفت آخه چجوری مطالب درسی رو بخونمو مرور کنم که هی یادم نره!؟ خب منم آدمم دیگه..آدم! هر آدمی یه صبری داره.. وقتی آدم اون همه درسو با اون همه مصیبت میخونه و بعدش یادش میره دلش میخواد گلدونو بکوبونه تو برج کتابهای گوشه اتاق که بالاخره یه هیجانیم به کتابای طفلی داده باشه...کیمیاگر اعظم گفت میفهممت.. اگه برای مرور کردنت یه روش مناسب انتخاب کنی پرواز کتابها بر فراز آسمان اتاقتو کنسل میکنی... پس تمرکز و دقت کن ببین چی میگم. مرور مطالب هم مث مطالعه کردن روشهای خاص خودشو میخواد.. مرور چند جانبه مناسب ترین روش برای ذهن انسانه، حتی برای اونایی که بهونه میارن و نظریه ماهی قرمزو میکشن وسط! اول مراحل مطالعه کردنو قشنگ برات میگم تا دلیل اهمیت مرور چند جانبه رو با گوشت و پوستت درک کنیاگه ایمان آوردی که مرور چیز خوبیه حالا وقتشه که انواع مروکنکردنو برات بگم که بدونی هر درسی مرور مخصوص به خودشو میخواد. خلاصه که مرور یه موجود مکانیزه و روش منده! و اگه دست کم بگیریش هرچی خوندی پریده و غصه و ناله ام بی فایدس..دوست عزیزی که با این همستر ما عمیقا همذات پنداری نمیکنی بیا از دور به خودت یه نگاه صادقانه بنداز شاید یه جاهایی یه شباهتهایی پیدا کردی!ادامه صحبتهای کیمیاگر اعظم رو میتونی توی اپلیکیشن خویشاوره ببینی!پیش به سوی نپریدنهای این ذهن سرشاربرگرفته از گام 10 افزایش تراز: چطوری همه اینا یادمون بمونه!</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 19:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کنم..این خفگی طبیعیه</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%81%DA%AF%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-nesu8wzobxsy</link>
                <description>سفری تنها و آزاد... تو انتظار غرق شدم ولی باز میشنوم: قربانی کن خودتو.. ایمان داشته باش که فدا کردن زیباس! انقد صدام میکنن که تو آینه، انواع و اقسام تلخیهای زیبانمارو میبینم جز خودم... منی نیست. اصلا من یعنی کلکسیون دروغها. غیر اینه؟! من یک بی خود تمام عیارم که همیشه و هرجا فقط باید به منتظر بودنش افتخار کنه! دسته بندی هم دارن: انتظار از خودم، از دیگران، از ماوراء.. میان مدت، بلند مدت... حالا که فقط پلی برای رسیدن اون لحظه روشن تاریخیه ولی بعضی وقتا که یکم به خودم نزدیک میشم حس میکنم یه چیزی داره خفم میکنه.. اما فکر کنم...این خفگی طبیعیه خیلیا اینطوری میشن... شایدم به باارزش ترین داراییم در دورها دارم نزدیک میشم..آره همینه.. پس خفگیم قشنگه!! شایدم از من خطایی سرزده که تو آینه نگاه کردم! نمیدونم.. شاید باید منتظرتر باشم!و در حالی که تک تک ذرات وجودم شرمساره با چشمهای پف کرده &quot;میشینم&quot;و دعا میکنم و از همه چیز و همه کس عذرخواهی میکنم!تک لحظه..به خودم اومدم دیدم چهل سالمه! مدیریت بحرانم با اینکه ام اس گرفته، من زهوار در رفته رو شلان شلان این طرف و اون طرف میکشونه ولی وعده نجات بخششو بیخیال نمیشه! &quot;تو با انتظار زنده ای. نزدیکه&quot; راستش دیگه این مهملاتو قبول ندارم ولی میترسم...نکنه تاوان بدم.. بیشتر از ترس، خستم..دیگر جونی نمانده. چقد از عمرمو هدر دادمو جز ناامیدی و درد مبهم چیزی نگرفتم. چقد ناله کردم و چشم به در دوختم و به یقین لعنت فرستادم..صدایی از درونم گفت قدر زندگیو مرده ها میدونن! زندگیو بخواه تا خودتو بسازی. تو همه چیزی! نترس اتفاقی تلختر از مردن سرت نمیاد! الان وقتشه.. دستاتو بذا رو هم. تو جهانی و جهان منتظر توه. انتظار همون مرگه. آزاد کن خودتو از بند اسیری! زندگیو ببین. زندگی قشنگهامید فقط به خود توه و چیزی بالاتر از تو نیس. لحظه هاتو با نیستی سوزوندی و مردنو به چشم دیدی..حالا هشیارانه زندگیو بچش. میدونی هرکس دو تا جون داره؟ این فرصت فقط برای اوناییه که میخوان زندگی کنن.زندگی توی تمام وجودت جریان داره! ..به گوشت گوش کن، دستاتو رها کن، هرچه میخواهی بگو  ..سفر کن!تو انقد توی غربت و بی رحمانه قربانی شدن غرق بودی که زندگی بارها تورو صدا کردو تو نخواستی بشنوی و زمان منتظر تو نموند.. حالا که پر از حس مردن شدی به سمت زندگی حرکت کن و با تمام انرژی شروع به دویدن کن. این لحظه ناب رسیده! بذا نفسهات به گوش خوت برسه. به آغوش خودت پناه ببر. بی فکر هیچ فردایی زندگی کن. تو همه چیزی. همین حالا همین لحظه رو زندگی کن.                 *زندگیو بچش</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 17:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای مطالعه به سبک وسواسی</title>
                <link>https://virgool.io/Kimiagar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-q4xykhnrlho9</link>
                <description>اسمم کیمیاگره. یه آدم خودبینم! اینجوری که امروزمو فقط با دیروزم مقایسه میکنم. یه دوستم دارم که بهش میگیم وسواسی انقد که به همه چی گیر میده. دیدی میگن یه کتاب رو که جویدی بیخیال شو برو بعدی. ولی وسواسی بعدش که کتاب رو هضم میکنه بازم ول کن نیست! قشنگ تر که بخوام براتون بگم ما رفیق فابیم و یه سری فرق هایی که داریمو نمیشه کاریش کرد.. از کلنجار در مورد سبک درس خوندنمون که نگم براتون اصلا همین دیروز...ترکیب تردید و منتا زنگ شیمی خورد وسواس از اون ور کلاس خودشو رسوند به من و چشاشو درشت کرد و گفت دیدی گفتم تا وقتی یه مبحث رو قورت ندادی خودتو سوت نکن درس بعد که اینجوری غلط غلوط تحویل ندی. منم تو دلم گفتم حالا یه سوالو جواب ندادما انگار چی شده لشکرکشی کرده. با خونسردی گفتم اتفاقا من وقتی تست هر درس رو میزنم خیالم راحت میشه و میفهمم کجارو فهمیدمو کجا رو نه... اینارو از خودم درنمیارم کیمیاگر اعظم میگه... پرید وسط حرفم و گفت که چی حالا؟ تو که همیشه از من چند صفحه عقب تری که، هی مشاورتو میکشی وسط. من که به آرامش مطلق معروفم، آدم ضایع­ کن درونم گفت راست میگه، راست میگه! وسواسی همیشه از تو جلوتره. مشکل از روشته. کاری نداره، عوضش کن... این حرفای رومخ به شک انداختم.. با کلافگی گفتم بیا بریم حیاط وسواس که اینجا بوی فرمولهای شیمی میا..مقایسه مطالعه درست و وسواسیتلنگر کوچولو اما نجات بخشهوا سرد و بوفه شلوغ پلوغم بهترین جا برای کندن از تردید و نگرانی. کیف عالمو میبریم وقتی قاطی بچه ها بوفه دار رومخمونو میذاریم سرکار.. ولی ته دلم میدونم اگه بزنم بیخیالی، باید قید پیدا کردن راه حل رو بزنم... خدایی اگه آدم به روشش شک کنه باید چی کنه خب؟! بسکه خر تو خر بود و از هر طرف به صدایی میومد به خودم گفتم حالا که نمیشه جلو رفت بذا تو افکار خودم غرق بشم. آخه خیلی مهم بود برام، نمیخواستم با تردید زندگی کنم.. پس باید اول وضع موجودم، یعنی روش مطالعه ام رو منصفانه مرور میکردم و بعد... که یهو یاد حرفای مشاورم توی اپلیکیشن خویشاوره افتادم که همیشه میگفت اگه از خودت آزمون بگیری و برای رفع ایرادات وقت بذاری بهتر از اینه که درسارو تند تند بخونی و اصلا نفهمی ایرادت کجاست! این تلنگر خفن بود که منو برد به دریای آرامش همیشگیم. از همین جا به آقای جدیدی نژاد میگم ای ولا..بن بست جذابمث همه روزایی که کنکور آزمایشی داریم و تا وسواسی برسه دم خونه ما که با هم بریم دق میده، منم شروع کردم ویس های مشاورمو گوش بدم که یه حال خوب کن اساسیه.. چون فقط اونه که درکم میکنه. یکی از بهترین حس های دنیا همین حامی و مشاور خوب داشتنه. الهام گرفتن از آدم هایی که یه روز تو حال و هوای ما بودن  یعنی هی نزنی تو سر خودت که امروزو چی کنم؟! خلاصه من که باهاش حال میکنم و به رفیقمم میگم یه بار به مشاور من اعتماد کن تا از این وضعیت بیای بیرون که اونم عاشق پیله تئوری هاشه و عمرا! منم اصراری ندارم.. هرکس خودش باید به نقطه تغییر برسه.. ای ول به خودم که کنکورو مث یه هزارتو میبینم که همیشه چند تا راه درست برای رسیدن به بیرون دارم و نگرانی ام ندارم.. تو این فکرای شنگول بودم که سر و کله ی رفیق پیدا شد..  تند تند راه میرفت توراه و محکم حرف میزد که داشت استرسشو به منم میداد که حال و هوارو عوض کردم و گفتم شبیه اون مجریه شدی که معلوم نیس چی میگه ولی با جدیت تمام زل میزنه تو افق. بعدم زدم زیر خنده. اونم نفهمید چی شد ولی از خنده من خندش گرفت. از دیوار چین گفتم تا ترافیک و فوتبال اما درس و مشق رو فاکتور گرفتم... چون میدونم وسواسی همیشه با هزار تا سند و مدرک میخواد متد هاشو بهم قالب کنه و هیچ توجهی نمیکنه که میگم بابا وقتمونو واسه این حرفا هدر ندیم و هرکس خودش رو با خود دیروزش مقایسه کنه حله... اما کی میخواد جلوی انواع رگبار استدلال های وسواسی دووم بیاره... داشتیم ادای هیتلرو درمیاوردیم که یهو وسواسی گفت عه یاد معلم ریاضی افتادم راستی کیمیاگر تو ریاضی رو چی کردی، یادمه ترازت از من پایین تر بود... منم با خودم گفتم این آدم انقدی که حواسش به منه به خودش نگاه میکرد یه استیون هاوکینگی از توش درمیومد.. گفتم آره نزده و غلطهای آزمون قبلیمو تحلیل کردمو واسه آزمون آزمایشی امروز رفعشون کردم و آماده ی آمادم. اونم انگار نه انگار که حرفامو میشنوه گفت من جای تو بودم با این ترازم استرسی میشدما. منم گفتم وسواسی جان جوجه رو آخر پاییز میشمرن. وسواسی ام گفت آخرش با این شعارت منو میکشی کیمی. خداروشکر دیگه داشتیم میرسیدیم...شمارش جوجه به سبک آزمون آزمایشیدوپینگم میکردی این ترازو نمیوردی کیمیاگر! چشاش رو از پریز برق برنمی داشت و مبهوت رد ترازهای لاک پشتی من مونده بود. منم درحالی که درگیر مانستر هانتر بودم، با بی خیالی گفتم دوست جانم چیزی نشده که! توام ترازت از قبلیت بهتره، فقط از مال من کمتره که اصلا مهم نیست. مث پاپ کورنی که جامپ میکنه یهو گفت نکنه اون کتاب جدیده رو خریدی؟؟ منم رفتم تو فکر آشنایی این فروچاله متشنج با کیمیاگر اعظم خودمون! گفتم من فقط هر مبحثی که میخونم رو با انواع تست زنی، تثبیت میکنم بعد میرم سراغ مبحث بعدی. همین. که این کارم باعث میشه وقتی سر آزمون آزمایشی ها میرم و سوالارو میبینم شوکه نشم. مدام هم که با انواع تستها ملاقات دارم و قلق های تست زنی رو فوت آبم! اونم کم نیاورد و گفت وقتی کتابی رو کامل نفهمیم تست زنی چه معنی داره آخه؟! اینجوری فقط لذت کتاب خوندن و جلو رفتن رو دستی دستی به یه ضدحال تاریخی تبدیل میکنیم. وسواسی بازم میخواست کارو به استدلال و سفسطه های بی پایان بکشونه که منم مث یه کیمیاگر کاربلد، حرف مسی و رونالدو رو وسط کشیدم چون کشیدن کار به چت اینستا تا پاسی از شب رو احتمال میدم..انعطاف یا ثبات قدمامروز وسواسی بین دوراهی گیر کرد که بین کتاب های ردیف کرده ی گوشه ی دیوار یه تستی ام بزنه یا مثل کاپیتان تایتانیک تراز کمشو بغل کنه و به قعر اقیانوس بره... دوراهی سختیه و داشت ناامید میشد که گفت بذا برم از خود کیمیاگر بپرسم، اون خیلی با معرفته، همیشه راههایی که خودش استفاده میکنه رو به منم میگه. پس خیلی ریز که تابلو نباشه اومد کنار کیمیاگر، که داشت خودشو کش و قوس دادن میداد وایستاد و گفت چخبر کیمی؟ کیمیاگرم گفت فدات. وسواسی گفت منم بد نیستم اگه این کش و قوس های زنگ ورزش بذاره. کیمیاگر یه تابی به کمرش داد و گفت نرمش و گرم کردن درست حسابیه که یه ورزشکارو قهرمان میکنه. وسواسی عکس همیشه دقیق شد به کیمیاگر و آروم گفت راست میگی منم برای مث تو شدن به یه کش و قوس قردار احتیاج دارم... کیمیاگر خندید و گفت بیا تو بغلم رفیق، خودت باش و بترکون!!من اون کیمیاگری ام که معتقده اون هاکی بازی باش که می تونه یه توپ کوچولو رو تو دروازه ای که نصفش با پاهای دروازه بون بستس گل کنه. همچین آدمیم! اگه دوست داری منو بشناسی و از ریزه کاری های درست حسابی روش های مطالعه با خبر بشی به اپلیکیشن خویشاوره سر بزن تا فرمول دان کنکور بشی.                       برگرفته از مسیر قهرمانی افزایش تراز: گام ششم راز تراز بالای 7000</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 14:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>