<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mona</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mona3557oveissi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:37:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/475290/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mona</title>
            <link>https://virgool.io/@mona3557oveissi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی در لحظه به بهانه یک دقیقه بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/Mona3557/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-nyy7ncnydj6i</link>
                <description>خاطر یلدا برای من همیشه عزیزتر از عید بوده،بخاطر اینکه  نه دلهره ی خونه تکونی داره،نه بوی رنگ میده ،نه بوی غصه یا وسوسه ی خرید لباس نو . روزها پرشتاب پر ترافیک نمیگذره برای رسیدن به تحویل،و هیچ کس تو جاده نمی مونه برای اینکه لحظه ی تحویل برسه،به شهرش ،به خانواده اش،به ویلا‌ش.نزدیک ترین کسی که بهش دلبستگی داری میشه مقصد‌ت برای شب نشینی یلدا،اگر تو ترافیک هم بمونی چه ملال که شب دراز است و قلندر بیدار!قرمزی انار دون شده و هندوانه،که در صورت توانگری همنشین آجیل میشه،&quot;ودر غیر اینصورت  همنشین تخمه و باسلوق  خاله پز میشه&quot; حس دور هم بودن کنار شعله های گرم آتیش توی سرما رو داره.برای من یلدا با خونه پدری و حضور مادرمه که معنا میشه،با بوی ماهی پلو و کوکو سبزی مادرم،با حافظ خوندن پدرم،با پاتک زدن نوه ها به سفره یلدا،سفره ای که برعکس سفره هفت سین ورژن کوچک و آماده ی از سر باز کنی نداره،همه چیز سر اون سفره برای خوردن و خواندن و لذت بردن در کنار هم چیده شده.نمیدونم شاید #یلدای دوست داشتنی من   یه فرصته،یه فرصت قبل از اینکه سال نو از راه برسه و سر تحویل سال  یادت بندازه کیا رفتن و جا شون خالیه  ،یه فرصت برای زندگی در لحظه به بهانه یک دقیقه بیشتر!یه فرصته برای بی خیالی،قبل از اینکه به حساب خودت برسی و یادت بیاد سر تحویل سال چه قرار هایی گذاشتی با خودت و چه کارهایی رو میخواستی بکنی.یه فرصته برای خندیدن، قبل از اینکه سر تحویل سال یاد  سختی ها و سوگ ها و غصه ها چشم هات رو تر کنه.یه فرصته بدون تحوله،بی هیچ ادعای تحولی ،هیچ دعا و آرزو و قرار و ...یه فرصته برای پیدا کردن یک دقیقه بیشتر،برای پیدا کردن بهانه برای دور هم جمع شدن برای زنده کردن لحظه هایی به درازای یک دقیقه،#یلدای دوست داشتنی من بهترین بهانه است برای یک لحظه زندگی در لحظه #یلدای دوست داشتنی من‌‌.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 01:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خدا من ....نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mona3557oveissi/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ijksfohcbrnj</link>
                <description>به خدا من .... نیستمچند روز تعطیل پشت سرهم افتاده بود  و به غیر از گربه ی خپل و نارنجی که همیشه زیر درخت توت حیاط لش میکرد انگار ما تنها جنبنده ی توی محل بودیم ماهم شایدمثل تمام ماشین ها توی رخوت ترافیک جاده شمال بودیم  اگر  عموی جاری ام در یک تغییر وضعیت ناگهانی یکهویی رو به قبله  نمیشد و عروسی هول هولکی دعوت نمی‌شدیم،آن هم درست روز غیر تعطیل پرس شده بین تعطیلین همیشه خدا توی تمام عروسی ها  و میهمانی ها طوری میشد که آخرش نهایت آماده شدن من برای رفتن میشد یه دوش ۱۰ دقیقه ای و موس زدن به موهای فرفری سرکش برای رام کردن وز ها و بستن یک کش زلمبوزیمبو دار و یک کرم برای پوشاندن هرم حمام و یک ریمل و رژی که با اولین گاز به یک  خیار  می‌رفت پی کارشاین بار ولی فرق میکرد، چند نفر از همکارهای خبره ، برایم دنبال  آرایشگر درست درمان گشته بودند،لباس چشم جاری کور کن ردیف کردند،حتی با هم برای پسرم پارسا از آنلاین شاپ لباس سفارش داده بودیم و از قضای روزگار اندازه هم از آب درآمده بود.در روز موعود ، بر خلاف همسرم موفق شده بودم مرخصی بگیرم،هشت صبح وقتی گربه چاق ساختمان هنوز توی چرت بود زدم بیرون،چرخی زدم تا یک کارواش باز پیدا کردم،بعد رفتم و خودم را تا ظهر به دستان توانمند باران جان سپردم و فقط کارت کشیدم به دهان گشنه کارتخوان آرایشگاهدر برگشت به خانه هی توی آینه ماشین خودم را برانداز میکردم وبه احسن الخالقین دست مریزاد میگفتم  که &quot;بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت&quot;*۱سوئیچ را که درآوردم توی پارکینگ یاد قولم  افتادم،برای پسرم نهار سوخاری نخریده بودم،به محض باز کردن در چشم های گرسنه و منتظر پسر هفت ساله ام روی دست های خالی من با ناخن های کاشت شده خشک شد.بعد از جیغ و داد و یادآوری اینکه بدترین مامان  دنیا هستم،وکمی هم اشک و آه آخر راضی شد صبر کند تا برایش آنلاین سفارش بدهم.همه چیز داشت طبق برنامه خبرگان پیش می‌رفت و داشتم حساب میکردم تا رسیدن غذا شلوار و بلوز همسرجان  را اتو کنم،که زد موجودی حساب کافی نیستبه دقیقه نرسیده بودکه  برق  هم رفت ، دور از چشم پارسا  زنگ زدم که همسر جان زودتر  با کارت خودت برایش سفارش بده تا از مقام بدترین مامان دنیا بودن ، تنزل پیدا نکنمده دقیقه بعد همسر  زنگ زد و با غر گفت حساب اش مسدود شده چون من قسط ها را پرداخت نکردم،پارسا  که با  وایفای قطع شده ،بازی آنلاین اش  به فنا رفته بود سرش را از تبلت اش کشید  بیرون و گیر داد که بزن من  آقای موتوری که سوخاری  رو میاره را توی اپلیکیشن ببینم.لباس همسر اتو نشده بود ،پارسا غر میزد و در سوگ سوخاری نیامده اش زاری میکرد،گفتم باشه بیا باهم بریم  برات بخرم،تازه توی ماشین آرام شده بود که ریموت را که زدم یادم افتاد برق رفته،برگشتم توی خانه دنبال کلید جک ،میگشتم اما انگار من  جن شده بودم و کلید بسم الله کلافه میگشتم و عرق از هفت سوراخ بدنم بیرون میزد، پارسا مدام صدایم میکرد که مامان کجایی؟تلفن زدم به رستوران که بگویم  آقا تورو جدت سوخاری مارو بیار ما اینجا حساب کنیم،که آقا که خیر، خانمی در جوابم باعشوه گفت،عزیزم الان پیک ندارم یک ساعت دیگه میتونم براتون بفرستم.پارسا نشسته بود کف حیاط و لگد می‌کوبید،خواستم اسنپ بگیرم دیدم اینترنت ندارم،خریدن بسته همراه گوشی هم که رمز دوم میخواست که نداشتم،آژانس های بیچاره هم که بعد از اسنپ و تپسی...منقرض شده بودند.دست پارسا را گرفتم و کشان کشان از در بیرون زدیم تا ماشین بگیرم که دیدم در پارکینگ همسایه روبرویی دارد چشمک می‌زند و بسته میشود،  تمام زنده و  مرده های اداره برق  را به صف کردم  تا  با باچند تا فحش مثبت هجده  از خجالت  شان در بیایم  که برایم اس ام اس آمد که ای  مشترک عزیز ،برق شما به علت بدهی قطع میباشدهر چی گفتی خودتی تازه برای وصل اشتراک باید از هفت خان عبور کنید و بسیار بابت عدم تعهد خود خجول باشید و ادب شوید تا برایتان وصل کنیم.توی خلوتی  تهران با سری شینیون شده که از زیر روسری ورم  کرده بود،چشم هایی که خیلی شهلا شده بود با پسر بچه ای که شلنگ تخته می انداخت کلی معطل شدم تا بعد از چند جوان فداکار  که من را دعوت به ناز نکردن میکردن و قیمت میخواستن یا قیمت های خودشان را اعلام  میکرند،بلاخره سوار یک پراید خسته شدم.راننده ریشو که سیاه پوشیده بود، انگار تازه ملطفت ظاهر من شده بود، از توی آیینه‌ یک نگاه به من کرد و یک نگاه به پارسا که تقلا خسته کرده بودش و ساکت  به من یله داده بود و چشم های خواب آلودش  پنجره را نگاه میکرد، سرش را با تاسف تکان داد وچیزی زیر لب گفت وچند بار   استغفارگفت. خواستم بگویم&quot;به خدا من فاحشه نیستم&quot;*۲  من یک زن خسته ام،که یک بار توی عمرش خواسته سروقت و مرتب به جایی برسد،زنی ام که   میخواسته مثل خیلی ها همه کار هایم سروقت انجام شود،دلم قهرمان توی فیلم ها را میخواست که کمی از مشغله ی مادر بودن،شاغل بودن،همسر بودن،همکار بودن و ... را از دوشم بر دارد #پرداخت_مستقیم_پیمان و به جای من یادش باشد قبض ها قسط ها،هزینه ساختمان،شارژ اینترنت و..گردن بگیرد،یادش نرود ،و بگوید: بامن، تو برو با‌‌‌‌‌ خیال راحت به کارهایت برس .*۱  بیت از گلستان سعدی۲*داستان کوتاه &quot;به خدا من فاحشه نیستم&quot;از هوشنگ گلشیری #پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 04:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمه موبایل دای جوبو دس(だいじょぶです)طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@mona3557oveissi/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A8%D9%88-%D8%AF%D8%B3-mel8mcf2wehq</link>
                <description>تاریخ پیدایش تلفن همراه  قرابت عجیبی باظهور داف ها داره و خوب به تبع اون بیمه موبایل.اوایل که تلفن همراه اومد قد تلفن های بیسم خونگی بود و خب با اینکه خیلی لاکچری بود،دزد خور نبود،یعنی هیچ دزد جیگر داری جرآت نمیکرد که تلفن گوشتکوبی کسی رو بزنه چه بسا که طرف اگر از اقوام و شاگردان بروسلی هم نبود همین که گوشی را به سر و بدن دزد نابکار میزد احتمال مرگ مغزی و فلج و چیزی داشت(این دوره همزمان با دختر های سبیل دار مانتو اپل دار پوشه)دوره بعد که گوشی ها کوچکتر شد و دکمه دار در این دوره از تعداد پسرهایی که مزاحم تلفنی فوتی بودند،یا از خواهرشون برای زنگ  زدن به خانه دوستشان استفاده میکردند(اصلا منظورم دختر نبود)کاسته شد ظهور دخترانی که کله را باکلیپس سه برابر می‌کردند آغاز دافی زیسم و آغاز پر سود شدن دزدی موبایل شد.بیمه موبایل سعی کرد در این دوره ها ظهور پیدا کنه که نکرد ،چون اوضاع عجیبی بود گوشی ها با صفحه هر چه بزرگتر با کلاس تر بودند و بیمه موبایل هم مثل داف هایی بود که بعد ها پلنگ نامیده شدن(پلنگ ها گونه‌هایی بودندکه همه چیزتو ی آنها اگزجره بود از آرایش غلیظ بگیر تا فرم بدن(چاق بودن در بعضی نواحی حساس))روزها و سال ها گذشت تا اینکه داف قصه ما که همون بیمه موبایل ما باشه یاد گرفت که استایل خودش رو داشته باشه دیگه دوره همه موها هایلات و لبها بالشتی گذشته بود بیمه موبایل هم متنوع شده بود ولازم بود بپرسی#بسپرش_به_از کی   بخریحالا بیمه موبایل دوران دافی رو طی کرده بود شده بود یه دختر با موهای فرفری سیاه،یا یه دختر ریزه میزه که موهاش رو خرگوشی میبافه و دو سمت صورتش میده ویا ...،به نظرم این روزها بیمه موبایل خیلی به قول ژاپنی ها دای جو بو دس شده،یعنی&quot; خوب&quot; درست مثل دختری که هم به ظاهرش اهمیت میده،هم کافه میره،هم کتاب میخونه و درس میخونه و هم کنارش  یه کار نیمه وقت داره که دستش تو جیب خودش باشه،خب دای جوبو دس هم هست که معنی اش به شوخی در ژاپنی میشه &quot; پسر قد بلند &quot;هم تو دست و بالش داره#بسپرش_به_ازکی#بیمه_موبایل_ازکی#اگر بیمه موبایل آدم بود#چالش_ازکی# azki.com</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 17:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت باش گوشی درست مثل زندگی در طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@mona3557oveissi/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-vht7mfyo8zii</link>
                <description>من دورم،خیلی دور،دانشجویی توی تهران بودم،حالا کارمندی ام که دیدن طلوع خورشید فراموشش شده و چشمهایش به دیدن صفحه مانیتور خو گرفته،پدر و مادرم هم از حال من هم از جایی که هستم کیلومتر ها دورترند،چشمهای آنها عطر طلوع و تاکستان میدهد،دهانشان بوی نان تازه،و دستهاشان رفیق شده با پینه هایشتقویم را زیر رو میکردم برای تعطیلی هایش ،مرخصی هایم،فصل برداشت انگور،شیره پزان،موسم با هم بودن ها...دست های من با بیل غریبه بو د و دست های پدرم انس گرفته به گوشی یازده دو صفر  و میخندید که تا حالا چهار بار افتاده تو آب و سربه راه برایش کار کرده،به مادرم گفتم میخوام برات گوشی هوشمندبخرم،انگشتش رو توی شیره چرخاند و دهانم گذاشت و گفت،پس انداز کن برا دامادی ات دردت به جونم.غربت و قرنطینه زود آدم را از پا میندازه،تنها شدم وضعیف.گفتند کرونا است تست دادم ،منفی.گفتن منفی کاذبه دوباره تست دادم،بازهم منفی،دلتنگی روی سینه هام خوابیده بود و چنگ توی گلوم انداخته بود و من تنگی نفس داشتم.برای هر دوتا شان سفارش دادم،نمیدانم این گوشی های هوشمند چقدر درک دارند ولی به آنها سفارش کردم و گفتم اگر از جیب پدرم افتادی بیرون به خاطر خدا آخ نگو حتی اگر غرق شدی و اگر کنار قابلمه غذای مادرم گرم شدی،یا توی طویله کنار گوسفند ها جا ماندی مدرن بودن را فراموش کن و درک کن گوشی هوشمند.به هردو گوشی سفارش آنها را کردم و گفتم من شاید کرونا بگیرم ولی آن روز که پدرم با خنده بره تازه به دنیا آمده را نشان ندهت خواهم مرد،روزی که مادرم با ذوق سوغاتی هایی که برایم کنار گذاشته را نشانم ندهد و نگوید واسه همکارات هم گذاشتم بهشون بده ثواب داره،آنروز میمیرم،من به سوغاتی هایی که بعد قرنظیه تهران را میبینند ایمان دارم،من به بره  نحیف پدرم که آرزوی بزرگ شدن دارد ایمان دارمبرای هردوتای شما گلس و قاب میخرم ولی به خاطر خدا گوشی های هوشمند شهری بازی در نیارید و سخت باشید درست مثل زندگی روستایی  پدرو مادرم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 20:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی دور خیلی نزدیک</title>
                <link>https://virgool.io/@mona3557oveissi/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-qdmmk771xmjc</link>
                <description>پسر کوچکم وقتی تب کرد،خوشحال شد و گفت :مامان منم کرونا گرفتم حالا میتونم بغلت کنم،من هم دلم هوای مادرم را دارد،پرستار بودن بوی مادرم،گرمای دستش را،بوی قورمه سبزی اش و..همه را ازمن گرفته بود.با گوشی ام تماس تصویری میگیرم._مامان برات سوپ وغذا پختم فرستادم بیارن دم درت بذارن،آب هویج گرفتم..مادرم صورت ماهت را از روی گوشی میبوسم،صدای گرمت را نوش گوش میکنم،ولی   ای کاش گوشی ای بود که میتوانست بغلت را بوی تو را برام بیاورد،من آغوش مادرم را میخواهم درست مثل پسرم.</description>
                <category>Mona</category>
                <author>Mona</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 01:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>