<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Monire Hajakbari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@monirehajakbari</link>
        <description>جمع اضداد از منظر غیر فلسفی:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:30:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/467057/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Monire Hajakbari</title>
            <link>https://virgool.io/@monirehajakbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه، سر خط کارآموزی</title>
                <link>https://virgool.io/@monirehajakbari/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-eqqoipduvgsj</link>
                <description>اینم از آخرین مشق عشق باشگاه محتواباید تجربمون از فصل ده رو بنویسیم. بالاخره میتونم صادقانه نظرمو بگم.من اصلاً راضی نبودم. اصلاً پیشنهادش نمی‌کنم. واقعاً پشیمونم که چرا این دوره رو شرکت کردم...میدونی... همش دروغ بود. باشگاه محتوا یکی از بهترین تجارب زندگی‌ام بود. برای من باشگاه محتوا از اولش نجات‌بخش بود، از همون موقعی که متن آزمون انتخابی افراد بورسیه دار رو باید می‌نوشتیم. نوشتن اون متن مستلزم این بود که عمیقاً به خودم و اون کسی که بودم و هستم و در آینده میخوام باشم فکر کنم. پس به یادم آورد که منیره واقعی چه خواسته‌ها، آرزوها و اهدافی داشت.وقتی خوندم که رتبه اول شدم نه اینکه رتبه مهم باشه، از این خوشحال شدم که بالاخره بعد مدت‌ها یه اتفاق خوب افتاد.چند روز قبل از شروع دوره به‌صورت اتفاقی با پیج یکی از بچه‌هایی که ایشون هم باشگاه دهمی بودن آشنا شدم. حقیقتاً مسحور قلمش و احساسش شدم، همه پستاش خوندم و فالوش کردم. چند روز بعد دیدم که از کلاس آنلاینمون استوری گذاشت و الان یکی از کساییه که توی باشگاه خیلی دوستش دارم.نمیخوام فقط از این دوستم حرف بزنم، فکر می‌کنم عادلانه نیست و زیرسؤال‌بردن همه افراد باشگاهه. همه کسایی که توی فصل ده دیدم عالی هستن. چه مامان بابای باشگاه، چه خواهر برادرای باشگاه (منتورها و مربی‌ها)، چه بچه‌های باشگاه (دوستام). وقتی که مدت‌ها با اتفاقات بد سروکار داشتی و آدمای خوبی توی زندگی‌ات ندیدی، دیدن همه این انسان‌های خوب اونم یکجا واقعاً... احساس سرزندگی و شادی بهت میده. من بابت همشون سپاسگزارم.گزارش لحظه به لحظهاگر بخوام در مورد خود باشگاه بگم، هیچ دوره‌ای به این مرتبی و منظمی که از اول یه نقشه راه کامل و با جزئیات ارائه بده ندیدم. البته که از کسایی که خودشون مدرس مفاهیم تقویم محتوا هستن چیزی کمتر از این هم انتظار نمیره.نکته مثبت دیگه در مورد باشگاه نظمی بود که در برگزاری جلسات و انتشار محتوا پس از اون وجود داشت. هیچ داده‌ای جا نمیموند و اگر نمیتونستی جلسات آنلاین رو شرکت کنی خیالت راحت بود که همه اطلاعات محفوظه.در کل من خیلی راضی بودم. امیدوارم همه فصل دهمی‌ها هم از آشنایی و عملکرد من راضی باشن. این یک آغاز بود و فکر نمی‌کنم به این زودی‌ها به پایان برسه و امیدوارم هیچ‌وقت به پایان نرسه. ما نقطه گذاشتیم ته خط دوره باشگاه و اومدیم سر خط جدید با کارآموزی در باشگاه. اینم یک مزیت دیگه.</description>
                <category>Monire Hajakbari</category>
                <author>Monire Hajakbari</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 20:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوگری</title>
                <link>https://virgool.io/@monirehajakbari/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C-srkx8qqhclpk</link>
                <description>سلام، منیره هستم. منیره حاج اکبری. امروز یکشنبه 10 اردیبهشت 1402. دانشگاهم، کتابخونم و سر کلاس نرفتم. برای اولین بار بعد مدتها عمیقا و با تمام وجودم شادم و احساس خوشبختی و رضایت دارم. نمی تونم باور کنم همون منیره ای هستم که چند ماه قبل دقیقا چند روز قبل از ددلاین آزمون ورودی #باشگاه_محتوا دچار اون همه حس بد و #افسردگی و... بودم. اما خدایا، من الان اینجام، شاد و قبراق و پر از حس خوب، انگار که اصلا اون منیره نبوده و شاید اگر این متن رو نمی نوشتم و بقیه فقط کسی که الان هستم رو می دیدن، نمی فهمیدن اون روزها رو هم پشت سر گذاشتم.خیلی وقت بود می خواستم بنویسم. حتی بقیه بهم می گفتن چرا نوشتن یک کتاب رو شروع نمی کنی. همیشه می خواستم #نویسنده بشم و کتاب هم بنویسم. اما یک نیرویی، یک فشاری جلوم رو می گرفت. بعضی وقتا حس می کردم دیگه آمادم، دیگه وقتشه اما نمی تونستم. علتش رو هنوز هم نمی دونم اما شاید علتش همون افسردگیه باشه. زمانی که افسرده ای کارها بیش از اون که واقعا سخت باشن، برات سخت جلوه می کنن. چیز زیادی حس نمی کنی و رنگ زیادی توی دنیا نمی بینی که بخوای به نوشتت حس و رنگ بدی. شاید به خاطر همه این ها بود نمی نوشتم.اما الان آمادم. اما الان آمادم... می خوام داستانم رو بگم، می خوام داستان بقیه رو بشنوم، می خوام احساسات و هیجاناتی که برای مدت طولانی شاید چندین سال حسشون نکرده بودم و الان دارم حسشون می کنم به اشتراک بذارم. قبلا وقتی 17 18 سالم بود، یه فیلمی دیدم که تا جایی که یادمه می گفت: سن 18 سالگی، سنیه که هنوز دنیا و زندگی انسان ها رو سرخورده نکرده و نشکسته... سال های بعد وقتی توی آیینه به خودتون نگاه می کنید و با اون دختر/پسر 18ساله مقایسه می کنید، می بینید که زندگی کجا شما رو شکسته، چه آرزوهایی که بر باد رفتن و چه موقعیت هایی که توی خواب هم نمی دیدی دچارشون بشی اما دچارشون شدی.من، الان که توی آیینه نگاه می کنم، قسمت زیادی از حقایق و وقایع رو می بینم. اگرچه زندگی دقیقا مطابق با اونچه میخواستم و فکر می کردم پیش نرفت اما، زنده باد #زندگی!( از کتاب اگر فریدا بود چه می کرد؟)اگرچه خیلی چیزهایی که نباید می شد، شد اما حقیقت اینکه من هنوزم منم: آزاد، وحشی( همه چیزهای زیبا آزاد و وحشی اند) هنوزم عاشق #لرد_بایرون، #والت_ویتمن و #هنری_دیوید_ثورو. هنوزم می نویسم این بار هدفمندتر، هنوزم میخونم این بار دقیق تر.من یک سفرو طی کردم. هنوزم دارم طی می کنم. اما شاید بشه گفت تقریبا از کودک معصوم به بالغ معصوم تبدیل شدم( پادکست #رادیو_راه، فصل اول، اپیزود دوم) و الان وقتشه که جادوگری کنم.برای یک نفر، دو نفر و... اگر خوش شانس باشم یه روزی می تونم این بازخورد رو دریافت کنم که: منیره، تو باعث شدی من هم سفرم رو شروع کنم یا هدفمندتر حرکت کنم. پس می نویسم که... جادوگری کنم:)</description>
                <category>Monire Hajakbari</category>
                <author>Monire Hajakbari</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 09:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>