<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamon</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@monnttes</link>
        <description>همه هیچم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:23:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/734/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamon</title>
            <link>https://virgool.io/@monnttes</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمایشگاه‌ عقده‌های آمریکایی: The Queen&#039;s Gambit</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-the-queens-gambit-dunle9w5vsr7</link>
                <description>[خطر لو رفتن داستان]فصل اول سریال The Queen&#x27;s Gambit سال ۲۰۲۰ پخش شد. یادم است همان موقع استقبال از آن قابل توجه بود و حداقل رسانه‌های عامه ستایشش کردند. نمره‌های داده شده به این سریال را هم اگر الان نگاه کنید این استقبال را تایید می‌کنند. من حدود یک سال بعد از پخش رسمی به سراغش رفتم. توصیه‌ای بود برای این که هیجان این سریال سر ذوقم آورد. اما پررنگ ترین احساسی که در من برانگیخت عصبانیت بود. اشکال کار کجا بود؟بگذارید اول مروری کنم بر داستان. دخترکی که با مادرش به تنهایی زندگی می‌کرده پس از مرگ تراژیک مادر در یتیم‌خانه‌ با شطرنج آشنا می‌شود. علاقه‌ی او به این جهانی که کشف کرده اوج می‌گیرد و پا به رقابت‌ها می‌گذارد و تا قهرمانی جهان پیش می‌رود.برگردیم سراغ اینکه اشکال این داستان کجاست؟ این گونه می‌توانم بگویم که این سریال بیشتر از اینکه پی اثبات چیزی باشد، تلاش می‌کرد نشان دهد که چه چیزی نیست، که مخاطب را اقناع کند فمنیستی نیست، سیاسی نیست، ابرقهرمانی نیست و ... همین تلاش‌ها بذر تضاد‌ها را در داستان کاشته است.شخصیت اصلی داستان، یعنی بث هارمون، چه مسیری را طی می‌کند؟ پس از آموختن مقدمات شطرنج از اولین مربی‌اش، که نظافت‌چی یتیم‌خانه است، وارد مسابقات می‌شود. در ادامه‌ی سریال تا رسیدن به قهرمانی جهان چند شکست را تحمل می‌کند؟ تنها از بنی واتز، قهرمان آمریکا، و بورگوف، قهرمان جهان. این سطح از مهارت از کجا آمده؟ اشاره‌هایی می‌شود که بث هر منبعی درباره‌ی شطرنج بدستش می‌رسد مطالعه می‌کند و همچنین به کمک خلسه‌ای که از مصرف لیبریوم بدست می‌آورد به صورت ذهنی تمرین می‌کند. اما سریال بیشتر سرگرم نمایش پیروزی‌های قهرمانش است، همین اولین عقده‌ی این نمایشگاه است!حتی همان معدود شکست‌های بث هم به صورتی نشان داده‌ می‌شود که بخاطر عدم آمادگی روانی مقطعی اوست. چیزی از همان جنس روانشناسی عامه پسند که «در مسیر رسیدن به هر چه می‌خواهی تنها مانع ذهن توست». مخاطب چطور باید با یک نخبه‌ی معتاد همذات‌پنداری کند؟ وقتی که نمایش چندانی از تلاش و زحمت برای رشد در او نمی‌بیند. البته که این تنهایی مانعی برای ارتباط مخاطب با قهرمان داستان نیست. بلاخره مگر ابرقهرمان‌ها را دوست نداریم و خودمان را جایشان تصور نمی‌کنیم؟ The Queen&#x27;s Gambit چنین مسیری را هم نمی‌رود. اصرار دارد که ابرقهرمانی نیست. ابرقهرمان‌ها به ازای نیروی‌ خارق‌العاده‌ای که به آن‌ها بذل شده این تعهد نانوشته را داده‌اند که برای خیری بزرگتر از آن استفاده کنند. اما ولع بی‌پایان بث هارمون برای در هم کوبیدن حریفانش و اینکه در عمل هیچ اعتباری برای دیگران قائل نیست چه ربطی به خیر بزرگتر دارد؟روند یک داستان می‌تواند روند یادگیری، متنبه شدن و رشد قهرمان آن باشد. در اینجا هم در اواخر روایت چنین فرصتی فراهم شده بود. جایی که در آستانه‌ی آخرین رقابت هارمون با بورگوف، رفقایش در آمریکا دور هم جمع شده‌ بودند تا با  تحلیل و بررسی سناریوها استراتژی‌های پیشنهادی برای او پیدا کنند (یک تلاش واقعی!) پیشنهاد‌ها به بث منتقل شد و سازنده‌ی سریال می‌توانست با نمایش به ثمر رسیدن این تلاش جمعی رشد شخصیتی قهرمانش را اثبات کند. اما با یک حرکت غیرمنتظره‌ی بورگوف همه‌ی این پیشنهاد‌ها بی‌اهمیت می‌شوند و چه چیزی مشکل‌گشاست؟ قطعا شعبده‌بازی ذهنی بث!گفتم که وقتی ابرقهرمانی در داستان دارید نیروی او باید صرف یک خیر بزرگتر شود، یک راه برای ایجاد چنین صحنه‌ای قرار دادن یک نیروی شر مقابل است. اینجا هم عقده‌ی دیگر سریال نمایان می‌شود. شما دارید یک سریال آمریکایی می‌سازید. نیروی شرتان را از کجا می‌آورید؟ آوردن یک نخبه‌ی شطرنج‌باز از فضا و سایر سیارات مقداری نامانوس است پس سراغ گزینه‌ی معمول بعدی بروید: روسیه/شوروی. بورگوف تا حدی نقطه‌ی مقابل هارمون است. در آستانه‌ی پیری و بی‌روح، به نقل معروف این روزها مبتلا به toxic masculinity. او با دیگر قهرمانان روسی مشورت و همفکری می‌کند تا به نوعی نماینده‌ی کامل شر بزرگ شوروی باشد. چندان اخلاق‌مدار هم نیست: روی عوامل خارج از بازی، مانند جت‌لگ شدن هارمون، برای پیروزی حساب می‌کند. اما باز به شکل عجیبی The Queen&#x27;s Gambit تلاش می‌کند اثبات کند که سیاسی نیست. چگونه؟ بورگوف بعد از شکست خوردن، بث را به گرمی در آغوش می‌گیرد. متقاعد نشدید؟به مردانگی خشک و بی‌روح بورگوف اشاره شد. زنانگی بث هارمون در داستان چگونه است؟ اینکه در واقعیت نه در آمریکا و نه در جهان، تابحال شطرنج‌بازی زنی نداشته‌ایم که به دستاورد‌های او برسد مهم نیست، چرا که طبیعتا خیالات در داستان مجاز است و اصلا بستری برای شکستن کلیشه‌های ذهنی می‌شود. بث در طول ماجرایی که همراه او می‌شویم همواره با دنیای بی‌روح مردانه مواجه می‌شود. در هر جمع جدید ابتدا یا نادیده گرفته می‌شود یا دیگران با شگفتی از او استقبال می‌کنند. اما با پیروزی‌های پی در پی‌اش انتقام زنان را از این دنیای جنسیت‌زده می‌گیرد. تضاد آنجاست که قهرمان داستان هم گاه و ناگاه متعجب می‌شود که چرا همیشه همه چیز درباره‌ی زن بودن اوست؟ تلاشی برای اینکه نشان داده شود که این داستانی فمنیستی نیست. اما کسی نیست که به بث جواب دهد که آری! می‌شد که همه چیز درباره‌ی زن بودن تو نباشد، اما امان از عقده‌ی آفرینندگانت که دنیایت را جنسیت‌زده می‌خواهد!آنچه که تا الان که گفتم برای عصبانیت از این سریال کافی است. هر چند از نقاط قوتش هم می‌توان گفت. از جمله بازیگران کم اشکال، طراحی لباس‌ چشم‌نواز و دقت بالا در طراحی مسابقه‌ها. اما در مجموع The Queen&#x27;s Gambit هم در دنباله‌ی جریان اصلی صنعت سینما و تلویزیون، مخصوصا آمریکاییش، با تلاش و تمرکزی که روی شعار دادن (یا ندادن!) گذاشته است هر چه بیشتر از صداقتی که از تصویر انتظار داریم فاصله گرفته است.</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 01:11:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روش تغییر قانون</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-o9vzdlbmtgir</link>
                <description>Photo by Bill Oxford on Unsplashپنجشنبه شب گذشته به همت بسیج دانشجویی دانشگاه شریف، مناظره‌ای بین علی مهدیان  و میلاد دخانچی انجام شد. عنوان مناظره آرمان عدالت بود و جرقه‌ی آن جنجال‌های بعد از انتشار نوشته‌ی علی مهدیان درباره عدالت خواهی در خبرگزاری فارس بود.هر چند بیشتر زمان گفت و گو صرف این شد که هر طرف ادعا کند که چه هست و چه نیست و طرف مقابلش چه هست و چه نیست، اما با نزدیک شدن به پایان در مواقعی به صحبت‌هایی چالشی و مولدتر رسیدیم.میلاد دخانچی جبهه‌ی فکری مهدیان را متهم قانون‌گرایی کرد. یعنی بر سر هر صدایی که به اعتراض بلند می‌شود چوب التزام به قانون کوبیده می‌شود و اینکه در بحث‌هایشان اخلاق جایی ندارد و همیشه به قانون ارجاع داده می‌شود.اما سوالی که علی مهدیان در این باره پرسید درخواست راه حل بود: فرض کنیم به قانون الف اعتراض داشته باشیم، فرایند مطلوب برای تغییر آن چیست؟برخلاف تمام لحظات دیگر در طول مناظره که دخانچی موضعش آماده بود و در لحظه بیان می‌شد، این‌بار با کمی تامل پاسخ داد که به وسیله‌ی مذاکره و تحت لوای قانون.  مهدیان هم از این پاسخ نتیجه گرفت که حرف ما هم همین است: احترام به قانون.می‌خواهم صورت بندی دیگری از پاسخ به سوال مهدیان بدهم. هر چند فکر میکنم خود دخانچی در صورت فرصت و لزوم جواب دقیق و کاملتری از آن چه گفت خواهد داشت.وقتی به قانون اعتراض می‌کنیم یعنی درستی اخلاقی قانون را به چالش می‌کشیم. همیشه نهاد‌هایی برای صیانت از قانون وجود دارند تا برابر معترضان بایستد. این جدال تا جایی ادامه پیدا می‌کند که فشاری که معترضان وارد می‌کنند به کمک حمایت اجتماعی‌ای که موضع اخلاقی‌شان بدست می‌آورد نهاد‌های نگهبان قانون را تسلیم کند.این فرایندی طبیعی است و مطلوب آن است که فضای نقد اخلاقی قانون (یعنی به چالش کشیدن آن به صورت نظری) هر چه بیشتر باز باشد و نهاد‌های حاکمیتی در مقابل اعتراضی که پایگاه اجتماعی بدست آورده تسلیم باشند.اما اعتراض دخانچی به قانون‌گرایی در این فرایند به این معنی است که قانون به ذات خود، غیر از نهاد‌های نگهبان آن هیچ حامی دیگری لازم ندارد. پس آنچه در مقابله با یک چالش اخلاقی می‌تواند گفته شود باید خود استدلالی اخلاقی باشد نه ارجاع دادن به قانون.</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 16:40:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی خصوصی سازی صدا و سیما</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-qhr0dkxsncym</link>
                <description>نشریه‌ی میدان انقلاب، متعلق به بسیج دانشجویی دانشگاه شریف، در شماره ۷۴امش با عنوان «صدا و سیما در دادگاه انقلاب» در چندین مقاله به بررسی رسانه‌ ملی پرداخته است.آنچه می‌خواهم بگویم اما  درباره‌ی اولین  مطلب آن‌، «فیلیمو یا آی‌فیلم» است که موضوع خصوصی سازی صدا و سیما را مطرح می‌کند.نویسنده می‌گوید که نیاز به تحولی بزرگ وجود دارد. اما مسیری که پیشنهاد می‌دهد سپردن رسانه به دست بازار است. این راه حل نتیجه‌ی منطقی دغدغه‌ی اصلی او برای این تحول است، یعنی شکست خوردن رسانه‌ی ملی از رقیبان خارجی‌اش در جذب مخاطب.در برخورد اول رسانه نهادی اقتصادی نیست که از بازاری شدنش بگوییم. اما رسانه هزینه و خرج دارد. بعد از خصوصی شدنش چگونه آن را تامین خواهد کرد؟ یا مستقیما تحت تملک صاحبان ثروت خواهد رفت، یا سرمایه غیرمستقیم با تبلیغات آن را تسخیر خواهد کرد.در مورد تبلیغات اثر آن در تخریب اخلاق واضح است، اما جدای از آن، این دو مسیر هر چند دغدغه‌ی نویسنده را در مورد جذب مخاطب برطرف می‌کند (که البته بی انصافی است توفیق‌های همین صدا و سیما در آن را به کمک فضاحت‌هایی اخلاقی مثل پایتخت۶ در نظر نگیریم) اما همچنان جای صدای مردم در رسانه خالی خواهد ماند.سوال اینجاست که اگر BBC‌، Manoto،  HBO و امثالهم نبودند یا به فرض محال سانسور موفق می‌شد دست مردم را از‌ آن‌ها کوتاه کند، دیگر مشکلی در وضع فعلی صدا و سیما نبود؟ قرار است رسانه‌های خصوصی تعهد به رعایت چارچوب‌ها بدهند؟ در حال حاضر که رسانه خود دست ناظر است چه چارچوبی رعایت می‌شود؟ یا اینکه فقط مخاطب برنامه خودمان را نگاه کرد و خواننده‌ی خودمان را گوش داد کافی است. حال برنامه همان عصر جدید باشد و خواننده همان تتلو؟این حکومت قرار بود تمثیلی از وراثت مستضعان باشد. جایگاه مستضعفان در رسانه‌ی سرمایه داران کجا خواهد بود؟ آن‌هایی که فقر را دیگر نه فقط هنگام دست در جیب کردن، که موقع دهان باز کردن نیز احساس می‌کنند؟چه مشکلی در رسانه‌ای وجود دارد که با حق همه مردم در مالیات اداره می‌شود و صدای همه نیز هست؟ چاره‌ی وضع فعلی را در دموکراتیک کردن رسانه‌ی ملی (و سایر نهاد‌های قدرت در ادامه) باید جست نه افسانه‌های بازار و رقابت و کاهش رسانه‌ی ملی به روابط عمومی حکومت.برای رسیدن به آزادی رسانه و بیان هم می‌توان به روزنامه‌ها نگاه کرد و پرسید که این‌ها که سال‌هاست مستقل از دولت اداره‌ می‌شوند، نبود رقابت مانع آزادی‌ آن‌هاست یا خفقان و جو امنیتی؟پ.ن. جا دارد عواقب این خصوصی سازی با توجه به رابطه‌ی متمایز ثروت، حکومت و امنیت در ایران جداگانه و به صورت ویژه بررسی شود.</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 02:08:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذات خیرخواه انسان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-jttseqnjogyu</link>
                <description>Nick Loggieبا شیوع کرونا و دستور خانه نشینی، دورکاری از پدیده‌هایی است که رایج شده و سر زبان‌ها افتاده است. در همین باره مجله‌ی جاکوبین گزارشی منتشر کرده از سازوکار‌های کنترل کارگران و کارمندان دورکار. که چطور مدیران و کارفرمایان هر چه بیشتر به سراغ روش‌هایی جاسوسی مانند و بیشتر ناقض حریم شخصی می‌روند تا با وسواس هر چه بیشتر تمام جزییات عملکرد کارمندان را حین دورکاری نظارت کنند.یاد صحبت‌های عزیزی افتادم که میگفت سنت لیبرالیسم روی این فرض بنا شده که ذات انسان خیرخواه است پس فقط نیاز است که آزادیش فراهم شود تا با قدرت و ثروتش در جهت رشد حرکت کند.اما با توجه به آنچه می‌بینیم باید این حرف را این گونه اصلاح کنیم که فقط ذات «انسان سرمایه‌دار» خیرخواه است و نباید محدود شود؛ نه هر انسانی! چرا که کارمند، کارگر و حقوق بگیر را باید نقطه به نقطه و لحظه به لحظه پایید تا مبادا دست از پا خطا کند و سرعت چرخش چرخ توسعه کمی کم شود!</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 20:10:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ۳۴،۵۲۳ ثانیه از وقت شما</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DB%B3%DB%B4%DB%B5%DB%B2%DB%B3-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-of6qzv7vqool</link>
                <description>اول از همه، سال نو شما مبارک!در آخرین مواجهه‌ام با ویرگول، به کلیپ انصافاً زیبایی برخوردم که آمارهایی از فعالیتم در سال ۹۷ ارائه می‌داد. تنها ۶ پست منتشر کردم. اما همین تعداد اندک ۳۴،۵۲۳ ثانیه خوانده شده‌اند. یعنی حدود نه و نیم ساعت از وقت شما آدم‌هایی که به این‌جا سر می‌زنید را گرفته‌ام.قطعاً ممنون از شما! وقت کمی نیست نه و نیم ساعت! تقریبا زمان مفید کاری یک نفر در دو روز می‌شود. در طی چنین زمانی می‌توان کارهای مهمی انجام داد. اما شما این وقت را گذاشته‌اید تا آنچه‌ را بخوانید که از ذهن من بر دستانم، از دستانم بر کیبورد، از کیبورد به سرورهای ویرگول، و از این سرور‌ها به صفحات کامپیوتر یا موبایل شما سرازیر شده‌اند.ترسناک است، آن هم برای منی که در دنیای واقعی از اینکه‌ از کسی بخواهم دقیقه‌ای از وقتش را به من بدهد مضطرب می‌شوم. به حرف‌هایی فکر میکنم که بعضی را در همین ویرگول و بعضی را در ذهنم پیش‌نویس کرده‌ام و هوس انتشارشان را داشتم. اگر آن‌ها هم بودند این ۳۴،۵۲۳ تا چند می‌رفت؟ ده هزار؟ بیست هزار؟ پس خدا را شکر که همان پیش‌نویس ما‌ندند. مسئولیت سنگینی است.اصلا مهمترین دلیل دوری جستنم از توییتر همین است که نکند عادتم دهد هر پریشانی که از ذهنم می‌گذرد را منتشر کنم. قبل از اینکه ساعتی بالا و پایینش و در کنج‌های مختلف ذهنم نشخوارش کنم. که نکند دروغی باشد، حقی را ناحق کند، دلی را بیازارد، یا وقتی را تلف کند.به هر حال برایم دعا کنید که اگر باز هم چیزی این‌جا نوشتم ارزش وقت گرانقدر شما را داشته باشد.</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2019 14:08:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر فلاکت یا: ۱۴ راه برتر برای کسب بدبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DB%B1%DB%B4-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-rvwl1vvk18pq</link>
                <description>تقریبا همه‌ی ما ادعا می‌کنیم می‌خواهیم شاد باشیم، یک زندگی پرمعنا داشته باشیم،  از تمام ظرفیتهای زندگی لذت ببریم و در نهایت تمام این لذت و خوشی را با همه‌ي کائنات شریک شویم. اما عجبا که در عین حال برخی طوری رفتار می‌کنند که انگار تنها چیزی که پی‌اش هستند بدبختی است. البته بسیاری هم در بدست آوردنش موفق می‌شوند. هر چند که سودی ندارند. نه در پیدا کردن دوستانی جدید. نه در پیشرفت در کار. نه در پول در آوردن. و نه هیچ چیز دیگری.پس چرا چنین می‌کنند؟ من بعد از تخلیه اطلاعاتی بهترین مغزها در میان مشاوران و روانشناسان به این نتیجه رسیدم که فلاکت نوعی از هنر است. و افراد از تلاش و خلاقیتی که برای کسبش صرف می‌کنند لذت می برند.در واقع هنگامی که زندگی در یک وضعیت پایا، آرام و رو به رشد قرار دارد - نه سایه‌ی جنگ بر ممکلت‌ هست، نه یک قحطی فراگیر، نه بیماری اپیدمیک و ... - آنگاه بیچارگی یک هنر خواهد که بود، که به سادگی بدست نخواهد آمد. بلکه خلاقیت، دقت و تلاش می‌طلبد و حتی می‌تواند معنا و هدفی برای زندگی باشد.حال اگر شما هم جزء آن دسته‌اید که می‌خواهید این هنر را داشته باشد، بهترین تکنیک‌ها چیست؟ البته راه‌های پیش پاافتاده را که همه بلدند. مواد مخدر و الکل، جنایت و خلاف، قمار و .... اما اینجا درباره‌ی استراتژی‌های حرفه‌ای تری می‌خواهیم صحبت کنیم. آنهایی که کسی مشکوک نمی‌شود شما عمدا انجامشان می‌دهید و در عین حال بسیار کارا هستند. نکته کلیدی اینجاست که شما همواره باید تظاهر کنید که مثل همه به دنبال آرامش و شادی هستید، و گرنه این هنر به چشم تماشاچیانش نخواهد آمد. اوج هنر هم آنجاست که در عین حالی که برای کسب بدبختی تلاش می‌کنید، بتوانید در جایگاه قربانی هم قرار بگیرید. مخصوصا قربانی آنهایی که رحم و دلسوزی را ازشان طلب می‌کنید.تکنیک‌هایی که اینجا معرفی می‌کنم، اکثر بخش‌های زندگی را شامل می‌شوند. که البته همپوشانی‌‌هایی نیز بین این ناحیه‌ها وجود دارد. چون مثلا بدون نابود کردن ازدواج و رابطه با فرزندان و دوستان، نمیتوان یک بدبخت واقعی و کامل بود. این را به یاد داشته باشید هنگامی که دارید خودتان را بدبخت می‌کنید، ایجاد برای بدبختی برای اطرافیان اجتناب ناپذیر است. حداقل تا وقتی که شما را رها کنند. که البته همین به شما بهانه‌های بیشتری برای احساس فلاکت می‌دهد.بگذارید منفعت های بزرگی که یک انسان بدبخت از آن‌ها برخوردار است را مرور کنیم:‍وقتی که شما بدبخت هستید، دیگران برای شما تاسف خواهند خود. یا حتی احساس گناه خواهند کرد. که شاید این بدبختی شما تقصیر آن‌ها باشد. این یکی از بهترین دستاوردهاست! قدرتی عظیم در ایجاد احساس گناه در دیگران نهفته است. کسانی که عاشق یا وابسته به شما هستند بسیار محتاط خواهند شد تا مطمئن شوند که با کار یا حرفی به بدبختی شما نیفزایند. وقتی که بدبخت هستید، با توجه به اینکه انتظار اتفاق خوبی را ندارید، نمی‌توانید ناامید شوید.فلاکت به شما این امکان را می‌دهد که در نقش یک انسان باخرد و جهان دیده ظاهر شوید. مخصوصا اگر نه تنها درباره‌ی خود بلکه برای کل جامعه احساس بیچارگی کنید. شما می‌توانید نماد یک انسان بسیار عمیق، تراژدیک، با دریای از دانایی باشید. به گونه‌ای که هیچ یک از آدم‌های خجسته و سطحی درکش نخواهند کرد.پس حالا به سراغ یک سری از کاراترین استراتژی‌ها برای بدبخت شدن می‌رویم. از تعداد زیاد و بلندبالایی این لیست هیچ ترسی نداشته باشید. تنها به کار بستن چهار-پنج عدد از این راهکارها برای شکوفایی استعداد فلاکت کافی است!‍۱. از شکست اقتصادی بترسید! زیاد هم بترسید. در مواقع بحران اقتصادی بسیاری از مردم دچار ترس از دست دادن شغل و دارایی‌هایشان می‌شوند. یکی از مهارت‌ها برای تلخ کردن زندگی، پر و بال دادن به ترس‌هاست. آن‌ها را تا جای ممکن پررنگ کنید. مدام ناله و فغان کنید که هر لحظه ممکن است ورشکسته شوید. از هزینه‌ی هر چیزی شکایت کنید. مخصوصا اگر کسی دیگه‌ای این هزینه را ایجاد می‌کند. درباره‌ی خرج‌های کوچک دیگران دعوا راه بیندازید و یادآوری کنید که رکورد اقتصادی نتیجه‌ی رفتارهای غیرمسئولانه‌ی کسانی نظیر آنهاست.این ترس‌ها چندین مزیت دارند. اول اینکه شما را مجبور می‌کنند سال‌ها به کاری مشغول باشید که از آن متنفرید. دوم اینکه به خوبی، طمع، پول‌پرستی و خودخواهی را در شما پرورش می‌دهد. سوم اینکه نه تنها از دوستان و خانواده‌تان بیگانگانی می‌سازد بلکه شما را نیز بیشتر مضطرب و افسرده و حتی بیمار می‌کند.تمرین عملی: روی یک صندلی راحتی بنشینید. چشمانتان را ببندید و ۱۵ دقیقه به تمام چیزهایی که میتواند از دست بدهید تمرکز کنید. بعد هم خودتان در حال زندگی به صورت یک بی‌خانمان تصور کنید.۲. مدام بی‌حوصله باشید. این احساس را تقویت کنید که همه چیز قابل پیشبینی است. زندگی هیچ هیجانی و امکانی برای ماجراجویی ندارد. به طوری که حتی آدم پرجنب و جوش و سرزنده‌ای مثل شما را به یک زندگی خسته‌کننده و بی‌هدف واداشته، بدون اینکه کاری از دست شما بربیاید. تا جایی که می‌توانید از بی‌حوصلگی غر بزنید. این موضوع را در بحث با هر کس پیش بکشید، تا شیرفهم شوند که به نظرتان، آن‌ها حوصله‌سربر هستند. به فکر ایجاد یک بحران برای از بین بردن این بی‌حوصلگی باشید. دعوا‌های بی هدفی را با همسر، رییس، فرزندان و همسایه‌ها راه بیندازید. بی دلیل استعفا دهید، پس اندازهایتان را به هدر دهید، دست به کاری بزنید که هیچ ایده‌ای از عواقب آن ندارید. یکی از فواید جانبی بی‌حوصلگی این است که خود شما یک انسان حوصله‌سربر خواهید شد. در نتیجه اطرافیانتان از شما دوری خواهند کرد. به هیچ جمعی دعوت نخواهید شد. هیچ کس به سرش نمی‌زند به شما زنگی بزند، چه برسد به دیدارتان بیاید. با این وضع شما احساس تنهایی بیشتر و در نتیجه احساس بی‌حوصلگی و بدبختی بیشتری خواهید کرد.تمرین عملی: روزانه ساعت‌های کثیری را به تماشای مزخرف ترین برنامه‌های تلویزیون سپری‌ کنید یا بخش‌های از روزنامه‌ها را بخوانید که نه تنها جذابیتی ندارند بلکه روح شما را افسرده می‌کنند. از هنر و ادبیات و هر فعالیت مفید دیگری دوری کنید.۳. یک شخصیت منفی برای خودتان بسازید.  بگذارید یک نکته‌‌ی شخصیتی منفی، تمام ویژگی‌های دیگرتان را تحت شعاع قرار دهد. اگر احساس افسردگی می‌کنید، تبدیل شوید به آدم افسرده. اگر از اضطراب یا وسواس رنج می‌برید، شخصیت یک آدم وسواسی یا آدم مضطرب را برای خود بسازید. مشکلتان را به نکته‌ی اصلی در زندگی‌تان تبدیل کنید. با هر کسی در میانش بگذارید. حتما از علائم و عوارضش مطلع شوید تا بتوانید باآگاهی و بی‌وقفه درباره‌اش صحبت کنید. رفتار‌های نمایانگر مشکلتان را تمرین و اجرا کنید، مخصوصا آن‌هایی که روی فعالیت‌ها و روابطتان تاثیر میگذارد. اگر تصمیم گرفته‌اید که آدم افسرده باشید، روی آن تمرکز کنید و در هرجایی بروزش دهید. بخاطر اضطراب به هیچ کجا نروید و هیچ چیز جدیدی را امتحان نکنید. وسواستان را تقویت کنید و در جاهایی که به احساسات دیگران لطمه می‌زند پیاده‌اش کنید. یادتان نروید که همیشه اظهار کنید که از این اوضاع و رفتارهایتان خوش‌حال نیستید، اما کاری هم در قبالش از دستتان برنمی‌آید.سعی کنید خود را در وضعیت‌های روانی و اجتماعی قرار دهید که نشانگر مشکل شما باشند. مثلا اگر مشکل شما افسردگی است، شانه هایتان به پایین بیندازید، به زمین چشم بدوزید و مدام آه بکشید. مهم است که که بدن خود را شرطی کنید تا بتواند به سرعت خود را به وضعیت حاد مشکلتان برساند.تمرین عملی: ده موقعیتی که شما را مضطرب، افسرده یا پریشان می‌کنند را روی کاغذ بیاورید. هر هفته با استفاده از یکی از موقعیت ها، سعی کنید برای حداقل ۱۵ دقیقه خود را درگیر دلهره کنید.۴. دعوا راه بیندازید. یکی از بهترین راه‌ها برای خراب کردن روابط‌ با عزیزانتان است. هر از چند گاهی، به شکلی غیرقابل پیش‌بینی، یک مشاجره درست کنید، یا بخاطر یک چیز پیش پاافتاده داد و هوار کنید و تهمت‌هایی بی‌پایه بزنید. جر و بحث حداقل پانزده دقیقه باید ادامه داشته باشد، و اگر در یک جمع اتفاق بیافتد که چه بهتر! هنگام قهر، شاید طرف شما مهربان و دلسوز باشد، اما هنگامی که به این دعوا اشاره کرد، اصرار کنید که شما هرگز چنین کاری نکرده‌اید و او حتما چیزی که شما بیان کرده‌اید را نفهمیده است. بخاطر اینکه او شما را به رفتار بد متهم کرده، خود را ناراحت و دلخور نشان دهید.یک راه دیگر برای انجام اینکار این است که، در یک موقعیت غیرمنتظره، به همسرتان بگوید که:‌‌ «باید با هم صحبت کنیم» و آنگاه تمام چیز‌هایی را که شما را از رابطه‌تان ناامید کرده بیان کنید. مطمئن شوید که اینکار را هنگامی بکنید که شریک شما در حال رفتن به یک دورهمی یا مراسم است، و تا یک ساعت از این گفت و گو دست نکشید. یا می‌توانید هنگامی که او سر کار یا در جمع دوستانش است پیامی درباره‌ی مشکلات و نگرانی‌هایتان برایش بفرستید.تمرین عملی: بیست پیام آزاردهنده‌ای را که به یک شریک عاطفی می‌توانید بفرستید را بنویسید. سعی کنید روزانه به این لیست آیتم‌های جدیدی اضافه کنید.۵. سو ظن بسازید. در هر موقعیتی، بدترین گمان را نسبت به همسر، دوستان و همکارانتان داشته باشید. هر صحبت و رفتاری را به عنوان یک توهین یا تمسخر برداشت کنید. مثلا هنگامی که کسی از شما می‌پرسد:‌ «چطوری چنین فیلمی رو دوست داشتی؟» فورا تصور کنید که طرف شما سعی دارد با نشان دادن اینکه شما چیزی از فیلم نفهمیده‌اید شما را مسخره کند و یا سلیقه‌تان در فیلم را سخیف بشمارد. در واقع ایده‌ی اصلی این است که همواره بدترین چیز را از دیگران انتظار داشته باشید. اگر کسی برای یک قرار شام با شما دیر کرده است، تمام دیگر دفعاتی را که معطل‌تان کرده است بخاطر بیاورید، و به خود بقبولانید که با قصد کوچک کردن شما این کار را انجام می‌دهد. هنگامی هم که می‌رسد، بخاطر از دست رفتن وقت‌تان عصبی و ناراحت باشید. اما اگر پرسید که چه اتفاقی افتاده، هیچ جوابی ندهید. بگذارید عذاب بکشد.تمرین عملی: پنج نفر از آدم‌های دور و برتان را لیست کنید، برای هر کدام گفته یا رفتاری را ذکر کنید که نشان دهد آن‌ها به همان اندازه ‌سعی در فلاکت شما دارند که خودتان دارید.۶. هر چه انجام می‌دهید، فقط برای نفع شخصی‌تان انجام دهید. گاهی وسوسه می‌شوید که به کسی یا خیریه‌ای کمک کنید یا در یک فعالیت مثبت اجتماعی شرکت کنید. هرگز انجامش ندهید! مگر اینکه برای خودتان نفعی داشته باشد، مثلا کمک کند انسان خوبی به نظر بیاید یا با کسی آشنا شوید که در آینده بتوانید از او پولی قرض بگیرید. در غیر این صورت به دام انجام یک کار تنها با نیت خیر نیافتید. به یاد داشته باشید که تنها هدف شما مراقبت از خودتان است، هر چند که از خودتان متنفر باشید.تمرین عملی: به تمام کارهایی فکر کنید که برای دیگران کرده‌اید و عایدی برایتان نداشته است.روی این تمرکز کنید که چگونه همه اطرافیانتان سعی در استفاده از شما برای سود خودشان دارند. حال سه چیز را بنویسید که با انجامش هم برای شما سودی دارد و هم به شما وجهه‌ی یک انسان خیر را می‌دهد.۷. از سپاسگزاری بپرهیزید. تحقیقات نشان داده است که انسان‌های حق‌شناس و سپاس گزار از دیگران شادترند. سپاس‌گزاری نعمات داده شده کار احمقانه‌ای است. چه نعماتی؟ زندگی تماما زجر است و بعد هم که مرگ است. سپاس گزار چه باشید؟دوستان واقعی و اطرافیانتان سعی خواهند کرد که تلاش شما را برای عدم حق شناسی تخریب کنند. برای نمونه هنگام صرف یک شام مزخرف، برای همسر خود از یک پروژه در کارتان شکایت می‌کنید که شما را ناکام گذاشته است، او ممکن است به شما یادآوری کند که باید بخاطر داشتن شغل و حتی داشتن غذا شکرگزار باشید. چنین تلاش‌های برای تشویق به حق‌شناسی رایج هستند و براحتی می توان با آن ها مقابله کرد. تنها اشاره کنید که تمام چیز‌هایی که می‌توانید بخاطرشان شکرگزار باشید بی‌نقص نیستند. این گونه می‌توانید تمام عیب‌های آنها را ذکر کنید.تمرین عملی: یک لیست از تمام چیز‌هایی که می‌توانید برای آن‌ها سپاس‌گزار باشید بسازید. سپس برای هرکدام دلیلی برای عدم سپاس گزاری بنویسید. بدترین چیز را تصور کنید. هنگامی که به آینده فکر می‌کنید، بدترین سناریو را در نظر بگیرید. مهم است که برای هر تراژدی یا فاجعه‌ی ممکنی از قبل آماده باشید و احساس بدبختی کنید. همه‌ي احتمالات را در نظر بگیرید. حمله‌ي تروریستی، فاجعه‌ي طبیعی،  بیماری‌های ناگوار، تصادفات وحشتناک، ورشکستگی و ....۸. همواره در حال نگرانی باشید. خوشبینی تنها باعث نا‌امیدی است. در نتیجه، تلاش کنید تا بپذیرید که زندگی مشترکتان از هم خواهید پاشید، بچه‌هایتان شما را دوست نخواهند داشت، تجارتتان شکست خواهد خورد و هیچ اتاقی خوبی برای شما رخ نخواهد داد.تمرین عملی: جست و جو کنید و ببینید که چه فجایعی، طبیعی یا غیرطبیعی، در منطقه شما ممکن است رخ دهد. مثل زلزله، سیل، قحطی، جنگ و .... هر روز حداقل یک ساعت روی این‌ها تمرکز کنید.۹. پدر و مادرتان را سرزنش کنید. سرزنش کردن والدینتان برای عیب‌ها، کمبودها و شکست‌هایتان از جمله‌ی کاراترین استراتژی هاست. بلاخره، آنها بودند که شما را تبدیل به چیزی که هستید کرده‌اند، ربطی به خودتان که ندارد. اگر هم خصلت خوبی هم دارید، یا موفقیتی کسب کرده‌اید، لازم نیست آن‌ها را به خاطر زحمات پدر و مادرتان بدانید. این چیز‌ها اتفاقی است.این مزمت کردن‌ را شامل حال دیگر افراد در گذشته‌تان نیز بکنید: معلم کلاس دوم‌ که سرتان داد کشید، پسربچه‌ محله‌تان که هنگامی که نه ساله بودید حالتان را گرفت، استادی که در یک امتحان به شما نمره‌ی پایینی داد، اولین دوست پسرتان، یا حتی شهری که در آن بزرگ شده‌اید. چیزهای زیادی می‌شود پیدا کرد. سرزنش کردن در برای هنر فلاکت ضروری است.تمرین عملی: به پدر یا مادرتان زنگ بزنید و بگوید که همین الان یاد رفتار وحشتناکی افتادید که هنگامی که کودک بودید، با شما داشته‌اند. مطمئن شوید که متوجه شده‌اند که باعث شده شما احساس بدی پیدا کنید و هنوز هم از آن رنج می‌برید.۱۰. از خوشی‌های زندگی لذت نبرید. لذت بردن از چیزهایی مثل غذا، نوشیدنی، موسیقی و زیبایی برای افراد سطحی است. این را به خودتان یادآور شوید. اگر سهوا از عطری، آهنگی یا اثری هنری لذت بردید، بلافاصله یادآور شوید که این‌ها خوشی‌هایی زودگذر هستند که نمی‌توانند این وضع فلاکت‌بار دنیا را جبران کنند. این موضوع برای طبیعت هم صادق است. اگر تصادفا به لذت بردن از یک منظره‌ی چشمگیر، یک پیاده‌روی در ساحل یا قدم‌زدنی در جنگل مشغول شدید، سریعا دست نگه دارید! اینکه دنیا، پر از فقر، بیماری و ویرانی است را به یاد بیاورید. زیبایی‌ طبیعت تنها یک فریب است.تمرین عملی: هر هفته در برنامه‌ای شرکت کنید که قرار است سرگرم کننده باشد، اما در همین حین به این فکر کنید که چقدر بیهوده است. به عبارتی تلاش کنید تمام لذت موجود در آن فعالیت را از بین ببرید.۱۱. افکارتان را نشخوار کنید. زمان قابل توجه‌ای را به تمرکز درباره‌ی خودتان اختصاص دهید. مرتبا به علت رفتارهایتان فکر کنید. عیوب خود را بررسی کنید. مشکلاتتان را مرور کنید. این به شما کمک می‌کند یک دید بدبینانه را نسبت به زندگیتان پرورش دهید. اجازه ندهید که یک تجربه یا تاثیر مثبت، شما را از این کار منحرف‌ کند. هدف این است که مطمئن شوید که حتی ناراحتی‌ها و ناخوشی‌های کم اهمیت نیز، عظیم و بدیمن جلوه کنند.می‌توانید روی مشکلات دیگران و یا جهان به صورت کلی تمرکز کنید، اما در نهایت آنها را به خودتان ربط دهید. فرزندتان بیمار است؟ به این مصیبت فکر کنید که باید از کار مرخصی بگیرید تا از او مراقبت کنید. همسرتان از رفتار شما دلگیر است؟ به این بیاندیشید که وقتی او درباره‌ی این صحبت می‌کند که باعث شده‌اید چه احساسی پیدا کند، چه حس وحشتناکی به خود شما دست می‌دهد. با نشخوار کردن مشکلات بقیه، علاوه بر مشکلات خودتان، شما متفکری عمیق و احساسی خواهید بود که سنگینی این دنیا بر شانه‌ی اوست.تمرین عملی:‌ بر روی یک صندلی راحت بنشینید و تلاش کنید احساسات منفی نظیر خشم، افسردگی، اضطراب و بی‌حوصلگی را در خود بوجود بیاورید. پانزده دقیقه روی این احساسات متمرکز شوید. در ادامه‌ی روز، فارغ از کاری که می‌کنید، این احساسات در پس زمینه‌ی ذهن تان نگه دارید.۱۲. گذشته‌ را تحسین یا مذمت کنید. تحسین کردن گذشته یعنی همواره به خودتان بگویید که هنگامی که کودک یا جوان بودید یا تازه ازدواج کرده بودید چقدر زندگی خوب،‌ شاد، پرارزش و پر از فرصت بود و افسوس بخورید که از آن موقع به بعد زندگی در سراشیبی سقوط حرکت بوده است. هنگامی که جوان بودید، برای مثال، فریبنده بودید و هر کسی آرزوی بدست آوردن شما را داشت. و حالا یک زندگی مشترک معمولی با همسری با شغلی سطح پایین در ناکجاآباد دارید. شما باید با آن خواستگار بلند بالا و صاحب مقام‌تان ازدواج می‌کردید. باید هنگامی که فرصتش را داشتید در مایکروسافت سرمایه گذاری می‌کردید. به طور خلاصه، به جای چیز‌هایی که انجام داده اید، به آن‌هایی که باید می‌داشتید و باید انجام می‌دادید فکر کنید. این کار حتما به شما احساس بدبختی خواهد داد.مذمت کردن گذشته‌ هم کار ساده‌ای است. شما در جایی اشتباه در زمانی اشتباه متولد شدید. هیچگاه آن چیزی که نیاز داشتید در اختیار شما نبود. با شما تبعیض آمیز برخورد شده است. هرگز آموزشی را که لایقش بودید دریافت نکردید. با چنین پیش زمینه‌ای چگونه می‌توان خوشحال بود؟ مهم است بدانید که خاطرات بد، تصمیمات اشتباه و اتفاقات ناخوشایند در شکل دهی به شما و آینده‌تان نسبت به خاطرات خوش، موفقیت‌ها و رخدادهای خوب نقش بسیار پررنگتری داشتند.روی دور‌ه‌های تلخ از زندگی‌تان تمرکز کنید. با یادآوریشان خود را آزار دهید و برای همیشه یادشان را با خود حمل کنید. این گونه فارغ از اینکه الان در چه حال هستید قطعا شاد نخواهید بود.تمرین عملی: از مهمترین خاطرات ناخوشایندتان لیستی درست کنید و در جایی نگهش دارید که مرتبا بتوانید مرورش کنید. هفته‌ای یک بار از دوران وحشتناک کودکیتان برای کسی تعریف کنید، یا از اینکه بیست سال قبل زندگی چقدر بهتر بود.۱۳. یک شریک عاطفی برای اصلاح پیدا کنید. حتما سعی کنید عاشق کسی شوید که عیب بزرگی دارد (دائم الخمر، قمارباز، زن باز، ضداجتماع) و مصمم به اصلاحش شوید. فارغ از اینکه آیا خود او می‌خواهد اصلاح شود یا خیر. عمیقا به اینکه شما می‌توانید تغییرش دهید ایمان داشته باشید و هر گونه شواهدی بر ضد آن را نادید بگیرید.۱۴. عیب‌جو باشید. یک لیست بی‌پایان از چیزهایی که نمی‌پسندید داشته باشید و مرتبا بیانشان کنید، هر چند کسی نظری از شما نخواسته باشد. برای مثال، برای گفتن «واقعا این چیزیه که امروز میخوای بپوشی؟» یا «چرا صدات اینقدر روی اعصابه؟» تامل نکنید. اگر کسی مشغول خوردن تخم‌ مرغ است، بگویید که از تخم مرغ خوشتان نمی‌آید. منفی‌گرایی‌تان را نسبت به هر چیزی اعمال کنید.اگر چیزهایی که از آن‌ها عیب جویی می‌کنید مورد علاقه‌ و تایید دیگران باشد، به اینکه از بقیه جمع جدا شوید کمک خواهد کرد. گله کردن از ترافیک و پشه‌ها به اندازه‌ی کافی خلاقانه نیست. همه هم‌نظرند که این‌ها آزاردهنده هستند، و با گفتن دوباره‌ی آن کسی توجهی نخواهد کرد. اما نقد کردن فیلم جدیدی که همه‌ی دوستان‌تان عاشقش شده‌اند چطور؟ این گونه، فرصت‌‌های بسیاری برای مخالفت با نظرات مثبت دوستانتان خواهید داشت.تمرین عملی: بیست چیز را که از آن‌ها خوشتان نمی‌آید یادداشت کنید و بررسی کنید که هر کدام را در طول روز در چند گفت و گو می‌توانید به وسط بکشید. برای نتایج بهتر، از چیزهایی عیب جویی کنید که تا به حال هیچ برخورد و تجربه‌ای با آن‌ها نداشته‌اید.***در اینجا چهارده روش را برای اینکه در خود احساس بدبختی را بوجود آورید ذکر کردم. البته نیازی نیست که در همه‌ی آن‌ها استاد شوید. اما اگر تنها در انجام چهار یا پنج مورد از آن‌ها موفق بودید، مرتبا خود را بخاطر نپرداختن به تمام آن‌ها سرزنش کنید. احیانا اگر به تراپیست مراجعه کردید -به دلیل اینکه یک نفر که هنوز به عشق به شما پایبند است، شما را وادار به آن کرده- سعی کنید بدبختی شما ذاتی به نظر برسد. اگر تراپیست‌تان سعی در ایجاد امید در شما می‌کند یا روش‌هایی برای تسکین ذهن مشوشتان‌ آموزش می‌دهد، با صحبت درباره‌ی رویا‌های پر از بدبختی‌تان در شب قبل، در بحث همکاری کنید. اگر در تحلیل خواب مهارت دارد، سریعا به شکایت از هزینه‌ی خود جلسه مشاوره بپردازید. اگر از شکایت‌های شما به عنوان زمینه‌ای برای بحث درباره‌ی ترافکنی استفاده می‌کند، او را به ترافکنی متقابل متهم کنید. در نهایت، هنگامی که تراپیست سعی در رفع حس فلاکت‌تان می‌کند، دشمن شماست. پس هر چه زودتر جلسه را ترک کنید. و اگر به تراپیستی برخوردید که در حالی که شما چهارده مورد این لیست هر هفته در زندگی‌تان اعمال می‌کنید، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، با من تماس بگیرید. من هم مشتاق ملاقات او هستم!پ.ن ۱: این متن ترجمه‌ای آزاد و احتمالا مبتدیانه از مقاله‌ی Here Are the 14 Habits of Highly Miserable People نوشته‌ی Cloe Madanes است. پیشنهادهایتان را برای بهبود آن صمیمانه پذیرا هستم. شکایت‌های تند و تیزتان برای اشکالات را نیز تحمل می‌کنم.پ.ن. ۲: به شخصه در موارد ۳، ۱۱ و ۱۲ دستی بر آتش دارم (برای مشاوره های بیشتر در خدمت خواهم بود.) شما هم اگر راهکارهایی برای اعمال این موارد دارید یا علاوه بر این ۱۴ راه، استراتژی دیگری می‌شناسید، بنده و تمام خوانندگان مشتاق شنیدن آن‌ها هستیم.</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 00:37:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زند موجی بر آن کشتی، که تخته تخته بشکافد!</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AF-tomaik3ziiil</link>
                <description>به اندازه‌ی کافی دیر شده بود. وسایلم را ریختم توی کیف. از بچه‌ها خداحافظی کردم و از شرکت زدم بیرون. پیاده راه خوابگاه را در پیش گرفتم. در باد و باران تهران. اصلا چند شب هست که تهران چنین هوایی داشته باشد؟از لطف این هوا، شاید هم از اجبار تنهایی، خودم را غرق در افکار کردم. بعد از یک روز کاری و سر و کله زدن با کار‌ها و وظایف گوناگون و تلاشی برای کسب درآمد. شروع کردم به یادآوری و مرور آرزو‌های بزرگ و کوچک. شاید هم بتوان قول و قرارهایم برای آینده، خواندشان.خواندن کتاب‌هایی که لیست‌شان کرده‌ام، یاد گرفتن تمام موضوعاتی که بهشان برخورده‌ام و نظرم را جلب کرده‌اند و قول دادم بلاخره ته‌ و تویشان را در می‌آورم، سفر‌هایی که به خودم قولشان را داده‌ام، ساختن فیلمی، برای اولین تجربه، که شاید ادامه‌ای داشته باشد، خریدن تمام چیزایی همه که هر دفعه به خودم می‌گویم داشتن این یکی زندگی را حتما زیباتر ‌میکند (و شاید هم تنها به این دلیل که میخرم تا وجود داشته باشم)، اینکه عاشق شوم، یا حداقل به خیلی‌ها بتوانم بگویم که  چقدر دوست‌شان دارم و ...در این افکار می‌لولیدم که گفتم، در این زمان طی راه، حداقل یکی از این کارها‌ را که می‌توانم، انجام دهم: شنیدن رادیو پای. که این یکی را مطمئنم زندگی را زیباتر می‌کند. قسمت یازدهم: گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت یا Last Seen One Year Agoبسم الله الرحمن الرحیم پایتخت مثل پای سیب استاز بین آن‌ همه ذوق برای محقق کردن خواسته‌ها و آرزوهایم مرا به کجا برد؟ بهشت زهرا! به صرف نان و پنیر و انگور. سفری ناخواسته. اما راست می‌گفت. وقتی که میان همه‌‌‌ی این رفت و آمدها و سر و کله زدن‌ها، ملک الموت دست بر شانه‌ام بگذارد، همه چیز ناگهانی خواهد بود. دیگر خواستن یا نخواستن تاثیری نخواهد داشت.چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید؟چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خونو وقتی که یادش می‌افتم، چقدر راحت همه چیز رنگ می‌بازد! وقتی که حتی از فرود آمدن قدم بعد‌ی‌ام مطمئن نباشم. اگر لحظه‌ای رفتن برسد از بین همه‌ی این داشته‌ها و خواسته‌ها کدامشان را می‌توانم با خودم ببرم؟حال که می‌بینم انتهای تمام مسیرها و آرزوها و نقشه‌ها، قبرستانی  است، احتمالا نه چندان دور، که از آن هم کل سهمم چاله‌‌ای است حدودا دو متر در یک متر، آن وقت می‌توان پرسید پی چه هستم و اصلا پی چه می‌توان بود؟</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jun 2018 04:26:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای دنیای لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-zmejm3jblfdp</link>
                <description>تا شاید حدود یک سال پیش، سریال دیدن را، در مقابل فیلم دیدن، اتلاف وقت می‌شمردم. بزرگترین دلیلم این بود که سازنده‌ی یک سریال همواره بزرگترین دغدغه‌اش این است مخاطبش را برای قسمت‌ها و فصل‌های بعدی تشنه نگه دارد. همین باعث می‌شود که سریال ها اغلب از یک روایت با کیفیت و خلاقانه فاصله بگیرند.در حالی که در یک فیلم، مولف می‌داند که مخاطبش برای چند ساعت ممتد در اختیارش خواهد بود و دیگر افسار روایت را به هر سمتی که دلش می‌خواهد می‌تواند براند. و البته افزودن تعداد این مخاطبان می‌تواند هدفی باشد یا نه.اما اکنون چند وقتی است وارد دنیای سریال‌ها شده‌ام. وارد شدنی که فعلا خروجی برایش نمی‌بینم. نقطه‌ی شروعش تابستان گذشته بود با Westworld (البته سال گذشته هم Friends را دیده بودم ولی بحث آن از این روند جداست). هنگام فراغت از درس و دانشگاه بود. با توجه به اینکه هیچ برنامه سنگینی برای تابستان نداشتم،‌ وقت آزاد بسیار بود و یکی از استدلال‌هایم مبنی بر اینکه سریال‌ها در مقابل زمان زیادی که می‌گیرند چیز زیادی نمی‌دهند، چندان مهم نبود. هنگامی که موضوع سریال و همچنین نام جاتان نولان را به عنوان مولف اصلی دیدم شروع کردم به دیدنش. البته اینکه تا آن زمان فقط یک فصلش منتشر شده بود تصمیم گیری را آسان‌تر کرد. با تمام کردن Westworld و حظ عظیمی که بردم، دیگر تقریبا روی ریل سریال دیدن افتادم. شاید آن نگاه اولیه‌ام به این وادی چندان برای این سال‌ها صادق نیست. با رونق گرفتن زیاد سریال‌ها و افزایش تولیدات در این اواخر، هم تولیدکننده‌ها به خلاقیت فضای بیشتری می‌دهند. هم نام‌های بزرگ از دنیاهای دیگر به حضور در دنیای سریال‌ها رغبت پیدا کرده‌اند.آخرین سریالی که دیدم  The End of the F***king World  بود. واقعا عجیب و غریب بود. انگار این تنها حرف من نیست و همه را متعجب و هیجان‌زده کرده است. داستان درباره‌ی دختر و پسری نوجوان،  حدودا ۱۷ ساله، است. جمیز خود را یک روانی می‌پندارد و بعد از دوره‌ای سرگرم شدن با کشتن حیوانات، حالا به دنبال قتل یک انسان است. آلیسا نیز دختری است که تقریبا همیشه عصبی است. همه چیز برایش پوچ و حوصله سر بر جلوه می‌کند. مگر آنهایی که معمول و مثل همه چیز نباشند. مثل پدرش که نتوانست زندگی معمول را تحمل کند و او و مادرش را ترک کرد و حالا تنها اثری که از او هست، کارت تبریک‌هایی است که هر ساله برای تولد آلیسا میفرستد. و همچنین مثل جیمز.حال جیمز و آلیسا، بدون این که از نیت هم خبردار باشند همراه هم می‌شوند. وارد مسیری می‌شوند، که رخدادهایی همواره غیرمنتظره را با خود دارد. مسیری که باعث می‌شود هر کدامشان هم خودشان را بهتر بشناسند و هم دنیای پیش رویشان را.سن شخصیت‌ها در نگاه اولیه سریال را زیادی نوجوانانه نشان ‌می‌دهد. اما چیزی که مهم است این است که با کنکاش آشفتگی‌های روحی معمول این سن طرفیم. دوره‌ای که اکثرا دنیا جایی حوصله سر بر برای ماست. تمام فعالیت‌های معمولی که از ما خواسته می‌شود پوچ جلوه می‌کند و دوست داریم نظم را به هم بزنیم. هیچکس را نیز پیدا نمی‌کنیم که افکار ما را درک کند. این کنکاش می‌تواند می‌تواند برای سن‌های بالاتر هم جذاب باشد. هم از جهت تجدید خاطره‌ی آن احساسات و هم اینکه گاهی این آشفتگی‌ها به مرور زمان حل نمی‌شوند و تنها در انتهای ذهن ما زیر دغدغه‌های جدید دفن می‌شوند.سریال انگلیسی و تولید BBC است. بر اساس کمیکی از چارلز فورزمن است (هم اینکه کمیکی با چنین داستانی ممکن است وجود داشته باشد برایم حیرت آور است). تا کنون یک فصل پخش شده که هشت قسمت حدودا بیست دقیقه‌ای دارد. همین یک فصل تمام داستان کمیک را پوشش می‌دهد. اما احتمالش هست که فصل‌های بعدی نیز در کار باشد (امیدوارم ادامه‌اش ندهند، هرچند که هر چیزی که مورد استقبال واقع می‌شود، آنقدر ادامه اش می‌دهند تا به همه چی‌ گند بزنند).</description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Tue, 03 Apr 2018 20:15:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا Sherlock را دوست داشتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@monnttes/sherlock-cukb55fyft9z</link>
                <description>بگذارید همین اول بگویم. من در دنیای تصاویر متحرک، سینما و تلویزیون، دنبال درام هستم. در واقع تصورم این است که همه کسانی که جدا در این دنیا زندگی می‌کنند هم دنبال درام هستند. کسانی که گاه برای پیدا کردن یک فیلم خوب وقتی بیشتر از زمان معمول یک فیلم صرف می‌کنند.من مانند بقیه افراد این دسته دنبال روایت‌هایی هستم که درباره‌ی خودِ خودِ انسان است. درون این موجود را می‌کاود. این موجود  ناشناخته، گمشده و همیشه تنها را. هرچند این دلیل  نمی‌شود از بقیه فضاها لذت نبرم. از فیلمی اکشن، تعقیب و گریزهای پلیسی، کمدی‌های محض یا ملودرام‌های عاشقانه مزخرف.حال درباره‌ی  Sherlock چه؟ قطعا در دسته‌ی سریال های  جنایی/معمایی قرار دارد. کمی هم ابرقهرمانی. شرلوک هومز قرن بیست و یکمی  این سریال تا حد خوبی ابرانسان است. قدرت ماورالطبیعه‌اش در ذهنش است. شاید  همین باعث شد نسبتا زود از همزاد پنداری با او ناامید شوم. چرا که در مورد سایر ابرقهرمان‌ها حداقل می‌توانستم داشتن قدرت‌های فیزیکی خارق‌العاده  آن‌ها را خیال پردازی کنم. اما چندان ممکن نیست بتوانم خودم را یک “highly  functioning sociopath” تصور کنم. البته که از ماجرا و پرونده‌هایی که شرلوک درگیرش می‌شد به هیجان می‌آمدم و لذت می‌بردم.اما در بخش دراماتیک شخصیت شرلوک هومز سازندگان بیشتر به بازی دادن مخاطب مشغول بودند. نمی‌گذاشتند که بفهمیم واقعا چه جور شخصیتی دارد. آیا تماما جامعه‌گریز و درون گرا است یا او هم عاشق می‌شود؟ آیا همواره خود را از همه برتر می‌بیند یا گاهی به دیگران تکیه ‌می‌کند؟ در واقع هر بار  که می‌خواستیم نتیجه‌گیری بکنیم، با حرکتی تمام استدلال هایمان را به هم می‌ریختند. آخرین قسمت سریال هم که به گذشته و واکاوی شخصیت شرلوک پرداخته  بود، تقریبا افتضاح بود.اما به جای تمام این‌ها، جان واتسون هست. جان برخلاف شرلوک یک شخصیت کاملا عادی است. شاید مانند شرلوک با بازکردن گره پرونده‌هایی حل نشدنی، کشورش را نجات نداده باشد. اما به اندازه‌ی یک فرد عادی تجربه‌های بزرگی مثل جنگ را داشته است. او مانند بقیه‌ی آدم‌ها عاشق می‌شود، اعتماد میکند، می‌جنگد، شکست می‌خورد، می‌شکند و باز به پا می‌خیزد.جان در هیچ یک از توانایی‌ها برتر از سایرین نیست. حتی با قرار گرفتن در کنار شرلوک معمولی بودنش بیشتر به چشم می‌آید و او نیز، مانند مخاطب، از رقابت با شرلوک در قهرمان بودن دست می‌کشد. اما در جایگاه یک یار همیشه همراه و مراقبت و اهمیت دادن به دوستان و عزیزانش همانند یک قهرمان عمل می‌کند. شاید برای کمک و همراهی در برابر دوستش و همسرش چیز زیادی نداشته باشد. اما هر چه دارد را برایشان فدا می‌کند. گاه موفق می‌شود و گاه باید در مقابل شکست تسلیم باشد. چه چیز دراماتیک تر از این؟ </description>
                <category>Hamon</category>
                <author>Hamon</author>
                <pubDate>Fri, 30 Mar 2018 21:37:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>