<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mono</link>
        <description>برنامه نویس کامپیوتر و علاقمند به روانشناسی و فلسفه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1557156/avatar/1Pu7Jr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@mono</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلاش برای بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@mono/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-mr79xfbvjcaj</link>
                <description>نامه ای به یک دوست ...سلاممدتی میشه از احساساتم باهات صحبت نکردم. امروز می خوام اتفاقی رو که دیروز برام افتاده با تو به اشتراک بذارم. وقتی استرس و فشارهای روزمره زندگی به حد خاصی میرسه که واقعا فریز میشم، تنها چیزی که کمکم می کنه تا از این حالت خلاص بشم، یک پیاده روی طولانی و بی هدف برای چندین ساعته. اولش که شروع می کنم به قدم زدن، بی اختیار با سرعت بیشتری نسبت به قدم زدن معمولی حرکت می کنم. انگار کسی دنبالم کرده یا می خوام جایی برم و دیرم شده. شاید حدود ۱۰ دقیقه اول اینطوری باشه. کم کم سرعتم کم میشه. معمولا بعد از حدود نیم ساعت به سرعت معمولی میرسم. همزمان با کاهش سرعتم، احساس می کنم که استرسم هم کم میشه. بعضی وقتا که بیشتر ادامه میدم، بعد از حدودا یک ساعت، سرعتم خیلی خیلی کم میشه و این کم شدن سرعت باعث میشه دید من به اطرافم بسیار شفاف تر و واضح تر بشه. چیزای بیشتری رو میتونم ببینم و دنیا از نگاه من رنگی تر و قشنگ تر میشه. دیروز عصر هم مثل خیلی از روزهای پر استرس بود. تصمیم گرفتم بزنم بیرون و بی هدف فقط قدم بزنم. همینطور که در پیاده روی طولانی خودم بودم یه اتفاق متفاوت و جالب برام افتاد. اتفاق که نمیشه گفت، یک تجربه بود. حتی نیم ساعت هم از شروع پیاده روی من نگذشته بود. برای حدود یک دقیقه احساس کردم حرکت زمان کند تر شده و همینطور داره کند تر میشه. اگر بخوام تصویری که در ذهنم شکل گرفته رو به شما منتقل کنم، میشه گفت چیزی مثل پورتال هایی که برای سفر در مکان و زمان در فیلم های علمی تخیلی باز میشه بود. این کند شدن در حدی بود که  احساس کردم زمان داره می ایسته و ناگهان خودمو دیدم که وسط پیاده رو وایستادم و سرعت حرکتم به صفر رسیده. ظاهرا از بیرون، زمان در شکل خودش بود و همه ماشینا با سرعت طبیعی حرکت می کردند. البته که زمان سر جاشه. مگه فیلم هندیه؟ و اون فقط نگاه من بود که تغییر کرده بود. شایدم یک توهم بود. ولی فکر نمی کنم اسمشو توهم گذاشتن مناسب باشه. برای مدتی احساس کردم یک درختم. آرزویی که همیشه دوست داشتم تجربه کنم. احساس می کردم نباید حرکت کنم. دقیقا متضاد زمانی که قدم زدن طولانی رو شروع می کنم و بدنم منو وادار به حرکت تند می کنه. قبل از تجربه دیروزم، یک بار هم این تجربه رو داشتم ولی نه به مدت یک دقیقه، بلکه برای چند ثانیه. و البته این تجربه درخت بودن هم برای من تازه بود. اینبار در داخل این حدودا یک دقیقه چیزی در درون خودم پیدا کردم. در این فرصت نسبتا کافی به این فکر کردم که چی می تونه عامل به وجود اومدن این حس و حالت باشه و چطور میتونم اونو استمرار بدم یا دوباره تعمدا تکرارش کنم. چیزی دریافت کردم که برای من خیلی واضح و شفاف بود و شاید به کلمات آوردنش اونقدرها راحت نباشه ولی تمام تلاشم رو می کنم. دریافتم درست بود. چرا که تونستم اون یک دقیقه رو استمرار بدم. و تکرارش کنم. الان که دارم این متن رو می نویسم هم تا حدودی هنوز در همون استیت هستم.اگر بخوام نتیجه اون مکاشفه رو بگم در یک جمله میشه گفت:دلیل کند شدن زمان و افزایش آگاهی و حس حضور، پذیرش نیستی خودم بود. کمی گنگ به نظر میرسه. نه؟ نگران نباش. تلاش خودمو می کنم تا جایی که می تونم کامل بازش کنم.برای لحظه ای متوجه شدم که من در هر لحظه در یکی از دو تا استیت زیر هستم. البته درست نیست باینری و صفر و یک نگاه کرد.  طیفی نگاه کردن بهتره ولی برای انتقال منظورم کمی باینری نگاه کردن بیشتر کمک می کنه. آنچه که منظور من هست، اینه که بخش غالب حضور ما در یکی از دو استیت زیر هست.استیت می خوام باشم.استیت میپذیرم نیستم.استیت اول وضعیتی بوده و هست که شاید بهتره بگم تمام عمرم منهای اون چند ثانیه تجربه رو توش بودم. وقتی خوب به همه ابعاد زندگیم نگاه می کنم، همیشه در تلاش بودم تا بودنم رو اثبات کنم یا ازش دفاع کنم. شاید کمی سخت باشه به وضعیتی غیر از این هم بشه فکر کرد. خوب که فکر کنیم، تمام زندگی یعنی تقلا برای بودن و یا دفاع از اینکه هستیمه. ولی استیت دوم برای من کاملا تازه ست. جایی که میشه بی قضاوت بود به همه چی. جایی که میشه قبول کرد:من وجود نداشتم، وجود ندارم و وجود نخواهم داشت. و فقط شاهد یک شاهکارم. شاهدی که میتونه بو کنه. شاهدی که میتونه ببینه. شاهدی که میتونه استشمام کنه. شاهدی که لمس می کنه. شاهدی که فکر می کنه. شهود خیلی عجیب و زیباست.برای نوشتن این متن مجبور شدم در استیت اول باشم. چون تلاش می کنم که باشم. و با بودن دست و پنجه نرم می کنم. دارم چیزی می نویسم. این نوشته چیزیه که می خوام بگم وجود دارم. و این آزار دهنده ست وقتی که میدونی میتونی به نبود خودت اعتراف کنی. از طرفی هم لذت پنهانی درش وجود داره. خوب که فکر می کنم به نظرم میرسه که همیشه در حال انجام کاری هستم که باشم. مثال یک کشتی بادبانی در ذهنم به وجود میبادکه دارم بادبانش رو کنترل می کنم. حالا اگر بادبانش رو جمع کنم و اجازه بدم باد و امواج دریا اونطور که دوست دارن من رو هدایت کنن و فقط نظاره گر باشم چی؟ اون اعتماد و خودم رو در آغوش کائنات رها کردن، باز هم تلاش برای بودنه؟ احتمالا نه.میدونم، شاید کلمات اونقدر قدرت نداشته باشن برای انتقال این مطلب. ولی من تلاشم رو کردم برای تو بنویسم. این جریان کائناته و من خودمو درش رها می کنم. خودخواهی، در استیت دوم وجود نداره. ایثار هم وجود نداره. هیچ چیزی وجود نداره. فقط پذیرش وجود داره.قطعا من به عنوان یک انسان نمی تونم خیلی توی اون استیت بمونم. ولی وارد اون استیت شدن انقدر قشنگ بود که حس می کنم باید بخشی از زندگی رو اونجا گذروند. اینطوری فکر می کنم تعادلی بین بودن و نبودن پیش میاد که آدم نه به بودن اونقدر میچسبه که زندگی اسیرش کنه و نه نبودن اونو به عمق میبره.به احتمال زیاد نتونستم منظورمو برسونم ولی تلاشمو کردم حداقل. شاید به دردت بخوره. به نظر نمیرسه کائنات برنامه هاش همینجوری باشه. در هر پیغامی، درس های پنهان زیادی هست برای هر دومون. </description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 15:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر هزینه میکنیم تا «نه» نشنویم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mono/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%85-scxohd6x3cry</link>
                <description>خیلی وقت پیش بود. اون روزها تازه وارد سنین نوجوانی شده بودم. با پدرم رفته بودیم برای خرید شلوار لی برای من. چند تا مغازه رو نگاه کردیم و پدرم جنس اونا رو نپسندید. بالاخره توی پاساژ ارک توی یه مغازه از یه شلوار لی خوشم اومد و بابام هم خوشش اومد. ازم پرسید تو هم خوشت میاد. گفتم آره و بعد رفت تا با فروشنده چونه بزنه. منم کنارش وایستاده بودم.⁃ بابا: چقدر تقدیم کنیم برای این شلوار⁃ فروشنده: قابلی نداره⁃ بابا: خیلی ممنون.⁃ فروشنده: قیمتش ۴۵ تومنه ولی برای شما ۴۰ تومن.⁃ بابا: قیمتش خیلی زیاده. اگر ۱۰ تومن حساب کنید میبریم.با خودم گفتم جان؟! چقدر؟! خیلی خجالت کشیدم. برای چی پدرم این قیمت رو گفت. آخه منطقی نیست یه همچین پیشنهادی بدی. حالا درخواست تخفیف ۱۰ درصد یا ۲۰ درصد یه چیزی. ولی برای ۴۰ تومن انتظار ۳۰ تومن قیمت پایین داشتن خیلی غیر منطقی بود به نظر من.⁃ فروشنده ادامه داد، نه بابا من با این قیمت نمیتونم بفروشم اصلا سود نمی کنم که هیچ ضرر هم می کنم. نمیصرفه.⁃ پدرم هم دست منو گرفت و به فروشنده گفت ممنون و خداحافظی کرد.⁃ همونطور که داشتیم از مغازه خارج میشدیم فروشنده گفت حالا حاج آقا اگر ببرین من میتونم تا ۱۵ حساب کنم.شوک دوم همونجا بهم وارد شد. جان؟! از ۴۰ تا ۱۵⁃ بابا گفت اگر ۱۰ حساب کنی میبریم.⁃ فروشنده گفت نمیصرفه.⁃ و ما مغازه رو ترک کردیماون شرمندگی اون لحظه هنوزم توی وجودمه. نمیدونم چرا ولی حس بدی که همیشه باهام بوده. بعد از گذشت بیست و اندی سال، هنوزم که هنوزه خجالت میکشم چنین درخواستی رو انجام بدم. شاید تنها خجالت نیست، جسارتش رو هم ندارم. میترسم از نه شنیدن.خوب که دقت میکنم میبینم خیلی فرصت ها رو از دست دادم، فقط به این خاطر که احتمال داره شکست بخورم، دنبالش نرفتم. و چقدر کارهای ناتمام دارم که دلیل شروع نشدنشون به خاطر ترس از نه شنیدن بوده.چه قیمت گزافی پرداخته ام و همچنان دارم پرداخت می کنم.آیا شما هم مثل من گرفتار این دردین؟اگر رها شدین از این زنجیر و هراس، چقدر عالی میشه اگر راهکارتون رو با من هم به اشتراک بزارین؟</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 13:40:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی آروم تر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mono/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1-hd3axhgupqvp</link>
                <description>چند روز پیش بر خلاف معمول، روز آروم تری داشتم و شبش باز هم برخلاف معمول، کار شرکتی خاصی نداشتم. از اونجایی که از خونه بصورت ریموت کار می کنم و ساعت کار خاصی هم ندارم، یهو میبینی ۸ عصر یکی از مدیر ها پیغام میدن که یه چیزی رو بررسی کنم و کل عصر و شبم به اون بررسی میگذره. یه چیز کوچیک میبینی۳-۴ ساعت طول میکشه و بعدش هم که نصف شب رو هم گذشته و با چشمای خسته میرم تو تخت خواب. اون شب دنبال یه فیلمی میگشتم  تا تماشا کنم. یه چند ساعت آزاد پیدا کرده بودم و می خواستم ازش استفاده کنم. بیشتر وقتا  که هوس فیلم تماشا کردن می کنم، با وسواس زیاد دنبال فیلم می گردم.  بعضی وقتا که دیگه شور وسواسی شدن رو درمیارم، کل زمانی که اختصاص داده بودم فیلم ببینم رو صرفا فقط دنبال فیلم میگردم و آخر سر میبینی اصلا وقت نموند تا فیلم ببینم و دست از پا دراز تر بدون دیدن فیلم، میرم ۲ تا کلیپ کوتاه تکراری تو یوتیوب نگاه می کنم و بعدش میگیرم می خوابم.اون شب کمی از وسواس صرف نظر کردم و به تماشای یک فیلم که حدس میزدم آن چنان هم خوب نباشه رضایت دادم.اسم فیلم تله زمان بود.یه فیلمی بود که اگه تو موود وسواسی بودنم بودم، اصلا اصلا انتخاب نمی کردم که تماشا کنم. راستش نمی خوام به قول خارجی ها داستانش رو اسپویل کنم. سعی می کنم داستان رو اونقدر لو ندم که اگر خواستین تماشا کنین همچنان تازگی داشته باشه براتون. داستان این فیلم کلا تخلیه. در مورد یه غار روی کره زمین هست که  زمان در اون غار متفاوت از دنیای بیرون میگذره. هر چند ثانیه درون غار معادل چند سال در دنیای بیرونه. و چند تا جوون توی اون غار گیر میفتن. فکر کن یه جایی گیر کنی و با گذشت هر چند ثانیه در داخل اون غار، چندین سال در بیرون گذشته باشه. اگه نیم ساعت تو اون غار بمونی دیگه همه اونایی که میشناختی مردن و دنیا دیگه اونی نیست که تو میشناختی. موقع تماشا کردن فیلم، منم همزمان با کاراکتر های فیلم استرس گرفته بودم. شاید یه جورایی تداعی کننده زندگی خودم بود.به نوعی آدم رو یاد عجله کردن های روزمره خودش میندازه. اینکه همش فکر می کنم عقبم و باید بدو بدو کنم.هممون عجله داریم سریعتر پیشرفت کنیم. سریعتر یاد بگیریم. سریعتر پولدار بشیم. عجله، شده زیربنای زندگی امروزی خیلی از ماها. یه جورایی میشه گفت حرص و طمع داره کل دنیا رو میگیره. فیلم که تموم شد، حالم اونقدر خوب نبود. این فیلم برای من یه تلنگر مهم داشت. و اونم این بود که من شخصا نسبت به وقایع اطراف و انتخاب هام یه وسواس خاصی دارم که همیشه منجر به اضطراب میشه. حتی توی چیزای خیلی به ظاهر ناچیز. مثلا وقتی دنبال یه قطعه آهنگ یا موسیقی میگردم تا گوش کنم، یه چیزی در درونم میگه باید آهنگی رو گوش کنم که دوست دارم. منطقمم اینه که اونقدر زمان ندارم که هر چیزی رو گوش کنم. پس بهتره به چیزهایی گوش کنم که بر مبنای پیش فرض های قبلی خودم دوست دارم. مثلا ترجیه میدم به آهنگ های خواننده هایی که میشناسم گوش کنم تا اینکه بگردم یه آهنگ و خواننده جدید پیدا کنم. اینجوری میشه که توی تکرار ها گیر می کنم و فقط یه سری آهنگ و خواننده دارم که فقط به اونا گوش می کنم. الان که خوب نگاه می کنم، میبینم خیلی از روزهام با اضطراب گذشته و به خاطر این وسواس و کامل گرایی خیلی زمان از دست دادم. دقیقا به خاطر اینکه عجله کردم. نه به خاطر اینکه آروم تر حرکت کردم. چه بسا بیشتر روزا هم بدو بدو کردم. بعد از دیدن این فیلم به این فکر میکردم که پیش زمینه های ذهنی که الان دارم، هر چند به نظر من، درست و اصولی میرسند، ولی کمک نمی کنند که بتونم در مورد همه چیز بصورت کامل و بدون نقص قضاوت کنم. حتی شاید بر اساس اصول اولیه اشتباهی پایه ریزی شده اند و منو گمراه هم بکنند. ممکنه اون تصمیمی که من فکر می کنم درسته، واقعا درست نباشه.پس چطور و با تکیه به چه اصولی می تونم تصمیم درست رو پیدا کنم؟ یه سری فرض ها باید داشته باشم تا حداقل بر اساس اونا جلو برم یا نه؟ شاید با انجام دادن کارهایی که نمی دونم درست هستن یا نه بتونم اونچه که در حال حاضر فکر می کنم درست هستن رو به چالش بکشم.به نظر من، برای رشد کردن به اشتباه کردن نیاز دارم. میزان موفقیت من ارتباط مستقیمی داره با میزان اشتباههایی که در زندگی انجام دادم و ازشون درس گرفتم.اشتباه کردن یعنی شناختن یک مسیر جدید که منو به خواسته مطلوبم نمیرسونه. یه فکر تازهذهنم به من می گه باید عجله کنی، وگرنه عقب میمونی. پس بدو. سریعتر. سریعتر ...اما من تصمیم میگیرم بر خلاف جهت خواسته امروز ذهنم حرکت کنم. و اونو به چالش می کشم. کمی سرعتم رو کم می کنم و آرومتر میشم. باز هم آروم تر ...اونقدر که صدای درونمو بهتر بشنوم ...بی دلیل و بدون هدف چند ساعتی رو توی خیابون قدم میزنم. اینترنت گوشیم رو میبندم. هدفون رو خاموش میکنم و میزارمش توی جیبم. و فقط نفس میکشم و قدم میزنم. به جای فرار از خودم با خودم روبرو میشم.مطمئنم شما هم این کار رو قبلا انجام دادین. این بار، اینو به برنامه هفتگیتون اضافه کنین. و یا اگر تایم کار و مسئولیت های زندگی اجازه بده توی برنامه روزانه خودتون بگنجونین و از نتیجه شگفت انگیزش لذت ببرین.خوب که فکر می کنم میبینم بیشتر پیشرفت های زندگیم زمانی اتفاق افتاده که برای مدتی آروم بودم و در اون آرامش مسیرم رو پیدا کردم. و بعد از پیدا کردن مسیر جدیدم، یک سر تلاش کردم. بعدش دوباره در روزمرگی ها گیر افتادم و فکر کردم که همچنان باید بدو بدو کنم. یادم رفته که دوباره وقتشه سرعتم رو کم کنم تا مسیر رو بهتر ببینم و تصمیم ها و اهداف خودم رو بازبینی کنم. </description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 00:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت کاری برنامه نویس به اروپا و انگلیس</title>
                <link>https://virgool.io/@mono/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3-ecu6dtb7pwxr</link>
                <description>چند سال پیش که می خواستم به عنوان یک برنامه نویس دنیای بزرگتری رو کشف کنم، به فکر مهاجرت افتادم. حدود ۱۴ سال توی ایران در سمت های مختلف در شرکت های متفاوت کار کرده بودم. مدتی هم شرکت کوچکی ثبت کردم و به همراه چند تا دوست بی نظیر برای خودمون کار کردیم. ولی موفقیت مالی چندانی کسب نکردیم. این شد که کمی مصمم تر تصمیم گرفتم زندگی در خارج از ایران رو هم تجربه کنم.این مقاله به هیچ وجه توصیه نمی کنه که مهاجرت خوبه. همه اونایی که مهاجرت کردن می دونن که مهاجرت کردن هم خوبی داره و هم بدی. هیچ جای دنیا بهشت نیست. شما در قبال به دست آوردن یه چیزی، هزینه باید پرداخت کنین. همه مردم علاقه و خواست های مشابهی ندارن. بررسی اینکه مهاجرت خوبه یا نه بحث من توی این مقاله نیست. در این مقاله به بعد فرآیند مهاجرت کاری برای یک برنامه نویس میپردازم و تجربه خودم رو با شما به اشتراک میزارم. اون زمان که من می خواستم مهاجرت کنم، منابع خوب فارسی برای مهاجرت برنامه نویس کم بود. امیدوارم برای افرادی که مطالعه می کنن مفید باشه.این متن بر اساس تجربه ۲ بار مهاجرت کاری به عنوان برنامه نویس من هست. یکبار از ایران به استونی و بار دوم از استونی به انگلستان.مهاجرت کاری برنامه نویس ها از طریق استخدام برای یک شرکت خارجیقبل از بررسی فرآیند مهاجرت اجازه بدین چند تا نکته رو عرض کنم.۱. زبان انگلیسی: اولین و مهمترین مسئله اینه که شما اگر می خواین به عنوان متخصص مهاجرت کنین،‌ حتما باید یه سطح قابل قبول از زبان انگلیسی رو بلد باشین و مدارکی مثل آیلتس احتمالا لازمتون بشه. مثلا انگلیس برای مهاجرت کاری، مدرک آیلتس یا معادلش رو در سطح b1 می خواد. اما آلمان و خیلی از کشورهای اروپایی حداقل در حوزه آی تی و برنامه نویسی هیچ مدرک زبانی ازتون درخواست نمی کنن. صرفا کافیه بتونین صحبت کنین، ایمیل بنویسین و مصاحبه ها رو پاس کنین. عملا یعنی سطح زبان شما حداقل باید یه چیزی بین ۵.۵ تا ۶.۵ آیلتس باشه تا از جلسات مصاحبه سربلند بیایین بیرون. من در طی چند سال که با شرکت های مختلف کار کردم می تونم بگم که برخورد افراد در شرکت های بین المللی با امثال من که انگلیسیشون عالی نیست خیلی عادی هست. مهم اینه که دقیقا بفمم اونا چی میگن و بتونم خواسته خودم رو به شکل مناسب انتقال بدم. صد البته که تخصص و توانایی انجام کار به مراتب مهمتر از توانایی صحبت کردن خیلی خیلی خوب هست. ۲. سابقه کار بعضی از کشورها زمان ویزا دادن به همراه قرارداد کاری از شما رزومه تون رو هم می خوان. از اونجایی که اون کشور داره به عنوان یک متخصص به شما ویزا میده، طبیعیه که انتظار داشته باشه شما یک رزومه مناسب داشته باشین. معمولا در طول مصاحبه از شما سوال های زیادی میپرسن که اگر سابقه کار نداشته باشین خیلی سخت میتونین مصاحبه رو پاس کنین. به عبارتی ویزای کاری رو به افراد متخصص با تجربه می دن. یعنی صرفا با داشتن مدرک و کمی تجربه نمیشه به ویزای کاری گرفتن امیدوار بود. البته دوستانی رو یادم میاد که با سابقه کاری خیلی کم هم ویزا گرفتن و اومدن ولی نتونستن بمونن. طبق قانون اروپا همونطور که توی قراردادتون هم ذکر میشه کارفرما می تونه طی دوره آزمایشی شما رو بدون هیچ دلیلی اخراج کنه. این دوره آزمایشی برای کشورها و شرکت به شرکت متفاوته. این دوره آزمایشی معمولا یه چیزی مابین ۴ تا ۶ ماه هست.۳. تخصص من شخصا برای یاد گرفتن برنامه نویسی هیچ کلاسی نرفتم. رشته تحصیلی من تو دانشگاه ریاضی کاربردی بود و درس هایی که پاس کردم خیلی ربطی به برنامه نویسی کامپیوتر نداشت. صرفا با توجه به علاقه م برنامه نویسی رو دنبال کردم. به نظر من بهترین منبع آموزشی یوتیوب هست و میتونین مطالب خیلی زیادی از اونجا یاد بگیرین. همچنین سایت های آموزشی آنلاین زیادی هست. اگر به خارجی ها دسترسی ندارین میتونین از سایت های ایرانی استفاده کنی. مثلا میتونین از سایت git.ir خیلی از آموزش های سایت های خارجی رو بصورت رایگان برای دانلود گذاشته استفاده کنین. داشتن مدرک دانشگاهی برای گرفتن ویزای کاری مزیت محسوب می شه ولی کافی و ضروری نیست. مثلا خود من هیچ مدرک برنامه نویسی ندارم.۴. آیا نیاز به وکیل دارم؟روال گرفتن ویزای کاری اینجوریه که شما لازم دارین ابتدا یک آفر یا همون پیشنهاد کاری از یک شرکت خارجی داشته باشین. کشورهای اروپایی مثل آلمان و استونی، و انگلیس رو مطمئن هستم و فکر می کنم آمریکا و کانادا هم همین روال رو دارن که برای ویزای کاری از شما آفر یا قراردادتون رو می خوان. پروسه ای که من برای گرفتن ویزای کاری طی کردم رو براتون می نویسم. به نظر من برای گرفتن آفر، این روش یکی از بهترین هاست. ما در طول مهاجرتمون از ایران به اروپا اصلا از وکیل کمک نگرفتیم. همه کارهاشو از صفر تا ۱۰۰ خودمون انجام دادیم.فرآیند مهاجرت کاریپروفایل لینکدینخیلی مهم و ضروریه که در لینکدین یک اکانت داشته باشی. تخصص هات رو بصورت سازمان یافته اونجا بنویس. اگر تجربه همکاری با شرکتی رو داری، حتما اونجا بنویس. شرکت هایی که دنبال نیروی متخصص هستن و از خارج اون کشور هم نیروی کار پذیرش می کنن، بصورت مستمر از لینکدین دنبال نیرو میگردن. هر چقدر پروفایل صحیح تر و قدرتمند تری داشته باشی، احتمال دیده شدنت خیلی بیشتره و حتی ممکنه بدون اینکه خودت درخواست بدی،‌ اونا از پروفایل و تخصصت خوششون بیاد و بهت درخواست همکاری بدن. البته در ایران به دلیل شرایط خاصش شاید به ندرت کسی از اروپا، آمریکا و کانادا به شما آفر بده ولی اگر تخصص خوبی داشته باشین محتمل هست.  تقریبا اکثر شرکت ها، آگهی های جذب نیروشونو معمولا توی لینکدین میزارن و داخل آگهی مینویسن که ویزا اسپانسرشیپ دارن یا نه. ویزا اسپانسرشیپ یعنی اینکه اونها شما رو ساپورت می کنن تا ویزای کاری بگیرین. این مورد برای ما ایرانی ها ضروری هست. بدون ویزا اسپانسرشیپ از سمت شرکت ها نمیشه برای گرفتن ویزای کاری اقدام کرد. پس این نکته رو در نظر داشته باش و وقت خودت رو با آگهی هایی که مستقیما توشون نوشتن که ما ویزا اسپانسرشیپ نداریم تلف نکن.پیدا کردن کار و مکاتبه های اولیهبعد از پیدا کردن یک کار خوب که نیازمندی های اون کار با تخصص های تو همخوانی داره، براشون ایمیل بزن یا اگر فرم خاصی برای استخدام دارن، اون فرم رو پر کن. خیلی مهمه که رزومه خودتونو خیلی خوب تهیه کرده باشین و برای اون شرکت ایمیل کنین. بعضی از شرکت ها حقوق درخواستی شما رو همون اول از شما میپرسن. بد نیست یه جستجو در اینترنت انجام بدین و هزینه ها توی اون کشور و درآمد نرمال اون پوزیشون رو توی اون کشور بررسی کنین و اطلاعات کافی داشته باشین.مصاحبه و استخداماگر اون شرکت از رزومه تون خوشش بیاد، با شما یک جلسه اولیه ست می کنن و بصورت آنلاین باهاشون مصاحبه می کنین. به احتمال خیلی زیاد اولین مصاحبه تون با منابع انسانی اون شرکت خواهد بود. اگر از شما، تخصصتون و توانایی ارتباطیتون خوششن اومد، جلسات بعدی رو ست می کنن که بهتون یک تست می دن که انجام بدین و مهارت شما رو ارزیابی می کنن. حتما حتما با آمادگی قبلی و مطالعه و تحقیق کافی در این جلسه حاضر بشین. جلسات بعدی مربوط به بررسی مهارت های شما خواهد بود. بسته به نوع شرکت ها این جلسات می تونه توی یکی دو جلسه تموم بشه یا اینکه ۶-۷ جلسه مختلف بزارن. یکی از دوستان من تجربه اینو داشت که این جلسات و مصاحبه ها خیلی زیاد بود و تا ۶-۷ جلسه هم میرسید. پس آماده باشید که عجولانه نتیجه نخواهید گرفت و این پروسه زمان بر خواهد بود.عقد قرارداد یا گرفتن آفردر انتها اگر به توافق برسید، حقوق و مزایای شما مشخص می شه و برای شما آفر یا قرارداد رو ارسال می کنن. بعد از اینکه موافقت کردید، مراحل کارای سفارت و اخذ ویزا آغاز میشه.مدارک لازم برای ویزابرای اخذ ویزای کاری در بعضی از کشورها، مدرک زبان انگلیسی سطح  b1 یا b2 لازمه. البته کشورهایی مثل آلمان در رشته برنامه نویسی هیچ مدرک زبانی لازم نداره.در مورد سطوح زبان احتمالا میدونین که سطح زبان ۳ تا هست. a و b و c و هر سطح به ۱و ۲ تقسیم میشه. از a1 که سطح مبتدی هست شروع میشه و تا c2 که سطح پیشرفته هست تقسیم بندی شده. B2 میشه متوسط به بالا. آیلتس یا تافل و امثال اینا امتحان هایی هستند که میزان سطح شما رو میسنجن و یه مدرک میدن که نشون میده بر اساس نمره ای که میگیرین در چه سطحی هستن.قرارداد یا آفر کاری هم که همیشه لازمه.پاسپورت هم که خودتون بهتر می دونین لازمه اصلیه.تکمیل یه سری فرم ها هم که بسته به کشور مقصدتون کاملا متفاوت هست. این اطلاعات رو می تونین از سایت سفارت اون کشور پیدا کنین. خیلی خیلی خیلی مهمه که حتما سایت سفارت اون کشور رو پیدا کنی و مدارک مورد نیاز رو بخونین و ببینین که آیا اونا رو دارین یا نه. اگر نه، باید پیگیری کنین و ببینین که چطور می تونین اون مدارک رو تهیه کنین. برای مثال من برای ویزای انگلیس برای چهار نفرمون حدود ۱۲۰ صفحه مدارک پرینت گرفته بودم. البته اگر یک نفر باشین یا دو نفر خیلی از این مدارک رو لازم ندارین و نگران نباشین.اخذ ویزابعد از اینکه قراردادتون رو گرفتین، حالا وقتشه از سفارت کشور مربوطه وقت بگیرین و مدارکی رو که لازمه براشون ببرین و اونها مدارک شما رو بررسی می کنن و در نهایت بعد از گرفتن ویزا مهاجرتتون آغاز میشه و چالش های بعد از مهاجرت غول مرحله بعدی هستن. امیدوارم اگر دوست دارین مهاجرت کنین، به بهترین نحو این مهاجرت رو آغاز کنین و بهترین اتفاق ها براتون بیفته.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 21:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه زندگی در تالین و مقایسه ش با زندگی در لندن</title>
                <link>https://virgool.io/@mono/%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-ifqrzpt5ibdi</link>
                <description>شهر تالین (کشور استونی)احتمالا شما هم مثل چند سال پیش من، اسم استونی و تالین براتون نا آشنا باشه. استونی یکی از کشورهای عضو اتحادیه اروپا هست. اگر علاقمند هستین بیشتر در موردش بدونین، یه سر به این صفحه توی ویکی پدیا بزنین: https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C من توی این مقاله کوتاه در مورد تجربه مهاجرت دوم خودم از تالین به لندن و مقایسه این دو نوشتم.من به همراه همسر و دو تا دخترام در آگوست سال ۲۰۱۹ که اون زمان دخترای من ۳ و ۶ ساله بودن به تالین مهاجرت کردیم. من یک کار برنامه نویسی پیدا کرده بودم و از طریق اخذ ویزای کاری مهاجرت کرده بودیم. هفته اول توی یک سوئیت موقت موندیم و در به در دنبال آپارتمان بودیم. هفته دوم، یه آپارتمان نسبتا خوب گیر آوردیم و کل زمانی رو که در تالین بودیم توی اون خونه زندگی کردیم. تجربه زندگی در تالین برای ما بینهایت لذت بخش و خوب بود. میتونم بگم زیباترین خاطرات زندگی مون در تالین شکل گرفت و برای همیشه در راس خاطرات خوب من و خانواده ام خواهد موند.اما چرا به فکر مهاجرت به کشور بعدی افتادیم؟ اگر مدتی توی استونی زندگی کرده باشین احتمالا جوابش رو میدونین. به دو دلیل مهم۱. زمستون و تاریکی های طولانی. کشورهایی مثل فنلاند و سوئد توی این مورد مشترک هستن. یعنی با توجه به اینکه در نیمکره شمالی و نزدیک به قطب شمال قرار دارن، از لحاظ آب و هوا سردتر هستن و همچنین، بیشتر زمان سال تاریک هستن. ۲. مسئله مهم که برنامه ریزی بلند مدت برای زندگی در استونی رو سخت می کرد، عدم اختصاص شهروندی دوم بود. از همون اول هم به خاطر مشکل شهروندی دوم، استونی هدف نهایی ما  نبود. استونی شهروندی دوم نمیده و شهروند های ایرانی با توجه به اینکه نمی تونن شهروندی اولشون رو باطل کنن و اصولا هیچ کس هم معمولا دوست نداره این کار رو بکنه، عملا این مورد که بتونن در استونی شهروندی بگیرن منتفی هست. البته اخذ اقامت دائم مشکلی نداره. در طول این دو سال، دخترا رو به یک مدرسه بین المللی فرستادیم که حداقل اگر رفتیم کشور بعدی مشکل زبان انگلیسی نداشته باشن. اون اوایل هدفمون برای مقصد نهایی، آلمان بود. چون شرکتی که براش کار میکردم در اصل یک شرکت آلمانی بود و شرکت که توی استونی بود فقط صرفا یکی از شعبه های شرکت مادر آلمانی بود. طی ماههای اول که هنوز کورونا نیومده بود، برای ماموریت میرفتم مونیخ. و هر بار حدود دو هفته میموندم اونجا. فرصت خوبی بود تا اون شهر رو بگردم و اطلاعات جمع کنم و کمی هم با فرهنگ اونها آشنا بشم. یادمه اولین باری که رفتم آلمان خیلی تو ذوقم خورد. اصلا با اون چیزی که توی ذهنم بود تطابق نداشت. انتظار داشتم خیلی بهتر از استونی باشه، ولی کلا اون طوری که فکر می کردم نبود.  با تمام این اوصاف آلمان رو هدف قرار دادیم. من از شرکتمون درخواست ریلوکیت کرده بودم و شرکت ما با توجه به پوزیشن باز تو آلمان، قول داده بود که منو ریلوکیت کنه به مونیخ ولی کلی لفت دادن و منم آخر سر بهشون گفتم که شما دارین منو بازی میدین. همش ماه بعد ماه بعد می کنین. استعفا دادم و توی یه شرکت دیگه تو تالین با سمت و حقوق بهتر مشغول شدم. به خاطر اقامت لازم داشتم وگرنه اصلا دلم نمی خواست دوباره استخدام بشم. در همین حین دنبال کار می گشتم و یه کار توی برلین پیدا کردم. بعد از پروسه مصاحبه و … کار اکی شد و قراردادش رو برام فرستادن. ولی وقتی از دخترام نظرشونو پرسیدم، اونا زیاد آلمان رو نمیخواستن. به خاطر اینکه آلمانی دخترم خوب نبود و فکر میکردن خیلی سخت میشه که دوست پیدا کنن و دوباره راه بیفتن. با اینکه دختر بزرگترم توی اون دو سال که مدرسه میرفت زبان دومش رو آلمانی انتخاب کرده بودیم و تا حدودی آلمانی میفهمید و می تونست صحبت کنه. حق هم داشتن، توی درس و تحصیل و مخصوصا ارتباط با هم سن و سال هاشون به احتمال خیلی خیلی زیاد صدمه روحی میدیدن. خودم هم یک ترم زبان آلمانی خونده بودم و دیده بودم که زبان خیلی سختیه و خیلی طول میکشه تا آدم بتونه راه بیفته و بتونه گلیم خودش رو از آب دربیاره.در همین حین یه پیشنهاد هم از یک شرکت غیر اروپایی بهم شد. منم از خدا خواسته یه مدت براشون بصورت ریموت و ساعتی کار کردم. بعد یک ماه که اونها از کار من خوششون اومد، و منم متوجه شده بودم که اینا توی انگلستان شرکت دارن ثبت می کنن، از فرصت استفاده کردم و ازشون درخواست کردم من و کل خانواده م رو ریلوکیت کنن به انگلستان. اونها هم قبول کردن. با توجه به اینکه کار من ریموت هست، شرکت اجازه داد هر شهری رو که خودم میخوام انتخاب کنم. این شد که فعلا اومدیم لندن تا ببینیم چی میشه. شهر لندن (کشور انگلستان) مشکلات زمان مهاجرتاز همون زمانی که برای گرفتن ویزا اقدام کردیم با یه سری مشکلات مواجه شدیم که هیچ کدوم رو در زمان مهاجرت به استونی نداشتیم.اولین مسئله ای که درگیرش شدیم پروسه درخواست ویزا و بروکراسی زمان بر و کاغذ بازی های بیخودی بود. این مسئله تا یک ماه بعد از ورود به لندن هم همچنان ادامه داشت. یه چیزی تو مایه های همون درخواست کارت تی آر پی تو استونی بود ولی کمی زمان بر بود.مشکل بعدی اینه که لندن شهر بزرگیه و هزینه تاکسی و جابجایی کلا زیاده. البته فکر می کنم توی شهر های بزرگ دیگه هم همین مسئله صدق می کنه. شاید میزانش کمی کمتر از لندن باشه. اگر بخوام هزینه های حمل و نقل، بنزین و … در تالین  رو با لندن مقایسه کنم، میتونم بگم تالین تقریبا ۵-۶ برابر کمتر از لندن بود.آنتن دهی موبایل و خدمات دیتا اصلا قابل قیاس با تالین نیست. تو لندن خیلی منطقه ها پوشش درست و حسابی ندارن. یعنی هیچ پرووایدری وجود نداره که همه جا آنتن دهی خوب داشته باشه. باید بر اساس منطقه ای که خیلی لازمت میشه خطت رو انتخاب کنی. تالین از این لحاظ عالی بود. من از سرویس دهنده تله ۲ استفاده میکردم. هیچ وقت توی دو سال اقامتم در استونی با مشکل مواجه نشدم.اینجا توی لندن به ندرت برف میاد. مثلا امسال (زمستان ۱۴۰۰) اصلا برفی نبارید. دریغ از یه دونه برف. شاید نشه به عنوان مشکل اینو اشاره کرد. ولی من شخصا دوست دارم تو زمستون برف بباره. البته استونی هم یه کم زیاده روی می کنه.خونه های اجاره ای در اکثر موارد مبله نیستن و باید وسایل خونه رو خودمون بخریم. صرف نظر از اینکه کلی هزینه می کنی، زمان اسباب کشی هم یه معظل بزرگ میشه.اجاره خونه حدود ۲.۵ الی ۳.۵ برابر تالین هست. و کیفیت خونه ها در کل پایینه. اکثر خونه ها قدیمی هستن.با توجه به اینکه آدرس خونه تقریبا همه چیز شماست تو انگلستان، اجاره کردن خونه برای اولین بار کلی دنگ و فنگ داره. باید از صاحب خونه قبلی تاییدیه بیارین. حقوق و درآمدتون باید از یه حدی بیشتر باشه تا بتونین خونه اجاره کنین. یا اینکه باید ضامن داشته باشین. البته اگر اونقدر داشته باشین که اجاره ۶ ماه رو یکجا بدین می تونین این مدارک رو دور بزنین. کلا مملکت سرمایه داریه. پول داشته باشی همه قانونا یه تبصره دارن که بتونی کارت رو جلو ببری. خیلی از افراد نمیتونن برای ماههای اول خونه بگیرن و چند ماهی تو ایر بی ان بی میمونن تا مدارک جور کنن. اگر از قبل از اینا اطلاع داشته باشین میتونین راحتتر اقدام کنین.حساب باز کردن مثل استونی هست. ولی با توجه به اینکه انگلستان هیچ کردیتی از کشورهای دیگه رو قبول نمیکنه، همه کردیتتون صفر میشه. حتی تا ۶ ماه اول نمیتونین از خدمات کردیتی استفاده کنین. انتظار داشتم چون دو سال توی استونی زندگی کردم و کردیت خوبی هم اونجا دارم، اینجا هم بتونم راحت تر حساب باز کنم و کردیت قابل قبولی اینجا داشته باشم. ولی کلا همه چی از اول شروع میشه. جالبه دوستی داشتم که ایرانی بود ولی شهروندی فرانسه رو هم داشت، اینجا توی یکی از بانک ها براش حساب باز نکرده بودن که تو ایرانی هستی. همون بانک برای من با پاسپورت ایرانی حساب باز کرد. ظاهرا اینجا هم مودی عمل می کنن.گواهینامه تون اگر بین المللی باشه اینجا فقط یک سال اعتبار داره. تو انگلستان مثل زمان قدیم ایران، گواهینامه رانندگی خیلی معتبره. توی اداره ها معمولا ازتون گواهینامه رانندگیتونو میخوان. و گرفتن گواهینامه رانندگی اینجا فرایند زمان بری داره. اولین قانونش اینه که ۶ ماه باید از اقامتتون توی انگلستان گذشته باشه تا بتونین برای گرفتن گواهینامه رانندگی اقدام کنین. تو استونی به راحتی تونستیم گواهینامه ایرانیمونو به استونیایی تبدیل کنیم.رانندگی با فرمون دست راست و خیابونای جابجا هم که مصیبتیه برا خودش. اون اوایل حتی عبور از خیابونا هم برامون سخت بود. کل عمرمون بهمون یاد دادن «اول به چپ نگاه کن، بعدا به راست نگاه کن» الان باید پاکش کنیم و از اول یه چیز دیگه بنویسیم به جاش.واحد پولش پونده و باید همه پولاتونو اکسچنج کنین. البته با وایز خیلی راحت بود.مزیت های لندنخب به نظرم کلی در مورد بدی هاش نوشتم. و اما مزیت های لندن.مهمترین و بهترین مزیتش، زبان رسمی انگلیسی هست. برای افرادی که مثل من هرگز تجربه زندگی در یک کشور انگلیسی زبان رو نداشتن، مثل ورود به بهشت می مونه. حسی که در بدو ورود به انگلیس توی فرودگاه داشتیم قابل وصف نیست. همه انگلیسی صحبت می کنن. به نظر من همین یک مزیت به تحمل همه مشکلاتش میارزه.محیط مالتی کالچر. توی لندن اکثر مردم از کشورهای مختلف هستن. یا هم اینکه پدر و مادرشون از یک کشور دیگه هستن. خلاصه به ندرت می تونین یه نفرو پیدا کنین که جد و آبادش انگلیسی اصیل باشه. از این جهت ارتباط خیلی خوبی بین افراد مختلف از کشورهای مختلف هست. هرگز حس نکردم کسی احساس برتری قومیتی نسبت به کسی داشته باشه. خلاصه نژادپرستی تو لندن اصلا ندیدم. ولی آلمان از این لحاظ خیلی بد بود. شخصا تجربه برخورد بد توی فرودگاه داشتم. گرچه ما تو استونی تجربه بدی نداشتیم ولی توی گروه تلگرامیی که اونجا داشتیم همیشه میخوندم که خیلی از دوستانمون از این موضوع شکایت می کردند.دیگه لازم نبود بچه ها رو به خاطر زبان انگلیسی بفرستیم مدرسه بین المللی و پول اضافه بدیم. بچه ها رو مدرسه دولتی فرستادیم. اینجوری بیشتر می تونم پس انداز کنم.شهروندی دوم هم که میدن و بعد ۵ سال می تونیم اقامت دائم بگیریم. یکسال بعد از اقامت دائم هم می تونیم برای دریافت شهروندی اقدام کنیم.از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو لندن پیدا میشه. محصولات با کیفیت ایرانی همه شون اینجا پیدا میشه. رقابت خیلی زیاده و قیمت ها خیلی رقابتی هستن. حتی تو محله ما ۳-۴ تا سنگکی و بربری فروشی هست که با هم رقابت می کنن. که باعث میشه هم کیفیتشون رو حفظ کنن و هم اینکه قیمت ها بیخودی تغییر نمی کنه. برنج و زعفران و میوه های عالی و … همه چی با کیفیت صادراتی ایران اینجا پیدا می شه.آمازون تو لندن دلیوری رایگان یک تا چند روزه داره معمولا. اگر پرایم داشته باشین حتی در بعضی موارد دلیوری همون روز هم میده. خلاصه آمازون هم محصولات زیاد داره و هم اینکه دلیوری واقعا خوب داره اینجا.شهر بزرگیه و کلی تفریح و جای گشتنی داره.شهر زنده ای هست و شب ها تا دیر وقت معمولا شهر شلوغه. با وجود اینکه خونه توی لندن خیلی خیلی گرونه، برای خرید خونه توی لندن، دولت یه شرایط ویژه برای خانه اولی ها داره که می تونید با پرداخت ۵ درصد مبلغ خونه، اون خونه رو بخرید.تقریبا به همه جای دنیا پرواز مستقیم همیشه هست. هر لحظه از روز که سرم رو بالا می کنم ۳ الی ۴ تا هواپیما بالای سرم میبینم.از لحاظ آب و هوا، کمی از تالین بهتره و اون شدت سرما اصلا اینجا وجود نداره. مثلا روزایی توی زمستون بوده که تالین و اینجا ۲۵ درجه اختلاف دما داشتیم. ولی در کل ابری بودنش خیلی ها رو اذیت میکنه. من که از بارون لذت می برم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 13:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>