<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَه‍ ‍وا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moonmelody</link>
        <description>با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:50:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3667071/avatar/gTEsT4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَه‍ ‍وا</title>
            <link>https://virgool.io/@moonmelody</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یلدای عشق...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ofyaf3xf5k9q</link>
                <description>دیگر نه من آن دختر بچه ی سابقم و نه تو آن پسر قد بلند و خنده رو که مایه ی رقص نه چندان حرفه ای قلمم روی کاغذ بود.دیگر نه من آن دخترک ساده ام که تمام وجودش گره خورده به لبخندت بود و نه تو آن پسرک خوش انگیزه ی عکاسدیگر نه من دیوانه ی شعرم نه تو دیوانه ی داستان های مسخره و عاشقانه ام.راستش را بخواهی مدتهاست دیگر به انتهای داستانمان به انزوای چشمانم و به رویاهای پاره پاره مان نمی اندیشم. مدتهاست یک بن بست بزرگ سد راهم شده ، یعنی بهتر است بگویم سد راهمان شده. انگار دیگر فایده ای ندارد نجوا کردن ، در پشت پرده ای از ابهام ، پرده ای از لبخند های الکی و حرف هایی که صادقاتشان لای آلودگی هوای تهران گم میشود.ما عوض شدیم. مثل آب و هوا ، مثل حال دل شهر ، مثل... مثل یلدا هایی که گل سرخ انار دلشان ترک خورد.و مگر نه اینکه تنهایی و انزوای دل من ، و دل تو هر شب را یلدا میکند؟هر سال را یلدا میکند ؟تمام عمر را یلدا میکند...انگار هر روز عمر عشقمان منتظر ترنم صبح و ترانه ی پرندگان بودیم.انگار هر روز عشقمان شب بود.خیلی شب.نمیدانم. شاید باید بپذیریم داستان تلخ بزرگ شدن را.عوض شدن را و نرسیدن را...کاش انتهای یلدا بهار بودنه زمستان.دوستدار چشمانت!زا.شین.</description>
                <category>مَه‍ ‍وا</category>
                <author>مَه‍ ‍وا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 17:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکم بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-kiteajroxwxb</link>
                <description>نزدیکم بودی. آنقدر نزدیک که اگر دستانم را بالا می آوردم میتوانستم با نوک انگشتانم خطوط صورتت را پر رنگ کنم یا حتی لب هایت را به لبخند وا دارم.نزدیکم بودی. آنقدر نزدیک که لحظه ای عطرت نفسم را متوقف و چشمانم را پر از اشک کرد.آنقدر نزدیک که شب مواج گیسوانت دور قلبم پیچیدند و من برای لحظه ای از تلاطم ایستادمنزدیکم بودی.آنقدر نزدیک که نگاهت ، میتوانست سلول سلول وجودم را در آغوش بکشد.حوالی شب بود ، من بودم ، چشمانت بود و سرمای آذر.شب بود و گرمای چشمانت که انگار گونه هایم را گرم میکرد. به گرمی لبخندت.وقتی پلک میزنم ، انگار لا به لای آلودگی پارکینگ محو میشوی.آنقدر محو ، که دوباره ، سلول به سلول بدنم یخ میزند.آنقدر محو که من هم شبیه تو گم میشوم.آنقدر محو ، که رشته ها چای میشوم توی فنجان شیشه ای...همیشه همین است. قدمی که به سمتت بر میدارم گم میشوی ، در خیالم ، در وجود نا به سامانم. شاید برای همین است. شاید برای همین است که مدتهاستخودم را گم کرده ام.زا.شین.</description>
                <category>مَه‍ ‍وا</category>
                <author>مَه‍ ‍وا</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2024 12:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو! ¹</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%C2%B9-tknyoh16d3bs</link>
                <description>تو فرق داشتی. تو با همه ی آدمایی که تا امروز زندگیم دیده بودم ، فرق داشتی.اینو از همون اول فهمیدم. از همون روز سرد زمستونی که نگاه شکلاتی گرمتو ، همون نگاهت که عطر هات چاکت میدادو به نگاه سرد عسلی رنگم دوختی و بهم لبخند زدی.به من لبخند زدی و دلم پر شد از پروانه های رنگی رنگی.تو کنارم بودی. تو ، وقتی منو فهمیدی که حتی خودمم حوصله ی دید زدن چشمای عسلیم تو آینه رو نداشتم.تو اومدی ، تو اومدی دستمو گرفتی ، بلندم کردی. گرد دلتنگیو از شونه های لاغرم تکوندی و بهم یاد آوری کردی ، ترقوه هام ، جای بال بوده نه هیچ چیز دیگه ای.من پرواز میکنم. به خودت قسم ، به چشمات قسم پرواز میکنم.به چشمات قسم که نمیذارم عهد و پیمانمون زمین بمونه. بهت قول میدم همون زهرایی باشم که تو شناختی. همون زهرا که گفتی با استعداده. همون زهرا که گفتی هیچ وقت از تلاش دست نکشه!من همون زهرام. همون که یه روز بارونی بهت قول داد هیچ وقت نذاره بارون چشماش ، اراده شو ضعیف کنه.بیا یادمون نره چقدر سختی کشیدیم تا به اینجا رسیدیم ، چه لحظاتیو پشت سر گذاشتیم و چه آدمایی رو تحمل کردیم.یادمون نره چقدر گذشته تا شدیم همین که الآن رو به رو همیم.تو فرق داری. تو با همه فرق داری!خوب من ، یادت نره ، تو یه چیز متفاوتی. یه چیز متفاوت مثل خونی که لای رگامه ، مثل ستاره های رشته ی اصلی ، مثل نمودار هرتسپرونگ راسل ، مثل رابطه ی اسنل دکارت ، مثل رمان سیب و گندم.خوب منهر وقت دلت گرفت ، دستتو بذار روی قلبت و به آسمون فکر کن. آسمونی که پر از ستاره ست.ستاره هایی که تک تکشون عاشق چشمای تو ان.یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میذارهزهرا همون که دیوانه وار ، دوست داره زا.شین.</description>
                <category>مَه‍ ‍وا</category>
                <author>مَه‍ ‍وا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 12:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>