<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی کلهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mori68</link>
        <description>دفترچه ی ایده ها و یادداشت های من  | https://zil.ink/morito</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36901/avatar/6gAZ8V.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی کلهر</title>
            <link>https://virgool.io/@mori68</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باران و پنجره ی امید ....</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-wlkpcgmixrep</link>
                <description> هوای خاطره بود دلم . می خواستم تمام زندگی ام را به مرور، مرور کنم . همه چیز، ماجراهای گذشته ام را جلوی چشمم زنده می کرد . نمی دانستم امروز و این روز ها بالاخره به قول کسانی که بهم وعده ی خوشی داده اند خوش باشم یا نه ! نمی دانستم این روز ها و امروز به قول همه نوشته هایی که خوانده بودم و همه نامه هایی که برایم فرستاده بودند بمانم و خوش باشم و بمانم و ناخوش! نمی دانستم این روزها و خصوصا همین امروز به قول هواشناسی و وعده هایش امیدوارم باشم و بمانم منتظر و چشم به راه آمدن هوای بارانی یا نه!حالا که می دیدم دانستن ها و ندانستن هایم زیاد شده بود پس باید کاری می کردم.  دانستن هایم می گفت خوش باشم و امیدوار که باران می بارد و می آيد و .... نادانسته هایم هم می گفت که روزیِ امروز هم مثل همه روزی های گذشته ات خواهند آمد و خواهند رفت ... بدون خوشی بدون امید بدون باران بدون حتی قطره ای که خاطره ای مشترک برای اهل کوچه و خیابان بسازد.با همه ی خودخوری و کلنجاری فکری که داشتم فکرم زد بی خیال قضاوت و حکم دادن به این طرف و آن طرف شوم . با خود گفتم بیایم من هم مثل همه همه ی اهل بی طرف محله، امروز را و این روز ها را چه بی امید چه با امید چه با هر دو ، به رفتن و آمدن به  شدن و نشدن به تماشا بنشینم . بنشینم به تماشای پنجره هایم. به پنجره هایی که در اتاقم دارم . به تک تک شان . به یکی یکی شان. بی امید یا با امید. چه خوش و چه ناخوش . چه منتظر بخوانم خود را چه نامنتظر . امروز را گفتم بیایم روبروی اهل کوچه روبروی خیابان روبروی آسمان بنشینم و فقط نگاه کنم . نگاه کنم و ببینم ....</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 19:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط پنجاه !</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-j4bmrxfeqtqv</link>
                <description>به نام خداچالش نوشتن داستان های ۵۰ کلمه ای ( کلمه ها با نرم افزار ورد شمرده شده است )۱.شاپرک در گلستان در گذار بود. نمی دانستند مقصودش از گشت در گلستان تازه تاسیس چیست.عابران می گذشتند از حضورش و گاهی عده ای خیال داشتند سمتش رفته و دستگیرش کنند و آن را  به حیوان خانگی بگیرند اما خوشوقتانه حضور شاپرک بی پرده دری رو به اتمام گلستان رفت. ۲.دو نفر بودند و یکی می خواست باشد. یکی که از حضورش چه دلخواه و چه ناگاه بی خبر بود. اما  خودش می خواست باشد پس آمدنی شد. آن یکی  نوزادی و فرزندی برای  آن دو نام گرفت. حالا خانواده ی سه نفری داشتند و داستان شروع و پایان گرفت. ۳.راه آب خوب سراغ نداری ؟چرا دارم ! برای چی می خوای ؟ برای اینکه بروم یکهو بدزدمش ! من هم پایه ام اصلا می خوای یه راه آب چه کار ! رازه اما می گم بهت می خوام سنگ هامو بذارم تو مسیرش به مرور خرد بشن !  ۴.رسول فارسی انشا می نوشت اما ترکی می خواند . معلمان او را برای این کار نه تشویق می کردند و نه تنبیه . اما رفتگر محله که پدرش هم بود همیشه خوشحالی رسول بود . پدر رسول بی سواد بود و پسرش انشا می خواند کیف می کرد .  ۵.فرصت یک روزه تا همه چیز را بگوییم. اینکه یک روز فرصت دارد برای ماندن برای با بقیه بودن. یک روز برای استفاده از زندگی.هیچ کس جرات نکرد جلو برود غیر من. به اتاقش رفتم تا ماجرا را به او بگویم. اما ناگهان دیدم که انگاری او سالهاست مرده است!  ۶.در پاییز همه منتظر باران بودند . یکی دانه می خورد یکی دانه می خرید یکی دانه می کاشت اما همه منتظر بودند . می گفتند بالاخره روزی خواهد آمد باران.اگر نیاید چه؟تکلیف دانه خور و دانه خر و دانه کار چه می شود ؟ تکلیف این همه انتظار ؟  ۷.چرا جواب ندادی و او را کشتی؟ بی دلیل کشتی! بدون منطق و اساس ، بدون هیاهو! فکر هم کردی هیچ کس نمی فهمد ! اما در نهایت من و آنها فهمیدیم! منطقا و انصافا هم باید این طور می شد! اما چرا پاسخ دوستت دارمش را ندادی و کشتیش؟ ۸.یک روز کسی در  آرزوی بادکنک سبز اندیشه اش راه  سیر می کرد. می خواست بداند آیا در ذهن خود بادکنک سبز دارد؟ همه جا را گشت تا اینکه دست آخر بی جواب خسته شد. در صندلی لهستانی ذهنش آرام گرفت که ناگهان دید خودش یک بادکنک سبز شده است!  ۹.راه ها به دوست ختم می شد. دوست راه ها را با قیچی برید و ماندیم بی آنکه باور کرده باشیم چه بر سرمان از بلا آمده ، شدیم بی دوست! سپس گذشت و گذشتند تا  بالاخره راه ها ساختیم به امید اینکه شاید روزی راه جدیدی به دوست برسد! ۱۰ .کفترچاهی اهلی شده  به دنبال کبوترها می گشت. با آنها می خواست حرف های دم گوشی بزند. دانه های دو نفره بخورند. آنها گفتند وحشی هستی و ما گونه به گونه ی تو نمی گذاریم . کفتر چاهی خلاف گفته ی آنها را ثابت کرد اما کسی بدهکار رفتارهایش نبود ۱۱ .آسان سازی زندگی اش با کلام مشاور پیتزافروش شکل گرفت . او همه چیزش را داد و حال خوب از مشاور گرفت .حالا پیتزا می خورد در سه وعده حتی برای صبحانه. اما حالا راضی از زندگی اش بود و می اندیشید به روزی که نان پیتزا فروش تمام شود. ۱۲.اُکسل همه جا بود . در کوچه در خیابان های بی کوچه و در انتهای راه های بی راه ور. اما نمی دانستیم این همه جایی اش به چه نامی تمام می شود . همه می گفتیمش اکسل. سالها می گفتیم اکسل. اما در طول طویل زمان نامش را فهمیدیم.۱۳.ساختمان در حال ریزش بود ولی هیچ کس دلش نمی خواست در آن ساکن باشد. رييس شهر پیشنهاد داد برای مرگ راحت و زندگی راحت ترتان می توانید ساکن شوید. هیچ کس قبول نکرد. ساختمان در نهایت فرو ریخت و همه بی ساکنان در زندگی سخت خود ادامه دار شدند. ۱۴. بازتاب عروسک در آینه آن چیزی که می خواست نبود. عصبی شد، کمی هم خندید.با این حال دوباره نگاه کرد دید خوب بازیچه یک تاریخ مدت دار در دست کودکان یک نسل بوده است.دلش برای خودش سوخت.خواست یکهو آینه را بشکند اما دید بهتر است دل عروسکی اش را بشکند  ۱۵.انگشتر خاتمش را دوست نداشت پس هدیه اش می دهد . حالا به چه کسی؟! به بدترین مسافر شهر و می گوید تو رو خدا از شهر ما راز و نیاز درست و حسابی به آبادی خودتان ببری . بیچاره نمی داند آن طرف خودش مشق کرده است دنیاها را  ۱۶.پادشاهی روز هابه سان راحت ترین کاری که می خواست انجام برساند در دستانش بود. شر مطلق و خوب مطلق ماجرایش را داده بود رفته بودند تفریح . حاشیه ها را به کودکانه ترین قصه ها داده بود . و خودش می دانست نتیجه آنچه که می خواهد نمی شود!   ۱۷.سالار بستنی ها یک روز به خانه ی آنها رفت. بابایشان خریده بود سالار را. و ایشان خوشحال از همنشینی با او. روزها به تماشای آن از لابلای یخچال کیف می کردند و دلشان نمی آمد بخورندش. تا اینکه مهمان ناخوانده آمد و سالار بستنی ها وعده پذیرایی او شد ۱۸.ماه کامل در آغاز سال در آسمان بود. همه می دانستند چه کسی راست گفته است و چه کسی دروغ. ماه به برای همه می تابید. آغاز سال بود و شب و تاریکی و نور ماه و البته راست ها و دروغ ها به هم نشینی هم عادت کرده بودند ۱۹.فاصله های زری و پری بعد از مرگ علی زیاد شد. زری راضی و پری هم راضی از این قضا و قدر بودند. علی این وسط ناراحتشان بود و تلاش آشتی پذیری می کرد.جنگ شد، آتش بس شد، صبح شد، جنگ شد اما در نهایت فاصله هم فاصله ماند . ۲۰.مرد برای همسرش گل فرستاد و  خودش را پشت داستان پنهان کرد.می خواست غافلگیرانه کار کرده باشد. گل به دست زن رسید . خوشحال شد . منتظر مرد شد که بیاید اما مرد راه پیدا شدن و بیرون آمدن از داستان را گم کرد. حالا مرد خودش غافلگیر شده بود! ۲۱. بر روی کاغذ نوشت لطفا مزاحم نشویم و کاغذ را با چسب به روی دیوار اتاقک واقع شده وسط جنگل چسباند. می خواست واقعا تنهایی را اتاقک تجربه کند! پس دست هایش را شست و از اتاقک بیرون آمد ، دربش را بست و  خودش هم آن را تنها گذاشت.  ۲۲. علی و نیما و شعبان و پرویز و مریم و محدوده گمشده ی بینشان! همه برای کوچه ی این خیابان شلوغ بودند . همه می خواستند یک روز در کوچه شان عروسی شود. می خواستند شادی را مهمان دل هایشان داشته باشند که ناگهان خورشید گرفت و دیگر طلوع نشد  ۲۳. مشغول پیاده روی سمت محل کار بود. کسی در خیابانها در روز تعطیل نبود .ماشین ،آدم و گربه نبود . آسمان پاک بود.داشت راه می رفت که مردی به او خورد و با هم آشنا شدند. مرد دزد پیاده روی اش شد و بقیه راه را با ماشین مرد رفتند ۲۴. لطفا اینجا لطفا نگویید. سکوت را در حد همین کلمه هم رعایت کنید. دکتر ما آرامش لازم دارد. آرامشی زیادتر از آنچه به آن می اندیشید. او می خواهد دِماغ ها را درست کند. دماغ ها را زیبا می برد و زیبا می کارد. او یک دماغ همه خاورمیانه است.   ۲۵. خاتون رفت. مرد سیگاری روشن کرد. فکر کرد زن الان کجاست اصلا کجا دارد برود کی را دارد برود نکند کسی را دارد. غرق خود بود که از توتون سیگار سوخت. با سردرگمی  لباس پوشید تا بیرون برود. در را باز کرد که دید خاتون با یک بسته پودر آنجاستبا تشکر از شما </description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 15:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ ایده اسباب بازی فروشی محله..</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-zlen4kgw7u7x</link>
                <description>به نام خداایده هایی برای اسباب بازی فروشی محله۱.فروشنده ریش و سییلش را رنگ های شاد و متنوعی رنگ بزند. اگر فرضا سبیل دارد یک روز آن را آبی کند و یک روز دیگر نارنجی و روز دیگر زرد . البته از رنگ هایی استفاده می کند که در آخر روز به راحتی پاک شوند..۲.فروشنده تی شرتی بپوشد که تصویر آخرین و بهترین کالا ها بر روی آن نقش بسته است یا برعکس اسباب بازی هایی کم فروش مغازه را بر تی شرت تصویر کنند.۳.صندلی پاداشی کودک در مفازه اسباب بازی فروشی .در بخشی کوچک از مغازه یک صندلی جذاب به همراه تاج پادشاهی و شنل کوچکی وجود دارد که کودکان به همراه والدین خود می توانند از آنها استفاده کرده و با آن وسایل کودک را تزیین و عکس یادگاری بگیرند.۴.فروش و استفاده از عطرها و اسپری های مخصوص کودکان در مغازه. فروشنده هم می تواند خودش از عطر های مخصوص کودکان به خود بزند هم برای عروسک های داخل مغازه از این خوشبو کننده های مخصوص استفاده نماید . در ضمن می تواند به کودکان در ازای خرید بالاتری از حد معینی از همین عطر و اسپری ها هدیه بدهد۵.عروسک شانسی یا اسباب بازی شانسی که مقداری معینی پول می دهی مثلا یک میلیون تومان و فروشنده از میان گوی های یک تنگ شیشه ای شماره ای را به شانس و اقبال شما بر می دارد و حالا شما صاحب یک اسباب بازی معین شده اید .۶.پخش آهنگ های کودکانه در فضا و مغازه ی اسباب بازی فروشی . یا تولید آهنگ هایی با هوش مصنوعی که مخصوص خود مغازه فرد باشد بدین محتوا که اسباب بازی های درون مغازه در ترانه ها خود را معرفی می کنند و شعر می خوانند ....۷.گرفتن عکس کودک مشتری و تبدیل آن به کارتون با هوش مصنوعی در کنار عروسک های مغازه و دکورهای اسبازی فروشی و چاپ و هدیه دادن به او۸.یک برد و تخته برای نوشتن شخصیت های هر یک از اسباب بازی های درون مغازه . مثلا بازی فکری ایکس بازیگوش ، عروسک خرسی مهربون . خرگوش خجالتی . فلوت خندان .موتور بازی مسخره و.....و حتی می توان داستانکی برای هر روز آنها نوشت مثلا عروسک جغد امروز سرما خورده است ....۹.خیریه کوچک مهربانی آقای فروشنده . او با کمک خودش و با کمک در آمدی که از فروش اسباب بازی های گران مغازه بدست می آورد و همین طور کمک های داوطلبانه مشتری یک صندوق کمک رسانی درست می کند تا برای کودکان کم بضاعت محله که با تحقیق آنها را پیدا می کند اسباب بازی بگیرد۱۰.خرید و فروش اسباب بازی های دسته دوم در بخشی از مغازه . چیزهایی که کودک با آنها بسیار بازی کرده است و دیگر نیاز به آنها ندارد.۱۱.باشگاه مشتریان فروشگاه که با پرداخت یک وجه سالانه یا ماهانه هر ماه برای کودک مشتری یک اسباب بازی هدیه شده و برایش ارسال می شود .۱۲.تنپوش های عروسکی که در کنار مغازه اسباب بازی فروشی می ایستند و عابران را متوجه اسباب بازی ها می کنند۱۳.سفارش گرفتن از مشتری برای چاپ تصاویر عروسک های فانتزی و اسباب بازی های دلخواه کودک بر روی دفتر . لیوان آب خوری . ساعت و....۱۴.طراحی سایت خرید فروشگاهی اسباب بازی محله به صورت مشترک در یک پایگاه اینترنتی با فست فودی محله و میوه فروشی و سوپرمارکتی و قصابی و...۱۵.تخفیف ویژه مغازه برای مهد کودک محله و بیمارستان محله درست برای والدینی که تازه فرزنددار می شوند ....۱۶.مسابقه اسباب بازی فروشی با پخش تراکت درب خانه ، مغازه ها و در محوطه مسجد و هیئت ها . با آدرس هایی که در محتوای تراکت هست مشتری ها به داخل یک سایت هدایت می شوند و با جواب دادن به سوالات سکه جمع می کنند تا در نهایت پس از چندین بار شرکت در مسابقه های متوالی و جمع شدن سکه ها از تخفیف های قابل توجه مغازه استفاده کنند .۱۷.امکان برگزاری تست روان سنجی کودک برای اینکه والدین بفهمند چه نوع وسیله و اسباب بازی برای او مناسب است .۱۸.امکان پرداخت قسطی توسط مشتریان برای اسباب بازی های گران قیمت۱۹.کانال یا گروه تلگرامی اسباب بازی فروشی محله که توسط فروشنده مدیریت می شود و همه مشتریان و کودکانشان از روزمرگی های خود با اسباب بازی هایی که از این مغازه تهیه کرده اند می توانند در آن کانال تولید محتوا داشته باشند .۲۰.در مفازه اسباب بازی ها دسته بندی شده بر طبق سنین مختلف خردسالی و کودکی باشند و هر دسته در بخشی از مغازه چیده شده باشند .با تشکر از شما دوست عزیز🌸🙏به نام خداایده هایی برای اسباب بازی فروشی محله۱.فروشنده ریش و سییلش را رنگ های شاد و متنوعی رنگ بزند. اگر فرضا سبیل دارد یک روز آن را آبی کند و یک روز دیگر نارنجی و روز دیگر زرد . البته از رنگ هایی استفاده می کند که در آخر روز به راحتی پاک شوند..۲.فروشنده تی شرتی بپوشد که تصویر آخرین و بهترین کالا ها بر روی آن نقش بسته است یا برعکس اسباب بازی هایی کم فروش مغازه را بر تی شرت تصویر کنند.۳.صندلی پاداشی کودک در مفازه اسباب بازی فروشی .در بخشی کوچک از مغازه یک صندلی جذاب به همراه تاج پادشاهی و شنل کوچکی وجود دارد که کودکان به همراه  والدین خود می توانند از آنها استفاده کرده و با آن وسایل کودک را تزیین و عکس یادگاری بگیرند.۴.فروش و استفاده از عطرها و اسپری های مخصوص کودکان در مغازه. فروشنده هم می تواند خودش از عطر های مخصوص کودکان به خود بزند هم برای عروسک های داخل مغازه از این خوشبو کننده های مخصوص استفاده نماید . در ضمن می تواند به کودکان در ازای خرید بالاتری از حد معینی از همین عطر و اسپری ها هدیه بدهد۵.عروسک شانسی یا اسباب بازی شانسی که مقداری معینی پول می دهی مثلا یک میلیون تومان و فروشنده از میان گوی های یک تنگ شیشه ای شماره ای را به شانس و اقبال شما بر می دارد و حالا شما صاحب یک اسباب بازی معین شده اید .۶.پخش آهنگ های کودکانه در فضا و مغازه ی اسباب بازی فروشی . یا تولید آهنگ هایی با هوش مصنوعی که مخصوص خود مغازه فرد باشد بدین محتوا که اسباب بازی های درون مغازه در ترانه ها خود را معرفی می کنند و شعر می خوانند ....۷.گرفتن عکس کودک مشتری و تبدیل آن به کارتون با هوش مصنوعی در کنار عروسک های مغازه و دکورهای اسباب بازی فروشی و چاپ و هدیه دادن به او ۸.یک برد و تخته برای نوشتن شخصیت های هر یک از اسباب بازی های درون مغازه . مثلا بازی فکری ایکس بازیگوش  ، عروسک خرسی مهربون . خرگوش خجالتی . فلوت خندان .موتور بازی مسخره و.....و حتی می توان داستانکی برای هر روز آنها نوشت مثلا  عروسک جغد امروز سرما خورده است ....۹.خیریه کوچک مهربانی آقای فروشنده . او با کمک خودش و با کمک در آمدی که از فروش اسباب بازی های گران مغازه بدست می آورد و همین طور کمک های داوطلبانه مشتری یک صندوق کمک رسانی درست می کند تا برای کودکان کم بضاعت محله که با تحقیق آنها را پیدا می کند اسباب بازی بگیرد ۱۰.خرید و فروش اسباب بازی های دسته دوم در بخشی از مغازه . چیزهایی که کودک با آنها بسیار بازی کرده است و دیگر نیاز به آنها ندارد.۱۱.باشگاه مشتریان فروشگاه که با پرداخت یک وجه سالانه یا ماهانه هر ماه برای کودک مشتری یک اسباب بازی هدیه شده و برایش ارسال می شود .۱۲.تنپوش های عروسکی که در کنار مغازه اسباب بازی فروشی می ایستند و عابران را متوجه اسباب بازی ها می کنند۱۳.سفارش گرفتن از مشتری برای چاپ تصاویر عروسک های فانتزی و اسباب بازی های دلخواه کودک بر روی دفتر . لیوان آب خوری . ساعت و....۱۴.طراحی سایت خرید فروشگاهی اسباب بازی محله  به صورت مشترک در یک پایگاه اینترنتی با فست فودی محله و میوه فروشی و سوپرمارکتی و قصابی و... ۱۵. تخفیف ویژه مغازه برای مهد کودک محله و بیمارستان محله درست برای والدینی که تازه فرزنددار می شوند ....۱۶.مسابقه اسباب بازی فروشی با پخش تراکت درب خانه ، مغازه ها و در محوطه مسجد و هیئت ها . با آدرس هایی که در محتوای تراکت هست مشتری ها به داخل یک سایت هدایت می شوند و با جواب دادن به سوالات سکه جمع می کنند تا در نهایت پس از چندین بار شرکت در مسابقه های متوالی و جمع شدن سکه ها از تخفیف های قابل توجه مغازه استفاده کنند .۱۷.امکان برگزاری تست روان سنجی کودک برای اینکه والدین بفهمند چه نوع وسیله و اسباب بازی برای او مناسب است .۱۸.امکان پرداخت قسطی توسط مشتریان برای اسباب بازی های گران قیمت ۱۹.کانال یا گروه تلگرامی اسباب بازی فروشی محله  که توسط فروشنده مدیریت می شود و همه مشتریان و کودکانشان از روزمرگی های خود با اسباب بازی هایی که از این مغازه تهیه کرده اند می توانند در آن کانال  تولید محتوا داشته باشند .۲۰.در مفازه اسباب بازی ها دسته بندی شده بر طبق سنین مختلف خردسالی و کودکی باشند و هر دسته در بخشی از مغازه چیده شده باشند .با تشکر از شما دوست عزیز 🌺🙏</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 15:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B7-avzeqdbsjmq6</link>
                <description>به نام خدا پنج داستانک کوتاه کوتاه کوتاه - کاغذکاغذ را بر عکس بر روی زمین گذاشت و گفت این آن ور ماجراست . پرسیدم پس خود ور ماجرا چیست گفت بیا ببین ور ماجرا سفید است ! بله دو طرف کاغذ سفید بود . گفتم ما را با این حرکتت ضایع کردی که !؟ گفت نه دیگه در کاغذ سفید من پیچش مو می بینم و توی آدمی هیچ نمی بینی ! عصبی ام کرد حرفش گفتم خوب حالا چکار کنم ؟ گفت الان مثل آدم حسابی ها دو تا نوشابه از دخلت برایم بیاور و بازوشون کن تا بگم که نقشه ای که دارم چیست تا بگم همه چیز در این دست من قرار دارد و باید به من اعتماد کامل کنی که به هدفمون برسیم . من گفتم قبول رفتم یک شیشه نوشابه خالی آوردم و محکم کوبیدم بر سر او....ـ روزی روزگاریروزی روزگاری مردی جامه ی عمل پوشید . مرد دیگری جامه عمل در آورد . داستان شد که آن روز چه روزی است که یکی می پوشد و دیگری در می آورد . ماجرا را سمت قضاییه بردند برای پیگیری امور . برای اینکه ببینند آن عمل و عملیات به چه نحو است . قضاییه و امورش همه جوانب را باید بررسی می کرد پس از دو مرد مختلف الکار دعوت به هم نشینی در دادرسی کرد . رئيس امور همه چیز را که بررسی نمود از جمله حیات و کیفیت ِ نشست و برخواست دو مرد پس دیگر تصمیم نهایی را گرفت تا حکم را جاری کند . یکساعت رئيس وقت خواست تا ناهار و نمازی بزند و بعدش همه دوباره جمع شوند . از قضا در همین یک ساعت رییس الامور سکته کرد و بمرد و تا همین امروز کس نفهمید آن روز ِ روز زمان عمل بود تا غیرالعمل .ـ دوچرخه سواردوچرخه سوار همیشه می دانست تنهایی سوار ترک شود بهتر است . اما آن روز رزا می خواست دوچرخه سواری کند .حسابی گیر داده بود .او هم می دانست رزا اهل بلد نیست . پس دست آخر دوچرخه را رکاب کرد و دو تایی با رزا هم ولایتی اش سوار شدند . آن روز بارانی آفتابی بود . اصلا آن روز همه چیز نصفه نصفه بود . رزا کمی که سواری کرد خواست او دوچرخه را براند و باز اصرار و اصرار. بالاخره هم آن دو آن روز تصادف کردند. رزا خونی شد و مرد در جا . اما دوچرخه سوار که خونی هم شده بود زنده ماند . او حس کرد واقعا اینکه همیشه می دانسته باید تنهایی ترک دوچرخه بنشیند واقعیت داشته است .ـ احوال پرسونجناب فریبرز در دروغ های پیاپی به ما گفت همه چیز خوب است و همین شد که ما پیگیر احوالات و جویای حالات ایشان نشدیم . پس ما تقصیر نداریم . لطفا جواب ما را بدهید و بگویید الان جناب فریبرز خوب هستند یا خیر ؟! اصلا چکار می کنند ؟ می خواهند ما را ببینند ؟ مشتاق دیدار ما هستند ؟ جویای احوال ما می شوند ؟ ما که خیلی مشتاق دیدار ایشان هستیم و این دوری بد جوری آزار اعصابمان است .خب لطفا با خبری خوب ما را خوشحال نمایید با سپاس .سلام . جناب فریبرز یکسال پیش مرد !ـ هتلهتل شلوغ بود . داستان همین بود . روز های سرد سال بود و زمستان . مرد در انتهای شب و در روز ی که پر بود از انبوهی مزاحمت های دیگران بود می خواست شبی را به تنهایی به سر کند و به همین خاطر به هتلی در انتهای شهر آمده بود . هتل در انبوه جمعیتی که برای استقبال از ستاره تازه تاسیس موسیقی خاصی آمده بودند قرق شده بود . مرد می خواست یک اتاق بگیرد و در این انبوهی خودش را گم کند . مرد از پس شلوغی موفق نبود و در سردرگمی مزاحمتها سخت سردرگریبان شد . او به گوشه ی هتل رفت و در خود گم شد . زن که همسر مرد بود بعد ها به دنبال مردش آمد . زن همه جا را گشت جز گوشه ی هتل شلوغ .بالاخره شلوغی های هتل روزی تمام می گشت و باز گوشه هتل روشن و پیدا می شد ولی شاید تا آن روز جسد مرد خسته هم دیگر آنجا نمانده باشد .با تشکر از شما 🌷🌷🙏 </description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 13:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌های رها شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-z3hx2yeames3</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمجمله سازی و مشق نویسندگی۱. آخرین شرایط استواری را داشتم تا آماده برگشت.۲.خیال کن بردی این طوری من هم راحت ترم.۳. تناسب دارد نیاز من با آرزوهایت این عشق را بین ما هموار می کند.۴. موزیک وار دوستت دارم.۵. حجاب معرفت را می پوشاند بی معرفت من کجا بودی که گم شده ام.۶.نانوا نان ندارد و آب در سطل می ریزد.۷. کامروایی در جانب ما عجب صفایی دارد.۸.تا کی تمنای وصال مرا داری تا کی لعنتی!۹. پاییز هم آمد اما من آمدن های او را باور نکردم.۱۰. استرس های من کاملا طبیعی است باید خودم را به شجاعت بزنم.۱۱. هلو با لولو در یک جا جمع نمی شود.۱۲.هر کس یک اندازه امیدواری در قلب خود جمع می کند.۱۳. داستان عجیبی است ماجرای مردن ماهی های رود بی آب.۱۴. خوابیدن پروانه از بس دروغ بود باورش کردیم‌.۱۵. خواب در نگاه من طولانی شدن یک آرامش بود حیف...۱۶.نفس به نفس من بگذار شاید که خوب بشم ...۱۷. آغوش باز می کنم مهر را مهر را مهر را .۱۸. ناتوان به توان دو را بلد نبود .۱۹. کاش در اسم من هم نون وجود داشت .۲۰. لباس نو به تن کن و عاریه را از جان در بیار .۲۱. جمله فروش رنگین کمان بمیر !۲۲. آسان بهتر است اما نتیجه را سختی ها می برند‌.۲۳.بنوش و آرام در محفل ات از غصه ها قصه بگو.۲۴. جان هم در جواب من ندایی دیگر داشت‌.۲۵.شماره انداز قلبم تو را می خواهد.۲۶. استعاره است و گرنه همه می دانند صریح لهجه هستیم .۲۷. باد در کدام سمت بود که خیالم را از تو ربود.۲۸. هسته ی عشق مهربانی است‌.۲۹. خواب در لباس مرگ فرا می رسد اما تو امید را فراموش نکن و بجنگ.۳۰. خرافات همه زندگی اش را بریده بود.۳۱. . شاید وقتی برسد که ماهی در دست ما زنده بماند.۳۲. آهنگ های غمزده در دستان ما دست به دست می شود .۳۳. نان و نانوا جملگی آرامش شهر را برهم زده اند.۳۴. کرایه ی دل در دست من نیست اشتباه از آدرس های غلط است .۳۵. کاسب از میدان یا راه آهن پیاده گز خورد.۳۶. شاعر با ساغر ازدواج کرد.۳۷. و در اندام پاییز جستجو کن.۳۸. امیدوارم دروغ م بگیرد راست بگویند.۳۹. شب دراز شد اسفند پودر کنید ...۴۰. شازده شد مبتلای مردم اش و عشق را توصیه ای بر همگان کرد‌.۴۱. مامان دلش در داشت از بس پنجره دوست نداشت .۴۲. مامان درددندان پدرش را یادش آمد و با یادش سوخت.۴۳. کثیفی بر تن بهانه نمی ماند اگر تمیزی رخ بدهد.۴۴. همه چیز تغییر کرد و ما در جریانش باختیم .۴۵. چایت سرد شد دوباره از نو حرف هایت را بگو...۴۶. جایی که درخت ها روییده اند من آبیاری می کنم.۴۷. تا آسمان پرواز کردم که بفهمم چیست راز آفتاب.۴۸. تارا در پرواز کم آورد و گم شد .۴۹. جریان خواب در اندوه می تراود مهتاب...۵۰. جهان قبل از تو بی معنی بود۵۱. سعی می کنم سعی کرده باشم۵۲. در فکر یک سقفم و امیدوار یک پهنا.۵۳. جهان با ما سر ناسازگاری دارد انگاری۵۴. نابود گران همیشه برنده نیستند.۵۵. خواب دیدن را دوست دارم چون تو در آن به دیدارم می آیی .۵۶. حضور گل رز در دستان مرد تنها ، برای هیچ کس جالب نبود.۵۷. خواب دیدم که خرگوش هایم خرس شده اند .۵۸. . نوشتن نامه برای دست های ترک خورده کارگر ساختمان قبل از مرگ او یادت نرود یادت نرود.۵۹. پدر و پسر در آستانه فروپاشی شوروی روی یک پل با هم تا اعماق سحر نوشیدنی نوشیدند و خوش گذرانی کردند‌.۶۰. پاییز که می آید ماهی در ظاهر ظهر دریا بی تاب می شود .۶۱. نان بری در مرام نان بران همیشه عادی بوده است.۶۲. استیلای حقی به حقی دیگر خیلی دشوار است.۶۳. نواختن آهنگ قلب تو هیچ به یادم نمی آید.۶۴. پایان همه مرارت ها با نقطه سر خط است.۶۵. هفتاد آسمان با من در تفاوت بود.۶۶. لباس مرگ بر تن کرد و می دانستن را معنی کرد.۶۷. آسمان را در دفتر شعر م نقاشی کردم ام پس بیا بخوانش برایمان .۶۸. دریچه ای در بدن من است بنام امیدواری مضاعف.۶۹. گاهی باید صدای باران را شنید گاهی درد ها در او پنهان می شوند و می بارند .۷۰. قصه ها برای همیشه دوست ما می مانند .۷۱. کابوس در حیات پشتی مغزم خانه کرده است.۷۲. هیچ کس را هیچ کس تنها می فهمد .۷۳. قانون حیاطی را حیات گربه به خاطر انداخته است.۷۴. . استثنائا باران بر طویله همسایه شدیدتر می بارد‌.۷۵. درود و سلام به مرغ بی پایه اساس همسایه۷۶. . لباس ما از کودکی جیب هایش پاره بود .۷۷. سکه های ما دو طرف سید شیر است .۷۸. شرایط عوض شد و من مهم مدینه ی خودم شدم .۷۹. راه های ندانستن به دلم ختم می شدند و من همگی را در یک شام یک نفره می خوردم .۸۰. کاشتن یک نامه در مسیر باد به قدری مهم شد که همه چیز را از دست دادیم .۸۱. پایه های بی اساس زندگی اش را به من قرض داد و رفت .۸۲. بی قدر و قیمت هندوانه را دوست داشت چه از نظر سرخی چه از نظر شیرینی .۸۳. دیروز به امروز پیوست خورد و فردا هم همین گونه می شود .۸۴. یک نفر در آتش سوخت و خاکسترش را بر باد دادند.۸۵. آرزو داشت پس جام سبز را سر کشید .۸۶. من به تو هیچ نمی گویم از قلب های شکسته ...۸۷. باران و بی وفایی یک سگ ماجرای نوشته اش بود .۸۸. متن بی نقصی داشت و کلمات از یادش رفته بود .۸۹. پاداش یک عمر بی نقص حاضری زدن ، زندگی با تو بود.۹۰. کاهو برای گربه آورند و همه را مایوس نمودند .۹۱. کتاب ها را برعکس کنید که امروز بود روزی که عکس بر گردان ها را اختیار کردند .۹۲. دستان سبز قلب های سبز را می پسندد .۹۳. خاموشی قلب ماه دروغ آنها بود و بس.۹۴. در نگاهت عاطفه موج می زند.۹۵. کام مرا در دلت تلخ مکن مرا بپذیر.۹۶. مرجان دستشویی است و دستشویی تمیز است.۹۷. جای دیگری برای پیرهن تو پیدا نکردم آن را در تو جا گذاشتم.۹۸. خاک بر سر کتابخانه های بین راهی شد.۹۹. لباس بر تن من کن که مهمان داریم .۱۰۰. زوار پاییز در رفت و هوا دو نفره شد.۱۰۱. شدت گرفت ماجرای جنگ بین دو نفر و از آنها چیزی باقی نماند .۱۰۲. کدام زندگی است که ارزش جنگیدن نداشته باشد.ممنون از توجه تون . اگر دوست داشتین خوشحال می شوم بهم بگویید از میان جملات کدوم شماره از بقیه بهتر بود ....</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 01:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه تلویزیونی « خوب من »</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-cxmvfrr64jro</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم برنامه تلویزیونی« خوب من » با محوریت و موضوع  ازدواج و فرزند آوری ایده ها و طرح های پیشنهادی به صورت منفک و مجزا از هم۱. بچه امانتی ( والدین امانتی ... نام فیلم حسین قناعت هم هست ... ) در یک بخش برنامه زوج جوان یک کودک نوپا با هماهنگی سازمان های ذی ربط از بهزیستی برای یک روز یا نصف روز به سرپرستی می گیرند . این کودک می تواند نوزاد یا خردسال باشد . آن دو کودک را به گردش و تفریح می برند و نیاز های آن را در همان ساعات اندک مرتفع می کنند. کارشناسان برنامه به آنها و تلاش هایشان نمره می دهند . ۲. سالگرد با مشاهیر . زوج جوان برای اولین سالگرد ازدواج شان در برنامه یک میز جشن برگزار می کنند و در یک کافه مهمانی می گیرند . آنها از مشاهیر فرضی در این مهمانی به جای اقوام و فامیل اینبار دعوت به عمل می آورند . مثلا زوجی می خواهد شهید طهرانی مقدم و شهید قاسم سلیمانی را دعوت کند . زوجی می خواهد حافظ و سعدی و ابن سینا را هم داشته باشد .... حالا این شخصیت ها با کمک پویانمایی و هوش مصنوعی به لوکیشن جشن کافه ای زوج جوان می آیند ....۳. پشنهادات کتابی زوج جوان . آن دو به یک کتاب فروشی می روند و دو تایی با هم یک کتاب یا چند کتاب خودیاری روان شناسی یا زوج درمانی یا هر کتابی که مربوط به فرزندآوری . تعلیم و رشد و تربیت و خلاصه ازدواج باشد را به رسم و رسوم نو به مخاطب معرفی می کنند . مثلا بخش هایی مهم از کتاب را دو صدائه اجرا می کنند . بخش هایی را میکس با صدا بازی می کنند و نمایش می دهند . بخشی را به صورت پادکست اجرا می کنند و با نویسنده ی کتاب گفتگو می کنند .۴. سینما خصوصی .... در بخشی از سریال ازیاد رفته ساخته برزو نیک نژاد دو شخصیت جوان فیلم به دعوت مرد جوان به سینمایی متروکه می روند و دو تایی یک کارتون نوستالژي را با هم در یک سینمای خالی از جمعیت تماشا می کنند . در این برنامه هم می توان دو نفری به یک سینمای مدرن یا قدیمی بروند و به صورت یک اکران خصوصی  به تماشای بخش هایی از یک فیلم ایرانی یا خارجی بنشینند . فیلمی در مورد ازدواج عشق یا کودکان ..خلاصه در مورد بنیان های خانواده .... و بدین گونه معرفی فیلم هم در برنامه گنجانده شود ...۵. زندگی با غول چراغ جادو برای زوج جوان .... در این آیتم یا بخش ... زوج جوان با شخصیت غول چراغ جادو دیدار می کنند و پنج آرزو یا دعایشان حتما برآورده می شود و آنها حق انتخاب دارند ....۶. یکی از اپیزود های سریال خانه سبز داستانی به این مضمون داشت که فردی پیدا می شد که پول هنگفتی را برای مدت کوتاهی در اختیار زوج جوان سریال قرار می داد و آنها باید همه پول را در همان مدت خرج می کردند .... البته این ایده اجرایی نیست اما اگر مثلا مقداری پول معینی برای بیست دقیقه به یک زوج داده شود و به خواهیم آنها با آن هر کار که می خواهند بکنندپس واکنش هاچیست!!۷. یک برنامه ای شبکه ی افق داشت به نام جعبه ی سیاه که آيتم آخرش  بسیار جالب بود و کفن هدیه می داد که متاسفانه بد وایرال اش کردند و نگذاشتند برنامه خوب دیده شود . حالا در برنامه دو کفن داریم که عروس و داماد می خواهند برای بعد از ۱۲۰ سالگی خود آن کفن را آماده کنند . مرد برای زن و و زن برای مرد این کفن را با نوشتن دعا های انتخابی و آرزو ها و جملات زیبا و جذاب آماده می کند ....۸. زوج جوان یک خوانننده مورد علاقه خود را که صدا و سیما توان ارتباط گیری با آن را داشته باشد را به برنامه می آورد. در هر قسمت یک خواننده . سه نفری در وسط یکی از پارک های تهران . خواننده محبوب زوج یکی از قطعه های مورد علاقه ی زوج را برای آنها اجرا می کند و زوج جوان به همراه مردم که اکثرا هم چادری و همگی محجبه هستند  به استقبال اجرا می روند . بادکنک هوا می کنند و کبوتر آزاد می کنند ....۹. از هر کدوم از دو نفر از زوج جوان خواسته می شود ده تا بیست کادو جذاب و غافل گیر کننده برای شخص همسر خود را تهیه کنند و به برنامه بیاورند . سپس هر کادو و شگفتانه ی جذاب که با مشورت نویسندگان و برنامه سازان برنامه هم آماده می شود در جعبه های چوبی بزرگی قرار داشته می شود یا جعبه هایی از جنسی که به صرفه باشد از نظر اقتصادی و بر روی هر کدام روبان های بزرگی هم زده می شود . سپس زن و بعد مرد جعبه ها ی مخصوص خود را با یک پتک بزرگ باز می کنند .کادو ها می تواند از کتاب های عجیب . دوغ آبعلی . انواع پفک . آب معدنی . ماشین کنترلی . کتاب دعا . ساعت مچی ارزان قیمت شکسته . دفترچه خاطرات همسر . نمی دونم هر چیزی .....۱۰.  اگر هر دو نفر زوج  رانندگی بلد هستند در این بخش هر یک برای خانواده همسر خود می شوند در نقش رانند اسنپ ..... عروس می رود دم درب خانه مادر شوهر و پدر شوهر و آنها را به یک مکان و مقصد مشخصی می رساند و در راه با آنها حرف های جذاب خانوادگی می زند . داماد هم مادر زن و پدر زن را از درب خانه یشان به مکانی معین می برد و باز حرف های مخاطب پسند می زنند تا به مقصد برسند ... ۱۱. عروسک طلاق . در برنامه یک عروسک به نام طلاق داریم که بسیار زشک و کثیف است . یا نه تصویر و و فرمی معمولی و عادی دارد اما این عروسک در بخش های مختلف به سراغ زن و شوهر جوان می آید که مثلا آنها را گول بزند ..... با دستمایه های کمدی و طنز مثلا ..... اسم عروسک یا شخصیت آن می تواند طلاق نباشد و از اساس بر مبنای چیز درگیر طراحی شود. ۱۲. عیادت از کودکان دردمند . کودکان بیمار . کودکار کار . کودکان معلول . ...۱۳. دفتر نقاشی و نقاشی کردن برای فرزند آینده شون . دو تایی با مداد رنگی مراحل مختلف بزرگ شدن کودکشان را تصور می کنند . رنگی رنگی و با امید ... می توانند این تصاویر را بدهند هوش مصنوعی و طبیعی تر تحویل بگیرند...۱۴. مناظره و میزگرد زوج های مخالف بچه دار شدن با زوج های میانسال یا زوج هایی که سه تا بیشتر بچه به دنیا آورده اند ....۱۵.  ده میلیون بن به زوج داده می شود یا بیشتر که بروند برای فرزند آینده شون وسایل جذاب مثل اسباب بازی و لباس های زیبا بخرد که برای مخاطب هم جذاب باشد دیدنش .... ۱۶. عروسک نوزاد که آیتم اخبار های بامزه و امید بخش برنامه را می گوید ...۱۷. یک روز جای من باش . یک روز خانم و آقای جوان جای همدیگر را عوض می کنند . مثلا مرد خانه داری و زن مهندسی .  یا زن دامپزشکی و مرد معلمی .و.... شغل هایشان را عوض می کنند ... ۱۸. در یک بازی پیدا و پنهان یک کودک بازیگر به صورت رئالیتی شو وارد زندگی زوج جوان می شود .... هر بار یک زوج مهمان و مسافر یک ویلای بزرگ در شمال کشور می شوند .... این کودک یک خردسال است که از سفر فضایی می آید اما در واقع می آيد که همه مسایل و اختلافات و تضاد ها و مناقشات این زوج را برای آنها در این چند روز بلد کرد و به روی و جلوی چشم شان بگذارد تا ما مخاطبان ببینیم زوج جوان تا چه مدت با هم در آرامش می مانند و بازی را و زندگی آرام را بر هم نمی زنند ... البته رئالیتی شو است دیگر ......لازم به ذکر ۱ : خوب من عنوان کتابی از محمد آقاسی است .مرتضی کلهر . ۲۶ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 00:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B6-lsrsoal2wyeb</link>
                <description>به نام خداپنج داستانک کوتاه کوتاه کوتاهپایان قشنگ پایان های قشنگ می نوشت و نامه هایش را به آدرس های مختلف پست می کرد . روزنامه های صبح را می خرید و به آدرس های تجاری اداری که تبلیغ داده بودند نامه هایش را پست می کرد . می دانست دیوانگی است می دانست نباید این کارها را بکند می دانست دست آخر کسی جایی اتفاقی خواهد افتاد اما گوش به گوش دروازه می کرد . اما سالها گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد او که از کارش و امر محتملی که در نظر داشت سرخورده شده بود دیگر ننوشت اما به یکباره ده ها نامه آمد که چرا خبری از تو نیست .ساعت ۹رستگاری را صدا زدم در کوچه. او جوابم را داد و گفت می آیم اما سر ساعت نه . من با خودم گفتم پس ساعت نه که رفتم آشغال های را در سطل های زباله بگذارم رستگاری را هم می بینم . شب شد بالاخره . ساعت نه شد بالاخره . من آماده شدم و با اینکه زباله ای نداشتیم اما یک کیسه خالی را باد کردم و گره زدم تا به سمت سطل آشغال دست خالی نروم . ساعت نه گذشت اما رستگاری نیامد . ساعت ده شد نیامد . من هم چنان پا به قدم و استوار مانده بودم تا رستگاری را ببینم اما نیامد . دست آخر داشتم نا امید می شدم و ساعت یازده شب شده بود که از دور دیدم یک خیابان گرد در حال جارو کردن خیابان به این سمت است . دویدم سویش . با تعجب دیدم رستگاریست. گفتم چرا اینجا و اینطوری ؟ گفت نمی دانم و نمی خواهم بدانم !دودکشدودکش خانه اش را زغالی کرد . همیشه با رنگ زغالی دودکش های خانه ها را رنگ می کرد. او مسئول این شده بود که برای خانه های نقاشی هایی که دودکش ندارند این قسمت خانه را نقاشی کند . وقتی بچه ها به زنگ تفریح می رفتند . او شروع می کرد ببیند کدام خانه ها دودکش ندارند تا آنها را کامل کند. بعد هم همه را با رنگ زغالی می پوشاند . تا بخار و دود بالای هر کدام را هم می کشید و کامل می کرد دیگر زنگ کلاس خورده بود .آجرآجری گذاشت بر روی بام خانه و گفت این قرار ما همین جا همین تاریخ اما ده سال بعد . ما گفتیم آمدیم آجر ده سال بعد این جا نبود آمدیم در این ده سال باران آمد باد و طوفان شد اصلاخدایی نکرده زلزله آمد دیگر سنگ روی سنگ نمی ماند چه برسد به این نشان و این آجر . اما او گفت ما مطمئن هستم این آجر تا ده سال بعد همین جا همین طور می ماند اما آن چیزی که من از آن مطمئن نیستم این است که شماها تا ده سال بعد همین آدم های امروزی باقی بمانید.فنا میدان پر بود از انبوه ماشین های به فنا رفته . هیچ کس نمی دانست چرا کسی به سراغ این ها نیامده و نمی آید. شاید چون به فنا رفته اند و دیگر قابل استفاده نیستند. اما ما دقیقا یک ماشین به فنا رفته برای کارهایمان می خواستیم . البته فکر می کردیم که این ماشین قابل استفاده برای ما حتما خواهد شد . پس به میدان رفتیم . انتخاب سخت بود. آن هم از میان زیادی ماشین ها . می گفتند هر کدام صاحبی دارد اما ما می دانستیم کسی سراغی از آنها نمی گیرد. بالاخره یکی انتخاب کردیم و با خودمان آوردیم . یک ماشین به فنا رفته که تا امروز مورد استفاده ماست و ما توانستیم با کمک آن و برنامه ریزی هایمان تعداد افراد زیادی را به فنا بدهیم !با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 16:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B5-hb1k8qser1yd</link>
                <description>به نام خدا پنج داستانک کوتاه کوتاه کوتاه به خاطر هویج به خاطر هویج . یک روز در میان دکترش گفته بود غذایت هویج باشد و بس . از قضا آن ماه و سال و تاریخ هویج به قدری نایاب شد که قیمتش به فلک می کشید . او هم وامانده شده بود که چه کند . یا باید قید سلامتی اش را می زد یا قید پس انداز اندک روز مبادایش را . تصمیم گرفت میانه روی کند و در مصرف هویج خالی خالی هم صرفه جویی کند . بالاخره هویج کاملا نایاب شد اما او باید هویج می خورد حتما ! او اکنون صبر می کرد قرص و آمپول هویج به بازار عرضه و تولید بیاید به امید اینکه هم تا آن موقع سالم بماند هم هزینه داروها از مانده پس اندازه او بالاتر نباشد .ستاره ستاره اش را هر شب دنبال می کرد . دلش می خواست به هر کس می بیند ستاره اش را نشان بدهد . می ترسید روزی هوای شهر خراب شود و ستاره ها دیگر پیدا نباشند و او هم ستاره اش را گم کند . اما امیدش را تا آن شب سخت نگه داشت . شب بود و صداهای مهیبی همه جا را فرا گرفته بود . جیغ و فریاد از دور و نزدیک پیدا و پنهان بلند بود . او ستاره اش را می خواست و هنوز هم به فکر ستاره اش در آسمان بود اما غافل از اینکه روی زمین زمینگیر شده است .پاگنده پاگنده به شهر ما آمد . ما هم مثل همه مردم ثبت نام کرده بودیم تا پاگنده یک شب به خانه ما جهت صرف شام بیاید و ما هم در خدمت او باشیم و از حضورش مستفیض شویم . از قضا و از روی خوش اقبالی ما قرعه زود تر از آنچه فکر می کردیم به ما افتاد . راستش زیاد خوشحال هم نشدیم چرا که برای استقبال از پاگنده هنوز آماده نبودیم . اما پاگنده داشت می آمد و نمی شد کاریش کرد . نه آذوقه مناسب پذیرایی از او را داشتیم و نه حتی جای مناسبی برای قرار گرفتن پاهای بزرگ او در خانه یمان . داشتم فکر می کردم چطور می توانیم در این یک روزه مشکلات را حل کنیم که خبر آمد پاگنده را چشم گنده در شهر پیدا کرده و با هم درگیر شده اند و در نهایت پاگنده توسط چشم گنده خورده شده است . اینجا بود که ما از اینکه محبوب مان مرده است خدا را شکر کردیم !کدخدا جانشین کدخدا انتخاب شد . عقاب بال نارنجی جانشین کدخدا شده بود و حالا که به ریاست رسیده بود فقط زور نمی گفت او همه اش مهربانی و لطف و ظرافت بود . این همه ما را عصبانی می کرد که چرا رفتار بال نارنجی درست و حسابی نیست چرا که ما عادت به زور و ظلم داریم و باید بر سرمان بکوبند تا شب و صبحمان گذران کند . خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم ترتیب یک کودتا را بدهیم و دست آخر دادیم . الان هم راضی هستیم از وقتی که موش کوچولوی سیاه ۲سر کار آمده همه چیز به حالت عادی برگشته است .سراغ سراغ من را نگرفت و می خواست برود . سراغ من را نگرفت و رفت . من هیچ به او نگفتم و خواستم برود و او هم رفت . تازه شده بودیم مثل هم . اما او نامه می داد تلفن می زد می گفت می خواهد برگردد می گفت می خواهد به من برگردد اما من نمی خواستم این تنها نقطه مشترکی که یافته بودیم اینکه هر دویمان رها کردیم و رفتیم را از دست بدهیم پس به او و درخواست جواب رد دادم .با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 09:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B4-id21mywipsrt</link>
                <description>به نام خدا داستانکی چهار پنج داستانک کوتاه کوتاه کوتاه .....معلم صورتی بارسلونحمایت اکثریت پنجرهچاله هوشمندضمیمه :مردم اغلب می‌گویند انگیزه‌ها دوام ندارند. خب، اثر حمام نیز ماندگار نیست. به همین دلیل توصیه می‌شود روزانه دوش بگیرید.زیگ زیگلار (روان‌شناس)زمانِ شما محدود است پس آن را صرف زندگی‌ای که متعلق به فرد دیگری است نکنید.استیو جابز (کارآفرین)حضور داشتن در جامعه (به جای خانه ماندن) هشتاد درصد موفقیت است.وودی آلن (کارگردان)موفقیت‌هایی که نصیب افراد صبور می‌شود،همان‌هایی هستند که توسط افراد عجول رها شده اند!آلبرت انیشتینرسول الله (ص) : ما وَرَّثَ والِدٌ وَلَدَهُ أفضَلَ مِن أدَبٍ.پیامبر خدا  صلی الله علیه و آله : هیچ پدری، میراثی برتر از ادب به فرزندش نداده است.کنز العمّال: ج ۱۶ ص ۴۶۰ ح ۴۵۴۳۵، حکمت نامه پیامبر اعظم(ص)، جلد ۸ صفحه: ۱۲با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 08:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B3-b6uamis00ud9</link>
                <description>به نام خدا داستانکی ۳ پنج داستان کوتاه کوتاه کوتاه ......ویترین بن بست استراحتکمارها تام سایرضمیمه موفقیت، مجموعه‌ای از تلاش‌های کوچک است که هر روز و هر روز تکرار شده‌اند.روبرت کالیر (نویسنده‌ی کتاب‌های خودیاری)فهمیده‌ام هر چقدر سخت‌تر کار می‌کنم، انگار شانس بیشتری به سراغم می‌آید.توماس جفرسون (سومین رئیس جمهور امریکا)تا شهامتِ رها کردن چشم‌انداز ساحل را نداشته باشید هرگز نمی‌توانید از اقیانوس عبور کنید.کریستوف کلمب (کاشف و ماجراجو)اگر شکست بخورید ممکن است ناامید شوید، اما اگر تلاش نکنید قطعا شکست‌ می‌خورید.بورلی سیلز (خواننده‌ی اپرا)امام باقر «علیه السلام»:کار نیک، از مرگ بد پیشگیري می‌کند و هر کار نیکی صدقه اسـت و نیکوکاران در دنیا، نیکان آخرتند.دعائم الاسلام، ج۲؛ ص۳۳با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 08:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B2-uufu8zjbatgn</link>
                <description>به نام خدا داستانکی ۲پنج داستان کوتاه کوتاه کوتاه ....ستارسکوتسیلی بی دست گل فروش ضمیمهیک فرد موفق کسی است که می‌تواند با آجر‌هایی که دیگران به سمت او پرتاب کرده‌اند، پایه و اساس محکمی برای خود بنا کند.دیوید برینکلی؛ فیلمنامه‌نویسموفقیت در این نیست که چه چیزی در پیش رو داریم، موفقیت در این است که چه چیزی در پشت سر به جا می‌گذاریم.کریس ماسگروبیست سال بعد شما از کارهایی که انجام نداده‌اید ناراحت می‌شوید نه کارهایی که انجام داده‌اید،پس طناب قایق‌تان را از ساحل باز کنید و از ساحل امن خود به سوی آب‌های آزاد برانید و خطر کنید. جستجو کنید، رویا بسازید و کشف کنید.مارک تواینامیرالمومنین علی بن ابی طالب (علیه السلام )مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّهِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَی الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ.از گنج‌های بهشت نیکی کردن و پنهان نمودن کار [نیک]و صبر بر مصیبت‌ها و نهان کردن گرفتاری‌ها (یعنی عدم شکایت از آنها) است.[تحف العقول : 200.]با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 20:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DB%B1-zhxgss2g0o17</link>
                <description>به نام خدا داستانکی یک پنج داستان کوتاه کوتاه کوتاه .....شب ناشناس ماجرای جدی قدیمی شیرطالبی ضمیمه :خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم؟چارلی چاپلینبه محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید، نه تنها او به شما فکر می‌کند بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.پاراما هانسا یوگاناندایک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد؛ اما در همین مدت، یک حقیقت هنوز دارد بند کفش‌های خود را می‌بندد تا حرکت کند.مارک تواین‌امام حسین علیه السلام:هرکس گره اي از مشکلات مؤمنی باز کند و مشکلش را برطرف نماید خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت وی را اصلاح می‌نماید.بحار، ج۷۵؛ ص۱۲۲با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 21:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مادر نیستم ؟! ( داستان ...)</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ysotbrzv8ex0</link>
                <description>به نام خدای مهربان من مادر نیستمروایت اولگاهی فکر می کنم همه چیز درست سر جایش چفت و جور است . خاطراتم را دوباره و سه باره مرور می کنم تا یادآوری هایم درست باشد، بله، همه چیز سر جایش است . پس چرا من ؟! چرا من اینقدر غمگینم ؟سماور جوش آمده بود و دل من هم مثل ولوله ای که در جان و روح آن بود بالا و پایین می پرید . روز بود اما برعکس خورشید ابر های سیاه تمام سطح آلوده شهر را تاریک کرده بودند . به ساعت نگاه می کردم . گاهی هشت می دیدم گاهی هم ثانیه شمار را دنبال می کردم و یک دست از تمام اعداد دوازده گانه عبور می کردم . تلفنم زنگ خورد . بفرمایید ؟! خودم هستم ! نه فعلا تعمیر ساعت نمی کنم ! همین خانم . خدافظ... از همان روز ها و شاید خیلی قبل تر حوصله سر و کله زدن با مشتری ها را نداشتم . وقتی فکر می کنم از دوران نوجوانی که ور دست علی شانه ساز تا همین حالا که استادکار خودم شده ام چقدر تلویزیون . تلفن . وسایل آشپزخانه و ساعت تعمیر کردم دلم برای خودم می سوزد . راستی چرا من مهندس نشدم . می رفتم دانشگاه می رفتم برای خود کسی می شدم . مدرک می گرفتم . شاید هم آن وقت به جای ازدواج با سوده با ..... تفلن زنگ می خورد . الو بفرمایید ! . سلام . ناهار نمی یام بخور . خدافظ . سوده پشت خط در حال حرف زدن های تکراری است عصر که می یای میوه بخر . شیرینی خوب هم دیدی بگیر. مایع دستشویی هم نداریم الو گوشت با منه رضا با توام . ... من مدتی است قطع کرده ام و سوده با گوشی ی خاموش من در حال گفتگوست .ساعت را نگاه می کنم . هنوز تا اذان مانده . دل خوشی ام شده رفتن به مسجد محل . آنجا برای ما میانسال های بی آینده بهترین امید ها پیدا می شود . می روم چند تایی احمد و محمد و علی و رضا می بینم . گاهی داریوش و ارژنگ و کیوان هم . جمال و کمال هم هستند . بالاخره هم کلام هم هستیم و زندگی می کنیم . شب که نمازی زدیم دور هم می نشینیم و از آن بالا گرفته تا رفتگر نیمه شب محل را مورد لطف و عنایت خاص خودمان قرار می دهیم . گاهی هم صابر اعتمادی خلاصه ی سریال های ترکی را با آب و تاب برایمان بازآفرینی می کند . صابر هم غم من است و او با فریده خانم مثل من و سوده تنها زندگی می کنند . دو تایی از عصر تا نیمه های شب پای تلویزیون اند .به ردیف شدن وسایل تعمیری در کنار هم نگاه می کنم . مغازه حسابی خاک گرفته . من اما حوصله اش را ندارم که دستی بالا بزنم . به سمت بخاری می روم و دستم رو بی هوا به سماور کنار دست آن می چسبانم یک دو سه آخ سوختم . با دهانم انگشت را آرام می مکم . لیوانی مخصوص خودم را برمی دارم . از صبح تا حالا شش هفت باری با این لیوان چای خورده ام . چایی خور خفنی هستم. لیوانی دارم بزرگ به پهنای کف دست وبلندی دو انگشت سبابه در طول هم . صورتی رنگ است و دو فرشته ی کوچولو در شکل و شمایل دو کودک رویش چسبیده شده است . این لیوان هدیه مخصوص یکی از اقوام سوده از تایلند است . بگذریم بعد آمدنش به خانه ی ما چند مدت رابطه ی سوده با اقوام تایلندی و البته من شکر آب بود . چای را در لیوان می ریزم . داغ است و حس می کنم دستم را می سوزاند. روی میز می گذارمش و با تمرکز از شیشه ی خاک گرفته و کثیف قاب پنجره ی مغازه خیابان را تماشا می کنم . یک موتور عبور می کند . اول صدایش را می شنوم بعد خودش را می بینم . دو ماشین که اولی آهسته می رود ودومی به سرعت سبقت می گیرد . دو کودک دست در  دستان مادرشان عبور می کنند . یکی از کودکان دست مادر را به عقب می کشد گمانم چیزی می خواهد و مادر از خریدش منع می کند . پیرمردی زنبیل به دست چند کیلویی سبزی حمل می کند . چقدر سبز است چقدر تازه و با طراوت . حتی از دور از همین قاب شیشه ی کثیف پنجره ی مغازه هم طراوتش پیداست گمانم زنی سالخورده در انتظار اوست تا سبزی ها را از او بگیرد ، تشکری بکند و شروع کندن به پاک کردن دانه به دانه اش .اما بعد از پیرمرد نه ماشینی نه موتوری و نه عابری هیچ را نمی بینیم .سمت کتم می روم . این کت هم هدیه است . مادرم وقتی زنده بود از سفر به حج برایم سوغات آورد . آن سالها خیلی گشادم بود اما حالا اندازه ی اندازه است . کت را تن می کنم و از مغازه خارج می شوم . طبق معمول همیشه زنگوله بالای در، خبر از باز و بسته شدن در مغازه می دهد . به دیوار پهلوی راست مغازه تکیه می دهم . معمولا  با حبیب موتوری اینجا بر روی دو پیت حلبی می نشنیم و با هم درددل می کنیم . پاکت سیگار را از جیب بیرون می آورم و یک نخ آتش می زنم . در حال خودم هستم که صدایی مرا به خود می آورد . گریه ، صدای گریه های شدید یک کودک، شاید یک کودک بسیار کوچک، گریه های یک نوزاد ...روایت دوممی دانم رضا بیاید خانه اول سراغ قهوه ی تازه دم می گیرد . مدتی است برای من قهوه خور شده است . فکر می کنم این از دمخوری با حبیب موتوری باشد . حبیب یکماه رفت آلمان و برگشت اما اندازه یک عمر تغییر کرد از تیپ و قیافه بگیرد تا خورد و خوراک . از تکیه کلام ها تا لحن و گفتارش . حبیب موتوری اما هنوز هم روی پیت حلبی کنار مغازه رضای ما می نشیند و فقط دیگر به جای چای قهوه می خورد .خودم برای تولد رضامون یک بسته ی بزرگ پودر قهوه ی اورجینال خریدم به همراه یک قهوه جوش بسیار با کلاس . بعدش هم کلی از گوگل سرچ کردم و ساعت ها خود آموزی دیدم تا بالاخره توانستم قهوه های خوب دم کنم و دل آقا رضامون رو ببرم . اصولا همه فامیل می گویند سوده تو بلدی دل شوهرت رو حسابی گیر بندازی . از وقتی هم چند تا شوهرای دوستام زیر آبی رفتند و زندگی هاشون ویران شده دست ودلم بیشتر می ترسد . من و رضا تنهاییم و بر و بچه هم دور و برمون نیست تا اگر اخم و تخمی هم باشد آنها بشورند و ببرند .امشب غذا قیمه بادمجان درست کرده ام . بر خلاف هر شب که برنج هندی درست می کنم امشب برنج اعلای ایرانی پختم . دسر هم آماده کردم . دلم ضعف می رود رضا بیاید و خبر را به او بگویم .زنگ در می خورد . بله . سلام رضا جان . در را باز می کنم . اما دهانم از بی اطلاعی وا می ماند . این چیه ؟ رضا بدون حرف و سخنی از کنار من که در راسته ی در ایستادم رد می شود و به داخل خانه می رود . در اتاق خواب را می بندد . می گویم رضا جان این چیه دیگه آوردی خانه مال کیه ؟ در اتاق را باز می کند و می گوید : خوبه چشم داری این یک نوزاده خوب نگاه کنی می فهمی . گیج شدم می پرسم . می دونم مال کیه . بچه ی ناصر آقاست ؟می گوید: نه. می گویم: پس کی بچه بهت سپرده ؟ نمی گی امانت داری یک نوزاد خسته؟ اون سال و یادت نیست ؟! با عصبانیت و عجله در حرفم می پیچد و می گوید . سوده بسه پیداش کردم . می پرسم از کجا آوردیش مال کیه حتما دنبالشن، بیچاره مادرش وای خدا حالا چ .. دوباره در حرفم می آید : این بچه بی صاحبه توی سطل آشغال انداخته بودنش .  می گویم :وای یعنی چی ؟! داری شوخی می کنی؟! مگه سطل آشغال... آره شوخی می کنم اما خودم از لای آشغالها برش داشتم . خب مال کیه ؟ هیچ کس اگه مادر و پدر حسابی داشت که از سطل آشغال سر در نمی آورد . حالا چکارش کنیم ؟ ... هیچی آب گرمکن رو زیاد کن می برشم حموم . بی شرفا بچه رو لای کثافت گذاشته بود باید خوب تمیزش کنیم .من که دل تو دلم نیست  خبر خوش خودم را به رضا بدم حالا با آمدن اینگونه ای او به همراه یک نوزاد که از دل سطل آشغال آمده بود شوکه و در بهت مانده ام . یک ساعتی در حمام با بچه ور می رود . وسواسی نیست، هیچ وقت نبوده اما مطمُنم می خواهد خیالش بابت آلودگی تن بچه راحت شود . البته بیچاره رضای من این اولین باری است در عمرش که یک بچه را حمام می کند . ای روزگار کاش ..... یعنی رضا می تواند بچه ی خودش را ............. به سمت تلفن می دومسلام . حاج آقا هستن .. کاری ندارم فقط یه استخاره می خوام .. عجله دارم .... ممنون .... یک دقیقه بعد از طرف حاج آقا، دختر حاج آقا خبر می آورد  ... ان شالا که خیر است ... یکهو جیغ می کشم ...رضا ترسان همان جوری دود بیرون . چی شده ؟ هیچی خبر خوش . رضا این بچه مال خودمونه ... چی چی می گی جنی شدی ؟ ... نه خدا این بچه رو برامون فرستاده استخاره کردم خدا خودش گفت این بچه به خیر و خوشیه یعنی می تونیم مامان و باباش بشیم . رضا طوری نگاهم می کند که تا حالا او را اینگونه ندیده ام . انگارته دلش از حرفم خوشش آمده  اما رویش نمی شود چیزی بگوید . بعد بدون اینکه حرفی بزند صاف می رود  توی حموم و می زند زیر آواز . ذوق زده ام و خدا رو شکر کنم چرا که رضا هر وقت خوشحال باشد در حمام آواز می خواند .روایت سومشب است . لباس نوزادی نداریم پس به ناچار تا وقتی که لباس های خودش خشک شود یک دست پیراهن و شلوار که برای بچه ی مهمان در خانه داریم را تنش می کنیم . حس خوبی است  . مثل دوران نامزدی مثل آرزو های اول ازدواج . ما به هم از حرف های روز های اول می گوییم . کمی خاطره بازی . کمی اندوه و بسیاری امیدواری . ما می گوییم چکار کنیم . پیش چه کسی برویم . این بچه را چگونه صاحب شویم . اول گفتیم راستش را بگوییم بعد به ذهنمان می زند از شهر برویم و تا در  دوری بچه را بزرگ کنیم طوری که کسی سراغ و نشانی از ما و ربطمان با بچه  نگیرد اما راه حل احمقانه ای است  . بعد از مدتی کش و قوس تصمیمان این می شود که از وجود بچه فعلا خبری به کسی ندهیم تا ببینیم خدا برای ما چه می خواهد .شب است  و برای اولین بار سفره ی شام ما سه نفره شده است  . خورشت قیمه بادمجان با داشتن حس مامان و بابایی چه مزه دارد چیزی که طعمش را نچشیده بودیم .کاش می شد کمی از غذا یا حداقل از دسر کاراملی دست پخت مادر به کودکمان می دادیم .شب است . اما با هم می زنیم بیرون . به سمت دربند . سر راه شیر خشک می خریم . خوشیم دیگر . حس و حال بی خیالی همراه با مسئولیت . ما جوجه و چنجه می زنیم و کودکمان شیر خشک می خورد . هر سه خوشیم و لبخند رضایت داریم .روایت چهارمآنقدر همه چیز سریع اتفاق می افتد که یادم می رود  دیشب به رضا خبر خودم را بدهم . بی خیال حالا دیگر خودمان بچه دار شدیم .به کودک زیبایم نگاه می کنم . فکر کنم او به مادر و پدر خودم رفته است چون قیافه ی رضا و خانواده اش چنگی به دل نمی زند .امشب باید جشن بگیرم . کیک می گیرم و برای بچه مون یک تولد جم و جور سه نفره می گیریم .روایت پنجمشروع به تمیز کاری می کنم . مغازه باید مثل روز اولش شود . من حالا یک بابای نمونه خواهم شد. یعنی می شود آنقدر بزرگ شود تا با خودم به اینجا بیاورمش . آن قدر خوشحالم که دلم یک ساعت و نیم قر و رقص مداوم می خواهد اما راستش از نگاه مردم کوچه و بازار رویم نمی شود . باید جشن بگیریم و به همه بگوییم بچه دار شدیم . کاش می شد . حتما می شود . حتما به مرور می شود .در فکر ها و خیالات خودم غرق هستم که صدای زنگوله ی در مرا از حال مستی بیرون می کند .سلام جناب ببخشید مزاحم شدیم ! یک کودک یعنی یک نوزاد گم شده . این عکسشه . شما این دور و اطراف بچه ای ندیدید. یا هر چی مشکوکی مرتبط به بچه ... یخ زدم یک هو و می گویم بله؟!!!! ..... عرض کردم این بچه گم شده یعنی در واقع دزدیه شده بهتره اگه چیزی می دونید و دیدید با ما همکاری کنید متوجه که هستید ... هنوز تمام بدنم سر است و به سختی می گویم بله بله حتمامامور از مغازه خارج می شود و مرا با غرق شدن کشتی های خوشی در طوفان ناخوشی تنها می گذارد . خودش بود . عکس همان نوزاد . با همان لباس با همان گهواره . یعنی همه چیز تمام شد . مگر می شود . خودم پیدایش کردم . اون بچه سهم ماست . مال ماست . مادر و پدری که بگذارند بچه شان دزدیده شود شایستگی لازم برای نگهداری او را ندارند . من و سوده حقمان است او را داشته باشیم . قبول نمی کنم . هرگز چیزی نمی گویم . شتری را هرگز ندیده ام و نخواهم دید . اما ........روایت ششم با رضا کلی حرف می زنم . نصیحتش می کنم . بالاخره من دیگر دنیا دیده ام . اول قبول نمی کرد . مدام شاخ و شونه می کشید . اما نرمش می کنم . من بیست ساله هم دم او هستم . راه و چاهش را بلدم . دو تایی مغازه را بندیم و عصر نشده می رویم سمت خانه .رضا زنگ خانه را می زد ...... بله بفرمایید .... اما انگار لال شده است . می گویم  رضا بگو باز کنه اما هیچ نمی گوید . سلام حاج خانم ماییم . سلام آقا حبیب خوش آمدید بفرمایید . در باز شد و رفتیم داخل .من در همان حیاط می مانم و یک سیگار روشن می کنم و قرار می شود رضا داخل برود و قضیه را شیر فهم زنش کند . اول سکوت است . یک دقیقه که می گذرد  صدای داد  و دعوا از داخل خانه بلند می شود . کمی سردم است . با اینکه تابستان داغیست حس می کنم نم بارانی گرفته است . زیر سقف شیروانی حیاط می روم و سایه های سوده و رضا را که از پشت پرده های اتاق پیدا است تماشا می کنم . سایه ها مدام به این سر و آن سمت اتاق می رود و با صدای داد و بیداد ها در یک ریتم و آهنگ قرار دارد  .روایت هفتم حوصله ندارم . یعنی به فاصله سه روز از اوج شادی و قره شدن به تمام دار دنیا، رسیدم دوباره به روزهای سرد و مفلوک بودن خودم . کاش پای آن مامور پلیس قلم می شد و خبر نمی آورد . کاش من دیروز مغازه را باز نمی کردم . اصلا کاش به حرف سوده گوش می دادم و از این شهر بی وجدان شبانه هجرت می کردیم . کاش کاش کاش کاش .. زنگوله ی در دوباره به صدا در می آيد  .یک زن و مرد جوانی وارد  می شوند. غم و بی تابی از سر و رویشان می بارد . حسی بهم می گوید چقدر این دو آشنایند ....... . بفرمایید در خدمتم . زن  می زد زیر گریه . گریه کاملا بی صدا . مرد با بغض می گوید . آقا بچه ی ما رو دزدیدن . اهالی اینجا خبر دادن یک موتوری رو با گهواره یک بچه این طرفها دیدن . شما چیزی از یک بچه ی کوچیک یه نوزاد ندیدین یه خبری یه نشونی ؟ تو رو به خدا ما همه محل رو خونه به خونه . مغازه به مغازه سر زدیم این جا آخرین جاییه که اومدیم . درست فکر کنید شما یه موتور سوار مشکوک ندیدین . صدای گریه زن جوان بلند شد بلند و بلند تر . تردید جانم را می خورد چه بگویم من هم حقی در این دنیا دارم تا کی صبر کنم . می ترسم . خدایا . بگذار چند روزی پیشمان باشد فقط چند روز ...... نه خیر اگر موردی دیدم خبر می دم یه شماره بهم بدین ....روایت هشتمحمید نگاه کن بهنوش بختیاری ام عکس این بچه ه رو گذاشته . ............ببنیم . بیکارا. این همه بدبختی داریم اینا دنبال چی می گردن . همش به خاطر جلب توجه . ......چی می گی تو ام خودم توی پیج دختر وزیر وزرا هم دیدم که گذاشتن . ......حالا چطوری گم شده . از این موارد روزی هزارتا پیش می یاد ...... حمید بچه ی بیچاره رو دزدیدن ....چی می گی ... انگار از باباهه طلب داشتن تهدیدش کردن و به جای پول بچه هرو دزدیدن . ...... باورم نمی شه مگه داری فیلم سینمایی تعریف می کنی .الکییییی .... .... خب باورنکن از همون روز اول خواستگاری هم می دونستم برا زن جماعت تره هم خرد نمی کنی . اصن بی خود جواب بله دادم والا ... الکییییییییهر دو می خندند .روایت نهمرضا هنوز در گیر و دار راست و دروغ خودش بود . با خودش نجوا داشت . دلش آشوب بود . که چه کند چه نکند . می دانست می تواند هر وقت خواست بچه را سالم تحویل بدهد . دیر هم نمی شود . می گفت بچه را تازه در خیابان پیدا کرده . هیچ کسی هم نمی فهمید . حبیب هم حرف و دلش یکیست . قول داده بود راز را سر به مهر نگه دارد . داشت شب می شد . اذان می گفتند و رضا چون وضو نداشت راهش را به سمت خانه کج کرد . از دور چشمش را به امتداد کوچه کشید . خانه شان را می دید . سوده را می دید . کودک را می دید . درخت و باغچه را می دید . ابرهای آسمان را و خورشیدی که دیگر سر جایش نبود . با خود فکر کرد بله همین است چند هفته ای پیش خودمان خواهد ماند . داشت فکر می کرد این مدت یک اسم برایش انتخاب کنند . رامین . نادر . علی . صمد . جابر . شهاب . ادریس . نیما . نوید . داریوش . بهنام . حیدر . غلام .چقدر مشوش فکر می کرد . نمی توانست یک اسم را انتخاب کند . یکهو به ذهنش رسید بله اسم پدر خدایا بیامرزم را می گذاریم رویش . امین .دیگر رسیده بود به در خانه . خوشحال بود تا برود داخل به سوده رو کند و بگوید امین بابا کجاست بیاورش یک ماچ آبدار به بابا بدهد . زنگ زد . کسی جوابی نداد . دوباره و سه باره زنگ زد . یکدفعه متوجه شد در خانه باز است . با خود گفت یعنی چه کسی در را باز گذاشته سوده که حواسش جمع است . وارد شد . یک حیاط دید به پهنای دل خوشی و ناخوشی. سوده روی تاب سفید و دو نفره نشسته بود و تاب می خورد . رو به ماه هنوز در نیامده کرده بود و نیم لبخندی به لب داشت . رضا کنار سوده روی تاب نشست با لبخند اندک سوده جان گرفت و گفت : امین بابا کجاست بیارش یک ماچ آبدار به بابا بده . سوده رو به صورت رضا کرد و گفت اسمش مسعوده .. مکثی کرد وادامه داد . رفت پیش مامان باباش ..... رضا آشفته از تاب بلند شد ... تو چی کار کردی ؟ ..... کاری که هر مادری می کنه ! رضا من مادر نیستم .پایانبا سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 21:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای گمشده ( داستانک )</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-xkaura3gpeou</link>
                <description>به نام خدا ماجرای گمشدهمردی مسن در حالی که عصای چوبی اش را در آغوش دارد به سمت چشمان زن خیره می شود . زن تنهاست و تنهایی بر نیمکت پلاستیکی پارک نشسته است .مرد در کنار زن ارام می نشیند . پسرکی با سر و صورت کثیف به سمت نیمکت می آید . شیرینی تعارف می کند . زن با دست راست بر می دارد . مرد متوجه پسرک می شود . انگار پسر را از قبل می شناسد . پسر با دیدن چشمان غضب آلود  مرد پا به فرار می گذارد . مرد مدعی است این بچه ها با پخش شیرینی در پارک مردم را به پرداخت عیدی مجبور می کند . زن لبخند به لب دارد . از داخل کیفش یک بسته بیرون می آورد . پر از نقل های ریز مرواریدگون . مرد بر می دارد . تشکر می کند و در دهانش دانه های نقل حل می کند . برای همه ی مردم و البته مرد روی نیمکت دیدن این زن با یک دست عجیب است . زن قطع دستش را مادر زادی نمی داند . او همیشه می گوید دستش با تبر روزگار به جفا و بدون حکم و دادگاهی بریده شده است . برای مرد که دهان به نقل زن باز کرده است باور این ادعای زن قابل قبول تر از دیگران می شود . مرد همیشه روی این نیمکت روبروی قنادی آن طرف خیابان می نشیند . او باور دارد بالاخره زنی از در ورودی قنادی بیرون می آید و در حالی که پاکت شیرینی به دست دارد  به سمت او می آید و او همان شب با آن زن در یک مراسم خودمانی ازدواجی بزرگ صورت می دهد . زن روی نیمکت می خندد . این خرافه است . اما زن روی نیمکت استاد حرف زدن و خم و راست کردن عقده های ذهنی و روانی است . او به تحصیلات اکادمیکش در دانشگاه اشاره می کند . مرد می داند این زن روی نیمکت بیشتر یک همسر خوب است تا یک مشاور خوب برای او . مرد با اینکه شیرینی در دستان زن روی نیمکت نمی بیند اما با دانه های نقل گمان دارد به زن رویایی اش رسیده است . مرد به زن پیشنهاد ازدواج می دهد . او می گوید از خودش خانه دارد . برادرش ویلایی در شمال ساخته است و قرار است همین روزها از طرف اداره ای که از آن بازنشسته شده است به صورت اقساطی یک دستگاه ماشین تولید داخل به او اهدا شود . زن لبخند نمی زند چرا که خنده اش صدادار شده است . باور نمی کند یک مرد میانسال روی نیمکت پارکی در جنب خیابان اصلی شهر از او خواستگاری کند . آقای محترم من شوهر کرده ام . ولی من حلقه به دستتان ندیدم . زن به دستی که نیست اشاره دارد . مرد شاکی است و می گوید دلیل نمی شود چون دست چپ ندارید حلقه هم به انگشت نکنید . مرد اصرار دارد که زن راست نمی گوید . او می خواهد زن را خوشبخت کند . می گوید من و تو با هم یک دنیا خوشبختی می سازیم . صدای موبایل زن از کیفش می آید . سلام خوبی ایرج جان . کجایی پس ؟ مرد می خندد و می گوید دروغه . زن از دست مرد روی نیمکت عصبی است .بلند می شود و می رود تا دور شود . مرد مصر است این زن انی است که کائنات برای او انتخاب کرده است پس حتما تنها می تواند همسر او باشد نه کسی دیگر . زن که دور تر از مرد شده است در پشت تلفن موبایلش احوال پسرش فرشید را می پرسد . خیالش راحت است مرد او را ول کرده است . اما واقعا این طور نیست . فرشید از تصمیم پدرش ایرج می گوید . ایرج قصد دارد تنها خواسته ی زری همان زن روی نیمکت را بر آورده کند .  زری هر روز منتظر بود تا حکم جدایی از ایرج را بگیرد . منتظر روی نیمکت پارک جنب خیابان اصلی شهر . زری با فرشید حرف می زند که مرد روی نیمکت خودش را به او می رساند . مرد نفس زنان رو به زری می گوید  ببین من و تو خیلی خوبیم با هم . من تازه فکر کردم یه بچه از پرورشگاه می گیریم به اسم تورج . خوبه نه ؟ زری می گوید نه خوب نیست . قبل از اینکه بیای یک پسر به اسم تورج داشتم اما حالا دیگه نه تورجی دارم نه خاطره ای از او !با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 06:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جشن خداحافظی ( داستانک )</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-wjdfidwp4vqt</link>
                <description>به نام خدا روز جشن خداحافظیجمعیت زیادی به صورت کارناوال های جشن در خیابان به شادی می پردازند . دو نفر در بین مردم با هم درگیر شده اند وصورت هر دو از جراحت ضربات دیگری خون آلود است . آفتاب داغ تابستان به شدت پوست را می سوزاند . هر از چند گاهی قطراتی به صورت عابران می پاشد . تعدادی دختر و پسر نوجوان با کت و شلوار های یکدست مشکی سبد های حصیری بزرگی به دست دارند . وقتی جلو هر یک می روی با یک سبد پر از شکلات های بزرگ و کوچک مواجه می شویم . چند مرد میانسال در گوشه های خیابان ماشین های بسیار قدیمی خود را به آتش کشیده اند و جوانان دور جنازه به اتش کشیده ی ماشین ها هل هله کنان می رقصند . تمام کف خیابان از خون به شدت قرمز رنگ گوسفندان قربانی شده آراسته شده است .  در میدان شهر اتش بازی به راه است . کودکانی تن پوش های شیطان و فرشته به تن کرده اند و رو به  تندیس وسط میدان مناجاتی غیر عادی را زمزمه می کنند . چند ماشین آتش نشانی در کنار میدان پارک هستند و با شیلنگ های بزرگی روی سر مردم شربت لیموناد می پاشند . همه ی دیدنی های امروز برای مری جالب نیست . پرده ی ضخیم و خرمایی رنگ را بر روی پنجره ی دو جداره ی شکسته  می کشد و از تماشای تمام جشن امروز خیابان صرف نظر می کند . مری مهمان مهمی دارد . شاید هیچ وقت فکر نمی کرد در روز جشن سراسری خیابان  چهلم مهمانی به این مهمی داشته باشد . خواب الود است . مهمان نگران مری است . مری  خیره به شمع خاموش روی بخاری روشن کنار اتاق است . پسر جوان کلاه لبه دار قرمزش را بر می دارد و به وضوح سر کچل او در چشم مری  نمایان می شود . مهمان بی حوصله تر از او است اما دلش می خواهد حرف بزند و مری  گوش بدهد . این حسی است که مری  دوست ندارد . شاید خوابش می آید .مهم نیست چه کسی حرف را شروع کرد اما مدتی که از سکوت هر دو در برابر هم گذشته بود یک دختر جوان با سینه ی چای آلبالو به استقبالشان آمد . مهمان جوان از خوردن امتناع کرد و مری هر دو فنجان چای را جلوی خودش روی میز عسلی کوتاهی قرار داد . نگاه های دختر جوان به مهمان که مرد جوانی است به شدت به دل می نشست . دختر جوان با دیدن مرد جوان عشق می کند . هر چند مری نمی خواهد سکوت خودش و مهمان با حضور دختر شکسته شود و به او خطاب می کند برو پایین.چرا برگشتی ؟ نمی دانم هوای شادی جشن و حس پیروزی کردی یا دنبال دیدن ما امدی ؟ مهم نیست . نگاه کن همه بزرگ شدیم . یا قد کشیدیم یا آب رفتیم . زنده ایم اما مردیم . نمی خواهی بگویی که نگران بودی ؟ مرد جوان آرام به کنایه های تند مری گوش می دهد . مرد جوان می گوید : مری تو را می شناختم اما اینبار و اینجا نه ! تو با خودت چکار کردی ؟ من مردم ! تو چرا خودش رو کشتی ؟ مری می گوید شنیدی مرگ مرگ بیاره ؟ مردی و مرگ روح خانوادگی مون شد ؟ مرد جوان آهی می کشد . انگار از آمدنش منصرف است . کلاهش را برعکس بر سرمی گذارد و بلند می شود اتاق را ترک کند . در همین حین یک پسر 5 ساله وارد می شود و خود را در آغوش مری می اندازد . مری خوشحال می شود و با گرمای قابل توجهی پسرک را می بوسد . در قاب عکسی در اتاق یک زن جوان به همراه دختری که چای آلبالو آورده بود ایستاده اند . هر دو به مرد جوان لبخند می زنند . تلفن زنگ می خورد . مری طوری که منتظر تماسی بوده باشد به سمت آن را می دود و تلفن را بر می دارد . سلام بفرمایید ؟! فردی جواب می دهد سلام مادر من زنده و مرده دیگر رفتم مواظب خودت باش خداحافظ . مری گوشی تلفن را رها می کند . تمام اتاق تاریک است . هر جا را می بیند هیچ کسی نیست . انگار اینبار هم در تنهایی خودش خیالاتی شده است .با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 15:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرمان شفاف است ( داستانک )</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-sucfyuyrnepi</link>
                <description>به نام خدا  هرمان شفاف استهرمان مثل همیشه روی صندلی چرخدار آبی قدیمی ای  می نشست . درست کنار پنجره . وقتی غروب و طلوع را مشاهده می کردیم هرمان آنجا بود . صدای گوش نواز موسیقی تمام خانه ی دو طبقه و کوچه را پر می کرد . این نوا زمانی که هرمان رو به طلوع و غروب می نشست برای همه ما معنایی دیگر داشت .یاد گرفته بودیم سوال نپرسیم و اگر چیزی می خواستیم ،بدانیم جوابی شفاف در کار نیست . عادت نداشت حرف بزند . بیشتر می خندید . شب ها را هم با گربه ی مخملی خودش تنها می گذراند . بوی تلخ سیگارش هر شب در انتهای کوچه های اطراف هم حس می شد .مدت ها به همین منوال بود سال های سال مردم می آمدند و می رفتند بچه ها بزرگ می شدند و هرمان پیر تر و پیر تر می شد تا اینکه یک عصر جمعه مهمان او شدیم برای اولین و آخرین بار !این بار هرمان بود که روبروی ما در میان بهت همگان وسط اتاق ایستاده بود . بر روی دو پای خودش . فکر می کردیم خبری شده است . چیزی شبیه معجزه .اما هیچ از آنچه به فکرمان می رسید نبود . هرمان تنها به آنچه واقعیت داشت دیگر عادت کرده بود . آن روز تا نیمه های عصر مات حرفهایش بودیم . نگران اینکه چه شده است و چگونه اکنون بدون درنگی به پا خواسته است . آن روز بود که هرمان برای اولین بار دوست داشت زیاد حرف بزند . شفاف جواب بدهد و برای همه چیز و هم کس دلیل بیاورد . عشقش به سارا وماجرای از دست دادن او برای همه ی ما بی خبران عجیب بود . گم شدن و مرگ نابهنگام همسرش سارا و انتظار بی منطق و احمقانه ی هرمان برای بازگشت سارا. هرمان می گفت یک بار حتی در روز تدفین هم  به مزار زنش نرفته است  . باور داشت روح زن به زودی در آستانه ی طلوع و یا غروبی به آغوش او باز می گردد . آن قدر باورش داشت که می نشست . بی حرکت می ماند و سکوت می کرد . عادتی که بیست و سه طول کشید و تمام اهالی خانه ی او دیگر روز های ایستادگی اش را فراموش کرده بودند . هرمان در گذر تمام این عمر نه چندان کوتاه با یادگاری های سارا زندگی می کرد . شاید برای همین تمام مدت به جای سارا روی صندلی چرخدار آبی اومی نشست . نمی دانیم آیا سارا هم قبل از مرگش عادت داشت هنگام طلوع و غروب کنار پنجره به دور دست ها نظاره کند ؟ هر چند آنچه می دانیم شفاف است.با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 21:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵۰ ایده برای سوگواری عزیزان !</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%DB%B5%DB%B0-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-qjp622lt0cmm</link>
                <description>به نام خدابرگزاری مراسم سوگواری و ختم عزیزان یکی از مهم‌ترین رسوم در فرهنگ‌های مختلف است و راهی برای تسلی دادن بازماندگان و ادای احترام به متوفی.هر کدام از این ایده‌ها می‌تواند روش‌های جدید و خلاقانه‌ای برای یادبود و گرامیداشت عزیز از دست رفته باشد و بازماندگان را به یاد و خاطره او نزدیک‌تر کند. هر کدام از این ایده‌ها می‌تواند به نحوی به بازماندگان کمک کند تا احساس نزدیکی به متوفی را حفظ کنند و از لحاظ معنوی و عاطفی آرامش یابند. این ایده‌ها می‌توانند به نوعی به شما کمک کنند تا از روش‌های مختلف به یاد عزیزان خود باشید و با احساسات خود بهتر مواجه شوید.هر کدام از این ایده‌ها می‌تواند به‌نوبه‌ی خود معنا و ارزش خاصی به مراسم سوگواری بیفزاید و راهی باشد برای ادای احترام و تسلی خاطر بازماندگان.در ادامه پنجاه ایده برای برگزاری ختم و مراسم سوگواری عزیزان ارائه شده است:۱. مراسم ختم سنتیبرگزاری یک مراسم ختم معمول در مسجد یا حسینیه، با قرائت قرآن، دعای ختم، و سخنرانی مذهبی، که معمولاً با پذیرایی ساده‌ای مانند خرما و حلوا همراه است.۲. مجالس آنلاین یا مجازیبا توجه به محدودیت‌های فیزیکی یا فاصله‌های جغرافیایی، برگزاری مراسم سوگواری به‌صورت آنلاین از طریق برنامه‌هایی مانند زوم یا اسکایپ به افراد این امکان را می‌دهد که از هر جای دنیا در مراسم شرکت کنند.۳. جمع‌خوانی قرآن یا دعاخانواده و دوستان می‌توانند برای یادبود متوفی به‌طور مشترک قرآن بخوانند یا دعای خاصی را تلاوت کنند. این کار می‌تواند در چند روز متوالی انجام شود.۴. ساخت اسلاید یا فیلم یادبودتهیه یک ویدئو از عکس‌ها و خاطرات متوفی همراه با موسیقی آرامش‌بخش که در مراسم پخش شود یا از طریق رسانه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شود.۵. ایجاد یک باغچه یادبود یا کاشت درختبه یادبود متوفی، یک درخت یا گیاه خاصی کاشته شود که نمادی از زندگی و رشد مداوم باشد و همچنین فرصتی برای یادآوری خاطرات آن عزیز.۶. مراسم شمع‌افروزیبرگزاری یک مراسم شمع‌افروزی که در آن افراد به یاد متوفی شمع روشن کرده و لحظاتی را در سکوت به او اختصاص دهند.۷. کتاب یادبود یا دفتر خاطراتتهیه یک دفتر یا کتاب یادبود که در آن افراد می‌توانند خاطرات و پیام‌های تسلیت خود را بنویسند. این دفتر می‌تواند به‌عنوان یک یادگار برای خانواده باقی بماند.۸. اهدا به خیریهبه یاد متوفی، کمک یا هدیه‌ای به یک خیریه یا نهاد خیریه در زمینه‌ای که متوفی به آن علاقه‌مند بود، اختصاص داده شود.۹. جلسات مذهبی هفتگی یا ماهانهبرای یادبود عزیز از دست رفته، جلسات هفتگی یا ماهانه قرائت قرآن، روضه‌خوانی یا دعای خاصی برگزار شود. این مراسم‌ها می‌تواند به‌صورت خانوادگی یا دوستانه باشد.۱۰. انتشار یک کتابچه خاطرات یا عکس‌هاجمع‌آوری و انتشار خاطرات و عکس‌های متوفی در یک کتابچه کوچک به یادگار، که می‌تواند میان نزدیکان و دوستان توزیع شود.۱۱. اجرای موسیقی آرام و معنویدعوت از یک نوازنده یا گروه موسیقی برای اجرای قطعات آرام و معنوی (مثل سنتور یا تار) در فضای مراسم، که به ایجاد محیطی آرامش‌بخش و روحانی کمک کند.۱۲.  سخنرانی‌های خاطره‌محوردوستان و اعضای خانواده می‌توانند در مراسم سخنرانی کرده و خاطرات خاص و لحظات به‌یادماندنی خود با متوفی را به اشتراک بگذارند. این کار حس نزدیکی و پیوند عاطفی بیشتری ایجاد می‌کند.۱۳. برگزاری مراسم سوگواری در فضای بازبرگزاری مراسم در محیطی باز مانند پارک یا باغچه که نمادی از زندگی در جریان باشد و آرامش طبیعت به بازماندگان منتقل شود.۱۴.  تهیه یک ویدئو از پیام‌های تسلیتجمع‌آوری ویدئوهایی از افراد مختلف که خاطرات خود را بیان می‌کنند یا پیام‌های تسلیت می‌دهند، سپس این ویدئو را در مراسم پخش کنید یا برای خانواده ارسال کنید.۱۵.  توزیع هدایا یا کتاب‌های معنویتوزیع کتاب‌های معنوی، دعا، یا دفترچه‌های یادبود میان مهمانان، که هم به یادبود متوفی و هم به تسلی دادن بازماندگان کمک کند.۱۶.  اجرای برنامه‌های فرهنگی یا هنری به یاد متوفیاگر متوفی به فعالیت‌های فرهنگی یا هنری علاقه داشت، می‌توان به یاد او یک برنامه هنری کوچک شامل شعرخوانی، نمایشگاه هنری، یا اجرای نمایش برگزار کرد.۱۷.  ایجاد یک صفحه یادبود آنلاینایجاد یک وب‌سایت یا صفحه در شبکه‌های اجتماعی برای یادبود متوفی، که دوستان و خانواده بتوانند پیام‌ها، عکس‌ها و خاطرات خود را در آن به اشتراک بگذارند.۱۸.  تهیه بسته‌های کوچک کمک به نیازمندانبه نیت متوفی، بسته‌های کوچک شامل مواد غذایی یا اقلام ضروری برای نیازمندان تهیه و توزیع شود. این کار هم می‌تواند به عنوان صدقه جاریه برای متوفی محسوب شود.۱۹. برگزاری مراسم معنوی خاص در طول سالبه جای اینکه فقط در روزهای ختم یا هفتم یادبود برگزار شود، می‌توان در روزهای خاص سال مثل تولد یا سالگرد ازدواج متوفی، مراسم دعا یا یادبود خانوادگی کوچکی ترتیب داد.۲۰.  برگزاری نمایشگاه عکساگر متوفی علاقه‌مند به عکاسی یا سفر بوده، می‌توانید نمایشگاهی از عکس‌های او برگزار کنید یا مجموعه‌ای از بهترین عکس‌های او را تهیه و به اشتراک بگذارید.۲۱. برگزاری جلسات عرفانی و معنویمی‌توان جلسات عرفانی مثل حلقه‌های ذکر یا مدیتیشن برگزار کرد تا علاوه بر ادای احترام به متوفی، حس آرامش و تمرکز برای بازماندگان فراهم شود.۲۲. انتشار یک مطلب یا مقاله در نشریه یا وب‌سایتانتشار مطلبی به یاد متوفی در یک روزنامه، مجله یا وب‌سایت که شرح حال، دستاوردها یا تأثیرات مثبت او بر زندگی دیگران را توضیح دهد.۲۳. ساخت نماد یا شیء یادبود دست‌سازساخت اشیای دست‌ساز مانند سنگ‌های حکاکی شده یا مجسمه‌های کوچک که نماد متوفی باشد و در خانه یا مکانی خاص به عنوان یادگار نگه داشته شود.۲۴. اجرای نمایشگاه هنری یا فرهنگی به نام متوفیاگر متوفی علاقه‌مند به هنر یا فرهنگ بوده، می‌توان به یاد او یک نمایشگاه هنری، فیلم یا برنامه فرهنگی ترتیب داد.۲۵. برگزاری تور زیارتی به نیت متوفیبرگزاری یک تور زیارتی یا سفر معنوی (مثلاً سفر به اماکن مقدس) به نیت متوفی که افراد نزدیک و دوستان در آن شرکت کنند و از این طریق آرامش پیدا کنند.۲۶. توزیع یادگاری‌های کوچک شخصیمی‌توان از وسایل یا لوازم شخصی متوفی، چیزهایی مثل کتاب یا دست‌نوشته‌ها را به دوستان و خانواده به عنوان یادگاری توزیع کرد.۲۷. راه‌اندازی صندوق یا بورسیه به یاد متوفیایجاد یک صندوق کمک مالی یا بورسیه تحصیلی به نام متوفی که به دانشجویان یا افراد نیازمند کمک کند، می‌تواند به‌عنوان یک یادبود دائمی عمل کند.۲۸. نذر و ادای دین معنویبه یاد متوفی، نذرهای خاصی مثل کمک به خیریه، تهیه بسته‌های غذایی یا برگزاری مراسم مذهبی انجام شود که بازماندگان به نیت او انجام دهند.۲۹. برگزاری مراسم ساده خانوادگی در خانهیک مراسم ساده خانوادگی در خانه برگزار کنید، که در آن افراد نزدیک به متوفی دور هم جمع شوند و خاطرات، دعاها و آرزوهای خود را با هم به اشتراک بگذارند.۳۰. تهیه یک آلبوم دیجیتال یا گالری آنلاینتهیه یک آلبوم دیجیتال از تصاویر و فیلم‌های متوفی و به اشتراک گذاشتن آن با اعضای خانواده و دوستان، که از طریق اینترنت همیشه قابل دسترسی باشد.۳۱. تهیه دفتر دعا و قرائت گروهیافراد خانواده و دوستان یک دفتر دعا تهیه کنند و هر روز یا هفته، در زمان مشخصی به‌طور گروهی دعای خاصی به نیت متوفی بخوانند.۳۲. پخش آثار فرهنگی یا علمی متوفیاگر متوفی اثری علمی، هنری یا ادبی داشته، این آثار را در مراسم به نمایش بگذارید یا توزیع کنید. این کار یاد او را به شکلی ماندگار حفظ می‌کند.۳۳.نام‌گذاری روی پروژه‌ها یا مکان‌هانام متوفی را روی یک پروژه خاص مثل مدرسه، کتابخانه، یا یک خیریه بگذارید که به‌نوعی میراث او را زنده نگه دارد.۳۴. تهیه کتابچه‌ای از نصایح و توصیه‌هاخاطرات، توصیه‌ها و نصایح متوفی را جمع‌آوری کرده و در قالب یک کتابچه منتشر کنید. این کار می‌تواند به‌عنوان یک یادگار معنوی باقی بماند.۳۵. سفر به مکان‌های مورد علاقه متوفیبازماندگان می‌توانند به مکانی که متوفی به آن علاقه داشت سفر کنند و از آنجا یاد او را گرامی بدارند.۳۶. برگزاری مراسم خیرات جمعیبازماندگان می‌توانند مراسمی برگزار کنند که در آن به افراد نیازمند کمک شود، به نیت متوفی خیرات جمعی انجام دهند.۳۷. جمع‌آوری و نمایش نامه‌ها یا پیام‌های متوفیاگر متوفی نامه‌ها، ایمیل‌ها یا پیام‌هایی نوشته که معنای خاصی داشته‌اند، این پیام‌ها را به نمایش بگذارید یا در مراسم خوانده شوند.۳۸. برگزاری مسابقه یا رویداد به نام متوفیبرگزاری یک مسابقه یا رویداد ورزشی، هنری یا فرهنگی به یاد متوفی که هم او را گرامی بدارد و هم به یاد دیگران باشد.۳۹. ایجاد یک صندوق سرمایه‌گذاری خیریهبه نام متوفی یک صندوق سرمایه‌گذاری خیریه برای حمایت از پروژه‌های خاص ایجاد شود و درآمد حاصل از آن به نیازمندان اختصاص یابد.۴۰. تهیه نشان یادبودساخت و توزیع نشان‌های یادبود با نام یا تصویر متوفی که افراد نزدیک بتوانند آن را به‌عنوان یادگاری نگه دارند.۴۱. ترجمه یا چاپ مجدد آثار متوفیاگر متوفی کتابی نوشته یا اثری خلق کرده، می‌توانید آن را ترجمه یا دوباره چاپ کنید تا در دسترس عموم قرار گیرد.۴۲.  ایجاد یک کتابخانه یادبودبه یاد متوفی می‌توان یک کتابخانه یا حتی یک بخش کوچک از کتابخانه عمومی را با کتاب‌های مورد علاقه‌اش تجهیز کرد.۴۳. برگزاری جلسات هنری و ادبیبرگزاری جلسات شعرخوانی یا داستان‌خوانی به یاد متوفی، که می‌تواند محفل صمیمی و معنوی ایجاد کند.۴۴. ساختن یادبود دست‌ساز از وسایل متوفیساخت اشیای دست‌ساز مثل جواهرات یا تزئینات دیواری با استفاده از وسایل شخصی متوفی که یادگاری شخصی و ارزشمند است.۴۵. ساختن یک اثر هنری به یاد متوفیاگر فردی از اعضای خانواده یا دوستان هنرمند است، می‌تواند یک نقاشی، مجسمه یا اثر هنری به یاد متوفی خلق کند.۴۶. برگزاری نمایش خیریه به یاد متوفیبرگزاری یک نمایش خیریه یا کنسرت کوچک به نام متوفی، که درآمد حاصل از آن به اهداف نیکوکارانه اختصاص یابد.۴۷. نوشتن و انتشار داستان یا خاطره‌ای از متوفیداستان یا خاطره‌ای از زندگی متوفی که در آن درس یا تجربه‌ای خاص نهفته است را نوشته و منتشر کنید.۴۸. برگزاری یک روز خاطره‌گویی سالانههر سال در تاریخ خاصی، مراسمی برای خاطره‌گویی و یادبود متوفی ترتیب دهید و اعضای خانواده و دوستان را دور هم جمع کنید.۴۹. تهیه آلبوم موسیقی مورد علاقه متوفیتهیه یک آلبوم دیجیتال یا فیزیکی از موسیقی‌های مورد علاقه متوفی و هدیه دادن به دوستان و خانواده به یاد او.۵۰. اهدای گل یا درخت در یادبود متوفیبه یاد متوفی، گل‌ها یا درختانی اهدا کنید که در مکان‌های خاصی کاشته شوند و به عنوان نمادی از زندگی و یاد او باقی بمانند.با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 08:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ ایده برای مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%DB%B2%DB%B0-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-mdukjryuoxli</link>
                <description>به نام خدا ایده هایی برای مدرسه۱. روز لباس راحتی. در این روز از سال بچه ها می توانند با لباس دلخواه خودشان به مدرسه بیایند حتی اگر آن لباس از میان پوشش های خانگی انتخاب شده باشد.۲. درست کردن تسبیح با دانه های گلی به عنوان کاردستی در مدرسه و استفاده در محیط کلاس ها و اول صبح و ظهر ها برای نماز۳. هر کلاس یک موبایل مخصوص خودش دارد که با آن بچه ها از فعالیت هایشان عکاسی و ویدیو ثبت و ضبط می کنند و در وبسایت مدرسه و برای گنجینه های یادگیری خودشان حفظ می کنند.۴. در یک سطل آشغال تراش مداد های بچه های کلاس در طول هفته و ماه جمع می شود و بعد با وزن کشی آن مدیر پول به خیریه کودکان می پردازد .۵. هر پایه ی تحصیلی در مدرسه برای خودش یا هر کلاس جداگانه می تواند به ابتکار بر روی هر هفته ی تحصیلی یک اسم بگذارند. بدین گونه که به تعداد هفته های سال نام جداگانه انتخاب شود مثلا هفته ی فرش بافی . هفته ی خورشید . هفته ی شکلات و....۶. روز خاص و فوق العاده جذاب در مدرسه . در این روز هر دانش آموز می تواند تنها برای یک روز کوله پشتی و کیف یکی از دوستانش را به جای کیف خودش به خانه برده و فردا دوباره به مدرسه بیاورد در ضمن این دو دانش آموز به جای هم تکالیف همدیگر را انجام می دهند.۷. دانش آموزی که تکلیف اش را انجام نداده باشد موظف می شود برای جلسه بعدی درس آینده را از قبل به خوبی و کامل خوانده و کنفرانس کلاسی بدهد و به طوری ارائه بدهد که تمام پرسش های بچه ها را بتواند پاسخ بگوید.۸. طرح کلاه کپ آنتن . در این طرح هر روز از ماه به نوبت کلاه کپ در روز بر سر یکی از بچه های کلاس قرار می گیرد و او در این روز موظف می شود رابطی ویژه و موثر بین بقیه دانش آموزان و معلم کلاس یا معلم راهنما باشد.۹. جشن رشد : در این روز از ماه که هر ماهه برگزار می شود بچه های کلاس شیرینی و کیک تهیه می کنند و جشن می گیرند تنها به خاطر و برای دانش آموزانی از کلاس که در یک ماهه اخیر بیشترین رشد را در میانگین ها و معدل های دروس کلاسی خود کسب کرده اند.۱۰. حفظ گروهی سوره های قرآن . دانش آموزان کلاس در تیم های سه چهار نفری تیم بندی می شوند و هر کدام یک سوره انتخابی ( یا همه تیم ها یک سوره معین ) را قرار شده تا حفظ کنند. درون تیم می توانند تقسیم کنند هر یک بخشی از سوره را حفظ کند و می توانند متن آیات و معنی را برای حفظ بین هم تقسیم کنند . در نهایت روز مسابقه فرا می رسد.۱۱. در روز های ولادت امامان معصوم علیهم السلام دانش آموزان کلاس را تزیین می کنند و هر یک خوراکی های خودش را برای دیگر دوستانش به کلاس می آورد. یکی از کلاس های آن روز کلاس چهل حدیث می شود که در میان جشن برگزار می شود . معلم با تعداد فراوانی از احادیث امام معصومی که تولدش است و همگی بر روی کاغذ های جداگانه نوشته شده است و در یک سبد است به کلاس می آید و بچه ها به فراخور حوصله و توانشان از احادیث بر می دارند و قول می دهند روایت و نقل امام معصوم علیه السلام را حفظ کنند.۱۲. هر هفته یک کلاس ویژه با کارگروهی بین دانش آموزان انجام می شود بنام تیم کشف و تحقیق حقیقت . در این تیم ها بچه ها موظف می شوند بین هم کارگروهی های مختلفی انجام بدهند به این بهانه که در همان گروه سه چهار نفری خود بتوانند استعداد و رسالت هم گروهی های خود را کشف کنند و در واقع متعاقبا به آنها در رسیدن به نتایج درست کمک کنند .۱۳. نیمچه زنگ بنام بازجویی از مدیر مدرسه . در این نصف کلاس که هر ماه برگزار می شود دانش آموزان پایه یا هر کلاس مدیر مدرسه را جلوی خودشان می نشانند و هر سوالی را که بخواهند در زمانی معین و مشخص به صورت صندلی داغ از او می پرسند.۱۴. روزنامه دیواری خبر خوب . بچه ها از هر جایی خبر هایی که وجه تماما مثبت یا غالبا خوبی دارند را جمع می کنند و در تمام سال این روزنامه دیواری به صورت مداوم با اخبار خوب پر و خالی می شود.۱۵. هر معلم در هر درس به صورت مجزا در یک جلسه یا تعداد جلساتی از کلاس کتابهایی  از درس مربوطه منتها در سطوح دانشگاهی اش را همراهش می آورد و دانش آموزان در تیم های سه چهار نفری باید یک درس یا موضوع از کتب را انتخاب کنند و با کمک معلمشان برای ارائه کنفرانس کلاسی مهیا شوند .۱۶. به تعداد دانش آموزان مداد گچی در کلاس وجود دارد و هر کس گچ مخصوص خودش را برای نوشتن بر تخته سیاه از اول سال به همراه دارد.گچ هایی کوتاه تر مناسب تشویق خواهند بود .۱۷. هر روز در کلاس نوبت یکی از بچه هاست که استراحت کند و املا ننویسد در آن روز همان دانش آموز با کمک معلم ادبیات دوتایی به بقیه بچه ها املا می گویند .۱۸. معلم می تواند برای پرسش های کلاسی و امتحانک های شفاهی از گردونه های انتخاب هوشمند مجازی و کامپیوتری جهت انتخاب فرد مورد نظر استفاده کند .این گردونه ها می تواند در صورت امکان افراد را دارای شانس ها و امتیاز های متفاوتی برای انتخاب شدن در نظر داشته باشد که این امتیازبندی ها با صلاح دید معلم تعیین می شود .۱۹. تفریح کلاسی . سنگ یا گچ بر شیطانک رجیم روی تخته سیاه . در این استراحتک دانش آموزان با گچ های خرده شده از همان سر جایشان بر موجود زشتی که با کمک هم بر تخته کشیده اند نشانه می روند و در این تایم کوتاه هر چه می خواهند جیغ و سر و صدا می کنند.۲۰. در کلاس انشا با پیگیری معلم مسایل روز محله شهر و کشور در حد توان جستجو و پیگیری می شود و سپس همه کلاس با هم یک نامه گروهی بدین صورت که همه دانش آموزان در نوشتن آن مشارکت داشته باشند هر بار به یکی از متولیان و مسئولین مربوطه می نویسند و نامه را سپس به سمت مقصد ارسال می کنند.با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 18:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصش کن !</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%B4-%DA%A9%D9%86-pkap0jpkymjv</link>
                <description>به نام خدا این روز ها بر مینا سخت می گذرد . بیکاری، بهروز را به شدت سردرگم و نگران کرده است . از ابتدای زندگی، مینا با تمام مشکلات زندگی مشترکش با بهروز کنار آمد ، اما تصمیم جدید بهروز همه چیز را به حالت بدی برای آنها تبدیل کرده است . بهروز سه ماه پیش از کار در روزنامه انصراف داده است تا برای کنکور کارشناسی ارشد خود را  آماده کند دلیل این هدف جدید او وجود مشکلات مالی زیادی است که با حقوق و شرایط فعلی او تامین نمی شود و به علاوه او از شرایط اجتماعی خود ناراضی است و دلش می خواهد به قولی خود را بالا بکشد . شرایط خوب پیش نمی رود . بر خلاف تصور بیش از اندازه خوش بینانه ی بهروز تمام پس انداز آنها هزینه و مصرف  می شود . از طرفی بهروز حس می کند فرصت کمی برای کنکور دارد و نمی تواند رتبه ی قابل قبولی از امتحان بگیرد .این مسائل کم کم بر خلق و خویش تاثیر منفی زیادی می گذارد  ، مینا هم بی تاب و کم تحمل تر از گذشته شده است  . چندین بار مشاجره های شدیدی بین زن و شوهر روی می دهد که با پادر میانی بزرگترها حل می شود . بهروز با کمک دایی مینا روزها تا ظهر در مغازه ی تکثیر و فتوکپی یکی از اشنایان مشغول می شود  و بقیه روز را تا  نیمه های  شب به درس و مطالعه می گذراند . یک ماه بدین منوال می گذرد و حقوق ناچیز فعالیت بهروز توان زنده ماندن را به آنها می دهد و هزینه ی خانه مینا و بهروز توسط پدرانشان با پول اندکی برای یک سال رهن می شود . هیجانات عصبی بهروز کاهش می یابد و مینا باز به زندگی امیدوار می شود .  به موعد برگزاری کنکور ارشد نزدیک می شویم و بهروز حساب کتاب می کند و می بیند بهتر است در زمان کاری در همان مغازه هم هر فرصتی پیش آمد به تمرین و درس خواندن بگذراند . این کار را هم دور از چشم صاحب کار خود انجام می دهد اما نتیجه این می شود که از سر بی دقتی او دخل مغازه را می زنند . از قضا مقدار قابل توجهی پول و چند سند و یک دسته چک در کشوی صندوق مغازه بوده است . بهروز از مغازه اخراج می شود و صاحب کارش به او فرصت می دهد در کمتر از یک ماه دیگر یا پول ها و مدارک دزدیده شده را پیدا کند و یا تمام سرمایه ی از دست رفته اش را تهیه کند. این اتفاق زندگی روبه آرامش مینا و بهروز را باز طوفانی می کند . بهروز دچار یک افسردگی و اضطراب شدید می شود و پرخارشگری اش بیش از پیش خودش را بروز می دهد . مینا در برابر واکنش های منفی و اخلاق تلخ بهروز دچار نوسان روحی می شود و او هم به پرخاشگری روی می آورد . شب ها . صبح ها . ظهر ها تقریبا هر وقتی که بهروز در خانه بیدار باشد صدای مشاجرات بین او و مینا تمام کوچه های اطراف خانه یشان را تحت شعاع قرار می دهد . بهروز قید تحصیلات تکمیلی را هم می زند . مینا خیلی نگران است هر چند خودش هم کنترل درستی بر اوضاع ندارد . یکی از دوستان او که از مسائل مالی اش اگاه است به او پیشنهاد می کند از تهران به شهرک کوچکی نزدیک اصفهان بیایید و با توصیه ی پدر او که سالهاست در صنایع فولاد کار می کند بهروز به صورت قراردادی در حراست مجموعه ی فولاد مشغول به کار شود . مینا خیلی با مقدمی چینی و مهر و لطف قضیه را به بهروز می گوید و اصرار دارد این فرصت خوبی است تا زندگی را از صفر دوباره آغاز کنند . بهروز گوش شنوایی ندارد و اینبار به جان مینا می افتد و به شدت او را کتک می زند . بدن و سر و صورت مینا آسیب می بیند و دیگر او جرات ندارد از بابت قضاوت و احتمالا دخالت خانواده . اشنایان و مردم پا از خانه بیرون بگذارد . بهروز روزها و شب ها را تقریبا یا خواب است یا در رخت خواب خود را حبس می کند . مادر مینا که شرایط سخت او را تاب ندارد تنها پس انداز تمام زندگی اش را به خانه مینا می برد و دور از چشم بهروز ، از ترس واکنش منفی او ، به مینا می دهد . روز ها و شب ها می آیند و می روند تا یک روز مینا از خرید مایحتاج روزانه به خانه بر می گردد و می بیند بهروز در خانه نیست . بر تمام مشکلات مینا غیب شدن بهروز هم اضافه می شود . ساعت ها با نگرانی از دست دادن همین زندگی نکبت بار به کوچه زل می زند تا بهروز برگردد . ساعت 3 بامداد درست وقتی مینا از خستگی  به خواب رفته بود با صدای باز و بسته شدن در توسط بهروز بیدار می شود . ترس و وحشت وجود مینا را در برمی گیرد بهروز  در حالتی نئشه به خانه آمده است و تلو تلو خوران به این طرف و آن طرف اتاق می رود و بلند بلند می خندد .مینا به سرعت و بدون فکر قبلی خود را از او دور می کند . به حمام می رود و در را از پشت قفل می کند و پشت سر هم شروع به جیغ زدن همراه گریه های شدید می کند . ساعاتی می گذرد و مینا با چشمان قرمز از خواب پشت در بسته ی حمام بیدار می شود . به احتیاط قفل را باز می کند . هر جای خانه را می گردد باز اثری از بهروز نیست . نمی داند چکار بکند . تصمیم می گیرد اتفاقات این چند روز را به گوش پدر بهروز و پدر خودش برساند . این تنها امید مینا برای حل مشکل است . گاهی فکر می کند اگر بهروز در کودکی مادرش را از دست نمی داد شاید سرنوشت او و زندگی شان طور دیگری رقم می خورد . خیابان ها شلوغ هستند و مینا نفس نفس می زند تا زودتر به بازار برسد و سراغ دکان محقر دکمه فروشی برود . دکان کوچک دکمه فروشی سالهاست به اجاره ی مهرداد پدر مینا و امیر پدر بهروز است و این دو با هم مغازه را می گردانند . مینا تمام راه را به جز مسیری که با تاکسی ها می پیماید در حال دویدن است تا بالاخره خودش را به دکان می رساند . کرکره ی باریک مغازه تا نیمه پایین است و انگار کسی هم داخل نیست . مینا انتظار این بدبیاری را دیگر نداشت . ماتش زده بود که از پشت کسی او را صدا زد . دخترم مینایی؟ دختر مهرداد ؟ من حبیبم . دو ساله تو این راسته روزام شب می شه . نگران نباش می یان رفتن جلسه صندوق وام قرض الحسنه ی صنف دکمه فروشان . مینا هیچ نمی گوید و نمی داند هم چه بگوید . مرد مسنی است چاق و کوتاه قد  با سر کچل شده و ریش و سبیل در هم و برهم که قسمتی مشکی است و قسمت هایی قهوه ای . مینا بوی تند عرق بدن مرد را حس می کند . دلش می خواهد پدرش حاضر بود و بی درنگ در آغوش او می پرید و دیگر برای چیز هیچ و هیچ دلیلی بیرون نمی آمد . حبیب باز سکوت تلخ مینا را می شکند و می گوید . دخترجان  بیا بریم همین نزدیکی . یه اتاقکی داریم . من و زنم سارا . یه نیم ساعتی بشینی صبر کنی هر دو شون اومدن . راه دوری هم نمیره یک ثوابی هم ما می بریم . مینا مردد است با این حال جای جای این زندگی هیچ مکان مناسبی برای او ندارد پس نیم ساعت هم گذراندن با این مردو زنش تفاوتی ایجاد نمی کند . حبیب که با دمپایی پلاستیکی زرد رفت و شد دارد جلو می افتد و مینا درست پشت سر او . بدون اینکه به عقب نگاهی کند شروع به حرف زدن خطاب به مینا می کند . در همین حین و تا رسیدن به مقصد یعنی همان اتاقک نزدیک بازار سه چهار سیگاری را دود می کند و نیمه کاره به اطراف روی آسفالت خیس آب شده از بارش باران رها می کند . دقایقی چون چند ثانیه می گذرد و مینا خودش را در بین وسایل درب و داغانی که یک اتاق کوچک و کثیف را پر کرده اند می بیند . حبیب در حالی که با دست چپ سینی کوچکی را یک دستی حمل می کند ،از چیزی شبیه توالتی که آشپزخانه هم باشد به سمت مینا می آید . فنچان بسیار زیبا و لوکسی به همراه یک قندان عتیقه توجه مینای افسرده را به خود جلب می کند . حبیب در تنها جای خالی مانده ی اتاق درست کنج دیوار کنار لبه ی پنجره می نشیند . باران نیم ساعتی است شدید می بارد و لباس مینا از شدت خیسی  فرش دستباف زیر پایش را هم خیس کرده است . حبیب  چپ چپ به مینا که در حال نوشیدن چای است نگاه می کند و سریع باز نقطه ی نامعلومی از خیابان را از پشت پنجره می بیند . حبیب می گوید . گرم شده دیگه هی می گم به این ساراهه هنوز برای بخاری گذاشتن زوده . ببین  داریم می پزیم . این پنجره رو باز کنم خوب می شه نه ؟ مینا مشغول نوشیدن فنجانی است که دیگر هیچ چایی در خود ندارد . متوجه سوال کوتاه حبیب که می شود بدون اینکه بداند چه پرسیده و چه می گوید جواب می دهد بله واقعا استثنایی یه . حبیب کمی  تا قسمتی متعجب می شود و در حالی که زیر لب به زمین و زمان فحش نثار می کند پنجره را باز می کند . باز شدن پنجره طوری است که انگار سالهاست کسی باز و بسته اش نکرده و  چفت های چوبی اش به گونه ای در هم فرو رفته اند که خیال باز شدن ندارند . حبیب که در حال تماشای خیابان اینبار بدون واسطه ی شیشه هاست سیگاری روشن می کند و بدون اینکه توجهش از مردی که با زن و بچه  کنار خیابان در حال سعی برای سوار شدن بر موتوری هستند پرت شود خطاب به مینا می گوید : ببین دختر جون من سال به سال دخالت تو کار کس و ناکسی نمی کنم . منتها شما برای من فرق داری . می فهمی که! ؟ خلاصه کلوم از دار دنیا هیچی ندارم جز یه زن . سارا . یک زن دیوونه . اگر بگم تو این 40 سال خیری ازش بهم رسیده والله دروغه . سارا یه خوبی داره . ( می خندد ) کف بین خوبیه . یعنی حرف می زنه رد خور نداره . چند روز پیش با بابات و امیر خان کل کل داشتیم می گفتن بابا این زنه تو داری؟! طلاقش بده بده هم تو راحت شی و هم یه ملت . (باز می خندد ) کارشه دیگه چون یه چیزایی می فهمه که بقیه نمی دونن این طوری پشتش می گن . همون روز با امیر و مهرداد روبروش کردم . سارا تو چشم طرف رو ببینه همه چیز دستش اومده . تو چشماشون نگاه کرد . می دونی چی شد ؟ مینا که تا الان در سکوت به سر برده است می گوید . ممنون فکر کنم بابا دیگه اومده باشه مغازه . خیلی لطف کردین آقا حبیب . خداحافظ . بلند می شود از خانه برود  . حبیب با عجله جلویش می ایستد و می گوید : گفتم برای کسی وقت نمی ذارم چه برسه قدر نشناسم باشه فقط بدون دخترخانم او چیزی که پدرت بهش خندید تو خوب خبر داری ازش . الان بدون از روی انسانی مه بهت می گم شوهرت دیگه اونطوری که می خوای نمی شه . خواستی از این کثافتی که توشی زودتر خلاص شی یه را داره . قبل از اینکه حلوای عزات بوش بلند شه خلاصش کن . بهروز ُ خلاص کن .........با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 08:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mori68/%D8%AD%D9%86%D8%A7-nwhchtlhc9r7</link>
                <description>به نام خدا سایه بان از شدت بارش باران به سمت کف خیابان خم شده است . حنا مثل همیشه در اولین روزی از سال که باران ببارد مهیاست و پا در چکمه های زرشکی کهنه خود دارد . یک جفت چکمه یادگار یک دوست قدیمی . آب باران آنچنان که زن و مرد خیابان را خیس می کند تمام حنا را هم غرق آب می کند .  عادت خاصی دارد حنا ، شنیدن یک قطعه آهنگ زیر باران در اولین روزی از سال که ببارد . این آهنگ هر سال فقط یکبار در گوش حنا می رود و تحقیقا به اصرار حنا تا نوبت بعد یعنی یک سال و اندی دیگر شنیده نمی شود. این روزی است که دوست ندارد بوق و آژیر گوش بدهد . نمی خواهد فحاشی سر چهار راه ببیند . شاید حکم زدن عینک آفتابی برای حنا در این پیاده روی تکدانه اش همین باشد .یک . دو .سه . قدم . قدم . گام . گام . گام به گام . نه می دود و نه با ناز می رود فقط می رود و گوش تا گوش همه چیز را بر انداز می کند . چراغ ها ، ساختمان های نیمه کاره ، ته سیگار لعنتی یک مرد یا زن بی حوصله و حتی کودکی که فکر می کند بزرگ شده است و مدام برای پیدا کردن یک توالت برای نجات یافتن تقلا می کند . زیر باران . خیس . یکسان . و بی اندازه موجود . حنا می رود . نه رنگ می گیرد و نه رنگی می دهد . نه دوست دارد دوستش بدارند و نه دوست دارد دوستشان بدارد . مردمک های چشم انواع مذکرات همان چقدر است که مردمک چشم مونثات ........حنا سلام علیک ! کجا با عجله ؟ آهای  با تو ام . اهان دیگه پس الهی تا سال بعد همین اوضاع، خیس و چندان مرطوب بمونی که بگندی .الهی خیس خالی زیر نور مستقیم خورشید سر ظهر تبخیر الساعه شی !......اگر اتفاق خاصی نیافتد حنا یک راست با ریتم ثابتی راه می رود . ولی در حال رخ دادی هستیم که .. بله رخ داد . ماشین نه چندان متداولی بی هوا به سمت راست حنا چپ اومد و گازی زیاد به کار برد و این شد که آب گودال بی جایی که بین حنا و چرخ بی رحم ماشین نامتداول بود بالا پاشید و ریخت و احوال سر و وضع حنا خلاف خیال سانتی مانتالی اش زیر باران شد . مرگ بر تو ای سوار سواری . حنا این را می گوید . حتما هر کس شاید به این می پردازد که الان با این که شد چجوریم ام . حنا هم مثل همه . باید چیزی ، حالا شیشه باشد . آینه ای پیدا کند . حتی آینه های بغل سواری پارک شده در کنار خیابان کافی است . اما متاسفانه نگشت چون نبود . عمل نادر حنا در اولین روز بارانی هیچ گاه رخ نمی دهد مگر اینبار و در این لحظات . چه کسی باور می کرد حنا دل از آهنگ تکراری هر ساله اش ببرد و زیر همان باران از متن آهنگ  بیرون بیاید و بزند سیم آخر و برود  وارد فایل آهنگ های متروک شده اش در موبایل .  آهنگ خاطره انگیزی را انتخاب می کند . چیزی که  فقط شب عروسی منفور ترین پسر هم دوره ی دانشگاهی اش از نظر او البته ؛ شنیده بود . ریخت خودش را برانداز نمود و هیچ ندید . نه لکی نه چرک و چوکی . دلش اعتماد بیشتری طلب می کرد . خودش را به جلوی شیشه ی ویترین مغازه ای نزدیک رساند . هر چه نگاه کرد هیچ از آثار بد و ناجوری بر خود ندید . نفس آسایشی کشید . انگار یک چیزی در وجودش وول خورد . دست برد به عینک آفتابی و برش داشت . یک لک سیاه درست زیر چشم چپ جا کرده بود . سریع خواست لکه را محو کند اما سیاهی لکه خیال خداحافظی نداشت . بین داغونی ذهنش و اینکه چه کند می پیچید و دل کند برود و حالش را ادامه بدهد که  کاملا اتفاقی متوجه دوربین عتیقه ی درون ویترین مغازه شد . یک دست دوربین ابتدایی که معلوم بود سن و سالی دارد . یک دوربین به رنگ صورتی . یعنی اون دوران دختری بوده و این دوربین عکس بردار او بوده است ؟ حنا این را دیده بود و حس مالکیت خواهی اش اجازه نمی داد به داخل مغازه سرکی هر چند در حد سرک نکشد . سلام از حنا بر آمد و تنها فرد حاضر درون مغازه  ،جواب داد بله سلام بر شما دوشیزه ی بیش از حد خیس . بی تکلف و سریع می پرسد دوربین تون خیلی خاصه . می پرسد برای فروشه ؟ مرد حاضر در مغازه با تعجب می گوید بله دیگه . حنا قیمت می پرسد . مرد می گوید ارزان می فروشد . حنا می پرسد چند ؟ مرد از تعجیل دختر تعجب می کند و او را به یک کاسه فرنی داغ دعوت می کند . به قول مرد که بعید است بیش از ده سال دیگر زنده بماند ،بیا و بشین ، گرم شی خشک شی ؛ خوش شی . حنا تا بیاید دو دوتا سه تا کند داغی کاسه ی فرنی به حال بر می گردانندش . پیر مرد می پرسد اهل سیگار که نیستی . حنا هم اقرار می کند این یکی رو دیگه نه . پیر مرد دفتر حساب کتاب به دست سر می رسد و حنا را که تازه در تجربه ی خوردن فرنی داغ این مغازه است گیر می اندازد . نامتون چیست ؟ . حنا تعجب می کند . مرد توضیح می دهد که نترسد ، عادت قدیمی این فروشگاه است . ولی حنا کاسه را محکم بر میز صندوق می گذارد و قصد رفتن از نوع خشمگینانه می کند . پیرمرد دیوانه ندیده ی بیچاره می گوید باشه باباجان هدیه مال شما . حنا توجهی نمی کند . مرد با لحت اصرارگون می گوید یک نوه داشتم رفت حالا دخترم دوربین رو دوست داری ببر. مال شما . وقتی نیست دیدن این دوربین فقط عذابه . حنا جلب سخن پیر مرد است و ماجرا را جویا می شود .  پیرمرد  خبر از مرگ تنها نوه اش ، ماهان ؛ می دهد . ماهان  یک سال پیش مرده است . پیر مرد  می گوید که نوه ام کاش راحت تر می مرد . حنا کنجکاو چرا می گوید . ماهان ماه های آخر از یک دختری خوشش آمده بود ولی بچه ام درگیر بود نمی شد نمی تونست ، این دوربین رو از یک حراجی تو یکی از سفرهاش های اجباری آخرش خرید . می خواست به دخترک هدیه بدهد . اما فرصت این را هم نداشت . اسم و نشان اش را هم پیدا کرده بود . می گفت هر روز تو راه دختر از ایستگاه هفت تیر تا انقلاب همراهش بوده . لبخند تلخی می زند و ادامه می دهد که : ناقلا می دونست کی می یاد کی می ره از کجا می یاد به کجا می ره . حنا می پرسد پس این گل پسر شما اهل ریسک نبوده بی خود هوای عاشقی کرده . پیرمرد جواب می دهد .ماهان سالها بود بیمار بود. حنا می گوید متاسفم ولی اگر می فروشید می خرم . باشه بخرید ، 300 تومنی بدی کافیه . کارت می کشد حنا و می رود بیرون. پیر مرد بی حوصله و خسته رو به آینه ی قدی روی دیوار به صندلی تکیه می دهد . زل زده است به خودش . ماهان دیگه  پیشم تموم تموم شدی دوربینی که برای حنا گرفته بودی هم رفت . از شانست به یک دختر فروختم . نمی دونم شاید شبیه حنایی بوده باشه که تو می خواستی . منتظرم نباش خیلی زودتر از اینکه بفهمی می یام پیشت .با سپاس از توجه شما دوست عزیز 🌷🌷</description>
                <category>مرتضی کلهر</category>
                <author>مرتضی کلهر</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 06:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>