<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماه‌گل مرتضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mormahgol</link>
        <description>علاقمند و فعال در حوزه‌ی نوشتن و تولیدمحتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:55:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3023330/avatar/49ynqz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماه‌گل مرتضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@mormahgol</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آزادی چیست؟ از نگاه یک خرمگس</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B1%D9%85%DA%AF%D8%B3-wrr4cdilrktp</link>
                <description>آزادی از نگاه یک خرمگس چگونه است؟ آزادی چیست مثلن نمی‌شود انتظار داشت خرمگس بازیگر شود، چون این کار در توان و طبیعت او نیست. نمی‌شود انتظار داشت لانه بسازد، شنا کند یا عاشق آفتاب‌گرفتن باشد.او این کارها را انجام نمی‌دهد، نه چون نمی‌خواهد، بلکه چون اصلن نمی‌داند چنین چیزی وجود دارد! او از پتانسیل‌های دنیای بیرونش خبری ندارد.آزادی خرمگس فقط در حد آگاهی از شرایط محیطی و توانایی‌های خودش است.دیروز تا حالا یک خرمگس در اتاق من وزوز می‌کند و مدام خودش را به پنجره می‌کوبد. در حالی که می‌تواند از زیر در یا کانال کولر رد شود. خرمگس خر! خرمگس به حد آزادی خودش آگاه نیست.راستی اگر برای آزادی حد قائل شویم، باز هم اسمش آزادی است؟برای انسان چطور می‌گذرد؟ آدمیزاد می‌داند که می‌خواهد آزاد باشد، اما چقدر از پتانسیل‌های آزادی در جهان پیرامونش آگاه است؟ چقدر می‌خواهد که بتواند، و چقدر می‌داند که می‌تواند؟دوست دارم بفهمم آن‌قدر که مشتاق آزادی‌ام، آیا می‌دانم آزادی چیست؟ چقدر از آن را زندگی می‌کنم؟ آیا همه‌ی آدم‌ها به یک اندازه می‌خواهند آزاد باشند؟شاید آزادی همین باشد که هرکس به اندازه‌ای که می‌خواهد، آزادی خودش را انتخاب کند و یا شاید آزادی همین باشد که هرکس محدودیت‌های خودش را انتخاب کند.چه می‌گویم؟ نمی‌دانم.پ.ن: این نوشته بروزرسانی خاهد شد.</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 15:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش بس جنگ یعنی چه؟ روزنگاری 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-2-ae93dg74kyk4</link>
                <description>12 اردیبهشت| روزهای منگدو روز مانده به پی‌اِم‌ِاس. این را اپ ایمپو خبر داد. بی رمقم و بزور میتوانم از تشک خودم را بلند کنم. چای میریزم. هیچ چیز به اندازه ی چای در لحظه نمیتواند امیدبخشم باشد. یک استیکر به لپ تاپم چسبانده‌ام که نوشته:&quot; نمیدونم... شاید باید درموردش چایی بخورم.&quot;دوستش دارم. واقعیتی از من را بیان میکند. الان هم نمیدانم. باید چای بخورم.تاریخ آتش بس ایران و آمریکا 140513 اردیبهشت| روزهای منگاین روزهابیشتر درمورد تفکر نقادانه میخانم و سعی می‌کنم در روزمره افکارم را بررسی کنم. دفعات اول بسیار سخت بود که مچ خودم را بگیرم. اما بعد یافتم وقتی تعصب را کنار میگذارم چقدر زود و چقدر بهتر با آدم‌ها و تفکراتشان کنار می‌آیم. در این میان کتاب قوی سیاه هم به کمک می‌آید که مدام از خودم بپرسم: از کجا معلوم؟ چطور انقدر محکم درمورد آینده حرف میزنی؟ (با صداهای توی ذهنم هستم که مدام سناریوهای وحشتناک میسازند) تو کدام یک از اتفاقات پیرامونت را صددرصد درست حدس زدی؟ تقریبا هیچکدام. حتا خیلی وقتها بخاطر احساسات درگیر شده‌ات دلت خاسته که قوی سیاه را نبینی و دلت خاسته جوری باور کنی که دوست داری. اما نه! زندگی اینطور از پیش نمی‌رود.14 اردیبهشت| روزهای منگاسکاج را میفشارم .کف‌های بیقرار، روی در قابلمه سر میخورند. صدایشان را میشنونم که ذوقانه میگویند: هورااااا ...چرا دارم در قابلمه میشورم؟ یهو انگار تبدیل شد به یک سوال فلسفی!مامان رفته است. با صورت پفی و چشمانی پفی‌تر. پرسیدم چی شده؟ گفت دلم گرفته.و بعد من به صورت خودکار خودم را درحال تمیز کردن آشپزخانه می‌بینم. ظرف‌های یکبار مصرف غذا را می‌ریزم توی پلاستیک و گره میزنم. بابا هم که زود رفت. بوی دعوا میدهد، جَو.در این خانواده این علائم نشانی از دعواست. هرگز صدایی نشنیدیم (من و برادرم) اما همیشه بوی دعوا را خوب تشخیص داده‌ام. یا حداقل تصور من همیشه این سناریو بوده که قهری اتفاق افتاده.دارم دَرِ قابلمه میشورم. تا مامان که برگردد کمتر ناراحت باشد. این هم طی تجربه یاد گرفته‌ام. یا حداقل تصور من همیشه این سناریو بوده است که تمیز کردن خانه به بهتر شدن جو کمک می‌کند. چون من باید کاری کنم برای بهتر شدن!کتاب قوی سیاه روی میز است. امیدوارم همه چیز اشتباه باشد و قوی سیاهی درکار باشد. معمولا دعواها سر پول است. همیشه اوضاع خراب است. حالا هم که جنگ...در قشم جنگنده‌ای دیده شد. یعنی دوباره جنگ؟پ.ن: مامان آمد. گفت بخاطر فوت دوستش ناراحت است. یادم نبود که دیروز خبر فوت دوستش را شنیده بود.15 اردیبهشت| روزهای منگطوفان بود. نشست، گذشت و رفت.16 اردیبهشت| روزهای منگخنده‌داره تا میام بشینم پای نوشتن دستشوییم میگیره😐 اما در این وضعیت مضحک داستانی نهفته‌س. اونم اینکه وقتی میشینم پای کاری که دوستش دارم(بهم لذت میده یا می‌تونم توش حس موفقیت رو تجربه کنم ) ناخودآگاه مانعی میاد تا ذهنمو منحرف کنه. حتا اگر  مانع درحد جیش کردن باشه!آیا این هم بخشی از بیماری افسردگیه که میخاد خودش رو (من رو) جای امن نگه داره؟ ممکنه.دیروز یکی میگفت من توی جنگ و دعوا بزرگ شدم. برام این فضا طبیعیه و حتا میتونم بگم امنه. بنابراین وقتی ایران جنگ بود حالم بهتر بود انگار. شرایط مشخص بود. ولی با وضع معلقی که هستیم حالم بدتره. خونه نشین شدم. از رخت خابم بیرون نمیام. چون میترسم. یک چیزی انگار درست نیست. توی جنگ عملگرا تر بودم. از اینکه دیروز جنگ شروع نشد ناراحتم! 17اردیبهشت| روزهای منگمنگ است. روی تشک دراز است. تازه بیدار شده است. به دنبال ایده‌ی داستانی است. گرم است. گرسنه است. حالا رو به روی آینه ایستاده است. ژولیده و رنگ پریده است. شوکه است. مردی است در آستانه‌ی 40؟صورتش را با آب خنک کم‌زوری شسته است. دوباره نگاهش در آینه است. زن، برگشته است.19 اردیبهشت| روزهای منگنظمبرنامه‌ی روتین چالش‌های چندروزهخیلی به بودنم و حس حضور داشتنم در زندگی کمک کرده است. دروغ چرا من هم گاهی فکر می‌کنم در این شرایط خیری هست. آدم معنوی‌ای نیستم حداقل آنقدرها که بهم بگویند معنوی اما از توانایی تطبیق‌پذیری‌ام راضیم. بیشتر دقایق خوبم. گاهی شب‌ها از هم میپاشم. ولی خب برای این شرایط طبیعی‌ست نه؟ چالش‌هایی که این روزها به نظم و هدف داشتنم کمک میکنند:چله‌ی شعرخانیگریزگاه (خاندن رمان ایرانی از نویسنده‌های خوب)بی‌خط (هرروز نقاشی با یک کلمه)روزانه نویسی در اینجاصفحات صبحگاهیچالش نوشتن داستان کوتاه در دوهفتهشعرشعرشعرنقاشی کلمه‌ی فرو کردن:))22 اردیبهشت| روزهای منگمنتظرم بچه‌ها بیایند. دورهمی نوشتن داریم. سه هفته است که کنسل میشد. حالم خوب نبود. یکجورایی بدم نمی‌آمد از کنسل شدن. خسته بودم. وقتی داشتیم می‌آمدیم طوفان شده بود. مامان گفت اگه بچه‌ها بیان خوبه. گفتم واسه اومدن یه دلیل کافیه واسه نیومدن هزارویک دلیل.گفت اره ما توی اون روزای وحشتناک جنگ هم دورهم جمع شدیم... این باعث شد به خودم حق بدهم. که خسته باشم. روزهای زیادی زور زدم که از هم نپاشم و بقیه را هم همراه کنم. که نخ نازکی به اسم هدف را دنبال کنیم در این خرابات. آری! حق دارم خسته باشم. حق داریم خسته باشیم. 26 اردیبهشت| روزهای منگامروز انرژی خوبی دارم. صبح با اینکه از شدت کوفتگی بدنم رو حس نمی‌کردم اما کمی تونستم نرمش کنم. دوش گرفتم و بهترتر شدم. شیرینی خامه‌ای و چای تازه‌دم دو عنصر انگیزشی من برای شروع روزم بودند. برای بچه‌ها توی گروه دورهمی نوشتن تمرین گذاشتم. تونستم صفحات صبحگاهی رو بنویسم. و دوباره به این فکر کنم که دلم میخاد شروع کنم؟ شروع بسیار سخته. دوباره زمین خوردن. میترسم و دلم نمیخاد دوباره تو ذوقم بخوره. این شدت عدم کنترل دلهره‌خیز میتونه انرژی کل روز رو بگیره.اما دارم روی این باور کار می‎‌کنم: فقط برای امروز. فقط برای 24 ساعت.27 اردیبهشت| روزهای منگدیگران در مورد من چه فکری می‌کنند؟گربه‌ی پشمالوی خودخاهپنبه‌ی الکی قبل از مالش به باسنکرم کتابروانشناس محلهسگ سیاههورنی در پوشش مریم مقدسقرصی که بدون آب میشه قورتش داد28 اردیبهشت| روزهای منگدوروزی هست انرژی عجیبی دارم. یک انرژی در چرخش. مثل فرفره. رنگی رنگی. برای به هیچ جایی نرسیدن ذوق دارم! تا به حال شده برای نرسیدن و هیچ پخی نشدن ذوق کنی؟ نئشه هستم. هایِهای. بالای بالا.یک بُعد جدید از زندگی و روابط را درحال تجربه‌ام. برای اولین بار میخاهم زحمت بکشم و عرق بریزم برای یک آینده‌ی خیلی نامعلوم! قبل‌تر هم خیلی معلوم نبود. فقط توهمش را داشتم. الان در نمی‌دانم چه می‎شود خب به‌درکِ خاصی هستم.میخاهم درموردش کتاب بنویسم. موافقی؟30 اردیبهشت| روزهای منگیک بالن بزرگ در بدنم هست که با هر بار نفس کشیدن پر و خالی می‌شود. 360 درجه. هر وقت اوضاع بیرون حوصله‌سربر می‌شود به درون بدنم فکر میکنم. چیزهای جالبی هست.صدای جریان خون در رگ‌های پچ و تاب خورده از سر تا کف پا.معده‌ی خجالتی.جای خالی کیسه‌ی صفرا که گاهی برایش دلم تنگ می‌شود. هرچند قبل از آن باهم مراوده‌ی خاصی نداشتیم.کلیه‌های چموش و کبدم که هرموقع بهش نگاه می‌کنم ترس برش می‌دارد. مثل مامان‌های نگران میگوید: حواست هست گرید 2 گرفتم‌ها!قلبم. قلب گرد و قلنبه و سرخم. دختری تازه به بلوغ رسیده‌ی همیشه عاشق است.ستون فقراتم درختی است ریشه دار که با سخاوت بار همه سنگینی‌ها را به دوش می‌گیرد. مهرطلب شدید!حال و احوالم بیشتر درقفسه سینه و گلو چرخ میخورد. همه زیر سرِ سر است. پرخوری عصبی دارد. هرچی فکر چرب و سمی‌تر، بهتر!شما که از خودی. حقیقتش این جمجمه عیاش است. و مغز خردمندم عاصی از او.هزارمغزبچه در مغز پیر بزرگم زندگی می‌کنند. این روزها اجازه داده‌ام آنها سکان را به‌دست بگیرند. از نتیجه تا الان که راضیم!31 اردیبهشت| روزهای منگخاطره‌هایم را فراموش کنم، آرزوهایم هست. (افشین یداللهی)دفتر شعر جدیدی است که خریده‌ام. این روزها چه در کتاب‌ها چه در میان افراد دیگر، خودم را زیاد می‌بینم. انسان ذاتا خودشیفته است. اما این خودشیفتگی می‎تواند طبیعت خودش را دنبال کند. مثلن من حالا که خودم را بیشتر دوست دارم، آدم‌ها را نیز بیشتر دوست دارم. این یعنی من در نگاه من. من منسجم احتمال زیاد وجود ندارد. کمی بیشتر من و بقیه من‌ها هزارپاره در بیرون از من. این یعنی ارتباط. ارتباط من با میلیون‌ها من در جهان.یک موسیقی عجیبی را دارم گوش میدهم. چیزی را روایت میکند. چیزی مثل معجزه؟ قصه دارد. بالا و پایین. شادی و غم. جنگ و صلح.اسم قطعه: A Good Day Will Comاز امین امیری</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 11:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش بس جنگ یعنی چه؟ گزارش شخصی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-1-vyuhtjrvlvou</link>
                <description>2 اردیبهشت| روزهای منگشب شد.ماه، آب شد.صبح، لَک شد.خورشید، ناراحت شد.هوا، زرد شد.طوفان شد.جنگ شد.جنگ، بس شد.آتش، بس شد.زندگی هم. من هم.تاریخ آتش بس ایران و آمریکا 1405 4 اردیبهشت| روزهای منگ*از خودم متنفرم. چشم‌هایم را باز کردم و اولین جمله که ذهنم را روشن کرد همین بود. چقدر ازت متنفرم. از خودم؟ چرا؟ نمی‌فهمم. عق زدم. چندبار. دستم خاب میرود حین نوشتن.نوشتم و نوشتم. تهش رسیدم باز  به این که:وقتی خودم را در رابطه انتخاب می‌کنم. خودم را اولویت میگذارم، این حس لعنتی (تنفر) مرا پایین می‌کشد. با خودت چه فکری می‌کنی؟با این حال محلش ندادم. به قول دوستی دقیقا در افسردگی باید برعکس کاری را که مغزت می‌گوید انجام بدهی.پس، چای دمیدم. نان تازه گرم کردم و با پنیر و کره و گردو خوردم. آرایش کردم. عطر زدم. رژ قرمز. گوشواره‌های توت‌فرنگی را آویختم. اسنپ زدم و رفتم بازارچه پیش یک دوست.شب:حالا که دارم می‌نویسم حس تنفر رفته است. احساس زیبایی برگشته. تقریبا.*منظور روزهایی که جنگ نیست. صلحم نیست و روی هوا معلقیم.5 اردیبهشت| روزهای منگفیلترشکن خریدم. بعد از کلی درگیری با خودم. دیروز به رها گفتم اینکه میدانستیم آدمیزاد به هرچیز عادت می‌کند با الان که واقعا داریم عادت کردن خود را می‌بینیم چقدر فرق دارد. غم‌انگیزانه‌ست.تلگرام باز شد. خب؟ حتا یادم نمی‌آید چه‌کاری داشتم؟ خب؟ دنبال چه می‌گردم؟ گیجم و فکر می‌کنم اشتباهی هستم.7 اردیبهشت| روزهای منگدرود بر شِکر! یک لیوان بزرگ شیرموز و عسل خوردم. احساس می‌کنم مواد زدم. 9 اردیبهشت| روزهای منگامروز هیچی ننوشتم و حس بی‌فایدگی داشتم. خوب است که نوشتن تا این حد در درونم تبدیل به یک عضو حیاتی شده اما چیزی که متوجه‌ام این است که افسردگی، بسیار هوشمندانه کاری می‌کند که از فعالیت مورد علاقه‌ات هم متنفر شوی.با کمال‌گرایی جوری می‌گَرایَدَت که وقتی به خودت خاهی آمد که دیر شده و تو مدت‌هاست دیگر کاری که بهت لذت می‌داد را انجام نمیدهی. چرا؟ پچون روزی مثل امروز که بیشتر به دَلِگی گذشت و لذت‌بخش هم بوده باعث شده ننویسی. صدای بلندی موذیانه دم گوشم جیغ می‌کشد:- می‌بینی؟ به اندازه‎‌ی کافی جدی نیستی. نوشتن بدرد تو نمی‌خورد چون تو بدرد نمی‌خوری.تحقیر. شرم. سیاه‌نمایی. اتهام. سکوت. سقوط. مرگ...10 اردیبهشت| از روزهای منگقطع و وصل می‌شوم به زندگی. یعنی چه؟ یعنی منتظرم. انتظار چه چیز؟یک روز خوب میاد که همو نکشیم. این بخش از صدای هیچکس توی ذهنم میچرخد.انگار اینجا که می‌نویسم دارم برای هزاران نفر سخنرانی می‌کنم. خیلی هم بد نیست. خیلی هم بعید نیست. شاید روزی بشود. هیچوقت فکر سخنران شدن در ذهنم نمی‌گنجید.یادم می آید از  یک خاطره در 7 یا 8 سالگی‌ام: سنتور می‌زدم. استاد دست‌مالی کنی هم داشتم. شاید بشود گفت یکی از اولین تجاوزهای زندگی‌ام توسط مردی غریبه. نه، بهتر است بگویم توسط مردی که مثلن داشت کمکم می‌کرد یکی از آرزوهایم را ازش فرا بگیرم.در دنیای کودکانه‌ام باید آدم امنی می‌بود همچین فردی. چون خوشحالم میکرد! اما خب نمیدانستم که دارم یکی از تجربیاتی را از سر میگذارنم که قرار است سالها مرا درگیر کند و مرا بترساند از هر مردی که میخاهد خوشحالم کند!:)حالا اینها چه ربطی داشت به سخنران شدن؟ ها میخاستم این را بگویم، بعد از چندماه تمرین سنتور. قرار شد برویم و برای عده‌ای در یک سالنی اجرا کنیم. یادم نمی آید اصلن چه برنامه‌ای بود که اولش با سنتور زدن ما شروع میشد. خلاصه حالم یک هفته‌ای بود که ریخته بود بهم. مدام کابوس می‌دیدم که توسط آدمهای آنجا مسخره می‌شوم.روز موعود رسید. هیچ یادم نمی‌رود کل لباسم خیس عرق بود. من آن زمان بزور حرف میزدم. حالا فرض کن قرار بود اجرا کنیم حداقل پیش صدنفر. نوازنده‌ی اصلی استاد خاک‌برسرمان بود و ما هم بعضی قسمت‌ها را با او هم‌نوازی می‌کردیم.کمی بعدتر به مامان گفتم که این آقا به من دست میزند. چون نرم و تپلم و دلش را آب می‌اندازم! :| شاید این هم یکی از دلایلی بود که از بدنم بعدها متنفر شدم. به غیر از فشارهای معمولی که منجر به شرم بدن دائمی در من میشد.زندگی جالب است و ناجالب. امروز دورهمی‌های کوچکی برگزار میکنم. درمورد نوشتن حرف میزنم. خیلی بهتر از قبل. خیلی مسلط‌تر. من همان کودکیم که از همه‌ی این ناهنجاری‌ها عبور کرد و چرخید و چرخید تا رسید به این نقطه. به کدام نقطه؟ به نقطه‌ی شهامت. حالا که درمورد آن روز نوشتم، بنظرم حتا کودک شجاعی هم بوده‌ام که توانستم از کسی کمک بخاهم. این در خاطرم مانده که مامان طرفدار من بود و من بعد از آن هرگز آن مرد را ندیدم. شاید همین روزنه‌ی کوچک مرا زنده نگه داشته تا به اینجا....؟ نمیدانم. حوصله‌ی فلسفیدن ندارم. تا بعد!11 اردیبهشت| روزهای منگجولیا در کتاب حق نوشتن تمرینی داده که بنویسیم: زندگی ایده‌ال من چگونه است؟ چه ساعتی از خاب بیدار میشوی؟در زندگی ایده‌آل من به جای اینکه سرساعت خاصی بلند شوم، بیشتر برایم مهم است که شوقی برای بیدار شدن و شروع دوباره داشته باشم.عذاب وجدان از بیکاری و بی‌برنامگی نداشته باشم. بدانم مجبور نیستم حتما همیشه و هرروز و هردقیقه کار مفیدی بکنم که خودم را راضی نگه دارم. من شادم چون روز جدیدی آغاز شده و قرار است هیجان اینکه امروز روز خاصی خاهد بود مرا بیدار کند.با چه کسی و چجور جایی زندگی میکنم؟در یک زندگی ایده‌آل، من یک فضای شخصی دارم. یک واحد کوچک با آشپرخانه ای پرنور. تراس یا حیاط خلوتی که کمی گل کاری را در آن یاد بگیرم.من در این فضا تنها هستم و آزادی و استقلال خودم را دارم. اما دلم میخاهد در نزدیکی دوستانی که حال هم را می‌فهمیم و به فضای شخصی هم احترام میگذاریم باشم.مشکلی ندارم اگر خانواده‌ام هم در یک اپارتمان باشند. فقط میخاهم فضایی برای خودم داشته باشم. برای دیدن یا ندیدن کسی حق انتخاب داشته باشم.در این فضای شخصی من یک کتابخانه‌ی جذاب چوبی دارم که شاید خیلی بزرگ نباشد اما به شدت حال خوب کن است.  و قرار نیست به کسی کتابی بدهم😊 (درمورد چیزهای ارزشمند و دوس داشتنی زندگی‌ام دلبستگی خرکی دارم.) شاید چند میز مختلف و متنوع در گوشه گوشه‌ی این فضا داشته باشم برای نوشتن. میز و صندلی فلزی. فانتزی. چوبی. قطعا یک صندلی تابی هم دارم. برای فکر کردن و چرت زدن لالاگونه. دلم میخاهد یک گربه یا حتا دوتا گربه‌ی مسخره‌ی لوس داشته باشم. البته دراین حد که در حیاط خلوتم رفت و امد کنند و هروقت خاستم بیایند که ماچ و نوازش بگیرند. چون احتمالا حوصله نداشته باشم که با من زندگی کنند. با این حال برای عشق‌ورزی حیوانی باید دوربرم باشد.در این زندگی تو چه کاره هستی؟در این زندگی من شاعر هستم. من را به عنوان نویسنده و محقق میشناسند. مثلن شاید محقق در زمینه‌ی افسردگی؟ درمورد افسردگی بیشتر خاهم نوشت. تجربیات خودم. مقالات دیگران و ...مدرس نوشتن هم هستم یا چیزی مربوط به این. دغدغه‌ی پول ندارم. با کار کم بیشترین درآمد. یا با کار زیاد موردعلاقه. مثل فکر کردن و تحلیل کردن. برگزاری کلاس و سخن رانی.با گروهی از آدم‌هایی که کار میکنم که دغدغه‌های مشترک داریم. خلاقیت. سواد. شعور. مهربانی. احترام. ایده پرداز.(یک بخشی از من که داریم باهم می‌نویسیم، دلش نمیخاهد خیلی هم دیده شود و گنده بردارد. مضطرب میشوم حتا در نوشتن زندگی ایده‌الم!)سرگرمی‌هایت در این زندگی چه هستند؟احتمالن رفیق بازی. کیک پزی. دسرپزی. سکس. مهمانی. خوشگل کردن. کتاااااااب. نوشتن. موسیقی و رقص. شاید دلم بخاهد کنار دریا باشم. یا نزدیک دریا. آب تنی و برنزه کرده. هزار رنگ لاک داشته باشم. هرروز یک رنگ:)در نهایت پرسید 25 چیزی که در این زندگی کنونی دوستشان داری و قدرش را میدانی را بگو:1.    دوستانم2.    اتاق شخصی3.    علاقه‌ام به نوشتن که جدی شده4.    کتاب‌های خوبم5.    لپتاپم6.    موبایلم7.    اینکه مجبور نیستم غذا بپزم و مامان هست8.    کولری که روشنه و اتاقو خنک میکنه9.    کرم مرطوب کننده‌ی خوشبو10. میتونم رانندگی کنم و درش خوب شدم11.  گلدان دست ساز دارم توی اتاقم. چیزی که قبلن نبود12.  تلاش برای پیدا کردن فضا که کاریو انجام بدم که دوس دارم 13. رابطه‌ی عاطفی جالبی دارم که برام پر از یادگیری و حال خوبه14.  هرموقع و با هرکی بخام بیرون میرم و برمیگردم خونه15. مغزم برای پول دراوردن کار میکنه و خلاقه16. میتونم تاحد زیادی بهتر از قبل حل مسئله کنم17. عاشق موهای فرم هستم18. بدنم رو نسبت به قبل بیشتر پذیرفتم و سکسی‌تر میبینمش19. فانتزی‌هامو میدونم حداقل بهتر از قبل20.  راضیم از اینکه شرمم از خوردن دارو کم شده21. میتونم کتاب‌های سخت‌تر رو بخونم و زود حوصلم سرنره22. لباس‌هام و سبک پوششم رو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم23. ترس از دست دادنم کمتر شده و لزومی نمیبینم واسه نگه داشتن دیگری دروغ بگم24. از اینکه توانایی لذت بردن از چیزهای کوچیک رو دارم خیلی خوشحالم25. حس مهرطلبی و تاییدطلبیم کمتر شده و راحتتر میتونم بگم نهاز من بیشتر بخانید: گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 1 | بخش 2 | بخش 3       </description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 3</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-3-fuoaasoiao5e</link>
                <description>بخش 1بخش 2روز بیست‌ودوم جنگ| 1 فروردینبرایش نوشتم:-        خابی؟-        جانم؟همین کلمه کافی بود تا اشک‌هایم رها شوند. کسی هست این حوالی.مدتی است که از یک‌تنه گریه کردن می‌ترسم.مثلن جلد کتابم:)روز بیست‌وسوم جنگ| 2 فروردیندارم باخ گوش می‌کنم. سرم درد می‌کند. قیژقیژ ویلون، دستی شده که شیارهای مغزم را عمقی گردگیری می‌کند.نیکان هرچندروز وصل می‌شود. صبح‌ها که بیدار می‌شوم او می‌خوابد. اگر بخاهیم حرف بزنیم باید شب را بیدار بماند یا که صبح خیلی زود بیدار شود.الان پیام داده است:نیکان آمریکاست.روز بیست‌وسوم جنگ| 3 فروردینهنوز هوا تاریک است. با کابوس پریدم از خاب. همه‌ی آدم‌ها و موقعیت‌های اضطراب‌انگیز زندگی‌ام دور هم جمع شده بودند. غنیمت شمردم و به عنوان یک اثر هنری نوشتمش: ))خواب:کیمیا دنبال دانلود کردن «فرندز» بود از گوشی من؛ صابر هم کنارم بود. من وسطه‌شان، روی مبل.درخانه‌ای که خانه‌ی هیچکس نبود.گوشی مامان مدام زنگ می‌زد. دایی «عبد» بود و ول‌کن نبود.به مامان گفتم: «پیام بده، دست از سرت برداره»گفت: «نمی‌تونم.»گفتم: «بده، من پیام می‌دم.»گوشی را  تا سمت من پرت کرد تبدیل به مکعب شد؛ روبیکا.اما صدای مامان آمد که با گوشی دیگری حرف می‌زد و جواب پس می‌داد.صابر کنارم غر می‌زد.بابا حمام بود.مکعب را پرت کردم سمت مامان.هوا طوفانی، جهنمی؛ روز بود و شب.توی تراس، مرغ مینای کودکی‌ام که مُرده بود، داشت جان می‌داد.کنارش جاروبرقی رباتیک دایره‌ای بود که خودش را دیوانه‌وار در فضای کوچک تراس دور میزد .چه چیزی تمیز می‌کرد؟ مثل وسواسی‌ها.مرغ مینا یک‌وری با بال نیمه‌باز و شکسته داشت می‌مرد.مگر نمرده بود؟صابر یورش برد و رفت به تراس برای نجات مینا.«مینا» اسم دوم مامانم هم هست؛ وقتی مینا مرد، گفت: «از این به بعد به من بگین مینا.»کیمیا درگیر دانلود بود؛ دانلود نمی‌شد. حالا چرا کیمیا؟مامان بی‌خیال گوشی شده بود و داشت با مکعب بازی می‌کرد.صدای شرشر آب گوش کر کن.بابا حمام بود.مامان یهو مکعب را پرت کرد. از جایش پرید و رفت چک کند بابا زنده است یا نه.  روز بیست‌وچهارم جنگ| 4 فروردین4ونیم صبح. ترسیده‌ام. مچاله و خشک شده زیر پتو. صدای پرنده‌های آهنی و گنجشک‌ها باهم ادغام شده‌اند. بی‌حسم. بی‌حرکت. چند دقیقه است منتظرم دیوار اتاق روی سرم بریزد یا خرده شیشه‌های پنجره تنم را بشکافد. و  بلخره برای همیشه تمام شود این استرس خرکی مزمن. هیچ نشد. مامان گفت:- توهم زدی مشهد خبری نبود.روز بیست‌وپنجم جنگ| 5 فروردینچهارشنبه را روز حسادت نام‌گذاری می‌کنم. از لحاظ عاطفی درحال پرپر شدنم. درنتیجه هر زوجی را که می‌بینم اجاق قلبم پرزورتر می‌شود. خون در رگ‌هایم قل‌قل می‌کنند.آن زوج فرقی ندارد انسان باشد یا حتا دوپرنده که باهم چینگ‌چینگ می‌کنند یا آن دایناسوری در مستند که برای رضایت جفتش میجنگد.تنهایی گازم میگیرد هی. خونریزی نمی‌کنم اما رد دندانش جا‌ی‌جای آغوش خالی‌ام مانده.برای تسکین سهراب را باز می‌کنم. نصیحتم میکند که:برخود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم.ما وزش صخره‌ایم، ما صخره‌ی وزنده‌ایم.ما شب گامیم، ماگام شبانه‌ایم.پروازیم، و چشم براه پرنده‌ایم.تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم...روز بیست‌وششم جنگ| 6 فروردیناعتراف می‌کنم هرروز به مرگ فکر می‌کنم. جدی. از شب میخاهم قرارش را با صبح کنسل کند. زهرا می‌پرسد:- اگر انقدر زندگی ناخوشاینده، چرا پس خودتون رو نمی‌کُشید؟ یه دلیلی داره که هستین دیگه.زهره می‌گوید:- به خاطر دخترام.مائده می‌گوید:- جرئت ندارم. وگرنه موندنم از رضایت نیست.من می‌گویم:- جنون میخاد.و هیچکدام به اندازه‌ای دیوانه نیستیم که لب مرگ را ببوسیم... پس، دوباره صبح می‌شود.روز بیست‌وهفتم جنگ| 7 فروردینعشق میخاهم. جوری که مطمئم با بودنش دلم زندگی را خاهد خاست.در عین ناامیدی دیشب یک پیراهن سفید خریدم. میخاهم مهمانی بروم. جشن رنگی بهار. شاید تو را آنجا ببینم.تیغه، تراش داده جانِ نیکه می‌نالد اینگونه زخمیهی نگویید غم مخورکم بخوربه یک مهمانی آمده‌ایمکه زودی تمام می‌شودوقتی که آمدمعشق سر میز شامی نشسته بودمن انتظار نداشتمکه در رختخابمتنفری منتظر باشد.**شاعر متاسفانه خاطرم نیست:(**روز بیست‌و‌هشتم جنگ| 8 فروردینپیرسینگ ناف زدم. به قول استاد در عشق و جنگ هرچیزی مجازه!روز بیست‌ونهم جنگ| 9 فروردینبعد دوسال و اندی، به اون بدی هم که فکر می‌کردم نبود. حوری مث همیشه خنده از لبش کنده نمیشد. عکسای عروسیشو نشون داد. حرص میخورد که عکسای هول هولی گرفته بودن.خونشون پر نور بود. کتابخونه‌ی بزرگی داشتن. عاشق کتابخونه شدم. حس کردم اصلا این‌همه مدت نگذشته و فقط یک هفته‌س که همو ندیدیم. اما واقعیت اینکه دهنمون صاف شد تا اینجا رسیدیم. چه خوبه رابطه‌ها دوباره برگردن. بهتر. قوی‌تر.من و حوری و تولد سه‌سال پیشش!روز سی‌ام جنگ| 10 فروردینوات د فاک. سی روز گذشت؟ چجوری دووم آوردم؟ چجوری دووم بیارم؟در لحظه، بی‌هوا، چیزی یا کاری یا حسی بامعنا و زیبا بنظر میرسه.در لحظه، زندگی جالب توجه میشه.مثلا ، یهو دلم میخاد و موهامو رنگ میکنم. قرمز شرابی.از خودم عکس میگیرم. عکسای دلبرانه.دامن گل‌گلیمو میپوشم. انگشت اشارمو فرو میکنم توی پودر لاجوردی و با غیظ میکشم پشت چشام.همه آدم‌نماهای سیاه‌پوش پرچم به دست رو رد میکنم. ماشینو پارک میکنم. میرم تو کافه. دور میزی که آدمهاشو نمیشناسم، می‌شینم. مِنو رو نگاه میکنم و از کله‌م دود بلند میشه. یک فنجون کاپوچینو 300 فاکینگ تومن! بدمزه و سرد بود. آدم‌های جدید رو دوست دارم. حرفای خوب میزنیم. از آینده. از اینکه دیگه چیزی نمونده. به معصومه میگن نرو. مهاجرت نکن. باش باهم میسازیم. معصومه میگه خیلی دوس دارم باور کنم که شدنیه... ماهم.برمیگردم خونه. امان از شب. تا سر به بالشت میرسه. پوچی هم کنارم میخابه.توی گروه با زهره چت میکنم. میپرسم:- تا چقد میتونیم دووم بیاریم؟روز سی‌ویکم جنگ| 11 فروردینساعت 5 میپرم در وبینار استاد کلانتری. درمورد فیلم و کتاب و نوشتن حرف میزند. اصل مطلب درمورد ژورنال‌نویسی است. میگوید برای راحتتر شدن میتوانید از خودتان این چند سوال را بپرسید و جواب دهید.مثلا :1. امروز پیاده روی رفتی؟ بله رفتم. به قصد خرید هدیه‌ی تولد برای سپیده. یک جور خستگی عجیبی داشتم. تنم خشک بود و پاهام نمی‌آمدند با من!2. بهترین چیزی که خوردی امروز چی بود؟خورشت قیمه با ته‌دیگ سیب‌زمینی.3. امروز چی بیشتر نگرانت کرد؟از دست دادن تجربه‌ی مادر شدن...وسط وبینار. معصومه زنگ میزند:- یهو مضطرب شدم. گفتم زنگ بزنم مطمئن بشم هنوز دوستیم؟روز سی‌ودوم جنگ| 12 فروردین- - زیبا هستم؟از آینه می‌پرسم. زمان‌هایی که به خودم شک میکنم.- زیبا هستم به اندازه‌ی کافی؟ پس چرا انتخاب نمی‌شوم؟ چرا حق انتخاب ندارم؟یاد نامادری سفیدبرفی می‌افتم. بنظرم در دنیای واقعی به او بیشتر شبیه هستیم.آن زن تنها بود. تنهایی، آدم را به شَک می‌اندازد. خرفت و زمخت و بدخلقت می‌کند.آنوقت هی باید از آینه بپرسی: آیا زیبا هستم؟روز سی‌وچهارم جنگ| 14 فروردیندیروز حوصله نداشتم بنویسم. دیروز بیرون نرفتم. دیروز شبیه فرغون بودم. هی پر و خالی شدم. از تنهایی. هی ترسیدم و هی بغض کردم. هی خابیدم. دیروز فرغون بودم و دلم نمیخاست دیگر فرغون باشم. دلم میخاهد اگر وسیله‌ای بودم فقط بدرد بخور نباشم. ضروری باشم و زیبا. مثل چی؟ مثلن کتاب؟ نمی‌دانم. امروز هم جز الان کلمه‌ای ننوشتم. خابیدم بیشتر. حوصله‌ی زندگی را نداشتم.روز سی و پنجم جنگ| 15 فروردینبرای فراموش کردنت                    به 19 روز و پانصد شب نیاز دارم.توی صفحات صبحگاهی به این ایده رسیدم که برای گذران شب‌ها (نه فرار از حس تنهایی و بیقراری) کاری کنم. یک کار معنوی!چله بگیرم. هرشب تایم مشخص یک کار مشخص انجام دهم. با شمع و موزیک و قروفر.رسیدم به خاندن شعر عاشقانه. رونویسی از آن و نوشتن از اینکه با کدام بیت یا عبارت حس نزدیکی بیشتری کردم و چرا؟ بدنم چه حالی داشت موقع خاندنش؟ معمولا همگام خاندن شعرهای خوب، چیزی شبیه رعدوبرق در بدنم حس می‌کنم.از نتیجه‎‌ی این چله بیشتر می‌نویسم.پ.ن: می‌توانید در بله، به کانال چله‌ی شعرخانی بپیوندید: @chele_sherروز چهل جنگ| 19 فروردینچهل روز گذشت. چهل روز است که  بخشی از ما کشته شده.- چطور گذشت؟-حالم؟ از اینکه اینبار کمتر امیدوار شدم خوشحالم. از اینکه اینبار امیدم بالغ شده خوشحالم. خوشحالم از اینکه می‌کوشم نیازهایم را ببینم، به روابطم سروسامان دهم، نوشتن را دنبال کنم، کشف کنم و نگذارم کنترل زندگی‌ام را کسی جز خودم بردارد.دیشب که تهدید به بمباران شدید شده بودیم و تقریبا دخلمان میخاست بیاید. در بدنم طغیان و شورشی حس کردم. باید یک کار شدید انجام میدادم. حسم ملغمه‌ای از خشم، غم، حسادت، شهوت، عشق و جنون بود.برای اولین بار موسیقی فونک گوش دادم.وسط اتاق تاریکم تا جایی که میشد خودم را تکاندم. لرزاندم. در هوا مشت کوبیدم. چرخیدم. آنجا بود که فهمیدم اینبار با همه‌ی بارها فرق دارد. تفاوتش این بود که حتا من کنترل بدنم هم به دست گرفتم.راحت سوال میپرسم و زیر سوال میبرم.فاصله‌ی خاستن تا انجام دادن کارهایم کم شده. قدر وقت را میدانم.از اینکه راه هنرمند بودن را انتخاب کردم خوشحالم. به قول استاد شاهین کلانتری:شاید بتوان گفت نخسین و مهم‌ترین مهارتی که در هر هنری باید آموخت «مدیریت سرخوردگی» است. زندگی هنرمند، ناگریز و ناگزیر، سرشار از سرخوردگی‌ست. اما از آنجایی که هنرمند می‌تواند به هر چیزی روحی هنری بدمد می‌تواند همین سرخوردگی را به امری لذت‌بخش تبدیل کند. نوعی خودآزاریِ بخردانه شاید.  روز چهل‌ودوم جنگ| 20 فروردینپریودم. کلا دیروز رو نفهمیدم چطور گذشت. همش درد کشیدم.امروز بابا گفت یک خبر خونده که یک ساختمون توی تهران فرو ریخته. همه مُردن. عکسشو نشونم داد. روی عکس نوشته بودن شهدای پلاک 12.روز چهل‌وچهارم جنگ| 23 فروردینبابا میگه:-  پلاستیک گرون شده. کم مصرف کنین.صابر میگه:-  باز خوبه هنوز آب داریم. جنگ آب وحشتناکه.بیشتر توی تخت بودم امروز. با نگین حرف زدیم. بهم گفت:- توی اتاق تاریک می‌شینم صبح تا شب سریال می‌بینم. برام سخته با آدم‌ها بودن. دیگه مثل قدیم نیستم. روز پنجاهم جنگ| 29 فروردینامروز باید دوباره، در طی این سال‌ها غم‌گساری اعتراف کنم که افسرده هستم. حتا به این فکر کردم چرا اصرار دارم که بگویم به آدمها این اختلال است و نه بیماری؟چه فرقی میکند؟ وقتی هرروز به نحوی مرا میگاید؟! اصلن سرطان است.افسردگی یک غده‌ی عقده‌ای‌ست. بزرگ و پراکنده در تمام تنم. عقده‌ای که از قلبم شروع شده...روز پنجاه‌ویکم جنگ| 30 فروردینامروز عمه آمد تا اندازه‌هایم را بگیرد. یکسری پارچه‌های عهدبوقیِ جذاب که مامان هیچوقت ندوخته بود. جنگ شد و فکر کردم اگر الان نه پس کی؟روز پنجاه‌و‌دوم جنگ| 31 فروردینخودم را در او می‌بینم. شفافِ قطعی. انگار منِ الان کنار منِ گذشته نشسته است.گاهی دلم میخاهد بزنمش. گاهی دلم میخاهد بهش بگویم خیلی احمقی. گاهی میخاهم طردش کنم و بگذارم از التماسِ داشتن من، بمیرد.اما بجاش نفس عمیق میکشم. تا فحش، نوک زبانم می‌آید، لبم را گاز میگیرم. آغوشم را باز میکنم و میگویم:- عیبی نداره. درست میشه. من کنارت هستم. دوستت دارم.</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 10:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-2-ehsgnvy1zcds</link>
                <description>بخش 1 را اینجا بخانید. روز یازدهم جنگ| 19 اسفندبه نظرم تخمی‌تر از حس ناکامی نداریم. گه‌تر از این نیست که درخاست کنی و نه بشنوی. بخای و هی نشه. بهم گفت برو بگرد دنبال آدم مناسبت. آدم مناسب کیه؟ چه کسی تعیین میکنه که مناسبه؟ هرچی می‌نویسم نامفهوم‌تر می‌شه. امشب یک فیلم هندی دیدم که اصلن هندی نبود. به اسم لانچ باکس یا همان ظرف ناهار:زنی برای همسرش غذا درست می‌کند و میخاهد که اینطوری به شوهرش بیشتر نزدیک بشود. به سفارش همسایه با پیک، غذا را به محل کارش می‌فرستد. اما به آدرس اشتباهی و آدم اشتباهی می‌رسد. مردی میانسال و تنها. مرد با خوردن این غذا یاد گرمای خانه‌ای  می‌افتد که قبل از فوت همسرش داشت.زن از بی‌توجهی شوهرش متوجه می‌شود که غذا به دست او نرسیده است. فردای آن روز همراه ظرف غذا نامه‌ای می‌فرستد و خودش را معرفی می‌کند. در جوابش مرد می‌نویسد: ممنون آیلای عزیز. غذای امروز کمی شور بود. و همین نیم‌خط باعث رد و بدل شدن ده‌ها نامه بینشان می‌شود...من به طرز هندی‌طوری احتیاج داشتم در این فیلم این دونفر بهم برسند و عاشق هم بشوند. دلم میخاست حداقل در فیلم، آدم‌ها همینقدر اتفاقی و ساده باهم آشنا شوند و تا آخر عمر کنار هم خوش و خرم زندگی کنند. اما خب در این فیلم هم ناکامی وجود داشت. و نشستن با این حال بخشی از ماجرا بود.روز دوازدهم جنگ| 20 اسفندامروز صبح رها رو دیدم. بغلش. زیباییش. حرف‌ها و فکرهاش بیش از پیش برای من دوست‌داشتنی‌ش کرد. بهش گفتم نمیتونم زیاد برقصم و این ناراحتم میکنه. گفت: میدونستی در کرئوگرافی، نوشتن هم نوعی رقص محسوب میشه؟ صحبت از حرکت و تاثیرگذاشتن در فضاست. فضا می‌تونه یک اتاق باشه یا یک برگ کاغذ. پس نگران نباش. تو هرروز داری میرقصی در فضای کاغذت.روز سیزدهم جنگ| 21 اسفندامروز کاری بهتر از پاک کردن لاک‌های دستم نداشتم. همزمان کلید کردم روی یک آهنگ.چه حالی می‌شیم اگه بعد مُردن، بفهمیم دنیا مقوایی بود؟ روز چهاردهم جنگ| 22 اسفندنمی‌نویسم. دارم دور خودم می‌چرخم. پکرم.پکر یعنی چه؟ پکر گُلی‌ست زرد، خشک و پرپر شده.جمعه است دوباره. جلسه‌ی آخر دورهمی نوشتن کد1 برگزار شد.جمعه‌ی دیگر عید است.چیزی در تنم میلرزد.معصومه برایمان عیدی کارت پستال هدیه داد. برای من طرح نوستالژی مرغ و گل دارد. رویش نوشته:ماه‌گل عزیزاز دوستی باهات خوشحالم. خیلی شیرینی.از بچه‌ها پرسیدم در این دوترمی که باهم بودیم آیا در ذهنشان هنوز نوشتن سخت است؟ عسل گفت: قبلن باید خیلی مقدمات می‌چیدم که بشینم بنویسم. الان می‌تونم روی تخت هم بنویسم.کارت پستال گل‌ و مرغ:)روز پانزدهم جنگ| 23 اسفندصبح با درد زیرشکم و کمر بیدار شدم. ساعت 10و45 دقیقه. تعجب کردم. اولین روزی‌ست که در این دوهفته انقدر خابیدم. گوشی را برمیدارم. رها پیامک زده:دارم یک رمان فوق‌العاده میخونم. بیمار خاموش اثر الکس ماکلیدیس. مطمئن هستم خوشت میاد. لبخند میزنم. و همزمان حس عجیبی دارم. حسی که بعد دیدارمان هم داشتم نسبت به خودم. حس کوچکی. کم بودن. آیا این همان ترس آشناست؟ ترس از صمیمیت؟ ترس اینکه آدم‌ها بفهمند که چقدر من گَندم و نباید مرا دوست داشته باشند؟ متاسف و اندوهگینم.برای فرار، نتِ نیم‌بند را آزاد میکنم. پیام‌های گروه می‌ریزد روی صفحه‌ی گوشی. زهره نوشته:از وقتی اینجا رو بمب بارون کردن حتا یک خط شعرم نمیتونم بخونم.حسم را نمیدانم چیست. ملغمه‌ای از آرامش و عذاب وجدان که هنوز مشهد خبر خاصی نیست. فقط همه چیز در یک آهستگی زیادی پیش میرود. این فرصت باقی مانده مرا وادار کرد به نوشته‌هایی که از روز اول جنگ نوشته‌ام سروسامان دهم.ساعت 4 عصر است که این نوشته‌ها تا امروز مرتب شده.کمی امیدوارترم به فردا.روز شانزدهم جنگ| 24 اسفندخاله دارد حرف می‌زند. برای بار چندم این ماه رفته موهایش را رنگ کرده. الان هم دارد به مامان می‌گوید پیش خودت باشد اما اصلا حوصله‌ی آسیه را ندارم. پیامک داده و بدون خاندن پاکش کردم. مامان می‌گوید خب بلاکش کن. خاله در جواب عصبی و کلافه می‌گوید با شماره‌ی دیگری باز پیام می‌دهد.چون دارم همزمان گوش می‌دهم و می‌نویسم نصف حرف‌هایشان را نفهمیدم.الان دارند درمورد کرم دورچشم حرف میزنند. ببین دور چشمم چروک افتاده. خاله می‌گوید. مامان جیغ میکشد کجاش؟ چندثانیه ذهنم رفت روی چروک‌های صورت خودم و دوباره نفهمیدم چه می‌گویند.الان رسیده به اینکه باید پول بگیرد از بابا تا بتواند برود مانتو بخرد برای عید. (کدام عید؟) یک مانتوی زپرتی سه میلیون. خاله گفت.روز هفدهم جنگ| 25 اسفندمائده دیشب سرکلاس گفت: به نظرم تنهایی ما آدم‌ها نارنجیه. چون رنگ نارنجی با اینکه زیاد دیده میشه اما خیلی کم انتخاب میشه. در دسترسه ولی بقیه ترجیح میدن رنگی که معمول و نرمال‌تره رو انتخاب کنن!خیلی جالب بود.برشی از جلسات دورهمی نوشتن:)روز هجدهم جنگ| 26 اسفندرفتم اتاق مامان‌اینا و دنبال کتاب شمس گشتم.کتاب قطور آجری رنگ در کسری از ثانیه تو دستام بود. فکر کردم من چقدر خوشبختم که بابای کتابخونی دارم. یاد بچگیام افتادم و اون کتابخونه‌ی چوبی که بنظرم اون موقع خیلی بزرگ بود. قدم شاید فقط به ردیف اول کتاب‌ها می‌رسید. با ذوق نگاهشون می‌کردم. اکثر کتاب‌های بابا سخت بود و نمی‌فهمیدمشون. آرزوم بود زود بزرگ بشم. هم‌قد بابا. هم‌قدِ قدش و هم‌قد سوادش.چنتا از آرزوهای بچگیم تاحالا براورده شدن و بهشون حواسم نبوده؟روز نوزدهم جنگ| 27 اسفندپسفردا سال جدید شروع می‌شود. حس عید ندارم. ربطی به جنگ ندارد خیلی. تقریبا هرسال بیشتر مضطرب بودم تا خوشحال. و از تعطیلات بیش از حدش اعصابم خرد میشد. یک وقفه‌ی بزرگ بین کار و کلاس‌هام. ساعت ده شب است. یکی توی کوچه داد میزند الله‌واکبر. تا نصف شب صدای داد و فریاد ادامه خاهد داشت. خابم می‌اید. قلبم چه تندتند میزند.یک جمله شعر خاندم امروز و دوستش داشتم:خودش را جا میگذارد تا هیچکس نفهمد رفته است.عمران صلاحی  روز بیستم جنگ| 28 اسفندحقیقتا گاهی فراموش می‌کنم که در جنگ هستیم. و چه حال خوبی هم هست. شاید هم چون از خیلی وقت پیش شروع کردم به ساختن دنیای انفرادی خودم. تا وقتی در مراوده با جهان قرار نگیرم همه چیز امن و امان است.امروز رفتم دیت. پارک قرار گذاشتیم. گربه‌های مخملی و رنگارنگ توی چمن و گل‌های تازه کاشته شده می‌غلتیدند و دراز به دراز در آفتاب نیم‌روز لش کرده بودند.همه‌ی حرف‌هامان تقریبن به جنگ و این اوضاع تحمیلی می‌رسید. من هم کمتر از قبل سعی کردم حرف‌های جالب بزنم. دیشب گفته بودم زن کم حرفی‌ام. او هم تمام تلاشش را می‌کرد تا سکوت آزاردهنده بینمان شکل نگیرد. طبیعتن صحبت از جنگ دم‌دست تر بود.رابطه عجیب است و جالب. اینبار تلاش خاصی نکردم برای شناساندن خودم. من آدمی‌ام که اگر حرفی داشته باشم حرف می‌زنم وگرنه حرف‌تولیدکن نیستم!هوا سرد بود و ابری. تا نیمه در شال ضخیم قرمزم فرو رفته بودم. دست‌هایش گرم بود. جدیدا تجربه کردن زن بودنم را دوست دارم و دیگر ازش نمی‌ترسم. باهاش ناامن نیستم. حس حقارت ندارم. یکی از معیاراهایم برای شروع رابطه این شده: آیا کنارش می‌توانی زنانگی را مزه‌مزه کنی؟روز بیست‌ویکم جنگ| 29 اسفندعید به پشمم است. عید پوزخند است برای من. حالم در عید نوروز و روز تولد یکی است. فرقی ندارد تولد خودم یا دیگری. در یک &quot;خب که چیِ&quot; غلیظی قوطه‌ورم. قبلترها تلاش می‌کردم هم‌جهت جماعت باشم. لبخند پت‌وپهنی بزنم و بگویم سال نوی شما هم مبارک. یا حتا پیام تبریک سِندتوآل کنم. دیگر نمی‌توانم. حتا حوصله‌ی جواب دادن به تبریک هم ندارم. عذرخاهی هم نمی‌کنم. توی اتاقم در تاریکی نشسته‌ام درحالی که مامان و بابا پای تلفن به افرادی تبریک عید می‌گویند. من تایپ می‌کنم: عید به پشمم است. :) </description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 1</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-1-wabanfcncyvn-wabanfcncyvn</link>
                <description>اولین روز از دومین جنگ| 9 اسفندصبح است. درد کمرم را حس می‌کنم و صدای گنجشک‌ها در هوا پیچیده.یکی در زمان جنگ قبلی نوشته بود: «دیشب خانه‌مان فرو ریخت. اما امروز صبح صدای پرنده‌ها می‌آمد.» بغضم گرفت از ناهماهنگی شگفت‌انگیز زندگی.صبح است. انگشتان دستم هنوز خوابند و آسمان نرم و سفید قاب پنجره را پر کرده است.صبح است. و می‌اندیشم از وقتی از کارم انصراف داده‌ام چه بی‌وقفه خرج کرده‌ام. به قول فاطمه، «عیبی نداره، الان هردو یک بیکار بی‌پول هستیم.»صبح است. باید بیدار شوم، روی دو پا بایستم و روتین صبحگاهی‌ام را اجرا کنم.دیشب نیکان پرسیده بود:«ینی نمی‌خوای کسی کنار افسردگیت باشه؟»و من به آغوشی بی‌دریغ فکر کردم که برایم باز بود. اما احساس بدبختی می‌کردم؛ از ناتوانی در پذیرفتنش، از اعتماد کردن، از رها کردن، از لذت بردن و احساس امنیت.به او گفته بودم:«تو این چهار سالی که ایران نبودی، روان ما سابیده شده. تقریبا چیزی ازش نمونده. متاسفانه نمی‌تونم به چیزی، مخصوصا آینده، خوشبین باشم.»صبح است. گرسنه‌ام. گرسنگی آدم‌های زنده…روز دوم جنگ| 10 اسفندبهت‌زدهجنگ‌زدهبمب‌زدهخدازدهغرب‌زدهسر‌زدهغم‌زدهکپک‌زدههم‌زدهزنگ‌زدهرنگ‌زدهخرزدهشب‌زدهروز سوم جنگ| 11 اسفندعشق رهگذری است که از باران به خانه پناه می‌برد. ( شاعر: طاهره نوکنده)آغوشیدیم. بوی مردانه و خستگی می‌داد. داغ شدن لاله‌ی گوشش در بغل گوشم و تپش قلبش روی سینه‌ام برجسته بود. تِپ تِپ با دستش به پشتم میزد. مث بابایی که میخاهد بچه‌اش را بخاباند.بهش گفتم: واقعی هستین. خندید گفت: اره.نقش های متفاوتی برایم داشت از دوست و رفیق تا معشوقه و پدر.خواستم بگویم دوستت دارم. نگفتم.گفته بود: وقتی پیامک دادی میخام حضوری خداحافظی کنم. توی ذهن منم اومد این رابطه از نوعیه که موقع خدافظی بغل لازمی.گفتم: مث تلپاتی؟گفت: این چیزیه که ما دونفر توی این ارتباط ساختیم. حس و حالمون توی چیزهایی میتونه مشترک باشه. مث همین بغل که بنظر دوتاییمون اومد روش مناسبیه برای خداحافظی.چقدر حالم خوب است.حفره‌ی بغلم گرم است هنوز. حس کامروایی حسی عجیب و ناب و گوارایی‌ست.کاش بشود حالم را بکشم. قاب کنم به دیوار.کشیدمش:)روز چهارم جنگ| 12 اسفندباید کلمه، بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند. (از کتاب رود راوی)امروز زانوهامو گم کردم. نمیتونم راه برم.روز پنجم جنگ| 13 اسفندچرا می‌نویسم؟ این روزها کتاب &quot; چرا نویسنده‌ی بزرگی نشدم&quot; رو می‌خونم. و هی فکر میکنم توی این روزها و اوضاع ابرآلود چرا بنویسم؟ که چی؟ جوابش اومد: برای خود مراقبتی. ایده‌ی یک کتاب به ذهنم زد. شاید عنوانش بشه در آغوش نوشتن.روز ششم جنگ| 14 اسفنددیروز استاد از استعاره گفت. اینکه ما حتا در گفتار عادی هم از استعاره استفاده می‌کنیم. بعد چند جمله خواند که در آن از کلمات جنگ و جهنم استفاده شده بود. در وبینار تایپ کردم &quot;این باعث شد اینبار اخبار رو یجور دیگه بخونم.&quot; و خاندم. دیوانه‌وار به دنبال استعاره بودم. این موارد را پیدا کردم که اتفاقی در کنار هم به نظرم کاملا حال این‌روزها را بیان می‌کند:خون گریست.تهران سوگوار.حمله‌ی وحشیانه‌ی جنگنده.برای خوشبختی چقدر بمب باران شدیم.خاورمیانه وحشتناک است.بنویسید غیرت؛ بخوانید مردم ایران.خروش مردم.سکوت مرگبار.روز هفتم جنگ| 15 اسفندصبح است. جمعه. با این فکر که امروز تولدش است بیدار شدم. نوشتم تولدت مبارک با یک ایموجی درخت. امروز روز درختکاری هم هست. همیشه فکر میکردم یکروز باهم برای تولدش درخت میکاریم. ولی هیچوقت نکاشتیم. جواب نداد.ظهر است. جلسه‌ی سوم از دورهمی نوشتن. عصبی‌م و بهت‌ناک. قرار شد هر یک جمله‌ای را انتخاب کنیم و درموردش چندسطر بنویسیم:آموخته‌هایم را در چند کلمه خلاصه می‌کنم: زندگی ادامه دارد.زندگی عجیبه. هیچوقت واینمیسته که بهت استراحت بده. میگذره این عمر. دیشب باورم نمیشد که کمتر از 100 روز دیگه 31 ساله میشم. سخت و گزنده گذشت. غم‌انگیز زندگی داره میگذره ...این جمله. این آموخته. آموخته‌ی ساده‌ای نیست که. غم زیادی پشتش داره. کلی گریه. کلی صبر. کلی خاب و به زور بلندشدن. کلی ترس از دست دادن. ترس شکست. ترس اینکه چقدر دیره برای شروع یا چقدر خسته‌س برای ادامه. البته حتما روزهایی هم بوده که دلش نمیخاسته تموم بشن. یا شب‌هایی که فکر میکرده هیچوقت صبحش رو نمی‌بینه ولی دیده. این جمله یعنی انتخاب باتوعه در حالی که می‌دونی تفاوتی توی تصمیم تو نیست و زندگی ادامه داره!شب شد. در جواب تبریکم نوشته بود از یه سنی دیگه برای آدم تولد معنی نداره. ولی مرسی که یادت بود.روز هشتم جنگ| 16 اسفندپی خشمی برای چنگیدن. درد دارم.روز نهم جنگ| 17 اسفندPdfکردن نوشته‌هام. ایده‌ی یکی از بچه‌های وبینار نویسنده‌ساز بود. باعث شد فکر کنم نوشته‌های روزهای جنگ را به طور خاص می‌توانم بنویسم و بعدا در کانالم منتشر کنم. اینطور روزانه نویسی کمتر بی‌معنی میشود.روز دهم جنگ| 18 اسفندصبح. هشت کتاب سهراب سپهری:از خانه به‌دراز کوچه برونتنهایی ماسوی خدا می‌رفت.در جادهدرختان سبزگل‌ها واشیطان نگران:اندیشهرها می‌رفت.عصر. دورهمی نوشتن. اولین جلسه از کد 2. گفتیم ببینیم احساسات غالب این‌روزهامون شکل چه شی‌ای می‌تونه باشه؟ سروش گفت:- حالم شبیه سی‌دی خش‌دار درحال پلی شدنه! در حالی که دلهره داری وسطش یهو فیلم قطع بشه و نتونی بفهمی آخر ماجرا چی میشه، با خودم میگم برفرض تا آخر هم فیلمو دیدی. که چی؟ تهش مگه قراره چی بشه؟اضطراب من شبیه کفش بود. دویدن. تند و سریع. نفس زدن. فرار؟ اضطراب منو وادار می‌کنه به دویدن. دویدن دنبال سراب؟بخش 2 را اینجا بخانید.</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمانی بعد از عمل اسلیو معده، تجربه‌های بدون سانسور بیماران</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%87-rxpzweikxbja</link>
                <description>در این مقاله به تجربیات کسانی که عمل اسلیو معده انجام داده‌اند پرداخته ام. این تجربیات کاملا واقعی هستند و از گروهی استخراج شدند که آدم های آن درحال تلاش برای پذیرش بدن خود هستند. برای حفظ حریم خصوصی افراد از درج نام آنها خودداری شده است.پشیمانی بعد از عمل اسلیو معدهپشیمانی بعد از عمل اسلیو و بای‌پس معده: از تبلیغات فریبنده تا دردهای واقعی!چند وقت پیش داشتم توی اکسپلور اینستاگرام می‌چرخیدم. یه ویدیو دیدم از صفحه‌ی یه دکتر عمل اسلیو، که مراجعش خیلی وزن کم کرده بود. همه چیز قشنگ بود؛ ظاهر، لبخند، نتیجه. ولی یه چیزی تو دلم شکست. چند ساعت فقط خودم رو سرزنش می‌کردم: «ببین همه دارن اسلیو می‌کنن و لاغر می‌شن، تو هنوز می‌گی خطرناکه؟»اما بعدش، ذهنم برگشت به واقعیت. به این که الان پریودم منظم‌تره، بهتر راه می‌رم، حالم بهتره، دارم ورزش می‌کنم، تغذیه‌م شهودی‌تر شده. واقعاً می‌خوام برگردم به اون روزهای بی‌اشتهایی؟ به ضعف جسمی و روانی، فقط برای اینکه سایز کم کنم؟این چیزی که بهش کمتر توجه می‌کنیم: فشار لباس پوشیدن. خیلی‌ها می‌رن اسلیو و پیکرتراشی فقط برای اینکه بتونن لباسای خوشگل بپوشن. انگار اندازه لباس، ارزش آدم رو تعیین می‌کنه. این فقط یه انتخاب نیست، یه فشار اجتماعی بزرگه. و این فشار، افراد رو به تصمیم‌هایی سوق می‌ده که بدنشون رو برای همیشه تغییر می‌ده.همچنین بخوانید : تاثیر چاقی بر روابط عاشقانهعوارض بعد از عمل اسلیو معدهالان هر کسی رو می‌بینی داره اسلیو یا بای‌پس می‌کنه. حتی اونایی که ۸۰ کیلو وزن دارن. عمل شده مثل مد. انگار یه قدم ساده است، در حالی که واقعیت خیلی متفاوته. من خودم عمل بای‌پس معده انجام دادم. امروز با تمام وجود می‌گم: پشیمونم.سیستم گوارشم آسیب‌پذیرترین بخش بدنم شده. خیلی وقت‌ها اذیت می‌شم. غذا خوردن (علائم اختلالات خوردن) برام یه چالش دائمیه. نه فقط جسمی، بلکه روانی. نشستن کنار دوست‌هام تو رستوران سخت شده؛ نمی‌تونم با سرعت اونا غذا بخورم. بعدش تهوع می‌گیرم، احساس سنگینی دارم، در حالی که معمولی غذا خوردم.ولی هیچ‌کس گوش نمی‌ده. خانواده‌م هم که اکثراً با کمترین اضافه وزن رفتن زیر تیغ، وقتی از دردم می‌گم، فقط یه جمله تکراری دارن: «حداقل وزن کم کردی.»افسردگی بعد از عمل اسلیو و فشار روانی پنهانیکی از عوارض پنهان اما رایج عمل اسلیو، افسردگی بعد از عمل اسلیو معده است. خیلی‌ها فکر می‌کنن وقتی وزن کم بشه، همه چیز خوب می‌شه. اما بعد از افت اولیه وزن، فشارهای روانی تازه شروع می‌شن: محدودیت در غذا خوردن، مشکلات گوارشی، تنهایی اجتماعی، و گاهی بازگشت تدریجی وزن.بازگشت وزن بعد از عمل اسلیو: حقیقتی که کمتر گفته می‌شودتبلیغات عمل اسلیو طوری طراحی شدن که فقط نتایج کوتاه‌مدت رو نشون بدن. اما واقعیت اینه که در بسیاری از موارد، بازگشت وزن بعد از عمل اسلیو اتفاق می‌افته. مخصوصاً وقتی رابطه فرد با غذا بهبود پیدا نکرده باشه و تنها تمرکز روی عدد ترازو بوده باشه.صنعت لاغری: پول، نه سلامتماجرا فقط یه تصمیم شخصی نیست. یه چرخه عظیم پول‌سازه. دکترهایی هستن که با همین عمل‌ها بیمارستان می‌خرن. اون‌قدر پول پشت این ماجراست که حتی می‌تونن وزیر بهداشت رو هم بخرن. پرستارها و پزشک‌های خانواده‌م همه می‌گن این عمل خطرناکه، ولی دکترهای این حوزه اون‌قدر قدرت و ثروت دارن که کسی نمی‌تونه جلوی این جریان بایسته.بیمارستان‌ها پر از بیمارهایی‌ان که بعد از عمل با عوارض جدی مواجه می‌شن. خون بالا می‌یارن، غش می‌کنن، بدنشون ضعیف می‌شه. ولی برای پزشک‌ها اینا «طبیعیه» چون پول جریان داره.اگه فقط تبلیغات رو نگاه کنین، همه از عمل اسلیو راضی به نظر می‌رسن. ولی کسایی که واقعاً این مسیر رو رفتن، خیلی وقت‌ها از عمل اسلیو راضی نیستند. باید هر دو روی سکه رو دید. نباید تصمیم‌گیری برای چنین جراحی مهمی فقط براساس ظاهر افراد یا عکس‌های اینستاگرامی باشه.تجربیات کسانی که عمل اسلیو معده انجام داده اندلینک مرتبط: چطور ظاهرمان را دوست داشته باشیم؟ 💚بدن‌تون رو پس بگیریناگه چیزی از این تجربه باید باقی بمونه، اینه: انتخاب کنین که به بدن‌تون گوش بدین، نه تبلیغات. اون عکس‌های «قبل و بعد»، اون لبخندهای ساختگی، فقط بخش کوچکی از واقعیته. خیلی‌ها بعد از این عمل‌ها، وارد دوره‌ای از رنج جسمی و روانی می‌شن که هیچ تبلیغاتی درباره‌ش حرف نمی‌زنه.اجازه ندین عزیزانتون زیر تیغ این عمل‌ها برن، بدون اینکه حقیقت رو بدونن.راه آگاهی، راه ساده‌ای نیست. ولی تنها راهیه که واقعاً به بدن‌تون، به حال‌تون و به خودتون احترام می‌ذاره.آیا از عمل اسلیو راضی هستید؟ شما می تونید صدای کسانی باشید که از از عمل اسلیو یا بای پس پشیمون شدند! توی کامنت ها بگید...</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 13:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسخره شدن بخاطر چاقی!چاق هراسی یعنی چی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%DA%86%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-cacomorphobia-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-gslyo67tvvrk</link>
                <description>امروز یک مطلب براتون آماده کردم از طرف یکی از دوستانم که تجربه خودش رو از فوبیا چاقی پزشکان با من به اشتراک گذاشت، اینجا میتونیم کاملا ببینیم که چاق هراسی و مسخره شدن بخاطر چاقی از سمت دنیای پزشکی چقدر زیاده و بخاطر این موضوع چندین نفر درمان درست نمیگیرن! در حدی که بخاطر ترس از چاقی جامعه پزشکی میتونیم فکر کنیم چندین نفر جان خودشون رو از دست میدن یا به بیماری های مزمن مثل دوست من دچار میشن...چاق هراسیامروز بار دیگر به پزشک مراجعه کردم. با اضطراب اینکه این دکتر نیز دچار فوبیا چاقی هست یا نه. پس از معاینه و بررسی نتایج آزمایشات، پزشک تشخیص داد که مشکلات اسکلتی اخیرم ناشی از اختلالات هورمونی است. ایشان برای من دارو تجویز کرده و همچنین انجام تست تراکم استخوان و سونوگرافی را توصیه نمودند.بیشتر بخوانید: تاثیر چاقی بر روابط عاشقانهنکته جالب توجه این است که پزشک برای اولین بار هیچ اشاره‌ای به چاقی به عنوان عامل اصلی مشکلاتم نکرد! این نخستین باری است که پزشکی به ارتباط بین اختلالات هورمونی و مشکلات اسکلتی من اشاره می‌کند.با شنیدن این خبر، احساسات متناقضی در من برانگیخته شد. از یک سو، خوشحالم که بالاخره به علت اصلی رنج‌هایم پی برده‌ام؛ اما از سوی دیگر، بسیار ناراحت هستم که سال‌ها به دلیل قضاوت‌های نادرست اطرافیان و برخی پزشکان، رنج کشیده‌ام.متأسفانه، تاکنون همواره چاقی به عنوان عامل اصلی مشکلات سلامتی من در نظر گرفته می‌شد و من به دلیل این باور غلط، سال‌ها رژیم‌های سخت و طاقت‌فرسایی را تجربه کردم. با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دادم، وزنم کاهش نمی‌یافت و من مجبور بودم حرف‌های طعنه‌آمیز و سرزنش‌آمیزی را تحمل کنم.از پزشکانی که به جای بررسی ریشه اصلی مشکل، تنها به تجویز رژیم‌های لاغری و داروهای کاهش وزن می‌پرداختند، بسیار دلگیر و عصبانی ام. آن‌ها با بی‌توجهی به علائم بیماری من، باعث شدند تا سال‌ها از زندگی عادی محروم شوم.اکنون که با مشکلات اسکلتی مزمن دست و پنجه نرم می‌کنم، احساس می‌کنم که بخش بزرگی از جوانی‌ام به دلیل بی‌توجهی و بی‌سوادی برخی افراد از دست رفته است. من از آدم‌ها و جامعه‌‌ای که به جای حمایت، مرا سرزنش کردند و به من برچسب چاقی زدند، بسیار دلخور هستم.من چگونه می‌توانم با این واقعیت تلخ کنار بیایم؟ چگونه می‌توانم سال‌هایی را که به دلیل قضاوت‌های نادرست و  ترس از چاقی در جامعه، از دست داده‌ام، جبران کنم؟ این هم در ادامه نوشته ی خودم چند سال پیش:مسخره شدن بخاطر چاقی</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 21:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیر چاقی بر روابط عاشقانه، ازدواج برای دختر چاق سخته؟!🍓</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D9%82-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-jbxdypactuvd</link>
                <description>تاحالا این سوال را از خود پرسیده ای که &quot; دختر خوبیم فقط چاقم یعنی به درد ازدواج نمیخورم؟ &quot; این سوال غم انگیز است و نشان از این میدهد که چقدر ما فاصله داریم تا روزی که &quot;چاقی&quot; معمولی و عادی تلقی شود.دروغ است اگر بگویم یافتن پارتنر مناسب کاری آسان است و فقط کافی است اعتماد به نفس داشته باشید و روی تصویر بدنی خود کارکنید. نه! اتفاقا این خانومی که سوال بالا را پرسیده کاملا طعم طرد شدن بخاطر بدن بزرگ را چشیده است. تاثیر چاقی بر روابط عاشقانه حتی به اندازه ی یک آسیب اجتماعی جدی باید بررسی شود.تاثیر چاقی بر روابط عاشقانه، حاضری با یه دختر چاق ازدواج کنی؟ متاسفانه تعداد آدم هایی که با بدن های بزرگ (همسر یا پارتنر چاق) زاویه نداشته باشند کم نیستند. اما نایاب هم نیستند کسانی که مشتاقانه به دنبال راوبطی هستند که فارغ از سایز بدن، به نوع تفکر و جهان بینی فرد مقابل اهمیت ویژه میدهند. پس به نظر من بجای اینکه غصه بخوریم، بیایید فعالانه تلاش کنیم!1. اول از همه به خودتان عشق بورزید💚 مهم‌ترین رابطه، رابطه شما با خودتان است.2. و دوم برای یافتن شریک زندگی خود تلاش موثر کنید.تجربه من در دنیای دوستیابی آنلاین، به خصوص برای افرادی با اندام‌های متفاوت از استانداردهای رایج جامعه، سفری پر فراز و نشیب بوده است. در ابتدا، این مسیر با تردیدهای بسیاری همراه بود. جامعه‌ای که زیبایی را در قالب خاصی تعریف می‌کند، برای افرادی مانند من که از این چارچوب خارج هستیم، چالش‌های بزرگی ایجاد می‌کند.با این حال، با افزایش آگاهی و کوشش برای  پذیرش بدن خود، تصمیم گرفتم که از این چالش‌ها نترسم و به دنبال یافتن رابطه‌ای سالم و پایدار باشم. اپلیکیشن‌های دوستیابی، در این مسیر، فرصت‌های جدیدی را پیش روی من قرار دادند. با استفاده از این پلتفرم‌ها، توانستم با افرادی با طیف گسترده‌ای از علایق و ویژگی‌ها آشنا شوم.همسر یا پارتنر چاقیکی از مهم‌ترین آموزه‌های این تجربه، اهمیت انتخاب است. در دنیای دوستیابی آنلاین، شما اختیار دارید تا با افرادی که با ارزش‌ها و اهداف شما همسو هستند، ارتباط برقرار کنید. این احساس اختیار، به من قدرت و اعتماد به نفس بیشتری بخشید.البته، این مسیر همواره هموار نبوده است. نظرات منفی و قضاوت‌های نادرست، از جمله چالش‌هایی بودند که با آن‌ها مواجه شدم. اما با تقویت عزت نفس و یادگیری مدیریت احساسات و آگاهی از تصویر بدنی منفی که خودم از خودم دارم، توانستم بر این مشکلات غلبه کنم.به شما توصیه می‌کنم که اگر به دنبال یافتن رابطه‌ای جدید هستید، از امتحان کردن اپلیکیشن‌های دوستیابی نترسید. این پلتفرم‌ها می‌توانند فرصت‌های ارزشمندی را برای شما فراهم کنند.به نظرتون ازدواج برای دختر چاق سخته؟چند نکته:ایجاد پروفایل واقعی و بدون فیلتر: پروفایل شما اولین تصویری است که دیگران از شما می‌بینند. پس سعی کنید آن را به گونه‌ای طراحی کنید که شخصیت و علایق شما را به خوبی نمایش دهد. و از اینکه بدن بزرگتان در عکسها معلوم باشد نترسید.خودتان باشید: سعی نکنید کسی باشید که نیستید.به دیگران احترام بگذارید: همان‌طور که انتظار دارید دیگران به شما احترام بگذارند، شما نیز به دیگران احترام بگذارید.صبر داشته باشید: یافتن فرد مناسب زمان‌بر است. ناامید نشوید.و یادتان نرود که هر فردی، صرف نظر از ظاهر و اندامش، شایسته داشتن یک رابطه سالم و شاد است. با اعتماد به نفس و پذیرش خود، می‌توانید این هدف را محقق کنید. 🙂</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 17:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش بدن خود، چطور ظاهرمان را دوست داشته باشیم؟ 💚</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-dccpja5yj585</link>
                <description>بالاخره توانستم دوباره بنویسم! همه ما روزهایی داریم که دلمان می‌خواهد از همه چیز فاصله بگیریم، خصوصاً وقتی موضوعی آزارمان می دهد. این روزها هم من با چالش‌های مختلفی دست و پنجه نرم می‌کنم، از جمله موضوعی که اینجا درموردش حرف میزنم: تصویر بدن، چاقی و پذیرش بدن!بگذار برایت تعریف کنم که چی گذشت تا به امروز:این داستان: پذیرش بدن خود!حدود دو ماه پیش، مشغول به کاری جدید شدم و همکار بسیار توانمندی پیدا کردم. او در زمینه کاری‌مان بسیار باتجربه است و با روی باز به من آموزش می‌دهد. کم‌کم رابطه کاری‌مان صمیمی‌تر شد و متوجه شدیم که در بسیاری از مسائل، تفکرات مشترکی داریم.وقتی عکس‌هایش را در پروفایل تلگرامش از فتح قله‌ها دیدم، حسادت و حسرت عجیبی وجودم را فرا گرفت. همیشه آرزو داشتم روزی بتوانم به دل طبیعت بزنم و قله‌ها را فتح کنم. اما ترس از قضاوت دیگران و احساس ناتوانی، همیشه مانعی بزرگ بر سر راه من بوده است. می‌ترسیدم که به دلیل وزنم، نتوانم از پس مسیرهای سخت بربیایم و به گروهم لطمه بزنم. این ترس‌ها آنقدر عمیق بودند که حتی تصور حضور در یک برنامه کوهنوردی هم مرا می‌ترساند. انگار درونم صدایی می‌گفت: ‘تو به اندازه کافی خوب نیستی. تو فقط باعث دردسر خواهی شد.قبل از خواندن ادامه شما را به دیدن این تصوایر و تجربه واقعی زنان با بدن بزرگ و کوهنورد جلب می کنم!پذیرش بدن خودچاقی و پذیرش بدناز آن روز به بعد، اضطرابی عمیق وجودم را فرا گرفت. انگار مارمولکی درونم میخزید و آرامش را از من گرفته بود. با اینکه برای درمان اختلال تغذیه می‌دانستم باید به سیگنال های گرسنگی ام توجه کنم و  برای تأمین انرژی بدنم به میان وعده نیاز دارم اما به دلایلی، ناخودآگاه فراموش می‌کردم که آن‌ها را سرکار مصرف کنم.درنتیجه وقتی به خانه می‌رسیدم، گرسنگی شدیدی مرا آزار می‌داد. حتی زمانی که میان وعده می‌خوردم، نگرانی از قضاوت دیگران، لذت خوردن را از من می‌گرفت. مدام به این فکر می‌کردم که همکارم در مورد من چه فکر می‌کند؟چطور ظاهرمان را دوست داشته باشیم؟چطور ظاهرمان را دوست داشته باشیم؟تصمیم گرفتم دوباره به مدیتیشن رو بیاروم. به خودم یادآوری کردم که بدنم خیلی فراتر از اعداد روی ترازو ارزش دارد. من سالمم و هر روز برای سلامتی خودم تلاش می‌کنم. مهم‌تر از همه، دارم یاد میگیرم که  پیش تر از پیش به خودم احترام بگذارم و مرز بندی کنم و اجازه ندهم کسی به من توهین کند.در کلاس‌های تصویر بدن، به ما یادآوری می‌شود که تنوع اندام‌ها بخشی طبیعی از انسانیت است. ما همه حق داریم در این جامعه حضور داشته باشیم و احساس تعلق کنیم. تبلیغات و رسانه‌های اجتماعی تلاش می‌کنند با ایجاد احساس ناامنی، ما را به خرید محصولاتشان ترغیب کنند. اما واقعیت این است که زیبایی در تنوع است و هر فردی با ویژگی‌های منحصر به فرد خود، زیبا و ارزشمند است.هر آدمی، حتی اگر چاق باشد، حق دارد خوشحال باشد و از زندگی لذت ببرد. بدن ما به اندازه کافی خوب است و نیازی به تغییر برای خوشحال بودن ندارد. اجازه ندهیم دیگران به ما بگویند که باید لاغرتر باشیم تا خوشحال باشیم.دوستان! این مسیر آسان نیست، پر از چالش‌ و نوسانات است. اما هر قدمی که برمی‌داریم، به ما یاد می‌دهد که چقدر قوی‌تر از ان چیزی هستیم که فکر می‌کردیم. این تجربه ها، نه تنها به ما کمک میکند تا با شرم بدن کنار بیاییم، بلکه درک عمیق‌تری از خودمان، زندگی و روابط بهمان می دهد.</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 19:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادی شیمینگ یا شرم از بدن، بدن من به چه دردی میخوره؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-gc8nx2b4lsje</link>
                <description>سرچ می کنی شرم بدن و حتی نمی دونی آیا این مفهوم واقعی هست یا نه! صرفا یک ادا اصول اضافیه که توی شبکه های اجتماعی مد شده! اما میبینی که گوگل برات میاره:بادی شیمینگ (Body shaming) یا شرم از بدن به معنی تحقیر یک فرد با نقدهای منفی و نامناسب در مورد شکل و اندازه بدن او است. این نقدهای تندوتیز می‌تواند از سمت دیگران، رسانه‌ها یا خود فرد انجام شود. اغلب افرادی که با مشکل شرمساری از بدن دست‌وپنجه نرم می‌کنند دائما از چاقی یا لاغری خود ایراد می‌گیرند.اینو گفته بودم که، اگه با شرم از تن و نارضایتی از تصویر بدن ت دست و پنجه نرم می‌کنی، تنها نیستی. خیلی از آدمای دیگه هم این مشکلو دارن. با دوستات، خانوادت یا یه مشاور حرف بزن. مطمئن باش که راه‌هایی هست که بتونی حس خوب رو به خودت برگردونی و از بدنت لذت ببری. حالا یکی از راه های واقعا خوب برای نرمالایز کردن تصویر بدن ت در ذهن ها چیه؟ در اختیار گذاشتن تجربه ای که داشتی. در صفحه ی مجازی، گروهی که باهاش راحت هستی یا هرجایی که بتونی حرفتو نشر بدی.راستش خوشحالم از اینکه آدم هایی که دیگه نمی ذارن کسی بهشون زور بگه زیادتر شدن! یا دست کم می دونن و آگاهی پیدا کردن که داره بهشون قلدری میشه و ساکت نمیشن...تصویر بدنمثل این دوست عزیز که دیشب تجربه شخصیشون رو درمورد شرم از تن خوندم و گفتم با شما هم به اشتراک بذارم:تجربه ی شما، چند ماهی است که صبح‌ها در کنار ساحل پیاده‌روی می‌کنم. تجربه‌ای تکراری در این ایام توجه‌ام را به خود جلب کرده، روزهای اول متحیر می‌شدم اما الان دیگر بی‌تفاوتم. عموما آقایانی در طیف سنی چهل تا هفتاد سال بدون آن‌که من را بشناسند، می‌آیند جلو و پیشنهاد می‌دهند از انواع خاص دویدن، ورزش و رژیم لاغری استفاده کنم چون معتقدند چاقی بیماری است! هر بار بدون یک کلمه پاسخ نگاهشان می‌کنم و بعد به راهم ادامه می‌دهم.دیروز حین پیاده‌روی مردی عضلانی جلو آمد و گفت، خانم باید خیلی وزن کم کنی! وقتی خواستم به راهم ادامه بدهم اضافه کرد، من … هستم، قهرمان جهانی بوکس که هفتاد سالمه و یک گرم اضافه وزن ندارم. الان به اون آقا پسر (با انگشت پسر نوجوان ده‌دوازده ساله‌ای را که نزد پدر و ‌پدر بزرگش ایستاده بود و ‌در آستانه بلوغ به‌نظر می‌رسید را نشانم داد) هم گفتم.به راهم ادامه دادم تا به پسرک رسیدم، رفتم جلو و از پدرش پرسیدم اون آقا چیزی به پسرتان گفت، با سر تایید کرد که بله. به پسرک گفتم: هیچ‌کس حق ندارد درباره بدنت حرف بزند، خیلی خوشگل و خوش‌تیپ هستی و خودت تصمیم می‌گیری چطور باشی. تپل،‌ لاغر یا هر چیزی!پدر بزرگش لبخندی زد و‌ پدرش هم تشکر کرد. همان لحظه آن‌قدر از دست آن ورزشکار هفتادساله کفری شدم که لازم دانستم به چند نکته اشاره کنم.دکتر سحر سلطانیبه جای اینکه غصه بخوری که چرا شبیه اون مدلای ایسنتاگرامی نیستی، به این فکر کن که بدنت چه کارایی بلده. می‌تونه بدوه، می‌تونه بپره، می‌تونه شنا کنه، می‌تونه از چیزای خوشمزه لذت ببره. به جای اینکه دنبال ایراد بدنت باشی، ازش بخاطر همه کارایی که می‌کنه تشکر کن.پیشنهاد: تصویر بدنی منفی، اختلال خوردن و 1 خاطره از من!شرم از تنیادمون باشه که ما فقط یه بدن نیستیم. ما یه روح و یه شخصیت هم داریم. چیزی که مارو خاص و منحصر به فرد می‌کنه فقط ظاهر ما نیست.تو لایق عشق و احترام هستی، با هر شکلی که داری. اوکی؟ 😊</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 21:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه های &quot;تصویر بدنی منفی&quot; چیه؟😕</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-edtgqyimt46y</link>
                <description>تا حالا شده از ظاهرت ایراد بگیری یا حس کنی به اندازه کافی خوب نیستی؟ خب، خبر خوب اینه که تو تنها نیستی! خیلی از آدم ها درگیر اینجور افکار و احساسات میشن. به این موضوع تصویر بدن منفی (body image) میگن.تصویر بدننشانه های تصویر بدنی منفی:· همش دنبال رژیم گرفتن یا ورزش کردن هستیشاید حتی به حدی که به بدنت آسیب بزنی!· خیلی وقته که به ظاهرت فکر می کنی و نگرانشیمدام توی آینه نگاه می کنی یا یه نقص خیالی رو توی خودت پیدا می کنی.· خودت رو با بقیه مقایسه می کنیو البته که معمولا حس می کنی از اونا بدتری.· از موقعیت هایی که ممکنه باعث بشه به ظاهرت فکر کنی دوری می کنیمثلا شاید دیگه به استخر نمیری یا توی عکس ها لبخند نمی زنی.· رفتارهای خطرناکی انجام می دیمثلا سیگار می کشی، مواد مخدر مصرف می کنی یا پرخوری ( عصبی ) می کنی.· یک نکته: خیلی از رفتارهای ما که به عنوان رفتار خطرناک یا آسیب زننده شناخته میشن درواقع یک جوری برای محافظت کردن ما از ترس یا احساسی هست که نسبت بهش احساس ضعیف بودن می کنیم! در نتیجه یهو کنار گذاشتن این عادت های مخرب کار عاقلانه ای نیست و همچنین احتمال اینکه بدتر از قبل بهشون وابسته بشیم هست. پس لطفا با متخصص در این زمینه مشورت کن!تصویر بدنی منفیتصویر بدنی منفی می تونه روی زندگی تو تاثیر مزخرف بذاره:1. شاید از چیزهایی که دوست داری لذت نبری، مثل ورزش کردن یا معاشرت با دوستانت.2. شاید روابطت با آدم های دیگه رو خراب کنه.3. شاید باعث بشه عزت نفست پایین بیاد و به افسردگی یا اضطراب مبتلا بشی.اما خبر خوب اینه که می تونی تصویر بدنی خودت رو بهتر کنی!تو لیاقت شاد بودن و دوست داشتن خودت رو داری، دقیقا همونجوری که هستی ولی خب باید از کسی کمک بگیری و صبوری کن ...</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 20:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علائم اختلالات خوردن (Eating Disorder) + یک تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88-1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-iohtxwchwiqx</link>
                <description>خب باید بگم از این صحنه به بعد مورد دیگه ای همراه تصویر بدنی منفی میاد و اون میشه اختلال خوردن. وقتی غذاها تقسیم میشن به غذاهای خوب و بد. یا غذاهایی که بخاطر فرهنگ رژیم تبدیل میشن به غذاهای ممنوعه. ارتباط ما نه تنها با تصویر بدنمون بلکه با غذا هم کاملا بهم میریزه. غذایی که از بدو تولد برای سیر کردن ما به ما داده میشد حالا کم کم با بزرگسالی و تحت فشار رسانه و صنعت رژیم و زیبایی تعریف شده از سمت جامعه(!) تبدیل میشه به دشمن درجه یک ما.جالبه بدونی اول حال ما بدنمون بد شده ( خود زشت انگاری ) و بعد دچار اختلال خوردن و تغذیه شدیم. زیبا نیست؟ اینجا بخون &quot; اهمیت تصویر بدن &quot;صحنه ی اول رو اینجا بخون.صحنه دومسه نفری در اتاق روی تخت نشسته‌ایم: من، مامان و خاله. خاله عاشق پفک است و همیشه زیر تختش یک بسته پفک پنهان دارد. او بسته‌ی پفک حلقه‌ای چی‌توز را باز می‌کند و ذرات نارنجی و خوش‌رنگش در هوا پراکنده می‌شوند. بوی پنیری آن همه‌جا پخش می‌شود و آب دهانم را قورت می‌دهم.مامان به من اشاره می‌کند و رو به خاله می‌گوید:رژیمه. جلوش نخور.امیدوار بودم مامان یادش رفته باشد، اما او همچنان مصمم بود. دلم پفک می‌خواست. دکتر گفته بود: &quot;هرچه می‌خوری بنویس، نه این که از همین هفته رژیم باشی.&quot; شاید مامان می‌خواست وزنم کمتر شود یا شاید می‌خواست در المپیاد مادر نمونه برنده شود. از دکتر متنفر بودم.دلم پفک می‌خواست و می‌دانستم از هفته‌ی بعد باید با همه‌ی چیزهای مورد علاقه‌ام خداحافظی کنم. خاله گفت:حالا چند تا که اشکال نداره.دستم را گرفت و در هر انگشت یک حلقه پفک گذاشت. مامان بلند بلند شمرد:یکی... دوتا... سه تا...      چهارتا... پنج تا... کافیه!بعد گفت:یادت باشه بنویسمش.حالا بیست و هشت ساله‌ام و هنوز آن لحظه را فراموش نکرده‌ام: پنج حلقه پفک چی‌توز نارنجی با مقداری بغض و احساس گناه. طعم عجیبی داشت.خب... ترجیح میدم کم کم و آروم پیش برم تا ادامه دار باشه. چون کلا نوشتن از این موضوع ازم انرژی میگیره.راستش این دو سه روزی که دارم از تصویر بدن می نویسم. شبا کابوس میبینم و اضطرابم رفته بالا:)) دلیلش هم اینکه بولی شدن میترسم. من به عنوان دختری با بدن بزرگ انقدر قلدری بابت بدنم دیدم که بعد یکسال هنوزم پاورچین پاورچین پیش میرم.من حالم با بدنم و تصویر بدنم بهتره ولی بازم خیلی وقتا میتونه شکننده باشه.بهرحال این مسیر آگاهی به من جواب داده و دوست دارم به توام کمک کنم.اگر خواستی بیشتر بدونی پیشنهاد میکنم برای شروع &quot;پادکست آن/ماه &quot; قسمت چاق هراسی رو بشنوی...فعلا!</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 12:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیت تصویر بدن! چرا باید به تصویر ذهنی خود اهمیت بدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-wqh9m9vsvj8p</link>
                <description>داشتن یه تصویر بدن مثبت با اعتماد به نفس بیشتر، پذیرش خودمون و یه سبک زندگی سالم‌تر ارتباط داره. این سبک زندگی سالم شامل تغذیه متعادل و ورزش منظم میشه. مهمه که بدونیم مسائل مربوط به تصویر بدن روی همه افراد، فارغ از سن، جنسیت و فرهنگشون تأثیر می‌ذاره.دید منفی نسبت به بدن می‌تونه مشکلات جدی به بار بیاره. از جمله این مشکلات میشه به اختلالات خوردن، افسردگی و کاهش اعتماد به نفس اشاره کرد. خیلی از ما به خاطر فشارهای اجتماعی و رسانه‌ای احساس می‌کنیم باید به استانداردهای غیرواقعی زیبایی برسیم. این فشارها می‌تونن تأثیرات مخربی روی سلامت روانی و جسمی ما داشته باشن.امیدوارم خاطره‌ی قبلی رو از پست ( آیا &amp;amp;quot;تصویر بدن&amp;amp;quot; یک مشکل است؟ ) خونده باشی. اون اتفاق کوچیک، دنیای کودکانه‌ی منو کاملاً تغییر داد. هنوز بعد از 20 سال، اون لحظه تو ذهنم مونده. زمانی که می‌رفتم جلو آینه و شکمم رو می‌گرفتم تو دستم و چشام پر از اشک می‌شد. با خودم می‌گفتم: &quot;مگه از من زشت‌تر هم هست؟&quot; هر شب آرزو می‌کردم صبح که بیدار می‌شم، به طرز معجزه‌آسایی لاغر شده باشم! حتی به این آرزو رسیده بودم که کاش یه بیماری بگیرم که وزنم کم بشه.اون موقع متوجه نبودم و الان هم خیلی‌ها حتی با سن بیشتر از من، ممکنه هنوز این افکار رو داشته باشن. ولی یه لحظه بیشتر فکر کن. به وحشتناکی آرزوهایی که برای بدنت داری... این افکار می‌تونن خیلی مخرب باشن و باید برای مقابله باهاشون کاری کنیم!راه‌های بهبود تصویر بدنمی‌تونیم این افکار منفی رو تغییر بدیم. البته نه به طور کامل، ولی می‌تونیم وضعیت رو بهتر کنیم. اینجا چند تا راهکار برای بهبود تصویر بدن داریم:1. پذیرش خود: بدن خودمون رو با همه نقص‌ها و ویژگی‌هاش قبول کنیم.2. خودآگاهی: شناخت عواملی که محرک افکار منفی‌ان و دوری ازشون. مثلاً محدود کردن زمان تو شبکه‌های اجتماعی.3. فعالیت فیزیکی: تمرکز روی فعالیت‌هایی که ازشون لذت می‌بری، نه فقط به منظور کاهش وزن.4. تغذیه سالم: داشتن یه رژیم غذایی متعادل و پرهیز از رژیم‌های سخت و غیرمنطقی.5. حمایت اجتماعی: ارتباط با کسایی که ما رو به خاطر خودمون دوست دارن و ازمون حمایت می‌کنن.نکته مهم: می دونم که این موارد، الان خیلی کلی و سخت به نظر میان ولی نگران نباش همه ی اینها رو ریز به ریز در پست های بعدی توضیح میدم😊برای تغییر دنیا باید از خودمون شروع کنیم. دوست داشتن و احترام گذاشتن به خودمون و پایان دادن به پیش‌داوری‌ها، با تک تک ما شروع میشه. هر کدوم از ما می‌تونیم با داشتن دید مثبت‌تر به بدن خودمون و حمایت از دیگران، به ساختن دنیایی بهتر و سالم‌تر کمک کنیم.</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 23:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا تصویر بدن یک مشکل است؟ (تجربیات واقعی من)</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D9%86-rcnub388sdbv</link>
                <description>خب، اینکه ما چطور خودمون رو ببینیم، یعنی تصویر بدن، می‌تونه یه دردسر واقعی باشه. اگه دیدگاه منفی نسبت به بدن‌مون داشته باشیم، می‌تونه اعتماد به نفس‌مون رو حسابی پایین بیاره و حتی باعث افسردگی یا اختلالات غذایی بشه.تصویر بدنهمونطور که در پست قبلی، درمورد تصویر بدن ( Body image ) گفتم، من حدود یک سال هست که متوجه شدم دچار اختلال تغذیه یا همون اختلال خوردن (eating disorder) هستم. اینکه دقیقا به چی میگیم اختلال خوردن و چطور آدم ها بهش دچار میشن رو کم کم در پست های بعد توضیح میدم. اما حالا میخوام نظرتون رو به یک متن کوتاه و یک خاطره از خودم جلب کنم... اختلال خوردن از کجا تصویر بدن منفی و شرم بدن شروع میشه؟خاطره‌ای از مطب دکتر، صحنه اول:نور شدید سرامیک‌های نباتی‌رنگ مطب چشمم را می‌زند. من، کنار مادرم، به صندلی چسبیده‌ام. پاهایم به زمین نمی‌رسد و در حال تاب دادنشان هستم. این چندمین دکتر است؟&quot;پنجمی؟&quot;نوبتمان می‌شود. دکتر، مردی چهارشانه، بور و عینکی است. قد بلندش حتی در حالت نشسته هم معلوم است. نگاهی اجمالی به من و بعد مادرم می‌اندازد و به مادرم لبخند می‌زند. مادرم با حرارت همیشگی شروع به صحبت در مورد وضعیتم می‌کند.من در سکوت، جایم را روی صندلی کنار دکتر عوض می‌کنم. حسی نسبت به دکتر ندارم. صدای قلبم را بلندتر از هر وقت دیگری می‌شنوم.دکتر می‌گوید: &quot;برو روی وزنه.&quot;کفش‌هایم را درمی‌آورم. سردی کف وزنه باعث می‌شود حس کنم دستشویی دارم.بعد می‌گوید : &quot;بیا اینجا&quot; و به سمت خودش اشاره می‌کند.می‌خواهد سایزم را بگیرد. از اینکه دست‌هایش به من می‌خورد خوشم نمی‌آید، ولی هیچی نمی‌گویم. لباسم را بی‌مقدمه بالا می‌دهد تا سایز دور شکمم را بگیرد. با خنده‌ای کریه می‌گوید: &quot;خوب تپلی‌ها! &quot; و بعد با کف دستش یک ضربه محکم به باسنم می‌زند.چیزی در گلویم می‌خارد. قورتش می‌دهم و به مادرم نگاه می‌کنم. او هم لبخندی کج و گیج می‌زند، ولی چیزی نمی‌گوید. کنار مادرم می‌ایستم و گوشه مانتو‌اش را محکم می‌فشارم. از دکتر متنفرم.دکتر می‌گوید: &quot;این هفته هرچی که می‌خوره رو بنویسید هفته بعد بیارینش تا رژیمشو بدم.&quot;شرم بدنپس نتیجه گیری این میشه که، عدم رضایت از بدن یا تصویر بدن منفی تحت تاثیر عوامل مختلفی می تونه باشه.عوامل داخلی ، مانند شخصیت و روحیه شما (حالا بهش می رسیم)عوامل خارجی، مانند محیط اجتماعی و تأثیرات رسانه ایتا اینجا داشته باشید تا پست بعدی 😊اینو یادتون نره،ما همگی با بدن های متنوع به دنیا اومدیم و هرکسی با هر بدنی زیبایی منحصر به فرد خودش رو داره. و این یک شعار نیست!</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 09:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر بدن چیست؟ ( Body image )</title>
                <link>https://virgool.io/@mormahgol/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%86-body-image-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-uzcqgqsv0ukp</link>
                <description>تا حالا شده به این فکر کنی که چطور بدنت رو میبینی و چه حسی نسبت بهش داری؟ به این میگن تصویر بدن یا body image.امثلا شده تاحالا دلت بخواد تابستون بری کنار ساحل آب بازی کنی و یا بری استخر، اما چون بدن بزرگی داری، بیخیالش بشی؟تا حالا شده مهمونی دعوت بشی و یهو لباسی که تا پارسال اندازه ت بود، ببینی برات تنگ شده؟ و بعد بغض کنی و فکر کنی اه چقدر چاق و زشتی؟!تا حالا شده بری سفر و ببینی اون همسفرت که لاغره، خیلی راحت و آسوده هرچی دلش میخواد میخوره؟ اما تو مدام نگران این هستی که وقتی از سفر برگردی چقدر وزنت اضافه میشه؟ و هرچی میخوری با یک مشت عذاب وجدانه؟تا حالا شده توی مدرسه از زنگ ورزشت فراری باشی؟ چون چاقی و نمیتونی مثل بقیه خوب بدوی؟ و بعد هربار دویدن حس کردی مغزت داره از تو حلقت میاد بیرون؟ و بعد از خودت و بدنت و زمین و زمان متنفر شدی؟تا حالا شده رو یکی کراش بزنی و عاشق بشی ولی با خودت بگی &quot; اون برای چی باید از من خوشش بیاد وقتی اینهمه دختر/پسر لاغر دیگه هست؟!&quot; و بعد از ته دلت بشینی بخاطر بخت &quot; بدت&quot; زار زار گریه کنی؟تا صبح می تونم مثال بزنم! :)اگه توام مدام به نقص‌های بدنت فکرمیکنی کنی و ازش ناراضی هستی، دچار تصویر بدنی منفی یا شرم بدن هستی.خیلی‌ها توی دنیا با تصویر بدنی خودشون مشکل دارن و میخوام بگم درد من و تو یکیه.دوست من که داری اینو میخونی سلام!یک معرفی کوتاه می خوام از خودم داشته باشم و بعد بریم دنبال قضیه ی شرم بدن یا همون بادی ایمیج!من ماه گل هستم. 29 سالمه و از اینکه دارم 30 ساله میشم می ترسم:)از وقتی یادم میاد (11سالگی) هم چاق بودم و هم عاشق نوشتن.از وقتی یادم میاد (8/9 سالگی) همش دکتر رژیم بودم که لاغر بشم و موردپسند!از وقتی یادم میاد نصف احساس تنهاییم بخاطر تصویر بدنی منفی که نسبت به خودم داشتم بود. چندساله می نویسم. هیچوقت نفهمیدم از چی باید بنویسم.تا اینکه طی اتفاقاتی که بعدا تعریف خواهم کرد، متوجه شدم دچار &quot; اختلال تغذیه&quot;  هستم.یکسال هست که درمورد Body image ( تصویر بدن ) مطالعه میکنم. پادکست گوش میدم و دوره های کوچ تصویر بدن هم میرم.متاسفانه در فضای وب فارسی خیلی خیلی کم به موضوع بادی ایمیج و بدن شرمی پرداخته شده.این شد که فهمیدم احتمالا رسالت من همین باشه. بیشتر حرف زدن درمورد تصویر بدن مخصوصا درمورد آدم های چاق. به ویژه زنان چاق...این وسط حتما از تجربه ها و خاطرات شخصی هم می نویسم. به امید آگاهی بیشتر!این جمله رو دوست دارم:&quot; همه‌ی ما بدن‌های متفاوتی داریم، اینو یادمون نره که هر کدوم به یه شکلی قشنگ و منحصر به فرد هستیم. &quot;</description>
                <category>ماه‌گل مرتضایی</category>
                <author>ماه‌گل مرتضایی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 20:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>