<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mortazahabibollahiyan</link>
        <description>«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:24:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4765118/avatar/co3rET.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</title>
            <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پریسا</title>
                <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7-aqm6krgyje1u</link>
                <description>داستان کوتاه...کلاس در سکوتی علمی و اندکی خسته‌کننده فرو رفته بود.استاد جغرافیا با سرِ صیقلی و براقش که نور مهتابی‌ها را منعکس می‌کرد، مقابل نقشه‌ی عظیم کره‌ی زمین ایستاده بود. عینک ته‌استکانی‌اش روی بینی لغزیده بود و با حرارتی مثال‌زدنی درباره‌ی ژئومورفولوژی سخن می‌گفت؛ از چین‌خوردگی کوه‌ها، از فرسایش دشت‌ها، از صبر هزارساله‌ی سنگ‌ها زیر دست باد و باران.گچ در دستش می‌چرخید و روی تخته، خطوطی می‌کشید که بیشتر شبیه سرنوشت زمین بودند تا نمودارهای درسی.ناگهان درِ کلاس با صدایی محکم باز شد؛ صدایی شبیه شکافتن یک گسل فعال در دل سکون.همه برگشتند.دختری در آستانه ایستاده بود؛ با چشمانی درشت و نافذ و نگاهی که مستقیم و بی‌پروا می‌نشست در چشم مخاطب. عطر بهارنارنجی که با خود آورده بود، فضای خشک و گچی کلاس را نرم کرد؛ انگار پنجره‌ای ناگهانی رو به حیاط خانه‌ای قدیمی گشوده باشند.قدم‌هایش شمرده و مطمئن بود. بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرد، مستقیم به ردیف سوم رفت؛ جایی که محمد نشسته بود و تا آن لحظه بزرگ‌ترین دغدغه‌اش تفاوت فرسایش بادی و آبی بود.مقابلش ایستاد. لبخند زد.و گفت:«آقای محمد، جواب من بله است. من هم شما را دوست دارم و با شما ازدواج می‌کنم.»سکوت، مثل لایه‌ای از خاکستر، روی کلاس نشست.گچ از دست استاد افتاد و خرد شد. او آرام برگشت. صورت گرد و سرخش، سرخ‌تر شد و برق سرِ بی‌مویش زیر نور مهتابی تندتر درخشید.محمد احساس کرد زمین زیر پایش لغزیده است. ذهنش بی‌اختیار دنبال توضیحی علمی می‌گشت؛ شاید پدیده‌ای نادر، نوعی خطای ادراکی ناشی از فشار لایه‌های رسوبی مغز. با لکنت گفت:«چی… چی می‌گید؟ ازدواج؟»دختر بی‌درنگ پاسخ داد:«بله، ازدواج. مگر دیروز با مادرتون نیامدید خواستگاری؟»پچ‌پچ‌ها اوج گرفت. خنده‌هایی خفه از ردیف عقب برخاست.یکی گفت: «محمد! تو که می‌گفتی قصد ازدواج نداری!»استاد با مشت روی میز کوبید.«خانم! اینجا کلاس درس است، نه دفترخانه! لطفاً همین حالا کلاس را ترک کنید.»دختر اما آرام ماند. کیفش را گشود و جعبه‌ای شیرینی با روبان قرمز بیرون آورد. آن را با احترام روی میز استاد گذاشت.«استاد، شما بزرگ‌ترید. بفرمایید شیرینی.»رگ گردن استاد برجسته شد.«این دیگر چه نمایشی‌ست؟!»و درست در اوج التهاب، دختر خندید. خنده‌ای رها و شفاف.دستش را بالا آورد.«ببخشید استاد… شوخی بود.»سکوتی کوتاه. بعد کارت دانشجویی‌اش را بیرون کشید و نشان داد.«پریسا هستم، ترم دو روان‌شناسی. این دوست‌مان، محمد، سوژه‌ی تمرین کلاسی من بودند. باید در یک جمع رسمی، خبری غیرمنتظره اعلام می‌کردم و واکنش‌ها را بررسی می‌کردم. از همکاری همه ممنونم.»یک ثانیه مکث—و بعد کلاس منفجر شد. خنده‌ها پیچید، میزها لرزید، بعضی‌ها اشک شوق پاک می‌کردند.استاد لحظه‌ای مبهوت ماند، اما لبخندش آرام باز شد. عینکش را جابه‌جا کرد و گفت:«در تمام سال‌های تدریسم، چنین حمله‌ی روان‌شناختی به کلاس جغرافیا ندیده بودم!»بعد رو به محمد: «آقای محمد! از آنجا که کلاسم را به آزمایشگاه تبدیل کردید، موظفید تحقیقی بیست‌صفحه‌ای با عنوان تأثیر شوک‌های ناگهانی بر فراموشی مباحث ژئومورفولوژی تا آخر هفته تحویل بدهید.»محمد با درماندگی گفت: «استاد، من که هیچ‌کاره بودم!»پریسا که هنوز لبخند کمرنگی بر لب داشت، لحظه‌ای مکث کرد. نگاه کوتاهی به محمد انداخت؛ رنگ از صورتش نرفته بود، اما هنوز در بهت فرو مانده بود.دستش را بالا برد. «استاد، اگر اجازه بدهید چند دقیقه آخر کلاس بمانم. طبق دستور تمرین، باید مرحله‌ی پس‌واکنش سوژه را هم مشاهده و ثبت کنم. به‌نظر می‌رسد ایشان هنوز در فاز پس‌لرزه هستند.»چند خنده‌ی تازه در کلاس پیچید.استاد آهی کشید. «بسیار خب. اما نظم کلاس را به هم نزنید.»پریسا آرام کنار محمد نشست.محمد زیر لب گفت: «زندگی‌ام را مثل زمینِ بعد از زلزله کردی.»پریسا آهسته پاسخ داد: «نگران نباش… بعضی زلزله‌ها شهر نمی‌سازند، اما آدم را از نو می‌سازند.»و استاد، بی‌خبر از گسلی که در ردیف سوم فعال شده بود، دوباره از چین‌خوردگی‌ها گفت؛غافل از اینکه عمیق‌ترین تغییرات، نه در پوسته‌ی زمین، که در دل آدم‌ها رخ می‌دهد—بی‌صدا، ناگهانی، و ماندگارتر از هر کوه.</description>
                <category>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</category>
                <author>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 06:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگی از جنس حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-alwizcfqgoue</link>
                <description>رنگی از جنس حضورصبح آرامی بود. کلاس فلسفهٔ ادراک شلوغ بود و روی تخته نوشته بود:«واقعیت همان است که چشم می‌بیند.»استاد، دکتر محمدی رو به دانشجویان گفت:— خب، چه کسی مخالف است؟سکوتی کوتاه افتاد.بعد، سهراب دانشجوی نابینای خوش‌اخلاقی که همیشه حضوری آرام و محترم داشت،دستش را بالا برد.صدای عصای سفیدش هنگام بلند شدن، سکوت کلاس را برید.استاد لبخند زد:— بفرمایید آقای سهراب. دیدگاه شما همیشه شنیدنی‌ست.سهراب با لحنی آرام و مطمئن گفت:— استاد… من مخالفم.واقعیت فقط چیزی نیست که چشم ببیند. واقعیت،چیزی‌ست که دل آن را لمس کند.همهمه‌ای در کلاس پیچید.یکی از دانشجویان پچ‌پچ‌کنان گفت:— تو که نمی‌بینی، چطور درباره‌ی دیدن حرف می‌زنی؟سهراب کمی مکث کرد، سپس آرام پاسخ داد:— من نمی‌بینم؛ درست.اما کور نیستم.کور کسی‌ست که حقیقت را نمی‌بیند، نه رنگ را.استاد کنجکاو شد:— پس می‌گویی ادراک فقط به بینایی وابسته نیست؟— نه استاد.بینایی فقط یک شکل لمس کردن جهان است. من جهان را با لامسهٔ دل، با حس ششم، با ارتعاش وجود درک می‌کنم.مولانا چه زیبا می‌گوید:«هر کسی از ظن خود شد یار من…»اما ادراک حقیقی، وقتی اتفاق می‌افتد که فراتر از ظن و ظاهر باشد.دانشجویی گفت:— این‌ها بیشتر شاعرانه است تا فلسفی.سهراب لبخند زد:— فلسفه پرسیدن معنای وجود است.شعر، لمس کردن همان معناست.جهان همیشه آن‌طور که دیده می‌شود واقعی نیست؛گاه آن‌طور که حس می‌شود حقیقت دارد.استاد پرسید:— یعنی می‌گویی کسی که نمی‌بیند هم می‌تواند واقعیت را درست بفهمد؟سهراب آرام سر تکان داد.— بله.گاهی شنیدنِ تکان خوردنِ برگ،از دیدنِ رنگش واقعی‌تر است.گاهی لمس حضور یک انسان،از نگاه کردن به چهره‌اش حقیقی‌تر.و گاهی عشق،قوی‌ترین شکل ادراک است…حتی اگر چشمی آن را نبیند.اینجا زهره، که در ردیف جلو نشسته بود، دیگر نتوانست خاموش بماند.با صدایی آرام اما روشن گفت:— استاد… من با سهراب موافقم.گاهی چیزی را با دل می‌فهمیم که هزار چشم قادر به درکش نیست.حس، سهم بزرگی از ادراک دارد…استاد با نگاه رضایت‌آمیزی گفت:— امروز، فلسفه چیزی به ما یاد داد…آن هم از زبان کسی که جهان را نه با چشم،بلکه با جان می‌بیند.زهره نگاهش را از سهراب دزدید،اما دلش نمی‌توانست از او چشم بردارد.در نگاهش چیزی نبود جز حیرت؛حیرتی از مواجهه با حقیقتی زنده.  سهراب برای او دیگر یک دانشجوی نابینا نبود.او تجسمِ زنده و نطقی از همان فلسفه بود که همیشه در کتاب‌ها خوانده بود: &quot;وجود، پیش از آنکه دیده شود، احساس می‌شود.&quot;بعد از کلاس سهراب و زهره در راهرو نیمه‌ساکت دانشگاه  کنار هم قدم می‌زدند:یکی می‌دید، اما دنبال حقیقت بود؛ دیگری نمی‌دید، اما حقیقت را یافته بود. گام‌هایشان آرام آرام به انتهای راهرو رسید، جایی که نور حیاط دانشگاه بر سکوتشان می‌تابید.سهراب سکوت را شکست و گفت: زهره… دیشب خوابت را دیدم.زهره با لبخند پرسید: خواب من؟ مگر شما خواب هم می‌بینید؟— چرا نبینیم؟ خواب‌های ما پر از حس‌اند…تو لباس روشنی پوشیده بودی. صدایت نزدیک بود.زهره با شیطنت پرسید:نابینا که رنگ را نمی‌داندسهراب آرام خندید؛ خنده‌ای که از عمق دل برمی‌خاست.— رنگ نه…من تو را با حس ششم دیدم، با لامسه‌ی دلم.در خواب، حضورِ تو مثل نوری بود که دیده نمی‌شود، اما جهان را گرم می‌کند.دنیا برای من از حس ساخته شده، نه از رنگ. زهره آهسته‌تر قدم برداشت. چیزی در صدای سهراب بود که دیوارهای پنهان ذهنش را می‌ریخت، از او پرسید:سهراب ...واقعیت دنیا برای تو چه شکلی‌ست؟— شاید بدید شما سیاهی باشد…اما در همین سیاهی، چیزهایی هست که دیده نمی‌شوند اما لمس می‌شوند.سپس آهسته افزود: من همیشه گفته‌ام که واقعیت را دل لمس می‌کند… و دل من، تو را لمس کرده است، زهره...از نوری که نمی‌بینم،اما جانم حضورش را حس می‌کند.زهره هیچ نگفت.نه از ناتوانی، بلکه از سنگینیِ حرفی که در دلش نشست.روزهای بعد هر بار که کنار هم می‌نشستند،چه در کلاس، چه در کتابخانه،کلمات میانشان روان‌تر می‌شد.زهره احساس می‌کرد کنار سهراب،چیزهایی را می‌بیندکه در تمام سال‌های «دیدن» ندیده بود.سهراب نیز با هر گفت‌وگو،بیشتر حس می‌کرد که زهرهدر جهان بی‌رنگ او،رنگی تازه از جنس حضور اضافه کرده است.روزها می‌گذشت و هوا رفته‌رفته خنک می‌شد، با بوی پاییز که در فضا می‌پیچید. باران نم‌نم می‌بارید و حیاط دانشگاه خلوت شده بود. زهره زیر سایه‌بان ایستاده، به قطره‌های باران خیره مانده بود. سهراب آرام با عصای سفیدش نزدیک آمد؛ صدای ضربه‌های عصا با ریتم باران درهم می‌آمیخت.لحظه‌ای مکث کرد. سکوت میانشان گرم بود ، سکوتی که رنگی از جنس حضور داشت،بعد گفت: زهره… من نمی‌دانم چهره‌ات چگونه است، اما زیبایی حضورت را لمس کرده‌ام. دل من مدت‌هاست دنبال تو می‌رود. زهره نگاهش را از باران گرفت و با صدایی آرام، که از ژرفای وجودش برمی‌خاست، گفت:تو روشنی بخش دنیای منی... دنیایی که تا پیش از تو، با چشمانی باز اما کور می‌گشتم. تو به من آموختی که حقیقت را گاهی با چشم دل باید جست، نه با چشم سر. تو خود، نگاهی تازه به هستی بخشیدی.سهراب لبخند زد؛ لبخندی آمیخته به آرامش و حسی عمیق، گفت: اگر بخواهی، همراهت می‌شوم. در روشنایی و تاریکی، در شادی و سختی...  با هم، جهان را کامل‌تر درک می‌کنیم. وجود تو، عمیق‌ترین شکل درک من از هستی است.زهره آهسته پاسخ داد،از همان لحظه‌ای که گفتی «واقعیت چیزی‌ست که دل لمس کند»، حقیقت وجودت را در دل خود احساس کردم. پذیرفتن تو، ...پذیرفتن این بود که گوهر آدمی را نه در ظاهر، که در ژرفای وجودش باید یافت. من آماده‌ام... آماده‌ام تا این راه را با تو ادامه دهم.باران آرام‌تر شد. سکوتی شیرین میانشان نشست؛ سکوتی که پر از معنا بود. و جهان،بی‌آنکه رنگی دیده شود،از درون روشن شد.  </description>
                <category>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</category>
                <author>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 23:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پابرهنه اما ایستاده</title>
                <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan/%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-ce6rgnubej1c</link>
                <description>پابرهنه، اما ایستادهسکوت کلاس پنجم با صدای باز شدن در شکست.  آقای محمدی، معلم ریاضی، گچ را زمین گذاشت. مدیر مدرسه همراه مردی میانسال با کت‌وشلوار تیره وارد شدند.«بچه‌ها، این آقای علیدوستی مسئول یک مؤسسهٔ خیریه‌اند. تا پایان هفته می‌توانید کیف، کفش یا لباس بیاورید تا برای نیازمندان فرستاده شود.»آقای علیدوستی با لبخندی رسمی افزود:  «حتی یک جفت کفش کهنه می‌تواند زندگی کسی را تغییر دهد.»همهمه‌ای از مهربانی در کلاس پیچید. تنها یوسف، پسرک ردیف آخر، قوز کرده بود و پاهایش را زیر نیمکت پنهان می‌کرد. کفش‌های مشکی فرسوده‌اش، با کفی جدا شده و بندهای وصله‌خورده، بی‌صدا فریاد می‌زدند.نگاه آقای علیدوستی روی پاهای یوسف ایستاد. صدایش بلند شد:  «بچه‌ها! نگاه کنید! دقیقاً برای کودکانی مثل همکلاسی شما کمک جمع می‌کنیم.»خون از صورت یوسف رفت. نگاه‌های سنگین همکلاسی‌ها—ترحم، تعجب، تمسخر—بر پیکرش فرود آمد. دنیا سیاه شد.یوسف برخاست. پاهایش می‌لرزید، اما قامتش راست بود. چشمانش برافروخته از خشم، مستقیم به مرد دوخته شد.  «من نیازمند کمک شما نیستم.»صدایش تیز و برنده بود. آقای علیدوستی عقب رفت.  «من فقیرم، آقا. اما محتاج ترحم شما نیستم.»با حرکتی تند بند کفش‌های پاره را باز کرد و آنها را بر زمین انداخت.  اشک‌های خشم بر گونه‌هایش جاری شد:  «این آخرین چیزی است که دارم. ولی آن بیرون دخترکی پابرهنه روی یخ راه می‌رود، مادری برای خرید نان شرمنده است. شما مرا «نمونهٔ نیازمند» می‌نامید؟ من تمام عمر پابرهنه راه می‌روم، اما غرورم را نمی‌فروشم! این را بگیرید، به کسی بدهید که بیشتر نیاز دارد. اما هرگز کسی را این‌گونه تحقیر نکنید.»سکوت مرگبار کلاس را فرا گرفت.آقای محمدی دیگر نتوانست خاموش بماند. میان یوسف و آن مرد ایستاد، اشک در چشمانش می‌درخشید، اما صدا از خشم می‌لرزید:  «بیرون! از کلاس من بیرون بروید!»«آقای محمدی، من فقط...»  «فقط چه؟! آیا در کتاب‌های خیریه نوشته‌اند که برای کمک باید کرامت انسان را لگدمال کرد؟ فقر جرم نیست!»مدیر خواست آرام کند: «لطفاً...»  «نه! این کودک امروز به ما درس شرافت داد، درحالی که شما می‌خواستید شرافتش را بخرید!»آقای علیدوستی، رنگ‌پریده و شرمگین، کلاس را ترک کرد.یوسف ایستاده بود—پابرهنه روی زمین سرد، بدنش از گریه و خشم می‌لرزید، اما قامتش استوار بود.  معلم قدم پیش گذاشت، او را در آغوش گرفت. یوسف دیگر مقاومت نکرد؛ صورتش را در شانهٔ معلم فرو برد و گریست. بچه‌های کلاس نیز بی‌اختیار گریه می‌کردند.آقای محمدی در گوشش زمزمه کرد:  «غرور تو از تمام ثروت دنیا باارزش‌تر است. امروز تو مرد شدی؛ مردی که به همهٔ ما درس انسانیت داد.»آن روز، کفش‌های یوسف دیگر نماد فقر نبودند؛ نشان بودند از غروری شکست‌ناپذیر.  و درس آن روز، درسی بود که در هیچ برنامهٔ خیریه‌ای ثبت نمی‌شود: کمک کردن نباید کرامت انسان را پاک کند. گاهی فقیرترین افراد، غنی‌ترین قلب‌ها را دارند.</description>
                <category>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</category>
                <author>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 20:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببوس</title>
                <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3-xsfsqjgqt9wg</link>
                <description>داستان داستان کوتاه:........‌شبِ خاموشی بود.درونِ انسان، مجلسی برپا شد؛ نه با چراغ، که با اضطراب.دست راست به غرور برخاست و گفت:«من بهترم. کارهای نیک با من است. بخشیدن، نوشتن، پیمان بستن… مرا برای خیر آفریده‌اند. مرا ببوس.»دست چپ از این سخن، شگفت‌زده مکثی کرد، اما سپس تبسمی تلخ زد و گفت:«و رنج‌ها چه؟ بارها را چه کسی برداشته؟ چه کسی اشک را از گونه پاک کرده؟ تو در نور ایستاده‌ای و من در سایه‌ام.»دعوا آغاز شد.نه دعوای گوشت با گوشت، که دعوای ادعا با ادعا.دست راست، دست چپ را راند.دست چپ، تلافی کرد.بدن لرزید.سر به دیوار غرور خورد.صورت خون‌آلود شد.قلب به تپش افتاد، چنان که گویی قیامتی کوچک در سینه برپاست.مغز درگیر شد؛ میان حساب و هیجان، میان نظم و خشم.اعضا بدن همه نگران بودند.چشم‌ها اشک ریختند.پاها سست شدند.و سوالی در جان پیچید: «چرا؟»در آن لحظه، سکوتی عمیق‌تر از درد فرود آمد.گویی ندایی از پسِ خلقت برخاست:«ای اعضا، شما از یک روحید.اگر یکی خود را بهتر بداند، دیگری را کوچک می‌کند؛و هر که دیگری را کوچک کند، در حقیقت خالق را متهم کرده است.»دست راست لرزید.دست چپ مکث کرد.ندا ادامه یافت:«در حساب من، هیچ عضوی بی‌حکمت نیست.نظمِ من بر برتری نیست، بر هماهنگی است.قائدِ این کاروان، عشق است؛ نه غرور.»خون از پیشانی بر هر دو دست چکید.هر دو سرخ شدند؛ بی‌تفاوت به اینکه کدام «راست» است و کدام «چپ».مغز آهسته فهمید:وقتی من گرفتار مقایسه می‌شوم، شما به جنگ می‌افتید.وقتی من از یادِ خدا خالی می‌شوم، نظم فرو می‌ریزد.قلب نرم گفت:«به جای اینکه بگویید من قوی‌ترم، بگویید ما کامل‌تریم.»دست راست، دست چپ را گرفت.نه برای کشتی، که برای یاری.آن شب، انسان دانست:بدن تمثیلی از جان است.در جان نیز عقل و احساس، اراده و تسلیم، هر یک اگر دعوا کنند، صورتِ حقیقت خون‌آلود می‌شود.راز خلقت این نبود که یکی بدرخشد و دیگری محو شود؛راز، در جمع شدن است.و خدا، در حساب دقیق خویش،هیچ عضوی را بی‌دلیل نیافرید؛اما غرور را آفرید تا انسان، با گذشتن از آن، به وحدت برسد.از آن پس، هرگاه دستی می‌لرزید،دیگری بی‌دعوا یاری‌اش می‌کرد.و آن بوسه‌ای که در ابتدا، ناخواسته از سر غرور طلبیده شد، حالا در صلحی عمیق میان اعضا، معنا یافته بود.زیرا فهمیده بودند:در جهانی که همه از یک جان‌اند،برتری، تنها نامی دیگر برای نادانی است.و عشق، تنها پاسخی است به آن ندای درونی که می‌گوید: مرا ببوس.</description>
                <category>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</category>
                <author>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 13:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپان و فانوس‌های کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@mortazahabibollahiyan/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-dwio5omjp754</link>
                <description>داستانغروب بود و دشت بوی خون می‌داد.چوپان بر لبه‌ی پرتگاه فرو نشست.گوسفندها تکه‌پاره روی علف‌ها افتاده بودند.ده دقیقه پیش، وقتی گرگ آمد، فریاد زد.اما هیچ‌کس نیامد.مردم عادت کرده بودند.سال‌ها فریاد زده بود: «گرگ! گرگ!»مردم دویده بودند، و او ایستاده بود و خندیده بود.حالا دیگر کسی نمی‌دوید.به افق خیره شد. آسمان سرخ می‌شد.با خود گفت:چرا دروغگو شدم؟سکوت، پاسخی نداد.چرا در این دروغ ریشه دواندم؟نخستین بار را به یاد آورد. هفت‌ساله بود.مادر پرسید: «نان را تو خوردی؟»گفت: «نه، گنجشک برد.»مادر باور کرد.آن شب، برای نخستین بار طعمِ دیده‌شدن را چشید.دروغ، آیینه‌ای شد که در آن بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.همه‌چیز از گرسنگیِ دیده‌شدن آغاز شد.شب آمد. ماه کنار او ایستاد.چوپان گفت:«چرا دروغ گفتم؟»ماه گفت:«تا در دل شب گم نشوی.هر دروغ، فانوس کاغذی کوچکی بود که روشن می‌کردی تا کسی پیدایت کند.اما فانوس‌های کاغذی زود خاموش می‌شوند،و شب می‌ماند.»باد وزید. چوپان لرزید.باد گفت:«به من نگاه کن.به هر سو می‌روم، اما گم نمی‌شوم.رفتن، اگر برای رسیدن نباشد، آوارگی است.تو از تهی ماندن می‌ترسیدی.ترس، دویدن است نه رفتن.و کسی که از ترس می‌دود، به جایی نمی‌رسد.»ابر آمد و روی ماه را پوشاند.ابر گفت:«سایه را شناختی؟دروغ سایه‌ای بود که انداختی و بعد در آن پنهان شدی.سایه جای زندگی نیست.»چوپان سر فرو انداخت.اشک از صورتش لغزید.آبِ درون اشک گفت:«من از قله آمدم؛ برف بودم.به دشت رسیدم؛ جاری شدم.به چشم تو رسیدم؛ نمک شدم.راستی تلخ است؟ شاید.اما آبِ چشمه زلال است.دروغ شیرین است و مرداب می‌شود.»صبح شد.استخوان‌های گوسفندها روی علف‌ها سفید می‌زد.چوپان به ده بازگشت.مردم از کنارش گذشتند و نگاهش نکردند.او برای همیشه «چوپان دروغگو» شده بود.اما در درون خود گفت:ریشه را یافتم.دروغ برای دیده‌شدن بود.برای ترس از نبودن.پرسید:پس راستی برای چیست؟خورشید از پشت کوه برآمد و گفت:«برای اینکه صبح را بلرزانی.»چوپان گفت:«اگر کسی مرا باور نکند چه؟»خورشید گفت:«وقتی صبح می‌شود، کسی از خورشید نمی‌پرسد چرا آمدی.نور برای باور شدن نمی‌تابد.نور می‌تابد، چون نور است.»چوپان ایستاد.برای نخستین بار، بی‌فریاد، به روشنی نگاه کرد.</description>
                <category>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</category>
                <author>مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 14:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>