<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی رویتوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@morteza.royatvand</link>
        <description>من؟ کمی نویسنده. کمی روزنامه‌نگار. کارشناس ارشد ادبیات فارسی. کتاب‌هام: «بی‌حوصلگی»، «صندلی شماره هفتصد و پنجاه و پنج»، «زرافه‌بودن یا زرافه‌نبودن؟»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:27:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/432552/avatar/ZuVy0r.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی رویتوند</title>
            <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-phhktte4ysxr</link>
                <description>موضوع من آن نیست که چه بنویسم. هزار موضوع ننوشته دارم. موضوع آن است که کسی نیست بخواند. من برای خواننده می‌نویسم. خواننده نداشته باشم نمی‌نویسم. (ویرگول هم لوس‌ شده است. یعنی چه باید ۳۵۰ واژه بشود! نوشته کوتاه نوشته مهمی نیست؟! قبول! ۳۵۰ واژه می‌شود! بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون - بقیه هم چند بار کپی میکنم!- بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون  بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون بهار ستاره پروپاگاندا غم بهار۲ قسطنطنیه  اسطوره پلنگ آسمون)</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 20:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰ پند سیاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DB%B1%DB%B0-%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ukdwsnbortkb</link>
                <description>سیاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌‌سیاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌یاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌۱۰ پند سیاسیسیاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌‌سیاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌یاست‌مداری کهنه‌کار در روزی که در بستر بود و پارچه‌ای نمناک بر پیشانی‌اش بود که نشان می‌داد تب دارد، فرزندش را صدا کرد و گفت: «بیا فرزندم در باب سیاست تو را ۱۰ پند دهم» فرزندش چند چوب خشک آورد تا پدرش آنها را بشکند؛ اما پدرش عصبانی شد و فریاد زد: «فرزند نادان من! پندهای من فراتر از این پندهای کلیشه‌ای است! خودکاری بیاور و پندهایم را یادداشت کن!» فرزندش شروع به نوشتن کرد و سیاست‌مدار قدیمی پندهایش را بیان کرد:‌‌یک. فرزندم! چندین و چند بهار را گذرانده‌ای اما یادت باشد بهار تو وقتی است که در سیاست جایگاهی به دست آوری!‌‌دو. دلبندم! هر طور شده وارد سیاست شو که آینده تو در همین سیاست است! سیاست تو را به قدرت و شهرت و ثروت می‌رساند!‌سه. جان من! وقتی وارد سیاست شدی دیگر برایت دوست و دشمن فرقی نکند. از همین اول همه را پله کن تا به موفقیت برسی!‌‌چهار. فرزندم! یادت نرود درست است که احتمالا مردم به تو رای داده‌اند که وکیلی، وزیری، نماینده‌ای، چیزی شده‌ای اما فراموش نکن آنها مهم نیستند، تو فقط به فکر خودت باش.‌‌پنج. عزیز دلم! همیشه در ظاهر به فکر مردم باش. خادم مردم باش. خاکی باش. اما در باطن فقط دقت کن منافع خودت در چیست!‌‌شش. سیاست‌مدار آینده من! درست است که در ظاهر باید به فکر مردم باشی و جلوی آن‌ها متواضع باشی اما بد نیست گاهی سر مردم فریاد بزنی و به آنها سیلی بزنی! این به مردم می‌فهماند رییس کیست!‌‌هفت. دلبر من! وارد یک حزب و دسته سیاسی شو اما یادت نرود که می‌توانی حزب باد هم باشی! این نشان‌دهنده هوش توست! تو آنجا باش که بیشتر به سود توست!‌‌هشت. جانان من! همیشه چند مخالف به مردم معرفی کن که اگر کسی از تو انتقاد کرد بگو کار آنهاست!‌‌نه. فرزند کاردان من! هفته‌ای چند بار در مورد مسائل مختلف اظهار نظر کن! مهم نیست چیزی در مورد آنها بدانی یا نه، صرفا حرف‌زدن تو نشان می‌دهد تو همه‌چیز را می‌دانی!‌‌همین فرزندم. همه این‌ پندها را آویزه گوشت کن.‌فرزندش با تعجب گفت: «پدر این‌ها که ۹ پند شد!‌‌»پدرش از جایش بلند شد و پارچه نمناک را به گوشه‌ای پرتاب کرد و گفت: «فرزندم من اصلا بیمار نیستم! من کاملا سرحال هستم! نصیحت دهم آنکه تا می‌توانی دروغ بگو! دروغ رمز موفقیت توست!‌‌»‌مرتضی رویتوند‌روزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 23:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی مافیا و مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-gapxpyad9oxs</link>
                <description>پیش‌نوشت: این یادداشت بر اساس بازی مافیا نوشته شده است. همه ماجراهای این داستان در کشوری خیالی به نام هیچ‌لووِنی اتفاق افتاده است.روز اول: مافیا بدون نشان‌دادن هویتشان نشسته‌اند و کسی آن‌ها را نمی‌شناسد. مردم، طرف مقابل مافیا هستند و قرار گذاشته‌اند که مافیا را پیدا کنند تا هیچ‌لوونی خرم و آباد شود. مردم با لبخند به هم نگاه می‌کنند. مافیا هم لبخند می‌زنند. هیچ‌کس نمی‌داند مافیا چه کسانی هستند. فقط خودشان نشسته‌اند. مافیا خواب‌هایی برای مردم دیده‌اند...شب می‌شود: همه می‌خوابند. مافیا بیدار می‌شوند. لبخند می‌زنند؛ این‌بار شیطانی. تعدادی از مردم را می‌کشند. همچنان لبخند می‌زنند...روز می‌شود: مردم از کشته‌شدن چند نفر از خودشان ناراحت هستند. با هم بحث می‌کنند، به هم تهمت می‌زنند، از همدیگر بد می‌گویند. رای‌گیری می‌کنند و مردم به چند نفر از خودشان رای می‌دهند. تعدادی دیگر از مردم کشته می‌شوند...شب می‌شود: مافیا لبخند می‌زنند. چندین نفر از مردم را می‌کشند...روز می‌شود: یکی از مافیا با دیگری جنگ زرگری راه می‌اندازد. یکی از مافیا از بازی خارج می‌شود. مردم به آن یکی مافیا اعتماد می‌کنند و بر اساس نظر او چندین نفر از مردم را می‌کشند...شب می‌شود: مطابق انتظار، تعدادی از مردم توسط مافیا کشته می‌شوند...روز می‌شود: مردم به اختلاف خورده‌اند. خودشان خودشان را می کشند. نتیجه؟ تعداد زیادی از مردم کشته می‌شوند...شب می‌شود: طبیعتا تعدادی دیگر از مردم کشته می‌شوند...روز می‌شود: تعدادی از مردم مافیا را شناخته‌اند و آنها را معرفی می‌کنند. مافیا شلوغ می‌کنند، شرایط را آشفته می‌کنند. مردم فریب می‌خوردند. باز هم مردم تعدادی از خودشان را می‌کشند...شب می‌شود: همچنان مردم کشته می‌شوند...روز می‌شود: تعدادی کمی از مردم زنده مانده‌اند. مافیا حالا قدرت را در دست گرفته‌اند. با همکاری مردم، مردم دیگر را می‌کشند...شب می‌شود: مافیا به راحتی تعداد دیگری از مردم را می‌کشند...روز می‌شود، شب می‌شود، روز می‌شود، شب می‌شود، روز می‌شود، شب می‌شود...تقریبا همه مردم کشته شده‌اند...مافیا لبخند می‌زنند... نوبت خودشان است...شب می‌شود... مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبکه‌ها، از دیروز تا امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-ddniuxoj60o2</link>
                <description>شما یادتان نمی‌آید اما نگارنده به یاد دارد که در گذشته ما فقط دو شبکه تلویزیونی داشتیم. شبکه یک و شبکه دو. تقریبا زمانی که همه تلویزیون‌ها سیاه‌و‌سفید بودند همین دو شبکه تلویویزیونی و رادیو، تنها سرگرمی ما بودند. طبیعتا ساعات زیادی، یا تلویزیون برنامه نداشتند یا برفک بود و یا آنتن ما مشکل داشت. می‌رسیدیم به چند ساعت برنامه که بد نبودند. چند کارتون، چند سریال، ساعت خوش، مسابقه هفته و چند مورد هم مستند راز بقا. مثلا کارتون سرندیپیتی، چوبین، بامزی و یا سریال‌های گل پامچال، بوعلی سینا، جنگجویان کوهستان. این‌ها را گفتم تا بدانید همان برنامه‌های کم هم تقریبا کیفیت داشتند اما حالا چه؟تقریبا هر شبکه یک برنامه گفتگومحور دارد با یک کارشناس طب و یا تغذیه. سوالی که اینجا مطرح می‌شود آن است که مگر هر انسان چند کیلو کبد دارد که نیاز است ما این همه در مورد کبد چرب اطلاعات داشته باشیم؟ و یا آنکه موضوع همه سریال‌ها ازدواجی است با تعدادی بازیگر ثابت. مثلا بازیگری در یک سریال یک جوان عاشق‌پیشه است و در سریال دیگر یک پیرمرد کلاسیک و در سریالی دیگر نقش یک صندلی را بازی می‌کند!از حق نگذریم فوتبال‌های خارجی جذاب است که ما نقشی در جذابیتشان نداریم!خدا را شکر در دوران پسا استندآپ‌کمدی هستیم و اگر نه هر شبکه یک مسابقه استندآپ‌کمدی برگزار می‌کرد!بقیه ساعات این همه شبکه هم حتما باید با تکرار همین‌ها و بازپخش سریال‌های قدیمی پر شوند!این‌ها به کنار، از شبکه نمایش خانگی چه بگویم! ما تقریبا نزدیک به بیست برنامه داریم که یک مجری و یا نامجری یک بازیگر را می‌آورد و از او سوالا‌ت چالشی می‌پرسد. خداوکیلی ما دیگر می‌دانیم که اگر از بازیگری معروف بپرسید حال تئاتر و سینما چطور است او سری به علامت تاسف تکان می‌دهد و با صدایی بغض‌آلود می‌گوید خوب نیست. و می‌دانیم در  سینما باندبازی است. فساد هم کلیدواژه برخی از بازیگران است. باور کنید پرتاب دارت بازیگران برای ما جالب نیست! اگر بود مسابقات آن را از شبکه ورزش می‌دیدیم! بدیهی‌ست آوازخواندن بازیگران هم جذابیت ندارد. تست بازیگری هم نخ‌نما شده است. در مورد سریال‌های این شبکه هم خودتان بهتر می‌دانید که تعداد آن‌ها ما را به این جمله نزدیک می‌کند که هر ایرانی یک سریال عاشقانه!به دور از آنکه نگارنده به نوستالژی علاقه دارد و یا بدبین است یک بار با دقت بیشتری به برنامه‌های شبکه‌های موجود دقت کنید!مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شهر پر از نامزد!</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-kfywewjefts9</link>
                <description>در زمان‌هایی خیلی دور پادشاهی بود که دختر بسیار زیبایی داشت. دختر او از کمالات و جمالات چیزی کم نداشت. دختر او مصداق عینی «آن‌چه خوبان همه دارند او یک‌جا دارد» بود. وقتی دختر پادشاه بزرگ شد برایش یک خواستگار آمد و چون موقعیت مالی، اجتماعی، فرهنگی و دیگر موقعیت‌هایش خوب بود پادشاه او را به عنوان دامادی پذیرفت و قرار شد در اولین روز تابستان آن خواستگار خوش‌اقبال، نامزد دختر پادشاه شود. همه چیز طبق روال پیش می‌رفت تا اینکه خواستگار خوب دیگری پیدا شد و شاه مردد شد و با خودش گفت این هم می‌تواند نامزد خوبی برای دخترم باشد. طی چند روز آینده چند خواستگار دیگر هم پیدا شد و همه موقعیت‌هایشان خوب بود و در واقع همه بالقوه نامزد خوبی بودند. هر چه می‌گذشت تعداد نامزدهای بالقوه بیشتر و بیشتر می‌شد. در واقع حالا پادشاه با یک دختر مواجه بود و تعداد زیادی نامزد! پادشاه دلش  می‌خواست یک نامزد انتخاب کند اما کار سخی بود. از سویی دیگر آن همه نامزد هم نه به کار خودش می‌آمد نه دخترش. او مانده بود با این همه نامزد چه‌کار کند. تا اینکه فکر بکری به ذهنش رسید. او اتاقی تحت عنوان «اتاق نامزدها» ایجاد کرد که نامزدها هر روز آنجا دور هم می‌شدند. چند ماه بعد دختر پادشاه با پسر پادشاه چین و ماچین ازدواج کرد اما اتاق نامزدها همچنان پابرجا بود. از آنجایی که در اتاق نامزدها همه امکانات رفاهی مهیا بود در آن اتاق به نامزدها بسیار خوش می‌گذشت، هر روز نامزدهایی بیشتری اعلام نامزدی دختر پادشاه را می‌کردند و خواهان حضور در اتاق نامزدها بودند. برای حل این مشکل قرار شد هر چند سال به وسیله انتخابات بین مردم چند، نامزد جدید وارد اتاق نامزدی شوند. ماجرا به گونه‌ای پیش رفت که تعداد نامزدها آن‌قدر زیاد شد که  تعداد نامزدها بیشتر از شرکت‌کنندکان در انتخابات بود!مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز شمار یک روز تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-l0tj9has8ohz</link>
                <description>روز شمار یک روز تاریخی  یک سال مانده به انتخابات: حمید یک کودک کار است. او صبح تا شب در چهاراه‌های شهر گل می‌فروشد تا بتواند مخارج خانواده‌اش را تامین کند. حمید دوازده سال بیشتر ندارد. پدرش مدتهاست به علت بیماری در خانه است. مادرش هم با بافتن جوراب کاموایی بخشی از هزینه‌های زندگی را تامین می‌کند. خواهر حمید، مریم، جواب‌هایی که مادرشان می‌بافد را می‌فروشد. مریم هشت ساله است. حمید و مریم به مدرسه نمی‌روند. یعنی نمی‌توانند بروند... هشت ماه مانده به انتخابات: احزاب و گروه‌های سیاسی در تکاپوی معرفی کاندیداهای خود هستند.حمید گل می‌فروشد، مریم جوراب. زندگی‌شان به سختی می‌گذرد.شش ماه مانده به انتخابات: تورم افزایش یافته است. مردم دل و دماغ خرید گل و جوراب ندارند. زندگی خانواده حمید و مریم سخت‌تر شده است.پنج ماه مانده به انتخابات: احزاب نگران تایید صلاحیت کاندیداهای خود هستند. حمید گل می‌فروشد، مریم جوراب. وضع خانواده حمید خوب نیست.سه ماه مانده به انتخابات: داروهای پدر حمید گران‌تر شده است. حمید و مریم بیشتر کار می‌کنند. تقریبا روزی هجده ساعت در شهر می‌چرخند.احزاب در تب و تاب انتخابات هستند.یک ماه مانده به انتخابات: تنور انتخابات داغ شده است. دعواهای سیاسی اوج گرفته است. احزاب و گروه‌های با تهمت و افترا از خجالت هم درمی‌آیند. حمید و مریم نگران افزایش کرایه خانه هستند. بیست روز مانده به انتخابات: جامعه پر از شعارهای زیبا شده است. «مبارزه با فقر و بی‌عدالتی» در همه شعارها به چشم می‌خورد. حمید و مریم همچنان در خیابان‌ها کار می‌کنند.یک هفته مانده به انتخابات:شهر پر از تبلیغات کاندیداها شده است. همه جای شهر چهره خادمان مردم را می‌بینید. بر روی زمین تراکت و برگه‌های تبلیغاتی کاندیداها به وفور یافت می‌شود. حمید با یکی از برگه‌های تبلیغاتی برای مریم موشک کاغذی درست می‌کند.روز انتخابات:سیاسیون هیجان‌زده هستند. حمید و مریم در مراکز اخذ رای، گل و جوراب می‌فروشند. یک ماه بعد از انتخابات: تکلیف رای‌گیری مشخص شده است. کاندیداهایی که رای آورده‌اند خوشحال هستند. کاندیداهایی که رای نیاورده‌اند برای انتخابات بعدی برنامه‌ریزی می‌کنند. حمید و مریم در خیابان‌ها سخت کار می‌کنند. شش ماه بعد از انتخابات: کاندیداهایی که رای آورده‌اند به پشت میزهای جدیدشان نشسته‌اند.حمید و مریم سخت کار می‌کنند. ششصد روز بعد از انتخابات: انتخاباتی دیگر در راه است. احزاب سیاسی فضای جامعه را رصد می‌کنند. حمید و مریم بیشتر از قبل کار می‌کنند. حمید و مریم به مدرسه نمی‌روند. داروهای پدرشان چند برابر شده است. کرایه خانه دو برابر شده است. سقف خانه‌شان چکه می‌کند...مرتضی رویتوند‌</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردای بعد انتخابات</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-e3ecixdijq6x</link>
                <description>فردای بعد انتخابات شاید فکر کنید مسئله انتخابات تا روز رای‌گیری است و پس از انتخاب منتخبان فرآیند انتخابات تمام می‌شود؛ اما زهی خیال باطل! من هم مثل شما فکر می‌کردم اما متوجه شدم سخت در اشتباه هستم! چرا که به تازگی نامه‌ای از یکی از نمایندگان مجلس سنا در روم باستان کشف شده است که ما را در این زمینه آگاه می‌کند. او در این نامه به فرزندش که گویی کاندیدای یک انتخابات بوده، نصایح ارزشمندی ارائه کرده است. نصایحی که مربوط به روزهای پس از روز انتخابات است.بی هیچ کم و کاست و قضاوت آن نامه را منتشر می‌کنیم: فرزندم اگر رای نیاوردی... اصلا خودت را ناراحت نکن. این انتخابات نشد انتخابات بعدی آن هم نشد بعدی. به هر حال تو سرانجام موفق می‌شوی. فقط زد و بند سیاسی را یاد بگیر. من را الگوی خودت قرار بده چرا که سی سال است که سناتوری بانفوذ هستم و حالا حالا هم هستم. اما اگر رای آوردی...«دیش دیش دیش دیرین دیش» این نغمه شادی ماست! سرانجام موفق شدی! یو وین!هر چه وعده و وعید دادی فراموش کن. وعده مثل مهریه می‌ماند! که داده که گرفته! اصلا وعده برای عوام است و حالا که رای آورده‌ای سری در سرها درآورده‌ای و با عوام چه‌کار داری! می‌خواستند به تو رای ندهند! تو حالا برایشان در حکم آش کشک خاله هستی!فرزندم در اینکه تو رای آورده‌ای تعدادی از بزرگان پیدا و نهان در پشت پرده نقش مهمی داشته‌اند. آنها را فراموش نکن. به هر حال مدیون آنها هستی. در این راستا از هر رانت و نفوذی که از این به بعد به دست می‌آوری استفاده کن. چهار سال بعد باز هم به کمک این عزیزان نیاز خواهی داشت. فرزندم طبق فهرستی که من تهیه کرده‌ام تقریبا ششصد و دوازده نفر از اقوام، بیکار هستند. خیلی سریع دست آنها را جایی بند کن. فرزندم یادت نرود که در جایگاه جدیدت، خدمت‌کردن اولویت چندم تو باید باشد، اصلا اولویتت هم نبود مهم نیست. اولویت اصلی تو آن است که اولا دنبال منافع خودت باش و دوماً گروه و حزب مخالف را تخریب کنی!فرزندم این انتخاب خوشبختی توست! از آن لذت ببر. تو ره صد ساله را یک شبه طی کرده‌ای! با مردم هم کاری نداشته باش. فقط دو ماه مانده به انتخابات بعدی به مردم نزدیک شو که آن‌موقع لازمشان داری!فرزندم از این بعد زیاد مصاحبه کن تا در چشم باشی! هر چه قدر بیشتر دیده شوی سیاسیون بیشتر فکر می‌کنند تو فعال هستی! روزنامه‌ای نشریه‌ای را هم توانستی با پول همراه خودت کنی حتما این کار را بکن. تو از این به بعد پول زیاد داری و می‌تونی در این موارد هزینه کنی!فرزندم به دنیای قدرتمندان خوش آمدی!مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:31:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه سرگشاده به خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-nqogjkqguoxt</link>
                <description>خدای عزیز سلام. امیدوارم خوب باشید. اگر از احوالات ما خواسته باشید، همان‌طور که در جریان هستید ملال‌هایی زیاد داریم که برخی نگفتنی هستند و برخی گفتنی؛ که از آن گفتنی‌ها هم برخی را نمی‌شود به زبان آورد. منظورم این است که به شما می‌توانم بگویم اما جنبه عمومی که پیدا کند برای من و دبیر این صفحه و سردبیر و مدیرمسئول مشکلات زیادی به وجود می‌آید! پس از آن‌ها گذر می‌کنم.خدا جان ملالی هست که اگر نگویم خفه می‌شوم. خدا جان همین چند روز اتوبوسی واژگون شد و دو خبرنگار جان باختتند. برای اتوبوسی دیگر هم همین اتفاق افتاد و چند سرباز از دنیا رفتند. بعد از این دو اتفاق زمین و زمان خون گریستند اما مسئولان فقط نگاه کردند و تقصیر را گردن سرنوشت انداختند.خدای عزیز شما بسیار بسیار حکیم هستید و حتی اگر یک پشه را آفریدید حتما دلیلی داشته‌اید اما وجدانی این‌چنین مسئولان ما را برای چه آفریدید؟ کار مثبت نمی‌کنند که هیچ، وقتی باعث فاجعه می‌شوند به بدترین شکل ممکن فقط نگاه می‌کنند! البته خوب می‌دانم هر آدمی که شما می‌آفرینید حتما دلیلی دارید اما وجدانی به قول اصفهانی‌ها، بیبین کارادا! این‌ها را دیگر چرا آفریدید؟! شاید بگویید این‌ها امتحان الهی هستند اما خدا ما در حد دبیرستان درس خوانده‌ایم و این آزمون‌های شما در حد دکترا! البته قبول، مسئول خوب هم داریم اما این‌هایی که من می‌گویم، نوبر هستند.خدا جان اینکه ما در این کشور و منطقه دنیا آمده‌ایم اعتراضی نداریم حتما خواست شما بوده است، دست شما درد نکند. اما چرا این‌چنین مسئولانی نصیب ما کردید؟ حالا کاری که شده است اما می‌شود مثل همیشه در حق ما لطف کنید؟ می‌شود این مسئولان را جمعشان کنید و به یک جزیره دور افتاده ببرید؟ می‌دانم در عرض دو سال آن جزیره هر چه قدر هم آباد باشد به یک مخروبه تبدیل می‌شود اما حداقل ما مردم دو سال از دست این مسئولان نفس راحتی می کشیم!بار دیگر تاکید می‌کنم مسئول خوب هم داریم اما ما مردم از مسئولان منفعت‌طلب و نامهربان و بی‌تعهد خسته‌ایم!خدا جان می‌دانم شما بیشتر در کلان ماجراها خودتان مستقیم دخالت می‌کنید و کارهای زمین را به قوانین خودت و آدم‌ها سپرده‌اید اما در این مورد خاص یعنی مسئولان بی‌تعهد خودتان مستقیم وارد عمل شوید. ارسال به جزیره‌ای، تنبیهی، چیزی. سنگ‌کردن آدم‌ها هم گزینه بدی نیست.  خودتان یک کاری بکنید. ما از این‌ها خسته‌ایم!خدا جان من جسارت نمی‌کنم که بخواهم از شما انتقاد کنم. این‌ها یک درد دل دوستانه بود...مرتضی رویتوند‌روزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:28:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی، تریبون، اعتراض</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-ojmnmxdlr9tc</link>
                <description>در یونان باستان همه‌چیز خوب بود؛ شاید باورش برای شما سخت باشد اما خوب‌بودن همه‌چیز در یک کشور امری است شدنی. «تریبونیکس» یکی از سناتورهای معروف آن دوران بود. او تقریبا مورد وثوق همگان بود؛ چه اعضای مجلس سنا چه مردم. تا اینکه پس از چند سالی که منسب قدرت را در اختیار داشت، شیطان گولش زد.او یک روز چند دقیقه به مجلس سنا دیر رفت. آن روزها همین اقدام هم مصداق عینی بی‌تعهدی بود. شهروندی در مقابل مجلس سنا به این اقدام او اعتراض کرد و با توجه به آنکه آن موقع‌ها حق‌طلبی و توجه به آن مرسوم بود، تریبونیکس مجبور به عذرخواهی شد.امان از شیطان...مدتی بعد تریبونیکس سر یکی از شهروندان فریاد زد؛ آن‌موقع‌ها این کارها خیلی زشت بود. در پی این اقدام شهروند مورد نظر از او شکایت کرد و باز هم تریبونیکس گناهکار شناخته شد و معذرت‌خواهی کرد. چند روز بعد تربونیکس که دیگر برای خودش شیطانی شده بود چند کیلو زیتون از کشاورزی به قیمت ارزان خرید. آن‌موقع‌ها فریب‌دادن کشاورزان در همین حد هم گناه و جرمی نابخشودنی بود. پس از این اتفاق شوم یکی از شهروندان شجاع در مقابل مجلس سنا ایستاد و فریاد حق‌طلبی برآورد که تریبونیکس به آن کشاورز ظلم کرده است. تریبونیکس چاره‌ای نداشت جز آنکه از آن کشاورز و همه بشریت معذرت‌خواهی کند و خسارت آن کشاورز را بپردازد. اما شیطان دست بردار تریبونیکس نبود.تریبونیکس با خودش فکر کرد این روش جالبی نیست، نمی‌شود که هر روز معذرت‌خواهی کند. او فکری بکر به ذهنش رسید. او چند تریبون در میدان اصلی آتن قرار داد و به شهروندان گفت اینجا جایگاه شماست و هر روز می‌توانید به هر چیزی که دلتان خواست اعتراض کنید. مردم آتن بسیار خوشحال بودند چرا که خوب می‌دانستند این دیگر خیلی دموکراسی است. فردای آن روز تریبونیکس یک قطعه زمین دزدید. در تریبون‌های مدنظر، مردم اعتراض کردند و تریبونیکس از مقابل آنها گذر کرد و برایشان دست تکان داد. تریبونیکس به خانه رفت و معترضان به اعتراض خود ادامه دادند. او چند روز بعد تعداد تریبون‌ها را چند برابر کرد. طبیعتا تعداد معترضان بیشتر شد. شهر پر از اعتراض شد و هر معترضی فکر می‌کرد معترض‌تر و به‌حق‌تر است. هر روز در همه کوچه پس‌کوچه‌های صدای اعتراض می‌آمد و تریبونیکس از یک سو ابعاد دزدی‌هایش را گسترش می‌داد و از سوی دیگر تریبون‌های بیشتری به شهر اضافه می‌کرد...مرتضی رویتوند</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:25:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز پر از مثبت‌اندیشی</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-xuk7t0ekddbz</link>
                <description>از خواب بیدار شد. لبخند زد. به خورشید سلام کرد. از امروز زندگی‌اش قرار بود تغییر کند. دیروز یک پکیج آموزشی مثبت‌اندیشی به مبلغ سیصدوپنجاه هزار تومان خریده بود. همه فیلم‌های آموزشی را دیده بود و حالا آماده بود برای یک زندگی مثبت. به ساعتش نگاه کرد و متوجه شد خواب مانده است. لبخند زد؛ پکیج آموزشی به او می‌گفت زمان یک مفهوم نسبی است و آنچه در آینده رخ می‌دهد در گذشته است و گذشته همین حالاست! از این جمله‌ها چیزی نفهمیده بود اما می‌دانست باید لبخند بزند. با عجله حاضر شد و یادش افتاد کتش را اتو نکرده است. پکیج به او می‌گفت که اهمیت در چشمان ماست. خواست به چشمانش اهمیت بدهد که متوجه شد شیشه عینکش شکسته است. لبخند بهترین راه‌حل بود. به سرعت به سر کوچه رفت. سوار تاکسی شد و خیلی زود فهمید کرایه‌ها پنجاه‌درصد افزایش یافته است. به جای غرزدن مثبت اندیشید و لبخند زد. چون دیر به سر کار رسید از سوی مدیرش توبیخ شد. با لبخند به اتاقش رفت. چند دقیقه بعد پیامکی برایش آمد که می‌گفت سه قسط از وامی که برای تعمیر خانه گرفته بود عقب افتاده است. در خیالش خود را سوار بر یک لامبورگینی دید و به این خیال خوش لبخند زد. موقع ناهار متوجه شد که شرکت دیگر ناهار نمی‌دهد. لبخند زد. در پکیج گفته شده بود زمان حال را می‌شود با آرزوها به آینده تبدیل کند. مفهوم این را هم نمی‌دانست و اما با لبخند به گرسنگی ادامه داد. زمان بارگشت به خانه با یک ماشین تصادف کرد. مچ پایش از سه قسمت شکست. مثبت فکر کرد که در تیم بارسلونا جانشین لیونل مسی شده است. رو به لبخنددرمانی آورد، خواست لبخند بزند اما درد پایش اجازه نداد. به سمت خانه رفت و وسایل خانه‌اش را جلوی در دید. صاحب‌خانه وسایل او را بیرون ریخته بود. لبخند زد. کنار وسایلش نشست و در آینده‌ای در جزایر قناری غرق شد و لبخند زد با اینکه تیرماه بود اما به ناگاه برف بارید! در پکیج آمده بود همه چیز را مثبت ببیند. با نگاهی مثبت تا صبح در سرما ماند و به خواب رفت. صبح با صدای پیامکی از خواب بیدار شده بود در متن پیامک آمده بود در مبلغ خرید پکیج مثبت‌اندیشی اشتباهی رخ داده است و او باید چهارصد هزار توامان دیگر بپردازد. لبخند زد...مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها یا من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-k6zyjxeckorm</link>
                <description>چند روز پیش برای خرید یک قالب پنیر به مغازه سرکوچه رفتم. مغازه احمد آقا. احمد آقا آدم بدی نبود و سرش به کار خودش بود اما همیشه از همه‌چیز شاکی بود.بعد از سلام و احوالپرسی از شرایط موجود جامعه گلایه کرد: «این چه وضعیت مملکت است! گرانی! شلوغی! این مردم اصلا هیچ‌چیز را رعایت نمی‌کنند! مسئولان ما هم که هیچ!» کمی به من خیره شد و انگار چیزی یادش افتاد: «ما خیلی کشور خوبی داشتیم! همه دنیا برای ما بود! ما خودمان بر همه دنیا سلطنت می‌کردیم!» سکوت کرد و منتظر واکنشی از طرف من بود و بعد از این‌که چیزی نگفتم با صدایی محزون گفت: «ما خودمان کوروش داشتیم! کریم‌خان زند داشتیم! امیرکبیر داشتیم! چرا باید شرایط ما این‌گونه باشد!» انگار دلش خیلی پر بود: «همه در این جامعه اختلاس می‌کنند! در بازار احتکار می‌شود! این وضع زندگی نمی‌شود که! حالا چه کره‌ای می‌خواهی؟» من هم برای اینکه سریع به خانه برگردم بلافاصله گفت: «کره گیاهی» انگار کره گیاهی خیلی برای احمد آقا مهم بود چرا که با هیجان به صحبت‌هایش ادامه داد: «همین گیاه‌ها! همین محیط‌زیست! چه کسی باید به فکر محیط‌زیست باشد؟! من در اینستاگرام خواندم سالانه بسیاری از جنگل‌های کشور از بین می‌رود! دیدی بعضی‌ها تا به طبیعت می‌روند آنجا را پر از آشغال می‌کنند؟» سری به علامت تایید تکان دادم و باز هم احمد آقا شکایت کرد: «ما همان‌هایی هستیم که همه دنیا سر اسم ما قسم می‌خوردند اما حالا چه؟! پاسپورت ما اصلا ارزش ندارد! کاش یک آرش کمانگیر دیگر بیاید و ما را به روزهای اوج بازگرداند!» یک قالب کره به من داد و من متوجه شدم تاریخ انقضایش برای یک سال پیش است. به احمد آقا اعتراض کردم و در پاسخ گفت: «این عددها مهم نیست. کره که خراب نمی‌شود!» با لبخندی گفتم: «احمد آقا این کره‌ها را به مردم می‌دهی بنده‌های خدا مریض می‌شوند» فریاد زد: «هیچی به این مردم نمی‌شود! اگر نمی‌خواهی از یک جای دیگر خرید کن!»مرتضی رویتوند‌‌‌روزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه شماره بیست‌ونه هزار</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-bl0nvl9atrgd</link>
                <description>سلام بر تو! این تو که می‌گویم یعنی تو که می‌دانم از هزار سال تا به حالا عاشقت بوده‌ام. می‌دانی موضوع هزار سال هم نیست، دقیق یادم نمی‌آید اما به گمانم از همان الست عاشقت بوده‌ام. اصلا مگر می‌شود عشق تو در من نباشد و من به دنیا بیایم؟!برایت نامه زیاد نوشته‌ام و می‌نویسم و خواهم نوشت اما این یکی را تصمیم گرفتم چاپ کنم که در تاریخ بماند. می‌نویسم تا همگان در همه تاریخ بدانند که عشق می‌تواند از ازل تا ابد ماندگار باشد...می‌دانی این روزها از عشق زیاد می‌گویند اما گفتن من از عشق از سال‌هایی دور می‌آید؛ حتما قصه لیلی و مجنون را شنیده‌ای و یا شیرین و فرهاد و یا حتی نمونه خارجی‌اش، رومئو و ژولیت، اما این‌ها را که در ذهنم مرور می‌کنم ایمان دارم که عشق من به تو مفهومی فراتر از همه این قصه‌هاست...من یک‌شنبه‌ای در تابستان به دنیا آمدم و تو حتما قبل‌تر از من به دنیا آمده بودی که اگر نبود چون تویی، آمدن من بی‌فایده بود...من به دنیا آمدم که بنویسم؟ نه! من به دنیا آمدم از تو بنویسم...می‌گویند این دنیا دیگر به درد نمی‌خورد، جنگ، ظلم و پلیدی غوغا می‌کند. این‌ها قبول، اما موضوع این است که با وجود تو هر آتشی گلستان می‌شود...من که با تو خوشبختم اما به گمانم این دنیا را فقط عشق می‌تواند نجات دهد...این‌ها را نوشتم تا بگویم عشق تو در من شبیه بهاری در زمستان است. عشق رنگ زندگی‌ است و حالا زندگی من پر از رنگین‌کمان است.عشق تو چون نسیم آمد و با خودش نور آورد، زندگی آورد...درست است که از تو می‌نویسم اما قبول کن اصلا نمی‌توانم از تو بنویسم، یعنی واژه کم می‌آورم. در میان واژه‌ها تقلا می‌زنم تا شاید فقط بتوانم از چشمان تو بگویم...اما صادقانه که بگویم اصلا حتی نمی‌توانم چشمانت را بنویسم چه برسد تو را...نوشتن از تو تنها کار خداست...من فقط می‌توانم سپاسگزار خدا باشم که تو را آفرید که زندگی، زندگی شود‌... زیبایی، زیبایی شود... خوبی، خوبی شود...همه خوبی‌ها و مهربانی‌ها و زیبایی‌ها با تو معنا پیدا می‌کنند...مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک آدم‌ربایی</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oendedpuxn1a</link>
                <description>پیش‌نوشت: هیچ‌لووِنی یک کشور خیالی در تاریخ است.در کشور بزرگ و زیبای هیچ‌لوونی چند آدم‌ربا پسر یک خانوده را دزدیدند و از خانواده‌اش تقاضای پول زیادی داشتند. طبیعتا خانواده آن پسر به پلیس مراجعه کردند. در آنجا ماموری پس از شنیدن جریان ربایش گفت: «از کجا معلوم پسر شما را دزدیده‌اند؟!» خانواده گفتند چند روز است که پسرمان به خانه نیامده است. مامور با پوزخندی پاسخ داد: «خب پسر من هم چند روز به خانه نیامده است!» مامور با صدای بلند خندید و ادامه داد: «البته این‌که من اصلا ازدواج نکرده‌ام و پسری ندارم هم نکته مهمی است.» مامور خیلی زود فهمید که شوخی جالبی نکرده است. مامور به خانواده پسر گفت: «حالا بروید که پایان ساعت اداری است! فردا بیایید!»خانواده پسر رفتند و فردایش آمدند و مامور دیگری گفت: «به قطعیت نرسیده است که پسر شما دزدیده شده است» چند روزی خانواده پسر رفتند و آمدند تا اثبات کنند پسرشان دزدیده شده است. سرانجام پرونده به جریان افتاد و البته همین هم چند هفته طول کشید. پس از آن پروسه تحقیق آغار شد و تحقیقات را از دوران نامزدی پدر و مادر پسر آغاز کردند! خانواده پسر شاکی شدند که آن دوران چه ربطی به دزدیدنش دارد! و پاسخ شنیدند ما باید ببینیم ازدواج شما بر اساس عشق بوده است یا نه. در همین جریان طولانی تحقیق آدم‌رباها با خانواده پسر تماس گرفتند و گفتند: «پول نخواستیم! جان مادرتان بیایید خرج غذای همین چند روز پسرتان را بدهید و ما آزادش کنیم!» اما پلیس در تحقیقاتش ثابت‌قدم بود. یک ‌سال گذشت و پلیس همچنان درگیر دوران پیش‌تولد پسر دزدیده شده بودند و اتفاقا به موضوعات مهمی هم پی بردند از جمله: مادرش در دوران بارداری لواشک زیاد خورده؛ پدرش در آن دوران یک هفته به سفر رفته؛ پسرعموی مادرش به تیم ملی هندبال دعوت شده؛ کشورشان در آن سال‌ها با خشکسالی دست به گریبان بوده. تحقیقات همین‌طور پیش می‌رفت و البته چندین و چند سال به طول انجامید. تا اینکه یک کارت دعوت عروسی به خانه پدر و مادر پسر پست شد و در آن نوشته شده بود:شما که کاری برای پسرتان نکردید، ما بزرگش کردیم، او را به دانشگاه فرستادیم و برایش زن گرفتیم! حداقل در مراسم عروسی پسرتان شرکت کنید!امضا: آدم‌ربایان عزیزمرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک معمای ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-vu6twybxrfbt</link>
                <description>در این یادداشت قرار نیست به موضوع خاصی اشاره کنیم. در این یادداشت نگارنده معمایی مطرح می‌کند و شما چند دقیقه فرصت دارید به آن پاسخ دهید. به کسانی که پاسخ درست بدهند هدایایی بسیار نفیس اهدا می‌شود.در یک مدرسه سه دوست با هم هم‌کلاس بودند. دوست الف، دوست ب، دوست ج. آنها دانش‌آموزانی متعهد و مودب و درس‌خوان بودند. اما یک روز بی دلیل نامه‌ای توبیخی از سوی مدیر مدرسه به دست آن‌ها رسید. پس از آن نامه آن سه دانش‌آموز باید در حیاط مدرسه درس می‌خواندند؛ حق استفاده از آب در مدرسه را نداشتند؛ از هر نمره آنها سه نمره کم می‌شد و حق صحبت با دانش‌آموزان دیگر را نداشتند.این سه دوست به شدت شاکی شدند و در جلسه‌ای سه‌نفره موضوع را بررسی کردند. دوست الف در حالی که با عصبانیت قدم می‌زد گفت: «این دیگر چه وضعی است! این ظلم است! حق ما این نیست! من باید با مدیر صحبت جدی کنم!» دوست ب از دوست الف هم عصبانی‌تر بود: « هر چی ما ساکت مانده‌‌ایم مدیر بیشتر زور می‌گوید! من مدرسه را به آتش می‌کشم!» دوست ج هم مدام ناخن‌هایش را می‌جوید و دنبال راه‌کار بود: «باید راهی پیدا کنیم که مدیر اصلاح شود و به اشتباهش پی ببرد! باید درس زندگی به او بدهیم!»معما همینجاست. شما مخاطب گرامی بگویید این سه نفر در واکنش به آن نامه چه‌کار کردند؟پنج دقیقه فرصت اندیشیدن دارید...پنج دقیقه تمام شد...شاید یکی از شما پاسخ داده باشید یکی از آنها به دفتر مدرسه رفت و با مدیر مدرسه دعوا کرد. یا شاید یکی از شما گفته باشید آن‌ها به مراجع بالاتر اعتراض کردند. شاید هم یکی از شما پاسخ داده باشید که آن سه دوست به همراه دوستان دیگرشان در مقابل مدرسه تجمع کردند و تا مدیر، نامه را پس نگرفت به خانه نرفتند. یا شاید پاسخ داده باشید کار به جنجال در شهر کشید شد.متاسفم! هیچ‌کدام از پاسخ‌های شما درست نبود.اقدامات آن‌ها به این شرح بود.دوست الف تصویر یک عقاب را در قالب یک پُست اینستاگرامی منتشر کرد و نوشت: «به افق می‌نگرم... پرواز از آن من است»دوست ب یک استوری در اینستاگرام منتشر کرد و در آن نوشت: «با آدم‌ها مهربان باشیم»دوست ج هم یک استوری برای تعداد محدودی از دوستانش به صورت کِلوز فِرند منتشر کرد و در آن نوشت: «فردا روز بهتری است» البته چند ساعت بعد هم همان استوری را پاک کرد...مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ ای  سخنران</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86-oxirpfdbi4p2</link>
                <description>در هر کشور رییس‌جمهور نقش مهمی دارد، یعنی این‌ جایگاه می‌تواند یک کشور را از فرش به عرش برساند و اگر مردم بدشانس باشند حتما این قدرت را دارد که همان کشور را از عرش به فرش برساند!حالا ما عرش خاصی هم نبودیم اما هر چه بود امید که داشتیم. رییس‌جمهور محبوب سابق با همین شعار امید، آمد و آن‌قدر خوب و متشخص و امیدوار بود که گفتیم این یکی آرش است و آمده است تا ایرانی دیگر بسازد. خوشحال بودیم، او انتخاب شد، به قول خودش حقوق‌دان بود. خوش‌تیپ بود، رنگ ریشش هم چشم‌نواز بود و البته خیلی خوب حرف می‌زد. آن‌قدر خوب بود که قاب بسیاری از هنرمندان را هم دزدید. بیشتر ما مردم منتظر معجزه او بودیم. رییس‌جمهور قبلی کار خودش را کرده بود و امید را کشته بود و حالا نوبت این یکی بود تا امید را زنده کند. کشور امیدوار بود، مردم لبخند می‌زدند. سال اول توقعی نداشتیم و گفتیم تا بیاید متوجه شرایط شود زمان می‌برد...نیاز به شرح هفت سال بعد نیست که تکرار همه مکررات تلخ بود...گرانی، فقر، اختلاس، خشکسالی، تورم و بسیاری از مشکلاتی که به عقل جن هم نمی‌رسد؛ همه را تجربه کردیم...و این بی‌خاصیت‌ترین نوشته من در تمام زندگی‌ام است. هر آنچه همه می‌دانستند را گفتم...رییس‌جمهور جدید از شما می‌خواهیم به فکر مردم باشید... همین!پی‌نوشت: وقتی خانم همسایه برای چند ساعت مراقبت از فرزند خردسالش را به ما می‌سپارد ما هر لحظه چهارچشمی مراقبش هستیم. چطور ممکن است سرنوشتی کشوری را به یکی بسپارند و او بی‌تفاوت باشد؟! مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمایی عملی خون‌خوار شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-tct2nhnxz4fl</link>
                <description>«ولادیمیر» یک آدم خون‌خوار است. او برای رسیدن به قدرت بیشتر، آدم زیاد می‌کشد. سعی نکنید از روی نامش به نام کشورش پی ببرید چرا که نام او یک نام تزیینی است. نامش می‌تواند پائولو باشد و یا خوزه و یا حتی حمید! کشور ولادیمیر مهم نیست، قصه زندگی‌ او مهم است. همان‌طور که عرض شد ولادیمیر یک خون‌خوار است؛ طبق آخرین آمار او تا همین یک ساعت پیش سیصد هزار و دوازده نفر را کشته است...دست نگه دارید! همین حالا اطلاع دادند که او سی و یک نفر دیگر را هم در همین یک ساعت کشته است. ولادیمیر پیوسته ظلم می‌کند و آدم می‌کشد. شاید بگویید که او از اول خون‌خوار بوده است و یا شاید فکر کنید آدم‌های خون‌خوار حتما بسیار عجیب و غریب هستند و شبیه ما نیستند، اما باید عرض کنم خیر! بیایید گذشته ولادیمیر را مرور کنیم.کودک که بود اسباب‌بازی‌هایش را به کسی نمی‌داد؛ اسباب‌بازی‌های هم‌بازی‌هایش را خراب می‌کرد و یک بار هم توپ «سالوادور» که دوست صمیمی‌اش بود را دزدید!ولادیمیر به مدرسه که رفت تقریبا هفته‌ای چهار بار هم‌کلاسی‌هایی را که از نظر بدنی ضعیف بودند کتک می‌زد. در همان دوران از جیب پدرش پول می‌دزدید.ولادیمیر به دانشگاه رفت و همه درس‌ها را با تقلب گذراند. از این موضوع که بگذریم برای دوستش پاپوشی سیاسی درست کرد تا دوستش از دانشگاه اخراج شود.یکی از اخلاق‌های خاص ولادیمیر آن بود که چندان معرفت سرش نمی‌شد؛ بارها پیش آمده بود که به دوستانش که به او خوبی می‌کردند، بدی می‌کرد. البته ولادیمیر در گفتارش همیشه خودش را انسانی انسان‌دوست و مهربان و آزادی‌طلب معرفی می‌کرد.داخل پرانتز یک نکته بگویم که ولادیمیر در این دقایقی که گذشت هشت نفر دیگر را کشت.ولادیمیر سرانجام در یک اداره‌ استخدام شد. از همان روز اول به هیچ‌کدام از همکارانش رحم نکرد. او برای ترفیع گرفتن به هیچ خباثتی نه نمی‌گفت. او با آزارهایی که به همکارانش می‌رساند به تنهایی باعث استعفای هفده نفر از همکارانش شد.این نکته هم از قلم نیفتد که دروغ‌گفتن و تهمت‌زدن و ریاکاری از کارهای محبوب ولادیمیر بود.کسی نمی‌داند چه بر ولادیمیر گذشت که در عرض چند سال آن‌قدر قدرتمند شد که حالا می‌تواند این همه آدم بکشد...بله... گویا سیزده نفر دیگر هم توسط ولادیمیر خون‌خوار کشته شدند...مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوزنی که دوست داشت آدم شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DA%AF%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%AF-yopftboekvyz</link>
                <description>یک روز گوزن مهربانی به کارگاه آدم‌سازی رفت؛ در همان روزهای آفرینش انسان، همان روزهایی که گِل انسان در حال ساخته‌شدن بود، در همان روزهایی که تبلیغات گسترده‌ای صورت گرفته بود که اشرف مخلوقات قرار است ساخته شود. گوزن وارد کارگاه آدم‌سازی که شد با جوش و خروش فرشته‌ها مواجه شد؛ تعدادی فرشته خاک می‌آوردند، تعدادی آب می‌آوردند و تعدادی هم در حال آزمایش گِل‌های تولیدشده بودند. گوزن بی‌توجه به شلوغی کارگاه، مستقیم پیش سرپرست فرشته‌ها رفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «فرشته جان! طبق شنیده‌ها قرار است این آدم خیلی موجود خاصی شود. راستش را بخواهی من از همین حالا به او حسادت می‌کنم. می‌شود از آن گِل ویژه‌اش به من هم بزنید تا شبیه آدم شوم؟» فرشته نگاهی عاقل اندر سفیه به گوزن انداخت و با لحنی خشن پاسخش را داد: «این چه حرفی است؟! انسان اشرف مخلوقات است و با شما خیلی فرق دارد!» گوزن ناراحت شد و به سمت در خروجی رفت. فرشته سرپرست عذاب وجدان گرفت و برای آن‌که به او امیدواری بدهد گفت: «حالا فردا یک سری به ما بزن. امروز عصاره عقل به انسان می‌زنیم و  به کار شما نمی‌آید. شاید فردا توانستم کاری برایت بکنم»فردای آن روز گوزن باز هم به کارگاه آدم‌سازی رفت و فرشته با دیدنش گفت: «شرمنده‌ام! امروز داریم به آدم عصاره مهربانی اضافه می‌کنیم. درست است که شما هم کمی مهربان هستید اما این خیلی فرق می‌کند. این بهترین مهربانی موجود است!»روز دیگر هم روز اضافه‌کردن عصاره انسان‌دوستی بود و فرشته به گوزن گفت: «توقع بی‌جا نداشته باشید! این دیگر ویژه آدم‌هاست! عصاره گوزن‌دوستی که نیست!»گوزن چند روز بعد هم به کارگاه آدم‌سازی رفت و فرشته‌ها مشغول اضافه‌کردن عصاره «احترام به آدم‌ها»، «پایبندی به اخلاق»، «تساوی حقوق زن و مرد» و ویژگی‌هایی خوب این‌چنین بودند که در همه این موارد فرشته سرپرست به گوزن  توضیح داد که این‌ها برای مقام والای آدم است و اصلا در سطح گوزن و دیگر موجودات نیست. گوزن دیگر باورش شد که این آدم مقامش بسیار بسیار بسیار از هر موجودی بالاتر است. پس تصمیم گرفت به زندگی گوزنی‌اش ادامه دهد...مدت‌ها گذشت و دیگر گوزن سراغ فرشته سرپرست نرفت تا اینکه چند روز پیش یعنی دقیقا پس از جنگ و حمله‌های اخیر در دنیا، گوزن که حالا دیگر سن و سالی از او گذشته است به دیدار فرشته سرپرست رفت. فرشته در گوشه‌ای نشسته بود و به به افق خیره شده بود. گوزن با عصبانیت گفت: «آدم آدم که می‌گفتی این بود؟!»فرشته سرپرست که از شرم سرش را پایین انداخته بود، سیگاری روشن کرد و گفت: «شرمنده‌ام... قرار ما و آدم این نبود...» فرشته لحظه‌ای مکث کرد و انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت: «می‌شود شما بگویید چطور می‌شود آدم مثل شما گوزن شود؟»مرتضی رویتوند‌‌‌روزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اعتراض هویجوری!</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-rc5fcgdybwqu</link>
                <description>چند روز پیش قیمت هویج به طرز عجیبی افزایش یافت و به گمانم کسی اعتراض نکرد؛ شاید این بی‌توجهی به هویج به خاطر رنگ هویج است که کسی جدی‌اش نمی‌گیرد. مثلا اگر هویج سرمه‌ای یا آبی یا حتی قهوه‌ای بود بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. در واقع هویج‌ها انجمن صنفی ندارند تا از آن‌ها حمایت کنند اما بر خلاف هویج‌ها، خرگوش‌ها که مصرف‌کننده اصلی هویج هستند تعداد زیادی انجمن حمایتی دارند. اصلا خود خرگوش‌ها بسیار روحیه اعتراضی و انتقادی دارند. با گران‌شدن هویج در سرزمین خرگوش‌ها، تعداد زیادی خرگوش به خیابان ریختند و اعتراض کردند. مقامات سریعا اقدام درخور انجام دادند و در بیانیه‌ای اعلام کردند فردا قیمت هویج را کاهش می‌دهند. خرگوش‌ها به خانه‌هایشان رفتند و اتفاقا فردا هویج هزار تومان ارزان شد. یک هفته همه‌چیز در امن و امان بود تا آنکه قیمت هویج به ناگاه هشت هزار تومان افزایش یافت. چهار هزار تومان هم بیشتر از قیمت هفته قبل! باز هم خرگوش‌ها اعتراض کردند و باز هم قیمت هزار تومان کاهش یافت و چند روز بعد باز چند هزار تومان افزایش یافت. آمدن خرگوش‌ها به خیابان به یک عادت تبدیل شده بود و دیگر خرگوش‌ها دور هم جمع می‌شدند و در قالب میتینگ‌های اعتراضی، برای هم خاطره تعریف می‌کردند. با همت مقامات، قیمت هویج با سیستم چهار یک دوازده یک سی یک بیشتر و بیشتر افزایش یافت. روشی ساده و کاربردی. به این ترتیب که قیمت هویج چهار هزار تومان گران می‌شد و بعد هزار تومان ارزان می‌شد و بعد دوازده هزار تومان گران می‌شد بعد هزار تومان ارزان می‌شد بعد سی هزار تومان گران می‌شد و در نهایت هزار تومان ارزان می‌شد. می‌دانم با این روش خرگوش‌ها سرگیجه می‌گرفتند اما نکته مهم این روش آن بود که سرانجام در مرحله آخر هویج هزار تومان ارزان می‌شد. بیشتر خرگوش‌ها که دیگر حواسشان به قیمت هویج نبود و درگیر خاطره‌هایی بودند که در تجمع‌های اعتراض خود می‌گفتند. برخی از خرگوش‌ها رو به خوردن کرفس آوردند. تعدادی از خرگوش‌ها خودشان فروشنده هویج شدند. تعدادی از خرگوش‌ها هم ناپدید شدند. کجا رفتند؟ قرار نیست نگارنده همه آن چیزی که می‌داند را بگوید!طبیعتا در تاریخ خرگوش‌ها را  به داشتن شخصیت‌هایی معترض و منتقد و آزادی‌طلب ستایش خواهند کرد. هویج‌ها هم یا باید بپذیرند که مهم نیستند و یا رنگشان را عوض کنند!مرتضی رویتوند‌‌‌روزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:04:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولا... دوما... سوما...</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A7-yvqmfy5wstnt</link>
                <description>آقا هاشم یک شهروند معمولی بود، از همین‌هایی که صبح تا شب در پی یک لقمه نان حلال می‌دوند. آقا هاشم یک دوست خارج‌نشین داشت به نام بهروز. آقا هاشم و بهروز از کودکی همسایه بودند و تقریبا همه دوران نوجوانی را با هم گذرانده بودند تا اینکه در انشای معروف «علم بهتر است یا ثروت؟» بهروز، ثروت را انتخاب کرد و هاشم، علم را. در نتیجه بهروز از کشور خارج شد و هاشم یک شهروند معمولی شد.پس از چند سال فاصله بین این دو رفیق قدیمی، بهروز یک دعوتنامه برای هاشم فرستاد و هاشم در اولین فرصت تعطیلی و بین‌التعطیلی بلیطی تهیه کرد و به کشور محل زندگی بهروز رفت. ناگفته پیداست که هزینه بلیط را بهروز پرداخت.هاشم به فرودگاه که رسید بهروز به استقبالش آمد. هیچ‌کس در فرودگاه ماسک نزده بود، چرا که در آن کشور همه واکسن زده بودند. پس از این همه سال، یک روبوسی ساده، حق مسلم هاشم و بهروز بود اما ماسک روی صورت هاشم مانع از این کار شد. بهروز، هاشم را به سوی مترو هدایت کرد. هاشم با تعجب گفت: «تو بعد از این همه سال یک خودرو ساده هم نداری؟! من حوصله شلوغی مترو را ندارم!» بهروز نگاهی شماتت‌بار به هاشم انداخت و پاسخش را داد: «اولا خودرو دارم، خوبش هم دارم. دوما ما برای حفاظت از محیط‌زیست از خودروی شخصی کمتر استفاده می‌کنیم. سوما اینجا مترو اصلا هم شلوغ نیست» بهروز برای چهارما و پنجما هم آمادگی داشت اما هاشم به قدر کافی شرمنده شد. در عرض چند دقیقه به آپارتمان بهروز رسیدند؛ بهروز سمت آسانسور رفت و هاشم هراسان به سمت راه‌پله دوید! بهروز که از رفتار هاشم تعجب کرده بود دلیل این رفتارش را پرسید و هاشم توضیح داد که می‌ترسد برق برود و در آسانسور بمانند. بهروز سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: «اولا اینجا برق نمی‌ر‌ود. دوما برود هم مسئولان از چندین روز قبل اعلام می‌کنند.»چند ساعتی را به خوردن شام و مرور خاطرات گذشته اختصاص دادند و بعد از آن تصمیم گرفتند تلویزیون نگاه کنند. هاشم چندان زبان انگلیسی‌اش خوب نبود و بهروز مجبور بود محتوای برنامه‌ها را برای او ترجمه کند. در مورد یک برنامه تلویزیونی بهروز گفت: «اینجا این مسئول به دلیل اینکه قطار چند دقیقه دیر کرده است آمده است تا از مردم عذرخواهی کند» هاشم با صدای بلند خندید و در حین خندیدن دلیل خنده‌اش را گفت: «چه باحال! چه برنامه کمدی خوبی! کلی خندیدم! چه‌قدر خوبه شما می‌توانید از مسئولان انتقاد کند!» بهروز چند اولا و دوما و سوما داشت که بگوید اما به گفتن یک جمله اکتفا کرد و هاشم را شرمنده کرد: «این برنامه اصلا کمدی نیست و یک بخش خبری است. اینجا عذرخواهی مسئولان اصلا غیرعادی و عجیب نیست!» در ادامه گفتکوهایشان هاشم از بهروز پرسید که امسال حقوش یازده درصد افزایش یافته است یا دوازده درصد؟ بهروز سکوت کرد و هاشم در ادامه گفت: «با این افزایش قیمت‌ها افزایش حقوق طبیعی‌ست» بهروز با کلافگی گفت: «اولا اینجا روند افزایش حقوق فرق دارد و دوما اینجا افزایش قیمت‌ها با حساب و کتاب است! سوما...» هاشم به میان حرفش پرید و با بیان خاطره‌ای از گذشته موضوع گفتگو را عوض کرد...چند روزی هاشم مهمان بهروز بود و در این روزها چندین بار بهروز مجبور به استفاده از اولا و دوما و سوما شد. ماندن هاشم بیش از این صلاح نبود چرا که توان هضم این همه تفاوت را نداشت.روز آخر هم هاشم تصمیم گرفت دیر به فرودگاه برود چرا که معتقد بود معمولا پروزها تاخیر دارند و این بهروز بود که با چند اولا و دوما و سوما به او فهماند که در آنجا پروازها تاخیر ندارند...مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت مسئولان بی‌کفایت ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@morteza.royatvand/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-nw5bl7xt5bn9</link>
                <description>این خارجی‌ها خیلی زرنگ هستند؛ هر چیز خوب ما را به خودشان نسبت می‌دهند. از به نام زدن کشفیات و شهرهای مختلف ما تا تصاحب‌کردن نام و نشان بزرگان عرصه علم و هنر ما. از به روز شده‌های این دزدی‌ها، همین ماجرای ارزهای دیجیتال است. در واقع همان‌طور که می‌دانید این ارزهای دیجیتال مانند بیت‌کوین و غیره چیزهایی هستند که نیستند اما هستند. در واقع چیزی به چشم نمی‌بینیم و نمود خارجی ندارد اما هست و بسیار هم وجود دارد و اتفاقا مهم هم هست. شاید فکر کنید این پدیده برای خارجی‌هاست اما اصلا این‌گونه نیست. ما خودمان سال‌هاست از این چیزها داشته‌ایم اما به خاطر تواضعمان چیزی نگفته‌ایم.شما مسئولی را در نظر بگیرید که کاربردی ندارد و ما معتقدیم کاری انجام نمی‌دهد؛ او فقط چاق شده است، ماشین شاسی بلند دارد و وضع مالی بسیاری خوبی دارد و مردم هم برایش مهم نیستند، آیا فکر می‌کنید او به درد نمی‌خورد؟! هرگز! او بسیار به ما خدمت می‌کند اما ما آن خدمات را نمی‌بینیم. این درست نیست که چون چیزی را نمی‌بینیم بگوییم وجود ندارد. درست است که شاید حتی پس از هزار سال هم هیچ کار مثبتی از آن مسئول نبینیم اما خوش‌بین باشید چون ما مسئول نامفید نداریم!شما فکر می‌کنید این‌هایی که اختلاس می‌کنند چرا به راحتی می‌توانند از کشور خارج شوند؟ ما ساده‌لوحان فقط همین چندر غاز اختلاس را می‌بینیم اما مقامات بالا خیلی خوب مهربانی و خدمت این عزیزان را می‌بینند.  اصلا چرا جای دور برویم؛ شما اگر به هر اداره‌ای بروید می‌بینید مسئول مربوطه یا چرت می‌زند یا سرش در تلفن همراهش است؛ او را قضاوت نکنید! حتما کار مهمی در راستای کمک به شما انجام می‌دهد که دیده نمی‌شود! با این اوصاف حتما خودتان متوجه شدید که ما خودمان بیت‌خدمت، بیت‌تواضع، بیت‌مهر، بیت‌کفایت و بیت‌هایی این چنین زیاد داشته‌ایم و داریم!سرتان را درد نیاورم، چشمهایتان را بشویید! پشت هر بدی چون دزدی و اختلاس و بی‌کفایتی نکات مثبت زیادی هست که ما قدرت تشخیص آن را نداریم!مرتضی رویتوندروزنامه ولایت</description>
                <category>مرتضی رویتوند</category>
                <author>مرتضی رویتوند</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 20:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>