<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی دهقان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mortezadehghan</link>
        <description>امیدوار تو جمعی که روی بنمایی! http://md-omidvar.blogfa.com/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57972/avatar/c9fBv9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی دهقان</title>
            <link>https://virgool.io/@mortezadehghan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشقانه هایی از جنس شعر و غزل! پست دوم</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-pazhlljad7u3</link>
                <description>خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دارخوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگاربی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاببا تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهاربی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بودمن خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسارآب بد را چیست درمان باز در جیحون شدنخوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یارآب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تنخاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحارشربتی داری که پنهانی به نومیدان دهیتا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوارچشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیرگر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 15:15:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه هایی از جنس شعر و غزل! پست اول</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dazf2i6yqbc7</link>
                <description>بیت بیت غزلم شوق پریدن داردوه که دیدار غزل درد کشیدن داردچشم نرگس شده ات باده پرستم کردهسعی بین حرم و میکده دیدن داردتوبه کردم که قلم دست نگیرم اماهاتفی گفت که این بیت شنیدن داردوخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمرشهر بی یار مگر ارزش دیدن داردصحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکنناز عاشق کشت ای دوست خریدن داردعجب این نیست که آهوی دلم صید تو شدطعم شهد لب صیاد چشیدن داردآن زمانی که آب و گلت را بسرشتزیر لب گفت که این روح دمیدن داردقصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشقشکر وصل رخ تو جامه دریدن دارددیدن روی تو راه دگری می خواهدشرح دیدار تو از شعر بریدن دارد!!محمود زارع</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 21:43:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیداری تازه با یاری قدیمی که قدر صحبتش ندانستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-ut09u9s6kxqd</link>
                <description>به بهانه روز وبلاگستان فارسی، مروری بر خاطرات میکنم؛ مروری که امیدوارم شروعی دوباره را برایم رقم زند و تنها به ذکر خاطرات بسنده نشود!اگر از من بپرسید با شنیدن وبلاگ فارسی به یاد چه چیزهایی می افتی، تنها میتوانم به واژگان چت روم و بلاگفا اشاره کنم. این اشاره کردن یعنی چه؟ یعنی این سال ها به صورت خیلی کم در این دو فعال بودم، هر چند برای خودم دلایلی را داشتم. آن موقع دلیل اصلی که زیاد در بلاگفا فعال نبودم، این بود که تصور میکردم زیاد از متن های وبلاگ ها استقبال نمیشود، یا سازوکاری که برای نظر دادن و حتی پسندیدن پست ها تعبیه شده، به اندازه کافی کارایی لازم را ندارند. دورادور برخی از نزدیکانم نیز وبلاگ هایی را برای خودشان ایجاد کرده بودند و برخی مواقع با کلی شوق و ذوق برایم تعریف میکردند که مثلا سه چهار نفر در مورد پست شان نظر داده اند؛ چنان که گویی گنجی عظیم را پیدا کرده اند! هر چند می توانستیم میزان بازدید روزانه را از وبلاگ هم داشته باشیم، اما ویژگی لایک یا پسندیدن که در شبکه های اجتماعی امروزی هستند، واقعا جای خالی خود را به خوبی در این وبلاگ ها نشان میدادند. البته من زیاد با فضای اینجور جاها آشنا نبودم و نیستم؛ به این معنی که ممکن بود سازوکاری مشابه را برای رفع این مشکلات داشته باشیم.در مورد چت روم ها هم بیشتر از چندبار فعال نبودم، تنها به این دلیل که زیاد از من وقت میگرفت!! با خودم میگفتم بهتر هست وقتم را به کارهای بهتری اختصاص بدهم. هرچند هیچ موقع هم آن کارها را انجام ندادم. گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم. چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتند که در فضای چت روم ها فعالیت کنند و به خیال خودشان فضای آنجا را کمی بهتر کنند؛ یعنی مباحث را حول موضوعات مهمتر بچرخانند! هر نفر قرار شد که سراغ یک چت روم خاص برود. من اسمی که برای خودم انتخاب کردم، «سایه» بود! به محضی که وارد چت روم شدم، همه به من پیام دادند و میپرسیدند که سایه یعنی چه؟ در جواب یکی از آنها پرسیدم، نظر خودت چی هست؟! جواب داد والا اگر پدر و مادرم موافق باشند، من هم موافق هستم! مانده بودم با چه موضوعی موافق است؟! خلاصه بیرون که آمدیم، تقریبا شش ساعت در حال چت بودیم! بعد از آن به دوستانم گفتم به نظر می آید بهتر هست بی خیال این موضوع شویم!!ممکن است برداشت تا اینجای متن این باشد، که نیازی به فعالیت در اینجور جاها نبوده است؛ ولی در واقع این چنین نیست! اتفاقا هیچ موقع از ذهن من فرآموش نشد که باید در بلاگفا فعالیت کنم. یعنی هر جا هم که فعالیت میکردم، در ذهنم این بود که گویا در بلاگفا فعال شده ام! برای همین در عنوان تیتر این مطلبم از بلاگفا با عنوان دوست قدیمی یاد کردم!اولین فرصت جدی برای وبلاگ نویسی من، زمانی شروع شد که چندین بار پشت سر هم از یک وبلاگ بازدید میکردم و در آن نظر میدادم. روزی وقتی میخواستم در مورد یکی از پست ها نظر بدهم، متنی بیست خطی نوشتم و ارسال کردم. صاحب وبلاگ در جواب نوشته بود که متن نوشته جالبی هست و اگر دوست دارید شما را به عنوان نویسنده دوم در وبلاگم اضافه کنم. گاهی برای جلوگیری از موضوعی، خود را دقیقا در آن چالش قرار میدهیم. من در جواب گفتم بله خیلی ممنون. اما برای اینکه بعدا سوءتفاهم هایی ایجاد نشود، همکاری ما تنها در حد پست نویسی خواهد بود و امیدوارم به مباحث احساسی سرایت نکند!! حماقتی آشکار، که حاصل تجربه یکی دوبار قبلی ام بود و این بار میخواستم پیش دستانه از بروز آن جلوگیری کنم! نتیجه معلوم است، قطع همکاری با دلخوری زیاد و عدم پیگیری وبلاگ از سوی من و بی خیالی، درست در لحظه ای که میتوانست شروعی دوباره را برایم رقم بزند!!متاسفانه همیشه در نوشتن، دچار طویل نویسی میشوم. مسئله ای که بارها و سالها باعث شده، دست از نوشتن بردارم. چیزی که همین جا هم به آن دچار شده ام! اولین فعالیت کاملا جدی من، وقتی شروع شد که دوستم پیشنهاد ایجاد یک کانال و گروه تلگرامی را داد. در نظر من کانال تلگرامی حکم بلاگفایی را داشت که قدری خود را به روزرسانی کرده بود! با خوشحالی زیاد قبول کردم. البته در این کانال، بیشتر به موضوعات تخصصی میپرداختیم، با دو پیش شرط خیلی مهم: اول اینکه هیچ منبع فارسی را که حق کپی رایت دارد، داخل کانال قرار ندهیم و دوم اینکه هیچ تبلیغاتی را داخل کانال نداشته باشیم. یعنی کانالی صرفا با محتوای تخصصی! برای پیدا کردن مطالب، من بارها سایت های فارسی و انگلیسی را پایین و بالا میکردم، و این خود نیز بهانه خوبی را برای گشت و گذار در وبلاگ های فارسی برایم فراهم کرده بود. اما همینجا باید به یک اشتباه بزرگ اعتراف کنم. بارها با خودم میگویم، کاش همزمان با راه انداز کانال تلگرامی، یک وبلاگ نیز راه اندازی کرده بودم و مطالب را در هر دو جا به اشتراک گذاشتم بودم. از قضا چندین بار نیز با گلایه برخی افراد با همین مضمون در وبلاگ ها مواجه شده بودم که آنقدری که در تلگرام مطالب به اشتراک گذاشته میشود، در آینده ای نزدیک باعث خالی شدن محتواهای وبلاگ های فارسی خواهد شد و کمکم از رونق آنها خواهد کاست! تا اینکه تلگرام فیلتر شد. بعد از فیلتر تلگرام هرگز به تلگرام برنگشتم، البته از قبل هم زمینه های لازم در من ایجاد شده بود و به نوعی نیاز به استراحت و دور شدن از فضای آنجا را در خودم احساس میکردم.باز اشتباهی دیگر! بعد از رها شدن از تلگرام، مدتی فعالیتم را تنها محدود به چک کردن سایت های خبری میکردم یا برخی فعالیت های جزئی تر در ریسرچ گیت. تا اینکه تصمیم گرفتم کمی برای یادآوری دوران خوبی که در تلگرام داشتم، در لینکدین فعالیت کنم. البته از سال 92 آنجا اکانت داشتم و تنها اکانت داشتم تا این موقع. اوایل فعالیتم تنها به لایک و کامنت گذاری خلاصه میشد. چند وقت که گذشت، کم کم شروع کردم به نوشتن! اما تقریبا دوتا مشکل بزرگ داشتم، اول اینکه پست ها به اندازه کافی فضا در اختیارم برای نوشتن نمیگذاشتند و دوم اینکه برخی مواقع دوستانی گلایه مند که این فضای تخصصی در مورد کسبوکار است! چندمدت با کمبود فضا برای نوشتن به روش های مختلف سر کردم تا اینکه تنها مقاله ام را اشتباها پاک کردم. به دنبال جایگزینی برای این مسئله بودم. جالب است بدانید تا آن موقع هیچ آشنایی با ویرگول نداشتم و حتی اسمش را نشنیده بودم! یکی از دوستانم پیشنهاد داد که مطالبت را اول در وبلاگت بذار، بعد لینک به ویرگول بده و از آنجا به لینکدین!خلاصه به این بهانه، فعالیتم در ویرگول آغاز شد! اما اگر واقعا از ابتدا با فضای اینجا آشنا بودم، مطمئنا تمامی مطالبم را اول در اینجا مینوشتم و بعد در لینکدین لینک مطلبم را به اشتراک میگذاشتم. اوایل کمی در ایجاد وبلاگ کاهلی میکردم تا اینکه بالاخره به هر ترتیبی بود، وبلاگم را راه اندازی کردم! البته از آنجایی که قبلا مطالبی را در جاهای مختلف نوشته ام، در ابتدای کار قصدم این بوده که تمامی این مطالب را به آنجا منتقل کنم! صحبتم را خلاصه کنم. الان چه حس و حالی به وبلاگ دارم؟قبل از گفتن حسم، نقل قولی را از آلبر کامو بیان کنم:«تراژدی این نیست که تنها باشی، تراژدی این است که نتوانی تنها باشی. گاهی آماده‌ام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسان‌ها نداشته باشم»! به این فکر میکنم حضور در شبکه های اجتماعی فعلی، حکم جامعه را برایم دارد، و فعالیت در وبلاگ حکم خانه خود شخص را! هر گاه که از حضور در این شبکه ها خسته می شوم، با خیالی راحت سری به وبلاگم می زنم و گویی بعد از کلی کارهای روزانه، خسته و کوفته، چراغ خانه وبلاگم را روشن میکنم. در وبلاگ بی ارتباط با دیگران نیستیم، اما میتوانیم خود واقعی مان را با خیالی راحت تر به نمایش بگذاریم، فارغ از سودای کسب درآمد یا ترس از قضاوت دیگران. البته ممکن است یکی از دلایل کسادی وبلاگ های شخصی برای برخی این باشد که درآمد خاصی از وبلاگ ها حاصل نکرده اند، و چیزی که در بلندمدت درآمدی را حداقل در ظاهر نداشته باشد، احتمال رهایی اش بیشتر میشود؛ به خصوص در دوران پرآشوب کنونی! بیرون از خانه، شاید امکانات بسیاری و جای پیشرفت های غیرقابل مقایسه ای برای شخص فراهم باشد، اما هیچ جا خانه خود آدم نمیشود. خانه ای که مطمئنا برای خیلی از ماها همراه با حس نوستالژی است، حسی که شاید نسل جدیدتر خیلی آن را به خوبی درک نکند! و در پایان برای حسن ختام، بیت شعری از مولانا:هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 16:47:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی زیبا در سرزمینی ناشناخته!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-pskk7adwmyim</link>
                <description>تصور کنید برای اولین بار وارد شهری ناشناخته شدید. در حال قدم زدن هستید و خوب به اطراف نگاه می کنید. کودکی شاخه گلی بسیار زیبا را به شما هدیه می کند که پیش از آن، هیچ نمونه ای از آن را ندیده اید. با دیدن این گل چه حسی خواهید داشت؟!  در بین راه به باغبانی برمی خورید که با دیدن گلی که در دست دارید، از شما تقاضا می کند از باغش دیدن فرمایید و شما مشتاقانه دعوت او را می پذیرید. وقتی در باغ باز می شود، متوجه می شوید که باغبان کل باغ را از گلی که اولین بار آن کودک به شما هدیه داده است، کاشته و پرورش داده است. حال چه حسی به گل اولی که به شما هدیه داده شده، خواهید داشت؟!!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 17:40:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین نویسندگی برای تازه کاری چو من</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%88-%D9%85%D9%86-wvqfkoaugip9</link>
                <description>یکی از روش هایی که برای تمرین نوشتن انجام میدم، اینه که نوشته ای از بزرگان ادبیات کشور را انتخاب میکنم و سعی میکنم اون را به نوعی به روز رسانی بکنم، متناسب با مطالبی که میخوام در موردش بحث کنم! البته این کار چند حسن داره و چندعیب!! مهمترین حسنش اینه که شما باید تنها بخش های کوتاهی از متن را تغییر بدین و به یه داستان جدید برسید. اما مهمترین عیبش اینه که بقیه متن شما را با متن اصلی مقایسه خواهند کرد و ممکنه در برخی موارد کارتون به خوبی در نیاید و با واکنش منفی بقیه مواجه بشین!! به هر حال، اینم روشی ساده برای شروع مسیر نویسندگی میتونه به حساب بیاد!!در ادامه نمونه متنی با این شیوه آوردم. البته از اونجایی که این پست در ارتباط با فضای لینکدین بود، برای ارتباط کامل برقرار کردن با اون، نیاز هست که با فضای اونجا تا حدودی آشنا باشین. و اما داستان:سعدی، «لینکدینیان»، باب چهارم: در فواید پست تخصصی گذاشتن  یکی از شعرا پیش امیر متخصص نمایان رفت، و ثنایی برو بگفت. فرمود تا فیکش خوانند و از لینکدین بدر کنند. مسکین فیک شده به سرافکندگی همی‌رفت، مریدان باند امیر در قفای وی افتادند. خواست تا بانگ فریادرسی برآرد و کمک همی خواهد تا آنها را دفع کند. لینکدینیان را ترس (ریپورت) گرفته بود و عاجز شد. گفت: این چه نابکار مردمانند، در ریپورت را گشاده‌اند و در لایک کردن را بسته. امیر از اکانتش بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت اکانت خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی!!  امیدوار بود آدمى به خیر متخصصان مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان  سالار متخصص نمایان را برو رحمت آمد و اکانت باز فرمود، و قبول کانکت برو مزید کرد و فالووری چند!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 13:56:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و دوستت را بیآزمای پیش از آنکه او را برگزینی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86%DB%8C-xubarctahtjh</link>
                <description>در روایتی از امام صادق (ع) آمده: &quot;کسی که سه بار به تو خشمگین شد و در حق تو بد نگفت، او را دوست خود کن.&quot; اولین بار این حدیث را دوران دبیرستان شنیدم. البته هیچ موقع به این فکر نکردم که دوستانم را اذیت بکنم تا ببینم واقعا می تونن به این روایت عمل بکنند یا نه؟ ولی سالها بعد ناخواسته این اتفاق برایم رقم خورد!! حدود یکی دو ماه بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم، در اردویی دوروزه شرکت کردم. در این فرصت اندک، مجال دوست شدن کامل برای هیچ کدوم از ما فراهم نبود، بخصوص برای من که زود به زود با بقیه سر صحبت را باز نمی کنم! آخر شب هنگامی که مهیای خوابیدن می شدیم، سر بحثی همدیگر را دست می انداختیم و سر شوخی باز بود. یکی از رفقا بهم مشت خیلی آرومی زد و من در جوابش میخواستم بهش خیلی آروم سیلی بزنم. حتی قصد سیلی زدن را نداشتم و تنها میخواستم کمی بترسونمش! اما از شانس بد من، به بدترین شکل ممکن به صورتش برخورد کرد، در حدی که خود من هم به شدت جا خوردم؛ یعنی اگه میخواستم شخصی را از روی عمد بزنم، به این شدت نمیتونستم عمل بکنم!!  واقعا ناراحت شده بودم، اما کاری بود که شده بود!! اونم با کسی که زیاد با هم هنوز دوست نشده بودیم. منتظر دعوای بزرگی بودم و اینکه بعد از اون اتفاق هرگز نتونم با هم حتی سلام  و علیک ساده ای داشته باشیم. اما او تنها یکی دو حرف ساده زد و رفت. در این حد که فکر نمیکردم باهات هم نمیشه شوخی کرد! شب واقعا تلخی برام بود! اما به هر ترتیب گذشت و الان با هم سالهای سال رفاقت داریم!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 21:48:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو موضوع کم و بیش مرتبط</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-ies7trcgz358</link>
                <description>موضوع اول: همیشه وقتی خونه های قدیمی را که به عنوان آثار باستانی انتخاب شدند، بازدید میکنم با خودم فکر میکنم کدوم یکی از خونه هایی که به تازگی ساخته شده اند، قابلیت این را دارند که صد سال دیگه به عنوان آثار فرهنگی و باستانی انتخاب بشن؟ هی توی ذهنم سرچ میکنم سرچ میکنم بعد میگم حقیقتش هیچ کدوم شون!! بعد آرزو می کنم کاش حداقل می تونستم خونه خودم را به این شکل می ساختم، که یکی میگه تو فعلا توی خرید زمین خونه ات موندی، به این چیزها فکر میکنی!! به نظر میاد یکی از مهمترین دلایل این موضوع همین باشه که ما اگه همه تلاش مون را بکنیم، تازه میتونیم یه خونه حداقلی بعد از کلی سال بسازیم!!!  موضوع دوم: قدیما جوکی بود که از شخصی می پرسند آثار باستانی شهرتون چی هاست؟ اونم جواب میده دارند هنوز میسازندش!! حالا حکایت بعضی از مرمت های آثار باستانی شده! رفتیم یه جایی بازدید بهشون میگیم والا اینایی که الان اینجا ساخته شده، ما چند سال پیش اومدیم قبلا هیچ کدوم نبودند ها!!! یعنی باید دعا دعا کنین این خارجی ها که میان یه وقت هوس نکنن کمی از کاهگل های بعضی عمارتها را بکنند و با خودشون ببرند!! اون موقع است که معلوم میشه زیر اون کاهگل ها از سیمان و بتن استفاده کردند!! احتمالا هم اگه بپرسند مگه میشه مگه داریم؟ جواب خواهند شنید، شما تکنولوژی های تاریخی ماها را خیلی دست کم گرفتید!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 17:43:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوتریکا دن کیشوت لینکدینی</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D9%86%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AA-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-omup7k2wd3bs</link>
                <description>قبل از نوشتن متن اصلی، لازمه چند توضیح مختصر بدم. اول اینکه فضای این پست در ارتباط با لینکدین هست، و قراره در اون به این موضوع که هر چند وقت یکبار در اونجا تکرار میشه بپردازه، گلایه مندی برخی از اعضای اونجا از گذاشتن پست های غیرتخصصی!! البته من به شخصه با این مسئله مشکل خاصی ندارم، ولی برخی از افراد که هیچ یک از پست های شما را لایک نکرده اند، درست در زمانی که برای تفریح یا به دلایل خاص خودتون کمی پستی متفرقه اونجا میگذارید، سریع در قسمت کامنتها با چهره حق به جانب شروع به بحث میکنند که چرا این شبکه اجتماعی متخصصین را با پست های بی ارتباط تون خراب کردید و از اهداف اولیه اون فاصله گرفتید. داستان زیر در حقیقت، به این قبیل افراد اختصاص پیدا میکنه. اما روشی که من گاهی در نوشتن پست هام استفاده میکنم اینه که یه متنی را از یه جا کپی کرده و اون را متناسب با فضای مربوطه خودم اصلاح میکنم. بخش اول متن زیر هم از ویکی پدیای فارسی برداشت شده و در ادامه خودم بخشی را به اون اضافه کردم. خوش حال میشم نظرات تون را درباره پستم بدونم. خیلی ممنون از خوندن پست هام.  باارزش‌ترین دارایی نوتریکا که کتاب‌خوان و اهل تفکر است، کتاب‌هایش هستند. او تحت تأثیر کتاب‌هایش، ابتدا به آیین‌ها، ماجراها و قصه‌های تخصص‌گرایی علاقه‌مند می‌شود و سپس به تدریج شیفته متخصصین ماجراجویی می‌شود که دنبال مأموریتی شرافتمندانه و آرمانی هستند. اشتهای نوتریکا به داستان‌های تخصص‌گرایی به حدی تشدید می‌شود که برای خرید کتاب‌های بیشتر، مجبور میشود که زمین های شرکت‌ های ورشکسته اش را بفروشد. کتاب‌ها پشت سر هم قطار می‌شوند و او بیشتر از قبل خودش را غرق مطالعه می‌کند، به طوری که بر اثر مطالعه زیاد و خواب کم، مغز نوتریکا آب می‌رود و هوش و حواسش را از دست می‌دهد. رؤیای نوتریکا این است که متخصصی ماجراجو شود که با گذاشتن کامنت ها و پست های تخصصی در لینکدین تمام پست های غیرتخصصی لینکدین را درست کند. پس از مدتی طولانی از حضور در لینکدین، شیفتگی‌اش به آیین تخصص‌گرایی او را وادار می‌کند تا دست به عمل بزند. نوتریکا مجهز به افکاری زنگ زده و پوچ، بر دانشی کم سوار شده تا به جستجوی ماجراهای متخصص پنداری خود برود. او که امیدوار است متخصص‌زاده‌ای محترم به او لقبی اعطا کند، سرانجام به دست یک خودمدل پندار که نوتریکا را صاحب تخصص و ثروت می‌پندارد، به دن‌کیشوت دِ لینکدین ملقب می‌شود. پروفایل پیش پا افتاده‌اش هم به یک دکتر متخصص ارتقا پیدا می‌کند. اکنون دن‌کیشوت برای آغاز سفرش تنها به دو چیز احتیاج دارد؛ بانویی که دن‌کیشوت خودش را وقف او کند و یک کامنت گذار. برای اولی، دن‌کیشوت نام شیرینا دلبرا را برمی‌گزیند، به‌یاد همان دختر روستایی که زمانی دلش را برده‌است. اما در یافتن یک کامنت گذار متخصص درمانده شده است. اما از آنجا که در رسیدن به اهداف خود بسیار مصمم است، پست گذاشتن های خود را رها نکرده و به تنهایی گام در این مسیر پرخطر گذاشته است، به امید اینکه به زودی افراد بسیاری برای گذاشتن کامنت به پست های او مراجعه خواهند کرد. بعد از گذاشتن پست های بسیاری که کپی محض از کتاب های خوانده شده اش بودند، در یافتن حداقل لایک کننده ناکام میماند. به ناچار تغییر رویه داده و سعی میکند با کامنتهای خود بر پست های غیرتخصصی، دیگران را از گذاشتن چنین پست هایی بازدارد.  اما گویا بخت با او یار بوده و اتفاقی ناخواسته تقدیر دیگری برایش رقم میزند. روزی بعد از ورود به لینکدین متوجه میشود که شیرینا دلبرا در پستی از اشخاصی که در پی وی از او خواستگاری کرده اند، گلایه میکند. غافل از اینکه این تنها حیله ای از سوی او برای جلب توجه بیشتر است. در این هنگام دن کیشوت وارد میدان شده و از او میخواهد که رخصت دهد تا به جنگ تمام متخصص نمایانی بروند که در پی وی ها به دنبال مزاحمت برای دوشیزگان هستند.   دن کیشوت در همین حال با خود فکر میکند دلیل اینکه کسی به پست های تخصصی اش مراجعه نکرده، پرهیز از رفتن به پی وی دیگران بوده! در نتیجه در اولین قدم، به پی وی شیرینا دلبرا رفته و از او میخواهد که لیست تمام کسانی را که برای او مزاحمت ایجاد کرده اند، به او بدهد. شیرینا دلبرا نیز با شوق فراوان لیستی بلند بالا از افرادی که پست هایی با لایک و کامنت بسیار روبه رو هستند، در مقابل دن کیشوت گذاشته و به او میگوید تمامی این متخصص نمایان از جرگه جاهلان بوده و بقیه اعضا را نیز به گمراهی کشانده اند. دن کیشوت همانجا به شرافت تخصص گرای خود قسم یاد میکند که تمامی این متخص نمایان را به سزای اعمالشان برساند و تا آخرین نفس در این راه کوتاهی ننماید!  و اینچنین سرگذشت دن کیشوت در لینکدین وارد مرحله ای جدید میشود!!  </description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 12:17:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ykjapidtjt2m</link>
                <description>بعد عمری، گفتم برم و از حافظ شعری بخونم. طبق معمول، با این بیت شروع کردم:  یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور،  کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور!!  بعد یه لحظه با خودم فکر کردم، این یوسف نبود که به کنعان بازگشت؛ بلکه یعقوب و خانواده وسایل زندگی شون را جمع کردند و به مصر رفتند. پس چرا حافظ میگه، یوسف بازمیگرده؟!!!  در همین فکر بودم که حافظ آروم زد سر شونم و گفت: داداش ما اصلا ازت دلخور نیستیم که غزلیات ما را نمیخونی!! باور کن راضی به زحمتت هم نیستیم، فقط بذار ما راحت توی آرامگاه مون بخوابیم، همین!!  با خودم گفتم: ای بابا، عجب کاری شد! بعد جوابش دادم: لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی! فقط ای قبله عشاق، «مروت» صفت تو است؛ با ما به از این باش که با خلق جهانی!!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 23:51:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمه خواجه خضر</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%AE%D8%B6%D8%B1-sgecjsgnbif3</link>
                <description>دوران کودکی، پدرم بخشی از زمین های کشاورزی را به کاشت خربزه و هندوانه اختصاص داده بودند. از قضا زمینها در کنار جاده بود و مضاف بر این که پدرم با اکثریت شهر سلام و علیکی هم داشتند. یکی از مشکلاتی که همیشه کشاورزان در اینجا با اون روبه رو هستند اینه که بقیه خودشون را شریک درختان و محصولات کاشته شده شون میدونند؛ با این نوع تفکر که از بین هزاران خربزه ای که کاشتین، واقعا سهم ما یکی دوتا خربزه نمیشه؟!!! غافل از این هستند که سهم شما یکی دوتا که هیچ، اصلا بیان بیست تا هم ببرید ولی اینو بدونید که شما نفر اول یا آخری نخواهید بود که چنین خواسته ای را خواهید داشت، بقیه هم این انتظار را دارند! بارها میشد که روزی پنج شش نفر به سراغ زمین مون میرفتند و هر چه خربزه میخواستند میکندند و میبردند. من همیشه برام سوال بود که آیا کارمندها هم این اجازه را به ما میدهند که از بین سیصد و شصت و ... روز سال، حقوق یک روزشون به ما اختصاص یابد یا نه؟ یعنی واقعا یک روز سهم ما نمیشه؟ مطمئنا اگه چنین حرفی را میزدیم، یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما میانداختند!! بارها بعد از اینکه نفرات بسیاری به سراغ زمین ما میرفتند، پدرم میگفتند برخیزید بریم خربزه بکنیم برای خونه. ما میگفتیم فکر نکنیم دیگه چیزی نصیب ما بشه، همه را کندند! همیشه پدرم جواب میدادند که از قدیم گفتند که اینها «چشمه خواجه خضر» هست، بعد ما هم اگه ده نفر بروند، دست خالی به خانه بر نخواهند گشت. این مثال را در مورد درخت های با عمر سی چهل ساله نیز میزنند!!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 00:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مرا خواند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-ppftzghlvxub</link>
                <description>بعد از امتحان، بیرون که آمدم همه جا تاریک تاریک بود و داشتم مسیر را به تنهایی طی میکردم. درگیر این بودم که چرا هیچ کسی اطرافم نیست، یعنی اینقدر دیر برگه های جواب را تحویل داده ام که همه رفته اند، دیدم از روبه رو به سمت من میایی. تعجبم مضاعف شد که در آن تاریکی و خلوتی به کجا میروی. تا پیش از این هرگز ندیده بودمت و در آن شب تاریک، با ذهن خسته و گرفته ام، تصور نمیکردم اینقدر آن صحنه برایم تکرار شود. مگر بیش از ثانیه ای چشمانمان با هم تلاقی داشتند! هنوز درگیر اینم که هیچ موقع دور و برم به این خلوتی نبوده. بعد رفتنت، با خودم کلنجار میرفتم کیست این ناآشنای آشنا؟ گویایی سالهای سال تو را میشناختم و با تو زندگی کرده بودم. هر چه سعی کردم فرآموشت کنم اما باز چشمانت در خاطرم زنده میشد. با خود فکر کردم تو نیز دیر از جلسه بیرون آمدی، و چون محل امتحاناتمان جدا بوده، به سمت دوستانت میرفتی. اما چرا اولین دیدارمان چنین اتفاق افتاده بود؟!! ترم بعد، در راهروی دانشکده در حال صحبت با یکی از رفقا بودم که تو را دیدم. با خود پرسیدم اینجا چه میکنی؟! تازه فهمیده بودم که ما هم دانشکده ای هستیم! گویا قرار بود عشق روی خوشش را به ما نشان دهد. گهگاهی تو را از دور نگاه میکردم، اما صحبتی بین مان برقرار نبود. روزی سر کلاس فیزیک در تالار نشسته بودم و تو آمدی در کنارم نشستی! من واقعا مانده بودم که چه باید بکنم. تنها وایت برد را نگاه میکردم و جرات نداشتم رویم را به سمت تو برگردانم. گهگاهی زیرچشمی نگاهی به تو می انداختم. چند دقیقه که گذشت، ناخودآگاه سرم را بالا آوردم و به تو نگاه کردم. حالا چشم در چشم شده ایم و من مات تصویر توام. چندثانیه به همین قرار بود که استاد مرا خطاب داد: آقای فلانی حواستان اینجاست، تشریق بیاورید و این مسئله را حل کنید!! تالار را خنده فرا گرفت.در حین رفتن به سمت جلوی تالار با خودم فکر میکردم که این تغییر اتمسفر از عشق به علم چقدر سریع رخ داده است، نمیدانم اکسیژن کافی به مغزم رسیده برای حل این مسئله یا نه؟ از شانسم سوال راحت بود و توانستم آن را حل کنم. به شوخی گفتم استاد میخواهید آن را به روش های دیگر هم حل کنم یا نه؟ جواب دادند که نیازی نیست، فقط همین ردیف های جلویی بنشین و دیگه عقب نرو! گفتم اجازه دهید اول وسایلم را بردارم. تو بلند شدی و از تالار بیرون رفتی و من مجبور بودم که ردیف اول بنشینم!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 11:16:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده من</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-anjxxfdx8ykv</link>
                <description>با هزار بدبختی و رو زدن به این و اون، تونستم پونصدهزار تومن را جور کنم. گفتم برای اینکه سریعتر پیش رفیقم برسم، مسیرم را عوض کنم و از خیابان دیگری برم. در بین راه، جلوی منو گرفت و گفت خواهش میکنم چندتا جوراب ازم خرید کنید، خدا خیرتون بده واقعا. میخواستم بهش بگم آخه جوراب میخوام چیکار توی این هیری ویری؟! که نگاهم به چشماش افتاد. محو تماشاش شدم و او ادامه داد خواهش میکنم ازم جوراب بخرید، برای درمان بیماری مادرم به پولش نیاز دارم! بیجهت گفتم چه جوراب های خوبی هم هستند! جواب داد بله واقعا خوبن، چندتا بهتون بدم؟ گفتم والا من نیازی به جوراب ندارم فعلا، به تازگی چندتا خریدم و بهم هدیه دادند! با تعجب پرسید جوراب بهتون هدیه دادند؟ گفتم چی بگم، دوستان لطف زیادی بهم داشتند دیگه!! جواب داد میخواین من هم یکی بهتون هدیه بدم... با خودم داشتم فکر میکردم یعنی میخواد بهم هدیه بده واقعا؟ که ادامه داد به شرطی که چهارتای دیگه اش را خرید کنید! خندیدم و گفتم چه هدیه باارزشی هست واقعا! چند باید پرداخت کنم؟  خیلی خسته و تشنه بودم، رفتم یه آب هویج بستنی بخرم. چون شلوغ بود، چنددقیقه باس صبر میکردم. اونم اومد که چیزی بخره. به شوخی گفتم میخواین این دفعه در جواب اون هدیه تون، من به جاتون حساب کنم؟! خندید و گفت خیلی ممنون! وقتی آب هویج بستنی آماده شد، بهش تعارف کردم، اما قبول نکرد و ازم تشکر کرد. میخواستم دوباره بهش تعارف کنم، اما خجالت کشیدم! ناگهان دختر بچه ای نزدیک شد و گفت آقا میشه برای خانم تون گل بخرید؟!به شوخی جوابش دادم والا ایشون که با من قهر کردند، حتی این آب هویج بستنی را هم ازم نمیگیره! با تعجب پرسید چرا؟ من که خیلی وقته که میخوام یه بار یکی از اونها بخرم، اما نمیتونم. گفتم من این آب هویج بستنی را میدم بهت و تو اونو با گل هات بده به ایشون. چند لحظه هم صبر کن تا برای تو هم یکی بخرم. خیلی خوشحال شد. به فروشنده گفتم لطفا دوتا دیگه آب هویج بستنی بدین.  منتظر بودیم تا سفارشم آماده بشه که یه پسر بچه بهمون نزدیک شد و گفت آقا ممکنه یه عروسک برای دختربچه تون بخرید؟ گفتم عروسک؟ و نگاهی به اون دختربچه کردم. فکر نکنم فعلا نیازی به عروسک داشته باشه، چندتا توی خونه داره! ناگهان در حالی که بغض کرده بود گفت من تا حالا هیچ عروسکی نداشتم که باهاش بازی کنم. کنارش نشستم و گفتم هر کدوم را دوست داری، انتخاب کن. بعد بلند شدم تا دوتا آب هویج بستنی را از فروشنده بگیرم. یکی را به دختر بچه دادم و اون یکی را دادم دست اون پسربچه، گفتم میشه چند لحظه اینو بگیری من پولم را پرداخت کنم. بعد که برگشتم که پول عروسک را پرداخت کنم و آب هویج بستنی را بگیرم، یه لحظه مردد شدم این کار را بکنم یا نه. گفتم یه کم بهم تخفیف بده و این آب هویج بستنی را هم خودت بخور!! میخواست کمی چونه بزنه ولی نهایتا قبول کرد.  دست آخر گفتم برای خودم هم یه بستنی قیفی بخرم. وقتی میخواستم شروع کنم به خوردن، رفیقم با یه پست گردنی منو خطاب قرار داد من بدبخت کلی اونجا منتظر تو هستم، و تو داری اینجا خوش گذرونی میکنی برای خودت! دیدم اون سه نفر دارند میخندند. پرسیدم چی شده؟ دختربچه جواب داد: صورت تون بستنی ای شده. میخواستم به رفیقم بگویم این چه کاری بود آخه، که بهم گفت بست باشه هر چی از اون بستنی خوردی، بقیه اش را بده به من و زود باش بریم که خیلی دیر شده!شروع کردیم به رفتن، چند قدم نگذشته بودیم که پسربچه صدام کرد آقا آقا، خانم و بچه تون که یادتون رفت! رفیقم با تعجب پرسید زن و بچه اش؟ این در به در گور نداره که کفن داشته باشه، زن و بچه اش کجا بود؟! دیگه آبرویی برام جا نذاشته بود. به راه مون ادامه دادیم. بعد از چند قدم دوباره برگشتم عقب را نگاه کردم. با خودم فکر میکردم برای چند دقیقه هم که شده بود، برای خودم یه خونواده داشتم!!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 23:33:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی بی موقع!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezadehghan/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-b8ccdtporxft</link>
                <description>برای یادگیری زبان در گروهی عضو شدم که تو میان دار آن بودی و هر کسی دوست داشت با تو به صحبت بنشیند اما من خود درگیر عشقی خانمان سوز بودم که تمامی ذهنم را به خود مشغول ساخته بود هرگز گمان نمیکردم با آن جواب های ساده ام اینقدر تحت تاثیر قرار بگیری بخصوص برای کسی که صحبت کردن با او برای هر کسی افتخار محسوب میشد اما روزی مرا در مخصمصه ای سخت قرار دادی، که میتوانست پایانی بغرنج بهمراه داشته باشد آنقدر نزدیک شدی که گویی هرم نفسهایت به صورتم برخورد میکنند اما منتظر ماندی که من صحبت از عشق را آغاز کنم تا به حال اینقدر از نزدیک تو را ندیده بودم، محو چشمانت بودم شیطان در گوشم زمزمه کرد در آیینه چشمانش بنگر، چه میبینی گفتم خودم را، گفت تو با او میتوانی به دوران پرشور جوانی ات برگردی حیف است که بیجهت دل بیقرارش را بشکنی، قهرمان زندگی او باش! به صورتت خیره شدم به آنهمه شور و شوق جوانی ات، به آن لبخندهای زیبایت به دوران جوانی خودم برگشتم، که بی دلیل و به سادگی دلداده شده بودم اما حاصلی جز سوختن و نرسیدن نصیبم نشده بود تو زیر لب به آرامی گفتی «دوستت دارم» تا مرا به واکنش واداری خواستم دستم را بر روی قلبت بگذارم، یا اینکه به نرمی دستانت را بگیرم اما با خود اندیشیدم که برای دل خون شدنت زمان بسیار زود است برای عمری بی اعتمادی به بقیه، برای تباه ساختن تمام آرزوهایت از تردیدهایم خسته شدی و با ناراحتی دور شدی؛ صدایت کردم، اما بی اعتنا رفتی و من بیاد گذشته گفتم من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم!</description>
                <category>مرتضی دهقان</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 00:18:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>