<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی کی‌منش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mortezanevis</link>
        <description>نوشتن و بس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/119488/avatar/Olyp8K.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی کی‌منش</title>
            <link>https://virgool.io/@mortezanevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>16 سالگی فریدون، شرم بدن و پلن A و B یک مادر نمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-xamicw2iqnsk</link>
                <description>فریدون ظاهرا تو سن شونزده سالگی، دیگه طاقت نمیاره و میره سراغ مادرش میگه: بگو مر مرا تا که بودم پدر    کیم من ز تخم کدامین گُهر چه گویم کیم بر سر انجمن یکی دانشی داستانم بزناین فشار گروه همسالان همیشه بوده در طول تاریخ. بعد مدرسه که دور هم جمع میشدن، یکی میگفته بابام خلبانه، یکی میگفته آقام مهندسه، یکی دیگه میگفته بابام سخنران انگیزشیه و خلاصه از این چُس کلاسا. بنابراین طبیعیه که فریدون هم دنبال این باشه بفهمه از تخم کیه. البته معمولا بیشتر افراد میدونن زِ تخم کی هستن و سوالشون - به خصوص در زمانه حاضر - بیشتر اینه که به تخم کی هستن تو این مملکت؟کی ام من؟ به تخمِ کی ام؟!!!توضیحاتی که مادر به فریدون ارائه میده خیلی دقیق و کامله. میگه اسمش آبتین بود و کاردرست بود و مَشتی و بامعرفت. ولی در جایی که داره درباره رگ و ریشه آبتین صحبت میکنه، در مصرع دوم میگه پدر فریدون، گرد و بی آزار بوده:ز تخم کیان بود و بیدار بودخردمند و گرد و بی‌آزار بوداین قضیه نشون میده در اون دوران پدیده Body shaming (شرم اضافه وزن) وجود نداشته و اصولاً چاقی امتیاز حساب میشده، و این که چاقها اون موقع هم بی آزار و مهربون بودن.و اما جایزه مادر نمونه هزار سال اخیر به مادر فریدون میرسه. قشنگ پلن A و پلن B داشته تو ذهنش. فریدون رو وقتی نوزاد بوده از ترس ماموران ضحاک، می بره به یه مزرعه که یه گاو رنگارنگ فول آپشن توش بوده به اسم برمایه، بعدم...ادامه ش رو خودتون بخونید.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 23:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت ضحاک و آقای کله‌پوک</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B6%D8%AD%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%88%DA%A9-ctwkpxlcqdrb</link>
                <description>که گر بودنی باز گوییم راستبه جانست پیکار و جان بی‌بهاستضحاک خواب دیده که پدربرادر شده (مودبانه خوارمادر). میره منجم میاره از این ور اون ور کشور. تعریف میکنه خوابشو و میگه تعبیر کنید. جرات نمیکنن. میگن راستشو بگیم، میزنه خودکشی‌مون میکنه. اما ضحاک از اون موجوداتی بوده که مثل ارّه زیر بغل اطرافیانش گیر کرده. یعنی نمیشه بش چیزی که خوشش نمیاد رو بگی، نمیشه هم نگی:و گر نشنود بودنی‌ها درستبباید هم اکنون ز جان دست شستمیگه نگیم چیه تعبیر خوابش هم می زنه ما رو میکشه. چون ما رو آورده که تعبیر خواب بگیم، نه این که هی سکوت کنیم، مگه عارفیم ما؟مگه عارفیم؟خلاصه: سه روز اندر این کار شد روزگارسخن کس نیارست کرد آشکارسه روز کسی بذر نداشته به حاکم بگه قضیه چیه. اما بعد سه روز خلاصه با اصرار ضحاک، یک نفر بذر میکنه صحبت کنه و میگه که فریدون در راه است و به زودی به همون شهرستان دوحرفی خواهی رفت[گا]. باقی داستانم معروفه و می دونید یا نمی دونید و میرید میخونید یا مثل همیشه نمی خونید و به جایی هم برنمیخوره.نکته داستان اینه که نهایتا بعد از سه روز، اون حضرت که نماد گوش کَر و چشم کور بوده هم اونقدر فشار میاره به مشاورانش که بالاخره یک نفرشون جرات کنه تعبیر واقعی خوابشو بهش بگه. چون می خواد فکر چاره کنه.حالا مقایسه بفرمایید با اون کله پوکی که بیشتر از سی ساله داره فشار میاره که حتی یه نفر هم جرات نکنه بهش واقعیت رو بگه و بگه چه عاقبتی در انتظارشه.خواب ضحاک که به هیچ وجه تحت تاثیر لوبیای شام شب قبل نبود و عینا محقق شد</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 18:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایلان ماسک: جمشید شاه را تکرار نخواهم کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-aaxgo1lyql4q</link>
                <description>چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مردکه آزاده را کاهلی بنده کرددر این بخش از داستان جمشید در شاهنامه فردوسی، علت بندگی و خفت آدمیان خیلی صریح افشا شده: کونگشادی!ولی اگه فکر کردید کونگشادی همیشه باعث فقر هم میشه، سخت در اشتباهید؛ این ویژگی، صرفا باعث بردگی  میشه. البته واقعیتش اینه که روی اینم حساب کتابی نیست. حتی خیلی اوقات میشه گفت کونگشادی باعث احترام و دستبوسی و سروری تون هم میشه. بنابراین اگه از بندگی بدتون نمیاد و فراخ باسن هستید، آغوش دنیا ممکنه به روی شما بازِ بازِ باز باشه.برای توضیح بیشتر باید بگم جمشید شاه برای اولین بار اصناف رو خلق کرد و دسته بندی نمود. چهار تا صنف بودن کلا که سه تاشون نون بازو می خوردن و یکی شون طبق معمولِ تاریخ، نون بازوی بقیه رو: جنگاوران و کشاورزان و صنعتگران و ملایان. مفتخورشون مشخصه کیه دیگه. نه؟ خیلی هم احترام داشتن. همیشه با عزت اومدن و با عزت رفتن. ملت زن و بچه و دارو ندارشونم برای این کونگشادا در طبق اخلاص میذاشتن و میذارن هنوزم. کی بدش میاد؟ فقط آدم احمقی که آزادگی براش مهمه. بیا برو بنده شو بابا.زمانه جمشید زمانه باشکوهی بود. از صنایع مختلف بگیر تا عدل و داد و جشن نوروز و فرهیختگی و البته ظاهرا یه وزارت بهداشت درست درمون با بیمه های درمانی عالی:چنین سال سیصد همی رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگارسیصد سال از عمر جمشیدشاه گذشته بوده و کلا مرگی اتفاق نیفتاده بوده. ولی فکر هم نکنیم این چیز خیلی نایسیه. از قدیم گفتن عمر که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند. یا شاید اصن همین عمر زیاد، مغز رو زائل می کنه. روایت شده از ایلان ماسک پرسیدن چرا برای افزایش طول عمر انسان برنامه نمیکنی؟ ایشون محترمانه گفت آدما کسخولن و هر چی بیشتر عمر کنن، بیشتر جهان رو به گند میکش [نگاه کنید به جنتی و ملاقاتش با فرعون مصر]. بیا، اینم نتیجه عمر زیادی جمشید، طرف رد میده. میره رو منبر تو جمع گَنگ‌ترین آدمای عصر خودش می افته به چرند گفتن:چنین گفت با سالخورده مهانکه جز خویشتن را ندانم جهانچو این گفته شد فرّ یزدان از اوی   بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگویاینجا منظور از «گفت‌وگوی»، گفتگوی آزاد و کرسی آزاداندیشی مثل اینایی که هر روز تو ایران ما به همت نظام مقدس برگزار میشه نیست. اصلا و ابدا. اینجا منظور از گفتگو، یعنی آشوب و داستان. خلاصه کشور به فاک میره. جمشید کاش کم عُمر می کردی. جمشید از دست تو. جمشید تو که فرِّ ایزدی داشتی چرا؟ جمشید خسته م کردی. زودتر کاش می رفتی. جمشید یه جای داستان باید می گفتی گمشید... گمشید می خوام بمیرم. البته درک می کنم شاید اونقدر همه چی مرتب بوده اون موقع که عامل مرگ و میر پیدا نمی کردی. نه هوای بدی، نه پرایدی، نه پارازیت سرطان زایی، نه جنگ حق علیه باطلی چیزی، نه سرکوب معترضی... دستت کوتاه بوده از همه چی. هی مجبور شدی ادامه بدی این زندگی لعنتی رو.جمشیدشاه بزرگ، از علل بیزاری ایلان ماسک از پروژه های افزایش طول عمر / لحظه اوج گیری جمشید رو ملاحظه می فرمایید</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 23:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو نگو، بگو دیوترنسلیت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-vxytrnl9eggy</link>
                <description>جهاندار طهمورث بافرینبیامد کمربستهٔ جنگ و کینیکایک بیاراست با دیو جنگنبد جنگشان را فراوان درنگاز ایشان دو بهره به افسون ببستدگرشان به گرز گران کرد پستبه این شکل و با این توصیفات، شاه طهمورث فرزند هوشنگ شاه، میزنه یَک یَک دیوها رو برادرپدر میکنه(به جای واژه نامأنوسِ خوارمادر).اما دیوها که بر خلاف علما و ملایان ما، شیفته زندگی در دنیای دیگر نبودن، درخواست کردن که طهمورث امانشون بده و گِس وات؟ امانشون داد. اما امانِ مفتی نبوده و قبلش وعده داده بودن در ازاش برق و آب و گاز رو مجانی... نه اون یه چی دیگه بود. وعده شون این بود:که ما را مَکُش تا یکی نو هنربیاموزی از ما که‌ت آید به بردیوها که امان رو گرفته بودن، نامردی نکردن و وعده رو عملی کردن:نبشتن به خسرو بیاموختنددلش را به دانش برافروختندنبشتن یکی نه، که نزدیک سیچه رومی، چه تازی و چه پارسیچه سغدی، چه چینی و چه پهلویز هر گونه‌ای کان همی بشنویخلاصه دیو نگو، بگو «دیو ترنسلیت». اما طهمورث با این همه زبانی که بلد بوده و وضع مالی خوب که به سادگی می تونسته اپلای کنه و بره، مهاجرت نمیکنه بره؛ بلکه:جهاندار سی سال از این بیشترچه گونه پدید آوریدی هنریعنی موند و کلی اختراعات و ابداعات کرد. ایشون که قبل یاد گرفتن سی تا زبان، نخ ریسی و لباس دوزی و فرشبافی و اهلی کردن حیوانات وحشی رو بنیان گذاری کرده بود، فکرشو بکن دیگه بعدش چی کارا کرده.فقط اینو بگم که ما از دیو هم شانس نیاوردیم. از بچگی تا بزرگسالی، فقط دیو دیدیم. کلا مملکت دست دیو بود. ولی این همه دیو، یه دونه زبان فارسی رم به زور حرف می زنن چه برسه به انگلیسی. جلسات رسمی، مصاحبه ها، سازمان ملل، افتضاح، افتضاح. این دیوها رو اسیر کنیم، چی بلدن یاد بدن که دلمون خوش شه ولشون کنیم عوض یادگیری هنرشون؟ هنر غارتگری؟ تعویض لباس در سه ثانیه از گرگ به میش و بالعکس؟ چی؟دیوترنسلیتی که سمت راست شاه طهمورث می بینید(راستِ خودش و چپِ شما...! بابا همینی که شورتک پاشه)، بهش زبان چغدی و چینی و تازی یاد می داد. هفته ای دو روز هر جلسه یک ساعت. توی شیش ماه کار رو جمع کرد. حلالش.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 18:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو گفتی که با من به یک پوست بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-snhxxrl3hgjq</link>
                <description>فکر کن نشستی داری غصه می خوری میگی که چی بشه؟ گیرم همشو نوشتم. سیر تا پیاز اسطوره ها و قصه های باستان رو. ته سیگارتو می تکونی کف باغت و گوش میدی به شرشر آبی که لای درختا تاب می خوره. به خودت میگی باید همه این باغ و ماغو بفروشی بدی نسخه های قدیمی بخری بخونی هزار هزار صفحه بنویسی، تهشم هیچ فایده ای نداره جز این که ریشخند خلایق بشی.همین موقع تنها رفیق بامرامی که تو این خرابشده داری میاد پیشت. دو تا انار تو دستش داره. یکیو میندازه بغلت، یکیشم می ترکونه و شروع می کنه به خوردن. همونجوری که دندوناش تو خون انار غلت می خوره، نیشش باز میشه میگه چته و تو بش میگی چته و یهو یه پیشنهادی بهت میده که احوالت عوض میشه:به شهرم یکی مهربان دوست بودتو گفتی که با من به یک پوست بودمرا گفت خوب آمد این رای توبه نیکی گراید همی پای تونبشته من این نامه پهلویبه پیش تو آرم مگر نغنوی [یعنی آروم نگیری]گشاده زبان و جوانیت هستسخن گفتن پهلوانیت هستشو این نامه خسروان باز گویبدین جوی نزد مهان آبرویچو آورد این نامه نزدیک منبر افروخت این جان تاریک مناهمیت دوست خوب از زبان فردوسی رو مشاهده کردید. بخیل نبودن، هنری است به خدا. از هنر مردان خدا که شهادته هم برتره. می بینه رفیقش یه کاری رو خوب بلده، می دَمه تو وجودش نه این که برینه به هیکلش. حاصلش شد شاهنامه. جمع کنید خودتونو! یه کم به داد هم برسید. خوبیای همو ببینید. تشویق کنید همو. رشد بدید همو. رفیق هم باشید. رفیق بی کلک، مادر... چند تا چوب بیارید بشکنم درباره اتحاد می خوام باهاتون صحبت کنم.وقتی پول نمیدی اکانت پرمیوم چت جی پی تی بگیری و یه دست اضافه روی شونه یکی از کارکترات میذارن که ادب بشی و فاز تصویر هم یه مقدار رنگین کمونی و مثبت هیجده میشه و کلا بی ربط به فضایی که توی متن مدنظرت بوده</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 14:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیره شو به تیزگرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF-zwlnbyqid0ht</link>
                <description> خواهی که یابی ز هر بد رها      سر اندر نیاری به دام بلانگه کن بدین گنبد تیزگرد که درمان ازوی است و ز اوی است دردنه گشت‌ِ زمانه بفرسایدش نه آن رنج و تیمار بگزایدشنه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همیاز او دان فزونی از او هم شماربد و نیک نزدیک او آشکاراینجا فردوسی میگه به گنبد تیزگرد نگاه کن اگه می خوای بگا نری. خیره بشم به آسمون؟! این چه جوری میتونه به من کمک کنه فری جان؟ نفهمیدم.طبیعتا بعد از 10 ثانیه تفکر خیلی عمیق، رفتم سراغ هوش مصنوعی که به تدریج داره به جای من زندگی میکنه و ازش خواستم به جای من فکر کنه و بگه این پیشنهاد فری یعنی چی و چطور میتونه برام مفید باشه که خب پاسخش رو خوندم و مفید بود.شمام همین کارو کنید. هر چیزی رو متوجه نشدید، از هوش مصنوعی بپرسید. زندگی خیلی کوتاه تر از اینه که بخوایم با فکر کردن، تلفش کنیم. والا.وقتی تازه فهمیدی برا این که بگا نری باید به آسمون نگاه کنی</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 15:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای استانبول - ماجرای طاهر کوربخت (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%AA-2-qrrwwdnyirs9</link>
                <description>ابتدا قسمت اول ماجرای طاهر کوربخت را بخوانید.هی حواست هست؟ ادامه داستان مرا نگفتی. عاشق شقایق شدم و بعد چه شد؟ گفتی یا نگفتی؟ تو قصه گو نیستی داداش،  ول دادی قلمتو! نمی فهمی این کلمه ها چطور زندگی ما آدما رو می سازن. نمی فهمی. اصلا نویسنده نیستی. به خدا چای فروش باید می شدی تو یه دکون ساده تو رشت، یا مثلا گارسون قهوه خونه شاه میزرا تو عهد قجر، یا ماست بندِ کوچه دل فروش‌ها تو کاشان عهد مشروطه... ولی نویسنده نه!طلوع آفتاب در ذهن استانبول‌زده آقا طاهرصبر کن آقای ط! گرفتاری های نوع بشر زیاده... اومدم، برو کنار یه دقیقه!خلاصه آقای ط که برای ساده تر چرخیدن اسمش تو دهن، قرار شد بهش بگیم طاهر کوربخت، دل از سکه سکه جمع کردن و بورس بازی و پی ارتقای شغلی له له زدن کند و تصمیم گرفت به آرزوی بچگیش برسه و یه جهانگرد بشه. البته حالا جهانگردِ جهانگردم نه... خلاصه عین تاپاله نچسبه به زمین خدا و یه مقدار سفر بره.شقایقم که اومد تو زندگیش، مثل خودش یه آذرماهیِ عشق سفر بود، در واقع جنون سفر داشت(در حد نیاز به بستری)؛ ولی چون در خانواده ای فقیر چشم به جهان گشوده بود، از لوازم سفر، فقط نیتش رو داشت و یه عالمه روز خالی. بله! شقایق خانم به تازگی از سر کار اخراج شده بود که درباره علت اخراجش چیزی نمیگیم و وارد مسائل خصوصی افراد نمیشیم، فقط به همین بسنده کنیم که مدیر اداره ای که توش کار می کرد، انتظار اضافه کاری های دونفره داشت که خب خلاف قانونِ کار و تمام قوانین اخلاقی و انسانی دیگه بود و شقایق گفته بود برو این دام بر مرغی دگر نه و آقای مدیر هم یه استغفراللهی گفته بود و روی یه برگه کاغذ نوشته بود این فرد به علت مفاسد گونه گونی که ازش رنج می بره از این لحظه وقتش آزاده و فرستاده بودش کارگزینی.لحظه ای که شقایق خانم با پرونده زیربغلش، عصبانی و آشفته از درب اداره کهنه خاکستری هشت طبقه اش در مرکز شهر زده بود بیرون، تنه به تنه شده بود با طاهر کوربخت که داشت می رفت پیش وکیل، دنبال سهم الارثی که پسرعموی پیرش برایش کنار گذاشته بود و حدود 20 میلیون تومانی می شد و به نظر می رسید فرزند پسرعمویش قصد هاپولی کردنش را داشته و فکر نمی کرده طاهر بیفتد دنبالش و البته که کور خوانده بود... خلاصه این دو نفر به هم کوبیده شدند و بلافاصله در یک نگاه شیفته هم شدند و از آنجا که ایده بهتری به ذهن هیچکدامشان نرسید، به بهانه رد و بدل کردن جزوه و امتحان پایان ترم دانشکده، شماره تلفن هم را گرفتند، در حالی که از فارغ التحصیلی هر دو، بیش از ده سال آزگار می گذشت و رشته و دانشکده و دانشگاهشان قرابتی با هم نداشت؛ مجبور بودند، می فهمید؟ مجبور!جزوه درس مخابرات دیجیتال دانشگاه تهرانماه اول و دوم به عاشقانگی گذشت و سفرهای چُسکی به اطراف و اکناف تهران و خیالات شاعرانه و هوس های شباب. ماه سوم به بعد، آنها برای هم دو پارتنر ساده بودند، نه بیشتر نه کمتر و خدا می داند که روالش همین است و بنده هایش هم، خصوصا همین دو مورد ما، طاهر و شقایق، به این مسئله واقف و به آن تسلیم بودند و به سرنوشت سُم نمی انداختند که کوش پس چه شد آن عشق افلاطونی و قس علیهذا.با این حال، شوق سفر، نمک مشترکی بود که هر دو بر خیار ارتباطشان می پاشیدند و به آن دلخوش بودند. روزی هم پای تکرار سریال چوکوروا نشسته بودند که طاهر کوربخت بالاخره ماجرای افتضاح به فاک دادن مبلغ قلمبه‌ای از سرمایه زندگی‌اش در بورس به تشویق و حمایت دولتمردان دلسوز میهنمان را تعریف کرد و اشک ریخت و گفت که از آن به بعد تصمیم گرفته از خیال خام سرمایه گذاری و دوراندیشی های ابلهانه در این بوم و بر واقع شده در این خطیرِ خاورمیانه دست بردارد و تاجِ بوالهوسی سفر را بر سر باقی مانده عمرش بگذارد.شقایق که پابه‌پای طاهر بر تراژدی برباد رفتن پول پارتنر خود در بورس زاریده بود، ناگهان نگاهش پر از ذوق شد و درخشش بشاشت بر لبانش نشست و گفت...اون نگفت که! من گفتم!بله بله. دهن تو باز شد... ای مار برینه تو دهنت!واقعا! گُل گفتی!طاهر که دامن از کف داده بود، ناگهان نعره زد که بیا دو هفته بریم ترکیه، بریم استانبول. هستی؟شقایق که همه عمر در حسرت بیرون رفتن از این مرز پرگهر می سوزید و آرزو داشت علاوه بر این، تمام دنیا را هم بگردد، بوس آبداری ...بگذر از این بخش. ناموسی پاموسی نکن داستان رو. تو شهر ما سر می بُرن بابت این چیزا.چه شهر بی‌اعصابی! یه دونه بوسه دیگه... باشه! خلاصه که اراده‌شون جفت شد و قمر تقدیرشون به عقربِ تصمیم نشست و قرار مدار گذاشتند برای سفر تفریحی به استانبول. آنها عزم خود را جزم کردند که توری ارزشمند انتخاب کنند و کردند... آقای ط! بگذریم و سریعتر به پایانش برسیم، دلم ریش می شود.بگذریم آقا. بگذریم. اولش به شنیدن توصیفات سرگرم می شویم، ولی بعد که یادمان می آید چطور شد، دلمان می خواهد گلویتان را بِدَریم یا خودمان را از گوشه ای آویزان کنیم یا شقایق را شقه شقه کنیم.آقا بیماری است دیگه. دست خود آدم که نیست.خب نمی شد زودتر به ما واکسن بزنند که اپیدمی شل کند و دست از سرمان بردارد؟ یا نمی شد حالا که با تاخیر می زنند، حداقل واکسن درست درمانی بزنند که ایمنی درست و حسابی بدهد؟ اصلا این حرفها رو ولش...! حداقل تشویقمان نکنند که پولمان را به شکم نهنگ بورس بریزیم؟خلاصه کنم که هوا پس است. طاها که تاج بخت را چنان از سرش افکنده اند که کلاهخود را چنگیزیان از سر سربازان دربار خوارزمی در حملات رعدآسای قرن هفتم هجری، 56 میلیون تومان برای تور دو هفته ای لوکس هزینه کرد و دو روز مانده به سفر، شقایقش به ویروس کرونا از نوع دلتا مبتلا شد... واکسن زده بود، ولی کرونای بی پیر به جانش دست یازیده بود.حوالی ظهر، گوشی موبایلش روی میز اتاق کارش در بانک لرزید. برداشت و پیام شقایق را خواند: عشقم، عزیزم، یک دنیا شرمندتم... میدونم خیلی برای این سفر خرج کردی و میدونم و میدونی که هر دومون منتظر این سفر بودیم، اما چه کنم؟ دیدی که واکسن هم زدم، اما واکسن فقط جلوی مرگ رو میگیره، خودت می دونی...طاها پاسخ داد: کاش جلوی مرگت را نمی گرفت! اینطوری دلم خنک می شد اقلا. الان به زور هواپیما رو کنسل کردم، اونم با جریمه کنسل شد. ولی هتلمون رو کنسل نمیکنه. برو ولم کن بابا! ریدم به این زندگی!منتظر پاسخ شقایق نشد که بلافاصله پاسخ داد «ریدم سر قبرت گوزو» و گوشی موبایل را از پنجره به بیرون پرت کرد. دلش می خواست این رویکرد جدیدش به زندگی، جواب بدهد. این که دست از پول جمع کردن برداشته و به تپش های قلبش، به ندای کوفتی درونش توجه کرده، باید قاعدتا نقطه عطفی در زندگی به گِل نشسته اش می شد، اما نشد. طاهر فکر کرد شاید خاصیت خاورمیانه این باشد. کمی گریه کرد. بعد بیشتر گریه کرد. بعد بیشترتر گریه کرد... تا این که علیرضا از پرسنل حفاظت بانک در اتاق را زد و آشفته گفت: شما موبایلتون رو پرت کردید پایین؟طاهر سر بالا کرد و گفت آره! چطور؟، و تازه متوجه خون روی پیراهن سفید علیرضا شد.علیرضا در حالی که به نظر می رسید به دریدن گلوی طاهر یا کوبیدن مشت توی سرش بی رغبت نیست، پرسید معمولا چه وقتایی این کارو می کنید؟طاهر هم که خون خونش را می خورد، پاسخ داد معمولا وقتی که تمام سرمایه م که با ده پونزده سال عین خر کار کردن توی بورس به دست آوردم به فنا میره و بعد وقتی تصمیم گرفتم به شخم بگیرم دنیا رو و پولمو بدم برم سفر، پارتنرم دو روز مونده به سفر کرونا میگیره و ریده میشه توش و نصف پولی که برا هتل و بلیط دادم از دست میره... این طور مواقع ممکنه گوشیمو ...بعد یکهو دوباره خون روی پیراهن علیرضا نظرگیرش شد، دنیا برایش مبهم شد و سکوت کرد و لَختی بعد پرسید: چیزی شده؟!!علیرضا در را کوبید و رفت. آقای «ارزدراز» رئیس واحد ارزی در را باز کرد و گفت چی کار کردی طاهر؟!! گوشیت خورد توی سر یه نوزاد. باباش اومد تو بانک عربده کشید، علیرضام بی خبر از همه جا، درگیر شد با طرف...دنیا دور سر طاهر چرخید.خب! بقیه ش چی شد؟ بگو دیگه! بنویس دیگه!ببین همه داستانت رو میگم. ولی برات آب و نون نمیشه.از کجا می دونی؟ یه پسردایی دارم تو هالییود چایی میده. یعنی آبدارچیه اونجا. تو آخرین کار اسکورسیزی، صحنه ها رو طی می کشیده. میگه کپی رایت زندگی نامه ت رو اگه جذاب باشه، میتونی تپل بفروشی. چون یه کم در جریان زندگی من بود، گفت بنویسش. تو هم باید بنویسی.خب چی گیر من میاد؟همین که ازت شکایت نمی کنم، برو خدا رو شکر کن. ولی من بی معرفت نیستم عین تو. پنج درصدِ هر چی گرفتم، مال توتَرَک نخوری یه وقت! هنوز پولی دستتو نگرفته این طوری بذل و بخشش نکن!ادامه بده! بگو بعدش چی شد. بگو بابای بچه کی بود. بگو وقتی رفتم پایین چی دیدم، چی شد. بنویس!خودت چرا نمی نویسی.دِ بدبختی من اینه که دست به قلم نیستم، وگرنه منت تو گوزو رو نمی کشیدم.منت نکش، هَم بکش! تمرین کن! می تونی!ببین تیغ برمیدارما.باشه باشه! ادامه ش میدیم. این قصه ادامه داره. فعلا ادامه داره.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 18:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای طاهر کوربخت</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/taherkoorbakht-vwdysxtal82f</link>
                <description>آقای ط آدم خوش شانسی نیست. در واقع هر چند ممکن است در زندگی به پیشرفتها و موفقیتهایی هم برسد، شاید میز و صندلی اش بزرگتر شود و به سمت اتاق مدیریت در قله ساختمان مرکزی بانک ریزریز قد بکشد، اما آن قدری شانس ندارد که بتوان عاقبت درست و درمانی برای او تصور کرد.تا شقایق هست، فلان و بیسارآقای ط که از این پس برای راحت در دهان چرخیدن اسمش، نام مستعار «طاهر کوربخت» را برایش به کار می بریم، یک کارمند معمولی بانک است که چهل و پنج سالش شده، مجرد است و هفته ای هفت نوبت با مادرش که در شهرستان زندگی می کند، تلفنی دعوا می کند و بعد تلفنی آشتی می کند.خلاف تصور عموم، موضوع دعوایشان به هیچ وجه ازدواج آقا طاهر نیست، اتفاقا تنها نقطه اشتراک مادر و پسر این است که ازدواج ماهیتا امر اشتباهی است. البته استدلالهایشان با هم متفاوت است. مادر طاهر، زیور خانوم، معتقد است اگر ازدواج امر درستی بود، نباید حاصل آن لندهوری مثل طاهر می شد و طاهر استدلال می کند اگر ازدواج خوب بود، مادرش که هیچ عقل درست و حسابی ندارد و هیچ یک از تصمیمات زندگی اش درست نبوده، هرگز تصمیم به ازدواج نمی گرفت.موضوع دعوای آنها یک مسئله خصوصی است و بیایید خاله زنک نباشیم و به داستانمان برگردیم.طاهر به تدریج پله های ترقی را در بانک طی کشید و بالا رفت. آن قدر بالا رفت که یک ماشین شاسی بلند خرید که با جهش همیشگی قیمتها الان قیمت روز آن، 650 میلیون تومان است و کسی چه می داند، شاید وقتی شما این قصه را می خوانید، به پنج میلیارد تومان هم رسیده باشد.دو سالی با ماشین سیاه مات بزرگش در خیابانهای تهران فخر فروخت و مخ زد و ناگهان یک روز تصمیم گرفت آن را بفروشد و سهام بخرد. دویست میلیون تومانش را گذاشت کنار برای خرید یک پرژو 206 عروسک و قشنگ و مابقی را در بورس گذاشت. یعنی چهارصد و پنجاه میلیون تومان.حباب بورس، از نمای نزدیکچند ماهی گذشت، شاید سه یا چهار ماه و بازار بورس به گِل نشست و مثل همیشه مردم از دولت رکب خوردند و دولت بار دیگر موفق شد کمبود بودجه اش را به کمک ابزار قدرتمند بورس تأمین کند و به خوبی و خوشی چاق و چله شود و به گردنِ کلفتش ببالد.طاهرخان که 450 میلیون تومانش به منفی 30 میلیون تومان تبدیل شده بود – یعنی باید دودستی یک چیزی هم می داد که دست از سرش بردارند - به انواع روش‌های خودکشی فکر کرد، اما در نهایت با تاکید بر این که تا شقایق هست، زندگی باید کرد، کامبک کرد(comeback) و به زندگی روزمره خود برگشت و درسی هم از این بازی روزگار آموخت و آن این که به جای پول روی پول گذاشتن و سهام روی سهام تلمبار کردن، بهتر است هر چه در می آورد را صرف خوشی و شادمانی کند و از آنجا که از کودکی عاشق سفر بود (اما در عمرش فقط یک بار در بچگی به خلیج فارس رفته بود و توسط عروس دریایی گزیده شده بود)، تصمیم گرفت هر چه پول به دستش می رسد، برای سفر به زیباترین نقاط دنیا هزینه کند و تا شقایق هست به هر جا که شقایق هست سفر کند. در همین راستا هم اولین شقایقی که در مسیرش سبز شد را به عنوان پارتنر ضمیمه خود کرد؛ شقایق خانوم سه سال جوان‌تر از او بود و سی برابر بیشتر از او مشتاق سفر. اما سفر... امان از سفر! به قول شاعر، نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد!متاسفانه ادامه دارد</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 15:14:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفیس، نه اون آفیس...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A2%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%81%DB%8C%D8%B3-wh56jvecnbtu</link>
                <description>آفیس رو دانلود کن!دارمش بابا. باهاش کار می‌کنم  هر روز! وُرد، اکسل...نه! نه اون آفیس!نگاهی ادامه‌دار به سریال the office ، سیتکام محبوب آمریکاییسریال آفیس رو دیروز تموم کردم. یعنی پونزدهم مُرداد 1400. نُه فصل و بیش از دویست قسمت کُمدیِ عالی، به سلیقه من البته.به نظرم از مهمترین نقاط قوت آفیس، شخصیت پردازی هاشه و تحلیل کاراکترهای این سریال به نظرم میتونه تمرینی باشه برای کُمدی نوشتن. به همین دلیل دوست دارم درباره همه یا بعضی از کاراکترهاش بنویسم. اولین کاراکتری که می خوام بررسیش کنم، جیم هالپرته و نمیدونم بررسی جیم، تو همین نوشته تموم بشه یا ادامه داشته باشه.جیم که بود و چه کرد؟جیم از دلنشینترین کاراکترهای آفیسه. شاید دلنشین‌ترین. عشق قشنگش به پَم - همسرش -، خوشرویی، شادابی و مهربونیش، از علل این دلنشینی است. میگن هر آدمی با حداقل یه استعداد خاص به دنیا میاد و مهمترین استعداد جیم هالپرت که به مرز یه نبوغ جنون آمیز میرسه، آزار دادنِ همکارش دوایت شروته! و بدون شک، این مهمترین علت جذابیت شخصیت جیم هالپرته! درباره «دوایت شروت» شاید در نوشته بعدی یا بعدیم پیرامون سریال، بنویسم؛ ولی فکر میکنم شناختِ ویژگی های دوایت، ممکنه هر آدمی - حتی نجیب‌ترین و بی‌آزارترین آدما - رو ترغیب کنه به ایستگاه کردنش. لذا نباید جیم رو سرزنش کنیم که چرا کاری میکنه به جای این که همه با هم بخندیم، همه به دوایت بخندیم.جیم - دوایت: یکی از موتورهای آفیسنمیتونم آمار دقیق بدم، ولی فکر میکنم در بیش از هفتاد یا هشتاد درصد قسمتهای آفیس، این دو نفر در حال درگیری و ایجاد موقعیت کمیک هستن و ترکیب لبخند آرام و موذیِ جیم و چهره فشرده شده از حرصِ دوایت بابت رکب خوردن از جیم و البته گاهی وقتها، آشفتگی جیم و لبخند شرورانه و انتقام‌گیرِ دوایت، یکی از موتورهای پیش‌برنده این مجموعه است.جیم هالپرت آدم پیچیده ای نیست و به نظرم خیلی از کسانی که از آفیس لذت می برن، کم و بیش با جیم همزادپنداری قابل توجهی دارن یا دستکم احساس میکنن جیم هالپرت می تونست دوست خیلی صمیمی شون باشه.می‌خوام زنم بخنده! همین!جیم به این دنیا نیومده تا خودش یا بقیه رو عذاب بده و کلاف سردرگم زندگی رو بیشتر تو هم ببافه یا معمای هستی رو حل کنه... یه آدم با وجدان(البته منهای مواقع مواجه با دوایت شروت!!)، صاف و ساده و معقول که البته حاضره همه مدل دوز و کلک و توطئه و دسیسه بچینه تا زنش بخنده!الان می بینم که بررسی جیم هالپرت، وقت بیشتری می طلبه. دفعه بعد احتمالا بریم سراغ رابطه دوست داشتنی جیم با همسرش پَم. یه عشقِ عمیق، که لابلای روزمرگی های یه اداره شکل می گیره، یه عشقِ قشنگ، در روزگاری که عشق کمیاب شده.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 15:28:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه آقای سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-racwdxftil3y</link>
                <description>پیت بنزین رو محکم تکون‌تکون می‌داد. انگار نمی‌خواست از یه قطره‌شم بگذره. پیت رو پرت کرد کنار. فندکی که باهاش بهمنشو روشن می‌کرد، از جیب شلوارش کشید بیرون. یه آقایی بود سر این کوچه بساط می‌کرد لباس می‌فروخت. مشتری زیاد نداشت، اما روزیش رو خدا می‌رسوند. زیاد نمی‌شناختمش، نه من، نه بقیه مغازه‌دارا. آروم بود و سرش به کار خودش.اون اوایل که اومده بود، بعضی شاگرد مغازه‌ها میومدن، یعنی می‌فرستادنشون، این آقا رو اذیت کنن که جمع کنه بره. بالاخره میگن بازار، ولی جنگله دیگه. نزنی، می‌زننت، نخوری، می‌خورنت و از این قصه‌هااین آقا پول جا نمی‌داد، یه کم ارزونتر می‌فروخت، خب کاسبایی هم که ماه به ماه کرایه می‌دادن، تحمل نمی‌کردن. طبیعیه. نمیشه خُرده گرفت و براشون منبر رفت. سوئیس که نیست اینجا. جهان سومیم. منم اگه دهن به دهن نشدم باش، از خُلق خوبم که نبود، اولا مغازه مال خودم بود و کرایه نمی‌دادم، ثانیا اعصابم به کل‌کل نمی‌کشید. یه مرد طلاق‌گرفته بی‌بچه بی‌هنرِ آسمون جُل که از همه  دنیا، یه مغازه داشت که از باباش ارث برده بود؛ اونم تو خونواده‌ای که سری داشتن تو سرا و بیشتر فک‌وفامیل، یا تحصیلکرده بودن و درآمد عالی داشتن، یا بازاری بودن و بازار تو مشتشون بود و کاروبارشون سکه.خلاصه این آقا بساط می‌کرد و ماهام کم‌کم دیدیم چیزای دیگه داره میاره؛ چیزایی که ما نداشتیم و نمی‌فروختیم و نمی‌خواستیم بیاریم بفروشیم. مثل دستکشای ارزون، شال‌گردنایی با کاموای بی‌کیفیت و بافتِ بد، چیزایی که مشتریای ما دنبالش نبودن. اینه که بی‌خیالش شدیم. خونواده هم نمی‌دونم داشت یا نداشت. فقط بعضی وقتا می‌دیدم با یه دختر کوچولو میاد. دختری که کلاه کاموایی قرمز و مانتوی خاکستری داشت و همیشه نگاهش به این آقا بود. موقع حرف زدن آرومش، موقع فروشِ کُند و کش‌دارش، موقع غذای فست‌فودی خوردن یا ساندویچ نون‌پنیر گاز زدن، موقع بی‌کاری، نگاهِ بچه، همیشه خدا سمت اون آقا بود.هر روز حوالی هشت صبح، آروم و بی‌سروصدا میومد این آقا و گاهی هم دخترش همراهش بود. حدود نُهِ شب هم، لباسا رو می‌ریخت تو یه بقچه بزرگ و می‌رفت. اما این روزای یک‌نواختش از وقتی گیرای شهرداری شروع شد، آشفته شد؛ هم خودش، هم دخترش. نمی‌دونست چی کار کنه. شبیهِ یه درخت نحیفِ طوفان و بارون‌خورده شده بود. چند سری بساطش رو و یکی دو بار هم خودشو جمع کردن بُردن و بارِ آخر، وقتی لگدی زدن و فحشی به مادرش دادن، یکهو از جا بلند شد، داد زد، در واقع نعره زد! جوری که کسی تا حالا این طور نعره‌ای تو اون خیابون و تو راسته ما نشنیده بود.کلا این آقا موقع حرف زدن با مشتری خیلی شمرده حرف می‌زد، انگار داره یه راز تعریف می‌کنه. قدش کوتاه نبود، به هیکلشم میومد اقلا قبلا بدنسازی کار می‌کرده، سیبیل کلفتی هم داشت، اما مثل دخترای دبیرستانی، خجالتی بود. البته الان دیگه مطمئن نیستم. شایدم حوصله نداشت و می‌خواست تو جزیره کوچیکِ بساطِ لباس‌های بُنجلش با دخترک و تک‌وتوک مشتریاش تنها باشه.اون بارِ آخر، سه چهار تا مأمور قلچماق شهرداری اومدن، گفتن صد بار بهت تذکر دادیم، زبون آدم نمی‌فهمی. مرد آهسته گفت من با این کار خرجی دارم میدم. کار برام درست کن تا بساط نکنم تو خیابون. فکر می‌کنی عاشق این کارم؟ کار برام درست کن.یکی از مأمورا گفت باشه کار برات درست می‌کنم. بعد همشون با هم کل لباس‌هاشو ریختن توی جوب که پُر از گِل و کثافت بود و آب باران تازه آمده هم سطحشو آورده بود بالا و بساطش رفت که رفت. همینجا بود که داد زد. رگ‌های صورتش ورم کرده بود، دست‌هاش تو هوا تکون‌تکون می‌خورد و فحش‌های رکیک از دهنش بیرون می‌ریخت.اون‌قدر داد زد که از هوش رفت. مأمورا وقتی مطمئن شدن که نمرده، رفتن. ده دقیقه بعدش به هوش اومد. تکیه‌ش داده بودیم به تنه یه درخت و یه لیوان آب قند بش دادم. بلند شد. سوار موتور فکسنی‌ش شد و هندل زد و راه افتاد. نیم ساعت بعد برگشت. یک پیت دستش بود. پیت آبی.ریخت روی هیکلش و خوب پیت بنزین رو تکون داد. دستش رفت توی جیبش و فندک رو روشن کرد و انداخت روی خودش. آتیش دیوونه شد و شعله کشید.با پتو از مغازه بیرون پریدم. یکی دو نفر دیگه هم با پتو و کپسول اطفاء حریق اومدن. یه کم دیر شده بود، ولی نه خیلی. اون آقا نجات پیدا کرد، اما چهل درصد بدنش سوخته بود. بیشتر سوختگیا هم پوست و گوشت صورتش بود. در واقع چهره‌ای براش نموند.یه سال بعد، یه روز ظهر اومدم مغازه، دیدم یه نفر باز بساط کرده و لباس می‌فروشه. دقت کردم. با این که تشخیص صورت دفرم شده‌اش خیلی ساده نبود، اما فهمیدم همان آقاست؛ آقای سوخته.یه بار به صدای ذهنیم که همیشه می‌گفت سمت این آدم عجیب نرو گفتم خفه شو و دلمو زدم به دریا و رفتم و باهاش مفصل صحبت کردم. بماند که چه‌ها گفتیم و بماند که این آقای سوخته، یه زمانی نابغه ریاضی بوده و عاشق سه‌تار، اما توی پونزده سالگی، بعدِ جداییِ ننه باباش و جیم شدنِ باباش با یه زنِ بلوندِ بُلغار، یه دوره‌ای دیوونه میشه و بستریش می‌کنن و بعد که میاد بیرون می‌فهمه مادرش مُرده و داییش اموال اندکشو بالا کشیده و بماند که توی بی‌پولی و فلاکت و خیابون‌گردی، یه روز عاشق میشه و یه آلونکی تو حاشیه شهر کرایه می‌کنه و تشکیل زندگی میده و در نهایت، بماند که یه سال بعد ازدواجش، خانومش که از آوارگی و بی‌کاری خودشو و شوهرش به تنگ اومده و استرس کشیده و افسرده و مریض شده بود، سرِ زا از دنیا میره و همون موقع‌ها بوده که آقای سوخته از سر ناچاری و برای تهیه شیرخشک و پوشک بچه‌ش، می‌افته به دستفروشی و ...همه این‌ها بماند برای بعد. آخر حرفامون پرسیدم اوضاع الان چطوره؟ گفت بهتره! در واقع بهتر از قبله! صورتِ سوخته، مزیتایی داره. مأمورا که بساطمو دیگه جمع نمی‌کنن، مردمم که ازم بیشتر خرید می‌کنن. خلاصه غذایی گیرم میاد که شیکم خودم و بچه‌مو سیر کنم.پی‌نوشت: به جز جمعه‌ها که در ویرگول می‌نویسم، شش روزِ دیگر هفته، در سایت شلم شوربا مطلب منتشر می‌کنم.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 23:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل‌ساله‌ای که کِرم گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%DA%86%D9%87%D9%84%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%90%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-bhebvwy4hz9d</link>
                <description>بیماری عجیبی گرفته بود. نمی‌توانست کتاب‌ها را از دست‌هایش جدا کند و چشم‌هایش دنبال خطوط می‌دوید. این ممکن بود در آغاز نشانه فرهیختگی باشد، اما وقتی مادر، پدر، زن و تمام خانواده‌اش را به تدریج از دست داد و حتی سر خاکِ آن‌ها کتابی در آغوش داشت که گاه‌به‌گاه بی‌اختیار و دزدانه نگاهی می‌انداخت و می‌خواندش، شک آخرین بازماندگان، که دورترین اقوام بودند، و تردیدِ آخرین دوستان وفادارش، برطرف شد: بله! مردک دیوانه شده!همه چیز از یک روز برفی پاییزی شروع شد. دانه‌های سفید برف لباس‌ها و کله‌های غافلگیرشده رهگذران را هاشور می‌زد و ماشین‌ها دست‌به‌عصا و پابه‌ترمز شده بودند و ترافیکِ سنگینی خیابان عریضِ پُردرخت شهر را قفل کرده بود.آن موقع چهل سالش شده بود. در واقع یک هفته از تولدش می‌گذشت. هنوز پیر نبود اما برای اولین بار در زندگی، لابلای انبوهِ مسائل و مشاغل و محافلی که روزهای عمرش را پُر کرده بود، شربت کهنسالی را روی طاقچه خاک‌گرفته ذهنش دید و دست‌هایش را که به سوی آن دراز می‌شد تا جرعه‌جرعه، این زهر ناگزیر را به حلقومش بریزد. با وحشت از خواب پریده بود و در پرتو نگاه حیرت‌زده همسرش که در بستر نیم‌خیز شده بود، پیاپی آب دهانش را در کاسه توالت دستشویی تف کرده بود. انگار بخواهد پیری را تُف کند. شبِ تولدش این گونه گذشت.پشت چراغ قرمز رقص یکنواخت برف‌پاک‌کن شیشه جلوی تاکسی را تماشا می‌کرد و با هر رفت و برگشتی، تصویری از کودکی و نوجوانی و جوانیِ دیگر تمام‌شده‌اش در مقابل دیدگانش رژه می‌رفت و به سرعت محو می‌شد.از زاده شدنش که معمولی بود، دورانِ کودکیِ معمولی و بزرگ شدنش که حتی معمولی‌تر بود. دبستان و دبیرستان و دانشگاه رفتنش و بعد ازدواج و سگ‌دو زدن برای نان، که نه هیچ چیز عجیبی داشت، نه معنایی، نه تعریف کردن داشت، نه حتی اگر تعریف شود، شنیدن. هفته نخستِ چهارمین دهه عمرش، به پرسش‌هایی سخت، آلوده شده بود و نمی‌توانست به این سیاره برگردد و روال سابق روزهایش را از سر بگیرد. کسی چه می‌دانست، شاید همان شب تولد، در خواب، از یک عالمِ دیگر، از سیاره‌ای دور آمده بودند و تکه بزرگی از او را بُریده و بُرده بودند و به جایِ آن، یک دیگریِ سرسختِ سوال‌پیشه غدار و بی‌رحم نهاده بودند که یک‌ریز می‌پرسید: برای چه زنده‌ام؟ چندده‌کیلو گوشت و استخوان و پوست با یک ورقِ روان و یکی دو لایه روح و یک مُشت افکار پرت که نه جذابیتی داشت حتی برای خودش، نه فایده‌ای و نه اصلا منظور و مقصودی. انگار فقط گذرگاهی بود برای باد؛ بادی که از معده حیات یکسره می‌وزید و تحملِ بوی مشمئزکننده‌اش، طاقتی بی‌اندازه می‌خواست. برای چه زنده‌ام؟ کسی در مغزش یکسره می‌پرسید و دست‌بردار نبود. از او می‌پرسید تا به حال کجا بودی تو؟ تمام این سال‌ها بی‌نشیب و فراز شب و روزم را به هم دوخته‌ام و سوالی نداشتم. حالا چه شده که به جانِ من افتاده‌ای و معما می‌پرسی؟ من چمی‌دانم برای چه زنده‌ام؟ رهایم کن!برای چه زنده‌ام؟برای چه زنده‌ام؟برای چه زنده‌ام؟توقفی در کار نبود. در آن هفته، که آغاز چهل سالگی‌اش بود، سوال هر روز پَروارتر می‌شد و مردِ میانسال، هر روز نحیف‌تر. جز تکه نانی نمی‌خورد و جز به قدر ضرورت سخن نمی‌گفت. همسرش ترسیده بود و همکارانش جور دیگری نگاهش می‌کردند؛ انگار مریض شده باشد.مسحور شده بود با قژقژِ برف‌پاک‌کن، فیلم زندگی‌اش پرده‌به‌پرده پیش‌ می‌رفت و حتی شاید می‌توانست در زمان پیش برود و پایان آن را ببیند، اگر ا یک گلوله برفِ تازه و شیربرنجی، بر شیشه پنجره عقبِ ماشین کوبیده نمی‌شد و از جا نمی‌پَراندَش!چهل ثانیه مانده بود چراغ سبز شود. شیشه را پایین کشید. پیرمرد نظیفِ عینکی، خنده‌ای پنهان در نگاهش بود. اما دیگر اجزای چهره و پیکرش نشانی از شوخی نداشت. انگار در عصبانیت یا دستکم جدیتی بزرگ، می‌درخشید یا می‌سوخت. جلو آمد، کتابی با جلد سیاه به دست مرد چهل ساله داد و توی پیشانی‌اش تُفی انداخت، دست تکان داد و رفت! مرد به اطرافش نگاه کرد. هیچ‌کس واکنشی نداشت. هر کس به کار خودش مشغول بود. راننده گوش مسافر پیر جلویی را به غرغر و دردودل و بدوبیراه به روزگار و دولت به کار گرفته بود. دو مسافر بغل‌دستی هم در گوشی‌هایشان غرق بودند.سر بلند کرد. پیرمرد نظیف کوتاهِ قامت در خط افق محو شده بود. کتاب را گشود و این پایان زندگی عادی و معمولی او بود یا به قول اکثریت، آغاز جنونش.ادامه داردپی‌نوشت: به جز جمعه‌ها که در ویرگول می‌نویسم، باقی هفته، هر روز در شلم شوربا مطلبی منتشر می‌کنم.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 23:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به رگبار مهر، خونریزی را کُشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-x5xapm6hahkl</link>
                <description>راهش را کج کرد و رفت وسط خیابانی پر از ماشین. یک کلاشینکف دستش بود و رگبار می بست به ماشینها. صدای مرد و زن و بچه به آسمان رفته بود.تراکمِ ترافیک با اولین شلیک کورتر شد: «ماشینو ول کنم، جونمو بردارم در برم یا بشینم مراقب باشم ماشینمو  وسط این بلبشو ندزدن؟». بی پاسخ ماندن این پرسش، بر غلظتِ ابهام عمومی می افزود.ماشینها و راننده‌ها، دریای فلزات و چرخها و دریای آدمها، توی هم گره خورده بود و اقیانوسِ مواج دیوانه ای می ساختند که هر لحظه عمیقتر می شد و همه چیز را به درون خود می بلعید.یک نفر زنگ زد به پلیس. مرد هنوز می کشت و آرام بود. انگار زیرلب وِردی هم می خواند. کاش می شنیدم چی می گوید وقتِ چکاندنِ ماشه، وقتی می بیند مردمی که نمی شناسد، درخون خود دست و پا می زنند و التماس می کنند رحمتی کند و کشتار را تمام کند.قبل از این که راهش را کج کند و به وسط خیابان برود، ساعتها مقابل یک رستوران قدم زده بود. مسلسلی هم دستش نبود. یک کاپشن چرمی سیاه تنش بود.  شلوار و جوراب و کفشش هم سیاهِ سیاه بود و تی شرت عنابی رنگ به تن داشت. لباسهایش گران قیمت به نظر نمی رسید، ولی حسابی تمیز بودند؛ کفشهاش برق می زد.قبل از این که راهش را کج کند و وسط خیابان برود و قبل از این که جلوی آن رستوران ساعتها قدم بزند، داشت در خانه آماده میشد. کفشهایش را گذاشته بود روی جاکفشی و واکس را گذاشته بود روی آنها تا یادش نرود برقشان بیندازد. حرفهایش را بلندبلند مرور می کرد:«آقا! آقای عزیز! من گرسنمه. غذا میخوام. بله شما سر و وضع منو می بینید و میگید احتمالا یه تیکه نونی توی خونه ش پیدا میشه. خب! پس شاید لازم باشه من با لباس کثیف و پاره پوره بیام اینجا. اما اینم فایده نداره آقا و خودتونم می دونید! این حرفو می زنم، چون قبلا با لباس کثیف هم اومدم برای گرفتن یک ظرف غذا و حتی به ریخت من نگاه هم نکردید. انگار اصلا وجود خارجی ندارم. وقتی هم اینجوری به یه لباس عادی میام میگید خب این حتما داره و تهش باز منم که سرمو گرسنه میذارم روی بالش!».او گدا نبود. یک آدم عادی بود. درآمد مختصری از فروش بیمه عمر داشت و هشتش گروی نُهش نبود. اما گرسنگی مدام، سالها قبل، در یک روز سردِ عبثِ پاییزی، بالاخره مادرش را از پا درآورده بود و این زخم، قلبش را چنان چاک داده بود که بخواهد انتقام بگیرد.درس خوانده بود، کار کرده بود و برای خودش کسی شده بود تا روز موعود برسد. یعنی درست سالگردِ دهمین پاییزی که بدون مادرش سپری میکرد. سیزدهم آبان، سالمرگ مادرش بود و همان روز که مادرش به زیر خاک رفت، عهد کرد انتقام بگیرد.البته شانسی هم به جامعه داد با پرتاب یک سکه به هوا و یک سوال سرد و صریح: «آیا به انتقامِ مرگ دردناکِ مامان، خون بریزم یا سکوت کنم و زهر این ظلمو تا آخر عمر تحمل کنم»؟با خود چنین عهد کرد: صبح سیزدهم آبان ماه به خیابان می زنم. بی هدف سوار اولین موتور یا ماشینِ عبوری می شوم. به راننده می گویم به هر سمتی که می خواهی بران و ده دقیقه بعد مرا در یک خیابان، مقابل اولین رستورانی که می بینی پیاده کن. سیزدهم آبان، روبروی یک رستوران نسبتا مجلل از موتور پیاده شد، کرایه را پرداخت. سکه انداخت. شیر آمد. یعنی برو غذای رایگان بخواه و اگر ندادند، تا آخرش برو! خون بریز!...این داستان ناتمام می‌ماند. چون این مرد خشمگین، پس از شیر آمدن، چند ساعت مردد به قدم زدن پرداخت و آن گاه که مصمم به آزمایش گردید، وارد رستوران شد. آهسته گفت گرسنه ام و غذای رایگان خواست و آماده بود پاسخ منفی و تحقیرآمیزی بشنود و به خیابان بزند و آدم بکشد. اما صاحب رستوران، فردی بود پاکباخته، بر مدارِ مرامِ مرشد چلویی، یک عیار، یک عاشق، یک عارف. از همان آدمها که باور نمی کنی هنوز باشند، اما یک گوشه ای بی صدا هستند.مرشد چلوییِ زمانه ما، ابتدا با لبخندی پرمهر در آغوشش کشید، سپس برای او ظرفی پر از برنج مرغوب کره خورده و چهار سیخ کوبیده تازه و داغ به همراه سنگک و پیاز و دوغ اعلا گذاشت و دعوتش کرد بنشیند و مهمان او باشد و اگر باز هم چیزی خواست، صدایش بزن تا برایش بیاورد.این داستان خونبار با مهرِ یک عیار، ناتمام می ماند. گرچه در دنیای موازی دیگری، مرد وارد رستوران دیگری می شود و مطابق روال همیشگی، تحقیر و توهین می شنود. در این دنیای موازی، او به سادگی آب خوردن، در کوتاه ترین زمان ممکن، کلاشینکفی تهیه می کند، بعد راهش را به سوی خیابان کج می کند و خلایق را در حالی که نام مادرش را فریاد می زند، به رگبار می بندد.پی‌نوشت: جمعه‌ها در ویرگول می‌نویسم و شش روزِ دیگرِ هفته در مجله هفتگی شلم شوربا</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 22:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ویرگول به شلم‌شوربا</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%84%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7-pwe78f1sxo1c</link>
                <description>دروداز این پس، جمعه‌ به جمعه، یک پُست در ویرگول میذارم.شش روز دیگه هفته، در سایت شلم‌شوربا می‌نویسم. این سایت، تهیه کننده پادکست‌ شلم‌شورباست که از سال 93 داره کار می‌کنه.مطلب جدیدم در این سایت، به اسم ماجراهای من و عمو طاهر در ایام کرونا منتشر شد.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 21:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذتِ «ناظر عذاب از آسمون هفتم» نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D9%84%D8%B0%D8%AA%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-n4n6zfqk4png</link>
                <description>با این که همه فرشته‌ها به جز ابلیس به آدم سجده کردن و گفتن عجب اعجوبه‌ای و دم خدا گرم بابت آفرینش‌ش، اما حتما بارها و بارها ته دلشون گفتن خوب شد آدم نشدیم. «اختیار»، هر موجودی رو بیچاره می‌کنه. اینو همه می‌دونن. بمونم یا برم، اونجایی که موندن عذابه و رفتن، پوچ و بی‌نتیجه؟بجنگم یا تسلیم بشم، اونجایی که جنگیدن از دست دادنه عزیزانه و تسلیم شدن، خفت؟ببازم یا ببرم، اونجا که بردن، جز با دوز و کلک ممکن نیست و ننگِ باختن جز با مُردن از پیشونیت پاک نمیشه؟بگم یا نگم، اونجایی که گفتن به باد دادن سَره و نگفتن، خیانت به رفیق یا وطن؟گریه کنم یا بخندم، اونجا که گریه، آسایشِ همرنگ شدن با جماعته و خندیدن، سیل سیلیِ سفیهان؟اینا چند تا از هزاران هزار سوالیه که یه آدم توی زندگی ممکنه نه یه بار دوبار، بلکه با بعضیاشون هر روز مواجه بشه؛ اونم در حالی که بزرگترین فیلسوفا و دانشمندا هم از پاسخ بهش عاجز موندن. حالا شما تصور کن یه باغ یا دشت بی‌انتها از فرشتگانی که صف‌به‌صف ایستادن... هر سوال سختی در ذهن یه انسان، هر لحظه خاص در عمر یه آدم که باید بین دو یا چند گزینه یکیو انتخاب کنه و سرنوشت خودش یا سرنوشت یکی دیگه رو رقم بزنه، مثل رعدوبرقیه وسط این باغ یا دشت؛ رعدوبرقی که پیکر همه فرشته‌ها رو می‌لرزونه. همهمه فرشته‌ها مثل یه زمزمه‌ خاموش از نیایشِ یه بیمار مضطر، هر لحظه اوج می‌گیره؛ همهمه‌ای درباره اون آدم و تصمیمش:«چرا؟ چرا باید توی این وضعیت وحشتناک قرار بگیره؟ باید چی کار کنه؟ بعد از انتخاب، دستش به کجا بَنده؟ تا کجا می‌تونه مسئولیت انتخاب خودشو به دوش بکشه؟ با تنهایی یا عذاب وجدانش، با شکستن غرورش یا غروری که بقیه رو می‌شکنه، چطور کنار میاد؟ با دستای خالیش جلوی تقدیر تلخ یا دستای پُر از ظلمش نسبت به خلق، چه جوری تا می‌کنه؟ حسرتِ چیزی که از دست میره با تصمیمش یا تکبرش به خاطر چیزِ فانی چرندی که با تصمیمش به دست آورده و بهش امید الکی بسته، چه بلایی سرِ روح و روانش میاره؟»آره! همه‌مون می‌دونیم که فرشته‌ها بار امانتو تحمل نمی‌کنن. بار امانتو روی دوش آدم که دیدن، هم از حیرت و تحسین بود که سجده کردن، هم شاید افتادن به سجده تا یه نفس راحت بکشن.اما بذار بگم که فرشتگان، همین ساکنان حرم ستر و عفافِ ملکوت، وقتی یه بچه‌ای معتاد میشه، آرزو می‌کنن کاش آدم بودن روی این زمین کثیف و می‌تونستن به داد اون بچه برسن. آرزو می‌کنن کاش به همه لحظاتِ سختِ اختیار و انتخاب دچار می‌شدن، اما از آسمون هفتم، شاهدِ دست‌بسته خماری کشیدن یه بچه نبودن، ناظرِ عذاب کشیدنش برای یه سوت شیشه، تحقیر شدن و کتک خوردن و شکنجه شدنش برای چند ساعت نشئگی، نبودن.اینه دنیای ما. بچه‌کُشِ بی‌دَرکِ خالیِ خالیِ خالی!پی‌نوشت: درباره اعتیاد کودک مطالعه کنیم و لطفا به این جنایت بشر در حق فرزندانش، عادت نکنیم.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 23:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیمویِ حوصله و عاشقانه نیمرویِ کوکب بر کفِ خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-cs9m3exxilff</link>
                <description>پیشنهاد کاملا دوستانه:ابتدا قسمت اول این نوشته (ربایش ملکه لازانیا) را بخوانیدو پس از آن قسمت دوم این نوشته (پند ناتمام پدرِ کیس)سپس قسمت سوم را مطالعه نماییدوارد اتاق شدم تا پشت میز بنشینم و چیزکی بنویسم. ناگهان احساس کردم اتاقم لرزید. زلزله تهران؟ پیش‌لرزه؟ یا خودِ خدا! خواستم به سمت چارچوب در فرار کنم که دیدم شانه‌های کاراکتر قصه نانوشته‌ام است که می‌لرزد. صورتش خیسِ اشک شده بود. کنارش نشستم. شروع کردم به توجیه.به خدا کار پیش اومد. ببین من دورکارم. نگاه نکن به خاطر کرونا تو خونه‌م. خیلی سرم شلوغه.چرا باید حتما یه چرندی بگی؟! خفه‌خون گرفتنم یه گزینه است. بهش فکر کن! پُستای سه روز اخیرتو دیدم. اون همه نوشتی، یه کلمه‌م حرومِ ما نکردی! برو بیرون بذار به درد خودم بمیرم.دزدِ رقیق‌القلبی است، دلباخته ادبیات! گاهی که مشغول کار هستم، گاهی که کتابی ورق می‌زنم، گاهی که با خانواده و رفقا بگو بخند می‌کنم، گاهی که سریال یا فیلمی تماشا می‌کنم، می‌بینمش که قدم می‌زند، تند و عصبی و سیگار از پی سیگار دود می‌کند. سعی می‌کند نگاهش با نگاهم تلاقی نکند. از این که کارش گیرِ من است، او آشفته است و من ناراحت. اعصابم نمی‌کشد. کار عقب‌مانده بسیار دارم و حوصله‌م لیمویی است که تا آخرین قطره‌، چلانده شده باشد.دوست دارم این قصه را زودتر تمام کنم که این دزد هم برود پی کار و زندگی‌اش؛ این جنابِ کیس عامری، که عاشق کوکب شد و دست به آدم‌ربایی مهیبی زد که سرنوشت دو کشور را برای همیشه عوض کرد؛ کوکبی که عرض کردم نام شناسنامه‌اش لیلی بود. بله! شما در داستانِ لیلی و مجنون به سر می‌برید. یک ورژنِ کاملا نظامی و البته غیرگنجوی! امشب کیس دل و دماغ کل‌کل ندارد. انگار وضعیت نامعلومش را پذیرفته و حوصله بازخواست مرا ندارد. بهتر! تمرکزم بیشتر می‌شود. لبتاب(یا لپتاب، یا لپتاپ، یا لبتاپ)م را روشن می‌کنم و به فایل وُرد سفید حمله می‌کنم؛ درست همان‌طور که ارتش لازانیا در یک صبح شنبه زیبا، به مرزهای ماکارونی حمله‌ور شد.جنگ دو کشور هر روز ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کرد. با به کارگیری فناوری‌های مهیب و استفاده از بمب‌های میکروبی و شیمیایی و هواپیماها و پهپادهای جنگی فوق‌پیشرفته، تلفات هر دو طرف به طور تصاعدی بالا می‌رفت.مثل تمام جنگ‌ها، مردم بیچاره شده بودند و دلالان اسلحه، با دمشان گردو می‌شکستند. خیابان‌های شهرها و میدانگاه روستاها پر از کشتگان و زخمیان و آوارگان بود. خون روی خون موج می‌زد و آن‌ها که از گلوله و بمب جان سالم به در می‌بردند، در دهان گشادِ گرسنگی، بلعیده و در معده سیری‌ناپذیرِ عفریته جنگ، هضم می‌شدند.کار ِسربازگیری بالا گرفته بود و همه باید اعزام می‌شدند؛ از کودک تا پیرمرد، هر کسی گوشتی بر استخوان‌هایش بود که می‌توانست حتی دیوار نحیفی در برابر صفیر گلوله‌ها باشد، می‌بایست کوله‌بارش را می‌بست، سوار قایق‌های آبی‌خاکستری ارتش لازانیا یا قایق‌های سرخ‌وبنفش ارتش ماکارونی می‌شد و به جنگ می‌رفت.فرار از خدمت در هر دو کشور، با مجازات مرگ پاسخ داده می‌شد و این...میشه جمع و جورتر بگی؟ برس به قصه لعنتی ما. من، کوکب و اون پنج تا پسر بیچاره‌م!پُکی به سیگارش می‌زند. لیوان سفالی آبم توی مُشتش است. آن را تا آخر نوشیده. به من نگاه می‌کند و به سختی فشارش می‌دهد. احساس می‌کنم منظورش گلوی من است.باشه! باشه! دارم می‌رسم دیگه. مگه قضیه همین سربازی نبود که بدبختت کرد؟ چرا.خب دارم میگم دیگه. زبون به دهن بگیر برادر آدم‌ربای من! خیلی خب. زودتر. من دائم لحظه‌ رفتن‌شونو می‌بینم و عذاب می‌کشم. انگار همین حالاست، درست جلوی چشمم، اون روز لعنتی که برگه اعزام برای پرینتر و هارد اومد؛ دوقلوهای قشنگِ من و لیلی! پسرای خوبم.مجنونم کردی مجنون جان! الان میگم. روزی که کیس و کوکب عاشق هم شدند، هوا آفتابی بود، آفتابی و داغ! کوکب برای خریدنِ تخم مرغ محلی جهت درست کردن نیمرو - تنها غذایی که بلد بود - به بقالی می‌رفت. کیس هم برای تمدید بیمه بدنه ماشین پدرش از خانه بیرون زده بود. نگاه آن‌ها سر چهارراه با هم تلاقی کرد و ... وای! وای! یه بار خب بخون نوشته قبلی‌تو! من نرفته بودم بیمه بدنه ماشین آقاجون رو تمدید کنم، رفته بودم کتاب کنکور بگیرم لعنتی.آها یادم اومد. به اسم خریدن کتاب کنکور، پولِ باباهه رو گرفتی که بیای بیست تا بازی جدید کامپیوتری بخری.خب. خب. باشه. هر چی تو میگی. ولی لیلی رو درست گفتما.اصلا مهم نیست. باشه! برای تخم مرغ اومده بود.دقیقا خودشه. سر چهارراه حواست نبود، تو از چپ می‌رفتی راست، اون از راستی میومد چپ. نه! داری برعکس میگی. من از راست می‌رفتم چپ، اون از... اَه! منم خُلم کردی. خیلی خب. هر چی.خلاصه. حواستون نبود، رفتید تو بغل هم. تخم‌مرغا ریخت رو زمین.خب؟ بعدش؟هیچی دیگه! همه تخم مرغا نیمرو شد!یعنی چی؟ خزعبل چرا میگی؟گفتم که هوا داغ بود. زمینم داغ بوده دیگه. داغِ داغ، عین جهنم! تخم مرغا که میریزه زمین، همونجا نمیرو می‌بنده. یه جوری حرف می‌زنی انگار تو اونجا بودی؟ این تخیلات مزخرف رو بذار کنار، عین آدم بنویس.دلم می‌خواد! هر کاری دلم بخواد می‌کنم. اینجا قصه منه! تو هم کاراکتر قصه منی. می‌تونمم اصلا ننویسمت. خیلی هم تو نقشت فرو نرو! اینجا دنیای منه! از اون بیرون خسته‌م. می‌فهمی؟ از در و دیوار و منطقش، از آدماش، از دوتادوتاچارتاشون، از روال‌های احمقانه‌ش، اتفاقات معمولیش، از همه چیزش بیزارم. دلم می‌خواد اینجا، توی قصه، آزاد باشم، بی‌منطق باشم، بی‌مزه باشم، هر چی. بدتم میاد، هرررّرری!!!باشه! باشه! آروم! آروم آقای نویسنده!***تا حالا نویسنده را این طور ندیده بودم. انگار دود از کله‌اش بلند می‌شد. حالش خوب نبود. شاید تقصیر من است. نباید این قدر به او فشار بیاورم. هر کسی قصه درد خودش را دارد. باید کمی صبور باشم. بگذار کمی دلگرمش کنم. جزییات چه اهمیتی دارد. اصلا عالمِ خیال است. قصه عشق ما را بگوید، درد فراق پنج پسر رشیدم که در آن جنگ لعنتی به خاک و خون کشیده شدند، بگوید. باقی جزییات است. آری! بگذار کمی دلگرمش کنم.من آرومم! فقط دست از سرم بردار.حالا که گفتی، دقیقا یادم آمد. من و کوکب، همونجا روی آسفالت، کنار خطوط عابرپیاده، نشستیم رو زمین. من اتفاقا یه نون سنگک هم گرفته بودم. نگاهمون غرقِ هم شده بود. مردم خیره‌خیره ما دو دیوونه رو تماشا می‌کردن که داریم از نیمروی کف خیابون، لقمه می‌گرفتیم، زیر آفتاب. این اولین قرار عاشقانه‌مون بود... خوبه؟ خوب گفتم؟ ادامه دارد</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 23:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین درخت بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-f20czjxnedfh</link>
                <description>گفت می‌خوای یه دونه تکی از خودت بگیرم؟ گفتم نه. بذار اون درازهای بتنی و آهنی هم باشن تو عکس. چقدرم عاشقشونید شما آدما. گفت عاشق چیه بابا؟ عین قبرستون عمودیه. از بیچارگی اینجا میشینیم. گفتم جای بدی هم نیستا. یه زمانی کلی درخت بودیم اینجا. صفایی می‌کردیم دورِ هم. از این شهر کثافت دی‌اکسیدکربن می‌گرفتیم، اکسیژن تمیز و ناز تحویلتون می‌دادیم. الانم که یه متر از آپارتمانای اینجا، قیمت کلیه یه آدم بالغه.***چسبش نمی‌گیره روی دیوار بتنی. دوباره چسب می‌کَنَم. دو تا نوار بلند. می‌چسبونم. باز جدا میشه. یه چیزی سرمو می‌خوره. انگار یه کِرم. می‌دونم کِرم نیست. خوره نیست. یه فکره، فکرِ آوارگی‌شون. باید بفروشمش تا بتونن خونه کرایه کنن. وگرنه اگه باز مثل اون سری، شیش ماه بیان تو خونه یه اتاقه ما، باز بابا خووورد میشه. باز میره سمت دود. بعد باز میره تو خیابون، کارتن‌خواب میشه. کار مامانم می‌کشه به تیمارستان. به خدا این‌دفعه کارش می‌کشه به تیمارستان. مرگ ناصر و زن و بچه‌ش، بابا رو بعدِ ده سال پاکی، باز بُرد پای بساط، مامانم مریض شد. ضعف اعصاب گرفت. همین مونده این آخر عمری، آواره خیابونم بشن. مام که نداریم. با کارگری حمید بیچاره و دستفروشی من، خرج خورد و خوراک و اجاره خونه و مخارج این بچه‌ رو دربیاریم، کلاهمونو باید بندازیم هوا. این آخرین راهه. اَه! چرا این چسبِ لعنتی نمی‌گیره؟! آقا! آقا! میشه کمکم کنید؟نه! نه! پول نمی‌خوام دیوث! پولتو بذار جیبت! برو گمشو! آقا! آقا! با شمام! این کاغذو می‌چسبونید برام؟کاش یه دقیقه اون هندزفری کوفتی رو از گوشات دربیاری! ... آها! حالا شد! آقا! تو رو خدا ببخشید. می‌تونید یه کمکی کنید به من؟ این کاغذو نمی‌تونم بچسبونم. نمی‌دونم چرا نمیشه.داشت می‌رفت سوار موتورش بشه که خِفتِش کردم. قدش زیاد بلند نیست. پشتش یه کم خمیده. کلاه سیاه کاموایی‌شو تا روی ابروهاش پایین کشیده و با ماسک بزرگی که گذاشته، دیگه فقط چشمای میشی‌اش معلومه. جلو میاد. آگهی و نوار چسب رو میدم دستش.نگاهم به اطراف می‌چرخه. نکنه کسی از آشناها منو اینجا ببینه. به گوشِ حمید برسه، دهن منو صاف می‌کنه. ماسکمو بالاتر می‌کشم. خوبی ماسک فقط همینه که صورتِ آدمو می‌پوشونه.  وگرنه برای منی که دستفروشی می‌کنم تو مترو، این چیزا جوکه. سه ماه پیش گرفتم و تا پای مرگ رفتم. اصلا نمی‌دونم چرا زنده‌ موندم؟ احتمالا از بدبختیمه. موندم که ذره‌ذره بمیرم. موندم که تیکه‌تیکه تنمو بفروشم که زجر ننه‌بابامو نبینم. یه سه چهار تومنشم می‌ذارم کنار. اقلا شیرخشک و پوشکشو تا شب عید بتونیم بخریم. هلاک شد بچه‌. ثریا که بیسکوییت می‌فروشه، میگه قرنیه‌رَم میشه فروخت. باید بپرسم چند.بفرما آبجی! درست شد. خدمت شما.لحنش یه جوری بود که بدم اومد. موقع رفتن، دوباره برمی‌گرده به کاغذه نگاه می‌کنه. یه حسی داشتم که انگار دستش رفت سمت جیبش. اگه پول درمیاورد می‌داد بهم، جِرِش می‌دادم. شانس آورد دستش برگشت سر جاش، یعنی روی دسته موتور. بعدم پرید بالا. روشن کرد. رفت.***هیچوقت با موتور این‌قدر تند نروندم. نمی‌دونم. شاید می‌خوام فرار کنم. آره! خودشه. نمی‌تونم تحمل کنم. باد و بارون به صورتم شلاق می‌زنن، ولی نمی‌تونن تصویر اون آگهی لعنتی رو از ذهنم بشورن و ببرن. تا حالا کسی که کلیه‌شو می‌خواد بفروشه از نزدیک ندیده بودم. حالام که دیدم، چی کار کردم براش؟ هیچی کمکش کردم برای چسبوندن آگهیِ فروش یه تیکه از بدنش. کار خیر کردم خبر مرگم. من چطوری هنوز زنده‌م تو این جهنم؟ترافیک زیاد سنگین نیست. هوا تاریک شده. اگه بعد از نُه شب توی خیابون باشی، جریمه میشی. قرنطینه سراسریه. به خاطر کرونا. تو این دوره بی‌کار شدنم، امروز سه چهار تا مسافر به تورم خورد و دو سه تا بسته که جابجا کنم یه پولی جور کنم برای قسط وسط ماه. اینم مُزدِ زحمتم. جسمم که کوفته بود، روحمم مچاله شد با اون آگهی.***نزدیکای خونه، چشمم می‌افته به یه درخت. فکر کنم آخرین درختِ تو این شهرکه. همه درختا رو از ریشه کندن  و جاش برج کاشتن. میرم بغلش می‌کنم. نفس می‌کشم. باهاش حرف می‌زنم. نمی‌دونم صدای منو می‌شنوه یا نه. نفهمیدم کی صورتم خیسِ اشک شد. آخرش ازش یه عکس می‌گیرم با گوشیم. اول خواستم تکی بگیرم. بعد حس کردم خوشش نمیاد. شاید دارم دیوونه میشم، ولی حس کردم میگه توی عکست، اون لکنته‌هایی که جای درخت کاشتیدم بذار باشن. توی قابی که می‌بندم، قدِ آخرین درخت شهرک، از همه بُرجای ما بلندتره. از همه ما آدما بلندتره. درختی که همه هم‌قطاراشو کُشتیم، موند تک‌وتنها، اما هنوز میشه بی‌دریغ بغلش کرد. هنوزم دی‌اکسیدکربن رو می‌گیره و یه اکسیژن تمیز و ناز تحویلمون میده.یهو دلم خواست بشینم ترک موتور، بندازم توی بزرگراه، برم همونجایی که اون دختر جَوون نحیف واستاده بود و داشت تقلا می‌کرد آگهی فروش کلیه‌شو بچسبونه. میرم که شماره تلفنِ روی آگهی رو بردارم. شاید بشه کاری کرد. چه کاری؟ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم. ولی شاید منم بتونم حداقل یه بار توی تمام عمرم، دی‌اکسیدکربن رو بگیرم و اکسیژن تحویل بدم. </description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 23:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرسنگی سرباز می‌سازه</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%85%D8%A8%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-frjfimk76lwl</link>
                <description>چرا تو این دنیا عزمی برای از بین بردن گرسنگی نیست؟ چون گرسنگی سرباز می‌سازه! گرسنگی، طالبان و داعش می‌سازه؛ خیلی بیشتر از عقیده و خیلی بیشتر از بطالت و سرگردانیِ یه مُشت جَوونِ الدنگِ غربی، گرسنگیه که سرباز می‌سازه و تو این جهنم، همیشه به سرباز نیازه. چرا؟ چون چرخ زندگی رو سال‌هاست با خون می‌چرخونن.گرسنگی، می‌تونه ذهن و روان و قلب آدمو نابود کنه. گرسنگی، وحشتناک‌ترین اسلحه‌ست. شعارای قشنگ، ایدئولوژی‌ها، تئوری‌های انقلابی، هیچ‌کدومش مال شکمای گرسنه نیست، ولی به وقتش، از دهنای گرسنه درمیاد. هنرای ناب مال شکمای گرسنه نیست. نگاه‌های عمیق و لبخندهای فرهیخته، مال شکمای گرسنه نیست. شکمایی که به جبر، گرسنه موندن، معنیِ جهنم رو می‌فهمن.آقای محترم!من به این راضی هستم که تکه نانی به من بدهید و بعد شخصیت مرا لگدمال کنید. شخصیت به چه درد می‌خوره وقتی تبدیل به نون نشه؟ امشب، حالم خوب نیست و فکر نمی‌کنم این دنیا درست بشه. حالم خوب نیست؛ یعنی اونقدری خوب نیستم که بتونم حرفای مرتبط و قشنگ و معنادار بنویسم یا حتی لحن محاوره و رسمی این متن آشفته به‌دردنخور رو درست کنم. الان فقط دلم می‌خواد این صفحه سفید لعنتی رو سیاه کنم.این دنیا یه حفره است با یه جاذبه سیاه که همه خوشبختیای کوچیکو می‌بلعه، خوشبختیای بزرگم اگه جرات کنن روی این سیاره به وجود بیان، وحشیانه تیکه‌تیکه میشن.یاد آلنده بیفت. رئیس جمهور شیلی. سالوادور آلنده‌ای که توی مدت ریاست‌جمهوریش سالانه سی درصد از خانواده‌های فقیر شیلی به طبقه متوسط تبدیل می‌شدن. آلنده‌ای که عقب نکشید و شبیه اقتصاد بازار نشد و کشورشم کمونیست نکرد. الگوی خودشو داشت. عشق خودشو داشت. آرزوی خودشو داشت برای ملتش. آخرشم پینوشه وحشی رو انداختن به جون کشور. آلنده هم واستاد تا آخرین گلوله جنگید و کشته شد.حساس شدی؟ فکر نکن یه آدمی الکی بمب به خودش می‌بنده میره عملیات انتحاری. تو فکر می‌کنی برای بهشت این کارو کرده. چون گرسنگی دهنتو سرویس نکرده، عین من! تو نمی‌دونی ششصد دلار آمریکا پرداخت ماهانه داعش، می‌تونه آدمایی رو که ماهی با سه چهار دلار زندگی کردن، تا حد جنون از کنترل خارج کنه. آره! نمی‌دونی! عین من!تو نمی‌دونی وقتی بهش میگن بعد از عملیات انتحاری، وقتی هزار تیکه شدی و هزار تیکه کردی خلق بدبخت خدا رو، تو که میری بهشت، مام اینجا با دلارها برای خونواده‌ت یه بهشت جمع و جور می‌سازیم. یه خونه‌ای، یه ماشینی، چمی‌دونم یه مقرری کوفتیِ کثافتی. همون پولی که حقت بود سر سفره‌ت باشه با کار حلال و با ثروت سرزمینت، این‌قدر بهت ندادن، این‌قدر ذلتت دادن کف کوچه‌های پردردِ دودگرفته و پرزباله و بی‌رحم و قسی‌القلب، اون‌قدر تحقیرت کردن و آزارت دادن با سفره خالی و بی‌کاری و جنگ و بیماری و مرگ، که حاضری بابتش پا بذاری روی زندگی خودت و بقیه، با وعده پوچِ ساختنِ آخرت خودت و وعده راستِ آباد کردنِ دنیای خونواده بدبختت... با پولی که کرورکرور از ملت و مردمت تاراج کردن و ذره‌ذره و سکه‌سکه، بین عاملان عملیات انتحاری، تقسیم می‌کنن.آره! تو منفجر شدی و منفجر کردی، برای رفتن از این جهنم و ساختن یه سقف و پُر کردن سفره ننه‌بابا و برادر خواهرا و زن و بچه‌ت. اینه دنیای مزخرف ما. همتونم می‌دونید. حرف جدیدی هم نبود. شبتون به خیر.</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 23:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فلسفه به تجارت: سرنگونی آن مردِ تلنگرزَن</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/%D8%B3%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B2%D9%8E%D9%86-g5ixdqegxpbh</link>
                <description>اون روز رفتم خونه یکی از آشناها. کرونا گرفته بودن، حالشون بهتر شده بود، رفتم جهت عیادت. بغل و بوس که ممنوع شده، یعنی تنها لذت اجتماعات بی‌مزه بشری‌مون، آخرین بازمانده رفاه و آسایش‌مون که عاطفه و ماچ‌ماچ رفقا و اقوام و آدمای عزیز بود رو هم از کف دادیم. بعد از شغل درست حسابی با دستمزد مکفی، بیمه به دردبخور، حق برخورداری از مسکن بزرگتر از قبر، احترام حداقلی و امنیت روانی که خیلی وقته حذف شدن (سیاهنمایی نشه، شاید حذف نشدن، فقط یه مقدار کمرنگ شدن، نمی‌بینیمشون)، اگه عاطفه‌ورزی هم حذف بشه (یا کمرنگ بشه)، از مکانیزم‌های دفاعیِ روانی‌مون، فقط می‌مونه خنده. خنده به همه چیز. حقمون رو می‌خورن، می‌خندیم. تو دهنمون می‌زنن، می‌خندیم. قیمتا پنج برابر میشه، می‌خندیم. قهوه‌ای‌مون می‌کنن، می‌خندیم. می‌خندن بهمون، می‌خندیم. حتی گریه می‌کنن به حالمون، باز می‌خندیم. حتی وقتی می‌میریم، می‌خندیم. نخند آقا! هوی! میت خان! شب اولِ قبره‌ها! سوالاتو جواب بده! اینم نمی‌تونم بگم خیلی ویژگی جالبیه. به نظر فقط یه راهیه برای فرار از جنون و راهی امین‌آباد شدن. چون واقعا الان هزینه‌های تیمارستانم احتمالا کمرشکن شده. عاقل موندن، فعلا ارزونتره.بگذریم. بعد از این که رفتم تو و از دور برای هم دست تکون دادیم و هی بیشتر لبخند زدیم که جای بوس و بغل رو بگیره، رفتم سراغ اون دوست کهنسالِ بزرگوار و ملاقاتی کوتاه و سلامی و علیکی و عرض دلتنگی. هنوز بهبود پیدا نکرده و امیدوارم خوب بشه حالش که حال ما به حالش گره خورده و نعمتِ زندگیش، آرامش قلب ماست و بودنش ثروتمونه. بازم بگذریم. خداحافظی کردم، اومدم توی پذیرایی. آلاله خانومِ ده ساله، نشسته بود اونجا؛ نوه اون دوست عزیز و بزرگِ ما.قبل رفتن، اومدم یه سوالی بپرسم مثلا تلنگر فکری بزنم به بچه. شروع کنه به فلسفیدن و فکر کردن درباره اساس و معنای زندگی. خلاصه خواستم زندگیش به قبل و بعد این سوال تقسیم بشه. پرسیدم: اون چیه که اگه تو صاحبش نشی، اون صاحبت میشه.بعدم مثل اصحاب خرد و عرفان که سوسکی یه چیزی میگن و میرن، یقه کاپشنم رو دادم بالا، با اهالی خونه خداحافظی کردم و رفتم. بلکه بچه چشم باز کنه ببینه نیستم و خودشه و یه پرسش سخت که باید دست تنها برای پیدا کردن جوابش تلاش کنه.پسرخاله اون بچه از قضا، رفیق صمیمی منه و اونجا بود اون لحظه و پرسش حکیمانه من، انگار ذهنشو مشغول کرده بود. همونجام حس کردم درگیر شده. خب عجیبم نیست. همسنِ خودمه، یه دهه شصتی که با این جور چیزا می‌افته توی تله. مثل خودم، گیر و گرفتارِ معنای هستی. دو سه روز بعدش پیام داد:سلام. ببین جواب اون سوالی که از آلاله پرسیدی، احیانا پول نیست؟باورت میشه خودمم هنوز دارم بهش فکر می‌کنم؟! یعنی در واقع یه پاسخ سرراست نداره. بستگی داره به یه سری پارامترا و شاید برای هر کسی یه چیزی جوابه. راستی آلاله چیزی نگفت؟نه منتظر بود من بهش بگم? بهش نگفتم نظرم رو.بهش نگو! بذار خودش فکر کنه. باید این چالش رو خودش حل کنه.بابا این دل به کار نمی‌ده. میگه احتمالا مرتضی خودش نمی‌دونه می‌خواد ما بهش بگیم ? میگه «گوگل کن» میاد???????البته «گوگل کن» رو با حالت بی‌حوصله گفت.یعنی حتی منتظر جوابِ مفت منم نشد. نه؟نه. بیشتر عملگرائه. فقط میخواد به اسلایم بازی و تجارتش برسه!تجارت؟آره دیگه. اسلایم درست می‌کنه می‌فروشه با دوستاش.اصلا چی هست این اسلایم؟شبیه خمیربازی خودمونه. فقط وقتی فشارش میدی گوز میده حال می‌کنن! مودبانه‌اش رو میگن قولجش می‌شکنه !?یهو نمی‌دونم چرا یاد قسطام افتادم:حالا درآمدش چقدره از این اسلایم؟دفعه قبل گفت سه نفری نود تومن فروختیم. با دوتا دوست دیگه‌ش همش ویدیو کال می‌کنن، راهبردای کسب‌وکارشون رو هماهنگ می‌کنن? الان دیگه اعلام نمی‌کنه درآمدش رو ? فکر کنم نمی‌خواد مالیات بده?!اومدم به بچه تلنگر بزنم، سرنگون شدم! معماهای هستی شناختی کیلویی چنده؟ با چند کیلوش میشه یه کم هویج خرید؟ دیروز رفتم تره بار پنج کیلو هویج بخرم، آب هویج درست کنم کرونا رو شکست بدم، دیدم شده کیلویی پنج هزار و پونصد تومن! یه موز برداشتم برگشتم خونه! البته همینم نمادین دارم میگم. وگرنه که الان یه دونه موزم بخوای بخری باید کلیه ت رو بفروشی! هارهارهار! می بینی؟ شوخی با قیمتا! باز ناخودآگاه رفتم سراغ آخرین مکانیزم دفاع روانی: خنده!نکنه اصلا رفیقم داره درست میگه جواب سوال منو: پول همون چیزیه که اگه صاحبش نشی، صاحبت میشه و بدتر، همه رو هم صاحبِ تو می‌کنه!</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 23:57:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه یه تیکه گوشت صنوبری</title>
                <link>https://virgool.io/@mortezanevis/heart-wtffp7gqsahi</link>
                <description>روی زمین چند تا آدم هستن که جونت به جونشون وصله؟ آرزو نمی‌کردی کاش قلبت برای همه جا داشت؟ آرزوی قشنگی نیست؟ شدنیه؟ ظرف وجودمون چقدره؟ این ظرف دست کیه اصن؟ دست خودمونه؟ ظرف ما رو کیا کوچیک کردن یا چرا خودمون با دستای خودمون کوچیکش کردیم؟ آفتاب پاییز، زیاد به آسمون وفا نمی‌کنه. هوا تازه تاریک شده. روی تخت دراز کشیده. می‌پرسم خسته‌ای؟  میگه توی حالت عادی آدم متوجه تنفس، پلک زدن و ضربان قلبش نیست. وقتی متوجه‌شون میشی، یعنی احتمالا یه مشکلی براشون پیش اومده. میگم چت شده؟ میگه گوش بده. بعد سر من رو میذاره روی قلبش: تپ...تپ...تپ...تااااااپ...تپ...تپ...تااااپ...تپ.یهو دلم می‌لرزه. تایمر یه دقیقه‌ای میذارم با گوشی و می‌شمرم ضربانشو. کمه که. میگه نه! تعدادش نه، ریتمش به هم ریخته. میگم شمردم، شصت و شیش تاست. میگه ضربان قلب نرمال بین شصت تا صد تا توی هر دقیقه است. بستگی به وضعیت جسمی و سن فرد داره البته. سرم رو دوباره میذارم روی قلبش و گوش میدم. تپ...تپ...تپ... تاااااپ... تااااپ... تپ... نه! این صدایی نیست که من بخوام بشنوم، اما صدایی هم تو دنیا هست که از این صدا شنیدنش برای من مهمتر باشه؟ ماها روی چی داریم حساب می‌کنیم؟ روی یه تیکه گوشت سرخِ صنوبری که با یه سری رگ و پی به این‌ور اون‌ور وصله و هر لحظه ممکنه... نه! حتی تصورش از فهمم خارجه. به نظرم زندگی ما فقط متصل به قصه‌هاست، وگرنه کارمون به جنون می‌کشید. قصه‌هایی که برای خودمون و بقیه تعریف می‌کنیم.  این قصه‌ها هستن که حواسِ ما رو از تپش و تنفس و پلک زدن‌ها پرت می‌کنن و بهمون جرأت ادامه دادن رو میدن.یه لحظه تصورش کن: عدم!ما حواسمون رو از بدون چاره‌ترین واقعیت زندگی هم پرت کردیم و اگه نمی‌کردیم، زندگی ممکن نبود. توی این نوشته، واقعا نمی‌دونم چی می‌خوام بگم؛ فقط چند ثانیه، دنیای بدون تو رو تصور کردم و ذهنم و زندگیم متوقف شد.باید مراقب قلبت باشیم و بیشتر از اون، مراقب قصه‌هایی که برای هم تعریف می‌کنیم. قصه ما توی خونه، قصه ما سر کار، قصه ما موقع رانندگی، قصه ما موقع تفریح، قصه ما موقع دیدن رنجِ دیگری و موقع مواجهه با رنج توی زندگی خودمون، قصه ما موقع غذا خوردن یا نخوردن، قصه ما موقع دیدنِ بقیه آدما. چون قصه ماست که ما رو تو این دنیا زنده نگه می‌داره، نه یه تیکه گوشت سرخ صنوبری.بیا خودمون رو توی این بیابون تاریک و سرد، با بهترین قصه‌ها زنده نگه داریم؛ قصه آدمایی که قلبشون برای همه آدما و همه هستی جا داره. آدمایی که باور ندارن دل آدمیزاد یه ظرف کوچولو باشه، چون قصه حقیقت رو شنیدن و از خواب بیدار شدن، دیگه جسم نیستن، روحن. حیاتن و حتی اگه بمیرن، منشاء زندگی هستن. بیا یه جوری زندگی کنیم که بهترین قصه‌ها بشیم برای شبای تارِ آدما:«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ»ما ‌نیكوترین قصه‌ها را به موجب این قرآن كه به تو وحی نمودیم، بر تو حكایت مى‌كنیم و تو قطعاً پیش از آن از بى‌خبران بودى (آیه سوم سوره یوسف)</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 23:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پند ناتمام پدرِ کیس</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-mdg6gyhxikco</link>
                <description>پیشنهاد: ابتدا قسمت اول این نوشته (ربایش ملکه لازانیا) را بخوانیدکاراکتر قصه نانوشته‌ام، دزدی است با قامت بلند، موهای شبق، گونه‌های استخوانی، نگاهی گیرا و یک سری دیگر از علائم ظاهری که اگر الان قرن نوزدهم بود، سی چهل پاراگراف درباره آن‌ها می‌نوشتم. اما از آنجا که شتاب مدرنیته و موبایل‌های هوشمند، ذهن و روان بشر را قهوه‌ای نموده و کوتاهی عمر را کوتاه‌تر ساخته، از این ضروریات فاکتور می‌گیریم و به این واقعیت دقت می‌کنیم که چاقوی وی هم‌اکنون زیر گلوی من است و بلندبلند بیخ گوشم نعره می‌زند:دیدی غذاتو خوردی و برنگشتی؟! بیست ساعت ما رو یه لنگه پا تو اتاقت نگه داشتی تا بیای بشینی بقیه قصه رو تایپ کنی. خبر مرگت کجا بودی؟آروم باش و چند تا نفس عمیق بکش. اوضاع تحت کنترله. این چاقو رو بذار کنار تا من بقیه‌ش رو بنویسم.باشه. شروع کن! ولی دستتو از روی کیبورد برداری، از بازو قطعش می‌کنم.اوکی اوکی. این گونه بود که با شلیک نخستین موشک از سوی ارتش لازانیا، جنگ بزرگی میان آن‌ها و کشور ماکارونی درگرفت. جنگی که تلفات بسیار داشت. سربازان جوان برومندی در هر دو سو به خاک و خون کشیده شدند. حملات هوایی به شهرها، جنگ را به میان غیرنظامیان برد. دیگر زن و مرد، پیر و جوان و کودک، هیچ کدام در امان نبودند. خانه‌های بسیاری ویران شد. شهرهای بی‌شماری با خاک یکسان شد و قحطی و فقر و بیماری، گلوی آدم‌ها را به سختی فشار داد.از ما هم بگو. بگو من و ملکه کجاییم. هنوز نگفتی چرا دزدیدمش. باشه. چرا باز دستت رفت روی چاقو؟هیچی. از روی عادت. تمام اون مدت در حال فرار بودیم. هر لحظه ممکن بود بریزن توی کلبه یا چادر یا غاری که توش پنهان شده بودیم. باید خطر رو بو می‌کشیدم و برای واکنش سریع آماده می‌بودم.اوکی. نام دزد، کیس(یا قیس) بود و با این که هیچ ارتباطی با کامپیوتر نداشت، او را مجنون صدا می‌زدند. البته شاید چون خوره بازی‌های کامپیوتری بود و سر و تَهَش را می‌زدی، در گیم‌نت بود. نام شناسنامه‌ای ملکه لازانیا لیلی بود. البته چون لیلی در آن زمان، اسم بی‌کلاسی محسوب می‌شد، او را در خانه کوکب می‌نامیدند. بله! درست حدس زدید! او همان زن باسلیقه‌ای بود که در کتابِ درسی بچه‌های دبستانی دهه شصت و هفتاد و احتمالا تا اواسط دهه هشتاد، یک نیمرو و کره و پنیر و ماست محلی جلوی مهمان‌هایِ بی‌شعوری که یکباره روی سرشان آوار شده بودند می‌گذاشت و فکر می‌کرد می‌تواند با این کار تبدیل به الگوی دختران دبستانی شود و زهی خیال باطل که بیا و امروز ببین ارزش‌های کوکب خانم به گیجگاه کسی هم نیست و...داری حاشیه میری. برگرد به داستان.باشه. البته آن ورژن از کوکب خانم، در جهانی موازی رخ داده که در آن، پادشاه لازانیا برای شکار به جنگل نرفته بود و در روستای وسط جنگل، یکباره دل به کوکب نباخته و با تطمیع پدر سست عنصرش، او را به سمتِ قلعه خود خِرکِش ننموده بود. در دنیای قصه ما، تمام این وقایع برای لیلی رخ داده بود و یک هفته بعد، با فشار و اصرار پادشاه، با حضور یک عاقد پلاستیکی و خودباخته و در میان هلهله و پایکوبی اشراف و درباریان، با چشمانی گریان، به عقد پادشاه درآمده بود. هر چند همه حضار، «بله» پادشاه را شنیده بودند، ولی کمتر کسی جز چاپلوسان و چاکران، صدای دخترک را در تاییدِ این پیوند اجباری به خاطر می‌آورد.حالا اون روز رو بگو.کدوم؟همون روزی که اومده بودم پایتخت لازانیا، کتابای کمک درسی بگیرم برای کنکور و لیلی رو دیدم.نخیر جناب کیس! به اسم خرید کتاب کنکور، پدرتو خر کردی، ته‌مونده حقوقشو برداشتی اومدی پایتخت که ده بیست تا بازی جدید بخری.لازم نیست اینقدر جزییات رو بگی. حوصله مخاطب سر میره.حالا شد جزییات! نوبت صحنه‌های عشق و عاشقی هم میشه.خیلی خب. هر کاری دوست داری بکن. فقط بنویس.یک روز پدر کیس که کارگرِ ساده‌دلی بود، پسرش را صدا زد و گفت یک تکه چوب برایم بیاور. کیس تکه نازکی چوب آورد. پدر آن را شکست. بعد گفت تکه دیگری بیاور. کیس آورد. پدر خواست دو تکه چوب را کنار هم بگذارد. اما یادش آمد که تکه چوب اول را شکسته است و دیگر نمی‌تواند از آن استفاده کند. بنابراین از کیس خواست تکه چوب دیگری بیاورد.کیس پرسید: پدر جان بفرمایید دقیقا چند تکه چوب می‌خواهید که من یکباره هر چند تا می‌خواهید بیاورم. این طور که هی می‌نشینم و هی بلندم می‌کنید، احساس می‌کنم چون این چند ماه حقوقتان را نداده‌اند و  دستتان به جایی بند نیست، زورتان به من رسیده و به نیت تسلای روانی خویش، می‌خواهید مرا بیازارید. حال آن که دورنمای عملیاتتان نشان می‌دهد در حال تدارک برای آموختن پندی بزرگ برای زندگی بهتر به من هستید.چشمانِ پدر کیس پر از اشک شد و گفت: فرزندم درست است که حقوقم را نداده‌اند، اما هرگز قصد آزارت را نداشتم. واقعا یادم رفت می‌خواستم چه کنم. نباید چوب اول را می‌شکستم. فکر کنم باید می‌دادم خودت بشکنی. نمی‌دانم. ولش کن. اصلا همه آن چوب‌ها در ماتحت کارفرمای اختلاسگر کارخانه! در کل می‌خواستم بگویم اگر کنار هم باشید می‌توانید بر مشکلات زندگی غلبه کنید.کیس گفت آخر شما که هنوز خدا را شکر در بستر مرگ فرودرنغلتیده‌اید...چی؟ فرو در چی؟؟ فرو در نغلتیده‌اید! یعنی هنوز رو به موت نشدید. گرفتی؟آها! از کجات درمیاری این حرفا رو؟ آدم عادی اینجوری حرف می‌زنه؟می‌خوای ننویسم. می‌دونی که انگیزه‌شو دارم. بالاخره مام با هم حساب کتابایی داریم. ضمن این که...خفه شو! بنویس لعنتی! هر جور می‌خوای بنویس.داد نزن! دارم می‌نویسم.کیس گفت آخر شما که هنوز خدا را شکر در بستر مرگ فرودرنغلتیده‌اید که از این حرکت‌ها می‌زنید. ضمنا کنار چه کسی باشم من؟ مادرم که از تو به خاطر بی‌پولی و زندگی ساده کارگری جدا شد و به کشور ماکارونی رفت و با یک تاجر شراب ازدواج کرد. برادر خواهری هم ندارم. منو مسخره کردی؟! این خاطره مزخرف منو اینقدر هم نزن! چی ازش می خوای دریاری؟! اصلا چرا به زندگی خونوادگی ما سرک می کشی؟ خودت مگه خارمادر نداری؟ اینا به خواننده چه ربطی داره؟ چرا نمیری سراغ اصل مطلب؟ ذله کردی منو.ببین من خیلی خسته‌م. کم خوابیدم این چند روز. میشه بذاریم برای فردا؟خب عین آدم بگو! حرف بزن! بگیر خواب!جسارت نباشه‌ها، یه چیز دیگه‌ هم داره روی کیفیت کار اثر می‌ذاره.چی؟خیلی بوی گند میدی. تقریبا ذهن منو فلج کردی. البته درک می‌کنم. عشق آدمو کور می کنه. ممکنه آدم اصلا یادش بره بدنی داره و عرق کثافتش ممکنه باعث آزار دیگران بشه.میگی چی کار کنم الان؟هیچی. خیلی ساده است. من قبل خواب، یه هوای داغ وسط بیابون تصور می‌کنم و یه چشمه آب خیلی خنک. یه سری صابون و شامپوی برندِ خارجی هم تو ساحل دریاچه برات تجسم می‌زنم، برو یه صفایی به تن و بدنت بده.باشه. ولی تو هم همچین خوشبو نیستیا. اون دهنت، دهنمو آسفالت کرد.به خاطر سیره. میگن جلوی کرونا رو میگیره.حالا هرچی. مسواک بزن خب.ادامه دارد</description>
                <category>مرتضی کی‌منش</category>
                <author>مرتضی کی‌منش</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 23:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>