<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی رزمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mortyrazmy</link>
        <description>دانشجوی علوم ارتباطات /
علاقه‌مند به تحلیل شبکه‌های اجتماعی، رسانه و دیتا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:02:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58649/avatar/iFAin1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی رزمی</title>
            <link>https://virgool.io/@mortyrazmy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پویایی در محتوا؛ وقتی ایده‌‌ها برای تولید محتوا تمام می‌شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-gmzb3qwpawn7</link>
                <description>شما مدیریت یک صفحه اینستاگرام یا لینکدین را بر عهده دارید، مدیر وبلاگ هستید یا قرار است برای خودتان در شبکه‌های اجتماعی محتوا تولید کنید و پست بزنید. این کار را شروع می‌کنید و تا مدتی همه چیز خوب پیش می‌رود. تعداد فالوئرها و کامنت‌ها و لایک‌ها در حال رشد است، تعداد بازدیدهای سایت و همه شاخص‌های سئو خوب پیش می‌روند. همین روند را جلو می‌برید تا به جایی می‌رسد که می‌بینید دیگر محتوایی برای تولید ندارید و چیزی به ذهنتان نمی‌رسد. یا موضوعاتی که به ذهنتان می‌رسد چندان جذاب و کاربردی نیستند. در این حالت شما دیگر آن پویایی و رشد قبلی در تولید محتوا را ندارید.حالت دیگری هم وجود دارد. ممکن است شما همچنان در حال تولید و انتشار محتوا باشید، اما آن رشد سابق را دیگر ندارید. مدتی است که مخاطب و فالوئر جدیدی ندارید و فالوئرهای قبلی هم چندان تعاملی با محتوا ندارند. از همه مهم‌‌تر خودتان حس و حال خوبی هنگام تولید و انتشار ندارید و فقط محتوا تولید می‌کنید که محتوایی تولید کرده باشید. در این حالت هم شما دچار سکون شده‌اید.شاید لازم باشد قبل از رفتن به سراغ موضوعات جدید شاخص‌هایتان را ارزیابی کنیدآیا شاخص‌هایتان درست است؟قبل از این که به سراغ راهکارها برویم شاید لازم باشد در معیارها و شاخص‌هایی که دارید بازنگری کنید. چند سوال اساسی باید از خودتان بپرسید: آیا کسب ‌وکاری که برایش کار می‌کنید را کامل می‌شناسید؟ آیا مخاطب  و نیازهایش را فهمیده‌اید؟ آیا شاخص‌هایی که برای ارزیابی محتوا در نظر گرفتید درست است؟ آیا شاخص‌های سئو که دنبال می‌کنید با هدفی که دارید همخوان و متناسب است؟ آیا اصلا شاخصی دارید؟ برای اینکه ارزیابی خوبی از شاخص‌ها و اهدافتان داشته باشید توصیه می‌کنم این مطلب از یاور مشیرفر مورد توسعه ساختاری محتوا را مطالعه کنید.چگونه در تولید محتوا پویایی داشته باشیم؟راهکارهایی که نوشتم حاصل تجربه شخصی به عنوان تولیدکننده محتوا و از آن مهم‌تر به عنوان مخاطب چندین ساله سایت‌ها، شبکه‌های اجتماعی و مجلات حوزه‌های مختلف است. ممکن است تجربه‌ شما خلاف چیزی که می‌گویم را نشان دهد؛ اگر مشکلی در این راهکارها دیدید یا راهکار بهتری دارید، حتما در کامنت‌ها بگویید تا هم به چرخه محتوا و اشتراک‌ دانش کمک کنید و هم این مطلب کامل‌تر شود.1.   موضوع را رها کنید و به سوژه بپردازیداز اولین چیزهایی که در دنیای روزنامه‌نگاری و نوشتن یاد گرفتم این بود که موضوعات و اخبار مختلف را با دید کلی ننویسم. مثلا اگر شما بخواهید در مورد استارتاپ مطلبی بنویسید احتمالا در قدم اول مطلبی با عنوان «استارتاپ چیست؟» خواهید نوشت. جدا از اینکه چنین محتوایی معمولا در فضای وب، به خصوص اگر محتوای انگلیسی را هم حساب کنیم، فراوان است، سخت می‌شود مزیتی به نسبت آن‌ها ایجاد کرد. شما می‌توانید این موضوع کلی را بشکنید. به جای صحبت از استارتاپ به طور کلی، به صورت جزیی در مورد مواردی که در استارتاپ مهم هستند صحبت کنید. مثلا ایده‌پردازی، مدل‌های کسب درآمد، یا مدل‌های کسب‌و‌کار. با این کار، موضوعی کلی مثل استارتاپ را به خرده موضوعاتی (که در روزنامه‌نگاری به آن سوژه می‌گویند) تقسیم می‌کنید. به این ترتیب هم تعداد مطالبی که می‌توانید تولید کنید بیشتر می‌شود و هم به خاطر ریزتر بودن موضوع، احتمال کاربردی بودن آن هم بیشتر می‌شود.به جای کلی‌گویی، به دنبال مطرح‌کردن مسائل جزیی باشید2.   به جای آموزش دادن، داستان بگوییدبه هر گوشه‌ای از دنیای دیجیتال که سر بزنید، همه در حال آموزش دادن هستند. سایت‌های شخصی، اینستاگرام، لینکدین، پادکست‌ها و از همه بدتر یوتیوب. ویدئوهای زیادی در یوتیوب با تیتر «چگونه» یا «How to» شروع می‌شوند. شما می‌توانید به جای آن که شروع کنید به آموزش دادن، داستان کسانی که از این روش یا محصول استفاده کرده‌اند را بگویید. برای مثال به جای صحبت از «استارتاپ چیست؟» داستان موفقیت یا شکست استارتاپ‌های مختلف در ایران و جهان را بررسی کنید. اگر می‌توانید به سراغ Case Studyها بروید و آموزش خود را در دل داستان بیاورید.برای مثال سری به صفحه اینستاگرام امین کاکاوند بزنید. هایلایت‌هایش را بررسی کنید. کاکاوند به جای آن که یک پست اسلایدی با گرافیک زرد و نارنجی و عنوان «مدل ذهنی چیست؟» استفاده کند، تلاش کرده تا مدل ذهنی چند آدم مشهور مثل مایکل بلومبرگ و جف بزوس را در داستان‌هایش تعریف کند.نمونه دیگر هم فصلنامه بادکوبه است. بادکوبه به عنوان آژانس تبلیغاتی، فصلنامه‌ای با موضوع ارتباطات و تبلیغات منتشر می‌کند. هر شماره از این فصلنامه به سراغ بررسی موردی یک کمپین تبلیغاتی موفق می‌رود و داستان آن را تعریف می‌کند. حالا فرض کنید که تحریریه بادکوبه به جای رفتن به سراغ بررسی موردی، از همان ابتدا یک مقاله کامل و مفصل در مورد نکات مهم در طراحی کمپین می‌نوشتند. در همان شماره اول کار تمام بود و نمی‌توانستند ادامه دهند. اما برخورد با این مسئله در قالب بررسی موردی (Case Study) باعث می‌شود که این موضوع را تا چند شماره بتوانند ادامه دهند. اگر حداقل 40 کمپین موفق در تاریخ تبلیغات داشته باشیم (که قطعا بیشتر داریم) به این ترتیب بادکوبه می‌تواند تا 10 سال، فصلنامه تولید کند بدون آن که به مشکل نبود سوژه یا جذاب نبودن سوژه برخورد کند. علاوه بر این، مدل آموزشی، تنها برای کسانی که علاقه‌مند به آن حوزه هستند و ابتدای کارند مفید است، اما داستان گویی، علاوه بر این افراد، متخصصین حوزه و کسانی که کلا علاقه‌ای به این حوزه ندارند و صرفا دنبال محتوای سرگرم‌کننده هستند را نیز جذب می‌کند.شماره اول فصلنامه بادکوبه با روایت داستان کمپین «کوچک فکر کن»3.   محتوا را بازیافت کنیداصطلاحی وجود دارد تحت عنوان بازیافت محتوا (content recycling). این مفهوم با ادبیات مختلف در کتاب‌ها و آموزش‌های مختلف وجود دارد. اصل پیام این است که محتوایی که یک بار تولید شده، می‌تواند با مقداری تغییر در محتوا یا قالب ارائه، دوباره منتشر شود. برای مثال نیازی نیست که برای بلاگ و اینستاگرام به صورت جداگانه محتوا تولید کنید. می‌توانید محتوای تولیدی در بلاگ را، به شکل اینفوگرافیک یا سایر مدل‌های گرافیکی تبدیل کنید و در اینستاگرام نیز منتشر کنید. می‌توانید مقالات قبلی خود را با مدلی جدید مثل پادکست منتشر کنید.ایده اصلی آن است که به جای توان گذاشتن برای تولید محتواهای مختلف و بمباران مخاطب با محتوا، محتوایی که یک بار تولید شده را به شکل‌های مختلف و در بسترهای مختلف منتشر کنید. مطمئنا محتوای مفید آن‌قدر ارزشمند هست که بشود بیشتر از یک بار از آن استفاده کرد.4.   از ظرفیت اخبار و ترندها استفاده کنیداین پیشنهاد، به نوع مخاطبی که دارید بستگی دارد. شاید شرکتی که ادبیات رسمی دارد یا شرکت‌های B2B چندان نتوانند از اخبار استفاده کنند، اما بعضی از رسانه‌ها به سادگی می‌توانند روی موجِ خبری سوار شوند. با این کار محتوای شما احتمال بیشتری برای وایرال شدن دارد. مزیت اصلی این کار، صرف انرژی و زمان کمتر برای پیدا کردن موضوع است. شما به جای آن که زمان خود را برای پیدا کردن موضوع بگذارید، همان وقت و انرژی را صرف پرداختن بهتر و تولید محتوایی با کیفیت‌تر می‌کنید.اکانت توئیتر کبریت توکلی و روم به دیوار به خوبی از ظرفیت خبر استفاده می‌کنند. ژانرها و ترندهای روز هم مشابه با اخبار هستند و پتانسیل استفاده را دارند. مشابه با چالش dollyparton که خیلی از برندهای مطرح جهان از آن استفاده کردند. این مورد را با عنوان موج‌ سواری خبری یا Newskacking هم می‌شناسند.استفاده کبریت توکلی از ترند روز5.   UGC (تولید محتوا توسط مخاطبان) فراموش نشودتکنیک UGC هنر همراه کردن مخاطب برای تولید محتواست. اگر با فعالیت‌های قبلی، جامعه مخاطب خوبی ساخته‌اید، می‌توانید از آن‌ها برای تولید محتوا استفاده کنید. موضوعی پیدا کنید و از مخاطبان خود بخواهید که در آن مورد محتوایی تولید کنند و برای شما بفرستند. می‌توانید از آن‌ها بخواهید که تجربه استفاده از محصول یا خدمت شما را بیان کنند. صفحه اینستاگرام GoPro از این تکنیک استفاده می‌کند. گو پرو که یکی از مطرح‌ترین برندهای ساخت دوربین است؛ از مخاطبانش می‌خواهد که ویدئوهایی که با این دوربین‌ها گرفته‌اند را برای آن‌ها بفرستد و بخشی از محتوای صفحه گو پرو از این مسیر تامین می‌شود. در مقاله‌ای از فرامحتوا چند راهکار برای استفاده از UGC توضیح داده شده که می‌توانید برای اطلاعات بیشتر مطالعه کنید.6.   از قدرت ترجمه بیشتر استفاده کنیدما در کشورمان هنوز در بسیاری از حوزه‌ها نسبت به محتوای روز دنیا عقب‌تریم. به همین دلیل معمولا محتوایی به زبان‌های خارجی و جود دارند که برای مخاطب ما هم می‌توانند جذاب باشند، اما یا دنبال آن نمی‌روند یا آن زبان را به خوبی بلد نیستند. خیلی از برندها و تولید کنندگان محتوا هم در ابتدای کار به سراغ افراد و برندهای مشهور حوزه کاری خودشان می‌روند و از آن‌ها ایده می‌گیرند؛ اما شاید چندان تمایلی به ترجمه نداشته باشند. شما می‌توانید از ظرفیت محتوایی که در کشورهای دیگر تولید شده استفاده کنید.مطرح‌ترین نمونه در این زمینه ترجمان است که در زمینه ترجمه مقاله و کتاب فعالیت دارد. مورد دیگر هم آکادمی دیجیتال مارکتینگ گرشا است که دوره‌های خارجی را ترجمه کرده و با مبلغ کمی به فروش می‌رساند.در این زمینه، به تفاوت‌های کشوری که محتوا برایش تولید شده و کشور خودمان دقت کنید. برای مثال در حوزه سوشال مدیا، مقدار زیادی از محتواهای انگلیسی تولید شده در مورد فیسبوک و بازاریابی از طریق فیسبوک است، اما در ایران فیسبوک کاربر زیادی ندارد. اگر شما در مورد بازاریابی در فیسبوک مطلبی ترجمه کنید، احتمالا زمان‌تان هدر رفته است.قدرت ترجمه را فراموش نکنیدعواملی که در میزان تولید محتوا موثرندعلاوه بر نکات بالا، لازم است که سطح توقعی که از خودتان و تیم تولید محتوا دارید را متناسب با ظرفیت موجود تنظیم کنید. نکته‌ای که در استراتژی محتوا بسیار اهمیت دارد؛ استمرار در تولید و انتشار محتواست. به قول یکی از همکارانم «کیفیت را باید در تیراژ حفظ کرد».برای آن که بیش از حد بر خودمان فشار نیاوریم و بتوانیم انرژی را به خوبی پخش کنیم لازم است که دو مورد مهم را ظرفیت‌سنجی کنیم:1.   ظرفیت تولیدشاید فکر کنید خیلی خوب است اگر هر روز استوری، پست، مقاله بلاگ و پست لینکدین داشته باشیم، اما قبل از آن باید ظرفیت تولید خودمان را در نظر بگیریم. به دلایل مختلف ممکن است شما ظرفیت تولید محدودی داشته باشید که در بیشتر موارد هم این محدودیت را دارید. ممکن است تنها باشید یا نیرو کم باشد؛ ممکن است زمان کافی نداشته باشید؛ ممکن است کارفرما به قدر کافی هزینه نکند یا گرافیست شرکت که باید پست‌های شما را طراحی کند، هزاران کار مختلف در طول روز از بخش‌های مختلف شرکت داشته باشد و وقت کافی برای طراحی پست نداشته باشد.در این حالت شما باید هنگام برنامه‌ریزی بدانید که ظرفیت تولید محتوای شما برای مثال یک پست در هفته است.به جای تلاش برای تولید محتوا در تعداد بالا و کیفیت پایین، تلاش کنید تا از همان ظرفیت محدود، با حداقل کیفیت و به طور مستمر استفاده کنید. به ویژه اگر بخشی از تولید محتوای غیرمتنی شما نیاز به برون‌سپاری یا کمک گرفتن از بقیه واحدها دارد. مشغله، میزان خوش‌قولی و همراهی آن‌ها را هم در محاسبات خودتان در نظر بگیرید.2.   ظرفیت صنعتمنظور از صنعت در اینجا همان حوزه‌ای است که شما در آن محتوا تولید می‌کنید. مثلا اگر برای فروشگاه لباس تولید محتوا می‌کنید شما عملا در بخشی از صنعت پوشاک فعالید.در زمان برنامه‌ریزی و تدوین تقویم، ظرفیت صنعت برای تولید محتوا را در نظر بگیرید.برای تشخیص ظرفیت صنعت سه پارامتر را بررسی کنید:اول آن که آیا محتوای خام که قبل از تولید آن‌ها را مطالعه می‌کنید به راحتی در دسترس هستند یا خیر؟ مثلا اگر مطلب فوتبالی می‌خواهید بنویسید، مطمئن هستید که به اندازه کافی اطلاعات اولیه برای نگارش مطلب وجود دارد، اما اگر در حوزه‌ای مانند شهر هوشمند می‌خواهید به تولید محتوا بپردازید؛ باید حواستان باشد که میزان محتوای موجود چندان زیاد نیست.نکته دوم، میزان نیاز و پیگیری مخاطبان است. برای مثال اگر در مورد بورس محتوا تولید کنید، می‌توانید مطمئن باشید که مخاطب شما پیگیری بالایی برای مطالعه محتوا دارد. از آن طرف مردم در حوزه بیمه چندان تمایلی به مطالعه مستمر و همیشگی ندارند.نکته سوم نیز، در نظر گرفتن میزان پویایی و حجم اخبار در صنعت است. حوزه‌ای مثل تکنولوژی، به شدت پویاست و هرروز خبرهای متنوعی در این زمینه منتشر می‌شود. به همین دلیل شما به خاطر پویایی در صنعت می‌توانید پویایی در تولید محتوا را داشته باشید. در طرف مقابل صنعتی مثل مبلمان چندان پویایی ندارد و شما نمی‌توانید مطمئن باشید که همواره نوآوری یا خبر جدیدی برای کار کردن وجود داشته باشد.مطالعه مستمر؛ شرط پویایی در محتوانکته آخر: مطالعه مستمر، شرط پویاییدر کنار همه مواردی که گفته شد، مطالعه را فراموش نکنید. مطالعه هم در حوزه کاری و هم در حوزه‌های دیگر، باعث می‌شود تا شما بهتر بتوانید به مسائل مهم کاری و صنعت خودتان نگاه کنید. مطالعه کردن به شما دید بازتری می‌دهد و می‌تواند کاری کند که از بالا به مسائل نگاه کنید. همین نگاه بهتر و جامع باعث می‌شود که اشکالات خودتان را بیابید و ایده‌های بهتری برای تولید محتوا و ارتباط با مخاطب پیدا کنید.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کروئلا؛ جوکرِ دنیایِ فشن</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%A6%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%B4%D9%86-qqk8h870q2f8</link>
                <description>اگر در برخورد با فیلم‌های سینمایی به دنبال داستانی مهندسی‌شده شبیه فیلم‌های کرسیتوفر نولان هستید به سراغ فیلم کروئلا نروید، اما، اگر به دنبال لذت‌بردن از تصاویر رنگارنگ، قاب‌های زیبا و بازی‌های خوب هستید حتما کروئلا را تماشا کنید.کروئلا، ساخته دیزنی و اقتباسی از داستان 101 سگ خالدار است. ایده داستان بی‌شباهت به فیلم جوکر نیست. همان‌طور که در آن فیلم به سراغ گذشته و شکل‌گیری شخصی شرورِ جوکر رفت، این فیلم نیز به سراغ گذشته شخصیت شرور قصه 101 سگ خالدار به نام «کروئلا دویل» می‌رود. خط داستانی هم به فیلم «سوگلی»، اثر یورگوس لانتیموس شبیه است. درگیری دو زنِ جاه‌طلب برای رسیدن به جایگاه ممتاز. در سوگلی، «اِما استون» از طبقه پایین اجتماعی و اقتصادی به دربار ملکه‌ای می‌رود و در تلاش است تا جایگاه سوگلی محبوب ملکه را سال‌هاست تثبیت شده است بگیرد. در کروئلا باز هم اِما استون، از طبقه پایین اجتماعی و اقتصادی تلاش می‌کند تا جایگاه بزرگترین طراح مد لندن را بگیرد. البته فیلم در نهایت موفق می‌شود که خودش را از هر اثر مشابهی جدا و به تنهایی هویت پیدا کند.بازی خوب اما استون از جذابیت‌های فیلم بود. فیلمِ کروئلا خیلی هم از دنیای کودکانه‌ی داستانِ اصلی دور نشده است. هنوز هم شخصیت‌ها ساده و بدون پیچیدگی هستند، احساسات ساده و سرراستی دارند، دوستی‌ها عمیق و پایدار و اتفاقاتِ داستان کمی تخیلی است و کارگردان چندان هم به دنبال منطقی کردن آن‌ها نیست. به همین دلیل ذهن منطقی و ریزبین را هنگام دیدن این فیلم باید خاموش کرد. هر سکانس نیز داستان و جذابیت خودش را دارد. در دو سوم پایانی فیلم تقریبا هر سکانس ماجرای جذابی دارد. در ابتدای فیلم هم برای آن که مخاطب خسته نشود کات‌های سریع داریم و داستان از زبان نقش اول داستان گفته می‌شود. این عوامل باعث شدند تا دو ساعتِ فیلم پر از اتفاقات جذاب باشد و بیینده را تا انتها با خودش بکشد.طراحی صحنه و لباس، به همراه تصویربرداری خوب باعث شده تا فیلم کروئلا علاوه بر داستانِ خوب، چشم‌نواز نیز باشد. از این جهت بسیار به فیلم‌های وس اندرسون (مثل هتل بزرگ بوداپست) و سریال «خانم میزل شگفت‌انگیز» شبیه است. به خصوص در سکانس کافی‌شاپ که تصویربردای و قرار داشتن چهره در وسط کادر شبیه به فیلم هتل بزرگ بوداپست بود. موزیکِ راکِ دهه هفتادی هم تاثیر مهمی در ساخته‌شدن لندنِ آن دوران را داشت. شروع سکانس‌ها با لانگ‌شات و بعد از آن کات زدن به چهره‌ها و نمایش واکنش کاراکترها به اتفاقاتی که در جریان است نیز به خوبی توانست حس و حال هر موقعیت را منتقل کند. همچنین بسیاری از المان‌های فیلم هم در نقطه درستی قرار داشتند. مثلا اولین سکانسی که کروئلا خودش را نشان می‌دهد. آتشی بر لباس سفید او می‌افتد، معصومیت استلا می‌سوزد و شخصیت شرور کروئلا در لباس قرمز خودش را نشان می‌دهد.سوختن لباس سفید استلا، شروع شخصیت شرور کروئلا است.بازیِ خوبِ دو نقش اصلی باعث شد تا فیلم دیدنی‌تر هم بشود. به دلیل شبه‌کارتونی بودن فیلم، دست اِما استون برای پرداخت بیشتر و اضافه کردن حرکات عجیب و غریب به شخصیت باز بود و باعث شد تا هنر بازیگری خودش را بیشتر از آثار قبلی نشان دهد. اوج بازی او هم صحنه‌ای بود که رو به فواره پارک و صورتی اشک‌بار خطاب به روح مادرش مونولوگی را می‌گوید. ترکیب خشم و ناراحتی به خوبی از چهره او مشخص می‌شود. اِما تامپسون در نقش بارونس هم به خوبی توانست نقش منفی داستان را بازی کند، به شکلی که بیننده تا انتهای فیلم کاملا از او بدش می‌آمد و از نابود شدن او خوشحال می‌شود.مونولوگ کروئلا در پارک اوجِ بازی اما استون در فیلم بود.وارد نشدن فیلم به عمق هر شخصیت باعث می‌شد تا انگیزه کاراکترهای حاشیه‌ای برای همراهی با کروئلا و بارونس به خوبی مشخص نباشد. این مورد شاید بزرگترین نقطه ضعف فیلم باشد. دقیق مشخص نمی‌شود که چرا شخصیت آرتی باید همیشه و در هر موقعیتی با استلا همراهی کند، یا آنیتا به خاطر چند سال همکلاسی بودن در برابر بارونس با آن قدرت بایستد و به دوست قدیمی خودش کمک کند یا جان، پیشخدمت قدیمی بارونس به سادگی خیانت می‌کند. از طرفی خودِ نقش منفی داستان یعنی بارونس، با وجود تمام امکانات و موفقیت‌هایی که دارد در بیشتر تقابل‌ها به راحتی از کروئلا شکست می‌خورد. در دقایق ابتدایی فیلم به خاطر نوع نگاه جسپر به استلا، قهوه آوردن‌هایش و هدیه تولدی که به استلا می‌دهد به نظر می‌آید که عاشق اوست، اما در طول فیلم هیچ اشاره‌ای به این موضوع ندارد.در پایان فراموش نکنیم که این فیلم هم مشابه سایر آثار هالیوود در سال‌های اخیر روی موج توجه به زنان سوار شده است. تمام اتفاقات داستان به خاطر تیزهوشی و جایگاه دو زن اتفاق می‌افتد و مردها همیشه در حاشیه هستند. به غیر از جان و جسپر، بقیه مردها یا احمق‌اند یا دست‌وپاچلفتی یا لوس. در بهترین حالت ویژگی‌های زنانه دارند مثل آرتی. با این وجود باز هم کروئلا تبدیل به فیلمی دیدنی شده که در این سال‌های کم فروغ سینمای هالیوود می‌تواند به خوبی سرگرم‌مان کند.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 22:08:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب «هنر و مهارت روابط‌عمومی»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-grkqwct5pjg2</link>
                <description>از زمانی که وارد حوزه بازاریابی محتوایی و ارتباطات شدم، ضعف محتوای فارسی در این زمینه‌ها همیشه برایم مشکل‌ساز بود. مطالب انگلیسی زیاد است، اما هم خواندن آن انرژی و تمرکز زیادی می‌طلبد، هم متناسب با نیازهای بازار ایران نیستند. سال گذشته فصلنامه بادکوبه که در حوزه تبلیغات منتشر شد، برایم جذابیت بالایی داشت، چون بخشی از خلا موجود را پر می‌کرد. پس از آن هم توجهم به انتشارات بادکوبه و کتاب در دست ترجمه آن‌ها یعنی «هنر و مهارت روابط‌عمومی» جلب شد. چون شوق زیادی برای این حوزه داشتم، همان اولین روز پیش‌فروش کتاب را خریدم. روزی که پست‌چی کتاب را آورد، درگیر صفحات پایانی رمانِ «سلاخ‌خانه شماره 5» بودم. بلافاصله بعد از تمام شدن کتاب قبلی، مطالعه این کتاب را شروع کردم و دقیقا در روز 27 اردیبهشت، روز جهانی روابط عمومی، خواندن کتاب تمام شد. کتابی که چندان توقعاتم را برآورده نکرد!جلد کتاب هنر و مهارت روابط عمومی از انتشارات بادکوبهدر جستجوی صفحه‌آراشاید انتشارات آریاناقلم بد عادت‌مان کرده است. وقتی کتاب‌های آریاناقلم را ورق می‌زنید، تنها از دیدن صفحه‌آرایی‌های خوب این انتشارات لذت می‌برید و شوق خواندن را در شما بیشتر می‌کند. اتفاقی که در سایر انتشارات‌های فعال در این حوزه کمتر می‌بینیم، اما شاید توقع بی‌جایی نباشد از آژانس بادکوبه، که آن همه سابقه در جذابیت بصری و حوزه تبلیغات دارد، این روحیه را در انتشار کتاب هم حفظ کند. برای مقایسه کافی‌ست صفحات کتاب «داستان‌پردازی با داده‌ها» از آریاناقلم را با صفحات این کتاب بررسی کنید.مطالعه این کتاب چه کمکی در حوزه کار روابط‌عمومی می‌کند؟از عنوان کتاب توقع داشتم که حداقل مهارت یا نکته جدیدی در کار روابط عمومی در آستین داشته باشد، اما بیشتر مواردی که گفته بود، حداقل برای من، غیرقابل لمس بود. کمتر موردی وجود داشت که با خواندنش بگویم «این همون چیزیه که نیاز داشتم». دنیایی که کتاب از آن حرف می‌زند با دنیایی که ما در آن کار می‌کنیم بسیار متفاوت است. همچنین خیلی کلی به نقشی که روابط عمومی می‌تواند در سازمان ایفا کند می‌پردازد، همراه با توصیه‌های کلی که با همه واحدها در ارتباط باشید، با رسانه‌ها در ارتباط باشید، نقش خودتان در رشد سازمان را بدانید و مواردی مشابه.The Art And Craft of Prنسخه اصلی کتاب در سال 2018 منتشر شد. سال 2018، شبکه‌های اجتماعی، سرعت بالای آن و فیک‌نیوزهایی که در سوشال مدیا به ویژه توئیتر منتشر می‌شود وجود داشت و دغدغه جدی برای روابط عمومی سازمان‌ها محسوب می‌شد، اما هیچ راه‌حل ویژه و یا اشاره عمیقی به شبکه‌های اجتماعی و شیوه استفاده از آن در روابط عمومی دیجیتال نداشت. فقط چند بار اشاره می‌کند که با وجود شبکه‌های اجتماعی، روابط عمومی کاری 24 ساعته و همیشگی‌ست. برای کسانی که در نقطه شروع هستند، یا در میانه راه، توصیه یا نقشه راه متفاوت از آن‌چه که با جستجوی ساده در گوگل پیدا می‌شود ندارد. به جز چند فصل خاص که چک‌لیست‌هایی برای موارد مهم دارد، سایر فصل‌ها کمتر مورد مهمی دارد که ارزش خط کشیدن و هایلایت کردن داشته باشد.فصل‌های مفید:فصل 12: 20 صفحه پایانی کتاب، از تمام 110 صفحه قبلی آن بهتر است. فصل آخر، با عنوان «پیام استادان»، توصیه‌های کوتاهی از مدیران روابط‌عمومی برتر دنیا برای فعالین این حوزه است. اگر خواستید فقط چند صفحه در مورد روابط عمومی بخوانید تا چند مورد از مهم‌ترین نکات و مهارت‌های این حوزه را یاد بگیرید فقط فصل آخر این کتاب را بخوانید.فصل 9: این فصل با عنوان «هیچ‌وقت یادت نرود که این دنیای کسب‌وکار است»، تا حدی تلاش کرد تا به نقش روابط‌عمومی در دنیای جدی کسب‌وکارها که در نهایت همه چیز مسائل مالی است بپردازد. تلاش داشت تا بگوید که هر عملی که برای ارتباط با ذی‌نفعان و ایجاد چهره مثبت از سازمان دارید، در نهایت باید خودش را در صورت‌های مالی نشان دهد. دو صفحه آخر توصیه‌هایی دارد که با استفاده از آن‌ها می‌توانید استراتژی روابط‌عمومی را با استراتژی کسب‌وکار همراه کنید.فصل4: در سراسر کتاب گفته می‌شود که برای موفقیت در روابط‌عمومی، باید خلاقیت و نوآوری داشت. در پایان فصل 4 که عنوان «خلاقیت» دارد، 14 پیشنهاد برای تقویت خلاقیت در زندگی فردی و جلسات خلاقیت تیمی دارد که می تواند موثر باشد.ساندرا استال، نویسنده کتاببعضی جملاتِ خوبِ کتاب:هرکسی در هر شغلی که مشغول به کار است، در هر مرحله و هر سطح از مسئولیتی که باشد، زمان‌های حوصله‌سربر را تجربه می‌کند. کارآمدترین براه برای پیشرفت و داشتن کاری جذاب، انجامِ سریع‌تر و بهتر جنبه‌های پیش‌پاافتاده‌ی هر شغلی است.بزرگترین مشکل ارتباطات، توهم وجود آن است. (جرج برنارد شاو)از جمله مهم‌ترین ارزش‌هایی که ما اهالی روابط‌عمومی برای مشتریان و شرکت‌هایی که برای‌شان کار می‌کنیم، به ارمغان می‌آوریم، توانایی در بیان ارز‌شی است که مشتری، شرکت یا موسسه‌ای را از رقبایش متمایز کرده است.آگاه باشید و خودتان تشخیص دهید که در چه زمان‌هایی از سر ترس یک‌سری تصمیمات را می‌گیرید. حالا می‌خواهد ترس از تغییر باشد یا ترس از به عهده گرفتن کاری که نمی‌دانید چگونه باید انجامش دهید. یک نفس عمیق بکشید و بدانید که این‌ها دقیقا همان چالش‌هایی هستند که باید با آن‌ها مواجه شوید و فرار نکنید.باید در هر سال، 20 درصد از کارهای قدیمی را که دیگر منسوخ شده‌اند، کنار بگذارید و 20 درصد کارهای جدیدی را انجام دهید که تا پیش از این انجام نداده بودید و نمی‌دانید که باید چگونه انجامشان دهید.تاثیرگذارترین داستان‌ها، داستان‌هایی هستند که مردم در آن‌ها احساس خاصی را تجربه می‌کنند؛ داستان‌هایی درباره‌ی این‌ که ما چگونه اتفاقات غیرمنتظره را مدیریت می‌کنیم.یادگیری باعث می‌شود شما از خودراضی نباشید و در واقع از خودخوشنودی جلوگیری می‌کند. دوما شما را حریص و مشتاق نگه می‌دارد.من آموخته‌ام که مردم آن‌چه که تو گفته‌ای یا کاری را که انجام داده‌ای، فراموش می‌کننند اما هرگز احساسی را که به ‌آن‌ها داده‌ای از یاد نمی‌برند. (مایا آنجلو)</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 10:59:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توئیتر شده اینستاگرام، اینستاگرام شده یوتیوب</title>
                <link>https://virgool.io/tabrix/%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%A8-ay38roejx6za</link>
                <description>سال‌ها پیش که اینستاگرام، با تقلید از اسنپ‌چت، ویژگی استوری را راه انداخت و موفق شد، برای خیلی از شبکه‌های اجتماعی نشانه‌ای شد که شاید تقلید از ویژگی‌های بقیه شبکه‌ها با موفقیت همراه باشد. موج این تقلیدها در چند ماه اخیر به وضوح مشاهده می‌شود. توئیتر استوری خودش را با نام «فلیت» برای تمام کاربران فراهم کرده. یوتیوب و لینکدین هم که خیلی وقت پیش این کار را انجام داده‌اند و اسپاتیفای هم که به تازگی خبر داد قرار است استوری خودش راه بیندازد.استوری در توئیتر که با نام Fleet راه افتاده.بعد از موفقیت تیک‌تاک با ویدئوهای کوتاه و طنز، اینستاگرام با کپی‌برداری گزینه reels را راه انداخت. شبکه اجتماعی ردیت هم که به نوعی پلتفرم اصلی طنزبازها و سازندگان میم‌ (meme) است اپلیکیشن دابسمش را خرید تا وارد رقابت در دنیای ویدئوهای کوتاه و سرگرمی بوشد. اسنپ‌چت هم همین کار را دارد انجام می‌دهد و چندوقت دیگر گزینه Spotlight را برای رقابت با تیک‌تاک اضافه می‌کند. به این لیست باید گزینه Guide را هم اضافه کرد. قابلیتی که اینستاگرام با کپی‌برداری از Moment در توئیتر به راه انداخت.ردیت دابسمش را خرید تا در عرصه ویدئوهای طنز رقابت کند.این کپی‌برداری‌ها چه اهمیتی دارد؟در این بین چیزی که دارد فراموش می‌شود، ارزش اصلی هر شبکه است. دلیل اصلی رشد توئیتر، نداشتن چارچوب سفت و سخت برای انتشار محتوا بود. در اینستاگرام شما به راحتی می‌توانید با چند report در مدت زمان کوتاه، یک اکانت را ببندید، اما این کار در توئیتر به مراتب سخت‌تر است. همین راحتیِ در انتشار باعث شده تا توئیتر به عنوان مرجع ژورنالیست‌ها و منبع جریان‌سازی در جهان باشد. اما چند وقتی می‌شود که در زیر توئیت افراد مطرح جهان، به ویژه ترامپ، برچسب‌هایی تحت عنوان &quot;گمراه‌کننده&quot; می‌زند. کاری برخلاف عامل رشد این شبکه است.اعمال نظر توئیتر در مورد توئیت‌های ترامپهمین ارزش‌ها در رشد سایر شبکه‌ها هم هست. یوتیوب به خاطر راحتی در اشتراک‌گذاری و تماشای ویدئوهای طولانی محبوب شد، اینستاگرام به خاطر راحتی در اشتراک‌گذاری محتوای تصویری و لینکدین به خاطر تمرکز بر مهارت‌های شغلی.زمانی که اینستاگرام قابلیت استوری را راه انداخت با دو هدف بود. رقابت با اسنپ‌چت و نگهداشتن بیشتر کاربران در اپلیکیشن. لینکدین هیچ‌گاه به عنوان برنامه معتادکننده که کابران زمان طولانی را در آن سپری کنند نبود. راه‌اندازی استوری، با همان امکانات برای لینکدین چندان اتفاق ارزشمندی به نظر نمی‌آید. یوتیوب چون زیرمجموعه گوگل است و در جستجوها بهتر دیده می‌شود این حجم عظیم از مخاطب را به دست آورده. به نظر نمی‌آید که استوری چندان با ارزش‌های اصلی یوتیوب سازگار باشد. همین تحلیل برای سایر شبکه‌های اجتماعی که دست به تقلید زده‌اند نیز هست.استوری‌های لینکدین که به تازگی راه افتاده. توجه به هر قیمتیاما به نظر می‌آید که این شبکه‌ها در حال رقابت برای گرفتن سهم بیشتری از توجه مخاطب هستند. به ویژه اینستاگرام که سِیلی از امکانات را برای همه افراد و برندها ایجاد کرده و عملا تبدیل به کشکول اجتماعی شده تا شبکه اجتماعی! وقتی استوری را باز می‌کنید با تعداد بسیاری بالایی از گزینه‌ها و فیلترها مواجه می‌شوید. انگار که امکانات استوری نامتناهی‌ست. در کنار استوری، پست، هایلایت، IGTV، Reels، Guide،Insta Threads و گزینه‌های مرتبط با فروش را هم در نظر بگیرید. اینستاگرام می‌خواهد همه را راضی نگه دارد. بلاگرها، کمدین‌ها، برندها، فروشنده‌ها و هر دسته‌ای که فکرش را بکنید.با این روند وجه تمایز هر شبکه با رقبایش از بین می‌رود. کم‌کم توئیتر اینستاگرام می‌شود، اینستاگرام یوتیوب می‌شود، ردیت تیک‌تاک می‌شود. شبکه تیک‌تاک که در سال 2020، پردانلودترین اپلیکیشن جهان شد، هیچ‌کدام از این تقلیدها را نداشت. خودش بر روی یک سری ارزش و مزیت خاص تمرکز کرد و باعث شد تا به این رشد و جایگاه برسد که شخص رئیس‌جمهور آمریکا، به عنوان یکی از قدرتمندترین افراد جهان، از این اپلیکیشن بترسد و چندین و چند بار علیه آن موضع بگیرد. این رشد برای تیک‌تاک، قطعا با تقلید و کپی‌برداری اتفاق نمی‌افتاد.تیک‌تاک، پردانلودترین اپلیکیشن سال 2020</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 17:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «بازی بی‌نهایت» از سایمون سینک</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%A9-t2uarasv7r0f</link>
                <description>در جنگ معروف آمریکا و ویتنام که 20 سال طول کشید، آمریکا در نهایت بازنده کامل جنگ بود. آن هم در حالی که بیشتر عملیات‌ها را پیروز شد، تعداد کشته‌شدگانش از ویتنامی‌ها کمتر بود، بیشتر از 10 کشور به آمریکا کمک کردند و از نظر تجهیزات جنگی با اختلاف بسیاری بهتر از دشمنش بود. سایمون سینِک در کتاب «The Infinite Game»  اشاره می‌کند که دلیل شکست آمریکا درک نادرست از جنگ و حریف بود. آمریکایی‌ها فکر می‌کردند که وارد یک جنگ کوتاه می‌شوند، چند عملیات انجام می‌دهند، ویتنامی‌ها شکست می‌خورند و کمونیسم را از شرق آسیا پاک می‌کنند! اما ارتش آمریکا با مردمی روبرو شد که برای کسب آزادی حاضر بودند تا آخرین نفس مبارزه کنند. آمریکایی‌ها جنگ را یک بازی محدود می‌دانستند اما ویتنامی‌ها بازی نامحدود. از نظر سایمون سینک همین تفاوتِ نگاه بود که نتیجه جنگ را رقم زد و همین تحلیل از جنگ ویتنام بود که مرا متقاعد کرد تا کتاب را بخرم و بخوانم.خبرنگار آمریکایی در کنار خرابه‌های جنگ ویتنامدرباره نویسندهسایمون سینِک (Simon Sinek) با نوشتن کتاب‌های «رهبران آخر غذا می‌خورند» و «با چرا آغاز کنید» مطرح شد. سینک سابقه کار در آژانس تبلیغاتی اُگیلوی، یکی از مطرح‌ترین آژانس‌های دنیا را دارد. بازی بی‌نهایت آخرین کتاب اوست که در مورد مفهوم بازی بی‌نهایت به عنوان شکل اصلی زندگی که معلوم نیست کی تمام می‌شود صحبت می‌کند. ویژگی جالب این کتاب داستان‌گویی آن است. سینِک برای انتقال بهتر مفاهیم، داستان‌های مختلفی از شرکت‌های مطرح دنیا مثل والمارت، اپل، مایکروسافت، کداک، فورد، دیزنی و IBM تعریف می‌کند.موضوع کتاب چیست؟معمولا در تحلیل‌هایی که از موفقیت‌ها و شکست‌های حوزه کسب‌وکار ارائه می‌شود، تمرکز بر عوامل اجرایی و ظاهری است. عواملی که بررسی می‌شود در مورد تبلیغات، روابط عمومی، مدل درآمدی، نیروی کار یا قوانین نادرست دولت‌هاست. اما این کتاب تحلیلش از موفقیت و شکست کسب‌وکارها را یک مرحله عقب‌تر برده. نویسنده در این کتاب به نوع نگاه مدیران شرکت‌ها می‌پردازد که بر همه چیز، از تولید تا تبلیغات اثر می‌گذارد.محصول مایکروسافت به نام Microsoft Zune که قرار بود رقیب آیپاد باشدبرای مثال در زمانی که اپل با معرفی آیپاد، انقلابی در صنعت موسیقی ایجاد کرد، مایکروسافت برای زمین زدن اپل محصولی مشابه با نام Zune را تولید کرد. در همان دوره سینک یکی از مدیران ارشد اپل را دید و به او گفت که به نظر می‌آید محصول مایکروسافت بهتر از آیپاد است. او هم با خیال راحت و بدون ترس از رقابت تایید کرد. سینک راحتی در پذیرش مدیر اپل را به حساب نگاه متفاوت آن‌ها گذاشت. مایکروسافتی‌ها به فکر این هستند که رقیب را زمین بزنند و اپلی‌ها به این فکر می‌کنند که محصولات بهتری را به مردم بدهند. مایکروسافت در آن دوره درگیر بازی محدود با هدف مقطعی شکست دادن رقیب بود، اما اپل در یک بازی نامحدود، با «هدفِ تمام نشدنیِ» خلق محصولی ارزشمند پیش می‌رفت. این عامل تفاوت بازی محدود و نامحدود و موضوع اصلی کتاب است.آن چه از کتاب بازی بی‌نهایت آموختمبخش مهمی از پیام کتاب بر خلق ارزش در کسب‌وکار است. سایمون سینک می‌گوید کسب‌وکارهایی می‌توانند در تغییرات اقتصادی و فناوری دوام بیاورند که به دنبال خلق ارزش و کمک به حل مشکل برای مردم باشند، نه صرفا فروش محصول. تفکر فروش محصول باعث می‌شود که با تغییرات، به ویژه تغییرات فناوری، نتوانید کسب‌وکار خودتان را سرپا نگه دارید. یکی از مثال‌های کتاب داستان شرکت کداک است. شرکتی که در ابتدا به خاطر راحت کردن عکاسی رشد کرد و رهبر بازار تجهیزات عکاسی شد، اما به خاطر همراه نشدن با موج دوربین‌های دیجیتال از بازار کنار رفت.تجهیزات عکاسی شرکت کداک که بخش مهمی از سود شرکت بودهمین خلق ارزش باعث می‌شود تا شما به دنبال اهداف کیفی باشید. هدف کمی مثل افزایش فروش، باعث می‌شود که در تصمیم‌گیری‌ها قدرت ریسک را از دست بدهید و به کوتاه‌مدت فکر کنید. حتی اگر شما مدیر کسب‌وکار نباشید، یا اصلا بیکار باشید، باز هم این نوع نگاه به شما کمک می‌کند تا تصمیمات بهتری بگیرید. اگر شما هدف‌گذاری کرده‌اید که نوازنده خوبی شوید و برای مردم موسیقی‌های لذت‌بخش خلق کنید، دیگر پیشنهاد شغلی بی‌ربط که پول خوبی دارد را به سادگی کنار می‌گذارید. زیرا هدف شما کمی نیست، کیفی است. این نوع هدف‌گذاری در تمام ابعاد مدیریتی و تصمیم‌گیری تاثیرگذار است. برای مثال این ویدئو از کانال تلگرامی استودیو5، در مورد تفاوت هدف‌گذاری در دانشگاه‌های برتر دنیا و دانشگاه‌های دیگر را ببیند.اگر این مدل از نگاه به اتفاقات و هدف‌گذاری را داشته باشیم، حالا نوع برخورد ما با مشکلات متفاوت می‌شود. سایمون سینک مثالی می‌زند از رئیس پلیس یکی از شهرهای آمریکا. تا قبل از این رئیس، پلیس‌ها به فکر ریشه‌کن کردن معضل مواد مخدر بودند. به همین خاطر پس از آن‌که توزیع‌کننده‌ها شناسایی می‌شدند، پلیس با تمام قوا حمله می‌کرد. بعد از دستگیری، مدتی را زندانی بودند و دوباره به خیابان‌ها برمی‌گشتند. این رئیس پلیس می‌دانست که نمی‌تواند یک تنه معضل مواد مخدر را حل کند. او هدفش را سخت‌تر کردن خرید و فروش مواد گذاشت. به همین دلیل گشت‌زنی پلیس‌ها، بدون دستگیری را افزایش داد. پلیس صرفا به مکان‌هایی که مشکوک بود می‌رفت، دوری می‌زد و برمی‌گشت. با این کار به موادفروش‌ها اعلام می‌کرد که حواسمان به شما هست. با همین تغییر ساده، میزان خرید و فروش مواد مخدر در آن شهر کاهش یافت. این نگاه در بسیاری از بخش‌های زندگی ما می‌تواند تاثیر بگذارد. با این نوع نگاه می‌دانیم که قرار نیست دزدی و کلاهبرداری ریشه کن شود، بلکه می‌توانیم امکان آن را سخت‌تر کنیم.خرید و فروش مواد را نمی‌توان از بین برد، فقط می‌توان آن را سخت‌تر کرد.اخلاقیات، ارزش‌های خیلی بزرگ و چند ضعف دیگردر کنار تمام نکات مثبت و چیزهایی که از کتاب یاد گرفتم، نقاط ضعفی را هم در کتاب حس کردم. مهم‌ترین آن برخورد شعاری با اخلاقیات و نیروی کار بود. چند صفحه اول کتاب را که خواندن احساس کردم این کتاب از جنس کتاب‌های زرد انگیزشی یا مدیریتی باشد. در همان صفحات اول نویسنده دنیایی را ترسیم می‌کند که در آن همه کارمندان صبح که بیدار می‌شوند با عشق و علاقه بسیار سرِ کار می‌روند. دنیایی که خیلی ایده‌آل است و بعید است که هیچ وقت به آن رسید. در چه حالتی ممکن است تمام نیروهای یک شرکت آن‌قدر زندگی خوبی داشته باشند که هر روز با حال خوب سرکار بیایند.در بخش‌های مختلف هم اشاره می‌کند که مدیران باید ابتدا به فکر تامین نیازهای کارمندان باشند و سپس به مدیران بالاسری یا سهامداران فکر کنند. این حرفه گرچه در ظاهر شیرین و تحسین‌برانگیز است، اما وقتی پشت میز مدیریت بنشینید، آن قدر عوامل تاثیرگذار بر تصمیمات زیاد هستند، آن قدر تفاوت بین شخصیت و عملکرد کارمندان جدی است که نمی‌توان به همین سادگی حکمی صادر کرد که «ابتدا نیاز کارمند بعد سهامدار»!بازی بی‌نهایت، چاپ نشر نوینخواندن کتاب به چه کسانی توصیه می‌شود؟مخاطب اصلی کتاب بازی بی‌نهایت مدیران و افراد شاغل در شرکت‌هاست و رویکرد مدیریتی دارد، اما نگاه متفاوتی که کتاب به خواننده می‌دهد باعث می‌شود که برای سایر مخاطب‌ها هم جذاب باشد. به ویژه داستان‌های گوناگونی که تعریف می‌کند این جذابیت را بیشتر می‌کند. به طور کلی کتاب در مورد هدف‌گذاری و در نتیجه آن رفتار صحیح در اتفاقات زندگی است. به همین دلیل این کتاب برای کسانی که از خودشان می‌پرسند «تهش چی میشه؟» توصیه می‌شود. به ویژه اگر هر روز صبح بیدار می‌شوید و از خودتان می‌پرسید که چند روز دیگر باید بیدار شوم تا زندگی تمام شود؟اگر هم مدیری دارید که به جای کیفیت کار تمام فکر و ذهنش رسیدن به میزان فروش کافی و زدن «تارگت‌»های عددی است، می‌توانید این کتاب را به او هدیه بدهید.بازی نامحدود، چاپ نشر آموختهاین کتاب با دو ترجمه به نام‌های «بازی نامحدود» از نشر آموخته و «بازی بی‌نهایت» از نشر نوین در ایران منتشر شده. همچنین می‌توانید از نسخه الکترونیکی آن در طاقچه یا نسخه صوتی آن در طاقچه، فیدیبو و نوار استفاده کنید.چند جمله از کتاباستمرار در عمل از شدت عمل مهم‌تر است. مشکل این است که هیچ‌کس نمی‌داند چه وقتی ثمره تلاش‌مان را خواهیم دید.«نتیجه کار مبهم است، اما می‌خواهم تلاشم را بکنم.»با پیروزی، هیجان زودگذری به ما دست می‌دهد که اعتماد به نفس‌مان را به یک‌باره به سدت بالا می‌برد، ولی اثرش ماندگار نیست.رهبران به آسانی می‌توانند مردم را در مخالفت با چیزی متحد کنند. حتی می‌توانند به آن‌ها شور و هیجان برای چنین کاری بدهند. چرا که وقتی خشمگین یا ترسیده هستیم، احساسات ما غلیان می‌کنند. در مقابل، طرفدار چیزی بودن یعنی احساس انگیزه و الهام‌بخشی داشته باشیم.اینکه پس از موفقیت، هدف بزرگ، خطیر و جسورانه‌ی دیگری انتخاب کنیم به معنای بازی نامحدودنیست، بلکه فقط پیگیری هدف محدود دیگری است.تجمیع پیروزی‌های محدود به چیزی نامحدودتر منجر نمی‌شود.در میان شرکت‌های فناوری یا مهندسی به نسبت مرسوم است، به افرادی که مهندس یا طراح محصول نیستند این حس دست می‌دهد که در شرکت خودشان شهروندان درجه دو هستند و گاهی هم در واقعیت با آن‌ها همین‌گونه رفتار می‌شود.مسئولیت ارشدترین فرد سازمان این است که به فراتر از مسائل درون سازمان نگاه کند.هرچه شرکتی ارزش بیشتری بیافریند، پول و سوخت بیشتری برای ادامه‌ی پیشرفتش دارد.اعتماد از روی هم انباشته شدن لحظات کوچک و آسیب‌پذیری متقابل در گذر زمان شکل می‌گیرد. اعتماد و آسیب‌پذیری همراه هم رشد می‌کنند و اگر یکی از آن‌ها آسیب ببیند، هر دو نابود می‌شود.در فرهنگ‌های قوی، افراد امنیت را در روابط می‌بینند.صبر در بازی نامحدود یک فضیلت است.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 20:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه‌های استارتاپی</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-bitdngsdhnyt</link>
                <description>در ژاپن، یکی از شهربازی‌ها فضایی را فراهم کرده که کارمندانِ دورکار بتوانند در فضایی شادتر کار کنند. برای مثال هر کابین از چرخ و فلک را به اتاق کار تبدیل کرده. این موضوع باعث شد تا دوباره به یاد افسانه‌های مختلف در مورد استارتاپ و محیط کار کسب‌وکارهای استارتاپی و تکنولوژی بیفتیم. کافی‌ست تا اینستاگرام یکی از استارتاپ‌ها یا شتاب‌دهنده‌ها را دنبال کنید تا با انواع و اقسام محیط‌های شادِ کاری آشنا شوید. حالا سوالی که پیش می‌آید این است که آیا جذابیتِ محیط کار، در رشد استارتاپ‌ها تاثیر دارد؟طرح Workation در ژاپنخبری از غول‌های تکنولوژی نیست!موسسه گلس‌دور، هرساله بهترین‌ محیط‌های کار در شرکت‌های جهان را بر اساس نظر کارمندان رتبه‌بندی می‌کند. در رتبه‌بندی سال 2020، در بین ده شرکت برتر، خبری از غول‌های تکنولوژی نبود. گوگل، بهترین رتبه را داشت و در مقام یازدهم بود. مایکروسافت در رتبه 21 و فیسبوک در رتبه 23 و اپل در رتبه 84 قرار داشتند. آمازون کجاست؟ آمازون به طور کل از چرخه رقابت خارج شده! برای دوازدهمین سال متوالی نام این غول در لیست نیست زیرا همیشه برای محیط کاری نامناسب، فشار کاری، عدم رعایت ایمنی برای کارکنان و به تازگی عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتی، به عنوان محیط کاری کاملا نامناسب شناخته شده.سال‌های گذشته این رتبه‌بندی بسیار متفاوت بود. همیشه گوگل یا فیسبوک در رتبه‌ یک بودند. به ویژه قانون 80-20 در گوگل، که به کارمندان اجازه می‌داد بیست درصد از زمان کاری خودشان را صرف پروژه‌های شخصی کنند. طرحی که خیلی زود لغو شد، اما افسانه‌هایش هنوز در بین طرفداران فضای استارتاپی مانده. البته این مورد تنها افسانه در مورد محیط کار غول‌های تکنولوژی نیست. کافی‌ست درباره محیط کار این شرکت‌ها در گوگل جستجو کنید. تعداد زیادی عکس از دیوارهایی با رنگ‌های روشنِ زرد و سبز، صندلی‌های بادی و تشکچه‌های رنگارنگ، عکس‌هایی از کارمندان که به هوا پریده‌اند و ناف‌شان دیده‌ می‌شود، غذاها و خوراکی‌های رنگارنگ و محیطی پر از گل و درختچه می‌بینید. اما هیچ‌کدام از این‌ها باعث نشد تا کارمندان این شرکت‌ها رضایت شغلی بالایی که دارند ثابت بماند و به تدریج امتیاز کمتری به این شرکت‌ها داده شد. ظاهرا کارمندان سیلیکون‌ولی، قلب تپنده استارتاپ‌های جهان هم فهمیده‌اند که هیچ‌کدام از این ظوهر رضایت شغلی نمی‌آورد!هاب‌اسپات؛ بهترین محیط کار در سال 2020افسانه هاب‌اسپاتدر رتبه‌بندی بهترین محیط‌های کار در سال 2020، بهترین شرکت جهان هاب‌اسپات (HubSpot) بود. استارتاپی در زمینه ارائه سرویس‌های ارتباط با مشتری و حساب‌رسی. اگر در محیط استارتاپی کار کرده باشید، قطعا نام این شرکت را شنیده‌اید. هاب‌اسپات رهبر محتوایی در حوزه‌های قیمت‌گذاری، تکنیک‌های فروش، بازاریابی دیجیتالی، بازاریابی محتوایی و به طور کلی بازاریابی درونگرا (Inbound Marketing) است. این شرکت در روندی رو به رشد، امسال توانست بهترین محیط کار جهان شود.پنج سال قبل، کتابی منتشر شد به نام «مصائب من در محیط استارتاپ». کتابی که در لیست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز و وال‌استریت ژورنال هم قرار گرفت. داستان این کتاب، تجربه کاری دنیل لاینز است. روزنامه‌نگاری که سر از سیلیکون‌ولی در می‌آورد و ناگهان از محیط کاریِ تحریریه نیویورک تایمز به دامن استارتاپ‌ها می‌افتد. این کتاب نگاهی غیر از آن‌چه در اینستاگرام می‌‌بینیم از استارتاپ‌ها نشان می‌دهد. برای مثال داستان روزی را تعریف می‌کند که مدیر شرکت عروسک خرس می‌آورد، روی یکی از صندلی‌های اتاق جلسه می‌گذارد و به عنوان مشتری با او صحبت می‌کند. نویسنده در نهایت با در کنار هم قرار دادن روایات مختلف از استارتاپی که امروز بهترین محیط کار را دارد نشان می‌دهد که رویای استارتاپی، چگونه می‌تواند افراد یک شرکت را تبدیل به یک فرقه کند که به صورت جاهلانه‌ای به اهدافی که از زبان مدیران می‌شنوند باور پیدا می‌کنند. باوری که شاید حبابی باشد و بترکد. همان طور که حباب ظاهرسازی‌های فیسبوک و گوگل در سال‌های اخیر ترکید.صندلی بادی در شرکت گوگلاگر صندلی بادی ندارید استارتاپ نیستید!موج افسانه‌سازی استارتاپی مدتهاست که به ایران هم رسیده. به هر شتاب‌دهنده، محیط کار استارتاپی یا فضای کار اشتراکی که پا بگذارید، یا صفحه اینستاگرام آن‌ها را دنبال کنید با این پدیده مواجه خواهید شد. در استوری‌ها، هر روز جشن تولد یکی از کارمندان است. مسابقه‌های داخلی دارند، بیشتر آن‌ها از رنگ زرد یا سبز برای رنگ‌آمیزی دیوار استفاده کرده‌اند، همه کارمندان لبخند بر لب دارند، بر روی تمام میزهای شرکت‌ گلدان‌های خوشگل قرار دارد، اتاق‌ها شیشه‌ای‌ست و همگی تی‌شرت‌ها و مانتوهای رنگارنگ می‌پوشند. تعدادی از آن‌ها اتاق گیم دارند. اتاقی مخصوص بازی Fifa و Pes! شاید فوتبال دستی و میز پینگ‌پونگ هم در گوشه و کنار تصاویر ببینید. صندلی و تشکچه بادی در رنگ‌ها و طرح‌های مختلف هم که بخشی جدانشدنی از این استارتاپ‌هاست. احتمالا هم در صفحه اینستاگرام‌شان هایلایت معرفی کتاب هم دارند که جلد صورتی کتاب «تست مامان» در آن دیده می‌شود.با وجود تمام جذابیت‌های ظاهری، در گزارش الکام‌استارز در سال 98، بیش از 68 درصد استارتاپ‌ها که تحت پوشش شتاب‌دهنده‌ها بودند کمتر از دو سال عمر کردند. این آمار مربوط به سال گذشته است که اوضاع اقتصادی هنوز تحت تاثیر کرونا وخیم‌تر نشده بود. بنا به گزارش سازمان فناوری اطلاعات، 61 درصد از استارتاپ‌ها در نیمه دوم سال 99 امکان ادامه کار نخواهند داشت. در کنار این‌ها تعدیل 260 نیروی علی‌بابا و الی‌گشت در ابتدای سال و کاهش تعداد کارمندان الوپیک از 260 نفر به 80 نفر هم به عنوان نمونه به یاد بیاورید. همه این استارتاپ‌ها در فضای کارشان از همان المان‌های استارتاپی استفاده می‌کنند.اپل پارک؛ ساختمان کاری اپلاستیو جابز هم روی صندلی بادی می‌نشست!همان‌طور که گفتیم اپل رتبه 84 از نظر محیط کاری را دارد. آمازون هم که کلا نیست. اما فراموش نکنیم که اپل ارزشمندترین شرکت جهان است. اپل اگر کشور بود، هشتمین اقتصاد قدرتمند جهان می‌شد. آمازون هم با بیش از یک میلیون کارمند، عظیم‌ترین شرکت جهان است. استیو جابز، که از خودرای‌ترین مدیران شناخته‌شده بود، فشار کاری فراوانی به زیردستانش می‌آورد و هنوز هم این روحیه در بین مدیران اپل هست، اقدام به ساخت محیط کاری زیبا برای کارمندانش کرد. محل کار اپل، با نام «اپل‌پارک»، حلقه‌ای از دفاتر و کارگاه‌هاست با فضای سبز بسیار بزرگی در میان این حلقه. طرحی که 5 میلیارد دلار هزینه داشت. اما در نهایت چیزی که باعث شد اپل، آمازون، فیسبوک و سایر استارتاپ‌های بزرگ به اینجا برسند مواردی بسیار مهم‌تر از ظواهر شرکت بود. استارتاپ‌های بسیاری مانند اپل و گوگل از گاراژ شروع کردند. قطعا داشتن صندلی بادی و دیوار رنگارنگ و گرفتن جشن تولد اتفاق بدی نیست. نکته مهم این است که بدانیم همه این مسائل حاشیه است. در سلیکون‌ولی که شرکت‌هایی با گردش مالی چند تریلیون دلاری فعال‌اند، هم صندلی‌های بادی فراوان است و هم نارضایتی شغلی. پس رشد و رضایت شغلی را باید در جایی به غیر از ظواهر ساده استارتاپ جستجو کرد!</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 09:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب گم ‌شدن در انفرادی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-z63ju2gcp091</link>
                <description>چند روز پیش با دو نفر از همکارانم در مورد ترجمان و مجله‌اش، با رعایت فاصله اجتماعی، صحبت می‌کردیم. بحث رسید به کتابی که همراه با اشتراک مجلات امسال ترجمان به عنوان هدیه می‌فرستد. کتاب «گم شدن در انفرادی» نوشته ریچل اَویو. وقتی داستانش را تعریف کردند گفتم «جالب به نظر میاد» و اینگونه بود که کتاب به دست من رسید.داستان چیست؟داستان کتاب، مانند بسیاری از مطالب ترجمان، بر یک اصل اساسی استوار است: «آن‌چه همه فکر می‌کنند درست است شاید درست نباشد!»کتاب از سه جستار تشکیل شده است که ریچل اویو نوشته است. ریچل اویو روزنامه‌نگار نیویورک‌تایمز و نیویورکر بوده و برنده و نامزد چند جایزه هم شده است.جستار اول که طولانی‌ترین بخش کتاب است، داستان مادری سیاه‌پوست و مذهبی را روایت می‌کند که اجازه نمی‌دهد دخترش که مرگ مغزی شده است را از دستگاه جدا کنند و او را دفن کنند. در حالی که دادگاه دختر او را مرده اعلام کرد، اما مادرش باور دارد که دخترش با وجود مرگ مغزی زنده است. نویسنده با محور قرار دادن این داستان و ذکر چند داستان مشابه و نقل‌قول‌هایی از پزشکان می‌خواهد این نتیجه را بگیرد که مرگ مغزی مساوی با مرگ نیست. نشانه آن هم ادامه علائم حیاتی بعد از مرگ مغزی است. دختر مرگ مغزی شده داستان، بعد از مدتی که همه او را مرده اعلام می‌کنند به سن بلوغ می‌رسد و دچار قاعدگی می‌شود، آن هم در شرایطی که مرگ مغزی شده و طبق قوانین پزشکی مرده است. مشابه این اتفاق برای چند بیمار دیگر که خانواده آن‌ها نگذاشته‌اند فرزندشان پس از مرگ مغزی از دستگاه جدا شود نیز افتاده است. البته تلاش بسیاری برای نشان دادن تبعیض بین سیاه‌پوستان دارد که از حد غرزدن عادی فراتر نمی‌رود.مرگ مغزی مساوی با مرگ نیست!جستار بعدی که ضعیف‌ترین بخش کتاب بود، به دختری می پردازد که دچار «گسست» شده است. گسست اختلالی روان‌شناختی است که در آن بیمار، در عین سلامت جسمانی، برای مدتی هویت خود را به طور کلی فراموش می‌کند. دختر 23 ساله این جستار نیز دچار همین وضعیت شده است. کل داستان همین است. اما نویسنده دوست داشته است که در این مورد زیاد بنویسید. 35 صفحه داستان این دختر است و اینجا هم تلاش‌های مادر برای پیداکردن دخترش که در اثر گسست گم شده است محور داستان شده. در عین حال کل این جستار همین است که گسست مفهوم مهمی است که روان‌شناسان نتوانسته‌اند آن را توضیح دهند و احتمالا باید نتیجه بگیریم که روان‌شناسی غربی به درد نمی‌خورد. همین ایده  که نهایتا سه صفحه لازم دارد را نویسنده محترم 35 صفحه کش داده.هانا؛ دختری که به خاطر گسست گم شدجستار آخر که نام کتاب بر اساس آن انتخاب شده، در مورد سیاه‌پوستی دله دزد است که بر اثر اتفاقاتی به عضویت گروهی ضدنژادپرستی «پلنگ سیاه» در می‌آید. به جرم دزدی‌ها او را دستگیر می‌کنند، اما در روند دادرسی، عضویت او در این گروه به عنوان جرم اصلی مطرح می‌شود. از آن‌جایی که این گروه سابقه اقدام مسلحانه داشته است و قاضی، رییس زندان و مابقی موثرین در دادگستری آمریکا از این گروه خوششان نمی‌آید، او و دو سیاه‌پوست دیگر را به جرم عضویت در این گروه به «حبس ابد در انفرادی» محکوم می‌کنند. آلبرت وودفاکس، شخصیت اصلی داستان، 41 سال را در زندان انفرادی می‌گذراند. بیشترین مدتی که یک نفر در تاریخ آمریکا در انفرادی بوده. او از زمانی که به عضویت پلنگ سیاه در می‌اید تا زمانی که به او عفو می‌خورد، شروع به مطالعه و تفکر در اتفاقات اطرافش می‌کند و به طور کلی از یک دله دزد به یک متفکر سیاه‌پوست و ضدنژادپرستی تبدیل می‌شود. بعد از آزادی، در حالی که تمام اطرافیانش و سیاه‌پوستان به او افتخار می‌کنند، از رفیقش می‌پرسد که بچه‌های محلی که در آن بزرگ شده است چه نگاهی به او دارند؟ رفیقش هم با شرمساری جواب می‌دهد که آن‌ها هنوز فکر می‌کنند که او هنوز یک دله دزد است! کل کتاب برای همن نوشته شده. انسان‌ها را قضاوت نکنید.آلبرت وودفاکس؛ کسی که 41 سال توانست انفرادی را تحمل کنداول شخص یا سوم شخص؟ مسئله این استمهم‌ترین ضعف کتاب در زاویه دید داستان است. زاویه دید باید یا اول شخص باشد یا سوم شخص. شما چندین صفحه می‌خوانید، غرق داستانی سوم شخص می‌شوید و همه ضمایر سوم شخص است که ناگهان با جملاتی مانند «رو به من کرد و گفت» مواجه می‌شوید. چند لحظه از دنیای داستان جدا می‌شوید و با خودتان فکر می‌کنید که این «من» یعنی که؟ بعد از چند لحظه یادتان می‌آید که این داستان را نویسنده دارد روایت می‌کند و هر از چندگاهی دوست دارد که خودش نیز دیده شود و یکی دو صفحه ضمایر به اول شخص تغییر می‌کند. نمی‌دانم که این مشکل از خود نویسنده است یا در ترجمه این مشکل پیش آمده، اما دلیلش هرچه باشد باعث سردرگم شدن خواننده می‌شود.با وجود این مشکل اما همچنان کتاب جذابیت خودش را دارد. اگر از خواندن داستان‌هایی که در آن به باورهای مرسوم شما حمله می‌کند و شما را به فکر فرو می‌برد و برای مدتی شما را نسبت به همه چیز شکاک می‌کند علاقه دارید، این کتاب مناسب شماست. اگر هم از آن دسته ضدآمریکایی‌ها هستید که دوست دارید داستان‌هایی بخوانید که سیستم آمریکا به سیاه‌پوستان ظلم می‌کند، قطعا این کتاب را بخوانید!</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 20:21:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خون دختران وطن انگور دمیده</title>
                <link>https://virgool.io/romina/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-utc2nnliyy68</link>
                <description>خطر اسپویلصدای حاشیه‌های فیلم «خانه پدری» از صدای خود فیلم بلندتر بود. بعد از 9 سال توقیف، در گروه هنر و تجربه اکران شد، بعد از چند روز پایین کشیده شد، بعد از مدتی اکران عمومی شد، دوباره توقیف شد، دوباره اکران شد اما شبکه خانگی نیامد. گرچه دسترسی به فیلم کار سختی نیست اما از نظر فرآیند قانونی اجازه انتشار پیدا نکرد. بعد از خبر قتل رومینا اشرفی دوباره بحث خانه پدری داغ شد. تا جایی که عده‌ای گفتند اگر فیلم درست اکران می‌شد چنین اتفاقی نمی‌افتاد! به همین دلیل تصمیم گرفتم درباره خود فیلم، بدون در نظر گرفتن حواشی و صحبت‌های ارزشی‌گونه یا روشن‌فکرانه، بنویسم.خانه پدری پس از 9 سال توقیف اکران شدداستان از چه قرار است؟خانه پدری پنج سکانس دارد که هر کدام نشانه‌ای از یک دوره در تاریخ معاصر ایران است. مسئله «آزادی زنان» و نگاه «بالا به پایین مردان به زنان» در طول هر کدام از این سکانس‌ها در قالب داستانی در یک خانواده اتفاق می‌افتد. اولین سکانس که مهم‌ترین سکانس است به قتل دردناک دختری توسط پدر و برادرش اختصاص دارد. مسئله‌‌ فیلم‌ساز نیز از همین‌جا آغاز می‌شود. به چه دلیل پدر حق دارد حیات را از دخترش بگیرد؟ چرا مورد حمایت و تشویق مردان اطرافش قرار می‌گیرد؟ دختر چه گناهی مرتکب شده است؟ سوالاتی که اساس فیلم را می‌سازد.فیلم نقطه شروع خوبی دارد. داستان با مردها، نگاه مردانه و یک دختر بیچاره شروع می‌شود. نکته مثبتش در این است که درگیر گناه دختر نمی‌شود. صرفا مطرح می‌کند که او کاری کرده که از نگاه مردان خانواده بی‌غیرتی است و باید کشته شود. با تعریف نکردن داستان گناه دختر باعث شد تا توجه مخاطب فقط بر روی نگاه مردسالارانه برود. اگر آن قضیه را مطرح می‌کرد مخاطبان به دو دسته موافق دختر و موافق پدر تقسیم می‌شدند و توجه از مسئله اصلی برداشته می‌شد.مهم‌ترین اثر کیانوش عیاری سریال روزگار قریب بود که از صداوسیما پخش شد.مسئله چیست؟ درد کجاست؟سکانس اول مسئله را برای مخاطب مطرح می‌کند، اما در ادامه بیشتر باز نمی‌شود. به نوعی تکرار همان مسئله است. آبروی مرد مهم‌تر از خواست زن است. در داستان‌های متفاوت. تنها شخصیت ثابت در تمام پنج سکانس هم محتشم، برادر دختر مقتول، است. به نوعی این داستان محتشم است در بخش‌های مختلف تاریخ ایران و مهم‌ترین نقطه ضعف داستان. محتشم در پنج سکانس پنج رفتار متفاوت را نشان می‌دهد. اول که همراه با پدر است و دختر را می‌کشد. بعد از آن به جوانی او می‌رسیم که در نوع رفتار و سر پایین انداختن‌ها نشانه شرمساری از اتفاق قبلی را می‌بینیم اما در دو سکانس بعد نشان می‌دهد که نگاهش نسبت به زنان همان نگاه بالا به پایین است. در آخر اما پشیمان است. نمی‌دانیم این بالا و پایین‌های نگاه او به مسئله تاثیر جامعه است؟ تاثیر زنان اطرافش به خصوص خواهرش فرخنده است؟ تاثیر اتفاقات زندگی‌اش است یا چه؟ فقط نگاهش کمی تغییر می‌کند و در آخر پشیمان می‌شود.در کنار شخصیت نامشخص محتشم، حرف جدید، نگاه جدید یا حتی داستان جدیدی هم نسبت به مسئله زنان ارائه نمی‌شود. داستان اجبار زنان به ازدواج، زورگویی مرد به زن و کتک زدن دختر توسط پدر و مصادیق این چنینی حرف تازه‌ای نیست. آن‌گونه که فیلم نشان می‌دهد فیلم‌ساز حتی نگاهش به این مسئله مشخص نیست. معلوم نیست طرف زنان است یا طرف مرد پشیمان. در سکانس آخر معلوم نیست باید طرف کاراکتر شهاب حسینی باشیم یا طرف مینا ساداتی یا نگران محتشمی که پایش لب گور است. همین نگاه نامعلوم به مسئله باعث می‌شود که این فیلم در زمینه آزادی زنان نه حرف جدیدی داشته باشد نه داستان جدیدی! شاید اگر در داستان تنها بر روی یک برهه تاریخی و چند شخصیت محدود تمرکز می‌شد، می‌توانستیم اثر اتفاقات و تغییرات آن بر کارکترها را ببینیم. اما تنوع پیرنگ و تنوع شخصیت باعث شد که در یک موضوع عمیق نشویم.نکته مثبتی که در میان تمام سیاهی‌ها و بدبختی‌ها می‌بینیم، پیشرفت جایگاه زنان است. مبارزه زنان تحسین می‌شود و نتیجه می‌دهد. در سکانس اول دختر کاملا مقهور مردانگی پدر و برادرش است. در سکانس‌های بعدی زن در برابر زورگویی شوهر و دختران در برابر زورگویی پدرشان مقاومت می‌کنند. در سکانس آخر که به امروز می‌رسیم، مرد جوان داستان به نامزدش جواب پس می‌دهد. عملا زن محور ارتباط است و مرد باید حواسش باشد که او را ناراحت نکند. اوضاع امروز این زن نتیجه مبارزه زن‌‌ها در چهار سکانس قبلی است. تنها نشانه‌ای که کارگردان نسبتش با آن مشخص است و می‌تواند به درستی منتقل کند.در پایان داستان انگار محتشم پشیمان است.سمبل اینجا، سمبل اونجا، سمبل همه‌جانمادگرایی در هر هنری جذاب است. در سینما هم جذابیت خودش را دارد. به شرطی که به اندازه باشد. خانه پدری سمبل‌گرایی شدید داشت. از هر جسم و مکانی به دنبال سمبل بود برای تعمیم داستان به کل جامعه ایران. فرش و قالی از مهم‌ترین نمادهای فرهنگ ایرانی هستند، اما در این فیلم فرش نماد پوشاندن مشکلات شده است. نماد دورویی. رویی زیبا برای دیدن و باطنی زشت که با روی زیبا پوشیده می‌شود. به همین دلیل هم پدر قاتل از فرش که نماد فرهنگ ایران است برای پوشاندن قبر دختر استفاده می‌کند.در سکانس دوم هم اتاقی که قبر دختر است پر از انگور شده. اگر انگورها را در یک‌جا ساکن نگه دارید از بین می‌روند و فاسد می‌شوند. معلوم نیست انگورها اثر قبر و خون دختر است یا نشانه‌ای برای آن که بگوید دختران را در پستوها نگه ندارید و بگذارید وارد جامعه شوند یا هر دو.انگور اگر یک‌جا بماند فاسد می‌شود.این سمبل‌ها در تمام فیلم وجود دارند. تاب بازی دختران در پایان هر سکانس و نگاه مردان داستان از زیرزمین به آن، قفل زدن به اتاقی که قبر در آن است و تلاش دختران برای بازکردن آن، تیغه کردن و شکسته‌شدن توسط پسر همان خانواده همگی کاربردی نمادین دارد. حتی دفن شدن چادر همراه با دختر در سکانس ابتدایی و خیلی از وسایل دیگر مثل دسته سنگ کاربرد نمادین دارند. تنوع در نماد، مانند تنوع در خرده داستان‌ها، باعث شده است تا نتوانیم بر روی یک موضوع تمرکز کنیم و به نگاهی متفاوت یا حرفی جدید برسیم.گریه‌هااااای الکیاز نمادگرایی افراطی و عمیق نشدن در داستان که بگذریم، بازی‌های نچسب، به شدت از کیفیت فیلم کم می‌کند. به خصوص بازی مهران رجبی در خانه پدری از بدترین بازی‌هایی بود که تاکنون دیده بودم. گریه‌های او سر قبر دخترش نه حس اشک تمساح را منتقل می‌کند نه حس اشک واقعی. هیچ‌گاه هم مشخص نیست که پشیمان می‌شود یا نه. حتی شهاب حسینی هم بازی متوسطی در فیلم دارد. تنها برادران هاشمی هستند که سطح کیفی بازی‌ها را کمی بالا برده‌اند. تصنع و عدم انتقال حس تقریبا در تمام بازیگران وجود داشت.برادران هاشمی تنها بازیگرانی بودند که بازی خوبی داشتند.خانه پدری سوژه‌ای داشت که از دل جامعه برآمده بود. مشکلی که سال‌هاست دختران درگیر آن هستند و شخصیت‌های آن هم تلاش شده بود تا از دل همین جامعه و فرهنگ درآمده باشد. کارگردان جرئت داشت و مسئله مهمی را مطرح کرد. به نظرم همین یک دلیل کافی است تا فیلم اجازه اکران و انتشار قانونی داشته باشد و من و شما بنشینیم پای دیدن آن. من دوبار فیلم را دیدم. توصیه می‌کنم شما هم دوبار ببینید چون نماد و سمبل فراوان دارد.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 21:54:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایره واژگان، عمر نویسنده و دفترچه واژه‌دزدی</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-v1oicua229la</link>
                <description>در یکی دو ماه گذشته، هر روز باید چند متن را می‌‌خواندم و اشکالات آن‌ها را به نویسنده‌ها می‌گفتم تا اصلاح کنند. در این بین محتوانویس حرفه‌ای و مسلط به سئو وجود داشت تا نویسنده تازه‌کار که قبل از آن زردجاتی مانند خبر ازدواج بازیگران را می‌نوشت. در بین همه آن‌ها یک مشکل به چشم می‌خورد. تنها دو یا سه مطلب ابتدایی آن‌ها جذاب بود و مطالب بعدی تکراری و خسته‌کننده می‌شدند. حتی در یک مطلب هم دو سه پاراگراف ابتدایی فقط جذاب بود.هر واژه یک ثروت استهر واژه یک ثروت استکمی که در این موضوع عمیق شدم فهمیدم مشکل اصلی در تکراری شدن کلمات است. از جایی به بعد کف‌گیر ذهن نویسنده به ته دیگ دامنه لغاتش می‌خورد و موضوع متفاوتی برای نوشتن نداشت. همان کلمات قبلی و همان جمله‌بندی‌ها. ده مطلب دارد و هر ده مطلب به یک شکل شروع می‌شود.در ماه گذشته که وظیفه بررسی مقاله‌ها را داشتم، کتاب جدید رضا امیرخانی، نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ، را هم خواندم. برایم جذاب بود که امیرخانی، با وجود این‌که نگاهش به اتفاقات و سوژه‌ها تقریبا یک شکل است اما هر کتابش شیرینی خودش را دارد. حتی اگر بخواهیم در اصول ادبیات داستانی سخت‌گیر باشیم، داستان‌های امیرخانی چندان حرفه‌ای نیست. با این وجود همیشه کتاب‌های امیرخانی برای من جذاب بودند چون زبان شیرینی دارد. هر صفحه از آن کلمات جدیدی دارد. هیچ‌گاه محدود به زبان فارسی هم نیست و همیشه از زبان انگلیسی و عربی و ترکی و حتی سایر زبان‌ها واژه یا عبارتی را در دل کتابش می‌آورد. همین ویژگی باعث می‌شود که سخت بشود کتاب امیرخانی را زمین گذاشت. از زمانی که کتاب نخست امیرخانی، ارمیا، چاپ شد تا الآن 25 سال می‌گذرد. همیشه کتاب‌هایش با فروش بالا همراه بوده است و به طور مستمر هم می‌نویسد ولی هیچ‌وقت تکراری نشده است. همین ویژگی باعث شد تا به قاعده‌ای برسم:هرچه دایره واژگان شما گسترده‌تر باشد، عمر نویسندگی شما طولانی‌تر خواهد بود.رضا امیرخانی با دایره واژگانی که دارد می‌تواند آثار جذاب خلق کندحالا این نویسنده می‌تواند داستان‌نویس باشد، فیلم‌نامه نویس باشد یا کانتنت مارکتر. در نهایت آن چیزی که می‌تواند نوشته‌های شما را برای مخاطب جذاب نگه‌ دارد و عمر حرفه‌ای شما را تضمین کند خزانه لغت شماست. به قول شاهین کلانتری: «هر واژه یک ثروت است.»چرا دامنه کلمات تا این میزان اهمیت دارد؟چون هر کلمه نماد است. نمادی از یک مفهوم و نشان‌دهنده یک موقعیت. هر کلمه معنایی دارد و آشنایی با آن کلمه یعنی آشنایی با یک مفهوم و حتی اندیشه. وقتی شما با کلمه «بیت کوین» آشنایید یعنی با یک مفهوم آشنا شدید. یا وقتی کلمات مترادفی مانند «بلند»، «دراز» و «طویل» را در ذهن دارید و از هر کدام در جای خود استفاده می‌کنید یعنی موقعیت‌ها را می‌شناسید و می‌دانید که هر موقعیت چه واژه‌ای را می‌طلبد.همه این موارد نشان‌دهنده آن است که شما دنیای بزرگی دارید. عمیق و گسترده فکر می‌کنید و عینک شما نزدیک‌بین نیست و فقط اطرافتان را نمی‌بینید. وقتی شما دایره واژگان گسترده‌ای دارید یعنی مفاهیم و اندیشه‌های متنوعی را می‌شناسید. این ویژگی باعث می‌شود که ماده اولیه و متریال لازم برای نوشتن را داشته باشید. هر کتاب، یادداشت یا پست اینستاگرام شما موضوع جدیدی دارد و با کلمات جدید، مفاهیم جدیدی را مطرح می‌کنید که جذابیت شما را برای خواننده حفظ می‌کند و عمر نویسندگی شما را طولانی‌تر می‌کند.هرچه واژگان بیشتری را بدانید، متریال بیشتری برای نوشتن دارید.در کنار دنیای بزرگ‌تر، دایره واژگان امکان ساخت ترکیب‌های تازه را هم می‌دهد. راه گسترش زبان فارسی ساخت کلمات جدید با ترکیب دو یا چند کلمه و پیشوند و پسوند است. هرچه تعداد کلمات بیشتری را بدانید بیشتر می‌توانید ترکیب جدید بسازید، تازگی خود را نگه دارید و به گسترش زبان کمک کنید.چگونه دایره واژگان را گسترش دهیم؟گرچه تمرکز من برای نوشتن این مطلب روی چرایی بود، اما برای تکمیل بحث دو مورد از تکنیک‌هایی که خواندم و موثر بود را معرفی می‌کنم. علاوه بر این دو مورد راه‌های متفاوتی وجود دارد. تنها لازم است که گوگل کنید. قبل از معرفی لازم است که در مورد تقسیم‌بندی کلمات در دایره واژگان را بشناسیم. کلمات به سه دسته ناشناخته، منفعل و فعال تقسیم می‌شوند. کلمات ناشناخته آن‌هایی هستند که معنای آن‌ها را نمی‌دانیم و برایمان تازگی دارد. کلمات منفعل، واژگانی هستند که آن‌ها را شنیده‌ایم و معنی‌شان را می‌دانیم اما در مکالمات و نوشته‌ها استفاده نمی‌کنیم. خیلی راحت به ذهن نمی‌آیند و برای استفاده از آن‌ها لازم است که فکر کنیم. کلمات فعال هم آن‌هایی هستند که به طور روزمره و عادی از آن‌ها استفاده می‌کنیم. جالب است بدانید که کلمات منفعل نیز عضوی از خزانه لغات محسوب می‌شوند. تلاش ما برای گسترش دایره واژگان هم افزودن کلمات ناشناخته به دایره واژگان و هم استفاده از کلمات منفعل در نوشته‌هاست. اطلاعات بیشتر را هم می‌توانید در سایت متمم  ببیینید.تکنیک اول «واژه‌دزدی» است که از یوسف فراهانی یاد گرفتم. در واژه‌دزدی لازم است که یک دفترچه همیشه به همراه داشته باشید و هر کلمه‌ای که می‌شنوید و یا می‌‌خوانید که برای شما جدید است را در آن بنویسید، به آن سر بزنید و سعی کنید که آن کلمات را در مکالمه و نوشته‌های خود استفاده کنید. کلمات منفعل را هم حتما در این دفترچه یادداشت کنید تا به تدریج وارد بخش فعال ذهن بشوند.دفترچه  تکنیک‌هایی است که به گسترده شدن دایره واژگان شما کمک می‌کند.تکنیک بعدی پیشنهاد شاهین کلانتری یعنی «کلمه‌برداری» است. کلمه‌برداری بیشتر بر استفاده از واژگان کتاب‌ها تاکید دارد. البته وزن استفاده از عبارات در این تکنیک بیشتر است. عبارت‌های جدید نسبت به واژگان جدید هم راحت‌تر در ذهن می‌مانند هم جذابیت متن را بیشتر می‌کند. اطلاعات بیشتر را می‌توانید در این لینک و در سایت شاهین کلانتری ببینید.اگر نوشتن بخشی از شغل شماست که گسترش دایره واژگان بخشی از نان شب محسوب می‌شود، اما تاثیر دامنه لغات صرفا در همین مورد نیست. دایره واژگان زیرمجموعه‌ای از هوش کلامی محسوب می‌شود. بالا بودن هوش کلامی علاوه بر اعتماد به نفسی که به افراد می‌دهد باعث جذابیت و ماندگاری هم می‌شود. تمام شاعرانی که پس از قرن‌ها هنوز آثارشان خواندنی است هوش کلامی بالایی داشته‌‌اند که بخشی از آن به گسترده بودن دایره واژگان آن‌ها برمی‌گردد.«کلمه» می‌تواند شما را ثروتمند، ماندگار و متفاوت کند.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 21:18:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سری سوم جنگ ستارگان ناامیدکننده بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-t2rbjjhktsls</link>
                <description>سری اول جنگ ستارگان که در سال 1977 شروع شد، انقلابی در سینما بود. ورود تکنولوژی و جلوه‌های ویژه به شکلی جذاب (البته در زمان خودش) باعث شد تا جرج لوکاس، کارگردان آن، از مهم‌ترین شخصیت‌های موج جدید هالیوود باشد. شرکت فیلمسازی او به نام «لوکاس فیلم» حق ساخت فیلم های جنگ ستارگان را در اختیار داشت. حضور لوکاس در پشت دوربین سری دوم جنگ ستارگان که در اواخر قرن قبل و ابتدای قرن اخیر اکران شد، باعث شده بود تا سه‌گانه دوم آن هم به قوت سری اول آن باشد. به خصوص که در این سری به شخصیت آناکین اسکای‌واکر و جریان تغییر او در رسیدن از سمت روشن نیرو به سمت تاریک آن پرداخت. این تغییر کاراکتر اصلی داستان را می‌توان از جذاب‌ترین تغییرها در تاریخ سینما برشمرد.قسمت آخر جنگ ستارگان ناامیدی طرفداران این مجموعه را کامل کرد
آمدن دیزنی و رفتن لوکاسدر سال 2012 اما شرکت دیزنی در ادامه خوش‌اشتهایی‌های خودش لوکاس‌فیلم و حق پخش جنگ ستارگان را خرید. پیش از آن هم دیزنی مارول را خریده بود. بعد از آن که ساخت سری سوم جنگ ستارگان شروع شد و معلوم شد که جرج لوکاس نظارتی بر پروژه جدید ندارد، انتظار یک سه‌گانه خوب دیگر تقریبا از بین رفت. با تماشای قسمت اول آن، جنگ ستارگان؛ نیرو برمی‌خیزد، پیش‌بینی‌ها درست از آب درآمد و اولین فیلم جنگ ستارگان تحت نظارت دیزنی چندان چنگی به دل نزد. کارگردان قسمت اول آن جی‌جی آبرامز بود.قسمت دوم آن به دست کارگردان دیگری به نام ریان جانسون افتاد. جانسون توانست کمی داستان‌گویی را بهتر کند، اما هنوز هم جنگ ستارگان اثری از قوت دو سری قبلی نداشت تا به قسمت سوم رسید. قسمت سوم دوباره به دست آبرامز افتاد و نشان داد که دیزنی و آبرامز توانایی ساخت اثری در قدوقامت جنگ ستارگان اصلی را ندارند. فیلمی که سراسر ناامیدی بود. سه‌گانه اخیر جنگ ستارگان، دنیای جرج لوکاس را به اکشنی پیش‌پاافتاده‌ای تبدیل کرد.خرید لوکاس فیلم توسط دیزنیبه چه منطقی؟مهم‌ترین مشکل سری جدید، ناتوانی در ساخت دنیایی کامل و منطقی بود. مخاطب، در هنگام تماشای فیلم‌های علمی تخیلی می‌داند که قرار نیست شاهد رعایت قوانین فیزیک نیوتونی باشد، اما توقع دارد دنیایی که سازنده به او ارائه می‌دهد، با معیارهای همان دنیا منطقی باشد. مهم‌ترین عنصر داستان جنگ ستارگان، نیرو (the force) است. در سری اول آن لوک اسکای‌واکر به سراغ کنوبی و استاد یودا می‌رود تا بداند که چطور باید از نیرو استفاده کند. ری، شخصیت اصلی داستان، از همان ابتدا نیرو را دارد و طی دوران خیلی کوتاهی پیش اسکای‌واکر می‌رود و در همان مدت کوتاه پیش او و بعد هم مدت کوتاهی در کنار لیا آموزش می‌بیند و خیلی زود همه چیز را یاد می‌گیرد و سفینه می‌ترکاند. خبری از تمرینات سختی که در سری اول یودا برای لوک اسکای‌واکر می‌گذاشت نیست. از آن بدتر لوک اسکای‌واکر پیرمردی خرفت و احمق است که شرایط را درک نمی‌کند. در پایان قسمت دوم هم ناگهان وارد می‌شود و با حضور خود همه چیز را دگرگون می‌کند. به همه مشکلات کاراکتر اسکای‌واکر بازی بد مارک همیل را هم اضافه کنید. جنگیدن از دور به وسیله نیرو هم از عجایبی بود که این سری اضافه شد.در آخر هم می‌رسیم به بازگشت امپراتور سابق، پالپتین. چگونه برگشته است؟ کلون سازی. چیست؟ نمی‌دانیم! باید قبول کنیم که او خیلی در استفاده از سمت تاریک نیرو قوی است و توانسته است خودش را برگرداند و در زمان مرگ خودش بزرگترین نیروی تاریخ کهکشان را ساخته است. علاوه بر آن باید بدانیم که اسنوک را هم او ساخته است و وجود خارجی نداشته است در صورتی که در قسمت دوم کایلو رن او را می‌کشد. بماند که شخصیت اسنوک هم معلوم نیست از کجا آمده است. شخصیت پو هم معلوم نیست چه گذشته‌ای دارد. در قسمت سوم اشاره‌ای کوچک به قاچاق ادویه می‌شود. معشوقه سابق او را هم می‌بینیم. همه این‌ها نه تنها کمکی به شناخت پو نمی‌کند بلکه شخصیت او را پیچیده‌تر می‌کند.تنها با چند روز تمرین کردن بر «نیرو» مسلط شد!!!جنبش‌هایی که دست از سر ما برنمی‌دارندهمراهی هالیوود با جریان‌های اجتماعی جدید در آمریکا هم بلای جان فیلم‌ها شده است. کمپانی‌های فیلم‌سازی می‌خواهند به هر طریقی که شده است بگویند که روشنفکر هستند و از اقلیت‌ها و جنبش‌ها حمایت می‌کنند. در سری جدید، فرماندهان همگی زن هستند و قهرمان داستان دختر است تا با موج فمنیسم همراه شوند. کاراکتر مهم بعدی هم سیاه‌پوستی با لب و لوچه «دنزل واشنگتن گونه» است برای همراهی با جنبش‌های ضدنژادپرستی. در پایان هم پس از شکست امپراتوری پالپتین شاهد معاشقه دو زن هستیم برای حمایت از همجنسگرایان. بد نبود در لابلای همراهی با جنبش‌های اجتماعی کمی هم به داستان می‌پرداختند.دو ویژگی ثابت هالیوود در سال‌های اخیر: فمنیسم و ضدنژادپرستینام قسمت آخر آن خیزش اسکا‌ی‌واکر بود. تا آخرین صحنه فیلم نمی‌دانیم که بن سولو اسکای‌واکر است یا ری پالپتین؟ هرچه بود هیچ‌کدام اسکای‌واکر نبودند. تنها با چند روزی آموزش دیدن از آن خواهر و برادر باید قبول کنیم که ری متعلق به خانواده اسکای‌واکر است. در کنار آن باید قبول کنیم هان سولو که در زمان حیاتش نتوانسته بود پسرش را نجات دهد، با روحش و دو جمله تغییر بزرگی در کایلو رن ایجاد کرده است.حالا دیگر خبری از آن جنگ ستارگان که روزگاری رهبر فیلم‌های علمی تخیلی در سینمای جهان بود نیست. سری جدید جنگ ستارگان تنها یکی از چند بلاک‌باستر تکراری بود که تلاش کردند با جلوه‌های ویژه سهمی در گیشه داشته باشند.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 21:29:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای معرفی فیلم و کتاب به شکلی جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-iibehhqslxuq</link>
                <description>در اوایل کار روزنامه‌نگاری، باید چند فیلم را معرفی می‌کردم. چندان در مورد شیوه معرفی فیلم اطلاعاتی نداشتم. نمی‌دانستم که چگونه باید فیلم را معرفی کنم که هم توجه مخاطب جلب شود، هم مطلبی که می‌نویسم در نهایت ساختار منظمی داشته باشد. به سراغ چندین مجله و منتقد رفتم تا در نهایت توانستم به مدلی از ریویو نوشتن برسم.ریویو (review) معرفی کوتاهی است از فیلم، کتاب، گیم و هر چیزی که می‌خواهید آن را به کسی معرفی کنید. در نوشتن ریویو هدف آن است که به مخاطب کمک کنیم تا تصمیم بگیرد که آیا آن فیلم یا کتاب را بخواند یا خیر. برای نوشتن چنین متنی تنها لازم است که به چند سوال جواب دهید.ضمن اینکه متن زیر را با تمرکز بر فیلم نوشته‌ام اما می‌توانید از آن برای معرفی کتاب، گیم و چیزهای دیگر هم استفاده کنید.با پاسخ به چند سوال می‌توانید ریویو جذابی در مورد فیلم موردعلاقه‌تان بنویسیدچرا فیلم را دیدید؟در ابتدا باید بگویید که چرا به سراغ این فیلم یا کتاب رفتید؟ چه دلیلی داشت که این فیلم توجه شما را جلب کرد؟ بیشتر اوقات به خاطر نام کارگردان، جایزه بردن یا توصیه دوستان فیلم را می‌بینیم. توضیح این‌ که چه شد به تماشای این فیلم نشستید می‌تواند برای مخاطب جذاب باشد. به خصوص اگر با چاشنی داستان‌سرایی یا همان ‌storytelling همراه باشد.داستان چیست؟این بخش سخت‌ترین قسمت ریویو است. داستان را باید خیلی کلی بگویید که اسپویل نشود، در عین حال جذاب هم باشد و خواننده را ترغیب کند که فیلم را ببیند. برای این بخش تنها خط کلی داستان را بگویید. می‌توانید گره‌های اول داستان (معمولا تا دقیقه 30 فیلم گره مهمی ایجاد می‌شود) را بگویید که هم جذاب باشد هم داستان را لو نداده باشید.چرا فیلم برای شما جذاب بود؟اگر شما از فیلمی لذت می‌برید یا از آن خوشتان نمی‌آید، احتمالا دو یا سه دلیل عمده دارد. آن‌ها را بیان کنید. ممکن است داستان جذاب باشد، یا بازی‌ها خوب باشند، اکشن تماشایی دارد یا دلایل دیگر. علت جذابیت فیلم را کوتاه بیان کنید.به چه کسانی توصیه می‌کنید؟هر سلیقه‌ای فیلم شما را نمی‌پسندد. کاملا ممکن است که شما از فیلمی لذت ببرید اما شخص دیگری نتواند حتی نیم ساعت از آن را تحمل کند. برای حل این مشکل بگویید که فیلم برای چه افرادی ممکن است جذاب باشد. بهترین راه مثال زدن از فیلم‌های مشابه است. چه فیلم‌های مطرحی مشابه با این فیلم و جود دارد. آن‌ها را نام ببرید و بگویید که اگر این فیلم‌ها را دوست دارید، فیلم را ببینید.چه جوایزی گرفته است؟جوایز در ترغیب خواننده به تماشای فیلم موثر است. اگر فیلمی جایزه اسکار یا گلدن‌گلوب گرفته باشد قطعا احتمال دارد که فیلم خوبی باشد و مخاطب به دیدن آن ترغیب می‌شود. در مورد کتاب هم می‌توان به عناوینی مثال جایزه پولیتزر، یا پرفروش ترین کتاب مجله نیویورک‌تایمز یا سایت آمازون اشاره کرد.نام بردن از جوایزی که فیلم (با کتاب) دریافت کرده تاثیرگذار استچگونه بفهمیم که ریویو خوبی نوشته‌ایم؟پس از نوشتن ریویو، خجالت نکشید و آن را برای دوستانتان بفرستید. واکنش آن‌ها در تعیین کیفیت ریویو شما مهم است. اگر در پاسخ گفتند که چه متن خوبی نوشته‌ای، یعنی ریویو خوبی ننوشته‌اید!!! هدف از ریویونوشتن جذب مخاطب به آن فیلم یا کتاب است. واکنش ایده‌آل به ریویو خوب آن است که خواننده اظهار کند که فیلم برایش جذاب به نظر می‌آید و دوست دارد که آن را ببیند.در بین تمامی کسانی که در مورد فیلم و کتاب می‌نویسند، حسین معززی‌نیا، سردبیر سابق همشهری سینما، فیلم‌ها را جذاب‌تر از دیگران معرفی می‌کند. توصیه می‌کنم در کانال تلگرامی او عضو شوید.در آخر هم این ریویو را از حسین معززی‌نیا بخوانید تا با ریویونویسی بهتر آشنا شوید.درباره‌ی دو پاپ (فرناندو مه‌یرلس)فیلم‌های بحث‌برانگیزی مثل «شهر خدا» و «باغبان وفادار» در ابتدای هزاره‌ی جدید باعث شد اسم کارگردان برزیلی این فیلم‌ها به‌عنوان یکی از استعدادهای مهم سینمای معاصر سر زبان‌ها بیفتد، اما اقتباس مه‌یرلس از رمان کوری (ژوزه ساراماگو) کم‌و‌بیش یک شکست تمام‌عیار بود، بعد هم که بیشتر خودش را درگیر تولیدات تلویزیونی کرد و به‌نظر می‌رسید قرار نیست در کارنامه‌ی سینمایی‌اش اتفاق مهمی بیفتد. اما دو پاپ از بهترین فیلم‌های سال است: یک فیلم باطراوت و درگیرکننده درباره‌ی کلنجار دو پیرمرد و رابطه‌ی عشق و نفرت‌شان!در میان مجموعه فیلم‌هایی که در چند سال اخیر ساخته شده‌اند و الگوی روایی و دراماتیک همه‌شان حرکت از حوادث و شخصیت‌های واقعی به معادل سینمایی‌شان است، و معمولاً هم در سکانس آخرشان تصاویر آدم‌های اصلی را برش می‌زنند به سکانس‌های ساخته‌شده و بازیگرانی که نقش آنها را بازی کرده‌اند، «دو پاپ» یکی از خلاقانه‌ترین نمونه‌هاست. ایده‌ی اصلی مه‌یرلس در کارگردانی این بوده که با مونتاژ غیرعادی صحنه‌ها و استفاده از برش‌های نامتداول، مرز بین زمان حال و فلاش‌بک‌ها، و هم‌چنین فاصله‌ی روایت واقعی با بازسازی همان موقعیت‌ها را محو کند و راهی پیدا کند برای روایت غیرقراردادی داستانی که مردم دنیا کم‌و‌بیش درباره‌اش اطلاعاتی دارند، چون داستان دو پاپ جنجالی سال‌های اخیر است و سر و صدای زیادی اطراف انتخاب هر کدام بر پا شده.بخشی از توفیق فیلم البته مدیون بازی درخشان دو بازیگر اصلی است: آنتونی هاپکینز در نقش پاپ آلمانی و جاناتان پرایس در نقش پاپ آرژانتینی. هر دو پیش از این بارها درخشیده‌اند و قرار نیست ما را غافلگیر کنند، اما باز هم اجرای درجه یکی دارند و ریزه‌کاری‌های استادانه‌شان باعث شده جلوه‌های جذابی از دگرگونی‌های کاراکترشان را به نمایش بگذارند.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 20:27:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم «مرد ایرلندی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-haugpf12lj0a</link>
                <description>دلایل زیادی وجود داشت که منتظر فیلم‌ جدید اسکورسیزی باشیم. کارنامه او که هم فیلم مافیایی خوب دارد و هم فیلم بیوگرافی خوب، همکاری مجددش با دنیرو، بازی جو پشی بعد از 20 سال و اضافه شدن آل پاچینو به جمع بازیگران. از سال 2014 اخبار ساخت فیلم مرد ایرلندی پخش شد و بالاخره سال 2019 اکران شد.مرد ایرلندی داستان سربازی را تعریف می‌کند که از جنگ جهانی دوم برگشته و اکنون راننده کامیون است. فرانک شیران (با بازی رابرت دنیرو) در جریان یکی از سفرهایش با یکی از قدرتمندان مافیا به نام راسل بوفالینو (با بازی درخشان جو پشی) آشنا می‌شود. راسل بوفالینو، شیران را برای کمک به دوست قدیمی‌اش، جیمی هوفا (با بازی آل پاچینو)، می‌فرستد و این اتفاق شروع دوستی صمیمانه شیران و هوفا. اما همانقدر که ارتباط شیران با هوفا صمیمی‌تر می‌شود، سران مافیا با هوفا وارد تنش می‌شوند و شیران در این میان نقش میانجی را دارد.شخصیت های اصلی داستان: راسل بوفالینو، فرانک شیران و جیمی هوفامرد ایرلندی عده‌ای از عاشقان سینما را ناامید کرد. بیشتر آن‌ها منتظر فیلمی جذاب و بسیار دیدنی بودند. اما مرد ایرلندی نکته ویژه‌ای رو نکرد، اما در عین حال در بخش‌های مختلف خوب بود. داستان، بازی‌ها، موسیقی و کارگردانی آن خوب بود. مدت زمان طولانی فیلم (سه ساعت و نیم) نکته‌ای منفی بود که می‌توانست کوتاه‌تر شود. بیشتر مدت زمان فیلم گفتگوی بین اشخاص بود که می‌توانست در بعضی موارد کوتاه شود. بزرگترین نقدی که به فیلم وارد می‌شود مربوط به مهم‌ترین صحنه داستان است که فرانک شیران تصمیم بزرگی را می‌گیرد. در آن صحنه، دوربین، داستان را به خوبی نشان نمی‌دهد و مهمترین بخش داستان از نمایی دور و پشت دیوار روایت می‌شود. سکانسی که تمام داستان برای رسیدن به آن طراحی شده بود.در کنار نکات منفی، فیلم جذابیت‌هایی دارد که باعث می‌شود تا ارزش دیدن داشته باشد. به خصوص برای طرفداران فیلم‌های اسکورسیزی. سکانس‌های لانگ‌تیک مانند سکانس معروف فیلم رفقای خوب در مرد ایرلندی هم هست. بازی‌های دیدنی به خصوص از جو پشی هم از جذابیت‌های فیلم است. علاوه بر این‌ها فضای دهه 60 آمریکا که فیلم‌های زیادی از آن دوره دیده‌ایم هم به خوبی ساخته شد. به خصوص که فیلم جدید کوئنتین تارانتینو، روزی روزگاری در هالیوود، هم مربوط به همان دوره است و هر دو فیلم با فاصله کمی از یکدیگر در ایران منتشر شدند. تارانتینو در آن فیلم تلاش می‌کند تا با یک دختر هیپی و چند آهنگ قدیمی آن فضا را بسازد اما چندان موفق نمی‌شود، اما در این فیلم اسکورسیزی با نمایش روحیات، چهره و آرایش‌ها، اتفاقات مهم مثل ترور کندی و سبک زندگی آن دوره توانست فضاسازی خوبی را انجام دهد.آل پاچینو، جو پشی، مارتین اسکورسیزی و رابرت دنیرودر مجموع فیلم مردایرلندی برای کسانی که سینمای اسکورسیزی را دوست دارند، یا طرفدار فیلم‌های مافیایی هستند و یا عاشق دهه 60 آمریکا، از تماشای این فیلم لذت خواهند برد. اما کسانی که دنبال صحنه‌های اکشن و کشته کشتارهای پیاپی هستند و یا تحمل 219 دقیقه فیلم را ندارند احتمالا مرد ایرلندی گزینه جذابی برای‌شان نباشد.برای مطالعه نقد کامل فیلم مرد ایرلندی می‌توانید بر روی لینک زیر کلیک کنید. https://virgool.io/@mortezarazmi/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-euu335n5trau </description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 19:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت‌نمایی مرد ایتالیایی با «مرد ایرلندی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-euu335n5trau</link>
                <description>خطر اسپویلیادداشت کوتاه و بدون اسپویل درباره مرد ایرلندیهنگامی که قرار است فیلمی مافیایی بسازید یکی از بهترین گزینه‌­ها برای قرار گرفتن پشت دوربین، مارتین اسکورسیزی است. اگر قرار است فیلم بیوگرافی بسازید بهترین گزینه برای کارگردانی مارتین اسکورسیزی است. حال اگر قرار باشد فیلمی بیوگرافی در مورد یکی از مهم‌ترین آدم‌کش‌های مافیا بسازید، قطعا و حتما بهترین گزینه مارتین اسکورسیزی است. به همین دلیل هم خبر همکاری اسکورسیزی با نت فلیکس برای ساخت فیلمی بیوگرافی با تم مافیایی برای طرفداران سینما خبر خوشی بود. ساخت فیلم از سال 2014 شروع شد و بالاخره در آبان امسال منتشر شد.مارتین اسکورسیزی(مرد ایتالیایی) در کنار رابرت دنیرو(بازیگر نقش مرد ایرلندی در فیلم)از همان ابتدای انتشار موج نظرات مثبت در بین سینمایی‌ها نسبت به مرد ایرلندی شکل گرفت. تقارن اکران مرد ایرلندی با جوکر باعث شد تا مشخص شود که ساخت شخصیت کار هر کارگردانی نیست. همچنین همزمانیِ آن با «روزی روزگاری در هالیوود» نشان داد ساخت فضا و نمایش یک دوره تاریخی کار هر کسی نیست و نمی‌شود با نمایش یک دختر هیپی و پخش چهار آهنگ قدیمی یک دوره تاریخی را بازسازی کرد. بلکه باید مدل زندگی آدم‌ها را در آن دوره نشان داد. کاری که اسکورسیزی از پس آن برآمد. مرد ایرلندی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد و در مورد بخش های مختلفش می‌شود صحبت کرد.مرد ایرلندی که بود و چه کرد؟فِرانک شیران (با بازی رابرت دنیرو) راننده کامیونی است که در طی جریاناتی با راسل بوفالینو (با بازی جو پشی) آشنا می‌شود. بوفالینو از مهم‌ترین چهره‌های مافیا در آمریکاست. فرانک در کنار راسل بوفالینو در سازمان مافیایی‌ها رشد می‌کند و به تدریج تبدیل به یکی از شخصیت‌های حرفه‌ای و مطمئن در جمع مافیایی‌ها می‌شود. جیمی هوفا (با بازی آل پاچینو) که از رهبران اتحادیه کارگران است و ارتباط خوبی با راسل بوفالینو دارد، برای کاری از او تقاضای کمک می‌کند و راسل هم فرانک شیران را پیش او می‌فرستد. این اتفاق شروع ارتباط دوستانه فرانک و جیمی بود. بعد از مدتی اختلاف بین سران مافیا و جیمی هوفا بروز کرد که فرانک در این مدت نقش میانجی و پیامرسان را داشت. در نهایت هم حوصله سران مافیا از لجاجت‌های هوفا سر می‌رود و قتل او پایانی می‌شود بر داستان.مارتین اسکورسیزیمرد ایتالیایی کیست و چه کرد؟کارنامه مارتین اسکورسیزی چند فیلم بیوگرافی ماندگار دارد. گاو خشمگین، رفقای خوب (که آن هم در مورد مافیاست) گرگ وال استریت. گرچه گرگ وال استریت حواس‌ها را به صحنه‌های جنسی و مواد مخدر پرت می‌کند اما از نظر داستانی، جان‌دار و از نظر فنی تمیز است. به این لیست، فیلم هوانورد را هم اضافه کنید. سابقه کارگردان ایتالیایی‌الاصل نشان می‌دهد که اگر بهترین بیوگرافی‌ساز سینما نباشد، بدون شک جزو بهترین‌هاست. در تمام فیلم‌های زندگینامه‌ای او می‌توان دید که تلاش می‌کند تا جانب انصاف را رعایت کند. شخصیت‌های او نه سفیدند نه سیاه. او همیشه توانمندی‌های شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد، به نکات مثبت زندگی آنها می‌پردازد و در کنار آن مشکلات و پایان غم‌انگیز فسادها را هم به نمایش می‌گذارد. اسکورسیزی در گرگ وال استریت، جردن بلفورت را با تمام موفقیت‌ها و لذت‌هایی که در زندگی کرده‌است نشان داد، اما پایان غم‌انگیز زندگیش را نیز به تصویر کشید.مرد ایرلندی هم به سیاق همان فیلم‌هاست. زندگی فرانک شیران با تمام موفقیت‌ها و شکست‌هایش روایت می‌شود. او موفق می‌شود تا نگاه دو تن از افراد تاثیرگذار در آمریکا را به خود جلب کند؛ اما در همین حین ارتباط خوبش با دخترش قطع می‌شود. در پایان داستان هم می‌بینیم که مافیاهای داستان دین‌دار می‌شوند و پیش کشیش می‌روند برای اعتراف. در سکانس‌های انتهایی هم می‌بینیم که به سیاق بیشتر فیلم‌های مافیایی شخصیت اصلی داستان که روزگاری پر از هیجان و کشتن و خطر داشته است، در نهایت روی ویلچر و دور از همه کسانی که برای محافظت از آن ها تلاش کرده‌است، به انتظار مرگ می‌نشیند. مانند دون مایکل کورلئونه در پایان پدرخوانده‌ها.دون مایکل کورلئونه در پایان سه گانه پدرخواندهمارتینِ پیر هنوز هم در فیلم‌هایش توانایی ایجاد صحنه‌های درخشان را دارد. از مهمترین سکانس‌های فیلم‌های سابق او نمایی لانگ-تیکی(long take، فیلمبرداری طولانی‌مدت بدون کات) است که از فیلم رفقای خوب به جا مانده. سکانسی سه دقیقه‌ای دقیقه‌ای که قدرت «هِنری»، نقش اول داستان، را به واسطه حضورش در باند مافیا به نمایش می‌گذارد. در این فیلم هم صحنه‌ای لانگ‌تیک مانند لحظه کشتن فردی در آرایشگاه و همزمانی صدای شلیک با نمایش گل‌های ویترین مغازه برای طرفداران اسکورسیزی یادآور همان سکانس در رفقای خوب است. همچنین لحظاتی که فرانک در انتخاب بین دو دوست قدیمی‌اش مردد بود و در نهایت هوفا را کشت. هندوانه‌های شرابی، بستنی‌خوردن‌های خوشمزه هوفا، انتخاب اسلحه برای قتل جوبی بلونده و همچنین دوگانه‌ای که بین هوفا و بوفالینو در جذب توجه پگی داشتند از نقاط قوت کارگردانی بود.تلاش های بوفالینو برای جلب توجه پگیشیر شیر است گرچه پیر بودچهار بازیگر اصلی فیلم همه در دهه هشتم زندگی خودشان هستند. دنیرو و پشی 77 سال، آل پاچینو 79 و کیتل 80 سال سن دارند. اما همچنان سرحال و توانمند در فیلم بازی می‌کنند. هر کدام در صحنه‌های مختلفی از فیلم توانمندی خودشان را به نمایش می‌گذارند. کیتل در صحنه‌ای که هوفا به سمت او می‌آید اما بر خلاف میل باطنی‌اش با او گرم می‌گیرد، دنیرو در سکانسی که می‌خواهد به هوفا بگوید که فرانک فیتسمنز آدم قابل‌اعتمادی نیست اما می‌داند که این حرف‌ها در حیطه وظایفش نیست. پاچینو هم در صحنه‌ای که از رقیب قدیمی‌اش که در زندان دعوای جدی‌ای داشتند تقاضا می‌کند در انتخابات اتحادیه از او حمایت کند. بازی خوب آل پاچینو در این سکانس همراه با کارگردانی اسکورسیزی مفهوم حقارت و خجالت را به خوبی نشان داد.جو پشی در کنار هاروی کیتلدر بین تمام بازی‌های موفق، چشمگیرتر از همه جو پشی بود. پشی که با فیلم رفقای خوب توانست اسکار نقش مکمل را بگیرد چند سال بودکه فیلمی بازی نکرده بود و پیشنهادات بازیگری را رد می‌کرد. به گفته آل پاچینو اسکورسیزی وقت زیادی برای قانع کردن او گذاشت. در نهایت هم وقت و انرژی اسکورسیزی هدر نرفت. پشی به خوبی نشانه‌های یک رییس مافیا تیپیکال را به نمایش گذاشت. مطئن، آدم شناس، پشتیبان دوستان و البته کسی که دست رد به سینه افرادی که از او درخواست کمک می‌کنند نمی‌زند و است. صلابت را می توان در بازی پشی دید. تلاشش برای جلب توجه پگی که موفق نمی‌شود، مجادله با همسرش در مورد سیگار کشیدن، درخواست از فرانک برای کشتن رفیق قدیمی‌اش.جو پشی در کنار مارتین اسکورسیزیخیلی کند، خیلی تندبزرگ‌ترین اشکالی که منتقدان به فیلم وارد می‌کنند مدت زمان طولانی فیلم است. 219 دقیقه زمان زیادی برای تماشای فیلم است. دلیل طولانی‌شدن و خسته‌شدن بیننده در بعضی صحنه‌ها فیلم گفتگوهای طولانی است. بسیاری از گفتگوهای دونفره بین افراد می‌توانست کوتاه‌تر شود. در کنار این ریتمِ کند، صحنه اصلی داستان که کشته شدن هوفا بود سریع و ناگهانی اجرا شد. تمام دو و نیم ساعت فیلم طراحی شد تا به این صحنه برسیم. صحنه مهم داستان اما سریع گذشت و حتی دوربین هم کاملا آن صحنه را نمایش نداد. یک در بسته، دو گلوله، دیوار رنگ شده و تمام! این صحنه می‌توانست با جذابیت و توجه بیشتری ساخته شود تا آن دو ساعت و نیم هم منطقی‌تر به چشم بیاید.در کنار مشکل کندی فیلم بعضی بخش‌های مختلف زندگی فرانک شیران نیز به خوبی مشخص نشد. مدیریت شعبه 326 به فرانک داده شد و صحنه‌ای از او پشت میز مدیریت دیدیم، اما دقیق مشخص نشد که در آنجا چه می‌کند. در بین تمام دختران او تنها یکی را به اسم پگی را می شناسیم. او، هم موردعلاقه‌ی هوفا بود و هم موردعلاقه‌ی بوفالینو. دلیل محبوبیت او در بین دختران فرانک مشخص نشد. چرا همه دوست داشتند دل او را به دست آورند؟ چرا فرانک در بین سه دختری که داشت فقط دنبال جلب توجه او در پایان زندگی‌اش بود؟ در بیشتر فیلم‌های مافیایی زنی در ارتباط نزدیک با شخصیت اصلی داستان قرار دارد که تاثیر فعالیت‌های مافیایی بر تخریب ارتباط محبت‌آمیز نقش اول با آن زن نشان داده می‌شود. برای مثال شخصیت «کی» در سه‌گانه پدرخوانده. در فیلم اسکورسیزی ظاهرا قرار است که پگی این نقش را بازی کند و تا حدودی این اثر مخرب نشان داده شد، اما چرا در طول فیلم بر ارتباط بیشتر فرانک با این دختر تاکید نمی‌شود؟پگی و پدرشجایزه‌هایی که در راه نیستبا وجود نگاه مثبت منتقدان و طرفداران به مرد ایرلندی، اما به نظر نمی‌آید که عوامل این فیلم جایی در بین جوایز مهم امسال داشته باشند. گلدن گلوب که برگزار شد و عوامل فیلم دست خالی بیرون آمدند، اسکار هم که در راه است و بعید به نظر می‌آید که جایزه مهمی برنده شود. در بخش‌های مختلف آن رقبایی هستند که به نظر می‌آید برای اعضای آکادمی محبوب‌تر باشند. در بخش کارگردانی سم مندس با فیلم 1917 گردوخاک کرده است، در نقش اول مرد که چند ماه است اسکار برای آقای فینیکس کنار گذاشتند و حتی رابرت دنیرو در بین نامزدها نیست. نقش مکمل مرد هم گرچه آل پاچینو و جو پشی هستند، اما برد پیت احتمالا گزینه جذاب‌تری برای نقش مکمل مرد باشد. به خصوص که برد پیت برخلاف پشی و پاچینو تاکنون برنده اسکار نشده‌است. در بخش فیلمبرداری هم راجر دیکنز افسانه‌ای در بین نامزدها هست و احتمالا برنده خواهد شد. در بین بهترین فیلم‌ها نیز شانس برنده شدن 1917 و حتی داستان ازدواج از مرد ایرلندی بیشتر است. تنها احتمال جدی اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی است.مرد ایرلندی بدون برنده شدن در اسکار نیز راه خودش را در تاریخ سینما باز خواهد کرد. گرچه بعید است در آینده به عنوان بهترین فیلم اسکورسیزی شناخته شود، اما قطعا جزو بهترین فیلم‌های کارنامه او و بهترین فیلم‌های مافیایی و گنگستری تاریخ به جا خواهد ماند. اسکورسیزی، دنیرو، آل پاچینو و جو پشی در این فیلم نشان دادند که برخلاف تصور «جایی برای پیرمردها هست.»جایی برای پیرمردها هست https://virgool.io/@mortezarazmi/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF-a7kkn0icym8d </description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 16:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای جوکر چرا می خند؟</title>
                <link>https://virgool.io/joker-review/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF-a7kkn0icym8d</link>
                <description>خطر اسپویلروزهای اولی که خبر ساخت فیلم جوکر آمد قرار بود مارتین اسکورسیزی کارگردان فیلم باشد. اما درگیری هایش با فیلم مرد ایرلندی باعث شد که این پروژه از دست او خارج شود. اما نمی دانم چگونه چنین پروژه جذابی به دست کارگردانی چند سطح پایین­تر از مارتین اسکورسیزی افتاد. کارگردانی که همه او را با سه گانه خماری می شناسند(که به نظرم حتی آن سه گانه هم فیلم های خوبی نبودند.) اما در عین حال ایده، تریلر جذاب و بازی های قبلی واکین فینیکس خبر از یک ایده و فیلم جذاب می­داد. شاید همین جذابیت های قبل از اکران و موفقیت در جشنواره ونیز بود که باعث شد تا سطح توقع نسبت به این فیلم بالا باشد. اما هرچه که بود خروجی نهایی بسیار پایین تر از سطح انتظارات بسیاری از عاشقان سینما بود.جهانی بی در و پیکرفیلم شروع خوبی دارد. با آرتور فلیک دلقکِ ناراحت آشنا می شویم و مشکلاتی که در جامعه دارد. در پرده اول تلاش می شود تا آرتور را بشناسیم و مشکلات گاتهام که نمادی از دنیای سرمایه داری آمریکا است را ببینیم. تا جایی که نقطه عطف اول داستان است و آرتور سه پسر را در مترو به قتل می رساند. این قتل آغاز نقاط منفی فیلم بود.دنیای فیلم جوکر تلاش نمی کند تا منطقی باشد. در داستان کشته شدن آن سه پسر جوان در مترو جرقه شروع جنبشی ضدسرمایه داری است. یعنی آن سه پسر مست که در ساعات آخر شب در متروهای درب و داغان گاتهام به سمت خانه می روند و پول ندارند که ماشین بخرند و با مترو رفت و آمد می کنند تبدیل شده اند به نماد سرمایه داری. نماد سرمایه داری که حتی پول تاکسی ندارد. بعد از آن هم توماس وین به تلویزیون می آید و جمله ای را می گوید که باعث گسترش نماد دلقک در بین معترضان می شود. «مایی که در زندگی به جایی رسیده ایم همیشه به کسانی که در زندگی به جایی نرسیده اند به چشم یک دلقک نگاه می کنیم.» جدا از آن که چنین شخصتی آن قدر فهم سیاسی ندارد که چنین جمله ای را در نزدکی انتخابات نگوید، اساسا جمله در داستان و در آن مصاحبه تلویزیونی بی معنی است. نویسنده به زور آن را در فیلمنامه جا داده است تا بتواند نماد دلقک را در تظاهرات جا بیندازد و دلیلی برای آن داشته باشد. چرا باید آنهایی که در زندگی به جایی رسیده اند به بقیه افراد جامعه به چشم دلقک نگاه کنند؟ علاوه بر آن که چنین چیزی در دنیای واقعی معنایی ندارد و وجه شبه ای نمی توان برای آن در نظر گرفت، در دنیای فیلم هم منطقی ندارد.بعد از آن که داستان مترو اتفاق افتاد، چند هفته گذشت تا آرتور به شوی موری فرانکلین برود. پلیس آمریکا، با همه توانمندی اش، نتوانسته است چنین قاتلی را که اخبار آن در سطح کشور پخش شده است را دستگیر کند. مامورین بررسی پرونده هم دو کارآگاه پیزوری و چاقالوی دونات خور هستند که هیچ نشانه ای از توانمندی در آن ها نمی بینیم و تصویر آن ها شبیه پلیس هایی است که در بقیه فیلم ها به عنوان کارآگاه های سطح پایین و موردتمسخر اداره پلیس نمایش داده می شوند. در این چند هفته از قتل در مترو تا قتل در برنامه موری فرانکلین، آرتور چندین قتل دیگر انجام می دهد که بعد از آن ها هیچ اتفاقی برایش نمی افتد. مادرش را می کشد و هیچ خبری از مراسم تدفین یا هرچیزی که خبر از کشته شدن مادر بدهد نیست. حتی زمانی که مادر به بیمارستان می رود تنها در یک سکانس آرتور را می بینیم که بالای بستر مادرش است و تا زمانی که او را می کشد دیگر خبری از مادر نمی گیرد و ما هم نمی دانیم که مادر او در چه وضعیتی است. دختر همسایه را هم می کشد، همکارش را هم می کشد و هیچ پیگیری و دستگیری ای در کار نیست. حتی از بیمارستان پرونده می دزدد و هیچکس سراغ او نمی رود و مشکلی برایش پیش نمی آید. به راحتی و شبیه جیمز باند وارد سینمایی که اکران خصوصی دارد با تعداد زیادی مامور می شود. بقیه را هم می کشد و می رقصد. رقصی که مانند جمله توماس وین هیچ منطق و معنایی در داستان ندارد. حتی به بیماری او هم مرتبط نیست. بیماری ای که در طول فیلم هیچ گاه گفته نمی شود که چیست که آن هم از ضعف فیلمنامه است، اما بسیار شبیه به نشانه های بیماری PBA  یا ناخویشتن داری عاطفی است. اگر بیماری درست باشد، از مهم ترین نشانه های این بیماری انزوا و ناتوانی در برقراری ارتباط اجتماعی است. اما آرتور خیلی راحت با دختر همسایه دوست می شود و ارتباط برقرار می کند. در طول فیلم هم چند صحنه بروس وین را می بینیم که در سنین کودکی است. در هر دو صحنه که آرتور نزدیک خانه اش می شود و همچنین پایان فیلم که پدر و مادرش کشته می شوند بروس وین شبیه خیار است. نه می خندد، نه گریه می کند، نه فرار می کند نه می ترسد نه کوچکترین تغییری در چهره او ایجاد می شود. انگار در دنیای آقای تاد فیلیپس هیچ چیز قرار نیست منطقی داشته باشد.بقیه را هم می کشد و می رقصدسیستم بد یا کارگردان بد؟در پایان فیلم هم مخاطب قرار است به این نتیجه برسد که مشکلات سیستم باعث می شود که افرادی مانند جوکر به وجود بیایند و مردم هم دست به شورش بزنند. قرار است تمام جزییات و اتمسفر فیلم ما را به این نقطه برسانند. کشتن آن سه پسر و مادر و دخترهمسایه و همکار هم به عنوان نشانه هایی از آنارشیسم است. حالا سری بزنیم به جوکر فیلم شوالیه تاریکی نولان. جوکر در آن فیلم مردم را در دو کشتی به جان هم می اندازد. مردم را علیه مردم قرار می دهد و حتی خلافکارها را در برابر خلافکار قرار می دهد. حالا در فیلم جوکر، آرتور تنها و تنها خشم شخصی اش را بروز می دهد. در قتل های او بروز خشونت هست، اما هرج و مرج طلبی نیست. کشتن کسی که باعث اخراج تو شده است گرچه باعث ایجاد خوی شیطانی خواهد شد، اما نشانه هرج و مرج نمی تواند باشد و این که کشتن پسرها در مترو بر اثر دفاع از خود باعث به راه افتادن جریان ضدحکومتی می شود دلالتی بر آنارشیست بودن آرتور ندارد.رابرت دنیرو، که همچنان نشان داد دود از کنده بلند می شود، ظاهرا قرار بود نماد وجدان بیدار مردم باشد. با کارهای آرتور مخالفت می کند و تلاش دارد تا مردم را در دوران سخت اقتصادی شاد نگه دارد. اما سکانس مجادله موری فرانکلین با آرتور تنها شبیه یک سخنرانی اعتراضی است که نه دیالوگ ها توان بیان صحیح مشکل را دارند نه موری موفق می شود که به عنوان وجدان بیدار پاسخ آرتور را بدهد. اگر فیلم «عدالت برای همه» را دیده باشید می توانید سکانس نهایی آرتور کرک لند در دادگاه را با سکانس آرتور فلیک در برنامه موری فرانکلین مقایسه کنید. در آن فیلم نقش اول به تدریج با مسائلی مواجه می شود که باعث می شود کاسه صبرش لبریز شود و منفجر شود و حقایق را افشا کند. در این فیلم حتی نشانه های مشکلات سیستم به درستی وارد داستان نشده اند. تنها اثری که از سیستم می بینیم بسته شدن خدمات اجتماعی و مشاوره ای است. حتی توماس وین که نماد سرمایه دارهای عوضی است نمی تواند سمبل سیستم شود تا کثافت کاری های او باعث شود تا کثیفی سیستم را ببینیم. البته فیلم پایان خوبی دارد. بازی خوب فینیکس که روی کاپوت ماشین است و چهره او لبخندی دارد که از ته دل است و با لبخندهای مشابه متفاوت است. همچنین سکانس تلویزیون های متعدد که مرگ موری را نشان می دادند اما همچنان چند شبکه در حال پخش آگهی های سخیف بودند هم جای گذاری درستی در داستان داشت.فراستی دیگه چرا؟با وجود تمام مشکلاتی که به زعم من واضح بودند، بعضی از منتقدان حرفه ای سینما در ایران از جوکر تعریف کرده بودند. مثل حسین معززی نیا و مسعود فراستی. به خصوص تعریف مسعود فراستی برایم بسیار عجیب بود. حداقل 5 سال است که نقدهای فراستی را به طور مستمر دنبال می کنم. این فیلم بسیاری از پارامترهای فیلم خوب از نگاه مسعود فراستی را نداشت. برای مثال دوربین روی دستی که در فیلم های مطرحی مانند جدایی نادر از سیمین، مرد پرنده ای و از گور برخاسته وجود داشت و فراستی نسبت به این نوع فیلمبرداری نقد وارد کرده بود. اما حالا از این فیلم تعریف کرده است. دوربینی که در بعضی مواقع روی دست بودنش اذیت کننده است. برای مثال هنگامی که توماس وین نامه مادرش را باز می کند و از اسرار ارتباط مادرش با توماس وین باخبر می شود در صحنه بعد دوربین حرکتی سریع دارد که به نظر می آید POV آرتور است اما در مرحله بعد خودش را می بینیم و می فهمیم که نه این یک دوربین ساده بود. یا صحنه بعد از ضربه توماس وین به صورت آرتور. همان پلانی آرتور تمام محتویات داخل یخچال را خالی می کند و می رود داخل یخچال. جدا از این که این صحنه قرار است چه مفهومی را منتقل کند، دوربین هم در خارج از صحنه قرار دارد و لرزش های ریزی دارد که از بین یک شکاف صحنه را روایت می کند. ناگهان تکان اساسی می خورد و وارد آشپزخانه می شود. منتظریم که اتفاقی بیفتد اما هیچ خبری نیست. تلفن زنگ می خورد و به سکانس بعد می رویم که تلفن زنگ می خورد و از لای در دست آرتور را می بینیم که توی شرتش است. خیلی بعید است که اگر چنین مدل فیلمبرداری در فیلمی ایرانی بود فراستی از آن تعریف می کرد.در پایان باید بگویم که به نظر می آمد همه چیز برای رسیدن به فیلمی جاودانه فراهم بوده است. دو بازیگر خوب، ایده جذاب وتیم حرفه ای. اما اینها باید به دست کسی مانند اسکورسیزی می افتاد. تاد فیلیپس مشخصا از بقیه عوامل فیلم عقب تر است و سطح پایین تری دارد. دوربین در بعضی سکانس ها خوب نیست، روی تمام سکانس های موسیقی است و بعضی صحنه ها بازی فینیکس و دنیرو لنگ می زند. عواملی که بسیاری به دلیل مشکل کارگردانی است. جوکر فیلم خوبی می شد اگر تاد فیلیپس کارگردانش نبود.تاد فیلیپس؛ کارگردان جوکر https://virgool.io/@mortezarazmi/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-euu335n5trau </description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 22:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ماجرای نیمروز2 چه گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mortyrazmy/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B22-%D8%B1%D8%AF%D8%AE%D9%88%D9%86-irjqdnes0xre</link>
                <description>این مطلب در سایت هفته نامه جیم منتشر شده است.چهار سال پیش محمدحسین مهدویان در جشنواره فیلم فجر با فیلم ایستاده در غبار درخشید. دوره­ ای که اگر روستایی و فیلم خوبش ابد و یک روز نبود قطعا جشنواره سی و چهارم فجر با نام مهدویان در خاطرات می­ ماند. مهدویان از همان سال کارش را ادامه داد و دست از ساخت فیلم برنداشت. سال بعد از آن ماجرای نیمروز را ساخت که توانست جشنواره بعدی فجر را به نام خودش ثبت کند. بلافاصله بعد از آن هم «لاتاری» را ساخت. فیلمی که بسیار جنجالی شد. از طرفی عده ای آن را فاشیستی خواندند و صحبت های مهدویان در برنامه هفت رشیدپور را هم بد ترجمه کردند. مهدویان در آن برنامه گفت که اگر بخواهیم هر کس که از هموطنش دفاع می کند را فاشیستی بخوانیم پس بعضی اشعار فردوسی هم فاشیستی است. بعد از این جنجال­ها، فیلم از بسیاری از جوایز که حقش بود جا ماند، مانند سیمرغ نقش مکمل هادی حجازی فر که قطعا و یقینا حقش بود.بازی حجازی فر و عزتی از نقاط قوت فیلم بود.بعد از جشنواره فجر و مهدویانی که می­ دید به فیلم جدیدیش توجهی نشده است و اتهام فاشیستی خواندن یکی از مفاخر ملی، به اشتباه به او وارده شده است، به دنبال بازگرداندن تحسین های منتقدین بود. پس از جشنواره سی و ششم و اکران فیلم لاتاری، مهدویان سراغ ساخت فیلم جدیدش رفت. مانند بسیاری از افراد که دنبال کسب توجه با استفاده از سری سازی هستند، مهدویان هم این راه را انتخاب کرد و پروژه ساخت «ماجرای نیمروز2؛ رد خون» کلید خورد.ماجرا چیست؟داستان ردخون در سال 67، یعنی 7 سال بعد از ماجرای نیمروز1 اتفاق می افتد. در جریان روزهای پس از پذیرش قطعنامه و عملیات مرصاد، صادق و کمال و مسعود، به همراه افشین که به تازگی وارد تیم شده است به سمت کرمانشاه می روند. ازآن طرف همسر افشین و خواهر کمال همراه با منافقین است و به دنبال این است که به تهران برسد تا بتواند پس از سالها فرزندش را ببیند.ازدواج زهره و عباس قرار بود که مشکلات ازدواج سازمانی را نشان دهد.نقش اول کجاست؟داستان رد خون نسبت به ماجرای نیمروز کلاسیک ­تر است. در اکثر فیلمنامه ­های مطرح و معروف ایران و جهان در همان ابتدای داستان یک علامت سوال برای مخاطب ایجاد می­ شود که تا انتها تماشاگر برای رسیدن به جواب آن سوال با داستان همراه می­ شود. در فیلم رد خون با مطرح کردن داستان سیما، افشین و بچه آنها، سوال از همان ابتدا در ذهن تماشاگر شکل گرفت. آیا سیما موفق می­ شود بچه ­اش را ببیند یا نه؟جزییات داستان مانند همراه شدن کمال و افشین به همراه صادق به سمت غرب کشور و درگیری هایی که پیش آمد به داستان کمک کرد و باعث شد که داستان کاملا جذاب باشد و مخاطب با فیلم همراه شود. اما مشکلی که در ماجرای نیمروز1 بود در این قسمت هم ادامه پیدا کرد. در ماجرای نیمروز1 هم نقش اول مشخصی  نداشت. گرچه مهرداد صدیقیان در ابتدای آن فیلم نقش مهمی داشت و در پوستر اصلی فیلم هم از همه جلوتر بود، اما در جریان اصلی داستان چندان نقش مهمی نداشت. ممکن است تماشاگرانی که سه سال پیش آن فیلم را دیده ­اند الآن مهرداد صدیقیان در آن فیلم یادشان نباشد.ماجرای نمیروز2 هم نقش اول مشخصی نداشت.همین مشکل در ماجرای نیمروز2 هم بود. هیچکدام را به طور جدی نمی­توان نقش اول مرد معرفی کرد. شاید بتوان گفت شخصیت افشین با بازی محسن کیایی به خاطر قرارگرفتن در موقعیت­های سخت و اهمیت تصمیم های او نقش اصلی داستان است اما هادی حجازی فر نیز به همان اندازه در داستان تاثیرگذار بود و آخرین تصمیم داستان را هم او گرفت.چند مشکل جزیی دیگر هم در داستان وجود داشت. مانند ازدواج عباس وزهره. ظاهرا دلدادگی زهره و بداخلاقی های عباس قرار بود مشکل ازدواج سازمانی را نشان دهد که چندان جالب از کار درنیامده بود. مسعود، با بازی مسعود زمین پرداز، هم نقش بسیار کوچکی داشت که باز هم همان خوش خیالی قسمت اول را از خود نشان داد. جای تعجب دارد شخصیتی که تا این حد خوش خیال و حتی احمق است چرا این همه مدت در رده­ های بالای اطلاعاتی و امنیتی باقی مانده است.فداییان جشنواره سی و هفتمبخشی از بازیگران فیلم مانند احمد مهران فر عوض شدند و بازیگرانی مانند بهنوش طباطبایی، هستی مهدوی فر و محسن کیایی به جمع بازیگران اضافه شدند. دو شخصیت مهم داستان، صادق و کمال، همچنان با همان جذابیت سری اول در کار حضور داشتند. حتی نسبت به سری اول بازی بهتری را از خودشان نشان دادند. از مهمترین دلایل جذابیت فیلم و کشیده شدن مخاطب تا آخر داستان دعواها و چالش­های این دو نفر با یکدیگر بود. اما شخصیت مسعود و حماقتهایش همچنان در داستان حضور داشت.در بین بازی های نسبتا خوب فیلم، بازی هادی حجازی فر، جواد عزتی و بهنوش طباطبایی چشم نواز بود. عزتی و طباطبایی نامزد سیمرغ بلورین هم شدند که متاسفانه به آن نرسیدند. عزتی سیمرغ نقش مکمل مرد را به نام و آوازه «علی نصیریان» باخت و طباطبایی هم سیمرغ نقش اول زن را به نگاه مثبت مدیران و داوران به فیلم «شبی که ماه کامل شد» باخت. به نظر می آید که تیم بازیگری ماجرای نیمروز هرکدام فدای چیزی شدند تا به آن چیزی که حقشان بود نرسند. به خصوص طباطبایی که در مقایسه با الناز شاکردوست که برنده سیمرغ بلورین شد توانایی خیلی بیشتری از خودش بروز داد. شاکردوست اساسا در انتقال حس با صورت ضعیف بود اما از آن طرف طباطبایی در این زمینه به شدت قوی عمل کرد. مانند چشم های نگرانش هنگام شنیدن سخنرانی مسعود رجوی و یا لبخند رضایتش در انتهای فیلم.بهنوش طباطبایی شایسه سیمرغ بهترین نقش اول زن بود.دور        بینمحمدحسین مهدویان از همان مستند اخرین روزهای زمستان تا ماجرای نیمروز2 الگوی تصویربرداری ثابتی داشته است. مهم نیست که داستان چه باشد. مهدویان همیشه دوربین را دور از شخصیت­ها و عقب­تر از جایی که باید باشد می­ گذارد. هم در ماجرای نیمروز1 و هم در ردخون دوربین همیشه از پشت شیشه و کمی دورتر از صحنه اصلی، دعواها و صحبت ها را نشان می دهد. معمولا تصویر واید است و حالت فیلم 35 میلیمتری دارد. این مدل برای مستند آخرین روز زمستان و فیلم ایستاده در غبار که حالتی مستند­گونه دارند مناسب است. اما برای داستان­های درام که ما از جزییات گفتگوها و اتفاقات مطلع می­شویم مناسب نیست. ما از نظر میزان اطلاعاتی که داریم در متن ماجرا هستیم اما دوربین با این نوع داستان تناسبی ندارد. به خصوص در فیلم قبلی مهدویان لاتاری که این مشکل به دلیل موضوع داستان بدتر هم شده است.برخلاف ماجرای نیمروز1، ردخون به دل منافقین زد و بخش زیادی از داستان را به آن ها اختصاص داد.آیا مهدویان تمام شده است؟مهدویان کارگردانی است که هیچ منتقدی نمی تواند مهارت و هنر او را انکار کند. اما ظاهرا کمیت کارنامه بیشتر از کیفیت کارنامه برای مهدویان مهم است. او در طی 4 جشنواره گذشته هرسال فیلم داشته است. دو فیلم اول آن مورد تحسین واقع شد اما فیلم سوم گرچه در گیشه موفق بود اما در میان منتقدان جایی نداشت. فیلم چهارم هم چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. می­توان گقت یکی از عوامل سیر تقریبا نزولی مهدویان همین پرکاری او است. محمدحسین مهدویان و سعید روستایی در جشنواره سی و چهارم هردو فیلم اولی بودند. سعید روستایی بعد از ابد و یک روز سه سال استراحت کرد و بعد ازآن شروع به ساخت فیلم دومش متری شیش و نیم کرد. فیلمی که از مهمترین فیلم های جشنواره فجر گذشته بود و تاکنون بیشترین فروش را در سال 98 داشته است. فیلم دوم روستایی نسبت به فیلم اول آن رشد بیشتری داشته است. داستان و موضوع آن هم نه کاملا، اما تا حد زیادی متفاوت است و بهتر شده است. اما پرکاری شدید مهدویان باعث شده است تا وقت کافی برای تنوع و خلاقیت را پیدا نکند. مهدویان چهار اثر سینمایی ساخته است، هر چهار اثر دوربینی مشابه داشته است با هادی حجازی فری یک شکل. گرچه در هر چهار فیلم خوب بود اما مجموعا نقش تکراری ای دارد. مجموعا مدل کارگردانی مهدویان تکراری شده است که اگر نتواند این روند را تغییر دهد به زودی نامش از خاطرات پاک خواهد شد.</description>
                <category>مرتضی رزمی</category>
                <author>مرتضی رزمی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 19:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>