<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مروارید زندیچی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@morvarid</link>
        <description>تو کتاب‌ها دنبال خودم می‌گردم. آدرس بلاگ: pearlsofperception.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3081/avatar/m7K7Mz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مروارید زندیچی</title>
            <link>https://virgool.io/@morvarid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهان با من برقص</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-xjaruweexany</link>
                <description>این فیلم که تازه منتشر شده بود بلوایی در توئیتر بر سرش راه افتاد و مثل تمام موارد دیگر دو جبهه تشکیل شد و جنگی خونین در گرفت. گروهی می‌گفتند کجا بوده تا به حال سروش صحت؟ و عجب فیلم مرغوبی! و عده‌ای هم فیلم و عوامل‌ش را از پس گردن گرفته بودند و در بشکه‌ی گه فرو می‌کردند؛ یک روز معمولی در توئیتر فارسی.آن روزها درست به خاطر ندارم در چه حال و هوایی بوده‌ام که زور گروه دوم احتمالا چربیده که فیلم را تا همین هفته‌ی پیش ندیده بودم. صبح سه‌شنبه‌ای بود و من خسته از درگیری‌های بی‌پایان کار و آدم‌ها چند ساعتی بود به مدیرم پیغام داده بودم که سر کار نمی‌روم و برنامه داشتم تمام روز از زیر سپر پتوی گرم و نرمم جم نخورم.دینگفیلم جهان با من برقص رو دیدی؟وقتی زمان زیادی کسی را می‌شناسی معاشرتت با او به مکالمه‌ای طولانی و بی‌نیاز از نقطه‌ی آغاز و پایان تبدیل می‌شود. انگار حرف را از همانجا که زمین گذاشته‌ای پی می‌گیری چون حضورش همیشگی‌ است. حکایت پنجره‌ی تلگرام من و رفیق جان چنین حالی است.یادم می‌آید که علیرغم واکنش‌هایی که در موردش دیده‌ام همیشه دلم می‌خواسته این فیلم را ببینم و من هرچه نباشم بنده‌ی نشانه‌هایی هستم که زندگی سر راهم می‌گذارد. یعنی اگر در چنین وضع و حالی که به طور کاملا اتفاقی در روزی که برنامه‌ام را خالی کرده‌ام چیزی سر راهم قرار بگیرد که می‌توانم برایش وقت بگذارم عموما این تقارن را نادیده نمی‌گیرم چون معتقدم دلیلی داشته لابد.این شد که همان لحظه فیلم را جستم و نشستم به تماشا.شما را نمی‌دانم ولی من در مقاطع بسیاری از زندگی خودم را تصور کرده‌ام که از دنیا و هیاهویش خواهم کند و در گوشه‌ای امن و سرسبز در کلبه‌ای روزگار خواهم گذراند. فیلم با جمع شدن عده‌ای دوست و رفیق دور چنین آدمی شروع می‌شود و تا می‌آیی با خودت بگویی ای خوش به حالت! ضربه را می‌زند. مرد قصه دارد می‌میرد.از اینجا به بعد انگار قصه در مه فرو می‌رود. می‌مانی بین اینکه باید این موضوع را در مرکزیت نگه داری یا چشمت را به درگیری‌های ریز و درشت باقی ‌آدم‌ها بدوزی؟ از بین تمام آدم‌های آن جمع حمید برایم جالب‌ترین شخصیت از آب درآمد از بس که دور است از آنچه از بودن و زیستن می‌شناسم. آدمی که با خودش به صلح رسیده، نه خودش را گول می‌زند و نه برایش اهمیتی دارد دیگران چه فکری می‌کنند. کسی که واقعیت زندگی‌اش را عریان با دیگران در میان می‌‌گذارد و حتی خصوصی‌ترین بخش رابطه‌اش را در معرض دید قرار می‌دهد و ذره‌ای شرم و ناراحتی از آنچه هست و باید باشد در وجودش نیست. چه رهایی عجیبی و چه خوشحالی ملموسی.جایی میانه‌ی فیلم حس می‌کنی جهان از خری که بدون پس و پیش «خر» صدایش می‌زند همدلی بیشتری می‌گیرد تا این آدم‌های به اصطلاح نزدیک زندگی‌اش از بس که هر کدام درگیر درامای خودشان هستند و انگار جهان و اتفاقی که در راه است را نادیده می‌گیرند ولی کمی که می‌گذرد می‌بینی اصلا شاید حرف فیلم همین باشد. جریان زندگی گاهی اینقدر بی‌رحمانه تند و تلخ می‌گذرد که نمی‌توانی انتظار داشته باشی آدم‌ها بار خودشان را به کل زمین بگذارند و زیر بال و پر تو را بگیرند. قطعا اینکه جهان دارد می‌میرد و شاید ۲ ماه دیگر در این جمع نباشد مهم‌ترین مساله است ولی تنها مساله نیست. این آدم‌ها کار و زندگی‌هایشان را رها کرده‌اند و راهی شده‌اند برای اینکه اینجا باشند ولی نمی‌شود و نباید انتظار داشت همه‌ توجه‌شان به یک موضوع باشد، ولو همینقدر مهم و حیاتی.آن چیزی که در این ماجرا ارزش تعریف می‌شود «بودن» این آدم‌هاست نه چگونه بودن‌شان.جایی آخر فیلم می‌گوید: کنارم باشن ... همین که گاهی باشن بسهدوگانه‌ی زنده بودن و زندگی کردن هم از آن چیزهایی بود که در طول تماشای فیلم ذهنم را مشغول کرد. از میان این آدم‌ها چه کسی زنده است و چه کسی به راستی زندگی می‌کند؟ و هر چه جلوتر می‌رفت کفه‌ی ترازویی که جهان رویش بود سنگین‌تر می‌شد. آنجا که می‌بینی این حقیقت کوتاه‌مدت زنده بودن چنان رهایش کرده که نه از قضاوت دیگری می‌ترسد و نه به چیزی بی‌دلیل چنگ می‌زند. نوعی رهایی که در نهایت از او انسان صبورتر و بخشنده‌تری می‌سازد.فیلم شاید می‌خواهد بگوید هیچ چیز در زندگی آنقدر ارزش ندارد که بخواهی جوری چنگ‌ش بزنی که لذت زنده بودن را از تو بگیرد. در انتهای فیلم تلنگری هم می زند با اتفاقی غیرمنتظره که یادآوری کند هر چقدر هم فکر کنی می‌توانی آینده را پیش‌بینی کنی باز هم درست نمی‌دانی همین چشم بر هم زدن بعدی قرار است چه پیش بیاید. به قول آن بزرگوار: در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیمپایان‌بندی فیلم همین حس و حال بودن آد‌م‌ها فارغ از کیفیت‌ش را به خوبی نشان می‌دهد. انگار می‌خواهد بگوید ببینید لذت این دورهمی زهر تمام دعوا و کتک‌کاری‌های قبلی را می‌گیرد چون پیوندی عمیق‌تر این آدم‌ها را به هم متصل کرده است.عمر طولانی مفت نمی‌ارزد اگر آدم/آدم‌هایی را نداشته باشی که تلخی و شیرینی زندگی‌ات را - هر چه که هست - با آن‌ها شریک شوی.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 18:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه دسامبر</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-jou0slcebbbd</link>
                <description>هشدار: اگر فیلم را ندیده‌اید این نوشته ممکن است داستان را لو بدهد.فیلم کارول را اگر دیده باشید، یکی از زیباترین عشق‌های زنانه‌ را به تصویر کشیده است و چه بازی‌های حیرت‌انگیزی. حالا کارگردانش فیلم دیگری ساخته است به نام مه دسامبر که چند روز پیش روی نتفلیکس منتشر شد. قصه‌ی رویارویی دو زن ولی این بار در پس‌زمینه‌ای متفاوت.ماجرا از تب و تاب خانه‌ای پرنور و شلوغ که از در و دیوارش صدای خنده و مهمان بالا می‌رود و مردی جوان هم در حال روشن کردن آتش باربیکیو‌ست شروع می‌شود. چیزی شبیه به جشن‌های چهار جولای و نماد کلاسیک خانواده‌ی خوشحال و خوشبخت آمریکایی. زن میزبان، گریسی، اما کمی مضطرب به نظر می‌رسد و از خلال دیالوگ‌ها کم‌کم معلوم می‌شود مهمانی ویژه در راه است. هنرپیشه‌ای هالیوودی که قرار است داستان زندگی گریسی را در فیلمی جدید به تصویر بکشد.از همان‌جا حس کنجکاوی بیننده برانگیخته می‌شود که چه چیز منحصربفردی در زندگی این زن اتفاق افتاده که قرار است از آن فیلمی ساخته شود. ماجرا از این قرار است که حدود ۲۰ سال پیش گریسی سرخط تمامی خبرهای شهر می‌شود و شوک بزرگ زندگی کسانی که او را می‌شناختند وقتی به جرم برقراری رابطه‌ی جنسی با فردی زیر سن قانونی بازداشت شده و به زندان می‌رود؛ همکلاسی پسرش به نام جو که وقتی رابطه‌شان با گریسی ۳۶ ساله که متاهل بوده و دو فرزند داشته شکل گرفته فقط ۱۳ سال داشته است.آیا برای شما هم پیش آمده که گاهی با خودتان فکر کنید بر سر زندگی این آدم‌ها بعد از پایان دوران محکومیت‌شان چه می‌آید؟  آدم‌هایی  که اینگونه سرخط خبرها می‌شوند و مدتی همه ازشان حرف می‌زنند و بعد همه‌ چیز ساکت می‌شود تا زمان برگزاری دادگاه که دوباره همه‌ی نگاه‌ها به سمت‌شان برمی‌گردد و حکم زندان و تمام. از چرخه‌ی اخبار خارج می‌شوند و تبدیل به خاطره‌ای دور در حافظه‌ی جمعی.این فیلم جواب همان سوال است و الیزابت که به تازگی با بازی در سریالی محبوب به شهرت رسیده قرار است قصه‌ی عشق جو و گریسی را روایت کند که پس از پایان دوران محکومیت گریسی با هم ازدواج کرده‌اند، سه فرزند دارند و به نظر خوشحال و خوشبخت می‌رسند. آنقدری طول نمی‌کشد که می‌فهمی جو و گریسی انتخاب کرده‌اند در همان شهر و محله و در کنار همان آدم‌ها بمانند و اهمیتی به نفرتی که  قبلاً بیشتر و این روزها کمتر به سمت‌شان روانه می‌شود ندهند.ماجرایی که ۲۰ سال پیش اتفاق افتاده چندان اهمیتی در روند فیلم ندارد، گریسی و جو در فروشگاه لوازم حیوانات خانگی با هم همکار می‌شوند، عاشق می‌شوند و رابطه‌شان شروع می‌شود تا چند وقت بعد که در اتاق پشتی مغازه مچ‌شان را می‌گیرند.الیزابت از همان ابتدا نشان می‌دهد که آمده ته و توی ماجرا را دربیاورد. با دفترچه یادداشت کوچکی به دست راه می‌افتد در محله و با آدم‌هایی که گریسی را می‌شناسند از جمله پسر بزرگ و شوهر سابقش صحبت و نوت‌برداری می‌کند. به دیدن محل کار جو و گریسی می‌رود و سعی می‌کند لحظه‌های پرشوری که آن دو در آن اتاق پشتی تجربه کرده‌اند را در ذهنش بازسازی کند.هر چه جلوتر می‌رود می‌بینی که بیشتر و بیشتر در دنیای گریسی غرق می‌شود و کار به جایی می‌رسد که در رفتار و لحن و نوع نشستن هم روز به روز بیشتر شبیه او می‌شود.فیلم سکانسی دارد جلوی آینه که الیزابت از گریسی می‌خواهد اجازه دهد آرایش کردنش را تماشا کند، جایی آن میانه گریسی می‌گوید بگذار تو را آرایش کنم و نشانت بدهم چگونه رژ گونه را استفاده می‌کنم. در آخر دستی هم به موهای الیزابت می‌کشد و وقتی هر دو به سمت دوربین/آینه برمی‌گردند انگار یکی شده‌اند.فیلم پر است از این جزئیاتی که روند این دگرگونی در الیزابت را به دقت به تصویر می‌کشد. او که هر چه می‌گذرد به خود مطمئن‌تر شده و جسورتر می‌شود یک مرحله فراتر می‌رود و به جو نزدیک‌تر می‌شود. جو حالا ۳۶ ساله شده و به نظر می‌رسد تازه به دنبال کشف دنیایی‌‌ست که مجال تجربه کردنش را پیدا نکرده است. نوجوانی‌اش به پدر شدن ختم شده است و سال‌هاست با زنی افسرده زندگی می‌کند که او را مقصر همه چیز می‌داند. سرگرمی‌اش مراقبت از کرم‌های ابریشم است که می‌شود نماد امید تعبیرش کرد.ده-پانزده دقیقه‌ی آخر فیلم جایی‌ست که میز می‌چرخد و بیننده غافلگیر می‌شود. انگار کم‌کم پرده‌ای از جلوی سیمای آن زن ساده‌لوح و عاشق‌پیشه که گریسی از خودش به نمایش می‌گذارد کنار می‌رود و می‌بینیم چطور تمام عمر اطرافیانش را به بازی گرفته است. این ماجراها در قصه‌ی فیلم مقارن شده با مراسم فارغ‌التحصیلی فرزندان دوقلوی گریسی و جو که به زودی از خانه می‌روند و این دو می‌مانند و باقی زندگی.الیزابت که بعد از دیدن چهره‌ی واقعی گریسی دچار درگیری درونی شده به وضوح اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد و در انتهای فیلم او را می‌بینیم که با شک و تردید به توانایی‌اش در ایفای نقش سر و کله می‌زند.پایان قصه‌ی جو و گریسی را به عهده‌ی بیننده گذاشته‌اند که تصور کند آیا جو هم مانند آن پروانه‌ای که صبح روز مراسم فارغ‌التحصیلی فرزندانش از پیله بیرون آمد و پرواز کرد و رفت خودش را از این زندگی رها می‌کند یا می‌ماند و باقی عمر را هم در حسرت پروانه شدن سر می‌کند؟ من دلم می‌خواهد که فکر کنم مورد اول است و خوب است که قصه این فضا را به من می‌دهد ولی واقعیت زندگی عموماً اینقدر پروانه‌ای نیست.بازی‌ها خیره‌کننده هستند و ناتالی پورتمن گرچه جاهایی شبیه بازی جاودانه‌اش در قوی سیاه ظاهر شده ولی کماکان نقش را استادانه از کار درآورده است. فیلم تر و تمیز و خوبی است و یادآوری خوبی برای اینکه بپذیریم در اشتباهیم اگر فکر می‌کنیم آدم‌ها را شناخته‌ایم و لایه‌های پنهان شخصیت‌شان را کشف کرده‌ایم.پی‌نوشت: نام فیلم اشاره‌ای است به رابطه‌‌ای عاشقانه با اختلاف سنی زیاد. یکی هوای اردیبهشت است و دیگری سوز آذرماه. پی‌نوشت: این نوشته اولین بار اینجا منتشر شده است.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 08:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-xjgmurhrlmpn</link>
                <description>جی کی رولینگ برای نوجوان‌های نسل من، کودکان نسل‌های بعدی من و حتی بخشی از نسل‌های قبلی من آدم مهم و تاثیرگذاری‌ست. خالق دنیای حیرت‌انگیزی که سال‌ها و حالا می‌توان گفت دهه‌ها جادو را به زندگی میلیون‌ها انسان اضافه کرده است.پای هری پاتر را خواهر کوچکم به زندگی ما باز کرد. شوق کودکانه‌‌اش در جمع کردن پول توجیبی‌ برای خریدن جلد بعدی و سر زدن‌های مصرانه‌اش به کتابفروشی محل برای اینکه ببیند جلد جدید ترجمه شده و آمده یا نه اول کنجکاوی من و بعد مادرم را برانگیخت. دیری نپایید که در خانه‌مان  کتاب‌ها دست به دست می‌شد و گاهی یکی با بی‌صبری منتظر بود آن یکی زودتر جلد بعدی را بخواند. اشک ریختن‌ها با مرگ شخصیت‌های محبوب و خوشی از پیروزی‌های کوچک و بزرگ تا مدتی هیجان خانه‌ی ما بود.این‌ها را مرور می‌کنم که از جادوی قلم و تخیل جی کی رولینگ گفته باشم و اینکه چه جایگاه ویژه‌ای در زندگی‌ام داشته است. بعد از اینهمه سال و بارها خواندن کتاب‌های هری پاتر هنوز یکی از رسوم کریسمس برایم تماشای فیلم‌های هری پاتر و غرق شدن در دنیای هاگوارتز است.ولی نبوغ خانم رولینگ به همینجا ختم نشد. از سال ۲۰۱۳ شروع به انتشار سری کتاب‌های کارآگاهی با نام مستعار رابرت گالبریت کرد. داستان‌های جنایی کارآگاهی به نام کورموران استرایک که به همراه همکارش رابین الکات درگیر ماجراهای پرپیچ و خمی می‌شوند که گره‌اش به این آسانی باز نمی‌شود.امروز خواندن کتاب ششم از این مجموعه با عنوان قلب سیاه جوهری را تمام کردم و این یکی به نظرم مصداق این بود که شاهد باشی نویسنده‌ای برای دل خودش کتاب بنویسد.دو سه سال پیش دعوایی در توییتر بر سر اظهارنظری از جی کی رولینگ در مورد حقوق تراجنسیتی‌ها درگرفت که به یکی از مناقشه‌ برانگیزترین جدل‌های تاریخ دیوانه‌خانه‌ی توییتر بدل شد و تا مرز کنسل شدن رولینگ پیش رفت. تا جاییکه تعدادی از بازیگرهای هری پاتر هم له و علیه ماجرا نظر دادند و کار حسابی بالا گرفت. من وارد چند و چون ماجرا نمی‌شوم و نظر قاطعی هم در مورد بحث ندارم ولی همینقدر بگویم که به نظرم برچسب هموفوب و همجنس‌گراستیز به رولینگ نمی‌چسبد.حالا ماجرا کجا جالب می‌شود؟ آنجاییکه خانم رولینگ کتاب ششم را براساس یک ماجرای جنایی در بستر یوتوب و توییتر و دنیای گیم پلات‌بندی می‌کند و در ۱۰۲۴ صفحه چنان انتقام شیرینی از ترول‌های اینترنتی و وحشی‌های توییتری می‌گیرد که پوست انسان چند درجه شفاف‌ می‌شود. واقعا چه چیزی زیباتر از اینکه ابزاری چنین قوی در دست داشته باشی که پهلوان‌های پشت کیبورد را اینچنین تحقیر کنی؟ولی از این ماجرای انتقام‌گیری شخصی که بگذریم کتاب قصه‌ی مهمی را تعریف می‌کند. هشدار قابل تاملی می‌دهد از آنچه اینترنت و فضای غیرواقعی‌اش بر سر انسان‌های واقعی و زندگی‌هایشان می‌آورد. یادآوری تلخ و مهمی از اینکه بدانیم انسان‌هایی در این دنیای عجیب و غریب زندگی می‌کنند که خود واقعی‌شان را، خود ترسوی بی‌جنم‌شان را پشت تصویری ساختگی پنهان می‌کنند و روح و روان دیگران بی‌خبر از این منجلاب را به بازی می‌گیرند. برای منی که این روزها به عمد خودم را از شبکه‌های اجتماعی دور نگه می‌دارم این قصه انگار جایزه‌ای بود که بدانم مسیر درستی را در پیش گرفته‌ام. چند سال مگر زنده‌ایم که خطر بازیچه‌ی ذهن بیمار دیگران شدن را به جان بخریم؟حوصله‌تان اگر کشید و ژانر جنایی اگر دوست دارید کتاب‌های خانم رولینگ را دریابید. آدم خواندن کتاب چند صد صفحه‌ای اگر نیستید سریال ۴ جلد اولش را بی‌بی‌سی ساخته است.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 09:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر چند قطره خون</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-mgqpsz7rhd4b</link>
                <description>هفته‌ی گذشته دیدن سریال دراپ‌اوت* (دانشجوی انصرافی) را تمام کردم که به نقل ماجرای جنجالی شرکت ترانوس*  و بنیان‌گذار خبرسازش الیزابت هولمز می‌پردازد؛ زن جوانی که سال‌ها موفقیت چشمگیرش نقل محافل بود و موفق شده بود به لیست بیلیونرهای زیر ۳۰ سال راه پیدا کند و برای مردم آمریکا و دنیا رویایی بسازد از دستگاهی که با کمترین هزینه و تنها با چند قطره خون می‌تواند بیش از ۱۰۰ آزمایش انجام دهد و امیدی باشد برای اینکه آدم‌ها از ترس هزینه و سختی آزمایش دادن چک کردن سلامتی‌شان را به تعویق نیندازند. رویایی که در نهایت به کابوس تکراری دروغ و کلاه‌برداری ختم شد.این قصه زوایای زیادی برای پرداختن دارد مثل اینکه چطور ممکن است کسی دروغ به این بزرگی را اینهمه سال کش بدهد و در نهایت شجاعت چند افشاگر* و پیگیری یک خبرنگار این دروغ را برملا کند؟ و اینکه چند شرکت و محصول دیگر با شرایط مشابه وجود دارد که ما از وجودشان بی‌خبریم؟تمام مدتی که سریال را می‌دیدم به این فکر می‌کردم که علاوه بر متقلب و دروغ‌گو بودن خود الیزابت هولمز و دوست‌پسر مخفی‌اش که مدیر اجرایی شرکت هم بوده به بستری که برای فروختن چنین دروغی فراهم بوده هم باید توجه کرد. سودای فروختن تصویر رویای آمریکایی که در آن مطلقاً «هر» چیزی امکان‌پذیر تعریف شده است به چنین ماجرایی میدان داده است. دختری که به واسطه‌ی ارتباطات پدرش از روزنه‌ای به حلقه‌ی پولدارهای بانفوذ وارد می‌شود و برای محصولی که وجود خارجی ندارد میلیاردها دلار سرمایه‌گذار جذب می‌کند.کار به جایی می‌رسد که زنده نگه داشتن این رویای تقلبی که حالا از جلد مجله‌های مختلف و رسانه‌های خبری و سخنرانی تد و مصاحبه با کلینتون سر در‌آورده به اندازه‌ای مهم می‌شود که هیچ‌کس زحمت راستی‌آزمایی این محصول و ادعای حیرت‌انگیزش را به خود نمی‌دهد. چه بسا اگر پای نوه‌ی وزیر امور خارجه‌ی دولت ریگان به عنوان کارآموز به این شرکت باز نمی‌شد هنوز خانم هولمز و دوست‌پسر مخفی‌اش مشغول پول روی پول گذاشتن بودند.این قصه برای من تماشای سرمستی از قدرت بود. چیزی که در این زن هنوز هم وجود دارد. وقتی خبر می‌رسد جان کوری‌رو خبرنگار وال‌استریت ژورنال قرار است گزارشش را منتشر کند الیزابت هولمز به دیدن روپرت مرداک که یکی از سرمایه‌گذاران ترانوس است می‌رود برای اینکه بتواند او را متقاعد کند که از نفوذش برای سرپوش گذاشتن استفاده کند و مرداک موافقت نمی‌کند چون اینقدر مارخورده و افعی‌شده هست که بداند وقتی چنین چیزی درز کرده دیگر پنهان کردنش محال است. ولی همین خانم هولمز آنقدر به پول و نفوذ و قدرتی که سال‌ها در آن غوطه‌ور بوده خو گرفته که تازه بعد از این رسوایی با مردی ثروتمند ازدواج می‌کند و در دوران انتظار برای برگزاری دادگاه و آمدن حکم بچه‌دار می‌شود، آن هم دو بار. عده‌ی زیادی معتقدند دلیل این بارداری‌ها بهانه برای به تعویق انداختن دادگاه و امید به تخفیف گرفتن در حکم بوده است ولی من فکر می‌کنم فقط این نیست؛ چه عامل دیگری به جز خودخواهی و اطمینان خاطر از اینکه قرار نیست مدت زیادی در زندان بمانی انگیزه می‌شود که دو بچه‌ی بی‌گناه را آن‌ هم در میانه‌ی همه‌گیری کرونا به دنیا بیاوری؟الیزابت هولمز همین یکی دو ماه پیش خودش را برای اجرای حکم ۱۱ ساله‌اش به زندان معرفی کرد ولی من واقعاً کنجکاوم بدانم چه مدتی را واقعاً در زندان می‌گذراند قبل از اینکه آزاد شود و به زندگی مرفهش در خانه‌ی چند میلیون دلاری شوهرش برگردد درحالیکه هنوز میلیون‌ها نفر در آمریکا و سراسر جهان به خاطر ترس از هزینه‌های درمان درد را تحمل می‌کنند. لابد عدالتی هم در این دنیا وجود دارد گرچه ما ندیده‌ایم.*The Dropout*Theranos*Whistleblower</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 04:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترس؛ برو جلو</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%84%D9%88-g5thhs6nk1vg</link>
                <description>درست است که با فیلم‌های جنگی میانه‌ی چندان خوبی ندارم ولی دلیل نمی‌شود وقتی کسی به منظور خاصی فیلمی را توصیه می‌کند لج‌بازی کنم و نبینم. فیلم مین ولی از آن‌هایی بود که مدتی با خودم کلنجار رفتم تا ببینمش، نه فقط به خاطر موضوعش بلکه به خاطر ترس از چیزی که فکر می‌کردم در پایان تماشای این فیلم قرار است با آن مواجه شوم؛ بخشی از خودم.فیلم داستان چندان پیچیده‌ای ندارد. قصه‌ی سربازی آمریکایی‌ است که در همان ابتدای فیلم می‌فهمیم ماشین آدم‌کشی نیست و به قیمت سرپیچی از دستور مافوق حاضر به شلیک به هدفی که از صحت هویتش مطمئن نیست نمی‌شود. همرزم پرحرف و پر شر و شوری دارد که با او در بیابانی مین‌گذاری شده اسیر شده و جلوی چشم او کشته می‌شود. باور کنید یا نه باقی فیلم یک سرباز است و بیابان و شن و جدالی دردناک برای زنده ماندن در حالیکه پای چپش روی مین مانده و می‌ترسد حتی سانتی‌متری تکانش بدهد.ممکن است با خودتان بگویید همین؟ خب داستان هم که هالیوودی است و سرباز خوش‌قیافه‌ی آمریکایی هم که قرار نیست آخر فیلم بمیرد پس ببینیم که چه؟ در نظر اول حرف درستی به نظر می‌آید ولی ماجرا آن‌جایی تغییر می‌کند که معنای استعاری پشت این پا روی مین ماندن را در نظر بگیرید.در میانه‌ی آن جدال نفس‌گیر و ترسناک جایی که تشنگی، گرما و خستگی امان سرباز را بریده است، گوشه‌هایی از زندگی‌اش از جلوی چشمانش رد می‌شوند. از کودکی غمگین و پر استرسی که پدری دائم‌الخمر برای او و مادرش ساخته بوده تا خشمی که سال‌ها در درونش می‌ماند و در بزرگسالی در قامت خشونت‌‌های گاه و بی‌گاه خودش را نشان می‌دهد، مثل وقتی که مزاحمی را در بار به قصد کشت کتک می‌زند و در یکی از دعواها با زنی که عاشقانه دوستش دارد تا آنجا می‌رود که کمی مانده دست رویش بلند کند. این‌ها شاید همه زنگ خطری می‌شوند برای اینکه دارد ناخودآگاه شبیه پدری می‌شود که یک عمر از او نفرت داشته است.در تمام این فلش‌بک‌هایی که در آن حال نزار نظاره می‌کند چیزی مشترک است؛ لحظه‌ای که مثل این بار انگار پا روی مین گذاشته باشد و هرچه می‌کند پایش جلوتر نمی‌رود. ترس تبدیل به پدرش شدن آنقدر برایش سنگین است که سال‌های سال انگار با پایی روی مین مانده زندگی کرده است. جایی می‌رسد که دیگر تکان خوردن یا نخوردن ماجرای مرگ و زندگی می‌شود. آن‌جاست که می‌گوید هر چه باداباد و قدمی برمی‌دارد برای اینکه بتواند همقطارانش را خبر کند تا نجاتش بدهند.او که خودش را برای صدای انفجار و چه بسا از دست دادن پایش آماده کرده بود با سکوتی سهمگین مواجه می‌شود و آن‌جاست که می‌فهمد پایش را نه روی مین، که روی یک قوطی حلبی در جای مینی خنثی‌شده گذاشته بوده است. فیلم اینجا ضربه را می‌زند.اینجاست که شروع می‌کنی به مرور کردن که پیدا کنی آیا جایی در زندگی‌ات بوده است که احساس کنی پایت را روی مین گذاشته‌ای و نمی‌توانی جلوتر بروی؟ از آن مهم‌تر جایی هست که پایت را سال‌ها از روی مین به خیال مین بودن برنداشته باشی درحالیکه در اصل پا روی قوطی حلبی گذاشته‌ای؟ برای من که آشناست. با خودم تمام موقعیت‌هایی را مرور می‌کنم که فکر می‌کرده‌ام تکان نخوردن و یک‌جا ماندن تا کسی نجاتم بدهد عاقلانه‌ترین کار ممکن است تا آن‌جا که کارد به استخوانم رسیده است و گفته‌ام هرچه باداباد، قدم از قدم برداشته‌ام و در کمال ناباوری دیده‌ام مینی نبوده که بخواهد منفجر شود. به راستی که آن‌چه ما در ذهن‌مان می‌سازیم در بسیاری از موارد از آن‌چه در دنیای بیرون می‌گذرد ترسناک‌ترند.ولی آیا این کار به همین راحتی است؟ مسلما نه. اگر قرار بود مشکلات روانی آدم‌ها اینقدر سرراست و راحت حل شوند که دنیا به مراتب جای بهتری می‌بود. ولی از دل همین تلنگرها شاید بشود شرایط را جور دیگری دید و سنجید که آیا ترس است که فرمان را به دست دارد یا چیزی واقعا برای ترسیدن وجود دارد. همین یک مورد شاید آغاز جرات برای قدم برداشتن باشد؛ قدم‌های کوچک اما مصمم به سوی آزادی.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 06:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو و دلبر؛ سی سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-ydmfzbrp59lw</link>
                <description>باور بفرمایید همین عنوان را که نوشتم رعشه‌ی ریزی به تنم افتاد از فکر گذر عمر. سی سال از تولید یکی از زیباترین و پرطرفدارترین انیمیشن‌های تاریخ سینما می‌‌گذرد و این‌ها را به بهانه‌ی گفتن از برنامه‌ای که برای بزرگداشت این سی‌امین سالگرد تهیه شده بود می‌نویسم.درست یادم نمی‌آید دقیقا چند سالم بود ولی فکر می‌کنم سه چهار سالی از پخش این انیمیشن در دنیا گذشته بوده که به دست من رسیده است. آن‌موقع ویدیوی نوار کوچک داشتیم و چند تا انیمیشنی که درست نمی‌دانم پدرم از کجا برایمان دست و پا کرده بود همراه روزها و شب‌های من و خواهرم بودند. فکر می‌کنم بی‌اغراق این یکی را من چهل پنجاه باری تماشا کرده باشم. طوریکه دیالوگ‌ها و آهنگ‌ها را نه با خود کلمات که با ریتمی مشابه‌شان کامل حفظ شده بودم و آنموقع چون تازه کلاس زبان می‌رفتم از اینکه چند کلمه‌ای را می‌توانستم بفهمم به غایت ذوق‌مرگ می‌شدم. آن زمان نه آنقدر دوبله‌ای در کار بود و نه زیرنویسی و من سعی می‌کردم جاهایی از قصه را برای خودم حدس بزنم. مثلا فکر می‌کردم گلبرگ‌های آن گل رز هر باری که دیو غمگین بشود می‌افتند درصورتیکه اینطور نبود. سال‌ها بعد که زبانم پیشرفت کرد و برحسب اتفاق نسخه‌ای باکیفیت به دستم رسید، فیلم که شروع شد من که حالا تمام دیالوگ‌ها را می‌فهمیدم و می‌توانستم کلمات را به اصواتی که از بر کرده بودم وصل کنم حس انسان کم‌شنوایی را داشتم که تازه صداهای اطرافش را می‌شنود و کشف می‌کند، چنین جنسی از شعف!حالا اینهمه شور و شوق برای یک انیمیشن ساده چرا؟ سوال‌ خوبی‌ است. شاید به این دلیل که از همان نگاه اول خودم را در بل - دختر دلبر داستان - می‌دیدم. دختر کم‌رو و تا حدی منزوی که خودش را در دنیای کتاب‌ها غرق می‌کرد و همیشه دلش می‌خواست چیزی بهتر و بزرگ‌تر از آنچه در اطرافش هست را ببیند و تجربه کند. من که کتاب‌هایم مونس تنهایی خودخواسته‌ام و کتابفروشی و کتابخانه مکان‌های امن و دوست‌داشتنی زندگی‌ام بوده‌اند و هستند، هنوز بعد از اینهمه سال با دیدن صحنه‌ای که دیو کتابخانه‌ی عظیم کاخش را به بل هدیه می‌کند بغض می‌کنمیکی از جنبه‌های شاید بشود گفت مخرب دلدادگی من به این قصه و این کاراکتر خیالی این بود که جایی در ذهنم امید به تغییر دیوها به آدم‌ها در پایان خوش قصه‌ها به عنوان یک اصل نقش بست. امید به اینکه اگر کسی را خالصانه دوست داشته باشی و به او محبت کنی زور عشق به طلسمی که او را دیومآب کرده می‌چربد. سال‌ها و دل‌شکستگی‌های پی‌ در پی بعد یادم داد بعضی چیزها از دل قصه‌ها بیرون نمی‌آیند، واقعی نیستند که بیرون بیایند، برای همان فضا ساخته شده‌اند و همانجا می‌مانند. در دنیای بیرون تعداد گستان‌ها به مراتب بیشتر است و فریاد جاهلانه‌ی مردم دهکده عموما بلندتر.امشب بعد از دیدن این برنامه رفتم و کنار خود ۱۳-۱۴ ساله‌ام نشستم، دست مهربانی روی سرش کشیدم و در گوشش گفتم دنیا پر از دیوهایی است که با صدها بار «دوستت دارم» گفتن هم به آدمیزاد تبدیل نمی‌شوند ولی تو همین رمانتیک خیال‌پردازی که هستی بمان؛ فقط قلبت را کف دستت نگیر. همین!</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 11:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراطوری نور</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-friktsdl2ynr</link>
                <description>As long as you were kind.فکر می‌کنم جان کلام این فیلم همین باشد.فیلم بیش از هر چیز دیگری در مورد تنهایی‌ست، این پدیده‌ی سهمگین و اینکه این تنهایی با روان آدم‌ها چه می‌کند. هیلاری-اولیویا کلمن باشکوه-زنی ا‌ست به غایت معمولی با کاری معمولی که از همان چند حرکت اول در ابتدای فیلم می‌شود فهمید از آن‌هایی‌ است که زندگی‌اش را وقف جلب رضایت دیگران کرده است. اما این زندگی بی‌فروغ و تکراری با ورود فردی جدید به محل کارش ناگهان زیر و رو می‌شود. تو گویی نوری به روزهای تاریکش تابیده باشد.زندگی‌اش برای چند صباحی رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. امید به زندگی بهتر انگیزه‌ای می‌شود برای اینکه داروهایش را کنار بگذارد، لباس‌های رنگی‌ بپوشد، آرایش کند و مخلص کلام سعی کند زندگی کند. اما امید کارش همین است که انسان را بالا ببرد و با مخ بر زمین بکوبد. کار تا جایی پیش می‌رود که تمام مقاومتش برای نشان دادن چهره‌ای آرام را کنار می‌گذارد و به معنای واقعی کلمه زیر میز می‌زند. این بار اما آدمی در زندگی‌اش هست که او را به حال خود رها نمی‌کند. می‌ماند و اصرار می‌کند و سعی می‌کند او را به زندگی بازگرداند.در قسمت‌هایی از فیلم حس می‌کردم انگار این دو شخصیت که هر دو به نوعی در اقلیت هستند، هیلاری به خاطر زن بودن و استیون به خاطر سیاه‌پوست بودن، در دل ظلم‌هایی که تحمل می‌کنند یکدیگر را پیدا کرده‌اند. انگار به این نتیجه رسیده باشند در نهایت ماییم که باید هوای یکدیگر را داشته باشیم اگر می‌خواهیم که چیزی عوض شود.ولی اگر برگردم به همان جمله‌ی ابتدای متن فکر می‌کنم چیزی که از دیدن این فیلم به خاطر خواهم سپرد این است که گاهی یک کار کوچک از سر مهربانی می‌تواند زندگی یک نفر را نجات دهد. دنیا جای ترسناکی ا‌ست و ما‌ آدم‌ها هر چقدر هم که برای خود هیجان و هیاهو دست و پا کنیم در نهایت تنها هستیم. اما می‌شود و می‌توانیم که تنها نمانیم. می‌توانیم انتخاب کنیم بگذاریم دیگران به ما کمک کنند، گاهی دست‌مان را بگیرند و از دل سیاهی‌ها بیرون بکشند. رسالت برخی از ما در زندگی‌های یکدیگر شاید این بوده باشد که در مقطعی دیگری را نجات بدهیم و به راه خودمان ادامه بدهیم. آدم‌ها قرار نیست همیشه در زندگی ما بمانند، شاید ماموریت‌شان این بوده که دوره‌ای بیایند و ما را به یاد خودمان بیاورند و بروند. پرده‌ها را نکشیم، پنجره‌ها را نبندیم و زنگ در را جواب بدهیم. تنهایی مطلق انتخاب عاقلانه‌ای نیست.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 10:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تو راه برگشتی ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-sxlkrnicn1oi</link>
                <description> بنشی‌های اینیشرین یکی از فیلم‌های منتخب امسال است که تا همین امشبی که این نوشته را می‌نویسم چندین جایزه‌ از جشنواره‌های مختلف را هم درو کرده است. این نوشته صرفا یادداشتی‌ است برای ثبت حس‌های اولیه‌ای که دیدن این فیلم در من برانگیخته‌ است؛ شاید بعدها آمدم و اصلاحیه زدم. قصه در دهکده‌‌ای خیالی در ایرلند به نام اینیشرین در سال ۱۹۲۳ در جریان است. ایرلند درگیر جشن داخلی است و صدای شلیک توپ و تفنگ از پشت‌ کوه‌ها به گوش می‌رسد. فکر می‌کنم نخستین چیزی که در این فیلم نظر بیننده را به خود جلب می‌کند و مثل هدیه‌ای برای چشم‌ها تا آخر فیلم هم باقی می‌ماند مناظر زیبا و نفس‌گیری است که با خوش‌سلیقگی تمام انتخاب شده‌اند و فیلمبردار و کارگردان هم در بستن قاب‌ها نهایت سخاوت را به خرج داده‌اند. در بیشتر سکانس‌ها تو گویی بیننده نقاشی متحرکی را تماشا می‌کند. پادریک، یکی از اهالی این دهکده، که از لباس و گریم و همان یکی دو جمله‌ی اولی که می‌گوید می‌شود فهمید انسان به غایت معمولی و ساده‌ای است به عادت هر روز سر ساعت دو بعد از ظهر به خانه‌ی دوستش کالم می‌رود که با هم به میخانه بروند و وقت بگذرانند. ولی این روز با روزهای دیگر تفاوت دارد. هر چه در می‌زند جوابی نمی‌گیرد و وقتی از پنجره نگاه می‌کند کالم را می‌بیند که روی صندلی نشسته، سیگار می‌کشد و به وضوح او را نادیده می‌گیرد. پادریک متعجب و سردرگم به تنهایی راهی میخانه می‌شود به خیال اینکه سروکله‌ی کالم به زودی پیدا خواهد شد و از همان ابتدا وقتی اهالی دهکده او را تنها می‌بینند همه مبنا را بر این می‌گذارند که دعوا و دلخوری بین این دو پیش‌ آمده است. وقتی پادریک برای خواهرش شیوان ماجرا را تعریف می‌کند او به شوخی می‌گوید «شاید نمی‌خواهد با تو دوست باشد چون دیگر از تو خوشش نمی‌آید.» دل پادریک انگار هری پایین می‌ریزد و کم‌کم باورش می‌شود ماجرا می‌تواند جدی‌تر از آنی باشد که او فکر می‌کند. سرتان را درد نیاورم عاقبت وقتی بعد از کش و قوس‌های بسیار کالم به زبان می‌آید ماجرا دقیقاً همین است که کالم به تنهایی تصمیم گرفته است دیگر با پادریک دوست نباشد و فقط هم این نیست، بلکه می‌خواهد حتی دیگر با او هم‌کلام هم نشود. کار تا آن‌جا بالا می‌گیرد که پادریک را تهدید می‌کند اگر یک بار دیگر با او حرف بزند یکی از انگشتانش را خواهد برید و هر باری که این کار را تکرار کند انگشت‌های دیگری بریده خواهند شد. چه کسی این حرف را می‌زند؟ کسی که ویولن می‌نوازد و دلیل قطع ارتباطش با پادریک را تلاش برای تمرکز بیشتر بر روی موسیقی و آهنگسازی عنوان می‌کند. به ناگه پادریک برای او که هنرمند است و دنبال معنای والاتری در زندگی زیادی ساده‌لوح و عمرتلف‌کن است. باقی قصه را نمی‌نویسم که پایان لو نرود ولی فهمیدنش سخت نیست که مصیبت و سیاهی در راه است. فیلم را که می‌دیدم سعی می‌کردم خودم را جای هر کدام از این دو شخصیت اصلی بگذارم و ببینم چه حسی در من برانگیخته می‌شود. خودم را جای پادریک که گذاشتم یاد تمام موقعیت‌هایی از زندگی خودم افتادم که تصمیم شخصی فردی دیگر چطور زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده است چون چیزی ما را به هم وصل می‌کرده است. پادریک در روند این قصه انگار که بزرگ می‌شود، طیف احساساتش از بهت و ناباوری و تلاش مذبوحانه برای درست کردن چیزی که حتی نمی‌داند چرا خراب شده است تا خشم و کینه و انتقام می‌رود. معصومیت چهره‌اش کم‌کم جای خود را به چروک‌های اخم می‌دهد و لحن گفتارش از آرام و ملتمسانه به سرد و سخت تبدیل می‌شود. دل‌شکستگی با آدم‌ها چنین می‌کند، شاید کمتر چیزی در جهان به اندازه‌ی احساساتی که از پس شکستن دل در آدم‌ها شکل می‌گیرند قدرت تخریب داشته باشد. خودم را جای کالم که گذاشتم دیدم بارها در این موقعیت بوده‌ام وقتی حس کرده‌ام دارم عمر و زمانم را با معاشرت‌هایی که چیزی به زندگی‌ام اضافه نمی‌کنند تلف می‌کنم. بارها و بارها تنهایی را انتخاب کرده‌ام. بارها شبیه آنچه بر کالم می‌گذرد دیگران را مسئول و چه بسا مقصر نرسیدن به اهداف والایی که برای زندگی‌ام در ذهن داشته‌ام دانسته‌ام. جایی خواندم یکی از نکات جالب در مورد کالم در این قصه این است که پادریک را با آنچه دلیل به هم زدن این دوستی است تهدید می‌کند. بهانه‌اش این است که می‌خواهد روی موسیقی تمرکز کند و اثری ماندگار از خود به جا بگذارد؛ که زندگی‌اش معنایی داشته باشد ولی ابزار همین خلق اثر ماندگار را که انگشتانش باشند در این راه فدا می‌کند. انگار که این هم تقصیر پادریک باشد. با خودم مرور می‌کنم تمام موقعیت‌هایی را که شاید بی‌رحمانه کسی را از زندگی‌ام کنار گذاشته‌ام و از زندگی کسی کنار گذاشته شده‌ام و به جمله‌ای که پادریک در انتهای فیلم می‌گوید فکر می‌کنم: Some things there&#x27;s no moving on from. And I think that&#x27;s a good thing.                                                                               از بعضی چیزها نمی‌شه گذر کرد و فکر می‌کنم خوبه که اینطوریه </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 09:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماگ‌ها و خاطره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%DA%AF-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87-f0qtnm2zjjnd</link>
                <description>آیا به نظر شما ماگ خیلی کادوی شخصی و صمیمانه‌ای نیست؟ البته فکر می‌کنم تا حد زیادی به اینکه کارکرد ماگ در زندگی شما چی باشه هم برمی‌گرده. برای من اینطوره که: آخیش! پا شم برم یه چای/قهوه/هات‌چاکلت/دمنوش درست کنم که این خستگی‌م در بره. بعد ماگ رو توی دستم بگیرم و تکیه‌ای بدم و نفسی تازه کنم. حالا این می‌تونه تو خونه باشه یا محل کار. می‌خوام بگم ماگ می‌شه همدم نفس تازه کردن‌هام. برای همین اینکه چه شکلی باشه و کی برام خریده باشه و چه خاطره‌ای بهش وصل باشه مهم می‌شه. حالا همچون منی با چنین میزان از حساسیتی تا به حال چند بار در موقعیت ناخواسته‌ی هديه گرفتن ماگ و بعدها ناچار به شکستن عمدی‌ش (برای خالی کردن حرص) یا دور انداختن/جا گذاشتن‌ش قرار گرفته باشم خوبه؟ اجازه بدید چندتایی‌ش رو با هم مرور کنیم. ماگ تسلیت این ضرب‌المثل دندون اسب پیش‌کشی رو که نمی‌شمرن به نظر من خیلی حرف بیخودیه. کی گفته من باید بابت چیزی صرفا به این دلیل که هدیه‌ست ذوق کنم؟ وقتی یه هدیه‌ای به نظرم زشت و نابه‌جاست چرا باید به خودم بقبولونم که خیلی هم خوبه؟ چون پول خرجش نکردم؟ تشکر از هدیه دهنده به خاطر نیت خوبش که رسم ادبه و حرفی توش نیست ولی دیگه انتظار ذوق کردن بابتش زیادیه. این رو حالا در پرانتز بگم براتون که ما یه بار برای یه بنده خدایی بعد از کلی فکر کردن هندزفری بلوتوث کادو بردیم که مثلا موقع رانندگی یا وقتی دستش بنده راحت‌تر با موبایل بتونه حرف بزنه (نیت خوب)، کادو رو که باز کرد جلوی جمع گفت شبیه پیک موتوری‌ها می‌شم که! درود بر شرفت واقعا بزرگوار با این واکنش. حالا چند لایه داره این ماجرا ولی گفتم که بگم حواس‌تون باشه آش شور نشه. بگذریم ... حالا شما تصور کن برای کسی که عزیزترین آدم زندگی‌ش رو از دست داده و بعد از یک هفته به زور خودش رو آورده سر کار جهت ابراز تسلیت و همدردی به جای چه می‌دونم مثلا یه دسته گل که چهار روز بعد هم پژمرده بشه و دور انداخته بشه یه چیزی بخری که مدام جلوی چشم طرف باشه. پیش خودت هم فکر کنی وای پسر، چه ایده‌ی نابی! این فکری بود که یحتمل این دوست عزیزی که با یه لبخند گل و گشاد اون ماگ رو گذاشت روی میز کارم و گفت امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه با خودش کرده بود. به یاد ندارم حتی یک بار چای توی اون ماگ بهم مزه کرده باشه. هر بار که چشمم بهش می‌افتاد برمی‌گشتم به فضای اون روزی که تمام انرژی‌م صرف بیرون آوردن خودم از تخت و رسوندنم سر کار شده بود. روزی که استعفا دادم و اومدم بیرون ماگ رو توی سینک‌ آبدارخونه «جا گذاشتم». ماگ ارادت متاسفانه نمی‌دونم از کی و چرا ماگ به عنوان کادوی استاندارد جا افتاد برای کسی که صنمی باهات نداره ولی دوست داره که داشته باشه. مثلا یه همکاری که تازه به تیم اضافه شده و خیلی دلش می‌خواد حالا به هر دلیل و انگیزه‌ای به تو نزدیک‌تر بشه. یا دوستی‌های نوپایی که معلوم نیست جایی برای عمیق‌تر شدن داشته باشن ولی خب یه طرف ماجرا می‌خواد شانسش رو امتحان کرده باشه و الخ. حتی برای مخ‌زنی هم دیده شده این طفل معصوم دستاویز شده. من نمونه‌ی حی و حاضر و چه بسا قربانی مكرر سناریوی اولم. ظرف همین چند سال اخیر سه بار در این بوته‌ی آزمایش قرار داده شده‌م. مورد اول که کارش به انهدام کشید رو بهش خواهم پرداخت و همین الان که اینا رو می‌نویسم روی میز کارم دو تا ماگ دارم از دو همکار مختلف که هیچ‌کدوم دیگه همکارم هم نیستن. مورد اول نه دیگه خودش هست و نه ماگش. جزئیات قصه‌هاشون انقدر مهم نیست ولی موضوع اینجاست که من نمی‌تونم با چیزی که مایه‌‌ی سلب آسایش‌م برام خریده رفع خستگی کنم که! طرف بعد از چند ماه از اهدای ماگ چنان بلایی به سرم آورد که بعد از رفتنش ماگ رو انداختم تو سطل آشغال. چه ماگ خوشگلی هم بود لامصب. دو تای بعدی هنوز روی میزم دووم آوردن. یکی‌شون هدیه‌ی کریسمس مدیرمه که رفته و هنوز خاطرات خوب ازش دارم ولی اون یکی ممکنه همین روزها به تاریخ بپیونده. حقیقتا ساعت ۳ بعدازظهر یه روز پرکارِ از این جلسه به اون جلسه وقتی دارم فکر می‌کنم برم یه چای بریزم بیام دو دقیقه استراحت کنم، نیاز ندارم چشمم به چیزی بیفته که یادم بیاره طرف بابت اینکه هم‌تیمی‌ش صبح‌ها بهش سلام نمی‌کنه هر هفته داستان می‌کرد. ماگ مودّت این کتگوری از اون دو تای قبلی ریسک بالاتری داره ولی نمونه‌ی جایگاه درست برای این هدیه‌ست چون لااقل محلی از اعراب داره. همونطور که از اسمش پیداست مختص مواقعیه که یکی به خودش می‌گه بذار این ست ماگ رو بخرم که عشق‌مون پایدار بمونه. می‌شه حکایت من و یه جفت ماگی که با ذوق فراوان به لیست خریدهای جهیزیه اضافه کردم. یکی‌ش سبز پررنگ بود و عکس Daffy Duck روش داشت و اون یکی سبز کمرنگ و روش عکس Sylvester. پررنگه مال من و کمرنگه مال این مرد. به گمونم یک ماه نشده بود رفته بودیم سر خونه زندگی‌مون که ماگ من یه روز از دستم سر خورد و تکه‌تکه شد. اولین خسارت جدی به وسایل نوی خونه بود. یادمه نشستم روی زمین و بالا سر تکه‌هاش گریه کردم، نه به خاطر خود ماگ‌ها! دیگه دیوونه‌ای چیزی که نیستم! به خاطر اون چیزی که اونموقع فکر می‌کردم اون ماگ نمادش بود، انگار که یه اتفاق بدشگون افتاده باشه. سنم کم بود آقا، خرافاتی هم بودم. ترکیب برنده! Sylvester &amp; Daffy Duckیادمه این مرد چند روز بعد با یه ماگ سرمه‌ای که ظاهرش تا حدی شبیه ماگ فقید بود و روش عکس ماه و ستاره داشت برگشت خونه و گفت «خیلی گشتم که همون رو پیدا کنم ولی نبود. این یکی به نظرم قشنگ اومد برای تویی که شب رو بیشتر از روز دوست داری». اون ماگ سبز کمرنگ با عکس Sylvester و اون ماگ سرمه‌ای ماه و ستاره‌دار حالا سال‌ها از عمرشون می‌گذره. کهنه و لب‌پر هم شدن ولی جزو معدود مواردی بودن که تو چمدون مهاجرت براشون جا باز شد و حالا هر روز این سر دنیا یادآور خاطرات تلخ و شیرین این سال‌‌های پرفراز و نشيب زندگانی مشترکن. اینهمه قصه گفتم که چی بگم؟ اشیا برای انسان‌های مختلف جایگاه‌ها و معانی مختلف دارن. اگر با هم مراوده‌ی‌ نزدیک نداریم لطفا برای من ماگ هدیه نیاورید. با تشکر. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 03:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان استرسِ دویدن و هیچوقت نرسیدن با Bullet Journal</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-bullet-journal-suoirq0itx7h</link>
                <description>هوا که تاریک می‌شد همیشه یکی پس ذهنم می‌گفت: امروز هم گذشت و هیچ کاری نکردی مروارید خانوم! این عمرت همینجوری داره می‌گذره و می‌ره و هیچ حواست نیست. این صدای موذی اونقدر عذابم می‌داد که از یه جایی به بعد افتادم دنبال اینکه ثبت کنم روزها چی‌کار می‌کنم و چه کارهایی می‌خوام بکنم که غروب وقتی سروکله‌ی این ندای ملامت‌گر پیدا می‌شه یه سیاهه از فعالیت‌های روزانه‌م بذارم جلوش و دهنش رو ببندم. این راه طولانی از نوشتن لیست تو دفترچه‌های جیبی کوچیک شروع شد، تا وایت‌برد و کاغذهای رنگارنگ چسبیده به دیوار رفت و رسید به دنیای دیجیتال و اپ‌های مختلف. بعد از سال‌ها سرگردونی و کلی هزینه برای اینکه یه راهی پیدا کنم که به خودم ثابت کنم آدم عاطل و باطلی نیستم و به این ذهن پریشون متوقع هم یه نقشه‌ی راه بدم که بدونه چه اتفاق‌هایی قراره در آینده‌ی نزدیک بیفته و چه چیزهایی یه کم زمان می‌بره، خسته و کمی هم سرخورده رسیدم به Bullet Journal.وقتی شروع کردم در موردش خوندن و ویدیوهای مختلفی ازش روی یوتوب دیدن، باورم نمی‌شد چقدر می‌شه ساده و بی‌دردسر چنین ابزار قدرتمند و جذابی داشت. امروز درست یک سال از شروع استفاده‌م از این روش می‌گذره و دیدم حیفه اگر با دیگران هم این لذت رو تقسیم نکنم. خیلی مختصر و خلاصه توضیح می‌دم ماجرا چیه و لذت کفش ظرائفش رو می‌ذارم به عهده‌ی خودتون.برای اینکه زندگی‌تون و افکارتون و برنامه‌هاتون برای همیشه از آشفتگی دربیاد به یه دفتر و یه قلم نیاز دارین. فقط همین. بهتر اینه که از این دفترهایی انتخاب کنین که کش دارن که بتونین خودکارتون رو هم بهش گیر بدین که همیشه خودکار برای نوشتن داشته باشین. نشد هم نشد. خودتون رو درگیر ظواهر بی‌اهمیت نکنین. یه دفتر و یه خودکار. همین. فهرستبالای چهار صفحه‌ی اول بنویسین فهرست. بعدها هر مطلبی که اضافه می‌کنین رو با شماره‌ی صفحاتش اینجا یادداشت می‌کنین که اگه دنبال چیزی می‌گشتین راحت بتونین پیداش کنین. برنامه‌های آیندهبالای چهار صفحه‌ی بعدی بنویسین برنامه‌های آینده. صفحه رو به سه قسمت تقسیم کنین و خط بکشین و توی هر کدوم از خونه‌ها اسم ماه‌ها رو بنویسین. بعدها برنامه‌های مهم هرماه رو اینجا یادداشت می‌کنین. ماه در یک نگاهبالای صفحه‌ی بعد اسم ماه رو بنویسین. از بالا تا پایین صفحه به شکل عمودی روزهای ماه رو بنویسین و کنارش حرف اول روز هفته. مثلا ش ۱ - ی ۲ - د ۳ که می‌شه شنبه یکم، یکشنبه دوم، دوشنبه سوم و الی آخر. تو صفحه‌ی روبه‌رو اهداف کوتاه مدت اون ماه رو بنویسین و یا هر اتفاقی که قراره اون ماه بیفته. روز در یک نگاهحالا ورق بزنین و برین صفحه‌ی بعد. اسم روز و تاریخ رو بنویسین. این می‌شه لیست کارهای روزانه‌تون. برای اینکه روزتون هرچه مفیدتر بشه و با خط خوردن کارهای سطحی احساس کاذب مفید بودن بهتون دست نده درحالیکه خودتون می‌دونین واقعا خیلی کاری نکردین، سه کار مهمی که حتما باید اون روز انجام بشه و اگه آخر روز ببینین انجام شده حال‌تون خوب می‌شه رو بنویسین و بعد برین سراغ بقیه‌ی کارهایی که می‌خواین لیست کنین. کنار هر کاری که لیست می‌کنین یه دونه Bullet Point یا همون گردالی خودمون رو بذارین. اگه قراره جای خاصی برین کنارش یه دایره‌ی توخالی بذارین. اگه نکته‌ی خاصی می‌خواین برای اون روز یادتون بمونه یه خط تیره کنارش بذارین و اگه کاری خیلی مهمه یه علامت تعجب کنارش بذارین. حالا به مرور زمان خودتون می‌تونین علامت‌های دیگه‌ای هم اضافه کنین ولی بهترین کار هرچه ساده‌تر نگه داشتن این دفتره برای اینکه کارکردش رو از دست نده. در طول روز هر کاری که کامل می‌شه یه ضربدر محکم روی اون گردالی بکشین و ذوق کنین. آخر شب که دارین لیست فردا رو می‌نویسین چک کنین ببینین کدوم کارها انجام نشده. اون‌هایی که به تعویق افتاده رو با دو تا خط تبدیل به یه فلش سمت راست کنین و تو برنامه‌ی روزهای بعد بنویسین. اون‌هایی که کنسل شدن و دیگه قرار نیست بهشون رسیدگی بشه رو خط بزنین و اون‌هایی که برای مدت طولانی به تعویق افتاده‌ن رو به یه فلش سمت چپ تبدیل کنین، برگردین به صفحه‌ی برنامه‌های آینده و اونجا یادداشتش کنین که یادتون نره.حالا این صفحه‌ها لزوما قرار نیست برای برنامه‌های روزانه باشن، می‌تونن هرچیزی رو توشون یادداشت کنین و بدونین همیشه همراهتون هست. مثلا من دو صفحه رو اختصاص دادم به کتاب‌هایی که بهم معرفی می‌شه یا خودم چیزی ازشون می‌خونم و می‌شنوم و می‌گم یادم باشه اینو بخونم. بالای صفحه نوشتم «کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم» و با شماره‌ی صفحه‌ها تو فهرست وارد کردم. حالا هرموقع می‌رم کتابفروشی یا کتابخونه به اون لیست مراجعه می‌کنم و یکی از کتاب‌ها رو انتخاب می‌کنم. خلاصه که از من به عنوان کسی که سال‌ها راه‌های زیادی رو امتحان کرده و هرکدوم رو بعد از چند هفته/ماه رها کرده بشنوین که این یکی با بقیه فرق داره. یکی از خوبی‌هاش اینه که دستتون رو کاملا باز می‌ذاره که بنا به سلیقه یا نیازهاتون تغییرش بدین ولی اگه بخوام یه توصیه‌ی خیلی مهم کرده باشم اینه که ساده نگهش دارین. راز کارآ بودنش در سادگی‌شه. ویدیوهای سایت اصلی و توضیحات مبدع این روش رو هم می‌تونین با مراجعه به bulletjournal.com ببینین. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Sep 2020 05:20:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همیشه اینجا بوده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-saerknd9jumm</link>
                <description>جای من در این دنیا کجاست؟ آیا اصلا جایی دارم؟ آیا حقی دارم برای اینکه بگویم می‌خواهم متفاوت زندگی‌ کنم و آن‌ چیزی نباشم که خانواده یا جامعه یا عرف یا شرع از من انتظار دارد؟ جای من در این دنیا به عنوان یک دختر که در خانواده‌ای مذهبی در خاورمیانه به دنیا آمده است کجاست؟ این‌ها شماری از سوالاتی هستند که سمرا حبیب در کتاب «ما همیشه اینجا بوده‌ایم» به‌ آن‌ها جواب می‌دهد. او در این کتاب داستان زندگی خود را از زمان کودکی‌اش در لاهور پاکستان وقتی دختری سربه‌زیر و حرف‌گوش‌کن بوده که هیچ‌گاه در قبال خواسته‌های خانواده و انتظاراتی که جامعه از او داشته اعتراضی نشان نمی‌داده است تا امروزی که پس از سال‌ها زندگی در کانادا به یکی از صداهای رسا در حمایت از حقوق دگرباشان مسلمان تبدیل شده روایت می‌کند. راه طولانی و پر فراز و نشیبی‌ست، نه؟ خانواده‌ی سمرا حبیب به دلیل درگیری‌های قومی-مذهبی ناچار به مهاجرت به کانادا می‌شوند. از همان کودکی سمرا خود را از یک سو در جدال با سختی‌های مهاجرت و جا افتادن در محیطی که او را بیگانه می‌دانند می‌بیند و آن هم نه هر بیگانه‌ای، بلکه یک دختر رنگین‌پوست مسلمان و محجبه و از سوی دیگر جدالی بی‌پایان با سنت‌های خانوادگی و عرفی و مذهبی که از فرسنگ‌ها دورتر دنبال او آمده‌اند. چشم باز می‌کند و در سن ۱۴ سالگی می‌بیند او را برای پسرخاله‌اش لقمه گرفته‌اند و راه فراری هم نیست. داستان زندگی سمرا پر است از سرکشی، مقاومت، خطر و نترس بودن. با هر قدمی که برمی‌دارد، با هر دست و پایی که می‌زند برای اینکه از پیله‌ای که ناخواسته به دورش تنیده ‌شده بیرون بیاید خواننده را به شریک شدن در لذت این مبارزه دعوت می‌کند. آن‌چه بر سمرا حبیب گذشته برای منی که تجربه‌ی زندگی در جامعه‌ای ایدئولوژیک را از سر گذرانده‌ام بسیار ملموس است. اینکه چقدر راه آدم‌هایی که به هر دلیلی می‌خواهند متفاوت از آن‌چه محیط برایشان تصمیم گرفته زندگی‌ کنند سخت و طاقت‌فرساست. کتاب را که می‌خواندم تمام مدت چهر‌ه‌ی یکی از هم‌کلاسی‌های دوران دانشگاه جلوی چشمم بود که به خاطر همین متفاوت بودن چه قدر مورد انتقاد و قضاوت قرار می‌گرفت. یادم افتاد دوستانه به او می‌گفتم کمی بیشتر مواظب خودش باشد که برایش دردسر درست نکنند. چقدر با خواندن این کتاب بیشتر فهمیدم به حمایت و پذیرفته شدن نیاز داشته است و چقدر از خودم خجالت کشیدم که بیشتر سعی نکرده‌ام این حس را به او بدهم که نه خودش نه انتخابش هیچ عیب و ایرادی ندارند.چه بسا در مخیله‌ی دگرباش‌هایی که در آمریکای شمالی و اروپا برای حقوق برابر فعالیت می‌کنند حتی تصور اینکه به «جرم» دگرباش بودن ممکن است زندگی‌ات را از دست بدهی نگنجد. همین موضوع یکی دیگر از نقاط قوت این کتاب است که نور روی تاریکی‌هایی می‌اندازد که از آن سر دنیا دیده نمی‌شوند. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Aug 2020 08:57:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به من آموخت که هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست*</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cuhcpraukdoy</link>
                <description>بامداد ۵ نوامبر ۱۹۸۹ بتی برادریک با شلیک پنج گلوله شوهر سابقش دن و همسر جدیدش لیندا را به قتل می‌رساند. داستان تکان‌دهنده‌ای که تا سال‌ها نقل محافل می‌ماند و از مجلات و روزنامه‌ها گرفته تا برنامه‌های تلویزیونی زیادی را به خودش اختصاص می‌دهد ولی مثل تمام خبرها و حوادث داغ پس از چند وقت به دست فراموشی سپرده می‌شود. در فیلمی که سال ۱۹۹۲ با الهام از این داستان ساخته می‌شود بتی زنی تلخ و بداخلاق و دیوانه‌مآب تصویر می‌شود که در نهایت دست به قتل هم می‌زند. از همان سکانس‌های اولیه مشخص است سازندگان فیلم بتی را تنها مقصر این فاجعه می‌دانند و تصمیم گرفته‌اند به مخاطب نشان دهند فارغ از اینکه چه رفتاری از شوهرش سر می‌زده او زن زیاده‌خواه، غیرمنطقی‌ و خودخواهی بوده که در آخر زندگی همه‌شان را به نابودی می‌کشاند. سی و یک سال بعد از واقعه سریالی ۸ قسمتی این بار داستان را جور دیگری روایت می‌کند.حالا در سال ۲۰۲۰ که به یمن وجود شبکه‌های اجتماعی و فعالیت‌های مدافعین حقوق زنان نمی‌شود به این راحتی‌ها بر روایت‌های مردسالارانه سوار شد و تمام تقصیرها را گردن زن ماجرا انداخت، سریالی ساخته می‌شود که سعی می‌کند از نگاه بتی به اتفاقات نگاه کند. از اینکه سال‌های زیادی از جوانی و انرژی‌اش را صرف این کرده که دن به آرزوهای بلندپروازانه‌اش برسد به امید روزی که با هم به یک زندگی خوب و مرفه برسند. همزمان با بزرگ کردن ۴ بچه‌ی قد و نیم‌قد چند جا کار می‌کرده که خرج زندگی و هزینه‌ی وام‌های دانشجویی دن را تامین کند. سال‌ها می‌گذرد و دن که تحصیل در رشته‌ی پزشکی را رها کرده بوده و حقوق هاروارد را به اتمام رسانده حالا به شهرت و ثروت و دم و دستگاهی می‌رسد. در واقع نوبت برداشت آنهمه سختی‌ و مصیبت می‌‌رسد که ... از این جا به بعدش یک قصه‌ی نخ‌نما و تکراری‌ست از بحران میان‌سالی و مردی که ناگهان به فکر تجدید فراش می‌افتد و در پاشیدن نمک به زخم هم کم نمی‌گذارد و عاشق منشی ۲۸ ساله‌اش می‌شود. و این تمام ماجرا نیست. دن به واسطه‌ی تسلطش بر قوانین و قدرتی که به هم زده ماجرای جدایی و طلاق را به گونه‌ای پیش می‌برد که مجبور نباشد سهم زیادی از ثروتش را با بتی تقسیم کند. بتی هنوز از شوک اولیه‌ی از هم پاشیدن زندگی‌اش درنیامده خودش را در شرف از دست دادن همه چیز می‌بیند و از اینجا مسیر همه‌چیز تغییر می‌کند. بر هیچ‌کس پوشیده نیست که بتی دیوانه‌بازی‌های عجیبی از خودش درمی‌آورد. بچه‌هایش را وجه‌المصالحه قرار می‌دهد. همه‌جا از دن بدگویی می‌کند. مدام به خانه‌اش زنگ می‌زند و روی ماشین پیغام‌گیر فحش و فضیحت بارش می‌کند و یک بار هم با ماشین به در ورودی خانه می‌کوبد. بله، درست خواندید. سوار ماشینش می‌شود، گازش را می‌گیرد و می‌کوبد وسط در خانه‌ی طرف. تمام این رفتارها با واکنش‌های شدید دن مواجه می‌شوند ولی همه از راه قانون و پلیس و دادگاه. انگار که با مزاحمی خیابانی طرف باشد. از یک جایی به بعد دعواها به لج‌بازی‌های بچگانه تبدیل می‌شوند و طرفین دعوا بیش از پیش در باتلاق فرو می‌روند. بتی همه‌چیزش را از دست می‌دهد. از خانه و زندگی‌ای که برای خودش ساخته بوده، تا حلقه‌ی دوستان و معاشرانی که حالا همه سمت دن ایستاده‌اند تا حضانت فرزندانش و رفاه مالی‌اش! عاقبت بتی به نقطه‌ای می‌رسد که به نظر خودش هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد. سوار ماشین می‌شود، با کلیدی که از کیف دخترش دزدیده وارد خانه‌ی دن می‌شود و خودش را از این جنگ بی‌پایان خلاص می‌کند. ماجرای دادگاه بتی هم در نوع خودش جالب است. محاکمه‌ای که در نوبت اول چون هیات منصفه به نتیجه نمی‌رسند بدون حکم به پایان می‌رسد تا دادگاه دوم که در نهایت به قتل غیرعمد و مجموعا به ۳۲ سال زندان منتهی به حبس ابد محکوم می‌شود. واقعیت ماجرا قطعاً چیزی میانه‌ی این دو روایت است. آنجا که هرکدام از طرفین دعوا مقصرند و چقدر می‌توانست همه‌چیز متفاوت باشد اگر در همه‌ چیز خودشان را محق نمی‌دانستند. همین را در مورد این سریال دوست داشتم که در چند دقیقه‌ی آخر، موقعیت‌های سرنوشت‌ساز و به نوعی نقاط عطف ماجرا را دوباره نشان می‌دهد و این بار آدم‌ها مسیر دیگری را انتخاب می‌کنند. یک جمله را نمی‌گویند، یک حرکت را انجام نمی‌دهند، یک خطا را می‌پذیرند و اگر در عالم واقعیت یکی از این اتفاق‌ها می‌افتاد چه بسا دن و لیندا هنوز زنده بودند و بتی هم گوشه‌ی زندان نمی‌پوسید. *این جمله نقل قولی‌ست منتسب به ویلیام فاکنر نویسنده‌ی مشهور آمریکایی. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 09:01:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی دوست کجاست - ۳۴ سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B3%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-xglgm7rtn4fj</link>
                <description>پوستر فیلم سال ۱۳۹۹ است و من اولین بار است که می‌خواهم فیلمی از عباس کیارستمی ببینم. می‌دانم چه فکری ممکن است پیش خودتان بکنید که شاید اولین‌ش این باشد که کجا بودی تا حالا؟ نمی‌دانم چرا و چگونه و از کی در درون من مقاومتی پیدا شد نسبت به دیدن فیلم‌های کیارستمی و امروز هرچه فکر کردم جز این چیزی یادم نیامد که در یک دوره‌ای به من گفته شده است این فیلم‌ها سیاه‌نمایی می‌کنند و از ایران تصویر کشوری فقیر با مردمانی بی‌سواد را به دنیا نشان می‌دهند. مطمئن نیستم این حرف را کجا شنیده‌ام. مدرسه بوده است یا جمعی خانوادگی؟ یا شاید هم برنامه‌ای تلویزیونی. هر چه که بوده مرا اینهمه سال دور نگه داشته از دنیای فیلم‌سازی توانا، خوش‌فکر و تکرارنشدنی. امروز برای اولین بار به تماشای خانه‌ی دوست کجاست نشستم و از همان دقیقه‌های اول فیلم نگاه معصوم و نگران پسرک قصه به من فهماند قرار است پا در دنیای عجیبی بگذارم. ذهنم هنوز درست طبقه‌بندی نشده ولی دوست داشتم تا حس و حال فیلم در من تازه است از روی یادداشت‌هایم متنی بنویسم. ترس و معصومیتاولین چیزی که نوشته‌ام دو کلمه‌ی ترس و معصومیت است. نگاه ترس‌خورده‌ی پسربچه‌ها از تشرهای معلم و اینکه در دنیای کوچک‌شان چه چیزهایی اشک‌شان را در‌می‌آورد قلبم را فشرد. خاطره‌ای از پسرکی با صورتی تپل و بامزه که‌ از شدت گریه سرخ شده بود را به یادم آورد که چند سال پیش برگه‌ای کاغذ به دست که به احتمال زیاد کارنامه‌اش بود و اشک‌هایی که از زیر عینک روی پیراهنش می‌ریخت از کنارم رد شد. دلم می‌خواست صدایش کنم، محکم در آغوشش بگیرم و بگویم به خاطر خدا برای نمره گریه نکن. راه دراز و سخت و پرپیچ و خمی در پیش داری، انرژی‌ات را ذخیره کن. به من چه؟ مسئولیت‌پذیری و اینکه چقدر این بچه با مفهوم «به من چه؟» بیگانه‌ست دومین چیزی‌ست که به ذهنم رسیده است. از همان لحظه‌ای که پا به خانه می‌گذارد انواع و اقسام کارها از آوردن کهنه برای بچه تا درست کردن شیشه تا خرید نان و ... از او خواسته می‌شود. وقتی دفتر مشق نعمت‌زاده را در کیف خود پیدا می‌کند برای لحظه‌ای فکر نمی‌کند که به او ربطی ندارد که دفتر از کیف او سردرآورده است. خودش را مسئول می‌داند. مادرش ولی سریعاً دوستش را محکوم می‌کند و می‌گوید «حواسش کجا بود؟» داستان درواقع از همینجا و از همین بی‌تفاوت نبودن به سرنوشت دیگری شروع می‌شود. وقتی ما بچه بودیم ... روح و روان همه‌ی ما پر است از زخم‌هایی که در کودکی خورده‌ایم. خیلی‌هاشان همان موقع خوب شده‌اند و فراموش و خیلی‌هاشان تبدیل به زخم‌های ناسوری شده‌اند که حتی به یاد نمی‌آوریم از کجا پیدا شده‌اند و سال‌ها با خودمان از این رابطه به آن رابطه و از اتاق این روان‌درمانگر به مطب آن روانشناس حمل‌شان کرده‌ایم. یک راه بروز این زخم‌ها انگار نوعی انتقام‌گیری است از نسل بعدی که بدانند و آگاه باشند که خیلی خوشبخت‌تر هستند و زندگی به آن‌ها آسان گرفته است. این جمله‌ی «وقتی ما بچه بودیم از این خبرها نبود» را کم و بیش همه‌مان به شکل‌های مختلف شنیده‌ایم. پدربزرگ احمد یکی از همان‌هایی‌ست که در حالیکه خاطره‌ی کتک خوردن‌های مکرر خود از پدرش را تعریف می‌کند معتقد است همین روش تربیتی را باید برای نوه‌اش هم به کار ببرد تا آدم درستی «تحویل اجتماع» داده باشد. خواسته‌ی نامعقولش از احمد برای پیدا کردن سیگاری که وجود ندارد را با «به تو دستور می‌دم ...» تکرار می‌کند و تو دلت می‌خواهد شانه‌هایش را بگیری، تکانش بدهی و بگویی دو دقیقه گوش کن ببین این بچه چه می‌گوید، اعلیحضرت! «نمی‌دانم یک عمر را چقدر حساب می‌کنند» همراهی پیرمرد با پسرک بهترین قسمت داستان است. این نیروی عجیبی که در این رابطه میان گذشته و آینده تعریف می‌شود. پیرمرد صبور و کند است و پسرک عجول و تند. پیرمرد جای‌جای روستا را که نشان از گذشته دارد نشان پسرک می‌دهد و برای او تعریف می‌کند چطور در و پنجره‌های چوبی‌ای که از ۴۰ سال پیش ساخته هنوز سرپا هستند و غصه می‌خورد از اینکه چرا درهای آهنی دارند جایگزین این درها می‌شود. درهایی که از روستا می‌برند و در شهر می‌فروشند لابد به موزه‌ها. جایی به پسرک می‌گوید «می‌گویند درهای آهنی یک عمر دوام دارند، نمی‌دانم یک عمر را چقدر حساب می‌کنند.» و من به این فکر می‌کنم کاش واقعاً اینهمه حفاظ‌های آهنی که دور خانه‌هایمان چیده‌ایم می‌توانست از ما محافظت کند. جایی پسرک به پیرمرد می‌گوید من باید زودتر بروم و پیرمرد که تمام تلاشش را می‌کند که پابه‌پای این نیروی تازه‌نفس چابک خودش را بکشاند به او می‌گوید «من اگر حرف نزنم تندتر می‌آیم» و پسرک به او می‌گوید «پس حرف نزن.» یک دنیا تعبیر می‌شود از همین دیالوگ ساده نوشت. از اینکه تاریخ به چشم ما نسل جدیدی که مدام عجله داریم به رفتن و رسیدن چقدر دست و پا گیر به نظر می‌رسد درحالیکه اگر کمی صبر کنیم و پا به پایش برویم راه را نشان‌مان می‌دهد. این را می‌دانم که در این قصه در نهایت گذشته پسرک را به آن سرمنزل مقصودی که می‌خواهد نمی‌رساند اما در آن سرگشتگی لااقل چیزهای مهمی را نشانش می‌دهد و در دل تاریکی و ترس از صدای سگی که زوزه می‌کشد به او پشتگرمی‌ می‌دهد که «برو من مواظبت هستم، برو نگاهت می‌کنم.» تو در میان گل‌ها چون گل میان خارینمی‌شود گفت این داستان شخصیت منفور دارد. همه چیز انقدر ساده است که انگار نمی‌توانی از هیچ‌کدام‌شان کینه‌ای به دل بگیری یا بابت چیزی مقصرشان بدانی ولی اگر بخواهم یکی را نام ببرم که جایی پس ذهنم رفتارش را قضاوت می‌کنم آن یک نفر معلم مدرسه است. کسی که فکر می‌کنی باید نماد آموزش زندگی بهتر و نگاه درست‌تری باشد ولی متاسفانه او هم گرفتار انضباط و نظم و «تحویل آدم خوب به اجتماع» مانده است. آنجا که به بچه‌ای که به خاطر کمک کردن به پدرش در کار مزرعه نتوانسته مشق شبش را کامل بنویسد تشر می‌زند و می‌گوید «ببینید بچه‌ها، وظیفه‌ی اصلی شما درس خوندنه» دلت می‌خواهد بر سرش فریاد بکشی که از کدام سیاره آمده‌ای که نمی‌بینی این بچه بخواهد هم نمی‌تواند درس خواندن را اولویت زندگی‌اش قرار بدهد و تنها سهمی که تو در زندگی‌اش داری ایجاد ترس و دلهره از انجام ندادن یک رونویسی احمقانه در دفتر است. آن گل خشکیده‌ای که پیرمرد به پسرک داد که لای دفتر دوستش بگذارد و در آخرین صحنه‌ی فیلم دوباره سروکله‌اش پیدا می‌شود به نظرم یکی از لطیف‌ترین پایان‌بندی‌هایی‌ست که دیده‌ام. پایان‌بندی‌ای که بغض در گلویت را با لبخند همراه می‌کند. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 08:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی زندگی‌ات را خودت انتخاب کن</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86-bocwjb0xoquy</link>
                <description>کتاب «پیش از آنکه مال شما باشیم» عنوان کتاب برگزیده‌ی سال ۲۰۱۷ در گودریدز را یدک می‌کشد. داستان چند لایه‌ای در دو دوره‌ی زمانی متفاوت که هرچه جلوتر می‌روی می‌بینی ساده‌تر ولی در عین حال پیچیده‌تر از آن است که فکر می‌کردی. قصه‌ای که می‌گوید نه تنها جدید نیست که بارها و بارها در اشکال مختلف روایت شده است ولی آنچه این کتاب را از نمونه‌های مشابه‌ آن جدا می‌کند به زعم من شخصیت‌پردازی قوی و توصیف‌های ماندگارش است. داستان از زبان دختر بزرگ خانواده‌ای فقیر که روی قایق زندگی می‌کنند و از زبان دختر یک سناتور آمریکایی که برای موفقیت‌های بزرگ سیاسی در آینده‌ی نزدیک آماده می‌شود در دو دوره‌ی زمانی متفاوت روایت می‌شود. همان ابتدای داستان چند باری صفحات را زیر و رو کردم که مطمئن شوم درست متوجه شده‌ام که خانواده روی قایق زندگی می‌کنند. گویا در دوره‌ای که این داستان روایت می‌شود، یعنی حوالی ۱۹۳۰ میلادی در آمریکا عده‌ای از کارگران و خانواده‌هایشان به دلیل شرایط اقتصادی نامناسب روی قایق‌های دست‌سازی به شکل خانه زندگی می‌کرده‌اند. خانواده‌هایی که اغلب پرجمعیت هم بوده‌اند. پدر خانواده ناچار می‌شود مادر در حال وضع حمل را به بیمارستان برساند چون ماما برای به دنیا آوردن دوقلوها مهارت کافی ندارد. ریل فاس دختر ۱۲ ساله‌ی خانواده ناگهان مسئول مراقبت و نگهداری از سه خواهر و یک برادر کوچک‌ می‌شود و آنقدری هم طول نمی‌کشد که ببیند چقدر در مواجهه با دنیای بی‌رحم آدم بزرگ‌ها ناتوان از مراقبت کردن از عزیزانش است. بچه‌ها از یتیم‌خانه‌ای که در اصل بنگاه معاملاتی فروش کودک به خانواده‌های ثروتمندی که امکان بچه‌دار شدن ندارند سر در می‌آورند و داستان به خوبی تمام مصائب و سختی‌هایی که متحمل می‌شوند را به تصویر می‌کشد. در عرض کمتر از یک شبانه‌روز این بچه‌ها نه فقط پدر و مادر که هویت‌شان را هم از دست می‌دهند چون مدیر یتیم‌خانه تشخیص می‌دهد اسم هرکدام‌شان باید به چه اسمی تغییر کند. حالا اینکه این دو قصه از گذشته و زمان حال چطور به هم متصل می‌شوند و زنجیره‌ی عجیبی که شکل می‌گیرد را تعریف نمی‌کنم که لذت خواندن کتاب را از بین نبرده باشم. آنچه از این کتاب برای من به یادگار ماند چند نکته‌ای‌ست که ریل در آخر قصه می‌گوید:&quot;Life is not unlike cinema. Each scene has its own music, and the music is created for the scene, woven to it in ways who do not understand. No matter how much we may love the melody of a bygone day or imagine the song of a future one, we must dance within the music of today, or we will aways be out of step, stumbling around in something that doesn’t suit the moment.&quot;«زندگی تفاوت چندانی با سینما ندارد. هر صحنه‌ای موسیقی خودش را دارد، موسیقی‌ای که برای همان صحنه خلق شده و چنان با آن تنیده شده که از ادراک خارج است. فارغ از اینکه تا چه حد عاشق ملودی روزگاری که گذشته‌ است باشیم یا آهنگ روزی در آینده را تصور کنیم، باید با موسیقی امروز برقصیم و همراه شویم، وگرنه همیشه خارج می‌زنیم، دور خودمان در حالتی می‌چرخیم که تناسبی با آن لحظه ندارد.»رها کردن گذشته و غصه نخوردن برای آینده از آن مواردی‌ست که همیشه ذهن مرا درگیر خود می‌کند. برای همین تشبیه روند زندگی به فیلمی که هر صحنه موسیقی خاص خودش را دارد برای من بسیار ملموس بود. مرا یاد لحظه‌هایی از زندگی انداخت که موسیقی مناسب صحنه‌اش مثلا رقص بهار شهداد روحانی بوده و من نینوای حسین علیزاده را می‌شنیده‌ام چون درگیر چیزی از گذشته مانده بودم. یا به این فکر کردم که چه لحظات و چه موسیقی‌های شاد و حتی آرام‌بخشی را با شنیدن صدای موسیقی ترسناک فیلم و سکوت قبل از بیرون آمدن دستی از گور که با جیغ همراه می‌شود هدر داده‌ام چون همیشه نگران وقوع موضوعی ترسناک در آینده بوده‌ام. &quot;People don’t come into our lives by accident.&quot;«آدم‌ها به طور اتفاقی وارد زندگی ما نمی‌شوند.» این هم یکی دیگر از آن مواردی‌ست که بارها و بارها در زندگی تجربه‌اش کرده‌ام. آشنایی با آدمی به طور کاملا اتفاقی (که البته به نظر می‌رسد من فکر می‌کرده‌ام اتفاق است) مسیر زند‌گی‌ام را به طور کامل عوض کرده است. مواردی بوده که فکر کرده‌ام اگر این آدم را ندیده بودم زندگی شادتری داشته‌ام و مواردی هم بوده که افسوس خورده‌ام که چرا این آدم را زودتر نشناخته‌ام ولی نقطه‌ی مشترک این دو وضعیت آموختن و حرکت کردن و رشد بوده است. این اتفاقی نبودن حضور آدم‌ها در زندگی یکی از آن مواردی‌ست که به خوبی در جای‌جای کتاب و در روابط آد‌م‌های مختلف به تصویر کشیده شده است. &quot;A woman’s past need not predict her future. She can dance to new music if she chooses. Her own music, to hear the tune, she must only stop talking. To herself, I mean. We’re always trying to persuade ourselves of things.&quot;«گذشته‌ی یک زن لزوما پیشگوی آینده‌ی او نیست. او می‌تواند با موسیقی جدیدی برقصد اگر انتخابش این باشد. موسیقی خودش، که برای شنیدن‌ش فقط باید دیگر حرف نزند. منظورم حرف زدن با خودش است. ما همیشه سعی می‌کنیم خودمان را نسبت به مسائل قانع کنیم.» شما را نمی‌دانم ولی در ذهن من همیشه صدایی‌ست که می‌گوید «مطمئنی از پس این کار برمیایی؟» و همین یک سوال ساده کافی‌ست برای اینکه انرژی و انگیزه‌ام از بین برود. موسیقی ذهن من موقع شروع کردن کار و پروژه‌ی جدیدی که در پیش دارم همیشه از ملودی اول روزی روزگاری شروع می‌شود و طولی نمی‌کشد که این ندای درونی کار خودش را می‌کند و موسیقی‌های ترسناک وارد صحنه می‌شوند و آخر سر سکوت کرکننده‌ای حکفرما می‌شود. من کتاب را به انگلیسی خواندم ولی با جستجوی مختصری که کردم دیدم گویا چند ترجمه از آن در بازار موجود است. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 04:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر یک مشت لایک</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-xdtx6r6cfk0o</link>
                <description>در این چند هفته‌ی اخیر مجموعه‌ی مستند هفت قسمتی Tiger King یا ببر شاه به معنای واقعی کلمه نقل محافل بوده است. داستانی عجیب و باورنکردنی با آدم‌هایی که هر چه جلوتر می‌رود بیشتر متعجب می‌شوی از دیدن‌شان،شنیدن‌شان و حتی وجود داشتن‌شان. ماجرا حول محور شخصیتی منحصربفرد به نام جو اگزاتیک (Joe Exotic) شکل می‌گیرد که یکی از شناخته‌شده‌ترین صاحبان باغ وحش در آمریکاست. کسی که به گفته‌ی خودش مجموعاً ۲۲۷ ببر و پلنگ و شیر و دیگر حیوانات وحشی را دور هم جمع کرده است. تا اینجا چیز چندان عجیبی نیست. آمار نگهداری حیوانات وحشی به عنوان حیوان خانگی و حبس کردن‌شان در باغ وحش‌ها مناقشه‌ای قدیمی و طولانی در آمریکاست. داستان از آنجایی جذاب می‌شود که یک دشمنی و نبرد بی‌وقفه بین جو و کارول بسکین (Carole Baskin) بر سر حقوق این حیوانات شروع می‌شود. کارول بسکین موسس مجموعه‌ای عظیم است به نام Big Cat Rescue که سال‌هاست زندگی‌اش را وقف حمایت از حقوق حیواناتی کرده که به زعم او توسط افرادی مانند جو مورد سواستفاده قرار می‌گیرند چرا که آن‌ها فقط به دنبال منافع خود بوده و از طریق زاد ‌و ولد بی‌رویه این حیوانات زبان‌بسته، به دنبال پر کردن جیب‌های خودشان هستند. تا اینجای کار با خودت می‌گویی خب ماجرا مشخص است. بحث حقوق حیوانات است و خب بله نگهداری حیوان وحشی در قفسی تنگ غیرانسانی است و چه خوب که آدم‌های مثل کارول هستند که عمر و ثروت‌شان را در این راه گذاشته‌اند که جلوی این سواستفاده گرفته شود. ولی ایراد کار آنجاست که تند رفته‌ای. این تازه اول راه است. از جایی در میانه‌های قسمت دوم می‌بینی نه، کم‌کم بازیگران دیگری به این نمایش اضافه می‌شوند که چه بسا باید در مورد تک‌تک‌شان جداگانه مستندهایی ساخته شود. چه تشکیلاتی و چه ثروتی و ... دو دقیقه یک بار از خودت می‌پرسی چطور چنین چیزی غیرقانونی نیست؟ چطور کسی تا امروز نتوانسته جلوی این آدم‌ها را بگیرد؟ قسمت سوم برای من یکی نقطه‌‌ی عطف داستان بود. قصه‌ای قدیمی از گذشته‌‌ی کارول بسکین و سرنوشت نامعلوم شوهر مفقودالاثرش ناگهان تمام معادله‌ها را به هم می‌ریزد. چهره‌‌ی زن فداکار عاشق گربه‌ها که طرفه آنکه خودش به موی گربه حساسیت دارد و نمی‌تواند حتی به عنوان حیوان خانگی هم گربه نگه دارد، با یک داستان مشکوک به کسی تبدیل می‌شود که دیگر نمی‌توانی به سرش قسم بخوری. از دشمنی جو و کارول می‌گفتم. آنچه نبرد میان این دو را به عرصه‌ای تماشایی تبدیل کرده بود حضور مستمر و قدرتمند شبکه‌های اجتماعی در زندگی و کار و دنیای این دو نفر بود. صفحه‌ی فیسبوک Big Cat Rescue بیش از ۲.۵ میلیون فالوئر دارد و ویدیوهای یوتوب کارول از گزارش‌های منظم‌اش از اوضاع حیوانات و ارتباطش با گروه زیادی از داوطلب‌ها که برای کمک در نگهداری حیوانات به ا‌و مراجعه می‌کنند از کارول چهره‌ای اجتماعی، قدرتمند و کنش‌گر ساخته است. آنطرف این مهلکه جو با سر و وضع عجیب و رفتار منحصربفرد و سبک زندگی عجیبش ایستاده است که بسیاری از کسانی که سال‌ها با او کار کرده‌اند معتقد بودند آدم‌ها بیشتر برای دیدن او بوده که به باغ وحش می‌آمده‌اند تا دیدن ببرها.  دردسرتان ندهم، کاری نیست که فکر کنید در دنیای شگفت‌انگیز اینفلوئنسرها بوده که جو نکرده باشد (از شبکه‌های اجتماعی گرفته تا ساخت برنامه‌ی مستند در مورد زندگی خودش، تا تاسیس یک شبکه تلویزیونی خصوصی تا کاندیداتوری برای فرمانداری و ریاست‌جمهوری). بخش عظیمی از محتوای این برنامه‌ها به جنگ خونین میان جو و کارول بر سر حیوانات می‌گذرد. کارول با حمایت گروه‌های حامی حقوق حیوانات و صد البته با حمایت چند صد هزار نفر از فالوئرهای وفادار، زندگی و کار و در‌آمد و وجود جو را نشانه می‌گیرد و حلقه‌ی محاصره را هر روز برای او تنگ و تنگ‌تر می‌کند. جو تمام ثروت و اندوخته‌ی خود و حتی خانواده‌اش را در مناقشات حقوقی با کارول از دست می‌دهد و زندگی‌اش برای همیشه از این رو به آن رو می‌شود. نمی‌خواهم تمام داستان را برایتان موبه‌مو بگویم، حیف است اگر کنجکاو شده‌اید لذت تماشایش را از دست بدهید. ولی حالا برمی‌گردم به عنوان نوشته‌ام: به خاطر یک مشت لایک. آن چیزی که در پایان قصه‌ی پر فراز و نشیب جو اگزاتیک بیشتر از هر چیز دیگری با من ماند این بود که این آدم زندگی‌اش را به شهوت شهرت و دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن باخت. قسمت عظیمی از آن‌چه در آخر بر علیه او استفاده می‌شود و زندگی‌اش را برای همیشه عوض می‌کند یک مشت نمایش احمقانه جلوی دوربین به منظور جلب توجه است. در طول این قصه با آدم‌های زیادی آشنا می‌شوی که به مراتب انسان‌هایی دیوصفت‌تر، خطرناک‌تر، بی‌رحم‌تر و خلافکارتر از جو هستند ولی خوب یاد گرفته‌اند این دنیای پر زرق و برق شبکه‌های اجتماعی روزی قاتل جان‌شان خواهد شد. این مستند هفت قسمتی سفری عجیب است که با نفرت و انزجار از آدمی که با تمام استانداردهای موجود در دنیای امروز آدم بده‌ی ماجراست شروع می‌شود و بارها و بارها قضاوتت را در موقعیت‌های مختلف به چالش می‌کشد. به قول یکی از همکارانم که می‌گفت: این قصه چنان باورنکردنی‌ست که اگر به جای مستند فیلمی براساس داستان واقعی ساخته می‌شد و در سینما اکران می‌شد وقتی از سالن بیرون می‌آمدی قطعاً می‌گفتی امکان ندارد این ماجرا واقعی باشد، چه تخیلاتی را به اسم داستان واقعی به خورد مخاطب می‌دهند. </description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 06:59:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی پر رمز و راز</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-zcuofubevxnw</link>
                <description>از اینجا شروع کنم که بعد از سال‌ها کتاب خواندن و سریال دیدن به تازگی در مورد خودم به کشف عجیبی رسیده‌‌ام. بگذارید از کمی عقب‌تر شروع کنم. من از آن دسته از آدم‌هایی هستم که همیشه در مواجهه با سوال کتاب مورد علاقه‌ی شما چیست؟ نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی شما کیست؟ و چه ژانری از فیلم/سریال را بیشتر می‌پسندید؟ لال می‌شدم. ذهنم ناگهان صفحه‌ی سفیدی می‌شد که هرچه فکر می‌کردم در آن لحظه حتی نام‌ آخرین کتابی که خوانده بودم هم نمی‌آمد چه برسد به اینکه بخواهم یکی را هم به عنوان بهترین و محبوب‌ترین انتخاب کنم. سال‌ها این ماجرا آزارم می‌داد و به خودم می‌گفتم تو چطور بعد از اینهمه سال هنوز تکلیفت با خودت معلوم نیست؟حالا برگردیم سر اصل مطلب. چند وقتی‌ست به این کشف رسیده‌ام که در میان تمام آنچه خوانده‌ام و دیده‌ام هیچ‌چیز به اندازه‌ی ژانر جنایی/کارآگاهی/رمزآلود ضربان قلبم را بالا نمی‌برد. ساعت‌ها می‌گذرد و از سوزش چشم‌هایم می‌فهمم مدت زمان زیادی‌ست که کتاب را زمین نگذاشته‌ام یا بدون اینکه متوجه شوم اپیزودی پس از اپیزود دیگر را دیده‌ام و جلو رفته‌ام. حالا دیگر می‌دانم اگر جی.کی.رولینگ یکی از نویسنده‌های مورد علاقه‌ام است، این علاقه درست است که با هری پاتر و توانایی این زن در خلق یک دنیای خارق‌العاده با آنهمه جزییات دوست‌داشتنی شروع شده ولی با سری کتاب‌های کارآگاهی به نام کورمورن استرایک بوده که جای ویژه‌ای در ذهن و قلبم پیدا کرده است.مینی‌سریال ده قسمتی The Truth about the Harry Quebert Affair (حقیقتِ رابطه‌ی عاشقانه‌ی هری کوبر) از آن قصه‌های گیرای نفس‌گیری دارد که دیگر مطمئنم کرد طرفدار پر و پا قرص این ژانر هستم. ماجرا از دیدار دوباره‌ی شاگرد و استاد یا بهتر بگویم مرید و مرادی شروع می‌شود که پس از سال‌ها در شهری کوچک به هم می‌رسند. حالا دیگر هر دو نویسنده‌های سرشناسی هستند و شاگرد (مارکوس) آمده تا از استاد (هری) کمک بگیرد که شاید بتواند از پس فلج قلمی که چند وقتی‌ست گرفتارش شده بربیاد و دوباره بنویسد. همین دیدار ساده در نهایت منجر می‌شود به ماجرایی عجیب که ریشه در سی و سه سال قبل دارد. استاد به جرم قتل دختر پانزده‌ ساله‌ای به نام نولا که معلوم می‌شود تابستان سی و سه سال پیش با هم رابطه داشته‌اند و حالا بقایای جنازه‌اش با نسخه‌‌ی اولیه‌ی کتابی که برای او نوشته در حیاط خانه‌‌اش پیدا شده، بازداشت می‌شود و ماجرا ابعاد جنایی عجیبی پیدا می‌کند که هر قسمت پیچیده‌تر و عمیق‌تر و عجیب‌تر می‌شود.قصه با تمام پیچیدگی‌هایش در نهایت قصه‌ی سرخوردگی آدم‌هاست از آنچه می‌خواهند باشند و نیستند، از آنچه دوست دارند داشته باشند و ندارند. قصه‌ی درهم‌تنیده از یک مشت آدم ساده که در زنجیره‌ای از اشتباهات فردی و گروهی گرفتار می‌شوند و هرجا که سعی می‌کنند خودشان را از مخمصه‌ای رها کنند بیشتر فرو می‌روند و اشتباهات بزرگ‌تری ازشان سر می‌زند. قصه‌ی آدم‌هایی که دست به هر کاری می‌زنند برای آنکه تصویرشان در ذهن دیگران خراب نشوند و آدم‌هایی که دست به هر کاری می‌زنند برای آنکه تصویرشان در ذهن دیگران تنها روایت زندگی‌شان نباشد.این مینی‌سریال بر اساس کتابی نوشته‌ی ژو‌ئل دیکر نویسنده‌ی جوان سوئیسی است که در سال ۲۰۱۲ چاپ شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 07:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو که معنای عشقی به‌ من معنا بده ای یار</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-pdqm2cipebyf</link>
                <description>Modern Love این هفته فهمیدم امثال من بی‌خبر از روزنامه و پادکست گاهی چه چیزهای خوب و جالبی رو از دست می‌دیم و خودمون خبر نداریم. حالا چی شد که فهمیدم؟ با پخش سریال جدیدی به نام Modern Loveهیجان‌زده از لیست بازیگرها و سریال درام با مضمون عاشقانه‌ای که در نیویورک اتفاق میفته حرف می‌زدم که فهمیدم سریال براساس یکی از ستون‌های مشهور و محبوب نیویورک‌تایمز ساخته شده و مدت‌هاست پادکستی هم به راه انداخته و کلی طرفدار داره. حالا همین یک نمونه هم که طبعا نمی‌تونه رابطه‌ی من رو با پادکست خوب کنه ولی ستون روزنامه رو که می‌تونم دنبال کنم و بخونم که.بگذریم. سریال در ۸ قسمت ۳۰ دقیقه‌ای ساخته شده و هرکدوم به نوعی به چالش‌های بی‌پایان و رنگارنگ دنیای عشق و عاشقی پرداخته. از بزرگ کردن یک بچه به تنهایی تا عشق نافرجام تا عشق از یاد رفته در سالیان زندگی مشترک تا عشق در دنیای عجیب و تنهای کسی که از بیماری روانی رنج می‌بره تا تجربه‌های عجیب اول آشنایی تا عشق‌های خوراک طرفداران فروید تا مفهوم عشق و زندگی برای زوجی هم‌جنس تا عشق پیری. طیف قصه‌ها و روایت‌ها آنقدر گسترده و آشنا انتخاب شده‌ن که لااقل با یکی از شخصیت‌ها یه جایی از قصه می‌شه هم‌دلی کرد و همینه که به دل می‌نشینه.برای من اما همون ماجرای عشق پیری از همه دوست‌داشتنی‌تر بود. تمام مدت به این فکر می‌کردم که فرهنگ ما با این پدیده چه دشمنی عجیبی داره که از اول شنیدیم «عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند» و چرا هیچ‌وقت نپرسیدیم چرا؟ کی و کجا این تصمیم گرفته شده که آدم‌ها از یه سنی به بعد دیگه حق تجربه‌ کردن یه سری از مسائل رو ندارن؟ چی شده که تصمیم گرفتیم حق زندگی، حق عاشق شدن، حق احساس زنده بودن مثل یه کالای تولیدی تاریخ مصرف داره و بعد از یه سن و سالی می‌شه بهش تحقیرآمیز نگاه کرد؟قسمت هشتم داستان زن و مردی‌ست هرکدوم هفتاد و اندی ساله. با قصه‌ که همراه می‌شی می‌بینی همون شور و هیجان و همون بالا و پایین‌های هر رابطه‌ی دیگه‌ای اینجا هم هست با این تفاوت که پختگی و تجربه باعث می‌شه هر روز رابطه‌شون معادل هر ماه رابطه‌ی دو تا جوون پیش بره. چیزی که گاهی یادمون می‌ره اینه که آدم‌ها تا وقتی نفس می‌کشن فارغ از سن و سال‌شون حق زندگی دارن، می‌تونن آرزو و رویا داشته باشن، و تا وقتی چیزی که دل‌شون می‌خواد آسیبی به من و شما وارد نمی‌کنه (که اگه منصف باشیم چرا باید آسیبی وارد کنه؟) انتخاب‌هاشون به خودشون مربوطه و اینکه پدر/مادر/پدربزرگ/مادربزرگ هستن به این معنی نیست که دیگه به خودشون تعلق ندارن. همین که عمرشون رو پای غصه خوردن برای آینده‌ی بچه‌هاشون و بچه‌های بچه‌هاشون گذاشتن کافی نیست؟ که حالا من و شما از کندی و ناتوانی‌شون در انجام یه سری کارها جوک بسازیم و به خواسته‌هاشون ننگ رسوایی بزنیم؟ خب من و شما بی‌جا می‌کنیم.خلاصه که دیدن سریال رو به شمایی که دنبال روایت‌های آشنا از دردهای مشترک هستین توصیه می‌کنم. مطمئنم یکی از این ۸ قسمت بالاخره اشک‌تون رو سرازیر می‌کنه و شاید برای دقایقی کمتر احساس تنهایی کنین.پ.ن: همین چند روز پیش به دوستی می‌گفتم از برنامه‌ی فلان کمدین گاهی خیلی حرصم می‌گیره از بس جوک‌هاش با آدم‌های پیر شوخی می‌کنه. هر چیزی رو که می‌خواد به ناآگاهی از پدیده‌های روز تا کندی حرکت نسبت بده از مثال پدربزرگ و مادربزرگ استفاده می‌کنه و من هربار قلبم فشرده می‌شه انگار. خواستم توضیح اضافه داده باشم که به این موضوع همیشه و همه‌ جانبه حساسم.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 05:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس که نوشتن‌ات خوب است خانم اتوود!</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%88%D8%AF-zcx3fjwohkhx</link>
                <description>مارگارت اتوود در مراسم جایزه‌ی بوکر سال ۲۰۱۹ مارگارت اتوود رمان سرگذشت ندیمه را سال ۱۹۸۵ منتشر می‌کند. طی سال‌های بعد فیلم و نمایشنامه‌های زیادی با الهام از این داستان ساخته و اجرا می‌شوند. ولی سال ۲۰۱۷ زمانی‌ست که قرار است این رمان در بعدی وسیع‌تر نگاه‌ها را به خود جلب کند.وقتی برای اولین بار اسم سریال سرگذشت ندیمه را شنیدم نمی‌دانستم براساس رمانی از مارگارت اتوود ساخته شده است. خوب یادم است اولین قسمت را که دیدم حسابی به وجد آمدم و ده قسمت فصل اول را در یک روز و نیم تماشا کردم. فضای تلخ و سنگین و آشنایش بارها راه نفسم را بست. در فاصله‌ی انتظار برای شروع فصل دوم به سراغ کتاب رفتم. من همیشه و در همه‌ی موارد کتاب را به فیلم‌ها و سریال‌های ساخته شده براساس کتاب ترجیح داده‌ام و این یکی هم از این احساس همیشگی مستثنی نبود. گرچه سریال تا حد زیادی سعی کرده بود به کتاب وفادار بماند. همینجا بگویم که یکی از دلایل درخشان بودن فصل اول سریال هم همین وفاداری نسبی‌ست.ولی در پایان قسمت دهم سازندگان سریال تصمیم می‌گیرند راه خود را از نویسنده جدا کنند و این دنیای تاریک پر پیچ و خم را به پشتوانه‌‌ی بلندپروازی هالیوودی ادامه بدهند. فصل دوم سیزده قسمتی و به مراتب بی‌رحم‌تر و تاریک‌تر از فصل اول است. برخی قسمت‌ها چنان سنگین و سخت‌اند که به یاد می‌آورم گاهی به خودم می‌گفتم این چه عذابی‌ست که به خودت می‌دهی؟ چرا اینهمه خشونت و خشم و سرخوردگی را چندباره زندگی می‌کنی؟ چند قسمتی مانده به پایان فصل دوم کم‌کم حس می‌کنی قطار روایت داستان اندکی از ریل خارج شده است. آنچنان که باید و شاید درست پیش نمی‌رود و شخصیت‌ها دچار تحول‌های بی‌ربطی می‌شوند که تفسیرشان منطقی به نظر نمی‌رسد. تابستان ۲۰۱۹ از راه می‌رسد و فصل سوم شروع می‌شود و از همان قسمت اول به روشنی می‌فهمی قصه به طرز غم‌انگیزی از دست رفته است و ماجرا دیگر اسیر زرق و برق هالیوودی و تصویربرداری چنین و نورپردازی چنان شده است. ولی تمام سیزده قسمت را می‌بینی چون خودآزاری داری.از همان شروع فصل سوم یادم است در کنار فحش و فضیحت‌های هر هفته و ناامیدی از پس ناامیدی برای بلایی که سر قصه‌‌ی اصلی آمده روزنه‌ی امیدی در دلم روشن بود که مارگارت اتوود بعد از ۳۴ سال تصمیم گرفته است ادامه‌ی داستان را بنویسد. خودش ادامه‌ی داستان را بنویسد. عاقبت چند وقت پیش این انتظار به پایان رسید و کتاب وصایا منتشر شد.کتاب را که باز می‌کنی، از همان یکی دو بخش اول می‌فهمی نه تنها قطار به ریل بازگشته بلکه قرار است با سرعت هرچه تمام‌تر تو را به مقصد برساند، به آن رضایتی که از شریک شدن در ذهن خلاق و بی‌بدیل نویسنده‌ای چون مارگارت اتوود قرار است نصیبت شود. هرچه جلوتر می‌روی ذهنت ناخودآگاه روند قصه را با‌ آنچه هالیوود به خوردت داده مقایسه می‌کند و این تفاوت میان ماه من تا ماه گردون‌‌اش عصبانی‌ات می‌کند ولی کمی که جلوتر می‌روی به خودت می‌گویی بگذار با خانم اتوود هم‌قدم شوم، اینجا مقایسه‌ هم زشت است.وصایا سه راوی دارد که ادامه‌ی ماجرا یا بهتر بگویم سرانجام این غائله را سال‌ها بعد از قصه‌ی سرگذشت ندیمه برایمان می‌گویند: عمه لیدیا (عمه‌های جمع این حقیر را ببخشند، هیچ‌وقت نتوانستم با خودم کنار بیایم که شخصیتی تا این حد بی‌رحم می‌تواند خاله‌ی کسی باشد) و دو خواهر ناتنی قصه؛ هانا که در گیلیاد او را اگنس نامیده‌اند و نیکول که در سریال بدون مادرش از گیلیاد فراری داده می‌شود ولی در کتاب با مادرش از گیلیاد فرار می‌کند اما به خاطر حفظ جانشان بعد از رسیدن به کانادا از هم جدا می‌شوند. کتاب در حقیقت چگونگی فروپاشی گیلیاد را سال‌های سال بعد از بلاهایی که بر سر جون آزبورن و میلیون‌ها نفر دیگر آمده از زبان این سه نفر نقل می‌کند. از مسیر رشد و تغییر شخصیت‌ها گرفته تا تک‌تک جزییاتی که فکر شده و حساب شده در قصه آمده‌اند خواننده‌ی زخم‌خورده از روایت سطحی و توخالی هالیوودی را چنان ذوق‌زده می‌کند که تو گویی هدیه‌ای ارزشمند گرفته است. برای من که اینطور بود. و اصلا برایم جای تعجب نداشت که دیروز به عنوان یکی از برندگان جایزه‌ی بوکر انتخاب و معرفی شد.کتاب در یک کلام بی‌نظیر است. بهترین پایان برای یک قصه‌ی پرغصه.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 08:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله قد یه دنیاست؛ بین دنیای تو و من</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D9%85%D9%86-zuyu8vxgf1cf</link>
                <description>آدم‌ها برای نوشتن آداب خاصی دارند. هرکسی تحت شرایط خاصی نوشتن‌اش می‌آید. برای من این شرایط اندکی کلیشه‌ای‌اند و قدری منحصر‌به‌فرد. قسمت کلیشه‌ای‌اش می‌شود سکوت و فنجان چای و تنهایی و منحصربه‌فردش می‌شود محیط مرتب و تمیز و ناخن‌های کوتاه. من وقتی ناخن‌هایم بلند باشند نمی‌توانم بنویسم! نه می‌توانم قلم دست بگیرم نه می‌توانم تایپ کنم. همین‌طور وقتی اتاق نامرتب باشد. انگار ذهن من است که شلخته‌وار همه‌جا پخش شده است.امروز بعد از مدت‌ها ناخن‌هایم را از ته گرفته‌ام و نشسته‌ام که بنویسم. از اتفاق پررنگ این ماه‌های زندگی‌ام: مهاجرت. ممکن است بگویید می‌گذاشتی مهر خروج پاسپورتت خشک شود بعد بالای منبر می‌رفتی. در جواب‌تان می‌گویم شما به اشتباه فکر می‌کنید مهاجرت لحظه‌ی بیرون رفتن از مرز است. بگذارید همین اول یک موضوع را مشخص و واضح بگویم: اگر به تعداد آدم‌های زمین راه هست برای رسیدن به خدا، به تعداد همان آدم‌ها تجربه و مسیر هست برای مهاجرت. این قصه‌ای‌ست که شاید زمان و مکان مشترک داشته باشد ولی شخصیت‌ها همه‌چیزِ قصه‌اند و هرکدام متفاوت. می‌گفتم. مهاجرت از روزی که تصمیم می‌گیری بروی شروع می‌شود. از روزی که دیگر می‌دانی دیر یا زود باید بار سفر ببندی. بلاتکلیفی عجیبی دارد و برزخی عذاب‌آور. مخصوصا اگر در کشوری زندگی کنی که نمی‌دانی همین فردا قرار است چه اتفاقی برای مناسبات سیاسی و اقتصادی‌اش بیفتد. روزها می‌آیند و می‌روند و صدها بار تصمیم را با خودت مرور می‌کنی. به تمام سناریوهای ممکن و ناممکن فکر می‌کنی. گاهی ساعت‌ها برای دوری از عزیزانی که الان کنارشان هستی ولی روزی نخواهی بود غصه می‌خوری. برای مملکتی که حس می‌کنی جایی برای تو ندارد، فکر می‌کنی با تو نامهربان بوده است هم غصه می‌خوری. همه‌چیز اما از روزی که می‌گویند می‌توانی بیایی عوض می‌شود. دو خط جمله‌ی بی‌روح با ادبیات خشک و اداری در یک ایمیل زندگی‌ات را برای همیشه به قبل و بعد از خودش تقسیم می‌کند. از آن لحظه به بعد ماجرا شوخی شوخی، جدی شده است. از آن‌جا به بعد انگار یکی دکمه‌ی دور تند را می‌زند و همه چیز می‌شود دویدن به سمت خط پایان. من آن‌قدر دنیادیده نیستم که بتوانم نتیجه‌گیری کنم. اگر بودم هم نباید حکم کلی می‌دادم. من فقط می‌توانم تجربه‌ی خودم را بگویم. آن‌چه در دایره‌ی محدود روابط انسانی من گذشته است. واقعیت این است که به نظر من مجموعه‌ای از عوامل از جمله فرهنگ، عرف، وضعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشور و چه بسا خلق و خوهای ما مردمانی نامهربان با پدیده‌ی مهاجر و مهاجرت ساخته است. حق انتخاب تو برای زندگی کردن در کشوری دیگر نامش می‌شود فرار. سختی‌هایی که در راه مهاجرت کشیده‌ای نامش می‌شود فرصت نابرابری که برای همگان فراهم نیست. سختی‌هایی که قرار است بکشی و تمام ترس‌هایی که داری نامش می‌شود قدرناشناسی و حتی بی‌عرضگی. (نسخه‌ی آپدیت شده‌ای از ببین خدا پول رو به کیا می‌ده) تمام این‌ها می‌شوند بار گناه و ملامتی که همراه با کوله‌بار سفر باید به دوش بکشی. و تو خوب می‌دانی هم تقصیر هیچ‌کس نیست و هم تقصیر همه‌مان است که گذاشته‌ایم اینهمه تلخی به فکر و ذهن‌مان رخنه کند. مهاجرت درمان تمام دردها و پایان تمام سختی‌ها نیست. ایران جهنم نیست و هرجای دیگری جز ایران بهشت. بهشت و جهنم درون ذهن من و توست، هرجا برویم دنبال‌مان می‌آید. فیلم شب یلدا به نظرم یکی از درخشان‌ترین نمونه‌ی قصه‌ی آدم‌هایی‌ست که خوشبختی را معلول محیط می‌دانند و بس. جمله‌ای معروف دارد آنجا که حامد به همسرش می‌گوید: مهناز! اینجا که بودی همیشه اونور پنجره پی خوشبختی بودی، اروپا هم می‌گی خوشبخت نیستی. ببین! آمریکا هم بری خوشبخت نیستی. تو کره مریخ هم که بری خوشبخت نیستی. این‌ها را نمی‌نویسم که بگویم مهاجرت اشتباه است یا بگویم من احساس خوشبختی نمی‌کنم. می‌نویسم که یادم نرود امروزی که شش ماه از ترک خانواده و دوستان و عزیزان و شهر و کشورم می‌گذرد چه مسیر طولانی و عجیبی را آمده‌ام.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jan 2019 10:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز موفقیتت را به من بگو.</title>
                <link>https://virgool.io/@morvarid/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-psjrtzzcttod</link>
                <description>فرمولی برای پیروزی (و البته شکست)Photo by rawpixel on Unsplashشکست یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد. شکست نتیجه‌ی ناگزیر یک سلسله تصمیمات و انتخاب‌های ضعیف است. راحت‌تر بگوییم، شکست چیزی جز تکرار روزانه‌ی چند قضاوت اشتباه نیست. حالا سوال این‌جاست که چرا کسی باید تا این حد نادان باشد که یک خطا را هر روز تکرار کند؟ پاسخ این است که او به اهمیت این موضوع فکر نمی‌کند.فعالیت‌های روزانه‌ی ما  به خودی خود چندان مهم به نظر نمی‌رسند. یک تعلل جزئی، یک انتخاب ضعیف، یا یک ساعت از روز که تلف شده و کار مفیدی در آن انجام نشود عموما تاثیر مستقیم و آنی ندارد و این امر باعث می‌شود ما نتایج کارها و انتخاب‌هایمان را در لحظه نبینیم.چنانچه در ۹۰ روز گذشته به خودمان زحمت خواندن یک جلد کتاب نداده باشیم، این امر تاثیر مستقیمی روی زندگی ‌مان نخواهد گذاشت. و از آنجاییکه بعد از ۹۰ روز اول اتفاق خاصی برای ما نیفتاده ما این خطا را در ۹۰ روز آینده هم تکرار می‌کنیم و این روند همینطور ادامه پیدا می‌کند. چرا؟چون به نظر مهم نمی‌رسد. و خطر اصلی درست همین‌جا نهفته است. بدتر از کتاب نخواندن این است که متوجه نباشیم کتاب خواندن تا چه اندازه مهم است.فرمولی برای شکستیکی از بزرگ‌ترین خطرات شکست این است که آرام و بی‌صدا رخ می‌دهد. خطاهای ما در کوتاه‌مدت به نظر بی‌اثر می‌رسند و به هیچوجه اینگونه نشان نمی‌دهند که ما در حال شکست خوردنیم. گاه ممکن است این خطاها در دورانی شاد و سرخوش از زندگی ما اتفاق بیفتند که در آن‌ صورت اصلا متوجه‌شان نخواهیم بود. چون هیچ فاجعه و اتفاق بدی رخ نمی‌دهد که توجه ما را به خود جلب کند، ما همین‌طور روزها را یکی پس از دیگری از سر می‌گذرانیم، درحالیکه خطاهایمان را تکرار می‌کنیم، در افکار اشتباه‌مان می‌مانیم، به صداهای اشتباه گوش می‌دهیم و تصمیم‌های اشتباه می‌گیریم.متاسفانه شکست آمدن‌ا‌ش را اعلام نمی‌کند و بدون هشدار سروکله‌اش پیدا شده و زندگی‌هایمان را به هم می‌ریزد. به همین دلیل مهم است به بازبینی فلسفه‌ی زندگی‌مان بپردازیم تا بتوانیم تصمیم‌های بهتری بگیریم. با یک فلسفه‌ی وجودی قوی و شخصی که ما را در تمامی قدم‌ها راهنمایی می‌کند می‌توانیم خطاهایمان را پیدا کنیم و از تکرار آن‌ها جلوگیری کنیم. حالا خبر خوب این است که فرمول موفقیت هم به همین سادگی و با  ایجاد چند  عادت  و ضابطه‌ی روزانه در دسترس است. فرمولی برای پیروزیحالا یک سوال مهم و جالب پیش می‌‌آید: چطور می‌توانیم خطاهایمان در فرمول شکست را به ضابطه‌های مورد نیاز در فرمول موفقیت تبدیل کنیم؟ جواب این است: با اهمیت دادن به آینده به عنوان بخشی از فلسفه‌ی کنونی‌مان. شکست و موفقیت هر دو نتایجی در آینده دارند، پاداش‌های ناگزیر و پشیمانی‌های ناگزیر که نتایج اعمال گذشته‌ی ما هستند. اگر اینچنین است چرا مردم وقت بیشتری برای فکر کردن به آینده نمی‌گذارند؟جواب ساده است: آن‌ها آن‌چنان درگیر روزمرگی و اکنون هستند که این موضوع به نظرشان مهم نمی‌رسد. مشکلات و یا حتی خوشی‌های روزانه چنان ذهن برخی افراد را به خود مشغول می‌کند که دیگر مجالی برای فکر کردن به آینده نمی‌ماند.اما اگر برای خودمان ضابطه‌ای تعیین کنیم که روزی چند دقیقه برای بررسی آینده‌ی پیش رو در نظر بگیریم چه؟ آن موقع است که خواهیم توانست نتایج بالقوه‌ی اعمال امروزمان را ببینیم. وقتی به این اطلاعات ارزشمند مسلح شدیم، می‌توانیم دست به اصلاح امور بزنیم. به عبارت دیگر، با مقید کردن خود به این روش یاد می‌گیریم نگاه‌مان به آینده باشد و این امر منجر به ایجاد تغییر در طرز فکر کنونی‌مان، اصلاح خطاهایمان و ایجاد عادات مثبت جدید در ما خواهد شد.یکی ازهیجان‌انگیزترین جنبه‌های فرمول موفقیت -  چند عمل ساده‌ای که هرروز تمرین‌شان می‌کنیم- این است که نتایج آن را تقریبا بلافاصله می‌توانیم در زندگی‌هایمان ببینیم. وقتی به طور داوطلبانه خطاهای روزانه‌مان را به تمرین‌های مثبت روزانه تبدیل می‌کنیم، در مدت زمان کوتاه شاهد نتایج مثبت آن‌ها خواهیم بود. وقتی رژیم غذایی‌مان را عوض می‌کنیم، اوضاع سلامتی‌مان طی چند هفته بهبود می‌یابد. وقتی شروع به ورزش کردن می‌کنیم، احساس سرزنده بودن به سراغ‌مان می‌آید. وقتی شروع به کتاب خواندن می‌کنیم، سطح آگاهی‌مان بالا می‌رود و اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کنیم. همین قدم‌ها کوچک در آینده موفقیت‌های بزرگ در پی خواهند داشت. شما هم می‌توانید از همین امروز شروع کنید.پ.ن: این مطلب ترجمه‌ی آزاد من از این نوشته بوده و در مجله‌ی اینترنتی سان‌استار منتشر شده است.</description>
                <category>مروارید زندیچی</category>
                <author>مروارید زندیچی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jan 2019 06:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>