<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مروارید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@morvaridkarimi</link>
        <description>نوشتن درباره‌ی روزمرگی‌هام، هرجایی که بشه نوشت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 02:53:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/182807/avatar/tsDQV1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مروارید</title>
            <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون ارتباطات</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-wxzk3frpyi0t</link>
                <description>تنهایی چیکار می‌کنی؟۶ روزه توی دنیا، صدایی از مردم ایران شنیده نمیشه. انگار همه‌چیز در خاموشی فرو رفته.احوالات درونیم شباهت زیادی به دوران کووید داره. هرچند شرایط محیطی کاملا برعکس اون موقع‌اس (یعنی میشه آدم‌ها رو دید؛ ولی ارتباط آنلاین وجود نداره).وضعیت این روزها باعث‌شده یک بار دیگه به این فکر کنم که حضور آدمی چقدر وابسته به حضور بقیه افراده.اگه آدم‌ها نباشن چندروز دووم میاریم؟چندروز می‌تونیم هیچکس رو نبینیم، با هیچکس حرف نزنیم، توی اینترنت نباشیم و وقتی از خونه می‌زنیم بیرون هم هیچ آدمی رو نبینیم. چقدر می‌تونیم توی این تنهایی دووم بیاریم؟ چقدر خودمون رو می‌شناسیم که اگه هیچکس اطرافمون نباشه بتونیم حداقل ۷۲ساعت خودمون رو سرگرم کنیم؟ آدم‌ها چنددرصد از روزمره ما رو پر می‌کنن؟الان میشه دقیق‌تر فهمید همون اینستاگرام‌گردی بیهوده که شبیه وقت تلف کردن بود هم نوعی ارتباط محسوب میشه (حتی اگه فعالیتی نداشته باشی)، ارتباط با دنیای بیرون.بازم سوال میاد توی سرم. چند درصدِ از روزم وابسته به دنیای بیرونه؟ چقدر به درون خودم نگاه می‌کنم؟توی این ۶ روز سعی کردم کارهایی رو انجام بدم که توی حالت عادی وقت کمی براشون دارم؛ کتاب خوندن، نقاشی کشیدن، گوش دادن کتاب صوتی، دیدن آدم‌ها (قبل تاریکی هوا).نمی‌دونم چندروز دیگه می‌تونم این هرج‌ومرج رو تحمل کنم و وارد دوره جدیدی از دپرشن نشم.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 16:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیاه‌خواری بدون آشپزی</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-q0tvqsw7cheh</link>
                <description>تقریبا یک سال از زمانی که شاهد این منظره بودم و نسبت به تصمیمم مصمم شدم، می‌گذره.۱ فروردین بعد از سال تحویل به‌صورت جدی به همه‌ی اطرافیانم اعلام کردم که می‌خوام گیاه‌خوار باشم. هرچند زیاد تعجب نداشت چون قبلش هم به اون‌شکل گوشت‌خوار محسوب نمی‌شدم. همیشه موقع انتخاب غذا کلی چالش وجود داشت؛ خورشتی که با گوشت قرمز باشه نمی‌خورم، برگر نمی‌خورم، پیتزا نمی‌خورم، غذایی که بوی گوشت بده نمی‌خورم و‌.... هروقت می‌خواستیم بیرون غذا بگیریم حسابی از دست خودم کلافه می‌شدم، خسته شده بودم از توضیح دادن ِ اینکه چرا یه چیزی رو می‌خورم یه چیزی رو نه. یکی از دلایلی که این تصمیم رو گرفتم همین بود که توضیح ندم و فقط یک چیز رو انتخاب کنم؛ یعنی گوشت نخوردن.اما به این سادگی‌ها نبود. متاسفانه مثل خیلی از تصمیمات دیگه، بدون اینکه به‌اندازه کافی تحقیق کنم، شروع کردم.بزرگ‌ترین چالشِ پیش روی من «آشپزی» بود.۲ سال زندگی خوابگاهی و ۲ سال هم تنها زندگی کردن، نتونسته بود من رو به آشپزی علاقه‌مند کنه.بحث همیشگی من با آدم‌ها این بود که آشپزی خیلی کار بیهوده‌ایه. ساعت‌ها وقت می‌ذاری یه سری مواد غذایی رو قاطی می‌کنی و در نهایت در حالی که به‌خاطر پای گاز ایستادن اشتهات رو از دست دادی، در کم‌ترین زمان دخل غذا رو میاری و با شکمی سنگین منتظر میمونی هضم شه. هیچ بخشش مورد علاقه‌ام نیست.روزهای اولیه گیاه‌خواری همراه شده بود با تعطیلات عید و زمان بیشتری داشتم برای اینکه شکمم رو سیر کنم. تعطیلات ۱۳بدر طی یک سفر ناگهانی سر از ترکمن‌صحرا در آوردم. فکر کنم اونجا برای اولین‌بار با این حقیقت روبه‌رو شدم که اگه کسی نخواد گوشت بخوره، چقدر حق انتخاب‌های کمی داره. اون سفر رو با یه سری غذای محدود، موز و توت فرنگی گذروندم.حدود دو ماه هم دوستی وارد زندگیم شد و در مسیرِ سیرشدنم بسیار بهم کمک کرد.اواخر خرداد (همین ۴۰۴) با دوست صمیمیم تصمیم گرفتیم به جنوب سفر کنیم. روز سوم سفر، کشور وارد یک جنگ ۱۲روزه شد و من ۲ هفته از خونه‌ام دور موندم.هنوز به نظرم شرایط اونقدر بد نبود که مجبور شم هر غذایی بخورم. اون روزها رو هم با کمی آشپزی، غذای بیرون و برنج‌وماست (قوت قالبم) گذروندم.درگیری من با آشپزی همچنان ادامه داشت. فکر کنم هربار که پای گاز می‌ایستادم از خودم می‌پرسیدم چرا دارم چنین کاری می‌کنم؟ تقریبا ۶ ماه به همین وضع گذشت. یعنی اجبارِ خودم به آشپزی.ترجیح میدی آشپزی کنی یا گوشت بخوری؟نمی‌تونستم بیخیالِ سلامتیم بشم. می‌دونستم اگه بخوام گیاه‌خواری رو غیراصولی انجام بدم، خیلی سریع از پا میوفتم و مجبور میشم بذارمش کنار.یه روز برای آخرین‌بار این سوال رو از خودم پرسیدم، که حاضرم گوشت بخورم یا ترجیح میدم آشپزی کنم؟جوابم مشخص بود. تازه تونسته بودم از غذاخوردن لذت ببرم، تازه می‌تونستم بدون عذاب وجدان وعده‌های غذایی رو بخورم، می‌تونستم بدون اینکه بو و طعم غذا اذیتم کنه توی دهنم تستش کنم.حالا حدود ۱۰ ماه میشه که گیاه‌خوارم. نمی‌تونم بگم این اتفاق باعث شد عاشق آشپزی شم؛ ولی بدون اغراق می‌تونم بگم برای انجام هرکاری کافیه تمرین کنی. یعنی هنوز آشپزی برام اون کاری نیست که خوشحالم کنه ولی حداقل وقتی نتیجه‌اش خوشمزه میشه، خوشحال میشم (برخلاف قبل که نتیجه هم رضایت بخش نبود). :)قبل رژیم، با آشپزی دوست باشفکر کنم این موضوع فقط مخصوص به گیاه‌خواری نباشه و هر رژیمی رو در بر بگیره. وقتی کسی تصمیم می‌گیره رژیم غذایی متفاوتی داشته باشه، جایی که غذای موردنیازش رو می‌تونه پیدا کنه آشپزخونه‌اس، نه کافه و رستوران.سعی می‌کنم به آشپزی به چشم یه مهارتی نگاه کنم که درحال‌حاضر می‌تونه نیازم رو برطرف کنه؛ نه یه کار ضروری و واجب. اینطوری بهتره. :)پ.ن: جز معدود جاهایی که میشه نوشت و با آدم‌ها در ارتباط بود. (دی ۴۰۴)</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 03:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-mjlhvqdtozxb</link>
                <description>روزمرگیوقتی صحبت از «روزمرگی» میشه خیلی از آدم‌ها ممکنه حس بدی در بدنشون ایجاد شه یا یاد یک چیز کدر و ناراحت‌کننده بیوفتن. وقتی با اطرافیانم درباره روزمرگی صحبت می‌کنم، خیلی‌هاشون میگن که از اتفاق افتادنش فرارین و دائم دارن ازش دوری می‌کنن.کلمه روزمرگی رو توی یکی از موتورهای جستجو نوشتم، اولین نتیجه رو باز کردم و از بین تعریف‌های موجود این رو انتخاب کردم:«روزمرگی به معنای معمول شدن کاری‌ست، هر کاری که ما برای انجامش از اندیشه و خیال کمک نگیریم.»نظر من درباره روزمرگی کاملا برعکس اون دسته از آدم‌هاییه که در ابتدا اشاره کردم.ماهی کوچولوشما ماهی کوچکی رو تصور کنید که وقتی برای اولین بار چشم‌هاش رو باز کرده خودش رو وسط اقیانوسی مملو از ماهی، خرچنگ، صدف، گیاه‌های مختلف و... دیده (در زندگی انسانی، این ماهی‌ها و کلا موجودات دریایی می‌تونن استعاره از احساسات و مشکلات مختلفی باشن که آدمیزاد در طول یک روز باهاشون روبه‌رو میشه).بعد از گذشت مدتی که این ماهی کوچولو درگیر کشف دنیای اطرافشه، متوجه میشه که برای ادامه بقا و زنده موندن باید چیزهای زیادی رو یاد بگیره و به‌صورت روزانه ازشون استفاده کنه. مثلا دائما در تلاشه به قسمت جدیدی از اقیانوس عادت کنه، هیچوقت یک روزش شبیه روز دیگه نیست، همیشه با حوادث مختلفی روبه‌رو میشه و خطر مرگ هم همزمان تهدیدش می‌کنه.در یک ساعت رندوم از شبانه‌روز (چون فکر می‌کنم در اعماق اقیانوس، روز و شب معنی نداره)، وقتی ماهی کوچولو به یه مرجان تکیه داده به نظرتون دلش چی می‌خواد؟نظر من اینه که ماهی کوچولو فقط نیاز داره یکم آروم بگیره. این دقیقا همون دلیلیه که روزمرگی رو برای من تبدیل به یک اتفاق خوشایند می‌کنه. احتمالا روزمرگی رو دوست دارم چون چیزیه که برای داشتنش مدت‌ها تلاش کردم. یک‌جایی از زندگی بر خلاف میل باطنی از دنیای غیرقابل پیش‌بینی فریلنسری خداحافظی کردم و شغل حضوری رو انتخاب کردم. روتین پوستی رو شروع کردم تا شب‌ها قبل از خواب یک کار ثابت برای انجام دادن داشته باشم. یک‌سری کارها رو به روزهای مشخصی از هفته اختصاص دادم تا شاید با این کارها بتونم روزمرگی رو وارد لحظه‌هام کنم و کمتر هیاهوی زندگی رو تجربه کنم.به نظر من، روزمرگی همون چیزیه که اگه از آدم‌ها بگیریش، بعد از مدت کوتاهی دچار فروپاشی روانی میشن.پی‌نوشت:در این متن منظورم روزمرگی در اعمالی که انسان به‌صورت فیزیکی و روزانه انجام میده نیست، منظورم «ثبات» در خلق‌وخوی روانیه. اگر تجربه طولانی مدت از اضطراب یا افسردگی ناشی از نوسانات خلقی داشته باشید احتمالا درک این متن (بدون نیاز به خوانش مجدد) براتون ساده‌ست.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 23:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-hwosljnhslls</link>
                <description>ادامه دادن«ادامه دادن» اولین موضوعیه که برای فعالیت دوباره در ویرگول انتخاب کردم، البته نمیشه گفت خودم انتخاب کردم. دوستی در اینستاگرام چالشی با عنوان «write your day» رو شروع کرده و برای موضوع اول هم «ادامه دادن» رو انتخاب کرده که من هم با اون هم‌پا شدم.«ادامه دادن» همیشه یکی از چالش‌های من در انجام فرایندهای مختلف بوده و هست. ادامه دادن به ورزش کردن، ادامه دادن به درس خوندن، ادامه دادن به کلاس زبان رفتن یا حتی به‌نوعی ادامه دادن به زندگی کردن. اما چه چیزی باعث میشه یک‌سری افراد به‌راحتی توانایی ادامه دادن فرایندها رو داشته باشن و یک‌سری‌ها همه‌چیز رو همون ابتدا رها کنن؟ به نظرتون «انگیزه» باعث وجود این تفاوت در بین افراد میشه؟عامل ادامه دادن برای من بین «انگیزه» و سرعت «رسیدن به نتیجه» دائما در حرکته. خیلی وقت‌ها انگیزه شروع یک چیز کاملا شفاف و قدرتمنده ولی زمان رسیدن به نتیجه اینقدر طولانی میشه که انگیزه رو کم‌رنگ می‌کنه، اما خیلی وقت‌ها هم کارهایی که انجام می‌دیم لزوما نتیجه خاصی با خودشون به همراه ندارن، اینجور مواقع موندن در مسیر از همه‌چیز سخت‌تر میشه. با یکم سرچ کردن درباره این موضوع به یک‌سری راه‌حل‌ها رسیدم که یک سری‌هاشون که خودم قبلا انجام دادم یا برام جالب بوده که در ادامه انجام بدم رو می‌ذارم اینجا:چقدر پیش رفتی؟بعضی وقت‌ها اینقدر درگیر ادامه مسیر میشیم که یادمون میره چجوری رسیدیم به اینجایی که هستیم. چندین‌بار برای من اتفاق افتاده که در فرایند روانکاوی خسته شم و احساس کنم که هیچ چیزی قرار نیست درست بشه، چون n مدت زمان گذشته و هنوز دارم با مشکل x دست‌وپنجه نرم می‌کنم. چنین مواقعی تراپیستم مرور می‌کنه که در این مدت چه کارهایی انجام دادیم، چه مشکلاتی رو حل کردیم و در همین مشکل x، قبلا کجا ایستاده بودیم و الان کجا ایستادیم.این تکنیک یکی از راه‌هاییه که می‌تونه من رو از دلسرد شدن نسبت به انجام یک کار نجات بده. خیلی وقت‌ها دلسرد شدن ما دقیقا به این دلیله که فقط به جلو نگاه می‌کنیم و نگاهی به اطراف یا پشت سرمون نداریم. برای اینکه توانایی ادامه دادن داشته باشیم خوبه که گه‌گاهی به اطراف هم نگاه کنیم و خودمون رو با زمانی که برای اولین‌بار شروع کردیم مقایسه کنیم. نگاه کردن به موانع و چالش‌هایی که تونستیم با موفقیت ازشون گذر کنیم، تا حد خوبی به بیشتر شدن اعتمادبه‌نفس و ایجاد انگیزه کمک می‌کنه.چرا شروع کردی؟بعضی وقت‌ها که شرایط سخت میشه، ممکنه به چیزی نیاز داشته باشیم تا به خودمون یادآوری کنیم که در وهله اول «چرا» این کار رو شروع کردیم. برخی افراد باور دارن که به‌خاطرِ نداشتن این «چرایی» مهمه که آدم‌ها به‌سرعت از مسیرشون منحرف میشن.(درباره کمک‌کننده بودن این تکنیک نظری ندارم؛ ولی برای منظم بودن لحن و ساختار متن، پاراگراف بعدی رو با فرض درست بودن این دیدگاه می‌نویسم.)موقعی که همه‌چیز در بدترین حالت خودش قرار داره، دلیل شماره یک برای انجام یک کار دقیقا همون چیزیه که در لحظه اول شما رو به سمت اون کار سوق داده. همه ما ممکنه درگیری‌های ذهنی خودمون رو داشته باشیم؛ بنابراین داشتن یک دلیل قاطع برای ادامه دادن می‌تونه کمک کنه تا از شرایط سخت خارج بشیم.برنامه‌ریزی if-thenشاید درباره این روش برنامه‌ریزی شنیده باشید که بهش «برنامه‌ریزی اگر-آنگاه» هم میگن. این روش در اواسط دهه ۹۰ توسط روانشناس پیتر گولویزر ایجاد شده. تقریبا می‌تونم بگم این روش برنامه‌ریزی یکی از اصلی‌ترین روش‌هاییه که به من کمک می‌کنه تا جلوی ناامیدیم رو بگیرم. طبق تحقیقات مجله Motivation and Emotion، این روش برنامه‌ریزی باعث میشه تا افراد «فاصله بین تمایل به دستیابی به یک هدف و رسیدن به اون رو ببینند». این روش کمک می‌کنه تا شرایط گنگ و گیج‌کننده رو راحت‌تر درک کنیم و زمان‌هایی که در حال کلنجار رفتن با خودمون هستیم، یک اقدامی داشته باشیم (یا به‌عبارت دیگه، just do something). توضیح ساده این مدل برنامه‌ریزی:«اگر اتفاق x بیفته، من کار y رو انجام میدم.»برای مثال:اگر افکار منفی دارم، ده ثانیه طول می‌کشه تا نفس عمیق بکشم.اگر برای سه روز متوالی احساس استرس و اضطراب شدید دارم،‌ روز چهارم رو مرخصی می‌گیرم تا ریکاوری شم.اگر فیدبک منفی دریافت کردم، استراتژی متفاوتی رو امتحان می‌کنم.برنامه‌ریزی if-then یک استراتژی فوق‌العاده برای شرایط سخته و نگرانی‌ها رو تا حد زیادی از بین می‌بره؛ چون شما دقیقا می‌دونید در هر موقعیتی چه کاری باید انجام بدین. به نظر من خوبه که موقع استفاده از این تکنیک با خودمون صادق باشیم و از این روش به‌عنوان یک راه فرار استفاده نکنیم.قدم‌های کوچکمن هربار که یک هدف برای خودم تعیین می‌کنم و قصد ادامه دادنش رو دارم بارها و بارها با خودم تکرار می‌کنم که «سنگ بزرگ نشانه نزدنه». به نظرم این مهم‌ترین چیزیه که موقع برداشتن قدم‌های بزرگ باید در نظر بگیریم. حقیقت تلخ درباره قدم‌های بزرگ و تصمیم‌های بلندپروازانه اینه که مخربن و به‌سختی می‌تونیم اون‌ها رو بدون فروپاشی نگه داریم. قدم‌های بزرگ رو می‌تونیم به قدم‌های کوچیک‌تر تقسیم کنیم که قابل کنترل‌تر بشن و حتی باعث رسیدن به نتایج کوچیک‌تر بشن که خود این موضوع می‌تونه باعث ایجاد انگیزه و از بین رفتن دلسردی بشه.خب فکر می‌کنم «ادامه دادن» من برای نوشتن اولین مقاله‌ام به پایان رسید :))) امیدوارم این روند نوشتن در ویرگول رو بتونم ادامه بدم..</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 17:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون بریم رشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-wyty8utexibw</link>
                <description>بعد از پرسیدن این سوال از خودتون، بهتره سوال بعدی که جواب می‌دین این باشه که چرا می‌خوام برم سفر؟قبل از اینکه بهتون بگم خوبه که تابستون برید رشت یا نه می‌خوام یک مبحثی رو براتون باز کنم. مبحثی راجع به نقطه امن و فرار هر انسان در زندگیش.توی این روزهایی که همه افراد پر از مشغله و درگیری‌ان به نظرم خیلی خوبه که هر انسانی یک نقطه امن داشته باشه، یه جایی که فقط مخصوص به خودش باشه، احساساتی رو تجربه کنه که جای دیگه تجربه نکرده و مهم‌تر از همه توی اون نقطه می‌تونه فکر کنه و با افکارش تنها باشه. مهم نیست که این نقطه برای شما یک کافه‌اس، یه کوچه‌ی خلوته یا هرجای دیگه. مهم اینه که اونجا به غیر از خود شما و افکارتون، فرد دیگه‌ای حضور نداره.این نقطه توی زندگی من، سفر به رشت یا گیلانه. مهم نیست چقدر پول دارم، چقدر کار ریخته سرم. مهم اینه که زندگیم چجوری می‌گذره.اگه ظرفیت هر فرد رو یک کاسه در نظر بگیریم و خیال کنیم که این کاسه زیر یه شیر آب با لوله پوسیده قرار گرفته که هر از گاهی چکه می‌کنه، با این خیال که اون قطره‌های آب اتفاقاتی هستن که برای یک فرد میوفته، اونجایی که کاسه پر شده و از کنارش آب می‌ریزه همونجاییه که من رشت رو انتخاب می‌کنم.فکر کنم تا اینجا یکم دستگیرتون شده باشه که برای من فرقی نداره که وسط تابستونیم، پاییزه یا زمستون. ظرفم تعیین می‌کنه که کجا باشم!از بین همه ماه‌های سال چه ماهی رو برای سفر انتخاب می‌کنی؟قبلا توی مقاله‌ی سفر به رشت  راجع به یکی از سفرهام به رشت نوشتم می‌تونید اول یک نگاهی به اون بندازید و بعد برگردید به اینجا.دروغ چرا! سفر به رشت توی تابستون، به اندازه پاییز و زمستون هیجان انگیز نیست. اگه انسان گرمایی هستید توی این فصل چیزی به غیر از روزی دو بار دوش گرفتن، بدن عرق کرده و صورت تب کرده نسیبتون نمی‌شه. اما یه سری جاها هستن که می‌تونید کمتر در معرض گرما باشید. اگه برای سفرتون، شهرگردی رو کنار بذارید و تصمیم بگیرید روزهاتون رو توی یه اقامتگاه بگذرونید  می‌تونه اتفاق جالبی باشه که البته همونجا هم افراد معتقد بودن توی پاییز جای جذاب‌تریه.با همه‌ی این اوصاف به نظرم فقط جواب این سوال اهمیت داره.چرا می‌خواید برید سفر؟ تفریح، یک جای خنک و به دور از آدم‌ها: پس شهرهای خنک‌تر رو انتخاب کنید.مهم نیست هوا چطوریه نیاز دارم برم یک جایی ولی گرما کلافه‌ام می‌کنه: باز هم شهرهای خنک رو انتخاب کنید چون بیشتر کلافه میشید.می‌خوام جاهای دیدنی رو ببینم و توی شهر قدم بزنم: شاید اصفهان یا شیراز یا یزد چون شب‌های خنکی داره انتخاب بهتری باشه.می‌تونم گرما رو تحمل کنم نیاز به طبیعت دارم: رشت می‌تونه گزینه خوبی باشه.یک هفته توی گیلان چیکار کردی؟حقیقتی که وجود داره اینه که من وقتی میرم سفر روزهام عادی تر از وقتی سفر نیستم می‌گذره. حتی کمتر توی شهر راه میرم، بیشتر ترجیح میدم از تاکسی‌های اینترنتی استفاده کنم. کمتر کافه میرم و اگه کافه‌ای هم برم همونجاهاییه که بارهای رفتم. پس فکر می‌کنم سرچ کنید جاهای دیدنی رشت، کمک بیشتری بهتون می‌کنه تا استفاده از تجربیات آدمی که سفر می‌ره چون نیاز داره در هوایی به غیر از هوای شهری که هست نفس بکشه و بدون برنامه ریزی میره و هرچیزی که در انتظارش نشسته رو تجربه می‌کنه.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 13:25:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای استرس ساحل ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ledsbglpmx5j</link>
                <description>طرح متعلق به: مرجیلوبخش عظیمی از زندگیم صرف فهموندن واژه &quot;استرس&quot; به افرادی که درکی ازش ندارن شده. البته که در این مورد من هم زیاده روی می‌کنم اما خب از یک جایی به بعد پذیرفتم. نمی‌دونم از کجا و کِی سروکله‌اش پیدا شد اما یهو به خودم اومدم و دیدم احساسی به اسم استرس جایگزین تمامی احساساتی شده که یک فرد می‌تونه تجربه کنه، جایگزین عصبانیت، هیجان، ذوق‌زدگی و ... توصیفش هم کار چندان راحتی نیست. فکر کن یک روزت رو بخوای برای یک فردی تعریف کنی، اصلا من میگم قضاوت با شماصبح یک روز معمولی بعد از بیدار شدن گوشی همراهت رو چک می‌کنی و با رد کردن هر نوتیفیکشن حسی در تو به وجود میاد که نکنه دیشب که خواب بودم اتفاقی افتاده که بی‌خبر موندم. گوشی رو می‌ذاری کنار به این فکر می‌کنی که مسواکت سر جاشه یا دیشب بعد از حمام توی جیب حوله‌ات جا مونده و سریعا فکر بعدی با عنوانِ نکنه مسواکم گم شده باشه و نتونم مسواک بزنم جایگزین افکار قبلی میشه. به همین روال در ادامه روز برای تک تک فرایند آماده شدن نگرانی‌ بابت بودن یا نبودن هر جسمی در تو بوجود میاد. از خونه میزنی بیرون و در حالی که هیچکس منتظرت نیست و هیچ عجله‌ای نداری بابت اینکه به اولین مترو نرسی نگرانی، در حالی که در بدترین حالت باید 10 دقیقه منتظر بمونی تا مترو بعدی بیاد و سوار شی. بعد از یک پیاده روی کوتاه به محل کارت می‌رسی با لبخندی دوخته شده به بقیه سلام می‌کنی و نگرانی بابت اینکه نکنه کاری کردم که فلانی مثل همیشه جوابم رو نداد، بله فلانی زندگی خودش رو داره و احتمال رخ دادن اتفاقات مختلف اونقدر زیاد هست که گوشه ذهنش هم درگیر این نیست که چجوری جواب سلام مروارید رو دادم، اما مهمه که بدونید در این مورد با یک ذهن بهونه‌ساز طرف هستید.این فقط دو ساعت از روز یک آدم استرسی و مضطرب (در حد من) بود جدا از جلسات، تلفن‌ها و مصاحبه‌هایی که در طول روز وجود دارن. من از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم این استرس رو با کسی درمیون نذارم اینکه تپش قلبی غیرقابل توصیف به سراغم میاد، نفس کشیدن سخت میشه، پاهات سست میشه و انگار قراره لحظه بعدی دنیا به پایان برسه. چون جواب‌ها مشخصناسترس نداشته باش.الان چرا استرس داری؟چه چیز استرس‌زایی وجود داره اخه؟نفس عمیق بکشآب بخورتوام الکی شلوغش می‌کنی.و کاش میشد بگم که توی این لحظه اینقدر فشار روی فرد زیاده که هیچ چیز و هیچ چیز بهش کمک نمی‌کنه.البته که بعد از این زندگی پر استرس به نتایجی هم رسیدم. راه حل‌هایی که به من کمک کرد صحبت با افراد نزدیک زندگیم، سرگرم کردن خودم نه به زور بلکه با چیزی که اینقدر علاقه داشته باشم که گذر زمان احساس نشه، مدیتیشن اگر در موقعیتش هستم، ورزش‌های سنگین و طولانی مدت و اینکه بپذیرم من انسانم و هر اتفاقی بیوفته حق دارم که خراب کنم.:) استرسی‌های عزیز در صورت وجود حس مشترک بیا همو پیدا کنیم.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 03:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به رشت - بهمن 1399</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-1399-qlldypmrumlp</link>
                <description>برای آدم‌های اهل سفر، کرونا بدترین اتفاقی بود که می‌تونست رخ بده. حالا تصور کن هم اهل سفر باشی هم از بیماری و بیمار شدن بترسی، مخصوصا بیماری‌ای که هنوز هیچ درمانی براش پیدا نشده به طور قطعی. یک سال اول با قرنطیه رعایت‌های بسیار و دنبال کردن اخبار گذشت تا جایی که تصمیم گرفتم با رعایت کردن یک سری نکات، برم سفر و برای مقصد، رشت رو انتخاب کردم و شاید سفر به رشت بهترین تصمیمی بود که می‌تونستم بگیرم.کرونا تا یک جایی می‌تونست آدم‌ها و مسیرش رو متوقف کنه از یک جایی به بعد باید می‌پذیرفتیم این بیماری وجود داره و وقت سازگاری کردنه. اما سفر رفتن در این شرایط مثل قبل نبود، انتخاب مقصد متفاوت بود، آدم‌هایی که می‌تونستی ببینی محدودتر می‌شدن و حتی ممکن بود خیلی از جاهایی که تو حالت عادی می‌تونستی بری، تعطیل باشن. مهم‌تر از همه‌ی دغدغه‌های ذهنی و خرج‌های سفر افزایش پیدا کرده بود. تقریبا قیمت همه چیز از بلیت اتوبوس تا وسایل مورد نیاز دو برابر شده بود و بخشی از هزینه‌ها هم صرف خرید الکل، دستکش، ماسک و ... میشد. به طور خلاصه حتی خرج‌های ثابت هم چند برابر شده بود.انتخاب بهترین وسیله‌ی حمل و نقل برای سفر در کرونابرای دور موندن از خطرات احتمالی، بهترین گزینه ماشین شخصیه اما اگه مثل من وسیله نقلیه شخصی ندارید و می‌خواید کم خرج هم سفر کنید، سفر با اتوبوسِ شرکت‌هایی که ماشیناشون تمیزن و قیمت‌هاشون معقوله می‌تونه گزینه‌ی خوبیه. من برای سفر به رشت 10 ساعت مسیر پیش رو داشتم به علاوه‌ی وسواس و حساسیت به صندلی‌های اتوبوس و دغدغه‌ی بعدی این بود که من توی مسیر خوابم نمی‌بره. به محض سوار شدن کل صندلی و اطرافش رو الکل زدم سه تا ماسک داشتم و شروع کردم به پادکست گوش دادن.به نظرم اگه اهل کتاب و پادکست هستید می‌تونه سرگرمی خوبی برای پیش بردن مسیر باشه.البته اگه فیلم دیدن هم براتون لذت‌بخشه قطعا گزینه‌ی خوبیه ولی من توی مطلب &amp;amp;quot;فیلم ندیدن&amp;amp;quot; نظرم رو راجع به فیلم گفتم پس همون پادکست گوش دادن رو انتخاب می‌کنم.کافه گردیاگه اهل کافه نشینی هستین قطعا رشت می‌تونه از جذاب‌ترین شهرها برای سفر باشه براتون. از کافه‌ داوود که توی بازار اصلی شهره و سالهاست اونجاست تا شیک‌ترین کافه‌هایی که بتونید غذاهای خوشمزه بخورید.صبح روز سفر رو با صبحانه‌ای در کافه دوک در منطقه گلسار شروع کردم. واقعا تست کردن طعم خوب اون قهوه و صبحانه‌ی کامل بعد از یه مسیر طولانی بهترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته از شانس خوب من اون روز توی کافه یه تولد هم بود و من شاهد موسیقی زنده هم بودم :))) امیدوارم برای شما هم از این اتفاقات یهویی بیوفته.بعد از اینکه صبحانه رو خوردم برای اینکه به کارهام برسم کافه ساووی رو انتخاب کردم. وقتی میرسی پایین ساختمون تا بری طبقه‌ی سوم انتظار اینکه با همچین فضایی مواجه بشی رو نداری. دیواری پر از نقاشی و قاب عکس که یه بخشش پر از کتاب‌هاییه که شاید سال‌ها دنبالشون بودیو نتونستی پیدا کنی. سهم من از این کافه یه میز دنج پشت پنجره، یه قاب عکس از برج ایفل و شنیدن موسیقی خوب بود.من فریلنسری رو با کافه نشینی شروع کردم و همیشه خیلی برام ارزشمنده که کافه‌ای برم که فضای آرومی داشته باشه، مزاحمتی برام ایجاد نشه و مهم‌تر از همه بعد از یه تایمی بهم نگن بلند شم.به نظرم اگه بعد از سفر به رشت دوست داشتید که به کاراتون برسید ساووی (مخصوصا توی صبح) می‌تونه گزینه‌ی خیلی خیلی خوبی باشه.جاهای دیدنیاگه بعد از دیدن تیتر امیدوارید که با لیستی از جاهای دیدنی مواجه بشید سخت در اشتباهید. این بخش از مطلب برای اون دسته از آدم‌هاییه که نمی‌خوان برن موزه یا بازار. برای افرادیه که هدفشون از سفر رفتن، دور شدن از محل زندگیشون و رسیدن به آرامش در تنهایی خودشونه و همچنین از دیدن آدم‌های جدید لذت می‌برن.شاید از سفر به رشت به واسطه‌ی یک سری محتواهایی که ارائه شده، تصوراتی داشته باشید، هوای بارونی، میدون شهرداری و ...اما توی این چندباری که من رفتم رشت شاید کلا یکی دو بار همچین جاهایی رو دیده باشم. رشت برای من چرخیدن توی بازار قدیمی دیدن آدم‌ها، کافه نشینی و البته ساحل انزلیه.ترجیح میدم به جای اینکه توی پاساژها بچرخم یا جاهایی برم که همه در حال فیلم و عکس گرفتنن جایی برم که چند دقیقه ذهنم ازاد بشه.و اصولا انزلی رفتن، قدم زدن و نشستن کنار ساحل درحالی که موج با پاهات برخورد می‌کنه ترجیح میدم. اگه یه هاپوی مهربون هم پیدا بشه که بخواد باهاتون دوست بشه و کل مسیر رو هم‌قدم بشید و کنار دریا دنبال هم بدویید هم که برگ برنده دست شماست.شاید پایانمن تنهایی رفتن رو ترجیح میدم و شاید افراد کمی باشن که این سبک از سفر رفتن رو بپسندن شاید هم آدم‌های زیادی باشن اما من نشناسمشون.در هر حال به نظرم این یک هفته‌ای که من توی این شهر می‌گذرونم باعث میشه تا چندین ماه سرحال باشم و همین برای من بسه.هروقت شارژ باطری زندگیم تمام شد، لپ تاپم رو می‌ذارم توی کوله‎ام، وسایلم رو جمع می‌کنم بلیت می‌گیرم و راه میوفتم به سمت مقصد بعدی.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 15:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر یک روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-n1sndrx2ucqk</link>
                <description>چهارشنبه زیر آلاچیق نشسته بودم و سیگارم را می‌کشیدم و به حجم کارهایی که باید انجام دهم ولی حوصله‌ی انجام دادن هیچ کدام را ندارم می‌اندیشیدم.به مشکلات شخصی خودم که حتی وقتی برای فکر کردن بهشان ندارم، تراپیستی که دیگر با او در ارتباط نیستم و کوهی از قرص‌های اعصاب که در کشوی بالای تختم دفن شده‌اند.از طرف دوستی که به تازگی اشنا شده‌ایم به من پیشنهاد یک سفر یک روزه شد‌. هیچوقت پیشنهاد سفر را رد نمی‌کنم، در سفر چیزهای زیادی یاد می‌گیرم.روز بعد ساعت ۷ عصر به راه افتادیم، هم مسیر شدن با آدم‌هایی که شناخت کاملی از آنها نداری یک مهارت است که به مرور زمان با سفر رفتن کسب کرده‌ام وگرنه غرغروتر از آن هستم که ساعت‌ها خودم را با همه چیز وقف بدهم. یک ساعتی تا مقصد فاصله داشتیم برف شروع به باریدن کرد. در کل زندگی‌ام ده بار برف ندیده‌ام اما آنقدر هم اتفاق هیجان انگیزی برایم نیست. ماشینمان در برف ماند و سعی می‌کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و به راننده اعتماد کنم.رسیدیم و پیوستیم به آدم‌هایی که هیچ‌ کدامشان را نمی‌شناختم و آنقدر شلوغ بود که وقتی برای معرفی هم نمی‌ماند. بعد از چند ساعت هم صحبتی جداگانه بلاخره اسمشان را یاد گرفتم.عادت قدیمی‌ای که دارم نگاه کردن به آدم هاست، این عادت را سال اول دانشجویی‌ام خودش را بیشتر از هروقت دیگری نشان داد وقتی که شب‌ها کنار زیرگذر خوابگاه می‌نشستم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم، فکر می‌کردم کجا می‌روند، به چه فکر می‌کنند و ...دیشب هم به آدم‌ها و رفتارهایشان نگاه می‌کردم، به کنار یکدیگر بودنشان به حرف زدنشان. بعد از یک ماه خستگی خواب خوبی را داشتم، صبح بیدار شدم برفی نمی‌بارید ولی کل حیاط برف نشسته بود. گمان می‌کردم حالم بهتر می‌شود با این سفر یک روزه و گپ زدن با آدم‌های جدید. ساعت نزدیک به ۱۲ ظهر تنها نشسته‌ام سیگارها را یکی پس از دیگری روشن می‌کنم و سعی می‌کنم با خودم رو راست باشم.حالم خوب نیست، این سفرهای یک روزه و آدم‌ها هم حالم را خوب نکردند. این مشکلات و افکار به یک راه حل عمیق‌تر احتیاج دارند. نمی‌دانم کی قرار است به یک آرامش نسبی برسم. آرامشی که سال‌ها پیش یک جایی گم شده‌است و نمی‌توانیم یکدیگر را پیدا کنیم.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Fri, 31 Dec 2021 12:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم ندیدن</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-mnghba8pnfal</link>
                <description>آدم‌ها از من می‌پرسن چجوری فیلم نگاه نمی‌کنی؟ چجوری می‌تونی فلان فیلم رو ندیده باشی اما همین فیلم رو کتابش رو بارها خوندی یا کتاب‌های دیگه‌ای می‌خونی.نمی‌تونم دلیل قانع کننده‌ای برای فیلم ندین بیارم نمی‌تونم بگم چجوری بهترین فیلم‌های دنیا که هرکسی دیده رو ندیده‌ام.اما حسی که موقع فیلم دیدن دارم رو می‌تونم بگمجواب این سوال می‌تونه با این شروع بشه که &quot;چجوری فیلم نمی‌بینی اما ساعت‌ها پادکست‌هایی مثل &quot;دیالوگ باکس&quot; که مربوط به سکانس فیلم‌هاست رو بدون اینکه فیلم‌هارو دیده باشی می‌شنوی؟&quot;اولین دفعاتی که دیالوگ باکس رو شنیدم به یاد میارم. یه دختری که چیزی به تولد 18 سالگی‌اش نمونده، در یکی از شهرهای کویری این کشور زیر پنجره‌ی بزرگ اتاقش که جز معماری ثابت این شهر به حساب میاد نشسته روی تختش هوا کم کم داره تاریک میشه نمی‌دونه باقی اعضای خانواده دارن چیکار می‌کنن اصلا خونه هستن یا نیستن. کنکور داده و نمی‌دونه کجای مسیر زندگیش ایستاده، فکر می‌کنه گاها ناخن‌هاش رو میجوعه و دوست داره تصور کنه لحظه‌ی بعدی توی این دنیا نیست. کتاب‌های غیر درسی سمت راست تختش صف کشیدن، بوم نقاشیش رو به روی تخت گوشه‌ی دیوار جا خوش کرده و کتاب‌های ریاضی‌ای که خونده شدن و باید منتظر نتیجه خوندنشون بمونه.کست باکس رو دانلود کرده دیالوگ باکس رو به پیشنهاد یکی از دوستاش می‌شنوه. یکی پس از دیگری. آهنگ‌ها، دیالوگ‌ها، نوشته‌هاخونده میشن و همشون توی گوشش می‌پیچه. چشماش رو می‌بنده  و تصور می‌کنه. خودش رو تصور می‌کنه ده سال دیگه دلش می‌خواد توی کدوم کشور با کوله‌اش در حال سفر باشه و اینارو بشنوه؟. پنج سال دیگه چی؟ دو سال دیگه؟تصور می‌کنه. آدم‌هارو. چهرهاشون رو اینکه کجا نشستن اینکه الان کجانچهار سال گذشته از اون روزها الان توی یه شهر دیگه زندگی می‌کنه پشت میزش نشسته دیالوگ باکس می‌شنوه همچنان فیلم‌ها رو ندیده چشماش رو می‌بندهتصور می‌کنمو فیلم نمی‌بینم چون نمی‌خوام تصورات یک نفر دیگری رو ببینم چون نمی‌خوام همه چیز از پیش تعیین شده باشه و من فقط یک بیننده باشم.من اومدم که تصور کنم، خیال‌پردازی کنم، خلق کنم.من فیلم نمی‌بینم چون من آدم خیال پردازی‌ام نه آدم نشستن و دیدنِ خیال‌پردازی‌های دیگری.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 13:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی مادر بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-xvjtyvqqxl2k</link>
                <description>من جز آدم‌هایی نیستم که طعم داشتن پدربزرگ مادربزرگ رو چشیده باشم.اولیشون رو سال ۱۳۷۱ از دست دادمو آخریش رو ۱۴۰۰خاطره‌ی زیادی هم ازشون ندارممادربزرگی که همش توی جا افتاده بود و حتی در حد مکالمه هم ازش خاطره ندارمفقط یه چیز یادمهاز اون خونه ای که پدربزرگ بعد از اینکه صبح زود میرفت سبزی و حلیم میخرید بدون هیچ حرفی میشست بالا سر مادربزرگی که نه میتونه صحبت کنه نه تکون بخورهبراش سبزی پاک کنه، بهش صبحانه بدهو بره توی حیاط انگور بچینه.من حتی با بابابزرگمم هیچ مکالمه ای نداشتم.تنها چیزی که یادمه این بود که وقتی میخواست بازی کنه می‌ایستاد جلومون هر وری میرفتیم اونم میومد جلومون چنددقیقه گیجمون میکرد بدون هیچ مکالمه‌ای.ازش فقط یه قدو هیکل یادمه که احتمالا چون بابام از لحاظ ظاهری خیلی شبیهشه توی ذهنم باقی مونده.و مادربزرگی که تنها تصویرم ازش یه پیرهن آبی قدیمی توی تنشه دستی که یه نفر براش گذاشته روی شکمش با چهارتا النگو طلابا اشاره و اندکی کلمات که فقط ماها میفهمیدیم حال بقیه رو بپرسههر از گاهی هم همون دستش رو که همیشه یه پارچه هم توی مشتش بود میکوبید روی سینه‌اش یکی رو نفرین میکرد.حتی میتونم بوی خونه‌اشون رو تا وقتی زنده بودن به یاد بیارم. یه بوی خاصیه که مخصوص افراد سالخورده‌اسمثل بوی گردن بچه میمونه که قابل توصیف نیست.اینقدر خاطره ای ندارم که توی مراسم‌ها بیشتر برای غمی که پدر یا مادرم داشتن تحمل میکردن اشک میریختم.من تجربه ی دست پخت مادر بزرگ ندارم، چایی مادربزرگ، دست نوازشش، مهربونیش، عیدی دادناشون، اینکه لوستون کنن و بدونی خونه خودتون هرچی ممنوعه اونجا همه چی ازاده.امروز این کادراین درخت انگورمنو برد به اون وقتی که بابابزرگ تو اتاقش خواب بودمادربزرگی که تاحالا ایستادنشو ندیده بودم اما اخرین عکسمون ۲۴ساعت قبل از این بود که اصطلاحا صبحانه بپره تو گلوش.و منی که توی افتاب روی سکوی حیاطشون مینشستم به درخت انگور نگاه میکردم.امروزم به درخت انگور نگاه کردمتو افتاب</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 13:02:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>about me</title>
                <link>https://virgool.io/@morvaridkarimi/about-me-rdte9bdkbxou</link>
                <description>هروقت میام جایی شروع به نوشتن کنم اول از خودم میپرسم این چیزی که دارم مینویسم میتونه به کسی کمک کنه یا نه؟من دارم مینویسم. مرواریدی که ۲۰ سال سن داره و هزاران اتفاق براش افتاده. توی سه تا استان با بیشترین تفاوت فرهنگی زندگی کرده. هزاران دوست به دست اورد و از دست داد.عاشق نوشتنم و هر پلتفرمی که بشه توش نوشت رو مینویسم و از خودم میگم. ادعا ندارم که قلم خوبی دارم اما همیشه میدونم بلاخره یکی پیدا میشه که حس خوبی بگیره.سفر میکنم و توی سفرهام با آدم‌های مختلف زندگی میکنم و از تجربه هاشون استفاده میکنم. هیچوقت از گوش دادن به زندگی آدما خسته نمیشم. انسان‌ها با همه‌ی تفاوت هاشون زیبان و اگه نخوایم طرز فکرمون رو به کسی قالب کنیم میشه کنار هر انسانی بدون سانسور کردن خودمون بهترین ارتباط و زندگی رو داشت.در حال حاضر سئوی سایت کار میکنم و در کنارش دفتر برنامه ریزی طراحی میکنم با توجه به سلیقه خودتون.منو توی اینستاگرام میتونید با آیدی morvaridkarimi_ داشته باشید :)))و همین این متن کوتاهی بود راجع به من.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 12:45:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>