<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مروارید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@morwarid</link>
        <description>جادوگر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/190992/avatar/awtd3g.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مروارید</title>
            <link>https://virgool.io/@morwarid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فعل‌های صرف‌نشده: چطور مصادر جعلی را از افعال تشخیص دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D9%81%D8%B9%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-nlqmbzgneblh</link>
                <description>«فعل» نمایش‌نامه‌ای‌ست درباره روابط آدم‌های یک دبیرستان دخترانه؛ روابطی که با حضور فرهاد، نخستین دبیر مرد این دبیرستان دچار پیچیدگی‌هایی می‌شود. سلسله حوادثی که با تصمیم‌گیری شخصیت‌ها و سخنانی که به زبان می‌آورند رقم می‌خورد و به مخاطب یاد‌آوری می‌کنند که هر تصمیم و حرفی در گذشته یک تاثیر پروانه‌ای بر زندگی فرد و اطرافیانش خواهد گذاشت. تاثیری که در این نمایش‌نامه، تا سی سال پس از زندگی شخصیت‌ها هم‌چنان دیده‌می‌شود.شخصیت محوری نمایش‌نامه، فرهاد که همه چیز با حضور او در دبیرستان آغاز می‌شود آرام و تا حدودی خجالتی به نظر می‌رسد. پوستۀ خجالتی او زمانی تَرَک برمی‌دارد که درباره موضوع پایان‌نامه‌اش صحبت می‌کند؛ موضوعی که معرف «امر خیالی»[1]‌ اوست. این امر خیالی برای او به‌طرز طعنه‌آمیزی با دستور زبان و ماهیت و چیستی «فعل» پیوند خورده‌است و یادآور بیان معروف لاکان «ناخودآگاه ساختاری مشابه یک زبان دارد»[2] است. منظور از این حرف، آن است که، همان‌طور که خواسته‌های ناخودآگاه همیشه خواستۀ گم‌شدۀ ما، مادرِ (سرمنشأ) تجربیات کلامی ما را می‌جویند، زبان هم همیشه به دنبال راهی برای گنجاندن دنیای مادی که ما به عنوان افراد بالغ در آن زندگی می‌کنیم، در قالب کلمات است. دنیای مادی که زمان نوزادی و پیش از کلام، نیازی به کلمات نداشت، زیرا همه چیز را احساس می‌کردیم. فرهاد در تلاش برای توضیح چیستی زبان و فعل به وسیلۀ همین کلمات است. او برای مسئولیت‌پذیر نبودن بهانه‌تراشی می‌کند؛ به همین سبب موضوع انتخابی‌اش برای پایان‌نامه به گونه‌ای‌ست که جز خودش، حتا استاد راهنمایش، درک درستی از آن ندارد. کمااین‌که درنهایت آن‌چه برای مخاطب آشکار می‌شود ناشناخته بودن این موضوع برای خود فرهاد است. این پایان‌نامه هیچ‌گاه به اتمام نمی‌رسد. هیچ‌گاه تایید نمی‌شود؛ ابزاری‌ست برای برانگیخته‌کردن احساسات دیگران، کسانی که درک درستی از صحبت‌های فرهاد که در ردای کلمات زیبا بیان می‌شود ندارند. دنیایی که نگرش و حرف‌زدن فرهاد را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد، نوعی از دنیای فانتزی و متوهمی که در آن افعال شکوهمند و قدرتمندند.ترس از جدی‌شدن مسائل، در روابط عاطفی برای فرهاد تبدیل به یک «مسئله ریشه‌ای»[3] چون «ترس از صمیمیت»[4] می‌شود. او با انتخاب لیلا که به دلایل بسیاری چون اختلاف سنی زیاد و فاصلۀ اجتماعی قابل‌توجهی مثل استاد و شاگرد شانسی برای رابطه‌اش با او متصور نمی‌شود، از صمیمیت بیش از اندازه، از یک رابطۀ جدی در چارچوبی معقول کناره می‌گیرد. ازدواج او و شیوا نیز در همین مسیر قرار می‌گیرد. این بار مرگ لیلا بهانه‌ای می‌شود برای او تا از ایجاد صمیمیت و رابطه‌ای معنی‌دار و سالم دوری بجوید. احساس گناه از تصمیمات گذشته مکانیزم دفاعی او برای فرار از این نوع مسئولیت به‌عنوان طرفی این رابطه است. این جدی‌تر نشدنِ هیچ مسئله‌ای در زندگی فرهاد، حتا در شغل او نمود پیدا می‌کند. درحالی‌که اطرافیان پیش‌رفت کرده و برای مثال شیوا تحصیلاتش را تا مقاطع بالاتری ادامه می‌دهد، فرهاد درجا می‌زند؛ او دبیر ادبیات سادۀ دبیرستانی دخترانه باقی می‌ماند با پایان‌نامۀ مقطع کارشناسی ارشدی که هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد و به نمادی از دنیای گم‌گشتگی‌های فرهاد تبدیل می‌شود. او به دنبال چیزی‌ست که نمی‌داند چیست و هیچ‌گاه یافت نخواهد شد.مسائل ریشه‌ای لیلا، «ترس از رهاشدگی»[5] و «دریافت متزلزل و ناپایدار از خویش»[6] هستند. ترس از رهاشدگی برای او، با توجه به پدر غافل و تاحدی غایبِ او توجیه می‌شود. تا جایی که با ضمانت سادۀ فرهاد برای اخراج نشدنِ لیلا در روز ورودش، لیلا تصور می‌کند مردی که ضامن او شده‌است اهمیت ویژه‌ای به او می‌دهد. اهمیتی که فقدانش در زندگی لیلا به‌شدت احساس می‌شد. لیلا باتوجه به این کمبودِ توجه و محبت، برای تشکر از فرهاد و چنگ‌زدن و حفظ توجهی که ناگهانی به‌دست آورده، خودش را وقف علاقمندی‌ها و دنیای فرهاد می‌کند. عدم‌توانایی لیلا برای دست‌یابی به احساسی از هویت شخصی و خودشناسی –در قسمتی از متن اثر، لیلا به این اشاره می‌کند که برای هر کس او به‌گونه‌ای تفسیر می‌شود، برای پدرش افسرده، برای مدیر مدرسه گستاخ و برای هم‌کلاسی‌هایش مزاحم و منزوی‌ست- او را بسیار آسیب‌پذیر در تاثیرپذیری از دیگران می‌کند و در این مورد فرهاد که دنیای فانتزی خاص خودش را دارد و به مالیخولیای لیلا نزدیک است، شخص بسیار مناسبی به نظر می‌رسد. لاکان با این ادعا که «تمایلات ما همواره تمایلات دیگری‌ست»[7] این مسئله را مطرح می‌کند که در واقع آن‌چه شخص به‌عنوان باور و اعتقاد، میل و تعصبات از آنِ خودش می‌داند و توهمی از منحصربه‌فردبودگی دارد، توسط امر نمادین[8] که در خانواده و جامعه نمود می‌یابد به فرد ارائه می‌شود. امر نمادین برای لیلا توصیفات هم‌کلاسی‌ها و خانواده‌اش از او و سپس شیفتگی فرهاد به دستور زبان و افعال است. بسیار دردناک است که حتا پس از مرگ لیلا، او از هیچ کدام از قضاوت‌ها و برچسب‌زَنی‌ها رهایی نمی‌یابد. برای فرهاد او تبدیل به یک قدیس، یک امر دست‌نیافتنی که همیشه با حضورش تایید و اعتباردهی به فرهاد را همراه داشت می‌شود. یک فعل صرف‌نشده که در دنیای فرهاد، یک ابهامِ پُرشکوه و متعالی‌ست. بهانه‌ای برای درجازدن و گم‌گشتگیِ فرهاد. برای شیوا او جنین سقط‌شدۀ ناقص است؛ سایه‌ای‌ست بر زندگی زناشویی او و فرهاد. نمادی‌ست از ناکامی یک پیوند و برای پریسا، رقیب همیشگی و باهوشش، او یک تومور است. توموری که یادآور احساس گناه سرکوب‌شدۀ اوست. پریسا خودش را در مرگ لیلا با رساندن نامه‌ها به مدیر مدرسه، خانم افراشته و علنی‌کردن شایعۀ رابطۀ فرهاد و لیلا مقصر می‌داند. همۀ این شخصیت‌ها به‌دنبال خلاصی از خاطرات لیلا هستند. ترس از رهاشدگی برای لیلا تا نقطه‌ای شدت می‌یابد که با حصولِ اطمینان از هیچ‌گاه به‌دست نیاوردن فرهاد، دست به خودکشی می‌زند. مواجه با مرگ برای او راحت‌تر از مواجه با تجربۀ ناخوشایند رهاشدگی‌ست که مدام توسط اطرافیانش به او تحمیل شده‌ است. در این نقطه اضافه‌کردن ترس از صمیمت به مسائل ریشه‌ای لیلا نیز منطقی‌ است. او درواقع فرهاد را نمی‌خواهد. فرهاد مجازی‌ست از توجهی که به او می‌شود. جایگزینی‌ست برای کمبودهایی که در زندگی داشته‌ و این برای لیلا که در کلاس درس، فرهاد با خیره شدن به او، گویی منحصراً برای او درس می‌داده، نهایت شعف است. میل به مورد توجه‌بودن برای لیلا آن چنان است که مدام و مدام به آن اشاره می‌شود. پریسا او را ادایی می‌داند –میل به موردتوجه‌بودن پریسا عامل دیگری‌ست برای حساسیت زیاد او به لیلا. برای فرد رقابت‌طلبی چون او، دلیل توجه و این که از جانب چه کسی باشد اهمیتی ندارد. او فقط خواهان دیده‌شدن است ولو به هر دلیلی- کسی که با خیره شدن به خورشید به دنبال برطرف کردن فقدان توجهی‌ست که در زندگی‌اش داشته است. خانم علایی، مربی تئاتر معتقد است لیلا تلاش داشته تا لحظۀ مرگش نیز پُر از ژست و نمایش باشد. تصدیق مدام تنهایی و کمبودهای لیلا.در مرور شخصیت‌های مونث اثر، نکته‌ای که در ابتدا توجه مخاطب را جلب می‌کند، عصبانیت، پرخاش و میل به کنترل‌گر بودن مدیر مدرسه، خانم افراشته است. مکانیزم دفاعی او در مواجه با شاگردان و هم‌کارانش، «جانشین‌سازی»[9] و «فرافکنی»[10] است. عصبانیت او از عمر هدررفته‌اش در مدرسه، عدم‌آزادی او در جوانی به اندازه شاگردان امروزش در ابراز احساسات، موردتوجه نبودن به اندازه باقی هم‌کاران جوان و شاگردانش برای فرهاد، عصبانیتش از خود برای احساس گناه برای شیفتگی و راغب بودن در شرکت در مسابقه جلب توجه فرهاد، متوجه اطرافیان می‌شود. این عصبانیت از شرایط چرخیده و بقیه را هدف می‌گیرد. کسانی که مرتکب اشتباهی نشدند مدام توسط او تهدید و تحقیر می‌شوند و بهشان هشدار داده می‌شود. این میل به موردتوجه دبیر مرد جدید قرار گرفتن باعث می‌شود در اولین برخورد، خانم افراشته به ازدواج شیوا و برادرزاده‌اش اشاره کند، این فرافکنی و هشدارهای مداوم به فرهاد و باقی زنان راه فرار او از این احساس گناه هستند. او این مسابقه را با توجه به سنش ناعادلانه می‌بیند.توجه به فرهاد، خواستن او، مناسب دیدن او، مرکز بودن او، اهمیت بسیار زیادی در اثر دارد. او تبدیل به تجسم عینی فالوس[11] می‌شود. او برانگیزانندۀ میل جنسی زنان است و تمام اثر در راستای این هدف شکل می‌گیرد. زنان برای داشتن او به رقابت برمی‌خیزند، اگرچه هیچ‌گاه هیچ‌کدام به درستی به آن دست نمی‌یابند. سقط‌های مکرر شیوا، بیان‌گر پیوند درست‌شکل‌نگرفته و محقق‌نشدۀ میان او و فرهاد است. داشتن توجه دختران نوجوان دگرجنس‌خواهی که به صورت طبیعی نسبت به جنس مذکر کنجکاوی دارند (این کنجکاوی هم توسط امر نمادین –جامعه و مدرسه- القا می‌شود) کار راحتی‌ است. صحبت از دغدغه‌ای مشترک با شیوا کافی به نظر می‌رسد و در باقی موارد، میل زنان بدون توجیه مناسبی به مخاطب تحمیل می‌شود. خانم افراشته و حتا گل‌خانم، فراش مدرسه هم هر کدام به نوبه‌ای به دنبال کسب این توجه‌اند. جالب‌ترین مورد، اعتراف خانم علایی‌، مربی تئاتر به فرهاد است به‌عنوان زنی که نشانه‌هایی از زن هم‌جنس‌گرا را داراست. او در قسمتی از اثر اذعان می‌کند با دنیای مردان کاری ندارد اما شاید درغیراین‌صورت فرهاد گزینۀ مناسبی بود. فرهاد می‌تواند نمادی از فقدان، حسرت و میل واپس‌رانده‌شده‌‌ی مردانه تلقی شود. میل به برتر و درکنترل‌بودن و داشتن آن‌چه در ناخودآگاه طلب می‌شود.آدم‌های «فعل»، آسیب‌دیده و دارای ترس‌هایی منحصربه‌فردند. آن‌ها، همه، به ما به‌عنوان مخاطب وزن و تاثیر کلمات و تصمیماتمان را یادآوری می‌کنند. تاثیری پروانه‌ای که در ابتدا به آن اشاره کردیم را به شکل فشرده‌ای برایمان به نمایش می‌گذارند. سرنخ را هر بار که یکی از شخصیت‌ها خطاب به فرهاد از تاثیر رفتار و حرف‌هایش در قالب جمله‌ای چون «فکر کردی این حرف‌ها می‌ره تو هوا گم می‌شه؟» گفته‌ است به دستمان می‌دهد که در این نقطه‌، چیزی در آینده دچار تغییر شده‌ و این تغییر به‌واسطه‌ی پرش‌های زمانی مکرر، برای مخاطب آشکار می‌شود. هر شخصیت با پنهان شدن پشت احساسی دیگر، رفتاری دیگر در تلاش است تا مقصود حقیقی‌اش را پنهان کند. در مثال، برای لیلا عشق که بهانه‌ای برای داشتن توجه و برطرف‌شدن فقدان محبت کافی در زندگی‌اش بود و یا صحبت از شکوهمندی افعال توسط فرهاد که برای تاییدشدن و اعتباربخشی به افکارش –این اتفاق توسط لیلا در عالی‌ترین مرتبه‌ی خودش اتفاق می‌افتد- بود. آن‌چه در نهایت باقی می‌ماند انزوای شخصیت‌هاست. انزوایی که از درک و فهمیده‌نشدن توسط دیگری آغاز می‌شود و به قانع شدن به یک صندلی خالی، به خاطرۀ حضوری که زمانی احساس تنهایی در دنیای درونی ما را از بین برده‌ بود ختم می‌شود.[1]  Imaginary Order [2]  &quot;The Unconscious is structured like a language&quot; [3] Core Issue[4]  Fear of Intimacy [5]  Fear of abandonment [6]  Insecure or unsustain sense of self[7]  &quot;Desire is always the desire of the Other&quot; [8]  Symbolic Order [9]  Displacement[10]  Projection [11] Phallus</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 17:55:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیاطین دور سرمان می‌رقصند.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%86%D8%AF-a4uvvoqcpwfv</link>
                <description>Devils Dance by JanneLawless.کهن‌الگوی خیر و شر قدیمی‌تر از آن است که با آن مواجه نشده‌ باشیم. ردپایش در قصه‌های کودکی بوده‌ و خدمت ارزنده‌ای نیز به داستان‌های فانتزی و علمی-تخیلی کرده‌ است. شناسایی خیر و شر در آلوت که نقش پررنگی در داستان دارد اما آن‌قدرها هم سرراست نیست. فخرالدین که شخصیت محوری داستان و شیخ سَلَفی و مدرس فقه است و این بین گاهی عملیات انتحاری هم برنامه‌ریزی می‌کند، به خیال خود در نقطۀ درست ماجرا ایستاده است. چه‌طور چنین خیالی نداشته‌ باشد، مادامی‌که فعالیت‌هایش در راه خداست، شیخ باکراماتی‌ست و سعی می‌کند در عظمت آسمان و زمین تفکر کند؟ بنابراین، برداشت فخرالدین از درست و غلط به‌گونه‌ای‌ست که می‌توان گفت او با منطق خودش انسان درستی‌ست و این منجر به ایجاد نوعی حق‌به‌جانبی و توهمی از مظهر حق بودن برای او می‌شود. «دیگری‌سازی»[1] فخرالدین، هم‌کیشان و مریدانش در دنیای داستان که سرکردگان یک گروه تروریستی‌اند و عملیات انتحاری انجام می‌دهند، گروهی از حابطیه‌مذهب‌ها را هدف قرار می‌گیرد؛ مذهب مضمحل‌شده‌ای که برای پرهیز از اشاره مستقیم به مذهب دیگری در داستان برگزیده شده‌ است.هومی بابا[2] پیشنهاد می‌دهد ادبیات جهان را از منظرهای مختلفی که فرهنگ‌ها لطمه‌های تاریخی هم‌چون بردگی، انقلاب، جنگ داخلی، قتل‌عام سیاسی، رژیم‌های سرکوب‌گر نظامی، فقدان هویت فرهنگی و مسائلی از این قبیل را تجربه کرده‌اند مطالعه کنیم. در آلوت تقریباً تمامی این موارد به موازات و به‌سبب یک‌دیگر اتفاق می‌افتند. جنگ داخلی بین فرقه‌های گوناگون مذهبی که با طعنه «آزادی‌خواه» نامیده می‌شدند، انقلاب و کودتایی که توسط فخرالدین و مریدانش علیه مذهب رسمی حکومت آغاز می‌شود، قتل‌عام و کشتار فجیعی که یک بار مادر فخرالدین را از او گرفته و بار دیگر، این بار توسط او در قالب عملیات انتحاری اتفاق می‌افتد، نمونه‌ای چند از این لطمه‌هایی‌اند که فخرالدین از کودکی درگیر آن بوده و سپس خودش عامل آن شده‌ است.آلوت داستان را از دیدگاه کسی برایمان تعریف می‌کند که شناخت زیادی از آن نداریم. عادت کرده‌ایم چنین شخصیتی را از ابتدا شیطانی ببینیم. فخرالدین یک ضدقهرمان است. ضدقهرمانی که ویژگی‌های بدنی‌اش مهم است اما دلهره‌آور نیستند. او قدرت جسمانی ویژه‌ای ندارد، با این حال از الگوی ضدقهرمان‌های خیلی معروف داستان‌های فانتزی پیروی می‌کند. فخرالدین به معنای حقیقی کلمه بدن علیلی دارد، زخم روی پیشانی‌اش، لنگ‌لنگان راه رفتنش و فک کجش ویژگی‌هایی‌اند که مدام یادآوری می‌شوند. در این‌جا نکته‌ای روشن می‌شود؛ قرار نیست با ضدقهرمان شکوهمندی -که یادمان نرود خیال می‌کند قهرمان است- روبه‌رو شویم. فخرالدین زمانی دلهره‌آور و عمیقاً خطرناک می‌شود که فردی چون او که به‌سبب کراماتی نامعتبر و صرفاً آموزش صرف‌ونحو به هم‌مدرسه‌ای‌ها و درنهایت با حمایت فردی با پس‌زمینه‌ای تاریک و مبهم، حاجی بشیر به این مقام رسیده‌ است چنین قدرتی داشته و حمایت نظامی می‌شود. این موقعیت مشابه مواجه کودک و یا فردی با روان بیمار است که اسلحه‌ای خطرناک در دست داشته و دیگران را تهدید می‌کند. درواقع عدم‌صلاحیت و کفایت اوست که نگرانی اصلی را ایجاد می‌کند. این عدم‌صلاحیت با توهم او از آن‌چه که است ترکیب خطرناکی‌ست که نتایج آن فاجعه‌بار می‌شود.اتفاقی که برای فخرالدین رخ می‌دهد مثال شفافی‌ست از این که چه‌گونه مصالح ایدئولوژیکی که فرهنگ غالب در اختیار فرد قرار می‌دهد به توهم او از هویتش دامن می‌زند. برای مثال فخرالدین و میرزاجمال، کسانی که در مرکز این فعالیت‌های تروریستی قرار گرفته‌اند؛ هر دو کودکی سخت و پرخشونتی را از سر گذرانیده و تحقیر شده‌اند. فخرالدین در بزرگسالی نیز توسط ملاممد یکی از مدرسان پیشین دارالدرس تحقیر شده‌ بود، البته انتقام این تحقیر را با حمایت حاجی بشیر گرفت و حکم به ارتداد ملاممد داد. فخرالدین حتا بیش از آن هم ملاممد را تحقیر کرد. زندگی‌اش را بهم زده و دخترش را به زنی در کنار سه زن دیگر گرفت. میرزاجمال که دست راست فخرالدین است، جوان لاابالی متعصبی‌ست که عادت ناشایستی که البته عارضه‌ای روانی‌ست دارد، او مدام خودش را در هر موقعیتی خصوصاً در هنگام تجربه اضطراب شدید لمس می‌کند، با توجه به پیشینه او در کودکی و روحیه عجیبش حضور او در کنار فخرالدین در مدرسه و پیشگام بودنش در برنامه‌ریزی عملیات با آن شوق غیرقابل‌وصف عجیب نمی‌نماید و حالا چنین فردی یکی از آغازکننده‌های اعتباربخشی به فخرالدین و پروبال دادن به این توهم است. او فخرالدین را تبدیل به «شیخنا»ی آدم‌های داستان می‌کند. حاجی بشیر با حمایت از فخرالدین درمقابل ملاممد روی کرامات فخرالدین صحّه می‌گذارد. زندانبان فخرالدین صرفاً با شنیدن صوت او حین تلاوت قرآن دلیل اصلی حضور او در زندان را فراموش کرده و حتا پای همسرش را برای کسب شفا و تبرّک به هم‌چون محیطی باز می‌کند. ایدئولوژی و فرهنگ غالب پیروز شده‌است. آن‌چه که می‌خواسته را به خورد ساده‌لوحانی چون اطرافیان فخرالدین و حتا خودش داده و گروهی که تعقل کافی نمی‌کنند را هدف گرفته‌ است. اگر به واکاوی عمیق‌تری بپردازیم، درواقع متهم اصلی برآمدن چنین هیولایی که شبیه به کودکی نابالغ با قدرت زیاد به نظر می‌رسد فرهنگ غالب است. فرهنگی که درهم‌تنیده شده‌ است با مفهومی چون دین. تمامی خشونت‌هایی که در سرتاسر داستان گسترده شده و زندگی فخرالدین را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد همین عامل است. خشونتی که فخرالدین در کودکی از جانب پدرش و برخی دیگر مستقیماً دریافت کرده و خشونتی که به‌واسطه همان تفکرات سبب کشته‌‌ شدن مادرش و مهاجرتشان شده‌ است. مهاجرتی که به‌دلیل خشونت آزادی‌خواهان و عدم‌امنیتی‌ست که پدر فخرالدین در خانه و شهر خودش تجربه می‌کند.بحث استعمار در آلوت، در درون مرزهای جغرافیایی اتفاق می‌افتد، بدان معنا که استعمارگران و استثمارشده‌ها در یک مرز جغرافیایی قرار دارند. این استعمار و تحمیل و سرکوب در سرزمینی که تنوع نژادی در آن زیرسایۀ تنوع مذاهب و فرقه‌های دینی گوناگون قرار دارد؛ سرکوبی فرهنگی و دینی‌ است. اگرچه به درستی این مرزهای جغرافیایی روشن نمی‌شوند و با یک جغرافیای تاحدودی فرضی و خیالی مواجهیم اما تمامی نشانه‌ها و اشاراتی که به ایران و برخی استان‌های آن چون اصفهان و کرمان می‌شود حاکی از آن است که ما در خاورمیانه‌ایم و حتا می‌توان به برخی از قسمت‌های این منطقه چون افغانستان و یا پاکستان هم ارجاع داد. بنابراین وضعیت استعماری در داستان و دیگری‌سازی‌ای که اتفاق می‌افتد برحسب تفاوت دینی‌ است. این دیگری‌سازی در راستای غیرانسانی[3]جلوه دادن دیگری‌ است. دیوار کشیدن میان «ما»ی داستان و «آن‌ها»ی داستان است. «ما» در این‌جا سَلَفی‌ها و هم‌کیشان فخرالدین‌اند و «آن‌ها» حابطی‌ها که به کرّات به مشرک بودن، به «دیگری»[4] بودنشان اشاره می‌شود. وحشی‌های (از دیدگاه استعمارگران) ترسیم‌شده در آلوت گونه‌ای از‌ زیبایی مشرکانه دارند. آن‌ها می‌توانند «دیگری‌های عجیب»[5] تلقی شوند. اگرچه هم‌چنان دیگری و در این رویکرد وحشی و «کم‌تر انسان» باقی می‌مانند. حابطی‌های مشرکِ داستان، به دموکراسی میان جن و پری و گیاهان باور دارند، به وجود پیامبری از میان خودشان براساس همان آیاتی که فخرالدین و هم‌کیشانش به آن اعتقاد دارند. درست نبودن این امر آن‌چنان برای فخرالدین بدیهی‌ست که سعی در حذف این گروه دارد. در جای دیگری نیز به مراسم عجیب این فرقه که روی سنگ‌های داغ راه رفته و دچار چنان خلسه‌ای می‌شوند که گرمای سوزان سنگ‌ها را احساس نمی‌کنند و دلیل این امر را اعتقادات‌ و ایمان‌شان می‌دانند اشاره می‌شود. روش دیگری برای دفرمه ساختن حالت انسانی گروهی که از دید فخرالدین نیاز به موردتحمیل قرار گرفتن فرهنگ و کد دینی و اعتقادی دارند. این مراسم چنان اهانت‌آمیز جلوه می‌کند که میرزاجمال برای اثبات پَست[6]بودن این مذهب پیشنهاد ایجاد حلقه‌ی انسانی آتشین در میان جمعیت را مطرح می‌کند. به این بهانه که اگر این اعتقادات برتری[7]دارند پس حابطی‌ها نجات خواهندیافت. باور به برتر بودن چنان مسجّل است که چنین مراسم بی‌نهایت مشرکانه‌ای که نوعی مبارزه‌طلبی و نمایش وجوه راستین مذهب‌شان است برای فردی چون میرزاجمال قابل‌تحمل نیست.مواجه فخرالدین با زنان زندگی‌اش تناقض و تضاد عجیبی با آن‌چه از قشری که او نمایندۀ آن است انتظار می‌رود دارد. فخرالدین با پیرزن یهودی تندی نمی‌کند، فخرالدین به‌گونه‌ای دائماً در فکر مادرش است و به‌نحوی گناه‌کارانه او را تحسین می‌کند. در خلوت خودش باسواد بودن مادرش را مرور کرده و یا عذابی که مرگ مادرش برای او داشته‌ است را به یاد می‌آورد. او در یک روز چهار همسر اختیار می‌کند، تا اندازه‌ای می‌شود گفت این تنها عمل مذموم او در زندگی زناشویی‌اش است. فخرالدین از همسرش برای داشتن رابطه کسب رضایت می‌کند و این همان نکته‌ی عجیبی‌ست که از فردی چون او انتظار نمی‌رود. در میان زنان فخرالدین، بتول بسیار حائزاهمیت است. فخرالدین در شب عروسی‌اش، هنگامی که چهار زنی را که اختیار کرده برای اولین بار ملاقات ‌می‌کند و به بررسی هر کدام از آنان می‌پردازد، متوجه اشتباهش در انتخاب بتول می‌شود. بتول هندی یا کشمیری‌ست؛ پوستش تیره است و تمام آن چیزی که فخرالدین در او می‌بیند همین است. فخرالدین بی‌نهایت احساس پشیمانی از این تصمیم می‌کند تا زمانی که مواجه‌اش با زن زندانبان که به بتول شباهت داشت میل جنسی او نسبت به همسرش را برمی‌انگیزاند. بتول قربانی سرکوب مضاعف[8]است. تلاقی رویکرد پسااستعماری و فمنیسم در اثر و شباهتی که سرکوب پدرسالار و سرکوب استعمارگران به‌وجود می‌آورند در این نقطه از اثر نمایان می‌شود. بتول قربانی ایدئولوژی استعماری که او را به‌دلیل نژاد بی‌ارزش می‌داند و ایدئولوژی پدرسالار است که این بار بی‌ارزشی او را به‌دلیل جنسیتش می‌داند. زنان دیگر فخرالدین مورد اول را تجربه نمی‌کنند. آن‌ها ظاهر و رنگ پوست مطلوبی برای فخرالدین دارند. تقلیدگری[9]برخاسته از استثمار در این رویکرد در بتول قابل‌رویت است. او تبدیل به زیردست یکی دیگر از همسران فخرالدین شده و برای کسب رضایت و پذیرفته‌شدن چون او رفتار می‌کند و یا اوامر او را اجرا می‌کند. ذهنیت دوپاره[10]، این حس که بتول نمی‌تواند از آن‌چه که بوده رها شود (بتول نمی‌تواند فکر گوش‌های سوراخ‌نشده را از ذهنش پاک کند) و هم‌چنان با وضعیت فعلی‌اش نیز خو گرفته‌است و حتا میل به ادامه‌دار شدن آن دارد (بتول می‌خواهد پسرش عبدالرزاق جا پای پدرش بگذارد) اثر دیگری‌ست که برخاسته از این وضعیت استعماری‌ست. او هم‌چون یک سوژه‌ی استعماری رفتار می‌کند.در رویکرد پسااستعماری برای به انقیاد درآوردن مردم بیگانه (در آلوت این بیگانگی با دین پیوند خورده‌است)، ملت استعمارگر لازم دارد خودش را قانع به تفاوت بیگانگانش کند و این تفاوت باید به نقطه‌نظری منجر شود که آن‌ها را پست و کم‌تر انسان به تصویر بکشد. شاید مهم‌ترین انگیزه‌‌ای که برای این استعمار می‌توان در نظر گرفت نیاز به قدرتمند، درکنترل بودن و برتری‌ باشد. بنابراین استعمارگرایی به دنبال زمین باروری از احساس ناامنی‌ست که بذرش را در آن بکارد. سطرهای آغازین قصه را به یاد آوریم:«روزی که به دنیا آمد سرک کشیده‌بودم توی خانه‌شان تا اندام نزار، کبود و غرق خون و کثافتش را دیدم. یقینم شد این بچه باید از علمای قرن هفتم-هشتم می‌شد، قاعدتاً بغداد می‌رفت و آن‌جا فقه می‌خواند و سرآخر به کرسی درسی تکیه می‌زد...»این جملات چه کسی‌ است؟ چه کسی فخرالدین را این‌طور زیرنظر گرفت و می‌توان گفت برگزید؟ فخرالدین، سَرکرده‌ی گروه تروریستی، شیخ باکرامات، همه‌کارۀ دارالدرس، کسی که عملیات انتحاری را او برنامه‌ریزی می‌کند و محصلّان را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و یک استعمارگر تلقی می‌شود، خودش قربانی یک استثمار دیگر است. فخرالدین نتوانست هیچ‌گاه خیلی خودش باشد؛ او موجودیتش را با آلوت شریک شده‌است. او تحت‌انقیاد آلوت است. فخرالدین همان زمین باروری از احساس ناامنی بود برای بذر تفکرات استعماری آلوت. مخاطب آلوت را می‌شناسد. او شیطان‌زاده‌ای‌ست که توبه می‌کند، نوح را برای نفرینش ملامت می‌کند. تردید، تنوع‌طلبی و هیچ‌گاه راضی نشدن فخرالدین بی‌سبب نیست. می‌توان با اغماض گفت وضعیت و تردیدی که فخرالدین گاهی به آن دچار می‌شود به‌گونه‌ای التقاطی[11]‌ست که به‌عنوان سوژه استثماری تجربه می‌کند. در بافتار رابطه دوسویه آلوت و فخرالدین التقاط میان فرهنگ‌ها که در حالت عادی این رویکرد با آن آشناییم دیگر معنایی ندارد. این التقاط هم‌آوری دو هویت و دو تفکر را شامل می‌شود؛ تزویج آلوت و فخرالدین است. آلوت شیطنت‌آمیز گاهی خودش را نشان می‌دهد، در قسمتی از اثر از زبان او می‌خوانیم:«میرزاجمال یک ساعت قبل از نماز مغرب برگشت. من کُنج حیاط مدرسه، بالای سر فخرالدین بودم و طبق معمول می‌رفتم و سر می‌کشیدم توی فخرالدین.»پس از برخورد فخرالدین در اواخر داستان با جسد دختری که او را دفن کرده و برای خواندن نماز میت از همراهانش جدا می‌شود، آلوت کنترل اوضاع را به دست می‌گیرد. او سوژه استثماری‌اش را کنار می‌زند. فخرالدین دیگر فخرالدین نیست، او هویتش را از دست داده و آلوت بن هام بن هیم بن لاقیس بن ابلیس است. آلوت توضیح می‌دهد که چه‌قدر این فخرالدین پخته‌شده‌ای که مجنون شده و نه مجنون به‌معنای کسی که دچار زوال عقل شده‌است بلکه مجنونی که باید به گیاهی که به بلوغ خود رسیده و شکوفه داده‌است تعبیر شود را بیش‌تر دوست دارد. آلوت و فخرالدین یکی می‌شوند؛ دیگر معلوم نیست کدام در شکم کدام است. استعمار تمام و کامل پایان می‌پذیرد. حالا آلوت به‌دنبال سوژه دیگری‌ست. شاید بتول معتقد باشد عبدالرزاق می‌تواند جا پای پدرش بگذارد، اما آلوت که نشانه‌هایی از کلیشه‌زدگی جنسیتی نیز در آن مشهود است عبدالرزاق را که خصوصیاتی دخترانه دارد مناسب نمی‌داند. هیچ‌کس مثل فخرالدین نمی‌تواند جوری دل تاریک آلوت را بلرزاند که دلش بخواهد اسم فخرالدین را نوشته و بخورد.دوست داشتن آلوت کار سختی‌ست؛ طبیعی‌ست که به‌عنوان مخاطب خاورمیانه‌ای برای خواندن بسیاری از پاراگراف‌های کتاب نیاز به یک زیرنویس متحرک و حتا رسا داشته‌باشیم که هشدار دهد «محتوای حساسیت‌برانگیز؛ محتوایی که ممکن است از انزجار به خودتان بپیچید و لعنت بفرستید بر دنیایی که این مناسبات در آن واقعی‌ست و منحصر به کتابی به نام آلوت نمی‌شود.» بنابراین دوست داشتنش مثل دوست داشتن شخصیت محوری‌اش راحت نخواهدبود. مواجه با آلوت در سه مرحله اتفاق می‌افتد. مرحله اول «انزجار» است. انزجار از شخصیت‌ها، از اعمالی که انجام می‌دهند، از حق‌به‌جانبی و اعتقاداتشان. این مرحله‌ یک باتلاق است، باتلاقی که اگر مخاطبِ مخالف ایدئولوژی غالب، قادر به جداسازی اعتقاداتش از روند داستان نباشد در آن گرفتار شده و تا انتها درگیر نفرت‌ورزی باقی می‌ماند. مرحله دوم اما «درک» است. از هشتی و دالان گذشته و وارد صحن بیرونی قصه می‌شویم. در این‌جاست که درمی‌یابیم این لایه رویی داستان در خدمت لایه دوم بوده‌ و وظیفه‌اش را نیز به انجام رسانیده‌است. در این مرحله مخاطب درمی‌یابد که چرا شخصیت‌ها این گونه‌اند. منطق شخصیت محوری داستان چیست و دلیل این که چرا تصمیمات عجیب زیادی اتخاذ می‌کند واکاوی می‌شود و البته مرحله سومی هم در کار است. مرحله‌ای که حکم ورود به اندرونی قصه را دارد، به ناخودآگاه اثر. مرحله‌ای که شاید خود داستان از وجود آن مطلع نباشد. در این قسمت انتقادی که از افراط ناشایست در بافت داستان در مرحله دوم اتفاق می‌افتد، با آشکار شدن پشت‌پرده کمی رنگ باخته و مخاطب را راضی نمی‌کند.نزدیک شدن اثر به سوژه‌ای چون دین و تکفیری‌ها و سرکردگان این گروه‌ها که فخرالدین نماینده این قشر است از این زاویه و صحت‌بخشی به این تفکر که «شیطان هیچ‌گاه زاده نمی‌شود و ساخته می‌شود» قابل‌تحسین است؛ اما جداسازی و بیرون کشیدن میل غیرانسانی این افراد در قالب شخصیت مستقلی چون آلوت و گرفتن انگشت اتهام به‌سوی او که این تفکرات ریشه در وسوسه‌های او دارد شاید از منظر ادبی قابل‌تأمل باشد اما از منظر اخلاقی پذیرفتنی نیست. فخرالدین هم‌ذات‌پنداری و یا حتا ترحم مخاطب را برمی‌انگیزد و مخاطب تاحدی قانع می‌شود همه چیز به‌خاطر آلوت تا این اندازه اشتباه پیش می‌رود. نقش ایدئولوژی کم‌رنگ و حتا گاهی مبرّا از تقصیر می‌شود. به گونه‌ای که اصل قضیه (ایدئولوژی دینی) چندان سرزنش‌شدنی نیست و این انتخاب مسیر اشتباه، درواقع پذیرفتن آلوت است که منجر به تباهی می‌شود.[1]  Othering[2] Homi Bhabha[3]  Dehumanizing[4]  Other[5]  Exotic Others[6] Inferior[7]  Superiority[8]  Double Oppression[9]  Mimicry[10] Double Consciousness[11]  Hybridity</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 17:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال باطل؛ سقوط کِش‌دار پیکره‌های توخالی</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D9%90%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-vwbjzkc5ph5f</link>
                <description>The Death of Socrates (1787) by Jacques Louis David.1925 است و قرار است تز دکترای والتر بنیامین رد شود، اما روایت بنیامین خطی نیست. او از قید مناسبات زمینی و زمان و مکان رها شده‌ است؛ بنابراین اکنون می‌تواند 1940 باشد و والتر بنیامین اسیر مرزبانان اسپانیایی که در انتظار سپیده‌دم‌ برای تحویل او به گشتاپواند. فرانتس اوتویی که مسئول بررسی رساله‌ بنیامین برای کسب کرسی دانشگاهی‌ بوده‌ است؛ هم‌اکنون بازجوی اوست. تبار یهودی بنیامین و اندیشه‌های مارکسیستی‌اش با روی کار آمدن و ظهور فاشیسم و قدرت گرفتن نازیسم به او خیانت کرده‌اند. حالا بنیامین این‌جاست، در بندر پورت‌بو و قرار است شب پایانی زندگی‌اش را بگذراند.در ابتدا بهتر است روشن شود که چرا در ادامه تا این حد به تئاتر اپیک و ویژگی‌های آن پرداخته می‌شود. طرح ایدئولوژیک اثر که پرداخت به تئاتر اپیک است، تئاتری که در تعریف سوسیالیستی خود تئاتر طبقه کارگر تلقی می‌شود، در سایه روایت شب آخر زندگی والتر بنیامین، نماینده قشر ستم‌دیده‌ای که به دلیل نژاد و پیوند با ایدئولوژی رقیب[1]به این نقطه رسیده‌ است که فرجامش مرگ خواهدبود و یا اشاره به مفهوم تاریخ از دید او مدام توسط خود متن متزلزل[2]می‌شود. برای مثال تلاش متن برای نفی و به‌دست‌دادن تصویری صحیح از هیولای فاشیسم و رنج استعماری بنیامین (بی‌خانمانی او به‌سبب نژادش) به‌گونه‌ای تصویر می‌شود که اصلاً در مواجه با ملاحان شکل متضادی می‌یابد؛ گویی بنیامین در مرتبه بالاتری از آنان قرار دارد. ملاحان قرار است در ازای دریافت پول بنیامین را نجات دهند و حتا در قسمتی از اثر، بنیامین آنان را توده‌ها و فاتحان آینده می‌خواند.اثر در تلاش است تا به خصلتی دیالکتیکی دست یابد. خصلتی که جای تعجب نخواهدبود که یکی از ویژگی‌های تئاتر روایی دانسته می‌شود.  این بهانه‌ای‌ست که بنیامین به کمک حشیش، همراه همیشگی‌اش، برشت را فراخواند. او بار دیگر آسیه، معشوقش را احضار می‌کند. باید توجه داشت که هدف اثر برای دستیابی به این دیالکتیک، مرتبۀ ستم‌دیدۀ بنیامین را قربانی می‌کند و او را گاهی همان‌طور که گفته‌ شد در مرتبه سلطه‌گری (درمقایسه با ملاحان) قرار می‌دهد و یا در مرتبه‌ای که با کلنل اوتو به بحث در پیرامون دستگاه‌های فلسفی -با وجود شرایطی که خودکشی او را به همراه دارد- ‌بپردازد. در این سلسه دیالوگ‌ها، بنیامین با برشت درباره چیستی تئاتر اپیک و مفهوم وقفه سخن می‌گوید و یا در قالب همین دیالوگ‌ها برای نزدیک شدن به بافت جدلی مدنظر، با کلنل اوتو درباره بسیاری از مفاهیم نگاشته‌شده در «تزهایی درباره مفهوم تاریخ» به بحث می‌نشیند. این امر سبب می‌شود مخاطب چون دنبال‌کننده صرفِ تخدیرشده‌ای برای بیرون نیفتادن از روندِ روایت، کلمات را ببلعد. انفعال مخاطبی که گویی فاقد شعور شده‌ است همان فاصله‌ای‌ست که اثر -البته به‌طرز طعنه‌آمیزی- از گونۀ روایی می‌گیرد. این ارجاعات پراکنده و نامفهوم هیچ جنبۀ آموزنده‌ای برای مخاطب –حتا مخاطب آشنا با بنیامین، تئاتر اپیک و بنیان‌های فکری برشت و بنیامین- ندارد. اگر قرار بود نتیجه‌ نمایش‌نامه‌ای آموزشی و مخاطبی آگاه باشد، این اتفاق رخ نداده‌ است چرا که درهم‌تنیدگی مباحث به‌قدری‌ست که درنهایت منجر به گم‌گشتگی مخاطب می‌شود. برای شناخت کامل اثری که ادعای ژست و وقفه دارد و به‌گونه‌ای با ارجاع مستقیم به برشت و تئاتر اپیک در متن، خودش را از روایت ارسطویی مبرّا می‌کند، بررسی اثر در قالب اجرا هم حائز اهمیت می‌نماید. فهم این مسئله که اجراگران از این ژست و خاصیت ایمایی تئاتر اپیک چگونه بهره جسته‌اند، مهم است. در بحث خوانش متن، آمدوشد شخصیت‌های آشنای بنیامین و یا حضور هم‌سرایان نمونه‌هایی از تلاش اثر به نزدیکی به غایت تئاتر روایی‌ست. تلاشی که تاحدی سطحی و پرداخت‌نشده می‌نماید.اثر در تلاش برای نزدیک شدن به مفهوم تئاتر اپیک و گنجاندن خودش در این دسته است. اما اگر بنیامین فریاد بزند «من محتاج وقفه‌ای هستم. محتاج چیزی که این سیر دیوانه‌وار درام رو، که داره با سرعتی خُردکننده به سمت مرگ من می‌ره، متوقف کنه» و سپس هم‌سرایان وارد شوند، اگر بنیامین و حنّا سکوت و سکونی طولانی را به مخاطب  نشان دهند و یا اگر بنیامین رو به تماشاگران سخن گوید؛ هیچ‌کدام برای دریافت برچسب برشتی بودن کافی نیستند. یک سخن گفتن ساده و از سر رفع‌تکلیف با مخاطب به‌گونه‌ای بی‌ربط و ناموزون با متن، شکستن دیوار چهارم نخواهدبود. درواقع به دنبال خود کشیدن مخاطب هیپنوتیزم‌شده‌ای که درمقابل ارجاعات متعدد و تمام‌نشدنی خلع‌سلاح‌ شده‌است درتضاد با تفکری‌ست که اثر به دنبال آن است.در توضیح ویژگی‌های تئاتر روایی می‌خوانیم که ژست حاصل وقفه در کنش است. به عبارتی ژست، ماده خام انحصاری تئاتر اپیک است که به‌جای گسترش طرح یا پلات داستان، آن را متوقف می‌کند و در این وقفه‌ زمان حال، دو نوع زمان دیگر پدید می‌آید؛ به عبارتی در یک ژست دو زمان غایب وجود دارد؛ یکی زمان گذشته و دیگری زمان آینده. می‌توان گفت در ژست نوعی ناهم‌زمانی وجود دارد و این در ماهیت سازنده ژست وجود دارد. ژست و وقفه‌ای که مدام به آن ارجاع داده می‌شود و خصلت تئاتر روایی است در متن چگونه اتفاق می‌افتد؟ این نا‌هم‌زمانی از همان صفحات نخست گریبان مخاطب را می‌گیرد و در قالب احضار شخصیت‌های متعدد تاثیرگذار در زندگی بنیامین ادامه می‌یابد. ناهم‌زمانی‌ای که به‌سبب مصرف حشیش اتفاق می‌افتد. شرایط ذهنی او و این ناهم‌زمانی آرمانی ملزوم حشیشی‌ست که استعمال می‌کند و مرتب بر آن تاکید می‌شود؛ بنابراین شخصیت بنیامین به‌عنوان شخصیتی حقیقی و تاریخی تقلیل می‌یابد و ژستی که مدنظر است به بهانه حشیش اتفاق می‌افتد. تفاوت شخصیت بنیامین، به‌عنوان فیگوری تاریخی در این نقطه از اثر با هر شخصیت تصادفی دیگری چیست؟تئاتر اپیک از این حقیقت که تئاتر است، دائماً یک آگاهی زنده و مولد را بیرون می‌کشد. این آگاهی باعث می‌شود تا تئاتر اپیک بتواند آن‌گونه به عناصر واقعیت بپردازد که گویی با موقعیت‌هایی که در پایان آشکار می‌شوند درحال آزمایش است. در تئاتر اپیک هنگامی که تماشاگر این موقعیت‌ها را به‌عنوان موقعیت‌هایی واقعی به رسمیت می‌شناسد، حیرت‌زده می‌شود. حیرتی که از مخاطب در تئاتر روایی توقع می‌رود؛ تنها یک بار اتفاق می‌افتد. در صفحات آغازین که متوجه پانزده سال فاصله زمانی می‌شویم؛ میان دیالوگ‌های ابتدایی و موقعیت بنیامین. این حیرت حداکثر تا ورود برشت باقی می‌ماند اما جذبه‌ای[3]‌ که به‌سبب حیرت باید به وجود آید اتفاق نمی‌افتد. برعکس همه چیز عادی می‌شود و مخاطب توقع حضور هر فردی را خواهد داشت. خصوصاً که به‌طور مرتب بر تاثیر حشیش بر این وضعیت تاکید می‌شود (حشیش به‌عنوان عامل متزلزل‌کننده‌ای در اثر است) و با این وجود چه عنصر حیرت‌آوری باقی خواهدماند؟ارجاعات بسیارِ اثر به نقاشی پل کله[4] که بنیامین آن را خریداری کرده‌بود نکته پررنگ دیگری است. اثر نام خود را وام‌دار نقاشی (فرشته تاریخ) است. فرشته‌ای که به‌زعم بنیامین به تاریخ خیره گشته است. استفان موزز[5]در کتابی به همین نام می‌گوید که فرشته تاریخ چه‌طور از جبرهای تاریخی رهاست و چگونه در بزنگاه تاریخی و برخلاف تمامی معادلات ظاهر شده و نَفَس خود را بر زمان کنونی می‌دمد تا آن را بلرزاند و متحول کند. در قسمتی از اثر که سگی (کولی‌) که با بنیامین دمخور شده‌است قد راست می‌کند و درمی‌یابیم او همان فرشته است؛ ساده‌ترین نوع نمادپردازی در شخصیت‌پردازی شکل می‌گیرد. بنیامین در چهره سگ‌سان نقاشی فرشته‌ای دید و این اتفاق به شکل کنشی در نمایش اتفاق افتاد. بنیامین به کمک فرشته آلترناتیوهایی از سرنوشتش را می‌بیند. هم‌سرایان که در قالب ملاحان هم به ایفای نقش می‌پردازند هر کدام روایت‌کننده یک بنیامین‌اند. فرشته اما برای بنیامین هیچ معادله‌ای را بر هم نمی‌زند. او صرفاً لحظات پرشکوهی از آینده‌های احتمالی بنیامین را تصویر می‌کند. خبری از برهم‌زدن معادلات و رهایی‌بخشی‌ای که موزز و خود بنیامین در فیگور مسیحایی به دنبال آن بودند نیست. سرنوشتی که بنیامین به آن محکوم شده‌است، بدون هیچ تغییری اتفاق می‌افتد و حضور فرشته در واپسین لحظات بنیامین بی‌ثمر می‌شود. مگر نه این‌که حضور هم‌سرایان هم تاییدی بر همین سرنوشت ازپیش‌تعیین‌شده و جبر شرایط است؟ پس حضور فرشته جز کارکردی زیبایی‌شناسانه چه چیزی بوده‌است؟ دست یافتن به آلترناتیوهای آینده احتمالی با همان حشیشی که یک بار ناهم‌زمانی برای بنیامین به ارمغان آورده‌بود نیز ممکن بوده‌است.Angelus Novus (1920) by the Swiss-German artist Paul Klee.اگرچه فرشته تاریخ و پیوند آن با تزهای تاریخی بنیامین ایده جالبی‌ست اما درنهایت این عطش تطابق چهرۀ تاریخی بنیامین با سقراط آن‌قدر قد علم می‌کند که از نقاشی پل کله به نقاشی «مرگ سقراط[6]» ژاک لویی داوید[7] پرت می‌شویم. فیگور سقراطی که در اثر به آن اشاره شده‌است با استفاده از تمهیدی مشابه حضور سگ و تبدیل آن به فرشته در کنار اشارات در سطح کلام و دیالوگ‌ها باز هم اتفاق می‌افتد. اما توجیه آن روشن نیست. علاقه‌ی برشت و بنیامین به سقراط و اصرار اثر برای داشتن آن درنهایت مثل داشتن کمئویی بی‌توجیه‌ است که سرسری بدان اشاره و از آن گذشته شده‌است. گویی هم‌سرایان هم به‌دلیل نزدیک شدن اثر به تئاتر روایی و هم برای بازنمایی این نقاشی در اثر به کار گرفته‌شده‌اند. تزلزل ایده‌ها، بار دیگر در این نقطه نیز نمایان می‌شود.فرشته برای ما از بنیامینی می‌گوید که با برشت الفت داشته‌ است و معشوقی به‌نام آسیه لاسیس اصلاً سبب آشنایی او با برشت و ارتباطش با کمونیسم شده‌است. کمونیسمی که به‌عنوان ایدئولوژی رقیب زمان، مصائب بنیامین را ایجاد کرده‌است. هم‌چنین اثر تلاش کرده است اطلاعاتی از بنیان‌های فکری او نیز به مخاطب دست بدهد. تلاشی که چندان موفقیت‌آمیز نبوده‌است. این تلاش بیش‌تر صرف گنجانده شدن مفاهیم در اثر شده‌است و شاید مخاطبی که بنیامین را پیش از مواجه با اثر نمی‌شناسد نوعی تحقیر را احساس کند. نورتوپ فرای می‌گوید واکنش بن جانسون به شکست یکی از نمایش‌هایش هم‌چون واکنش نویسنده‌ای است که در نمایش‌نامه‌ی «منتقد» اثر «شرایدن» می‌گوید: «نمایش‌نامه را چاپ می‌کنم. هر کلمه‌اش را!» و در قبال تحسینی که از خوانندگان دریافت می‌کند معتقد است پاداش آن‌ها همان متن چاپ‌شده است. چرا که مخاطبان می‌توانند در متن چاپ‌شده، مخصوصاً در توضیحات و پانوشت‌هایی که درمورد تراژدی‌ها و کمدی‌های ماسک نوشته، شمّه‌ای از فرهیختگی بن جانسون را بیابند. پانوشت‌ها و ارجاعات مکرر متن به مفاهیم فکری بنیامین جز این که بیان‌گر خصلت بن جانسونی باشد، منفعتی برای مخاطب ندارد. برای مخاطبی که با جست‌وجوی ساده‌ای اطلاعات شفاف‌تری از بنیامین و زندگی او می‌یابد.[1]  Competing Ideologies[2]  Unstable[3]  Interest[4]  Paul Klee[5] Stéphane Mosès: Mosès, S. (2009). The Angel of History: Rosenzweig, Benjamin, Scholem. Stanford University Press.[6] The Death of Socrates[7] Jacques Louis David</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 16:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی شغال‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-dxhmplfc8gnm</link>
                <description>Kitsune No Yomeiri - Fox&#039;s Weddingماشین سفید از ورودی پیچید و رو به دریا ایستاد. لکه‌های شنی‌رنگی که تمام قسمت‌های ماشین را پوشانده بودند با شروع بارش باران تبدیل به گِل می‌شدند. مرد چند دقیقه‌ای بی‌حرکت در ماشینش نشسته بود و بعد از ماشین پیدا شد و رو به ساحل ایستاد. باران آرام‌آرام شدت می‌گرفت و مرد هیچ کلاهی بر سر نداشت. ته‌مانده سیگاری را از روی زمین برداشت و اول در جیب کاپشنش که روی سینه‌اش دوخته‌شده بود گذاشت، بعد سیگار را از جیبش درآورد و به سمت ماشین رفت، در سمت راننده را باز کرد و سیگار را در چیزی گذاشت. دوباره مقابل دریا ایستاد. نگاهم کرد و خیلی زود سرش را چرخاند و به غرب نگاه کرد. بابا زد روی شانه‌ام. «سفت بَیر». بابا تورها را باز کرده بود. تورهای بزرگ ماهی‌گیری که روی ساحل پهن شده بودند و بابا حالا داشت تورها را دور میله می‌پیچید. «دَپیچِنه». سر تکان دادم. به مرد نگاه کردم که تقریباً به ساختمان بلوک‌چینی‌شدۀ نیمه‌کاره رسیده بود. «الان میام». تورها را روی ساحل انداختم و به همان جهتی که مرد رفته بود دویدم. از جایگاه دری که نصب نشده‌بود وارد ساختمان شد. صدای برخورد حلب‌های سقف با تیرهای آهنی با زوزه‌ی باد همراه می‌شد و در فضای خالی ساختمان می‌پیچید. دیواره غربی تقریباً از بین رفته بود. دریا از پس شکاف عظیمی در دیوار شمالی دیده می‌شد. هیچ بخش ساختمان را گچ یا سنگ‌کاری نکرده‌بودند. تفاوت رنگ خاکستری بلوک‌های سیمانی و نارنجی آجرها موقعیت پنجره‌ها را روی دیوارهای دیگر نشان می‌دادند. از لابه‌لای موزاییک‌های کف ساختمان، گیاهان خودرو روییده‌ و تمام بخش غربی و شمالی ساختمان را خزه پوشانده بود. جنوبی‌ترین بخش ساختمان به‌واسطۀ نوری که از سقف می‌تابید خشک‌ترین قسمت ساختمان بود. سقف حلبی تا یک‌سوم انتهایی ساختمان به سمت جنوب کار گذاشته شده بود و بعد از آن با نگاه کردن به سقف، فقط تیرهای آهنی اسکلت دیده می‌شدند که پیچک‌هایی هم دور آهن‌ها پیچیده بودند و کمی از آن‌ها از سقف آویزان شده بود. از قسمت خالی و پوشیده‌نشدۀ جنوبی سقف نور آفتاب و هم‌زمان باران وارد ساختمان می‌شد. در فاصلۀ بین پنجرۀ پُرنشده با آجر صنعتی و جایگاه در ایستادم. مرد زیر نور آفتاب ایستاده بود و خیس می‌شد. یک سر و گردن کوتاه‌تر از قد پنجره‌ها بود و سیاهی کاپشن کوتاهش با بارش باران پررنگ‌تر می‌شد. ته‌مانده سیگار دیگری را از روی زمین برداشت، دستش به سمت جیب روی سینه‌اش رفت که متوقف شد و ته‌مانده را در دستش نگه داشت. به سمت شمال ساختمان رفت و به جایی که پیش از آن ایستاده بود چرخید و گفت «بیا این‌ور خیس می‌شی». خودم را عقب کشیدم و بی‌حرکت ایستادم. به دست‌هایم نگاه کردم، می‌لرزیدند. از جایی که ایستاده بودم تکان نخوردم. دقایقی همان‌طور در سکوت ماندم. بابا کمی به ما نزدیک‌تر شده بود. داد زد: «بور وِنه دِنبال». از جایگاه خالی‌شده در به داخل ساختمان نگاه کردم. مرد روی زمین دراز کشیده‌بود. به سمتش دویدم. کنارش زانو زدم «آقا خوبی؟ آقا؟». داد زدم «بابا». چشم‌هایش را باز کرد و به من نگاه کرد. «خوبیم». دست‌هایم را مشت کردم. بابا به سرعت خودش را به داخل ساختمان پرت کرد. نگاهش به من و مرد بود که از روی زمین نیم‌خیز شده بود. گفتم: «خوبیم. فک کردم چیزی شده». مرد ایستاد. من هم از جا بلند شدم. بابا که نایلونی را روی سر و صورتش کشانده بود جلوتر آمد. «هِوا زود تاریک بونه». مرد نگاهم کرد. «بابام خیلی فارسی نمی‌دونه. بهتره از این‌جا بریم. این ساختمون ممکنه ریزش کنه. الان هم گاوگُمه، خورشید داره می‌ره. به ما که شبا تنها پرسه می‌زنیم همیشه می‌گه تِنار آدمه شال خِرنه. یعنی...» مرد گفت «شال یعنی شغال». سر تکان دادم. نگاهش کردم، بعد به بابا نگاه کردم. مرد نگاهش را از من برداشت و به نقطه‌ای روی زمین خیره شد. بابا آمد و مرد را تکان داد. مرا کنار زد و مرد را از ساختمان بیرون برد. باران هم‌چنان می‌بارید و هوا تاریک شده بود. بابا صورت مرد را که به نقطه‌ای خیره مانده بود رو به آسمان گرفته بود و قطرات باران روی صورت مرد می‌نشست.چشم‌هایم را باز کردم. در ماشین خودم، پشت فرمان نشسته بودم. آبان رو به دریا سیگار می‌کشید. کلاه بارانی سرمه‌ای‌اش را روی سرش کشیده بود. دوست داشتم موهایش خیس شوند و تماشایش کنم. لبه‌های بارانی‌اش گِلی شده بود. به سمت ماشین چرخید و نگاهمان در هم افتاد. به سمتم آمد. پیاده شدم که او نیاید. سر جایش ایستاد و سیگارش را با کف کفش مخصوص کوهنوردی‌اش خاموش کرد. ته‌مانده سیگار را در جیب کوچک روی سینه‌‌اش گذاشت. با دو قدم مقابلش ایستادم. از من یک سروگردن کوتاه‌تر بود. ته‌مانده سیگار را از جیب برزنتی روی سینه‌اش بیرون کشیدم. به سمت ماشین رفتم که داد زد «رو زمین نه». در ماشین را باز کردم و ته‌مانده را در کیسه پلاستیکی که آشغال‌های سفر را در آن ریخته‌ بودیم انداختم. لبخند زده بود. عادتش را می‌شناختم، دوست‌هایمان می‌گفتند «آبان خیلی محیط‌زیستیه.» کنارش ایستادم و به دریا نگاه کردیم. آبان سیگار دیگری روشن کرده‌بود. باد، باران را از غرب روی صورت و گونه‌هایمان می‌نشاند. آبان به موهایم اشاره کرد. «سرما نخوری؟» شانه بالا انداختم. پدر و پسری کمی آن طرف‌تر با تورهای بزرگ ماهی‌گیری مشغول بودند. در ساحل خلوتی‌ که آدرسش را غزاله به ما داد که خودش اهل همین اطراف بود، با آبان ایستاده بودیم. جز ما و پدر و پسر ماهی‎گیر کسی نبود. پسرک نگاهش به ما بود. آبان به جایی در سمت چپ‌مان اشاره کرد. «بریم اون‌جا؟» یک ساختمان بلوک‌چینی‌شده نیمه‌تمام را نشان داده بود. بدون هیچ حرفی به طرف ساختمان رفتیم. معلوم نیست چه کسی پول بی‌زبان را دور ریخته و پنجره‌های ساختمان متروک را با آجر پُر کرده است. آجرهای نارنجی که نشان می‌دهند کجاهای دیوار پانچ شده بود. غرب ساختمان را خزه برداشته بود، رطوبت این‌جا حضورش را این‌طور نشان می‌داد. آبان زیر نور تابیده‌شده از سقف ایستاد و کلاه بارانی‌اش را از سر برداشت. تورهای شکافته‌شدۀ بزرگ ماهی‌گیری در گوشه‌ای تلنبار شده بود. آبان به موهایش دست کشید. دیگر نمی‌توانستم به چیزی جز او که با موهای نم‌دار ایستاده بود نگاه کنم. سیگاری را که کمی پیش روشن کرده‌ بود خاموش کرد. دستش به سمت جیبش رفت، سرش را بلند کرد و به من که خیره نگاهش می‌کردم نگاهی انداخت و خندید. صدای خنده آبان در فضای خالی ساختمان طنین انداخت و هم‌زمان با وزش باد شدیدی شد که یک بخش از حلب معلق را با شدت زیادی به تیرهای آهنی کوباند و مرا از جا پراند. «خیس می‌شی، بیا این‌ور». سر جایش باقی ماند و دستی به دیوار کشید، نوک انگشتانش را بویید و انگار که خوشش نیامد. ته‌مانده سیگارش را به دستم داد و سیگار دیگری را میان لب‌هایش گذاشت. دستانش را دور شعلۀ فندک گرفت که باد خاموشش نکند. «می‌دونی مردم این‌جا، به وقتی که هوا مثل الانه چی می‌گن؟ وقتی هم بارون می‌باره، هم خورشید تو آسمونه؟» نگاهش کردم که دستش بین موهایش رفته بود و موهای نم‌ناکش را مرتب می‌کرد. ادامه داد «می‌گن شالِ عروسیه. شال به زبون اینا می‌شه شغال». دور خودش چرخید و پشت سر هم ‌گفت «عروسی شغال، عروسی شغال». ایستاد و موهایش که لحظاتی پیش مرتب‌شان کرده‌بود، روی پیشانی‌اش ریختند. روی زمین دراز کشید. «تو هم بیا». کنارش دراز کشیدم و نگاهش کردم که می‌لرزید. «اینا شغال‌هاشون هم عروسی می‌کنن، بعد وضع ما رو ببین.» دیگر نمی‌خندید. سیگار میان انگشت‌هایش می‌لرزید. نوک انگشتانش را بو کرد. «بوی ماهی مرده نمیاد؟» چشم‌هایمان را بستیم. صدای دویدن آمد، نخواستم چشم‌هایم را باز کنم. «آقا خوبی؟ آقا؟ بابا». چشم‌هایم را باز کردم. پسر ماهی‌گیر بود که حواسش پی ما بود. «خوبیم». پدرش از صدای او خودش را به ما رسانده بود. نیم‌خیز شدم، معلوم نبود مرد از دیدن ما چه واکنشی نشان دهد. پسربچه به پدرش گفت «خوبیم. فک کردم چیزی شده». بلند شدم و ایستادم. پسر هم از جا بلند شد. صورت مرد معلوم نبود، جلوتر آمد و چیزی به زبان خودشان گفت که تاریکش را فهمیدم. به پسرش نگاه کردم که حرف‌های پدرش را معنی کند. «بابام خیلی فارسی نمی‌دونه. بهتره از این‌جا بریم. این ساختمون ممکنه ریزش کنه. الان هم گاوگُمه، خورشید داره می‌ره. به ما که شبا تنها پرسه می‌زنیم همیشه می‌گه تِنار آدمه شال خِرنه. یعنی...» حرفش را قطع کردم. «شال یعنی شغال». به آبان نگاه کردم که روی زمین دراز کشیده بود. موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود. می‌خندید. مچ دست‌هایش قرمز بودند و خون ازشان روان شده‌ بود. «می‌خوام شغال شم بهمن، تو هم اگه شغال شی، یه روزی که بارون می‌باره و خورشید هم تو آسمونه عروسی شغالا می‌شه». قلبم دیگر نزد. مرد ماهی‌گیر سمتم آمد. مرا که خیره به آبان بودم، بیرون برد. می‌خواستم بگویم «پس آبان؟» اما نتوانستم. حالم خوب نبود. مرد صورتم را رو به آسمان گرفت. قطرات باران را روی صورتم حس کردم. باران خون مچ بریدۀ آبان را هم می‌شست؟</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 16:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مده‌آ: آن‌طور که ایتالیایی‌ها او را می‌بینند.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A2-%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-hwuzsch0kwdo</link>
                <description>Dario Fo and Franca Rameداستان مده‌آیی که داریو فو روایت می‌کند، از موقعیتی آغاز می‌شود که مده‌آ خبر خیانت یاسون را شنیده است و زنان محل طی یک هم‌سرایی یونانی در تلاش‌اند مده‌آ را راضی کنند از خانه بیرون بیاید و سرنوشتش را بپذیرد. مده‌آ در نهایت از خانه بیرون می‌آید، با زنان محل از رنجی که خیانت همسرش به او وارد کرده است حرف می‌زند، سعی در آگاه نمودن زنان دارد که این یک رسم نیست که شوهرانشان هر هنگام که زنان پا به سن ‌گذارند، همسر جدیدی اختیار کنند؛ همسر جدید جوان‌تری که در این‌جا یک شاهدخت است. یاسون به دیدار مده‌آ می‌آید، مده‌آ تمام سخنانی که تا پیش از آمدن یاسون به زبان آورده بود را فراموش کرده و وانمود می‌کند تصمیم همسرش و سرنوشتش را پذیرفته؛ حال آن‌که در فکر انتقامی سخت از یاسون و خواهان نابودی فرزندانش است تا همان‌طور که خودش با فریاد می‌گوید با مرگ آنان، زن تازه‌ای به دنیا بیاید.متن به‌طور آشکاری سمت‌وسویی فمنیستی دارد و فرانکا رامه این امر را در پیش‌پرده‌ای که روی متن نمایش نوشته است، بیان می‌کند. در این‌جا تقابل دو نوع تفکر در زنان را شاهدیم. همسرایان که هم‌چون پدرسالاری مونث و تابعی از مذکر با وجود قرار داشتن در یک رابطه‌ی نابرابر و زیرسلطه، سعی در سرکوب مده‌آ که در حال طغیان علیه پدرسالاری‌ست دارند و به تداوم‌بخشی این ایدئولوژی غالب –در متن؛ عادی جلوه دادن ازدواج همسرانشان طبق گفته‌ی پادشاه- دامن می‌زنند. اقلیتی تحت‌ستم در حال اعمال ستمی مشابه بر یکی از جنس خودشان هستند. این عالی‌ترین مثال برای عینیت بخشیدن به چرخه‌ی پدرسالاری‌ و سیاست جنسی‌ای‌ست که کیت میلت از آن سخن می‌گوید. عمل کردن به نقش خود به عنوان عضوی از این چرخه در یک رابطه‌ی دوسویه‌ی استثمارگر و تحت استثمار. مده‌آ آشکارا در تلاش برای افشا و براندازی یقین‌ها و قوانین پدرسالاری و احیای حقوق ازدست‌رفته‌اش است. مده‌آ تنها کسی است که بیدار است و حاضر نیست به ستمی که بر او شده، تن دهد. زنان در مواجه با اعتراض مده‌آ بلافاصله نقش مادری‌اش را به یادش می‌آورند. به نظر زنان مده‌آ الم‌شنگه به‌پا کرده است و «فقط عجوزه‌ها و فاحشه‌ها» این‌گونه دادوبیداد راه می‌اندازند. همکاری زنان با پدرسالار و سرکوب مده‌آ، غم‌انگیز است و برای مخاطب مونث، عمیقا آشنا و دردناک.مهم‌ترین اقدام مده‌آ به عنوان طغیان، کشتن فرزندانش است. مده‌آ از کلیشه‌ی زنان به عنوان مادر و مادر خوب بودن سر باز می‌زند. به نظر بسیاری از فمنیست‌ها، فرودستی و استثمار زنان از بچه‌دار شدن آن‌ها ناشی می‌شود. این واقعیت زیستی است که مردان را قادر ساخته تا زنان را فرودست سازند و از رهگذر آن، زنان تحت حمایت مردان قرار گیرند. شولامیت فایرستون -از فمنیست‌های به شدت مخالف با مادری کردن طبیعی- معتقد است بهترین راه برای آن که زنان از سلطه‌ی مردان رها شوند، رهایی از بند تولیدمثل است. در متن نمایش چندین بار زنان و خود مده‌آ (به‌طرز طعنه‌آمیزی) به این اشاره می‌کنند که به‌خاطر فرزندانش باید به این سرنوشت تن دهد؛ درواقع وجود فرزندان مده‌آ، اهرم فشاری‌ست از سوی یاسون و نظام پدرسالار برای آن که مده‌آ سرنوشت و زندگی جدیدش را بپذیرد. مادری کردن براساس باورهای پدرسالار وظیفه‌ی زنان است. «مادری» مفهومی اجتماعی است، حال آن‌که «پدری» را به رسمیت نمی‌شناسند. هنگامی که برای فرزندان، اتفاق بدی رخ می‌دهد، مادران را مقصر می‌دادند و زنان سرزنش می‌شوند؛ شکوه مده‌آ در این است. مده‌آ زن بودن و هویت اجتماعی‌اش به عنوان زن را در اولویت نقش مادری‌اش قرار می‌دهد و حاضر است «ماچه‌سگی» خون‌خوار خوانده شود، تاریخ به قضاوتش بنشیند، گوشت و خون و زندگی‌اش را نابود کند اما تن به سرکوب یاسون و پدرسالار که به‌طرز هوشمندانه‌ای در نمایش، با «پادشاه» گره خورده است ندهد.در مقایسه‌ی مده‌آی داریو فو با مده‌آی اوریپید، اوریپید با هوشمندی دایه را برای بیان رنج‌های مده‌آ برمی‌گزیند که خودش زن است و رنج مده‌آ را درک می‌کند. زنان محل در متن داریو فو با این که سعی در سرکوب مده‌آ دارند اما باعث عصبانیت مخاطب نمی‌شوند، برعکس مخاطب برای آنان که چون برده‌هایی رام به این زندگی و سرنوشت تن داده‌اند، دل می‌سوزاند. زنان برای فرونشاندن رنج کهنه‌شان و یادآوری منطقی که پشت پذیرش این رسم –همسرآوری شوهرانشان- وجود دارد در تلاش برای منصرف کردن مده‌آ از تصمیمات و طغیان‌هایش هستند. این اثر سرکوب فراگیری که بر زنان اعمال می‌شود را آشکار می‌کند. به خوبی روشن می‌کند که رفتار پدرسالار با «عنصر نامطلوب» و زنی که زیاد می‌داند و هوشیار است –توجه داشته باشید که مده‌آ ساحره است.- چیست. حذف او. شاه درصدد تبعید و بیرون راندن مده‌آست. ساحره بودن مده‌آ خود نکته‌ی جالبی‌ست. یاد‌آور فام‌فاتال‌های سینمای نوآر است. زنی که به سبب قدرتی که دارد –در سینمای نوآر جذابیت جنسی و در این‌جا، ساحره بودنش- مردانگی شکننده[1] را مورد هدف قرار می‌دهد. یاسون نمونه‌ی بارز مردی با مردانگی شکننده است. ادعای غریبی نخواهد بود که دلیل کنار گذاشته شدن مده‌آ همین امر باشد. مده‌آ بارها قدرت و توانایی‌اش را به یاسون که در تلاش برای یافتن پوستین طلایی بوده است اثبات کرده و به‌خاطر کمک به او برادرش را به قتل رسانیده. مده‌آ آشکارا زنی نیست که نیاز داشته باشد در پناه حمایت مردی قرار بگیرد، اوست که به این مرد کمک کرده و نقش راهبر در رابطه‌ی زناشویی‌اشان را داشته است. این فقدان کنترل بر روی مده‌آ برای یاسون قابل‌پذیرش نبوده است. بنابراین؛ مده‌آ کنار گذاشته می‌شود.مده‌آی اوریپید و یا داریو فو، تصویر همه‌ی زنان تحت‌ستم مردسالاری‌ست. عینیت‌بخشی به طغیان علیه این نظام سرکوب‌گر و تن دادن به قضاوت شدن به عنوان «مادر خوب نبودن»، «به قدر کافی مادر خوب نبودن». مده‌آ از بند این کلیشه‌ها رها شده است. مده‌آ الگویی که نظام پدرسالار از زنان ارائه می‌دهد را درهم می‌شکند. او حاضر نیست به مادری‌اش ادامه دهد و سکوت کند؛ همان چیزی که پدرسالار از او توقع دارد. مده‌آ فرزندانش را در راه این طغیان از بین می‌برد، چون جامعه به این از خودگذشتگی و رنجی که مده‌آ خودش عامل آن است احتیاج دارد تا زن تازه‌ای متولد شود؛ زنان تازه‌ای به دنیا بیایند.[1]  Fragile Masculinity</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 16:02:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اورلاپی بودن یا نبودن؛ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ylc0b1lnlqak</link>
                <description>Herbert Rosendorferنمایش‌نامه، دو شخصیت دارد. یک و دو که به طور تصادفی به یک‌دیگر برخورد کرده و مشغول صحبت می‌شوند. دو، آینه‌وار، گفته‌های یک را تکرار می‌کند. یک که برای معرفی، خودش را اورلاپی معرفی می‌کند و کم‌کم درمی‌یابد دو، عینا گفته‌هایش را تکرار می‌کند، به این رفتار آینه‌وار دو واکنش نشان می‌دهد و رفته‌رفته این گفته‌ها آغشته به عصبانیت، خستگی و توهین می‌شود. فقط در چند قسمت، این تفاوت‌های کلیدی گفته‌های یک و دو بارز می‌شود؛ زمانی که یک برای جلوگیری از این تکرار مکررات تصمیم می‌گیرد با گفتن «میمون بوگندو» به خودش توهین کند و دو، وارد بازی یک نمی‌شود. نمایش‌نامه در نهایت با مرگ شخصیت پایان می‌پذیرد.جهت ورود شخصیت‌ها و رسیدن‌شان بهم مانند برخورد شخصی در هر حال حرکت با تصویر خودش در آینه‌ای تمام‌قد است. یک، در آغاز نمایش، از دو که آینه‌وار گفته‌ی خودش را تکرار کرده است، این حقیقت که دو نیز مانند خودش می‌تواند اورلاپی باشد را می‌پذیرد و حیرت می‌کند. می‌گوید «عجب! شما هم؟» یا «چه‌طور ممکن است اسم شما هم اورلاپی باشد؟». این اتفاق به گونه‌ای رخ می‌دهد که مخاطب باور می‌کند یک، دیر متوجه‌ی موردتقلید واقع شدن خودش شده است؛ یک دیرتر از نقطه‌ای که باید به رفتار دو معترض می‌شود و تا جایی پیش می‌‌رود که بر سر این‌که چه کسی اول اورلاپی بوده است، سخن به میان می‌آید.نمایش‌نامه، مراتبی از رفتار آدمی را در مواجه با امری شگفت –در این‌جا برخورد با کسی که خودش را مثل فرد، اورلاپی و در واقع همان نفر معرفی می‌کند- به نمایش می‌گذارد. در ابتدا حیرت است. امر شگفتی که سبب برانگیختن حیرت آدمی می‌شود. «عجب، چه‌طور شما هم اورلاپی هستید؟». سپس، شاهد مورد آزار واقع شدن از ادامه‌ی این شگفتی هستیم. یک، رفته‌رفته به ستوه می‌آید، کلافه می‌شود. این کلافگی، بیچارگی و احساس عجز، سپس به عصبانیت و خشونت منجر شده و در نهایت آدمی خواهان مرگ است. این تمثیلی از برخورد انسان با امری غیرعادی، خلاف عادت و حیرت‌انگیز است. در این‌جا، این امر غیرعادی با مفهوم «هویت» گره خورده است. دعوا بر سر هویت است. اسم اثر هم گویا است. دعوا بر سر این است که چه کسی اورلاپی است؟ بنابراین عنصر هویت در این‌جا پُررنگ می‌شود. در ابتدا این شباهت، عجیب، شگفت و تازه است؛ اما از جایی به بعد، این شگفت‌انگیزی کم‌رنگ شده و حتا آزاردهنده می‌شود. ادعای عجیبی نیست که تصور شود بعد از این احساس آزردگی، فرد به بیچارگی می‌رسد. حالا دغدغه‌ی اصلی، حفظ هویت است. این شباهت که در ابتدا امری شگرف به نظر می‌رسید، حالا فرد را دچار ترس ناشی از دست رفتن هویت می‌کند و برای حفظ کسی که بوده است دست‌وپا زده و مرتکب خشونت می‌شود. در ادامه‌ی حفظ هویت شاهد استفاده از روابط هستیم. زمانی که یک، از این‌که نظرکرده‌ی حضرت کالپورنیوس است صحبت می‌کند. فروپاشی اورلاپی کم‌کم نمایان می‌شود. هویتش را از دست داده و چون دیگر قادر نیست تنها به خودش تکیه کند از روابط استفاده می‌کند. تمثیلی است از آدمی که اگر به تنهایی برای قرار گرفتن در هر قالب، موقعیت و یا بحثی کافی نبود، از روابط و القابش استفاده می‌کند تا هویتش را حفظ کند.شخصیت دو، هم‌چون آینه‌ای مادی برای یک عمل می‌کند. مثل بُعدی از شخصیتِ یک که از او بیرون کشیده شده و در قالب شخصیتی مستقل تصویر می‌شود. یک، آن‌قدر در دو خودش را می‌بیند که از دیدن تصویری که دو به او رائه می‌دهد به ستوه می‌آید. تجربه‌ی نویسنده در خلق گروتسک به خوبی عیان می‌شود. گفت‌وگوها که بیش‌تر به تک‌گویی شباهت پیدا می‌کند، در مخاطب، هم‌زمان حسی از یک دیوانگی آزاردهنده و ترحم توام با دل‌سوزی را برمی‌انگیزد. یک درواقع از خودش به ستوه می‌آید. نکته‌ای که در این‌جا نباید از یاد برد، پیش رفتن اثر به گونه‌ای‌ست که حس هم‌دردی و همراهی مخاطب با شخصیت یک را برمی‌انگیزد. کلافگی شخصیت یک که به‌گونه‌ای مازوخیستی و خودآزار به مکالمه‌ای که او را تا سر حد دیوانگی و درنهایت مرگ می‌کشاند ادامه می‌دهد، تاسف و دل‌سوزی مخاطب را متوجه‌ی خودش می‌کند. در حالی که هیچ بخشی از این همراهی به اندازه‌ای که متوجه‌ی شخصیت یک است، به دو معطوف داده نمی‌شود؛ این درحالی است که نقش شخصیت دو در پیش‌بُرد مکالمه بسیار حیاتی است. اوست که از شرکت در بازی توهین به خودِ شخصیت یک امتناع می‌ورزد؛ اوست که در قسمتی از اثر که یک اصرار دارد بر او مسلط است و می‌تواند باعث سکوتش شود، جمله‌ای متفاوت می‌گوید و از قالب تکرار طوطی‌وار خود با هوشمندی خارج می‌شود تا این توازن قدرت را برهم زند.دو در جایی تلاش می‌کند به یک بفهماند بهترین راه برای پایان این رنج سکوت است. در قسمتی از اثر که یک به تسلطی که روی دو داشته و قادر است با سکوتش او را ساکت کند اشاره می‌کند و دو از جمله‌ی تامل‌برانگیزِ «البته اگر حرف نزنید» استفاده می‌کند؛ شاهد اینیم که دو با زبان بی‌زبانی به یک می‌گوید که کافی است. در این‌جا توجه از دیگرآزاریِ شخصیت دو به خودآزاری شخصیت یک معطوف داده می‌شود که مسبب رنجی که می‌برد، درواقع نه شخصیت دو، بلکه خود اوست. شخصیت یک در حال تنبیه خود است که به دنبال آن بخشش‌خواهی می‌آید. تمثیلی از افول آدمی‌ست. یک خود را سزاوار این توهین‌ و سرزش می‌بیند. این افول و فروپاشی در قسمتی از اثر که به ذهن یک می‌رسد با توهین و خطابِ خود به میمون بوگندو باعث متوقف شدن دو شود به اوج می‌رسد. همان‌طور که گفته شد، حسی از ترحم و دیوانگیِ شخصیت به ذهن متبادر می‌شود. یک که حق‌به‌جانب است، کم‌کم کوتاه آمده، فروپاشی‌اش کامل شده و می‌پذیرد که حالا دو هم می‌تواند اورلاپی باشد. بار دیگر تصویری از آدمی است که درنهایت، زمانی که احساس عجز می‌کند می‌تواند هویتش را تقسیم کند و یا حتا آن‌چه را که تا پیش از آن توهین تلقی کرده، به عنوان آن‌چه است، بپذیرد. استراتژیِ دو دربرخورد با یک بسیار تکان‌دهنده و دردناک است. دو به وضوح هیچ مخالفتی با یک نمی‌کند اما قادر است به‌گونه‌ای رفتار کند که یک خود را محکوم بداند. درواقع محرکی است برای خودسرزنش‌گری و خودآزاری شخصیت یک؛ با امتناع از ادامه، یک باز هم خواهان ادامه‌ی بحث است و حتا دو را به پیش بردن مکالمه تحریک می‌کند.مراتبی که شخصیت طی می‌کند، به نقطه‌ای می‌رسد که صحبتِ «بخشش» به میان می‌آید. «من شما را می‌بخشم»؛ چه کسی قرار است بخشیده شود؟ دو کاری جز تکرار حرف‌های یک و بازی کردن نقش تصویرِ یک نمی‌کند. یک خواهان بخشش است، به دنبال بهانه‌ای‌ست برای بخشیده شدن. این خودسرزنش‌گری به نقطه‌ای می‌رسد که شخصیت لازم دارد بشنود که بخشیده می‌شود و از آن‌جایی که شخصیت دو تکرارکننده‌ی حرف‌های خود اوست، گفتن این جمله به‌مثابه‌ی شنیدن آن است.در پایان که با نعره‌ی وحشتناک شخصیت و مرگ او مواجه می‌شویم، نویسنده مشخص نمی‌کند که کدام یک از شخصیت‌ها دچار زوال شده و با استفاده از فعل به صورت مفرد تیر خلاص را به مخاطب می‌زند. در نگاه اول، شخصیتِ یک مرده است اما نویسنده به این اشاره کرده است که هر دو شخصیت یک‌دیگر را مورد خشونت قرار داده‌اند و این که با استفاده از فعل مفرد و مرگ شخصیت اثر را به پایان می‌برد، سرنخی به دست می‌دهد. این اثر، یک تک‌گویی درونی‌ست که با بیرون کشیدن بُعدی از شخصیت تبدیل به دیالوگی شگرف و تامل‌برانگیز شده است. دو برای آن است که یک خودش را ببیند، از آن‌چه است به ستوه بیاید، کلافه شود، منزجر شود، مورد توهین قرار گیرد، بخشیده شود و درنهایت هم با مرگ پایان پذیرد. مرگی که به‌مثابه‌ی زوال و فروپاشی هویت است.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 15:52:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان‌هایی دقیق برای گرفته شدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-fpgzisqibyg9</link>
                <description>«دقیقا» نمایش‌نامه‌ی کوتاهی‌ست با دو شخصیت. دو مرد که در حال نوشیدن‌اند و درباره‌ی اعداد و ارقام صحبت می‌کنند. «بیست میلیون» رقمی‌ست که بر سرش توافق شده است و حالا، دو مرد از این‌که عده‌ای رقم‌های بالاتری را مطرح کرده‌‌اند، شاکی‌اند و بر سر این که این بیست میلیون، سی و حتا بیش‌تر از پنجاه میلیون باشد و بین مردم این ارقام بالاتر مطرح شود، بحث می‌کنند. آن‌ها بر سر یک تعداد کشته توافق کرده‌اند و مردم هم این رقم را پذیرفته‌اند. نه سی میلیون و بیش‌تر؛ «دقیقا» بیست میلیون کشته.انتخاب این عنوانِ طعنه‌آمیز برای نمایش‌نامه بسیار هوشمندانه بوده است. در یک مقیاس بسیار کوچک مثل اسم اثر هم می‌توانیم طعنه‌آمیز بودن اثر را درک کنیم. دو مرد که در حال نوشیدن مشروب، درباره‌ی کشتار بیست میلیون انسان صحبت می‌کنند. این امر به حدی عادی به نظر می‌رسد که وقتی مخاطب با کلماتی چون «جمعیت» یا «کشته» روبه‌رو می‌شود، یکه می‌خورد. مکالمه‌ی دو مرد، دیگر معصومانه و یا عادی و کاری نیست؛ مکالمه‌ی غریبی است درباره‌ی کشتن انسان‌های دیگر. خشونتی که عادی جلوه داده می‌شود. یکی از مردها اذعان می‌کند که باید «این آدم‌ها را سینه‌ی دیوار گذاشت و کلکشان را کند». شخصیت‌ها می‌توانند مشروب بنوشند و درباره‌ی کندن کلک انسان‌های دیگر صحبت کنند.این اثر به مخاطب پوزخند می‌زند، شخصیت‌ها مخاطب را دست می‌اندازند. کشتن به همین راحتی است؛ برای همین می‌توانند جوری درباره‌ی این بیست میلیون و اعداد و ارقام صحبت کنند که تا رسیدن به سطرهای پایانی مخاطب درنیابد که این مکالمه درباره‌ی قتل‌عام انسان‌هاست. وقاحت شخصیت‌ها رفته‌رفته بیش‌تر می‌شود، خشونت مدام آشکارتر می‌شود. نفر اول با راجر درباره‌ی آویزان کردن و شقه کردن صحبت می‌کند. به گونه‌ای طعنه‌آمیز، خشونت انسان‌هایی که در آرامش و در یک مکالمه‌ی به ظاهر عادی و ساده درباره‌ی کشتار و یک عمل غیرانسانی صحبت می‌کنند آشکار می‌شود. دیگر بیست میلیون و یا شصت میلیون اهمیتی ندارد. مسئله اعتماد مردمی است که بهشان گفته شده است که این کشتار بیست میلیون نفری بوده است و چه فاجعه‌ای خواهد بود که این رقم بیش‌تر شود. پاسخ اعتماد مردمی که با بیست میلیون راضی شده‌اند، چگونه داده خواهد شد؟ شخصیت‌ها بار دیگر به صورتی کاملا کنایه‌آمیز از اعتماد مردم و حس امنیت آنان حرف می‌زنند. بیان ترکیب «حس امنیت»، توسط کسی که خودش از ماموران اجرای این کشتار است، واکنش‌برانگیز است.شخصیت‌ها از الم‌شنگه‌ای که عده‌ای بر سر درست نبودن رقم قطعی اعتراض کرده‌اند، سخن به میان می‌آورند. این رقم می‌تواند کل جمعیت یک کشور باشد و اگر افرادی این بین خواستار حقیقت باشند، اعتراض‌شان الم‌شنگه تلقی می‌شود. شخصیت‌ها از این وضعیت ناراضی‌اند، آن‌ها برای این تحقیقات زحمت کشیده‌اند، وقت و پول صرف کرده‌اند، باید پاسخگوی «بالایی‌ها» باشند و این بالا رفتن رقم برایشان قابل‌قبول نیست. در این اثر بی‌اهمیت بودن جان انسان‌ها برای عده‌ای به روشی بسیار گزنده به مخاطب فهمانده می‌شود. تا جایی که جان دو میلیون انسان با یک گیلاس مشروب قابل معاوضه خواهد بود.کوتاه بودن نمایش‌نامه برای رساندن هدف متن کافی است. قدرت نیازی به مقدمه‌چینی ندارد. دو نفر می‌توانند در یک حالت دوستانه، از تلاششان برای از بین بردن یک جمعیت حرف بزنند. فاجعه‌ای که اتفاق می‌افتد به سادگی و با صراحت خاصی به مخاطب القا می‌شود. این بین برای فرو نشاندن این حس که کاری که راجر و هم‌کارش می‌کنند، منطقی دارد، روی یک رقم -که خودش هم رقم بالایی‌ست و جای بحث دارد- تاکید می‌شود، روی بیست میلیون کشته. عذاب وجدانی که بسیار بسیار محو، فقط در یک جمله حس می‌شود، این خشونت تا حدی پیش می‌رود که یکی از شخصیت‌ها در پاسخ به دیگری می‌گوید «نه، نه. بیست میلیون کافیه». به نظر می‌رسد این میزان بی‌پردگی در ابراز بی‌اهمیت بودن جان انسان برای کسی که خودش مامور به انجام رساندن آن است، برای لحظه‌ای، شوک‌آور است.نویسنده متن را به درستی به پایان رسانیده. «دقیقا». این توافق روی یک تعداد مشخصی کشته از یک جمعیت، برای دو شخصیت اثر کافی است. این تیر آخر متن است برای نشان دادن وقاحت کسانی که به همین راحتی برای جان انسان‌های دیگر تصمیم می‌گیرند. دقیقا همان چیزی است که بعد از خواندن متن حس می‌کنیم؛ پوزخندی که به لب آورده می‌شود. نویسنده با استفاده از کنایات متعددی که در طول اثر به چشم می‌آید، انزجار از این عمل و تصمیم شخصیت‌ها را به درستی روشن می‌کند. در یک موقعیت آرام، عادی، با خون‌سردی، درباره‌ی قتل‌عام و کشتار صحبت کردن و تلاش برای از دست ندادن حس امنیت در مردم و ثابت شدن روی یک میزان کشته و بالاتر نرفتن این رقم، ابزارهایی مناسب‌اند برای آشکارسازی حقیقتِ خشونت و دارندگی قدرت عده‌ای.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 15:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-oaaq4112tlom</link>
                <description>روستایی در مازندران - نگارنده: نویسنده متن.خودش پیشنهاد داد که برای آخرین بار این سفر را بیاییم. گفت «می‌خواهم قبل از این که جدا شویم و دیگر هم را نبینیم، یک بار دیگر به این روستا برویم. این تنها خواسته من است.»بعدازظهر سردی بود. باران نم‌نمی می‌بارید. ابرهای خاکستری تمام آسمان را گرفته بودند و با این که چندان دیروقت نبود، هوا تاریک به نظر می‌رسید. مه کم‌کم می‌آمد که انبوه درختان سبز و قرمز و رنگی را دربربگیرد. از یک خانه‌ی روستایی از زوایه‌های مختلف عکس می‌گرفت. بند دوربینش را از دور گردنش باز کرد و گفت «گرسنه نیستی؟»قبل از آن‌که جوابی بدهم به سمت یک خانه‌ی متروک دیگر رفت. جلوی خانه ایستاده بود و فقط نگاهش می‌کرد. پالتوی کوتاه قرمز داشت. شال پشمی سرمه‌ای دور سرش پیچیده بود. قد بلند نبود و اگر صورتش را نمی‌دیدی، از فاصله فکر می‌کردی دختر بچه‌ است. قرمزی لباسش با آن منظره‌ی پشت سرش، خیلی به چشم می‌آمد. خانه‌های روستایی که حالا متروکه بودند. ایوان‌های سرتاسری جنوبی داشتند. قبل‌ترها از نرده‌ها و ستون‌های چوبی معمولا گیاهان رونده آویزان می‌کردند. اما حالا فقط نرده‌ی لخت چوبی بود. چندتا گلدان خالی هم انگار از قبل روی طاقچه‌ی پنجره‌ی چوبی مانده بود. خیلی از خانه‌ها روی ارتفاعات ساخته شده بود و بعد با شیب کمی به سمت رودخانه پایین می‌رفتند. قدیم‌ها که به این روستا می‌آمدیم مثل باد در تمام روستا می‌چرخید و از همه چیز عکس می‌گرفت. آن زمان روستا مثل حالا متروک نبود و چند خانواده‌ای در آن زندگی می‌کردند. اما همان چند خانواده هم رفتند و حالا روستا شبیه خرابه‌ای شده بود. حالا مثل شبح از همه‌ی کوچه‌های سنگلاخی روستا می‌گذشت و من پشت سرش می‌رفتم و نگاهش می‌کردم. به سمتم برگشت و گفت: «چای آورده‌ام، یک کم نان محلی هم خریده بودم. آن هم هست. می‌خوری؟»سر تکان دادم. زنم به طرف ماشین رفت که چای و نان محلی را بیاورد. شال پشمی‌اش روی شانه‌هایش افتاده بود. فهمیدم موهایش را کوتاه کرده. موهای بلند قشنگی داشت که به شوخی می‌گفتم کوتاه نکن و نمی‌کرد. از آن فاصله با فلاسک چای به طرفم می‌آمد. پوستش سفیدتر و رنگ‌پریده‌تر از حالت عادی بود و لب‌هایش سرخ‌تر از همیشه. هوا تاریک‌تر شده بود و باران هم کمی تندتر می‌بارید.هنوز از آن فاصله، روی تصویر انبوه درختان که شبیه به لکه‌‌های تیره‌ی مبهمی به نظر می‌رسیدند، قرمزی لباسش معلوم بود. لبخند زد. شبیه دخترهایی که هیچ‌وقت روی کارت‌پستال‌ها نبودند شد. نگاهش کردم. احتمالاً آخرین باری بود که زنم را می‌دیدم و با هم چای می‌خوردیم.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 15:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم ساحره‌ها را می‌سوزانند.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-wkzwmlg3oqkz</link>
                <description>کاش تابستان نباشد. سوختن در تابستان پُرشکوه نیست. در زمستان اما اگر بسوزی جور دیگری‌ست. بخار می‌کنی، اوج می‌گیری، تماشایی می‌شوی؛ تماشایی با آن کلاه بلند و لبخند 5 ساله. یک نفر خندید و پرسید بزرگ شدی چه‌کاره می‌شوی؟ می‌خواهم ساحره شوم که در میدان شهر آتش بگیرم. مادر اشک می‌ریخت و می‌گفت سرانجام من چه می‌شود؟ مادر از زبان مارها می‌ترسد. دکتر اِف می‌گفت زبان مارها را نمی‌دانم؛ ولی من می‌دانستم چه می‌گویند. گفتم: «دکتر اِف، باور کن زبان مارها را بلدم. یکی‌شان به دهانم بوسه زد، از همان روز زبان‌شان را بلدم.» مادر گریه می‌کرد و به دکتر اِف می‌گفت سرانجام من چه می‌شود؟اگر در زمستان بسوزی شاید باران ببارد، برف ببارد. می‌سوزی و برف روی خاکسترهایت، روی تن نیم‌سوخته‌ات می‌نشیند. خیس شده بودم. دوس داشتم باران از من ببارد. دست‌هایم را بالای سرم نگه دارم، بخندم که باران از دست‌های من می‌بارد. دکتر اِف؟ پس چرا در من جادو نبود؟ نمی‌شود یک بار مرا از هم باز کنی و در من جادو بگذاری؟ می‌خواهم کمی از مچ دست‌هایم را پاره کنم و به مادر نشان دهم که در من جادوست و می‌توانم به زبان مارها حرف بزنم.دکتر اِف مرا به کناری کشید، شکوفه‌ها زیر پایمان می‌ریختند. دکتر اِف گفت اگر ادامه دهی رازت را می‌فهمند. شکوفه‌ها برای شنیدن راز ما خودکشی می‌کردند. گریه می‌کنند و مرا صدا می‌زنند. به زبان مارها می‌گویم بله؟ بیش‌تر گریه می‌کنند. انگار یک بار دیگر هم مُرده بودم. دست دکتر اِف را گرفتم و گفتم مرا می‌سوزانند، آخرش مرا می‌سوزنند. نه، نمی‌ترسم اما هر چه بیش‌تر آتش می‌گیرم، کم‌تر به یاد می‌آورم. محو می‌شوم. صفر، یک، یک، دو، سه، پنج، هشت، سیزده، بیست‌ویک،... دوبار یک ساله بوده‌ام و هیچ‌گاه یازده ساله نبوده‌ام، این‌ها سال‌های زندگی من است. هجده سالگی چگونه است؟ اول سیزده ساله بوده‌ام و بعد بیست‌و‌یک ساله و قرار است سی‌وچهار ساله شوم. دکتر اِف می‌گوید اگر ادامه دهم رازم را می‌فهمند. اگر در من جادو نباشد دیگر رازی نیست. گفت بزن، دارد می‌سوزد. مادر گریه کرد و گفت باید کاری کرد. ببین مادر، نگران سرانجام من نباش. آخرش ساحره شده‌ام و در میدان شهر آتش گرفته‌ام و به زبان مارها می‌خوانم. نگاهم می‌کنند و هیچ‌کس شیون نمی‌کند.مادر دوست ندارد سوخته شوم. دوست دارد با آن مرد زیبا ازدواج کنم و از چشم‌هایم باز هم روی زمین باشد. این‌ها ساحره‌ها را می‌سوزانند، مرا می‌سوزانند، دختر مرا هم که ساحره می‌شود می‌سوزانند. به مادر نمی‌گویم که خواب دیده‌ام پسرم می‌گوید «مادر، عاشق مرد دیگری شده‌ام» می‌ترسم او را هم بسوزانند. نسل من از خاکستر است مادر. دکتر اِف گفت بخواب 9 ساله‌ات است و فرزندی نداری. 9 ساله نیستم، نمی‌شوم. من هشت و بعد سیزده ساله می‌شوم. در بیست‌ویک سالگی باید به همه نشان دهم که در من جادوست. بیست‌ویک ساله که می‌شوی، به آتش می‌کشندت و رگ‌هایت را پاره می‌کنند که مطمئن شوند مثل خودشانی، از انگشت‌هایت جادو روی زمین می‌چکد. برایم هلهله کشیدند که مثل خودشانم. کار دکتر اِف بود که مرا باز کرد و در رگ‌هایم جادو ریخت و کسی رازم را نفهمید.مچ‌های پاره‌شده‌ام را نشان مادر دادم. بلندبلند خندیدم. مادر مثل خودشان نیست. مادر انسان است و در رگ‌هایش جادو نیست و برای من که زبان مارها را بلدم اشک می‌ریزد. نگران سرانجام من است و به کسی می‌گوید که خسته شده است. دوباره نه، دوباره نه. دکتر اِف هم مثل خودشان است، مثل من است. در رگ‌های او دانش است و داد می‌زند و دستور می‌دهد که من نسوزم. مثل مادر شیون نمی‌کند. سرد است. خیلی سرد است. روح جنگل‌های شبنم‌زده روی من دست کشید، می‌لرزم. زمستان است. خیالم راحت شد که در زمستان می‌سوختم. مرا سوختند تا مردم شهر گرم شوند. از مچ دست‌هایم شروع به سوختن کرده‌ام. سی‌وچهار سالگی‌ام را نمی‌بینم. باد می‌وزد و در هوا پخش می‌شوم و دیگر نیستم.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 15:16:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب عنوان این اثر به‌عهده خواننده است.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-e4gy6lunaad2</link>
                <description>«ارجاعات مکرر نویسنده به خاورمیانه نشانه از چیست؟»این عنوان نقدی بود که یک نفر روی کار میم.پاشایی نوشته بود. میم.پاشایی نقد را کامل خوانده و حتا آن تکه از روزنامه را هم بریده و در آلبوم افتخاراتش چسبانده بود. با این حال هر بار که برای کسی تعریف می‌کرد که درمورد آخرین اثرش نقدی نوشته‌اند، عنوان را می‌خواند و بلافاصله جمله‌ی «ارجاع به قبر پدر فلان‌فلان‌شده‌ات در خاورمیانه دارد» را می‌گفت و خودش قبل از همه می‌خندید. فقط یک بار وقتی خانمی زیبا در آن جمع چپ‌چپ نگاهش کرد، این شوخی را کنار گذاشت.میم.پاشایی آدمی‌ست که می‌شود برایش دل سوزاند. بی‌دست‌وپا به نظر می‌رسد و همیشه هم شانس کافی دارد برای در رفتن از مخمصه‌هایی که گرفتارشان می‌شود. برای مثال در این نقد، میم.پاشایی درنهایت یک خاورمیانه‌ای که به او ظلم شده و حقش بیش‌تر از این‌هاست معرفی می‌شود. کسی که با وجود رنج‌هایی که زندگی در خاورمیانه به او تحمیل کرده است، به خوبی با شرایط کنار آمده، می‌نویسد و خوب هم می‌نویسد.خودش هم معتقد است که نویسنده است اما در این گزارش قرار است دست تمام کسانی که مثل میم.پاشایی دچار این حالت روان‌پریشانه‌‌اند که نویسنده‌اند، رو شود. در ابتدا لازم است بخشی از متن نقد معروف، «ارجاعات مکرر نویسنده به خاورمیانه نشانه از چیست؟» ذکر شود.میم.پاشایی نویسنده‌ی جوان و بااستعدادی که با خلق مجموعه داستانی تحت عنوان «کمک! من یک نویسنده نیستم» سروصدای زیادی به پا کرده است. اثر پیشین او، «سگ‌ها بدون گربه‌ها»[1] که یک اثر روان‌کاوانه در حوزه‌ی مطالعات حیوانات خانگی بود، فضای بسیار متفاوتی را از داستان جدید نویسنده به تصویر می‌کشد. به نظر می‌رسد میم.پاشایی راه درستش را پیدا کرده اما ارجاعات نویسنده به خاورمیانه نشانه‌ی چیست؟ چرا نویسنده به عنوان یک خاورمیانه‌ای، تا این حد به خاورمیانه اشاره می‌کند؟[2] پاسخ مشخص است. چون میم.پاشایی خاورمیانه‌ای‌ست و حق دارد به خاورمیانه اشاره کند.»متن بالا که بخشی از نقد نگاشته‌شده بر نوشته‌های میم.پاشایی بود را خواندید. اما حقیقت میم.پاشایی چیست؟ میم.پاشایی درواقع یک شارلاتان است. نوشتن نمی‌داند. در «گربه‌ها بدون سگ‌ها[3]»، سگ‌ها و گربه‌ها به دادگاه اعتراض کردند که نویسنده با بی‌خردی محض، داستان را اثری روان‌کاوانه در حوزه مطالعات حیوانات خانگی مطرح کرده است. گرچه میم.پاشایی دادگاه را بُرد و چندتا از سگ‌ها و گربه‌ها را برای تنبیه‌ و به‌عنوان حیوان خانگیِ میم.پاشایی به او سپردند.اما در داستان جدید، «کمک! من یک نویسنده نیستم.» دیگر با چه زبانی باید گفته می‌شد که میم.پاشایی نویسنده نیست؟ در هر قصه، شخصیتی روند پیش‌بُرد قصه را شرح داده و گفته است که میم.پاشایی این‌ها را ننوشته و اصلاً نویسنده نیست و ما خودمان وجود داریم و میم.پاشایی فقط معلوم نیست از کجا قصه‌های ما را می‌داند و به نام خودش چاپ کرده. حتا انتخاب عنوان کتاب هم روشی برای بیان خباثت میم.پاشایی بود که تحسین منتقدان را برانگیخت!ویراستار زیر این قسمت خط کشید. گفت «پوستتو می‌کنن برا این تیکه.». شانه بالا انداخت، قرار بود بابت چیزی که نوشته مورد حمله قرار بگیرد. دیگر چه فرقی داشت؟این اتفاق کم‌نظیر که چند نفر می‌آیند و می‌گویند این آقا به گور پدرش بخندد که ما را نوشته باشد، فقط در این‌جا رخ می‌دهد، در این قصه. چون به‌نظر می‌رسد قصه‌ها این امکان را دارند که همه‌چیز در آن‌ها وجود داشته یا نداشته باشد.ویراستار زیرِ «به نظر می‌رسد» خط می‌کشد که قاطع‌تر بنویس. ویراستارها نویسنده‌های اینسیکیور[4] را نمی‌فهمند. زیر همین هم خط می‌کشد که از کلمات فارسی استفاده کن. تو به فرهنگ و زبان مادری من لطمه می‌زنی. عمدا نوشت که لج‌شان دربیاید. ویراستارها این جزییات روحی را نمی‌فهمند، حواسشان فقط به جزییات متن است و بس.من و آقای شکیبا و خانم گوهرنقش و خانم سبب‌نیا و آقای جوان خوش‌تیپ انگلیسی قصه‌ی چهارم که من شخصاً ارادت ویژه‌ای بهشان دارم، آقای ادوارد قهوه‌ای و بنده‌ی حقیر، کتباً نوشته‌ایم که میم.پاشایی ما را ننوشته و امضا هم می‌کنیم. من شخصاً از آقای قهوه‌ای خواسته‌ام اثر انگشتش هم پای نامه بگذارد.ویراستار جوری نگاهش کرد که یعنی خودت را خفه کردی با این انگلیسی‌دوست بودنت. اگر دهانش را باز می‌کرد، تا صبح برایش از جذابیت انگلیسی‌ها، ایرلندی‌ها و اسکاتلندی‌ها می‌گفت و ویراستار با نبوغ سرشارش این را فهمید و سکوت کرد.مرگ بر میم.پاشایی.ویراستار لابد می‌خواست بگوید که مرگ بر چرا می‌گویید؟ خشونت چرا؟ ولی از نگاهش فهمید که ممکن است کاغذها را در دهانش فرو‌ کند که سکوت کرد.مرگ بر میم‌.پاشایی، نویسنده‌ی دروغین که قصه می‌نویسد و وانمود می‌کند که حتا نویسنده هم نیست. درنهایت می‌توان گفت «به نظر می‌رسد» که میم‌.پاشایی نویسنده است._توضیحاتاثر پیش‌رو که تاکنون به ۱۵۰۰ زبان زنده و مرده‌ی دنیا ترجمه شده‌است، اثری‌ست خواندنی و جذاب از نویسنده‌‌ای با الفبا و زبان شخصی خودش که بر اساس نحوه‌ی صحبت یکی از شخصیت‌های بازی رایانه‌ای معروف دوتادو، چهار ساخته و نگاشته شده‌ است. در قسمت‌هایی از متن ترجمه، هرگاه اسمی  از ویراستار به میان آمده، از فونت دیگری استفاده شده است تا خوانندگان عزیز هنگام خواندن این اثر آوانگارد دچار اشتباه نشوند. درنهایت باید گفت مترجم تلاش کرده است که روایت خواندنی نویسنده، میم پاشایی که این نام را به عنوان داستان‌گو برگزیده است به درستی ترجمه کند و امید است که خوانندگان عزیز از خواندن این داستان که برای ترجمه‌اش زحمت زیادی هم کشیده شده است لذت برده باشند چون برای مترجم و نویسنده‌ی متن بسیار لذت خوانندگان حائزاهمیت است. در انتخاب اسم اثر هم وسواس زیادی خرج شده است و از میان اسم‌های پیشنهادی، «به نظر می‌رسد نویسنده»، «نویسنده‌ای که به نظر می‌رسد»، «میم.پاشایی، نویسنده‌ای که به نظر می‌رسد خاورمیانه‌ای‌ست» انتخاب شده‌اند و انتخاب نام اثر هم به مخاطب واگذار شده است[5] که خودش تصمیم بگیرد ترجیح می‌دهد اثری که مطالعه کرده است، چه نامی داشته باشد. امید است متوجه‌ی انعطاف‌پذیری و آوانگارد بودن نویسنده میم.پاشایی و آثارش شده باشید.[1] «سگ‌ها بدون گربه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی دنیای گروهی از انسان‌ها که تحت فرمان‌روایی ظالمانه و خودمحور گربه‌های خانگی‌شان هستند. گربه‌ها به صاحبان قبلی‌شان که اکنون برده‌هایشانند بی‌توجهی می‌کنند و درمقابل، این گروه از انسان‌ها باز هم از این وضعیت شاکی نیستند و به نظر می‌رسد گربه‌ها هر بلایی سرشان بیاورند، باز هم برای انسان‌ها ملوس‌اند. در این‌جا نقش سگ‌ها که با دهان باز به این همه سکوت و انفعال و عدم‌اعتراض انسان‌ها نگاه می‌کنند به عنوان آشوبگرانی تلقی می‌شود که خواهان برچیدن فرمان‌روایی گربه‌هایند که در نهایت هم با خواندن کتاب می‌فهمید چه اتفاقی می‌افتد و در این متن، به پایان کتاب اشاره نمی‌شود که خودتان بخوانید.[2] نویسنده میم.پاشایی در مصاحبه‌ای دو هفته پیش از شروع کتاب جدیدش، در خلال صحبت‌هایش با مجری اشاره کرده بود که مهاجران غیرقانونی، ما سفیدپوست‌ها را اذیت می‌کنند و منظورش از مهاجران غیرقانونی، افغان‌ها بود. مجری که نزدیک بود یقه‌ی خودش را پاره کند تصریح کرد که میم.پاشایی به سبب داشتن پوست سفید، سفیدپوست نیست بلکه خاورمیانه‌ای‌ست.[3] همان سگ‌ها بدون گربه‌ها که به این عنوان هم شناخته می‌شود. از قابلیت‌های مهم آثار نویسنده میم.پاشایی، انعطاف‌پذیری بالای آن‌هاست که اسم اثر و محتوای آن براساس تفسیر و میل خواننده قابلیت تغییر و جایگزینی دارد.[4] اینسیکیور به معنای انسانی است که حس می‌کند کافی نیست و از خودش مطمئن نیست و یک حالت روحی کثافتی‌ست خلاصه.[5] ر.ک به پاورقیِ 3</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 14:01:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشتق برخی رخ‌داد‌ها روی نمودارْ صفر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D9%85%D8%B4%D8%AA%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%92-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ds3os7kj08mt</link>
                <description>پانزده‌ساله بودم که فهمیدم آدم‌ها از یک سنی تبدیل به آن چیزی که امروز هستند می‌شوند. سر یک کلاسی که یادم نیست، ردیف دوم نشسته بودم و شروع تکان‌دهنده بادبادک‌باز باعث توقفم در خواندن شد. از همان‌جا بود که «شروع»‌ها برایم اهمیت یافتند و یک وسواس عجیبی نسبت به شروع هر چیزی پیدا کردم. بادبادک‌باز شروع خوبی داشت. از خودت می‌پرسیدی «چه اتفاقی در دوازده سالگی‌ات افتاد؟» بعدها در «دیوانه‌وار» بوبن هم یکی از این شروع‌های خوب را دیده‌ام که حسابی یادم مانده. معشوقِ راوی دندان‌های زردی داشت و کمی بعدتر این شکوه خودش را در «اگنس» به اوج رساند. اگنس مرده بود. این شروع‌های خوب، تکان‌دهنده و حیرت‌آور برای من تبدیل به یک میل شده بود؛ میل به شروع هر کاری در بهترین حالتش، بدون شکست، بدون اشتباه. احتمال می‌دهم در همین نقطه باشد که ترس از اشتباه مثل یک قلدر 12 ساله بالای سرت می‌ایستد و زیر گوشت فریاد می‌زند «تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری». نمی‌شود که تمام شروع‌ها پُرشکوه باشند و اصلی‌ترین داده‌ی خود را رو کنند، آن وقت همه کتاب‌ها مثل هم می‌شوند و لذت خواندن‌شان منحصربه‌فرد نخواهد بود، این را می‌دانم. اما از خودم همین توقع را دارم. برای همین است که وقتی در ارتفاع 2500متری از سطح زمین‌ بودم و  قصد سُر خوردن روی برف‌ها با یکی از آن تیوب‌های بادشده را داشتم، مدام به خودم می‌گفتم «اگر اشتباه کنی کلکت کنده است. اگر اشتباه کنی به آدم‌ها اجازه می‌دهی قضاوتت کنند و خودت را مضحکه می‌کنی» و به همین راحتی این حقیقت را که این اولین باری‌ست که قرار است از یک ارتفاعی روی برف‌ها سُر بخورم نادیده گرفتم. در ذهن من این اتفاق در یک معادله، برابر با یک «شروع» شده بود و به جای تمرکز بر لذتی که این کار قرار بود داشته باشد، قلدر دوازده‌ساله نابالغم ترس از اشتباه خودش را به من فرافکنی کرده بود.در تمام کودکی‌ام شروع‌های خوبی داشته‌ام. روز اول مدرسه بچه دخترخاله بابا را که هم‌کلاسی خودم بود از صف اول با ادب و صبوری به ردیف دوم فرستادم. این یک شروع خوب بود، حداقل برای مامان که هنوز این خاطره را شفاف به یاد می‌آورد و معتقد است وقتی از قبل آن‌جا ایستاده بوده‌ام و یک لحظه برای نوشیدن آب نزد او رفته‌ام، ردیف اول حق من بوده و از حقم دفاع کرده‌ام. اما می‌دانم این آن لحظه‌ای نبود که من تبدیل به آدمی که الان هستم شده‌ام. اگر زندگی مرا روی یک نمودار سوار کنید، چندین نقطه عطف خواهد داشت:1- بعدازظهر بهاری‌-تابستانی روزی معمولی در اواخر خرداد و یا اوایل تیرماه.2- مرداد ماه، چهارده‌ساله، مشغول تماشای تلویزیون با مامان و بابا.3- شبی معمولی که تمرین‌های ننوشته حسابان را روی قالی پهن کرده بودم و بابا تلویزیون نگاه می‌کرد و من هم ناخواسته حواسم پی آن بود.4- ترم پنجِ کارشناسی، نشسته روی تخت‌خوابم با در آغوش داشتن کتابی با جلدی قرمز.5- ترم یکِ کارشناسی‌ارشد سر کلاس محبوب‌ترین استادم.1انفجار خونمن هری‌پاتر را در دبیرستان خواندم. این حقیقتی‌ست که کمی آن را از دیگران پنهان می‌کنم. دوست ندارم بدانند من، به‌عنوان یک پاترهِد درجه1، این‌قدر دیر این مجموعه را خوانده‌ام. دوست ندارم بدانند مثل بسیاری از دوستانم، همان موقع که کتاب‌ها ترجمه و چاپ می‌شدند دنبالشان نکردم و در آن سن‌وسال با قرض گرفتن از دوستی، طی یک تندخوانی کم‌نظیر تمام مجموعه را خواندم. هری‌پاتر، یکی از آن کتاب‌هایی‌ست که در نوجوانی باید می‌خوانده‌ام و نخوانده‌ام. به خشمی فروخورده در من تبدیل شده‌است. حسرتی دائمی که باعث می‌شود با این‌که این مجموعه را کامل در کتاب‌خانه‌ام دارم خوش‌حال نباشم. شروعی خدشه‌خورده و ناقص که نقطه صفر درستی نداشته است. همین هم‌زمانی شکل‌نگرفته، در معادله‌ای برایم این‌طور است که نخواندن هری‌پاتر‌ها در سن درست برابر است با شروعی بد و برابر است با نوجوانی و کودکی به تاراج‌رفته. خیلی دیر این خشم از نداشتن کتاب‌های کافی در کودکی و نوجوانی را کشف کرده‌ام. خاطرات من از کودکی‌ام آن‌قدر نمور و مه‌گرفته‌ است که اگر در جنگل این خاطرات بدوم، کلبه روشن‌شده با چراغ‌های نئون در دل این مه، کلبه خشم من از والدینم برای تهیه نکردن کتاب‌های کافی‌ست. هر دویشان را بخشیده‌ام. برای بخشیدن‌شان، بخشیدن‌شان در این قصور که خودم از آن خبر نداشته‌ام و فقط یک جایی آن زیر، بین احساساتم دست‌وپا می‌زده‌ است، لازم داشتم بزرگ شوم. لازم داشتم افسردگی را با تمام استخوان‌هایم درک کنم. معنی غم را بفهمم، غم آدم‌بزرگ‌ها را بفهمم و معنی از دست دادن را حسابی یاد بگیرم.مقابل مزار فردوسی ایستاده‌ایم و یادم نمی‌آید چه مدت است که والدینم سیاه‌پوشند. لبخند مادرم را یادم نمی‌آید. خاطرات من طی یک قرار نانوشته محو شده‌اند. یک نفر می‌خواهد از ما عکس بگیرد، عکسی خانوادگی و من در این لحظه است که به یاد می‌آورم، خانواده پنج‌نفری ما، چهارنفره شده‌ است و جای خالی کسی توی ذوق می‌زند. آنقدر کسی دل‌ودماغ ندارد که با ترس‌ولرز به بابا ردیف کتاب‌هایی که روی میزهای طویل چیده‌اند را نشان می‌دهم. به انتخاب خودم، برایم دو کتاب درباره داستان‌های شاهنامه برای نوجوانان می‌خرد. حقیقتِ در پرانتز دیگر این است که داستان‌های شاهنامه را بیش‌تر از خود شاهنامه، از این کتاب‌ها یاد گرفته‌ام. هزار بار خواندم‌شان. کسی در خانه حوصله نداشت شاهنامه بخواند و قصه‌هایش را برایم به زبانی که درک کنم بگوید. ستاره‌ای خاموش شده بود و کسی دیگر برایش اهمیتی نداشت مجموعه داستان‌هایی در حال چاپ است که تمام بچه‌ها می‌خوانند اما من نه. اولین بار با دیدن کتاب‌خانه صمیمی‌ترین دوستم این حسادت به جانم افتاد. چرا کسی برای من هری‌پاتر نخریده بود؟ چرا من قصه‌های دارن شان را نخوانده بودم؟ چرا مجموعه خاطرات من از کودکی‌ام، مجلات دوست و کیهان بچه‌ها بود که آن را با کشیدن آستین لباس مامان در خیابان طلب می‌کردم؟ من خوراکی نمی‌خواستم. مقابل دکه‌ها می‌ایستادم و به مجلات خیره می‌شدم و مامان که می‌دید این چیزها آرامم می‌کند، برایم می‌خرید. همین مجلات و همان کتاب‌هایی که داشتم این کم‌رنگی حضور والدینم را برایم محو کرده بودند. یک دست نامرئی در همان روز بهاری-تابستانی نحس مامان و بابا را از من گرفت. آن‌ها بودند اما برای من نبودند. آن‌ها بودند اما حوصله مرا نداشتند. پیرمرد سروکله‌اش پیدا شده بود. موهایش سفید و ابرگونه بود و لبخندش شبیه به لبخند پدرجون بود. اصلا شمایل پیرمرد را از پدرجون برداشته‌ام که او هم همان موقع‌ها، کمی قبل‌تر از این روز بهاری-تابستانی حضورش را از من گرفته بود. پیرمرد که از کلمه بود و در شکمش قصه‌ها، شعرها، فلسفه و نظریه‌های آدم‌ها جا خوش کرده بودند جای خالی او را پُر می‌کرد؟ از شکمش مجلات و کتاب‌ها را درمی‌آورد و منتظر بود که بزرگ شوم. بزرگ شوم که یاد بگیرم این افسردگی شدید والدینم که کمی طول کشید، درنهایت روزی تمام شد و برایم از کافی هم کافی‌تر بودند که تمام آن کم‌رنگی را جبران کردند. پیرمرد از شکمش کتاب‌ها را به دستم می‌داد و روی موهایم دست می‌کشید که بدانم اشکالی ندارد که این شروعی خون‌آلود بوده است، اشکالی ندارد که پیکره خاطرات کودکی‌ام، خونی و زخمی‌ست، هری‌پاترها را سر وقتش نخوانده‌ام و خیلی از این کتاب‌های دیگر مخصوص را، چون کسی حوصله نداشت و برای بازگشت به زندگی در تلاش‌ بودند. پیرمرد در همین سنی که الان هستم از شکمش کتاب‌های کودک و نوجوان را به دستم می‌دهد و می‌گوید اشکالی ندارد، الان بخوان و تمام آن سال‌ها را الان زندگی کن.2نغمه بلبل: چرا بلبل‌ها هم کمال‌گرایند؟من آدمی کمال‌گرا هستم. این با دلیل و اثبات به شروع‌های خوب برمی‌گردد. شروع خوب، روند خوب، نتیجه خوب. همه این‌ها را با هم در همه چیز می‌خواهم. در آهنگ هوی‌متال شمال اروپایی، در داستان، در فیلم، در فرایند پخت غذا و اگر چیزها مثل مورد آخر بی‌نقص نباشد، آن را برداشته، بوسیده و کنار می‌گذارم و خودم را دل‌داری می‌دهم که همه که نباید آشپز باشند. همه این‌ها ریشه در بلبل‌ها دارد، بلبل‌ها و کمال‌گرایی‌شان. خواننده‌ای معروف مرده بود، می‌دانم تابستان بوده و آن هم به‌خاطر روشنی زیاد روز در این خاطره‌ام است که با والدینم نشسته‌ایم و تلویزیون از مرگ انسانی فرهیخته، هنرمندی بزرگ حرف می‌زند. پدرم ناراضی است. می‌گوید این آدم اثر انگشتش را در زندگی گذاشته و رسالتش را انجام داده و در خاطره جمعی ما می‌ماند. بلندبلند فکر می‌کند که خودش چه کار کرده؟ اثر انگشتش را نگذاشته و افسوس می‌خورد. مامان می‌گوید «بلبل که همه بچه‌هاش آوازه‌خون نمی‌شن». به بابا نگاه می‌کنم، از این جواب راضی نشده است. چیزی در چشم‌هایش است که با نگاهی به من منتقلش می‌کند. عدم‌رضایتی دائمی، احساس ناکافی بودن تمام‌نشدنی. در آن سن است که کمال‌گرایی دستان دراز و لاغرش را روی موهایم می‌کشد و سرم را بالا می‌آورد تا نگاهش کنم. هنوز هم نگاهش می‌کنم. همین بود که در مدرسه، بی‌قرار بودم. با تمام آن کودکی یک رسالت نامشخص را بر دوش خودم می‌کشیدم. کابوس من، تبدیل شدن به بلبلی بود که نتواند آواز بخواند و درست‌تر بگویم، بلبلی که بهترین آواز را نخواند. شروع خوبی برای کمال‌گرا شدن پیدا کرده بودم. اگر بابا که در کنار مامان بهترین آدم‌بزرگ است به نظرش کمال‌گرایی خوب می‌آید، چرا من هم آن را امتحان نکنم؟ این نقطه پُررنگی‌ست. نور خورشید به رنگ‌های این خاطره جان داده است. کمال‌گرایی مثل مخدر است. اولش قصد می‌کنی طعمش را بچشی اما در دام می‌افتی. عنکبوت غول‌پیکر زشتی است که هر چه دست‌وپا می‌زنی بیش‌تر تو را در تارش می‌پیچد. همین الان هم طعمه این تارم. در همان ارتفاع 2500 متری هم شکار این عنکبوت بوده‌ام. تمام لکه‌های روی آدم‌برفی را با برف می‌پوشاندم و خرده‌چوب‌هایی که دهان و دماغش شده بودند را با تلاش و صبوری از روی بدنه برفی‌اش برمی‌داشتم و هم‌زمان دوستانم شوخی می‌کردند که مادر بیولوژیکی آدم برفی نیستم و ای کاش این عمل عبث را رها کنم. گناه من خواستن آدم‌برفی بی‌نقص بود. این دستوری بود که عنکبوت به من می‌داد و من چون طعمه‌ای شکارشده و حرف‌گوش‌کن به آن عمل می‌کردم.همین عنکبوت غول‌پیکر زشت بود که وقتی صمیمی‌ترین دوستم «راز فال ورق» یوستین گوردر را به دستم داد و با هیجان گفت که بخوانمش چون لازم دارد درباره چیزی با من صحبت کند، مرا گرفتار فکر تازه‌ای کرد. بقیه‌اش مشخص است. دو نوجوان بودیم که تقریباً مطمئن بودیم همان ژوکرهای داستان گوردریم. ژوکرهایی میان باقی ورق‌ها، متفاوت از دیگران. نمی‌دانم در ذهن او چه می‌گذشت اما برای من، در معادله‌ای، این ژوکر برابر با همان بلبل نغمه‌خوان بود. به این نظریه چسبیدیم و با کم‌ترین امکانات نوجوانی‌مان را در شهری کوچک، در منطقه‌ای جغرافیایی خیلی جهانی‌تر از شهرمان که دوستش نداشتیم جادویی کردیم. پیرمرد با دیدن وضعیت از شکمش کتاب‌های جدیدی را به دستمان می‌داد. راهمان را به کتاب‌خانه باز کرد و هر بار که تصور کردیم جادویی‌ایم، تاییدمان کرد. بخش زیادی از نوجوانی‌ام، با صمیمی‌ترین دوستم و جادویی‌ترین آدم زندگی‌ام گذشته است. در کتاب‌خانه مدرسه، لابه‌لای کتاب‌ها با جدیت دنبال اثبات جادویی بودن، منحصربه‌فرد بودن و یکّه بودن‌مان می‌گشتیم. نمی‌توانستیم بپذیریم زندگی همین است و قرار نیست انقدر همه چیز پُرملال نباشد. دنبال پیدا کردن ردپای مفهومی گم‌شده بین اشعار شاعرانی بودیم که بیش‌تر دوستشان داشتیم و اضطراب‌مان را از نزدیکی به کنکور، هجده‌سالگی و بعد از آن، تمام شدن یک دوره از زندگی‌مان، لابه‌لای کتاب‌ها پنهان می‌کردیم.آشنایی من با اسطوره موردعلاقه‌ام، یکی از همان لحظات زندگی من بوده است که خاطرات نوجوانی‌ام را کمی گرم می‌کند و از حسرتم می‌کاهد. کی‌خسرو همه آن چیزی بود که من می‌خواستم. کی‌خسروی زمینی‌شده‌ای که فرّ ایزدی‌اش را نداشت، با کیخسروی فردوسی متفاوت بود و می‌توانست با دو دختر نوجوان دیالوگ برقرار کند. شاه زنده، دارنده جام، منجی آخرالازمانی، از والاترین آفریده‌های خدا در اساطیر، کسی بود که در نوجوانی تصمیم گرفته بودیم دلباخته‌اش شویم. کی‌خسرو هم چون من کمال‌گرا بود. او بود که ترس از اشتباهش آن‌قدر برایم ملموس و قابل‌درک بود که تصمیمش مبنی بر رهایی حکومت و ناپدید شدنش تا آخرالازمان را با تمام وجودم درک می‌کردم. خستگی‌اش را از نجات بشر، از منجی بودن می‌فهمیدم و شاید هم او بود که فکر معمار شدن را به سرم انداخت. کی‌خسرو نوجوانی‌مان را نجات داده بود. پیرمرد این بار از شکمش اسطوره‌ای درآورده بود و بازی را حسابی عوض کرده بود. اسطوره‌ای که با آن خواستیم منجی باشیم، مثل آن وجه جام‌دارِ داستان‌هایش جادویی باشیم. پیرمرد نشانه را به دستم داده بود؛ جادو وجود داشت.3خداحافظ آقای نویسندهتقریباً بسیاری از ما، در آن مدرسه شروع خوبی برای ورود به دنیای کتاب‌های بزرگسالی نداشتیم. کتاب‌هایی بودند که زیاد دست‌به‌دست می‌شدند و ریشه هزار مشکل هم در خودشان داشتند. ادعای بزرگی نیست که بگویم همین کتاب‌ها بودند که بسیاری از مشکلات ریشه‌ای را عادی‌سازی کرده بودند. داستان قرار بود اتمسفر عاشقانه میان دو شخصیت باشد که خواندنش برای دختران نوجوانی مثل ما که جامعه و خانواده باعث شده بود تصور چندانی از جنس مخالف نداشته باشیم، لذتی گناهکارانه به همراه داشت. به امیال و هوای نفس‌مان جهت می‌داد و این بین مفاهیمی را هم در مغزمان می‌کرد. تعصب: «تو به‌عنوان یک زن متعلق به یک مردی. بلد نیستی از خودت مراقبت کنی و او باید مثل حیوانات با هر فکری که به ذهنش می‌رسد قلمروش را که تو در آنی مشخص کند». خشونت خانگی: «این که همسرت موهایت را با خشونت بکشد، تو را در خانه حبس کند عادی‌ است. این بخشی از درد عشق است». تجاوز: «وظیفه زن سرویس‌دهی به همسر است و همسر خوب کسی‌ست که حتا اگر نمی‌خواهد، به این رابطه تن بدهد». کودک‌همسری: «چه اشکالی دارد یک مرد سی‌وچند ساله عاشق دختربچه دبیرستانی باشد و با او ازدواج کند؟ این یک ایده عالی برای نوشتن داستان جدیدم است.»تقریباً از هر کدام‌شان مثالی در ذهن دارم. سال‌ها بعد در سایتی که داستان‌های این چنینی را منتشر می‌کرد یک نقد فمنیستی بلندبالا نوشتم که طبیعتا تاثیری نداشته اما انتقام خودم را تا حدی گرفته‌ام. آقای نویسنده، از همین‌جا پایش به زندگی من باز شده بود. هنوز با دوست صمیمی‌ام آشنا نشده بودم و خسته از کتاب‌هایی که هیچ نمی‌گفتند جز همان داستان تکراری که دو نفر هم را دوست دارند و ما مثل دزدها از دیوار بالا رفته‌ایم که خصوصی‌ترین لحظات‌شان را دید بزنیم. همان موقع‌ها بود که بابا مصاحبه با یک نویسنده جوان را نگاه می‌کرد. موهای فر و پیشانی بلند داشت و برای مجری توضیح می‌داد که چه‌طور نام کتاب‌هایش را انتخاب می‌کند. نام‌هایی که آشنایی‌زدایی شده بودند و توجه جلب می‌کردند. محو حرف‌هایش شده بودم. از هیجانِ شنیدن حرف‌های نویسنده بلند شدم و به اتاقم رفتم. در تاریکی روی زمین نشستم و پشتم را به دیوار چسباندم تا خنکی‌اش این آتشی که به جانم افتاده بود را خاموش کند. آگاهی، چون رشته‌های باریک و درخشان و نرمی که حالا مرئی شده بودند از هر جهتی روی تنم می‌نشستند. دنیایم بزرگ شده بود. دنیایم در یک لحظه بزرگ شده بود. پیرمرد بازی عجیبی را شروع کرده بود. از شکمش کتاب‌های آقای نویسنده را به دستم داده بود. اهمیتی نداشت که از سنی به بعد کتاب‌هایش را در گوشه‌ای پنهان می‌کردم تا کسی نداند یک روزی کتاب‌هایش را دانه‌دانه و پشت هم، جوری که انگار مسئولیتی بر گردنم باشد می‌خواندم. اهمیتی نداشت دنیای من و او از هم دور افتاد؛ او، رشته‌ای از آگاهی به من داده بود. او یک شروع بود؛ شروع برای رفتن به سمت کتاب‌هایی که مرا از باتلاق کتاب‌های ترندشده در مدرسه بیرون بکشاند. بعد از آن بود که دنیایی برایم ظاهر شده بود که پیرمرد مرا در آن به چالش می‌کشید. دیگر به نظرش بچه نمی‌رسیدم و منتظر بود که بزرگ‌تر شوم، از این نقطه شروع فاصله بگیرم که کتاب‌های دیگری را از شکمش به دستم بدهد. آقای نویسنده، دنیایمان خیلی از هم دورافتاده اما نقطه عطف عزیزی بودی.4نجات‌دهنده بی‌دستمن قربانی «کنارش» هستم. همان موقع که تصمیم گرفتم معماری بخوانم و ادبیات را کنارش ادامه دهم وارد این بازی کثیف شدم. تمام نشانه‌ها سرراست و واضح بودند و من ندید گرفتم‌شان. احتمالاً پیرمرد روزی که به‌طور رسمی دانش‌آموز سال‌دومی ریاضی-فیزیک بودم پیپ می‌کشید و سر تکان می‌داد که آخر چرا؟ حتا از روی تفریحاتم هم این‌که باید چه تصمیمی بگیرم واضح بود و من تصمیم گرفته بودم که مهندسی بخوانم. درست یادم نیست چند ساله بودم که مادرم کتاب تست ادبیات برایم خریده بود و من کل تابستان، به‌عنوان تفریح دروس ادبیات و زبان‌فارسی سال آینده‌ام را مرور می‌کردم. ماضی نقلی، ماضی بعید، مضارع استمراری و الخ. همین بود که برای بچه‌ها برنامه رفع‌اشکال می‌گذاشتم و با پایبندی به سنت ادبیات‌دوستی‌ام در دبیرستان ملکه واج‌ها شدم. یک شرط‌بندی و بازی بین دوستانم بود که کِی در تست‌ها درصد ادبیاتم از 100 پایین می‌آید؟ کِی یک واج را اشتباه خواهم شمرد؟ کِی تاریخ‌ادبیات‌ها را قاطی خواهم کرد؟ شروعی بی‌نقص با ادبیات داشتم. سال کنکور با هم والس می‌رقصیدیم و دروس تخصصی‌م را جدی نمی‌گرفتیم. همین بود که بعد از جلسه کنکور، نتوانستم خودم را کنترل کنم و تست ادبیاتی را انتخاب کردم که پاسخ دهم. نمی‌توانستم بپذیرم بازی تمام شده و دیگر لازم نیست این چیزها را بدانم. هیچ کدام این‌ها برای لحظه‌ای این فکر را در ذهنم نشاند که بهتر نبود ریاضی نمی‌خواندی؟ همان تست‌های ادبیات تهش مرا تبدیل کرد به دانشجوی معماری. شروعی بد، همه چیزی که دوره کارشناسی و یا هر برش دیگری از زندگی آدم را تبدیل به کابوس می‌کند. همه چیز ریشه در شروعی خوب و مناسب دارد. همان شروع بد بود که مرا تبدیل به آدمی مضطرب و دائم نگران کرد و همان بود که راه را به افسردگی، عفریته سیاه نشان داد که با قهقهه شیطانی‌اش دست‌های سیاهش را در موهایم فرو کند و صورتم را برای جادو کردنم از طریق چشمانم جلو بکشد. مهم نیست از نسل ساحرگان سوخته باشی، افسردگی چنان با اضطرابت تغذیه می‌کند که بازی را می‌بازی و اگر شکست خوردن را نیاموخته باشی، کارت تمام است. پایانی شکوهمند، برای شروعی فاجعه‌آمیز و سیاه.همین بود که ساختمان‌ها صدایم نمی‌زدند. دست‌های سیاهش را روی گوش‌هایم گذاشته بود و صدای ساختمان‌ها را که صدایم می‌زدند نمی‌شنیدم. معمولی بودن، کابوسی بود که همان سال‌ها سروکله‌اش پیدا شده بود. مگر قرار نبود ژوکری میان ورق‌های دیگر باشم؟ بزرگ‌سالی خودش را این‌طور به صورتم می‌کوباند؟ که تو چیزی جز یک شبح، یک اسم نیستی؟ دوران شکوهت در مدرسه به پایان رسیده و به‌عنوان کسی که هم‌زمان شکار کمال‌گرایی و افسردگی است، هیچ جز دانشجویی معمولی نیستی. معمولی بودن سم است، زهر است. برای کسی که تمام نوجوانی‌اش منتظر بوده تا جادویش از رگ‌‌هایش روی کاغذ جاری شود، معمولی بودن سم است.18 تا 22 سالگی چگونه است؟ تلاش برای نفس کشیدن، چنگ زدن به همه چیز برای پیدا کردن چکه‌ای انگیزه، امیدواری و فراموش کردن ناعدالتی‌های هستی. اضطراب، پیچکی‌ست به دور درخت وجودم. نفس کشیدن را برایم سخت می‌کند. مرا زیر پتو گولّه می‌کند تا ساعت کلاس‌ها رد شوند. اضطراب رشد می‌کند، قد می‌کشد، به من پوزخند می‌زند، گوشه اتاق پاهایش را روی هم می‌اندازد و اگر تکانی به خودم بدهم می‌پرسد «کجا؟». پیرمرد هم همان‌جاست. نگاهم می‌کند و سر تکان می‌دهد. پیرمرد بود که یادم آورد مجبور نیستم سرنوشتم را به‌عنوان معماری آسیب‌دیده که تصور می‌کند معمولی‌ست بپذیرم. پیرمرد بود که نگاهم می‌کرد و وقتی دید اضطراب‌هایم مرا بسته‌اند به این وضعیت اسفناک دائمی‌ام تصمیم گرفت از شکمش چیز جدیدی بیرون بکشد. پیرمرد کتاب قرمزش را رو کرد. در قالب کتاب‌فروش شهر، وقتی با چشم‌های قرمز پُف‌کرده‌ای که آن‌قدر اشک ریخته‌ بودم که درد می‌کردند و با صورتی سنگی طلب کتابی پُرخون می‌کردم، «مراسم قطع دست در اسپوکن» مک‌دانا را به دستم داد. به خانه آمدم و روی تخت نشستم و جلدش را نگاه کردم، برش گرداندم و خواندم. بیوگرافی کوتاهش را که نشر مربوط آن‌جا چاپ کرده بود ‌خواندم. بابا می‌گفت «نشانه‌ها را جدی بگیر». نُه‌ساله، ده‌ساله یا یازده‌ساله‌ بودم که این را گفته بود. حالا یک نشانه، نشانه‌ای قرمز در دستان من است و اشک‌هایم کلمات را تار می‌کنند. می‌خوانم که زندگی‌اش را رها کرده و نوشته و نوشته و آن‌قدر ادامه داده که حالا مارتین مک‌داناست. زار می‌زنم. گم‌گشتگی‌ام تمام شده؟ بی‌مقصدی‌ام تمام شده؟ مک‌دانا هم نقطه عطف است. او هم منجی دختر جوان افسرده‌ای‌ست که حالش خوب نیست و راه نفس کشیدنش را گم کرده است. تصمیمم را گرفته بودم. باید خودم را از قربانی «کنارش» بودن رها می‌کردم، باید از طلسم یک شبح بودن در کلاس، معماری معمولی بودن رها می‌کردم. یک سال بعد بود که کانون تئاتر دانشگاه کلاس‌های نمایش‌نامه‌نویسی برگزار کرد. آن روزها فهمیده بودیم که قلب مامان خیال کرده بود جالب است با موذی‌گری یک سوراخ کوچک داشته باشد و مامان را به اتاق عمل بفرستد. همان موقع بود که به مامان در بیمارستان گفتم می‌خواهم در این کارگاه شرکت کنم و مامان که درد می‌کشید گفته بود عالی‌ست. گفته بود به نظرش استعداد دارم و خیلی تصمیم خوبی‌ست. آن وقت‌ها بود که ترس‌هایم، روزهای تاریکم از بودنش در بیمارستان را تبدیل به نمایش‌نامه‌های 5 صفحه‌ای می‌کردم، پنج صفحه‌ای‌های پُرخونی که میراث‌دار مک‌دانا بودند.مارتین مک‌دانا، دوست دارم در آغوش بکشمت. دوست دارم گریه کنم و بگویم مامان خوب شده است، من بهترین نمایش‌نامه‌نویس کارگاه بودم و به‌خاطر تو بود که الان مسیر زندگی‌ام عوض شده است. قهرمان بی‌دستت کار خودش را کرد، دستم را گرفت و مرا از چاه عمیقی که در آن بودم بیرون کشید.5لحظه‌هایی ارزشمند از یک چهارشنبه سپید که هوای تهران پاک است.شروع‌ها یک جا تمام می‌شوند. چهارشنبه روزی‌ست که هفته‌ام رسماً تمام می‌شود، در کلاس محوبم تمام می‌شود. متن پست‌مدرنم را خواندم و منتظر به استاد نگاه کردم. همه‌ی تعریف‌های قبل از این سوء‌تفاهم بوده است. با یک جمله تعریف از چیزی که نوشته‌ام شبح‌بودگی‌ام را تمام می‌کند. ترم اولی‌ام، کوچک‌ترین فرد کلاس و حالا همه مرا دیده‌اند. احساس معمولی بودنی که راه نفس کشیدنم را گرفته بود تمام می‌شود. تمام راه دانشگاه تا خانه را می‌دوم. مامان و بابا به دیدنم آمده‌اند و با چشم‌های خیس برای‌شان می‌گویم که بعد از مدت‌ها احساس می‌کنم در کاری که می‌کنم خوبم، که کسی از متن کوچک مینیمالیستی‌ام یاد همینگوی افتاده است و پاتریک مک‌کیب سرش را از شکم پیرمرد بیرون آورده که حالاحالاها مانده جریان‌سیال‌ذهن‌نویس شوی و شرمنده‌ام کرده. پیرمرد پیپ می‌کشد و هر روز کتاب جدیدی از شکمش درمی‌آورد. نقد فمنیستی‌ام را این بار روی مده‌آ می‌نویسم. پیرمرد نوشته‌هایم را هم در شکمش فرو می‌کند. می‌گوید بخوان، زندگی‌ات را بکن که شاید یک روز نوشته‌های تو همان کتاب جلد قرمز کس دیگری شود.شروع‌ها یک‌جا تمام می‌شوند، اما شروع من نه. شروع خوب را باید آن‌قدر کِش داد که زود تمام نشود یا بهتر است در اوج شروع را به بدنه وصل کنیم که به پایان خوب وصل شود. اگرچه هنوز هم عنکبوت غول‌پیکر زشتی گوشه اتاق نشسته و هنوز هم از لای موهایم رشته‌های باریکی که رد دست‌های عفریته سیاه افسردگی‌ست بیرون می‌ریزد؛ اما زور پیرمرد بیش‌تر است. کُشنده‌ترین سلاح‌هایش را، کلمه‌هایش را از شکمش درمی‌آورد و به دستم می‌دهد. همان‌طور که در تمام آن سال‌ها به دستم داده و راه را برای ادامه دادن کمی هموارتر کرده. برای نجات من آدم‌های زیادی تلاش و حتا از خودگذشتگی کرده‌اند؛ آن‌طور که بارت می‌گوید، مؤلفانی مرده‌اند که من، متولد شوم، نجات پیدا کنم و شاید روزی نجات‌دهنده‌ای شوم. کسی چه می‌داند؟ شاید پیرمرد مرا هم در شکمش جای داد.</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 13:40:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم‌های ته چمدان</title>
                <link>https://virgool.io/@morwarid/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-gwsao0lrdo0y</link>
                <description>Artist&#039;s Instagram ID: @ms.mctwispاولش می‌خواستم برایت ایمیل بفرستم اما وقتی بسته ‌پستی‌ات به دستم رسید به سرم زد حالا که آدرست را دارم، برایت نامه بنویسم. مثل آن وقت‌ها که در لیل‌آباد زندگی می‌کردیم و به هم نامه می‌دادیم. این روزها که خیلی یاد گذشته‌ها می‌کنم شاید بد نباشد مثل همان موقع‌ها رفتار کنم و برایت نامه بنویسم. آخرین نامه‌ای که برایت فرستادم را یادت می‌آید؟ «سارا خیلی ناراحت شدم که دیدم، ساعت آخر، کنار آبخوری داشتی با مریم معتمدی حرف می‌زدی». خارجی‌ها به این مدل رابطه می‌گویند بودن در رابطه‌ای که یک نفر در آن Possessive است. می‌بینی چه خارجی شده‌ام؟ چه‌جوری از این چیزها سر در می‌آورم؟ این را می‌دانم، چون یکی از دخترهای همکارم Possessive Boyfriend داشت. دوست‌پسرش زیاد برایش پیام می‌فرستاد و کنترلش می‌کرد. اولین‌بار که توضیح داد چرا با دوست‌پسرش تمام کرده‌است؛ دوست داشتم توی صورتش پوزخند بزنم که دوست‌پسر غیرتی اسیدپاش ندیده‌ای که به این زیاد پیام فرستادن می‌گویی یک رفتار غیرعادی.سارا چه بد شروع کردم. چرا الان یکهو یادم آمد که نه سلام کردم و نه حالت را پرسیدم. تقصیر فضای مجازی‌ست. دیشب عکسی که در اینستاگرامت گذاشتی را دیدم و شاید چون می‌دانم دیشب کیک کدوحلوایی خوردی و حالت خوب است، با «سارای عزیزم، سلام» شروع نکردم. به هر حال خیلی وقت است که برای هیچ کسی نامه ننوشته‌ام و آدابش را یادم رفته. سارا، تو اگر خواستی جوابم را بدهی، لطفا برایم ایمیل بفرست. خودت می‌دانی که از نامه‌گرفتن خوشم نمی‌آید. یاد آن منوچهر کثافت میفتم و این که با چه بدبختی‌ای، با چه کتک‌ها و فحش‌هایی طلاقم داد. چه‌قدر دادسرا رفتم تا طلاق بگیرم. اصلاً او بود که باعث شد این همه از تو دور شوم. یادت می‌آید منوچهر را؟ مرده‌شور ریختش را ببرد که یک زمانی فکر می‌کردم خیلی تیپ آرتیستی دارد و قشنگ و جذاب است. مرد جذاب؟ جیم! جیم کیست؟ جیم راز من است سارا. راز 189 سانتی آمریکایی من. منوچهر را یادت می‌آید که همیشه قد بلندم را می‌کوبید توی سرم که ظرافت ندارم؟ بی‌شرف عقده‌ کوتاه بودنش را سر من خالی می‌کرد. حالا وقتی با جیم بیرون می‌رویم کفش پاشنه‌بلند می‌پوشم و باز هم ازش کوتاه‌ترم. درموردش به هیچ‌کس نگفتم. دوست ندارم بگویم. خودم باورم نمی‌شود، چه برسد به بقیه. مثل معجزه می‌ماند.باید هیکلم را ببینی. هر روز صبح می‌دوم. با لباس ورزشی و موهای دم‌اسبی. به یاد پسر عباس‌آقا، همسایه‌ دیواربه‌دیوارمان. یادت می‌آید قبل‌ترها را که چادر سرم می‌کردم؟ آن روز را یادت می‌آید که با هم رفتیم برای سال تحصیلی جدید خرید کنیم؟ خانم‌جانم گفته بود تا قبل از آمدن آقاجان برگردم. موقع آمدن چادرم عقب رفت، باد زد دست‌هایم پُر بود و نشد چادرم را خوب بگیرم و بعد هم که افتاد روی شانه‌ام. پسر عباس‌آقا، جوری مثل یک گاومیش عصبانی آمد طرفم و چادرم را کوبید توی صورتم و داد زد که «چادرت را درست سرت کن پتیاره. ما در این محل آبرو داریم» که فرصت نکردم تکان بخورم. سارا خوب کردم که وقتی به خودم آمدم، کوبیدم توی پایش و دویدم. یادت می‌آید که با هم، انگار که هماهنگ کرده‌باشیم، دویدیم؟ چادرم توی هوا تاب خورد و افتاد وسط کوچه. هیچ‌وقت دیگر چادر سرم نکردم. با این که آقاجان تنم را کبود کرد، با این که یک ماه نگذاشت بیایم مدرسه. مریض نشده بودم سارا، آقاجان نمی‌گذاشت بیایم مدرسه. پسر عباس‌آقا کجاست ببیند که حالا در سنترال‌پارک نیویورک با شلوارک کوتاه و موهای دم‌اسبی می‌دوم؟با جیم توی مهمانی آشنا شدم. آمد گفت «اگر این گیلاس را هم بخورید فکر کنم خیلی مست شوید و حالتان بد شود» و جوری لبخند زد که بفهمم چه دندان‌های سفید سالمی دارد. می‌دانی چه کار کردم؟ زل زدم توی چشم‌هایش و نه یک گیلاس، بلکه سه تا را پشت هم خوردم. 10 دقیقه‌ بعد توی توالت موهایم را بالای سرم نگه‌ داشته‌بود و پشتم را می‌مالید و من استفراغ می‌کردم. بعدش هم رساندتم خانه. گفتم بیا تو و بمان. حالم بد است، می‌ترسم بمیرم. آمد و ماند. صبح برایم پیغام گذاشت که قهوه درست کرده‌است و باید می‌رفت سر کار و امیدوار است که حالم بهتر شود. دست به من نزد سارا. نمی‌دانم چرا حتا شوکه می‌شوم. ببین چه به روزم آمده که به این‌ها فکر می‌کنم. آن وقت آن منوچهر حیوان وقتی می‌گفتم نمی‌خواهم، به زور کار خودش را می‌کرد و به من عذاب‌وجدان می‌داد که زن بدی هستم. الان فهمیده‌ام که به من تجاوز می‌کرد. جیم این را گفته. جیم می‌گوید اگر رابطه بدون خواستن من باشد تجاوز است و مهم نیست که منوچهر شوهرم باشد، باید بفهمد که نه، نه است. کاش پسر عباس‌آقا هم می‌فهمید نه، یعنی نه که الآن این‌جور از رنگ نارنجی بدم نیاید. سارا، از لباس نارنجی بیزارم. نارنجی می‌بینم سینه چپم تیر می‌کشد. انگار شرطی شده‌باشم، لباس نارنجی می‌بینم بی‌اختیار دستم می‌رود روی سینه چپم که نکند کسی یکهو توی کوچه نفهمد «نه، ولم کن، نمی‌خواهم»، یعنی نه. اولین‌بار که جیم از پشت بغلم کرد جوری لرزیدم و با دستم بی‌اختیار کوبیدم توی چشمش که خم شد و با دست صورتش را گرفت. دید من می‌لرزم و نفسم قطع شده‌است، چشم ملتهبش را رها کرد و آمد من را گرفت. آبروریزی شد. عربده می‌زدم «به من دست نزن. به من دست نزن». به فارسی می‌گفتم اما جیم از حالتم فهمید چه می‌گویم. نمی‌دانم چه‌طور باز هم آمد به دیدنم و مرا خواست.سارا کاش جیم را ببینی. چشم‌هایش آبی است و خیلی قشنگ لبخند می‌زند. دندان‌هایش از سفیدی برق می‌زند و قبل از بوسیدنم، از من اجازه می‌گیرد. هنوز عادت نکرده‌ام که یکی این‌قدر به این که من چه می‌خواهم توجه کند. طراح اسباب‌بازی کودکان است. خواهرش را دیده‌ام. یک بار هم رفتیم خانه‌شان. همین اوایل. جالبش می‌دانی چیست؟ همان روز بود که خواهرزاده‌اش یکهو خانم شد. حرف زدنم عین خانم‌جان شده، می‌بینی؟ توی باغ داشتیم چیزکیک و قهوه می‌خوردیم که کرولاین از سر میز بلند شد و با شلوارک جین به جای دامن برگشت و به مادرش گفت یک تامپان به من می‌دهی؟ فکر می‌کنم خون‌ریزی دارم. جلوی دایی‌اش و من و پدرش این را گفت. فکر کنم یک‌پارچه سرخ شدم. آنقدر خجالت کشیدم که قلبم درد گرفت. چشم‌هایم را بستم که نبینم. فکر می‌کردم الان آقاجانم از پشت شمشادهای ته باغ می‌آید بیرون و موهایم را می‌کشد که چرا نماز نمی‌خوانی پدرسگ؟ و خانم‌جان با ایما و اشاره و هزار ترفند به آقاجان می‌فهماند که نمی‌تواند نماز بخواند. چشم‌هایم را وقتی باز کردم که جیم دست کشید پشتم و زیرگوشم پرسید «خوبی؟» خوب نبودم. انگار خانم‌جان و عمه‌فاطمه هر دو پشتِ در توالت منتظرم بودند که نفری یک‌دانه سیلی بزنند به صورتم. گوش‌هایم تیر می‌کشید. چه‌طوری خوب باشم جیم؟ کرولاین دوباره آمد نشست پیش ما. پدرش بغلش کرد، سرش را بوسید و پرسید «خوبی؟ چیزی لازم نداری؟» آقاجان من هم خیلی واکنش نشان داد وقتی عمه فاطمه برایش گفت. صورتش از نفرت جمع شد و گفت «جدا بخواب که رخت‌خواب را نجس نکنی». سرم را برگرداندم و به جیم نگاه کردم. وقتی من این‌طور شدم، جیم برایم از دمنوش‌های خودم درست کرد. برایم کیسه آب‌گرم آورد و خواست بغلم کند و کنارم دراز بکشد که سرش داد کشیدم برو بیرون. رفت و من تا شب از درد پیچیدم و اشک ریختم. ظرف دمنوش را شکستم و یاد منوچهر بودم که می‌گفت «حالم از این کثافتکاری‌هات بهم میخوره.» انگار من می‌خواستم که این‌جوری شود. جیم غیرعادی نیست سارا. من غیرعادی دیده‌ام.جیم خوب است اما نمی‌فهمد. نهایت رنجی که کشیده این است که دو هفته Grounded شد، چون دوست‌دختر بلوند آمریکایی مانکنش را سر کلاس بوسیده‌بود و معلم هم فرستاده بودتش پیش مدیر و خانواده‌اش هم تنبیه‌اش کردند. این نهایت رنج دوست‌پسر من است سارا. نمی‌فهمند کثافت زندگی در جایی که من بوده‌ام را. چاقو کشیدن روی پسر مزاحم در خیابان، جلوی کتاب‌فروشی ساعت 9 شب را نمی‌فهمد که بعد پسره بگوید، «جون! گربه‌ وحشی دوست دارم.» و من تا یک ماه از خودم متنفر شوم که چرا جوری رفتار کردم که حتا از پرخاشگری من هم خوشش آمد و وقتی گفتم مزاحمم شدند، خانم‌جان بگوید «تقصیر خودت است که تا این وقت شب بیرون می‌مانی». جیم که نمی‌فهمد کتک خوردن یعنی چه. یک‌بار تو مسابقه بوکس در 19 سالگی‌اش مشت خورده توی صورتش. من هم وقتی به منوچهر گفتم طلاقم بده مشت خورد توی صورتم. وقتی به آقاجانم گفتم می‌خواهم سینما بخوانم کوبید توی دهانم. دندانم نشکست چون از پله‌ها افتادم پایین. چون دوست داشتم فیلم‌ساز شوم شکست. مثل فروغ که فیلم ساخته بود و خودش تدوین کرده بود. چون خواستم سینما بخوانم دندانم شکست سارا. وقتی آمدم نیویورک دندانم را درست کردم. با هزار بدبختی. با پولی که از آقاجان به من رسید. موقع مردن هم از من بدش می‌آمد. به خانم‌جان می‌گفت «عرضه نداشتی یک پسر بیاوری، پول مرا این و شوهر الدنگش می‌خورند». جیم نمی‌فهمد این‌ها را سارا. با این‌که دوستم دارد اما نمی‌فهمد. ازم خواستگاری هم کرده. با انگشتر الماس! گفتم نمی‌خواهم. همینی که هستیم خوب ‌است. دوست دارم تن آقاجانم در قبر بلرزد که دخترش با مردی که هیچ نسبتی با او ندارد زیر یک سقف زندگی می‌کند. دوست دارم استخوان‌هایش درد بگیرد که زن هیچ‌کس نیستم و خودمم. می‌خواهم اگر جیم اذیتم کرد، بدون هیچ تعهدی راحت ولش کنم. انگشتر الماس نمی‌خواهم.نیویورک زمستان‌های قشنگی دارد. من هم زمستان آمدم نیویورک. نشد حتا خداحافظی کنیم. چهلم خانم‌جان دیدمت و همین. بعد مراسم، پول خانه را دادم به وکیل که بروم. از آن قبرستان بروم. سارا خیلی سخت است که حس کنی به هیچ‌جا تعلق نداری، که هیچ‌جا خانه نیست. حالم خوب نیست. دوباره آن جوری شده‌ام که جیم را می‌ترسانم و گیجش می‌کنم. نمی‌داند باید به من نزدیک شود یا نه. من فقط دوست دارم هر روز بدوم. صدای آقاجان توی گوشم می‌پیچد که «دختره بی‌ناموس، این چه سر و شکلی است؟» پسر عباس‌آقا از روبه‌رو می‌آید، سر زن حامله‌اش داد می‌زند که «تندتر راه بیا و شکمت را بپوشان. باید به همه بفهمانی؟» بعد به من که می‌رسد لباس ورزشی‌ام نارنجی می‌شود و سینه چپم تیر می‌کشد. جای سوختگی روی دستم که منوچهر با اتو سوزاند، می‌سوزد. باد که بهش می‌خورد و عرقم سر می‌خورد رویش می‌سوزد. چشم‌هایم هیچ‌جا را نمی‌بینند. پیچ بلوکی که دکترم در آن‌جا مطب دارد را که رد می‌کنم، خانم‌جان می‌آید و گریه می‌کند که «هنوز جوانی، دوباره بچه‌دار می‌شوی». روی شکمم می‌کوبم و به جیم می‌گویم «توی شکمم قورباغه‌ست، قورباغه‌ها را از توی شکمم دربیار جیم». جلوی خانه خودم که می‌رسم سرتاپایم خونی است. می‌روم توی وان آب داغ دراز می‌کشم و درد زایمان به سراغم می‌آید.سارا، نمی‌دانم چه‌طوری‌ست که کابوس‌هایم این روزها خیلی واقعی‌اند. چرا رهایم نمی‌کنند؟ انگار دارم تو همان روزهای کثافت زندگی می‌کنم. نمی‌دانم چم شده. نمی‌دانم ممکن است دوباره برایت بنویسم یا نه. اما تو بنویس. برایم ایمیل بفرست. راستی بابت کتاب جدیدت تبریک می‌گویم. جیم خیلی خوشش آمده و با این که هیچی ازش سر درنمی‌آورد، می‌گوید طرح جلد قشنگی دارد. برایم بنویس. به یاد روزهایی که در لیل‌آباد زندگی می‌کردیم برایم بنویس._لعیا_**سارای عزیز،متاسفم که قرار است به جای نوشته‌های لعیا با نوشته‌های من روبه‌رو شوی. لعیا گفته بود که انگلیسی می‌دانی و من با خیال راحت این‌ها را برایت می‌نویسم. لعیا خیلی از تو صحبت می‌کرد. حتا یک روز کتابی که گویا اخیراً منتشر کرده‌ای نشانم داد و معلوم بود که حسابی به تو افتخار می‌کند. ایمیل‌های زیادی از تو به لعیا فرستاده‌ شده و من مجبور شدم برخلاف میلم آخرین‌شان را بخوانم که اظهار نگرانی کرده‌بودی که چرا از لعیا خبری نیست. سه‌شنبه پیش لعیا را دفن کردیم. متاسفم که این خبر را به این نحو به تو می‌رسانم. مچ هر دو دستش را بریده‌بود. دیر پیدایش کردم. هیچ کاری از دستم برنیامد. در اتاقش، جدا از قرص‌هایی که دور از چشم روان‌پزشکش نمی‌خورد؛ یک نامه پیدا شده بود که رویش نام تو بود. کاش می‌فهمیدم که دور از چشم دکترش قرص‌هایش را مصرف نمی‌کند. کاش می‌توانستم کاری کنم. عکس نامه را برایت پیوست می‌کنم.سارای عزیزم،اولش می‌خواستم برایت ایمیل بفرستم اما وقتی بسته پستی‌ات به دستم رسید به سرم زد که حالا که آدرست را دارم، برایت نامه بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که در لیل‌آباد زندگی می‌کردیم و به هم نامه می‌دادیم. این روزها که خیلی یاد گذشته‌ها می‌کنم شاید بد نباشد مثل همان‌ موقع‌ها رفتار کنم و برایت نامه بنویسم. آخرین نامه‌ای که برایت فرستادم را یادت می‌آید؟ «سارا خیلی ناراحت شدم که دیدم، ساعت آخر، کنار آبخوری داشتی با مریم معتمدی حرف می‌زدی». خارجی‌ها به این مدل رابطه می‌گویند بودن در رابطه‌ای که یک نفر در آن Possessive است. می‌بینی چه خارجی شده‌ام؟ چه‌جوری از این چیزها سر در می‌آورم؟ این را می‌دانم، چون یکی از دخترهای همکارم Possessive Boyfriend داشت. دوست‌پسرش زیاد برایش پیام می‌فرستاد و کنترلش می‌کرد. اولین‌بار که توضیح داد چرا با دوست‌پسرش تمام کرده‌ است، دوست داشتم توی صورتش پوزخند بزنم که دوست‌پسر غیرتی اسیدپاش ندیده‌ای که به این زیاد پیام فرستادن می‌گویی یک رفتار غیرعادی. روانکاوم، جیم، یک چیزهایی درمورد این روابط پُرخطر و ناسالم برایم گفته. گفته چون از دوست‌پسرم برایش گفته‌ام. فکر می‌کنم دلیل این‌که این نامه را برایت می‌نویسم این است که می‌ترسم. روانکاوم می‌گوید حالم خوب نیست و باید بستری شوم. می‌گوید روان‌پزشکم باید داروهایم را عوض کند. درست نمی‌دانم. سارا من می‌ترسم. دیگر نمی‌دانم کدام خاطراتم واقعی‌اند و کدام‌ها نیستند. دکترم متوجه شده است که گاهی خاطره‌سازی می‌کنم. خودم یادم نمی‌ماند اما انگار وانمود کرده‌ام یک دوست‌پسری دارم. او هم فکرش را نمی‌کرده که نداشته باشم اما انقدر خاطرات ضد و نقیض تعریف کرده‌ام که فهمیده. سارا کاش می‌توانستی بیایی. می‌آیی؟ خیلی می‌ترسم. احساس می‌کنم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. سارا خواهش می‌کنم بیا. کتاب را که برایم فرستادی با خودم گفتم شاید سارا هنوز جایی برایم باقی گذاشته باشد. سارا می‌آیی؟ خبرش را بهم بده.پ.ن: سارا من قبلاً هم برایت نامه نوشته‌ام؟ انگار خاطره‌ای دارم از نامه‌ای که برایت فرستادم اما یادم نمی‌ماند. همین چیزها مرا می‌ترساند. امیدوارم این صدمین نامه‌ای نباشد که برایت فرستاده‌ام، چون یادم نمی‌ماند._لعیا_پ.ن: سارا، جداً از این‌که با این خبر به این نحو روبه‌رو شدی متاسفم. اگر احتیاج داشتی با من در تماس باش. متاسفم که لعیا تا این حد تنها بود و با وجود پیشنهادهای مکرر من به‌عنوان روانکاوش، دیر تصمیم گرفت که با تو ارتباط برقرار کند. برایم خاطرات زیادی از تو و شهرش تعریف کرده‌بود. در تمام آن‌ها اسمی از تو هم می‌آورد و به نظر می‌رسید به تو وابسته است. آدرس ایمیل و پسوردش را روز قبل از خودکشی‌اش به من داد. گفت «می‌دانم حرفه‌ای نیست که به روانکاوت بگویی اما جیم من هیچ کس را ندارم، اگر چیزی شد، لطفاً خبرشان کن». فکر می‌کردم منظورش بستری شدنش باشد. نمی‌دانم منظورش از خبرشان کن چه کسانی بود، منوچهر همسر سابقش و پدر و مادرش که نمی‌توانند باشند. پدر و مادرش را از دست داده‌بود و از همسرش هیچ دل‌خوشی نداشت. حدس می‌زنم منظورش تو و دوست‌پسر خیالی‌اش بودید. در هر حال به نظرم رسید باید به تو که انقدر پیگیرش شده‌بودی و خودش هم خواسته بود، اطلاع دهم. بابت این اتفاق متاسفم و عمیقاً ناراحتم که مجبور شدم این خبر را این‌گونه به تو برسانم. ترجیح می‌دادم طور دیگری با تو که این همه برای لعیا عزیز بودی، آشنا شوم._دکتر جیمز رینولدز_</description>
                <category>مروارید</category>
                <author>مروارید</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 20:12:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>