<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mos</link>
        <description>نوشتن، نوشتن، و ننوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:47:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8955/avatar/EH06iX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی</title>
            <link>https://virgool.io/@mos</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مترو می‌دود..</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-ykqivi6yrjp9</link>
                <description>عکس از مهدی محمودیمترو می‌دودمترو می‌دود و تنمی‌شود ابری نگراندر هق‌هقِ بیابان از به تهرانساعتِ جیبی می‌تپدچون ضربانچون ضربان.مورچگان رنگارنگبه زیرزمینِ سیاه‌سایه آمدند وحالا وقتِ دوباره رفتن استخانه به خانهاز رنگ گذشتن است.شب شد و روز آمدشب شد و روز آمدبه وقت حرکتایستاده وحی می‌رسدایستگاه آخر است.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 14:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستِ شرقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-ajdwtqh9qxeq</link>
                <description>صبحانه‌ای از آغوش وتولد بوسه‌های مسکوتدر انحطاط زبان‌هامانکه به تیغی مصلوب بودیمو از شب آویزان.آن شب کهحادثه از لب‌هامان فرو ریختتا درد حُقنه شدهبه میانه‌ی گلو بفشارد،چکمه‌های سربازانصدای تیک تاک ساعت‌مان بود.در زیست شرقیتداوم بمباران اشکدر تنازع بقابه آوار تخت‌خواب‌هامانپناه می‌بردیم.پاهای ویران از پای‌بستمغروق آب و برق مجانیسرهای مشوش و قلب‌های لرزاناز عشق به باروت؟ترسیدم.دستت را دراز کنتا که زندگینگاهم کنتا که اطمینانصدایم کنتا که نترسماز انزوا در اجتماع بمب‌هااین تن به زوال دودها در آسمان سپرده خواهد شد.خورشید می‌آیدو خاطرات سیاه رااز میان ابرها کنار می‌زندتو بمانتا روز بشکفدتو بمان در پناهگاه آوارتا نور بتابداز میان گَرد و دودبه خال زیبایتدر کنار آن دو قلب خندانت.آن روز که تفنگاز قنداق شانه‌ی سربازانبر زمین سبز دامان کوه استوار گرددتو خواهی بودتا خاطرات‌مان را بازگویی.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 23:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزِ مُشت شده</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%8F%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dh4h1rskoi7j</link>
                <description>نویسنده: مُصشهر غوطه ور در خونسلاخی جاده‌های خاکستریپیچ در پیچ؛ گره کوربه دست خدا هم باز نخواهد شد.کاسه‌ای برای زندانیدر سرش می‌تپد سرعتانکارترین وجود انساندویدن روی مین‌ها بودولی امنیت کامل بوددر آتش بس اطلاقیو کل شهر، ساکت بودچپش تحلیل و منطق‌دانراست، تصویر و احساسینمی‌دانم کدامم مننمی‌دانم کدامم مندر این شهر زندانیشک و تردید؛ گریه‌ام گریهانزوای کاسه در جشن‌هاو یک تنهای بیگانهزده بر پشت خود تکیهشعاع دیدنم یک مترمه غلیظ است انگاردود سیگار خدا؛ سرفه‌ام سرفهگفتنم لال شد لاللال‌تر از دسته گل لالهبوی سگ مرده می‌دهد آزارهمان دو گوش مخفی راکه ممنوع کرده انگارپخش هرگونه موسیقی راخودسانسوری که مرسوم استدر این شهر پرُمحدودکمی چاشنی آزادیتوهم می‌کند مشهودخدایم سادیستی مختار که مشتش را گره کردهو می‌کوبد و می‌کوبدبه کل هیکل بندهکبودی تن، سیاهم کرددر دل آن سفیدی‌هاو آن کابوس مهلک زدمهر تایید یک نقطه‌ای رافضایی مدرن ولی سادهکاشت در مُشتش برنجی راو در آخر توهم بودتمام شهر داستان‌هانقطه.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 00:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکارِ کلّه پاچه</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/kale-c30xvide2yaj</link>
                <description>او با خود فکر می‌کند...من را می‌شنوممن مغبون رارام می‌شوم آنجادر جمع معده‌ها و جیب‌های پر پولو مغزهایی از حرف‌های بیهودهو تلاش‌های بیجا و دویدن و دیدنگریه‌های صدا دار عمق وحشت خرِ حمالِ نفهمشنیدنموسیقی را دور بریز.من را می‌بویممن سگ مُرده رادفن می‌شوم آنجا تا به جا شومتا تلافی شومتلافی شومیِ تولدمردم را اذیت می‌کند منمردم را من اذیت کردکردکردندتلافی کردندباید دفن شوم در شهر روشناییدرون لوله‌های قهوه‌ایدیدن من عذر است از آنهاآن بی انتهایان در تعدادبشمار.من را می‌بینممنِ نامرئی راراهی می‌بینم آنجادر فضای بیگانهو متراکم از گازهای مسمومنه نه انگار راه مرا نمی‌خواهدانگار نمی‌بیندپس این راه به بیراهه استبا آن گازهای چندش آورشبوی خنده می‌آید از آنجاخنده هم نمی‌بینددروغ می‌وزد انگار از آنجاشاید بوی دروغ استکمی صبر روی سنگ غوره‌ای که حلواکه ببیندسختی را پشت سر گذاشتم؟اما تا توانستن راه زیاد استتا شدنشدنشد.من را می‌چِشَممن تلخ راترکیب شیمیایی درون من رااو کتک می‌زندتا عوض شود شیمیفیزیک عوض شدنرم شدنچشیدن درس‌های سختتابوتی برای این کار لازم دارمروستامایعی بی رنگ با یک شعله مشتعلتا بسوزاند گلومن هم یک شعله می‌خواهمیک شعله می‌خواهممی‌خواهم.من را می‌چینماز پاهای درختانآخر هفته‌های پاکیزه دشمن منشبی که کابوسم را تمامداور کجاست؟خواب خواسته‌ی عجیبی است؟خواب در دویدنمگر من معتاد دارد می‌خورد و می‌خوابدحیف نونی که می‌خورد منمی‌خورد منیک کاسه کله پاچهبناگوش و عطر دارچیندو چشم و دو زبانو پاچه‌های چیده شده روی میزصبحانه‌ای برای زندگیشروعم رامن می‌خورد.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 14:47:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش‌های پُر</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%8F%D8%B1-mu8srttsnpuj</link>
                <description>هی تو؛ می‌بینمت اما اصلا برام مهم نیستینه هستی شاید اگر بلکه خیلی کممی‌دونی؟ وقتی خفه خون میگیری دوست دارم دو دستی دو تا چاقو رو انقدر تو صورتت فرو کنم که شبیه زامبیا بشیزامبی برام مهم نیستنه هست شاید اگر بلکه خیلی ...تو یه آشغالی توی یه سطل در بسته با یه مُهر و مومِ احمقانههر موقع میخوای یه کاری انجام بدی گند میزنیبی عرضهتو یه احمقیعلی رو ببین؛ یکم از اون یاد بگیرتو به درد هیچی نمیخوریچرا هستی؟ اینجا چیکار میکنی احمق؟ چه سودی داری برامون؟باعث همه اینا تویی. همه خرابکاریا زیر سر توعهتو هیچی یاد نمیگیری ترسوی بزدلحتی حرف زدن با توی آشغال برام ننگه؛ میفهمی؟ ننگنخند؛ اینقد نخند با اون قیافه‌ی زشتت احمقاز همه عقب موندی؛ عقب مونده‌ی احمقتوقع داری دو دستی ببرنت رو قله؟ تو هیچی نمیشینمیدونم چجوری میخوای فردا از پس خودت بر بیایپُر شد.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 15:53:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرور و حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-ow7ntncgsncl</link>
                <description>«در این سرماگرسنه، زخم خوردهدَویم آسیمه سر بر برف چون بادولیکن عزت آزادگی رانگهبانیم، آزادیم آزاد»مهدی اخوان ثالثآزادگی معنیِ غرور می‌دهد؛ غروری لذت بخش و شیرین برای جانی خسته و افسرده از روزمرگی‌های پوچ. زمین تا آسمان فاصله‌ای است بین معانیِ غرور و حضور؛ البته هنگامی که انسان دو دسته می‌شود: «فرادست و فرودست». چشمِ فرادست آزادگی را در استقلال مالی بیشتر می‌بیند و غروری که از مدرن بودن زندگی خود و بازنمایی آن بدست می‌آورد را در قاب طلایی بر سر در اعتماد به نفس خود می‌آویزد و در چشم فرودستان می‌کند.اما برای فرودستان قضیه فرق می‌کند؛ زمین تا آسمان بسیار تلخ می‌شود. این فاصله بوی خون می‌دهد، یا بوی جنگ یا حتی رنگ؛ تیره‌ترینش. فاصله‌ای که آزادگی را دست نیافتنی‌تر از ظاهرش می‌کند و تمام متدهای برنامه ریزی و هدفگذاری سمینارها را زیر پا له می‌کند.در این میان اعتماد به نفس زخم می‌خورد و بوی خون و تکرار جنگ با اعصاب ضعیف به مغز مخابره می‌شود. درد جنگ روزانه و مرگ شبانه، تکرار و تکرار می‌شود و تصاعد می‌یابد. او که این درد را می‌کشد در جامعه‌ای که غرورش را از مدرنیته و زندگی راحت می‌گیرد جای نخواهد داشت. او ناخوداگاه یا خوداگاه از جامعه حذف خواهد شد اما هنوز حضور دارد. مرگِ فلسفی یا غیابِ حضور به معنای واقعی. تلخ‌تر آن است که این فلسفه را درک کند؛ اینجاست که خود را در پوچ‌ترین حالت ممکن می‌بیند.چاره‌ای ندارد جز آنکه در این پوچی برای بقا بِدَوَد و بجنگد. روزانه و مکرر می‌دَوَد؛ این دویدن ضعیفش می‌کند. این ضعف آنقدر بزرگ می‌شود که از درونش بیرون می‌زند و جلوی چشم همگان قرار می‌گیرد. او ضعف خود را می‌بیند؛ ضعفی که خوره‌ی جانش می‌شود و سمّی است برای غرورش. او که تا پیش از دیدن ضعف خود حاضر بود، آرام آرام پروسه‌ی غیاب را طی می‌کند. در این پروسه می‌کوشد تا باقی بماند؛ پس برای بقا، تن به حضوری اجباری و تلخ‌تر می‌دهد که شاید سخت‌تر از دویدنِ پیشین باشد. این حضور اجباریِ سخت، بیش از پیش ضعیفش می‌کند و غیاب بیشتر را نتیجه می‌دهد. حضور تلخ او که باعث غیاب تلخ‌ترش است، دلیلی می‌شود برای حضور شیرین فرادست. او جان می‌دهد تا جان بگیرد اما جانش را به فرادست داده است.در حقیقت حضور فرودستان از ابتدا تلخ بوده است؛ گذشته‌ای تلخ که وضعِ حال را تلخ‌تر می‌کند و مجموع این تلخی که بر آینده‌ای مبهم افزوده می‌شود. دیگر روز تولدش را جشن نخواهد گرفت؛ چون او را در تلخ‌ترین محیط حاضر کرده و شاید به بند کشیده است. اگر کودک است، بازی ندارد. اگر جوان است، جوانی نمی‌کند. اگر میانسال است، طعم زندگی زنانشویی را نمی‌فهمد. اگر کهن سال است، استراحت نمی‌چِشَد. و بعد می‌میرد. او در این چند سال وظیفه‌ی کمک به قدرتمند‌تر شدن فرادستان را به خوبی ادا کرده و مرگ شریف دستمزد خوبی برای او خواهد بود. بازی تمام!مُص</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 00:10:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اهل ایرانم... حق من نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%85-ami4ki1tzad7</link>
                <description>من اهل ایرانم...حق من نیست شیر آب را باز کنم و از شادی شیرکاکائو شروع به اعتراض کنم و شب در دمای 50 درجه، همراه شیرکاکائوی اجباری، به حکم آشوبگری که صادر شده نگاه کنم و با توکل بر خدا، منتظر یارانه 45700 تومانی باشم تا سرماه بتوانم 30 بطری آب معدنی بخرم و به جای شیرکاکائو، هر روز یک بطری آب معدنی مصرف کنم و به تبلیغ تلویزیونی نگاه کنم که می گوید: هر ایرانی به اندازه 2 برابر میانگین جهانی آب مصرف می کند!من اهل ایرانم...حق من نیست با حسرت به عکس های مدرن و شیک کشورهای حاشیه خلیج فارس نگاه کنم و فرق نفت آنها با نفت ایران را متوجه شوم. گویی نفت ما به سیاهی شب 18 تیر 19 سال پیش است و ای کاش 18 سال پیش بود! لااقل رُندتر بود و تغییر مثبتی طی یک سال زندگی در ایران احساس می کردیم. شاید هم نفت آنها، به براقی 2 تن طلایی است که کشف نشده و سر از ایتالیا یا حتی دبی در می آورد.لطفا هرچه سریعتر مارا اهل ایران کنید... آن چیزی که حقمان است!! (ما را چه به صدای دولت مدفوع انگلیس)</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jul 2018 13:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌ها در قاب نقد: زندگی (قسمت1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/naghd-zendegi-pt1-ubrnkxfn5wrv</link>
                <description>  زندگیزندگی تنها یک واژه نیست. زندگی ممکن است تمام دغدغه‌های یک کارگر ایرانی برای چرخاندن زندگی‌اش باشد و ممکن است بی دغدغگی بعضی‌ها در زندگی. این واژه جنجالی ممکن است برای یک کارگر ساده ایرانی یادآور سختی باشد و ممکن است برای بعضی‌ها شادی آور.زندگی در نظر یک فرد، شرمنده شدن در برابر خواسته‌های کوچک بچه‌هایش سختی را تداعی می‌کند درحالی که برای یک فرد، پیدا نکردن یک رستوران با غذای خوب و دیزاین شیک می‌تواند سختی زندگی باشد.درواقع زندگی هم مانند تمام واژه ها در نظر افراد مختلف از طبقات اجتماعی متفاوت می‌توانید معانی گسترده‌ای پیدا کند. شاید یک نفر زندگی را در سیر نگه داشتن بچه‌هایش معنا کند و یک نفر در تمیز بودن رینگ‌های ماشین چند صد میلیونی‌اش.نگاه به پینه‌های دست و خاطره‌های سخت کار که در جای جای دست نقش بسته است، نهایت زندگی یک کارگر است در حالی که بعضی افراد، با نگاه کردن به خالکوبی‌ها تتوهای دست خود، زندگی را معنا می‌کنند. خالکوبی‌هایی که هزینه هرکدام از آنها می‌توانست شکم یک خانواده را تا چند روز سیر نگه دارد.قطعا زندگی یک کارگر ایرانی و استفاده از آب لوله کشی پر از آهک و املاح رسوب کننده با زندگی بعضی‌ها و استفاده از بطری‌های نوشیدنی اتریشی و خارجی چند صددلاری برای سلامت کلیه فرق دارد.آرامش مصنوعی در گرفتن حقوق نصفه و نیمه ماهیانه برای یک کارگر ایرانی نهایت زندگی است. اختلاص بی سر و صدا و رانت خواری برای یعضی از افراد نیز معنای زندگی را دارد.زندگی از دید انسان‌های مختلف می‌تواند متفاوت معنا شود و این تفاوت به دلیل گناهان آن افراد است. تنها گناه کارگران ایرانی این است که از ژن بعضی‌ها ارث نبرده اند! بدانید و آگاه باشید:‌ معناهای متفاوت زندگی در ایران، سرزمین آریایی‌ها آنقدر زیاد است که کفاف چند صد مقاله را دهد. پس با “واژه‌ها در قاب نقد” همراه باشید.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Tue, 29 May 2018 02:32:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران فردا در آسانسور</title>
                <link>https://virgool.io/@mos/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-lqoxfa43utcr</link>
                <description>نویسنده: مصطفی فتاحی
توجه! در صورتی که مسئولین کشور این داستان را نخوانند، آینده کشور ما در سال 1400 همانند مطلب زیر رقم خواهد خورد.چند روز پیش با صدای شکسته شدن شیشه از خواب بیدار شدم و با حالی کسل و خسته به ساعت الکترونیکی منزل نگاه انداختم. ساعت 12 ظهر بود و آن روز بسیار زود بیدار شده بودم و از این موضوع به شدت عصبانی شدم. با عصبانیت نزدیک پنجره شدم و نگاهی به بیرون انداختم. از بین هوای دودی و آلوده، مردی را در حال دزدی از یک خودرو دیدم. خودروی آقای هاشمی بود! همسایه طبقه 112 که مرد بسیار خوبی بود که اتفاقا چند روز پیش با من در مورد مشکلات زندگی اش درد و دل کرد.به سرعت رفتم تا آقای هاشمی را باخبر کنم. از طبقه 79 سوار آسانسور شدم تا به طبقه 112 برج برسم. حدود 15 دقیقه ای طول می‌کشید تا به این طبقه از برج برسم. در این فاصله روزنامه ای روی کف شیشه ای آسانسور توجهم را جلب کرد که اتفاقا روزنامه همان روز بود. در ابتدای صفحه روزنامه با تیتری بزرگ نوشته بود: «مسابقه سرعت نور و سرعت افزایش قیمت دلار». یادم بود که دیروز قیمت دلار 45700 تومان بود. کمی مطلب را خواندم و متوجه افزایش نجومی قیمت دلار طی چند ساعت شدم. درست در زمانی که من خواب بودم، قیمت دلار از این مقدار به 150000 تومان تغییر کرده بود! از طرفی خوشحال بودم که روزم را با مطالعه یک مطلب جالب شروع کردم و از طرفی ناراحت بودم به این دلیل که اوضاع اقتصادی بسیار به هم ریخته بود.طبقه 83. وقتی به این طبقه رسیدم، خواستم تا پاورقتی روزنامه را بخوانم. در انتهای صفحه اول روزنامه به حالت پاورقی و خیلی ریز، آدرس شبکه اجتماعی روزنامه در تلگرام را چاپ کرده بودند. به سختی آدرس شبکه اجتماعی در تلگرام قابل روئیت بود. حواسم به قسمتی دیگر از روزنامه پرت شد. در قسمتی بزرگتر با قلم بزرگ و رنگ چشم نوازی، آدرس شبکه اجتماعی روزنامه در پیامرسان های داخلی ذکر شده بود. آدرس صفحه روزنامه در حدود 15 پیامرسان داخلی، یک قسمت بزرگ روزنامه را اشغال کرده بود!طبقه 87. روزنامه را ورق زدم تا به صفحه 2 آن رسیدم. نا خود آگاه نگاهم به سمت یک عکس متفاوت رفت که با این تیتر بیان شده بود: «واریز دهمین سود سهام عدالت». در متن این مطلب نوشته بود که ساعت 24 همان روز، سهام عدالت به مبلغ 97000 تومان واریز خواهد شد. با یک حساب سرانگشتی، یارانه 45700 تومانی را با سود سهام عدالت 97000 تومانی جمع زدم. بعد از جمع زدن متوجه شدم که حدود 1 دلار به حسابم واریز شده است! با اینکه برایم خنده دار بود اما روزنامه را ورق زدم.طبقه 91. در صفحه سوم روزنامه خبر واردات نفت از کشورهای خارجی برایم جالب بود. در این خبر، نوشته شده بود که چندین میلیارد دلار نفت از کشورهای خارجی به قیمت بشکه ای 74 دلار از کشورهای خارجی وارد شده بود. با اینکه خیلی وقت بود که از تمام شدن ذخایر نفت در کشورمان می‌گذشت اما این خبر آنقدر سنگین بود که تا طبقات بعدی مرا در فکر فرو برده بود.طبقه 95. کمی از مطالعه خبرهای آشفته خسته شده بودم. صفحه آخر روزنامه را که مربوط به بازار استخدامی بود باز کردم. حدود چند دقیقه‌ای آگهی ها را مطالعه کردم اما هیچکدام با سطح تحصیلات من تقارن نداشت. تقریبا تمام آگهی ها حداقل تحصیلات را دکترا ذکر کرده بودند اما تحصیلات من فوق لیسانس بود. این صفحه نیز مرا نا امید کرد و به فکر راهی تازه برای گذراندن وقتم در آسانسور افتادم.طبقه 99. گوشی موبایل خود را از جیبم بیرون آوردم تا مطالبی را از کانالهای تلگرام مطالعه کنم. تلگرام را باز کردم اما انگار دوباره با راهی جدید فیلتر شده بود. ابتدا شک کردم که فیلتر شکن روشن نیست اما وقتی که کلید فیلترشکن را بالای گوشی دیدم، مطمئن شدم که فیلتر شکن روشن است. انگار تلگرام فیلتر شده بود و متوجه شدم که باید به دنبال راهی دیگر برای گذراندن این وقت باشم. طبقه103. از شیشه آسانسور، منظره ای ترسناک و سیاهرنگ توجه مرا جلب کرد. همان تهران دودی که ساختمان های غول پیکر در کنار هوای سیاه و پر از دود، چهره بدی به فعالیت های شهری داده بود. حتی تعداد معدودی از تهرانی‌ها که برای خرید از منزل خود خارج می‌شدند، در آن روز به دلیل آلودگی هوا در خانه‌هایشان بودند. انگار شهر تهران خالی از سکنه بود. ولی وجود ترافیک بسیار زیاد در سطح شهر که از بین دود و سیاهی خودنمایی می‌کرد مرا امیدوار کرد که تهران هنوز باقی است و متروکه نشده است.طبقه 107. چند لحظه ای گذشت که یک پیامک به تلفن همراهم ارسال شد. پیامک تبلیغاتی همیشگی که هر روز به شماره ام ارسال می‌شد و اعتبار کم می‌کرد. آن روز حدود 5000 تومان داخل سیمکارتم اعتبار داشتم اما این پیامک تبلیغاتی، 4200 تومان از اعتبارم را از بین برد. درواقع ناراحت نشدم چون موضوعی عادی بود که هرروز پیش می‌آمد.طبقه 111. یک طبقه تا رسیدن به خانه آقای هاشمی فاصله داشتم. خودم را با نگاه کردن به آینه آماده کردم و روزنامه را در گوشه ای از آسانسور انداختم. صدای دعوا از طبقه بالایی به گوشم می‌رسید. مثل اینکه دعوای خانوادگی بود و صدای جیغ و داد بچه ها به گوش می‌رسید.طبقه 112. آسانسور باز شد و من با صحنه ای عجیب و هولناک رو به رو شدم. درواقع صداهایی که می‌شنیدم، صدای دعوا نبود. آقای هاشمی در کمال تاسف، خود را از پنجره اتاقش پایین انداخته بود. واقعا از دیدن این صحنه متعجب شدم که مردی باایمان مانند آقای هاشمی چرا باید دست به خودکشی بزند. من آنقدر ناراحت بودم که هیچ چیز را متوجه نمی‌شدم. آقای هاشمی را به بیمارستان رساندیم اما متاسفانه فوت شده بود.دلیل خودکشی آقای هاشمی را از خانواده اش پرسیدم و جوابی شنیدم که تا سال 1401 یعنی 1 سال بعد از فوت آقای هاشمی از یادم نرفته است. دلیل خودکشی آقای هاشمی، از دست رفتن خانه اش به دلیل بدهی 5 میلیون تومانی به بانک بود!توجه! این مطلب تماما داستان بوده و اعداد ارائه شده در آن غیرواقعی است.</description>
                <category>مصطفی</category>
                <author>مصطفی</author>
                <pubDate>Mon, 14 May 2018 22:31:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>