<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خـانـومِ واژه‌هـــا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mosaferm</link>
        <description>همه دریاست مارا آشیانه   ..  ✨</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3026831/avatar/iYEJ7d.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خـانـومِ واژه‌هـــا</title>
            <link>https://virgool.io/@mosaferm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوله پشتی تجربه های 1403&#039;&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-1403-ogc5m7owojv6</link>
                <description>بسم الله. یک زندگی، یک تجربه... تجربه هایی که امسال با پوست و استخونم درکش کردم؛باید نوشت.. کاش همه بنویسن! مطمئنا خیلی می تونیم به هم دیگه کمک کنیم وقتی به اشتراک بذاریمش. ممنون از خانم داوری برای این پویش🪴۱-  زندگی ایده آل تو چه شکلیه؟ یعنی تو زندگی ایده آلیت صبح تا شب چجوری داری زندگی می کنی؟ اون رو زندگی کن. همین. داستان زندگیت رو از تهش نگاه کن✨. همون live your dream ولی به معنای واقعی کلمه نه صرفا شعار. مثلا ما خیلی وقتا میایم میگیم اگر 30 سالم بشه اینطوری می خوام زندگی کنم! خب همین الان زندگیش کن.. مهم نیست اگر کیفیتش پایین تر باشه. ۲_ اولویت تو زندگیم خودم باشه، بعد دیگران. هروقت 23 ساعت برای خودت وقت گذاشتی، اونوقت حق داری یک ساعت برای دیگران وقت بذاری. ۳_ هرطور شده هر روز بنویس، یه نویسنده هر روز می نویسه؛ حتی شده بنویس که امروز حسش رو نداشتم که بنویسم! ۴_ زندگینامه ی شهدا، افراد موفق رو نمی خونم دیگه. می خوام که فقط زندگی خودمو بسازم. بسه دیگه... وقتشه بقیه موفقیت منو بخونن؛ ۵- تو حتما برای رسالتی خلق شدی. برای پیدا کردنِ اون رسالت شخصی کمال گرا نباشید و طوری نباشه ک حتما این باشه جهانو نجات بدید؛ وسعت انسان ها متفاوته و البته خودتونو دست کم  هم نگیرید..  6- ادب و اخلاق خوب مهم ترین چیزیه که یک رابطه ی خوبو نگه می داره. ۷-یه باتلاق همیشه باتلاقِ، همیشه انسان در باتلاق نزول پیدا می کنه. باتلاق همیشه هست،فقط باید یادت نره!ااینکه یادت نره مهمه.۸- هیجان زیاد کنجکاویه.کنجکاوی باعث تجسس میشه. تجسس باعث پشیمونی. پشیمونی باعث استرس. استرس باعث عجله اس. و عجله یه روند رفت و برگشتیه.درکل هوش هیجانیت رو بالا ببر. ۹_ هرچیزی به اندازه ای که شما براش زمان می ذارید ارزش داره. حالا بهتر نیست یکم از گوشی گردی و کارهای بی فایده دست بکشیم؟ 10_ هرکس رو همون طوری که هست بپذیر و سعی نکن اونارو عوض کنی، بلکه ظرفیت خودت رو بزرگ کن... این یعنی از هیچ کسی انتظار نداشته باش جز خودت. 11_ تحت هیچ شرایطی، تحت هیچ شرایطی حق نداری کسیو حتی تو دلت قضاوت کنی. حتی اگر با کفشش راه رفتی! 12_ وقتی مشغول یه کاری هستی، کار دیگه انجام نده. تمرکزت رو پخش نکن و صدت رو برای اون بذار. 13_ هرکسی نمی تونه عمیق زندگی کنه. ولی تو عمیق زندگی کن. نشانه اش اینه که هر لحظه رو احساس می کنی و جز به جز،لایه به لایه احساسِ زنده بودن و طراوت داری و وقتی ازش می گذره می تونی دوباره دقیقا به یادش بیاری و لذتشو ببری...[چیزی که هنوز درش ضعیفم] ۱۴- از هرچیزی خواستی ناراحت بشی(معمولا چیزای پیش و پا افتاده)، فقط اولش بپرس آیا ارزش اینو داره من خودمو ناراحت کنم، ذهنمو درگیر کنم؟ اشکامو براش سرازیر کنم؟  منطق شاید همیشه جواب نده... ولی شما از قبل وقتی خودتونو آماده کنید راحت تر با موضوع کنار میاید.[این خیلی جوابه، حتما زیاد تمرین کنید] ۱۵_ خانواده، مهم ترینه. توضیح اضافه هم لازم نیست. همه تو بیرون آدمای خوب و مهربون و صبوری هستن. مهم اینه با خانوادت که &quot;نقاب تعارف&quot; رو، روی صورتت نداری چجور برخورد می کنی. ۱۶_ هرچقدر از حجاب فاصله بگیری، به گناه نزدیک میشی. یعنی یه کوچولو آزادی در پوشش، یه کوچولو آزاد شدن در گناه. یه کوچولو روسری عقب رفتن، یه قدم به سمت گناه نزدیک شدن..رها شدن نفس اماره؛ یعنی اصلا این دوتا عجییب به هم ربط دارن... ۱۷- نماز اول وقت یعنی اقتدا کردن به امام زمان. می تونی ازش بگذری؟ ۱۸_ اون چیزی که زندگی رو هل میده و نگهش می داره، عشقه. تپیدنه...[در این مورد ادعایی ندارم ولی قلبا باورش دارم] انشاالله زندگی همتون،خودم درسال جدید پر از تپیدن باشه✨✨✨19_ موتو قبل ان تموتوا...(یه دنیا حرف!) ۲۰_  تا جایی که می تونی برای داشته و نداشته ات شکر کن. اونم نه الکی، از ته ته ته قلبت✨اصلا آدم شکر گزار انگار همیشه زندگیش تو بهشته. تو یه لول دیگه ای داره زندگی می کنه. ۲۱- درد ها تورو به خودت نزدیک تر می کنن. بهشون توجه کن و درسشو بگیر... تا زمانی که نتونی امتحانتو پاس کنی، مرحله ی بدی نکه نتونی پاس کنی، اصلا نیست!! 22- نیاز نیست وانمود کنی شاد هستی وقتی که، نیستی. این به این معنا نیست که غر بزنی. گاهی وقتا لازمِ از اون حس واقعیت بگی و نشونش بدی و اشک بریزی. هیچ اشکالی نداره اگر شاد نیستی.خیلی خوبه که به طرف مقابلت از حس واقعیت بگی و تنهایی نسوزی که بدش کینه بتوزی😅..چه اشکالی داره خب. لطفا الکی نقاب آدم شاد رو نزن! 23-آدم های سمی رو هرچه زودتر از زندگیتون حذف کنید.[آخریش همین دیروز تموم شد.. آخیش] و فکر کنم تمام&quot;... دوست دارم در تعطیلات عید، به سمت مدادرنگی ها و آبرنگ هام برم. درسالی که گذشت فهمیدم چقدر به خلق کردن علاقه دارم... خلق لباس، یه نوشته،خیلی وقته نقاشی نکشیدم &quot;احتمالا برم تو دل طبیعت و هرچیزی رو می بینم نقاشیش کنم. می خوام تو سال جدید خیلی عمیق تر زندگی کنم. می خوام خوشحال تر از همیشه باشم. می خوام تو ارتباطات کلامیم کار کنم. می خوام ادم مفیدتری برای خودم و بقیه باشم. می خوام زندگیم پر از تپیدن باشه...  به قول یه دوست؛ امسال همان سالی است که سال ها منتظرش بودیم... یه ماجراجویی پر فراز و نشیب در انتظارمه! شما بگید؛  آیا برنامه ی هیجان انگیزی برای ایام عید دارید؟ برای سال جدید آماده ای؟ هدف هاتو نوشتی؟ 1403/12/29🌙🌨✨</description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 11:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر آنچه گذشت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-wq6tjqxpfses</link>
                <description>بوی عیدیبوی عود بوی کاغذ رنگی... حس حضورِ به وجد اومدن بهار، پشتِ سرمای زمستون آدم رو به انتظار می کشونهدوست داری بری و این پرده ی ضخیم و یخ زده رو کنار بزنی تا با وجودش آشنا بشی، یک انتظارِ مسحور کننده ی دوطرفه  •گرچه در احساسِ آماده نبودنت، آمادگی کاملی داری.یک تضاد شیرین و دلهره آور. مثل پارچه هایی که به دستِ تو به هم کوک خورد، همونقدر نامطمئن، بی احساس. ترس از آینده ی لباسی که تهش چه شکلیه... اندازه ی تنم میشه؟ فعلا این سرنوشتِ نا مطمئن رو بپذیر پارچه ی سبزِ کوچک من.  پس صبر زیباست&quot;مرورت کنم؛ به اندازه ی سالیان سال حرفم طول می کشه...  ولی خب؛ ویرگول همون جایی که با یه بُعد دیگه از وجودم آشنا شدم، شروعی شیرین و قشنگ برای پیدا کردن خودم بود... اینجا تنها جایی بود که می تونستم برای خودم بنویسم. بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی. احساس حضور خودت در متنت به تو قوت قلبی میده برای ادامه دادن، چون هستی!  و این بودن شور انگیزه مثل نارنجِ؛ برای حس عجیبِ صرف شدن در بند بندِ کلماتی که استفاده می کنی...تصمیم گرفتم که از کسایی که خوب می نویسن حمایت کنمتو وقتی کلیک روی دنبال کردن رو می زنی، درواقع از طرف مقابل حمایت می کنی.. میگی که لطفا برامون بیشتر بنویس ـ.(: و همین یجوری انگیزه ی جمعی میشه برای به غایت رسوندنِ هدف نوشتن... ما خودمون اگر خودمون رو حمایت نکنیم، پس چه کسی از ما حمایت کنه؟^_^نویسنده با خواننده خیلی فرق می کنه؛ من دوست دارم نوشته هامو کسایی بخونن که می نویسن. نه کسایی که فقط می خونن. بولت ژورنال امسال، ادامه پیدا نکرد. برنامه ریزی با شکست از پیش تعیین شده روبه رو شده بود؛ نقاشی و طرح و رنگ و... برای یه آدم کمال گرا که یک هفته برای برنامه ریزی وقت گذاشت!!![ خداروشکر از اون شدت کمال گرایی کاسته شده]. صفحه ی اول بولت ژورنال سال ۱۴٠۳/: شکوفه هام✨هیچ وقت یادتون نره که شروع خوب کافی نیست! استمرار و ثبات مهمهلطفا مثل من انقد خوب شروع نکنید &quot;•••نوشتن شد مرحمِ زخم های کهنه ی قلبم، تازه کشفش کردم. گرچه دیر شده بود ولی به موقع سراغم اومد. تازه شروع شده این دوستی! شکست... یک شکست دردناک که هاله ی دردِ بی تفاوتی رو تا ماه ها روی صورتم کشید. عقل از کار افتاده بود، و درست نمی تونست ببینه چه اتفاقی براش افتاده تا تصمیم بگیره  .. ولی خب گذشت و شد سرمشق ادامه ی مسیرم. که ذات آب خیسِ و کویر به خشکی معروفه. موقعیت جدید، آدمای جدید، مهارت جدید همه منو به خودم نزدیک تر کردند. توهمات، نقاب ها هم بیشتر خودشون رو نشونم دادن. تضمینی🤌😅تنهایی؛ واژه ای که احساسش کردم عمیق شدن؛ واژه ای که برای اولین بار باهاش آشنا شدمنور؛ واژه ای که عاشقش شدمرها؛ واژه ای که باهاش دوست شدممن: واژه ای که بیشتر فهمیدمشمسافر؛ واژه ای که ازش فاصله گرفتم ولی دوسش دارمسردرگمی، پراکندگی؛ در این دو بسیار حضور داشتم و خب  اذیت شدم.. ... و اون دو سفر نور،اولی نتیجه ی دوری از خودم برای آشتی کردنمو دومی اون اتصالِ روحی برای به واقعیت پیوستن. شاید بشه گفت؛ بد گذشت ولی خوب تموم شد! اون حس رهایی، اون حس آزادی، ملاقات، دیدار به درازا کشید... هنوز هم ادامه داره- هاپوی حال بد، بی ثباتی هنوز هم نفس می کشن در وجودم ولی دیگه جرعت اعلام حضور ندارن... ماه رمضون؛ فرصتی برای تبدیل شدن به آسمان... خوشحالم برای همه ی اتفاقای بدی که افتاد، برای همه ی چیزایی که از دست دادم، با همه ی کسایی که ازشون خدافظی کردم&quot;خوشحالم برای همین الانم-همین جایی که هستم و ذوقی دارم برای فردا-وقتی مرور میشی، شاید اذیت بشی ولی تهش الانه که مهمِسوال اینه؛ آیا ارزشش رو داشت؟ _۱۴٠۳/۱۲/۲۵ •فقط انقد🤌 مونده تا سال تحویل.</description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 14:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته ی اول: نور</title>
                <link>https://virgool.io/Author/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1-v7heq5tf3r2v</link>
                <description>نور... واژه ی محبوبمکه از هر طرف نگاهت می کنم دلم قنج می رود، که از دیدنت سیر نمی شومکه از هر نظر تو زیبایی و زیبایی تو در من جریان داردکه حتی اگر به معنایت نیاندیشمکه حتی اگر رهایم کنیباز هم ذره ای این عشق، در قلب من کم نمی شود... . . . بیا ساده تر صحبت کنیم، گفته بودم سخت است ولی بیا سادگی را تمرین کنیم. نور کلمه ی سه حرفی از ریشه ی احتمالا ایرانی[بعضی منابع عربی] به معنای ضیا‌ء، روشنایی،نامِ شهری در شمال کشور به نام نور، نام سوره ای از قرآن، اسمی دخترانه مثل: نوردخت، نورا، که بسیاری با شنیدن این کلمه، به یاد تابش نور خورشید می افتند. بعضی دیگر نور را پرتو معنی کردند،پرتوی خورشید که اگر بتواند از جسمی عبور می کند و اگر نتواند بازتاب می شود. علوم راهنمایی را به یاد داری؟ بازتاب منشور ها! همان که نتوانست عبور کند و به هفت رنگ بازتاب شد. آیا این پدیده از ناتوانی نور است یا منشور؟ علم فیزیک که چیز دیگری می گوید ظاهرا. . آیا به معنای دقیق نور چشم دقت کرده ای؟ نور چشم من .. The apple of my eyes.. ^_^غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شودهر کسی را ره مده ای پرده مژگان منکسی که توانست زیبایی درون فردی را ببیند، آن وقت است که چشمش نور دارد، وگرنه که دیدن  زیبایی صورت که کاری ندارد! حال؛ آن چه کسی است که تو با او، دیگران را می بینی؟ . . . . الله النور السماوات و الارضبعضی از مفسران این آیه را اینگونه تفسیر کردند که وجود خداوند مانند نوری است که هر آنچه غیر خود را ظاهر می کند. نور گفتی و تمام شد؟نورِ من... نهایت گرمای سوزان قلبم؛  که از هر طرف می تابد مستقیم بر وجودم؛ که وجودم سرشار می شود از وجودش، که حلول پیدا می کنم و می شوم محو. که در وقتِ تنگ، می شوم دلْ تنگش. درخشش روز های تار و خسته ی من... با وجودت سرشارم از نیستی کهکشانت،که همان نورت، قطره ای، ذره اش بر گونه ام چکید و جهانم متبلور شد از نگاهت... می دانی پنهان کردنت برایم چقدر سخت است؟این تعاریف پیش و پا افتاده در برابر عظمتت هیچ است و زشت آخر تو نوری؛ کمتر از نور حق تو نیست... ضیا؟ روشنایی؟ پرتو؟ ههتو نوری، زیباتر از ماه ای... آقیانوسِ محبت بی کرانت سرشارم کرد و از هرنیازی بی نیاز... قلبم گویی فهمیده باشد، می تپد برای تو، می سوزد از دوری تو...نورِ من ... تو گفتی گزارش بده و تعریفم کن، آخر تصدقان شوم، شما نوری و هیچ چیزی را فراتر از توصیف خودت نیافتم... تمام نشدنی من؛ می شود تمام قواعد نوشتار را کنار بزنم و دورتان بگردم؟ می شود شما نور چشم من باشی؟ می شود من را به خلوت خودت دعوت کنی؟ می شود نادیده ام نگیری؟می شود فراموش کنیم که مقصد چه بود؟  می شود الله النور السماوات و الارضِ قلبم باشی؟ می شود...؟  </description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 23:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهیان نور 1403&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1-1403-r3we0bliwrq2</link>
                <description>یادم نیست دقیقا کجاست🤦بسم الله النور خب امروز 7 اسفند 1403، به امید خدا راه افتادیم به سمت راهیان نوریکم صبح دیر شد، اونم ساعت 9 و ربع صبح حرکت کردیم... یه بار بروجرد اتوبوس نگه داشت و دوباره رفتیم سمتِ منطقه ی دوکوهه... اونجا قیمه خوردیم ساعت تقریبا 4 بعدازظهر بود! گرسنه بودیم ولی غذا مزه داد خیلی ... بعدش عرضم به حضورت که رفتنی رفتیم روی سنگ ها و سبزه های خوشگل نشستیم تا یه روایت گری داشته باشیم... اولین روایت این سفر بود که در واقع توسط آقای هوشیار روایت گری شد.گفتش که دوکوهه یعنی جایی که به رزمنده ها آموزش داده می شد و اونها آماده می شدند و تقسیم بندی می شدن تا به مناطق اعزام بشن. ایشون یه سری توضیحات راجب تعداد کودتاهای ایران بعد انقلاب، قبل جنگ داد... بعدش یه چایی خوردیم و یه بروشور راجب دوکوهه برداشتیم و راه افتادیم بیایم سمتِ معراج الشهدا...  توی اتوبوس یه آقایی بود که جدید بود، تا الان ندیده بودمش! راجب این صحبت کرد که شما هر چیزی رو دوست دارید، دلیلی داره... مثلا اینکه چرا تو اپتیمای سفید دوست داری دلیل داره و بعدش گفت که بعضی اوقات تو دقیقا از دلیل اصلی اینکه چرا یه چیزیو دوست داری خبر نداری، درواقع هویتت تغییر پیدا کرده و خودت خبر نداری... رسانه یکی از چیز هایی هستش که برات تصمیم می گیرن تو چه چیزی رو دوست داشته باشی... ما اگر از اپتیمای سفید خوشمون میاد به اختیار خودمون نیست، درواقع این انتخاب به ما تحمیل شده... اونا چیزی رو گزینه ای رو معرفی می کنن که خودشون دوست داشته باشن ... درکل باید به این توجه کنی که توسط تبلیغات، رسانه، مردم، مد و فلان انتخاب هایی بهت تحمیل نشه. مثلا یه مثال خوب که زد؛  ناخودآگاه بهت گفته میشه که داشتن خانواده ی خوب چه شکلیه! مثلا خانواده ی خوب اینطوری هست که همه کار کنن، یه آسانسور شخصی داشته باشن، دورهم صبحونه بخونن، شبا تردمیل استفاده کنن.. شب هروقت می خوان بخوابن و فلان.. ولی آیا تو خالصا تو تصمیماتِ زندگیت تأثیر داشتی؟ آیا زندگی که خودت دوست داری رو داری زندگی می کنی؟ مثلا ما بعضی وقتا از اجداد و پدر مادرامون چیزایی یاد می گیریم که بدون فکر داریم قبولش می کنیم... مثل بزن به تخته... بزن به تخته یعنی چی؟ یه چیزیه که پدرمادرت انجام دادن و توهم داری تکرارش می کنی بدون اینکه دلیلش رو بدونی؛ مثلا اگر نمی دونی چرا نماز می خونی و فقط اجراش می کنی، تو باختی! می برنت جهنم.در طول مسیر بیشتر کتاب خوندم...کتاب خویشتن پنهان... کتاب خوبیه👌پیشنهادش می کنم بعد از دوکوهه رفتیم به سمت معراج الشهدا... معراج الشهدا جایی هست که شهدای تازه تفحص شده رو اونجا منتقل می کنند....اونجا پر از شهید بود... گفته بودن پک فرهنگی رو اونجا بازش کنیم، برام شهید عادل رضایی با یه تسبیح صورتی درومد.. بعد زیارت  راه افتادیم به سمت خوابگاه، همون خوابگاهی که کلاس دهم بودم ... شبو اونجا خوابیدیم، البته من خواب خوبی نداشتم، همش بیدار می شدم و شاید روی هم رفته 4 ساعت خوابیدم... از بس که بچه ها حرف می زدن باز ساعت 5 و ربع  روز بعدش یعنی چهارشنبه بیدار شدیم و حرکت کردیم به سمت اروند رود... اونجا از کاروان جلو افتاده بودیم و کلی منتظر شدیم تا برسیم به هم... اصلا وقتی انقد طول می کشه آدم یکم عصبی میشه.. یا تو این موقعیت ها آدمای بی حوصله، بی اعصاب اطرافتو می شناسی... تازه می خواستیم بریم کشتی سوار شیم تا بقیه برسن ولی خب خداروشکر سوار نشدیم چون کاروانمون برنامشو نداشت، اگرم داشت چون چند ساعت دیر رسیدیم دیگه وقتی نبود... توی راه، راننده راهو گم کرده بود به خاطر همین بودش که نشد زود برسیم. تا به کاروان رسیدیم نشستیم یه راوی بود اونجا به حرفاشون گوش دادیم، خیلی چیز خاصی نگفت... بعدش یه بازارچه ای داره، رفتم فقط خرما خریدم.. چیزای دیگش بدرد نمی خوره واقعا. البته بستگی داره ها... خب من تازه کربلا رفته بودم و سوغاتی هم برای همه گرفته بودمبعد عرضم به خدمتت که رفتیم سراغ علقمه... یعنی عشقِ من! من کلا با این منطقه خیلی احساس همذات پنداری می کنم... الانم قشنگ تر شده بود... مثلا قسمت غذا خوریش... یه محیط چالِ که دورش کلا از گندم زار پر شده؛ رفتیم تو همین محیط خوشگله که گفتم، رفتیم ناهار که قرمه سبزی بود رو زدیم بر بدن. بعد ناهار هم رفتم حسینیه و نمازو خوندم و روایت اصلی کنار رود، شروع می شد... حاج آقا هوشیار از شهدای قواص برامون حرف زد، از اینکه چجوری جنگیدن و خلاصه چسبید. بعدش هم مداحی ضرر کردم رو پخش کردن... کلا اونجا این مداحی خیلی خاصه... پارسالم همینو پخش می کردن. یه کوچولو عکس اینا انداختم و رفتم سمتِ اتوبوس ها. از اونجا مستقیم رفتیم سمتِ شلمچه... اونجا گروه بندی شدیم که گم نشیم. پنج نفر ما بودیم... زهرا، بیتا  آمنه، عاطفه و من. اول رفتیم سراغ سرویس بهداشتی، قیامت بود! کلا منصرف شدیم از اینکه رفتیم برگشتیم ـ. ـبعدش رفتیم سراغِ برنامه ی بله برون حاج حسین یکتا... یکم هوا سرد بود ولی جمعیت زیادی نشسته بودند، شلوغ تر از پارسال بود. حاج حسین یکتا حرفای خیلی خوبی زد که باید بعدا دوباره به صوتش گوش بدم... مثلا یکی از حرفاش این بود که می گفت خودتونو پیش خدا لوس کنید؛ آخرشم هم از کربلا و امام حسین گفت که دیگه نمی تونستیم آروم بشیم... کلا فضای معنوی قشنگی داشت! یه بحث روضه گریه است، یه بحثش تفکره... اگر بعدش تفکر نکنی، اون اشک ها ادامه دار نخواهد بود بلکه تو برای حسرت از این به بعد گریه می کنیحتما حتما به بله برون دوباره گوشش می دم. ضبطش کردمگروهی برگشتیم سمت اتوبوس ها... انقد اتوبوس ها زیاد بود که! منم نشون نذاشته بودم ولی خداروشکر زهرا و بیتا بلد بودن رفتیم پیدا کردیم... واقعا خداروشکر خیلی سخت می شد مگر اینکه این جور موقع ها زنگ بزنی نشون بپرسی. یه بار آخه رفته بودیم راهیان غرب، پدرمون دراومد از بس که گشتم و پیدا نکردم... خیلی سخت پیدا شد. صاحب کاروان هم آقا بود آدم روش نمی شد زنگ بزنه... اصلا یکم این جور موقع ها گیج بازی هم درمیارم، بابا یکم زرنگ باش دختر. بعد عرضم خدمتت، صاحب کاروان ما پاش پیچ خورده بود بنده خدا، یه هلال احمری هم داشتیم کمک می کرد... کلا اتوبوس ما مسدوم زیاد داشت😅... منم از دختره که هلال احمری بود پیچ و خم شغلشو پرسیدم، خیلی وقت بود که تو ذهنم بود برم ولی مصمم نبودم... الان می دونم که باید برم، البته نه فقط به خاطر این دختره، به خاطر دلایلی که خودم داشتم. بعد برای بچه های کاروان مسابقه گذاشتیم که یه سخنرانی گوش بدن و بعد ازشون راجب اون صوت سؤال بپرسیم، اولش ترسیدم که نکنه با هیچ نتیجه ای روبه رو شم، یا می ترسیدم حرف بزنم با بچه ها، از اینکه منو جدی نگیرن؛ ولی واقعا این ها خیلی فکرای سادست... همه چیز سادست از وقتی که زیاد بهش فکر نکنی و برات مهم نباشه.تو مسیر برگشت به خوابگاه هم گزینشی به سخنرانی گوش دادم تا ازش سوال دربیارم... خیلی خوابم میومد! و آخراش رهاش کردمالبته که بعدش فقط یه 2 نفر به اون صوت گوش دادن ولی عیب نداره.. به منم دقیقه نودی گفتن مسابقه رو بذاریم ولی خب معمولا جواب نمی ده.. چون بچه ها خسته میشن یا حوصله ی صوت رو ندارن... مگر اینکه زمانش کم باشهدرکل یه مسابقه ای باشه که درگیرشون کنه بهتره تا این که منفعل بشینن. بعد عرضم خدمتت که رفتیم خوابگاه شهید باکری و کلی معطلی کشیدیم تا جا بهمون دادن. البته که تو یه خوابگاه بودیم ولی از رفقا جدا افتادیم. خلاصه که بهمون فک کنم کباب دادن؛ واقعا کیف داد! صبحش، یعنی صبح روز پنج شنبه، ساعت پنج و ربع بیدار شدم ،بعد گفتم پس چرا بقیه خوابن! بیدارشون کردم... بیدار کردن هم نباید هی بگی پاشوووو، یدونه چراغ کوچولو روشن کنی و اعلام کنی تمومِ چون از قبل گفتی که باید ساعت چند بیدار شن.بعد یه تعداد هستن که همیشه خوش خوابن، اونارو تک تک بیدار کنی بهتره. بعد صبحونه رفتیم سوار اتوبوس ها، آماده شدیم تا بریم سمتِ طلاییه ـ تا طلاییه راه زیاد بود و یادم نمیاد تو راه چیکار کردم، خوابم میومد؟ فکر می کردم یا چی؟ البته بین راه، بعضی اوقات هم آقای هوشیار میومد روایت می کرد، که دقیق یادم نیست ولی سعی می کنم عنوان کنم. بعدش که رسیدیم طلاییه اونجا، خیلی سرد بود.. ولی طبق تجربه ی سال های پیش، طلاییه خیلی گرم می شد. ولی این بار سرد بود، درضمن کلی هم آب داشت... خیلی خوشگل بود. من اصلا نمی دونستم که اون منطقه آب داره؛ بعدش اونجا روایت کردن و اومدیم بیرون تا بریم سمتِ هویزه. توی مسیر حاج آقا هوشیار،اولش گفت که هیچ وقت خودتونو کوچیک نبینید و درکل منظورش این بود که عزت نفستون رو بالا ببریدمی گفتش که مدرک تحصیلی شما ملاک نیست، اون اخلاق و محبت شماست که ملاکه. می گفت وقتی برگشتید از سفر انقد پای مادرتونو ببوسید که اشک از چشم مادرتون خارج شه و بگه بسه. می گفت بعضی ها دکترا دارن ولی انسانیت ندارن، شاید یکی که 2 کلاس داره از اون کسی که 60 کلاس خونده تو دانشگاه پیش خدا محبوب تر باشه. به نظرم عین حقیقت گفته والا.  از شهید زمردیان روایت کرد، داستانش یکم پیچیده بود، اسامیشون رو یادداشت کردم تا بعدا برم مطالعه کنم راجبش... خیلی عجیب بود درواقع. می دونی؟ من راهیان نور به جز این سری 3 بارم رفته بودم، معتقدم که هرکدومش برای خودش در یک جایی، یه حرفی یه نقطه ی اوجی داره.. دوستم می گفت نقطه ی جوش! آره واقعا.. یه جایی منتظری که به اون نقطه ی جوش برسی. حالا چه از لحاظ احساساتت یا رسیدن به اون معنای واقعی زندگیت. حالا تو این سفرم من منتظر نقطه ی جوش بودم، فکر می کردم برم شلمچه به اون نقطه ی جوش برسم، چون پارسال اون نقطه ی جوشم تو بله برون حاج حسین یکتا اتفاق افتاد ولی من احساس می کردم هنوز نشده... اون اتفاقِ که باید بیوفته نیوفتاده... مابین صحبتای حاج آقا بود که به نقطه جوش رسیدم که از اون رزمنده ای تعریف کرد، از اون کسی که شهدا دعوتشون کرده بودن. می گفت تو اینجا چیکار می کنی؟ اصلا چرا رات اینجا خورد؟ چرا دعوتت کردن شهدا؟ همینطوری اشکام سرازیر شد و  با این جمله که گفت:(( بچه ها به شهدا بگید تحویلتون بگیرن))  فکر می کنم لحظه ی جوشش من بود؛ دیگه سرریز شدم. حتی الانم که دارم می نویسم اون احساسات عمیق سمتم اومد. خیلی اون روایت با دلم بازی کرد. بعد از اون دیگه دلم بی تاب بود... ورق 100 درجه برگشت... انگار منتظر این بودم که یه خلوت گیر بیارم تا جون دارم داد بزنم، اصلا چرا مممممن؟؟؟ چرا من دعوت شده بودم؟ خیلی زود به هویزه رسیدیم..   رفتم حسینیه تا نماز بخونم. متوجه شدم قراره ما هم اینجا ناهار بخوریم، خلاصه که کلی نزدیک یکی دوساعت منتظر وایسادیم تا موقع ناهار. منم بی نهایت خوابم میومد، چشام باز نمی شد. و بعدش رفتم مزار شهدا و اونجا زیارت کردم و رفتم سمت بازارچش... چیز خاصی چشمم رو نگرفت، البته قصدمم نبود. بعدش رفتیم از آبخوری هویزه آب خوردم... واقعا خوشمزه بود.. سوار اتوبوس ها شدیم تا بریم نمایشگاه هوافضای هویزه، نزدیک هویزه بود زودی رسیدیم ولی اصلا چشام باز نمی شد. راوی اونجا از اهل جنوب بود، بامزه بود و یه سری توضیحاتی راجب ساخت موشک ها داد. از اونجا رفتیم یه شربت ابلیمو زدیم بربدن و رفتیم سراغ اسکانمون. همون خوابگاه روز اول که رفتیم. این سری جدا نیوفتادیم و منم تخت بالا بودم همون چیزی که دوست داشتم.! خلاصه که بعدش من تو حالت خواب و بیداری بودم که دوستام گفتن بیدار شو باید بریم رزمایش رو ببینیم. آقا اصلا جونی تو بدنم نبود ولی چون دوستام رفتن منم همراهشون رفتم. اونجا به خودم گفتم کاش پتو میووردم ولی خب با با دوستم از پتوش استفاده کردیم. رزمایش جالبی بود... یادمه حدود 5،6 سال پیش ما رفته بودیم رزمایششون رو نگا کردیم ولی الان یکمی فرق می کرد. یجور تئاتر خیابانونیه که بخشی از جنگ رو به نمایش درمیارن. حتی حمله و آزاد سازی و داعش هم جزعش بود و چند تا نمایش دیگه. درکل من که لذت بردم و قلبم به درد اومد مخصوصا اونجایی که نشون می داد 4 تا رزمنده به محاصره افتاده بودند و دونه دونه داشتند شهید می شدند و یکیشون اتفاقای لحظه ای رو داشت پشت بی سیم به همرزم هاش می گفت.. می گفتش که دارن بهم نزدیک میشن، برام دقیقه های آخر روضه بخونید و بعدش اونم شهید شد. آره خلاصه که اینطوری. البته راهش خیلی طولانی و سخت بودو البته هوا هم سرد. ولی به رفتنش می ارزید. وقتی برگشتیم آقا رفتیم سراغ شام... شام ناگت بود. واقعا خیلی چسبید! جاتون خالی. بعد شام من دلم گرفت... اصلا بدجور. بالاخره شب آخر بود، بعدش باید می رفتیم خونمون... اون نقطه ی جوش هم بی تاثیر نبود  احساس شرمندگی می کردم. از اینکه به عنوان یه خادم بازم از خیلی کارها در می رفتم با اینکه می شد 100 خودمو بذارم. با اینکه می شد بهتر عمل کنم ولی هیچی ... خیلی دلم تنگ بود، از الان نرسیده خونه دلم تنگِ تنگ بودتوی راهرو ی اصلی خوابگاه نشسته بودم و به رفت و آمد بچه ها نگاه می کردم... واقعیتش الانم اشکام اجازه ی نوشتن نمی ده، یکمی آروم شدم باز برمی گردم... . . . چند ساعتی گذشته...آره داشتم می گفتم؛ خیلی پکر بودم.. همه چی شبیه فیلما بود، بعدش برگشتم سمت تخت خواب، دیگه جونی تو بدنم نمونده که لباس عوض کنم، با همون چادر دراز کشیدم و چشامو بستم. صدای بقیرو می شنیدم و هنوز به خواب نرفته بودم. ساعت چیزی نزدیک 12 و نیم بود. بچه های کاروان ما یه جشن مفصل تو نماز خونه ی خوابگاه گرفته بودند، خیلی دوست داشتم شرکت کنم ولی اصلا دیگه نایی نداشتم پاشم. صداشون رو کم و بیش می شنیدم. انگار به جایی رسید که می خواستن قرعه کشی کنن به بچه ها جایزه بدن. حالا جایزه چی بود؟ دستِ گل عروس. یجور می دونی برای مجردا جایزه ی قشنگیه نه؟ نه فقط به خاطر جایزه درکل دوست داشتم حضور داشته باشم. خودمو به هرزحمتی بود بلند کردم و رفتم کنار بچه ها نشستم. فضای اونجارو خیلی خوشگل تزیین کرده بودند. درواقع جشنی که گرفته بودیم برای روز آخر راهیان، جشن حنابندون بود. مسئول کاروانمون می گفت شهدا شب قبل عملیات جشن حنابندون می گرفتند و عاشق حنا بودن. ماهم داشتیم جشن حنابندون می گرفتیم.از اینکه چجوری اسم کاروانمون رو انتخاب کردند هم گفت، دقیقا یادم نیست چجور شده بود ولی همون شهید مارو دعوت کرده بوداینارو که شنیدم داغ دلم بازم تازه شد... نمی دونم می تونی درکم کنی یا نه؟ولی واقعیت اینه که این جشن با تمام عظمت و قشنگیش یه غم بزرگ رو یادآور بود.ببین تو انگار از تراژدی خبر داری و کسی که داره امشب رو جشن می گیره دیگه فردا نیست!خیلی باید عاشق باشیخیلی باید مخلص باشیخیلی باید بزرگ باشی پیش خدا ..شهدا یعنی این مدلی جشن می گرفتن؟ برای شهادتشون؟ می دونی؟ انگار اون جشن از صدتا روضه سنگین تر بود.یه مولودی قشنگ داشت پخش می شد. از سمت دیگه شکلات پخش می کردند، یعنی اینجوری رو سر بچه ها مشت مشت می ریختن... همون لحظه برف شادی زدند... دیگه نمی تونستم جلوی گریه هامو بگیرم، اصلا نمی شد.پا شدم رفتم سرویس چشامو شستم، ولی قلبم هنوز آروم نمی شد...بقیه جشن رو از دست دادم... چند تا مزار شهید گمنام  اون اطراف بود، گفتم برم اونجا و از سنگینی قلبم که داره می ترکه براشون حرف بزنم. خداروشکر کسی اونجا نبود و می تونستم یه دل سیر گریه کنم. فقط یه خادمی اونجا بود که داشت با تلفنش حرف می زد.منم افتادم روی مزارشون و هی تو قلبم می گفتم شرمنده ایم. خانواده هاتون چه دردی رو تحمل کردند. بعد چادرم رو کمی کشیدم روی مزار اونجا تنها بودند، گفتم می تونم براتون خواهری کنم؟ اصلا منو به عنوان خواهر قبول دارید؟ و هی تو دلم حرف می زدم باهاشون. صدام دیگه درومده بود. هق هق می کردم.بعد چند دیقه، چند نفر اومدن اونجا... یکمی آروم حرف می زدن، تو دلم خندم گرفته بود. انگار از این هیبت آش و لاش می ترسیدن. معمولا همینطوری میشه. وقتی آدم یه آدم زار رو می بینه، یه آدم غمگین سعی می کنن سر به سرش نذارن. از اون طرف دوستامم اومدن... دیگه نمی تونستم اونجا راحت گریه کنم، پاشدم رفتم اون طرف تر و یکمی خودمو آروم کردم. بعدش خواستم برم سمت خوابگاه که بچه ها گفتن بیا یکم این دور و ورا قدم بزنیم. یه کوچولو پیاده روی کردیم و برگشتیم تا بخوابیم. فقط خداروشکر که سر گریه کردنام سربه سرم نداشتن.صبح ساعت 5/30 دیقه بیدار شدم و بعدش نماز و صبحونه و رفتیم سراغِ اتوبوس ها.آره.. دیگه وقتِ رفتن بودولی هنوز قرار بود دوتا یادمان هم سر بزنیم.اول رفتیم یادمان فتح المبین. قبلا هم اینجا رفته بودم ولی واقعیتش خیلی ازش یادم نبود، فضای دوست داشتنی داشت. یه راوی دیگه داشتیم اسمش یادم نیست ولی اونجا داشت روایت می کرد که یهو گوشیش زنگ خورد، بعد با همون بلند گو داشت به تلفنش که خانومش بود جواب می داد... خدایی خیلی خنده دار بود، بعد آخرش گفت خانوم صدات رو بلندگوعه با دخترای من حرف بزن. بعد از اون دخترش زنگ زد، بازم همون قصه ادامه داشت. حاج آقا می گفت دختر من حسوده حسودی نکنیا؛ خخخآره... از اونجا درومدیم بیرون و دوباره سوار اتوبوس شدیم.این بار آقای رنجبر شروع کرد به صحبت کردن...  از این صحبت کرد چرا ما مسلح هستیم. راست می گفت... اولین سالی بود که می دیدم دست نیروهای امنیتی اسلحه هست. می گفتش که این منطقه، یعنی خوزستانی ها به صورت قبیله ای زندگی می کنند. کلا انگاری که امنیت منطقه پایین بود. می گفتش که اونا هویت خودشون رو در گرو فلان قوم بودن می دونن، روش تعصب دارن و جمهوری اسلامی هم نباید با این ها مبارزه کنه؛ بحثش کلا این بود که هویت خودتون رو پیدا کنید... پایه و اساس داشته باشه هویتتون، اگر فرهنگ غربی رو قبول دارید، خب با دلیل و منطق اونو قبولش کنید و زندگیش کنید. فکر می کنید جمهوری اسلامی چرا انقدر برای راهیان نور هزینه می کنه؟ چون می خواد شمارو با این نوع سبک زندگی آشنا کنه. بگه آقا جون همچین زندگی هم میشه داشت. همچین آدمایی بودن حالا انتخاب با توعه که شبیهشون باشی یا نه. اسلام رو از پدر و مادرتون بگیرید ولی نپذیرید... خودتون بعد تحقیق اگر دیدید براتون خوبه اونوقت اسلام رو اجرا کنید... می گفت تقلیدی نباشید که هرچی پدرمادرتون گفت یعنی همون و دیگه هیچ... همین بزن به تخته اصلا هیچ مبنایی نداره ما به تخته متوسل می شیم؟؟ میگفت ریشه ی مسیحی داره نه اسلامیو خلاصه یه هویت مشخص داشته باشید که پایه و اساس قوی داشته باشه. به نظرم فن بیان قوی داشت و حرفاش خیلی منطقی بود... قرار بود یکم ادامه بده ولی نمی دونم که بعدش چی شد ادامه نداد...  مشتاق بودم خب😅از اونجا به سمتِ بیمارستان کلانتری حرکت کردیم. این اولین بیمارستانی بود در زمان جنگ که مجروح هارو می یاوردن اونجا. روایتی شنیدیم از خانم ناهید بستان. من قبلا شنیده بودم با اینکه پرستار نبوده ولی یه عمل جراحی رو انجام می ده! اونم با دست خالی ولی برام عجیب تر از هرچیز می دونی چی بود؟اینکه ایشون شرط ازدواجش با جانباز قطع نخاع گردنی بوده!!!اصلا اینو که شنیدم کپ کردم... آقا همون جا گفتم من که همچین روحیه ای ندارم... باید خیلی بزرگ باشی تا اینطوری فکر کنی. البته قطع نخاع گردنی براش پیدا نمیشه و درآخر با یک جانباز قطع نخاع کمری ازدواج می کنه. و الان بعد 38 سال زندگی موفقی داشته... واقعا برام عجیبه..مثلا چند وقت پیش دیدم یه خانوم سالم از لحاظ جسمی(روحی هم احتمالا😅) با یه آقای نابینا ازدواج کرده بود و یه بچه ی سالم داشتن...واقعا باید روحت خیلی بزرگ باشه... مگه میشه مگه داریم؟؟بعدش یه روایت دیگه راجب حوض خون داشتیم. خانوم ها جمع می شدن و رخت و پتوی مجروح هارو می شستن... هرچی پوست و گوشت هم در میومد کنار اون محوطه خاکش می کردن. مادری که فرزندش شهید شده بود ولی خم به ابرو نیوورده و به شستشو ادامه داده! می گفتش اینا اینجا مظلومن، مادرشون پیششون نیست... باید من اینجا براشون مادری کنم. خودشون می رفتن خاکش می کردن که تو غربت دفن نشن... اتفاقات جالبی تو اتوبوس اتفاق افتادحاجت یکی از بچه ها برآورده شد.. کلی گریه کردیا مثلا یه گروهی بودن تو اتوبوس که خیلی با هم رفیق بودن و خلاصه فضای اتوبوسو شاد می کردن.. درسته بعضی وقتا خیلی رو اعصاب بودن ولی بامزه بودن. می تونستم درون شون بی شیله پیله بودن رو ببینم، عزت نفسشون پایین بود. دوست داشتن دیده بشن. انشاالله که بتونن اون مسیر درست رو پیدا کنن... توشون عناد نبود، کسی هم که عناد نداشته باشه تغییر براش راحت تره.. کلا آقا اتوبوس قسمت عقبش خوبه😅من هرسال که میرم راهیان نور، تغییرات رو می تونم حسش کنم و هر سری بیشتر از سری قبل بهم کیف داده!احساس می کنم حس مسئولیت پذیریم و اعتماد به نفسم بیشتر شده و این خیلی خوبه...انشاالله روزی هرسالتون، هرسالَم باشه...واقعا خیلی خوبه👌ولی خیلی خوب شد که یاد داشت می کنی اتفاقات رو.. دیگه هیچ وقت یادت نمی ره و می تونی هربار دوباره تجربش کنی...و می دونی که؟تازه شروع شده ... نقطه ی جوشش رو میگم🙂🪽الان وقت سرازیر شدنه...1403/11/12 ✨م. ن✍️و تمام/: فضاسازی اتوبوس رو دوست داشتمچه آخر سفر که با حسنا کلی دیوونه بازی درآوردیم، چه موقعی که قلبم ترکید... همشون دوست داشتنی بودن.. </description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 22:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب یلدا بدون هندونه میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-apzl2nch0kp9</link>
                <description>سلام علیکم.. یه کتابی خوندم جدیدا به اسمِ&#x27; روی ماه خداوند را ببوس&#x27; اولش برام جذابیت زیادی داشت ولی وقتی به انتها که می رسیدم از اون جذابیت کم می شد،چون دیگه آخراش قابل حدس بود. در هر صورت فکر می کنم خوندنش برای نووجون ها، کسایی که تاالان کتابی نخوندن شروعِ جذابی باشه... خب داستانش هم راجب کسیه که در جریان تز دکتریش، به وجود خدا شک می کنه و در این حین اتفاقات جالبی هم می یوفته. البته اینم بگم که به نظرم نویسنده خیلی عجله داشته و می تونسته خیلی روی داستان مانور های بیشتری بده.•شب یلدا نزدیکه و من بیشتر از هروقتِ دیگه ای دلم روشنِ. من هنوزم درک نمی کنم این آدمارو که میگن یلدا هم یلداهای قدیم.. اصن قدیم یه چیز دیگه بود، قدیما دورهمی ها بیشتر کیف می داد، قدیما انار طعم دیگه ای داشت! ولی واقعیت اینه که هر نسلی، هر زمانی زیبایی خودش داره ... بله! شاید در دوران کودکی خیلی قدیم جذاب تر بوده چرا که تو دغدغه هات به این وسعت نبود... تو مثل قبل نیستی پس قطعا برای تو قدیم معنای دیگه ای داره.. تو قدیم وقتی یکی عروکست رو ازت جدا می کرد شیون و زاری راه می انداختی ولی حالا چی؟ ولی الان وجود اون عروسک چقدر برات ارزش داره؟ بود و نبودش چی؟ باز میگی آخه قدیما خوش تر بودیم، انقدر بدبختی و گرونی نبود،انقد چشم و هم چشمی نبود. اینو راست میگی، مردم دلاشون ساده بود، دنبال حاشیه نبودن... وقتی دور هم جمع می شدن این گوشیا نبود، میومدن از حکایت های قدیمی برای هم تعریف می کردن... ولی تهش می دونی؟ تمام اون مراسمات برای زمان خودش قشنگ بود... تاحالا به کلمه ی زمان فکر کردی؟ یجوری شبیه کلمه ی سیاه چاله انسان رو تا صبحِ خلقت می بره...  از بحث دور نشیم، من الانو طور دیگه ای دوست دارم... هنر اینه در لحظه زندگی کنی.. وگرنه زندگی همیشه یه شکل نیست. تصور کنید همیشه مثل بچگیتون احمق می موندید... چی می شد واقعا؟ بذارید یه خاطره بگم اصن اینارو ولش کن.. اون قدیم قدیما زمانی که ما هرهفته خونه ی عموم می رفتیم، زمانی که دختر و پسرعموم مجرد بودن، زمانی که عموم و زن عموم نوه نداشتن، یه شب یلدایی بود چه شب یلدایی ...خونه ی عمومکُرسی به راه بودو و هممون تو اون سرمای سرد پاییزی دورش جمع شدیمو یلدارو جشن گرفتیم... منو دختر عموم توی اتاقش باهم کلی حرف زدیم یادم نیست چیا گفتیم ولی یادمه خیلی خوش گذشت... یادمه دخترعموم فرداش امتحان اجتماعی داشت و استرس اینو داشت که یه وقت معلمش ازش نپرسه! ای خدا.. کجان اون دغدغه ها... قول می دم اسمِ معلمش هم یادش نیست. یا مثلا سالِ بعدش. شب چله خونه بودیم. بابام عاشقِ هندوونست، یجوری با ولع هندوونه می خوره که آدم دلش می خواد سهمِ خودش رو هم بهش بده. از قضا  مدتی بود که هندونه نخریده بودیم و حسابی بابام دلش رو صابون زده بود که شب چله قراره یه دلِ سیر هندونه بخوره.اون شب ما از جایی بر می گشتیم به سمت خونه نمی دونم کجا بودیم، ولی خب وقتی برگشتیم من سریع به سمتِ سرویس بهداشتی که داخل حیاط بود پناه آوردم.وقتی اومدم بیرون دیدم یه پلاستیک آشغال کنار دستشویی هست  ، گفتم این اینجا چیکار می کنه؟ برش داشتم و گذاشتمش کوچه تا آشغالی * بیاد ببرتش.. راستی گفتم آشغالی،یاد یه چیزی افتادم یعنی منظورم همون عزیزانی هستن که آشغال رو از کوچه برمی دارن و پشت ماشین شهرداری می ندازن و می برن. اون موقع ها کارمندان شهرداری هروقت ساعت 8 میومدن از دم در ما آشغالو ببرن، من می رفتم از لبِ بالکنِ خونمون و داد می زدم یا بهتره بگم عر می زدم سلاااااام آشغاااالی و اونا هم خندشون می گرفت و جوابم رو با محبت می دادن... و هرشب با شنیدن صدای ماشین شهرداری من ارادتمو خدمتشون ابراز می کردم و محال بود حتی یک شب بدون ابراز محبت بخوابم. آره کجا بودیم؟ گذاشتمش کوچه و اومدم خونه تا مورد لطف و عنایت بچه های آشغالی قرار بگیره. چند ساعتی گذشته بود که بابام از حیاط وارد خونه شد و گفت این هندونه ای که گذاشته بودم حیاط رو کسی ندیده؟ همه گفتن نه. منم گفتم نهبعد گفت پس کجاست؟ من یادمه گذاشتیمش حیاط تا قشنگ یخ بزنه و بعد بخوریمش، تو یه پلاستیک مشکی بود کنار دستشویی گذاشتمش ولی نیست! منم که یهویی تازه فهمیدم چیکار کردم، گفتم هندونه تو کوچست. وقتی اینو نگفتم بابام یدونه محکم زد تو کله ی خودش. انگار که ناموسش رو گذاشتیم تو کوچه. بعدش رفت کوچه و ناراحت برگشت. گفتیم چی شده. گفتش که آشغالی بردتش... گفتش:  شب چله آخه بدونِ هندونه میشه؟؟؟ خودم رو هندونه کنم؟ آخه دختر کی به تو گفته که بری آشغال بذاری دم در؟و اینطوری شد که شبِ چله ی ما گرچه بدونِ هندونه گذشت ولی تا خودِ فرداش انقد خندیدیم، انقد خندیدیم که نمی دونم کی خوابمون برد. واقعیت اینه،واقعا بدونِ هندونه خیلی خوش گذشت! پ. ن: امشب شب یلدا، با قاشق دهنی من مامانم برای کل مهمونا انارو هم زد... حواسش نشد🫣پ. ن2: خاطرات واقهی بودنپ. ن3: خب انشاالله که خیرهپ. ن4:🌨🌨🌨🌨پ. ن5: شبِ یلداتون خیلی مبارک باشه🌨❤ 1403/9/30🌨🌨🌨</description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 21:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتابِ حرکت •</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-glmx6lszrtms</link>
                <description>سلام حالتون چطوره؟ اینجا قراره به بررسی کتاب حرکت از استاد علی صفائی حائری بپردازیم و یعنی هرنکته ی ارزشمندی که هایلایت کردم رو اینجا می نویسم&#x60;اگر به محتوای معرفت شناسی، انسان و در نهایت مذهبی علاقه مند هستی تا آخر این پست همراهم باش🌨بزن که بریمجملات ناب و قابل تأملِ در هم و برهم: • حروف الفبا در ترکیب باهم بی نهایت کلمه و بی نهایت جمله به وجود می آورند، استعداد های انسان هم در ترکیب با یکدیگر، بی نهایت استعداد می آفرینند. • آدمی که به ماهی چند هزار تومان حقوق و یک زن و بچه و بروبیایی و احیانا یک عنوان روشن فکری و چند جلسه سخنرانی قانع است، دیگر چه می خواهد؟ اگر به این حد قانع باشد طبیعی است که حرکتی نکندپ ن: و ما چقدر تو این فانتزی بازیای مذهبی گیر کردیم که از هدف اصلی دور شدیم!!! و به دوتا مثلا کار خوب کردن قانعیم و میگیم من اون آدم خوبم! • کفر متحرک به اسلام می رسد ولی اسلام راکد، پدبزرگِ کفر است. •این نکته که چرا از جایی که هستیم حرکت کنیم؟ باید خود جواب آن را بدهیم. باید خود احساس کنیم در جایی که ایستاده ایم، نمی توانیم کاری انجام دهیم و بین آنچه هستیم و آنچه می توانیم باشیم، فاصله است. •ما باید سر به بالا داشته باشیم، باید حرکت کنیم و از زیر خاک و سنگ بیرون آییم که حرکت، برای آنهایی که ریشه دارند امکان و حتی ضرورت دارد. •ضرورت حرکت، از ترکیب ما، از فطرت ما، از ساخت ما مایه می گیرد و به همین خاطر کسانی که حرکتی ندارند، مجبورند با تنوع ها خودشان را مشغول کنند. تنوع طلبی نشان دهنده ی نیازی است که ارضا نشده است. •وقتی آدمی حرکتی ندارد، مجبور است خودش را با شکل های مختلف زندگی فریب دهد تا خیال کند که حرکتی دارد. پ ن: دقیقا زمانی من درگیر همین مسئله بودم... خیال حرکت! •علی (ع) حد جهل را همین می داند که انسان ارزش خود را نداند! •موت یک امر وجودی است نه عدمی، شروع است نه تمام شدن. •پس شروع حرکت که ضرورت حرکت نیز از آن مایه می گیرد، از آن لحظه ای است که تو می فهمی از همه ی چیزهایی که با آنها مانوس شده ای بزرگتری. بزرگتری؛ چون آنها به تو ختم شده اند و تو میوه ی این درختی و هیچ وقت به ریشه و خاک و سنگ، برگشت نخواهی کرد. •انقلاب انبیاء بنیادی تر بود، آنها یافته بودند مادامی که انسان دگرگون نشده باشند، هرنوع دگرگونی و انقلاب به جایی منتهی نخواهد شد. •باید بفهمیم برای چه می خواهیم خودمان را بسازیم تا بفهمیم چگونه باید خودمان را بسازیم. •کسانی که به اندازه ی تمامی عمرشان آگاهی به دست آورده اند، ولی به اندازه ی یک لحظه هم گامی برنداشته اند، بدانند که همین آگاهی ها، اغلال و زنجیرهاشان می شود و آنهارا خرد و خسته می کندپ ن: اینم باز یکی از باگ های کتاب دوستاست. خیلی باید مراقب بود. • وقتی می گوییم: انسان خودش باید زیاد شود، یعنی رشد هماهنگ پیدا کند نه اینکه دستش سیصد متر شود، کله اش دویست کیلو! •اللهم وفر بلطفک نیتی.. خدایا محبت و لطف تو به من این باشد که نیتِ من، نیتِ عالی من، درتمام زندگی وفور پیدا کند و در مجموعه ی زندگی وفور پیدا کند و محدود به یک قسمت از کار و در یک مقطع از زندگی من مباشد. از کسانی نباشم که فقط یک کارم برای تو باشد. •حرکت هایی که نسنجیده باشد، در انسان باروری نمی آورد و علامت آن هم این است که یا مغرور عملمان می شویم و یا خسته از عمل. •علی (ع) بزرگتر از تاریخ است. تربیت نسل ها... •وجود انسان های متعالی علامت حرکت انسان است. • آنهایی که حرکت مستمر خود را شناخته اند و رابطه ی خود را با هستی نظام یافته و جامعه ی مرتبط و نیروهای عظیم خود شناخته اند، ناچار به حرکتشان جهتی می دهند تا این همه را در برگیرد: مرحله ی اول: باید درد هایی که اطراف مارا گرفته، شناسایی کنیم. مرحله ی دوم: شناخت رابطه ی درد ها و نیاز ها با همدیگرمرحله ی سوم: انقلاب و دگرگون کردن بنیاد فکری جامعه•وقتی می خواهیم بنیاد های فکری جامعه را به هم بریزیم، می توانیم به آن جامعه چیزی بدهیم (زمینه) یا از آن چیزی بگیریم(رفع موانع) یا هر دو را داشته باشیم. •موانع مسیر در چند چیز است: ۱-باید زنجیر هارا از انسان ها بکنیم از آنها بدی هارا بگیریم۲-باور کنیم که مقصریم در این وضعیت و گردن دیگران نیندازیم[انسان محصور و محکوم شرایط نیست بلکه متاثر از شرایط است] •این ما هستیم که ستم را پرورش می دهیم، چون تا ستم کش نباشد، ستم گری نیست. ستم چیزی است که ما با پذیرشش، آن را ایجاد کرده و زمینه ای برای نفوذ آن بوده ایم. •بباید این حالت تبرئه از ما گرفته شود و نگوییم که ما مجبور بودیم، نه ما مجبور نبودیم. حداکثر در محیطی بودیم که امکان نداشتیم و باید هجرت می کردیم... مگر زمین خدا گسترده نبود! پس چرا هجرت نکردید؟ •اولین مانع زنجیرهایی بودند که ما را از رشد منع می کردند، دومی انتظار استانتظار به این معنا که می خواهیم دیگری شروع کند. بنا نداریم خلق کنیم! •سومی توقع است، خیال می کنیم اگر حرکتی را آغاز کردیم باید به نتیجه برسد و همه آدم های خوبی شوند. هدف این است که زمینه ی خوب شدن افراد فراهم شود نه اینکه همه خوب شوند. •چهارمی شتاب است. بذری که تو امروز کاشته ای، بعد از ماه ها سراز خاک در می آورد و پس از مدت درازی ریشه می دواند تا بار دهد تا سنبله شود... شکست های ما از همین جا شروع می شود که می خواهیم در یک برخورد ویک روز تمام خلق را بسازیم. •درنهایت باید گفت آدمی احتیاج به انگیزش و تحریک ندارد و فقط موانع جلوگیر اوست که اگر برداشته شود جریان پیدا می کند. •انسان جرعی نیست که در کلیت جامعه اش حل شود. •تو متوجه محکومیت خویش می شوی، می فهمی محکومی و حاکمت را کشف می کنی. •مسئله این نیست که می توانیم خدا را ببینیم با نه؟ که اصلا با او می بینیم. •روشی که می خواهیم از آثار به مؤثر پی ببریم، روش شرک آمیزیست که در مرحله ی بالاتر انسان موحد از آن گریزان است. •انسان در فاصله ی تولد و مرگ خود، حرکت دارد و در این حرکت، محرک هایی دارد که باید آنهارا انتخاب کند. اینجاست که باید هم حرکت و هم محرک خود را کنترل نماید. •ملاک انتخاب رسول عصمت است و عصمت یعنی؛ همان آگاهی و آزادی. معصوم کسی است که اشتباهی برایش نیست و خلق را در خود نگاه نمی دارد. هم پاک است و هم آگاه،آگاه به تمامی راه ها و پاک است از تمامی کشش ها و جاذبه ها. •معجزه، طبیعت نامانوس است و طبیعت، معجزه ی مانوس. •تفکر انسان در منابع بلاواسطه ی خویش که درون اوست، عامل حرکت هایی می شود، عامل شناخت(جهان) و شناخت(تاریخ) و شناخت (موضع گیری تاریخی) او می شود. •ما چون خودمان را احسای کرده ایم از خودمان فرار می کنیم، همانطور که اگر کسی به اتاق شلوغی وارد شود از آن فرار می کند، زیرا می بیند اگر بخواهد آن را تنظیم کند، باید عمری را سپری کند. •طرح از هدف شروع می شود و هدف، نیازها را مشخص می کند. در طرح ریزی از بالا شروع می کنی تا به پایین برسی، اما در عمل و اجرا از پایین شروع می کنی تا به هدف برسی. •مؤمن نه تنها آگاه به زمان، بلکه امام زمان خویش است. کسی که این شتاب را دارد و با این سرعت کار می کند، جلودار و پیشرو است و لغزش هایش باید کنترل شود که در سرعت نور یک دهم ثانیه انحراف، سی هزار کیلومتر انحراف است. •در سرعت های ابتدایی یا درحالت سکون، تمام فرمان ماشین را هم بچرخانی، انحراف آن، دو یا سه متر است، ولی وقتی شتاب برداشتی کوچک ترین لغزش تو، انحراف مرگ آفرینی خواهد داشتاین نکته چقد مهمه...!•امام علی (ع):((جاهل یا مفرط است یا مفرّط.)) کسی که با موازین همراه نیست، یا افراط می کند یا تفریط، یا کم می آورد یا زیاد. •با شناخت ارزش انسان، نقش او مشخص می شود و با شناخت نقش او، شغل او معلوم می گردد و اینکه چه کاری انجام دهد و یا ندهد؟ با چه کسی دوست باشد یا نباشد؟.. •مفهوم زیبایی: هماهنگی اجزا با مجموعه و هماهنگی این مجموعه با هدف و غایت آن است.درک رابطه بین اجزا و عناصر یک مجموعه با کل مجموعه با غایتی که برای آن مطرح است، درک متفاوتی از زیبایی به ما می دهد. •هر حکمی در نظام معنایی دارد. یک حکم اخلاقی مثل (غیبت نکن) وقتی مطرح می شود که نظام اخلاقی مطرح شده باشد و این نظام، هنگامی مطرح می شود که مبانی معرفتی و عقیدتی طرح شده باشند، وگرنه احکام سقف های بلندی هستند که پایه های آماده نشده اند و جز آواری بر سر تو نخواهند بود. •شناخت عظمت انسان، شناخت ارتباط انسان با جهان قانونمند و با جامعه ی مرتبط را اسلام می گویند. •جمع ها، شکل های مختلفی دارند و جمع و مجتمع اسلامی، عظمتش در این است که نه جمع &quot;عادی است، نه جمع&quot; ماشینی و نه جمع &quot;سازمانی، جمعی است که هر واحدی خود مدیر است. •نظام اقتصادی و تقسیم و تخصص کار، براساس بیداری و آزادی از شغل هاست، براساس این است که کارهای مانده را به عهده گیرند. •کسی که می خواهند بار نسل ها و سنگینی قرن ها را به دوش بگیرند، باید خود را تقویت کنند. باسد ضعف های خود را از بین ببرند. •ضعف های انسان، طبیعی است و به همین خاطر است که به قدرت رو می آورد. •ما آگاهی یک عمر را پیدا می کنیم، ولی حرکت یک روز را هم نداریم، اینجاست که این آگاهی، خود بار و وبال ماست، غر و زنجیر ماست. •خیال می کنیم خیلی مهم هستیم، چون فقط می دانیم، درحالی که دانستن مسئله ای را حل نمی کند. •آدمی خط آخر را نمی بیند و به خاطر همین مدام ملتهب و متزلزل است، مدام می گوید نکند چه شود یا چه نشود، ولی اگر آماده باشد و منتظر و در مسیر شهادت(آگاهی و شهود) رسیده باشد، در اون وحشتی به وجود نمی آید و در نتیجه ضعفی هم نخواهد داشت. •روح هایی که بار هستی و بار نسل ها و قرن هارا به دوش کشیدند و آخ نگفتند و حسرت یک آه را بر دل دشمن گذاشتند، این روح ها انسان را حرکت می دهند. •تقوی؛ یعنی اطاعت و روی مرز راه رفتن و همین تقوی به تو نیرو می دهد و تورا از بن بست ها بیرون می آورد. •عبودیت؛ یعنی اینکه در تو هیچ حرکتی جز از سوی الله به وجود نیاید، تنها الله در وجود تو متصرف باشد، فقط او در تو حکومت کند و تو عبد او باشی. • رسالت جز با عبودیت به جایی نخواهد رسید. •کسانی که با خدا چنین پیوندی ندارند[عبودیت]، توان تحمل بار سنگین و بار امانت را نخواهند داشت و از پا خواهند افتاد. •کسی که می خواهد در روز با خلق کار کند وبا بار سنگینی از رسالت همراه باشد، جز اینکه در شب پیوندی با (الله) داشته باشد، چاره ای ندارد. •کسی که حرکتی نکرده، به این پیوند ها احتیاج ندارد و این حرف ها برایش بی معناست و زیاد هم می آورد. •ترتیل؛ یعنی اینکه آیات را تقسیم کنی و هرروز را با یک آیه زندگی کنی. •پیوند شب و تلاوت آیات، پشتوانه ی رسالت آنهایی است که از محدوده ی نسل ها و از سطح نان و عدالت و رفاه و از روش تحمیل و تلقین فراتر رفته اند. •تسبیح؛ یعنی در تو بینش و آگاهی و حالتی به وجود بیاید که وقتی درد و رنج را در انسان، ظلم و ستم را در جامعه، تفاوت و تبعیض را در هستی و رابطه ی همه را با الله دیدی، با این همه او را پاک و منزه ببینی. •به آنچه امید نداری امیدوار ترباش!  چون آنچه را که به آن امید داری،قطعا از تو می برند. •ما به چه دل بسته ایم؟ به نفَسی که در یک لحظه بالا می آید و یک دفعه قطع می شود؟ به چه تکیه کرده ایم؟•هرکس در هرکلاسی ذنبی دارد. •طرح ها در شب، درمتن بحران ها و حادثه ها ریخته می شود. درعمق تاریکی است، که باید برای فردای روشنت طرحی بریزی. اینجاست که تو حتی شب را قدر می دانی که در مطلع فجر، هزار ماه بی تدبیر کمتر از یک شب قدر است. •یک کار خوب نیاز نیست که حسن یا صالح باشد، یعنی کافی نیست، بلکه باید سازنده و مصلح باشد   و از اینها گذشته باسد به خودت هم بهره دهد. پلی نباشی تا دیگران از آن عبور کنند و تو بی بهره باشی. •حرکت انسان از لحظه ای است که فاصله بین آنچه را که هست و آنچه را که باید باشد، احساس کند. •منت نگذار تا کمبود ها (کم‌ها) را زیاد کنی که ما با منت ها، کارهای کوچک و ضعیف خود را به رخ همدیگر می کشیم. •تا انسان حرکت نکرده باشد، به مانعی برخورد نخواهد کرد.. با ید به قانون تبدیل آگاه بود و این تبدیل را باید در طبیعت آموخت. خاک است که تبدیل به گیاه است که تبدیل به نیرویی در اندام تو. دیگه همش مهم بود... دیگه این کتابم تموم شد... امیدوارم که مفید واقع بشه..⭐نوشتن اش تقریبا بالای یک ماه زمان برد ولی ارزشش رو داشت(: 1403/08/16🌨یاعلی. •</description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 23:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مسافر...</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaferm/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-f7u81uwct0ec</link>
                <description>بسم الله نور.. به دنیای واژه ها خوش اومدی مسافر من🌙 خب بعد چند وقت تصمیم گرفتم بنویسم... چیزایی که تو ذهنمه تا مرز فروپاشی هزار بار رفتن  و برگشتن.. گاهی حالت بهت زدگی بهم دست داد ولی ول نکردم... درونم از من خیلی سوال می پرسه و باید ساعت ها بگذره تا از شدت بارش فکریش کمی، کم بشهگفتم راستی بارش فکری! سوال هایی که مثل رسالت من در زندگی چیه! هیچ منو رها نکرده... من درحرکتم، هیچ وقتم پا پس نمی کشم اما نمی دونم اون چی هست درونم که قانع نیست... بارها از استاد عزیزم آقای حاعری شنیدم که انسان برای این خواب و خوراک به این همه استعداد احتیاج نداشت... وسعت انسان خیلی بیشتر از کهشان ها و جهان هستی یه.. ولی انگار که هنوز اون وسعت رو پیدا نکردم... انگار که از استعداد هایی که دارم فقط از اندکی از اون باخبرم... درحرکتم، گاهی اوقات خسته هم می شم ولی همیشه میگم نکنه این مسیر تو نیست؟ باز می پرسم.. خب تو مگه به این راه علاقه نداری؟ میگم اره خیلی دوسش دارم پس چرا شک داری؟ چون احساس می کنم بیش از اینها می تونم باشم و اثر بذارم نه اشتباه فکر نکن.. کمال گرا نیستم. انسان بی نهایت ادامه داره، من چجوری می تونم قانع باشم فقط به یک چیز... دوست دارم دقیقا بدونم ذهن خدا اون لحظه ای که منو خلق کرده چی بوده؟ خواسته اش چی بوده؟ حتی اگر تمام عمرم صرف رسیدن به جواب این سوال باشه اماده ام تا کار کنم... با تمام این دودلی ها این مسیر رو ادامه می دم و هرجا احساس کردم می تونم در جای دیگه ای بهتر باشم، یا این راه رو رها می کنم یا قطعا به اونجا سری می زنم! از هیچ چیزی نمی ترسم و امیدوارم به خدایی که همیشه مسیر رو می گه و خودش هدایتم می کنه.. فقط ازش می خوام قلبم رو آروم کنه... اگرم به تپش درمیاره برای خودش و مسیر تعیین شده باشه، مسیر جدید... ما وقتی اروم می شیم که به یقین برسیم، لااقل خوشحالم و درونم بهم میگه چون تو خدارو خیلی قبول داری، قطعا مسیر صحیح بهت گفته میشهفقط الان نذار درون این گرداب سوال ها غرق بشی که وقتی، وقت بگذره می بینی ساعت ها درونش غرق شدی و همین استعداد های هرچند ضعیف و تازه پیدا شده هم از دستت خواهد رفت! ادامه بده مسافر عزیزم.. ♥خدایا دمت گرم.. هزاران بار ازت ممنونم تاریخ:1403/5/27</description>
                <category>خـانـومِ واژه‌هـــا</category>
                <author>خـانـومِ واژه‌هـــا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 14:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>