<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهراب مصاحبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mosaheb</link>
        <description>مدرس و مترجم انگلیسی،کارشناس ارشد منابع انسانی و دانشجوی ادبیات هستم که در اینجا گاه و بیگاه از ادبیات، روانشناسی، فلسفه، هنر، موسیقی و تنهایی می‌نویسم.گاهی هم انگلیسی می‌نویسم: https://bit.ly/2NHsrDy</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 02:53:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68217/avatar/KbCXO1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سهراب مصاحبی</title>
            <link>https://virgool.io/@mosaheb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیدایش بیماری، کرونا، و اخلاق زیست‌محیطی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7%DB%8C-e6z3pzsubt6z</link>
                <description>چروکی‌ها (Cherokee)، یک قبیله نسبتاً بزرگ سرخ‌پوست از بومیان جنوب شرقی آمریکا بودند، که فرهنگ و زبانشان به نزدیک 4000 سال پیش برمی‌گردد. بر اساس اساطیر چروکی در ابتدا جهان تماماً آب بود، و حیوانات در روی طاق راه‌شیری (یا گالونئلانی) زندگی می‌کردند، اما چون آن‌جا برای همه آن‌ها جا نبود، سوسک رودخانه به نمایندگی از آن‌ها پایین آمد تا جایی پیدا کند. او در آب شیرجه زد و کمی بعد با یک مُشت گِل خیس برگشت و آن را روی سطح آب گذاشت. گل آرام آرام گسترش یافت و جزیره بزرگی را درست کرد که تا امروز روی آب شناور هست و ما آن را زمین می‌نامیم. حیوانات شاهین را فرستادند تا مطمئن شود که زمین خشک شده و برای سکونت آماده است، اما زمین هنوز نرم بود، و وقتی بال‌ها و چنگال‌های شاهین به زمین برخورد کرد، از فرورفتگی‌ها و برآمدگی‌ها کوه‌ها و دره‌ها شکل گرفتند. وقتی سرانجام موجودات به زمین آمدند، آفرینندگان جهان به آن‌ها گفتند که هفت شب نخوابند. شب اول همه بیدار مانند، اما شب‌ها بعدی یکی یکی به خواب رفتند. در پایان هفت شب، تنها جغد و پلنگ و چند حیوان دیگر، و کاج و سرو چند گیاه دیگر بیدار مانده بودند. به عنوان پاداش به این حیوانات توان دیدن در تاریکی داده شد تا شب‌ها سایر حیوانات را شکار کنند و به گیاهان توان تحمل سرما داده شد تا زمستان‌ها برگ و بار خود را از دست ندهند. اولین انسان‌ها یک خواهر و برادر بودند که پس از سایر موجودات به زمین آمدند. برادر به خواهر گفت که باید تولید مثل کند، و چون خواهر نپذیرفت برای تنبیه او، آلت‌تناسلی خود را در بدن او فرو کرد. خواهر از ترس اینکه مبادا دوباره تنبیه شود باردار شد، و هفت روز بعد اولین فرزند را بدنیا آورد؛ و به همین منوال هر هفت روز یک فرزند آورد تا جایی که جمعیت زمین زیاد شد و موجودات نگران شدند که جایی برای این همه انسان نباشد. از همین روست که امروزه برای باردار شدن زن، رابطه جنسی نیاز است، و بدنیا آمدن هر فرزند نیز یکسال طول می‌کشد، تا جمعیت زمین کنترل شود.اساطیر چروکی برای حیوانات روح قائلنددر آن روزگاران کهن، همه موجودات از گیاه گرفته تا حیوان، قدرت تکلم داشتند و باهم دوستانه زندگی می‌کردند. اما وقتی جمعیت انسان به طور ناگهانی زیاد شد و همه زمین را گرفت، حیوانات برای زندگی خودشان جا کم آورده‌ بودند. انسان با ساختن نیزه و تیر و کمان حیوانات را بی‌حساب می‌کشت و آزار می‌داد. حیوانات در فکر چاره برآمدند. در مجمعی که تشکیل دادند، همه از زیاده‌خواهی انسان نالان بودند و تصمیم بر این شد که جنگی بر علیه انسان آغاز کنند. آن‌ها در ابتدا سعی کردند مانند انسان سلاح بسازند، اما سلاح‌ها با ویژگی‌های جسمی آن‌ها سازگار نبود. سپس تصمیم گرفتند از سلاح‌های طبیعی خود مثل چنگال و دندان برای این نبرد استفاده کنند. به همین دلیل است که برخی حیوانات هنوز که هنوز است به انسان‌ها حمله می‌کنند. اما بعد، حیوانات اهلی‌تر که چنگ و دندان نداشتند مجمع دیگری برگزار کردند و توافق کردند که هرکدام یک بیماری درست کنند و به انسان بدهند. آن‌ها آنقدر بیماری پیشنهاد کردند که دیگر هیچ مریضی دیگری به ذهنشان نمی‌رسید، تا در نهایت یک نفر پیشنهاد داد که حتی عادت ماهانه زنان نیز گاهی برایشان کشنده باشد. و اینگونه بود که انسان درگیر با بیماری شد ...این روزها ظاهراً ما با دسته‌گلی که خفاش‌ها به آب دادند مواجهیم. جالب است بدانید که علاوه بر کووید-19 سایر انواع ویروس کرونا مثل سارس، مرس، و حتی آنفولانزا، ریشه‌شان به خفاش‌ها برمی‌گردد. ظاهراً خفاش‌ها اصلاً دل خوشی از انسان ندارند. اما آیا بقیه هستی دل خوشی دارد؟ داستان‌هایی مثل این افسانه چروکی، و اتفاقاتی مثل این ویروس، سوالات زیادی را در ذهن ما ایجاد می‌کند. مسئولیت نوع بشر در برابر طبیعت چیست؟ چه مزایایی در برابر این مسئولیت توسط ما دریافت می‌شود؟ و چطور می‌توانیم مسئولیت خودمان را درست اجرا کنیم؟ فیلسوف‌های زیادی، از آناکساگوراس (Anaxagoras) یونانی گرفته تا گَرت هاردین (Garrett Hardin)، سعی داشتند چنین سوالاتی را بررسی کنند. امروز با سلاح خفاش‌ها طرف هستیم، فردا نوبت انتقام کدام موجود فرا می‌رسد؟ آیا ما به راستی شایسته این دشمنی طبیعت نیستیم؟ اگر ما بر طبیعت غلبه کنیم، پس از آن چه می‌شود؟ جالب است بدانید که در همان افسانه چروکی، گیاهان، که رابطه بهتری با انسان داشتند، تصمیم گرفتند هریک پادزهر یکی از آن بیماری‌ها که حیوانات ساخته بودند را تولید کنند، و این چنین شد که ما یاد گرفتیم از گیاهان دارو بسازیم. ظاهراً هم درد و هم درمان ما هردو از طبیعت است.اخلاق در خدمت صنعت قرار می‌گیردانسان سال‌ها از طبیعت ترسیده و مقهور قدرت آن بوده، و همین باعث شده در برابر آن خوی جنگنده‌ای بگیرد. اما از بعد از انقلاب صنعتی، قدرت بشر برای به سلطه درآوردن طبیعت افزایش یافت. بلک‌استون (Blackstone) می‌گوید همین احساس قهریه هزاران ساله، باعث شد ما حتی وقتی دیگر مثل سابق توسط طبیعت تهدید نمی‌شدیم، به جنگ با آن ادامه دهیم. انقلاب صنعتی اثر دیگری نیز داشت. بهبود تولید و بهبود بهداشت به دنبال آن، که باعث رشد بی‌رویه جمعیت انسان، و عدم تعادل منابع موجود با منابع مورد نیاز شد. چیزی که چروکی‌ها از چهارهزار سال پیش از آن هراس داشتند. انسان به سمت فن‌محوری (Technocentrism) پیش رفت. او فنآوری را معنا و ارزش اصلی قلمداد کرد. حتی در مواجهه با مشکلات زیست‌محیطی، انسان فن‌محور تلاش می‌کند تا بجای ریشه‌کن کردن و حل مشکل، راه‌حلی علمی برای جایگزین کردن منابع و پاسخی فنی به مشکل بیاید. اخلاق در این نگاه در خدمت صنعت قرار می‌گیرد. نگاه دیگری که در دوران مدرن قدرت گرفت نگاه انسان‌محور (Anthropocentrism) است. نگاهی که معتقد است انسان معنا و ارزش اصلی است، و هرچیز غیرانسانی تنها در صورتی ارزش دارد که برای انسان فایده‌ای داشته باشد. در این نگاه خودبخود طبیعت در خدمت نیازها و امیال انسانی قرار می‌گیرد. حتی اگر انسان به حفظ محیط زیست می‌اندیشد، تنها برای ارضاء امیال خود (مثلاً میل به دیدن طبیعت بکر) است.اما افرادی هستند که به این باور رسیده‌اند که انسان همه معنای هستی نیست، و همه انواع حیات به یک اندازه دارای ارزش هستند. تفکر این افراد که زیست‌محور (Biocentricism) نامیده می‌شود، چهار اصل اساسی دارد. یک آنکه انسان، مثل سایر موجودات تنها عضوی از جهان هستی است. دوم آنکه همه موجودات به یکدیگر وابسته‌ هستند. سوم آنکه هر موجود زنده به شکل خود یگانه و غیرقابل جایگزینی است. و چهارم و آخر آنکه انسان به هیچ عنوان برتر از سایر موجودات نیست، بلکه با آن‌ها برابر است. این نگاه اگرچه موجودات زنده را دربر می‌گیرد، اما ایراد اخلاقی آن این است که همچنان محیط‌‌زیست را مستقیماً مدنظر قرار نمی‌دهد. طبیعت‌محوری (Ecocentrism)، این نقطه ضعف را جبران کرده‌است. این نگاه، کل جهان طبیعت را ذاتاً حاوی معنا می‌داند و معتقد است که تمام ارزش‌ها و هجار‌های همه موجودات از جمله انسان، باید در راستای احترام به این معنای ذاتی باشد.رابطه امروز ما با طبیعت چندان به مذاق طبیعت خوش نیامدهچیزی که این‌جا مطرح است این است که دغدغه‌های ما باید فراتر از آلودگی هوا و از بین رفتن منابع طبیعی باشد. دغدغه‌هایی که نَس (Naess) آن‌‌ها را «جنبش‌های زیست‌محیطی سطحی» می‌نامد. این جنبش‌ها در واقع تنها سلامتی و رفاه ساکنان کشور‌های پیشرفته را مدنظر دارند، درحالی که چیزی که از نظر اخلاقی بایسته است آن است که همه موجودات زنده و غیرزنده، فارغ از سودمندی آن‌ها، ارزش یکسانی داشته باشند. باور به مسائلی مانند روح، یا جوهره خردمند، که انسان را از بقیه جهان هستی جدا می‌کند، در واقع – درست بر خلاف ادعای بسیاری از مذاهب و مکاتب - عملی غیراخلاقی است که به خودخواهی منجر شده است. همه موجودات زنده درواقع مانند گره‌های یک تور بزرگ کیهانی هستند که جوهره و جنس مشترکی دارند. ایراد دیگر اخلاقی بشر مسئله هویت است، که در تمام تاریخ با ویژگی‌های جسمی و اجتماعی، یعنی در تقابل با خود و دیگر انسان‌ها تعریف شده است. نَس می‌گوید هویت باید در رابطه با محیط زیست تعریف شود. وقتی بخشی از تصور ما از «خود» با کل طبیعت بیرونی پیوند بخورد، هر عمل حتی خودخواهانه‌ای، تبدیل به عملی اخلاقی و رفتاری زیست‌محیطی خواهد شد، و انسان بجای استثمار طبیعت، بطور خودکار برای حفظ آن بر خواهد خاست.بهرحال آنچه مسلّم است، رابطه امروز ما با طبیعت چندان به مذاق طبیعت (بخصوص خفاش‌ها !!) خوش نیامده، و نه تنها خود ما هر روز قدم بزرگتری در راه انقراض خود برداشته‌ایم، بلکه طبیعت نیز هر روز ایده تازه‌ای برای انتقام از ما ارائه می‌دهد. شاید وقت آن باشد که به یاد بیاوریم که همه ما موجودات زنده و غیر زنده از یک جوهریم، و یادمان نرود در تمام افسانه‌ها و اسطوره‌ها، حتی در داستانی که علم تجربه‌گرا برای ما تعریف می‌کند، انسان متأخر از سایر موجودات به دنیا آمد، و مگر نه این‌که اکثر ما برای تقدم حقی قائل هستیم ... ؟منابع:Blackstone, T. W.   &quot;Philosophy and Environmental Crisis.&quot; University of the Georgia   Press (1974). Journal Article.Brennan, Andrew   and Yeuk-Sze Lo. &quot;Environmental Ethics.&quot; 21 July 2015. Stanford   Encyclopedia of Philosophy. Online Document. 20 March 2020. &lt;https://plato.stanford.edu/archives/win2016/entries/ethics-environmental/&gt;.Hardin, G.   &quot;The Tragedy of the Commons.&quot; Science 162 (1968): 1243–48.   Journal Article.Jamieson, D. A   Companion to Environmental Philosophy. Oxford: Blackwell , 2001. Book.Mooney, James . Myths of the Cherokee. Washington: Government Printing Office, 1902. Book.Taylor, P. Respect   For Nature. Princeton University Press, 1986. Book Section.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 16:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا به عنوان سبک زندگی و هنر به مثابه ناجی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-cmgzbh96crzd</link>
                <description>این روز‌ها موج جنون‌آمیز ابتلا به کرونا، یا به قول سازمان بهداشت جهانی COVID-19 تمام دنیا را درگیر خود کرده‌است. گفته می‌شود این بزرگترین اپیدمی تاریخ بشر بعد از همه‌گیری آنفولانزا در سال 1918 است. ترسی که مردم را فراگرفته‌است طاعون قرن چهاردهم اروپا را به یاد می‌آورد. اتفاقاً این روز‌ها اسم کتاب‌های طاعون اثر آلبر کامو و کوری اثر خوزه ساراماگو نیز بسیار شنیده می‌شود. مردم فیلم‌های حس برتر (2011) و قرنطینه (2008) را دانلود می‌کنند. الگوی رفتاری روزمره همه تغییر کرده است، از رفتار مصرف‌کننده در هنگام خرید گرفته، تا حدود بهداشت شخصی افراد. بسیاری مشاغل تعطیل شده، آموزش شکل غیرحضوری گرفته، و احساس همدلی در میان مردم، نه فقط در سطح ملی و منطقه‌ای، که در سطح جهانی بسیار افزایش یافته است. کرونا دیگر تنها یک بیماری نیست، یک مسئله پزشکی هم نیست. کرونا امروز نوعی سبک زندگی و یک مسئله اجتماعی است.وقایع بزرگ اجتماعی و سیاسی، همواره الهام بخش هنرمندان بوده اند. در طول تاریخ، نمونه های بسیاری را می توان برای این منظور نام برد؛ اشعار و داستان های پیرامون انقلاب فرانسه، عکس های تاریخی پس از جنگ ویتنام، فیلم های ساخته شده درباره دوران برده‌داری آمریکا، حتی ترانه «نسیم دیگرگونی» (Wind of Change) از گروه راک آلمانی Scorpions که در سال 1990، در قلب برلینِ به دو نیم شده، آشکارا  فروپاشی شوروی را پیش بینی میکند. حتی انقلاب اسلامی ما نیز، در نوع خود الهام بخش هنرمندان بسیاری بود. مثل آهنگ ها و ترانه هایی که با ضبط صوت های خانگی در وصف پیروزی 22 بهمن سراییده شد و هنوز به 23 بهمن نرسیده تمام خانه های ایرانی را در نوردید. زبانی که در پستوی خانه ها ترانه «الله الله» را برای انقلاب ما سرود، همان زبانی است که آن گروه راک آلمانی با آن گفت «آینده در هوا جاریست، می توان آن را همه جا احساس کرد .... » و شاید به راستی هنرمند، آن است که در هر لحظه مهم تاریخی و اجتماعی، احساس مشترک مردمش را به زبان هنر ترجمه می کند. می‌توان ادعا کرد واقعی ترین تصویر هر جامعه، تصویری است که هنرمندان آن جامعه آیینه‌وار از آن ارائه می دهند. https://www.instagram.com/p/B9FFVnigLEE/?utm_source=ig_web_copy_link برتولت برشت اما نظر نسبتاً متفاوتی دارد. او می‌گوید «هنر آیینه‌ای نیست که در برابر واقعیت جامعه قرار بدهیم، بلکه چکشی است که با آن جامعه‌ را شکل می‌دهیم». در همان روز‌های اول همه‌گیری کرونا در ایران، ویدئویی ازهنرمند جوان ایرانی دانیال خیرخواه منتشر شد، که در پرفورمنسی به شکل فیلم‌های صامت، بر روی موسیقی «رقص مجار شماره 1» اثر برامز، نحوه شستن صحیح دست‌ها را نشان می‌داد. بیان کمدی این ویدئو، از عمق تراژدی موجود می‌کاهید و این اثر تراژیکامیک، هم روان افراد را آرام‌تر می‌کرد و هم بار آموزشی خود را داشت. ویدئو دیگری که ظاهراً فیلمی تبلیغاتی است، اقداماتی احتیاطی برای پیشگیری از شیوع کرونا را به صورت ترانه‌ای درآورده، بر روی آهنگ مشهور گروه رولینگ استونز (به نام I can’t get no satisfaction) می‌خواند. تغییر قسمت تکرار شونده شعر به we won’t get no corona infectionبه نوعی آرامه خنده‌دار (Comic relief) این موسیقی تبلیغاتی است. هنر این‌جا پای خود را هم از کارکرد محتوایی، هم از کارکرد زیبایی‌شناختی، و هم از کارکرد تاریخی/اجتماعی‌اش فراتر می‌گذارد. هنر اینجا نجات‌دهنده است. شاید برشت راست می‌گوید، هنر نه به معنای ارسطویی‌اش، نه به معنای مدرنش، صرفاً یک بازتاب آیینه‌وار نیست. هنر معنایی پست‌مدرن دارد که در تمام تاریخ به آن بی‌توجهی شده است: سازندگی و نجات‌دهندگی.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 19:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز به فهمیدن، علت اصلی نفهمیدن است !!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gpbmisoadoll</link>
                <description>«واژه‌نامه انگلیسی به انگلیسی، فوت کوزه‌گری پیشرفت در زبان»زیاد اتفاق می‌افتد که با این سوال مواجه می‌شوم که «من دستورزبان و واژگان انگلیسی (یا هر زبان دیگری) را خوب بلدم، اما وقتی متن می‌خوانم یا شبکه‌های خارجی را نگاه می‌کنم، زیاد نمی‌فهمم؟!». پاسخ این سوال خیلی ساده است، مشکل اصلی این افراد آن است که شدیداً دوست دارند بفهمند!قضیه خیلی ساده است، شما تمام حواستان را روی متن و یا چیزی که می‌شنوید متمرکز می‌کنید، در ذهنتان می‌گویید: «خیلی خوب، حالا دیگر وقت فهمیدن است. من لغات و اصطلاحات را بلدم و گرامر را می‌دانم و باید بتوانم این را بفهمم.» سه-چهار کلمه اول خیلی خوب پیش می‌رود. شما دانه دانه آن‌ها را برداشته، درون مغزتان می‌کشید، معنا و نقش دستوری آن را پیدا می‌کنید و شروع به ادراک محتوایی که در برابرتان قرار دارد می‌کنید. به کلمه پنجم که می‌رسید، کلمه‌ای است که نمی‌توانید معنی آن را به یاد بیاورید. یا نقش دستوری‌ای است که با آن آشنایی ندارید. ذهنتان همانطور که متمرکز است شروع به کنکاش برای یافتن نزدیکترین معادل این کلمه می‌کند، و هرچه می‌گردد چیزی پیدا نمی‌کند. زمانی که به خودتان می‌آیید، در این کندوکاو عمیق چند ثانیه‌ای را صرف کرده اید و دو سه جمله بعدی متن (صوت) را از دست داده‌اید ... و اینجاست که دور باطل نفهمیدن آغاز می‌شود.تلاش و تمرکز شما برای فهمیدن همه چیز، باعث می‌شود در نهایت هیچ چیز نفهمید. هیچکس همه واژگان و قواعد دنیا را نمی‌داند. کمی به رابطه خودتان با زبان فارسی اگر دقت کنید، متوجه می‌شوید که خیلی اوقات در متن کل جمله را کامل نمی‌خوانید، یا در یک سخنرانی معنی بسیاری از واژگان را نمی‌فهمید، اما باز هم محتوا را به خوبی متوجه می‌شوید. برای رسیدن به همین سطح از توانایی در زبان دوم، خیلی بیشتر از اینکه واژگان و قواعد مهم باشد، توانایی پذیرش نفهمیدن است که مهم است، توانایی ای که شما بطور غریزی در زبان مادری خودتان، بخاطر اعتماد به نفسی که در آن دارید، کسب کرده‌اید. قضیه همینقدر ساده است. از این به بعد از نفهمیدن استقبال کنید. اگر واژه‌ای را متوجه نشدید آن را رها کنید و به بقیه متن (صوت) توجه کنید. اگر قاعده‌ای برایتان جدید بود به آن فکر نکنید و سعی کنید مفهوم جمله را حدس بزنید. در هر جمله‌ای، تنها 20 الی 30 درصد از کلمات استفاده شده در انتقال پیام اهمیت دارند. ضمن آنکه اگر حواستان به مفهوم کلی متن باشد، در بسیاری از موارد حتی می‌توانید به خوبی معنای کلماتی که قبلاً نشنیده‌اید را هم بر اساس محتوای کلی حدس بزنید.آخرین نکته آن که، از واژه‌نامه انگلیسی به انگلیسی (یا در هر زبان دیگری واژه‌نامه تک‌زبانه) استفاده کنید. خود این عمل که مغز شما به تحلیل واژگان بر اساس زبان دوم (و نه زبان اول) عادت کند، اعتماد به نفس شما را در فهمیدن و حدس زدن محتوای زبان دوم افزایش خواهد داد. پس از همین امروز، در هر مواجهه با متن یا صوت و تصویر، دیگر دغدغه فهمیدن نداشته باشید، بلکه آمادگی نفهمیدن داشته باشید.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 20:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش شعر پست مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-ltx2el1pzenz</link>
                <description>شکل شعر در سا‌ل‌های اخیر عوض شده است و برخی قواعد نانوشته و نوظهور شعر پست مدرن، نه نتها صحنه خود شعر، بلکه صحنه جامعه شعرا را شکلی تازه بخشیده است. وقتی چیزی بر ضد قواعد موجود انقلاب کند، آیا عملی شجاعانه انجام داده، یا هرج‌ومرج طلبانه ؟چون شعر ... شده صورت اطول.خط ... طامات شده. خصیصه افضل ... خط !شعر ...از دل خون ...واژه بر می‌خیزد ؟نه !فاصله‌ها  و رفتن ...اولخط !سهراب مصاحبی (نگاه)</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 21:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داد را، شمشیر باید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-zfaxpyhknfr0</link>
                <description>هیچکدام از ما فکر نمی‌کنیم آدم بدی باشیم. هیچکدام از ما نمی‌خواهیم طرف بد ماجرا قرار بگیریم. اما یک روز، به خودمان می‌آییم و می‌فهمیم که مدت‌هاست آدم بَده‌ی داستان بوده‌ایم. چرا که واقعیت آن است که همه ما آدم‌های بدی هستیم که مذبوحانه نقش آدم‌های خوب را بازی می‌کنیم. ما میمون‌های تکامل یافته‌ای هستیم که تنها تفاوت زندگی متمدنانه‌مان با زندگی حیوانی پسرعموهای ژنتیکی‌مان، توانایی خارق‌العاده ما در دروغگویی، دورویی و نقش بازی کردن است. میمون‌ها صادقانه حیوان هستند، و ما تزویرگرانه انسان‌نمایی می‌کنیم.اما چرا ما آنقدر برای خوب و بد بودنمان دست و پا می‌زنیم و سایر جانداران، بی دغدغه خودشان هستند؟ آیا گناه از سرشت بدطینت ماست؟ یا اشتباه از آن‌جایی آب می‌خورد که نشسته‌ایم و برای خودمان معیارهای بی حد و حصری از خوب‌ها و بد‌ها تعریف کرده‌ایم، و همه‌مان مثل مبصران کلاس، یکدیگر را به نظارت و قضاوت نشسته‌ایم، و اسم یکدیگر را بر تخته سیاه زندگی، در ستون‌ خوب‌ها و بدها می‌نویسیم. گاهی حتی فراموش می‌کنیم که همه ما همکلاسی هستیم، که هدف حضور در کلاس چیز دیگری است، که شاید آن کسی که دست به سینه نشسته و جلوی اسمش در ستون خوب‌ها ده مثبت دارد، در پایان سال تنها تجدیدی کلاس‌مان باشد ...یکی می‌گفت که تو آدم خوبی هستی که دوست داری ادای آدم‌های بد را در بیاوری. اما واقعیت شاید دقیقاَ برعکس است، من هم مثل همه این میمون‌های تکامل‌یافته، آدم بدی هستم، که تنها در بازی کردن نقش خودم سرسختانه‌تر عمل کرده‌ام، و این مرا برتر از آن‌ها نخواهد کرد، بلکه تنها ریاکارتر از آن‌ها خواهم بود. اگرچه آن لحظه‌ای که می‌فهمی، که چقدر خوب نقش خود را بازی کرده‌ای، که حتی خودت را هم فریب داده‌ای، که چقدر خودخواه بوده‌ای، لزوماَ لحظه دل‌پذیری نیست. اما شاید باید بپذیریم که ما به این کلاس آمده‌ایم تا مشق زندگی کرده‌باشیم، که حتی اگر جلوی اسممان در ستون بدها ده‌ها ضربدر بخورد، همچنان روزی که کارنامه‌ها را می‌دهند، می‌توانیم شاگرد اول کلاس باشیم ...باید تصور تاری که در برابر چشمانم قد علم کرده‌است را بپذیرم، باید بپذیرم که فاسد شدن بخشی از فرآیند تخمیر است، که شراب شدن، در تاریکی اتفاق می‌افتد ... بپذیرم آن‌چه به قلم هجده سالگی نوشتم را:آسمان را بارش رگبار باید ...هر رفیق نیمه ره را راه ها دشوار باید ...این نگاه خسته را تصویر های تار باید ...هر گلی را خار باید ...سهراب (نگاه)2 تیرماه 1398</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 20:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه‌ای درون ذهن یک مترجم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85-n0230ptbbrxw</link>
                <description>واژگان فارسی، در مقایسه با اکثر زبان‌هایی که می‌شناسم ناکارآمد هستند. امروز فهمیدم یک علت مهمش بجز محدود بودن کمّی واژگان، کیفیت مفرط بودن آن‌هاست (باید بگویم در همین لحظه برای یافتن واژه مفرط کلی فکر کردم و نتیجه نهایی هم عالی نشد!). یک مثال جالب برای این مفهوم تلاش امروز من برای معادل‌یابی برای واژه Ignorance بود. اگر آن را «حماقت» ترجمه کنیم، آن‌وقت برای Stupidity چه واژه‌ای برگزینیم؟ ما برای یافتن معادل این واژه از یک سو با محدودیت کمّی واژگان فارسی در برابر انگلیسی مواجهیم. اما سوی دیگر ماجرا کیفی است. می‌توان Ignorance را «جهل» ترجمه کرد، که تقریباً معنای واژه را می‌رساند. اما جهل کیفیتی بسیار مفرط (به شدت منفی) در فرهنگ و اندیشه فارسی‌زبانان است، در حالی که Ignorance حالتی از نادانی است، که با اندکی آموزش برطرف می‌شود. از طرف دیگر اگر واژه‌ای مثل «ناآگاهی» را برگزینیم، تفریط موجود در این واژه (ناآگاهی حالتی مثبت است که بلافاصله فرد مذکور را از گناه ندانستن تبرئه می‌کند) با معنای Ignorance که نادانی فرد را محکوم می‌کند تناسبی ندارد.وقتی به این حقیقت فکر کنیم که زبان، از یک طرف بازتابی از فرهنگ جامعه است و از طرف دیگر، نحوه فکر کردن انسان را شکل می‌دهد، می‌توانیم کمابیش بفهمیم که چرا پذیرش اندیشه‌های جدید برای مردم این منطقه اینقدر دشوار است، گستره شناختی آن‌ها عمدتاً محدود به یک مکتب فکری است، و گرایشات ذهنی آن‌ها عموماً آمیخته با تعصب و افراط و تفریط است.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 18:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاغه (شعر آمریکایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%B2%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rwk8b4rk5dl5</link>
                <description>چه بر سر رویایی به تعویق افتاده خواهد آمد؟آیا مانند انگوری که در آفتاب کشمش می‌شودخشک خواهد شد؟یا چون زخمی دلمه بستهو بعد فراموش می‌شود؟آیا مانند گوشت گندیده‌ای بوی تعفن خواهد گرفت؟یا مانند شربت و شیرینی شکرک زده‌ تُرد و سخت خواهد شد؟شاید تنها مانند بار سنگینیدر زمین فرو خواهد رفت.یا نکند منفجر خواهد شد ؟What happens to a dream deferred?Does it dry uplike a raisin in the sun?Or fester like a soreAnd then run?Does it stink like rotten meat?Or crust and sugar overlike a syrupy sweet?Maybe it just sagslike a heavy load.Or does it explode?</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 20:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزلواره فراق (یک آزمایش!)</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%BA%D8%B2%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-p4idkdn3kt3p</link>
                <description>ترکیب کردن فرم‌ها همیشه یکی از جذابترین ماجراجویی‌ها برای من بود. مثل آنکه تتراکورد اول گام بلوز از موسیقی آمریکایی را به تتراکورد دوم از مقام اصفهان از موسیقی ایرانی چسباندم و گام بلوز-ایرانی اختراع کردم. در دنیای شعر نیز از این شیطنت‌ها لذت می‌برم. مثلاً اینکه بیایم فُرم سونت (Sonnet) انگلیسی را به شعر فارسی بیاورم، وزن Iambic pentameter ، الگوی قافیه‌های یک درمیان، طول ثابت ۱۴ مصرعی و چرخش کُمدیک بند پایانی آن را با ویژگی هایی کاملاً ایرانی مثل «ردیف» و چارچوب عروضی «مفاعلن مفاعلن فعل» ترکیب کنم.البته این آزمون و خطاها شاید هیچ‌ ارزش زیبایی‌شناختی نداشته باشد، اما قطعاً ماجراجویی بسیار مهیجی است ...مگر فلک غلام من شودحضور تو کفیل هستی‌امکه این جهان به کام من شودو زندگی دلیل مستی‌امتو رفته‌ای جهان محدب استو چشم تو ستاره سهیلقمر درون برج عقرب استو اشک‌های چشم من چو سیلتو رفته‌ای و خانه خالی استز آب و نان و آفتاب و شورنه ردی از تو زیر قالی استنه در کمد، نه جیب، نه تنورو زنده‌ام فقط به این امیدبیا دوباره قدرت خرید سهراب مصاحبینوشته شده در 30 فروردین ۱۳۹۸</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 20:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر همه افراد محترم است، اما فقط برای خودشان !!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86-xkhk9inztt96</link>
                <description>وقتی ترم یک مقطع کارشناسی بودم، درسی به نام «مبانی روانشناسی» داشتیم که در یکی از اولین جلسات آن، مبحثی تحت عنوان «علل عقب ماندن علم روانشناسی» مطرح شد. یکی از مهمترین علل مطرح شده «توهم آگاهی عمومی» بود. به این معنی که بسیاری از عوام، چون بطور روزمره با موضوعات علوم انسانی و هنر (از جمله روانشناسی) در ارتباط هستند، خود را در آن صاحب‌نظر می‌پندارند، که این امر به جایگاه این علوم ضربه بسیاری می‌زند. این ماجرا اما به علم روانشناسی محدود نیست، و مربوط به ادبیات، تاریخ، سینما، موسیقی، جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، عکاسی، روابط عمومی و ... نیز می‌شود. این‌که ما گمان ببریم چون زیاد شعر می‌خوانیم می‌توانیم شعر بگوییم، چون زیاد موسیقی گوش می‌کنیم موسیقی خوب و بد را تشخیص می‌دهیم، یا چون اخبار سیاسی را دنبال می‌کنیم تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه هستیم. شخصاَ این استدلال را زیاد شنیده‌ام که فلان قطعه موسیقی خوب است چون «من از آن لذت می‌بریم». البته لذت بردن دیگران باعث مسرت من است، اما شنیدن این حرف همانقدر دردناک است که کسی بگوید «سیگار خوب است چون من از آن لذت می‌برم». آیا سیگار باعث لذت می‌شود؟ قطعاَ بله، درست مثل آهنگ‌های فلان خواننده پاپ. آیا سیگار خوب است؟ قطعاَ نه، درست مثل ... خودتان حدس بزنید!!سیگار عامل فعال شدن سلول‌های سرطانی است، که در بلند مدت می‌تواند تبدیل به غده‌ای بدخیم در ریه یا کبد یا معده شما بشود. موسیقی بد نیز، در بلندمدت تبدیل به غده‌ای در روح شما خواهد شد، یا اگر بخواهم کمی تخصصی‌تر صحبت کنم، در آن چیزی که فلاسفه و روانشناسان هنر به آن «ادراک زیبایی‌شناختی» (Aesthetic Perception) می‌گویند. اما من در جایگاهی نیستم که به شما بگویم سیگار نکشید، درست همانطور که حق ندارم بگویم فلان موسیقی را گوش نکنید. این کار به شما لذت می‌دهد و لذت‌خواهی خوی انسان است. اما همانطور که شما، وقتی یک متخصص پزشکی می‌گوید سیگار چیز خوبی نیست، کمی فکرتان به این کارتان مشغول می‌شود، شاید بد نباشد کمی هم به موسیقی که گوش می‌کنید فکر کنید، یا به شعری که می‌خوانید (یا می‌گویید!!)، یا به رفتارهایی که می‌کنید و اندیشه سیاسی که دارید و ... . درواقع من بجز دو-سه زمینه تخصصی ادبیات، موسیقی و روانشناسی اجتماعی (که به واسطه تجربه عملی و یا تجربه آکادمیک می‌شناسم)، اجازه اظهار نظر درباره موضوع دیگری به خودم نمی‌دهم، اما واقعیتی که خودتان نیز به آن واقفید آن است که این «توهم آگاهی عمومی» محدود به این زمینه‌ها نیست. قطعاَ افرادی را دیده‌اید که فکر می‌کنند می‌توانند خوب و بد فیلم‌هایی که می‌بینند را تشخیص بدهند، یا مسائل اجتماعی کلان جامعه مثل اعتیاد یا رواج خشونت یا آزادی جنسی را قضاوت کنند، در حالی که هیچگونه تخصص خاصی در این زمینه‌ها ندارند.اینکه ما بخواهیم مسائل شخصی و روانشناسیمان را خودمان حل کنیم مثل آن است که برای خودمان دارو تجویز کنیم. ممکن است گاهی این دارو اثر کند، اما در نهایت این کار علم پزشکی را بی ارزش می‌کند. و در بلندمدت ممکن است یک روز، در اثر یک داروی اشتباه یا یک تداخل دارویی جان ما به خطر بیافتد. اینکه فکر کنیم چون شعر یک شاعر به نظر ما زیباست لزوما شعر خوبی است، مثل آن است که چون یک خانه را دوست داریم فکر کنیم خانه خوبی است. همان خانه را شاید یک متخصص عمران ببیند و با یک نگاه تشخیص بدهد که چقدر نحوه ساخت و مصالح بکار رفته در آن دچار نقص هستند. اکثر ما می‌پذیریم که ما معمار نیستیم، مهندس عمران نیستیم، پزشک نیستیم، حتی مجتهد علوم دینی نیستیم، در حالی که خانه و سلامت و تغذیه و دین، به همان اندازه (اگر بیشتر نباشد) با تجربیات روزمره ما (و لذت‌های ما) در ارتباط است. شاید وقت آن رسیده باشد که بپذیریم ما روانشناس، جامعه‌شناس، منتقد هنری، موسیقیدان و تحلیل‌گر سیاسی هم نیستیم.از همه این‌ها گذشته، بشریت‌ تخصص را برای منظوری بوجود آورده است. فاصله گرفتن از تخصص‌گرایی جان و مال و امنیت ما را به خاطر می‌اندازد. و این رد تخصص در قالب سفسطه «نظر شخصی» و «سلیقه شخصی» در بلندمدت نفس مفهوم تخصص‌گرایی را هدف می‌گیرد. روزی که تخصص‌گرایی معنای خودش را از دست بدهد، پزشکی، عمران، مهندسی، فقه، حقوق، رشته‌های ورزشی و ... نیز معنای خودشان را از دست خواهند داد، و آن روز فاجعه‌ای در انتظار انسان خواهد بود. البته که باید گفت در برخی جوامع پیشرفت (که قطعاَ در جهان در اقلیت هستند) تخصص‌هایی مثل تحلیل‌هنری و جامعه‌شناسی مورد احترام عوام بودی و با استدلال‌های ناقصی مثل «سلیقه شخصی» و «نظر شخصی» رد نمی‌شوند. شاید بد نباشد ما هم شروع کننده حرکتی باشیم، که جامعه ما باید به سمت این سطح از آگاهی و اندیشه آغاز کند. شاید بد نباشد بپذیریم که ممکن است آنچه دوست داریم یا درست می‌پنداریم، لزوماَ برای خود ما و جامعه ما مفید نباشد، و «توهم آگاهی عمومی» را آرام آرام کنار بگذاریم ...</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 20:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجیر ... یا مردجیر ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%AC%DB%8C%D8%B1-ocsnmfh5rjlt</link>
                <description>آن را ترکه‌ای کردند که در سال‌های کودکیمان، در آب مُرده حوض می‌خیساندند تا وقتی نوجوان شدیم، روی پاهایمان بکوبندش. شلاقی که به گناه صداقت و یکرنگی‌مان با طبیعت، ما را با آن حد بزنند. و چاقویی که پس از آنکه چند قطره آب نوشیدیم، گردن تمام عشقی که در وجودمان نهفته است را با آن ببرند، و آن را قربانی تمام بی‌عشقی‌های تاریخ کنند. در دست‌هایشان این ابزار تنبیه را فشردند و هر لحظه ما را با آن تهدید و ارعاب کردند.آن را قالبی کردند که همه ما را چون خمیر در آن بریزند و به همان شکلی که دوست می‌دارند تحویل بگیرند. رنگی که روی سر تا پای ما اسپری کنند و سفیدی خیره‌کننده خودمان را با آن بپوشانند. شابلونی بُرّنده که هر گوشه از بدنمان که با شکل وطرح آن همسان نبود را ببرند و دور بریزند. مایعی اسیدی که چرک تفاوت‌ها را از سر و روی و ذهن و جسم‌مان بشوید و بسوزاند و ببرد. و روی همه این‌ها گلاب پاشیدند تا بوی گند خون و چرکآبش حال ما را بهم نزند.اما باید این خشونت وحشیانه را توجیه می‌کردند. باید کاری می‌کردند تا ما داوطلبانه حقیقت وجود خودمان را به دست ابزارهای شکنجه آن‌ها بسپاریم. باید کاری می‌کردند که آن را بخشی از جسم و جان و ذهن و روح خود بدانیم؛ که از اینکه همه رنگ یکسانی داشته باشیم و شکل یکسانی به خود بگیریم لذت ببریم. باید باور می‌کردیم که این سلاح مرگبار، قتلگاه گوناگونی رنگارنگ وجود ما نیست، باید آن را هم‌رنگ و هم‌جنس خودمان می‌دانستیم. پس نام آن را «جنسیت» گذاشتند.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 18:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار برگ از زبان دل ... به یاد وبلاگ‌نویسی سنتی !</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-v5o5if2jjfxh</link>
                <description>عکس از سهراب مصاحبدست دراز کنم و طلب یاری کنم ؟ یا بایستم و به شوخی دنیا بخندم ؟آنوقت فایده همه رویا پردازی ها چه بوده وقتی آخرش اینجا نشسته ام و «Ne Me Quittie Pas» گوش میکنم و زور میزنم که اشک هایم در بیاید، بلکه کمی از این باری که روی کمرم سنگینی میکند با اشک ها پائین بریزند ... که خوشحالی های قرضی ام کمی عمیق تر شوند و با حسرت به خنده های «دیبا» نگاه نکنم ...من از کسی انتظاری ندارم، واقعا ندارم ... برای همین است که مشکل از من است ... مشکل دقیقا همین طبع شاعرانه نفرت انگیزم است... همین اشک های زیادی ام ... مشکل نگاه متفکرانه ناخودآگاهم به همه چیز است ... دیدگاه های حقوق بشری ام ... مشکل من این است که همه نوع انسان را دوست دارم ... برای زندگی کردن در دنیا باید کمی متنفر بود ... مشکل من این است که متنفر نیستم ... تنهایی من به دنبال همین اشتباهات رقم می‌خورد ... به دنبال آرام و ساکت بودنم ... اینکه بیشتر گوش میکنم تا حرف بزنم ... اینکه شوخی های متفکرانه میکنم و ترجیح میدهم با دوستانم بروم در یک کافه بنشینم و یک فنجان قهوه فرانسه بخورم و ظرف شکر را درونش خالی کنم ، به جای اینکه بروم در مهمانی ها و پارتی ها برقصم و در خیابان با ماشین ترمز دستی بکشم ... یا شاید هم همه اینها خیالات من است ... کدام طبع شاعرانه ؟ کدام نگاه فلسفی ؟ کدام قهوه فرانسوی ؟ آخرین بار آیس کافی خوردم ... آیس کافی خوردم چون دنیایم یخ زده است ؟ یا دنیایم یخ زده است چون آیس کافی میخورم ؟دارم دیوانه میشوم ... در این خانه، در میان این کتاب ها و دست نوشته ها و موسیقی ها دارم دیوانه میشوم ... مشکل حتما از من است ... وگرنه چرا باید «آرمان» آن لبخند معنی دار را تحویلم دهد یا «ریحانه» از من دلخور باشد یا «ارسلان» جواب ایمیل هایم را ندهد ... ؟ برای همین است که گاهی برای هدف هایم ارزش قائل نیستم ... چون هدف ها و رویاها رنگ تنهایی به خودشان گرفته اند ... گرد رویشان نشسته ... و اینجا نشسته ام و «My Friend of Misery» گوش میکنم که همیشه آهنگ تنهایی هایم بوده است ... و به تمام دوستانی که نداشته ام فکر میکنم ...و « این نیز بگذرد ... » و باز روزی در آینده می خندم و با خودم فکر میکنم که چقدر بچه بوده ام و «زمان بی رحم ترین ماهیت زندگی من بود » ... تاریخ نگارش : 12 جولای 2012تاریخ امروز : &quot;روزی در آینده&quot;عکس از سهراب مصاحباینکه چیز ها چطور تمام میشوند، از اینکه چطور بوده اند و چطور شروع شده اند مهم تر است. آدم همه چیز را آنطور به یاد می آورد که آخرین بار دیده است. اشیاء را، موسیقی ها را، رابطه ها را، آدم ها را ...برای همین است که وقتی در کودکی چیزی را میبینی و ده سال بعد دوباره با آن مواجه می شوی، به نظرت ابعادش عوض شده، چرا که آخرین تصویر تو از آن، از زاویه دید یک کودک بوده. برای همین است که اگر هزاربار یک موسیقی را شنیده باشی، آن را همیشه با آن احساسی به یاد می آوردی که در آخرین بار دل سپردنت به آن موسیقی داشتی. برای همین است که من تمام خاطراتی که از مادرم دارد، پشت پرده ضخیمی از مه است ولی روز آخر را مانند یک روز آفتابی روشن به خاطر می آورم ... برای همین است که گردآفریدم را با گرمای بدن برهنه اش در آغوشم، اشک های شورش، طعم لب هایش و درد و دل های عمیقش در خاطرم خواهد ماند ...ما همه قربانی «تمام شدن ها» در این دنیا هستیم ... هیچگاه، نمیتوان آنطور که دل آدم می خواهد با یک چیز همراه شد، در آن جاری شد و مطمئن بود که آن چیز بی نظیری که آرامش توست، تا ابد جریان خواهد داشت. ما همه روزی جریان هایمان تمام می شود، و آنگاه کل مفهوم «جریان» را به آن شکلی که تمام شده است به خاطر خواهیم آورد. زمان خواهد گذشت و آغاز ها و پایان های دیگری خواهد بود، اما زمان، با خاطرات ذهن و احساس ما را سلاخی خواهد کرد ... زمان «بی رحم ترین ماهیت زندگی» من بود ... و روزی، آن را همانطور که شروع شد، همانطور که جریان داشت، و همانطور که تمام شد، به یاد خواهم آورد : بی رحم !تاریخ نگارش: 20 فوریه 2015عکس از سهراب مصاحبمثل یک پیله می ماند. یک شفیره. یک خانه درختی بدون پله بدون طناب، که وقتی واردش شدی تا ابد در آن آویزان می مانی، مگرآنکه کسی بیاید و بیاوردت پایین، یا بهار بیایید و بال هایت را باز کنی و پرواز کنی، یا آفتاب بتابد و بالغ شوی و بخزی و بروی ...حقیقتا هیچگاه نفهمیدم چطور وارد اینجا شدم. یک روز انگار از خواب بیدار می شوی، میبینی چقدر اتفاق افتاده. میبینی دانشجوی مدیریت هستی، یا کارشناس بازاریابی دیجیتال یک شرکت، یا دبیر کانون موسیقی ، یا نوازنده هارمونیکا، یا رتبه برتر کنکور ارشد. یک رو از خواب بیدار می شوی و منتظری که دانشجوی اخترفیزیک باشی و غرق در کتاب های فلسفه و نوازنده پیانو و فعال حقوق بشر ... میروی توی آینه نگاه می کنی، و سوسک سیاهی را می بینی که در دل شفیره اش هر روز بالغ تر می شود. مگر تعریف «مسخ» چیزی جز این است ؟ تعریف «بزرگ شدن» چیزی جز این است ؟ که یک روز از خواب بیدار شوی و ببینی تو، تو نیستی ...هیچگاه نفهمیدم کی دور خودم این پیله ضخیم را پیچیدم. اما پیله به خودی خود بد نیست. اگر بتوانی عاشقش باشی، اگر بتوانی آن را بدری، بیرون بیایی و مانند یک پروانه با شکوه رنگارنگ پرواز کنی و رشک همگان شوی ... پیله حقیقت و ماهیت زندگی است، حقیقت و ماهیت تغییر است. زندگی یک خط صاف از وقایع قابل پیش بینی نیست، قرار هم نبود باشد، قرار بود «یک پیاده رو بی پایان پاییزی» باشد تا «همواره در آن راه بروی و صدای خرد شدن خاطرات را زیر پایت بشنوی» ... زندگی قرار بود یک سفر باشد، «سفری دور و دراز ... »یک روزی یک جایی من مردم و باز زاده شدم. مثل یک ققنوس، از دل خاکستر سر بر آوردم اما افسوس که انسان، انسان است و ققنوس نیست ، وقتی می سوزد ، خاکستر می شود و می رود به دست باد ... زمان می گذرد و هر روز این نسیم گذار، شعله را افروخته تر می کند و خاکستر ها را بیشتر به دست باد می دهد ... زمان ... زمان «بی رحم ترین ماهیت زندگی من بود» ... اما تغییر, این فرزند حرامزاده زمان و زندگی, بی رحمی پدر را به ارث برده و جبروت مادر را ...جریان ادامه دارد, و جاده بی پایان است ...تاریخ نگارش : 16 ژانویه 2017عکس از سهراب مصاحباین یک داستان عاشقانه است. داستانی که هیچوقت نخواستم به این شکل بنویسمش. که تو بیایی و  قورباغه‌ها ابوعطا بخوانند. که آن کسی باشی که از دنیا فرار می‌خواهی. اما داستان خودش، خودش را نوشت. قورباغه‌ها شاهزاده‌های قصه شدند و شهرزادها با قوم لوط هم مسیر شدند و شال‌های صورتی ابوعطا خواندند. من بنفش شدم و بنفش از من دور شد. من ابوعطا شدم و شال‌ها برایم بافته شدند. من در عالم مثال شدم و تو مرا فلسفیدی. این یک روایت تاریخی است، از نگاهی که هیچوقت خیره نشد.داستان، جایی در کوچه مشیری اتفاق می‌افتاد، در بحبوحه دنیای فلوبر، وسط یک ملودی گیتار، در پرده دوم یک نمایشنامه تک‌پرده‌ای، یا حتی در یکی از داستان های رالف داول، شاید حتی، در پارمنیدس افلاطون. من نمی‌توانستم نویسنده چنین داستان عظیمی باشم، من تنها ناظر کوچکی بودم که به دنبال سرنخ‌های آن می‌دویدم، تا شاید در گره‌گشایی حیرت‌آورش حاضر باشم. تو آن‌جا نشسته بودی. دخترکی زیبا، پشت یک میز کافه، شاید لپ‌تاپی جلویت بود و کُد می‌زدی و برنامه‌نویسی می‌کردی، یا یک لیوان قهوه جلویت بود و از قاصدک‌ها می‌نوشتی. شاید قلم‌مو به دست گرفته بودی و داشتی دنیای کافه را نقاشی می‌کردی، یا گیتار به دست گرفته بودی و فضای کافه را پر از موسیقی می‌کردی. شاید سیگاری در انگشتان کشیده‌ات بود، و نقاب غمگین یک نمایش یونانی به چهره‌ات، و داشتی از کژکارکردهای سرمایه‌داری برای کافه‌چی می‌گفتی. یا شاید، من داشتم «ترکم نکن» می‌زدم، فضای کافه پر از نوای هارمونیکایی در مینور بود، تو شخصیت اصلی یک رمان کارآگاهی بودی.نمی‌دانم فهمیده‌ای یا نه؟ که پایان ماجرا کجاست؟ شاید جایی شبیه یک کلبه کوهستانی، یا در میان هوای دودآلود یک کلان‌شهر ... نمی‌دانم فهمیده‌ای یا نه، اما پایان داستان، تک تک لحظات آن است. باید می‌گذاشتم تو بروی. تنها قانون لاینفک زندگی زوال است. به قول شما مهندس‌ها، آنتروپی. به قول شما نویسنده‌ها، افول. به قول شما نمایش‌پیشگان، کاتارسیس. همه چیز باید پایان یابد. نمی‌دانم فهمیده‌ای یا نه؟ اما تنها پیام آموزنده داستان، آن بوده که تو، تو نیستی، که تو، منم، که تو پارمنیدس افلاطون است، که آقای بنفش پالت است، تن زخمی و رنجیده ملنا (Malena). که گاهی آدم‌ها باید سر راه هم قرار بگیرند، و گاهی باید از سر راه هم کنار بروند. که هر لحظه، هر انسان، هر احساس، به اندازه تمام عمر ارزشمند است. که زندگی یک پیاده‌رو بی پایان پاییزی است که باید در آن راه برویم، و صدای خرد شدن خاطرات را زیر پایمان بشنویم. نمی‌دانم فهمیده‌ای یا نه؟ که نقطه بروز (Epiphany) این داستان، آن است که هیچ آغاز و پایانی ندارد، که تو هیچ نیستی، جز همه، که هر آنچه شد، نشد، می‌توانست بشود، یا خواهد شد، همه با هم تجلی حضور توست، تجلی عطوفت من، و تجلی تمام تن‌هایی، که همآغوش شخصیت فرعی این داستان شدند. یک ارگاسم طولانی ...تاریخ نگارش : 25 آگوست 2019</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 20:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با فیلم زبان یاد‌بگیریم ؟ - قسمت سوم: خواندن و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-uuuqs0ppsepf</link>
                <description>در قسمت‌های قبل درباره اینکه چطور به کمک فیلم و سریال، مهارت‌های گفتاری و شنیداری را تمرین کنیم، و واژگان و دستورزبان یاد بگیریم به اختصار صحبت کردیم. همچنین گفتیم که یادگیری زبان با فیلم و سریال، بر اساس رویکرد طبیعی آموزش زبان است، و تأثیر آن اگر بیشتر نباشد، کمتر از کتاب‌ها و کلاس‌های آموزشی نیست. در این قسمت، میخواهیم به دو مهارت آخر، یعنی خواندن و نوشتن بپردازیم، و به شما ثابت کنیم حتی این مهارت‌ها نیز با کمک فیلم و سریال قابل یادگیری و بهبود است.خواندن Readingپس از شنیدن، گفتن، و آشنایی تدریجی با واژگان و دستورزبان، خواندن چهارمین مرحله از یادگیری طبیعی زبان است. یک کودک در یکسال اول شنیدن را تمرین میکند، در سال دوم گفتن را، و در چهار پنج سال بعدی با واژگان و دستورزبان آزمون و خطا می‌کند، تا سرانجام به مدرسه برود و خواندن و نوشتن بیاموزد. البته همانطور که کودک برای یادگیری خواندن و نوشتن به مدرسه نیاز دارد، زبان‌آموز نیز بهتر است پایه‌های این دو مهارت را در دوره‌های آموزشی بیاموزد، اما برای تقویت آن قطعاَ فیلم و سریال می‌تواند بسیار اثربخش باشد. برای خواندن، می‌توان سه تمرین زیر را پیشنهاد داد.فیلم را با زیرنویس انگلیسی ببینیددر بخش مربوط به شنیدن گفتم که فیلم را بدون زیرنویس ببینید. آن تمرین برای شنیدن شما اساسی است. اما برای خواندن، دیدن فیلم با زیرنویس زبان اصلی می‌تواند راهی بسیار عالی باشد. وقتی شما فیلم را با زیرنویس زبان اصلی می‌بینید، مفهوم جمله در شنیدار، موقعیت بکارگیری آن در تصویر و حالت نوشتاری آن در زیرنویس در ذهن شما باهم پیوند می‌خورند، و این مهارت شما را در خواندن به شدت تقویت می‌کند. شاید بپرسید چگونه؟ به زبان ساده آنکه هرگاه جملات مشابه را جایی دیدید، یا واژگان را جایی خواندید، بلافاصله آنچه خوانده‌اید در ذهنتان به زیرنویس فیلم متصل شده، و مفهوم آن را به سرعت درک می‌کنید. بدین صورت، کم‌کم در سرعت و مهارت خواندن به زبان خارجی، درست مانند مهارت و سرعتتان در خواندن فارسی، مسلط خواهید شد.روی واژگان و عبارات زائد تمرکز نکنیدهنگامی که از روی زیرنویس فیلم‌ها می‌خوانید، روی واژگان و عبارت‌ها مکث نکنید. سعی نکنید واژه به واژه دیالوگ‌های فیلم را بفهمید، بلکه همراه با سرعتی که بازیگران حرف میزنند پیش بروید و اگر واژه یا عبارتی را نفهمیدید، فقط در صورتی روی آن بمانید که فهم آن برای فهمیدن محتوای فیلم واقعاَ ضروری باشد. با این تمرین شما مغزتان را عادت می‌دهید که در هنگام خواندن هر متنی، تلاش کند با همان سرعتی که فکر می‌کنید و حرف می‌زنید متن را بخواند. پس از مدتی خواهید دید که چقدر مسلط (درست مثل یک خارجی) می‌توانید متن های زبان هدفتان را با سرعت بخوانید و بفهمید.نقدهای فیلم را بخوانیدوقتی فیلمی را می‌بینید که دوست دارید، بخصوص فیلم‌هایی که داستانی معناگرا دارند و فکر را به خود مشغول می‌کنند، همیشه بد نیست نظر صاحب‌نظران را نیز درباره آن بدانیم. یک تمرین عالی برای خواندن زبان خارجی، خواندن نقدها و یادداشت‌هایی است که درباره فیلم نوشته شده‌است. بدین صورت نه تنها شما مفهوم فیلم را بهتر فهمیده و نقاط قوت و ضعف هنری آن را مرور می‌کنید، بلکه به‌وسیله موضوعی که برایتان جذاب است، خواندن به زبان هدف را تمرین می‌کنید.نوشتن Writingنوشتن آخرین مهارتی است که می‌توان به کمک فیلم و سریال کسب کرد. شاید فکرش را هم نمی‌کردید که بتوانید از فیلم و سریال برای بهبود این مهارت کمک بگیرید، اما باید بگویم اتفاقاَ، این یکی از بهترین تمرین‌های نوشتن است. البته تمرین نوشتن با فیلم، زمان، انرژی و حوصله می‌برد و شاید سخت‌ترین گروه از راهکار‌هایی باشد که تا به حال ارائه شده است. اما اگر واقعاَ برایتان مهم باشد که نوشتن را در حد تسلط یاد بگیرید (مهارتی که همه ما بیشترین اشکال را در آن داریم) باید بگویم تمرین کردن آن با یک فرآیند سرگرم کننده مانند فیلم دیدن، خیلی بهتر از روش های خشک و کسل‌کننده است.متن فیلم را برای خودتان بنویسیدیک راه بسیار موثر در تمرین نوشتن، نوشتن متن فیلم و سریال هایی است که می‌بینید. بدین صورت بین بخش نوشتاری مغز شما، با جملات و مفاهیمی که در فیلم می‌بینید ارتباط برقرار شده، و بعدها می‌توانیم شبیه این جملات و عبارات را خودتان در هنگام نوشتن تولید کنید. قلم و کاغذ (یا کیبرد و مایکروسافت وورد) را بردارید و هرآنچه بازیگران فیلم می‌گویند را عیناَ روی کاغذ بیاورید. سپس زمانی که کامل شد (این تمرین برای سریال‌های کوتاه 20-30 دقیقه‌ای بهتر جواب می‌دهد) درون اینترنت فیلمنامه آنچه دیده‌اید را سرچ کنید و با نوشته‌های خود مطابقت دهید. غلط‌های خود را بگیرید و ساختارهای دستوری جدید و جالب را برای خود تحلیل کنید.سعی کنید غلط های زیرنویس را پیدا کنیددر بخش خواندن گفتیم که زیرنویس انگلیسی را فعال کنید. اما نکته‌ای درباره زیرنویس‌ها وجود دارد. اکثر آنها توسط مردم عادی تولید شده‌اند (بویژه آنها که با فرمت .srt دانلود می‌کنید). در نتیجه، در اکثر این زیرنویس‌ها غلط‌های املایی، نگارشی و یا حتی محتوایی وجود دارد. اگر تمرکز کنید که غلط‌های زیرنویس را بر اساس آنچه در فیلم می‌شنوید پیدا کنید، دقیقاَ مانند ویراستاری عمل کرده‌اید که یک کتاب را ویرایش می‌کند، و این مستقیماَ مهارت‌های نوشتاری و نگارشی شما را تقویت خواهد کرد.نقد شخصی خودتان را بر روی فیلم بنویسیددر بخش قبل گفتیم برای تقویت خواندن، نقدهای فیلم را بخوانید. اما قطعاَ خود شما نیز بعد از دیدن یک فیلم، به نکات مثبت و منفی آن توجه کرده‌اید و درباره داستان آن، و مفهوم نمادهای استفاده شده در آن نظراتی دارید. آنچه به ذهنتان می‌آید را در قالب نقد یا یادداشت به زبان هدفتان (مثلاَ انگلیسی) بنویسید. این یک تمرین عالی برای نوشتن است که چون مبتنی بر یک سرگرمی (فیلم دیدن) و در قالب دیدگاه‌های شخصی است، زیاد هم خسته‌تان نخواهد کرد. وقتی نوشتید می‌توانید آن را به یک استاد انگلیسی بدهید تا برایتان تصحیح کند. اما پیشنهاد ساده‌تری نیز برایتان دارم. می‌توانید یک وبلاگ درست کنید، و آن را به نقدهایتان از فیلم‌ها اختصاص دهید. مخاطبان وبلاگ خارجی شما احتمالاَ افرادی هستند که زبان مادریشان همان زبانی است که شما به آن می‌نویسید. مطمئن باشید نظرات و کامنت‌های آنها نه تنها باعث بحث‌های جالبی پیرامون فیلم می‌شود که به تقویت مکالمه شما کمک می‌کند، بلکه احتمالاَ آنها غلط‌های نگارشی و نوشتاری شما را نیز گوشزد خواهند کرد. علاوه بر همه این‌ها شاید دوستانی خارجی پیدا کنید که سلیقه هنری مشابه شما دارند.این نوشتار، بر اساس تجربه شخصی به عنوان یک زبان‌آموز در وهله اول، و یک معلم زبان در مرحله دوم، از تاثیر خارق‌العاده فیلم و سریال بر یادگیری زبان بود. گرچه چنانچه گفتم، راهکارهای آموزشی می‌تواند مکمل این روش‌های طبیعی در یادگیری زبان باشد. تجربه شما از فیلم دیدن به زبان خارجی چیست؟ آن را با من در میان بگذارید! فراموش نکنید که در امر آموزش، نمی‌توان برای همه یک نسخه پیچید، و شاید برخی توصیه‌های این نوشتار با تجربه شما منطبق نباشد، تجربه خود را زیر این نوشتار بنویسید تا به افرادی که سبک یادگیریشان شبیه شماست کمک کنید.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 20:26:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک روشنفکر آزاداندیش باشیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-elurrhvoxp0l</link>
                <description>درست همانگونه که یک انسان می تواند به یک درخت بلوط زنجیر شده باشد، ذهن نیز می تواند به یک پیش‌داوری، مذهب، حزب سیاسی و یا هر اندیشه دیگری زنجیر شده باشد. اما همانطور که درخت نمی تواند مورد سرزنش قرار گیرد، آن اندیشه نیز نباید سرزنش شود. آنها چیزهای بی‌جانی هستند و تنها بواسطه اینکه چطور توسط موجودات جاندار استفاده شوند، ویژگی خوب یا بد به خود می گیرند. درعوض، این زنجیر است که باید مورد پرسش قرار گیرد، و همچنین انگیزه کسانی که ذهن‌ها را می بندند، کسانی که اسم مربی را بر خود می گذارند. ذهن انسان، به خاطر اندیشه‌های بی انتهایش، که می تواند برای فکر کردن به هرچیز قابل تصوری با هزاران نگرش مختلف استفاده شود، در جهان بی مانند است. هر عملی که بطور آگاهانه ذهن را اسیر یک نگاه خاص به دنیا کند، نمی تواند عمل خوبی قلمداد شود. اکثر اجتماعات، از خانواده، مدرسه، و گروه‌های دوستی، همه اندیشه‌هایی دارند که از اعضای آن اجتماع انتظار می‌رود آن اندیشه‌ها را بدون چون و چرا قبول کنند. این لزوما از آن اجتماعات هیولا نمی سازد، اما قطعا از آنان مدافعان آزادی نیز نخواهد ساخت.درست مانند قوانین یک بازی مهره‌ای جدید، ما این قوانین [اجتماعی] را با نیمی از قدرت ذهنمان مرور می کنیم، چراکه هدف ما یاد گرفتن و پیروی کردن از آنهاست. حتی در لوای آنچه ما بطرز خنده‌داری اسم آن را آموزش و پرورش گذاشته‌ایم، اکثر ما در اکثر اوقات، یاد می‌گیریم که کپی برداری کنیم. حفظ کنیم. نظریه‌های فردی دیگر را بفهمیم. اینها، بجز اجرای همین رفتارهای بدون فکر، ما را برای چه چیز دیگری در زندگی پس از فارغ‌التحصیلی پرورش می دهد ؟ و چیزهایی که در جامعه تابو انگاشته می شود، اعمالی که سنت‌شکنانه باشد، عموما مورد اجتناب قرار می گیرد، بدون اینکه هیچیک از افراد درگیر در این اجتناب، از والدین، معلمان، رهبران و قص‌علی‌هذا، بدانند علت این اجتناب چیست. چرا دیده شدن در لباس زیر خجالت آور است، اما دیده شدن لباس شنا نیست ؟ چرا پوست برهنه و نوک پستان تا این حد قبیح است، وقتی همه آن را دارند ؟ چرا استفاده از الکل، نیکوتین و پروزاک [در اکثر کشورها] قانونی است، اما ماری‌جوآنا و ابسنت جرم است ؟ این ناآزاداندیشی است، که یک اندیشه را صرفا چون دیگران گفته‌اند بپذیریم. اگر منطق پشت این اندیشه ها چنان که ادعا می کنند درست است، باید در مناظره و بحث هم بتواند از برتری خود دفاع کند، اینطور نیست ؟ هیچ چیز نباید بحث‌ناپذیر قلمداد شود.خردمندی با پرسیدن دو سوال آغاز می شود : چرا آنچه را باور داریم باور کرده ایم ؟ و چگونه آنچه را می دانیم دانسته ایم ؟ این سوالات باید روی همه کتابهای مدارس چاپ شوند، و در همه جلسات و در همه خانه‌هایی که آزاداندیشی و بی تعلقی ذهن تبلیغ می شود مرور گردند. باید روی پیشانی همه کسانی که آنقدر خودبزرگ‌بین هستند که به خود اجازه دستور دادن به دیگران را می دهند خالکوبی شود. بازی کودکانه چراها، که در آن کودکان به هر پاسخ بزرگتر ها با «چرا؟» ی دیگری واکنش نشان می دهند، عموما با شرمنده کردن کودک به اتمام می رسد وقتی که در نهایت به او می گویند : «مسخره بازی در نیار!». اما این والدین هستند که باید به خاطر غرور گستاخانه خود شرمنده باشند. چرا گفتن «نمی دانم» برای افراد اینقدر دشوار است ؟ چرا آنها به اینکه فرزندانشان چیزهایی را می آموزند که خودشان نمی دانند افتخار نمی کنند ؟ آیا این اساس پیشرفت نیست ؟ همه ما کمتر از چیزی که خودمان تصور می کنیم می دانیم، و اگر می خواهیم بیشتر بیاموزیم، تنها راهش با آرامش به استقبال سوالات رفتن است، نه ترسیدن از آنها. حماقت خطرناک نیست، اگر به آن معترف باشید. کنترل نداشتن هم همینطور است. این یک حقیقت است که اکثر چیزهایی که ما در زندگی تجربه می کنیم غیرقابل فهم و غیرقابل کنترل است. شرمسار بودن یا شادمان بودن از یک حقیقت بلاتغییر زندگی، تصمیمی است، که بسیاری از ما فراموش کرده‌ایم، گرفتن آن به عهده ماست.بدون شک ما نمی توانیم زنجیرهایی که منفی کرده‌ایم را بیابیم. همان زنجیرهایی که در کودکی ما، زمانی که اراده رد کردن و زیرسوال بردن را نداشتیم، به ما تحمیل شده است. زنجیرهایی که خودمان را به بند آنها کشیده‌ایم تا در مدرسه، یا کار، یا هر اجتماعی جایی داشته باشیم. روشنفکر بودن به آن معناست که همواره خود از پیش‌داوری ها رها سازیم، چه آنهایی که خودمان ساخته‌ایم و چه آنها که به ما القا شده است، و در راستای رسیدن به اندیشه‌ها و عقیده های مورد انتخاب خودمان تلاش کنیم. آزادی اندیشه یعنی تمایلی ابدی به کشف ایده‌های بهتر، نظرات هوشمندانه‌تر، ایمان اصیل‌تر، احساسات صادقانه‌تر، تمایلی نه تنها به رها کردن اندیشه‌هایی که دوست می داریم، بلکه به جستجو کردن لحظاتی از کشف و شهود، لحظاتی که در آن می فهمیم مستحکم‌ترین باور ما به دلیل اشتباهی حفظ شده بوده است. اولین باری که من غذای اتیوپیایی خوردم، مجبور شدم سه بار بپرسم که «آیای مطمئنید با دست غذا خوردن اشکالی ندارد؟». هرگز قبل از آن فکر نکرده بودم که الف) اینها دست‌های من هستند ب) این دهان من است ج) این غذایی است که من پولش را داده‌ام، و در نتیجه باید بتوانم هر غلطی دلم بخواهد با این سه چیز بکنم. با وجود تمام آزادی‌های اعجاب انگیز آمریکا، ما هنوز تحت استبداد ظروف غذاخوری خود قرار داریم. سپس من به هند رفتم، و به خاطر غذا خوردن با دست چپ سرزنش شدم. ظاهراَ من همیشه سر غذا خوردن اشتباه می کنم. سفر، این واقعیت را روشن می کند که چطور بسیاری از قوانین و سنت هایی که ما از آنها دفاع می کنیم، حقیقتا بی پایه و اساس هستند.اولین چالش، ترس از اشتباه کردن استآماده اید؟ شما در اشتباه هستید! شما بیشتر اوقات در اشتباه هستید. من هم در اشتباهم، و برخی از چیزهایی که در همین گفتار می نوایسم نیز اشتباه است (بجز همین جمله حاضر). حتی اگر نابغه، موفق، شاد و محبوب باشید، بازهم بیشتر از آنچه فکرش را بکنید در اشتباه و جهل به‌سر می برید. این تقصیر شما نیست. هیچ‌یک از نظریه‌های ما درباره دنیا کاملا صحیح نیست، و این چیز بدی نیست. اگر ما برای چیزهای جواب‌های کاملی داشتیم، پیشرفت غیرممکن بود، چراکه باور به ایده پیشرفت، نیازمند باور به جهل‌های زمان حاضر است. در گذشته به 100، 50 یا حتی تنها 5 سال پیش نگاه کنید، و خواهید دید که چطور خردمندترین و اندیشمندترین افراد آن زمان، در مقایسه با دانش فعلی شما چقدر گمراه بوده‌اند. دولت‌ها، ادیان، فرهنگ‌ها و سنت‌ها – علیرغم ادعای خودشان- همه تغییر می کنند و هیچ‌یک از آنها نیست که هنوز پابرجا باشد، و دقیقا همانند زمانی که تازه آغاز شده بود مانده باشد. سنت‌هایی که حفظ شده‌اند شاید ارزشمند باشند، اما از خود بپرسید : چه کسی تصمیم گرفته‌است چه چیزهایی را حفظ کنیم و چه چیز‌هایی را دور بریزیم ؟ و چرا آنها چنین تصمیمی گرفته‌اند ؟ بدون دانستن پاسخ این پرسش‌ها، چطور می توانید درست قضاوت کنید که چه چیز در میان باورهایتان درست و چه چیز غلط است ؟ بخصوص وقتی این سنت ها برای صدها و یا هزاران سال در حال تغییر بوده‌اند ؟ در اشتباه بودن خوب است، اگر چیزی از آن بیاموزید و بواسطه آن رشد کنید. در حقیقت، تقریبا هیچ راهی وجود ندارد که بدون آنکه اشتباه کنید، یاد بگیرید.از بسیاری جهات شما خردمندتر، اندیشمندتر و باتجربه‌تر از کسی هستید که در گذشته بوده‌اید. اگر به وجود هرگونه پیشرفت در اندیشه و درک خود، بویژه در ارتباط با زندگی شخصیتان و معنای آن برای خودتان، باور دارید، باید بپذیرید که پیشرفت مشابهی در آینده نیز می تواند برایتان اتفاق بیافتد. و چنین پیشرفتی را تنها با رها کردن خودتان از اجبار همیشه بدون اشتباه بودن می توانید شتاب ببخشید. بجای بیعت کردن با یک دیدگاه خاص، به تواناییتان در رشد و یادگیری وفادار باشید. اولی زنجیری است که با دستان خودتان به دور خود پیچیده‌اید، دومی دری است که آن را بر روی خود گشوده اید، دری به یک خویشتن بهتر.دومین چالش، دیگران هستندکودکان تنها بواسطه هم‌نوایی ادامه بقا می دهند. با تشخیص رفتار بزرگترها و انطباق با آن، همرنگ جماعت شدن، است که می توانند زنده بمانند. اگر نوزادان یاد نگیرند که چه نوع گریه باعث می شود به آنها غذا داده شود، و یا چه نوع خنده توجه دیگران را به آنها جلب می کند، آنها عمر زیادی نخواهند کرد. ما از بدو تولد، بیشتر برای «بقا» طراحی شده ایم، تا برای «آزادی». تصور کنید که توصیه های رهبران عرفانی چقدر می تواند برای یک کودک پنج ساله یاوه به نظر برسد. مثل آن پند بی‌نقص بودا : « هیچ چیز را باور نکن، فرقی نمی کند آن را کجا خوانده باشی، یا چه کسی آن را گفته باشد، حتی اگر من آن را گفته باشم، باور نکن مگر آنکه با منطق و فکر خودت جور در بیاید.»این دقیقا خلاف چیزی است که کودکان در طول زندگیشان از همه بزرگتر ها شنیده اند. مدارس به آنها پاسخ های دقیق را یاد می دهد، معلمان سنجش و قضاوتشان درباره آنها بر اساس تواناییشان در حفظ کردن و درونی کردن آن پاسخ‌هاست، و والدین قوانینی وضع می کنند که زندگی کودکان را – بر خلاف خواسته‌های قلبی آنها- کنترل می کند. ما با کودکان طوری رفتار می کنیم که گویی خودشان عقل سلیم ندارند، و البته چندان هم دور از ذهن نیست. عموما آنها هیچگونه عقلی ندارند، چه سلیم چه نوع دیگری. اما سوال همچنان به قوت خود باقیست : ما دقیقاَ کی به کودکانمان یاد می دهیم که خودشان فکر کنند ؟ و چطور می توانیم اطمینان حاصل کنیم که تمام آنچه سرسختانه تا آن لحظه به آنها آموخته‌ایم را کنار خواهند گذاشت ؟ هیچ واحد اجباری ای در دانشگاه ها به نام «برطرف کردن ضررهای 18 ساله گذشته زندگی» یا «چگونگی رهایی از استبداد نوجوانی پرمفسده» وجود ندارد. احتمالا چنان که همیشه بوده و باید باشد، این به عهده خودمان است که بفهمیم آزادی چه معنایی دارد. اما هیچ نقطه شروعی و یا هیچ اعلان رسمی‌ای وجود ندارد که به ما بگوید کی باید آزاد شویم، و فراتر از آن چطور باید اینکار را انجام دهیم، وقتی بخش عظیمی از زندگیمان بر این اساس کار کرده است که آزاد نباشیم.عضو شدن در یک گروه «آزاداندیشی» هرگز نمی‌تواند نمونه خوبی باشد، بخصوص اگر همه اعضای آن گروه برندهای معروف آتئیسم(خداناباوری)، دِئیسم(خداپرستی) یا فلان‌ـیسم را برا روی خود چسبانده باشند. آزادی بیش از هرچیز در تنوع خودش را نشان می دهد. هرچه اندیشه های بیشتری را بشنوید، درک کنید و با هم مقایسه کنید، احتمال بیشتری وجود دارد که درباره همه آنها آزادانه بیاندیشید. و این محقق نمی شود اگر شما زمانتان را به بحث فلسفی با افرادی بگذرانید که 97% عقاید فلسفیشان با شما مشترک است. در این صورت شما احتمالا تنها تعصب های خود را تیزتر و برنده‌تر می کنید. تیز کردن تعصبات می تواند جذاب باشد. من هم همیشه این کار را انجام می دهم. ولی این اسمش اندیشیدن نیست، چه آزادانه چه هر نوع دیگری؛ و حتی فلسفه خوبی نیز به حساب نمی آید.چالش سوم، تنها بودن استبسیاری از رهبران معنوی بزرگ تاریخ تصمیم گرفتند برای مدتی از فرهنگ و جهان پیرامونشان دور شوند. عیسی، بودا، موسی و محمد(ص) همه گوشه‌نشینی گزیدند و خود را از هر آنچه می شناختند، از عرف‌ها و تعهد های زندگی عادی رها کردند. تنها آن زمان بود که آنها قادر بودند کشف کنند، تحول یابند، بیاموزند و خود را بشناسند، به طوری که جهان را تغییر دهند. آنها باید خود را از زنجیرها و قید ها جدا می کردند تا بتوانند آزاد باشند، و تنها آن زمان، با منظرگاه و اولویت‌های جدیدشان، بازگشت را انتخاب کردند. گمان نمی‌کنم این انتخاب آنها، برای کسانی که آنها را می شناختند چندان مورد پسند واقع شده باشد. فرزندانشان، دوستانشان، رئیسشان و هم‌بازی هایشان اصلا خوشحال نبودند که آنها در عرصه گیتی سرگردان شده و برای 40 روز، یا شش ماه، یا هر زمان که خودشان صلاح بدانند، تارک دنیا شوند. به قول معروف، ماهی‌ها آخر از همه به آب توجه می کنند. اما اگر ماهی‌ها می توانستند گاه و بیگاه از تنگ بیرون بیایند باز هم چنین بود ؟ شما ماهی نیستید. شما می‌توانید هرگاه خواستید بیرون بیایید.اینجاست که این سوال مطرح می شود، آخرین باری که از دیگران رها بودید چه زمانی بود؟ آخرین روزی که تنها سپری کردید و اجازه دادید افکاری که در اعماق ذهنتان دفن کرده و در روزمرگی هایتان مخفی بودید برخیزند و خود را نشان دهند؟ مسافرت، مراقبه، یک حمام طولانی، دویدن در طبیعت، همه اینها راه‌هایی هستند که به خودمان انزوای مورد نیاز برای آزاد اندیشیدن را بدهیم. همه اینها برای اینکه خودمان را بشناسیم و بدانیم واقعا که هستیم لازم‌است. چطور می توانید بفهمید چه میزان از چیزایی که فکر می کنید می خواهید یا نیاز دارید واقعا از درون خودتان سرچشمه می گیرد؟ ممکن است که حقیقی‌ترین و آزادترین صدای ما، ندایی که با آن قلب خود را خطاب قرار می دهیم، همواره در حال سخن گفتن باشد، اما کم‌رو و کم‌حرف است و نمی‌تواند در میان همهمه زندگی روزمره شنیده شود. مگرآنکه زمان‌هایی را به خلوت اختصاص دهیم تا بیاموزیم چطور باید آن را بشنویم. و صد البته، ما همچنان آزادیم که به آن ندا گوش ندهیم، اما دست کم به خودمان این فرصت را داده‌ایم که یکبار آن را بشنویم. تنها آن زمان است که می توانیم در زندگیمان پیوندهایمان را با کسانی که احساسات و تفکراتی مانند ما به زندگی دارند مستحکم کنیم. آزاد بودن هرگز آسان نبوده است، که همین امر دلیل آن است که چرا بسیار کم‌اند افرادی که حقیقتا خود واقعیشان باشند.ترجمه شده از : اسکات برکن در 26 ژانویه 2009 How to be a free thinker?</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 20:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با فیلم زبان یاد‌بگیریم ؟ - قسمت دوم : گرامر و واژگان</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D9%88-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-cucnmuumk59l</link>
                <description>عکس از سهراب مصاحبدر قسمت قبلی گفتیم که متخصصان امر آموزش زبان خارجی، معتقدند که همواره بهترین پاسخ، از روش‌هایی دریافت می‌شود که بر اساس رویکرد طبیعی یادگیری زبان تنظیم شده‌اند. رویکرد طبیعی، سعی دارد یادگیری زبان را بطور طبیعی (مانند کودکی که زبان مادری‌اش را یاد می‌گیرد) ایجاد کند. در این نوشتار در چند بخش تنظیم شده است، به یکی از مهمترین ابزارهایی که با رویکرد طبیعی به شما زبان یاد می‌دهد، یعنی فیلم‌ها و سریال‌ها، و چگونگی یادگیری زبان بوسیله آنها بر اساس تجربیات خودم می‌پردازم. واژگان Vocabularyیادگیری واژگان، شاید واضح‌ترین بخش از فرآیند یادگیری زبان با فیلم باشد. همه می‌دانند که به کمک فیلم و سریال می‌توان واژگان جدید را آموخت. درست است که مهارت‌ گفتاری و شنیداری، اولین مهارت‌هایی است که با دیدن فیلم کسب می‌شود، اما درست مثل کودکی که از زمانی که لب به سخن می‌گشاید هر روز واژگان تازه‌ای یاد می‌گیرد، زبان‌آموز نیز در هر فیلم و هر سکانس، با واژه جدیدی مواجه خواهد شد که می‌تواند آن را به دایره لغات خود اضافه کند. نکته مهم درباره واژگان آن است، که برای اینکه به دایره خوبی از واژگان دست یابید، باید انواع متفاوتی از فیلم‌ها را ببینید. سریال‌های طنز واژگان محدودی متناسب با فضای خود استفاده می‌کنند. سریال‌های جنایی نیز همینطور. فیلم‌های درام واژگان زیادی را درباره هیجانات بشر به شما می‌آموزند و فیلم‌های تاریخی شما را با واژگان کهن زبان هدف روبرو می‌کنند. برای استفاده حداکثری از فیلم در یادگرفتن واژگان، تکنیک‌های مختلفی وجود دارد که به سه مورد مهم از آنها اشاره می‌کنم:روی واژگان صحنه‌های حساس تمرکز کنیدصحنه گره‌گشایی در یک فیلم جنایی، صحنه‌های عاشقانه فیلم‌های درام یا خنده‌دارترین صحنه‌های یک سریال کمدی، بهترین صحنه‌ها برای یادگیری واژگان هستند. این‌ها صحنه‌هایی است که در ذهن شما می‌ماند و به همین دلیل، واژگان مرتبط با آنها نیز در حافظه‌تان ماندگار خواهد شد. مثلاَ من دقیقاَ می‌توانم بگویم که واژه انگلیسی Arbitrary را کجا آموختم. در فیلم «فهرست شیندلر» و در صحنه‌ای که اسکار شیندلر و ژنرال نازی باهم دیالوگ فوق‌العاده به‌یادماندنی درباره مفهوم «قدرت» دارند. اگر تمرکز انرژی خودتان را بر واژگانی بگذارید که در این صحنه‌ها یاد می‌گیرید، از هدر رفت انرژی جلوگیری کرده‌اید؛ چراکه این واژگان بیشتر شانس ماندگاری با صرف انرژی کم را دارند.واژه‌نامه تک‌زبانه استفاده کنیدواژه‌نامه انگلیسی به فارسی (یا از هر زبان دیگری به فارسی) مانند یک زهر مهلک است، که کل فرآیند یادگیری زبان شما را مسموم خواهد کرد. استفاده از این واژه‌نامه‌ها دقیقاَ به معنای قرار گرفتن در دورترین فاصله از رویکرد طبیعی یادگیری زبان است. اولین و مهمترین ضرر آن هم، عادت دادن ذهن شما به ترجمه است که هر متخصص آموزش زبان به شما خواهد گفت که باید از آن اجتناب کنید. وقتی در فیلم‌ها و سریال‌ها با واژگان جدیدی مواجه می‌شوید که می‌خواهید معنای آن را بدانید، فقط از واژه‌نامه تک‌زبانه استفاده کنید. بدین صورت شما مغز خود را بجای ترجمه کردن، به فکر کردن به زبان خارجی عادت می‌دهید. نگران نفهمیدن معانی نباشید، بسیاری از تعاریف داخل واژه‌نامه‌ها به ساده‌ترین شکل ممکن نوشته شده است، و اگر احیاناَ در حین استفاده از این واژه‌نامه به واژه دیگری برخورد کردید که معنای آن را هم نمی‌دانستید، چه بهتر! معنی آن را هم در همان واژه‌نامه پیدا کنید. به این بهانه واژه‌های بیشتر و بیشتری یاد می‌گیرید و دایره لغاتتان هر روز گسترده‌تر می‌شود.واژگان را مانند یک واژه‌نامه یادداشت کنید.واژگانی که در فیلم‌ها می‌آموزید را مانند یک واژه‌نامه در دفتری برای خود یادداشت کنید. وقتی می‌گویم مانند یک واژه نامه، یعنی ابتدا واژه را بنویسید و سپس جلوی آن نوع دستوری آن (فعل، اسم، صفت، قید، حرف اضافه یا ... ) را ذکر کنید. سپس در صورت نیاز تلفظ و پس از آن معادل واژه را به همان زبان (نه به فارسی) بنویسید. در مرحله بعدی، مثالی از نحوه به‌کار رفتن واژه را یادداشت کنید. ترجیحاَ برای مثالتان، همان جمله‌ای که در فیلم شنیده‌اید را بنویسید، چراکه بهتر در ذهنتان می‌ماند. نوشتن بدون اثرگذاری کمتری دارد. چرا که شما زمانی یک واژه را واقعاَ یاد می‌گیرید که آن را در کاربرد ببینید. پس از مدتی که این کار را انجام دادید، شما یک دفترچه پر از لغت خواهید داشت، که واژه‌نامه شخصی خودتان است.دستورزبان Grammarشاید دستورزبان تنها مهارتی باشد که بر خلاف پنج مهارت دیگر نمی‌توان به سادگی با اتکا به فیلم‌ها یاد گرفت. گرچه این‌کار هم ناممکن نیست، اما داشتن یک سواد حداقلی گرامر باعث می‌شود اثر فیلم‌ها بیشتر باشد. با همان نگاه رویکرد طبیعی که به قضیه نگاه کنیم، اکثر کودکان تا دو-سه سالگی همه قواعد دستوری را اشتباه به کار می‌‌برند. قواعد دستوری تنها بخشی است که در کنار مواجهه طبیعی، تا حدی نیاز به راهکار‌های آموزشی دارد، وگرنه یادگیری درست آن‌ها دو-سه سال (مانند همان کودک درون مثال) به طول خواهد انجامید. از آنجایی که اکثر ما دو سه سال وقت نداریم، کتاب های بسیاری خوبی در این زمینه هست که در نوشتار‌های دیگر بلاگ به مرور معرفی خواهم کرد. اما اگر یک سواد حداقلی گرامر داشته باشید، فیلم و سریال ابزاری باورنکردنی در تقویت و توسعه دستورزبان است. درواقع پیچیده‌ترین و زیباترین گرامرها را همواره در کاربرد فراخواهید گرفت، نه در کتاب و کلاس!مشتقات واژگانی جدید و ساختارهای دستوری جالب را یادداشت کنیددر فیلم‌ها بسیار پیش می‌آید که با یک مشتق واژگانی مواجه می‌شوید که تا به حال نشنیده‌اید. برای مثال وقتی اولین بار در فیلم هری‌پاتر واژه Incantation (ورد خواندن) را شنیدم، مغزم بلافاصله به‌یاد واژه‌ای با آهنگ بسیار مشابه افتاد، Enchant به معنی طلسم کردن! این یک مشتق واژگانی از Enchant بود که تا پیش از این نمی‌شناختم. چنین مشتقاتی را هرگز فراموش نخواهید کرد چرا که در کاربرد آموخته‌اید، اما برای اجتناب از فراموشی احتمالی، پیشنهاد من این است که اصل آن، ریشه آن و معنی آن را یادداشت نیز بکنید. ساختارهای دستوری جالبی نیز ممکن است در فیلم‌ها باشد که ارزش یادداشت کردن دارد. برای مثال ساختار دستوری to have something done را من در فیلم رستگاری شاوشنک آموختم. ساختاری که بکارگیری آن در مکالمه شما را بسیار مسلط به زبان نشان خواهد داد. ساختار‌های دستوری را نیز مانند مشتقات جدید یادداشت کرده و هرچندوقت یکبار مرور کنید.اصطلاحات و جملات پرکاربرد فیلم را حفظ کنیددر هر فیلمی، با جملات و اصطلاحاتی مواجه می‌شوید که بارها و بارها تکرار می‌شوند. این تکرار به وضوح نشانه یک چیز است: پرکاربرد بودن آن جمله یا اصطلاح در زبان هدف شما! پس جملات و اصطلاحاتی که در یک فیلم یا سریال، بیش از دو-سه بار تکرار می‌شوند را، حتما حفظ کنید. این جملات را نه‌تنها بعداَ در مکالماتتان استفاده خواهید کرد، بلکه کاربرد بسیار مهم‌تر آن این است که ساختار دستوری آن در ذهنتان خواهد ماند و به مرور بدون آنکه خودتان متوجه باشید، ساختارهای دستوری مشابه را بطور ناخودآگاه در زبان گفتاری‌تان وارد خواهید کرد.جملات را از نظر گرامری تحلیل کنیدیکی از کارهایی که ‌می‌تواند بسیار به گرامر شما کمک کند آن است که جملات را برای خودتان تحلیل کنید. می‌تواند همان جملاتی باشد که از نظر دستوری جالب بوده و نوشته‌اید، یا آنهایی که حفظ کرده‌اید. می‌تواند جملات بسیار پیچیده باشد، یا گرامرهای بسیار ابتدایی مانند حال‌ساده. تفاوتی نمی‌کند. آنچه مهم است این است که ذهن خود را به کار بیاندازید، جملات را تحلیل کنید. ببینید کجاها اسم آمده و کجاها فعل، فعل‌ها چطور صرف شده و چطور قید گرفته است؟ صفت‌ها چطور و به چه ترتیبی آمده‌اند؟ کدام زمان در کدام شرایط استفاده می‌شود؟ هر سوالی که می‌توانید برای خودتان مطرح بکنید و هر چیز تازه‌ای که می‌توانید از تحلیل‌های خود استخراج کنید. این‌کار را، اگر در هر فیلم فقط و فقط درباره سه هم جمله انجام دهید، پس از مدت کوتاهی تسلط شما بر دستورزبان به‌ نحو خارق‌العاده‌ای بیشتر خواهد بود.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 22:36:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبلاگ‌ها، میراث فرهنگی ما اینترنت‌نشینان هستند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-q7k0fovukbmk</link>
                <description>ظاهراَ شانزدهم شهریور، #روزوبلاگستان فارسی است. روزی که یا تازه نام‌گذاری شده و یا وجود داشته و من از آن بی‌خبر بودم؛ که در هر دو صورت، تاریخ عجیب و جالبی برای من است. اگر اولین پُست وبلاگ فارسی در 16 شهریور 1380 نوشته شد، اولین پُست وبلاگ من هم در 15 شهریور 1386 ثبت شد. وبلاگی که البته اولین وبلاگ من هم نبود، اما پایدارترین و فعالترین آن‌ها بود. وبلاگی که امسال در 15 شهریور 1398 دوازده سالگی‌اش را جشن گرفتم، در حالی که دنیای وبلاگستان فارسی 18 ساله می‌شد.عکس از سهراب مصاحبمن وبلاگ‌نویسی را با یکی دو وبلاگ درباره مجموعه داستان‌های محبوبم یعنی هری‌پاتر آغاز کردم، یکی از آن‌ها که به وضوح به یاد دارم مرجع اخبار و تصاویر هری پاتر بود. بعد از آن به سراغ وبلاگ‌نویسی به شکل روزنوشت و دلنوشته رفتم، چیزی که در آن دوران بسیار محبوب بود. نیمه شهریور 86 وقتی که حدود 14 سال بیشتر سن نداشتم، وبلاگی را راه اندازی کردم که دو هدف مهم داشت، اولین و اصلیترین آن، ثبت روند رشد و تغییر فکری و معنوی خودم بود و دیگری، جایی برای ثبت نوشته‌هایم. اما نمی‌خواهم سرتان را با خاطره‌های مهمل خود از دوران نوجوانی ام درد بیاورم، میخواهم خیلی مختصر و مفید چیز دیگری بگویم.خیلی از ما آن دوران را به یاد داریم، چه بسیاری دوستی‌هایی که در این وبلاگ‌ها شکل گرفت، حرف‌هایی که گفته شد، عشق‌هایی که به ثمر نشست. روابط بسیار ساده بود و روشن. افراد آن‌چه در ذهن داشتند را بدون پیرایه و شیله پیله ثبت می‌کردند. حال چه دغدغه‌هایشان درباره اخبار دنیای هری‌پاتر بود و چه، شعر قشنگ و جدیدی که از حسین منزوی خوانده بودند. نه خبری از عکس‌های پرزرق و برق و هشتگ لاکچری بود، نه ادعای کتابخوان بودن و روشنفکر بودن، و نه ردپایی از خودبرتر بینی بخاطر سبک موسیقی مورد علاقه. برای ما که آن دوران را به یاد داریم، دیگر هیچ وقت هیچ چیز مثل سابق نشد !! البته نه اینکه همه چیز هم زیبا و بی نقص باشد، نه کسب درآمد از اینترنت به سادگی امروز بود، نه رساندن صدا و هنر خودتان به گوش مخاطب، و تازه این وسط کسی هم نشانگر موسش را با کدهای جاوااسکریپت شبیه پروانه می‌کرد و روی وبلاگش آهنگ حمیرا می‌گذاشت و این می‌شد قوز بالای قوز!تصویری که سعی دارم ارائه دهم چیز دیگری است، اینکه انگار دنیای اینترنتی ما قرن بیست و یکمی ها، درست مثل دنیای حقیقی اجدادمان، مراحل مختلف و بسیار مشابهی را طی می‌کند. از ابزارسازی‌های ساده شروع می‌کنیم و به مراحل اولیه تمدن می‌رسیم و کم کم مفرغ و مس را کشف می‌کنیم و بعد بهره‌برداری از منابع را یاد می‌گیریم، و در مراحل بعدی (که شاید هنوز به آن‌ها نرسیده‌ایم) رنسانس می‌کنیم و هنر و علم و فناوری را به اوج شکوفایی ممکن می‌رسانیم. گویی دوران وبلاگ‌نویسی، شبیه مرحله اول تمدن اینترنتی ماست، و وبلاگ‌ها، میراث فرهنگی ما اینترنت‌نشینان هستند ... مثل کلوزیوم روم، پارتنون آتن، پرسپولیس مرودشت و دیوار چین ...حرف آخرم این است که به فرزندانمان بگوییم، این میراث را پاس بدارند، که اگر روزی رسید که واقعاَ وبلاگ به شکل کهنه خودش به فراموش سپرده شد، موزه‌هایی بسازیم و آن را به نمایش در آوریم و به آنچه ما را به کانال‌های تلگرام و صفحات اینستاگرام رساند افتخار کنیم ... که یادمان نرود هربار که پست ویرگولی می‌نویسیم، آن را مدیون هزاران وبلاگ‌نویسی هستیم که این مسیر را هموار کردند ... که هربار پادکستی گوش می‌کنیم و موشن فیگوری می‌بینیم، از نشانگر موس شکل پروانه و آهنگ حمیرا هم یادی کنیم ...</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 00:36:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با فیلم زبان یاد بگیریم ؟ - قسمت اول: گفتن و شنیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-g3ir3ofcfw7t</link>
                <description>به عنوان یک معلم زبان، هرگاه از من می‌پرسند چطور به زبان انگلیسی مسلط شدی و در آزمون آیلتس نمره خوبی گرفتی، اولین پاسخ من فیلم و سریال است. دقیقاَ بر عکس چیزی که عموم مردم فکر می‌کنند که فیلم و سریال مکمل متدهای یادگیری زبان است، من تقریباَ هرچه امروز از زبان می‌دانم را به واسطه فیلم، سریال، موسیقی و روش‌ها مشابه آموخته‌ام، و کلاس‌های زبان و دوره‌های آموزشی، نقش مکمل این روش‌ها را داشته است. متخصصان امر آموزش زبان خارجی، همه می‌دانند که همواره بهترین پاسخ، از روش‌هایی دریافت می‌شود که بر اساس رویکرد طبیعی یادگیری زبان تنظیم شده‌اند. رویکرد طبیعی، سعی دارد یادگیری زبان را بطور طبیعی (مانند کودکی که زبان مادری‌اش را یاد می‌گیرد) ایجاد کند. تاکید این رویکرد بر ارتباطات، پرهیز در متمرکز شدن بر قواعد دستوری، ایجاد محیطی بدون استرس و مهیج برای یادگیری و مواجه شدن زبان‌آموز با زبان بدون در اختیار قرار داشتن امکان ترجمه است (مانند کودکی که زبان دیگری نمی‌داند که بخواهد زبان اولش را با ترجمه کردن به آن زبان بیاموزد). در این نوشتار در چند بخش تنظیم شده است، به یکی از مهمترین ابزارهایی که با رویکرد طبیعی به شما زبان یاد می‌دهد، یعنی فیلم‌ها و سریال‌ها، و چگونگی یادگیری زبان بوسیله آنها بر اساس تجربیات خودم می‌پردازم.شنیدن Listeningاولین مهارتی که دیدن فیلم و سریال تقویت می‌کند مهارت‌های شنیداری شماست. این البته، اولین قدم در رویکرد طبیعی یادگیری زبان نیز هست. درست مانند کودکی که قبل از آنکه بخواهد حرف بزند، بخواند یا بنویسد و یا حتی معنای واژگان را بفهمد، چندین ماه، فقط و فقط به والدین و سایر اطرافیان گوش می‌کند. اگر می‌خواهید مانند کسی که در یک کشور خارجی بزرگ شده است، زبان را عمیقاَ بفهمید، باید مانند او بطور مداوم خود را در معرض شنیدن زبان مورد نظرتان قرار دهید. تنها به واسطه شنیدن است که مهارت های بعدی مانند حرف زدن می‌تواند بطور اصولی در شما تقویت شود. برای تقویت شنیدن با فیلم و سریال من سه توصیه اساسی دارم:فیلم‌هایی را ببینید که برایتان جذاب باشداگر فیلم‌ها جذابیت لازم را نداشته باشند، حواس شما بطور ناخودآگاه کمتر تمایل دارند آن را دنبال کنند. کودکی را که هنوز حرف نمی‌زند نگاه کنید. ممکن است شما ساعت‌ها حرف بزنید و او توجهی نکند و به بازی خودش مشغول باشد، اما اگر صدای یکی از والدینش را بشنود، و یا شما نام او را صدا کنید، بلافاصله به سمت آنچه شنیده است بر می‌گردد و بر آن متمرکز می‌شود. اگر می‌خواهید شنیدن اثر خودش را در خودآگاه و ناخودآگاهتان بگذارد، باید آنچه می‌شنوید برایتان جذاب باشد. جذابیت یا از نظر معنای فیلم است (مانند فیلمی که داستان آن را دوست دارید) و یا از نظر تجربه‌ شما از آن (مانند یک سریال طنز که با خنداندن شما تجربه جذابی ایجاد می‌کند.)فیلم را بدون زیرنویس ببینیداگر فیلمی را ببینید که برایتان جذاب باشد، حاضرید کمی سختی را نیز برای دیدن آن تحمل کنید. وقتی به دیگران می‌گویم فیلم را بدون زیرنویس ببینید همه پاسخ می‌دهند : « اما این‌گونه که چیزی نمی‌فهمیم.»راستش را بخواهید اصلاَ هدف اصلی آن است که شما چیزی نفهمید، و آرام آرام معانی را با مصادیق کاربردشان یادبگیرید (درست مثل همان کودک درون مثالمان) و نه با معادل فارسیشان. البته حقیقت این است که احتمالا شما زمانی فیلم دیدن را شروع می‌کنید، که یک آشنایی خیلی ابتدایی با زبان جدید دارید. اما حتی اگر هیچ آشنایی نداشته باشید باز هم توصیه من آن است که فیلم را کاملا بدون هیچ زیرنویسی ببینید، بطوری که اصوات، معانی و کاربردها، در مغزتان باهم ارتباط پیدا کند، و کم‌کم یادبگیرید به زبان جدید فکر کنید.معانی را حدس بزنیددرست مثل کودکی که کم‌کم، با دیدن واژگان و عبارت‌ها در کاربرد معانی آن را حدس می‌زند و یاد‌می‌گیرد، شما نیز سعی کنید معانی را حدس بزنید. اگر فیلم به اندازه کافی برایتان جذاب باشد، و آن را هم بدون زیرنویس ببینید، شما ناخودآگاه شروع به حدس زدن خواهید کرد. نکته مهم آن است که آنچه در مواجهه اول و دوم جنبه حدس دارد، در تکرارهای بعدی، اگر در همان معنا به کار گرفته شود، تبدیل به اطمینان می‌شود و اگر در معنای دیگری باشد، می‌فهمید حدستان غلط بوده و حدس دیگری را امتحان می‌کنید. وقتی چندبار در فیلمی اسپانیایی ببینید که دو نفر در اولین برخورد با یکدگیر می‌گویند Hola می‌توانید حدس بزنید که این واژه در اسپانیایی به معنای سلام است. وقتی در فیلمی آلمانی کسی لطفی در حق دیگری کرد و نفر دوم با عبارت Danke schön به او پاسخ داد، می‌فهمید این عبارت احتمالا معنای تشکر می‌دهد. به این صورت بدون آنکه مغزتان را به ترجمه عادت بدهید، بسیاری از مفاهیم را بر اساس حدسیاتتان می‌آموزید.گفتن Speakingگفتن دومین مرحله از یادگیری زبان با رویکرد طبیعی است. یکی از اولین کار‌هایی که شما بعد از دیدن فیلم و شنیدن عبارت‌ها می‌کنید، تلاش برای تکرار کردن آنهاست. درست مانند کودکی که در ابتدا سعی می‌کند واژگان و عبارت‌های ساده را تکرار کند، در حالی که ممکن است هنوز درک درستی از قواعد آن نداشته باشد و حتی دستورزبان اشتباهی را به‌کار ببرد. اگر شما با این روش گفتن را بیاموزید، نتیجه نهایی کار نیز، مانند کسی که در کشوری خارجی بزرگ شده است، تسلط شما در هنگام صحبت کردن است. در مدت کوتاهی بعد از آنکه شنیدن را با روش‌های گفته شده تمرین کردید، می‌توانید تمرین گفتن را نیز با روش‌های زیر آغاز کنید:دیالوگ‌های مورد علاقه‌ خود را حفظ کنید.هر فیلمی حتماَ دیالوگ‌های زیبایی نیز دارد. بعضی فیلم‌ها حتی با دیالوگ‌هایشان به خاطر آورده می‌شوند، مانند دیالوگ فیلم فارست گامپ «زندگی مانند یک جعبه شکلات است.». شما هم حتما در هر فیلمی، از بعضی دیالوگ‌های برخی شخصیت‌های محبوبتان بیشتر خوشتان می‌آید. یا به دلیل عمق معنای آن دیالوگ و یا به علت جالب بودن جمله‌بندی یا آن، و یا صرفاَ به خاطر خنده‌دار بودن یا سرگرم‌کننده بودن آن. من شخصاَ اکثر دیالوگ‌های شخصیت چندلر در سریال فرندز را حفظ هستم. دیالوگ‌های جذاب و محبوب را حفظ کنید. شما با حفظ کردن دیالوگ‌ها نه تنها حافظه زبانی خود را تمرین می‌دهید، بلکه واژگان و عبارت‌های عامیانه‌ای را حفظ کرده‌اید که می‌توانید بعداَ با جایگزین کردن برخی لغات، بازگو کنید. حفظ کردن دیالوگ‌ها سنگ بنای حرف زدن، و ساختن دیالوگ‌های شخصی خودتان را هنگام مکالمه به زبان جدید در ذهن شما خواهد گذاشت.اصطلاحات جدید را یادداشت کنید.وقتی به اصطلاحات یا عبارت‌هایی برخورد می‌کنید که برایتان تازه‌است، آن‌ها را یادداشت کنید. یاداشت کردنتان باید به این صورت باشد که متن عبارت یا اصطلاح را بنویسید، و جلوی آن به زبان خودتان (ولی ترجیحاَ به انگلیسی) بنویسید که این اصطلاح را شخصیت فیلم در چه موقعیتی بکار برده است. دفترچه‌ای برای یادداشت کردن اصطلاحات داشته باشید که هر صفحه آن مربوط به یک اصطلاح است. اگر در همان فیلم یا فیلم دیگری دوباره به آن اصطلاح برخورد کردید، در صفحه مربوط به اصطلاح موقعیت دوم را نیز بنویسید. این‌کار را آنقدر ادامه دهید تا کم‌کم بتوانید زمان بکار بردن آن اصطلاح را درک کرده و یا حتی معادل فارسی آن را حدس بزنید.آهنگ واژگان و عبارات را تقلید کنیدهرجا به واژه، عبارت، جمله یا اصطلاحی برخورد کردید که معنای آن را از قبل می‌دانستید، درست مانند کودکی که معنای بسیاری جملات را می‌فهمد اما هنوز حرف نمی‌زند، باید تلاش کنید تا آن را عیناَ تکرار کنید. تکرار کردن نه‌تنها آن معنا را در ذهن شما جا می‌اندازد، بلکه کاربرد مهمترش آن است که تلفظ و لهجه شما را بهبود می‌بخشد. سعی کنید واژه، عبارت، جمله یا اصطلاح را دقیقا با آهنگی که بازیگران فیلم می‌گویند ادا کنید تا کم‌کم تلفظ واژگان و لهجه ادای جملات برایتان درونی شود.فراموش نکنید که همانطور که در ابتدای متن گفتم، کلاس‌های زبان و دوره‌های آموزشی، نقش مکمل این روش‌ها را دارد و اگر از نظر مالی در مذیقه نیستید، آنها را نیز امتحان کنید.</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 21:19:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخالفت با مردسالاری، عملی مردسالارانه است!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosaheb/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dorieh8czpaf</link>
                <description>عکاس : سهراب مصاحبچندی پیش در جمعی فمینیستی بحثی پیرامون فیلم‌های پورن (مستهجن) بود، و برخی دوستان (که عمدتاَ نیز از خانم‌ها بودند)، این فیلم‌ها را بر اساس استدلال «استفاده ابزاری از زن» تقبیح می‌کردند. اولین سوالی که به دنبال طرح چنین استدلالی به ذهن می‌آید این است: «تعریف دقیق اصطلاح استفاده ابزاری چیست؟» آیا فقط زنان ابزاری شده‌اند؟ آیا بازیگران مرد این فیلم‌ها نقش ابزاری ندارند؟ آیا مخاطب فیلم‌های مستهجن تنها مردان هستند؟ چرا بازی در فیلم سینمایی رئال استفاده ابزاری نیست، اما بازی در فیلم پورنو مصداق ابزاری‌شدگی است؟طرح چنین سوالاتی می‌تواند ما را به نقطه مهمی برساند، آنکه حتی روند بررسی و نقد فمینیستی یک آبژه‌ای مانند فیلم پورن، دچار مردسالاری شدیدی است. واقعیت آن است که بدن مرد نیز، در این فیلم‌ها در خدمت لذت بیننده قرار می‌گیرد، پس مردان نیز در آن ابزاری شده‌اند. واقعیتی که ذهنیت مردسالار حاضر به پذیرش آن نیست. اما در سمت مقابل، مخاطب این فیلم‌ها نیز تنها مردان نیستند، به شخصه دختران بسیاری را می‌شناسم که علاقمند به تماشای پورن هستند، پژوهش‌های بین‌المللی نشان می‌دهد گرایش به پورن در زنان بیشتر از مردان است (لذت بردن بازیگر زن از رابطه جنسی، در دنیایی که رابطه جنسی عمدتاَ در خدمت لذت مرد است، می‌تواند علت مهمی برای این گرایش بیشتر زنان باشد). این‌جا بار دیگر غلبه تفکر مردسالار بر تحلیل موضوع دیده می‌شود. جامعه‌ای که زن را در خدمت لذت مرد می‌بیند، برایش قابل پذیرش نیست که زن نیز خود طالب لذت بوده و می‌تواند از دیدن چنین فیلمی نیز لذت ببرد. اما سوال بنیادی‌تر آن است که اصلاَ چرا باید چنین فیلمی را مصداق ابزاری‌شدگی انسان قلمداد کرد و تفاوت آن با سایر نقش‌آفرینی‌های انسان در هنر و صنعت سرگرمی چیست؟ در این‌جا یکبار دیگر چیرگی اندیشه مردسالار به وضوح دیده می‌شود، چرا که در گفتمان سنتی مردسالار است که «لذت» و «استفاده» معنای یکسانی می‌دهند. گفتمانی که هزاران سال زن را چون کالا، و رابطه جنسی را چون استفاده از آن کالا دیده است، نمی‌تواند «لذت جنسی» را از «استفاده ابزاری» تفکیک کند، و هرگونه ارجاع به این گونه از لذت را مصداق ابزاری‌شدگی می‌بیند. در حالی که برای مثال اگر یک اثر هنری (مثلا فیلم) لذت نگاه کردن به غروب را به تصویر بکشد، آن را ابزاری‌شدگی خورشید(!) نمی‌گویند. به لحاظ منطقی تفاوت معناداری میان دو تصویر وجود ندارد، صرفاَ تداعی لذت اول در ذهن جامعه‌ای که با گفتمان مردسالارانه خو گرفته، مواردی مثل «کالا»، «ابزار» و «استفاده» خواهد بود.بدن زن، با فرم خارق‌العاده آن، هزاران سال سوژه هنر بوده است، اما بحث ابزاری‌شدگی، عموماَ در بستری مطرح می‌شود که این صورت زیبا‌یی‌شناختی با عواطف جنسی پیوند بخورد، که حاصل سلطه گفتمان مردسالار بر نگاه به این پدیده‌هاست. آنچه شایسته تأمل است، نفوذ غیرقابل انکار این گفتمان، بر ذهن قریب به اتفاق افراد، حتی در محافل فمینیستی، و حتی در میان خود زنان است. این ایراد محدود به برهنگی یا فیلم‌های مستهجن نیز نیست. در بحث تعارضات جنسی، تعریف تعارض و تجاوز، بر سازه‌های اجتماعی مردسالارانه (مثل خانواده پدرسالار) بنا شده، در بحث حقوق زنان، حتی مقوله برابری از منظری مردسالارانه بررسی می‌شود (زنان به دنبال دستیابی به حقوقی هستند که مردان در حال حاضر دارند، و از روش‌هایی که مردان به آن‌ها دست یافته‌اند)، از همه این‌ها فراتر، خود مطرح کردن ایده‌ فمینیسم (زنانگی‌گرایی) ایده‌ای مردسالارانه است، که در بستر گفتمانی بوجود می‌آید که به صورت قالبی و استریوتیپیکال مرزهای مرد بودن و زن بودن را برای رسیدن به اهدافی پدرسالارانه مشخص کرده است.درواقع کلیه مفاهیم چنان در بند گفتمان مردسالارانه هستند، که بدون تغییر بنیادی این گفتمان حتی ایده برابری مضحک به نظر می‌رسد. چنان‌که فوکو در تحلیل گفتمان‌های قدرت مطرح می‌کند که سلطه قدرت، از طریق گفتمان انجام می‌شود، و وقتی فرد با دفاع از چیزی که گفتمان قدرت تعریفش کرده (مثل تعریف جنسیت) در برابر قدرت مقاومت نشان می‌دهد، در واقع دارد بر اساس همان ضوابطی که قدرت تعیین کرده عمل می‌کند و به این صورت، مقاومت در برابر قدرت (اگر در قالب همان گفتمان انجام شود) در واقع باعث تقویت نیروی‌های سلطه قدرت خواهد شد. امید آن است که اندیشمندانی که به بهبود وضعیت جوامع از نظر مطالعات جنسیتی می‌اندیشند، بجای از طرح استدلال‌های ناقص (و سوفسطایی) مانند «استفاده ابزاری»، تلاش کنند گفتمان بنیادی را بازتعریف کنند.سهراب مصاحبتیرماه 1398</description>
                <category>سهراب مصاحبی</category>
                <author>سهراب مصاحبی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 00:33:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>