<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Moshavash</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moshavash</link>
        <description>اینجا می‌نویسم که نوشته باشم. شاید از پر کردن دفتری که خوانده نخواهد شد بهتر باشد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:09:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3953169/avatar/ZFh1HT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Moshavash</title>
            <link>https://virgool.io/@moshavash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Night Crawler</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/night-crawler-aay5v9lwk6m3</link>
                <description>«ایدهٔ بازار خودتنظیم یک آرمان‌شهر سخت است. چنین نهادی نمی‌تواند برای مدت طولانی وجود داشته باشد مگر آنکه بنیاد انسانی و طبیعی جامعه را نابود کند.»کارل پولانی، The Great Transformation. (نقدِ بازارِ کاملاً خودتنظیم و پیامدهای اجتماعی/محیطی آن)در این مقاله نظرم را درمورد فیلم خزنده شب (Night Crawler) بیان می‌کنم و ارتباط تنگاتنگ آن با مفاهیم اقتصادی و مخصوصا انتقاد عیان آن به اقتصاد بازار آزاد را باز می‌کنم.در ابتدا، اگر که فیلم را ندیده اید، پیشنهاد میکنم بخش اول بدون اسپویل تحلیل را بخوانید و از خواندن بخش دوم آن خودداری کنید. اما اگر از افشا شدن داستان واهمه ای ندارید، به طریق عادی به خواندن ادامه دهید :))معرفی بدون اسپویلفیلم درمورد مردی است که یک کسب و کار یک نفره به راه می‌اندازد. هدف او، مانند هدف هر بنگاه اقتصادی دیگر، افزایش بهره‌وری و درآمد است. در خلال فضای نئونوآر فیلم، چالش های راه اندازی این کسب و کار خرد مقیاس را دنبال می‌کنیم و اینکه شخصیت اصلی فیلم به چه شکل با این چالش ها دست و پنجه نرم می‌کند.فیلم از مجموعه فیلم های خوش ساخت مستقل سال ۲۰۱۴ است و بازیگر های خوبی مانند جیک جیلنهال و ریز احمد در آن نقش آفرینی می‌کنند.بخش با اسپویلدر ابتدای فیلم شخصیت اصلی (لو بلوم) را می‌بینیم که با دزدی فنس خانه ها و محوطه ها گذران زندگی می‌کند. در همین حین وقتی ماموران محافظتی که دولتی نیستند را می‌بیند به آنها حمله ور می‌شود تا از زیر بار مسئولیت فرار کند. همین ابتدا نشان می‌دهد که سوژه فیلم، موجودی بالذات بی قانون و بی اخلاق است که اگر از بند تمدن و قانون رها بشود می‌تواند کاملا غیر انسانی عمل کند. کاملا قابل تصور است که اگر جامعه ای به این مرحله برسد، با جنگل بی قانون تفاوتی نمی‌کند. این دیدگاه با دیدگاه اقتصاد دانان بازار آزاد تطابق نزدیکی دارد. آنها معمولا بر اساس همین پیش فرض ها به پایه ریزی دیدگاه خود نسبت به روابط اقتصادی داخل یک جامعه اقدام می‌کنند.شخصیت اصلی داستان در صحنه بعدی در زمان مصاحبه استخدامی به صورت کاملا متقاعد کننده ای با کارفرما مذاکره می‌کند. اگر در مصاحبه مجموعه های مختلف ایرانی یا خارجی شرکت کرده باشید، قطعا دیده اید که دایره کلماتی که افراد برای فروش خودشان در شرکت ها به کار می‌گیرند، محدود است. در زمان نشان دادن قابلیت ها و مزیت های شخصی از کلمات با بزرگ نمایی و هنگام نمایش ضعف های فردی یا ضعف های مجموعه با کلمات شیک و تقلیل دهنده منظور خود را می‌رسانند. دقیقا مجموعه کلمات استفاده شده توسط لو بلوم(شخصیت اصلی فیلم) در کل فیلم از همین مجموعه کلمات است تا حس یک شخصیت کلیشه ای را برساند. چنین ویژگی هایی، شخصیتی تیپیکال، قابل پیش‌بینی و بدون پیچیدگی های روانی می‌سازد. فلذا کاملا مخاطب را از همدلی کردن دور می‌کند تا بتواند نقد خود را به سیستم بازار آزاد به کرسی بنشاند.جلو تر که می‌رود، با گروه فیلم برداری صحنه های تصادف آشنا می‌شود. آنها از صحنه های تصادف، تیراندازی و حوادث فیلم می‌گیرند و به ایستگاه های خبرگزاری می‌فروشند. در فیلم به نظر نمی‌رسد این فیلم ها به صورت منظم توسط نهاد های نظارتی بررسی شود بنابراین یک نمونه ایده‌آل برای نمایش بازار کاملا آزاد است. نه خبری از قیمت گذاری دستوری هست، ضمن اینکه تعداد زیادی بازیگر در سمت عرضه و تقاضای آن در حال فعالیت هستند. در این بازار هر کسی که با خلاقیت خود بتواند فیلم بهتری ضبط کند، سود بیشتری کسب می‌کند. از سود بیشتر می‌تواند بر روی گسترش کسب و کار خود سرمایه گذاری کند، تعداد واحد های فیلمبرداری بیشتری استخدام کند، حاشیه سود خود را گسترش بدهد و در نهایت آن تنها پاداشی که بازار آزاد به او ارائه میکند (پول) را دریافت کند.در ادامه پای لو بلوم به ایستگاه های خبری باز می‌شود. به مانند یک مدیر باهوش، سعی می‌کند با هر کسی که می‌تواند، ارتباطات شخصی و نزدیک بگیرد. این ارتباطات هیچ قدمی برای ارتباط انسانی نیست. تماما سود نهایی است که این ارتباطات را نگاه می‌دارند. او تنها به دنبال Networking است. با ظهور تکنولوژی های جدید، دنیای استخدام، گرفتن پروژه های خوب و به طور کلی کسب و کار متاثر از عاملی به نام Networking شده است. منظور این است که برای داشتن کسب و کار سرزنده یا استخدام در شرکت های سرآمد نه تنها به دانش فنی بالا نیاز است، بلکه شبکه سازی در حوزه فعالیت بسیار حائز اهمیت است. در همین راستا پیشنهاد می‌دهند که به جای اینکه فرد تنها بر توان فنی خود متمرکز بشود، از طرق مختلف با آدم های مختلف آشنا بشود، در حوزه خود برند شخصی خود را برپا کند تا در زمان لازم از آن طریق به کار جدید معرفی بشود. این معرفی ها و شبکه سازی ها موضوع جدیدی نیستند و از گذشته وجود داشته اند اما نکته ای که جدیدتر است این است که در اکثر اوقات این معرفی ها به یک معامله برد برد تبدیل شده. یعنی هیچ بعد معرفتی در میان نیست تا باعثی تعمیق روابط انسانی بشود. فقط سود در این روابط مهم است! این فیلم به صورت درخشانی پوچ بودن این نوع روابط انسانی را نشان می‌دهد. ارتباطات لو بلوم با فرد زیردستش تنها تابع میزان سود و منفعتی است که به خودش می‌رسد. ارتباطاتش با افراد داخل ایستگاه خبری تماما ظاهری، برای شناخت کارکرد ایستگاه خبری است. روابط او هیچ عمقی نمی‌گیرد. تنها ارتباط سطحی که. در فیلم نمایش داده می‌شود ارتباط دوستانه لو بلوم با مسئول بخش خبر های فوری است. حتی این ارتباط هم در هنگام بروز اختلاف سر دستمزد سریعا نادیده گرفته می‌شود چون هدف هر دو کسب سود بیشتر است دقیقا همان هدفی که یک معامله دنبال میکند. در یک کلام، هیچ بعد انسانی در میان نیست چون انسان ها در گروه با هم قرار نمی‌گیرند. همگی اتم هایی هستند که در یک جا قرار دارند، ارتباط عمیقی وجود ندارد، قرار نیست هم وجود داشته باشد.آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل نقل قول معروفی دارد:«ما نه از روی نیک‌خواهی قصاب، نانوا یا آبجوش انتظار شام داریم، بلکه از روی توجه آن‌ها به منافع خودشان.»آدام اسمیت، ثروت مللجمله آدام اسمیت در ظاهر روی بدی ندارد، بیشتر بر روی این تمرکز می‌کند که اگر این ایده اقتصادی پیاده بشود، واحد های اقتصادی خود به خود بخاطر جاه طلبی که برای افزایش سود و افزایش منابع خود دارند، بدون هیچ منتی بهترین کیفیت خود را ارائه می‌کنند. اما روی دیگر سکه این است که اگر آن بعد رقابتی و سودجوی آدمیزاد برای افزایش خلاقیت و بهره وری زیادی ارج نهاده شود، ارزش های اخلاقی جامعه مورد تهدید قرار می‌گیرد. فیلم دنیایی که همه این ایده را باور کرده اند به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که پایبندی به آن دنیا را جای بسیار بدتری می‌کند.با گذشت فیلم، شخصیت اصلی همان خوی وحشی گری که در ابتدای فیلم در حمله به مامور حفاظتی دیده بودیم را به وفور به نمایش می‌گذارد. مثلا، در این بازار به شدت رقابتی هیچ ابایی از حذف فیزیکی رقیب ندارد، از انسان های قربانی جرائم تنها به عنوان سوژه های فیلمبرداری استفاده می‌کند(حتی اگر آن افراد در صحنه جرم قابل نجات دادن باشند!)، برای رسیدن به کیفیت بهتر فیلم های خبری، تا جایی که پایش گیر نفتد به قانون شکنی دست می‌زند، برای رفع تنش های داخل مجموعه خود هیچ ابایی از تله گذاشتن برای همکار خود ندارد و ... . در کل نه قانون برایش مهم است نه انسانیت. فقط کسب حاشیه سود بیشتر، بهبود محصول نهایی و پولدار شدن! شاید تنها چیزی که در ذهن لو بلوم می‌گذرد جامه عمل پوشاندن به این حرف فریدمن باشد:«تنها و تنها یک مسئولیت اجتماعی برای بنگاه وجود دارد. استفاده از منابعش و انجام فعالیت‌هایی برای افزایش سود آن.»میل‌تون فریدمن، سپتامبر 1970.نظر شخصی خودم درمورد بازار آزادقطعا متمایل شدن افراطی به هر ایده و چسبیدن به آن ضرر دارد، یکی از آن ایده ها بازار آزاد است. به هر حال افرادی که این مقاله را می‌خوانند احتمالا با اقتصاد ایران آشنا هستند و می‌توانند راحت تر ببینند که تنظیم گری افراطی در بازار چه بلایی به سر اقتصاد و مردم عادی می‌آورد. به همین علت شاید درد هایی که بازار آزاد ایجاد می‌کند، به نظر خواننده، راحت تر از وضعیت فعلی باشد. نکته مثبت اقتصاد بازار آزاد، به زعم من، این است که به شدت با غریزه آدم نزدیک است، همچنین نمونه هایی از بهروزی اقتصادی با این سیستم در چند صده گذشته قابل مشاهده است. اما از طرف دیگر دل دادن افراطی به آن جامعه را به جنگل بی در و پیکر تبدیل می‌کند. برای همین به نظرم این ایده به سیاهی که فیلم نشان می‌دهد نیست و میشود و باید که با اعمال تنظیم گری های محدود از اخلاقی بودن جامعه اطمینان حاصل کرد. تاکید میکنم با تنظیم گری محدود!</description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه پنهان انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-jdtb5mlxkrh8</link>
                <description>من اخیرا دوست دارم که تناقضات نهانی انتخاب ها را بیشتر ببینم. برایم جذاب است که پیچیدگی دینامیک کار ها را درک کنم. مثال بزنم، من گاهی روتین زندگی ام را می‌شکنم تا به یک وظیفه خاص بیشتر برسم. زمان بیشتر برایش بگذارم و نتیجه بهتر بگیرم. برای همین از ورزشم می‌زنم. تا زمان گذاری درست تری انجام بدهم. غافل از اینکه تعادل عادی روزانه من به سبب همان ورزش منظم، خواب منظم بوده است. این تغییر نظم معمولا باعث تغییر کیفیت و میزان خواب، و نوسانات خوابی من باعث اختلال در سیستم گوارشی من می‌شود. و در نتیجه به جای اینکه با کمتر ورزش کردن زمانم اضافه بشود، کیفیت زندگیم به شدت کاهش پیدا میکند و زمان اضافی که نصیبم شده بود ظرف دو سه هفته منفی میشود!این مسئله در اقتصاد به صورت خاص نمود واضحی دارد. سیاست مداری که تصمیم میگیرد برای جذب رای بیشتر یا حتی با نیت خیر دست به افزایش افراطی دستمزد بزند، تنها به این فکر میکند که قشر کارگر را با خود همراه کند. چرا؟ چون تعداد کارگر از کارفرما بیشتر است. به نظر کار مردمی تری به نظر می‌رسد. یا حتی شاید از گرسنگی تعدادی از مردم واقعا دارد زجر می‌کشد. در عین حالی که در کوتاه مدت این تصمیم به نفع او عمل می‌کند و حمایت و دعای خیر گروهی از مردم را با خود همراه می‌بیند، اما در بلند مدت این رفتار به ضرر همه تمام می‌شود. چون اگر مقدار افزایش دستمزد از مقدار تعادلی که بازار لازم دارد بالاتر باشد، عملا باعث می‌شود که مقدار تقاضای نیروی کار کمتر بشود و با وجود عرضه بیشتر مقدار استخدام ها کاهش پیدا بکند. به عبارت دیگر، چون حداقل کارمزد بیشتر شده است، تعداد کارفرماهای کمتری حاضر هستند که نیرو در استخدام خود داشته باشند. شاید عدم تولید یا کاهش تولید به صرفه تر باشد. فلذا با اینکه این تصمیم آدم های در استخدام را خوش حال میکند ولی همچنان تعدادی را بیکار میکند.جمله جالب تری که در کتاب مبانی علم اقتصاد گریگوری منکیو دیدم این ادعا بود که، در کوتاه مدت تصمیمات برای افزایش بهره وری و افزایش عدالت اقتصادی در تضاد هم هستند.افزایش بهره وری را معمولا برابر با افزایش تولید میدانند. افزایش تولید یعنی افزایش کیک اقتصاد، افزایش تولیدات کلی یک نهاد اقتصادی، کشور و .... از طرف دیگر افزایش عدالت یعنی همان کیک اقتصاد را به مقدار مساوی تر بین افراد تقسیم کنیم. می‌دانیم که ضریب جینی بالا یا اختلاف طبقاتی زیاد برای مردم مطلوب نیست. نه به لحاظ فردی امر مطلوبی است نه به لحاظ امر اجتماعی چرا که شکاف طبقاتی و انسجام اجتماعی را کاهش می‌دهد. ادعای کتاب بیان میکند که یک اقتصاددان صادق هیچ گاه نمی تواند ادعا کند که تصمیمی که میگیرد همه مسائل را با هم ودرجا میتواند بهبود بدهد. یعنی اگر یک راه حل ارائه کرد که باعث افزایش تولید واحد های صنعتی می‌شود، احتمالا میتوان نتیجه گرفت که باعث میشود به دو قطبی بودن جامعه دامن بزند یا باعث بیکاری عده ای بشود یا .... و بالعکس اگر کسی وعده عدالت داد احتمالا در کوتاه مدت تعداد بنگاه اقتصادی را به نابودی می‌کشاند. این هزینه ها در همان شعار اولیه نهفته است فقط نیاز به بررسی عمیق تر دارد. </description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 11:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال Love Death Robots</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-love-death-robots-yjgltqql3ni4</link>
                <description>این سریال توسط نت فلیکس ساخته شده است و به صورت آنتولوژی ارائه می‌شود. عبارت آنتولوژی معمولا زمانی به کار می‌رود که فصل های یک سریال با هم توالی موضوعی نداشته باشند و بتوان آن را مستقلا دید و بررسی کرد. مثل سریال True Detective که در هر فصل به دنبال یک پرونده جنایی می‌رود. این سریال ولی به مانند سریال موفق Black Mirror این عدم توالی موضوعی را به سطحی بالاتر برده اند و توالی موضوعی بین دو اپیزود متوالی هم مشاهده نمی‌شود. حتی شاید بتوان گفت تنوع در این سریال مقداری از Black Mirror هم بیشتر باشد چرا که تکنیک ساخت، ظاهر قسمت ها و حتی استودیو های سازنده هم در هر قسمت با دیگری متفاوت است. بنابراین در یک فصل از تمامی تکنیک های ساخت انیمیشن، stop motion و ... مشاهده میکنیم. تنها قسمت مشترک اپیزود های مختلف این سریال پرداختن به تکنولوژی و خطرات و آسیب‌های آن است که گاها آن هم در اپیزود ها مغفول واقع می‌شود و به موضوعات دیگر پرداخته می‌شود.دیوید فینچر از سازنده های اصلی این سریال محسوب می‌شود. به نظرم او و تیمش مخاطب امروزی را به بهترین نحو شناخته اند. مخاطبی که توان تمرکز بیشتر از ۱۰ دقیقه را ندارد و به شدت تنوع طلب است. برای همین هر قسمت این سریال بین ۳ دقیقه تا حداکثر ۲۰ دقیقه است و همانطور که گفتم، هیچ دو قسمت متوالی ای به هیچ عنوان مثل هم نیست. این سبک ساخت کاملا مناسب نسلی است که با ریلز های اینستاگرام، short های یوتیوب و مطالب رنگارنگ شبکه های اجتماعی بزرگ شده اند. این رویکرد با اینکه احتمالا سود سرمایه گذاران را به همراه دارد، اما روی تاریکی هم دارد. این سریال هیچ گاه نمی‌تواند یک مسئله را به عمق ببرد و تاثیر جدی روی ناخودآگاه مخاطب بگذارند. تمامی انتقادها، ایجاد ترس ها از تکنولوژی همگی در سطح ارائه ایده اولیه باقی می‌مانند.در انتها، گرچه میتوان اذعان کرد که این سریال به خوبی محتوایی بسیار متنوع و کم عمق مناسب سلیقه کاربران درست کرده است، اما تلاشی برای تلنگر به مخاطب در جهت بهبود این مسیر نمی‌زند. حتی در مسیر عکس مسائل مورد انتقاد خود گام بر میدارد. یعنی با اینکه از اثرات مخرب تکنولوژی سخن می‌گوید، خود آگاه نیست که سریالش با سبک ارائه ای که انتخاب کرده است، در جهت کم عمق کردن اثر و بالطبع مخاطب گام بر میدارد. سطحی کردن مخاطب، او را در مقابل تهدیدات شناختی تکنولوژی بی دفاع می‌کند و در نهایت در دامان همان تهدیدات می‌اندازد.</description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 21:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Little Miss Sunshine</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/little-miss-sunshine-lh40pbzkitl0</link>
                <description>فیلم Little Miss Sunshine ساخته سال ۲۰۰۶ آمریکا در ژانر کمدی و ماجراجویی است. از اولین باری که دیدم حس نزدیکی خاصی به فیلم داشتم. بعد از ۳-۴ بار دیدن تازه برای این دوست داشتن کلمه پیدا کردم و در این نوشته سعی میکنم شوقم را برای دیدن این فیلم منتقل کنم. نوشته ام را در دو بخش ارائه میکنم، بخش اول معرفی فیلم و بخش دوم تحلیل ریز تر فیلم از نگاه خودم است. بخش اول بدون اسپویل باقی می‌ماند ولی بخش دوم را نمیشد بدون افشاسازی داستان ارائه کنم.معرفی من معمولا با کمدی هایی که از فرهنگ های دیگر هستند نمی‌خندم چون اساسا کمدی نیاز به قرابت فرهنگی به زبان و فرهنگ مبدا اثر دارد. ولی این فیلم بخصوص مسئله ای را به سخره گرفته است که اکثر جوامع را احاطه کرده است. گویا در این بستر زیست می‌کنیم بدون آن که بدانیم. این فیلم نقد بزرگی به فرهنگ موفقیت و سلبریتی محوری دارد. مثلا عباراتی هستند که به مرور در لایه های زیرین صحبت هایمان وجود دارد و گاها تا عمق فکر و ذهنمان رسوخ کرده شبیه &quot;کسی که موفق نشده، حتما تلاش نکرده&quot; یا &quot;بازنده ها تقصیر خودشان است&quot; و هزاران انگاره دیگر که بین افراد به صورت ناخوداگاه منتقل می‌شود. همین عبارات زیر بنای نگاه چند کاراکتر اصلی این فیلم را تشکیل می‌دهد. مسئله دیگری که به آن نقد جدی وارد می‌کند، اعمال استاندارد در تمامی ابعاد زندگی توسط جامعه است. این استاندارد ها در طرز زندگی کردن، شیوه آرایش صورت و بسیاری نکات ریز و درشت دیگر نمایان می‌شود.فیلم با فراز و فرودهای جذابش به این کلیشه های القا شده توسط جامعه انتقاد می‌کند و نشان می‌دهد که این ها نه تنها لزوما درست نیست، بلکه پافشاری بر آنها می‌تواند بر عمق افسردگی افراد و اجتماع بیافزاید. بیش از این از داستان تعریف نمیکنم و امیدوارم که ترغیب شده باشید که فیلم را تماشا کنید.تحلیلفیلم با چند نمای معرف از کاراکتر های اصلی شروع می‌شود که تقریبا مهم ترین نکات ابتدای آرک شخصیتی آن‌ها را نشان می‌دهد. کودکی (Olive) که تا کوچک ترین عکس العمل های خوشحالی اش را دارد یاد میگیرد تا شبیه ملکه های زیبایی بشود. پدر خانواده (Richard) در حال برگزاری دوره های موفقیت در چند قدم و به قول خودمان پکیج فروشی های متداول است. پدر بزرگ و Frank (با بازی Steve Carell) هر دو در مقام بازنده وارد بازی می‌شوند. یکی تجربه خودکشی را اخیرا از سر گذرانده و دیگری زندگی را روی دنده خلاص گذاشته و به عنوان معتاد به مواد مخدر وارد داستان می‌شود.همین نما های معرف تا حدود خوبی ما را در میان ماجرا و فضای خانواده می‌آورد و دو قطبی که در ادامه فیلم خواهیم دید را نمایان می‌کند. می‌بینیم که در جهان بینی ریچارد هر کسی به جز خودش و فرزندانش در تیم بازنده ها هستند. افراد بازنده تقصر خودشان است و به همین سبب در چشم او فاقد ارزش هستند. ولی افرادی که هدفی در ذهن خود دارند، باید تا ته مسیر بدون پذیرش شکست به موفقیت برسند تا در تیم برنده ها باقی بمانند. این مرز ذهنی موجب فاصله گذاری در همه تعاملات اوست. این ساده سازی جهان به برنده و بازنده، حس همدلی او را کور کرده و هر از گاهی تعاملاتش را تا مرز تنش با باقی افراد می‌کشاند. قسمت بدتر این طرز فکر این است که در فرزندان او به شیوه های مختلف درونی سازی شده است. درمورد پسرش با تعریف یک روزه سکوت به همراه مناسک دیگر برای رسیدن به هدف والای ثبت نام در نیروی هوایی درونی سازی شده است. دخترش هم شرکت در مسابقه دختر شایسته (Little Miss Sunshine) را هدف زندگی خود قرار داده و به خاطر سنگینی این دید پدرش بر او، متحمل استرس و فشار می‌شود.درام داستان اما به مرور شروع می‌شود و تک تک این اهداف و آمال و آرزو ها را به شکست می‌کشاند تا نشان بدهد که تلاش برای اهداف خوب است ولی این اهداف هویت کاراکتر ها نباید تعریف بشود، چرا که نیل به آنها فقط تابع میزان تلاش و اراده آنها نیست، بلکه گاها عامل شانس و نا یقینی دنیا هم مانع رسیدن به آن‌ها می‌شود. خود ریچارد، با وجود این ادعاهای بزرگ، زمانی با سیلی واقعیت روبرو می‌شود که متوجه می‌شود که هیچ سرمایه گذاری حاضر به سرمایه گذاری روی پروژه او نیست و آن ۹ گام موفقیت هیچ گاه قرار نیست که او را نجات بدهد. پسر خانواده (دواین با بازی Paul Dano) با وجود عزم راسخش برای پرواز، متوجه می‌شود که کور رنگی دارد و به طریق معمولی که در ذهن داشت هرگز پرواز نخواهد کرد. داستان فرانک هم در همین راستا می‌گنجد. او که روزی بخاطر گرفتن رتبه نخست بورسیه دانشگاه نماد موفقیت در ذهن خود و احتمالا عده فراوان دیگری محسوب می‌شده، به خاطر شکست عشقی کارش به خودکشی می‌رسد و در حین فیلم او را فردی در حال درمان و مخالف طرز فکر ریچارد می‌بینیم. این شکست ها شخصیت های ما را کاملا دگرگون می‌کنند و از انها موجوداتی واقع گراتر و همدل تر می‌سازد.اما یک سوال، مشکل داشتن چنین طرز نگاهی چیست؟ مهم ترین مسئله ای که فیلم به آن اشاره می‌کند این است که مقاومت در برابر قبول شکست، انکاری سرچشمه گرفته از سطحی نگری است. این سطحی نگری باعث قضاوت نا بجا درمورد دیگران و در نهایت عدم همزادپنداری و دوری از اجتماع می‌شود. در تک تک لحظاتی که شخصیت ها غمی را با خود دارند، همدلی و حمایت باقی اعضای خانواده می‌تواند آن‌ها را به بازی زندگی برگرداند. این همدلی با شکست خورده چیزی نیست که این طرز نگاه بتواند تحمل کند. چرا که هرگونه نزدیکی به شکست خورده ممکن است در ذهن مصمم آنها خللی ایجاد کند و فرصت پیروزی را از آنها بگیرد. و اما پایان بندی فیلم. نمی‌شود از این فیلم صحبت کرد و درمورد طغیان گری بزرگ این خانواده در انتهای فیلم صحبت نکرد. پس از گذر از هفت خوان، در انتهایی ترین لحظات دختر به مسابقه می‌رسد و قرار به حضور او در مسابقه می‌شود. فضای سمی مسابقه با نشان دادن کالایی شدن دختران خردسال برای قضاوت بزرگسالان به نمایش در می‌آید. حاضران و داوران مسابقه گویا قالب های مشخصی برای انتخاب دختر شایسته دارند و قرار گرفتن در آن قالب ها ارزش شرکت کننده را مشخص می‌کند. دندان های لمینت شده دختران، کار کردن بی رحمانه روی تناسب اندام آنها و تلاش برای نمایش لبخندهای مصنوعی روی لبان آن‌ها منزجر کننده هستند. گویا معیار اصلی داوری میزان نزدیکی به یک الگوی خاص چهره و بدن است. در این فضای سمی، Olive که تنها دختر با صورت و بدن عادی نمایش است، روی صحنه می‌آید. گویا همان ابتدا تماشاچیان، داوران و احتمالا خود خانواده او متوجه فاصله معنادار استاندارد های این مسابقه با این دختر می‌شوند. از سکانس های جذاب فیلم برای من جایی بود که پدر(ریچارد) و باقی اعضای خانواده با اینکه در مسیر این مسابقه متحمل سختی های فراوان شده بودند، در لحظات نهایی سعی در منصرف کردن Olive از نمایش روی صحنه داشتند. اما دختر گویا در لحظه آخر هم تلاش برای هدف را انتخاب کرد. انتخاب موسیقی و حرکات رقص او هم خود نشان از طغیان گری پدربزرگ معلوم الحالش داشت. و به همین علت با ترد شدن توسط تماشاچیان، داوران و سپس ستاد اجرایی مسابقه مواجه شدند. اما آن همدلی که در میان خانواده بازنده‌اش در میان این مسیر به وجود آمده بود، به دادش می‌رسد و خانواده او که دیگر در انتهای فیلم چیز خاصی برای از دست دادن ندارند همگی با یاغی گری علیه سیستم این مسابقه روی صحنه می‌آیند و حمایت خودشان را با رقص دیوانه وارشان نشان می‌دهند.لحظات کمدی در مسیر این خانواده فراوان بود. اما مسیر داستان با نمایش اگزجره القائات جامعه روی مردم و به خصوص کودک این داستان تلاش در تلنگر به بیننده داشت. همچنین در پایان داستان خشنود بودم که این فیلم ابتذال این گونه نمایش های پوچ را به نمایش گذاشته است تا بلکه از استاندارد های کلیشه ای برای سنجش افراد دست بکشیم و به تنوع انسان ها احترام بگذاریم.</description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 00:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ من کجای منه</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%87-qclp4j5okxhe</link>
                <description>چند وقت پیش در اثر بیماری تب کرده بودم و سردرد داشتم. باعث شده بود بی قرار بشوم و حوصله صحبت نداشته باشم. مقداری دمدمی مزاج و عصبی تر از معمول بودم. در ابتدای بیماری این علائم (تب و سردرد) خودش را کامل نشان نداده بود ولی اثرات رفتاریش به مرور برای بقیه عیان شده بود. بعد از اینکه علائم به صورت کامل ظاهر شدند، خوردن دارو را شروع کردم. ظرف چند ساعت و پس از یه چرت کوتاه انگار به حالت قبل برگشته بودم. همون آدم سابق شده بودم، با همان مختصات رفتاری و اخلاقی. اما یک سوالی برایم پیش آمد، اگر که یک قرص به اندازه نوک انگشت می‌تواند رفتار بیرونی من را تا این حد تحت تاثیر قرار بدهد، خوردن باقی خوراکی هایی که تا بحال خورده ام چه تاثیری روی من گذاشته است؟ یعنی اگر از ابتدای عمرم به جای این غذا ها غذا های تند خورده بودم، آیا الان آدم متفاوتی بود؟ اصلا هویت رفتاری و اخلاقی من چه چیزی است که اضافه و کم شدن باقی چیز ها عدول یا ارتقای اون محسوب می‌شود؟این اتفاق یک بزنگاه بود که باقی خاطراتم را هم با همین دید مجدد بررسی کنم. مثلا به یاد دارم که در دوران کرونا، به مدت چند هفته کامل خانه بودم. این در خانه بودن باعث ایجاد سوالات فلسفی فراوان، احساس پوچی، بیهودگی و ... شده بود. سوالات فلسفی به تنهایی خوب است، ولی غرق شدن در آن دردی ست که نه تنها فایده‌ای ندارد، بلکه به نتیجه رساندن سوالات را سخت تر هم می‌کند. این وضعیت روز به روز تیره تر و بدون بازگشت تر می‌شد. در همین فکر ها بودم که ناگهان پس از چند روز ابری هوا روشن شد. از پنجره اتاقم نور خورشید مستقیما روی صورتم تابید. اینقدری یک دفعه خوشحال شدم که نزدیک یک ساعت فقط در افتاب روی تخت دراز کشیدم تا گرمای آن را روی صورتم حس کنم. در آن لحظه گویا کل فضای ذهنی ام را با یک سرم کشیده باشند، و یک مایع جدید را جایگزین آن کرده باشند.این اتفاقات شخصی، این ایده را در من به وجود آورد که واقعا من در چه چیز ثابت هستم. چه چیزی من را به صورت مستقل تعریف می‌کند. اگر در جای دیگری از این کره خاکی به دنیا می‌آمدم چه شباهتی با الانم داشتم؟ آیا اصلا چیزی در من وجود دارد که غیر جبری بوده باشد؟مثال ها در این زمینه فراوان است، ولی مسئله اصلی این است که چه چیزی هویت من را شکل می‌دهد، آیا سلول های تشکیل دهنده من هستند؟ سلول هایم که هر چند وقت یک بار به صورت کامل نابود و دوباره جایگزین می‌شوند. اعمال و رفتار من هستند که هویت اصلی من را تشکیل می‌دهند؟ این مثال هایی که بالاتر گفتم نشان می‌دهند که با وزش یک باد، تابیدن چند دقیقه آفتاب، آن هم تغییر می‌کند. پس چه چیز هست که باعث می‌شود حس ثبات کنیم یا فکر کنیم که اعمال و رفتارمان طبق یک سلوک شخصی در حال طی شدن هستند؟ شاید کل آن یک توهم است. توهم اینکه رفتار و کردار ما تحت کنترل یک موجود موهومی به نام خود است.</description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 11:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصالحه تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@moshavash/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-pywfnkxhcfym</link>
                <description>چند سال پیش قسمتی از کتاب قهرمانان تاریخ ویل دورانت، که بسیار دوستش می‌دارم، را می‌خواندم. با این کتاب از نزدیک ۳-۴ هزار سال پیش میلاد در امپراطوری های عظیم کهن گشت می‌زدم تا به جنگ های ایران و یونان، سر بر آوردن امپراطوری رم، تولد مسیح، دو پاره شدن امپراطوری رم، ظهور اسلام و قرون میانه برسم. البته نا گفته نماند که من بیشتر با بخش های خیلی قدیم تر داستان ارتباط برقرار میکردم و بیان کتاب را جذاب تر یافتم. مضاف بر اینکه گویا کتاب برای درست شدن یک برنامه تلویزیونی در حال تدوین بوده که نا تمام باقی ماند. به همین سبب هر بخش آن بسیار کوتاه، پر محتوا و شیرین بود. همراه با تحلیل های گاها فلسفی خود دورانت که لذت خواندن اثر را دو چندان می‌کرد.در بخشی از کتاب که به جنگ های صد ساله صلیبی اشاره می‌کرد. نکات جالبی میدیدم که در بقیه اتفاقات تاریخی که بعدا شنیدم هم مشاهده می‌کردم. غالبا توضیح و تفسیر در کلام به پختگی نگارش آن در متن نمی‌شود، به همین جهت به نگارش این مقاله کوتاه روی آوردم تا این موضوع را به اشتراک و در معرض نقد قرار بدهم.همان‌طور که احتمالا شنیده اید، خوانده اید یا در فیلم هایی مثل The Kingdom of Heaven دیده اید، جنگ های صلیبی با هدف بازپس گیری مناطق مقدس مسیحی ها پس از تضعیف تسلط امپراطوری بیزانس شروع شد. این جنگ ها از اواخر قرن ۱۱ تا اوایل قرن ۱۳ میلادی ادامه داشت. جنگ های رفت و برگشتی متعددی از تصرف و باز پس گیری مناطق بین مسلمانان و مسیحیان  در گرفت که حاصل آن هزاران کشته پس از تصرف و یا باز پس گیری ها بود. اورشلیم مدت زیادی مرکز منازعات بین مسلمانان و مسیحیان بود و چندین بار تصرف شد. ابتدا در ۱۰۹۹ صلیبیون آنجا را تصرف کردند و پس از آن حمام خون راه انداختند. این واقعه اثر عمیقی روی مسلمانان آن زمان گذاشت و خون آن‌ها را به جوش آورد. در نتیجه چرخه خشم و انتقام را به مدت صد سال در آن ناحیه شعله ور کرد. با وجود اختلاف نظر های داخلی مذهبی، این کشتار مسلمانان را به سمت هدفی مشترک هدایت کرد : فتح اورشلیم.نکته اصلی که کل متن را برای آن نوشته ام اینجا شروع می‌شود. صلاح الدین ایوبی ارتشی برای انجام هدف مقدس خودش جمع آوری کرد. مسلمانان به سرکردگی او پس از جنگ طاقت فرسا موفق به فتح اورشلیم شدند. پس از آن گویا صلاح الدین لحظه ای به تاریخ این منازعه نگاه کرد و نگاهی به آینده آن. آنجا بود که به این نتیجه رسید که انتقام شیرین ترین جایزه این جنگ می‌تواند باشد ولی این شیرینی زود گذر است و یک قتل عام دیگر، مسیحیان را یک دل و هم صدا می‌کند تا حتی اگر دست از حمله به اورشلیم بکشند، به تلافی مجدد در جای دیگر رو بیاورند و این بازی پایانی نخواهد داشت و حداقل نتیجه آن تباهی نسل های متمادی است. ولی این آینده، محتوم نبود. آن جا بود که با وجود موضع قوی تر و فاتحانه، لذت انتقام گیری را به خودش و سپاهیانش حرام کرد. در تاریخ گزارشی از قتل و کشتار پس از فتح او به ثبت نرسیده در حالیکه قتل عام راحت ترین تصمیم یک پادشاه پس از فتح است. به گمان من این نقطه، شروع روند کند شدن ماشین کشتار جنگ صلیبی بود.منازعات فضای فکری فردی و جامعه را از فضای هم‌دلانه و منعطف به طرف افراط، یک جانبه نگری سوق می‌دهد. بی علت نیست که مثلا در یونان باستان در زمان های جنگ دیکتاتوری منصوب می‌کردند تا نظام مملکت را به بهترین شکل حفظ کند و در جهت هدف همگانی یک جانبه نگری خود را اعمال کند. در زمان صلح اما این مقام را از او می‌گرفتند تا تکثر ایده وارد فضای فکری و عملی جامعه بشود. از این منظر فرو خوردن خشم و تسلط به افکار و عواطف پس از پیروزی لذیذی مثل فتح اورشلیم ارزش خود را نشان می‌دهد. متاسفانه این اتفاق اما چندان در تاریخ پر تکرار نیست. چون افراد کمی بینش عمیق یا توان روحی صلاح الدین را ندارند ضمن اینکه شاید به آوازه خود بیش از آیندگان اهمیت بدهند. فلذا پس از پیروزی شروع به چشم در آوردن، کشتار و شکنجه می‌کنند که این خود باعث پدید آمدن چرخه ای از خشونت و انتقام گیری های آتی می‌شود. همواره به نمونه های آن به چشم مظهری از بدبختی مسری نگاه می‌کنم و پیش خود فکر میکنم که آیا صلاح الدینی که زور بازو و عقل و درایت را توامان دارد ظهور می‌کند یا نه.مخلص کلام، تعدادی از تغییرات مهم تاریخی نه فقط به خاطر چیرگی فردی بر دیگری که به خاطر مصالحه های تاریخی بوده است. رد پای این تصمیم ها را در صحبت های ماندلا می‌توان تعقیب کرد. زمانی که بعد ۲۷ سال زندان به قدرت رسید و گفت: &quot;اگر ما هم بخوایم مثل اون‌ها انتقام بگیریم، هیچ‌وقت صلح نمی‌آید&quot;.  یا جایی که مخالفان پینوشه، به هر طریق او را از قدرت جدا کردند ولی از بیم تکرار فجایع گذشته از عدالت دست کشیدند (از محاکمه پینوشه عقب نشینی کردند) تا بلکه شیلی روی پیشرفت را ببیند. این نقاط در تاریخ کم و سزاوار ستایش اند.</description>
                <category>Moshavash</category>
                <author>Moshavash</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 22:44:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>