<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mosi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mosi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:28:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3042/avatar/Ew4QSa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mosi</title>
            <link>https://virgool.io/@mosi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سه‌گانه اساسی در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jtlddk4vgol5</link>
                <description>سلامتی، ثروت و عشق سه حوزه حیاتی مهم انسان است. هدف همه‌‌ی مردم این است که در زندگی به آرامش برسند و زندگی خوبی را سپری کنند. در این مورد نظرات زیادی وجود دارد و هر کس زندگی خوب را با توجه به اهدافی که در زندگی دارد و رسیدن به آن‌ها تعریف می‌کند. عده‌‌ی زیادی از مردم ثروت را عامل خوشبختی و رسیدن به آرامش در زندگی می‌دانند و عده‌ی دیگر عشق را عامل حیاتی می‌دانند و بعضی دیگر معتقدند که وجود سلامتی بزرگترین نعمت است و با وجود آن ‌می‌توان به تمام چیزهای دیگر رسید.سوال این است که آیا انسان تنها با داشتن یکی از موارد بالا می‌تواند احساس خوشبختی کند؟ همانطور که دیده‌ایم افراد معمولا در یک حوزه خاص خود را قوی می‌کنند و دیگر وقتی را برای رشد و پرورش خود در نظر نمی‌گیرند. مثال بارز آن بازیگران هستند که با وجود ثروت زیاد و محبوبیت بالا، معمولا در زندگی با همسران خود دچار مشکل می‌شوند.سلامتی، ثروت و عشق رابطه ای صمیمی با یکدیگر دارند. موفقیت در هر زمینه حیاتی است و بر دو حوزه دیگر تأثیر مثبت خواهد گذاشت. در واقع، برای پیشرفت در یک زمینه خاص، گاهی اوقات ابتدا باید بر حوزه دیگری تمرکز کرده و آن را بهبود بخشید. به عنوان مثال، شما می توانید موفقیت خود را در عشق با حفظ یا بهبود ثروت و همچنین سلامت خود افزایش دهید. افرادی که سالم، متناسب و پرانرژی هستند در موقعیت های اجتماعی خود را در جایگاه بالاتری نشان می دهند و بنابراین بیشتر احتمال دارد با اطرافیان خود ارتباط برقرار کرده و آنها را جذب کنند. در عین حال، غفلت از حفظ هر منطقه بر دو منطقه دیگر تأثیر منفی می‌گذارد. وقتی برای مدت طولانی از هر منطقه ای غفلت می‌کنید، آثار سوء می‌تواند به سرعت ناحیه دوم را آلوده کند، که به نوبه خود می‌تواند ناحیه سوم را آلوده کند. این واکنش زنجیره‌ای اگر مهار نشود، می‌تواند دستورالعمل های اصلی زندگی شما را تضعیف کند. برای پیشگیری از یک مارپیچ نزولی که می‌تواند منجر به سقوط بزرگ (بیماری، فقر و تنهایی) شود، تقسیم زمان خود، به طور مساوی در میان هر سه حوزه حیاتی بسیار مهم است.حال می‌خواهیم بررسی کنیم که نادیده گرفتن هر کدام از موارد ذکر شده باعث ایجاد چه مشکلاتی می‌شود:نادیده گرفتن سلامتی:نادیده گرفتن سلامتی اگر از ثروت و موفقیت در عشق (روابط) برخوردار هستید اما از سلامت (روحی و جسمی) برخوردار نیستید، در نهایت موفقیت شما در زمینه ثروت (از طریق کاهش بهره وری و سطح انرژی) و روابط کاهش می‌یابد. افرادی که به خود احترام نمی‌گذارند به ندرت مورد احترام دیگران قرار می‌گیرند. افراد ناسالم جذاب نیستند.غفلت از ثروت:غفلت از ثروتاگر شما از سلامتی و موفقیت در رابطه (عشق) برخوردار هستید اما در زمینه ثروت شکست می‌خورید، در نهایت شما منابع لازم برای حفظ عشق (به عنوان مثال عدم پرداخت هزینه های پوشش، نداشتن سرپناهی برای زندگی) یا وسایل حفظ سلامتی (غذای مناسب، محیط فیزیکی سالم و تجهیزات ورزشی) را نخواهید داشت. وجود ثروت به شما این امکان را می دهد که از لحاظ روحی و روانی در سلامت باشید و همچنین به شما جایگاهی برای بدست آوردن عشق می دهد.نادیده گرفتن عشق (روابط):نادیده گرفتن عشقاگر سالم و ثروتمند هستید اما در روابط خود موفقیتی ندارید، این شکست به شما احساس تنهایی می‌دهد و عزت نفس (سلامت روانی) شما را به خطر می‌اندازد. همچنین برنامه های ثروت سازی شما را نیز تضعیف می‌کند. در تجارت، برای برقراری تماس های جدید، ایجاد شبکه ارتباطی با افراد مختلف و ظاهر شدن &quot;با هم&quot; کار سختی خواهید داشت که بر پتانسیل ثروت سازی شما تأثیر می‌گذارد.نتیجه گیری: شما باید هر سه حوزه حیاتی زندگی خود را در تعادل حفظ کنید. اگر در زندگی به نتایج دلخواه خود نمی‌رسید، وقت آن است که زندگی اجتماعی، سلامت و تناسب اندام و حرفه خود و همچنین روابط خود را بررسی کنید.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 20:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر قانون جذب</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-epbikenrg09n</link>
                <description>چند روز پیش که سوار تاکسی شدم پیرمردی سالخورده راننده آن بود و شروع کرد به صحبت کردن و گفت  یک نصیحت از من به تو و ادامه داد: هنوز جوان هستی و می توانی تمام آنچه را که به آن فکر می کنی در زندگی بهش برسی و دیدم ادامه داد که طبیعت و کائنات تو را در راه و هدفی که داری کمک خواهند کرد به شرطی که افکارت را تغییر داده باشی و به نیروی کائنات باور داشته باشی و چیزی که می خواهی در زندگی به آن برسی را در ذهنت برای خودت آماده کرده باشی.من که قبلا در این زمینه چیزهایی خوانده بودم و با این قاعده و قانون آشنا بودم فهمیدم که منظور راننده قانون جذب بود. چیزی که برایم عجیب بود این است که افرادی را دیده ام که از لحاظ مالی در سطح بالایی هستند و شاید میلیونر باشند نیز همین حرفا را میگویند و راننده تاکسی با درآمد کم نیز همین را میگفت. چه چیزی باعث شده است که دو نفر با همان افکار و چیزهایی که میگویند در دو جایگاه مختلف باشند؟ آیا آن‌ها دروغ میگویند و یا سطح درک آن‌ها از این قانون یکسان نبوده است؟مطلبی که در ادامه مینویسم بیشتر نقد بر قانون جذب و بیان سه دیدگاه و طرز تفکری است که مردم از این قانون دارند. این دیدگاه‌ها چیزهایی است که من در دور بر خودم دیده ام و ممکن است اصل این قانون و حتی برداشت‌هایی از آن درست باشد و بیان این مطالب بیانگر اشتباه بودن این قانون در حالت کلی نیست.دیدگاه اولبعضی از افراد گمان می‌کنند فقط با فکر کردن و کشیدن و چسباندن عکسها و آرزوهای خود به روی تابلو و دور کردن افکار منفی که در ذهن وجود دارد و هر روز و هر روز و هر روز فکر کردن به آن‌ها، می‌توانند بدون هیچ کار و تلاش دیگری به آن برسند. در این دیدگاه افراد گمان می‌کنند که فقط و فقط با تصویرسازی و مثبت فکر کردن می‌توانند به آنچه که فکر می‌کنند برسد و کار دیگری نمی‌کنند. این افراد تصور می کنند که با فکرهای خوب و باورهای خوب، موج و انرژی به کائنات می فرستند و طبیعت که تا این لحظه با آنها همراه نبوده است، همراه او می‌شود و آرزوهای او را برآورده می کند.در این دیدگاه آنها می گویند اگر کسی این کارها را انجام می‌دهد و به نتیجه نمی‌رسد دلیل آن نیست که این قانون اشتباه کار می‌کند، بلکه به آن دلیل است که افکار منفی هنوز با آن فرد بوده اند و نتوانسته است انرژی مثبت خوبی به کائنات بفرستد و افکار منفی را از خود دور کند و میگویند که: بسیاری از افراد توانسته اند که به آن چیزی که می‌خواهند برسند پس مشکل از شماست.در مورد این که این افراد می‌‎گویند بسیاری با همین روش توانسته‌اند موفق شوند، یک نقد وارد است که با ذکر یک مثال آن را بیان میکنم.اگر یک قاعده و قانون الکی و ساختگی از خودتان در بیاورید باز هم ممکن است برای افرادی جواب بدهد مثلاً شما یک قانون از خودتان در می‌آورید و می گویید: هنگامی که در کنار ساحل دریا نشسته اید و سنگ‌هایی به سمت دریا پرتاب می‌کنید، آسمان رعد و برق می زند. از هزاران نفر می خواهید که این قانون را که پایه و اساس علمی ندارد را را انجام بدهند و در این صورت ممکن است یک یا چند نفر از آنها هنگامی که مشغول پرت کردن سنگ به دریا هستند، مشاهده کنند که آسمان رعد و برق  می‌زند و با خود بگویند که این قانون درست است. ولی میدانیم که دلیل رعد و برق زدن، پرتاب سنگ به دریا نبوده است و یک اتفاق دیگری باعث آن شده است. هدف من از بیان این موضوع و مثالی که بیان شد این است که شاید این دیدگاه از قانون جذب برای افرادی جواب بدهد، اما احتمالا دلیل آن چیز دیگری بوده است. نه تنها این قاعده بلکه هر قاعده بی پایه و اساس را از خودتان بگویید ممکن است برای چند نفر جواب بدهد و همیشه چندین مثال برای تایید آن وجود داشته باشد ولی این دلیلی بر درستی این قانون نیست.قاعده و قانون به این صورت ساخته نمی‌شود. وقتی می توان یک قاعده راه درست فرض کرد که در آزمایشات فراوان، درصد زیادی از آن درست باشد نه آن که فقط چند مورد آن را تایید کنند. در این صورت قاعده و قانون نیست و احتمالات در کار است همانطور که هر ساعت خرابی هم دو بار در روز ساعت را درست نشان می‌دهد.سوالی که پیش می آید این است که آیا همیشه باید به چیزهای منفی فکر نکنیم تا مسیر پیشرفت آسان تر شود؟ جواب اینکه این طرز تفکر اشتباه است و دارای نقص‌هایی است. فرض کنید که می خواهید به یک سفر بروید در طول سفر ممکن است اتفاقاتی بیفتد، مثلا باران ببارد و چادری که در آن هستید خیس شود، یا در حین رانندگی تصادف کنید و یا مشکلات دیگری که در هر کاری ممکن است برای شما اتفاق بیفتد.اگر شما این تفکر را داشته باشید که من به تصادف فکر نمیکنم، من به باران آمدن فکر نمی‌کنم و فقط به چیزهای مثبت فکر می کنم و این افکار منفی را از خودم رها می کنم و مطمئن هستم که مشکلی به وجود نمی‌آید، آیا فکر نکردن به افکار منفی درست است؟ جواب خیر. فکر کردن به چیزهایی که بر سر راه وجود دارند مثلاً امکان تصادف اتومبیل و یا مشکلاتی که ممکن است به وجود آید باعث آگاهی و حرکت ما روی جلو می شود. مثلاً فکر کردن به این که ممکن است تصادف کنید باعث می شود که قوانین راهنمایی و رانندگی را بهتر رعایت کنید و یا وسایل مورد نیاز و ضروری را با با خود همراه داشته باشیم و یک جور باعث حرکت و پیشرفت و جلورفت ما خواهد شد.اگر دور کردن افکار منفی به این معنی است که حقایق را نبینید یک حرف اشتباه است. ولی این حرف که امید داشتن، در حین اینکه واقعیت‌ها را هم ببینیم، می‌تواند احساس خوبی به ما بدهد و باعث پیشرفت می‌شود.ذکر این نکته ضروری است که نباید امید واهی داشته باشیم. امید واهی یعنی امیدی که با واقعیت‌ها مطابق نیست. مثلاً شما ماهی ۵۰۰ هزار تومان درآمد دارید و امید دارید که تا آخر سال ماشین میلیاردی بخرید و به آن امیدوار باشید و مدام با خود آن را تکرار کنید. بنا به هر دلیلی اگر این اتفاق نیفتد و واقعیت جلوی امیدواری شما را بگیرد، ممکن است ضربه ای که به واسطه آن امید واهی می‌خورید بسیار بیشتر باشد از زمانی که شما امید نداشتید. به وجود آمدن افسردگی، احساس ناامیدی، سستی و خمودی که این فرد در این زمان دریافت می کند بسیار بیشتر از وقتی است که این امید واهی را نداشت و واقعیت را می‌دید. همانطور که از قدیم گفته اند سنگ بزرگ نشانه نزدن است.داشتن دید واقع گرایانه به انسان امید می‌دهد و  باعث می‌شود تلاش خود را بیشتر کند تا به چیزی که میخواهد برسد. این قانون و این قرائت از قانون جذب ترویج دهنده تنبلی است و به نظر چیز خوبی نیست. هیچ آدم خوش خیالی بدون تلاش کردن به جایی نرسیده است. البته کسانی که این قوانین را تدریس می‌کنند منظورشان این برداشت از قانون جذب نیست و این دیدگاه معمولا در بین افراد معمولی وجود دارد.دیدگاه دومدر این دیدگاه شما آرزوهایی دارید و با تلاش کردن و استفاده از قوانین جذب سعی در رسیدن به آن‌ها دارید. در این حالت کائنات به کمک شما می آیند و شما با تلاشی که دارید، قطعاً به چیزی که می خواهید می رسید.اما حقیقت چیز دیگری است، حقیقت آن است که شما وقتی در یک مسیر حرکت می‌کنید ممکن است مشکلاتی به وجود آید. مثلاً ممکن است فردی کسب و کار خودش را راه انداخته باشد و پیشرفت های زیادی هم داشته باشد اما در طول مسیر مشکلاتی به وجود آید. مثلا بلایای طبیعی اتفاق بیفتد یا یک بیماری مثل همین کرونا بیاید و بسیاری از کسب و کارها از رونق بیفتند.حقیقت دیگر این است که ممکن است که شما تلاش کنید ولی به آن چیزی که فکر می کردید نرسید. و این کار درستی نیست که به افراد بگوییم واقعیت را نبیند و چشم و گوش خود را به روی آن ببستند و فقط مثبت فکر کنند و بگوییم که اگر این کار نشد به خاطر این بود که نتوانسته بودید قدرت کائنات را با خود همراه سازید.اگر شما اینگونه فکر کنید که در راستای تلاشی که انجام داده اید فقط کائنات بودند که به شما کمک کرده اند و شما هیچ کاری نکرده اید، این یک حرف اشتباه است. چرا باید این تصمیم‌گیری را از انسان‌ها دور کنیم؟ این کار خودباوری و اعتماد به نفس را از آنها می گیرد. قطعا تصمیمی که شما در مکان و موقعیت مناسب گرفته‌اید باعث نتیجه خوب شده است و این به خاطر تصمیم درست شما بوده است و نه چیز دیگری.اگر شما بگویید که من قطعاً با تلاش به هدف خودم میرسم این تفکر باعث می‌شود شما در کارهایتان احتیاط لازم را نداشته باشید و آماده نباشید برای ضربه هایی که ممکن است در طول مسیر با آن مواجه شوید.مثلاً شما یک کسب و کار راه انداخته اید و می‌خواهید اجناسی را به فروش برسانید و می‌گویید که باور من مثبت است و من مطمئن هستم که این اجناس به فروش می رسد و حتی از بقیه پول میگیرید و اجناس را می‌خرید و این باور را دارید که همه آنها را به فروش می‌رسانید و هیچ احتیاطی در کار نیست. ولی ممکن است که اجناس به فروش نروند یا آنها را کسی بدزدد یا بلایای طبیعی اتفاق بیفتد. شما در این حالت احتیاط نکرده‌اید و به قول معروف همه تخم مرغ هایتان را در یک سبد گذاشته اید.جمع بندی این که اگر این طرز تفکر را واقعاً باور داشته باشیم ممکن است ما را از مسیر درست و اصلی کند و یک خوش خیالی کاذب در ما ایجاد کند.دیدگاه سومدیدگاه سوم این گونه است که شما در کنار آرزوهایی که دارید تلاش می‌کنید و اگر به هدفی که میخواستید نرسیدید، کائنات چیزهای بهتری را برای شما در نظر گرفته است. مثلاً شما بگویید که من می خواهم عکاس خوبی بشوم و تلاش خود را هم در آن راستا به کار می‌گیرید ولی به آن جایگاه نمی‌رسید و مثلاً به جای عکاس، نویسنده می‎شوید و این گونه با خود بگویید که درست است که کائنات من را به هدف اصلی خودم نرساند اما به یک چیز دیگری رساند.این قانون چیزی است که همه می دانند شما اگر تلاشی کنید بالاخره به یک چیزی می رسید و در حقیقت این تلاش خودتان بوده و نه چیز دیگری.قوانینی که شما را به یک حالت خلسه گونه می‌اندازند و با واقعیات جهان مطابق نیستند بعد از گذشت زمان به جای امید و تلاش به شما نا امیدی و تنبلی میدهند. مثلا شما در راستای رسیدن به یک هدف بارها تلاش می‎کنید و هر بار که شما تلاش می کنید و نمیرسید می‌گویند که تأثیر افکار منفی توست. تقصیر توست تقصیر ذهن توست تقصیر توست و این باعث می شود که آدم از تلاش باز بماند.دیدگاه درستاولین چیزی که باید در نظر بگیرید این است که زندگی مانند مسابقه است. یعنی همه برای موفقیت تلاش می‌کنند و در مسیری که هستید افراد بسیاری هستند و افراد زیادی مسیر خودشان را می روند و افرادی حتی ممکن است در این راه خواه یا ناخواه به شما آسیب برسانند. مثلاً هدف شما پولدار شدن است و بسیاری از افراد همین هدف را دارند و می خواهند پولدار شوند. برای موفق شدن در هر مسابقه ای باید علم، تلاش و مهارت خود را بالا ببریم تا از رقبا جلو بیفتیم.مثال بارز آن وقتی است که در یک مکان مغازه می‌زنیم و آن شغل به درآمد زایی می‎‌رسد ممکن است افراد دیگری هم در همان مکان مغازه بزنند. شما باید با مهارت و تلاش و علم با آنها رقابت کنید. هرچه بیشتر مهارت های خود را بالا ببرید احتمال پیروز شدن در رقابت با آن‌ها بیشتر می‌شود. زندگی مسابقه است هم با افراد دیگر و هم با خود زندگی.سوال این است که اگر ما تلاش کنیم، در زندگی قطعاً به چیزی که می‌خواهیم‌‌، می‌رسیم؟‌‎ جواب این است که هیچ صددرصدی در زندگی وجود ندارد. مثلاً شما برای یک امتحان روزها و ماه‌ها تلاش می‌کنید اما یک اتفاق می‌افتد و شما دیر به سر جلسه امتحان ‌میرسید و با استرسی که از دیر رسیدن به وجود آمده است باعث می‌شود در امتحان نمره خوبی نگیرید.اگر حرکت کنیم و تلاش کافی داشته باشیم حتماً موفق می شویم؟ خیر. هیچ موفقیتی صددرصد نیست.اگر حرکت و تلاش نکنیم صددرصد شکست میخوریم؟ بله. حرکت و تلاش نکردن قطعاً شکست شما را تضمین خواهد کرد.هیچ آدم موفقی نیست که در زندگی بدون تلاش به موفقیتی رسیده باشد. حال ممکن است با خود بگویید افرادی بوده اند که ارثی به آنها رسیده است و تلاشی در راستای به‌دست آوردن آن نداشته اند. جواب این است که اگر آن فرد تلاشی برای حفظ آن نکنند، آن را از دست خواهند داد همانطور که طبق آمار مشخص شده است، افرادی که در مسابقات شانس و لاتاری برنده میشوند پس از مدت کوتاهی آن پول را از دست می دهند چون تکامل و تلاش آن را طی نکرده اند.نتیجه آنکه راه موفقیت از تلاش می گذرد ولی تلاش به تنهایی کافی نیست و اگر تلاش کنیم و مهارت اندوزی نکنیم ممکن است به اهدافمان نرسیم. مهارت اندوزی حتی از تلاش کردن هم مهم تر است مثلاً شاید بسیاری از افراد کارگر هستند که تلاش زیادی می‌کنند ولی شاید به اهدافشان نرسند چون وقت کافی برای علم‌آموزی و مهارت صرف نکردند.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 16:47:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر، واقعیت یا توهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-zojounvotj19</link>
                <description>چهره‌ی وحشت زده با لبخند ساختگی دنیای پر زرق و برق کنونی و پررنگ‌تر شدن نقش رسانه‌ها و به دنبال آن به وجود آمدن اینترنت و شبکه‌های اجتماعی در سال‌های اخیر باعث بیشتر دیده شدن و همه‌گیر شدن هنر و آثار هنری اعم از، نقاشی، شعر، داستان، موسیقی، فیلم‌ها و سریال‌ها و... شده است.با اینکه توصیه شده است که ذهن خود را در برابر بمباران رسانه‌ها قرار ندهیم ولی تاثیری که این آثار بر زندگی ما می‌گذارند، واقعیتی غیرقابل انکار است که نادیده گرفتن آن باعث اتلاف وقت و زندگی خواهد شد.بسیار در دنیای واقعی خود می‌بینیم که این آثار توانسته‌اند تاثیرات بسیار زیادی بر ظاهر باطن و اخلاقیات افراد بگذارند و حتی به طور کامل تفکرات و باورهای آن‌ها را تغییر دهند.سوالی که مطرح می‌شود این است که آیا الهام گرفتن از هنر و پیاده کردن آن در زندگی واقعی، کار خوبی است یا خیر و چه نتایجی در زندگی واقعی خواهد داشت.در حقیقت هنر، در اکثریت موارد بازتاب دهنده‌ی واقعیات نیست و دقیقا برعکس واقعیات و بازتاب دهنده‌ی خیالات و توهمات است. هنر زاییده‌ی ذهن افرادی است که نتوانستند با واقعیت‌های موجود کنار بیایند و در دنیای واقعی که شاید پر از مشکل و سختی است، زندگی خوبی داشته باشند. هنر نشان‌دهنده‌ی آرزوها و اهداف نرسیده، کارهای‌ انجام نشده و... است.از آنجایی که واقعیات را نمی‌توان تغییر داد و خود باید تغییر کرد و چون این گونه افراد تمایل به تغییر نداشتند و زندگی در خیالات را ترجیح میدادند، پس با استفاده از هنر و نمایش آن به افراد دیگر، سعی بر این داشتند تا دنیای خیالی خود را که (معمولا همه چیز در آنجا خوب است) به دیگران نشان دهند و از این طریق از لحاظ ذهنی ارضاء شوند و از طریق هنرمندی خود، ستایش و تعریف افراد دیگر را بشنوند و کمبودهای زندگی واقعی خود را از این طریق جبران کنند.اصولا الهام گرفتن از هنر و پیاده کردن آن در زندگی، به طور کلی نتیجه عکس خواهد داد. چون هنر زیباست، هنر خیالی‌ست، هنر زاده‌ی ذهن است و ذهن هم علاقه به خیالات و توهمات زیبا دارد و نه واقعیات.ولی زندگی واقعی حقیقت‌های تلخ و بعضا غیرقابل باور و حتی غیرمنطقی دارد. تسلط بر ذهن و احساسات، تفکر مستقل و بدون تعصب، باعث درک بهتر دنیای حقیقی و پایان دادن به بسیاری از خیالات و توهماتی که زاییده‌ی ذهن است، خواهد شد.نکته قابل توجه اینه که بسیاری از افراد به خاطر ارتباط نادرست با واقعیت به هنر رو میارن و از طرف دیگر، افراد کمی هستند که از هنر استفاده می‌کنند برای بیان جلوه‌ای دیگری از واقعیات.در حقیقت هدف اصلی یک هنرمند در برقرار کردن ارتباط بین هنرش و واقعیت است که باعث تاثیرگذاری آن برمخاطب می‌شود. ولی بسیاری از هنرمندان در نشان دادن هنر در دنیای واقعی، برخورد نادرستی دارند و اکثریت خیالات ذهنی را نشان می‌دهند، شاید چون طرفداران بیشتری دارد.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 12:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا علاقه وجود دارد یا یک مفهوم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m2pztpxdlmdb</link>
                <description>همیشه از بچگی بهمون گفتن که دوست داری چیکاره بشی و همیشه از علایقمون به چیزهای مختلف سوال میشد. یه سوالی که چند وقتیه ذهن منو مشغول کرده بود، اینه که آیا واقعا علاقه به چیزی یا شخصی وجود داره یا این خود ما هستیم که باعث به وجود اومدن علاقه میشیم؟ به طور مثال شخصی رو در نظر بگیریم که یک کارمنده و خودش میگه که کارشو دوست داره و بهش علاقه داره. این فرد میگه که از نقاشی بدش میاد. سوالی که هست آیا این فرد هم میتونه یک نقاش بشه یا چون بهش علاقه‌ای نداره، دیگه نمیتونه یه نقاش خوبی از آب در بیاد؟ آیا این فرد میتونه به یک شخصیت دیگه‌ای تبدیل بشه که نقاشی رو دوست داشته باشه؟خب تو این مطلب سعی میکنم تجربه‌هام رو بنویسم و بگم که تا حد خیلی زیادی میتونیم علاقه رو به وجود بیاریم، حتی اگه وجود نداشته باشه.ذهن ما، ما رو گول میزنه.اگه این ادعا رو داشته باشم که ذهن قدرتمندترین چیز در این جهانه، ادعای بی‌خودی نیست. در هر لحظه‌ای از شبانه روز افکار، تصویرسازی‌های ذهنی و چیزهایی تو ذهنمون میگذره که میتونه در مورد کارهایی که میخایم انجام بدیم باشه. این افکار میتونه در مورد آرزوهامون باشه یا اهداف و کارهایی که اگه بتونیم موفق بشیم به آرزوهامون نزدیکتر میشیم.تا اینجای کار شاید همه‌چی عادی باشه ولی مشکلی که هست اینه که ذهن بهترین حالت که همون حالت آرمانیه رو تصویرسازی میکنه نه حالت واقعیش رو. این عمل به صورت ناخودآگاه شکل میگیره.وقتی در مورد هدفی که داریم فکر میکنیم، ذهن ما میاد و بهترین و موفقترین حالت رو در نظر میگیره و سختی‌ها و مشکلاتی که هست رو نادیده میگیره. این کار در کنار خوبی‌هایی که داره، یه سری مشکلاتی رو هم در پیش داره. شاید در ابتدای کار این تصویرسازی غیرواقعی باعث ایجاد انگیزه برای شروع کار بشه، ولی بعدش که با مشکلاتی رو به رو میشیم، باعث دلسردی و  حتی شکست در انجام اون کار میشه و فکر میکنیم که ما به اون کار علاقه نداشتیم یا استعدادشو نداشتیم.اصولا همین شکست خوردن هاست که باعث میشه ما اینطور فکر کنیم که به چیزی علاقه نداریم.خب اگه ما با این عملی که ذهن ما ناخودآگاه انجام میده، خودآگاهی داشته باشیم، میتونیم همه‌ی جنبه‌های کار رو بسنجیم و بهتر تصمیم بگیریم و احتمال شکست کم میشه و میتونیم به کاری که انجام میدیم، علاقه‌مند بشیم.شروع هر کاری نیازمند یه سری زیرساخت‌هاست.اکثر افراد دوست دارن به محض اینکه شروع به کار جدیدی میکنن، خیلی سریع نتیجه‌هاشو ببینن و وقتی یکم تلاش میکنن و نتیجه نمیگیرین، دلسرد میشن.خب باید به این نکته توجه کنیم که، برای شروع هر کاری باید یه سری چیزها رو درون خودمون تقویت کنیم که این خودش زمان قابل توجهی رو میبره.‌مثلا کسی که هیچ چیزی از برنامه نویسی نمیدونه، در ابتدا باید کلی وقت بزاره تا فقط یه دیدی نسبت به اون کار داشته باشه، کلی وقت بزاره تا مفاهیم رو بفهمه. وقتی میخاد اولین زبان برنامه نویسی رو یاد بگیره بازم باید کلی وقت بزاره. ولی اگه تونست این مراحل رو پشت سر بزاره و زیرساخت‌های انجام اون کار رو درست کنه، کارش آسون میشه و برای یادگیری زبان های دیگه لازم نیست همونقدر وقت بزاره.مشکل اینجاست که ما میخایم سریع نتیجه بگیریم و مدام این کار جدیدی رو که شروع کردیم رو با کاری که قبلا انجام میدادیم، مقایسه میکنیم و میگیم: اگه همین وقتی که گذاشتم تا برنامه نویسی رو یاد بگیریم، همین وقت رو مشغول انجام کار قبلیم بودم، نتیجه بهتری میگرفتم. و چون اون زیرساخت‌ها رو نتونستیم درست کنیم، فکر میکنیم که به برنامه نویسی علاقه‌ای نداریم.اگه صبورتر باشیم، احتمال خیلی زیاد نتیجه میگیریم.دید اکثریت افراد محدوده.معمولا همه میگن که دوست دارن پیشرفت کنن، دوست دارن به اهدافشون برسن. ولی برای اینکه پیشرفت کنیم، باید بتونیم جایگاه بالاتر از خودمون رو ببینیم، باید این رو درک داشته باشیم که لایق جایگاه بالاتر هستیم.آدم‌ها دنیا رو همونجوری میبینن که خودشون و شرایطشون هست و خیلی‌ها توانایی دیدن بالاتر یا پایین‌تر از خودشون رو ندارن و نتیجه این میشه که فکر میکنن فقط کار خودشون درسته و این میشه همون درجا زدن و عدم پیشرفت. همین باعث میشه خیلی‌ها جرئت شروع کردن کارهای جدید رو نداشته باشن و این برچسب رو بچسبونن که به انجام فلان کار علاقه‌ای نداریم.ترس از شکست و عقب ماندن.وقتی در حال انجام کاری هستیم که ازش نتیجه میگیریم، یه حس رضایتی درون ما هست که باعث میشه که شروع کردن یک کار جدید رو به تعویق بندازیم. ولی از ته قلبمون این احساس رو داریم که واقعا راضی نیستیم از نتیجه‌هایی که میگیریم و فقط داریم خودمون رو گول میزنیم.حس ترس در همه‌ی افراد وجود داره. حس اینکه اگه تو کار جدیدم شکست بخورم چی؟ اگه این شکست باعث عقب موندن من بشه چی؟ و کلی از این دست سوالات.بعضی ها این حس ترس رو ربطش میدن به اینکه علاقه‌ای به انجام فلان کار نداریم. در صورتی که اگه شجاعت این رو داشته باشیم که با ترس‌هامون مقابله کنیم، احتمال پیروزی ما بیشتر از شکست خواهد بود.ترجیح به ماندن در منطقه‌ی امن.انتخاب بین خوب و بد آسونه و همه میتونن بین خوب و بد درست انتخاب کنن. ولی بازی وقتی سخت میشه که ما توی منطقه‌ی امن خودمون هستیم. حالا اگه بخایم انتخاب کنیم، این انتخاب دیگه بین خوب و بد نیست، این انتخاب بین خوب و خوب‌تره.اکثر افراد نمیتونن بین خوب و خوب‌تر انتخاب درستی داشته باشن و دوست ندارن که از منطقه‌ی امنی که برای خودشون درست کردن، خارج بشن.‌ذات انسان اینه که هر روز باید بهتر از دیروزش باشه. انسان دوست داره که هر روز پیشرفت کنه و تحرک جزء جدایی ناپذیر ما آدم‌هاست.موندن توی منطقه‌ی امن شاید یه حس رضایتی درون ما به وجود بیاره، ولی هر چی بیشتر زمان بگذره و آدم هیچ تحرکی جهت پیشرفت خودش نداشته باشه، هر روز سرخورده تر میشه و ترسوتر. و خودش به خودش القاء میکنه که به این کار علاقه‌ای نداره.و در آخر هم بگم که تجربه به من ثابت کرده که اگه واقعا انگیزه داشته باشیم که پیشرفت کنیم، هیچ مانعی نمیتونه جلومون رو بگیره. حالا چه اسم این مانع رو بزاریم علاقه نداشتن به شروع کار یا هر چیز دیگه. </description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 14:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشیفتگی یا عدم اعتماد به نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-rodg8wopm8nq</link>
                <description>خب حتما شما هم تا به حال با آدم هایی برخورد کردین که هر وقت می‌بینیمشون و بعد از سلام و احوال پرسی شروع میکنن به تعریف کردن از خودشون، در صورتی که اصلا هیچی ازشون نپرسیدیم که چه چیزهایی بلدی، چه کارهایی میکنی و اوضاع کسب و کار چطوره و ...انگار حتما باید دستاوردهایی که داشتن رو به همه بگن و نکته جالب اینجاست که وقتی حرفاشون تموم میشه، فکر میکنن که بقیه پشت سرش میگن: واووو چه آدم خفنی بود!! چرا زودتر باهاش آشنا نشدم. کاش منم میتونستم تو جایگاه اون باشم و ...ولی خب اکثرا پشت سرش اینطوری میگن که: چه آدم خودشیفته‌ای بود، همش میخاست بگه که من از شماها بهترم، من از شماها بیشتر حالیم میشه. من که ازش خوشم نیومد.و این داستان اگه ادامه پیدا کنه، نتیجه‌اش این میشه که همه از اون آدمی که همش از خودش تعریف میکنه، بدشون میاد و یه جور تنفر پیدا میکنن نسبت بهش.در کل توضیح دادن زیاد، تعریف کردن زیاد از خود، حتی اگر درست هم باشه و همچین چیزهایی رو داشته باشیم، کار درستی نیست و مردم هم ناخودآگاه حس بدی به اینجور افراد پیدا میکنن.اوایل فکر میکردم که این افراد یه جور خودشیفتگی دارن که هرجا میرن از خودشون تعریف و تمجید میکنن و این کارشون درست نیست. از دید دیگه که به این موضوع نگاه کردم، فهمیدم این رفتار میتونه دلایل زیادی باشه که چندتاشو اینجا مینویسم.هر آدمی با تعریف بقیه، انرژی میگیره و دوست داره که بقیه ازش تعریف کنن و یه جوری ذات انسان اینجوریه که نسبت به تعریف از خودش احساس خوبی بهش دست میده و در مقابل این عمل گارد نمیگیره. با این کار اعتماد به نفسش بالا میره.ولی خب مسئله اینجاست که آدم‌ها معمولا توانایی‌هایی بالفعل طرف رو میبنن و در موردش نظر میدن و کاری به توانایی‌های بالقوه طرف و اینکه این فرد در آینده آدم موفقی میشه ندارن، پس لزومی هم به تعریف کردن از کارهای دیگران نمی‌بینن، مگر از توانایی‌های بالفعل دیگران. خب واسه ارضاء این نیاز بعضی‌ها رو میارن به تعریف کردن از خودشون تا بقیه از توانایی‌هایی که به عمل نرسوندنشون تعریف کنن و اعتماد به نفسشون برای انجام کارها بالاتر بره. (البته این ستایش شدن تا یه جایی خوبه و باعث حرکت میشه، بعدش حتی ممکنه نتیجه عکس هم بده.)نکته جالب اینجاست که وقتی بهشون میگی چرا اینقدر از خودت تعریف میکنی، میگن که: حرف بقیه براشون مهم نیست و کار خودمون رو انجام میدیم. خب به نظرم این تو عمل سخته. آدم دوست داره تشویق بشه توسط اطرافیانش و اگه نشه، رو میاره به تعریف کردن از خودش تا بقیه ازش تعریف کنن و اون حس رو درون خودش به وجود بیاره و ناخودآگاه میبینی که حرف بقیه واسش میشه مهم.دلیل دوم: وقتی طرف به کارش، به مسیرش و به هدفش اطمینان کامل نداره، هی میخاد از خودش تعریف کنه و تاییدیه بقیه رو بگیره تا درونش به یک آرامش نسبی برسه و به کارش ادامه بده پس شروع میکنه به تعریف از خود تا از بقیه بشنوه که آدم موفقیه.اگه آدم به مسیری که درونش قرار گرفته اطمینان کامل داشته باشه، هیچ وقت دنبال تایید بقیه نیست و خودش میدونه که بالاخره موفق میشه. و خب باز خود این بهتره آدم یه کاری رو که بهش اطمینان کامل نداره رو شروع کنه تا اینکه دست به هیچ کاری نزنه.خب من قبل از این وقتی با اینطور افراد برخورد میکردم، زیاد خوشم نمیومد ولی وقتی فهمیدم که گاها این رفتارها ناخودآگاه اتفاق میفته، تصمیم گرفتم که اگه همچین آدمی رو دیدم سعی کنم زیاد تو ذوقش نزنم و اگه واقعا کارش درسته ازش تعریف کنم و خودمم دیگه همچین رفتاری که بخام از خودم تعریف کنم، نداشته باشم.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 14:25:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول خوشبختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-sozgs0rfgk1o</link>
                <description>بعضی‌ها فکر میکنن که خوشبختی فرمول پیچیده و سختی داره و شاید سال‌ها کارهایی رو انجام میدن تا به خوشبختی که توی ذهنشون تعریف کردن برسن، ولی وقتی که به دستش میارن، بازم یه خلاء احساس میکنن.مثلا کل عمرش رو درس میخونه و انجام دادن این کار رو و نتیجه‌ایی که داره رو توی ذهنش خوشبختی تعریف میکنه، یا همش به فکر کار کردن و کسب درآمده و فکر میکنه با پول زیاد میشه خوشبخت شد. خب من فکر میکنم که فرمول ساده‎ای داره. زندگی ابعاد مختلفی داره، برای اینکه احساس خوبی داشته باشیم و خوشحال باشیم، باید بتونیم همه‌ی ابعاد زندگی رو با هم جلو ببریم.خب این ابعاد میتونه کار، تحصیل، ورزش، رابطه برقرار کردن و... باشه.مثلا اگه کسی دوران جوونیش، همش کار کنه و ورزش نکنه و تفریحات نداشته باشه، باید همون پول رو خرج دوا و دکترش در دوران پیری کنه.یا برعکسش، اگه همش به فکر وقت گذرونی باشه و به فکر کار نباشه، این رو باید بپذیره که بعدها ممکنه از لحاظ مالی ضعیف باشه.اگه وقتی جوون تره، یاد نگیره که چطور باید رابطه برقرار کنه و اون رو پیش ببره، بعدها باید تاوانش رو با شکست های عاطفی و... پرداخت کنه. حتی ممکنه بچه‌هاش هم تاوان اشتباه والدینشون رو بدن.خب معمولا به این شکله که اکثر افراد یکی دو تا از جنبه‌های زندگیشون رو درست میکنن و تمرکزشون رو همونه و فکر میکنن که میتونن عدم وجود بعضی چیزا رو با افزایش بعضی چیزای دیگه بدست بیارن.مثلا طرف تمرکزشو فقط میذاره روی تحصیل و فکر میکنه که بقیه چیزا رو هم میتونه با همین مدرکش درست کنه. کسب و کار خوب یا رابطه خوب رو فکر میکنه میتونه با افزایش مدرکش درست کنه و خب همه‌ی ما دیدیم که چقدر آدم‌های تحصیل کرده داریم که بلد نیستن کار کنن و یا چقدر درصد طلاق در قشر تحصیل کرده زیاد شده .چرا ما نمیتونیم همه‌ی ابعاد زندگی رو با هم پیش ببریم؟چون شروع هر کاری نیازمند وجود یه سری از زیرساخت‌هاست. مثلا من تصمیم به ورزش کردن میگیرم و قبل از اون هم ورزش نکردم، خب طبیعیه که ممکنه تا ماه‌ها ورزش کردن برام سخت باشه، عضلات بدنم درد کنه و اگه من اراده کافی نداشته باشم، قطعا خیلی زود جا میزنم و میگم که اگه وقتم رو میذاشتم و فلان کار رو انجام میدادم، بهتر نتیجه میگرفتم و این میشه یک کار ناتموم. خب سوال دیگه‌ایی که پیش میاد اینه که چرا من با خودم میگم وقتمو بزارم رو فلان کار و نتیجه بهتر بگیرم؟چون اون کار رو من از قبلش انجام دادم و اون زیرساخت‌ها درون من به وجود اومده و انجامش برای من آسون‌تره.خب برای اینکه بتونیم همه چی رو با هم جلو ببریم، باید برای شروع کردن بعضی از کارها، اولش به خودمون سختی بدیم و بدونیم شاید الان انجام دادن این کار ارزش نداشته باشه ولی بعدها ثمره‌اش رو خواهیم دید.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 16:07:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازارهای مالی و احساسات انسانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-wetvvikwwbxb</link>
                <description> خب اینجا فقط میخام یک مقایسه ای بکنم بین دنیای بین ما آدم ها و زندگیمون و شباهتهایی که با بازارهای مالی داره و صرفا نظرات خودمه و الزاما شاید درست هم نباشه.به نظرم رفتارهای واقعی آدم ها تو این بازار نمود پیدا میکنه که در ادامه مینویسمشون.کنترل احساسات !! افراد تازه کار و نابلد، با خریدن یک ارز و یا سهم و بالا رفتن قیمتش، با سود کمی اون رو میفروشن ولی در عوض ضررهایی که میکنن رو بغل میکنن و تا آخرین لحظه باهاش هستن. قیمت رفته بالا، طمع میکنن و نمیفروشن به امید سود بالاتر.قیمت اومده پایین، میترسن و به امید ضرر کمتر میفروشن، در صورتی که اونجا باید میخریدن.خب میشه گفت اولین چیزی که یاد گرفتم کنترل کردن احساسات، طمع و حرص بود. یک تریدر واقعی کاملا بر احساساتش مسلطه و میدونه که داره چه کاری انجام میده. با سود کردن زیاد خوشحال نمیشه و نمیره رویاپردازی کنه و ضرر کردن هم ناراحتش نمیکنه. خب تو دنیای واقعی هم همین شکلیه ولی شاید با یه خورده تفاوت. باید بتونی احساساتت رو کنترل کنی، نباید اسرارت رو به کسی بگی چون ممکنه علیه ات استفاده کنه. نباید به کسی یا چیزی وابسته بشی، چون ممکنه یه روزی نباشن و ... تو بازار هیچکس دنبال اینکه کسی دیگه سود کنه نیست و همه به فکر جیب خودشونن !!آدم ها هم اکثرا همین شکلی ان. کسی دوست نداره موفقیتتو ببینه و کسی دوست نداره که تو از اون شخص بالاتر باشی ولی هیچ وقت به زبون نمیاره و همیشه یه جوری وانمود میکنه که انگار خوشحاله. ولی تو بازار برعکسه، آدم ها اون روی اصلیشون رو بهت نشون میدن. فقط کافیه تا یک اشتباه بکنی و ببینی که چطور معامله ای که توی سود بوده الان رفتی تو ضرر. کسی بهت نمیگه اشتباهاتتو، دوست دارن اشتباه بکنی تا اونا سود کنن، درست مثل اکثر آدما توی زندگی واقعی.دقت کنین که گفتم اکثر آدمها.الکساندر الدر این بازی را به یک بازی خشن تشبیه میکنه و میگه:در هر زمینه اجتماعی رفتار دیگران با شما با اندکی ملایمت آمیخته است و در حالت معمول کسی نمیخواھد به شما آسب برساند قدری از آن به ذات انسانی افراد بر می گردد و قسمتی از آن تاثیر تربیت و قوانین جامعه است. اگر شما در کنار خیابان در ماشین را به ناگھان باز کنید ماشینھای پشت سر شما سعی می کنند راھشان را کج کنند تا به شما و البته خودشان آسیبی نرسد. در مارکت رفتار افراد خلاف رفتار طبیعی آنچه در جامعه است. ھر تریدری سعی می کند به دیگران ضربه بزند و ھر تریدری از دیگران ضربه می خورد. مارکت وحشیانه ترین میدان جنگ انسانھا است. اگر در بالاترین قیمت روز خرید کنید انگار کنار خیابان در ماشین تان را باز کرده اید. دستور خرید شما که صادر شود ھمه می خواھند به شما بفروشند چون ضرر شما سود آن ھا است. مطمئن باشید کسی ماشینش را به خاطر ماشین شما کنار نخواھد کشید. چنان خود را به شما خواھد کوباند که دست شما نیز ھمراه در باز ماشین تان کنده شود. اینجا بازار است.با ترس هات رو به رو شو و بجنگ باهاشون !!اگه وارد میدون نشی و به ترس هات غلبه نکنی، قطعا بازنده ای...خب خیلی ها که از همون اول شروع میکنن و چند تا ضرر میبینن، سریع از این بازار خارج میشن و یک خاطره بد تو ذهنشون میمونه. اگه میخاین تو کارهاتون موفق بشین (نه صرفا ترید) باید پررو باشین و کم نیارین. همونجوری که خیلی از آدم های بزرگ که زندگینامه شون رو میخونیم و میبینم که شاید صدها یا هزاران بار شکست خوردن ولی کم نیاوردن و دوباره ادامه دادن.تو این بازار فقط خودتی و خودت !!یکی از خوبی‌های تریدرها اینه که، کسی بالاسرشون نیست، خودشون رئیس خودشونن و هر وقت بخان کار میکنن و هر وقت اراده کنند، دست از کار میکشند و اختیارشون دست خودشونه.تا اینجای کار همه چی خوبه، ولی باید اینو هم قبول کرد که سود و ضررشون هم دست خودشونه. کلا شبیه آدمای دنیای ماست. رفتار ما دست خود ماست. پیشرفت ما دست خودمونه و شکست خوردن هم علتش خود ما هستیم.همونجوری که تو این دنیا نباید به آدمها تیکه کرد و انتظار کمک ازشون داشت، تو این بازار هم هیچکسی به جز خودت نیست که خوبی تو رو بخاد و بقیه آدم ها به هر نحوی که شده میخان بزننت زمین.پول در عین با‌‌ ارزشیه، بی ارزشه یا برعکسش پول در عین بی ارزشیه، با ارزشه !!پول با ارزشه چون میشه باهاش به اکثر خواسته هات رسید و از طرفی بی ارزش، چون همه چی پول نیست. توی بازارهای مالی میشه فهمید که چقدر سریع میشه پول بدست آورد و چقدر سریع از دستت بره. کلا دید من رو نسبت به پول و ماهیتش عوض کرد و این ذهنیت رو درون من به وجود آورد که چقدر ثروت در این دنیا زیاده و همه میتونن ثروتمند بشن.همیشه تلاش زیاد باعث موفقیت نیست !!دو نفر رو که عملکردشون شبیه همه و توی بازار هم برایند معاملاتشون سوده، در نظر بگیریم با این تفاوت که نفر دومی حجم معاملاتش 100 برابر اولی باشه. نفر دوم تلاش زیادی نکرده، ولی سودش 100 برابر نفر اوله.تو زندگی هم واقعا همه چیز سخت کار کردن نیست. به نظر میاد ذهنیت انسان و باورهایی که داره، خیلی مهم تر باشه...تصمیم گرفتن سریع !!توی اینجور بازارها، اتفاقاتی میفته که نیاز به تصمیم گیریهای خیلی سریع و درست داره. ممکنه یه لحظه تاخیر توی تصمیمی که میگیریم، باعث بشه کلی ضرر کنیم البته از نوع پول.توی زندگی هم گاهی اوقات باید تصمیم های مهم بگیریم، باید سریع تصمیم بگیریم و عمل کنیم و اگه این کار رو نکنیم بازم ممکنه کلی ضرر بکنیم البته از نوع زمان.خب ضرر دادن زمان بدتر از ضرر مالیه.یک تصمیم اشتباه در مورد تحصیل، ازدواج و ... میتونه زمان و عمر ما رو تلف کنه.نا امید نباش !!خیلی از تریدرهایی که تازه وارد این کار میشن، بعد از اینکه چند بار ضرر میکنن، نا امید میشن. وقتی نا امید باشی، دل به کار نمیدی و وقتی دل به کار ندی، محکوم به شکست هستی.مهم ترین چیز توی زندگی امید داشتنه و این امید داشتنه که نیروی محرکه میشه برات و در شرایط سخت به دادت میرسه. شاید گاهی اوقات شرایط به قدری بد باشه که فکر خودکشی باشی ولی همون امید داشتن میتونه تو رو نجات بده.یکی از نمونه هایی که میشه مثال زد، خلیل رفعتی بود که توی ۳۳ سالگی، در خیابان‌های لس‌آنجلس می‌خوابید، و به هروئین و کراک و کوکائین هم معتاد بود، ولی الان وضعش خیلی خوب شده و میلیونر شده.کتاب I Forget To Die (فراموش کردم بمیرم) کتابی است که خلیل رفعتی زندگی‌نامه‌اش را در آن نوشته است.(اگه دوست داشتین، میتونین بخونین)همیشه باید منتظر چیزهایی باشی که شاید هیچ وقت فکرشو هم نمیکردی !!گاهی اوقات پیش میاد که نمودارها رو تحلیل میکنی، اخبار رو دنبال میکنی و خیلی دقیق یک پوزیشن باز میکنی و صددرصد مطمئنی که درسته ولی میبنی که دقیقا برعکسش اتفاق میفته و میری تو ضرر. حتی ممکنه برعکسش هم پیش بیاد، گاهی اوقات یه حسی بهت میگه پوزیشن رو بگیر و بدون هیچ تحلیل و کار خاصی پوزیشن رو میگیری و میری توی سود.زندگی هم بعضی وقت ها اینجوریه که گاهی خیلی دقیق و حساب شده داری میری جلو، با کله سقوط میکنی و گاهی اوقات هم الهام میگیری از قلبت و درونت و همه چی درسته.صبر داشته باش !!کسایی که تازه وارد این کار میشن، بعد از ضررهای پی در پی، معاملات زیادی رو در مدت زمان کوتاهی انجام میدن تا بلکه ضررهاشون رو جبران کنن و صبر نمیکنن در یک موقعیت خوب، پوزیشن رو بگیرن. از یکی شنیدم که میگفت: تریدرهای حرفه ای سالی 4-5 تا پوزیشن بیشتر نمیگیرن ولی سودهایی که میکنن شاید 100 برابر سود کسایی باشه که تو روز 4-5 تا پوزیشن میگیرن.وقتی وارد این کار میشی، با حجم زیادی پول مواجه میشی و فکر میکنی میشه یک شبه پولدار شد ولی باید صبر داشت... اگه صبر داشته باشی، قطعا طی گذشت زمان به ثروت خوبی میرسی، ولی اگه صبر نداشته باشی ممکنه داستان برعکس بشه و ضرر کنی.تو زندگی واقعی هم همینه و باید صبر داشت. گاهی اوقات خیلی زود میخواهیم که فلان چیز رو بدست بیاریم و کلی هم براش زحمت میکشیم، دعا میکنیم و از خدا میخایم که اون چیز رو بده ولی بازم به دستش نمیاریم. چون تکاملش رو طی نکردیم و باید صبر داشته باشیم تا موقعیتش و شرایطش برامون به وجود بیاد.مغرور نشو و به دیگران فخر نفروش !!تو این بازار، تازه واردها وقتی سود میکنن، یکمی مغرور میشن و گاهی اوقات با آدمهای دور و برشون رفتار درستی ندارند. و این غرور کم کم باعث شکستون و برگشت به نقطه اولشون میشه.خیلی زیاد دیدم، بین مردم که چون یه چیزی بلدن یا میبنی که یه چیزی دارن، به واسطه اون یه جوری رفتار میکنن که انگاری همه‌ی آدم ها به وجود اومدن تا به اینا خدمت کنن و خلاصه خودشون رو خوب میبینن و بقیه رو بد. خب به نظرم این آدمها لایق چیزهایی که دارن نیستن(یعنی اینجوری با خودشون فکر میکنن) و میخان با کارهاشون و رفتارشون به بقیه اینو ثابت کنن که لایقش هستن. چون کسی که خودشو لایق بدونه، همچین رفتارهایی رو از خودش بروز نمیده.خیلیا هستن که از تو خیلی بالاتر هستن و خیلیا هم هستن در آرزوی رسیدن به جایگاه تو... پس بهتره حواسمون به رفتارمون با بقیه باشه و خدایی نکرده ناراحتشون نکنیم. اون روی که فکر میکنی به نوک قله رسیدی، آغاز سقوط تو خواهد بود...این دفعه فرق میکنه !!جان تمپلتون که معامله گر سهام و سرمایه گذار بوده یکی از حرفاش معروفه که میگه: در معامله گری چهار واژه خطرناک وجود دارد: این دفعه فرق میکنه.تازه وارد ها و کسایی که تا حالا تجربه کار توی اینجور بازارها رو نداشتن، معمولا این جمله رو میگن. مثلا قیمت سهامی خیلی افت کرده و افراد با تجربه میدونن که الان موقع خریده ولی اون فک میکنه که این دفعه فرق میکنه و بازم قیمت پایین میاد و در آخرش هم جوری میشه که اون سهام رو نمیخره و صبر میکنه و میبینه قیمتش رفته بالا و باز هم نمیخره، چون با خودش میگه من چند روز پیش میتونستم این سهم رو با قیمت کمتر بخرم، چرا الان باید با قیمت بیشتر بخرم ؟؟ و باز هم قیمت سهم میره بالا و بالاتر و بعد یه ترسی درونش ایجاد میشه و با خودش میگه که اگه الان نخرم، سود رو ازدست میدم در نتیجه در بدترین نقطه وارد معامله میشه و نتیجه اش میشه ضرر.تو زندگی واقعی هم میشه این جور موارد رو دید، به این صورت که میخایم یک کاری رو انجام بدیم، با تجربه‌های این کار ما رو راهنمایی میکن و خوب و بد رو نشون میدن. ولی جوابی که ما میدیم اینه که، ما با بقیه فرق داریم.پدر و مادر همیشه میگن با آدم های ناباب رفیق نشو که آخرش میشه پشیمونی. ولی ما چی جواب میدیم: رفیق های من فرق دارن، من خودم فرق میکنم.عاشق یکی میشی، همه میگن که چشمات رو باز کن، این به درد تو نمیخوره، ولی تو معتقدی که این با بقیه فرق داره و وقتی که تو رو تنها میزاره و میره، حرفای اونایی که چند تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردن رو میفهی.خب من با هدف پول در آوردن وارد این بازار شدم و به دست هم آوردم، ولی چیزهایی که از این کار یاد گرفتم، شاید فراتر از هدف اصلی ظاهر شد. من به واسطه این کار تونستم، رفتارهای ناشایست رو تغییر بدم و رفتارهای خوب رو جایگزینش کنم. یاد گرفتم ترسو نباشم، یاد گرفتم مغرور نشم، یاد گرفتم صبور باشم، یاد گرفتم نا امید نشم، یاد گرفتم به بقیه تیکه نکنم و یاد گرفتم که چیزهایی رو میخام میتونم به دستش بیارم اگه ذهنیتم درست باشه...</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 03:14:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی 98</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-98-bfgdrmze2g9u</link>
                <description>رو به جلو خب یکم دیر شد واسه نوشتن کوله پشتی معمولا قبل از سال مینویسن، ولی خب اینقدر مشغله داشتم که الان یکم وقت پیدا کردم بنویسم.قطعا استفاده از تجربه های بقیه خیلی میتونه به آدم ها کمک کنه و مثل یه چراغ باشه تو یه جاده‌ی تاریک... تجربیاتی که یک نفر طی سال ها کسب کرده رو میشه با چند دقیقه خوندن به دست آورد و ازشون استفاده کرد. حالا شاید در حد خود اون فرد نباشه ولی خب خیلی میتونه کمک کننده باشه.منم دوست داشتم تجربه هامو بنویسم، حالا نمیدونم اصلا چند نفر اینو میخونن یا نه، ولی دوست دارم مکتوب باشه و هر موقع خوندمش با وضعیتم در آینده مقایسه کنم.خب بریم سر اصل مطلب...به جرئت میتونم بگم که سال 97 متفاوت ترین و پرتجربه ترین سالی بود که تا الان زندگی کردم، درسته 20 سالمه ولی قویا این احساس رو دارم که امسال خیلی فرق میکرد با سال های قبل.حالا میرم سراغ چیزیهایی که فهمیدم.1- تغییر از خود آدم شروع میشهشاید در نگاه اول یه جمله ی کلیشه ای باشه که همه میگن ولی خب من اینو با گوشت و پوست و خونم حسش کردم و این تغییر هم وقتی به وجود میاد که کمبودی حس بشه. وقتی خودتو تغییر بدی، چنان در مسیر درست میفتی که وقتی به خودت نگاه میکنی، از گذشته ات خنده ات میگیره و میگی کاش زودتر به این فکر می افتادم.2- از بقیه انتظاری نداشته باش و بهشون تکیه نکن، تنها تکیه گاه امن خداستخیلی زیاد دیدم افرادی رو که به بعضی آدم های خاص احترام میزارن و جلوشون دولا راست میشن. مثلا چون طرف مدیر فلان جاست، خیلی بیشتر تحویلش میگیرن... چرا ؟؟ چون اون مدیر شرکته و میتونه اون فرد رو استخدام کنه. دولا راست شدن جلوی افراد همانا و اعتماد نداشتن به خدا همانا... اگه به خدا ایمان و باور داشته باشی، میدونی که اون فرد فقط یک وسیله است و خدا صد تا دیگه از این واسط ها جلوی راهت قرار میده، پس نیازی نیست از آدم ها یه خدا بسازی و فک کنی فقط اینه که میتونه مشکل تو رو حل کنه. حالا این فقط یه مثال بود و خیلی از این مثال ها وجود داره. دوست دارم بیشتر به خدا اعتماد کنم تا آدم هایی که شاید فک میکنم کاری از دستشون برمیاد.3- نگاه بالا به پایین به آدما نداشته باشاگه هر مقامی داری، واسه خودت برو بیایی داری، خیلی خفنی، تو یه زمینه واسه خودت قهرمانی، خیلی پولداری، کلی آدم زیر دستت هستن و... هیچ وقت نگاه بالا به پایین به آدما نداشته باش، هر چند شاید خیلی از تو پایین تر باشن، ارزش آدم ها خیلی خیلی بیشتر از این چیزاست.4- با بقیه خوش اخلاق باشواقعا خوش اخلاق بودن خیلی خوبه، یه نفر که باهات خوب رفتار میکنه و یه لبخند ساده میزنه رو ممکنه هیچ وقت فراموش نکنی و کلی انرژی بگیری ازش.5- هیچ وقت بقیه رو قضاوت نکناگه کسی بهت نامردی کرده، یا از رفتار یه نفر خوشت نیومده و یا... به هیچ وجه قضاوتش نکن. چون تو هیچ وقت تو شرایطی که اون بوده، قرار نداشتی. شاید اگه خودت تو اون شرایط بودی، رفتارت 100 برابر بدتر از اون شخصی بود که الان داری قضاوتش میکنی.6- به هر چیزی که بخای میشه رسید، به شرطی که قبلش تو ذهنت بهش رسیده باشی گاهی اوقات اینقدر آرزوهای ما آدم ها بزرگه که میترسیم جلوی بقیه بیانش کنیم چون بقیه مسخره مون میکنن و میخندن. حرف بقیه اصلا مهم نیست چون اگه ذهنمون باور کنه که ما می تونیم به اون برسیم، قطعا خواهیم رسید. ما در این دنیا اومدیم که شادی و خوشحالی رو تجربه کنیم و اون چیزهایی رو بدست بیاریم که دوستشون داریم.7- صبر داشته باشقطعا یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که آدم باید صبور باشه. اگه آرزوهای بزرگی داری، اگه میخای واسه خودت یه آدم مشهوری بشی، اگه میخای روابطی که داری خوب بشه، اگه میخای آدم پولداری بشی و... باید یاد بگیری که صبر کنی. متاسفانه خیلی پیش اومده که به خاطر همین عجله کردن ها، کلی ضرر دیدم و بعد ها فهمیدم که اگه صبر میکردم، نتیجه‌ی مطلوب تری میگرفتم.8- هر جور که دوست داری و راحتی، رفتار کنبه آدم های دور و برت توجه نکن که چی میگن در موردت، کاری رو انجام بده که خودت دوست داری. شاید کاری که انجام میدی از نظر بقیه جالب نباشه، ولی اگه خودت فکر میکنی بهتره، حتما انجامش بده.9- همیشه کار و تلاش زیاد باعث موفقیت نیستهمیشه با خودم فکر میکردم که چطور ممکنه یه نفری که یک ساعت تو طول روز کار میکنه، در آمدش ده ها برابر کسیه که خیلی زحمت میکشه و تلاش میکنه (خیلی از این موارد دیده بودم) در صورتی که هر دو نفر از لحاظ تحصیلی، خانوادگی، اجتماعی و ... در یک سطح بودند. بعد از کلی تحقیق فهمیدم که همیشه تلاش زیاد باعث موفقیت نیست و کلی فاکتور دیگه وجود داره که باعث موفقیت میشه. فرقی نمیکنه راهی که داری میری درسته یا اشتباه! وقتی کفش نامناسبی انتخاب کنی نمیتونی تا آخرش پیش بری. پس بهتره قبل از اینکه تلاش زیادی انجام بدی، قبلش بشینی خوب فکر کنی و همه چی رو سبک سنگین کنی و ببینی این کاری که میخای در حال حاظر انجام بدی، بهترینه یا نه.10- رو هدفهات و کارات تمرکز کنخیلی واسه خودم پیش اومده که دوست داشتم چند تا کار رو همزمان انجام بدم، به عنوان مثال درس بخونم، برنامه نویس خفنی بشم که هم فرانت بلده هم بک، هم هوش مصنوعی و هم برنامه نویسی اندروید و ... ولی خب تجربه بهم ثابت کرده که اگه آدم بخاد توی یک کار خیلی پرقدرت و خاص ظاهر بشه، باید بقیه چیزا رو ول کنه و بچسبه به یکی از اون چیزا و بعدش که رسید به هدفش، بقیه چیزایی رو هم که دوست داره امتحان کنه، اینجوری ذهن آرامش بیشتری داره و موفق تر عمل میکنه.11- سعی کن همه چیز رو در حالت نرمال نگه داری (کار، رابطه، درس و ...)نباید کارهایی که داری انجام میدی، به زندگی شخصیت لطمه بزنه، مثلا اینقدر درگیر کار بشی که به آدم های دور و برت توجهی نکنی. به نظرم اینجوری خوب نیست و آدم باید بتونه زندگیش رو در یک حالت نرمال نگه داره اینجوری نه حوصله اش سر میره و نه در آینده حسرت جوونیش رو میخوره.12- برنامه ریزی داشته باشخیلی دوست داشتم که همیشه کارهام رو نظم و برنامه باشه، ولی تا الان موفق نبودم. خیلی دوست دارم تو سال جدید، تمام کارهایی رو که دوست دارم رو انجام بدم با راندمان بالا و زمان کم که فک کنم برای رسیدن به این هدف، حتما باید برنامه ریزی داشته باشم.13- کارهایی که بهم مُحَّول میشه رو سریع انجام بدم و امروز و فردا نکنمهمیشه دقیقه نودی عمل کردن  تو کارا باعث میشه که نگرانیت زیاد بشه و از کاری که داری انجام میدی، لذت نبری و در آخر هم اون انتظاری که از نتیجه کار داشتی رو نمیگیری. دوست دارم تو سال جدید کارهایی که دارم رو سریع انجام بدم و دقیقه نودی نباشم.خیلی چیزهای دیگه هم هست که تو ذهنم هست، ولی یادم نمیاد که هر موقع یادم اومد مینویسمشون.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 00:36:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر باب وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-bn0yjbbgijbx</link>
                <description>خیلی وقت ها شده که از این و اون شنیدیم که میگن : من عاشق فلانی بودم، خیلی دوستش داشتم، هر کاری واسش میکردم ولی نمیدونم چرا یهو رفت !!و بدتر از اون اینه که در ادامه میگه که :  هیچ وقت از اون موقع تا حالا نتونستم فراموشش کنم، هر کار میکنم از یاد ببرمش، نمیتونم. با اینکه خیلی بدی در حق من کرده ولی بازم همیشه به فکرشم و دوست دارم پیشم باشه. و اینجور جملات که غم و اندوه ازشون میباره و حال آدمو بد میکنه. خب به نظر من این ها همه شون یه حس وابستگی ان که به نظرم خیلی مخرب ان و عشق و دوست داشتن واقعی نیستن!!چرا ؟؟ چون به نظرم عشق و عاشقی نباید به آدم حس بدی بده و همیشه از یه چیزی ناراحت باشه،به نظرم توی روابط اگه همچین حسی داشته باشیم، احتمالا به اون طرف وابسته شدیم. حالا شاید واقعا دوستش هم داشت باشیم، ولی نباید اون حس وابسته بودن بهش درون ما شکل بگیره. وابسگی جز عذاب چیزه دیگه ای نداره.حالا میرسیم به این سوال که آیا وابستگی با عاشق کسی بودن در تضاده ؟؟ یعنی آیا اینکه میشود عاشق کسی بود و او را دوست داشت ولی به اون شخص وابسته نباشیم ؟؟در جواب باید بگم که بله، قطعا میشه و درستش هم همینه !!یه فرق اساسی بین این دو تا عبارت وجود داره !!وابستگی چیست ؟؟وقتی شما یک ضعفی رو دارید با وارد شدن فردی به زندگیتون احساس میکنید که با اون فرد کامل شدید و در این جا هستش که احساس وابستگی به وجود میاد دلیل دیگه ای که می تونه باشه اینه که طرف از عزت نفس کافی برخوردار نیست و شادی و موفقیت خودش و در بودن با کس دیگه ای می بینه.به عنوان مثال فردی رو در نظر بگیرید که در خانواده ای به دنیا اومده و بزرگ شده که از لحاظ عاطفی زیادی بهش توجه نمی شده. خب اینجاست که این فرد با کسی وارد رابطه میشه که میتونه طرف رو از لحاظ عاطفی ارضاء کنه و یا به عبارت دیگه هر لحظه بهش محبت و مهربونی کنه. وقتی طرف این کمبود رو داشته و الآن می بینه که کسی هست که داره اون نیازش رو برطرف میکنه، وابستگی به سراغش میاد تا جایی که خودش اعتراف میکنه به این که : دیگه نمیتونه بدون اون تحمل کنه و زندگی براش سخت میشه. همیشه دوست داره پیش اون باشه، وقتی با دوستاش میرن مسافرت و اون طرف نیست حس بدی داره، در صورتی که باید خوشحال باشه و اینطوری میشه که وابستگی اش به طرف هر روز بیشتر و بیشتر میشه.اشخاصی که این کار رو انجام دادن هرگز به آرامش در زندگی خودشون دست پیدا نکردن و یا شخصی که میخواستن با اون ها باشه از اون ها دورتر و دورتر شده و اینو همه ی ما ها با چشم های خودمون دیدیم.به هر چیز که وابسته بشیم، آن چیز از ما دور و دورتر خواهد شد این یک قانون است و تا به حال نه خلاف آن ثابت شده است و نه کوچکترین تغییری در روند آن به وجود آمده است . کسی که این قوانین را وضع کرده خداوند است و این قوانین ، قوانین ثابت خداوندی می باشد پس هرگز تغییری در کار نخواهد بود. پس باید  احساس خود را نسبت به کسی که بهش وابسته هستیم عوض کنیم، اگر این کار را انجام ندهیم به زودی آن شخص از زندگی ما بیرون خواهد رفت.وقتی میخواهیم اون کمبود رو طرف مقابل برایمان پر کند، انگاری میخواهیم فرد رو کنترل کنیم و میخواهیم اون شخص مال خودمان باشد و اون فرد واقعا نمیتونه که این خلا عمیق رو پر کنه (مثل بادکنکی میشه که بهش فشار میاری میترکه) و دیگه دلش نمیخواد با ما باشه و حالش بهم میخوره. نباید هرگز تلاش کنیم که حس آزادی را از او بگیریم و نسبت به او احساس تملک داشته باشیم، زیرا او برای حفظ آزادی خودش هم که شده ما راترک خواهد کرد.اگر فردی هم با شما این کارو بکنه و بهتون وابسته بشه دقیقا به شما هم همین حس دست میده.وقتی از تنهاییمان لذت نبریم، خودمان را دوست نداشته باشیم و ته دلمان یک احساس خلا داشته باشیم خیلی سریع به افراد دیگر وابسته می شویم، و مدام دوست داریم که کسی باشد تا ما خوشحال باشیم و خلا درونمان را پر کند.عدم وابستگی هیچ ارتباطی با دوست داشتن یا نداشتن نداره، یعنی اینکه من یکی رو خیلی دوست دارم و از اینکه پیشم باشه خیلی لذت میبرم و خوشحالم وقتی پیشم هست.منتها مشکل اینجا ایجاد میشه که وقتی پیشم نباشه احساس بدی بهم دست میده و خب من و شما میدونیم که این احساس بد وقتی ادامه پیدا میکنه سرانجامش به کجا ختم میشه.عدم وابستگی با دوست نداشتن تفاوت داره.عدم وابستگی با بی توجهی فرق داره.عدم وابستگی با بی خیالی و بی تفاوتی فرق داره.عدم وابستگی یعنی اینکه من از داشتن یه چیزی یا یه کسی لذت میبرم و مثل یک امانت دست منه و هر لحظه شاید نباشه.ولی تا وقتی که دارمش قدرشو میدونم و ازش لذت میبرم.چه کار کنیم این حس وابستگی درون ما از بین برود ؟؟خب جواب اصلی این سوال یه جمله است... دوستی با خداریشه اصلی وابستگی دور شدن ارتباطتمون با منبع و خداست… وقتی ما از منبع و خداوند که منبع بی نهایت عشق و محبت هستش دور می شیم، احساس خلا می کنیم، احساس نیاز به محبت و توجه می کنیم لذا برای پر کردن این خلا می چسبیم به افراد تا این خلا را پر کنند، اما چون روح ما خدایی هستش و مزه عشق خداوند رو چشیده دیگه با محبت و عشق آدم ها پر نمیشه لذا بیشتر احساس درماندگی می کنیم بیشتر به افراد پناه می بریم تا شاید این نیاز رو برطرف کنیم اما اگر سعی کنیم نزدیک بشیم به منبع با داشتن حال خوب و توجه مثبت به خودمون و شرایطمون، دوباره وصل میشیم به منبع و عشق رو در درون خودمون احساس می کنیم و این عشق انقدر قدرتمند و بی نهایت هستش که دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مثل اون رو به ما بده لذا رها می شیم از همه و وابسته خودمون میشیم و خدا و بهشت رو تجربه می کنیم.با توجه به آیه ۱۸۶ سوره بقره به راحتی می توان عدم وابستگی را درک کرد:وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند [بگو] من نزديكم و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند اجابت مى ‏كنم پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند باشد كه راه يابند (۱۸۶)وقتی خداوند می فرماید اگه چیزی را از من درخواست کنید به شما خواهم داد پس وقتی شما خواسته ای داری از خداوند طلب میکنی و ایمان داری که بهت میده خوب دیکه جای نگرانی و چسبیدن وجود نداره اگه واقعا باور کنی که خدا اون خواسته را بهت داده دیگه بهش نمیچسبی که اکه نشه چی چون شده وقتی شده دیگه نشه نداریم.وابستگی و چسبندگی یعنی نگران باشی پس کی  پس چجوری پس اگه نشه چی میشه پس چرا نشد؟شما چرا راحت روی زمین می ایستی؟ چون باور داری یه نیرویی به اسم جاذبه هست که نگه میدارتت دیگه هی نمیگی پس چجوری نکنه جاذبه قطع شه با کله بخورم زمین و اصلا برات یه موضوع حل شده است.شما باید همینطوری راحت مطمئن باشی به هر چیزی که می خواهی، میرسی و نگران نباشی چجوری و کی ، چون قبول داری یه نیرویی هست به اسم خدا که به خواسته های تو شکل میگیره فقط کافیه باورش کنی…خب شاید این برداشت بشه که، طرفی که من دوستش داشتم، گذاشت و رفت پس چجوری خدا اونو به من میرسونه اگه بهش ایمان داشته باشم ؟نکته ای که وجود داره اینه که ماها عاشق یک فرد خاص نمیشیم عاشق ویژگیهای اون میشیم. که اگر اون ویژگی ها در یک فرد دیگه هم باشه عاشق اون فرد میشیم. و اینجوریه که میبنی خدا یکی دیگه رو سر راهت قرار میده که شاید خیلی بهتر از اون نفر قبلی باشه. خداوند در قران میفرماید حتی به عزیزانتان ، فرزندانتان و والدینتان وابستگی نداشته باشید و بجز خداوند بنده محبت کسی نباشد. یا در جایی دیگر...«مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ»طبق این آیه -کسانی که به غیر از خدا تکیه می زنند( وابسته)می شوند, همانند خانه عنکبوت راحت ویران می شوند.آیات قرآن حس عجیبی به آدم میدن، حسی که همیشه آرامشه، بدون هیچ دغدغه و نگرانی.ما باید بدونیم که فقط باید به خدا وابسته باشیم و نه هیچکس دیگر.وقتی به کسی دیگه ای وابسته میشی، همیشه نگرانی از اینکه نکنه یه روزی بره، یه روزی بهت خیانت کنه و هزاران مشکل دیگر.ولی وقتی به خدا وابسته بشی، همیشه آرامش داری چون میدونی خدا همیشه بنده هاشو دوست داره و تنهاشون نمیزاره.واقعا وقتی آدم حرف های خدا رو گوش میده آرامش میگیره، چه برسه به قولش که میگه نگران هیچی نباش تا منو داری.باید سعی کنیم همواره خداوند را دوست خود بپنداریم و تنها از او بخواهیم که بر ترس هایمان مهر خاموشی بزند و شاد باشیم و هرگز برای اینگونه ترس ها غمگین نباشیم و به یاد داشته باشیم که...أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿۶۲ - يونس ﴾یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه غمگین می شوند...</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Dec 2018 08:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارِ زیاد ، وقتِ کم</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D9%85-n8ekho7vlv8i</link>
                <description>امروز صبح که از خواب پا شدم ، دیرم شده بود و باید یک کار مهمی رو هم انجام میدادم.اما من در حالت عادی اون کار رو در مدت زمان یک ساعت انجام میدادم ولی الان نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم.توی فیزیک مفهومی داریم به نام توان که به صورت مقدار کار انجام شده بر مدت زمان انجام اون کار یا (P=W/t)تعریف میشه.طبق این رابطه اگر کار بیشتری در مدت زمان کمتری صورت بگیره توان بیشتره.از بحث اصلی دور نشیم :))خب اینجا بود که من باید اون کار رو توی نیم ساعت باقی مونده انجامش میدادم، و واقعا چطوری میشه که اون کار رو حتی کمتر از وقتش انجام میدیم و گاهی اوقات هم خیلی خوب از آب در میاد :))بزارین یه مثال بزنم که بارها و بارها برام اتفاق افتاده :))الان شنبه است و مثلا چهارشنبه امتحان داریم و برنامه ریزی من اینجوریه که، کل کتاب رو خیلی دقیق بخونم و سوالاتش رو هم حل کنم و اگه وقت شد برم سراغ کتاب های خارجی.خب اولش همه چی خوب پیش میره، تا اینکه میرسه روز دوشنبه و میبنی که 20 درصد کتابو خوندی :))شب سه شنبه میشه و 70 درصد کتاب مونده و فردا امتحان :))خب اینجاست که ذهن آدم یکم احساس استرس بهش دست میده و با خودت میگی که بجمب!!! این همه مدت داشتی چیکار میکردی ؟ کلا چند ساعت بیشتر وقت نیست ...نتیجه فوق العاده ست ... 70 درصد از کتاب رو عرض چند ساعت میخونی با دقت بالا  :))اینجاست که طبق رابطه بالا با زیاد شدن کار و کم بودن وقت توان خیلی زیاد میشه :))واقعا چی میشه که مغز اینقدر کار رو سریع انجام میده ؟داشتم با خودم فکر میکردم که اگه واقعا آدم همه کاراشو بتونه اینطوری و خیلی با سرعت انجام بده، چی میشه :))یه بار باید اینو حتما امتحان کنم و ذهنمو گول بزنم که وقت کمه، بجمب :)) البته اگه بتونم ذهنمو گولش بزنم :)) به نظرم خیلی خوب میشه قبل از اون تلنگری که به آدم میخوره، خودش کارهاشو سریع انجام بده :))پ ن : اگه تجربه ی مشابهی داری، تو کامنتا بنویس :)) </description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Dec 2018 02:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط انجامش بده !!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87-cmmreryxjo47</link>
                <description>تا حالا شده که هی با خودمون میگیم که ، فلان کار رو توی فلان دوران انجام میدیم و یه برنامه ی خوب هم تدارک میبنیم که واسه ی خود من اکثر اوقات این برنامه یکم زیادی خوشبینانه بوده.تا جایی که یادمه ، نتونستم کارهایی که میخاستم رو همون موقع و بدون فوت وقت انجامش بدم و اکثر اوقات یا ناقص رها شده و یا هم که اصلا استارتش نخورده.چند نمونه از این کارها رو که الان تو ذهنمه و نتونستم انجام بدم رو میگم...سال پیش ، در دوران تابستون می خواستم که برنامه نویسی اندروید رو یاد بگیرم و تا الآن که یه سالی گذشته و هنوز جدی شروع نکردم.خیلی وقته که میخام زبان انگلیسی رو بخونم و تقویتش کنم ، ولی هنوز انجامش ندادم.چند وقتیه میخام یه کتاب رو بخونم ، ولی کلا 10 صفحه اولشو خوندم.و حتی حادتر از اینا ...شده که کسی خونه مون نبوده و منم به شدت گرسنه بودم ، ولی نمیرفتم یه چیزی درست کنم و بخورم ، یه بار تا ساعت 6 بعد از ظهر گرسنگی رو تحمل کردم ، ولی دیگه مقاومت جواب نداد و مجبور شدم برم یه چیزی درست کنم :)))) اولش شاید اینطور به نظر برسه که شاید کارهای دیگه ای بوده که باید انجام می شده و اولویتشون مهم تر بودن ، ولی نه اصلا اینطور نبوده و به نظرم همش تنبلی خودم بوده :((به نظرم یکی از چیزهایی که باعث میشه نتونم کارهامو به موقع اش انجام بدم ، زیاد بودن کارهاست و وسواس بودن سر اینکه کدوم رو باید اول انجام بدم. و همین زیاد بودن کارها خودش تمرکز رو بهم میزنه ...خب از اونجایی که اینطوری زندگی کردن به شدت ملال آور و خسته کننده اس ، باید تغییرش بدم :)) پس تصمیم گرفتم که یه فکری به حال خودم کنم.تصمیمی که گرفتم این بود ...1- هدف های خیلی کوتاه مدت واسه خودم بزارم ، حتی شده در حد 20-30 دقیقه و در لحظه کارهامو انجام بدم ...یعنی اگه الان میگم باید کتاب بخونم ، همین الان سریع و بدون هدر دادن وقت کتاب رو باز کنم و شروع کنم به خوندن و هر چیزی که ممکنه حواسمو پرت کنه رو بندازم دور ، تا موقعی که اون 20 دقیقه ام تموم شه. یه جورایی خودمو مجبور کنم.2- در مرحله اول ، بدون در نظر گرفتن اولویت کارها ، فقط انجامش بدم ... تا از اون حالت اهمال کاری در بیام و بعد اولویت بندی کردن کارها و یا برنامه ریزی کردن و غیره رو شروع کنم.ببینیم نتیجه اش چی میشه ...راستی ، اگه نظری در مورد این گونه رفتارها که باعث عقب انداختن کارها میشه داری ، تو کامنت ها بنویس :)) </description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 01:52:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی از دوره رنسانس</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-wlsxcirxv9td</link>
                <description>تابلو شام آخر اثر لئوناردو داوینچیهمونطور که اکثرمون میدونیم ، در دوره رنسانس اقدامات علمی ، فرهنگی ، اجتماعی و ... زیادی به وقوع پیوست و جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست.در این دوره افرادی ظهور کردند ، که در اصطلاح (همه چیزدان) یا (Polymath) یا (Renaissance man) و در زبان عرب به علامه ، بحرالعلوم معروف هستند.اگر بخواهیم این واژه را معنی کنیم میتوانیم بگوییم که ...واژه (Renaissance man) یا (polymath) به افراد باهوشی اطلاق می شود که در زمینه های مختلف مهارت دارند و افراد خلاق ، مبتکر و ... هستند و به این معنا نیست که این فرد در دوره رنسانس زندگی میکرده است.بعضی از افراد با این ویژگی می توان به ...1-لئوناردو داوینچی (  Leonardo da Vinci ) که دانشمند، نقاش، مجسمه‌ساز، معمار، موسیقی‌دان، ریاضی‌دان، مهندس، مخترع، آناتومیست، زمین‌شناس، نقشه‌کش، گیاه‌شناس و نویسنده ایتالیایی دوره رنسانس بود.2-خیام نیشابوری که فیلسوف،ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی‌سرای ایرانی است.خب این همه مقدمه چینی کردم تا یه موضوعی رو بیان کنم و اونم خوبی ها و بدی های اینطور آدم هاست.یه ضرب المثلی هست که میگه : اینقدر از این شاخه به اون شاخه نپراحتمالا این رو خیلی از بزرگ ترها شنیدیم که میگن : یه چیزی رو انتخاب کن و تا تهش برو تا بتونی در آینده موفق بشی ، اگه بخای چند تا کار رو با هم انجام بدی ، از آخر به هیچکدومشون نمیرسی و هیچ تخصصی هم نداری.بعضی ها هم هستن که میگن : اصلا امکان نداره یه آدم تو این دوره و زمونه و با این همه مشغله و دغدغه فکری ، بتونه چند تا علوم مختلف رو یاد بگیره.سوالاتی که ممکنه پیش بیاد :آیا واقعا بلد بودن چند تا علوم یا هنر برای یک انسان لازمه یا نه ؟؟آیا همچین چیزی ممکنه که یه نفر تو این دوره ای که زندگی میکنیم و با این همه مشغله ، بتونه چند تا چیز رو یاد بگیره ؟؟چه مزایا و معایبی میتونه داشته باشه ؟؟خب سوال اول :اینکه بگیم دانستن چندتا علوم مختلف برای یه نفر ضروری باشه ، بدیهیه که اینطور نیست و با همون تخصصی که در حال حاضر هم داره ، میتونه مثل قبل به زندگی اش ادامه بده.ولی معمولا آدم ها چند تا چیز مختلف رو دوست دارن یاد داشته باشن  ، یا در بچگی آرزو شون رو یه جاهای دیگه ای میدیدن ولی جلو رفتن زندگی باعث شده تا آرزویی که داشتن رو از یاد ببرن و به یک چیزی که دوست ندارن ، وارد بشن.ولی خب معمولا تجربه کردن چیزهای متفاوت ، میتونه برای انسان تاثیرگذار باشه...مثلا شاید یک نفر که در حال تحصیل در یک رشته مهندسی است ، تجربه کردن یه رشته دیگه که شایدم غیر مرتبط با رشته الانش باشه ( مثلا روانشناسی) این احساس رو بهش منتقل کنه که چقدر به این رشته علاقه داشته و یا هم که اصلا دوست نداشته.این باعث میشه که آدم خودش رو بهتر بشناسه و بهتر علایقش رو شناسایی کنه و شاید با این کار راه زندگی اش به سمت چیزهای بهتر عوض شه .سوال دوم :خب طبیعتا اگه آدمی بخاد توی چند تا موضوع مختلف کار کنه ، براش خیلی سخت میشه ولی غیر ممکن نیست.سوالی که ممکنه پیش بیاد اینه که : اگه آدم بخاد چند تا دانش رو همزمان یاد بگیره ، احتمال این که بتونه اون موضوعات رو کامل درک کنه و بفهمه ، خیلی کمه ( میشه اقیانوسی که عمقش کمه یعنی همه چیز رو میدونه ولی کم)ولی خب چطور آدم هایی مثل لئوناردو داوینچی تونستن چند تا چیز رو همزمان یاد بگیرن و مطمئنا سطح دانششون هم کم نبوده که معروف شدن.پس واقعا اگه آدم علاقه مند باشه و سخت تلاش کنه ، حتما میتونه موفق بشه.سوال سوم :یکی از معایبی که میتونه داشته باشه ، همین عمق کم در یادگیری مطالبه که شاید باعث بشه ، فرد به اون چیزی که میخاسته نرسه و احساس پیشمانی بهش دست بده و با خودش بگه که : کاش یه چیزی رو تا انتخاب میکردم و تا آخرش پیش میرفتم.خب مزایای زیادی میتونه داشته باشه ، معمولا چنین افرادی راحت تر میتونن با مسائلی که ممکنه چند بُعد داشته باشه مواجه بشن.به عنوان مثال بیت کوین که اولین و در حال حاضر معروفترین ارز دیجتالیه...خب داستان بر میگرده به اولین ماینرهای بیت کوین... چند سال پیش که قیمت بیت کوین بسیار ارزان بوده و ماین کردنش کار زیاد سختی نبوده ، هر کسی این کار رو انجام نمیداده ، چون شاید اصلا روزی رو تصور نمیکرده که قیمتش به ده ها هزار دلار برسه!!!خب ممکنه سوال پیش بیاد چه ربطی به موضوع داشت ؟؟نکته جالب اینجاست که اولین ماینرهای بیت کوین و کسایی که اون رو به عنوان یه چیز جدید پذیرفته بودن ، آدم هایی بودن که هم در بحث علوم کامپیوتر و هم اقتصاد سر رشته ای داشتن و تونستن با ترکیب مفاهیم به این نتیجه برسند که در آینده وضعیت بیت کوین خیلی بهتر میشه.اگه یه نفر بوده که فقط اقتصاد میدونسته و چیزی از علوم کامپیوتر سر در نمیاورده ، نمیتونسته دقیق به مسائلی از قبیل امنیت شبکه بیت کوین ، الگوریتم های مورد استفاده و ... پی ببره ، پس از نظر اون شاید وجود همچین چیزی مردود باشه.و بلعکس ، کسی که از علوم کامپیوتر و الگوریتم سر در میاورده ولی چیزی از تورم ، تولید ، مصرف ، سرمایه گذاری ، تجارت و... که تو اقصاد مطرح هستن ، سر در نمیاورده ، پس بازم این برنامه نویس و یا مهندس کامپیوتر این رو یه بازی میدونسته و شاید از دید این فرد هم چیز جالبی نبوده.پس ترکیب چند تا چیز مختلف شاید بتونه که منجر به خلق یه چیز نوین و جدید بشه که دنیا رو متحول کنه.پ ن : این مواردی بود که به ذهن خودم اومد ، اگه نظری دارین که فک میکنین میتونه مفید باشه ، اعلام کنید. : ))</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jun 2018 00:21:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور ، بخش کوچکی از زندگی !!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-e47tvo3vtyss</link>
                <description>یک سال پیش این موقع ها بود که که کنکور داشتم ، نمیدونم چرا الان یهو استرس شو گرفتم و یادش افتادم.ولی کنکور در کنار همه ی سختی هایی که داشت واقعا تجربه خوبی بود.به نظرم کنکور یه نمود کوچیکی بود از زندگی واقعی.سختی هایی که داشت و گاهی هم لذت هایی که بعد از کسب نتایح خوب آدم رو خوشحال میکرد و باعث می شد تا قوی تر و محکم تر مسیرشو ادامه بده.گاهی اوقات هم بود که نا امیدی و استرس ، آدم رو نابود می کرد.استرس اینکه 15 روز دیگه کنکور داری و کلی درس هست که خونده نشدهاسترس اینکه 15 روز دیگه کنکور داری ولی درس هایی که خوندی رو یادت رفتهاسترس اینکه اگه نتونی کنکور رتبه ی خوبی بیاری ، چطوری میتونی تو روی پدر و مادرت و کسایی که برات زحمت کشیدن ، نگاه کنی.و افکار زیاد دیگه ای که وقتی آدم بهش فکر میکنه ، به مدت از درون ممکنه نابود بشه.به این دلیل گفتم که نمود کوچیکی از زندگی واقعیه ، چون تو زندگی هم دقیقا همین مسائل وجود داره.اگه بخام دقیق تر بگم ، کنکور تازه هنوز اول شروع سختی های زندگیه .بعضی ها بودن که می گفتن ، کنکور یه مرحله سختی از زندگیه و بعدش یه نفس راحت میکشی ، که الان فهمیدم کاملا اشتباهس ، نفس راحت تر که نکشیدیم هیچ ، به سختی داریم نفس میکشیم : ))) مطمئنا سختی هایی به مراتب بزرگ تر و درد آورتر وجود خواهد داشت که باید با همشون مقابله کنی یا هم که بشینی سر جات و هی استرس بگیری که چیکار کنم ، چیکار نکنم .مطمئنا کسی که نتونسته واسه کنکورش ، خوب درس بخونه و اهمال کاری کرده ، احتمال اینکه تو زندگی بعد کنکورش هم همین حس و حالی که الان داره رو داشته باشه بدتر از اون همیشه این حس بد رو مخفی اش می کنه تا کسی نفهمه و به خودش کم کم القا میشه که واقعا زندگی همینه.یه زندگی سخت... بدون مفهوم .... فلاکت بار...زندگی دیگه براش بی معنی میشه.یه کنکوری که تا الان هیچی نخونده ، وقتی صبح از خواب پا میشه با یه عالمه کتاب مواجه میشه که حتی لاشم وا نکرده و الانم سختشه که از اول شروع کنه.پس دوباره بی خیال میشه و به میره تو افکارشاگه n ماه پیش شروع کرده بودم ، الان میتونستم دانشگاه x قبول شم و آینده ی خوبی داشتم و ...و این روند روز ها روز ها ادامه داره ، بدون اینکه یه راه دیگه رو هم امتحان کنه.تلاش...با هر سختی که هست شروع کنه و تمام تلاشش رو برای رسیدن به هدفش انجام بده.مطمئنا بهترین راه برای مقابله با بی انگیزگی و نا امیدی ، تلاش کردنه...وقتی میبینی که داری تلاشتو میکنی و پیشرفتت رو با چشم های خودت میبینی انگیزه میگیری که بیشتر تلاش کنی ، بیشتر کار کنی و  هیچ وقت هم ازش خسته نمیشی.کسی که تلاشش رو کرده مطمئنا موفق میشه ، و اگر هم اتفاقی بیفته و نتونه رتبه ی خوبی بیاره ، آینده اش رو از دست نمیده ... چون در آینده حسرت نمیخوره.زندگی هم دقیقا مثل کنکوره...آرزو های زیادی تو زندگی داری که باید بهشون برسی...آرزوهای بزرگ و قشنگی که حتی وقتی بهش فکر میکنه حس و حال خوبی بهت میده و خوشحالت میکنه.تنها راه رسیدن به این آرزو ها ، فقط یه چیزه ...تلاش کنی و امید داشته باشی ...امید داشته باشی به اینکه همه چیز خوب میشه ...امید داشته باشی که میتونی به آرزوهات برسی ...امید داشته باشی که یکی همیشه حواسش بهت هست...یکی که هیچ وقت تنهات نمیزاره...یکی که هر لحظه و هر جا باهاته ...حتی نزدیکتر از رگ گردن ...پ ن : 15 روز دیگه تا کنکور 97 مونده ، من نمیدونم اینجا کسی هست که کنکور داشته باشه یا نه ...ولی واسه همه ی کنکوری ها آرزو دارم که به آرزوهاشون برسن و موفق بشن : ))</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jun 2018 22:55:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-nmu2r1klyogt</link>
                <description>
همیشه کسایی بودن تو این دنیا که با ما آدم ها زندگی می کردن ولی همیشه یه فرقی با بقیه داشتن و اونم اینه که...رویاهایی بزرگی تو سر داشتن...مطمئنا گفتن این رویاها به دیگران در وهله اول با جهت گیری اونا علیه رویاهاتون رو به رو میشه.نمیدونم چرا تو جامعه ایی که زندگی میکنیم ، مردم دوست دارن فاز منفی به بقیه بدن ، انسان هایی که فکرهای بزرگ دارن رو سرکوب کنند.البته چون شاید خودشون نتونستن موفق بشن فکر میکنن که بقیه هم نمیتونن.از بحث اصلی دور نشیم :))آیا واقعا داشتن رویاهای بزرگ خوبه و یا اینکه نه ، یه جور داری خودتو گول میزنی با این حرف ها تا کارهای شاید بی اهمیت تر و کسل کننده رو انجام ندی؟؟همه مون میدونیم که اگه واقعا آدم رویا و افکار بزرگی داشته باشه ، نمیشه در عرض یک شب به همه شون رسید ، پس برای رسیدن بهش حتما باید قبل از اون کارهای کوچیک و شاید بی اهمیت رو انجام داد تا مسیر هموارتر بشه برای رسیدن بهش.و نکته دوم هم اینکه ، داشتن رویای بزرگ میتونه مثل یه نیرو محرکه عمل کنه و آدم رو وقتی که انرژی و حوصله نداره ، دوباره راهش بندازه.و نکته سوم هم اینکه ، شاید نشه به اون رویای بزرگ رسید ولی مطمئنا با فکر کردن به اون و تلاش برای رسیدنش میشه به هدف های کوچیک دیگه رسید که خودش ارزشمنده.به قول مولانا :آب دریا را اگر نتوان کشیدهم به قدر تشنگی باید چشید</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jun 2018 05:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخاطبینِ اضافی !!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-hkgpydf1qezq</link>
                <description>داشتم مخاطبین گوشیم رو نگاه میکردم ، چشمم به بعضی اسم ها خورد و رفتم تو فکر.اسم بعضی ها تو گوشیم بود که شاید چند ساله بهم زنگ نزدن.اسم بعضی ها تو گوشیم بود که هر وقت کارشون گیر میکنه به آدم زنگ میزنن و وقتی کارشون داری پیداشون نیست  به هر بهونه ای شده می پیچوننت.داشتم با خودم فکر میکردم که به چه دلیلی اسم این آدم ها باید تو گوشیم باشه؟؟آدم هایی که واسه من هیچ ارزشی قائل نیستند که حتی سالی یه بار هم زنگ نمیزنن حالت رو بپرسن.برعکس اونا که واسه من هیچ ارزشی قائل نبودند ، من هر چند وقت یه بار بهشون زنگ میزدم و حالشون رو میپرسیدم ، اگه کاری داشتن و میدونستم که کمکی از دست من برمیاد ، ازشون دریغ نمیکردم...با اینکه من از این کار لذت میبردم ، ولی دیدم که هرچی داری بیشتر با یه نفر مهربون تر میشی و محبت میکنی ، اون بیشتر فکر میکنه که خبریه و حتما تویی که بهش نیاز داری.یه بار به خودم اومدم و با خودم گفتم که : میدونی اگه تا الان همه ی وقتت رو واسه خودت خرج میکردی چقدر جلوتر بودی ؟؟ وقتی اتفاقات گذشته که مثل یه فیلم سینمایی بودن و از جلوم رد شدن رو مرور کردم ، به این نتیجه رسیدم که دیگه خوبی و محبت زیادی به آدم ها نداشته باشم ، و اگه خواستم همچین کاری انجام بدم ، مطمئن باشم که لیاقتش رو داره. و تصمیم گرفتم که مثل خودشون با خودشون رفتار کنم.از حذف کردن آدما از زندگیتون نترسید چون هیچ اتفاق خاصی نمیوفته !</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Mon, 21 May 2018 13:57:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحال باش :))</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ly2frfkcfxvb</link>
                <description>واقعا شاد و خوشحال بودن خیلی سخته ؟؟نمیدونم حتما سخته فقط کافیه بری یک مکان عمومی ، برو تو پارک بشین یا سوار اتوبوس شو . چهره های مردم رو که می بینی معلومه هیچ کدومشون خوشحال نیستن ، معلومه همشون گرفتاری زیادی دارن ، معلومه که کم خوابی داشتن تا بتونن بیشتر به کارهاشون برسن ، معلومه که ...ولی آیا واقعا این مسائل می تونه دلیلی بر این باشه که شاد نبود ؟؟من خودم وقتی به اطرافیانم میگم که چرا شاد نیستین در جواب میگن که تو هنوز گرفتاری زیادی نداری واسه همین هم هست که درک نمی کنی وضعیت ما رو.ولی به نظرم همه مشکلات دارن دلیل نمیشه که زندگی رو سخت بگیرن واسه خودشون :))خلاصه اینکه من فکر میکنم شاد بودن آدم ها ربطی به گرفتاری هاشون نداره.اونی که شاده همیشه شاده و میخنده :))اونی هم که غمگینه همیشه غمیگنه :((من که از این به بعد سعی می کنم بیشتر شاد باشم ( البته همین الانشم هستم :D ) چون علاوه بر اینکه تاثیر مثبتی روی خود آدم میزاره ، به روی اطرافیانت هم تاثیر زیادی داره و باعث شادی اونا هم میشه.</description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sun, 20 May 2018 21:28:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای رسیدن به هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@mosi/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-bqlvkyzh3ugm</link>
                <description>یادمه چند وقت پیش ، به چند نفر گفتم که من میتونم با یه برخورد ساده تا حد زیادی رفتارها و اخلاق هاتون رو تشخیص بدم : )اون افراد هم برای مچ گیری من سریع می گفتند : خوب حالا تو که میدونی بگو من چه رفتارهایی دارم ؟ : )نمیدونم چطوری ولی این جمله رو یاد گرفته بودم و بهشون میگفتمتو خیلی هدف های بزرگی داری ، هدف های خوب ، هدف های ارزشمند ، ولی چرا براشون تلاش نمیکنی ؟دوست داری به هدف های خوبت برسی ، ولی هر وقت میای قوی و محکم انجامشون بدی ، نمی تونی ، انگار یه نیروی منفی که خیلی قوییم هست تو رو از رسیدن به آرزوهات باز میداره ، دوست داری به این نیروی منفی غلبه کنی و بشکنیش ، خُردش کنی اما هر دفعه که میخای این کار رو انجام بدی با شکست مواجه میشی.خب از بحث اصلی دور نشیم : )تقریبا به هر کی اینو می گفتم تایید می کردش که همچین رفتاری از خودش داره و بهم می گفت از کجا فهمیدی ؟ : )خب به نظرم اومد که این یه مشکلی که اکثر افراد دچارش هستن ، از جمله خودم : (یه بار که با خودم خلوت کرده بودم ، خیلی بهش فکر کردم و به نتایج جالبی هم رسیدم که چرا اینطوری میشه ، چرا هیچ وقت به حرف هایی که خودم ، به خودم می زنم عمل نمی کنم . حرف هایی که می شد تا همین الان عملی بشن و زندگی ام یه پله بره جلوتر :(چرا باید وقتی که در اختیارمون گذاشته شده و خیلی هم ارزشمنده ، اینقدر به بطالت گذرونده بشه ؟ولی واسه یه بار هم که شده من این نیروی منفی رو می شکنم و له اش می کنم تا با چشم های خودم ببینم که رسیدن به خواسته هات و هدف هایی که داری چقدر میتونه لذت بخش باشه : )) </description>
                <category>mosi</category>
                <author>mosi</author>
                <pubDate>Sun, 25 Mar 2018 01:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>