<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی نظری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mosinza</link>
        <description>خواندن خواندن خواندن خواندن و نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1779155/avatar/CwHYXS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی نظری</title>
            <link>https://virgool.io/@mosinza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هواپیمایی که نشانه گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mosinza/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-zuzannq8s3jv</link>
                <description>آسفالت خيابان زير گرماى آفتاب تابستان نرم و خميرى شده بود و از خودش گرما ساطع مى‌كرد جورى كه اگر از دور نگاه مى كردى سراب كوچكى مى ديدى كه احتمالا كسى را توى شهر فريب نمى داد. گربه ها  زير سايه ى درختان، روى سنگ فرش پياده رو ولو شده بودند و شكمشان را به بلوک هاى سيمانى كنار جدول مى‌ماليدند و درختان چنار در حسرت نسيم خردى پنجه هايشان را رو به آسمان گرفته بودند. در سكوت سر ظهر خيابان هاى شمال تهران، دو جوان سوار بر موتورى كه صدايش چيزى شبيه خرناس گراز بود پس از تلاش نافرجامشان براى تک چرخ زدن با سرعت و هوار كشان از كنار الهه كه سگش را براى گردش بيرون آورده بود گذشتند و در آخرين لحظه، هم‌صدا با هم، جون كشدارى را سر دادند و سر پیچ خیابان از نظر ناپدید شدند. الهه عادت داشت كه ظهر ها بعد از اين كه سگش را براى گردش به پارک سر خيابان مى‌برد در راه بازگشت، هندزفرى اش را توى گوشش بچپاند و صدای گوشى را تا آخرين حد ممكن زياد كند و همراه با زجرى  كه پرده‌ى گوشش مى‌كشيد موزيک های روز دنیا را گوش كند كه در اكثر مواقع از مفهومشان چيزى دستگيرش نمى‌شد. اين‌بار ولى هندزفری الهه هم نتوانست صداى جيغ كشدار چرخ هاى اتوموبيل سفيد و شاسى بلند خانم احمدى را در خود گم كند و الهه همينطور كه سگ سفيد پشمک مانند رم كرده اش را توى بغلش گرفته بود، با دهان نيمه باز به خانم احمدى نگاه می‌كرد كه سرگردان و پريشان اول از ماشين پياده شد و به سمت در خانه‌شان دويد بعد وسط راه به سمت اتوموبيلش برگشت و دوباره سوار شد بعد در حالى كه به شدت گريه مى كرد از اتوموبيل پیاده شد و با مشت هايش ديوانه وار شروع به كوبيدن روى در حياطشان كرد. خانم احمدى همينطور كه با مشت به در مى‌كوبيد بى‌توجه به شال آبى رنگش كه تقريبا داشت از سرش مى افتاد و موهاى طلايى اش را نمايان می‌كرد و بدون اين كه نگران كثيف شدن مانتوى سفيد با دكمه‌هاى سبز براقش باشد، به در حياط تكيه كرد و از شدت نا‌اميدى و ضعف روى پياده رو ولو شد. الهه و خانواده‌اش تقريبا همسايه‌ى خانواده‌ى خانم احمدى به حساب مى‌آمدند فقط اين كه آن ها در يكى از واحد هاى آپارتمان چند طبقه‌ی آن سمت خيابان زندگى مى‌كردند و خانواده‌ی خانم احمدى سمت ديگر خيابان، خانه‌ى ويلايى بزرگى داشتند كه فقط خودشان ساكنش بودند و خودشان هم شامل خانم و اقاى احمدى و پسرشان پارسا مى‌شدند. الهه همين كه قلاده‌ى قرمز سگش را به تنه‌ى پوسيده‌ى درخت چنار توى پیاده رو بست، دوان داون به طرف خانم احمدى رفت و کنارش روی زانو و نشست و شانه هایش را تکان داد و گفت: -خانم احمدی...شیوا...شیوا جون چیزی شده؟ چرا تو پیاده رو نشستی؟ سر و وضعت چرا اینجوری به‌هم ریخته‌س؟ شيوا جون بى حال و بى رمق سرش را بلند كرد تا جواب الهه را بدهد ولى اخم كرد و بعد مثل كسى كه همين الان هويت يكى از عزيزانش را در سردخانه تاييد كرده باشد صورتش در هم رفت و با صداى بلند شروع به گريه و هق هق كرد. الهه كه حسابى جا خورده بود و دستپاچه شده بود چاره‌اى نديد جز اين كه به آن سمت خيابان بدود و زنگ آيفون خودشان را به صدا در بياورد. مادر الهه از آن سو جواب داد:-الهه مامان تويى...كليد ندارى مگه؟ الهه كه دست هايش را تكان مى‌داد و سعى مى كرد تمام دستپاچگى‌اش را از راه چشمى آيفون به مادرش انتقال بدهد تا از جديت موضوع با خبرش كند گفت: -مامان... همسايه روبه روييمون شيوا...همون كه پسرشو مياره پارک سر‌خيابون...همون دختر موطلاييه كه چند بار با هم حرف زدين...نشسته روى پياده روى جلو خونشون داره زار زار گريه مى كنه. جمله‌ى الهه تمام نشده بود كه مادرش گوشى را گذاشت، انگار كه موضوع برايش خيلى جذاب بود و حتما آن بالا داشت سريع آماده می‌شد كه پايين بيايد و از ماجرا سر در بياورد. آن طرف خيابان، سينا پسرک اسكيت بورد سوار با شكم برآمده از زير پيرهن آستين كوتاه قرمزش و شلوارک خاكى رنگش بالاى سر شیوا که غش كرده بود ايستاده بود و همين كه الهه به آن ها نزديك شد با صداى آرام گفت: -اين مرده؟ الهه اخمى كرد و جواب داد : -نه نمرده بچه بى‌ادب. حالش خوب ميشه. برو بازيتو بكن. سينا ولى كنجكاوى اش گل كرده بود و دست بردار نبود. اسكيت بوردش را به ديوار تكيه داد و برگشت سمت شیوا و گفت: -ببين ولى مرده. بابا بزرگ منم كه مرد دهنش همينجورى باز مونده بود. الهه چشم غره‌ای به سينا رفت و روى شیوا خم شد كه سر و وضعش را مرتب كند اما شیوا چشمانش را باز كرد و دست هايش را دور گردن الهه حلقه كرد و باز شروع كرد به گريه كردن. الهه كه حسابى ترسيده بود با صداى لرزان پرسيد: -شيوا جون خب اگه چيزى شده بگو. چرا اينجورى ميكنى اخه.اتفاقى افتاده؟ شیوا با صداى ضعيفى جواب داد: -ديدى چطور بدبخت شدم؟ ديدى چه خاكى به سرم شد؟ و همينطور داشت توى بغل الهه از بدبخت شدنش مى گفت كه مادر الهه از آن سمت خيابان داد زد: -چيكار ميكنى دختر؟ آدمى كه غش كرده رو بغل نميكنن كه...برو اون ور يكم هوا بخوره بيچاره. و همين كه بالاى سر شیوا رسيد و متوجه به هوش آمدنش شد الهه را از آغوش او جدا كرد و كنارش نشست و گفت: -عزيزم خوبى؟ چيزى شده؟ پسرت خدايى نكرده اتفاقى واسش افتاده؟ يه لحظه آروم باش بگو چى شده؟شیوا كه از شدت گريه صورتش قرمز شده بود و هر لحظه داشت بى حال تر مى شد به سختى تلاش كرد كه خودش را آرام كند و بعد از اين كه با ناله چند بار به زحمت آب دهانش را قورت داد، سرش را به سمت مادر الهه كه كنارش نشسته بود چرخاند و گفت: -هواپیما...اون هواپيمايى كه امروز سقوط كرد و همه‌ی مسافراش...همه‌ی مسافراش كشته شدن..بابا...بابا و مامان منم سوارش بودن. و باز شروع كرد به گريه كردن. مادر الهه با تعجب نگاهى به الهه انداخت و با لحنى متعجب‌تر گفت: -هواپيما؟! هواپيما سقوط نكرده كه، بابات از صبح پاى تلویزيونه اگه هواپيمايى سقوط كرده بود حتما تو اخبار ميگفتن ديگه، لااقل يه زيرنويسى چیزى مى زدن كه. الهه بى خبر از همه جا شانه هايش را بالا انداخت و كمى به مادرش نزديک تر شد و با صداى آرام گفت: -مامان اين بنده خدا حالش بده الانم داره هذيون ميگه.بیا ببريمش دكتر. شما که نديدى چطور عين ديوونه‌ها با مشت مى كوبيد به در و ديوار. مادر الهه نيم نگاهى به شیوا انداخت و گفت: -والا چى بگم. حالا چرا اينجا وايساديم؟ فعلا بريم داخل. شيوا خانوم كليداى خونه رو بده الهه درو وا كنه بريم داخل.اينجا...اينجورى زشته كسى ميبينه. شیوا اما با صداى ضعيف و بريده بريده به الهه كه نزديكش شده بود تا كليد در خانه شان را بگيرد فهماند كه كليد‌هاى خانه و ريموت در پارکینگ داخل كيفش بوده و كيف را هم در شركت جا گذاشته و فقط سوئيچ ماشين و تلفن همراهش روى ميز دم دستش بوده كه آن ها را برداشته و سريع خودش را به خانه رسانده است.مادر الهه بازوى شیوا را گرفت و همينطور كه كمکش می‌كرد سرپا بايستد گفت: -مى ريم خونه خودمون. بنده خدا داره از دست میره بايد استراحت كنه. الهه تو جلو جلو برو درا رو باز كن به باباتم خبر بده داريم ميايم. الهه به سمت خانه شان راه افتاد و همين كه خواست برگردد و بييند كه مادرش و شیوا در چه حالى هستند سينا را ديد كه با چند قدم فاصله دنبالش راه افتاده. سرش داد زد: -بچه پررو كجا راه افتادى مياى؟! برو خونتون...برو كوچه خودتون بازى كن. مادر الهه از آن سمت خيابان داد زد: -بچه رو چيكار دارى؟ من بهش گفتم بياد. برو...برو درا رو باز كن الان مياييم. الهه باز چشم غره‌اى به سينا رفت و پله‌ها را دوتا يكى كرد تا دم واحد خودشان رسيد. كليد خانه را از جيب شلوارش بيرون كشيد. در خانه را كه باز كرد پدرش از روى كاناپه‌ى جلوى تلوزيون برگشت و پرسيد: -مامانت كو؟ اين خانمه كه گفته بودى غش كرده چى شد؟ الهه جواب داد: -مامان داره ميارتش بالا. حالش خيلى بده. عين ديوونه ها داشت مشت می‌كوبيد به در خونشون. مى‌گه هواپيما سقوط كرده خانواده‌ش تو هواپيما بودن. پدر الهه اخمى كرد و گفت: -باز حس انسان دوستى مادرت گل كرد؟! اگه بلايى سرش بياد كی جواب شوهرشو مى ده؟ بعد كمى به فكر فرو رفت و زير لب با خودش گفت: -هواپيما سقوط كرده...فقط یه هواپیما سقوط كرده اونم اون سر دنیاس..‌ و بعد دوباره رو كرد به الهه و گفت: -كس‌و‌كار اين خانم همسايه كدوم كشورن؟ چيزى نگفت بهتون؟ الهه طبق عادت شانه‌اى بالا انداخت و خواست جواب پدرش را بدهد كه مادرش و شیوا و پشت سرشان سينا وارد خانه شدند. پدر الهه جلو رفت و گفت: - سلام. خدا بد نده...بفرمايين...بفرمايين بشينين...الهه بابا يه آب قندى چيزى درست كن انگار فشارشون افتاده. بعد از اين كه شیوا را روى كاناپه نشاندند و به زور يک ليوان آب قند به خوردش دادند، پدر الهه به آشپزخانه رفت و به زنش اشاره كرد كه بيايد. بعد كه كمى پچ پچ كردند هردو برگشتند تا طبق قرارشان ته توى قضيه را در بياورند وهمانطور كه پدر الهه به زنش گفته بود زنگ بزنند كس‌و‌كار شیوا بيايند مبادا كه دردسر شود. بعد از اين گفت‌وگو‌ها، مادر الهه كنار شیوا نشست و پدر الهه سمت در ورودى رفت و دستى روى سر سينا كشيد كه كنار در ايستاده بود و با چشمان گردش خانه را مى كاويد. پدر الهه رو به سينا گفت: -پسرم برو پیش مامانت بشين. سينا خودش را كنار كشيد و جواب داد: - اون كه مامان من نيست من خودم مامان دارم. الهه از آن سوى خانه داد زد: -بابا اين پسر شيوا جون نيست. داشت تو كوچه بازى مى كرد مامان خانوم هم گفت كه دنبال ما بياد بالا.  اين دفعه مادر الهه بود كه به سمتش چشم غره رفت. پدر الهه باز نگاهى به سينا انداخت و همينطور كه مى رفت روى مبل كنار كاناپه بنشيند زير لب چیزى شبيه، چه بدبختى گير افتاديم، زمزمه كرد. مادر الهه پرسيد: - خب شيوا جان يه بار ديگه ميگى چى شده؟ من كه پايين چيزى نفهميدم.شیوا دستمال كاغذى ديگرى از روى ميز برداشت و اشک‌هايش را پاک كرد اما هربار كه مى خواست ماجرا را تعريف كند با سومين يا چهارمين كلمه هق هقش شروع مى شد و به جاى روشن شدن موضوع فقط به تعداد دستمال كاغذى هاى مچاله شده‌ى روى ميز عسلى جلوى كاناپه افزوده مى‌شد. پدر الهه كه از اين بساط چيزى دستگيرش نشد اشاره‌اى به زنش كرد كه يعنى فعلا راحتش بگذار و كنترل دفن شده زير دستمال كاغذى ها را بيرون كشيد و تلويزيون را روشن كرد. بعد از رد كردن چند برنامه آشپزى و برنامه هاى آبکى ديگر، تصوير گوينده ى خبر كه شق‌ورق توی كت و شلوارش پشت ميز ايستاده بود قاب تلويزيون را پر كرد: -شب گذشته. به وقت محلى، هواپيماى مسافربرى بومباردين خطوط هوايى يونايتد ايرلاين كه از شهر آتلانتاى آمريكا به مقصد پيتسبورگ در حال پرواز بود در محوطه‌ى يک  انبار بزرگ در منطقه اى صنعتی در حوالى مقصد سقوط كرد. طى اين حادثه تمامى سرنشينان هواپيما و همچنين تعدادى از كاركنان انبار كشته شدند. مقامات مسئول نقص فنى را علت... شیوا اجازه نداد حرف هاى گوينده تمام شود و چنان ضجه‌اى كشيد كه پدر الهه از جاپريد و سينا هم به سمت در فرار كرد. الهه و مادرش به سختى توانستند شیوا را دوباره آرام كنند. شیوا گريه هايش را كه كرد شروع كرد به توضيح دادن و بقيه فهميدند پدر و مادرش در نشويل آمريكا سكونت دارند و براى ديدن دخترشان شمیم كه در موسسه‌ى علوم كارنگی همراه با همسرش كار مى‌كند، بليط همين هواپيما را گرفته‌اند كه از بخت بدشان اين حادثه پيش آمده. بعد از يک سكوت طولانى پدر الهه كه سعى مى كرد غمگين به نظر برسد و هراز چندگاهى براى نشان دادن همدردى نچ نچى مى كرد، پرسيد: -همسرتون كجا هستن؟ خبر دارن از اين ماجرا؟ شیوا با چشم هاى قرمز و گريان جواب داد: -امير از طرف شركتشون رفته شمال. خبر نداره چه بلايى سرمون اومده. -به نظرم بهتره زودتر به ايشون هم خبر بدين. پدر الهه آدم ترسويى نبود ولى به نظرش هر چه زودتر تكليف اين ماجرا روشن مى‌شد براى همه بهتر بود. شیوا دست لرزانش را برد سمت جيب مانتويش و تلفن همراهش را بيرون كشيد. كمى با آن ور رفت و بعد صورتش عين بچه‌اى كه آبنباتش را از دستش قاپيده باشند جمع شد و با بغض در آستانه ى تركيدن و چشم هاى گرد شده به ديگران نگاه كرد و با صداى جیغ مانندى داد زد: -مامانم...مامانم ايميل فرستاده. پدر الهه باز نچ نچى كرد و سرش را از روى تاسف پايين انداخت گفت: -خدابيامرزتشون...حتما قبل پرواز خواستن بهتون خبر بدن در چه حالن. خانم احمدى دوباره داد زد: -نه نه ...ايميلش مال يه ساعت پيشه. الهه از آن سوى اتاق دويد و روى كاناپه كنار شیوا نشست و گفت: - بده بخونم ببينیم چى نوشتن. شیوا با دست لرزان تلفن همراهش را رو به روى الهه گرفت و الهه با صداى بلند خواند: - سلام دخترم. از دیشب تا الان دارم تو اسکایپ و واتس اپ میگیرمت ولی جواب نمی‌دی. من و بابات حالمون خوبه. در اولين فرصت باهام تماس بگیر. شیوا از جا پريد و به سمت در خانه دويد. مادر الهه گفت: -شيوا خانوم كجا؟ كجا دارى ميرى با اين حالت؟ شیوا كه حالا جز دستانش تمام بدنش هم مى لرزيد جواب داد: -ميرم خونه. بايد باهاشون تماس بگيرم رو گوشيم اسكايپ ندارم. مامان بيچاره‌م حتما منتظره. -شيوا جون مگه نگفتى كه كليدارو جا گاشتى؟ شیوا جلوى در وا رفت. سينا كه تا الان ساكت ايستاده بود رفت سمت شیوا و دستش را دراز كرد و تلفن همراهش را كه از جيب شلواركش بيرون آورده بود به او داد و گفت: -من اسكايپ دارم. فيلتر شكنشم فعاله. با اين ميتونين تماس بگيرين. مادر الهه دم گوشش گفت: -استايپ چيه؟ الهه جواب داد: -اسكايپ مامان. باهاش تماس تصويرى ميگیرن. ديدى قبلا. شیوا تلفن همراه را از دست سينا قاپید و از روى زمين بلند شد و دوباره رفت بين الهه و مادرش روى كاناپه نشست و آی دی مادرش را وارد كرد. دكمه‌ى تماس را زد و منتظر ماند، بعد از چند ثانیه تماس برقرار شد. روى صفحه، چهره‌ی كلافه و ترسيده‌ی زن و مرد مسنى ظاهر شد كه وسط سالن شلوغ پر از همهمه و صندلى‌اى ايستاده بودند و پشت سرشان آدم هاى زيادى در رفت‌و‌آمد بودند و روى ديوار هم پر بود از نمايشگر‌هايى كه اعداد و ارقام فراوانى رويشان درج شده بود. زن و مرد مسن تصوير شیوا را كه ديدند ذوق زده و دستپاچه دوربين را نزديک صورتشان بردند. شیوا جيغ زنان گفت: -الهی قربونتون برم. خوبين؟ مامان جان چرا زودتر خبر ندادين به خدا از صبح نصفه عمر شدم.مادر شیوا كه تصويرش روى صفحه مى لرزيد و قطع و وصل مى‌شد جواب داد: - سلام مامان جان. از ديشب صدبار تماس گرفتم باهات. ما خوبيم. به لطف دست و پا چلفتى بودن بابات نتونستيم سوار هواييما شيم. آقا يكى از چمدونا رو نميدونم چطورى غيب كرده. پدر شیوا به زنش تشر زد: -بسه خانم باز دارى چرت و پرت ميگیا. بده من ببينم. شيوا دخترم ما خوبيم. اينجا پليس‌بازار شده فعلا نميذارن بريم بيرون. با خواهرت هم تماس گرفتيم اونم گوشيشو برنمی‌داره. ما فعلا اين جا مشغوليم بهش خبر بده كه حالمون خوبه. مادر شیوا ادامه داد: -آره مامان جان.بچه‌م نگرانه الان. زودتر بهش خبر بده. پارسا رو ببوس از طرف من به امير هم سلام برسون. رفتيم بيرون بازم تماس ميگيرم‌ باهات. وبعد تصوير به كل قطع شد. شیوا اشک ريزان و لبخند زنان صفحه‌ى گوشى را بوسيد. سينا كه پشت كاناپه ايستاده بود دستش را دراز كرد و تلفن همراهش را پس گرفت. پدر الهه كه لبخند مى‌زد گفت: - خدارو شكر واقعا. بايد قربونى بديد. مثل معجزه ميمونه. بيچاره اون كسايى كه سوار هواپيما بودن و بيچاره‌تر اون بى خبرايى كه تو اون انبار كار ميكردن و هواپيما رو سرشون خراب شده. مادر الهه گفت: - خوبه حالا ديگه نمى خواد اظهار تاسف كنى. دنيا تهش مرگه ديگه. خدا پدر ومادر شيوا خانومو براش حفظ كرده الان وقت غصه خوردن نيست كه. شیوا گفت: -خيلى ممنون. ممنون الهه جان ممنون خانم و آقاى محتشم. مادر الهه جواب داد: - این چه حرفیه شیوا جان ناسلامتی همسایه هستیم پس همسایه به چه دردی میخوره؟ ايشالا كه هميشه خبر خوب بشنوى. حالا كجا دارى ميرى.بشين يكم كه حالت جا اومد ميرى. شیوا جواب داد: -نه بيشتر از اين مزاحمتون نمى شم. بر مى‌گردم شركت وسايلمو بردارم. از همونجا هم با خواهرم تماس میگیرم. طفلک اونم حتما خيلى نگران شده ولى نمى‌دونم چرا مامانم گفت گوشيشو جواب نمى‌ده. بايد زودتر برم از نگرانى درشون بيارم. مادر الهه گفت: -باشه. يس من و الهه تا دم ماشين باهات مياييم و هرسه به سمت در رفتند و سينا هم پشت سرشان بيرون رفت و شیوا هم دستى روى سرش كشيد.جلوى ساختمان توى كوچه، كنار اتوموبيل، مادر الهه داشت به شیوا سفارش مى كرد كه آرام رانندگى كند و حالا كه شكر خدا ماجرا به خير گذشته ديگر فكر خودش را مشغول نكند و وقتى پسرش از مدرسه برگشت براى شام به خانه‌شان بيايند كه صداى جيغ كر كننده ى ترمز در خيابان پيچيد. از اتوموبيل بنز مشكى كه ترمز كرده بود مردى با كت و شلوار طوسى و کفش‌هاى مشكی پياده شد كه از صورت و راه رفتنش خستگی می‌باريد. مرد يکراست سمت شیوا آمد و با صداى لرزان گفت: -شيوا عزيزم من تا شنيدم سريع خودمو رسوندم.صبح داشتيم می‌رفتيم سر پروژه كه همكار شمیم همون دختر تاجيكيه كه تو دفترشون كار ميكنه. باهام تماس گرفت و خبر داد. من واقعا... خانم احمدى با لبخندى به پهناى صورتش دست هاى همسرش را گرفت و ذوق زده گفت -نه امير جان اشتباه شده. مامان بابا سالمن من همين الان از اسكايپ باهاشون حرف زدم..سوار هواپيما نشدن امير پريد وسط حرف همسرش و گفت: -نه عزيزم قضيه بابا و مامانو میدونم. مسئله این نیست... وبعد سكوت كرد و سرش را پايين انداخت و زير لب گفت: -پس هنوز نميدونى. شیوا كه يكه خورده بود دست همسرش را فشار داد و گفت: - چى شده امير؟! مامان بابا كه سالمن. چه اتفاقى افتاده پس؟ امیر اما سر این که چطور خبر را به همسرش بدهد داشت جان می‌كند.مادر الهه كه ديد زشت است همينطور ساكت بماند گفت: -آقاى احمدى اينجورى بده وسط خيابون وايساديم.بيايين..بيايين بريم بالا اونجا بگید چى شده ايشالا كه چيزى نيست.امير كه ديد چاره ى ديگرى ندارد و حرف زدن برايش سخت شده بود پیشنهاد مادر الهه را قبول كرد و همينطور كه دست همسرش را گرفته بود پشت سر الهه و مادرش به سمت آپارتمان آن ها حرکت کردند و سينا هم بدون دعوت دنبالشان راه افتاد. الهه در آپارتمان را كه باز كرد پدرش فقط توانست براى مدتى با دهان باز نگاهشان كند بعد بى خبر از همه جا تعارفشان كند كه بنشينند و هرچه هم به الهه و مادرش با چشم وابرو علامت داد كه چه اتفاقى افتاده، پاسخى دريافت نكرد. امير كه همچنان از نگاهش خستگى و درماندگی ميی‌باريد بعد از اين كه از پدر الهه عذرخواهى كرد كه مزاحمشان شده‌اند روى مبل نشست و سوئيچ و تلفن همراهش را روى ميز گذاشت و سرش را بين دستانش گرفت. شیوا با صداى لرزان و بغض آلود گفت: - امير تورو قرآن بگو چی شده امروز كم بدبختى نكشيدما. امير سرش را بالا آورد و با چشمان قرمز و پر اشكش به شیوا نگاه كرد و جواب داد: -ديروز شميم و ند رو از طرف موسسه شون مى برن يه بازديد. يه مراسم رونمايى بوده تو يكى از انباراى تحقيقاتى موسسه شون. همين كه مى رسن...يه سوله بوده كه قرار بوده توش مراسم برگزار شه...صداى هواپیما مياد...يه عده از ترس مى رن داخل سوله...هواپيما هم رو سوله سقوط مى كنه و منفجر ميشه...مى گفت بعدش همه جا آتيش گرفته... دختره گفت...گفت كه ند و شميم هم جز كسايى بودن كه سمت سوله مى دويدن...بقيه هم با موج انفجار پرت ميشن. خانم احمدى بهت زده و با چشم هاى تا حد ممكن باز در بدترين و پرحادثه ترين روز زندگی اش دوباره و دوباره آن قدر گريه كرد و ضجه زد كه از هوش رفت.از بيرون صداى گوشخراش غرش چيزى شبيه هواپيما نزديک و نزديكتر مى شد. سينا سمت پنجره دويد و ديد كه دو جوان موتور سوار که يكى شان پياده شده بود‌، قلاده ى سگ الهه را دور دستش پیچيده بود و سگ را توى بغلش گرفته بود و با دست ديگرش اسكيت بورد او را حمل می‌كرد. جوان پشت موتور پريد و صداى غرش موتور دور و دورتر شد. تلویزيون داشت گزارشى از بازماندگان خوش شانس هواپیما كه نتوانسته بودند سوار شوند پخش مى‌كرد و گوشه‌ی تصویر، پدر و مادر شیوا که لبخند ملیحی روی لب داشتند، بی خبر از همه‌جا دست همدیگر را گرفته بودند.</description>
                <category>مصطفی نظری</category>
                <author>مصطفی نظری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 03:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل فلزی</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D9%BE%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B2%DB%8C-a9obfrt1l5up</link>
                <description>چشم كه باز كردم آفتاب تا وسط های اتاق آمده بود. شست پايم از زير ملحفه‌ای كه ديشب ننه رويم پهن كرده بود زده بود بيرون و توی آفتاب، سياهی نوكش برق ميزد. وسط انگشت‌هايم كه ديروز گلي شده بود زير آفتاب خشک شده بود. ننه به غيظ گفته بود:- تا پاها تو نشستی نميری بخوابی وگرنه به آقات می‌گم باز تو زيرزمين نگهت داره.من ولی پاهايم را نشسته رفته بودم توی رختخواب. ننه دروغ ميگفت، آقام نبود تا دعوا كند.رفته بود شهر. يكی نيست بهش بگويد آخر وسط فصل درو رفتی شهر چه‌كار؟ مادر و بچه ات را به امان خدا گذاشتی، حالا به درک ولی قبلش كاه و يونجه هايت را جمع ميكردی كه گله نزند درب و داغانشان كند. ديروز هم كه سگ سياهه رفته بود توی كپه‌ی گندم جلوی در . ننه گفته بود اشكال ندارد ، گندم‌ها را پهن مي‌كنيم آفتاب ميخورد نجاستش می‌رود. كم‌كم شست پايم داشت گرم ميشد. دست بردم پارچ آب بالای سرم را برداشتم و خالی كردم روی پايم. شستم خنک شد ولی گل‌ولای گند زد به لحافم. باز ننه می‌نشست وسط حياط و نفرين ميكرد:- خدا به‌حق پنش تن از رو زمين ورت داره ذليل مرده‌ی خل‌وچل. چی ميشد تو هم با اون ننه خيره‌سرت خفه ميشدی تا اينجوری منو عذاب ندی.&quot;ننه خيره‌سر&quot; با خودش نبود، چون خودش كه خفه نشده بود. مادرم را ميگفت. اسمش مليحه بود ولی من كه هيچ‌چيز از او يادم نمیآمد. يک روز كه آقام سرش داد می‌كشد و بشقاب غذايی كه جلويش گذاشته بود را از پنجره پرت ميكند توی حياط، ننه مليحه چادر چاقچور ميكند و من را هم كه سه سالم بوده بغل می‌زند و راه میافتد سمت خانه‌ی خواهرش توی ده بالا. يكی نبوده بگويد آخر چرا من را با خودت می‌بری من كه نمی‌خواستم خفه شوم. بقيه می‌گويند وسط راه، همان‌جایی كه پل قديمی را ده سال پيش سيل برده بود والان شده بود پل فلزی، ننه مليحه خم می‌شود كه گره‌ی چادرش را محكم كند كه هر دو باهم می‌افتيم توی رودخانه. چوپانی كه كنار رودخانه بوده می‌زند به آب و بيرونمان می‌كشد. ننه مليحه خفه شد. من ولی مريض شدم. بقيه می‌گفتند مريضم ولی سالم بودم، می‌گفتند وقتی بزرگتر شدم مريضيام معلوم شد.يک‌جوری شده بودم كه بهش ميگفتند تشنج. تشنج كردم و اين‌جوری كه الآن هستم شدم. اما من كه نمی‌دانستم چطوری‌ام، بقيه می‌گفتند. اگر مريض هستم از كجا معلوم كه قبلش هم سالم بوده‌ام؟ اصلاً از كجا معلوم كه بقيه مريض نباشند و فقط من سالم باشم؟بايد از ننه وقتی که حوصله‌اش سر جايش است بپرسم. پاشدم رفتم سمت در چوبی اتاقم و بازش كردم، كفش‌های پلاستيكی‌ام را پايم كردم و از حوض وسط حياط چند مشت آب به صورتم زدم. ننه از توی ايوان اتاقش داد زد:- خيرنديده لنگ ظهره، الانم بيدار نمی‌شدی. باز نری بيرون بزنی سروكله بچه‌های مردمو بشكنی. آقات عصری مياد. بشين خونه كمكم كن.- نه ننه بايد برم. بچه‌ها لب رودخونه منتظرن بايد برم براشون قورباغه بگيرم. بابت هر دوتا قورباغه جواد يدونه از نُقلایی كه آقاش از شهر آورده بهم ميده.ننه زير لب چيزی گفت. از پله‌ها پايين آمد و رفت سمت اتاقم. من هم رفتم سمت در حياط كه زودتر به بچه‌ها برسم. جای نشستن سگ سياهه توی كپه گندم هنوز معلوم بود.ننه داد زد:- الهی به‌حق پنش تن خير از جوونيت نبينی ذليل‌مرده. الهی خبرتو برام بيارن.در را كه بستم لحافم داشت‌روی هوا ميرفت كه كنار حوض بيفتد.***-  ببين اول دوتا دستاتو می‌ذاری دو طرفش فشارش ميدی تا دهنش باز شه بعد تندی فوت ميكنی كه باد شه...ببين اين‌جوری.و فوت كردم توی دهن قورباغه. بچه‌ها زدند زير خنده منم قورباغه را دادم دست جواد. جواد كه دهانش تا بناگوش بازشده بود با صدای جيغ جيغی‌اش گفت:- مجتبی آقات رفته شهر چيكار؟نكنه رفته زن بگيره؟و نيشش بيشتر باز شد. دست بردم يكی از قلوه‌سنگ‌های كنار رودخانه را برداشتم. بچه‌ها هركدام به سمتی فرار كردند. جواد از پشت نزديكترين درخت داد زد:- شوخی كردم ديوونه ، نزنی‌ها به خدا شوخی كردم.- بيايين كاريتون ندارم.ولی جواد كه نزديك شد با لگد زدم توی زانويش. فريادی كشيد و خم شد نشست روی زمين و همينطور كه زانويش را می‌ماليد گفت:خب كی الآن میره شهر؟ الآن فصل برداشته همه سر زميناشونن كه محصولو جمع كنن. آخه آقات رفته شهر چيكار كنه؟- فضوليش به تو نيومده. شيش تا نقل بهم بدهكاری رد كن بياد.نقلها را كه داد دسته‌جمعی برگشتيم سمت ميدان ده. دورتادور ميدان روی سكوهای سنگی زير سايه‌ی درخت‌های چنار، پيرمردها و كسانی كه از كار برگشته بودند نشسته بودند تا خستگی دركنند.وسط ميدان تراكتور قرمزی زير آفتاب جا خوش كرده بود. با بچه‌ها روی يک سكو نشستيم. بيشتر وقت‌ها كه اينجا بوديم بقيه به من نگاه ميكردند يا با دست نشانم می‌دادند، شايد به خاطر اين بود كه از بقيه بچه‌ها هيكل درشت‌تری داشتم و قدم هم چند سر و گردن بالاتر بود، شايد هم به خاطر اين بود كه بهشان زل ميزدم.من به همه زل ميزدم ولی آنها چشمانشان را ميدزديدند. فقط جواد و بقيه بچه‌ها بودند كه توی زل زدن كم نمی‌آوردند و آخرش با مشت به جان هم می‌افتاديم و غش‌غش می‌خنديديم. جواد داشت تكه چوبی‌ را كه توی دمپای‌اش فرورفته بود با نوک انگشتانش بيرون می‌كشيد اما چوب شكست و نصف ديگرش توی دمپاییی ماند. هر چه زور زد نتوانست تكه ديگر را دربياورد. دمپايی را از دستش قاپيدم و نشستم روی زمين و شروع كردم به وررفتن با آن تا تكه چوب را بيرون بياورم. سرم پايين بود كه صدای ماشينی از پايين جاده همه‌‌ی سرها را به سمت خودش كشيد. ماشين دراز سفيدی بود كه يک عالم پنجره داشت. شبيه اتوبوس كوچكی بود كه سقفش را پايين برده بودند. قبلاً هر وقت قرار بود بيمارستان برويم صبح زود من و آقام می‌رفتيم سر جاده و سوار اتوبوس آبی‌رنگی می‌شديم كه تا خود شهر ميرفت. اما اين‌يكی‌ شبيه بچه اتوبوس بود. ماشين وسط ميدان ايستاد و بعدازاين كه خرخری‌ كرد خاموش شد. در كشويي كنارش باز شد و آقام با يک نفر ديگر پياده شدند. دمپايی را به كناری پرت كردم و دويدم سمتشان.سلام كردم.آقام برگشت سمت من و گفت:- عليک سلام. باز كه عزيز رو دست‌تنها گذاشتی و تو آبادی ول ميگردی. زود برو خونه به عزيز بگو مهمونامون رسيدن.سری تكان دادم و به آقايی كه همراه آقام بود نگاه كردم، قدبلند بود با كله‌ای طاس ، پيرهن چهارخانه‌ی سبزی پوشيده بود و خودكاری توی جيبش داشت. كيف چرمی قهوه‌ای به دست داشت و به من زل زده بود. من ولی هر چه زل زدم او چشمانش را ندزديد. آقام گفت:- د برو ديگه.من هم به سمت خانه شروع به دويدن كردم. جلوی در كه رسيدم سگ سياهه باز داشت دور كپه گندم می‌پلكيد. سنگی برداشتم و پرت كردم سمتش و پريدم توی حياط. ننه توی حياط نبود. رفتم سمت اتاقش، نشسته بود روی زمين و داشت توی دل و روده صندوق چوبی دنبال چيزی ميگشت. پارچه‌ها را يک‌طرف گذاشته بود و تسبيح‌ها و انگشترها را گوشه‌ای ديگر روی هم كپه كرده بود. صدای جيرجير در كه بلند شد برگشت سمتم. گفت:- ننه تويی؟ صدای در كه اومد فكر كردم آقاته. چرا الآن برگشتی مگه نمی‌خواستی تا عصر پيش دوستات باشی؟ بيا، بيا بشين كنارم ميخوام يه چيزی بهت بدم ننه. بيا.هميشه همينطور بود. وقت‌هايی كه دلش تنگ ميشد مهربان ميشد و مثل الآن اشک می‌نشست گوشه چشم‌های خوشگلش و موهای حنايی‌اش از دو طرف سرش آويزان ميشد و بالای عكس پدربزرگ كه توی گنجه بود آرام آرام اشک می‌ريخت من هم ميرفتم سرم را می‌گذاشتم روی پاهايش تا خوابم ببرد. دست برد و تسبيح نارنجی رنگی برداشت و گذاشت توی دستانم. دانه‌های ريز و سنگی تسبيح زير نوری كه از لای در توی اتاق می‌تابيد می‌درخشيدند. ننه با چشمهای‌ خيس گفت:- اينو بنداز گردنت عزيزكم. يادگار خدابيامرز پدر بزرگته. اونم مثل تو يه ستاره تو دنيا نداشت.بعد هم تسبيح را از من گرفت و انداخت دور گردنم و يقه‌ام را هم مرتب كرد.گفتم:- آقام از شهر اومده. با يه غريبه. گفت بيام خبر بدم.ننه كه گيجی از نگاهش مي‌باريد گفت:-  غريبه كيه؟ قرار نبود كسی بياد.بعد دستش را ستون بدنش كرد و با زحمت بلند شد و رفت سمت طاقچه. دست برد زير پارچه ترمه‌ای كه روی طاقچه پهن كرده بود چند تا اسكناس برداشت و داد دست من و گفت:- برو از مش اسد يكم چای بگير. تا آب جوش مياد برگشته باشی ها.پول را گرفتم و باز راه افتادم سمت ميدان. وسط راه آقام و همان مرد پيرهن چهارخانه و يک نفر ديگر كه فكر كنم راننده بود داشتند می‌آمدند.آقام گفت:- ها ؟ كجا؟ به عزيز خبر دادی؟- آره. گفت برو چای بخر.دارم ميرم چای بخرم.- زود برگردی‌ها.كارت دارم.سری تكان دادم و شروع كردم به دويدن.تا دم دكان مش اسد يک‌نفس دويدم. مش اسد تا كمر خم‌شده بود توی گونی‌هایی كه جلويش بود. گفتم:- ننه گفته چايی بده. اينم پولش.و اسكناس‌ها را دراز كردم سمتش. سرش را بلند كرد و گفت:- يكی از اون پاكتای تو قفسه رو بردار. بقيه پولم بعداً مي دم به ننت، تو كه از هفت دولت آزادی باز می‌بری گم‌وگورش ميكنی و ننت باز انگ دزدی و گرون فروشی به ما می زنه.اسكناس‌ها را دادم و پاكت تا نيمه از چای پرشده را برداشتم و باز دويدم سمت خانه. توی حياط كفشها جلوی اتاق من چيده شده بودند. رفتم نشستم روی پله‌ی جلوی اتاقم . صدای ننه می‌آمد كه داشت گريه ميكرد و هق‌هق‌كنان مي‌گفت:- خودم خرج شو میدم خودم تر و خشكش می‌كنم . چيزيش نيست كه يه كم بچه ساله. هيكلش گنده شده اما دلش دل بچه‌س. اگر بذاری ببرنش به خدا خير از زندگيت نمی‌بينی.آقام با لحنی عصبی جواب داد:- آخه مادر من مگه بحث خرج و مخارجشه؟ تا كی بايد مواظبش باشم كه مبادا بچه‌های مردمو اذيت كنه. بچه نيست ديگه مردی شده ولی هنوز هر رو از بر تشخيص نميده. خدا شاهده اگه مجبور نبودم نمی‌ذاشتم ببرنش. آمديم و فردا كس‌ديگه ای به اين خونه اضافه شد، بالاخره يكی بايد باشه تو رو تر و خشک كنه، اونوقت من همش بايد هول و ولای اينو داشته باشم كه مبادا شازده بلايی سر كسی بياره.صدای خشداری شروع كرد به صحبت كردن:- ببين مادر جان ، جايی كه می‌بريمش كارگاه داره كار يادش ميديم ،مواظبش هستيم ، پرستاریشو می‌كنيم. آدمای ديگه‌ای هم هستن كه شکل و شمایل خودشن. تنها نميمونه. هر وقت هم خواستين ميتونين بيايين ببينيدش.ننه شروع كرد به ضجه زدن و نفرين كردن. داشت آقايم را نفرين ميكرد. پاشدم پاكت چای را گذاشتم لبه حوض و رفتم توی اتاق ننه. چادر گل‌گلی‌اش به ميخ ديوار آويزان بود. دراز كشيدم توی اتاق و چادر را روی خودم پهن كردم. بچه كه بودم هر وقت توی بغل ننه گريه‌ام ميگرفت چادرش را می‌كشيد روی سرم كه آرام شوم و كم‌كم بخوابم.***اينجا ديگر آفتاب تا وسط اتاق نمی‌آيد. پارچ آب هم بالای سرم نمي‌گذارند كه اگر گرمم شد بريزم روی خودم. ولی خب خوبيیاش اين است كه ديگر آقام نيست كه سرم داد بكشد. ديگر نيست كه وقتی پاهای ننه را بغل كرده‌ام تا از او جدايم نكنند كتكم بزند ولی خب ديگر ننه هم نيست. آقام زن گرفت. اين را آقای چهارخانه بهم گفت. گفت بيا لباس‌های قشنگ تنت كنيم و ببريمت عروسی پيش بقيه، پيش ننه. گفتم نمی‌خواهم. همين‌جا می‌مانم پيش بقيه، عصرها مي‌رويم وسط حياط می‌نشينيم و حرف می‌زنيم باهم تازه می‌خواهم بگذارم مثل بقيه سبيل‌هايم هم دربيايد. چند شب پيش ننه مليحه به خوابم آمد. نميدانم از كجا فهميدم كه ننه مليحه است اما ميدانم داشت از روی پل فلزی برايم دست تكان ميداد و می‌گفت بيا. توی بغلش يک بچه بود كه گريه ميكرد. اينجا صبحها دسته‌جمعی ولمان ميكنند توی حياط تا وقت ناهار. لباس‌های سفيدم را دوست ندارم چون زود خاكی میشوند. خاكی هم كه نشوند مثل ديروز كه دعوا شد خون می‌پاشد رويشان و كثيف می‌شوند. ديروز وسط حياط نشسته بوديم كه حميد خله از دور آمد سمتمان. شلوارش را آنقدر بالا كشيده بود كه همه‌ی‌ شكمش را پوشانده بود. سر كچلش زير آفتاب برق ميزد و با دمپايی‌های سفيدش لخ‌لخ كنان نزديک می‌آمد. نزديک كه شد گفت:- لباسام كثيف شده. دستشويی رو تميز كردم لباسم نجس شده.- ننه می‌گفت هر چه توی آفتاب پهن كنی نجاستش ميره.حميد خله هم آمد جلوی ما ، كف حياط توي آفتاب دراز كشيد و كله كچلش را گذاشت روی پای من. انگار كه پاي من بالشتش بود. يكهو دست برد روی گردنم و گفت:- اين چيه؟ تسبيحه؟ مال من.و تسبيح را طوری كشيد كه نخش پاره شده و دانه‌هايش ريختند روی كف سيمانی حياط. دست بردم و تكه چوبی كه ديروز از كارگاه برداشته بودم و توی جيبم گذاشته بودم را بيرون آوردم و محكم نوكش را كه كمی تيز بود فروكردم توی كله‌ی كچل حميد.***ازاينجا خوشم نمی‌آيد از هيچكدام از آدم‌های اينجا خوشم نمی‌آيد. از آن اتاق كوچكی كه هلم مي‌دهند توش و در را با سروصدا و فحش پشت سرم می‌بندند خوشم نمی‌آيد. كله‌ی حميد خله از خون قرمز شد. آقای چهارخانه به همراه چند نفر ديگر دوان‌دوان آمدند و من را هل دادند. دسته‌كليدهای آقای چهارخانه به كمرش وصل بود. بار سومی كه به عقب هلم داد ديگر به كمرش وصل نبود. بيست‌تا كليد داشت و من فقط همان كليد زرد بلند را كه در حياط با آن باز مي‌شد را ميخواستم .بقيه كليدها را وقتی از اين اتاق كوچک بيرون بروم از روی ديوار پرت می‌كنم.فردا صبح می‌روم پيش ننه مليحه. در حياط را كه بازكنم بعدش آنقدر می‌روم كه برسم به پل فلزی.</description>
                <category>مصطفی نظری</category>
                <author>مصطفی نظری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 03:58:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>