<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسلم عارف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moslem_aref</link>
        <description>از این دریچه کمی به هم نزدیک‌تر می‌شویم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:44:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1647095/avatar/4aq1nc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسلم عارف</title>
            <link>https://virgool.io/@moslem_aref</link>
        </image>

                    <item>
                <title>استعفای کرومانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-nvsraruka2ex</link>
                <description>سند محرمانه شماره ۷۴۰۱ _ دوزخاز: کرومانوس، مدیر و مؤسس اندیشکده‌ی شکنجه‌های روان‌شناختی و هنرهای اهریمنی و مدیر آکادمی آموزش عالی جهنمبه: شورای عالی فرماندهی دوزخ متشکل از لوسیفرو هیئت مدیره شیاطین نُه‌گانهرونوشت به: ابلیس بزرگتاریخ: جمعه پنجم برج جدیموضوع: درخواست فوری و غیرقابل برگشت استعفا از مدیریت آکادمی، به همراه تحلیل آسیب‌شناختی نسل جدیدجنابان شیطان‌اقدم، اربابان تاریکی و فرمانروایان رنج بی‌پایان،با تعظیمی به بلندای تباهی کوه‌ قاف، و با لعنتی تلخ چون زقوم مسموم سده‌های فراموش شده، این نامه را به دست جناب ایزدیفر پیک ویژه‌ی دوزخ می‌سپارم. دیگر طاقتم تمام و حوصله‌ام همانند ریگ‌های بیابان، خشک و بی‌جان شده است.من، کرومانوس، که روزگاری استاد‌ هزاره فریب و پدر وسوسه‌های آرام خوانده می‌شدم، امروز در برابر این هیئت کثافت شکایت می‌برم. شکایت از نسل جدید شیاطین. بله، همان موجوداتی که به جای خون، شیره‌ی اینترنت آدمیان در رگ‌هایشان جاریست، و به جای قلب، سی پی یویی از بی‌صبری زمینی در سینه‌شان می‌تپد.برای نمونه، دیروز در کلاس «مبانی نفاق کهن: از پچ‌پچ باد در خرابه‌های تخت جمشید تا زمزمه در گوش صوفیِ مست» داشتم برایشان از شیطان قصه‌گوی هزار و یک شب مثال می‌زدم که چگونه با حوصله، قصه‎‌ در قصه می‌بافت تا روح شهریار را ذره‌ذره فرسایش دهد. ناگهان یکی از شیاطین جوان به نام زَپاش دست بلند کرد و گفت استاد، این که خیلی دموده است! ما یه چنل در اپلیکیشن دوزخ‌گرام داریم. میریم توی چت گروهی آدم‌ها، یه حال ترش آویزون می‌کنیم، بحث رو به جونشون می‌اندازیم، تمام! نیازی به هزار و یک شب قصه گفتن نیست!خونم به جوش آمد. اما با آرامشی که از حکمت کهن دیو سیاه به ارث برده‌ام، گفتم فرزندم، اختلاف و فرسایش، مانند پلوی زعفرانی است. باید زیر آن آتش ملایم گرفت، دم به دم کرد، تا دانه‌ها از هم جدا شود و عطرش عالم را بگیرد. تو می‌خواهی با ماکروفر، در سه ثانیه، پلویی آبکی و بی‌مزه تحویل دهی.در پاسخ، فقط خندید و گفت استاد، عصر، عصرِ لتس گوهاست!ببینید، این جوان‌ها حتی دستور زبان جهنمی را هم رعایت نمی‌کنند.برای درس «شکنجه‌ی ابدی با ابزار حسرت»، حاضر نیستند بیش از پنج دقیقه وقت بگذارند. می‌گویند چرا منتظر بمانیم؟ برویم مستقیم به سراغ استوری پر زرق و برق.کتاب «طومار شیطنت فردوسی: چگونه در هجو پهلوانان، رستم را به تردید بکشانیم» را مسخره می‌کنند و می‌گویند کتاب خوندن دوره‌اش تموم شده. ما پادکست و تاک شو داریم.می‌گویند این داستان‌ها تعلیق ندارند!وقتی برای پروژه‌ی پایانی، یعنی «تخریب یک خانوداده‌ی سنتی ایرانی از طریق ایجاد شکاف نسل‌ها» گروه تشکیل می‌دهیم، هر کدام تنها به فکر آمار شخصی وسوسه‌هایشان هستند و کار گروهی را بی‌هوده می‌دانند. آن‌ها به افزایش آمار طلاق و روابط نامشروع افتخار می‌کنند ولی از این غافل‌اند که حاصل این اتفاقات این است که فرزندآوری به خانواده‌های مذهبی محدود می‌شود و جایگاه ما را در نسل بعدی به خطر می‌اندازد.یکی از همین تازه‌واردها، وقتی در درس عملی «ایجاد حس چشم و هم چشمی ابدی»، او را وادار کردم سه روز پیاپی به یک مهمانی خانوادگی انسان‌های خوشحال خیره شود، شکایت به اداره‌ی کار دوزخ برد که من به حقوق روانی شیاطین تجاوز کرده‌ام! جنابان! مگر ما در بهشت برین کار می‌کنیم؟!دیگر جگرم آتش گرفته است. دیگر نمی‌توانم ببینم که هنر ظریف نفوذ چراغ‌خاموش جای خود را به ‌وسوسه‌های هنجارشکن گذرا داده است. نمی‌توانم تحمل کنم که شیطان قصه‌گوی پیر جنگل، بازنشسته شود و یک اینفلوئنسر گناه با ده میلیون فالوور بر کرسی آموزش بنشیند.پس استعفا می‌دهم. با تحویل کلیه‌ی اختیارات، مسئولیت‌ها، و کلید دخمه‌ها.تنها چیزی که با خود می‌برم، یک جلد دیوان حافظ ویرایش‌شده توسط شیاطین قرن نهم است که در حاشیه‌اش نکات وسوسه‌گرایانه نوشته شده.بخش پایانی: پیشنهاد جایگزینبه نظرم این آکادمی را تبدیل کنید به یک استارتاپ شتاب‌دهنده‌ی گناه. مدیریتش را به خود همان زَپاش بسپارید. هرچند باید بدانید بادآورده را باد می‌برد و نباید فریب گسترش ظاهری گناهان و ناامیدی‌ها را خورد. من می‌روم به کویر فراموشی. می‌روم تا در سکوت بی‌پایان شن‌ها، خاطرات روزگاری را مرور کنم که شیاطین، اهل حوصله و هنر بودند؛ روزگاری که فریب، عطری داشت چون گل‌های سرخ مرده، و وسوسه، طعمی داشت چون دانه‌های انار گندیده.با احترام فراوانکرومانوسشیطانی از نسلِ کهن، که روزی آفریننده‌ی حسرت خوانده می‌شد، و امروز تنها یک بازنشسته‌ی خسته از نسل بی‌حوصله‌ها است‌‌پی‌نوشت یک: دستگاه قهوه‌جوش مخصوص را با خود می‌برم. حقِ هفت هزار سال خدمت است.پی‌نوشت دو: اگر کسی خواست مرا بیابد، به کویر لوت، گندم بریان، واحه‌ی ریگ جن مراجعه کند. در زیر درختی خشک، با چای تلخ از شما پذیرایی خواهد شد. درختی خشک، با چای تلخ از شما پذیرایی خواهد شد.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 20:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای صید شده</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-p7ryqvlgel9n</link>
                <description>پیرمرد گفت: برای دیدن دریا، باید به بلندترین نقطه‌ی شهر بری. دریاها پر از موج‌ هستند. ماهی‌ها صاحبخانه‌اند و کشتی‌ها، مهمان. مهمانانی که می‌گذرند و خراب می‌کنند‌. مهمانانی که می‌گذرند و ردی سیاه از خود به جا می‌گذارند. مهمانانی‌ که می‌آیند، صاحب خانه را صید می‌کنند و می‌روند.خواب دیدم موجی خروشان در خیابان‌ها جاری شده، دنبال دریا می‌گردد. اما پشت سر آن موج عجیب‌تر بود. یک ماهی که تقلا می‌کرد. یک ماهی تشنه که دنبال موج، خود را روی زمین می‌کشاند، به زمین و سنگ می‌کوبید، به تن خشن آسفالت می‌خراشید و هلاک گرمای تابستان، از مقابل چشم‌های بی فروغ مردم می‌گذشت و دنبال موج می‌رفت. موج حتما به دریا می‌رسد؛ نه؟تن من درداگین است. هزار زخم خورده‌ام، به قاعده‌ی همین تن کوچک، هزار خنجر رنج را حمل می‌کنم. نام‌ها که می‌آیند، خراش‌ تیر می‌کشد، عکس‌ها که بر تابلوهای خیابانی خودنمایی می‌کنند، خون داغ به حد جوش می‌رسد، اما دریغ از یک قطره که جاری شود و بر زمین بچکد.تنی که قلبش را درآورده باشند، خونش از موج می‌افتد. قلب من تویی؟ شاید. وگرنه چرا قبل از رفتن تو اشک و خون از ریختن حذر نمی‌کردند؟ چرا احساس خفگی به این تن دست نمی‌داد؟ وقتی هوا هست و باد هست و آفتاب هست؟دریا همین کنار فرودگاه، چند قدم آن طرف‌تر از کوچه‌های تنگ شهر تو، خروشان و شتابان، موج به ساحل می‌کوبد.اما این سراب نیست که من می‌بینم؟ این همان شهری است که تو را داشت؟ شاید. چون اینجا هم مثل من زخمی است. پر از ساختمان‌هایی که با غبار جنگ‌ فرش شده‌اند. پر از مغازه‌هایی که یکی در میان، دخانیاتی است. دود، آن هم غلیظ و کشنده، اعتیاد این شهر است. خیابان‌ها پر از درخت‌های سروی است که ایستادن تو را یادآوری می‌کنند. نسیم‌های مدیترانه‌ای این شهر، نفس کشیدن تو را تظاهر می‌کنند‌.مردم این شهر عاشق یادگاری هستند. برای همین روی دست و صورت و گردن، خاطرات عشق‌هایشان را خالکوبی می‌کنند. و چرا نام تو روی بازوهاست؟ انگار تو خاطره‌ی قوت و قدرت آن‌هایی.بوی غذا، بوی عود، بوی بنزین فروشی، بوی عطرهای تند فرانسوی هیچ کدام بوی تو را راه نمی‌برند. پیدا کردن تو سخت است. نام تو به سختی به زبان می‌چرخد. بغض نمی‌گذارد.خیابان پر ازدحام، پر از موتورهای رنگارنگ، پر از قیافه‌های در هم رفته، پر از مغازه‌های شلوغ و معبرهای پر شده از دست‌فروش‌ها، بال و پر را می‌بندند. من، ایستاده در میانه‌ی خیابان، نمی‌دانم دنبال موج بروم یا به عقب برگردم، به جایی که کسی تو را نمی‌شناسد.ظهرِ گرمِ خفه‌کننده، مرا از پا می‌اندازد. گمشده در خیابان‌های تو در تو. با ساختمان‌های خاکستری، با بالکن‌هایی مملو از رخت‌آویز و دیش و آنتن. ساختمان‌هایی که آسمان را گرفته‌اند. اما سنگینی این کوه‌های بتنی، کمتر از نگاه‌های مردمی است که هر یک، قصه‌ی تو را قضاوت می‌کنند.در رؤیای ماهی و خیابان هم مردم می‌ایستادند و نگاه می‌کردند. از چیزی که به دنبالش می‌گردی تعجب می‌کنند در حالی که می‌دانند نفس نداری.نمی‌دانم نام تو را فریاد بزنم و خطر نگاه‌های سنگین شهر را به جان بخرم، یا سکوت کنم و تو را در زخم‌هایم دفن کنم. تشنه، قدری لب و دهان را حرکت می‌دهم. شبیه یک ناله‌ی بی صدا. اما انگار کسی شنید.پیرمردی که در کنج نمور یک پستو، ساعت تعمیر می‌کرد، صدایم کرد. از این که در این شهر زبان ماهی‌ها را بلد است تعجب کردم.گفت: قبلا ناخدا بودم. اینو بدون، برای دیدن دریا، باید به بلندترین نقطه‌ی شهر بری. بلند مثل برج. بلندترین برج‌ها.پیرمرد، عینک ساعت‌سازی‌اش را در آورد و با انگشت به یک طرف اشاره کرد.چهره‌های آشنا، همه به همان سو می‌رفتند. اما در دلم لرزیدم. اگر به آنجا برسم و تو را نیابم، آیا این منم که تو را گم کرده‌ام، یا تویی که دیگر پیدا نمی‌شوی؟لبخند پیرمرد، لبخند کسی بود که در دریای تو ناخدا شده بود. به او اعتماد کردم. به مسیر چشم دوختم. راه افتادم. اما با زجری بیشتر و تقلایی دردآورتر. ماهی که بداند دریا نزدیک اوست، امید و ترس بیشتری دارد.بوی چای دارچین موکب‌ها، رنگ سیاه پرچم‌ها و کتیبه‌های بزرگ، نشانه‌های رسیدن بود. اما ای کاش هرگز به برج‌البراجنه نمی‌رسیدم. ای کاش ساحل تف‌زده و خشکیده‌ را نمی‌دیدم. نباید باورم می‌شد که دیدن رقص امواج در دامان تو، خاطره‌ای خواهد شد و روی بازوها نقش خواهد گرفت. نباید مطمئن می‌شدم این بار کشتی جنگ، به جای صید ماهی‌ها، دریا را صید کرده.چطور آخر مرکز محله‌ی آتش، تو را از ما گرفت. حالا موج‌ها به آرزوی تو می‌آیند و در صحرایی که با نبودت ساختی می‌ریزند، می‌میرند، ابر می‌شوند، می‌بارند و دوباره این راه را دنبال می‌کنند تا برای تو بمیرند.ساعت‌ها گذشت و موج‌ها آمدند و رفتند. اما من، بهت‌زده و ساکت، تلف‌شده از حسرت دریا، نگاه می‌کردم. یاد چشم‌های پیرمرد افتادم گود افتاده بودند. شاید از شغلی که داشت، شاید از رنجی که می‌برد. برای هر ناخدایی، غم شکستن لنجش بزرگ است؛ اما اندوه خشکیدن دریا را جای تحمل نیست.ای کاش وقتی دریا را خشک یافتم، جرأت می‌کردم نام تو را فریاد بزنم، حتی اگر هیچکس جز ساحل خالی جوابم را نمی‌داد. ای کاش می‌توانستم خودم را فریب دهم که تو هنوز در اقیانوس‌های دور زنده‌ای و روزی، بازخواهی گشت.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 19:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجه‌ی فروپاشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-icrhqdvf4l0v</link>
                <description>پنجه‌ی فروپاشی | نظریه‌ای در باب پنج‌گانه‌ی سقوط نظام‌هامؤلف: مسلم عارفمقدمه: در طول تاریخ، نظام‌های سیاسی مستقر همواره با خطر فروپاشی مواجه بوده‌اند. در این فرآیند، گاهی وقوع یک انقلاب اجتماعی یا سیاسی می‌تواند به‌عنوان عامل اصلی سقوط یک حکومت عمل کند. این مقاله تلاش دارد تا با ارائه نظریه‌ی پنجه‌ی فروپاشی، به پنج عامل اصلی که موجب فروپاشی یک نظام بر اثر انقلاب‌ها می‌شود، بپردازد. این پنج عامل که به‌طور هم‌افزا عمل می‌کنند، می‌توانند به‌طور همزمان یا جداگانه در فرآیند فروپاشی یک حکومت نقش ایفا کنند. این نظریه، به‌ویژه برای تحلیل انقلاب‌های بزرگ و تحولات اجتماعی گسترده، مانند انقلاب فرانسه، انقلاب اسلامی ایران، انقلاب بلشویکی روسیه و سایر تحولات مشابه، مفید است. لازم به ذکر است که این پنج عامل در روابط پیچیده و تاریخی با یکدیگر قرار دارند، اما تنها به‌ویژه در شرایط انقلاب و تحولات اجتماعی بزرگ، به‌طور مؤثر عمل می‌کنند. انقلاب‌ها به‌ویژه به دلایلی از جمله فساد حکومتی، سرکوب نارضایتی‌ها، و تلاش برای اصلاحات ناکافی، به‌سرعت شدت می‌یابند و می‌توانند به‌عنوان نیروی اصلی در تغییرات سیاسی عمل کنند. در این مقاله، علاوه‌بر توضیح این پنج عامل، به ارائه مثال‌هایی از تاریخ پرداخته خواهد شد تا نشان دهد که چگونه این پنج عامل در انقلاب‌ها و تحولات اجتماعی مختلف عمل کرده‌اند. این بررسی می‌تواند ابزاری برای تحلیل دقیق‌تر فرآیندهای سیاسی در جوامع مختلف باشد.۱. اکثریت فعال مردمی: اولین و شاید مهم‌ترین عامل در هر انقلاب، حضور اکثریت فعال مردم است. در این شرایط، اکثریت قابل توجهی از مردم باید به‌طور فعال مخالف حکومت باشند، این مخالفت‌ها باید به‌صورت فعال در خیابان‌ها، اجتماعات عمومی، و رسانه‌ها نمایان شوند. انقلاب‌ها اغلب زمانی موفق می‌شوند که نه‌فقط تعداد زیادی از مردم از حکومت ناراضی باشند، بلکه توانایی سازمان‌دهی و مقابله با نیروهای حکومتی را نیز داشته باشند. این امر به‌ویژه زمانی حیاتی است که مردم خواسته‌های مشخصی داشته باشند و برای تحقق آن‌ها در برابر حکومت مبارزه کنند. مثلاً در انقلاب فرانسه، اکثریت مردم فرانسه، به‌ویژه اقشار فقیر و طبقه متوسط، علیه فساد و نابرابری‌های اقتصادی اعتراض کردند و به خیابان‌ها آمدند. این حرکت در نهایت منجر به سقوط رژیم سلطنتی شد. در انقلاب اسلامی ایران، مردم با رهبری امام خمینی علیه سلطنت پهلوی قیام کردند. هم‌زمان، در انقلاب الجزایر، مردم الجزایر علیه استعمار فرانسه و ظلم‌های آن مبارزه کردند. این امر نشان می‌دهد که اکثریت فعال مردم، نیرویی تعیین‌کننده در حرکت‌های انقلابی هستند.۲. اقلیت مؤسس: دومین انگشت پنجه‌ی فروپاشی به اقلیت مؤسس اشاره دارد. این اقلیت متشکل از افراد نخبه و اندیشمندان است که در ابتدا به‌عنوان محرک‌های فکری و سازمان‌دهندگان اصلی جنبش عمل می‌کنند. این اقلیت توانایی ایجاد گفتمان‌های جدید، هدایت افکار عمومی، و سازمان‌دهی مبارزات را دارد. در حقیقت، این اقلیت همان کسانی هستند که به مردم ایده‌هایی می‌دهند، نیازهای اجتماعی را نمایندگی می‌کنند و نقشه‌های عملیاتی را برای مبارزه با حکومت فراهم می‌آورند. در انقلاب بلشویکی روسیه، این اقلیت شامل لنین و سایر رهبران کمونیست بود که توانستند انقلاب را از یک اعتراض ساده به یک تغییر بنیادین تبدیل کنند. همچنین در انقلاب کوبا، فیدل کاسترو و چه‌گوارا به‌عنوان رهبران این اقلیت، مردم را علیه رژیم باتیستا بسیج کردند. در انقلاب ایران، امام خمینی و گروه‌های سیاسی همراه او نقش مشابهی ایفا کردند. بنابراین، وجود این اقلیت مؤسس در رهبری و هدایت جنبش‌ها، نقشی اساسی در پیروزی انقلاب‌ها دارد.۳. سنگر (نقطه‌ی گسل نظام): سومین عامل در نظریه‌ی پنجه‌ی فروپاشی، وجود یک نقطه‌ی گسل یا «سنگر» است. این سنگر، نماد یک هدف خاص یا نقطه‌ای است که تسلط بر آن می‌تواند منجر به فروپاشی حکومت شود. این نقطه‌ی گسل می‌تواند نمادین باشد، مانند تسخیر پارلمان یا کاخ ریاست‌جمهوری، یا می‌تواند عملیاتی باشد، مانند شکست حکومت نظامی و کاهش مشروعیت نیروهای امنیتی. در انقلاب فرانسه، فتح زندان باستیل به‌عنوان نماد زورگویی و سرکوب حکومتی، نقطه‌ی آغازین حرکت انقلابی بود. در انقلاب اسلامی ایران، شکستن حکومت نظامی و تسلط مردم بر مراکز دولتی، ارتش را مجبور به تسلیم کرد. در شوروی، سقوط دیوار برلین و رها شدن جمهوری‌های شوروی از کنترل مرکز، یکی از مهم‌ترین عوامل فروپاشی بود. در انقلاب‌های رنگی در گرجستان و اوکراین، تصرف پارلمان‌ها و دیگر نهادهای دولتی، قدرت حکومت‌های مستقر را تضعیف کرد و منجر به تغییرات سیاسی شد. این نقاط گسل در واقع از دست دادن حاکمیت نمادین و عملی در برابر مردم است.۴. انعطاف‌ناپذیری حکومت: چهارمین عامل، انعطاف‌ناپذیری حکومت است. بسیاری از نظام‌ها که در برابر بحران‌ها یا خواسته‌های مردم واکنش سخت‌گیرانه و خشونت‌آمیز نشان می‌دهند، به‌جای کنترل بحران و کاهش تنش‌ها، آن را تشدید می‌کنند. حکومت‌هایی که از اصلاحات کوچک یا عقب‌نشینی در برابر مردم خودداری می‌کنند، به‌طور طبیعی مسیر سقوط خود را تسریع می‌کنند. در شوروی، گورباچف تلاش کرد تا با اصلاحات اقتصادی و سیاسی (پروستریکا و گلاسنوست) نظام را نجات دهد، اما به‌دلیل عدم انعطاف از سوی بخش‌های دیگر حکومت، این اصلاحات به سقوط کل نظام منتهی شد. در تونس، بن‌علی نیز به‌جای برآوردن خواسته‌های مردم، با سرکوب بیشتر واکنش نشان داد و به‌سرعت از قدرت ساقط شد.۵. مشروعیت رسانه‌ای و بین‌المللی: پنجمین عامل در این نظریه، مشروعیت رسانه‌ای و بین‌المللی است. در دنیای مدرن، حمایت رسانه‌ها و توجه جهانی می‌تواند تأثیر بسیار زیادی در پیشبرد یک جنبش اجتماعی داشته باشد. رسانه‌ها نه‌فقط توانایی ایجاد تصویر از وضعیت یک حکومت را دارند، بلکه می‌توانند فشارهای بین‌المللی را برای تغییر ایجاد کنند. در انقلاب‌های رنگی گرجستان و اوکراین، رسانه‌ها نقش کلیدی در شکل‌دهی به روایت‌های مردمی ایفا کردند و جامعه جهانی نیز از این جنبش‌ها حمایت کرد. در انقلاب ایران، رسانه‌های جهانی مانند بی‌بی‌سی و شبکه‌های خبری دیگر، پوشش گسترده‌ای از سرکوب‌ها و اعتراضات ارائه دادند و این باعث تقویت جنبش مردم ایران شد.جمع‌بندی: نظریه‌ی پنجه‌ی فروپاشی، پنج عامل اصلی را که برای وقوع یک انقلاب اجتماعی و فروپاشی حکومت لازم است، شناسایی می‌کند. این عوامل شامل اکثریت فعال مردمی، اقلیت مؤسس، سنگرهای نمادین، انعطاف‌ناپذیری حکومت و مشروعیت رسانه‌ای و بین‌المللی هستند. این پنج عامل، به‌طور هم‌زمان عمل می‌کنند و در صورت تلاقی و هم‌افزایی با یکدیگر، می‌توانند به سقوط یک حکومت منتهی شوند. به‌طور ویژه، این نظریه می‌تواند در تحلیل تحولات سیاسی و اجتماعی، به‌ویژه در زمینه انقلاب‌های بزرگ، مفید واقع شود.منابع:1. The French Revolution by Georges Lefebvre2. The History of the Cuban Revolution by Marifeli Pérez-Stable3. The Russian Revolution by Sheila Fitzpatrick4. The Iranian Revolution: From Monarchy to Islamic Republic by John Foran5. The Revolution in the Middle East by Jack M. Bloom</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 23:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-xu0lbnsqqbo8</link>
                <description>واقعا نباید اون هزار تا تفنگ رو می‌خریدم؟ ندزدیدم که. پولشو دادم. جک گالاگر، بیا و از این مسئله‌ی ساده بگذر... من از دیدنت خیلی خوشحالم. البته نه اینجا. توقع نداشتم منو بکشونی جایی که دزدهای دست و پا چلفتی رو میاری و بازجویی می‌کنی. خب به هر حال ما از اون موقعی که خیلی جوان تر و لاغرتر بودی و هنوز اون زن فلوریدایی‌تو طلاق نداده بودی با هم رفیقیم. مدت زیادیه مگه نه؟ خیلی کارها با هم کردیم. کارهای بزرگ. کسی نمی‌دونه ولی اسم و من و تو به هم گره خورده. جک گالاگر و من! بایون جو زاکرلی... اینجوری نگاه نکن... حالا شاید در مقابل اون بالاسری‌ها کارمون این‌قدرها هم برجسته نباشه... ولی ارزشمنده مگه نه؟! تو به دو چیز خیانت نمی‌کنی. یکی اون دستمال دور‌یقه‌ی سرخت که نشون‌دهنده‌ی اینه که یه تگزاسی اصیلی، دومی هم به من، تا نشون بدی یه تگزاسی اصیل با شرافت و خانواده‌داری. جک عزیز...اینطوری به من نگاه نکن خائن بی شرف بی خانواده. حتی یه قطره خون اسپانیایی هم توی رگات نیست‌. هلندی بی رگ. اصلا می‌دونی چیه. خودم دیدم اونجا که عکس اجدادت رو زدی به دیوار خونه‌ات، یکیشون شبیه یه کچل سوئیسی بود که انگار سه ماه بوده فقط از پنیر گاوهای مریض تغذیه می‌کرده. جک گالاگر، همیشه از من مراقبت می‌کردی و اف‌بی‌ای رو ازم دور می‌کردی... اما من هم بی مزد رهات نمی‌کردم؟ می‌کردم؟ اون فورد موستانگ ۱۹۵۵ که برای ارتقای درجه‌ات بهت هدیه دادم رو... هنوز داری؟ قبول دارم. توی شهر من، نیوجرسی، ماشین محبوبی نیست ولی خب، گفتم باید مطابق محل زندگی خودت، توی اون منهتن کوفتی با خیابونای تنگش باشه دیگه. از نیویورک بدم میاد دیگه... برای همین کارتل من توی کارائیب کار می‌کنه... از نیوجرسی هدایتش می‌کنم. حتما می‌‌خوای بپرسی چرا دراگ... این صنعت یه دراگونه جک گالاگر، یه اژدها، یه اژدهای طلایی توی یه هاله‌ای از دود. جوان‌های امروز درکی از سختی زندگی ما توی زمان جنگ با نازی‌ها ندارن، دلشون می‌خواد توهم بزنن. الان همه عاشق توهمن. همه دنبال اینن که یه هیجان جدیدی رو، بدون این که از توی اتاقشون تکون بخورن تجریه کنن. من هم این توهم رو بهشون می‌فروشم. پوله که این وسط حکومت می‌کنه.حالا به نظرت من نباید اون هزار تا تفنگ رو می‌خریدم؟ ندزدیدم که... پولشو دادم. پولشم ندزدیدم. دراگ فروختم. جرمه؟ باشه... ولی مگه من حق و حسابشو به این آیزنهاور، رئیس جمهور مفنگی ندادم... دیوانه داره کشور رو از بین می‌بره. رفته توی خاورمیانه پشت سر هم کودتا می‌کنه، اما از بغل گوش خودش بی خبره. اصلا انگار هواسش نیست این یارو فیدل کاستروی ریشو از هر خاورمیانه‌ای روی نفت خوابیده‌ای خطرناک‌تره... تو فکر کن نفت نداشته باشیم. چی می‌تونه این جوان‌های پر توقع امروزی رو آروم کنه... دراگ... جک، فکر کردی مشکل من با کاسترو، این مزخرفات کمونیستیشه؟! نه دیوونه، اون همه‌ی کلوب‌ها رو تعطیل کرده. قمارخونه‌ها، بانک‌ها، هتل‌هایی که پاتوق آدم‌های من بود.کوبایی‌ها کلوب تروپیکانا رو به گلوله بستن. چند تا از تولیدکننده‌های خوبم اونجا کشته شدن. بار کومودورو رو آتیش زدن. زیر زمینش یه انبار بیست هزار تنی بود. همش سوخت. الان کل هاوانا از دود سوختن انبار بار کومودورو چت کردن... سرخوش شدن که می‌خوان با ما آمریکایی‌ها سرشاخ بشن! مگه غیر اینه؟ هرچند آبی از این آیزنهاور بی بنیه گرم نمی‌شه. مرتیکه‌ انکار از بچگی اخته بوده.چه می‌دونه چه بلایی سر من اومده. اونا، اونا کازینوی هلیتون و ریویرا رو مدرسه کردن. الان ما کجا معامله کنیم جک؟ توی دفتر معلم‌ها؟ کاباره‌ی کاپری محل ارتباط با خرده‌فروشای آمریکای جنوبی بود. بعضی هم از دومینیکن می‌اومدن. لعنت بهش. این یکی رو داداش فیدل، اون رائول دختر باز گفته تعطیل نکنن. ولی دیگه هیچ غیر کوبایی نمی‌تونه بره اونجا. همه‌ی روابطمون بریده شد.اون هتلای ناسیونال و سنت جونز و پلازا هم شدن نماد آمریکا. تف به مدیرای احمق این هتلا که خیال می‌کردن دیکتاتور بی شعور کوبا، اون باتیستای کوتوله می‌تونه جلوی فیدل رو بگیره. به مسیح قسم، جو گیر شدن... پرچم ما رو از پشت بوم‌هاشون آویزون کردن تا پایین. صبح بیدار شدن دیدن فیدل و رفیقاش جلوی در وایسادن وسط خیابون، سیگار برگاشونو دود می‌کنن، اسلحه به دست زل زدن به پرچم آمریکا. همشونو کشتن... یکایکشونو. بعدشم هتلا رو ملی کردن. دیگه کی می‌تونه اونجا جاساز کنه. پارتی‌بازی ندارن دیگه. قبلا اگه یه دلار می‌گذاشتی روی میز رسپشن، دقیقا کلید همون اتاقی که می‌خواستی بهت می‌داد. می‌رفتی جنستو بر می‌داشتی و... تمام. الان چی؟ دلار شده سند مرگ. هر یه دلار، یه گوله تو سرت خالی می‌کنن، دو تا فحش لاتینی هم اشانتیون روش.بعد توقع داری من عصبانی نباشم؟ نخوام این رژیم کثافت کاسترو رو ساقط کنم؟ اون از اون گندی که آیزنهاور توی خلیج خوک‌ها به بار آورد و... همه‌ی اپوزیسیون کاسترو رو به کشتن داد، این هم که سال آخر ریاست جمهوریشه و حال و حوصله‌ی هیچ غلطی رو نداره.چرا فکر می‌کنی من نباید هزار تا تفنگ بخرم؟ ندزدیدم‌ که. پولشو دادم. جک گالاگر... برای یه ارتقای درجه‌ی دیگه آماده باش. کنگره رو آروم کن، بهت قول می‌دم توی دولت بعدی، خودت به ریاست اف‌بی‌آی برسی.حالا هم بزار من از این جا برم بیرون، طوری کاسترو رو با این تفنگا که می‌سپارم به مزدورهام می‌کشم، که هیچ وقت بهار ۱۹۶۱ رو نبینه. مطمئن باش.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 20:06:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین رمان درباره‌ی میرزا کوچک خان جنگلی</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-s7rlcwdkypz0</link>
                <description>رمان تفنگدار مسجد شاه از انتشارات کتابنماتا حالا فکر کردید به جز سریال گنگ و بی کیفیت صدا و سیما، چه اثر دیگری درباره‌ی میرزا دیدید؟می‌دونستید میرزا یکی از بزرگ‌ترین چریک‌های تاریخهچیزی مثل چگوارا، یا حتی فراترکسیه که حکومت پهلوی و حکومت قاجار، تمام تلاششون رو برای تخریبش کردند. به مظرتون اون چجور آدمیه؟این رمان بر اساس اسناد تاریخی، شما رو به دل گیلان و حوادثی می‌بره که هیچ وقت نمی‌تونید تصور کنید در اون‌‌ها قرار بگیرید.این پیشنهاد مؤلفه!🙂</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 15:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یراق</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%82-nfyrip7bgd0d</link>
                <description>اگر کمرم درد نمی‌کرد همین الان سوارت می شدم. یزید با تو می‌تازد. ولی حض تو در آن یورتمه‌های عشوه‌بارت نهفته است.اینطوری نگاه نکن. خودت می‌دانی اگر من می‌خواستم از تو سواری بگیرم، افسار و دهنه نمی‌زدم. تو شاه اسب‌های سیاه عربی هستی. حیف آن دندان‌های مرواریدی‌ات نیست که دهنه بسابدشان؟این یزید قدر هیچ چیز را نمی‌داند. کاش من صاحب تو بودم.  همان طوری لجام تو را می‌گیرد که بر مردم حکومت می‌کند. جوانک بی مایه، ذره‌ای برایت ارزش قائل نیست. به خیالش هم نمی‌رسد که تو هم جان‌داری، درد می‌کشی، بو می‌کشی، می‌توانی ببینی. اگر اراده کنی، می‌توانی او را بر زمین بکوبی‌. هرچند تا حالا، به زور شلاق و دهنه و لجام، بر گرده‌ات سوار مانده.اما اشتباه می‌کند. یزید فقط می‌خواهد بتازد و شکار کند. در میدان سیاست هم همین طور است. شکار اولش، حسین بود.خیال می‌کرد می‌تواند مثل پسر عمر و پسر زبیر، پسر علی را هم رام کند.اما او را نشناخته بود. شبی که فرمان «یا بیعت یا مرگ» را در دارالاماره‌ی مدینه، برای حسین خواندم، جوابی داد که حاکم مدینه را در جایش میخکوب کرد.حسین‌گفت چون منی با کسی چون یزید، هرگز بیعت نمی‌کند.راستش را بخواهی، به من هم برخورد. یزید لیاقت بیعت چون منی را هم نداشت. واقعا نمی‌دانم چرا من، مروان بن حکم، زعیم امویان، به خلافت یک تکه گوشت گزنده‌ی عیاش خون.ریز به نام یزید رضایت دادم.آب رویی که بعد از سقوط مکه به دست مسلین از ما رفته بود را، قطره قطره در زمان عثمان پس گرفتیم. که البته، به ضربت شمشیر حسن، در جمل، از شتر افتاد و سبویش شکست و بر خاک رفت. چه زحمت‌ها که با معاویه نکشیدیم و چه نقشه‌ها که در نینداختیم و چه خون‌ها نریختیم تا نام آل امیه دوباره زنده کند.و یزید، با آنچه در کربلا کرد همه را بر باد داد. بعد هم علی بن حسین را برداشت و به همان جایی آورد که نباید. پسرک احمق، اختیاری از خود ندارد. گوشش را بریده و در دهان سرجون گذاشته. مردک می‌خواهد به سبک امپراتوران بیزانس در این قلمرو حکومت کند. خبر ندارد اسیر، اینجا محبوب می‌شود. و این اسیر، با بربرهای یاغی و بردگان فراری فرق می‌کند. سجاد، خدای سیاست بود. تیغ کلامش را درست در قلب امویان نشاند.زینب، مثل علی سخن می‌کرد. استخوانی در گلو شد و صدایمان را برید. یزید گیج شده بود. شاعر است این جوانک.  خیال کرده بود حریف بلاغت زینب می‌شود. اما زینب دهانش را شکست‌. شامیان حالا دیگر مگر خط ما را می‌خوانند؟آن دختر کوچک، دختر حسین، نامش را به یاد ندارم، تیر غیبی بود که آمد و در چشم ما نشست.دیشب تا سحر با یزید جر و بحث می‌کردم. گفتم کر بودی نشنیدی هق هق گریه‌ی این دختر تمام ساز دهلت را در هم پیچیده؟ چرا او را به شهر آوردی؟کور بودی ندیدی هر قطره‌ی اشکش گرداب می‌شود قصر سبزت را در خود فرو می‌برد؟ چرا جانش را در خرابه‌ی پشت قصر ستاندی؟ارکان امپراتوری ما، دربار بود و مسجد و ارتش‌.دربار را زینب در هم کوبید. مسجد را سجاد فتح کرد. و ارتش عظیم اموی را آن دختر کوچک مغلوب ساخت.بعد از آن واقعه، ارتش بر یزید شوریده‌. همه او و زنش را لعنت می‌کنند. به جز یک مشت اوباش که با مسلم بن عقبع و حصین بن نمیر رفتند و در مدینه فاجعه به بار آوردند، دیکر هیچ کس یزید را قبول ندارد.این یزید قدر هیچ چیز را نمی‌داند. حتی قدر تو را. همان طوری لجام تو را می‌گیرد که بر مردم حکومت می‌کند. کاش من صاحب تو بودم. البته هنوز دیر نشده. امروز، می‌خواهد به شکار برود. کمی بند یراق تو را شل می‌کنم. خودت، خودت را لو ندهی و چموش بازی در نیاوری، می‌توانی در فرصتی مناسب، آنگاه‌ که خیال می کند کسی در تاخ و تاز حریفش نمی‌شود، او را بر زمین بکوبی و گردن یزید را بشکنی.آری. نشان بده، زیرکی و لیاقت خلیفه‌ای زیرک مثل مروان را داری. خلیفه شوم، قول می‌دهم علی‌رغم پیری و کمر درد و پا دردم، در چمن‌زار قنصرین به یورتمه ببرمت تا حض کنی. شاه اسب‌های سیاه عربی.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 02:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاودان...</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-jals9gcjb7tt</link>
                <description>تا این ساعت باید کار تو تمام شده باشد.حتما تا حالا همه‌ی یارانت را کشته‌اند. بالای سر هر کدام که رفته‌ای، جماعتی از دور ایستاده‌اند، لای صف‌ها زده‌اند تا زجر کشیدنت را ببینند. این‌ها موقع نبرد با یارانت، هر یک زخمی به آن‌ها می‌زدند و مسابقه می‌گذاشتند که تو با دیدن کدام زخم اشک خواهی ریخت.تا این ساعت، موقع خطابه‌ات، هلهله کرده‌اند، دشنام‌هایشان را داده‌اند، سنگت زده‌اند، تیربارانت کرده‌اند.از اسب زمین افتاده‌ای، هجوم پیرمردهایشان را دیده‌ای، لگدمال شده‌ای و در آخر، با دهانی خشک و لبانی خیس خون، با زندگی خداحافظی کرده‌ای.زیاد نگذشته‌. طبعا تا الان غارت‌ات کرده‌اند، زیر سم اسبان استخوان‌هایت خورد شده‌اند و پهلویت شکسته است.خیمه‌ها را که خودت می‌دانی. می‌سوزد. تا نیمه‌شب، آن عمودی که از علم عباس کشیدی زغال خواهد شد و در دل تاریکی، سرخی‌اش خواهد درخشید. بوی دودش تمام دشت را خواهد گرفت. بوی دود، بوی آب، بوی علف‌زارهای کنار شط، عراق را پر می‌کنند.فرزند دختر کوچکی داری که مشامش، به این بوها آشنا نیست. عطر تن تو را می‌جوید. اما نخواهد یافت و نه گم خواهد کرد. سرت، پیشتاز کاروان خواهد بود و این، دخترکت را راه خواهد برد تا به شام برسند.خشم شام، یزید است. عذابی است برای خودش. سخت‌تر از تمام راه. و خواهرت این حصار دردآور را خواهد شکست. تنها پسرت، آبِرویت می‌شود و صورتت‌ را از شراب یزید خواهد شست.چهل روز دیگر اهلت را زیارت خواهی کرد. و آن اوج غربت است. کوفیان پشیمان، حتی از عیال تو هم استقبال نمی‌کنند. دیگر بهانه‌ی فریب و غفلت ندارند، اما این بی‌وفایی در خون آن‌ها رخنه کرده است.زینب به کوفه رو نخواهد کرد.تمام داغ تو در کربلا دوباره زنده می‌شود. باز هم به یاد می‌آورند چه بر تو گذشت. چه گفتی، و چه شنیدی، چه خواستی، و چه دادند.تا این ساعت باید کار تو تمام شده باشد.حال بگذار من از جاودانگی‌ات بگویم. نمی‌خواهم بگویم که خون تو اکنون بر شمشیر پیروز شده، یا با نابودی یزید پیروز خواهد شد. نه!خون تو خواهد جوشید. منِ خدا خون تو را تازه نگاه خواهم داشت. من این نبرد را جاودانه می‌سازم.نه تو فراموش می‌شوی و نه آن ملت و مردمی که تو را کشتند. تا آن روز که حجت بازگردد، خون تو از میان شیارهای شمشیرهای شکسته‌ی این دشت خواهد جوشید. و پیروزی تو آن زمان است که او بازگردد و در این صحرا قدم گذارد.و از امروز به بعد، یاد تو در عالم گسترش می‌یابد. مردمان تو را دوست خواهند داشت و ملتی که تو را کشتند، لعن و نفرین می‌کنند. و تا زمانی که او باز نگشته است، هر کس که به این مردم ننگ و نفرینی فرود آورد، در واقع بر خود طعن و لعن کرده است. چراکه این مردمان یک بار تو را کشتند، ولی آن‌ها، هر روز او را می‌کشند و بر خونش پای می‌کوبند. شاید در آن پایکوبی، نام تو را هم ذکر کنند.تا این ساعت باید کار تو تمام شده باشد.ولی من با این مردم کار دارم. آیا کسی پیدا می‌شود که خون تو را بر دامنشان به آن‌ها نشان دهد؟</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 19:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه دست‌بوسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-otuejrk7rmkt</link>
                <description>عایشه در چارچوب در ایستاد. به پدرش نگریست که توماری را به دست گرفته، صورتش را به آن نزدیک کرده و می‌خواند. برادر جوانش محمد روبروی او نشسته بود. گلوی عایشه خشک شده. به سختی دهان باز کرد._ سلام پدر.خم شد دست به خاک پیشگاه در زد و بر پیشانی گذاشت و بوسید.توجه بوبکر به او جلب شد. زیر چشمی به او نگاهی انداخت و گفت:« دخترم! شکوفه‌ی باغ زندگی‌ام... زین پس شما مرا امیرالمؤمنین خطاب قرار بده تا مردم یاد بگیرند. شما أم‌المؤمنین و معلمه‌ی مردمان این سرزمین هستی. اگر تو مرا به القاب و منصبم نشناسی، این مردم چگونه بشناسند؟»_ اما پدر جان...بوبکر دستش را تا مقابل نیم‌رخش بالا آورد. _ خوب بنگر... به یاد بیاور که زهرا، چگونه از پدرش نام می‌برد... هیچ‌گاه جز با احترام او را خطاب قرار نداد و هیچ وقت به نام کوچک یا عنوان ساده، یاد نبرد. عایشه سر به زیر انداخت و با حرکتی، سخن پدرش را تأیید کرد._ بیا بنشین دخترم... راستی از زهرا چه خبر؟! حالش چطور است؟چشمان عایشه درخشید. با قدمی بلند تا وسط اتاق رفت و مقابل پدرش نشست. محمد از جا تکان خورد و سر بالا کشید تا بشنود._ می‌خواستم در همین مورد صحبت کنم پدر. من در خانه‌ی علی بودم، تا آن جا که اسماء...بوبکر تومار را قدری پایین آورد و با چشمانی تیز به عایشه که از اسماء نام برد خیره شد._ تا آن جا که اسماء، من و همه‌ی زنان دیگر را از خانه بیرون کرد و درب به روی ما بست._ درب به رویتان بست؟! علی چه شد؟!_ در خانه بود... یعنی... آمد. علی در مسجد مشغول دعا بود که زهرا وصیتی کرد و بعد از اسماء طلب نمود که ملحفه‌ای رویش بکشد و بگزارد قدری استراحت کند._ وصیت؟!_ آری. زهرا قدری کافور از رسول خدا به ارث برده بود. یک سوم را برای خود، یک سوم برای علی و یک سوم باقی مانده‌ی آن را برای حسن کنار گذاشت. از پارچه‌ای هم که یادگار نبی خدا بود و کفن ایشان از همان تهیه شده بود، برای خودش، علی و حسن کفن برید.بوبکر با نفس، خنده‌ی ریزی به لب آورد و گفت:« انگار فراموش کرده حسین هم پسر اوست.»_ نمی‌دانم... در هر حال برای حسین، کافور و کفن به ارث نگذاشت. وقتی به اسماء خواست که ملحفه را به رویش بکشد گفت دیگر کسی در اتاق نباشد. اگر هم تا اذان ظهر بر نخاست و به صدای ما پاسخی نداد، بدانیم که او جان سپرده است و علی را خبر نماییم.لبخند بوبکر فروریخت. چهره‌اش از پس ریش‌های سفیدش سرخ شد. تومار را بر زمین گذاشت._ یعنی... اگر علی به خانه برگشته... و شما هم آن جا را خلوت کردید... نگو که زهرا رخت جان از این دنیا بربسته است!محمد از این سخن پدر از جا بلند شد. بوبکر توجهی به او نکرد. عایشه سر گرداند و قامت برادرش را دید. لب گزید سر پایین انداخت و گفت:« اسماء حمل بر وفات او کرد و حسنین را به دنبال علی فرستاد. چون فاطمه‌ی زهرا پس از آن ساعت پاسخ ندای او را نداده بود. هیچ کس روی ورود به اتاق را نداشت. چه بخواهد او را بیدار کند، چه این که با صورت بی جانش روبرو گردد. صولت و روحانیتش در این چند روزه، به او شکوه خاصی بخشیده بود. نمی‌توانستیم بعد از این همه روز که از او نگاه دریغ داشتیم و جوابش را هم نمی‌دادیم، به یک‌باره با او چشم‌ در چشم شویم.»محمد از جا کند و به طرف در رفت.بوبکر گفت:« کجا محمد؟!»_ به خانه‌ی علی... حسن و حسین تنها و به حتم، گریان و غمگین هستند. _ تو را چه کار؟_ پدر... شما خود را خلیفه‌ و جانشین پیامبری می‌دانید که به هم‌دردی و نوازش یتیمان، بسیار اجر می‌نهاد... هر چند فاطمه‌ی زهرا را پس از یتیم شدن، هرگز تکریم نکردید.این را گفت و به سرعت از خانه خارج شد._ گستاخ...!بوبکر، خشمگین و مغبون، نگاه از در گرفت و به چهره‌ی شرمسار دخترش رو کرد. لبخند به لب آورد. سرش را نوازش کرد و پرسید:« تو چرا خجل شده‌ای دخترم؟»عایشه با گره‌های گلیم بازی می‌کرد. بوبکر منتظر ماند. خشمش را فرو خورد.عایشه گفت:« پدر جان... من در تعجبم که می‌بینم فاطمه‌ی زهرا، زنی از این خانواده، برای کم‌ترین و کم‌ارزش‌ترین متاع و جاه خود که کافور و کفن بود، وصیت کرد و آن را به ارث گذاشت و مالک و صاحب بعدی آن را مشخص نمود؛ و حال شما می‌گویید بزرگ این خاندان که نبی خدا بود، برای ردای خلافت و جانشینی و حکومت که ارزش آن به قدر جان آدمیان این ملک و مملکت است، وصیتی نداشته و صاحبش را معین ننموده و جانشینی انتخاب نکرده است.»لبخند روی لب‌های بوبکر خشکید. دستش لرزید و رفت تا تومار را مجددا بردارد. در همین حین گفت:« می‌خواهی بگویی علی... علی از من بر خلافت برتر است؟ هان؟!»عایشه خم شد و دست پدرش را بوسید. برخاست و از حین خروج از اتاق لحظه‌ای درنگ کرد._ من خود از پیامبر خدا شنیدم، علی از همه‌ی مردمان برتر و برحق‌تر است. و هیچ کس جز کافر و منافق این برتری را منکر نخواهد شد.عایشه رفت. و سرفه‌ای مثل سنگ بر سینه‌ی بوبکر بر خورد.⭕️ داستان کوتاه «دست‌بوسی» بر اساس روایتی از قلب جریان انحراف نگاشته شده است.منابع این روایت عایشه:متقي هندي، کنزالعمال، ج 11، ص 625ابن مردويه، مناقب، ص 110ابن عساکر، تاريخ دمشق، ج 42،ص 17</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 15:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4-jque2wia7b7t</link>
                <description>قصه‌ی یک عشق قدیمی در قم_عمه جون... فکر نمیکردم خبر خوش توی کوچه‌ی شما هم بیاد. انگار راست می‌گفت، همه جای شهر می‌ره... همه‌ی کوچه‌ها.دستش خورد به قابله‌ی پر ماکارونی. انگشت سوخته‌اش را گذاشت سر زبانش و همانطور گفت:_منظورت چیه؟با چشم و ابرو یک خط کشیدم طرف پنجره:_صدا رو می‌شنوی؟هنوز انگشتش سر زبانش بود و مثل گیج‌ها نگاهم می‌کرد._کجا؟خندیدم._صدای توی کوچه.عمه کتری را برداشت و زیر شیر آب گرفت._ جارو فروشه رو می‌گی؟_همین... پیرمرد جاروفروشه که همه‌ی جارو و بساطشو بسته به دوچرخه‌اش. کل شهرو پیاده گز می‌کنه که چار تا جارو بفروشه._ خب..‌. اینه خبر خوش؟از روی پیشگاه پریدم پایین... ناخونک زدم به سیب‌زمینی‌هایی که توی ماهیتابه داشتند در رب و روغن می‌غلتیدند._ بچه بودم نمی‌فهمیم چی می‌گه عمه... دقت کردی... یه جور خاصی می‌گه جارو... دستی... تی... کَشی... و کلمه‌ی آخرشو هیچ کس نمی‌فهمید.داشت دمی را می‌پیچید دور سر قابلمه‌._ اوه... راست می‌گی... چی داد می‌زنه آخرش؟_ همین جوری بگم؟ خرج داره..._نگو... انگار مهمه_مهمه! آخه عمه هر بار صداشو می‌شنوم... وقتی فریاد جارو... دستیش توی کوچه‌مون می‌پیچه، بعدش یه خبر خوب می‌شنوم._جدی؟!_ حالا برا من خبر خوب نیاد... خواهرم... مادرم... یکی یه خبر خوب می‌شنوه.درب قابلمه را فشار داشت می‌داد تا جا بگیرد و دمی کار خودش را بکند._چه حرفا پسر... خدا خوبت کنه._ باور نمی‌کنی؟ اون بار، همین مهر ماهیه... صداش افتاد توی کوچه که جارو... دستی. در دم شما زنگ زدی گفتی مریض شدی نمیای مهمونی... اگه بدونی مادرم ازین خبر چقدر خوشحال شد.می‌خواستم یه بار دیگر سیب زمینی سرخ شده شکار کنم... عمه زد زیر دستم. نشد. خنده‌ام گرفت._ها... حالا دیدی؟ گرفتی چی شد؟_ خرافاتی... با اون ننه‌ات...لب گزیدم._اه عمه... نگوچشم گرداند. طوری که خشاب طعنه را جا بندازد._حتما جادو جنبلی... ورد و پنومی بسته‌... مثل ننه‌ات سر عقد منیر؛ که مباد از تو چشم فامیل درآد که چی... یه ساعت آونگ برقی سومالا خریده واسه عروس._ عمه دلت میاد؟ منیر و ول کن... اگه بدونی قصه‌ی این پیرمرده چیه؟داشت کاهوها را می‌شست و می‌ریخت توی سبد که بعدش برای سالاد خورد کند._ حالا این چی می‌گه آخر هوارش؟ریز شدم توی چشم عمه._ می‌گه تو را خوم، بیو بوم._ تو رو چی؟_ می‌گه بیا روی پشت بوم. من تو رو می‌خوام._منو می‌خواد پیر کور؟_ فحش نده عمه... منظورش تو نیستی که... روحشم تو رو ندیده..._ پس چی؟بشکن زدم جلوی چشمش که زل زده بود توی صورتم._ قصه، قصه‌ی عشقه. ازون عشقا که می‌طلبه نظامی گنجوی و مهستیشون بیاد براش شعر ببافه._ چه حرفاهنوز متعجب بود. و البته فضولی‌اش هم گل کرده بود. رفتم سراغ سیب‌زمینی‌ها‌._ سر یه شب، دم حرم دیدمش. نشسته بود رو نیکمت سنگی‌ها... سرد... نم زده بود نیمکت. دوچرخه‌اش هم کنارش، تکیه زده بود به نرده‌های بغل رودخونه. خبر خوش داشت گاز می‌زد به یه بلّه ترشی ترکی که از وانتی دایی رضا گرفته بود.نشستم بغلش... گفتم حاجی... اون کلمه آخریه که می‌گی چیه؟نگاه کرد تو چشمام و بعدش قد و بالامو سیر کرد و گفت: تو را خوم... بیو بوم. معنیشو فهمیدم. گفتم خب اینو چرا می‌گی؟ همیشه؟بلّه از دهن گرفت. اشک توی چشماش جوشید... ریخت و ریخت و ریخت تا روی ریش‌های سفید کم پشتش‌. نور قرص کامل ماه صورتشو پر الماس کرده بود.گفت: او میشنُوه مو چی می‌گُم. آخر پشت دِر خونشون همش ایطو صداش می‌کردُم. اونُم میومد... عزیزُم... عزیزُمه بِم ندادُنش. ازو خونه رفتن‌. تا صدامو نِشنُوه، تا نبینُمش. یه روز، بالاخره صدامو میشنُوه و... اگه بشنوه میا نه؟! ها... میا... میا.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 21:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا حق تقدم با کیه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AD%D9%82-%D8%AA%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87-nnchppizzhpu</link>
                <description>اصلا حق تقدم با کیه؟!اصلا حق تقدم این جا با کیه؟مگه من چی از تو کم دارم؟ کالسکه‌ی من دو تا چرخ داره که به خوبی چرخ‌های بزرگ تانک‌ تو می‌چرخند.کالسکه‌ی من شنی‌های آهنی نداره. چون اصلا بهش نیاز نداره‌. در عوض، به خلاف اون تانک بزرگ زنگ‌زده‌ات، می‌تونم وارد خونه‌ها بشم. خونه‌ی خاله‌هام، خونه‌ی دایی‌هام، خونه‌ی مادربزرگم.ولی تو از روی خونه‌ها رد می‌شی؛ مثل همین خونه‌ی ما. بی اجازه، خراب می‌کنی. اسباب‌بازی‌ها رو تکه تکه روی زمین می‌کشی. این درست نیست. خواهرم که شیش سالشه دیگه عروسک نداره. من هم جغجغه. مجبورم به صدای خشن تانک تو گوش بدم. و فریادهات از سر عصبانیت. و بمباران‌هات از سر... شما بزرگ‌ترها چی بهش می‌گید؟ انسانیت؟!اما من هنوز یه پستونک دارم. پیش مامان بود. از زیر آوار خونه‌ی مامان‌بزرگ بیاد بیرون، می‌ده بهم. اون وقت من و پستونکم، در برابر تو و لوله‌ی بزرگ تانکت.اصلا حق تقدم این جا با کیه؟</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 01:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون...!</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%D8%AE%D9%88%D9%86-tamdboxbgr80</link>
                <description> رد خون شهید عبدالرحیم فائز غنام که در ۱۰ شهریور ۱۴۰۲ در شهر طوباس فلسطین پس عملیاتی قهرمانانه توسط اسرائیلی‌ها به شهادت رسیدیک فلسطین کامل، تکه تکه شده با شرحه‌های خون، افتاده کف یک آمبولانس. خون شهید مجاهد به طرح قلمرو فلسطین، انگار می‌خواهد داد بزند چه کسی صاحب اصلی این سرزمین است.در آمبولانس بر جای مانده. گویا فریاد این است که فلسطین دچار بیماری است. یک سرطان مهلک. بگذارید درست مثل کویید ۱۹ که به کرونا مشهور شد، این سرطان را کویید ۱۹۴۸ بخوانم. به نام سال تأسیس دولت جعلی. مشهور به صهیونیسم.شهید مجاهد در کنار خون دیده نمی‌شود. چه بسا اینجا، باید هزاران شهید دیگر جای بگیرند. چونان که هزاران تن دیگر، پیش از این همین جا خفته بودند.پرچم فلسطین چهار رنگ دارد. مشکی و سفید و سبز و سرخ. و سرخی‌اش کوچک‌تر از همه دیده می‌شود.اما اینجا، همه‌ی نقشه، سرخ سرخ سرخ است. خون است. این خون شهید است که در تمام طول تاریخ و پهنای جغرافیای اسلام حقیقی، پرچم و علم قلمداد می‌شود.پرچم را بر تمام مرزهای سرزمین می‌زنند. و اینجا این خون، تمام حدود فلسطین را معین کرده. پرچم، کفن و تزیین تابوت شهید است. و خون شهید، کفن اوست.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 20:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشورای امروز ما</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7-npz6v3jut3ew</link>
                <description>شب عاشورای ۱۴۴۵ است.حسین در کربلا خیمه‌ی خود را برپا کرده.علم سبز قائم المنتظر به دستان عباس بر پیشانی تل بالای گودالی کوبیده شده.امسال هنوز لشگریان عمر سعد از راه نرسیده‌اند.منبر مسجد‌ کوفه هنوز بیرق مسلم دارد.ابن زیاد مدام در پله‌های خونین کاخ زمین می‌خورد. در کاخ خودش از غرش مسلم به خودش می‌لرزد.کوفیان گاه نگاهی دارند به مسلم که به خیزش فرامی‌خوانَد؛ گاه به زنان الواطه که به فرمان ابن زیاد می‌رقصند.رقصشان رقص عجیبی است؛ نه برای آزادی و شادی و شین است؛ که انگار از شدت ترس، از شدت لرزش دست و پاها و سر و بنیان وجود است.عریانی‌شان هم نه نماینده‌ی جرئت و قدرت، که نماد رسوایی‌شان است.کافی است کوفیان چشم از این سِحر، اسلحه‌های خویش به کف و حالت رزم به صفوف خویش بگیرند.مسلم به دروازه‌ی کوشک سفید پسر مرجانه نظر دوخته است.در مردمک خیس و پر از اشک او آتش سوزانی است که این قصر را خاکستر خواهد کرد.از آتش سوختن این کاخ، شب کوفه روشن خواهد شد. از حرارت، جام‌ زرینی که پر از می به کف فاحشه‌ای است، ذوب خواهد شد.لشگر مسلم اندکی مانده به صبح، پرچم مشکی و سرخ اباعبدالله به دست، از شهر خواهد رفت.وقتی که خورشید از پشت بیرق خیمه‌ی حسین طلوع کند، ارتش مسلم به کربلا می‌رسد.حسین که تا آن لحظه ظاهر بود، حالا کوفیان‌اند که نزد او حضور پیدا می‌کنند.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 10:58:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شخصیت خاص، خصوصیت شاخص خصایص مخصوص انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@moslem_aref/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%B5-%D8%AE%D8%B5%D8%A7%DB%8C%D8%B5-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-ofbenr1t7s6v</link>
                <description>نمی‌دونم چرا هر وقت وارد حرم حضرت معصومه می‌شم، دلم می‌خواد تند و تند به آب‌خوری برم و...حتی نمی‌دونم چرا بعدش دوست دارم از زاویه‌های مختلف از گنبد و گلدسته و ضریح و در و دیوار گرفته تا چمدون و بارو و بندیل مسافرها و زائرها عکس بگیرم.عجیب‌تر این که خودم هم هنوز نفمیدم چرا یک مسیر رو چندین و چند بار طی می‌کنم تا دوباره به ضریح برسم. هیچ وقت یک بار، چند دقیقه کنار ضریح نمی‌ایستم و خلاصه، این دقایق رو در ثانیه‌های متعدد هر بار اومدن، تقسیم می‌کنم.اون جا همه چیز خاصه. حتی من که فکر می‌کنم معمولی‌ترین آدم سیاره‌ی بنی‌بشر هستم، رفتارهای خاص و خارق‌العاده و در حدی، خارج‌العاده از خودم نشون می‌دم.شاید خاص بودن رو توی لباس‌های «آن‌طور» ببنیم ولی واقعا خاص بودن، هویت داشتن، شخصیت داشتن، خود بودن و خدا داشتن، همه در این حرف نهفته است.می‌گویند در ادبیات داستانی، شخصیت‌پردازی امر مهمی است. کارهای خاص، حرف‌های خاص، لحن خاص، رفتار خاص، گذشته و آینده‌ی مطلوب خاص، یک شخصیت رو می‌سازند.شما در این حرم، شخصیت‌پردازی می‌شید. باید دیگه از بعدش مطمئن باشید. فکر کنید خودتون رو به دست چخوف سپردید. به دست تولستوی یا حتی ویکتور هوگو.نمی‌دونم، مهم اینه که این کوزه‌ی گلی تازه‌تراش رو تا کوره‌ی اجتماعات بیرون از حرم سالم برسونید. خاص بودن رو از اینجا به تمام زندگیتون تزریق کنید.</description>
                <category>مسلم عارف</category>
                <author>مسلم عارف</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 05:49:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>