<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی بابائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mosstafaababaei</link>
        <description>نجوایی از گفت‌وگوهای درون ذهن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2107658/avatar/0MNVo5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی بابائی</title>
            <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا قصه؟ - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%B2-ilh4e717hio4</link>
                <description>افراطی شدن دیگر امری عادی تلقی می‌شود؛ به گونه‌ای که از الزامات حضور در هر جمعی و تعلق به هر دیدگاهی، پایبندی بی‌چون‌وچرا به آن است. فرقی هم ندارد که موضوع و عنوان عقیده چیست؛ این روزها مدعیان آزادی‌خواهی از هر زمان دیگری لیبرال‌تر شده‌اند و همه چیز را فقط با عینک بازار آزاد می‌بینند. جویندگان علم در مسیر پرستش علم قدم برمی‌دارند و اگر ذره‌ای پرسش و شک در یافته‌های روز علم وارد کنی، در لحظه تو را به عقب‌ماندگی و امل‌بودن متهم می‌کنند. آتئیست‌ها دیگر هیچ دلیلی را برای باورهای مذهبی نمی‌پذیرند و به حال جوامع دینی فقط افسوس می‌خورند. مسلمان‌ها دیگر چیزی جز گناه و بدبختی در جمعیت‌های سکولار و یا حتی قدری مدرن نمی‌بینند. چپ‌ها هر چیزی در مورد وطن و آزادی را مضحک می‌شمارند و الی آخر. این مثال‌ها تمامی ندارد. در هر کدام از آن‌ها، که ما خود نیز به نوعی ردای دست‌کم یکی‌ از آن‌ها را بر تن داریم، ذره‌ای رحم و فروتنی عقلی، نه عاطفی، وجود ندارد؛ ما دیگر به هیچ عنوان حاضر به گفت‌وگو و یا شنیدن نظرات متفاوت نیستیم و در پوشش ادبیات آکادمیک و واژگان ثقیل اما تهی، توهین‌ها و تخریب‌های کهنه‌ی خود را به خورد جناح به اصطلاح رقیب می‌دهیم. تمام ایستگاه‌های مکث و بازنگری از بین رفته است؛ دیگر فروید یا یک ابرانسان مسلط بر ذهن است و یا یک احمق که چیزی از روان انسان نمی‌فهمید. مارکس یا پیامبر طبقه متوسط جامعه است و یا یک بی‌خاصیت مفت‌خور. دین یا تنها راه نجات بشر است و یا زنجیری پوسیده بر پای کرامت انسانی. هیچ حد وسطی وجود ندارد و هر کس که بخواهد در زمین بی‌طرف بازی کند، خائن و بی‌وجود تلقی می‌شود.این‌جاست که دوباره قصه وارد می‌شود. اگر ما تلاش کنیم که با شنیدن قصه‌ی هر عقیده، باور و یا حتی نظریه، کمی از آتش تند افراطمان را بخوابانیم، شاید اوضاع کمی بهتر شود. در حقیقت وقتی داستان پشت هر مسئله را می‌شنویم، شناخت بهتری از عوامل موثر بر تولد آن اتفاق پیدا می‌کنیم. قصه خاصیت ابزاری دارد. ابزار چیزی است مخالف سرسخت هر نوع ایده‌ئولوژی. ابزار یک گفتمان را از جهان انتزاعی ذهن به روی زمین می‌آورد و رنگ واقعیت به آن می‌بخشد. هر قدر ما به ابزارهای بیشتری مجهز باشیم، در مواجهه چالش‌ها دست و بالمان بازتر است. آن وقت می‌توانیم پیچ‌هایی را که در زندگی همیشه می‌بریدیم و یا از بازکردن آن‌ها ناامید می‌شدیم، با این آچارهای جدیدمان باز کنیم، زنگ رویشان را پاک کنیم و دوباره از نو ببندیم، به این امید که دیگر نه هرز شوند و نه زنگ بزنند. ابزارها معجزه نمی‌کنند، اما با آن‌ها می‌توان زندگی ساخت.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 20:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا قصه؟ - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%B1-k6oivpj0gurd</link>
                <description> احتمالا در این شرایط زندگی و سنی، قصه جزء آخرین مواردی‌ست که امتیاز اهمیت از من و اطرافیانم می‌گیرد. اما من به هر موضوعی که سرک می‌کشم، یا در هر بحثی شرکت می‌کنم، یک جمله در ذهنم تکرار می‌شود که «این هم یک قصه است.»خود واژه قصه صورتی ساده‌سازی‌شده از ماهیت عمیق داستان‌‌سرایی پشت آن است. می‌دانم دلایل باستان‌شناسانه و زیستی برای اهمیت قصه‌پردازی وجود دارد، اما الان اشرافی به آن‌ها ندارم.من به ارتباط خود و هر یک از اطرفیانم که نگاه می‌کنم، قصه‌ یا قصه‌هایی باعث تحکیم اتصالات آن شده است؛ داستان بیماری‌های جسمی خاله بزرگم من را به او نزدیک‌تر‌ کرده، حلقه اتصال مهم من و مادرم چالش‌هایش با خانواده‌ شوهرش است، ماجرایی که پیوند دوستی من و امین را عمیق‌تر کرد، قصه فروپاشی ناگهانی دوستی‌های دانشگاه در تابستان گذشته بود. قصه همان بخش جذاب غیبت کردن است.سرد شدن روابط هم می‌تواند ارتباطی به قصه‌ها داشته باشد؛ وقتی اتصالات داستانی ما به هم کمتر می‌شود، صمیمیتمان هم کاهش پیدا می‌کند. نمونه مشخصی از این لاغر شدن‌ها را می‌توان در مهاجرت، رفتن به خوابگاه و غربت دید.قصه همه چیز است و وقتی چیزی همه چیز می‌شود دیگر هیچ چیز نیست. زمانی که هاله‌ای از نور آبی بر تمام محیط زندگی بیوفتد، دیگر هیچ چیز به رنگ آبی نیست. اما می‌توان ذره‌ذره این هاله‌های کم‌رنگ را گرفت و خالص‌سازی کرد.اگر به دنبال اصالت هر چیز باشی، باید قصه آن‌ را بدانی. این همان چیزی می‌شود که در هر علم و هنری ردپایش را می‌توانی ببینی؛ فیزیک کوانتوم قصه اتم‌ها و ذرات‌ است، تکامل قصه جانداران و مکاتب هنری قصه حرف‌های گفته و نگفته هزاران آدم. حتی فلسفه هم قصه فکر کردن است. همه این مسیرها به کشف و پایبندی به حقیقت ختم می‌شوند. پس قصه اصلی همان حقیقت است. باید آن‌ قدر قصه بگوییم که به قصه حقیقت برسیم. برای هر بار قصه گفتن باید یک قدم عقب بروی و دورتر از هر یک از شخصیت‌های داستان به ماجرا نگاه کنی. آن قدر باید عقب بروی که برسی به نقطه مبدا. این خودش باز یک قصه است؛ قصه عقب رفتن و به حقیقت رسیدن، قصه‌ای که پایانی برایش وجود ندارد.این همه قصه بافتن من برای قصه هم خودش قصه‌ای است. تمام روده‌درازی من برای این بود که شما را به قصه‌ها علاقه‌مند کنم. من خودم سوای این حرف‌ها قصه‌ها را دوست دارم، مخصوصا آن محال‌هایش را که ساعت‌ها تو را در خیال فرو می‌برند. قصه آن چیزی است که می‌تواند پراکنده‌گویی‌ها و پرحرفی‌های نامنظم من را سمت و‌ سو ببخشد. آخر من خوب بلدم خرمن کهنه‌ را به باد بدهم. مادرم هم معتقد است که من همیشه در حال «اوسنه بافتن» هستم.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 20:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصلب بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%AA%D8%B5%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-fwisx0i2hr64</link>
                <description>دانشگاه و تجرد احتمالا آخرین سنگرهای خالص ماندن هستند و این به آن معناست که عمر چنین زیستنی برای من رو به اتمام است.مدتی‌ست که دوپاره‌ام. خانواده در سالیان اخیر هویتی را به من داده که پیش از آن از داشتنش محروم بودم؛ شخصی که نظراتش مهم است و جایگاه عملکردی او در خانواده ارتقا پیدا کرده‌ است. از طرفی دیگر، بیش از یک سال است که در فضای جامعه کار می‌کنم و با همه اقشار دم‌خور می‌شوم.وقتی که مداخله‌گر می‌شوی دیگر نمی‌توانی مشاهده‌گر باشی. به محض آن که پایت را از دانشگاه بیرون می‌گذاری و‌ نفس جامعه توی صورتت می‌خورد، تو دیگر عوض شده‌ای. دیگر خبری از آن دئودرانت‌های خوشبو و خنک نیست، بوی تن مردم صاف می‌رود در اعماق پیازهای بویایی‌ات جا می‌گیرد. همه آن صحبت‌های شیک و ایدئولوژیک جای خودشان را به دغدغه‌هایی کاملا متفاوت می‌دهند؛ هر چند که برخی از این دغدغه‌ها کاملا انسانی و برخی دیگر به شدت ساده‌لوحانه‌اند. در یک کلام زمین بازی برایت عوض می‌شود. فرقی هم نمی‌کند که در چه رشته‌ای تحصیل کرده باشی؛ با گذر زمان از فردی آکادمیک به فردی بازاری - این‌جا به هیچ وجه معنای بدی ندارد - تبدیل می‌شوی. درجه خلوص تو کم و کم‌تر شده و در آخر شمایل هشت‌پایی که مناسب زندگی در بطن جامعه است را به خود می‌گیری.این است که نمی‌شود به کسی خرده گرفت که چرا در حدود ۲۵ سالگی به بعد آدم دیگری می‌شود. چرا دیگر حوصله‌‌اش کم می‌شود، کتاب جدید نمی‌خرد، کم‌تر شوخی می‌کند و وقت آزاد اندک‌تری دارد. مگر کسی هست که تغییر نکند؟ اگر باشد باید او را ستود.من هم آرزو می‌کنم کاش تغییر نمی‌کردم. من هم بیش‌تر از هر چیزی دلتنگ آن نسخه خالص، شکننده و قدیمی خودم هستم.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 20:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چیزی دست نزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D9%86-pqdklrahuogr</link>
                <description>می‌گویند برنامه‌نویس‌ها یک جمله معروف دارند که «اگر چیزی درست کار می‌کند، بهش دست نزن.» اما احتمالا ما در زندگی چندان پذیرای این گزاره نیستیم. گمان ما بر این است وقتی چیزی خوب پیش می‌رود و به جایی رسیدیم که نمودار زندگی شیب عمودی خود را از دست داده، زمان یک جهش و تجربه جدید است.تیاگو موتا فصل پیش بولونیا که یک تیم رده پایین در ایتالیا بود را به رتبه چهارم رساند تا برای اولین بار در‌ لیگ قهرمانان اروپا حاضر شود. پاداش این موفقیت پیشنهاد مربی‌گری یوونتوس بود که او هم آن را پذیرفت. اما در وسط این فصل از یوونتوس اخراج شد و احتمالا دیگر بولونیا هم به او پیشنهاد جدیدی نخواهد داد. همین داستان را سال‌ها پیش عبدالله ویسی با استقلال خوزستان داشت که رفتنش به سپاهان یک شکست تمام عیار بود. و داستان علی منصوریان و نفت تهران که اصلا در استقلال تکرار نشد. فوتبال پر است از این مثال‌ها، مانند زندگی که گاهی آسایش و حال خوش را فدای هیجانی می‌کنیم که شاید به جز در تیتر، بر روی کاغذ و در رویاهای خودمان، چیز جذابی نباشد.کاش کسی توی سر موتا و‌ ویسی و منصوریان می‌زد که این اشتباه را به جان نخرند. کاش کسی همیشه باشد که ترمز من در چنین لحظاتی را بکشد. مثل همان کاری که پدرم سال کنکور برای من کرد. بعدها فهمیدم چه حکمتی را دودستی تقدیمم کرده که گاه‌به‌گاه خط قرمزی روی رویاپردازی‌هایم می‌کشید، با این‌که اصلا نمی‌داند حکمت چیست.چه شجاعتی‌ست خطر نکردن برای درنوردیدن افق‌های جدید! اما شهامت تغییر نکردن و قناعت گویا جز در سایه معرفتی دینی، برای ما ازخدابی‌خبرها میسر نیست.چه می شد اگر به جای انسان‌های جاه‌طلب، آن‌هایی که نمی‌خواهند - در عین توانایی - جاه‌طلب باشند تیتر یک بودند. چه می‌شد اگر قهرمان‌ها آن‌هایی بودند که دقیق می‌دانند شراب زندگی را تا کجا بنوشند که حالشان بد نشود و در آخرین پیک مجاز عقب می‌کشند، نه حریصانی که به هیچ تعارفی نه نمی‌گویند.این خیالات هم تلنبار شود روی همه آن ای کاش‌هایی که همیشه می‌گویم و هیچ فایده‌ای ندارند. به قول استادمان، من بدجوری در عالم خیال سیر می‌کنم. من و آقای نامجو خیلی خیالاتی هستیم که با هم می‌خوانیم: «چه باشد اگر مرگ در من بروید، دگر هیچ کس راز خود برنگوید،دگر دست بی‌چاره من نخواهد که لیزی سر مگو را بجوید.»</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 20:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربان‌های وحشی یا وحشی‌های مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-ktbizflli3gb</link>
                <description>هر داستان خوبی هم به یک قهرمان درست و حسابی، و هم به یک ضدقهرمان آواره که چیزی برای از دست دادن ندارد، احتیاج دارد. اما زندگی صرفا یک داستان نیست. اگر قرار باشد آن بدبخت آواره که به مرور شمایلی چون هیولایی مبتلا به جزام پیدا می‌کند تو باشی، آن وقت دیگر نامش داستانی جذاب نیست، بلکه فلاکت محض است، یک عزاداری تمام و کمال.قصه‌های زیبا را می‌شود بارها نوشید و مست شد، اما اگر آن قصه ماجرای خودت باشد و زیبایی‌اش به ماتم تو گره خورده باشد، چه؟پیراهنی سیاه را از دور می‌بینم و با خود می‌گویم عجب تراژدی بی‌مثالی، شنیدن‌ این داستان از‌ بیرون چه قدر زیباست. اما این پیراهن سیاه به تن من زار می‌زند. من اصلا هیولای خوبی نیستم، کاش بودم اما شکی ندارم که نیستم. کاش از ایجاد تنفر در قلب آدم‌ها، از ایستادن در بالاترین نقطه جهنم لذت می‌بردم، کاش شعف روح من را فرا می‌گرفت. اما نه، من تاب این توفان را ندارم. من به راحتی مغموم می‌شوم و در غم خود حل.اعماق قلبم مقبولیتی را طلب می‌کند که چون سیب، برای آدم و‌ حوا غدقن شده است. من هنوز به این طردشدگی عادت نکرده‌ام. با خود می‌خوانم آری، همه باخت بود سرتاسر عمر، شاید بدون هیچ تبصره‌ای، شاید بدون هیچ گیسویی.تمام دامنه حرکاتم به چرخش سرم محدود می‌شود. می‌توانم انتخاب کنم که سنگ بعدی به سمت راست صورتم برخورد کند با به طرف چپ. بله من اختیار انتخاب داشتم، اختیاری در تمام زندگی. حق انتخاب داشتم که شجاعانه تاس اقبال را در دستم بچرخانم و روی میز زندگی بریزم، یا نه، محتاط و آرام، با هزار ترس و شک آن را بلغزانم.من چگونه می‌توانم نسبت به انسان‌هایی که تیر کلامشان را با قصاوت به جای جای قلبم فرو کردند، رئوف باشم؟هیچ‌ کدامشان از خودش نپرسیدند که در میان این جمعیت، من چرا آمده‌ام که سنگی پرتاب کنم، دلیل من چیست؟چه کسی خودجوش و به دور از هر گونه اجبار، نسبت به اعمال خود تجدیدنظر می‌کند؟ حال آن‌که عملش مورد تائید اجتماع هم باشد. نه، حتی مسیح هم این جماعت را نمی‌تواند منصرف کند. آن هنگام که می‌پرسد کدام یک از شما از این مجرم بی‌گناه‌تر است تا سنگ به او بزند.من اکنون صورت خود را از دست داده‌ام، اما صورت حقیقی من مدت‌هاست مخدوش و هزارپاره است.کسی داستان را از زبان مجرمین نمی‌شنود. راوی یا قهرمان ماجراست و یا شخصیتی بیرون از واقعه که به شکلی طنزآمیز، دانای کل نامیده می‌شود. کسی که جز شکلی کلی از ماجرا، نه چیزی می‌داند و نه حس می‌کند.به چیزی دست نزن. بگذار همه چیز بر همین منوال پابرجا بماند. این قهرمان‌های تصنعی برای ماندن روی صحنه و تشویق شدن، به علم کردن هیولاهایی چون ما محتاج‌اند. بگذار این مهربان‌های وحشی بر ما وحشی‌های مهربان غلبه کنند. همان‌گونه که همیشه فرشته‌هایی بوده‌اند که با دروغ‌‌هایشان، اوضاع را تحت سیطره خود نگه داشته‌اند. بگذار ما نردبانی شویم تا آن‌ها بالا بروند. بگذار در زیر تشویق و تحسین و دسته‌گل‌ها دفن شوند.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من را به من بشناسانید</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-vzspdps2ngjj</link>
                <description>روزی که دیگر جسمم در کنار کسی نباشد، گمان می‌کنم اثری از من تا به ابد باقی خواهد ماند. البته منظورم آن‌هایی است که در کنار هم زندگی کردیم. چیزی از من می‌ماند که در هر بار مواجهه، آن فرد اسم من را در میان سلول‌های قشر مغزش بازیابی می‌کند.من اسم این اتفاق را ردپای زیستی می‌گذارم. ردپای زیستی من برای هر فرد صورت ویژه‌ای دارد. بر حسب سطح برخوردمان که کدام ضلع وجود من با کدام ضلع وجود آن شخص مماس شده، فصل مشترک‌های متفاوتی شکل گرفته‌ است؛ یک نفر من را با جمله‌ای یا تکیه‌کلامی به خاطر می‌آورد، دیگری هر بار فلان آهنگ را می‌شنود یادی از من می‌کند، شاید کسی باشد که من چیزی به‌ او معرفی کرده باشم و همان، خاطره من را ابدی کند. با دیگری جایی رفتیم یا چیزی را تماشا کردیم که ردپایمان رویش حک شده است. لحظاتی برای ما رقم خورده که از میان روزهای ملال‌آور زندگی کنده شده‌اند و لابه‌لای اندک کاغذهای رنگی این دفتر سیاه‌وسفید، جا خوش کرده‌اند.اما من خود را با نکته به خصوصی به خاطر نمی‌آورم. تناسبی با خودم جز تشابه اسمی ندارم. هر بار که نامم را برای خودم تکرار می‌کنم، گویی برای نخستین مرتبه با فردی جدید مواجه می‌شوم؛ فردی که همیشه غریبه باقی خواهد ماند. من و جسمی که به زور در آن چپانده شده‌ام و او هم مجبور است من را تحمل کند. طی این سال‌ها هم‌زیستی با یکدیگر را آموخته‌ایم، اما نه کامل. کاش می‌توانستم از بیرون به این ترکیب بنگرم و دریابم که چیزی موزون است یا وارفته و بدترکیب. گمان می‌کنم من و جسمم سوسپانسیونی هستیم که اگر حضور دیگران، گاه‌به‌گاه ما را به هم نزند، دیری نمی‌پاید که دو فاز شویم.چه تضاد عجیبی است که هویت فرد، تنها در قلمرو دیگران تعریف شود. جایی خوانده بودم که هر انسان دوبار می‌میرد؛ یک بار جسمش و دیگری با مرگ آخرین کسی که او را به خاطر می‌آورد. و چه قدر مرگ نخست در مقابل دیگری کوچک و ناچیز است.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پهلوان پنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A8%D9%87-nlk3tzyvtsth</link>
                <description>کفش‌هایم در هر قدم به زمین می‌چسبند و جدا می‌شوند. در سکوت کوچه، صدای لمس چیزی چسبناک از‌ آن‌ها به گوش می‌رسد. سرم را برمی‌گردانم، مسیر حرکتم در کوچه با ردی از گل نمایان است. کفش‌هایم لو داده‌اند مرا.گذشته مثل گلی خیس کفش‌هایم را فرا گرفته است. هر چه پاهایم را بر زمین می‌کوبم فایده ندارد. کف پاهایم درد می‌گیرد. صدایش کل کوچه را برمی‌دارد. گذشته‌ام مرا انگشت‌نما کرده است.چشم‌ها روی من است. معذب می‌شوم و سعی می‌کنم با پایین انداختن سرم از تیر نگاه‌ها جان سالم به در ببرم. به اولین زمین متروک کوچه پناه می‌برم. کفش‌ها را از پایم در می‌آورم. خلاصی بی‌فایده است. زمین پر از خار است و قدم از قدم نمی‌توانم بردارم.زندگی باید هم امثال من را رسوا کند. شترسواری که دولادولا نمی‌شود.نخستین باری که پس از پایان دبستان انگشت‌نما شدم را خوب خاطرم است. کلاس هفتم بودم و بابت اندکی کج نشستن، معلم من را پای تخته برد و به روش خودش تنبیه کرد. فشار نگاه هم‌کلاسی‌ها برای پسربچه‌ای که هیچ دوستی در کلاس نداشت، ویران‌گر بود. وجود و غرورم فرو ریخت و تا توانستم تکه‌های آن را جمع کنم، ماه‌ها زمان خرج شد.آن مواخذه را هیچ‌گاه درک نکردم، در نگاهم به شدت بی‌رحمانه بود. اما امروز، بابت طریقی که زیستم و خطا کردم، و پشت بند آن شماتت شدم و می‌شوم، هیچ گله‌ای ندارم، جز گله از خود.لعنت هر دین و مقدساتی بر من. بر منی که هیچ‌گاه متغیر زمان را در معادله زندگی دخیل نکردم. کاش باور می‌کردم که زمان همه چیز، یا دست‌کم خیلی از چیزها را واقعا حل می‌کند و نیازی به دخالت من نیست تا با گرفتن ژست یک ناجی، سریع‌تر ماجرا را حل و فصل کنم.همیشه عجول بودم، عجولی بازنده. قصه ایوب و صبر و متانت، برای من افسانه‌ای بیش نبوده است. با آن صد پشت غریبه‌ام.اما مگر شماتت سودی دارد؟ شکی ندارم که همین امروز، و فردا و همه روزهای پس از آن هم، بدون ذره‌ای کاستی، عجولانه و نسنجیده رفتار می‌کنم و گذشته‌ای شماتت‌بار رقم می‌زنم.همگان را از مرگ گریزی نیست و من را، از مرگ و گذشته‌ام گریزی نیست.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته؛ داغی بر پیشانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-ndzk2wxdryyf</link>
                <description>کفش‌هایم در هر قدم به زمین می‌چسبند و جدا می‌شوند. در سکوت کوچه، صدای لمس چیزی چسبناک از‌ آن‌ها به گوش می‌رسد. سرم را برمی‌گردانم، مسیر حرکتم در کوچه با ردی از گل نمایان است. کفش‌هایم لو داده‌اند مرا.گذشته مثل گلی خیس کفش‌هایم را فرا گرفته است. هر چه پاهایم را بر زمین می‌کوبم فایده ندارد. کف پاهایم درد می‌گیرد. صدایش کل کوچه را برمی‌دارد. گذشته‌ام مرا انگشت‌نما کرده است.چشم‌ها روی من است. معذب می‌شوم و سعی می‌کنم با پایین انداختن سرم از تیر نگاه‌ها جان سالم به در ببرم. به اولین زمین متروک کوچه پناه می‌برم. کفش‌ها را از پایم در می‌آورم. خلاصی بی‌فایده است. زمین پر از خار است و قدم از قدم نمی‌توانم بردارم.زندگی باید هم امثال من را رسوا کند. شترسواری که دولادولا نمی‌شود.نخستین باری که پس از پایان دبستان انگشت‌نما شدم را خوب خاطرم است. کلاس هفتم بودم و بابت اندکی کج نشستن، معلم من را پای تخته برد و به روش خودش تنبیه کرد. فشار نگاه هم‌کلاسی‌ها برای پسربچه‌ای که هیچ دوستی در کلاس نداشت، ویران‌گر بود. وجود و غرورم فرو ریخت و تا توانستم تکه‌های آن را جمع کنم، ماه‌ها زمان خرج شد.آن مواخذه را هیچ‌گاه درک نکردم، در نگاهم به شدت بی‌رحمانه بود. اما امروز، بابت طریقی که زیستم و خطا کردم، و پشت بند آن شماتت شدم و می‌شوم، هیچ گله‌ای ندارم، جز گله از خود.لعنت هر دین و مقدساتی بر من. بر منی که هیچ‌گاه متغیر زمان را در معادله زندگی دخیل نکردم. کاش باور می‌کردم که زمان همه چیز، یا دست‌کم خیلی از چیزها را واقعا حل می‌کند و نیازی به دخالت من نیست تا با گرفتن ژست یک ناجی، سریع‌تر ماجرا را حل و فصل کنم.همیشه عجول بودم، عجولی بازنده. قصه ایوب و صبر و متانت، برای من افسانه‌ای بیش نبوده است. با آن صد پشت غریبه‌ام.اما مگر شماتت سودی دارد؟ شکی ندارم که همین امروز، و فردا و همه روزهای پس از آن هم، بدون ذره‌ای کاستی، عجولانه و نسنجیده رفتار می‌کنم و گذشته‌ای شماتت‌بار رقم می‌زنم.همگان را از مرگ گریزی نیست و من را، از مرگ و گذشته‌ام گریزی نیست.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش ضدقهرمان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B6%D8%AF%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-biaqjanmvaxk</link>
                <description>حداقل یک نفر را می‌شناسم که بیش‌ازحد صادق است. دستت از درونش رد می‌شود از بس شفاف است. حتی پشتش را می‌توانی ببینی. او راحت به چشم‌هایت زل می‌زند و می‌گوید با این حرفت اصلا حال نکردم، تف به رویت.تمام اخلاق‌های گندش را می‌شناسیم، همیشه رو بازی کرده است. زشتی‌های ذات و مغزش بر ما هویداست.او یک ضدقهرمان است. ضدقهرمان‌ها چیزی برای پنهان کردن ندارند، همه وجودشان آلوده است، آلوده به زیستن. قهرمان است که لازم دارد رازهایش را بپوشاند، کاستی‌های زندگی‌اش را زیر فرش قایم کند، همیشه شسته‌رفته باشد و روی صحنه بدرخشد. ضدقهرمان با گوشه‌های جرخورده و خونین دهانش می‌خندد، آنتاگونیست، اصل جنس. آن‌ها که نیامده‌اند تا چرخ‌دنده‌ای برای این جهان باشند، خرابکارها. آن‌ها آمده‌اند نظمی نوین برپا کنند، خراب کنند و از نو بسازند.همان‌ها که برای رام کردن گاو به درون زمین نمی‌روند و تنها هدفشان جاخالی‌ دادن از ضربات شاخ‌های گاو است. تلاش برای خروج با کم‌ترین خراش و زخم.آن‌ها ضعیف و قلدرند؛ اگر ده ضربه از زندگی بخورند، چهار مشت کارساز هم حواله آن کرده‌اند.ضدقهرمان‌ها به زخم‌هایشان قهقهه می‌زنند، از دردهایشان کمدی می‌سازند برای محافظه‌کارانی که گوشه‌ای از وجودشان به شجاعت آن‌ها حسادت می‌ورزد. آن‌ها پابرهنه در زمین زندگی می‌دوند و با دم شیر بازی می‌کنند.احتمالا ما در زندگی به دنبال قهرمان‌ها هستیم، گویا بلیط برنده دست آن‌هاست. اما زیستن با ضدقهرمان‌ها بی‌تکلف‌تر‌ است. از قید و بند رهایی و برای نباختن، کم‌تر‌ باختن می‌جنگی. آن‌ها راه‌های دررو را بهتر بلدند.آنتاگونیست‌ها سراسر خاکستری‌اند، خاکستری تیره. آن‌ها هیچ نیمه‌تاریکی ندارند، چرا که تمام زندگی‌ را در تاریکی مطلق رقصیده‌اند. نیمه‌ تاریک متعلق به قهرمان‌هاست، همان آدم‌های خوب ماجرا._ با نیم‌نگاهی به قطعه Antagonist از Soen</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در مقابل من</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%85%D9%86-qadxqjek6vp5</link>
                <description>در صندلی حل شده‌ام، جزئی از آن. جمود و سردی چوب در من رخنه کرده است. رگ‌هایم خشک شده و خون درونشان سیاه و لخته. در این سکوت، صدای پلک زدنم را می‌شنوم، چشمانی خشک و قرمز.در باز می‌شود. منی خسته و خموده وارد می‌شود. بر من می‌نشیند. تنش کوره آتش است. انگار در چیزی می‌سوزد. این شعله تن خشک مرا فرا می‌گیرد و می‌سوزاند.آه که چه بدموقع رسیدی پیرمرد. کاش همان‌جا، دردبه‌در و درمانده، در مسیر ملال‌آور‌ خود می‌ماندی. این رسیدن‌ تو جشن نیست. ربان قرمزی برای بریدن در خط پایان نبسته‌اند.کاش پایت را از این مخروبه همیشگی زندگی بیرون نمی‌گذاشتی. حالا که فهمیدی بیرون، که نه زمستان، بلکه سراسر بهار است، شادتری یا غمگین؟ راستش را بگو. من و تو هستیم فقط. بهار زندگی در زمستان عمرت آیا چیزی جز عذاب و حسرت است؟ نمی‌دانی شوخی‌اش تلقی کنی یا توهین.کاش نمی‌دانستی که یک بازنده‌ای. در حقیقت مطمئن به این واقعیت نمی‌شدی، کاش. در وهم ماندن همیشه هم بد نیست. برزخ را ملامت نکن که حالا بهشت را دیده‌ای و از ورود به آن منعت می‌کنند.ای پیرمرد، من و‌ تو با هم باختیم، در یک تن، در یک جسم. اما بار تحمل این شکست برای دو نفر هم زیاد است.صدای خواننده از پشت صندلی می‌گوید:Fire up your guns!بگذار تر و خشک با هم بسوزد.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیِ شر</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%B1-aplbej9woitk</link>
                <description>میل به شر را در اعماق وجودم حس می‌کنم. دقیقا در همان جایی که خون‌خواری شکلی قبیح ندارد. آن‌جا انسان بر روی سرهای اجساد، پیروزمندانه مشت در هوا تاب می‌دهد. می‌گویند این‌جا قلمرو شیطان است. خودمان را راحت کرده‌ایم و انگشت اتهام را به سمت او گرفته‌ایم.اما شیطانی در کار نیست. اگر بود خودم حتما سراغش می‌رفتم؛ چرا که راه خروج از جهنم را از شیطان باید پرسید، نه فرشته. جهنم. جهنم. اجتماع آدم‌ها، ظهر گرم، تن‌های خیس از عرق.کاش می‌توانستم دست بیندازم لباس همه این افراد را در تنشان پاره کنم، بعد هم سر خودم را به میله وسط واگن می‌زدم و جاری شدن خون روی میله و چکه کردن آن به میان پاهایم را تماشا می‌کردم.گیتار خستگی‌ناپذیری برای بار هزارم در گوشم فریاد می‌کشد، همان‌ جای به‌خصوص از آهنگ. بین دقیقه سه و چهار. آن‌قدر بلندش کرده‌ام که فاصله‌ای تا پاره شدن پرده گوشم نباشد. الکتریک است، خود شیطان. شیطان در گوش‌هایم لانه کرده است. صدا بالا و بالاتر می‌رود. چیزی از سطح پوستم می‌خواهد بیرون بزند، عروج. من این شر را دوست دارم. این شر جلوی هزاران فاجعه را می‌گیرد. تمام خشمم را از گوش‌هایم فریاد می‌کشم تا یقه کسی را در خیابان نگیرم. چشمانم از آهو آرام‌تر است، اما در سرم نبردی خونین بر پاست. تنم آرام و منظم نفس می‌کشد، ولی مگر نعره‌های درون سرم لحظه‌ای قطع می‌شوند؟من شیطانم و شیطان، انسان.مترو می‌ایستد؛ ایستگاه بعد.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-m5evnztroa9g</link>
                <description>دیگر مرگ آن‌قدرها دور نیست. قبلا مرگ پدیده‌ای بیگانه بود، متعلق به دیگران، نامانوس و فرسنگ‌ها‌ دور از من و تو.اما این وهمی بیش نیست. اکنون مرگ را در چند سانتی‌متری خودم حس می‌کنم. نه چون مرض جسمانی‌ای دارم یا هوای خودکشی در سرم است، خیر. مرگ در تمام زندگی هم‌چون سایه با من و تو هم‌قدم است، اما تازه به آن واقف شده‌ام. حضورش را حس می‌کنم، صدای نفس‌هایش می‌آید.این‌که چگونه و در چه شمایلی می‌آید را خبر ندارم. فقط یقین دارم که غریبه نیست، نه با من و نه با اطرافیانم.بزرگسالی خیلی چیزها را از من و تو گرفته است؛ غریزه، وحشی بودن، بی‌پروا بودن، دوری از تکلف و سرزندگی. و با همه این‌ها، بدون ترس از مرگ زیستن را هم ربوده است.مرگ هم بو دارد و هم رنگ. از توصیف آن عاجزم، ولی حسش می‌کنم؛ در خیابان، در تنهایی‌ام. شب‌ها غلیظ‌تر می‌شود و وقتی زندگی قدری بر وفق مراد می‌گذرد، رقیق‌تر. اما حذف‌شدنی نیست.من از مرگ می‌ترسم، این اعتراف مرا ضعیف‌تر از آن‌چه هستم به نمایش می‌گذارد، ولی صلابت چه اهمیتی دارد وقتی فنا بر زندگی‌ خیمه زده است.ترس از مرگ می‌شود دل‌آشوبه، مشکل گوارشی، سستی کف پا، عرق ریختن غیرمتعارف و لرزش صدا و تن.ابتدا گمان می‌کردم به این وحشت نیز، در گذر زمان، حساسیت خود را از دست خواهم داد. اما اشتباه تصور می‌کردم، مرگ هیولایی‌ست که هیچ خورشیدی، لحظه‌ای سایه‌اش را کوتاه و کم‌رنگ نمی‌کند. هست و هست و هست.کاش دوباره مرگ لحظه‌ای امان بدهد. کاش دقایق باقی‌مانده از بازی را، بدون نگرانی از سوت داور در دقیقه نود، بازی کنیم.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای فراموش‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-crnyg26tfaes</link>
                <description>چند روز پیش با دوستی مشغول قدم زدن بودیم. میان حرف‌هایمان از هر موضوع ممکن که گاهی به فوتبال کشیده می‌شد و گاهی به نظام‌های اقتصادی و چه و چه‌ و چه، پرسید &quot;بزرگ‌ترین هدفت تو زندگی چیه؟&quot;اصلا مهم نیست که پاسخ من یا خودش به این سوال چه بود. آن چیز که اهمیت دارد این است که با چه تناوبی ، چه به‌ وسیله خودمان و چه به وسیله دیگری، با این پرسش برخورد می‌کنیم.شخصا در دوران نوجوانی، بخش بزرگی از ذهن من را همین سوال پر کرده بود. بعد از مواجهه با آن یا می‌فهمی پخی شده‌ای و خرسند از آن، یا می‌فهمی در خم یک کوچه گیر افتاده‌ای؛ پس به تکاپو می‌افتی تا بالاخره روزی پخی شوی.در نتیجه چه کسی شده باشی و چه نشده باشی، برخورد با این سوال به سودت می‌شود.بعد از گذر از آن روزها، حالا که برچسب بزرگسال روی من زده شده، به حدی در مسائل روزمره حل شده‌ام که دیگر فرصت رویارویی با این پرسش وجود ندارد. روزمرگی گردابی است که تا به خودت می‌آیی، می‌بینی در وسط آن مشغول دست و پا زدن هستی. اوضاع قدری بدتر هم می‌شود وقتی درمی‌یابی گرداب چیزی را از تو گرفته که حالا نبودش را حس نمی‌کنی.اهمیت این سوال برای من در موفق شدن و مزایای آن نیست. البته راستش را بگویم در آن هم هست، اما حالا حرف دیگری دارم. تلاش برای چیزی شدن قصه‌ساز است و همین زندگی را پویا می‌کند. هرگاه قصه متولد می‌شود، ما حرفی برای گفتن داریم و قدری باتجربه‌تر شده‌ایم. بدون قصه ما لاغر و ‌نحیف می‌شویم. لایه‌های‌مان کم می‌شود. ملات زیستن در تن‌مان تحلیل می‌رود. اما با وجود قصه، قصه زیستن تغییر می‌کند؛ قصه حلقه اتصال انسان‌هاست که در پستی و بلند آن، با هم همذات‌پنداری می‌کنند.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانه‌ای به نام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oxgqedkpzk4x</link>
                <description>مدت‌هاست از روایت کردن فرار می‌کنم، از بازگو کردن قصه خود. حال آن‌که دلیلش چه می‌تواند باشد به کنار؛ چون حتی فکر کردن به آن‌ها هم می‌تواند دوباره همین قلم کم‌رنگ را خشک و‌ الکن کند.اکنون که تصمیم به روایت کردن می‌گیرم، نه چندان چپ پری دارم که برای رو کردن آس خود به میدان بیایم و نه می‌دانم چه هدفی می‌توانم داشته باشم. اکنون تنها برای فرار از لخته شدن زمان می‌نویسم، برای التیام، برای آن‌که این سکوت و سکون دهشتناک زندگی لحظه‌ای دستان کلفتش را از گلوی من بردارد. اکنون فقط و فقط برای نفس کشیدن می‌نویسم. اکنون و تا اطلاع ثانوی.شاید در این لحظه باید بگویم دیگر تاب آوردن زندگی سخت شده است، اما بهتر است صادق باشم و بگویم تحمل خود دشوار و حتی ناممکن شده است. نمی‌دانم روحی وجود دارد یا نه، اما تو گویی در وجودم چیزی بنا کرده از چیزی دیگر جدا شود؛ دیگر نمی‌توانم یکپارچگی خود را حفظ کنم، اتصالات سلولی ضعیف‌ شده‌اند، نورون‌ها فرسوده و اعضا بی‌رمق‌اند.چه بهتر بود که این‌قدر تلخ حرف نمی‌زدم، و باور کنید که آرزوی خودم هم همین است. تلخی در بهترین نسخه خودش تسکین‌دهنده، اما ضعیف است. این ضعف آشکار است، توی ذوق می‌زند و بعد از مدتی خودت را هم کلافه می‌کند. تلخی می‌شود همان قفس دواری که تو را درون خود محبوس می‌کند و تو، این موش بدبخت و فربه، هر چقدر می‌دوی هیچ فایده‌ای ندارد. اصلا مقصدی هم نمانده، حتی دیگر خبری هم از مسیر نیست تا خودت را گول بزنی و لذت ببری. این‌جاست که در می‌یابی این است سرنوشت نهایی؛ دور باطل. در جایی از جوانی یا بزرگسالی که این دور باطل بر تو مسلم می‌شود، دیگر چیزی نمی‌ماند که در این جهان رنگ داشته باشد. حال می‌توانی به دویدن بی‌پایان ادامه دهی یا در جایت متوقف شوی؛ هیچ تفاوتی نمی‌کند.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کانال تلگرامی نوشته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-vlhps2xzijez</link>
                <description>ویرگول بستری است که برای نوشتن حرف ندارد، اما انتظار این‌که چرخش برای ما بچرخد، کمی پرتوقعی‌ست. علاوه بر این، بازگشت همه ما به سوی تلگرام و اینستاگرام است. در نتیجه بستر دیگری فراهم کردم تا نوشته‌های خود را در آن قرار دهم. حضور و‌ توجه شما مایه مباهات است.با جست‌وجوی واژه «آوسنه» در تلگرام، کانال برای شما قابل رویت خواهد بود.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 09:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج، صفر، پنج _ داخلی</title>
                <link>https://virgool.io/@mosstafaababaei/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-qhcxgfi7a9ol</link>
                <description>ساعت از سه بامداد گذشته است. در ورودی اورژانس باز می‌شود و تختی که دو مرد با لباس فوریت پزشکی در پس و پیش آن هستند، آرام‌آرام داخل می‌شود. تخت کمی شیب دارد و زنی روی آن، با موهای طلایی آشفته و عضلاتی منقبض، می‌لرزد. چشمان زن به سقف دوخته‌ شده‌اند و گردنش تکان نمی‌خورد. تنش در لباس مشکی‌اش لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. با صدایی ضعیف ناله می‌کند و پرسش‌های قسمت تریاژ را نمی‌تواند پاسخ می‌دهد.گویا همراهی ندارد و مبتلا به ام‌اس است. چیزی نخورده و مورد ضرب و شتم قرار نگرفته است. همه این‌ها را پس از چند بار پرسش، با تکان سر به پرسنل فهمانده است.چیزی به کمر و دستانش می‌بندند و به اتاق CPR منتقلش می‌کنند. من دیگری دیدی به آن قسمت ندارم. اورژانس خلوت شده و تردد چندانی در جریان نیست.چند دقیقه‌ای خبری نمی‌شود. اما لحظاتی بعد تختی از CPR خارج می‌شود که روی بیمارش پارچه‌ای سفید کشیده شده است. تن زن از لرزش ایستاده و آرام شده است. اما این لرزش‌ها تمام عشق زن را در تنش، در رگ‌هاش، در وجودش به جریان انداخته بود.او ساعاتی قبل، به هتلی رفته بود تا معشوقش را، طبق قرار قبلی، برای آخرین بار ملاقات کند. پس از ورود به اتاق، با تن بی‌جان و برهنه مرد که در خون خود غرق بود، مواجه می‌شود و در لحظه، تنش به لرزه می‌افتد و زبانش قفل می‌شود. به زحمت خود را به در می‌رساند و چند ضربه‌ای به در می‌زند. انگشتانش را روی دستگیره جمع می‌کند و با باز شدن در، میان راهروی هتل ولو می‌شود. او را یافته و بیمارستان می‌رسانند، اما زن نمی‌تواند کلامی برای کمک به معشوقش به زبان بیاورد.حالا تخت زن به سردخانه رسیده و مرد، برای دومین و آخرین بار مرده است. نخست در آن حمام و با دست خود، اکنون در ذهن آخرین کسی که او را دوست داشت و به خاطر می‌آورد._ اقتباسی شخصی از آهنگ 505 از Article Monkeys</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 06:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیره به خورشید نگریستن؛ مرگ را دریاب!</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-m8tsykxmin1a</link>
                <description>فرهنگ ما با نهی منفی‌بافی و دامن زدن به اتفاقات بد عجین شده است. همان‌طور که جمله رایج «نفوس بد نزن!» را روزانه چندین بار به کار می‌بریم یا می‌شنویم‌. همیشه از شنیدن حالات بد در یک احتمال، تصور آینده‌ای تاریک و چیدن قدم‌ها بر مبنای بدترین وضعیت فرار کرده‌ایم. علاوه بر این، با آغشته کردن این صحبت‌ها به باورهای سنتی و مذهبی، دوری از آن را واجب‌تر کرده‌ایم. اما در هر سودی، ضرری هم نهفته است.اروین د. یالوم، روان‌درمانگر و نویسنده معروف، در کنار آثار معروفش به نام‌های «وقتی نیچه گریست»، «روان‌درمانی اگزیستانسیال» و «درمان شوپنهاور»، اثری ارزشمند اما کم‌تر دیده‌شده به نام «خیره به خورشید نگرستین» هم دارد. این کتاب توسط اورانوس قطبی‌نژاد آسمانی ترجمه و توسط نشر قطره منتشر شده است. حجم این اثر برخلاف باقی کتب یالوم، چندان زیاد نیست، اما نویسنده از موضوع مهمی سخن گفته است؛ غول بزرگی که همیشه به ته انباری‌ها، چاه‌ها و متروکه‌های ذهنی‌ ما رانده شده تا در تاریکی روز و سیاهی شب، کسی متوجه حضورش نشود‌. ما از صحبت پیرامون مرگ نهی شده‌ایم. به طرق مختلفی از آن طرفه می‌رویم؛ یا برایمان وحشت‌آور است، یا می‌گویند زبانت را گاز بگیر و یا با گفتن یک دور از جان بحث خاتمه می‌یابد.یالوم در این کتاب ما را به شکستن این سنت دعوت می‌کند. هر چند که خود ما هم همیشه در انتهای ذهن‌مان، مرگ را حل‌نشده و مبهم داریم، ولی این نویسنده تلاش می‌کند تا با جلوگیری از پرت کردن حواس‌مان که گویی همان پاک کردن صورت مسئله است، به طریقی اساسی به مسئله بپردازد.در حقیقت، نویسنده با ذکر مثال‌های گوناگون از مراجعین خودش، ما را دعوت به مواجهه با مرگ و ترس از آن می‌کند؛ چرا که معتقد است اگر صرفا این اندیشه را مثل آشغالی در زیر فرش پنهان کنیم، راهش را از مسیر دیگری بازمی‌یابد و در سر و شکلی دیگر، نظیر انواع اضطراب‌ها، افسردگی‌ها و سایر مشکلات روحی خودش را نشان می‌دهد. یالوم معتقد است سرچشمه همه روان‌رنجوری‌ها در ترس از مرگ، که اساسی‌ترین نوع آن است، نهفته است. در ابتدای کتاب نویسنده اعلام می‌کند که مسئله ترس از مرگ معمولا تا نوجوانی از ذهن فرد دور است. اما با شروع این دوره، مرگ ذهن نوجوان را به خود مشغول می‌کند که نمود آن را در خودکشی‌ها، بازی‌های کامپیوتری و موسیقی‌های مربوط به این سن و سال می‌بینیم. با تشکیل خانواده، دوباره این مسئله از ذهن فرد دور می‌شود و شخص درگیر پیش‌برد خانواده می‌شود. اما در میان‌سالی که دیگر بچه‌ها سراغ زندگی خود می‌روند، بار دیگر این دغدغه خود را نمایان می‌کند‌. یکی از بخش‌های قابل‌توجه کتاب، انتقاد یالوم به سقراط است؛ عملی که بدون شک حساسیت و تنش زیادی با خود به همراه دارد، اما این روان‌پزشک بی‌راه نمی‌گوید. در مقایسه اپیکور و سقراط، یالوم سقراط را زیر سوال می‌برد که فردی مغلطه‌گر است و جهان را به جای استدلال، بر مبنای معیارهای خود می‌چیند و پاسخ می‌دهد. در حقیقت او اطمینان داشت که در جهان بعدی با خدایان محشور شده و سعادت ابدی نصیبش خواهد شد؛ در نتیجه وارستگی او از مرگ چندان ارزش بالایی ندارد. در مقابل، اپیکور سوای اطمینان از وجود خدایان، از مرگ رها شده بود. او نخستین فردی بود که اذعان کرد حتی زیر شکنجه هم می‌توان لذت برد و این همان جایی است که ارزش دیدگاه اپیکور نمایان می‌شود‌.شاید کتاب فصل‌بندی شده و به ظاهر عناوین گوناگونی داشته باشد، اما به عنوان یک کل و در سراسر کتاب، سخنی واحد را لابه‌لای شرح وضعیت بیماران خود به زبان می‌آورد‌. در واقع این اثر بر پایه افراد ذکرشده در آن استوار بوده و تقطیع کردن کتاب چندان جایز نیست. توجه داشته باشید که با خواندن این اثر قرار نیست ترس و اضطراب شما نسبت به مرگ به طور بنیادی حل شود. کما اینکه نویسنده خود اعتراف می‌کند که این غول بسیار هولناک است و از نام‌گذاری کتاب نیز مشخص است. در حقیقت یالوم می‌داند که اندیشیدن به مرگ همچون خیره شدن به خورشید امری ناممکن است که تنها لحظاتی از پس آن می‌توان برآمد. اما به موازات آن این اعتقاد را هم دارد که می‌توانیم آن را از اعماق ذهن‌مان در بیاوریم تا مواجهه‌ای جدید و اصلاح‌شده با آن داشته باشیم‌.یالوم یک فصل را به برخورد شخصی خود با مرگ اختصاص می‌دهد و نیز در انتهای آن این فرض را مطرح می‌کند که شاید نوشتن از مرگ، راه شخصی خودش برای مواجهه با مرگ باشد. خواندن این صحبت‌ها حس انسانی متقابل ما با نویسنده را برمی‌انگیزد، همان چیزی که این اثر را به کتابی ارزشمند تبدیل می‌کند.در آخر لازم است باز هم به صحبت خودم در متن «راهنمای در باب کتاب خواندن» اشاره کنم که انتظار معجزه از هیچ اثری نداشته باشید‌. با علم به این موضوع، یالوم با این کتاب می‌تواند شما را یک قدم در کارزار هولناک مرگ پیش ببرد؛ چیزی مثل به دست آوردن یک سلاح برای جنگیدن با این غول نامیرا.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 13:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای بر یک رویا؛ ادن هازارد</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AF-sezc6bkv4hd2</link>
                <description>آه جهان، آه دار مکافات، فقط به من بگو که گاهی چرا تو یقه انسان‌های بی‌گناه را می‌گیری. نه، نه، نه گاهی، بلکه معمولا، چیزی بر مبنای یک قاعده. خداحافظی از فوتبال برای یک بازیکن، قبل از سی‌وپنج‌سالگی، اتفاقی خاص و غم‌انگیز است، هر چند که بازنشسته شدن بزرگان در هر سنی هجوم اندوه را به‌ همراه دارد.کوچک‌تر که بودم، در لابه‌لای خاطره‌بازی‌های آقای صدر و دیگر مفسران پابه‌سن‌گذاشته فوتبال، می‌شنیدم که بازیکنی مستعد و درجه یک بوده به نام مارکو فن‌باستن، اهل هلند‌. در وصف او زیاد  گفته‌اند و او را استعدادی ناکام دانسته‌اند، چرا که بر اثر مصدومیت، پیش از سی سالگی از فوتبال خداحافظی کرد. غم چنین رخدادی کاملا ملموس است، اما اتفاقی که در مدت اخیر برای ادن هازارد افتاد، برای من مصیبت دیگری بود؛ چیزی از جنس مرگ، درد شخصی و انتهای الکی. اگر به اتفاق‌نظر، علی کریمی را جادوگر بدانیم و رونالدینیو را شاعر، هازارد بازیکنی بود که به‌کرات جادو کرد و شعر سرود، دوید و دوید، دریبل زد و‌ دریبل زد، شوت‌های سرکش، شوت‌های کات‌دار، پاس‌ گل‌های زیبا، مصراع به مصراع، شعبده از پس شعبده. یادآوری گل‌های او به لیورپول و وستهام بدون‌شک جزئی از صحنه‌های برتر فوتبالی در فاصله سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰ است. و اما پس از ۲۰۲۰، آه جهان، آه دار مکافات.در واقع باید کمی عقب‌تر برگردیم؛ تابستان ۲۰۱۹. ادن هازارد بالاخره پس از چند فصل، به تیم محبوب خودش، رئال مادرید، آمد. این انتقال با سروصدای فراوان رقم خورد، با قیمتی نجومی و در بهترین شکل خودش. او در حالی که به تازگی با چلسی لیگ اروپا را برده بود، راهی پایتخت اسپانیا شد. با شروع فصل جدید، همه متوجه اضافه وزن هازارد شدند. این داستان موج اول انتقادها را به سوی او روانه کرد. چندی بعد به علت عدم درخشش، دوباره نیشترهای رسانه‌ای او را هدف گرفتند، اما برخی با ذکر این‌که هنوز نیاز به فرصت دارد تا در تیم جا بیفتد، از او حمایت کردند. در میانه فصل ۲۰۱۹ - ۲۰۲۰ و در بازی با پاری‌سن‌ژرمن، او اولین مصدومیت خود را تجربه کرد؛ نقطه‌ای بحرانی در کارنامه چهارساله او در مادرید، زهر زمانه، زین‌ به‌ پشت روزگاری که هیچ گاه پشت به زین نشد.پسر بلژیکی چند ماهی از زمین فوتبال دور بود. پس از این وقفه همه منتظر درخشش او بودند، و حق هم داشتند، دیگر وقتش بود. اما بازگشتی در کار نبود، یعنی او برگشت، اما خبری از معجزه نبود، حتی معجزه نه، نشانی از درخشش هم نبود. گویی آن پسر بور که با لباس آبی تک‌نوازی می‌کرد دود شده و به آسمان رفته. بخشی از او در لندن جا مانده بود،  بخشی مهم و حیاتی، همان چیزی که به پاهایش قدرت جادو می‌داد. بازیکنی که در لباس سفید رئال و با شماره تاریخی هفت بازی می‌کرد، حتی سایه ادن هازارد هم نبود. او مدام مصدوم می‌شد و باقی اوقات را که آماده بازی بود، روی نیمکت ذخیره‌ها می‌گذراند. کاپیتان بلژیک جایگاهش را به بازیکنان جوان‌تری داده بود که با شایستگی و ممارست، به ترکیب اصلی رسیده بودند. با شروع هر فصل جدید امیدها دوباره بازمی‌گشتند؛ در ابتدای فصل دوم حضور او در پیراهن مادریدی‌ها، رسانه‌ها خبر از تحول او می‌دادند؛ بازگشت توام با درخشش، فصل شکوفایی، بالاخره عروسی به کوچه هازارد هم می‌رسد. ولی با شروع بازی‌ها همه متوجه می‌شدند این امید تنها صورت یک‌ حباب را دارد؛ ناپایدار، شکننده‌ و توخالی. همین سناریو برای فصل سوم و چهارم او هم تکرار شد، اما نه، نه، ناامید شو ای هوادار، دست‌ بکش ای رسانه، خبری نیست‌. خودش هم بالاخره بعد چهار فصل متوجه شد اوضاع خراب‌تر از آن است که درست شود، امیدی به بهبود نیست، او از یک ستاره جهانی که جزو پنج بازیکن برتر دنیا شده بود، بدل گشت به ذخیره‌ای غیرقابل‌اعتماد که حتی پنج دقیقه آخر بازی را هم به میدان نمی‌رود. پس رها کرد و رفت، و این قصه در تلخ‌ترین و سیاه‌ترین صورت خودش پایان یافت؛ آن‌قدر سیاه و تاریک که کسی رفتن هازارد را هم ندید. چهار فصل حضور او در رئال یادآور اسطوره سیزیف است؛ هر تابستان همه اعضای تیم و رسانه‌ها و هوادارها تخت سنگ امید به موفقیت هازارد را از کوه بالا می‌برند و با شروع فصل، این‌ تخته سنگ‌ از قله رها می‌شود و بر زمین می‌افتد. و دوباره روز از نو، روزی از نو؛ فصل بعد همین داستان تکرار می‌شود.کامو به تکرار این عمل تا انتها معتقد است و آن را پوچی می‌نامد، اما هازارد، تخته سنگ داستان ما، خودش دست به عمل شد و خود را شکست تا به این داستان پایان دهد. دیگر تخته سنگی نیست آقای کامو، حال دست خالی تا بالای کوه برویم برای چه؟ادن هازارد هم به خاطرات پیوست؛ چیزی متعلق به گذشته، چیزی در لابه‌لای آرشیوها. کاش همه او را با دوران اوجش در چلسی به یاد بیاورند، نه با اوضاع فلاکت‌بارش در رئال مادرید. کاش جهان، این‌ دار مکافات، این جلاد بی‌رحم، حداقل در یادآوری انسان‌ها کمی لطافت به خرج دهد، کاش سرافکندگی‌ها را سانسور کند.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 18:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمایی در باب کتاب خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-wardrqjakmfh</link>
                <description>خیالتان راحت، اصلا قرار نیست در این نوشته کسی‌ شما را به کتاب‌خوانی، اهل فرهنگ و‌ ادب بودن و مضامین روشن‌فکری تشویق کند. تنها و تنها، هدف ذکر یک نکته مغفول‌مانده، اما مهم در رابطه با مطالعه کتاب است. جا دارد به این نکته هم اشاره کنم که جامعه هدف مورد صحبت، فقط کتب غیرداستانی می‌باشد.در این دسته آثار، یعنی کتاب‌های غیرداستانی که معمولا در زمینه‌های توسعه فردی، روان‌شناسی، فلسفه و به‌ طور‌ کلی، مفاهیم انتزاعی و عملکردی چاپ شده‌اند، ما با یک ایده مرکزی روبه‌رو هستیم. ایده مرکزی چیست؟ ایده مرکزی همان حرف نهایی کتاب، همان چکیده و عصاره مطلب است. این چکیده کتاب می‌تواند در نام آن، توضیحات رو یا پشت جلد آن، و یا میان سطورش نهفته باشد. حال در چنین شرایطی که حرف کتاب را می‌شود تا حد ممکن فشرد، چه لزومی به چاپ اثر در چندصد صفحه است؟شما حالتی را تصور کنید که در آن نویسنده، تنها به گفتن همین ایده مرکزی کفایت می‌کرد؛ احتمالا نتیجه، اثری یک خطی یا نهایتا یک صفحه‌ای می‌شد. آیا چنین دست آثاری به مرحله تولید و‌ چاپ می‌رسند؟ خیر.صنعت چاپ هم، علی‌رغم همه مسائل فرهنگی و غیرمادی آن، باز هم نوعی کسب‌وکار است و از نویسنده گرفته تا ویراستار و ناشر و طراح و باقی اشخاص موثر در تولید، همه و همه از این راه کسب درآمد می‌کنند. طبیعی است که در روندی زنجیروار، نویسنده باید ناشر را متقاعد به چاپ کند، ناشر ویراستار را دعوت به کار کند، طراح به کار بگیرد و در نهایت مردم را مجاب به خرید این اثر بکند. لنگ زدن هر کدام از این حلقه‌ها و این احساس که ممکن است سود کافی در تولید نباشد، این زنجیره را با مشکل روبه‌رو خواهد کرد.جدای از این بحث اقتصادی، دلیل دیگری هم می‌توان برای چنین بسیط شدن ایده مرکزی مطرح کرد. آن هم نیاز به توضیح کافی و جامع می‌باشد. در حقیقت، تعداد کثیری از مخاطب‌ها، در مواجهه نخست و مطالعه ایده مرکزی در دفعه نخست، احتمالا متوجه آن نمی‌شوند و مطلب گنگ است. پس در نتیجه نیاز به گسترش آن و ذکر مثال‌های گوناگون است، تا در اثر همین روش‌های مختلف بیان یک حرف و بیان مثال‌ها، مخاطب به حرف نویسنده‌ دست یابد.دلیل دیگری را هم می‌توان یادآور شد؛ یک‌ نویسنده، هر چقدر هم که در حیطه عمل خود متخصص باشد، باز هم انسان است و‌‌ در نتیجه، تمام خطاهای شناختی‌ و سوگیری‌های ذهنی را می‌توان برای او متصور شد. پس زمانی که او تمام توان خود را جمع کرده که ایده‌ای‌ را بیان کند، یا تفکر متقابلی را بکوبد، شک‌ نکیند در این میان به خاکی هم می‌رود. او زمانی که تمام ابزارش چکش است، چیزی جز میخ نمی‌بیند. پس جا دارد که منتظر اضافه‌گویی، توضیحات گنگ و دلایل بعضا غیرمنطقی هم باشیم.خب، حالا چنین چیزی آیا پیامد منفی هم دارد؟  در حقیقت آن راهنمای در باب مطالعه و هدف متن از همین‌جا آغاز می‌شود.شاید شما هم تا به حال با این مسئله مواجه شده باشید که وقتی یک کتاب را آغاز می‌کنید، تا مثلا یک‌سوم یا نیمی از آن، از صحبت‌ها و ایده‌های آن به وجد بیایید، جذابیت کتاب مسحورتان کند و نتوانید آن را زمین بگذارید. اما کمی بعد با شوکی مواجه شوید و آن افت کیفیت کتاب، تکراری شدن صحبت و از دست رفتن جذابیت اثر باشد. بی‌شک چنین اتفاقی در ذوق مخاطب می‌زند و شاید حق هم داشته باشد که اعتراض کند، اما آیا می‌توان به نویسنده‌ هم حق داد؟در حقیقت ذکر این سه دلیل برای این‌جای صحبت بود که درک کنیم مواردی مختلف، از جمله علل ذکرشده و‌ مواردی دیگر که به ذهن نویسنده این متن خطور نکرده، تا حدی، و نه کاملا، این مسئله را توجیه می‌کند.پس در نتیجه در مواجهه بعدی با یک اثر انتظارات خود را پایین بیاورید و خودتان را برای روبه‌رو شدن با این حقیقت آماده کنید؛ چرا که هیچ کتابی قرار نیست تمام راه زندگی شما را روشن کند و بعد خواندن آن آدم دیگری شده باشید. تنها برداشت چند درس و نکته از هر اثر، نهایت بهره‌مندی می‌باشد.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 11:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قیطریه تا اورنج‌کانتی؛ شرافت زیستن در زمین مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-nqitnhr8jygt</link>
                <description>وای که چه کتابی! شاید از شدت درگیری احساسی زیاد با این اثر، صلاحیت کافی برای بررسی آن را نداشته باشم، اما نمی‌توانم از این کار دست بکشم. تو از قبل می‌دانی که نویسنده پس از مدتی درگیری و کلنجار با سرطان درگذشته است و حدس می‌زنی که روند تدریجی حرکت به سوی مرگ را تا جایی که توانسته، به رشته تحریر درآورده است. از سطر نخست تحت‌تاثیر کلام او قرار می‌گیری، حتی الان مثل نویسنده صحبت‌هایت را با لحن دوم شخص مفرد می‌نویسی. آه کارسینوما که حتی همین نوشته کوتاه من را هم تحت‌تاثیر قرار داده‌ای! حمیدرضا صدر مفسر و نویسنده ماهری بود و هر دو کار را در تناسب و ترکیب با هم، به بهترین شکل انجام می‌داد. همیشه در نوشته‌ها و کتاب‌هایش، این ذوق اوست که مقدم بر واقعه مورد بررسی، منجر به تولید محتوای ارزشمندی می‌شود، اما در این اثر، او وجه انسانی و چه بسا ضعیف خود را به نمایش می‌گذارد و از قضا این بار، از پس همین ضعف، هنر متولد می‌شود. نویسنده تلاش نمی‌کند که حالا که سرطان به سراغش آمده، معنایی زورکی از دل این رخداد بیافریند و شعار بدهد که آهای مردم! من هنوز نیمه پر لیوان را می‌بینم، شگفت‌زده شوید! او از فروپاشی‌های خود و اطرافیان می‌گوید، از گریه‌ها، بن‌بست‌ها و‌ ناامیدی حاصل از بیماری. در حقیقت او با امید تصنعی، خواننده را معذب نمی‌کند. بلکه همین ناامیدی موجب می‌شود ارزش زیست در چشم مخاطب، چه برای نویسنده و چه برای خودش، بازتعریف شود. او با سرطان می‌جنگد، اما جنس این نبرد از آن‌هایی نیست که &quot;آهای! من تو را شکست می‌دهم!&quot; در واقع زمین مبارزه او این‌گونه تعریف شده است که خب، حالا که قرار است مرا از پای درآوری، دست‌کم تا لحظه آخر می‌نویسم و هر آن‌چه که تا به این لحظه موجب لذت من شده را با قدرت پی خواهم گرفت. هر چند که باید اعتراف کرد به مرور زمان، در این مسیر با مشکل مواجه می‌شود. نگاه او مصداق این رویکرد است که درست است که زندگی آن چیزی که ما می‌خواستیم نبوده، اما تا لحظه آخر می‌توان برای چیزی جنگید.  صدر بدون آن‌که تصمیمش را داشته باشد، یک داستان عالی پدید می‌آورد؛ او شخصیت خودش را موشکافانه می‌سازد و همین‌طور همه اطرافیانش را، و حتی آن رهگذرانی که تنها چند دقیقه می‌بیندشان. در خانه، ماشین و بیمارستان مکان و زمان می‌سازد. او داستان خود را با لحن دوم شخص مفرد نوشته است و چه انتخابی! در واقع این تصمیم، گیرایی کتاب را چند برابر می‌کند. نویسنده لحظه‌ای در مسیر گفت‌وگو با خود، از نظر ادبیاتی، دچار لغزش نمی‌شود. روایت او شرایط اولیه‌ای دارد که دست‌خوش اتفاقی مهم می‌شود، سپس گره می‌افکند و اوج می‌گیرد و در آخر، پس‌ از کشمکش‌های کافی، به تعادل ثانویه‌ای متفاوت از حالت اولیه می‌رسد. در حقیقت ما در می‌یابیم که مرگ موجب دگردیسی نویسنده شده است، و چه تحول ملموس و شرافت‌مندانه‌ای! گفتم شرافت‌مندانه، اصلی‌ترین ویژگی این کتاب همین شرافت نویسنده است. چرا که بخش تاریک و آسیب‌دیده درونش را که در اثر این بحران جسمانی، دچار فرسایش شده است را، بدون هیچ کم‌وکاست و سانسوری به نمایش می‌گذارد. او نگران وجهه عمومی نسبت به خودش نیست که با نشان دادن این وجوه خراشیده روح و جسمش، مخاطب چه تصویری از حمیدرضا صدر در ذهنش نقش می‌بندد. و چه بسا که خواننده، پس از تماشای این اتفاق، علاقه بیش‌تری به خالق اثر پیدا کند. در حقیقت، در روندی به ظاهر متناقض، نشان دادن زخم‌ها و ضعف‌ها موجب ارتقا درجه نویسنده می‌گردد.  در میانه‌های کتاب او در‌می‌یابد برای پیگیری درمان خود، چاره‌ای جز مهاجرت به آمریکا ندارد. در این زمان است که او از تهران می‌نویسد؛ از دلتنگی‌های احتمالی که با ترک آن‌جا دچارشان خواهد شد. او برای ما تهران را می‌سازد، بله به قطع می‌گویم که من تهران را لمس و حس کردم. در آن لحظاتی که در بلوار ارم شیراز مشغول شنیدن این کتاب بودم، آقای صدر مرا از جنوب ایران برداشت و صاف وسط پایتخت رها کرد. ولی این معماری نویسنده مختص به تهران نیست و او همه مکان‌ها را تا خود شهرها و ایالت‌های آمریکا برای مخاطب می‌آفریند. در واقع از قیطریه تا اورنج کانتی، همه و همه ساخته می‌شوند.  در بخش‌های پایانی کتاب که پیشرفت بیماری سرعت می‌گیرد، او هم‌چنان از صداقت با مخاطب دست نمی‌کشد و حتی از کاهش کارایی ذهنی و حافظه‌اش هم می‌نویسد، از این‌که دیگر نمی‌تواند حتی نوشتن این کتاب را، آن‌طور که باید و شاید ادامه دهد. و تو در مقام مخاطب، چه کاری جز ستودن این مرد از دستت ساخته است؟ به قدری این کتاب موثر است که حتی در زمینه درسی من هم ردپای خود را به جا گذاشته است. اصلی‌ترین دارویی که او برای سرطان پیشرفته کولورکتال خود مصرف می‌کند، اگزالی‌پلاتین است که از قضا طی همین ترم تحصیلی با آن و دسته آنالوگ‌های پلاتین آشنا شدم. من نه در اثر مطالعه فارماکولوژی و شیمی دارویی، بلکه به واسطه این کتاب تا آخر عمر یادم می‌ماند که عارضه اصلی این دارو گزگز شدن انگشتان و احساس سرما است.  در آخر بد نیست که کمی هم از مفهوم پنهان پشت این اثر صحبت کنم؛ مرگ. به طور دقیق‌تر بگویم که مقصود انتخاب و سرعت حرکت به سوی آن است. در واقع وقتی فردی با بیماری لاعلاجی درگیر می‌شود، خود او، خانواده، کادر درمان و جامعه چه رویکردی نسبت به آن باید داشته باشند؟ آیا افزایش طول عمر به هر قیمتی تصمیم درستی است؟ آیا عذابی که در اثر این درمان‌های فیل‌افکن به بیمارهای به اصطلاح &quot;End Stage&quot; وارد می‌کنیم، سر و شکلی انسانی دارد؟ آیا گزینه مراقبت‌های تسکینی تا روز مرگ نباید در اولویت قرار بگیرد؟ چه کسی صلاحیت و توانایی پاسخ به این سوالات را دارد؟ آیا غش کردن ما به هر یک از این سمت‌ها، یعنی تسکین یا درمان جان‌فرسا، موجب نمی‌شود عده‌ای با دیدگاه مخالف، کار ما را زیر سوال ببرند؟ آیا راه‌حلی برای نسوختن هم‌زمان سیخ و کباب وجود دارد؟  من هم مثل شما پاسخی قطعی برای این سوالات ندارم، اما از این مسئله مطمئنم که جامعه پزشکی در مبحث درمان، روند چندان مثبت و انسانی‌ای را در پیش نگرفته است. شاید حداقل یک بازنگری، بازتعریف اولویت‌ها و شناسایی بهتر بیمار به عنوان زنجیره مهمی از کادر درمان، موجب بهبود حداقلی شرایط شود.</description>
                <category>مصطفی بابائی</category>
                <author>مصطفی بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 11:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>