<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی ابوالمعصومی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mostafa.abolmasoomi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:45:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/107724/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی ابوالمعصومی</title>
            <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت نهم: و سپس… سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-m37dyybkc5ff</link>
                <description>مقدمه:دقیقاً یک سال از انتشار اولین نوشته‌ام در این قالب گذشت. در این سالگرد، آخرین بخش از این مجموعه را تقدیمتان می‌کنم. سفری بود جالب، پر از کشف و تردید و معنا. شاید دلیل نوشتن این متن‌ها، در همین نوشته‌ی آخر برایتان روشن‌تر شود؛ متن‌هایی که می‌توان گفت مقدمه‌ای بودند برای رسیدن به این نقطه.این نوشته را مدت‌ها با تردید نگاه می‌کردم؛ نمی‌دانستم باید منتشرش کنم یا نه. شاید همین تردید باعث شد انتشار دو بخش آخر با تأخیر زیادی همراه باشد. اما در سفر اخیرم به ایران، در گفت‌وگو با چند دوست عزیز درباره‌ی محتوای این نوشته، با دیدن اشتیاق و گفتگوهایی که شکل گرفت، تصمیم گرفتم آن را با شما به اشتراک بگذارم. نوشتاری که شاید عمیق‌ترین لایه‌های سفر ذهنی‌ و درونی‌ام را در زندگی روایت کند. امیدوارم قلمم بتواند حس و حالم را درست منتقل کند.برخلاف نوشته‌های پیشین که بیشتر حالتی روزنگارگونه داشتند و می‌شد آن‌ها را به سبک روزنامه‌خوانی مرور کرد، این متن نیازمند مکث بیشتری در خواندن است. شاید حتی لازم باشد برخی بخش‌ها را دوباره خواند تا بهتر فهمیده شوند. پیچیدگی و انتزاعی بودن موضوع یک دلیلش هست؛ دلیل دیگرش این است که من نویسنده‌ای حرفه‌ای نیستم، پس اگر خواندنش گاهی دشوار بود، به بزرگواری‌تان ببخشید.آخرین تعاملاتم با آگاه:ماجرا تا اینجا رسید که تصمیمم برای مهاجرت و خداحافظی از شرکت قطعی شده بود و در دوران گذار قرار داشتم. با وجود زمان محدود، تمام تلاشم رو کردم تا ایده‌ها و برنامه‌هایی که فکر می‌کردم برای آینده‌ی سازمان ضروریه، مکتوب کنم—به‌خصوص درباره‌ی طراحی و نهادینه‌کردن سیستم مدیریت امکانات. کاری که با همراهی اعضای  تیم امکانات به سرانجام رسید.پیش از اینکه تصمیمم برای جدایی رو رسمی اعلام کنم، حس می‌کردم سازمان نسبت به میزان تعهد و دغدغه‌ای که برای کار صرف می‌کردم، کمی بدبین یا دست‌کم متعجب بود. در فضای غالب کارمندی، این‌همه درگیری ذهنی مرسوم نبود—به‌خصوص از کسی که نفع مستقیمی از منافع شرکت نمی‌برد.کنار این تعهد، سادگی و شفافیتی در رفتارم بود که بعضی‌وقت‌ها در فضای پیچیده‌ی جامعه، ابهام‌برانگیز می‌شد. فکر می‌کنم ریشه‌ی این ابهام برمی‌گشت به ذهنیتی که بعضی‌ها در سازمان‌های مالی دارن: اینکه نزدیکی به منابع اطلاعاتی می‌تونه به نفع سرمایه‌گذاری‌های شخصی‌شون باشه. اما من حتی کد بورسی هم نداشتم.برای بعضی‌ها این حجم از تعهد، بدون منافع ملموس، قابل درک نبود. انگار همیشه یک علامت سوال در مورد انگیزه‌هام وجود داشت. اما وقتی بعد از استعفا، همچنان با همون انرژی و تعهد ادامه دادم—بلکه حتی بیشتر—تازه این نگاه تغییر کرد. به‌مرور سازمان هم پذیرفت که ایده‌ها و دغدغه‌های فراتر از شرکت که من مطرح می‌کردم، واقعاً انگیزه‌های درونی‌م هستن. فکر می‌کنم این شش ماه آخر، بیش از قبل اعتبارم رو در مجموعه تقویت کرد.و اما مهاجرت:وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتیم، طبیعتاً با توجه به رزومه و جایگاهی که شیوا داشت، پیدا کردن یک کشور مناسب برای مهاجرت می‌تونست راحت‌تر باشه. اما افسردگی‌های دوران کرونا واقعاً دست‌وپای شیوا رو بسته بود و اجازه‌ی برنامه‌ریزی جدی رو نمی‌داد.در نتیجه، تصمیم گرفتیم که من زودتر یک راه برای خروج از ایران پیدا کنم و وقتی به کشور مقصد رسیدم، دیگه شیوا گلیم‌مون رو از آب بکشه :)راحت‌ترین و سریع‌ترین مسیر برای من، مهاجرت تحصیلی بود. از طرفی، خودِ تحصیل هم فرصتی بود برای آشنا شدن آکادمیک با حوزه‌ای که بدون هیچ پیش‌زمینه‌ی علمی، توی عمل واردش شده بودم. ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ای که در عمل تجربه‌ش کرده بودم، به چند جهت کمک بزرگی بود:هم دانش روز رو کسب می‌کردم، هم به عملکرد گذشته‌م دید دقیق‌تری پیدا می‌کردم، و هم یک اعتبار حرفه‌ای جدید برام ایجاد می‌کرد. همه‌ی این‌ها در نهایت در خدمت هدفم برای توسعه‌ی مدیریت امکانات در فضای کسب‌وکار ایران بود.هلند به عنوان مقصد بعدی:شروع کردم به جست‌وجو برای دانشگاه‌هایی که دوره‌ی ارشد در حوزه‌ی مدیریت امکانات و املاک سازمانی داشته باشن. چون دنبال دوره‌های انگلیسی‌زبان بودم، در آمریکا، انگلیس و هلند اپلای کردم. با تجربه‌ی کاری‌ای که داشتم، پذیرش گرفتن سخت نبود و از دانشگاه‌هایی در هر سه کشور جواب گرفتم.اما جدا از کیفیت آموزشی، باید تصمیم می‌گرفتم که زندگی‌ام رو در کدوم کشور ادامه بدم. همیشه دوست داشتم در کشوری با ساختارهای سوسیال زندگی کنم. درسته که از تلاش برای ایجاد حرکت جمعی گذشته بودم، اما هنوز برام جذاب بود که ببینم چنین حرکت‌هایی در طول زمان چطور به ایجاد یک فضای عمومی پایدار منجر می‌شن.بر اساس اطلاعاتی که جمع کرده بودم، هلند این امکان رو فراهم می‌کرد.علاوه بر اون، در مورد خودِ سیستم آموزشی و تفاوت نگاه به مدیریت امکانات در هلند نسبت به کشورهای دیگه هم بررسی‌هایی کردم.در همین مسیر، اطلاعاتی که رنسکه ون در هیده در اختیارم گذاشت، خیلی تعیین‌کننده بود. من با رنسکه در کنفرانس World Workplace Asia 2019 در سنگاپور آشنا شده بودم و می‌دونستم که هلندیه. آشنایی‌مون خیلی کوتاه بود، اما خوب تنها کسی بود که در هلند در این حوزه‌ی کاری می‌شناختم. ، لیستی از سوال‌هام رو براش ایمیل کردم. اون‌قدر با حوصله و جزئیات بهم جواب داد که واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.من آدمی بودم از اون‌سوی دنیا، بدون هیچ رابطه یا منفعتی، و اون با چنین مسئولیت‌پذیری و تعهدی بهم پاسخ داد.همین موضوع باعث شد با خودم بگم: فرهنگی که آدم‌هایی مثل رنسکه رو شکل داده، حتماً ارزش دیدن داره. و وقتی به هلند اومدم، دیدم که حس‌م درست بوده.البته می‌دونستم که باید زحمت یاد گرفتن یه زبان جدید رو هم به جون بخرم، ولی حس می‌کردم ارزشش رو داره. تصمیمم برای انتخاب کشور قطعی شد.در انتخاب دانشگاه هم صحبت‌های برندا خرون در روز معرفی دانشگاه (Open Day)، تکلیفم رو روشن کرد.برندا رو انسانی آگاه، عمیق و ارزشمند دیدم. با خودم گفتم من حتماً باید با این آدم و همکاراش بیشتر آشنا بشم و ازشون یاد بگیرم.حس و حال جدایی که تجربه می‌کردم:کارهای پذیرش دانشگاهم داشت به‌خوبی پیش می‌رفت، اما حس‌وحالم در ماه‌های آخر حضورم در آگاه برایم غریب و ناشناخته بود. انگار در یک آکواریوم نفس می‌کشیدم؛ همه‌چیز آشنا و در عین حال دور. بعد از هر جلسه‌ای که با بچه‌های تیم برگزار می‌کردم، موجی از دلتنگی غریب سراغم می‌اومد.با این حال، وضعیت روحی و حال شیوا مجال برگشتن نمی‌داد. او در تمام این سال‌هایی که درگیر هنر آواز بود، با تمام وجود تلاش کرده بود سهمی در فضای هنری ایران داشته باشه. دستاوردهای ارزشمندی هم به‌دست آورده بود، اما شرایط سیاسی و قانونی ایران اجازه نداد به بسیاری از آرزوهاش برسه.اکثر وقتش صرف تدریس آواز می‌شد و اجراهاش—چه محدود، چه سخت‌گیرانه و چه در فضای رسمی یا غیررسمی—با هزار مکافات انجام می‌شد. اما اون آرزوی ساده و انسانیِ آواز خواندن در یک فضای آزاد و بی‌اضطراب، براش تبدیل به یک حسرت و حتی یک بغض دائمی شده بود.در اون مقطع، هنوز جنبش مهسا رخ نداده بود، و فضای جامعه پر از ناامیدی بود. افزایش سن هم این ترس رو در دلش انداخته بود که شاید دیگه حتی در خارج از ایران هم فرصت نکنه به اون چیزی که می‌خواد برسه.برام روشن بود که اگه حالا برای این خواسته‌ش نجنگیم، ممکنه در آینده به یک حسرت همیشگی در زندگیش تبدیل بشه. این شفافیت وضعیت شیوا، جایی برای وزن دادن به دلتنگی‌های من از ایران نمی‌ذاشت.لحظه‌ی رفتن:الان ساعت هشت شبِ دهم مرداد ماهه. حدود دو ساعت دیگه باید به سمت فرودگاه حرکت کنیم.ما خونه و وسایل‌مون رو همون‌طور که بود نگه داشتیم. بودن همه‌چیز سر جاش، یه جور غریبی حس از دست دادن رو برام فعال کرد. خونه‌مون مینیمال بود، اما برای هر جزئیاتش وقت گذاشته بودیم. فکر می‌کردم خیلی وابستگی خاصی ندارم، اما همون لحظه‌ای که از در خونه بیرون اومدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، قلبم مچاله شد. تازه فهمیدم که چقدر وابسته بودم…وقتی هواپیما در آمستردام نشست، یه حس عجیب و تاریکی سراغم اومد. از خودم پرسیدم: «من کی‌ام؟»تو یکی دو سال آخر حضورم در ایران، سعی کرده بودم خودمو با «وارستگی از تعلقات» تعریف کنم. اما حالا فهمیده بودم که اتفاقاً خودمو با همون چیزهایی تعریف کرده بودم که فکر می‌کردم بهشون تعلق ندارم: با شغلم، خونه‌م، خانواده‌م، دوست‌هام و حتی با اینکه من مدیر یک تیم ۸۰ نفره‌م.چه خطای شناختی عجیبی! دقیقاً اونی بودم که فکر می‌کردم نیستم.و حالا اون چیزهایی که خودمو باهاشون تعریف کرده بودم، توی بیست‌وچهار ساعت، با یک جابه‌جایی جغرافیایی، فرو ریخته بود. فهمیده بودم که نه تنها وارسته نبودم، بلکه هویتم به‌شدت با اون تعلقات گره خورده بود. یه حس خلأ، تهی و بی‌هویت بودن منو گرفته بود.خیلی از دوستان ایرانی و هم‌کلاسی‌هام اینو گفته بودن که مهاجرت از ایران، یعنی ساختن دوباره از صفر؛ اما چون یه بار قبلاً ساختیم، این‌بار سریع‌تر پیش می‌ره.ولی برای من داستان فرق داشت: من به اون چیزی که قبلاً ساخته بودم شک کرده بودم. دیگه نمی‌خواستم همون رو دوباره بسازم.حالا سؤال این بود: اگر قرار نیست دوباره اون مسیر رو بسازم، پس زندگی چی میشه؟قبل از اینکه ادامه‌ی داستان رو تعریف کنم، شاید بد نباشه یه برگشت به عقب بزنم. نگاهی به مسیری که در زندگی طی کرده بودم؛ مسیری که شاید بتونه توضیح بده چرا در هلند چنین انتخاب‌ها و تجربه‌هایی برام شکل گرفت.گریزی به بالا و پایین‌هایی که در نگاهم به زندگی، از کودکی تا بزرگ‌سالی، تجربه کردم:در میان پنج فرزند، من فرزند آخر خانواده بودم. خانواده‌ای با فامیلی نسبتاً بزرگ، و من به نوعی آخرین نوه‌ی هر دو طرف پدربزرگ و مادربزرگ‌ها. به‌واسطه‌ی رویکرد اجتماعی پدرم در برقراری ارتباط با آدم‌ها، از همان کودکی در شبکه‌ی گسترده‌ای از ارتباطات رشد کردم و کم‌کم نظاره‌گر زندگی آدم‌بزرگ‌ها شدم.از دوران نوجوانی، پرسش‌گری در من جوانه زد. در خانواده‌ای مذهبی با رگه‌هایی از روشن‌فکری بزرگ شدم. تا ۱۶-۱۷ سالگی، مذهبی سنتی و پایبند بودم، حتی گاهی سخت‌گیرتر از پدرم. اما همان سال‌ها، شک به باورهایم آغاز شد. شکی که آرام‌آرام به تصمیم‌ها و مسیرهای دیگر زندگی‌ام هم سرایت کرد. از اینکه چه رشته‌ای بخوانم گرفته، تا اینکه اصلاً چه چیزی «درست» است و چه چیزی «غلط».همیشه برایم سؤال بود که ریشه‌ی این سطح از پرسش‌گری کجاست؟ چرا نمی‌توانم به سادگی از کنار مفاهیم عبور کنم؟ چرا این جنس سؤال‌ها—که معمولاً حرکت رو به جلو را دشوار می‌کنند—در من شکل گرفت؟از آن دوران تا وقتی به هلند آمدم—یعنی حوالی ۳۴-۳۵ سالگی—مدام در جست‌وجو بودم. به‌اندازه‌ی ظرفیت و وسعم، سری به اندیشه‌هایی از شرق تا غرب زدم. از ادیان رایج، به‌ویژه اسلام، تا فلسفه‌های اشراقی و اسپینوزا. از عرفان‌های شرقی تا سنت‌های معنوی بومیان آمریکا. خیلی‌هایشان را شاید عمیق نفهمیدم، اما انگار این کندوکاوها ضرورتی بود برای آرام‌کردن درونم.هرگاه که با مکتب یا مسیری همدل می‌شدم، سعی می‌کردم آن را «زندگی» کنم. برایم فقط یک سرگرمی فکری یا بحث تئوریک نبود. دنبال راهنما بودم، دنبال منبعی که بتواند راه را نشانم دهد.حتی گاهی به مرزهای پوچی هم رسیدم، اما میل به زندگی همیشه مثل نیرویی نادیدنی من را هل می‌داد تا باز هم حرکت کنم.در پنج، شش سال پایانی‌ام در ایران، به سمت عرفان خراسانی کشیده شدم. شاید از این سرگشتگی‌های ذهنی خسته شده بودم و جذب رمز و راز این عرفان شدم. شاید هم واقعاً چیزهایی در آن برایم معنا داشت. تمرکز مطالعاتم رفت سمت درک این مسیر، مفاهیمی مثل «تهی کردن از من » یا تمرین وارستگی برای رسیدن به آن. این مفاهیم، تبدیل شد به تمرین زیستِ روزمره‌ام. روی کاغذ حس می‌کردم خوب دارم پیش می‌رم. حس بندگی داشتم، بندگی‌ای که برای من یعنی خدمت به خلق و پاک‌کردن خودم از هر رنگ و تعلّق.آغاز شک به قدرت تعقل خودم:شش ماه آخر حضورم در ایران و تجربه‌ی رها کردن آنچه ساخته بودم، من را با واقعیتی تازه روبه‌رو کرد: چقدر از آن وارستگی‌ای که تصور می‌کردم، دور بودم. چقدر به چیزهایی تعلق داشتم، بدون اینکه خودم بدانم. ذهنم، آنچه را که نبودم، برایم تصویر کرده بود که هستم.تغییری به این بزرگی، در بازه‌ای کوتاه، خطاهای شناختی ذهنم را خیلی شفاف رو کرد. با خودم گفتم: «الان به هر چیزی که باور دارم، شاید فقط یک خطای دیگر باشه.»اگر به عقل خودم هم نمی‌توانم تکیه کنم، پس چه می‌ماند؟ این سؤال، من را به نوعی استیصال کشاند. کوه چالش‌های مهاجرت از یک طرف، و تجربه‌ی این گم‌گشتگی از سوی دیگر. تنها شانس من این بود که فعلاً جز درس خواندن کار دیگری نداشتم…در واکنشی که نمی‌دانم از کجا در ذهنم شکل گرفت، با خودم عهد کردم که فعلاً نگذارم عقل، برایم مسیری ترسیم کند. عقل همیشه کارش ساده‌سازی و تصویر یک «بعد» است برای عبور از لحظه‌ی حال. اما من تصمیم گرفتم خاموشش کنم.ساعت‌ها پشت پنجره‌ی پذیرایی خانه‌مان می‌نشستم و خیره می‌شدم به گیاهان باغچه. هر وقت عقلم می‌خواست داستانی بسازد، متوقفش می‌کردم. انگار داشتم تمرین یک مایندفولنس بیست‌وچهار ساعته را انجام می‌دادم.روزهای اول، این تمرین بسیار فرسایشی و خسته‌کننده بود. هرجا کم می‌آوردم، می‌رفتم سراغ دفترچه‌ام و از حال و احوالم می‌نوشتم. ورزش هم در تاب‌آوردن این دوران کمکم می‌کرد.اما کم‌کم تجربه‌هایی عجیب سراغم آمد.وقتی ذهن را خاموش می‌کنی و اجازه نمی‌دهی تصویر «بعدی» بسازد، رفته‌رفته تمام تمرکزت روی لحظه جمع می‌شود. و اینجا بود که برای نخستین بار، معنای واقعی «درک لحظه» را تجربه کردم.دیدن و شنیدنم تغییر کرد. تصویر تکراری باغچه‌ی خانه، چنان برایم دیدنی شد که قبلا مثلش رو تجربه نکرده بودم. برگ‌به‌برگ بوته‌ها را حس می‌کردم. سکوت پاییز و زمستان، عجیب شنیدنی شده بود.تجربه‌ی حسیِ عجیبی از توقف.درختان محله‌مان را یکی‌یکی می‌دیدم و با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کردم. این در حالی بود که در تهران و محله‌ای که بیش از پانزده سال زندگی کرده بودم، اصلاً نمی‌دانستم درخت‌ها چه شکلی‌اند.وقتی راه می‌رفتم، تماس کف پایم با زمین را حس می‌کردم. صدای پرنده‌ها، بوی پاییز، صدای باد… همه برایم جوری دیگر درک می‌شد. حس‌هایی عجیب و دل‌نشین، بی‌نیاز از معنا. فقط بودن. بودن، بی‌توضیح.این فضای گنگ و مبهم که در عین حال برایم خواستنی شده بود، من را همچنان وادار می‌کرد که عقلم را خاموش نگه دارم. قضاوت نکنم. فقط باشم. فقط تکالیف دانشگاه را انجام می‌دادم و می‌گذاشتم این تجربه خودش پیش برود.تا اینکه یک دیدار ده‌دقیقه‌ای با کسی خاص، همه‌چیز را وارد مرحله‌ی جدیدی کرد…دیداری سرنوشت‌سازکلاس‌های دانشگاه تمام شده بود و وارد تابستان شده بودیم. در ماه‌های گذشته، دوستی زیبایی با ملنی، یکی از هم‌کلاسی‌های هلندی‌ام که در آلمان زندگی می‌کرد، شکل گرفته بود. من و شیوا چیزهای زیادی از نگاه او به زندگی و فرهنگ هلندی یاد گرفتیم.اوایل تابستان، ملنی در روستایی نزدیک مرز هلند در آلمان، جشن تولدی گرفت و ما را هم دعوت کرد. در این مدت می‌دانستیم که پدرش وضعیت جسمی خوبی ندارد و بیشتر وقتش را در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان می‌گذراند. اما چون صحبت از وضعیت پدر برایش راحت نبود، زیاد وارد جزئیات نمی‌شد.صبح روز بعد از تولد، ملنی گفت که خانه‌ی پدری‌اش در نزدیکی همان منطقه است و اگر دوست داریم، می‌توانیم سری به پدر و مادرش بزنیم. گفت که آن‌ها خوشحال می‌شوند. من که همیشه از آشنا شدن با آدم‌های جدید استقبال می‌کنم، پذیرفتم. با ملنی، شیوا و پوریا وارد خانه‌شان شدیم.پدر ملنی مردی درشت‌اندام بود که روی ویلچر برقی نشسته بود. شلوارک و لباس آستین‌کوتاه پوشیده بود و پتوی نازکی روی پاهایش انداخته بودند. پوستش رنگ‌پریده و متمایل به کبودی بود، سفیدی چشم‌هایش زرد. اما با لبخندی گرم و خوش‌رو به ما خوش‌آمد گفت. مشخص بود که با بیماری سختی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند.ملاقات با آدمی که بیمار است، آن هم برای بار اول، همیشه همزمان با زیبایی، همراه با یک‌جور دشواری هم هست: اینکه چطور گفتگو را شروع کنیم، درباره‌ی چه چیزی حرف بزنیم… ولی خودش پیش‌قدم شد و از ما بابت مهمان‌نوازی‌مان برای ملنی تشکر کرد. انگلیسی را بسیار روان صحبت می‌کرد. از من پرسید: “چه چیزی در هلند برایت جالب بوده؟”با توجه به حس‌وحال آن روزها و ارتباطی که با طبیعت برقرار کرده بودم، از زیبایی‌های طبیعی هلند گفتم. گفت: “درسته، واقعاً هلند زیباست. مخصوصاً پاییزش. هر درختی برگ‌هایی با رنگ خودش دارد و منظره‌ای بی‌نظیر ایجاد می‌شود. خیلی دلم می‌خواهد دوباره پاییز بشود و آن منظره را ببینم.”حرف‌هایش در من حسی عجیب ایجاد می‌کرد. بحث را کشاندم سمت سلامتیش. پرسیدم: “اوضاع خوبه؟ حالتون چطوره؟”لبخندی زد و گفت: “اتفاقاً هفته‌ی پیش پیش دکتر بودم، خبر خوبی داد.”نگاهی به دست و پاهایش کردم، پر از زخم بود و انگشتانش سیاه شده بودند. با دستش به پاهایش اشاره کرد و گفت:“دکتر گفت که پاها باید از اینجا قطع بشن، دست‌ها هم به‌مرور قطع می‌شن. ولی خبر خوب اینه که شاید بتونن انگشت اشاره و شست رو برای مدتی نگه دارن.”یخ کردم. انگار کسی داشت با آرامش درباره‌ی تعمیر یک وسیله‌ی خانگی صحبت می‌کرد، نه اعضای بدنش. نه لرزشی، نه غمی، نه حسرتی در صدایش بود.با تعجبی آمیخته به خجالت گفتم: “خب… این خبر خوبه؟”با لبخند ادامه داد: “اینجا توی آلمان یک قانون خوب داریم. وقتی کسی بیمار می‌شه، شرکت نمی‌تونه یک‌طرفه اخراجش کنه. تا وقتی خود بیمار بخواد، شرکت موظفه براش کار تعریف کنه. الان من دو روز در هفته از خونه کار می‌کنم، بایگانی اسناد. اگه این دو انگشت رو داشته باشم، می‌تونم ادامه بدم.”چیزی برای گفتن نداشتم. حس می‌کردم خودش هم می‌داند که مرگ خیلی نزدیک است. در چنین وضعیتی، زیبایی برگ‌های پاییزی چه معنایی دارد؟ کار کردن در روزهایی که شاید آخرین روزهای زندگی‌ست، اصلاً یعنی چه؟ از پشت چشمان او، زندگی چه شکلی داشت؟او هم متوجه حال من شد. هنگام خداحافظی گفت: “حتماً دوباره بیاین، حتی اگه ملنی هم نبود، خودتون بیاین.”در مسیر برگشت، ذهنم مدام درگیر تکرار حرف‌هایش بود. هنوز به خانه نرسیده، تب کردم و چند روز بیمار افتادم. نمی‌دانستم چرا این دیدار باید درست در اوج آن تجربه‌ی درونی‌ام رخ می‌داد. آن‌قدر از این مواجهه تأثیر گرفته بودم که مجال هضمش را نداشتم—حسی شبیه ضربه‌ای بی‌صدا که تا عمق جانم نفوذ کرده بود.ترکیبی از لذت‌های تازه‌ی من از درک لحظه، حس‌های گنگ و سردرگم، حالا آمیخته شده بود با یک بهت عمیق.چند روز بعد برای ملنی نوشتم که دوست دارم دوباره پدرت را ببینم. گفت الان زمان مناسبی نیست، اما در ژانویه با خانواده ویلا گرفتیم، می‌تونی اون موقع بیای.در دلم گفتم: دیر می‌شه… اون رنگ‌های سرشار از زندگی که در پدرت دیدم، نشونه‌ی امید برای موندن نیست. اون در حال تجربه‌ی احوالی دیگه‌ست، فراتر از زندگی و مرگ.چند روز بعد ملنی پیام داد: پدرش از دنیا رفت. آهی کشیدم. انگار تصویر آن لحظه‌ها باید تا همیشه در ذهنم می‌موند.در خلوت خودم غوغایی بود. فقط می‌دانستم باید کاری کنم، باید حرکتی اتفاق بیفتد. گفتم می‌رم ایران. بلیت گرفتم.یکی دو روز پیش از سفر، در جمعی با دوستانم گفتم: “این سفر برای من خیلی رنگ و بوی مرگ داره. انگار قراره منو پرت کنه از یک مرحله به مرحله‌ی بعد.” بعدتر یکی از دوستان گفت که نگرانم شده بودند. گفت: “با این حال معنوی مشکوکی که این روزها داری، نکنه واقعاً اتفاقی برات بیفته!”و افتاد… البته نه از جنس مردن.سفر به ایران:در سفرم به ایران شروع کردم به دیدار با همه‌ی کسانی که تجربه‌ای مشترک با آن‌ها داشتم؛ مخصوصاً آن‌هایی که به خاطر مشغله‌های روزهای آخر نتوانسته بودم درست با آن‌ها خداحافظی کنم. در طول سه هفته، با حدود نود نفر دیدار کردم. سفر سنگینی بود :) مصطفای یک سال پیش نبودم. هر بار که کسی را می‌دیدم، انگار بخشی از آن مصطفای قدیم را هم می‌دیدم. انگار قطعاتی از یک پازل در ذهنم شروع به جا گرفتن کرده بود. پیش دوستان نزدیکم مثل حمید شکاری، ارغوان انصاری، محسن طاهری، دایی باقر نشوادیان و البته پدر و مادرم، از حال و احوالم گفتم—حرف‌هایی که فقط نزد آن‌ها می‌توانست به زبان جاری شود.وقتی برگشتم، روی صندلی همیشگی‌ام روبه‌روی باغچه نشستم، قلم و کاغذ را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. با هر سطری که می‌نوشتم، انگار تکه‌های جداافتاده‌ی ذهنم آرام‌آرام کنار هم قرار می‌گرفتند.دیدار با پدر ملنی احساسی را در من بیدار کرد که مرا یاد چند ملاقات خاص دیگر انداخت—دیدارهایی که در گذشته تجربه کرده بودم و حال‌و‌هوایشان شبیه همین دیدار بود. جنس آن حس‌ها یکی بود. اما این‌بار، این حس‌ها به من کمک کردند تا نسبت به تجربه‌های یک سال گذشته‌ام به خودآگاهی عمیق‌تری برسم. حتی پرده‌ای از برخی پرسش‌های ریشه‌ای‌تر زندگی‌ام هم کنار رفت.پیش از آن‌که از این حس و حال بیشتر بگویم، شاید بد نباشد یکی دو نمونه از آن دیدارهای گذشته را هم بازگو کنم.یادآوری دیدارهایی با آدم‌های خاص:پدرم همیشه عادتی داشت که به آدم‌ها سر بزند. من هم از کودکی، چون روحیه‌ی ارتباطی داشتم، معمولاً همراهش می‌رفتم. یکی از آن دیدارها مربوط به زمانی‌ست که شاید شش یا هفت ساله بودم—ملاقات با کدخدای سالخورده‌ی یک روستا در مناطق مرکزی ایران. روستا ساده و کاه‌گلی بود و شغل اصلی اهالی، کشاورزی سنتی.پدرم از اوضاع بارندگی و محصولات آن سال می‌پرسید. کدخدا با خرسندی گفت: «امسال زیره کاشتیم، خدا رو شکر بارون هم خوب بود، خیلی هم سود کردیم.» پدرم پرسید: «معمولاً چی می‌کارین؟» گفت: «گندم.» پدر ادامه داد: «خب، گندم گرون‌تره، نه؟» کدخدا گفت: «نه، زیره گرون‌تره.» پدر پرسید: «پس زیره بار بیشتری می‌ده؟» گفت: «نه، لزوماً.»پدر پرسید: «خب پس چرا همیشه زیره نمی‌کارین؟»کدخدا نگاهی به پدر انداخت، انگار حرف نامناسبی زده شده باشد. با حالتی جدی و آرام گفت:«این چه حرفیه؟ زیره یه ادویه‌ی تزئینیه، اما گندم قوت مردمه. مردم نون می‌خوان، نه زیره. خدا از بنده‌اش نمی‌گذره اگه نیاز مردم رو در نظر نگیره. امسال هم زیره کاشتیم فقط برای اینکه زمین جون بگیره»منِ کودک شاید عمق آن جمله را درک نمی‌کردم، اما حس خوبی از بودن کنار آن پیرمرد داشتم. هنوز هم نمی‌دانم چرا—نه اسباب‌بازی‌ای در خانه بود، نه چیز خاصی برای سرگرمی، فقط یک خانه‌ی ساده‌ی روستایی. اما آن حال‌و‌هوا، عجیب برایم خواستنی بود.دیدار دیگری حدود یازده‌–‌دوازده سالگی‌ام بود. با پدرم به دیدن مردی رفتیم که در جنوب تهران زندگی می‌کرد. صاحب یک کارگاه کفش‌دوزی بود که به‌خاطر ورود کفش‌های وارداتی ورشکسته شده بود. به پدر گفت: «کارگاه رو فروختم، خونه رو هم همین‌طور… ولی الهی شکر، دیگه هیچ دِینی به گردنم نیست.»در حرف‌هایش آرامشی عجیب و حتی نوعی شعف بود. نه از شکست می‌گفت، نه از خشم، نه از سرزنش دیگران. فقط از رهایی. برای منِ نوجوان، این شادی در دل ورشکستگی عجیب و نامفهوم بود و درکش نمی‌کردم. تنها چیزی که می‌فهمیدم، حسی بود که از نزدیکی به او می‌گرفتم؛ حسی از حضور کنار انسانی که چیزی فراتر از آنچه می‌گفت را زندگی می‌کرد.یک دیدار عجیب دیگر هم در ۲۳ سالگی‌ام اتفاق افتاد؛ درست در روز اول خدمتم، وقتی به‌عنوان افسر راهنمایی و رانندگی، دوره‌ی سربازیم را در خیابان ولیعصر تهران شروع کردم. چون این تجربه در بزرگسالی‌ام رخ داده بود، برایم وزن و تأثیر متفاوتی داشت. اما روایتش مفصل است و گفتنش ما را از مسیر اصلی این نوشته دور می‌کند. اگر جایی همدیگر را دیدیم و موضوع برایتان جالب بود، قول می‌دهم حتماً برایتان تعریف کنم.این دیدارها ادامه یافتند، شاید برای آنکه آن حس‌ها را در من زنده نگه دارند تا روزی به معنای‌شان برسم—روزی مثل روز دیدار با پدر ملنی.روشن شدن حس‌هایی که در حال تجربه بودم:احساسی که بعد از دیدار با پدر ملنی در من شکل گرفت، از همان جنس بود که قبلاً در آن ملاقات‌های خاص دیگر تجربه کرده بودم. انگار این دیدار، یادآور آن لحظات عمیق و بی‌کلام گذشته بود.چیزی که این دیدار را برایم خاص می‌کرد، شباهت آن شادی آرام درونی بود با حس‌هایی که در یک سال گذشته، از دلِ تمرین حضور در لحظه و زیستن در دلِ عدم قطعیت، تجربه‌شان کرده بودم. تنها کلمه‌ای که برای توصیفش دارم، «تسلیم» است.و ناگهان برایم روشن شد: در آن لحظه‌ی دیدار، آن‌ها هم دقیقاً در همان حال و هوای تسلیم زندگی می‌کردند.انگار داشتم سفر درونی خودم را، زنده و مجسم، در وجود انسانی دیگر می‌دیدم.همین تجربه‌ی بیرونی، باعث شد ماهیت آن حس‌های درونی‌ام برایم واضح‌تر شود؛ و تسلیم بودنی که در خودم احساس می‌کردم، یک‌باره شکل گرفت و نظم پیدا کرد. چقدر زیبا و چقدر کافی.درک این حس‌ها برایم یک لایه‌ی دیگر هم روشن کرد: اینکه شاید شیرینی آن دیدارها در کودکی، همان جرقه‌ی آغاز پرسش‌گری‌هایم در زندگی بود. آن تجربه‌ها آن‌قدر برایم عمیق و معنادار بودند که انگار تمام این سال‌ها، ناخودآگاه دنبال این می‌گشتم که آن آدم‌ها چطور به آن حال رسیده بودند. حالا می‌دانم—آن‌ها در حال تمرین تسلیم شدن بودند. و من هم بالاخره فهمیدم چه احوالی را زندگی می‌کردند.به صندلی‌ام تکیه دادم. سکوتی عمیق، همه‌ی وجودم را گرفت. انگار به یک ساحل رسیده بودم. عجب آرامشی. تمام آن سال‌ها مطالعه درباره‌ی جهان‌بینی‌های شرق و غرب، حالا انگار در نقطه‌ای به هم رسیده بودند. گویی ذات همه‌شان یکی بود.این حس‌ها برایم حیرت‌انگیز بود. قرار گرفتن در حال‌و‌هوای تسلیم، شبیه تماشای غروبی بود که قرار نیست به بعدش فکر کنی. آن‌قدر زیبا بود که خودش کافی‌ست—بی‌نیاز از دلیل، بدون نیاز به گذشته یا آینده. این حس تسلیم شدن، برایم یک همرنگی و یکی شدن با جهان اطراف می‌آورد. دیگر مرز من و دیگری خیلی معلوم نبود.درست همان‌جایی که فکر می‌کردم دارم تسلیم می‌شوم—که می‌توانست شبیه نوعی پذیرش پوچی و بی‌معنایی به‌نظر برسد—اتفاقاً درست همان‌جا بود که معنا، برایم شکفت.جمع‌بندی‌ای از دوره‌های ذهنی‌ام در زندگی:به‌مرور، ذهنم شروع کرد به طبقه‌بندی و نظم دادن به آن‌چه در طول زندگی‌ام تجربه کرده بودم—مراحلی که از سر گذراندم. برای نام‌گذاری این مراحل، از برخی مفاهیم رایج در دنیای مدیریت استفاده می‌کنم. البته می‌دانم که این واژه‌ها دقیق نیستند، اما شاید بتوانند به تصویرسازی بهتر ذهنی کمک کنند:کارایی (Efficiency):تا حدود شانزده، هفده سالگی در فضای سنتی مذهبی رشد کردم، فضایی که بر تقلید استوار بود. در این مرحله، هدفم این بود که کاری را که «درست و رایج» تلقی می‌شد—کاری که دیگران انجام می‌دادند—به بهترین شکل ممکن انجام بدهم. مثل بسیاری از رفتارهای روزمره ما، که بدون بازاندیشی، از جامعه یا خانواده‌مان پذیرفته‌ایم. این مرحله برایم مثل «کار را درست انجام دادن» بود، نه لزوماً پرسیدن از اینکه آیا اصل آن کار درست هست یا نه.اثربخشی (Effectiveness):از حدود شانزده‌سالگی تا سی‌وچهار یا سی‌وپنج‌سالگی وارد مرحله‌ای شدم که در آن به‌شدت درگیر کشف حقیقت بودم. سعی می‌کردم با استفاده از عقل، مسیر زندگی را خودم انتخاب کنم. بین منش‌های مختلف فکری حرکت می‌کردم، آن‌ها را زندگی می‌کردم، ارزیابی می‌کردم، و اگر پاسخ‌گو نبودند، رهایشان می‌کردم و به سراغ مسیر تازه‌ای می‌رفتم. در این مرحله، در جست‌وجوی «کارِ درست» بودم. به خودم به‌عنوان فاعلی مستقل نگاه می‌کردم که باید با تلاش ذهنی و تحلیل منطقی، به حقیقت برسد. بخش بزرگی از تلاش‌های علمی و فلسفی بشر هم در همین دسته قرار می‌گیرد. البته این مرحله گاهی ممکن است به تجربه‌ی پوچی و بی‌معنایی نیز ختم شود.هنر (Art):از حدود سی‌وپنج‌سالگی به بعد، شک به خودِ عقل شروع شد—شک به اینکه آیا اساساً عقل توانایی کشف حقیقت را دارد یا نه. در نهایت، رسیدم به پذیرش این واقعیت که «نمی‌دانم» و شاید «نتوانم هم بدانم».این مرحله، اگرچه در ظاهر ممکن است شباهت‌هایی با تجربه‌ی پوچی داشته باشد، اما در عمل، وقتی زندگی‌اش می‌کنی، نوعی معنامندی عمیق و لطیف را در خود دارد—معنایی که در قالب واژه‌ها نمی‌گنجد و فقط باید تجربه‌اش کرد.من نام این مرحله را «هنر» گذاشته‌ام—البته نه در معنای متداول، بلکه در تعریفی که هنر، قائم به ذات خود است؛ بی‌نیاز از توجیه و هدف بیرونی. همان معنایی که در تعبیر «هنر برای هنر» می‌گنجد، و برای من، نزدیک‌ترین توصیف برای زیستن در حالت «تسلیم» است.ماهیت تسلیم شدن:پیش از آن‌که به مراتب تمرینِ تسلیم شدن بپردازم، شاید بد نباشد چند جمله در مورد ماهیت خودِ این تسلیم بگویم. وقتی به ناتوانی یا ناقص بودن عقل خودم پی بردم، متوجه شدم باید با مهم‌ترین کارکردش مقابله کنم: یعنی با قطعیت‌سازی.در واقع، غیر از عقل (یا همان خودِ فاعل اندیشنده)، چیز دیگری برای داوری ندارم. پس ناگزیرم به گزاره‌های عقلی تکیه کنم، اما دیگر آن‌ها را با وزنی مطلق یا قطعیتی بی‌چون‌وچرا حمل نمی‌کنم؛ چیزی که طی این یک سال برایم روشن شد.از عقل پیروی می‌کنم، اما می‌دانم که ممکن است خطا کند. پس هر تصمیمی که می‌گیرم، همیشه در دلش تردیدی هست. مثلاً مهربانی را یک رفتار عقل‌پذیر می‌دانم، پس به آن عمل می‌کنم، اما همزمان تمرین می‌کنم که شاید اصلاً کار درستی نباشد. این‌گونه، هم عمل می‌کنم، هم عدم قطعیت را با خودم حمل می‌کنم—و این، درست همان چیزی‌ست که عقل همیشه تلاش داشت از آن فرار کند: زندگی بدون تکیه بر یقین.مراتب تمرین تسلیم شدن:در مسیر تمرینِ تسلیم و پذیرشِ عدم قطعیت، به‌تدریج دریافتم که این تمرین را باید در سه بُعدِ مختلف پی بگیرم:نخست، در مواجهه با دیگران. در این سطح، تلاش می‌کنم به خودم اجازه ندهم درباره‌ی دیگران حکم قطعی صادر کنم؛ و اگر جایی ناگزیر به داوری باشم، تمام تلاشم را می‌کنم که آن حکم، صرفاً ناظر بر «عمل» باشد، نه «عامل». (این خودش موضوعی‌ست مفصل، که پرداختن به آن از حوصله‌ی این متن بیرون است؛ در این‌جا صرفاً نمایه‌هایی از تمرینی را به‌اشتراک می‌گذارم که درگیر تجربه‌ی آنم.)دوم، در مواجهه با نزدیک‌ترین‌ها. کسانی که آن‌قدر به من نزدیک‌اند که گاهی بخشی از «خود» تلقی می‌شوند—مانند خانواده و دوستان صمیمی. تمرینِ پذیرش عدم قطعیت در این فضا، به‌مراتب دشوارتر است؛ چرا که مرز میان «من» و «دیگری» کم‌رنگ‌تر می‌شود و قضاوت‌ها، اغلب پنهان‌تر و پیچیده‌ترند. شروع این تمرین با نزدیک‌ترین‌ها، برای من مقدمه‌ای شد برای ورود به مرتبه‌ی سوم—یعنی تمرین تسلیم در برابر خود.و سوم، شاید دشوارترین تمرین، در مواجهه با خود. جایی که باید یاد بگیرم از تمام تصویرهایی که با قطعیت از خود ساخته‌ام، فاصله بگیرم. مثلاً جایی که باید میل به «فاعل بودن» را در خود کمرنگ کنم—همین حسِ مداومِ «من دارم انجام می‌دهم»، «من در حال ساختن و پیش بردنم».من هنوز در آغاز راهِ شناخت این حالاتم. نه جایگاهی دارم که بتوانم آن‌ها را تحلیل کنم، نه زبانی که به روشنی بشکافمشان. تنها در حال تمرینم… و شاید همین تمرین، خودش بخشی از مسیر باشد—و شاید هم تمام آن.چند توضیح تکمیلی درباره‌ی این نگاهبد نیست به چند نکته‌ی مهم اشاره کنم:نخست این‌که آن‌چه من از پذیرش عدم قطعیت و کاستن از وزن گزاره‌های عقلی می‌گویم، به هیچ‌وجه به معنای عقل‌گریزی یا نادیده‌گرفتن روش علمی نیست. این نگاه، نفی «عملِ شناخت» نیست، بلکه آگاهی از محدودیت‌های آن است. در واقع، مسیرهایی که در قالب سه مرحله‌ی «افیشنسی»، «افکتیونس» و «هنر» مطرح کردم، برای من به شکل هم‌زمان و موازی در جریان‌اند. این نگاه، تمرینی‌ست برای زیستنِ عدم‌قطعیت، به‌ویژه در برخورد با سه حوزه‌ی زندگی: دیگران، نزدیکان، و خود.جالب آن‌که در گفت‌وگویی که با خواهرم—که فیزیک‌دان است—داشتم، او اشاره کرد که حتی در زیربنای روش علمی نیز، اصل قطعیت آن‌طور که تصور می‌شود، مطلق نیست. برای نمونه، اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نشان می‌دهد که حتی در بنیادی‌ترین سطوح فیزیکی، «عدم قطعیت» یک اصل بنیادی‌ست. هرچند ورود به آن بحث‌ها فراتر از حوزه‌ی دانش من است، اما همین گفت‌وگوها به من نشان داد که این نگاه، صرفاً یک تجربه‌ی درونی یا عرفانی نیست، بلکه حتی در برخی سطوح علمی هم ریشه دارد.هم‌چنین، لازم است روشن کنم که مفهومی که این‌جا از «عقل» به کار می‌برم، تعریف کلاسیک و فلسفی دقیق ندارد. هدف من هم نوشتن متنی فلسفی نیست. در این متن، عقل را همان قوه‌ی شناخت و صدور گزاره‌های شناختی در نظر بگیرید—همان ذهنی که تلاش دارد جهان را تفسیر و درک کند.نکته‌ی مهم دیگر، بُعد اجتماعی این نگاه است. وقتی این پذیرش عدم قطعیت را به حوزه‌ی جمع‌های انسانی و زیست اجتماعی بسط می‌دهم، حس می‌کنم جهانی زیباتر و همدلانه‌تر قابل تصور می‌شود. بخش زیادی از جنگ‌ها و خشونت‌های امروز، حاصل همین قطعیت‌های کورکورانه در باورها و ایده‌هاست. این‌که من حق دارم، تو باطلی؛ من «خودی»‌ام و تو «دیگری»‌ای که باید حذف شوی. شاید بلوغ بشر، در پذیرش این عدم‌قطعیت نهفته باشد—در یادگیری زیستن با تفاوت‌ها، بدون نیاز به پیروزی در نبرد اندیشه‌ها. اثر اجتماعی این نگاه، آن‌قدر برایم اهمیت دارد که فارغ از تجربه‌های حسی‌ای که از آن گفتم، از نظر عقلی نیز برایم به‌عنوان یک وظیفه‌ی مدنی معنا پیدا کرده—چیزی که احساس می‌کنم باید در مسیرش قدم بردارم.و البته باید مراقب بود که حرکت در مسیر تسلیم و معنویت، خود به یک «شهوت معنوی» تبدیل نشود. وسوسه‌ی رسیدن، دیده‌شدن، یا حتی «آگاه‌تر بودن از دیگران»، نه‌تنها مانع‌اند، بلکه از خطرناک‌ترین دام‌های این مسیرند. اگر این مسیر، خود به هدف و اصالت بدل شود، به‌جای گشودن راه، به بزرگ‌ترین مانع در تجربه‌ی عدم قطعیت و زیستن در حالت تسلیم تبدیل خواهد شد.و دیگر اینکه در این نگاه، حتی آیین‌ها و رفتار‌های مذهبیم هم نیز معنا و جایگاهی دیگر پیدا می‌کنند. اما شاید این بحث را بگذارم برای زمانی دیگر…سختی بازگشت به زندگی عادیالان نوامبر ۲۰۲۳ است. با این حال‌و‌هوای تازه که حالا دیگر کمی برایم روشن‌تر شده، بازگشت به زندگی عادی کار ساده‌ای نیست. در این میان، طبیعت برایم راهنما شد. برایم این‌طور جلوه کرد که طبیعت هم در حال تسلیم است: گل می‌دهد، میوه می‌دهد، برگ می‌ریزد، دوباره می‌روید… فقط به اندازه‌ای که می‌تواند، همان‌قدر که ظرفیتش اجازه می‌دهد—نه بیش‌تر، نه کم‌تر. خزان را هم می‌پذیرد. در لحظه‌ی شکفتن، به این فکر نمی‌کند که دارد دنیا را زیباتر می‌کند؛ فقط شکوفه می‌زند، چون باید شکوفه بزند.برای من هم انگار زندگی باید به همین شکل ادامه پیدا کند—با پیدا کردن گل‌دادنِ خودم. با توجه به ظرفیت و توانم، تعریفی از درست و غلط در ذهنم شکل می‌دهم و به آن سمت حرکت می‌کنم، بدون آن‌که برای آن، وزنی مطلق یا قطعیتی بی‌چون‌وچرا قائل باشم.پیش‌تر، مهربانی کردن را وظیفه‌ی عقلی خودم می‌دانستم؛ پس این همان گل‌دادنِ من است. اما این‌بار، می‌خواهم آن را با حال‌و‌هوایی دیگر زندگی کنم. دیگر نمی‌خواهم آن را در قالب یک حقیقت مطلق ببینم. صرفاً به آن عمل می‌کنم، در همان مسیرِ زیستن در دلِ عدم‌قطعیت، و با توجه به همان سه بُعد تسلیم: در قبال دیگران، نزدیکان، و خود.اما این مهربانی را باید در پنج موقعیت زندگی‌ام تمرین کنم:طبیعت: باید مراتبی از حق و احترام برای آن قائل باشم و در زندگی روزمره‌ام به آن پایبند بمانم. با توجه به تأثیر حرفه‌ام بر طبیعت، افزایش دانش و آگاهی‌ام در این زمینه برایم اهمیت بیشتری پیدا کرده.مردم در مواجهه‌های روزمره: همسایه، فروشنده، یا حتی عابری که از کنارم رد می‌شود. حداقل تلاش می‌کنم لبخند و نگاهی مهربان با خودم همراه داشته باشم. در این دو سال، تا جایی که توانستیم، خانه‌مان را مکانی برای مهمان‌نوازی کردیم—دعوت از آدم‌هایی که در شهر دیده بودیم، بدون چشم‌داشت. امیدوارم بتونیم باز هم این مسیر رو ادامه بدیم.مخاطبان حرفه‌ای‌ام: یعنی کسانی که در بستر کاری با آن‌ها در ارتباطم. تلاش می‌کنم موقعیت‌هایی را پیدا کنم که بتوانم مهر‌ورزی را، هم در عمق و هم در سطح، در چارچوب شغلی‌ام پررنگ‌تر کنم—در قالب اقداماتی که از دستم برمی‌آید برای ارتقای حوزه‌ی تخصصی‌ام، با هدف بهبود کیفیت عملکرد فضاهای ساخته‌شده در پاسخ به نیازهای کاربران، و آن هم با کم‌ترین اثرات منفی زیست‌محیطی.جایگاه چهارم، مربوط به دوستان و نزدیکانم است. در ارتباط با آن‌ها، سعی می‌کنم رابطه‌ی دوستی را بر پایه‌ی مراتب تسلیم بازتعریف کنم و به تمرین پایبندی به آن بپردازم. کاری دشوار که شاید هرگز به‌طور کامل شدنی نباشد، اما تلاشم این است که تا جای ممکن به آن نزدیک شوم.خودم: شاید همین تمرین تسلیم، همین حضور در لحظه و تجربه‌ی خالص زندگی، بهترین مهرورزی باشد که می‌توانم به خودم هدیه کنم.در آن مقطع، مرتبط با مسیر حرفه‌ای‌ام، دو پروژه را برای خودم تعریف کردم:نخست، ادامه‌دادنِ موضوع غنی‌سازی شغل نیروهای خدماتی، که در قالب پایان‌نامه‌ام انتخابش کردم و با تمام توان و ظرفیت دنبال کردم. باوری دارم که گفتگو و تلاش در این حوزه، کاری ارزشمند است—یکی از گل‌دادن‌های من در این برهه.دوم، پرداختن به چالش‌های برنامه‌ریزی استراتژیک در حوزه‌ی املاک سازمانی در کشورهای در حال توسعه. مشکلاتی که خودم در عمل با آن‌ها روبه‌رو شده بودم، و احساس می‌کردم که نسخه‌های غربی، با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی ما همخوان نیست. تصمیم گرفتم یک پروپوزال آماده کنم و ببینم می‌توانم یک شرکت را برای اجرای پایلوت قانع کنم یا نه. خوشبختانه گروه آگاه بار دیگر به من اعتماد کرد و این پروژه به مرحله‌های خوبی رسید. احتمالاً گزارشی از آن نیز منتشر خواهم کرد.این‌ها کارهایی‌ست که امروز از دست من برمی‌آید. بعد از به‌پایان‌رساندنشان—چه با موفقیت، چه بی‌نتیجه—دوباره به دنبال موقعیتی تازه برای گل‌دادن خواهم گشت.در این مسیر، آنچه در من پررنگ شده، خضوع در برابر هستی و آدم‌هاست. خضوعی که در روابط میان‌مدت ارزش می‌سازد، اما در مواجهه‌های اولیه گاه به‌اشتباه تعبیر می‌شود: مثلاً به شکل کمبود اعتماد به نفس—که نیست. این وضعیت، شاید در ساختن همکاری‌های تازه یا پیدا کردن شغل، چالش‌هایی ایجاد کند، اما سعی می‌کنم بدون کم‌کردن از این حس خضوع، بر آن غلبه کنم.چرایی نوشتن این متن‌ها:این‌که چرا این نوشته‌ها رو با شما به اشتراک گذاشتم، از جنسِ گفتنِ تجربه‌هایی بود که برای خودم ارزشمند بودن—با این امید که شاید برای بعضی‌ها دریچه‌ای تازه باز کنه برای نگاه‌کردن به عظمت زندگی. من نه فیلسوفم و نه این نوشته‌ها فلسفی‌ان؛ شاید فقط تلاش یه آدم معمولی برای پیدا کردن معنا در زندگی‌اش، چیزی باشه که خوندن این متن‌ها رو ارزشمند کنه. یا شاید، همون‌طور که دوستی گفت، همین نوشتن‌ها هم بخشی از «گل‌دادنِ» من باشه.دلیل دیگه‌ای هم داشتم: گذاشتن یادگاری برای خواهرزاده‌هام و برادرزاده‌هام—کسایی که این روزها کم‌کم دارن از مرز کودکی عبور می‌کنن و وارد دنیای آدم‌بزرگ‌ها می‌شن. دنیایی که هر روز پیچیده‌تر و پرتلاطم‌تر می‌شه، به‌خصوص در فضای اجتماعی امروز ایران. پیدا کردن نسبت خودت با دنیای بیرون و شادی درونی، توی این فضا راحت نیست.شاید قصه‌ی بالا و پایین شدن‌های کسی که می‌شناسنش، و تلاشی که برای آگاهانه زیستن و رسیدن به آرامش داشته، بتونه یه روزی فکرهایی رو توی ذهنشون روشن کنه. اما خب، با فاصله‌ای که بینمون هست، شاید هیچ‌وقت فرصتش نباشه که این حرف‌ها رو رو‌در‌رو براشون بگم. این نوشته‌ها شاید همون قصه‌هایی باشن برای روزی که بزرگ‌تر شدن.امیدوارم انگیزه‌م از نوشتن، فقط همین‌ها بوده باشه—نه از جنس تفاخر، و نه تلاشی برای متفاوت دیده‌شدن.کلام آخر:زندگی همچنان برایم در گذر است، اما با حال‌وهوایی دیگر. هرگز فکر نمی‌کردم زندگی در هلند، در شهری زیبا به نام دیفِنتر، مرا به چنین نقطه‌ای در درونم برساند. با تمرین مراتبِ تسلیم—که در این نوشته به آن پرداختم—حس می‌کنم در راستای انبساط جهان قرار گرفته‌ام؛ جایی که عمل‌گری‌ام، تماشاگری‌ام را شکل می‌دهد—لذتِ یک شُربِ مدام.زندگی برایم این روزها، در عین گسترده‌تر شدن، به‌طرزی شگفت هم بسیار سریع است و هم به همان اندازه کند. شتابش، یادآور کوتاهی عمر است، و کندی‌اش، این احساس را می‌دهد که انگار تمام زندگی، همین لحظه‌ی اکنون است—بی‌هیچ گذشته یا آینده‌ای. در نتیجه، حرکت و تلاشم بیشتر شده، اما با دغدغه‌ها و انتظاراتی کمتر.با اشتیاقی فراوان، به تماشای زندگی نشسته‌ام—پاییزش، زمستانش، بهارش و تابستانش. مشتاق دیدن، شنیدن و هم‌صحبتی با آدم‌های زیبا هستم، و درکِ عمیق‌تری از این زیبایی—چیزی که، به شکلی شگفت، در هلند همچنان برایم ادامه دارد.خوشحالم که حوزه‌ی کاری‌ام در پیوند با طبیعت و آدم‌هاست؛ جایی که می‌توانم این تمرینِ زیبایی‌نگری را ادامه دهم.نشر این خود‌انعکاسی‌ها را فعلاً متوقف می‌کنم—تا شاید زمانی دیگر، دوباره.ممنونم از همراهی‌تان و حوصله‌ای که برای خواندنِ این مسیر گذاشتید.این نوشته را با جمله‌ای به پایان می‌برم که در انتهای یکی از دست‌نوشته‌هایم آورده بودم:پناه می‌برم به این سکوت،که بعد از هر صدایی،توبه‌ای به درگاهش واجب می‌شود.ارادتمند،مصطفی۳۱ مارچ ۲۰۲۵شهر دیفنتر.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 06:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم: پایان یک فصل – تحول فضای کار و افق‌های جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-bev9dpdyngk4</link>
                <description>شرکت با سرعت فراوانی در حال رشد بود. در هر فضای خالی که وجود داشت میز و صندلی گذاشته بودن. شرکت رشد کرده بود اما فضاهایی کاری و ساختار متناسب با باهاش، نه. در روزهای اول حضورم با توجه به نیازی که شرکت داشت از من خواسته شد که صرفا تمرکزم رو بذارم روی گرفتن دفتر جدید.  با توجه به برنامه‌ی رشد سازمان تا ۳۰۰۰ نفر، می‌دونستم که اگه ساختار و سیستم ایجاد نکنم نمی‌تونم در میان‌مدت نیازهای سازمان رو بهش پاسخ بدم.یک ساختار ما محوریت سه مدیر در زیرمجموعه تیمم به سازمان پیشنهاد دادم. این سه نفر جدا از توانایی بالای عملیاتی که باید داشته باشن باید توانایی تحلیل و یادگیری اون رو داشته باشن که بتونن در ایجاد ساختار در حوزه‌های کاری خودشون نقش ایفا کنن. من حقوق خیلی متفاوتی از مدیر امکانات قبلی می‌گرفتم و نفرات این پوزیشن‌ها هم باید بیش‌تر می‌گرفتن. تصمیم سخت و مبهمی برای سازمان بود. به غیر از موضوع املاک، سایر موضوعاتی که باید حل می‌کردیم برای سازمان روشن نبود.در کنار پیش بردن موضوعات مرتبط با املاک سازمان، بقیه‌ی روز رو در حال مذاکره در خصوص پیاده‌سازی ساختاری بودم که وجودش رو برای مدیریت امکانات سازمان حیاتی می‌دیدم. سازمان تاکید بر گرفتن نفرات جونیور و رشد اونها در طول زمان داشت. اما زمانی برای رشد نداشتیم. کوهی از کارها وجود داشت که افراد کارکشته برای حلش نیاز داشتم. نهایتا سازمان متقاعد شد و من برای سه پوزیشن اصلی مدیر پروژه‌ها، مدیرفضای کار و مدیرتامین کالا‌ها و خدمات مشغول به فعال کردن لینک‌هام و انجام مصاحبه شدم. زمان هم بسیار محدود بود.نهایی کردن قرارداد دفتر در برج کیان و ساختن تیم اصلیدر همین فاصله قرارداد اجاره‌ی یک ملک ۲۰۰۰ متری در برج کیان، برای کم کردن بحران فضای کار رو نهایی کردیم. با توجه به شرایط تورمی بالایی که در اقتصاد وجود داشت بستن قرارداد‌های بلندمدت با چالش‌هایی زیادی مواجه هست که در این سال‌ها دیگه مدیریت کردن مذاکرات این دست قرارداد‌ها رو خبره شده بودم. تا نهایی شدن مراحل تحویل ملک باید نفرات اصلی تیم رو استخدام می‌کردم که خودم درگیر امور عملیاتِ تجهیز دفتر نشم. کلی کار بود و می‌دونستم که باید ذهن کل‌نگر و برنامه‌ریزم رو حفظ کنم و درگیر کردن خودم در عملیات یعنی ضعیف شدن ساختار و عدم ایجاد ظرفیت در پاسخگویی به نیاز‌های درحال رشد نه چندان دور سازمان. علی‌رغم فشاری که از سمت سازمان برای درگیر کردنم در عملیات روزانه وجود داشت سر چیزی که به نفع سازمان بود مقاومت کردم.حدود ۷۰۰ رزومه‌رو بررسی کردم و حدود ۶۰ مصاحبه رو در حدود یک ماه انجام دادم و نهایتا به اون نفراتی که می‌خواستم رسیدم. محسن ناژداکی رو با تجربه‌ی خوب در مدیریت تمامی مراحل ساخت و طراحی ساختمان‌های اداری برای پوزیشن مدیریت پروژه‌های تغییرات دکوراسیون داخلی استخدام کردیم. با توجه به محدودیت زمان و اهمیت مدیریت هزینه‌ها به صورت حداقلی تصمیم‌گرفتیم که مدیریت پروژه‌های عمرانی رو خود تیم به عهده بگیره و پیرو همین یک مدیر پروژه‌ی قوی استخدام کردیم. سید محمد رضوی با تجربه خوب در حوزه‌ي مدیریت خرید و زنجیره‌ی تامین برای مدیریت تامین کالا‌ها و خدمات مورد نیاز سازمان استخدام کردیم. برای پوزیشن نگهداری دفاتر و مدیریت فضای کار هم با سروش پرکم به توافق رسیدیم. سروش رو از قبل می‌شناختم و با توجه به رزومه و توانایی بالایی که داشت همیشه دوست داشتم فرصت همکاری باهاش رو داشته باشم. هسته‌ی اولیه‌ی تیم، قوی چیده شد.به بچه‌ها گفتم که به اندازه‌ي ۶۰ درصد ظرفیت تون رو روی کار اجرایی و ۴۰درصد رو روی ساختار و بزرگ کردن تیمتون بذارین. با بچه‌ها وقت گذاشتیم سر پیدا کردن چالش‌های کنونی که در هر حوزه‌ي سه تیم باهاش روبه‌رو بودیم و نهایتا پیدا کردن راه‌حل برای بهبود شرایط. کارها داشت با سرعت خوبی سر و شکل می‌گرفت اما شرکت منتظر بود که عملکردمون رو سر تجهیز این دفتر ۲۰۰۰ متری ببینه.چالش‌های طراحی فضای دفتر جدیدسازمان دفترچه ضوابط معماری خاصی برای طراحی داخلی فضاهای کاریش نداشت. صرفا یک دفترچه در خصوص المان‌های برندینگ سازمان وجود داشت. از طرفی معماری داخلی سازمان هم به نظرم با نیازهای رو به رشد و ماهیت پویای سازمان همخوانی نداشت. سازمان با توجه به ماهیت مالی که داشت می‌خواست خیلی سریع و با کم‌ترین هزینه دفتر جدید تجهیز بشه. می‌گفتن همینی که داریم رو با کمی بهبود برای دفتر جدید هم تکرار کنید. چیزی که می‌دونستم این بود که اگه به این خواسته تن بدم مشکلات سازمان رو رفع نخواهد کرد و بعدا از من هم این مطالبه میشه که چرا ما رو درست توجیه نکردی. جلساتی رو با تمامی نفرات کلیدی سازمان شکل دادم و عنصرهای فرهنگی و هویتی که سازمان خودش رو باهاش معرفی می‌کرد رو استخراج کردیم. با پایشی که از شکل و شمایل دفاتر کردیم مواردی که مخل این هویت مورد انتظار بود رو استخراج کردیم. مثلا اینکه مدیران میانی و ارشد سازمان در دفتر‌های کاری انفرادی با دیوارهای سالید مستقر بودن. این مدل دفتر با روحیه‌ی دیالوگ، اهمیت همکاری بین اعضای تیم‌ها و روحیه‌ی یک خانواده بودن در تضاد می‌دیدم. یا تِم رنگی دفاتر سازمان بسیار خنثی و بی روح بود و با روحیه‌ی چابکی و ریسک‌پذیری سازمان همخونی نداشت. لیستی از عناصر هویتی برای دفتر جدید گردآوری کردم و به آقای دارابی تحویل دادم. گفتم این المان‌ها رو به عنوان مبنای معماری داخلی دفتر جدید می‌خوایم در نظر بگیریم. آقای دارابی گفت با توجه به حجم تغییراتی که پیشنهاد دادی این موضوع باید در کمیته‌ي ۱۴ نفره تصمیم‌گیری بشه.اولین چالش در کمیته‌ی هماهنگی گروه:آگاه یک هیئت مدیره‌ی پنج نفره داشت. لایه‌ی بعدی یک کمیته‌ي ۱۴ نفره از تمامی مدیران کلیدی سازمان بود. معمولا تغییری که کل سازمان رو می‌خواست تحت تاثیر قرار بده باید از تصویب این کمیته می‌گذشت. حجم تنوع و گوناگونی افراد این کمیته شگفت‌انگیز بود. این گوناگونی افراد در مقابل تیم تقریبا یک شکل تصمیم‌گیر در کافه بازار بسیار توجه منو جلب کرده بود. به عنوان اولین موضوع کمیته باید سر موضوع فرمت اتاق‌های کاری مدیران ارشد تصمیم می‌گرفت. در یک روز نیمه تعطیل از صبح تا بعدازظهر با اعضای کمیته در خصوصش بحث کردیم و من ارائه‌هایی رو در خصوص راه‌حل پیشنهادیم و چراییش ارائه کردم. در آخر با رای‌گیری قرار شد مدیران ارشد اتاق‌های انفرادی دیگه نداشته باشن و با دیگر مدیران ارشد اتاق مشترک داشته باشن و اتاق‌ها هم با دیوارهای شفاف باشه تا سالید. فرهنگ گفت‌وگویی که حاکم بود و تنوع نظراتی که وجود داشت بسیار برام جالب بود.اعتمادی ویژه از سوی سازمان و یک تحول آزمایشیسر بقیه‌ی بند‌های پیشنهادیم برای تغییرات در معماری داخلی سازمان شروع کردم با هیئت مدیره صحبت کردن. با توجه به حجم تغییراتی که وجود داشت و زمان‌بر بودن فرآیند تصمیم‌گیری‌ها و فورسی که سر نیاز به آماده شدن هرچه سریع‌تر ملک جدید وجود داشت، عباس اسپید با مشورت هیئت مدیره یک پیشنهادی داد. گفت که ما حس می‌کنیم که تو با توجه به شناختی که توی این مدت روی مجموعه‌ی ما کسب کردی می‌دونی چی برای ما خوب هست. اما متقاعد کردن ما زمان میبره. ما با توجه به رزومه‌ای هم که در کافه بازار داری ما به تو اعتماد می‌کنیم و برای این ۲۰۰۰ متر هر کاری که فکر می‌کنی برای سازمان اتفاق خوبی هست ایجاد کن و ما تو رو همراهی خواهیم کرد. این ۲۰۰۰ متر مثل یک پایلوت هست و اون تغییراتی که مدنظرت هست اگه در عمل جواب داد، اونها رو مبنای توسعه‌های بعدیمون قرار خواهیم داد. این یک اعتماد بزرگ به من و تیم بود. می‌دونستم اگه درست انجامش بدیم اعتباری میشه برای کارهای بزرگی که در سر دارم.برای کار طراحی معماری داخلی دفتر جدید به نوعی یک آتولیه‌ی معماری شکل دادیم. محسن رو هماهنگ کننده و یه جورایی هد این آتولیه‌ی معماری قرار دادم. اعضای این آتولیه رو سروش، محسن، من، یک گروه معماری از خارج شرکت و یک گروه گرافیک محیطی شکل دادن. محسن و سروش در کنار تجربه‌‌های کاری مرتبطی که داشتن دانش‌‌آموخته معماری بودن و من هم تجربه‌ی عملی این‌ دست کارها رو داشتم و دو شرکت هم به عنوان پارتنر خارجی به گروه اضافه کردیم. گروه قوی‌ای و چابکی شکل گرفت.این ۲۰۰۰ متر صرفا یک پوسته بود در دو طبقه‌ی ۱۰۰۰ متری در یک برج.  باید تمامی زیرساخت‌های برق و تهویه هم براش طراحی و اجرا می‌شد. تمامی طراحی‌ها و تایید‌های مرتبط با طراحی ظرف سه ماه انجام شد. چالش‌های با تیم‌های مالی و آی‌تی وجود داشت اما تلاش کردیم که این اختلاف‌ها به طولانی شدن پروژه منجر نشه. با یک کار شبانه‌روزی عملیات تغییر دکوراسیون ظرف سه ماه انجام شد. انجام این حجم تغییرات با توجه به استاندارد بالایی که داشتیم در سه ماه بسیار شگفت‌انگیز بود به خصوص اینکه انجام این تغییرات در طبقات ۱۷ و ۱۸ یک برجی انجام شد که با توجه داشتن ساکنین در بقیه‌ی طبقات، ساعات کاری کارگاه با محدودیت‌هایی رو به رو بود. محسن و تیمش نقش بسیار پر رنگی رو در این موفقیت بازی کردن. یک ترنسفورمیشن کامل اتفاق افتاد. هم زمان‌بندی عالی بود و هم کیفیت کار. ماموریت انجام شد.گسترش مدیریت فضای کار و تقویت فرهنگ سازمانیدر فاصله‌ي آماده سازی برج کیان فرآیند‌های کاری تیم رو بازنویسی کردیم. چیزی که باید احیاش می‌کردم وجهه‌ی تیم امکانات در سازمان بود. خیلی این تیم، اعتبار و تصویر قابل عرضه‌ای نداشت. در صورتی که برای مدیریت تغییراتی که در آینده می‌خواستیم انجام بدیم باید یک تصویر و وجهه‌ی قدرت‌مندی برای تیم ایجاد می‌کردیم که همراهی تیم‌ها رو با تغییرات پیشنهادی ما بیش‌تر کنه. هم ارتباطِ نزدیک‌تری با تیم‌های سازمان باید برقرار میشد و هم نفراتی که در تیم امکانات این ارتباط‌ها رو می‌خواستن برقرار کنن باید یک وجه و کاریزمای شخصی می‌داشتن که به ایجاد اعتبار برای تیم کمک کنه.در اون مقطع زمانی دفاتر مرکزی آگاه در سه ساختمان پخش بود. برج کیان هم که بهش اضافه شده بود. ما برای هر ساختمان یک مدیر فضای کار تعریف کردیم که امور مربوط به ساختمان رو پیش ببره. این نفرات در واقع همون حلقه‌ي ارتباطی تیم امکانات با بدنه‌ی سازمان بود. به خاطر همین، وجهه و جایگاه اجتماعی فردی این نفرات برای دادن هویت به تیم بسیار مهم بود. اولین مدیرداخلی که گرفتیم الهام علیمردانی بود. انسانی شایسته با وجه اجتماع محور پررنگ. کسی که به صورت واقعی دغدغه‌مندی برای اجتماع و تلاش برای زیبا‌تر کردن اونو زندگی کرده بود. از طریق الهام دوستان دیگش رو که همه در همین حال و هوا بودن در جایگاه مدیرداخلی دفاتر استخدام کردیم. آروز حبیبی، سحر پورمحمدی، سمانه محولاتی و سحر موسوی. هیچ کدوم از این نفرات تجربه‌ي مرتبط با این کار رو نداشتن اما تجربه‌ی ارتباط با آدم‌ها رو به بهترین نحو داشتن. با توجه به شخصیت‌های عملیاتی که داشتن، تونستن از پس کار بر بیان و اون ارزش‌هایی که می‌خواستم در شرکت ترویج بدن رو انجام دادن.از واکنش‌پذیری به استراتژیک بودن: نقش مدیریت امکانات در فرهنگ سازمانیتیم ما داشت دیگه در ارتقای فرهنگ سازمانی نقش بازی می‌کرد، فراتر از نقش واکنشی که تا یک سال قبلش این تیم به عهده داشت. فرهنگ گفت و گویی که در سازمان وجود داشت بسیار به ما کمک کرد که اون اتفاق‌هایی که حس می‌کردیم برای سازمان خوب هست رو عملیاتی کنیم. قسمت عمده‌ی مکالمه‌های من با آقای دارابی بود. فضاهای ذهنی بسیار متفاوتی داشتیم. اما ظرفیت فوق‌العاده برای گوش کردن و یادگیری داشتن. من مطالب رو باهاشون درمیون می‌ذاشتم و منو به چالش می‌کشید و اگه می‌دید که حرفم درست هست طرز فکر خودش رو هم بر اون اساس تغییر می‌داد. بسیار برام این رویکرد ارزشمند بود.کار بزرگی که انجام شد ساختار سازمانی بود که برای تیم امکانات ایجاد کردیم. فضای کار و سرویس‌های اون که تا قبل از حضور ما نقطه‌ی ضعف شرکت بود ظرف یک سال به نقطه‌ی قوت سازمان تبدیل شد. سرویس‌ها و کیفیت فضای کار آگاه در رقابت با شرکت‌های تاپ ایران قرار گرفت. تغییراتی که در تیم منابع انسانی آگاه با حضور سارا سام‌خانی شروع شده بود با تغییراتی که در فضای کار شرکت ایجاد کردیم به نوعی عینیت گرفت. منو سارا انگار به صورت مکمل داشتیم در ایجاد تغییرات همدیگرو حمایت می‌کردیم. کسی که حضورش برام بسیار دلگرم کننده بود.الان تیم حدود ۳۰ نفر کارشناس داره و حدود ۵۰ نفر نیروی خدمات از نظافت‌چی تا تحصیل‌دار. یک تیم سرویس‌دهنده داخلی شکل دادیم که بتونه این تغییرات سریع سازمان رو مدیریت کنه و موضوع فضای کار رو از دامنه‌ی دغدغه‌ی سازمان خارج کنه.تعریف مجدد نقش نیروهای خدماتییکی دیگه از کارهایی که در این دو سال تلاش کردم بهش بپردازم ادامه دادن اون ایده‌ی غنی کردن شرح شغلی نیروهای خدماتی بود. در این نگاهی که به کار نیروهای خدماتی داشتم، حوزه‌ی ارزش آفرینی اونها رو فراتر از صرف کار نظافتی تعریف کردم. ارزش آفرینی که قسمت عمده‌ی اون در برقراری ارتباط با کارمندان تحقق پیدا می‌کرد. انگار یک رشد عرضی برای این پوزیشن‌های کاری تعریف کردیم. در هلدینگ هزاردستان و با همکاری و تلاش سجاد مدنی یک چهارچوب برای شایستگی‌های نیروهای خدماتی استخراج کردیم: یک سری مولفه‌های شایستگی و تعریف سطح‌های قابل حصول اون متناسب با افزایش عمق اثرگذاری نیروهای خدماتی در طول زمان. در واقع این مولفه‌ها و سطوح اون یک مسیر شغلی و رشد رو برای نیروهای خدمات رفاهی ترسیم می‌کرد. این پروژه رو در آگاه با همکاری زهرا سرفرازی ادامه دادم. قسمت دیگه‌ای از پازلی که برای تحقق کامل این ایده‌ي غنی‌سازی شغلی نیروهای خدمات رفاهی بهش نیاز داشتیم.برنامه‌ریزی استراتژیک برای مدیریت امکانات و املاک سازمانکارِ ساختاری دیگه هم که کردیم حرکت به سمت برنامه‌ریزی استراتژیک برای مدیریت املاک و امکانات سازمان بود. متناسب با اهداف استراتژیک سازمان اومدیم یک ویژن، میشن و اهداف استراتژیک برای مدیریت املاک و امکانات سازمان تعریف کردیم. با توجه به اینکه هنوز کلی اقدام زیرساختی باقی مونده بود، یک چهارچوب اقتباس شده از بالانس اسکورکارت شکل دادیم و شکل دادن اقدامات زیرساختی و برنامه‌های بهبود رو در قالب این چهارچوب تعریف کردیم. اقداماتی که در شش ماه آخر حضورم و در اوج شلوغی‌های تیم و با همت و تلاش اونها نهایی شد.برنامه‌ریزی ملکی سازمان برای پنج سال آیندش هم انجام شد و قرارداد‌هایی متناسب با اون بسته شد: با احتساب برج کیان،  قرارداد اجاره حدود ۸۰۰۰ متر مربع فضای کار بسته شد. قرارداد‌هایی که منافع حاصل از اون در حال حاضر برای سازمان محرز شده و یک یادگاری شد از من برای آگاه. با احتساب کیان حدود ۷۰۰۰ متر مربع فضای کار رو بازسازی کردیم. مقدمات خرید یک ملک ۴۰۰۰ متری برای شرکت آی‌تی آگاه رو استارت زدیم و یک قطعه زمین ۱۵۰۰ متری رو برای توسعه‌های آتی سازمان خریداری کردیم.ایجاد یک فرهنگ تیمی قوی و غلبه بر چالش‌های سازمانیتیم ستادی امکانات ظرف دو سال از چهار نفر به سی نفر افزایش پیدا کرده بود. اینکه بتونم یک فرهنگِ تیمی منسجم رو ایجاد کنم مهم‌ترین کار و سخت‌‌ترین کارم بود. می‌دونستم با توجه به جنس کاری که داریم و نقش بنیادی که تیم قرار هست در سازمان بازی کنه، چه جنس نفراتی نیاز داریم. تجربه‌های مصاحبه‌های فراوانم، اینجا بسیار بهم کمک کرد که نفرات با زمینه‌های فرهنگی مناسب وضعیت الانمون رو بتونم انتخاب کنم. بسیار هم خوش‌شانس بودم در پیدا کردن این نفرات.اینقدر آدم‌های جذاب پیدا کرده بودیم که وقتی وارد فضای تیم می‌شدم انگار وارد فضای امنی شدم که همه پر از انرژی مثبت و انگیزه برای انجام کارهای بزرگ هستن. سطح بلوغ تیم اونقدر بود که بعضی وقت‌های فراموش می‌کردم که این تیم صرفا یک سال هست که با هم دارن کار می‌کنن.نقد‌های زیادی به فضای فرهنگی حاکم به شرکت داشتم و می‌دونستم در یک سری از این حوزه‌ها آسیب‌هایی هست که اگه یک فکری براش نکنم، امکان ایجاد یک تیم منسجم برای ایجاد تغییرات در سازمان رو بهم نمی‌ده. مثلا یک فرهنگ کاری عدم اعتماد و میکرومنیجمنتی در تیم سابق حاکم بود. نقش مدیر مثل یک ناظر بود که باید مچ آدم‌ها رو می‌گرفت. این روحیه اجازه‌ی اسکیل شدن و کار بزرگ کردن رو نمی‌داد. از طرفی آدم‌های قوی رو هم فراری می‌ده. پس دست گذاشتم دقیقا روی ایجاد فرهنگ اعتماد متقابل بین خودم و بچه‌های تیم و تلاش کردم که هرچی که مخل این هست رو حذف کنم.مثلا یکی از ابزار‌های نظارتی که مدیریت برای کنترل عملکرد آدم‌ها وضع کرده بود و اونو بررسی می‌کرد ساعت‌های ورود و خروج آدم‌ها بود. من گفتم سر خروجی کارشون با اونها توافق می‌کنم نه اینکه چه ساعتی کارت می‌زنن ( برای پوزیشن‌هایی که از جنس سرویس نبودن). خیلی از موضوعات رو به خود اظهاری آدم‌ها محول کردم. با توجه به جنس آدم‌هایی هم که گرفته بودم می‌دونستم که متوجه این فضای اعتماد میشن و از اون پاسداری هم خواهند کرد. سر تک تک این ارزش‌ها هم وایسادم. با توجه به اعتباری هم که تیم کسب کرده بود پیش‌بردن یک سری از خواسته‌ها برام شدنی شده بود. مثلا تیم ما تنها تیم سازمان بود که نفرات کارشناسش هم ساعت ورود و خروجشون رو ثبت نمی‌کردن. خروجی تیم هم اینقدر محسوس بود که سازمان همراهی می‌کرد. البته داشتن یک ساختمان مستقل به همراه تیم آی‌تی، امکان پیاده‌سازی این دست رفتارها رو فراهم می‌کرد.جدا از خوبی‌هایی که فضای فرهنگی کلی سازمان داشت، مثل فضای گفت و گو، فضای صمیمانه و غیر رسمی که داشتن یک سری نقد‌هایی هم وجود داشت که هم تلاش کردم سر اونها با مدیران ارشد سازمان دیالوگ کنم و هم حواسم باشه فضای داخلی تیم رو جوری مدیریت کنم که تحت تاثیر این فضا قرار نگیرن.مثلا یکی از این آسیب‌های فرهنگی وجود روحیه‌ي معامله گری در روابط داخل سازمان بود. در واقع انگار در همه‌ی لحظه‌های تعامل با مدیران سازمان و مدیران میانی این روحیه‌ی حساب کتاب رو حس می‌کردی. متناسب با این روحیه‌ی معامله گری انگار به صورت عمدی یک فضای عدم شفافیت هم حاکم بود که امکان این بازی مذاکره و معامله رو بده. از اونجایی که مدیران سازمان آدم‌های کار کشته‌ای در مذاکره بودن انگار روی تواناییشون در این حوزه خیلی حساب باز کرده بودن. هر چند در کوتاه مدت مذاکرات رو می‌بردن اما در بلند مدت بدنه‌ی سازمان آگاه میشدن که چی شده که قاعدتا اونها هم تلاش میکردن به روش خودشون این مذاکره‌ي توامان با  سازمان رو به سمت خودشون بکشن. که به نظرم در نهایت وقتی که شرکت بزرگ بشه دیگه توانایی مدیریت مذاکرات بعدی از دست مدیران ارشد سازمان خارج خواهد شد. جایی که فرهنگ سازمانی قربانی میشه. تمامی تلاشِ تیم منابع انسانی در ایجاد حسِ منافع مشترک بین کارمندان و صاحبان شرکت بود و اینکه ما سوار یک کشتی هستیم و ما وجود داره نه من و تو. اما این فضای مذاکره سر منافع که در سازمان وجود داشت به نظرم یک تنه تمام تلاش‌های تیم منابع انسانی رو داشت پنبه می‌کرد. این مدل رفتاری شاید در بازار سرمایه درست باشه اما در کار کردن با آدم‌های خودت در داخل سازمان درست کار نخواهد کرد. مدیران آگاه همشون معامله گر‌های قوی بودن و کار سختی هست که این منشِ مذاکره و معامله رو در دنیای داخل سازمان از خودشون جدا کنن. نقشی که به تیم منابع انسانی داده شده بود برای کمرنک کردن این آسیب سازمانی چیزی که در عمل صرفا مثل یک مسکن عمل می‌کرد تا جریان ساز. حلقه‌ی مستحکم مدیران ارشد سازمان از اونجایی که نقطه‌ي قوت آگاه حساب میشدن و همکاری بلند‌مدت اونها با آگاه یک هسته‌ی سخت رو برای سازمان ایجاد کرده بود، اما در تغییر‌های بنیادینی که برای اسکیل شدن شرکت نیاز بود خودش تبدیل به چالش می‌شد. هرچند فرهنگ دیالوگ و روحیه‌ی یادگیری و تغییر پذیری بالای مدیران این امید به تغییر و بهبود رو زنده نگه می‌داشت.یا یکی دیگه از آسیب‌هایی که وجود داشت به خصوص در تیم‌های ستادی سازمان ،روحیه‌ی میکرومنیج کردن از سمت بعضی مدیران ارشد سازمان بود. اونها به نوعی حضور در تمامی جزئیات رو نقش مدیر ارشد می‌دیدن. این روحیه، تفویض رو سخت می‌کرد و جذب نیروهای قوی رو نشدنی می‌کرد. نتیجتا مدیران میانی صرفا یک سری آپریتور بودن و توانایی ایجاد فرآیند‌های ساختاری نظارتی رو نداشتن و همون الگوی می‌کرومنیج باقی می‌موند. این مدل نگاه، جدا از اینکه حرکت به سمت ساختارمند شدن و سیستمی شدن رو کند می‌کرد آسیب بزرگ دیگه‌ای هم داشت. وقتی مدیر ارشد قسمت عمده‌ی زمانش رو صرف حضور در جزیئات و عملیات می‌کنه، ظرفیتش رو برای پرورش نگاه کل‌نگر و استراتژیک کم می‌کنه. سابقه‌ی حسابرس بودن بعضی از مدیران ارشد سازمان به صورت ناخودآگاه اونها رو به سمت جزئیات سوق می‌داد که انگار یک تلاش مضاعفی نیاز بود که این نگاه رو کم‌رنگ کنه. چیزی که از مدیر ارشد انتظار می‌ره، دیدن جلو‌تر شرکت و آماده کردنش برای اون هست که در این مرحله‌ی رشد سازمان میشه ایجاد ساختار برای پیش‌برد امور تحت مسئولیت. موضوعی که به سختی در حال شکل‌گیری بود.درس‌هایی از رهبری و یک درک شخصیکار کردن با گروه بزرگی از آدم‌ها تجربیات بسیار خوبی رو برام ایجاد کرد. اتفاقات عجیبی که باعث رشدم شد و پی بردن به ابعادی که آدم‌ها می‌تونن در خودشون بپرورند. اتفاقات خوب و بعضا تلخی که شاید اینجا جاش نباشه در خصوصش بنویسم.اما چیزی که داشتم در اون لحظه‌ها تجربه می‌کردم که البته فکر میکردم برام اهمیتی نداره اون حس عزت و احترام و قدرتی بود که داشتم تجربه می‌کردم. فضای با سلسله مراتب بالای آگاه، یک احترام و امتیاز‌های پررنگی رو به عنوان مدیر ارشد برام فراهم کرده بود که ناخودآگاه لذتِ زیادی هم برام ایجاد کرده بود. ساختمان مستقلی هم که داشتیم به این حس‌ها داشت دامن می‌زد. انگار من مدیرعامل این شرکت هستم و حس احترام و عزت مضاعفی بهم می‌داد. هرچند  فکر می‌کردم که اصلا این حس‌ها برام اهمیتی نداره و به نوعی انسانی وارسته‌ای نسبت به منشا این حس‌ها هستم.یک جنس رفتار‌هایی هم داشتم که این توهم رو در من دامن می‌زد. مثلا مدیران ارشد پارکینگ اختصاصی داشتن. اما چون من رفت و آمد رو جزو ملزومات کار می‌دونستم داشتن امتیاز مجزا رو درست نمی‌دیدم و پارکینگ خودم رو با هماهنگی مدیریت بین بچه‌های تیمم قرعه‌کشی می‌کردم. یا مثلا به مسئول طبقه‌ها اجازه نمی‌دادم که سرویس متفاوتی از بقیه به من بدن. یا در مورد دیگه، با توجه به اینکه سطح درآمدی بچه‌های تیم بالا نبود ـ علی‌رغم تمامی تلاش‌هایی که کرده بودیم ـ من هم ماشین قدیمیم رو عوض نمی‌کردم که به حس فاصله داشتن من از اونها دامن نزنه. رفتارهایی که انگار داشتم تلاش می‌کردم از خودم یک انسان وارسته در ذهنم ایجاد کنم که البته بعدا فهمیدم که نبودم…تصمیم نهایی: مهاجرت و عبور از یک فصل حرفه‌ایاز اوایل سال دوم حضورم موضوع مهاجرت کردن از ایران به خاطر شرایط شیوا دیگه داشت جدی می‌شد. این تصمیم وقتی که حس می‌کنی در وضعیت فعلی خروجی داری و اثرگذاری داری بسیار سخت‌تر میشه. اما خب اهمیت مسئولیتم در قبال حال شیوا رو بیش‌تر از مسئولیتم در خصوص تمامی این اثرگذار‌های می‌دیدم. در میانه‌ی سال دوم حضورم تصمیم مهاجرت رو به صورت قطعی گرفتیم و با اعلام به سازمان تلاش کردم که شرایط رو برای حضور نفر جایگزین خودم مهیا کنم. روزهایی که هر روز که به آخرش نزدیک می‌شد هم یک حس افتخار داشتم و هم یک حس غم از دست‌دادن. حس می‌کردم که تونستم به آگاه کمک کنم و در یک شرکت دیگه و در یک صنعت کاملا متفاوت حرکت به سمت ایجاد دیسیپلین مدیریت امکانات و املاک سازمانی رو تجربه کردم.کارهای خوبی انجام شده بود اما یک قسمت پازل برام حل نشده باقی موند. ما تغییرات زیادی رو دادیم و مالکین شرکت هم تا حد خوبی خوشحال بودن از تغییرات. اما می‌دونستم که همراه شدن اونها ابا این تغییرات به خاطر شرایط اضطراری بود که در اون قرار داشتن. اگه شرایط اونها اضطراری نبود، به دلیل نبود بست‌پرکتیس‌های قابل ارجاع در فضای کسب و کار ایران و عدم وجود پنچ‌مارک‌های داخلی، متقاعد کردن اونها برای ایجاد تغییرات اتفاق نمی‌افتاد. انگار وزن من و اضطرار اونها تغییر رو شدنی کرد. تغییراتی که باید ادامه پیدا می‌کرد و می‌دونستم روشن کردن نیاز به تغییر و متقاعد کردن ذی‌نفعان به حرکت به سمتش به صورت سیستمی رو حل نکرده بودم. قطعه‌‌ی از پازل بود که در ذهنم موند که شاید در آینده بهش برگردم.حضور من در آگاه با یک جشن خداحافظی غافل‌گیر کننده به پایان رسید. دقیقا دو سال. کلی خاطره با یک شرکت و تیم دوست‌داشتنی. نفرات تیممون همشون انسان‌های کاردرست و ارزشمند بودن که جاش بود اسم تک تکشون رو ببرم اما خب زیادن. منو ببخشن که اسم‌هاشون رو نبردم. اما از همشون کلی یاد گرفتم و همیشه به یادشون هستم.در دنیای درونم هم حس و حال خوبی داشتم و تا حدی دیگه با خودم به صلح رسیده بودم. انگار صرف اینکه هر کاری از دستم بربیاد برای آنچکه فکر می‌کنم خوبه، می‌تونه معنا بخش زندگی من باشه. کاری که روی کاغذ خوب انجام داده بودمش. اما در خلوت خودم حس می‌کردم که یک جای کار درست نیست اما نمی‌دونستم و یا حتی نمی‌تونستم بهش پی ببرم. ابهامی که انگار احتیاج به یک تغییر بزرگ داشت که بتونه خودش رو برای من عیان کنه …پایان قسمت هشتم.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 09:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم:  خداحافظی با کافه‌بازار و رویارویی با چالش‌های جدید در گروه مالی آگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%8A-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-qf9aytbqgh8t</link>
                <description>داستان من رسیده به بهمن سال ۱۳۹۸. در دنیای درونم، شک‌هایی به قوه‌ي عاقلم پیدا کرده بودم اینکه آیا اصلا توانایی پاسخ به سوال‌های اساسی زندگی رو داره یا نه. در دنیای بیرون شرکت تصمیم گرفته بود به چند شرکت کوچک‌تر تقسیم بشه که برای من یک برگشت به عقب به حساب میومد. با حسام یک جلسه ست کردم برای صحبت در خصوص ایده‌ی تفکیک نشدن تیم امکانات بین شرکت‌ها و تبدیل شدن به یک شرکت مستقل، برای فروش سرویس امکانات به شرکت‌های سازمان و شرکت‌های بیرونی. حس می‌کردم که اندوخته‌ای ایجاد کرده بودیم که با صرف اندکی زمان، می‌تونستیم مزیت‌های رقابتی حاصل کنیم و نتیجتا منافعِ حاصل از مقیاسی رو برای سازمان خلق کنیم. در هر صورت حسام تمایل نداشت به حیطه‌های که از بیزینس هسته‌ي شرکت دوره، ورود کنه. خودم هم تمرکز و انرژی لازم برای استارت این شرکت رو به صورت مستقل نداشتم. نتیجتا استعفای من قطعی شد و باید برای دوران گذار برنامه‌ریزی می‌کردم.در خصوص تقسیم نفرات تیم امکانات بین شرکت‌های جدید شکل گرفته، تصمیماتی گرفته شده بود. این اتفاق برای نفرات تیمم از جهاتی اتفاق خوبی می‌تونست باشه، چون که داشتن مسئولیت می‌گرفتن و به نوعی ارتقا پیدا می‌کردن. مشکلی که وجود داشت این بود که نفرات تیم هر کدومشون در یکی از حوزه‌های مدیریت امکانات، متمرکز بودن و برای بازی کردن نقش مدیر امکانات احتیاج به دانش مورد نظر داشتن. با توافقی که شکل گرفت، من از تمامی مسئولیت‌هام در حوزه‌های عملیاتی تیم امکانات کناره‌گیری کردم و قرار شد تمام تمرکزم رو بذارم روی آموزش و انتقال تجربه به مدیرانِ جدید امکانات این شرکت‌های تازه مستقل شده. برای انسجامِ بهترِ مطالبی که می‌خواستم بهشون منتقل کنم، دوره‌ي FMP رو از IFMA خریداری کردیم و من با استفاده از سرفصل‌های اون شروع کردم به طراحی یک دوره‌ي انتقال دانش. این دوره به خودِ من هم کمک کرد که کلی از مطالبی که با تجربه و خطا به دست آورده بودم رو در ذهنم منسجم کنم و حتی به اشتباهاتی که داشتم پی ببرم. به طور مثال در دوره‌هایی من خیلی تاکید داشتم که مدیر امکانات باید تصمیم گیر باشه به خصوص در موضوعات کلانی که کل سازمان رو تحت تاثیر قرار می‌داد. خیلی تلاش کردم که &quot;اکانتبل&quot; خیلی از حوزه‌های عمل تیم امکانات باشم. در خیلی از موارد هم سازمان، خواسته‌های منو پذیرفته بود. اما خب فهمیدم که یه جاهایی اصرار من درست نبوده و ماهیت تیم امکانات در حوزه‌های اساسی صرفا نقش تصمیم‌ساز رو داره تا تصمیم‌گیر. خلاصه جلسات آموزشی رو از بعد از عید استارت زدیم. در همین فاصله یک دیداری شکل گرفت که کل داستان کاریم رو با یک تغییر بزرگ مواجه کرد.عباس اسپید بهم زنگ زد که &quot;یک سری از دوستام که یک شرکت آی‌تی دارن، برای توسعشون یک ساختمان اجاره کردن و برای داستان‌های تجهیز و برنامه‌ریزیش دنبال یک نفر هستن که باهاش مشورت کنن. من گفتم احتمالا با توجه به جنس تجربیات و دانشت بتونی بهشون کمک کنی&quot;. عباس رو خیلی نمی‌شناختم. فقط می‌دونستم که در تیم مارکتینگ کافه بازار یه کارایی داره می‌کنه. یه چند باری در سال غذاخوری و مراسم‌های شرکت دیده بودمش و به نظرم آدم گرم و با محبتی بود و حس خوبی بهش داشتم. خلاصه با توجه به اینکه دوست داشتم اگه کاری از دستم برمیاد برای کسی انجام بدم و به احترام همین سلام و علیک با عباس، هماهنگ کردیم برای جلسه با اون شرکت. هیچ چیزی از شرکت نمی‌دونستم و فقط عباس گفته بود که حوزه‌ي کاریشون آی‌تی هست. با لباس‌های مرسومی که در شرکت‌های آی‌تی تنمون می‌کردیم رفتم دفترشون، یک تیشرت نارنجی با کتونی ورزشی و کوله پشتی. وارد اتاق جلسه شدم و منتظر نشستم که جلسه شروع بشه. میثاق احمدی با کت و شلوار وارد جلسه شد. یک گپ و گفت صمیمانه داشتیم. بعد گفت منتظر میشیم که بقیه‌ي دوستان هم به جلسه اضافه بشن. گفتم کیا؟ گفت &quot; ساختمانی که می‌خوایم تجهیز کنیم برای شرکت آسا هست که شرکت آی‌تی زیر مجموعه‌ی گروه مالی آگاه هست. عباس از شما خیلی تعریف کرده به خاطر همین بعضی از اعضای هیئت مدیره‌ آسا و آگاه میان جلسه که نقطه نظرات شما رو بشنون&quot;. کلا یکم استرسی شده بودم :) بعد یکی، یکی اومدن جلسه. هشت نفر حضوری بودن و سه نفر هم آنلاین. با رنج‌های سنی بالا تر و همه هم به نوعی با لباس‌های رسمی. اولین جمله‌ای که گفتم این بود که چقدر منو جدی گرفتینا، خیلی هم حرفی برای زدن ندارما:)) خلاصه شروع کردم به صحبت و معرفی مدیریت امکانات به اونها. جلسه حدود ۴ ساعتی طول کشید. با توجه به اینکه این فیلد در ایران خیلی رایج نیست حرف‌های تازه‌ی زیادی داشتم برای زدن. در میانه‌ي جلسه آقای بهرام باهر که به نوعی قائم مقام شرکت آسا بودن به صورت تلویحی از برنامه‌های کاری خودم پرسید و امکان اینکه با هم همکاری رو شروع کنیم. که من در خواست ایشون رو رد کردم و گفتم که &quot;من کما کان در حال کار با کافه بازارم و باید تمرکزم رو روی دوره‌ي انتقال بذارم. این دروه‌ي چند ماه‌ي‌ گذار رو که تموم شد، باهاتون در تماس خواهم بود برای ارزیابی شرایط همکاری، البته اگه اون موقع شما هنوز نیاز به همکاری داشتین&quot;. من هیچ‌جا اعلام رسمی در خصوص استعفام نکرده بودم و صرفا در داخل شرکت این موضوع اعلام عمومی شده بود. اما با در هم تنیدگی شرکت‌های آی‌تی در ایران، این خبر به شرکت های دیگه هم رسیده بود و تماس‌هایی برای همکاری با من برقرار کردن که همه رو به روال آسا به بعد از همکاریم موکول کردم. تازه اینجا داشتم می‌فهمیدم که انگار واقعا ما یه چیزهایی خلق کردیم که اینطور داره به من ارجاع میشه. البته وجه‌ای هم که کافه بازار در بازار کار ساخته بود قطعا بی‌تاثیر نبود. این تماس‌ها هم حس افتخار میداد و هم جدایی رو سخت می‌کرد.  نهایتا در خرداد ۱۳۹۹ قرار به قطع همکاری شد و ۳۱ خرداد شد آخرین روز من در کافه بازار. اینجا بود که با عباس تماس گرفتم و گفتم &quot; در اون جلسه‌ای که با دوستات داشتم اونا ابراز تمایل کردن برای همکاری. چون برام مهم هست که با کی کار کنم و تقریبا تمامی آدم‌های کلیدی رو در اون جلسه دیدم حس می‌کنم که بتونم همکاری خوبی با شرکتشون شکل بدم &quot;. عباس ازم پرسید که صد در صد کارت تمومه با کافه بازار که گفتم بله. گفت &quot;من این شرکت رو خیلی خوب میشناسم یه روز بریم با هم قدم بزنیم و اونا رو بهت معرفی کنم تا بتونی بهتر تصمیم بگیری&quot;. من گفتم دمش گرم که اینقدر داره وقت می‌ذاره. یک پنجشنبه‌ای در همون اواسط خرداد رفتیم برای پیاده روی. با جزئیات فراوان از تاریخچه‌ي شرکت گفت و فرهنگ اونها. با خودم گفتم چقدر خوب اونا رو میشناسه. یه صبح تا ظهر با هم در حال صحبت بودیم. آخرش گفت برو فکراتو بکن بهم زنگ بزن. بهش گفتم من مطمئنم از انتخابم اما عباس اصرار داشت لااقل تا بعدازظهر به حرفاش فکر کنم بعد بهش زنگ بزنم. یه چند ساعت بعد زنگ زدم گفت عباس اوکیه منو معرفی کن که فرآیند مصاحبه شروع بشه. یه نیم ساعت بعدش عباس بهم زنگ زد گفت همین شنبه می‌تونی بیای و گفتم آره. گفتم مشخص هست که با کی میخوام مصاحبه کنم که گفت احتمالا با مدیرعامل و قائم مقامش. با خنده گفتم که حالا یه مدیر منابع انسانی هم فک کنم کافی باشه‌ها اینقدر به زحمت نیفتن این دوستان:) گفتن مصاحبه در دفتر مدیرعامل، آقای رضا سرافراز برگزار میشه. بعد که برای قرار مصاحبه رفتم، اونجا دیدم که عباس هم در دفتر مدیرعامل نشسته. یکم تعجب کردم. گفتم عباس اینجا چیکار می‌کنه. تو صحبتی که عباس باهام کرده بود گفته بود یه همکاری‌هایی با آگاه داره اما انگار خیلی صمیمی هستن. منتظر شدیم که قائم‌مقام شرکت، آقای قاسم دارابی هم به جلسه اضافه بشه. منتظر بودم که بعد از شروع رسمی جلسه عباس اتاق رو ترک کنه. نه تنها نرفت بعد حتی عباس شروع کرد به سوال کردن و سوال‌های سخت:) منم کلا نفهمیده بودم چه خبره. یه حال چشم قره‌ای هم بهش رفتم که مرد حسابی تو چرا داری منو به چالش می‌کشی:) در هر صورت جلسه تموم شد و گفتن بهت خبر می‌دیم. بعداز ظهر همون روز آقای دارابی تماس گرفت و گفت اگه می‌تونم فردا برم شرکت برای توافق کردن شرایط همکاری. در جلسه‌ي بعدی، پختگی و منش آقای سرافراز و دارابی بسیار منو تحت تاثیر قرار داد. آقای سرافراز بهم گفت : &quot; ما نگاهمون به موضوعات پشتیبانی کلا صرف یک کار عملیاتی بوده. کاری که در کافه بازار انجام دادی و با توضیحاتی که از این حوزه دادی واقعیتش این نگاه برای ما کاملا جدیده و خیلی ازش سر در نمیاریم. مسئولیت تو روشن کردن نیازمون به اون چیزهایی که می‌دونی هست و توجیه کردنمون و در نهایت اجرایی کردنش&quot;. در جلسه، روی فرهنگ گفت‌وگو و پشت‌کار داشتن برای متقاعد کردن بقیه در چیزی که فکر می‌کنی درسته خیلی تاکید کردن. گفتن که ما پذیرای هر چیز منطقی هستیم اگه منطقش رو برامون روشن کنی. اینها یک شرایط فرهنگی ایده آل بود برای من. تاریخ شروع همکاری شد اول تیر و داستان آگاه شروع شد. من فکر می‌کردم دارم برای اون شرکت آی‌تی زیرمجموعه آگاه با من صحبت میشه که نهایتا بهم پیشنهاد دادن که بشم مدیر امکانات کل گروه آگاه. بعده‌ها از خودشون شنیدم که شک داشتن بتونم با فضای فرهنگ سازمانی شرکت‌های مالی منطبق بشم اما نهایتا بهم اعتماد کردن. منم خودمو کاملا از شرایط امن خارج کرده بودم و خودمو انداخته بودم داخل یک چالش بزرگ. شرایط سازمان در بدو ورودم به این صورت بود:شرکت حدود ۱۰۰۰ نفر کارمند داشت. با توجه به شرایط مساعدی که در بازار سرمایه مواجه شده بودن برنامه‌های توسعه‌ای بزرگی رو استارت زده بودن.  دفتر مرکزی شرکت در تهران و در چهار لوکیشن قرار داشت و حدود ۱۰۰ شعبه در سراسر ایران. با توجه به گستردگی موضوعات، به سازمان گفتم که فعلا من روی دفاتر تهران تمرکز خواهم کرد و ایشالا بعد از شکل‌گیری ساختار، به شعب هم ورود خواهم کرد. تیم به اصطلاح پشتیبانی وجود داشت که کاملا به عنوان یک تیم واکنشی عمل می‌کرد. یک سری نفراتی در حال آماده باش در تیم حضور داشتن و منتظر بودن که درخواست‌ها برسه و کارها بین اونها تقسیم بشه. موضوعات سیستمی نشده بود و با توجه به ماهیتِ واکنشی تیم، اونها همیشه یه گام عقب‌تر از بیزینس هسته شرکت بودن که نتیجتا حجمی از به هم ریختگی و نارضایتی در ارتباط با تیم پشتیبانی وجود داشت. جدا از موضوعات مربوط به گرفتن و نگهداری دفاتر شرکت، موضوعات خرید سازمان، حمل و نقل و مراسلات اداری هم به عهده‌ی این تیم پشتیبانی بود. نفرات این تیم حدود ۴۰ نفر میشد و مثل کافه بازار تقریبا من جوان‌ترین عضو تیم بودم.من حدود ۳ هفته‌ای به عنوان مهمان و به نوعی ناشناس در شرکت مستقر شدم تا ببینم کلا در سازمان چه خبره. کلا همه چی برام عجیب بود، از لباس نسبتا رسمی که می‌پوشیدم تا اتاق اختصاصی که در اختیارم گذاشته بودن. منی که همیشه در فضای اوپن آفیس، کاملا غیر رسمی و فنسی با ساختار‌های سازمانی نسبتا فلت کار کرده بودم، وارد یک محیط رسمی با طراحی‌های بی روح و با هایرارکی بالا شده بودم:) یک ماهی با تمامی مدیران سازمان مصاحبه کردم و شرایط سرویس‌دهی رو بررسی کردم. از برنامه‌های توسعه‌ای سازمان هم تا حد خوبی مطلع شدم و نتیجتا ساختاری سازمانی تیم امکانات متناسب با شرایط سازمان رو بعد از حدود ۴۰ روز بهشون پیشنهاد دادم با تشریح جاب پروفایل‌های مورد نیاز. توی این فاصله هم تازه فهمیدم که عباس اسپید کوفاندر آگاه هست. کلا نفهمیده بودم که کوفاندر دومین کارگزاری مالی ایران چرا باید بیاد در شرکت کافه بازار به عنوان یک کارمند کار بکنه. اینقدر هم عباس خاکی و افتاده بود که در جامعه ای که همه در حال فخر فروشی هستن اصلا فکرش هم نمی‌کردی که عباس همون آدمه باشه که خیلی‌ها در تلاشن اداشو در بیارن. فرصتی دست داد و مفصل ازش پرسیدم که چی تو ذهنشه. عباس گفت: &quot; من مدیرعامل آگاه بودم و بنا به مسائلی استعفا دادم. حس کردم که الان دنیا، دنیای تکنولوژی هست و من خیلی ازش سردرنمیارم. گفتم پس باید یاد بگیرم. سر همین، به عنوان یک کارمند در شرکتی که در حوزه‌ي تکنولوژی در ایران پیشرو هست اومدم تا یاد بگیرم. از اون طرف هم تجربیات خودم رو در اختیارشون قرار بدم&quot;. گفت این تصمیم برای کافه‌بازار‌ی‌ها هم عجیب بود اما قبول کردن.&quot; فقط مدیر مالی کافه بازار بهم گفت که قول بدم که شرکت رو تصاحب نکنم :)&quot; نگاه عباس بسیار برام جالب بود. کلا یکی از نقاط پر رنگ و دوست‌داشتنی حضورم در آگاه آشنا شدن بیش‌تر با عباس بود. در همون روزهای اولم در آگاه، یک آشنایی دیگه با یک انسان ارزشمند، منو نسبت به تصمیمم برای اومدن به آگاه در کنارهمه‌ی سختی‌هاش مطمئن کرد. یک چند روز که از اومدنم گذشته بود، مسئول محیط کار اونجا خیلی مودبانه اومد پیشم و بهم گفت که در اتاق شما دو تا میز هست اشکال نداره که آقای ابراهیمی نامی بیان اینجا بشینن؟ گفتم اشکال نداره و خوشحال هم میشم. من نپرسیدم که این آقای ابراهیمی کی هست. یک انسان خوشرو با موهای جو گندمی وارد شدن و بسیار گرم با هم هم صحبت شدیم. بسیار آدم نازنینی بودن و صحبت باهاشون بسیار لذت بخش بود. یه دو- سه روزی که گذشته بود از آبدارچی طبقمون حسن‌آقا باباشعار پرسیدم که این آقای ابراهیمی چه نقشی رو در سازمان دارن؟ گفت نمیشناسیشون؟ گفتم نه. گفت ایشون موسس شرکت هستن:) گفتم چرا کسی بهم نگفت؟ چرا اینقدر شماها خاکی هستین؟ در اون مقطع آقای ابراهیمی ایران زندگی نمی‌کردن و چند وقت یک بار میومدن ایران. در اون مقطع زمانی به خاطر رشد سریع سازمان اتاقشون رو داده بودن به یک سری نفرات دیگه و خودشون اون موقع اتاق نداشتن و اینقدر نجیبانه اومدن و با هم هم اتاق شدیم.من قرار شده بود با آقای دارابی کار کنم. ایشون یک آدم پر جذبه که هم در جایگاه نائب رئیس هیات مدیره بود هم CFO سازمان. انسانی بسیار باهوش و توانا. در نگاه اول یکم بد اخلاق میومد اما وقتی باهاشون آشنا میشدی میدیدی که چه قلب مهربانی داره. در همون دو سه روز اول حضورم یکم با رسمی صدا کردن همدیگه راحت نبودم. اما خب آقا دارابی چندین سالی از من بزرگ‌تر بود و با اسم کوچک هم در فرهنگ ما خیلی مرسوم نبود صداش کنم به خصوص در سازمان‌های مالی. در آخرِ اولین جلسمون بهشون گفتم: &quot; آقای دارابی برای من یکم سخت هست که اینطوری صداتون کنم اوکیه عمو قاسم صداتون کنم؟&quot; یه نگاهی به اطراف انداخت که کسی نباشه و یکم شوکه شده بود برای جلسه‌ی اول:) گفت حالا هر وقت خودمون با هم بودیم منو خواستی عمو صدا کن اما جلو بچه‌ها یکم مراعات کن:) شروعی با مزه‌ای که با کلی یادگیری ازشون برام ادامه پیدا کرد.کارهای فراوانی باید انجام میشد. از کارهای ساختاری گرفته تا حل کردن کوهی از کارها که از قبل باقی مونده بود. یکی دیگه از نگرانی‌هایی که سازمان در خصوص من داشت که بعدها بهم گفتن، این بود که اونها فکر می‌کردن که من صرفا روی کارهای برنامه‌ریزی و ایده‌پردازی قوی هستم و اجرایی کردن این برنامه‌ها مخصوصا در ساختارِ فرهنگی متفاوت از کافه بازار، از توانایی من خارجه. اما خب در عمل نشون دادم که من ظرفیت‌های زیادی دارم و بنا به شرایط اگه نیاز بشه، اونها رو رو خواهم کرد:)نقد‌های زیادی روی شرایط داشتم و حس می‌کردم باید تغییراتی فراتر از تیم امکانات در ساختارِ فرهنگی سازمان اتفاق بیوفته. در اوایل حضورم، مدیر منابع انسانی هم به تازگی استعفا داده بود. همین باعث شده بود حوزه‌هایی که باید سرش چونه می‌زدم خیلی زیاد بشه. به من این آزادی عمل رو دادن که در حوزه‌ي فرهنگ سازمانی هم هرجا نقدی دارم باهاشون مطرح کنم. موضوعاتی که برای شکل دادن ساختار مدیریت امکانات در آگاه بهشون نیاز داشتیم. این شرایط یکم کار رو سنگین می‌کرد اما بلوغ بالای مدیران و فضای گفت‌وگوی فوق‌العاده، کار کردن رو برام بسیار لذت بخش کرده بود و استرس‌های معمول کار رو کم‌تر کرده بود و حس آرامش بیش‌تری رو از قبل داشتم تجربه می‌کردم.انگیزه‌ی من برای برقرار کردن دیسیپلین مدیریت امکانات در یکی از شرکت‌های بزرگ مالی یک انرژی فوق‌العاده‌ای بهم داده بود. قدمی که اگه درست برداشته میشد یک قدم رو به جلو دیگه برای استقرار عملیاتی مدیریت امکانات در ایران بود. اتفاقاتی که بدون حمایت و اعتماد آگاه امکان‌پذیر نبود. اینقدر شلوغ شدم که سفر درونم و جست‌وگری‌هام برای پاسخ به سردرگمی‌هام کم رنگ شد هرچند کار کردن با قشر بزرگ‌تری از نیروهای به اصطلاح کم مهارت، سوال‌هام و دغدغه‌هامو زنده نگه داشت…پایان قسمت هفتم.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 02:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم: تجربه‌ي وجهِ جدیدی از شک و شروعِ یک مرحله‌ي جدید در زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%8A-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%8A-%D9%88%D8%AC%D9%87%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D9%8A-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-fnlm6yuat9ki</link>
                <description>در خانه‌ی عماد با خانمی به نام ریحانه آشنا شدم. آدمی که قسمتی از آرزو‌هایی که نزیسته‌ بودم رو زیسته بود. چون می‌دونم که خودش راحت نیست ازش چیزی بنویسم صرفا به یک دیدارمون و جملاتی که منو با اون‌ها راهنمایی کرد بسنده می‌کنم.فرصتی برای صحبت پیش اومد و من از مسیری که در حال طی کردن بودم گفتم. ریحانه ازم خواست که سیر‌های ذهنیم رو بنویسم. بهم گفت که خیلی داری تلاش می‌کنی دنیای بیرونت و نسبت خودت رو باهاش با ابزار تعقلت حلاجی کنی. گفت خوبه در کنار عمل کردن به  گزاره‌هایی که عقلت داره برات تجویز می‌کنه، یه وقتی هم سر شناخت خود این سورس تجویز کننده‌ بذاری. گفت ذهن خیلی بایاس داره به وضعیت کنونی و هنگامی که داری الان، از گذشتت برای من تعریف می‌کنی با عینک الانت داری مسیری که رفتی رو تحلیل می‌کنی و باعث میشه نتونی بفهمی که قبلا دقیقا چطور فکر می‌کردی. در نتیجه خیلی سخت میشه که نتیجه‌ی تفکراتت رو درست تحلیل کنی و تعقلت رو هم بشناسی. بهم گفت شروع کن به نوشتن که در نوشتن معجزه‌ای هست. سخت هست ولی وقتی شروع کنی بنوشتن، بعد‌ها وقتی که بر میگردی به نوشته‌هات، خیلی دقیق، خودِ اون لحظت رو می‌بینی. کاری که بهت اجازه می‌ده که خودت رو جدا از آنچکه الان از خودت ساختی ببینی و بهت کمک خواهد کرد که این منبعی که بهت می‌گه چی کار بکن و نکن رو بهتر بشناسی. اما خب نوشتن کار سختی بود و ازش طفره می‌رفتم. هر هفته که ریحانه رو می‌دیم ازم جویا میشد که شروع کردی یا نه که قاعدتا نکرده بودم. نهایتا یک جایی برای فرار از حس شرمندگیِ انجام ندادن، شروع کردم به نوشتن، نوشتن افکارم و اونطور که زندگی رو می‌بینم و تعریفی که از خودم دارم. بعد از مدتی راه افتادم. هر بار که می‌نوشتم انگار یک جلسه‌ی تراپی بود برام. اما دستآورد نوشتن چیزی بود که اصلا فکرش هم نمی‌کردم.حدود یک سال از نوشتن‌های افکار و اعتقاداتم گذشته بود که به طور شگفت‌انگیزی تجربه‌های فکری که در اوایل دفترم نوشته بودم رو حس می‌کردم که یکی دیگه نوشته. بحث تغییر منظورم نیست بلکه اصلا نگاهم جور دیگه‌ای بود. بعضی‌هاش برام واقعا شگفت انگیر بود و به خودم احسنت می گفتم از نوشته‌هایی که خلق کرده بودم و یک سری‌هاش هم برام مبهم بود و نمی‌فهمیدم که اصلا چی می‌خواستم بگم. نتیجتا به خودِ تعقلم و این مصطفایی که می‌خواد این مسائل رو حل بکنه شک کردم. می‌فهمیدم که می‌فهمم اما انگار در خصوص یک سری موضوعات کلی زندگی انگار نمی‌تونستم بفهمم. این دوره دقیقا همراه شده بود به درک محدویت‌های روش علمی سر پاسخ به سوال‌های اساسی زندگی. شک کردن به قوه‌ی تعقلم و تجویز‌هایی که برام می‌کرد، منو وارد یک دوره‌ی جدید کرد. تا قبلش بعضی وقت‌ها به راهی که انتخاب کرده بودم شک می‌کردم اما الان به مصطفایی که می‌خواد انتخاب بکنه شک داشتم. پس اینجا چی میشه دیگه؟ جنس ترس متفاوتی رو داشتم تجربه می‌کردم. نتیجتا یک شک و ابهام دیگه به زندگیم اضافه شد. هرچند یک معناداری ریشه‌داری رو در زندگی حس کرده بودم که این ترس‌ها و شک به خودم نمی‌تونست اونها رو در من کمرنگ کنه. شایدم نمی‌خواستم باور کنم که ممکن هست این حسِ معنا‌داری هم ساخته‌ی ذهن و افکارم باشه. حس می‌کنم به خاطر همین، رگه‌هایی از مذهب متعارف رو دنبال می‌کردم و احتمالا اونو متناظر با اون معنا‌داری در زندگی در می‌دونستم. در هر صورت با توجه به خیری که در حرکت دیده بودم، حرکتم رو به ترس‌هام گره نزدم و باز هم به روالی رفتم که با توجه به داشته‌هام فکر میکردم که درسته. شروع این مرحله مصادف شد با دو تا تغییر جدید:الان دیگه در اواخر سال ۱۳۹۸ هستیم. هلدینگ هزاردستان تصمیم گرفت بنا به مصالحی به چهار شرکت شکسته بشه. تا قبل از این محصولات متفاوتی که در سازمان وجود داشت در قالب قبیله‌هایی در یک سازمان کار میکردن و تیم امکانات هم به تمامی اینها به صورت یک‌پارچه سرویس میداد. با توجه به اینکه اولین محصول شرکت هم اپ مارکت کافه بازار بود یه جورایی ما همیشه می‌گفتیم که داریم در شرکت کافه بازار کار می‌کنیم اما خب در واقع داشتیم برای کل هلندیگ کار می‌کردیم.  بعد از این تصمیم، تیم‌های مرکزی که به همه‌‌ی این محصولات سرویس‌ می‌دادن باید شکسته میشدن و هر محصول مثل یک سازمان مستقل، خودش رو باید اداره می‌کرد. سر همین تصمیم، به من گفته شد که تیمت رو که الان حدود ۱۲ نفر کارشناس هست و حدود ۳۰ نفر مسئول طبقات، بین این چهار شرکت تقسیم کن و خودت هم بگو کدوم شرکت میری. اون موقع شرکت حدود ۱۴۰۰ نفر شده بود و اسکیل موضوعاتی که داشتیم خودمون رو براش آماده میکردیم ۵۰۰۰ نفر بود. اما با این تغییر، باید برای یک شرکت حداکثر ۳۰۰ نفری برنامه‌ریزی میکردم. من داشتم دور خیز میکردم برای حل سوال مربوط به برنامه‌ریزی استراتژیک اصولی برای تیم امکانات، اما برای شرکت ۳۰۰ نفره دیگه امکان این دست حرکت‌ها وجود نداشت و یک برگشت به عقب بود برام. پس از دوتا انگیزه‌ی اصلیم که یکیش مربوط بود به ایجاد یک بست پرکتیس مدیریت امکانات در ایران، دیکه باید خداحافظی می‌کردم و انگیزه‌ی دوم هم که به جاهای خوبی رسونده بودیمش و می‌دونستم که با رفتن من چیزی تغییر خاصی نمی‌کنه و امکان بلند‌پروازی‌ها هم دیگه محدود خواهد شد. یک هفته مرخصی گرفتم که برم فکر بکنم. خوشبختانه متغیر‌هایی که باید بر اساس اونها تصمیم می‌گرفتم کم بود. فقط باید اینو بررسی می‌کردم که آیا واقعا ادامه دادن این دو تا انگیزه‌ي کاریم با شرایط جدید امکان‌پذیر هست یا نه. برگشتم و استعفا دادم فقط قول همکاری دادم تا پا گیری این تیم‌ها در شرکت‌ها بمونم. کلا شرایط عجیبی بود. دقیقا در همین حین استعفای من، کرونا هم شروع شد. وضعیت عجیبی که کل جامعه رو در شُک وارد کرده بود. برای من، ابهام اینکه کار بعدیم چی میشه، شده بود قوز بالا قوز:) هیچ شکی نداشتم که تصمیم درستی گرفته بودم. چون می‌دونستم که انگیزه‌ی اصلی کاریم چیه و وقتی نباشه انگار نمی‌تونم صدمو بذارم که اینو اخلاقی نمی‌دونستم. حدود شش ماهی در شرکت موندم و بعد جدا شدم. هرچند وسطش از ترسِ ابهامات بعدش داشتم از تصمیمم پشیمون می‌شدم. کلا این فیلد کاری که من حدود شش سال و نیم در اون تجربه کسب کرده بودم و با مختصاتی که ما کار رو پیش برده بودیم فکر می‌کردم که در بازار کار متقاضی نداشته باشه که بتونم انگیزه‌‌هامو اونجا دنبال کنم. از طرف دیگه فرهنگ کافه بازار هم چیز عجیب و خواستنی بود و می‌دونستم که مثلش رو پیدا نخواهم کرد. جدا از اینها، اعتباری که در شرکت به عنوان یکی از نفرات قدیمی به دستش آورده بودم احتمالا جایی دیگه پیداش نمی‌کردم. اما همه‌ی اینها چیزی نبود که بخوام مبنای تشخیص درست و غلطی که داشتم رو زیر پا بذارم که نهایتا شد یک خداحافظی تلخ از کافه بازار…شک به خودم و تراوشات عقلیم، از دست دادن کار و ابهامات معیشتیم، شروع افسردگی شیوا و البته کرونا زندگی رو برام بد جور بهم گره زد. اما بازی زندگی هیچ وقت قابل پیش‌بینی نیست…</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 02:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم: گریزی به آنچکه تا روز آخر در کافه بازار دنبال کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-pqsbmnkukrra</link>
                <description>قرار بود که در این نوشته به نقل داستان‌هام با گروه‌های کاری خدمات رفاهی و حراستی بپردازم. اما خب بعدش فکر کردم با وقفه‌ای که ایجاد میشه احتمالا انسجام مطالب رو پیش شما کم کنه. به خاطر همین تصمیم گرفتم که همون داستان چالش‌های هویتی خودم رو تا امروز ادامه بدم و بعد برم سراغ سرفصل‌های موضوعی، هرچند در این نوشته به یک سری از اقداماتم اشاره‌ی کوتاهی خواهم کرد.رسیده بودیم به اواخر سال ۹۷. نهایتا دو تا مسئولیت شخصی که برای خودم تعریف کرده بودم رو داشتم با انرژی تمام ادامه می‌دادم. اما داستان‌هایی پیش اومد که نهایتا باعث شد سال ۹۸ بشه آخرین سال مسئولیتم در کافه بازار. قبل از اینکه بگم چی اتفاق‌هایی باعث شد مسیر کاری من از کافه بازار جدا بشه سعی می‌کنم آنچکه در راستای این دوتا مسئولیتِ فردیم تا آخرین روز حضورم در کافه بازار بهش دست پیدا کرده بودم رو بهش اشاره می‌کنم. خلاصه‌ای از عملکردم و نقد به خودم:در خصوص ایجاد یک بست پرکتیس مدیریت امکانات داشتم دانش عمومیم رو بیش‌تر می‌کردم. عضویت در IFMA منو به یک بانک دانشی وصل کرده بود و داشتم می‌فهمیدم که این شاخه چی هست اصلا. با حمایت کافه بازار در دو تا کنفرانس بین‌الملی  حوزه شرکت کردم و از یک سری شرکت‌های خارجی بازدید کردم. دیگه داشت یک ذهنیتی از این حوزه در من شکل می‌گرفت اما اینکه چطور بیارمشون تو کار هنوز برام مشکل بود. با ادبیات مدیریت استراتژیک در این حوزه داشتم آشنا می‌شدم و حس می‌کردم که وجودش چقدر مهم و اثر بخش هست برای سازمان‌ها. اما برای سازمان ما که به خاطر عدم قطعیت‌های فراوانش افقی بیش‌تر از شش ماه تا یک سال رو برای خودش نمی‌تونست تصویر کنه برنامه‌ریزی استراتژیک رو چطور می‌تونستیم سمتش بریم؟ وقتی برنامه‌ریزی استراتژیک برای خود بیزینس هسته انگار وجود نداره، برنامه‌ریزی استراتژیک برای حوزه‌ی امکانات که دیگه انگار اصلا محلی از اعراب نداره. اما این به این معنا نبود که انتظاری هم وجود نداشت. انگار استراتژیِ سازمان، استراتژی نداشتن بود و ما بر اساس این استراتژی باید استراتژی هم عرضش رو در مدیریت املاک و امکانات سازمان پیاده می‌کردیم. صورت مساله‌ای که برای منِ اون سال‌ها حل کردنش خیلی سخت بود. مخصوصا اینکه این دست موضوعات تمرکز نیاز داشت و ما غرق شده‌ بودیم با کوهی از کارهای عملیاتی مربوط به توسعه‌ی دفاترمون. در طی این چند سال تیم ما ۱۲ قرارداد اجاره بسته بود و حدود ۱۰۰۰۰ متر فضای اداری رو به صورت پراکنده بازسازی کرده بودیم. بدون اسناد استراتژیک، تصمیم‌گیری‌ها خیلی حداقلی و صرفا با چانه‌زنی اتفاق میوفتاد که بسیار انرژی‌بر و سست بودن. با بزرگ شدن شرکت، تغییرات هزینه‌بر‌تر شد و بدون اسناد بالا دستی، رسیدن به توافق سر ایجاد تغییر بسیار سخت‌تر شد. اما من قصد کرده بودم که یک ساختار سیستماتیک در حوزه‌ی مدیریت امکانات و املاک سازمان رو ایجاد کنیم. سر همین، روی چیزی تمرکز کردیم که یکم سر و تهش دست و خودمون بود و اونم عملیات روزانه‌ی دفاتر بود. موفق شده بودیم که تا حدِ خوبی سطح سرویسِ دفاتر کاریمون رو استاندارد کنیم و این سطح توافق شده رو با نوسان حداقلی به دست کاربران نهایی فضای کار برسونیم. کارهایی که در این زمینه انجام دادیم یکیش استخراج فرآیند‌های چرخش کار در تیم امکانات و پیاده سازی این فرآیند‌ها روی پلتفرم‌های آنلاین بود که امکان جمع‌آوری اطلاعات ورودی برای شاخص‌های عملکردی تیم رو مهیا می‌کرد. با برقرار کردن سنسور‌های دما، تهویه و صوت یک سطح سرویس‌دهی با ثبات و قابل قبولی رو فراهم کرده بودیم. با تدوین برنامه‌های نگهداری پیش‌گیرانه و پیش‌بینی کننده، داون تایم‌ها رو حداقل کردیم و هزینه‌های تعمیرات و نگهداری رو بهتر مدیریت می‌کردیم. با ایجاد یک آشپزخانه با ظرفیت تولیدِ میان‌وعده‌ برای ۸۰۰ نفر در روز، تونستیم یک استاندارد بالا رو تغذیه‌ی سازمان ایجاد کنیم. در ساید نفرات و ساختار سازمانی تیم، با توجه به زیرساخت‌های خوبی که در سازمان وجود داشت موضوع تیم‌داری به خوبی پیش می‌رفت. ساختار OKR که در سازمان رایج بود رو تلاش کردیم برای تیم امکانات هم اجرایی کنیم که باعث مدیریت عملکرد بهتر تیم شده بود. با اجرایی کردن سامانه‌ی ارزیابی عملکرد ۳۶۰ درجه، ساختار بهتری رو برای ارزیابی کارمندان فراهم کردیم. الگوهای رشد و مسیر شغلی رو بر اساس شایستگی‌ها برای یک سری پوزیشن‌های با نفرات بالای تیم تدوین کردیم (هرچند فرصت کامل اجرایی شدن رو دیگه پیدا نکردیم). پلن‌های آموزشی خوبی برای تیم چیده شد و بچه‌های تیم با توجه به مسئولیت‌های جدید و حجم کارهایی که قابل مقایسه با قبل نبود، رشد داده شده بودن. البته در استخدام‌ها و قطع‌ همکاری‌ها جاهایی هم اشتباه داشتم. هرچند تلاش کردم از اونهایی که بعدا به اشتباه قطع همکاری کردیم عذرخواهی بکنم. نهایتا این جنس تجربیاتی که خلق کردیم باعث شد که تیم مدیریت امکانات و املاک شرکت تیمی قوی در اجرا بشه. ضعف من در حل مساله‌ی برنامه‌‌ریزی استراتژیک، تیم رو به سمت صرفِ عملیات پیش برد. در راستای این ظرفیتی که در عملیات ایجاد کردیم، کارهای عملیاتی دیگه‌ای که به حوزه‌ی کاری ما ربطی نداشت رو هم به عهده گرفتیم مثل انجام کلیه‌ی خرید‌های شرکت، برگزاری ایونت‌های سازمان، کادوهای شرکتی و مورد بی نهایت دورِ دیگه، انجام عملیات تصویر‌برداری خیابان‌های ایران برای محصول جدید سازمان ( محصول نقشه به نام بلد).دفاتر خوشگلی داشتیم اما چون از یک برنامه‌ریزی منسجم شکل نگرفته بود، نتونسته بودیم ماهیت برنامه‌ریزی دفاتر رو تبدیل به یک سیستم پویا بکنیم که به صورت ارگانیک رو به جلو باشه. به عبارتی دیگه دفاتر ما بر اساس الگو برداری از شرکت‌های پیشرو در جهان شکل گرفته بود و در طول زمان بر اساس نیازمون اونها رو انطباق داده بودیم اما چون یک صرف یک مدیرت واکنشی رو پیاده سازی کرده بودیم، نتونستیم ساختاری رو ایجاد کنیم که ایجاد فکر و ایده بکنه و دفاتری شکل بدیم که به صورت ادامه‌دار و سیستمی ارزش‌‌ها و منافع سازمان رو حمایت کنه.در مسئولیت دومم در خصوص نیروهای خدمات رفاهی هم دست‌آورد‌های خوبی خلق کردیم. ما جنس کاری نیروهای خدمات رفاهی رو یک جورایی تغییر دادیم. به صورت خلاصه ما اونها رو به عنوان کارمندان فرانت سرویس تیم امکانات تعریف کردیم. هر طبقه رو به یک نیروی خدماتی اختصاص دادیم. اگه کسی مشکلی داشت می‌تونست مستقیما به اونها منتقل کنه. برای اونها فضایی رو در طبقه اختصاص دادیم. تمامی تیکت‌هایی هم که از نفرات هر طبقه در خصوص مشکلات مربوط به آفیس مطرح میشد اول به دست نیروی خدماتی اون طبقه میرسید و اون نفر درخواست رو به تیم هلپ دسک امکانات منتقل می‌کرد. مسئول بازرسی‌های اولیه‌ی تجهیزات اداری هر طبقه هم با اونها بود. برای اینکه اونها بتونن از پس این کارها بربیان و از همه مهم‌تر اعتماد به نفس این ارتباط رو داشته باشن کلاس‌های جانبی براشون در نظر گرفتیم و توانایی‌های اونها رو رشد دادیم. نهایتا اسم این نفرات رو که کارهای دیگه‌ای رو در کنار کارهای نظافتی انجام می‌دادن گذاشتیم مسئول طبقه. الگویی که به شدت کار کرد. ما در واقع برای اینکه بتونیم حقوق این دوستان رو بالا ببریم و این افزایش حقوق معنا‌دار باشه از دید سازمان، مسئولیت‌های اونها رو گسترش دادیم. اما چیزی که در عمل متوجه شدیم این بود که این تغییر حسِ بسیار خوبی رو به کارمندان سازمان منتقل کرده بود. مسئولین طبقه مثل یک برادر و خواهر بزرگ‌تر نفرات طبقشون رو توجه می‌کردن. انگار فضای فیزیکی شرکت که به دنبال ایجاد حال خوب برای کارمندان بود، یک روح پیدا کرده بود و مسئول طبقه‌ها در انتقال این حس خوب به کارمندان در مواردی حتی قوی‌تر از هزینه‌های میلیاردی که کرده بودیم عمل می‌کردن. این ایده‌ای که در کافه بازار پیاده سازی کردیم رو به نوعی بزرگ‌ترین دست‌آورد کاری خودم در اون دوره تلقی می‌کنم. ایده‌ای که سطح زندگی گروهی رو به شدت با تغییر مثبت مواجه کرد و از اون طرف یک تجربه‌ي فضای کار متفاوتی رو برای کارمندان شرکت خلق کرد. یک ایده‌ی برد-برد.انگار دو تا دلیلی که برای حضورم در کافه بازار تعریف کرده بودم داشت خوب پیش می‌رفت اما در خلوتم می‌گفتم آیا این همون مسیری هست که باید طی کنم؟ آیا کار بهتری نیست که سرش انرژی بذارم؟ این وقت گذاشتن روزی۱۰- ۱۲ ساعت آیا ارزشش رو داره؟ آیا واقعا اینها باید معنا بخش زندگیم باشه؟معمولا دو وجه در کار وجود داره که جدا از انگیزه‌های فردی باعث میشه آدم‌ها خیلی انگیزه‌های پشت انتخاب‌های کاریشون رو شخم نزنن. یکی جایگاه اجتماعی که از طریق اون شغل به دست‌ آورده و دیگری هم انگیزه‌های مادی. این کاری که داشتم خیلی جایگاه اجتماعی به خصوصی برام نداشت که بعدا فهمیدم که چه موهبتی بود برام. کسی قبلا به گوشش این کلمه‌ي مدیریت امکانات نخورده بود. به خاطر همین اینکه مدیر امکانات هستم در دنیای بیرون شرکت برام ارزش و جایگاهی نمی‌آورد. مثلا در جمع فامیل ازم می‌پرسیدن که کارت چیه، یکم توضیح می‌دادم و طرف نگاه می‌کرد و حس می‌کردم که متوجه نشده( قاعدتا منم اون موقع‌ها خیلی خوب توضیح نمی‌دادم) و بعد می‌گفت همون مدیر ساختمونی؟ که می‌گفتم نه اونطور و جفتمون بی‌خیال میشدیم از ادامه‌ي بحث:) خلاصه این جنس کاری خیلی به وجهه‌ی اجتماعی من کمکی نمی‌کرد. در خصوص انگیزه‌های مالی دو تا موضوع پیش اومده بود: یکی اینکه کلا خیلی آدم مادی نبودم و آرزوهای مالی خاصی نداشتم و بعد با توجه به درآمد خوبی که کسب کرده بودم انگار به سقف موقعیت مالی که انتظارش رو داشته بودم رسیده بودم. انگار وقتی هم که بهش می‌رسی دیگه جذابیتش رو از دست می‌ده.خلاصه انگار صرف دو تا انگیزه‌ی شخصی که برای خودم تعریف کرده بودم و داشت منافع شرکت رو هم تامین میکرد، منو در شرکت نگه داشته بود. انگیزه‌‌هایی که بر اساس یک سیر تفکر منطقی و عقل‌ورزی بهشون رسیده بودم. اما هر تفکر منطفی با یک سری پیش‌فرض شروع می‌شه، پیش‌فرض‌هایی که با تغییرش، کل سیر تفکر رو تحت تاثیر قرار می‌ده. پیش‌فرض‌های که لزوما نمی‌تونه در دامنه‌ی عقل‌ورزی قرار بگیره. سر همین زیرپام هنوز سفت نبود و هر چند وقت یک بار به مسیری که داشتم طی می‌کردم شک می‌کردم. آشنایی من با آدم‌های خانه‌ی عماد یکم دوباره پیش‌فرض‌های منو قلقلک داد. انگار ایجاد یک حرکت جمعی و جزوی از اون بودن رو دوباره داشت برام مطرح می‌کرد. هرچند یک اتفاق به ظاهر ساده کل زمین بازی رو برام عوض کرد…</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 15:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهار- تجربه‌ی مجدد تهی شدن و پیدا کردن یک راه فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-k4dfouxngjkf</link>
                <description>حسِ تهی شدن رو برای بار دوم داشتم تجربه می‌کردم. مقصدی که برای شرکت در ذهنم تصور کرده بودم، قسمتِ عمده‌ی انگیزه‌ی حرکت و تلاشم در کافه بازار رو شکل می‌داد. حالا که اون مقصد رسیدنی نیست دیگه چی باقی می‌مونه برام؟ این جنس تجربه رو در دوران سربازی هم تجربه کرده بودم اما شاید درست درکش نکرده بودم و نیاز داشتم که دوباره تکرارش کنم. من در دوران سربازی، همون طور که در نوشته‌ي اول یه گریزی بهش زدم، به قوه‌ی تشخیص و قضاوتم در قبال دیگران و در مقیاس بزرگ‌تر در خصوص جامعه شک کرده بودم. این قوه‌ی تشخیص و تحلیل چیزی بود که قسمت عمده‌ي هویت منو شکل داده بود. حتی به نظرم عزت نفسم هم از اونجا نشات می‌گرفت. دوران سربازی باعث شد این تهی شدن از باور‌هایی که به خودم داشتم رو کاملا تجربه کنم، هرچند که نتونسته بودم باهاش به صلح برسم. انگار یک حس ضعف بهم می‌داد. می‌فهمیدم که موضوع با ارزشی هست اما نمی‌دونستم چطور باید با حس هیچ بودن سر کنم. وجه دیگه‌ای هم که نمی‌ذاشت با این حسن تهی شدن به صلح برسم و بپذیرمش، در هم آمیختگیش با یک حس تنهایی عمیق بود.سال‌های اول حضورم در کافه بازار، انگار یک فضای ایده‌آل برای مصطفای قبل از سربازی بود. برای مصطفای بعد از سربازی، که نتونسته بود با حس‌هایی که در حال تجربه بود کنار بیاد، کافه بازار یک شرایطی رو فراهم کرد که به الگویِ فکری‌ای که از قبل باهاش آشنا بود، برگرده. همون الگویی که نسبت به اجتماع قضاوت داشت و نسخه می‌پیچید. انگار شرایط پذیرش ضعف مطلقم رو در مقابل هستی نداشتم و باید یک راه گریزی پیدا می‌کردم. به تعبیر عرفا انگار هنوز منی وجود داشت. نتیجتا در ۳-۴ سال اول کافه بازار دوباره برگشتم به مصطفای قبل از سربازی. اما فرقی که این دوران با دوران قبل از سربازیم داشت این بود که در شرایطی قرار گرفتم که این افکار و نظر‌ها من رو به حرکت انداخت. وقتی حرکت می‌کنی انگار آنچه در ذهنت هست وجه بیروی پیدا می‌کنه و می‌تونی تماشاش کنی. انگار تا وقتی در ذهنت هست با اینکه فکر می‌کنی می‌دونی چی در ذهنت داره می‌گذره، اما انگار نمی‌دونی. تفکراتِ محض، احاطه شده با یک سیستم عصبی خیلی پیشرفته هستن که شاید نشه درست درکشون کرد. اما وقتی تبدیل به عمل میشه مثل این می‌مونه که تفکراتت رو به بیرون از خودت پرتاب کردی و اونجاست که می‌تونی درست ببینیش و نقدش کنی. این بزرگ‌ترین درسِ دوران کافه‌بازار برای من بود و منو به وزن عمل و حرکت داشتن از یک زاویه‌ی نو آگاه کرد. این فعلیتی که از خودم نشون دادم باعث شد که افکارم عمق بیش‌تری بگیره و منو بفرسته مرحله‌ی بعد.این رفت و برگشت‌های بین دنیای درون و برون، نهایتا منو به اینجا رسوند که ایجاد اثر در راستای تحقق جامعه‌ی آرمانی، با تفکر جمعی و سازمان‌دهی گروهی شدنی نیست. حتی اگه یک حرکت جمعی هم شروع بشه، با توجه به درگیر شدن امیال انسانی و پیچیدگی‌های روابط انسانی از مسیر خودش گمراه میشه. انگار دست‌یابی به یک سطح پایدار اجتماعی در ایران، آنچکه در بعضی نقاط جهان شاهدش هستیم، شاید سال‌های زیادی زمان بخواد و شکل دادن فعالیت‌های گروهی فعال، احتمالا تاثیری در سرعت این انتقال نخواهد داشت. خودِ این دست کارهای تشکلی هم شاید با شکل دادن بدعت‌هایی به مشکل اضافه کنه. فکر کردن به فراتر از ایران و در مقیاس جهانی برام حتی قابل آرزو پردازی هم نبود. هرچند این نگاه در سال‌های بعد دست‌خوش تغییر شد.در این مرحله به حد دوران سربازی تهی نشدم و هنوز وزنی رو بر نتیجه‌ی عملم و ایمپکتی که می‌خوام خلق می‌کنم قائل میشدم یا به عبارتی هنوز برای خودم فاعلیت در نظر می‌گرفتم. حد تخیل‌پردازی و عمل‌ورزیم رو دوباره محدود کردم به خودم. دنیای من دنیای خلوتی شد. انتظارم از دنیای بیرون کم شد. اینکه چی در ذهنم گذشت و چه منطقی رو دنبال میکردم رو شاید در یک متن دیگه بهش بپردازم. آنچکه که اینجا پیش‌برنده شد و انگیزه‌ی حرکت رو شکل داد دیگه حمید شکاری نبود (چون از شرکت رفته بود)، اون ایده‌های آرمانی در خصوص جایگاه در شرکت در جامعه نبود، بلکه حرکت در راستای کمرنگ کردن کاستی‌هایی شد که در اون سه- چهار سال با پوست و گوشت کاملا حس کرده بودم.  کششی که دیگه انگار خیلی عقل‌ورزی نمی‌خواست و برام خیلی طبیعی جلوه می‌کرد.این کاستی‌ها یکیش این بود که نگاه درست و اصولی به مدیریت املاک و امکانات سازما‌ن‌ها وجود نداشت. در فضای کسب و کار ایران به علت نبود این شاخه از مدیریت، هزینه‌هایی زیادی به اقتصادِ شرکت‌ها و جامعه در حال تحمیل شدن بود. اینکه این شاخه چه ارزش‌آفرینی‌هایی می‌تونه خلق بکنه، گنگ بود و نتیجتا این شاخه از مدیریت در ایران مغفول مونده بود. برای جا انداختن این شاخه‌ی مدیریت در ایران، کار مطالعاتی رو مفید می‌دونستم اما شکل گیری یک بست پرکتیس در این حوزه رو مفیدتر می‌دیدم. جایی که مطالعات بتونن خودشون رو در عمل به نمایش بذارن. این شد انگیزه‌ی اول من. انگیزه‌ی دومِ من، که برام پر رنگ‌تر از انگیزه‌ی اول بود، شد تلاش برای کمرنگ کردن درد و رنج‌های یک سری از آدم‌ها در گروه کاری به اصطلاح کم مهارت، که در این چند سال در معرضشون قرار گرفته بودم. انگار یک مسئولیت و رسالت در کم کردن ملالت این گروه کاری برای خودم در نظر گرفتم. چرایی ایجاد بست‌پرکتیس حوزه‌ی امکانات و املاک به نظرم روشن هست. در ادامه به چرایی وزن گرفتن این گروه کاری می‌پردازم.در اون زمان موقعیت‌ برون‌سپاری موضوعات نگهبان‌ها و نیروهای خدماتی رو نداشتیم. در نتیجه مستقیم اونها رو استخدام می‌کردیم. چالشی که داشتیم این بود که اغلب این دوستان رزومه‌های درستی نداشتن. وقتی هم که بک گراند چک می‌کردیم اکثر سازمان‌ها نکته‌ی خاصی رو منعکس نمیکردن چون می‌دونستن شرایط بازار کار خراب هست و به خاطر حس ترحمی که داشتن دوست داشتن که این بنده‌ خداها زودتر کار پیدا کنن. مگر اینکه طرف آسیب خیلی جدی ایجاد کرده بود که اون وقت یک سری اطلاعات میدادن که البته خیلی نادر بود. به خاطر همین مصاحبه‌ها کلا برامون یک هندونه‌ی در بسته بود. حالا بعدها کارهایی رو کردیم اما خب تا ۳ سال اول صرفا تنها ابزاری که برای ارزیابی داشتیم مصاحبه‌ی استخدامی بود. اینکه استخدام هم می‌کردیم و بعد اگه مناسب نبود باهاش قطع همکاری کنیم بسیار پر هزینه بود. به خاطر همین باید مصاحبه‌ها رو جوری پیش می‌بردیم که به نفرات قطعی برسیم. کاری که اون موقع می‌کردم این بود که کل زندگی کاندیدای استخدام رو باهاش مرور می‌کردم که یک شناختی نسبت بهشون پیدا کنیم. یکم غیر حرفه‌ای بود و مصاحبه مثل یک جلسه‌ی روان‌کاوی بود. با توجه به شرایط سخت‌گیرانه‌ای که داشتیم مجبور بودیم تعداد زیادی مصاحبه کنیم. خیلی از اون دوستانی که می‌اومدن برای مصاحبه خیلی خجالتی و با اعتماد به نفس به شدت پایین بودن. باید شرایط رو جوری مهیا می‌کردم که به حرف بیوفتن. وقتی فضا براشون امن میشد دیگه من خیلی پیش‌برنده‌ی مصاحبه نبودم و اونها شروع می‌کردن به باز کردن سفره‌ی دلشون.در طول مدتی که در ایران بودم حدود ۹۰۰ مصاحبه انجام دادم. در طول این مصاحبه‌ها انگار داشتم با زندگیِ اونها زندگی می‌کردم. قاعدتا خیلی از این دوستان اسخدام نشدن اما انگار درد‌‌ها و سختی‌هایی که داشتن تجربه می‌کردن رو پیشِ من جا گذاشتن. مصاحبه‌هایی رو به یاد میارم که در طول مصاحبه با مصاحبه شونده زار زار گریه کردیم. هرچند مصابحه‌هایی هم داشتیم که از شدت خنده‌هامون نتونستیم مصاحبه رو تموم کنیم:) تجربه‌های عجیبی بود. انگار منو دردمند کرد. خوبه از نفراتی که در این سال‌ها از تیم مدیریت امکانات با هم مصاحبه‌ها رو انجام دادیم یک یادی بکنم: حسین نجار، محسن حسن‌زاده، امیرحسین رجبی، فروزان قربانی، سجاد مدنی، سروش پرکم، الهام علیمردانی، طلیعه ولی‌پور و زهرا سرفرازی.وقتی که اهداف زندگیم محدود به خودم شد، کم‌رنگ کردن این کاستی‌ها معنای زندگیم شد. اما در خلوتم هنوز از راهی که در حال سپری کردن بودن دلم قرص نبود، هرچند پام قرص بود. در طی این مسیر حواسم بود که این رویکردهام تبدیل به یک نمایشِ اثربخشی نشه. خیلی برام مهم بود که تلاش کنم که نیت‌هام نا خالص نشه. سر همین برای مدیریت بهتر خودم، ترجیح دادم که این افکار پیش خودم بمونه. در شروع این مسیرِ جدید، زندگیم با شیوا هم شروع شد. شیوا زمین تا آسمون با من فرق داشت. با همین زاویه‌ی نگاهِ دیگه‌ای که به زندگی داشت به من کمک کرد که یکم روی زمین راه برم و وزن عمل کردن برام زیاد بشه و وزن فکر کردن کم‌تر. در همین قیل و قال با بنیاد خیریه‌ی خانه‌ی عماد از طریق حمید آشنا شدم. خانه‌ای که خودش داستانی الهام بخشی داره. فقط در همین حد که یک سری انسان‌های پاک با محوریت زینب آذرمند، یحیی شامخی و خانوم شهیدی یک حرکت جمعی رو شکل داده بودن برای کم کردن کردن سختی‌ها و مشکلات خانواده‌هایی که در مناطق دور دست، کودکانشون باید عمل‌های جراحی مربوط به پیوندهای مغز استخوان و پیوند اعضا انجام می‌دادن. ارتباطی که من باهاشون شکل دادم در پس ذهنم باز هم غوغا‌هایی به پا کرد اما انگار دیگه انرژی‌ای برای بر هم‌زدن افکارم نداشتم. اونها داشتن حرکت جمعی شکل می‌دادن…آشنایی با اونها انگار قرار بود منو به یک سفر درون دیگه وارد کنه، چالش‌هایی که انگار تمومی نداشت:) اما دیگه حرکتم رو معطوف به ذهنم نکردم…شروع این نوشتار از سال ۱۳۹۲ شروع شد و الان رسیدیم به اواخر سال ۱۳۹۷. شرکت از ۱۰۰۰ نفر عبور کرده و جدا از حجم مسئولیت‌هام، سفر افکارم هم متوقف نشده. فعلا یک وقفه‌ای در شرح این سفرهام می‌ندازم. در نوشتار بعدی به موضوعات نیروهای خدمات رفاهی و کارهایی که در ارتباط با اونها انجام دادیم، می‌پردازم. موضوعاتی که شاید بیش‌تر به درد کسایی بخوره که با نیروهای به اصطلاح کم مهارت همکاری می‌کنن. دوباره به خودم باز خواهم گشت.پایان قسمت چهارم.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 23:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان زندگیِ حرفه‌ای من - قسمت سوم- شروع چالش با ماهیت ارزش‌آفرینی شرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-zl1mtpuobwdo</link>
                <description>شرکت با سرعت باور نکردنی داشت رشد می‌کرد. ظرف سه سال از ۲۰ نفر به حدود ۳۰۰ نفر رسیده بودیم. دفتر مرکزی رو سر یه داستانی به صورت ضربتی به یه ساختمون ۴۵۰۰ متری در سعادت‌آباد منتقل کردیم. جا‌به‌جایی که در یک آخرِ هفته، با حدود ۴۰ تا کامیون انجام شد. کارِ شبانه‌روزی‌ای که بیش‌‌ترِ بارش رو دوش محسن حسن‌زاده و حسین نجار بود. کلا ماجرایی بود. تجربه‌ها و چالش‌های مربوط به اجاره کردن ملک‌ها در تهران رو هم در یک متنی جدا بهش خواهم پرداخت؛ چالش‌هایی از قبیل پیدا کردن ملک‌های مورد نظر، ایجاد ابزار‌های تصمیم‌گیری برای انتخاب بین‌گزینه‌ها و نهایتا ماجراهای مذاکرات با مالکین و نهایی کردن قرارداد‌ها. این منتقل شدن به دفتر جدید انگار سرآغاز یک سری تغییرات شد.اون حس‌ و حال‌های خوب داشت یواش یواش کمرنگ می‌شد. انگار وقتی که سازمان‌ها بزرگ میشن، این تغیرات گریز ناپذیر میشن. انگار یه دو- سه سالی زمان میخواستم که بفهمم دنیا کمی خشن‌تر از این ایده‌های آرمانیِ منه و فضای کسب و کار قاعده‌های خاص خودش رو داره. تقریبا دیگه حس می‌کردم که در فضای شرکت، صرف بنگاه اقتصادی بودن، اهمیت داره. می‌دونستم که جنس فعالیتی که داریم، داره یک سری امور رو برای مردم تسهیل می‌کنه و در حال خلق ارزش هستیم اما نمی‌تونستم خودم رو با این حرف‌ها قانع کنم. حس می‌کردم یه جای کار ایراد داره. قبل از اینکه نقدم رو بیش‌تر باز کنم دوست‌دارم دست‌آوردهامون رو یکم بهش بپردازم.کار معناداری که سازمان شکل داد پرداختن به موضوعاتی بود که به خاطر جبر سیاسی دنیا، مردم ایران رو ازش محروم کرده بودن مثل فیلتر بودن دسترسی ایرانی ها به اپ مارکت گوگل و گوگل کروم توسط گوگل در ایران. شرکت داشت به صورت لوکال روی نرم افزارهایی کار می‌کرد که زندگی مردم رو راحتتر می‌کرد و ما ازش محروم شده بودیم. چیزی هم که بعدا متوجهش شدم که به نظرم مهم‌تر از خود شکل دادن این نرم‌افزار‌ها بود، این بود که شرکت به عنوان یک پیشرو در صنعت آی‌تی، در ریل گذاری فرهنگ استارتاپی در ایران نقش اساسی بازی کرد. چیزی که به نظرم در نهایت باعث شد در حوزه اپلیکیشن ها در ایران، نه تنها چیزی از دنیا کم نداشته باشیم بلکه حتی می‌تونستیم بهشون تنِ هم بزنیم. وقتی اومدم هلند این تفاوت‌ها رو کامل به چشم دیدم. نرم افزارهایی مثل تاکسی های اینترنتی، رزور هتل و‌پرواز، اپ مارکت ها، اپ مارکت های فروش دسته دوم کالا، نقشه های مسیر یابی، سفارش آنلاین غذا و خریدِ اینترنتی رو می‌تونم بگم هیچی که کم نداشتن و تو بعضی‌هاشون هم حتی بهتر بودن. این خیلی دست آورد بزرگی هست. من به خودم میبالم و افتخار میکنم که جزئی از این حرکت ماندگار در فضای کسب و کار ایران بودم. شاید من و تیم امکانات نقشی سمت بیزینس اصلی سازمان نداشتیم اما در شکل گیری فرهنگ سازمانی جذابی که به وجود اومد سهم قابل توجهی داشتیم. این پیش‌رو بودن در کلیت سازمان، ما رو هم سوق داده بود که پیش‌رو باشیم. از ظرفیت هایی از مدیریت امکانات و املاک سازمان بهره بردیم که کاملا به روز بود و حتی یه جاهایی کارهایی کردیم که با توجه به تمامی محدودیت‌هامون بسیار نوآورانه بود. تمامی اینها باعث شد که وقتی اومدم هلند حس کنم که  حرف های زیادی برای گفتن دارم. کارهایی که ما در این حوزه استارت زدیم، به سرویس های ثانویه یک اعتباری بخشید و جریان ساز و اثرگذار در ارتقای استانداردهای فضای کار و سرویس های مرتبطش در ایران شد. اثراتی که بعد از خروجم از کافه بازار و صنعت آی تی کاملا حسش کردم. این اثر بخشی‌هایی که داشتیم و ظرفیتی که در بچه‌ها می‌دیدم این انتظار رو در من ایجاد کرده بود که ما نقشی فراتر از این‌های که خلق کردیم و در حال خلقش هستیم می‌تونیم داشته باشیم. در ادامه به تشریح چالشی می‌پردازم که این جنس دست‌آورد‌هامون رو برام کم‌رنگ کرد.در کنار این اثربخشی‌هایی که داشتیم، شرکت داشت پول درمیاورد مثل خیلی از شرکت‌های دیگه‌ی موفق. قاعدتا هنرِ مدیران شرکت پیدا کردن مسیر‌هایی بود که پول در بیاد و یک ارزشی هم خلق بشه. چیزی که داشت خوب انجام می‌شد. اما تو ذهنم اینطور بود که در این جامعه‌ی در حال گذار، اینکار رو ما نکنیم احتمالا یکی دیگه یکم بعد‌تر انجامش می‌ده. یک بدعتی که دوست داشتم شرکت سمتش پیش بره کم‌رنگ کردن آسیب‌های نظام سیاسی و اقتصادی حال حاضر کشور بود. در ادامه یکم اینو باز می‌کنم: موضوع فعالیت اقتصادی آزاد و صرف دنبال کردن سوداقتصادی توسط بنگاه‌های افتصادی رو زمانی کاملا در راستای منافع جامعه می‌دونستم که در کنارش یک نظامِ باز توزیعِ درآمد وجود داشته باشه که امکان رشد رو برای تمامیِ اعضای جامعه فراهم بکنه. منظورم از این امکان رشد برای تمامی اعضای جامعه، دسترسی به امنیت، سلامت و آموزش بود. در صورت نبود این سازو‌کار، صرف دنبال کردن سود افتصادی توسط بنگا‌ها، می‌تونه به ایجاد اختلاف طبقاتی فاحش در جامعه منجر بشه. این موضوعِ وجود اختلاف طبقه‌‌‌ی فاحش برام یک رِد فِلَگ حساب میشد. حالا که ما یک حاکمیت سیاسی نابلد داریم که نمی‌تونه این امکان رشد رو برای همه فراهم کنه، آیا فعالین اقتصادی، به آسیب‌های انباشت ثروت در دست یک گروه و تثبیت شدن طبقه‌ي ثروتمند در طول سال‌های آتی آگاه نیستن؟ انصافا مثلا می‌دیدم که حسام چقدر دست به خیره و چه کارهای ارزشمندی رو بعد از ساعت کاریش داره می‌کنه، اما آیا همه‌ي صاحبان ثروت طوری رفتار خواهند کرد که طبقات موروثی در جامعه‌ي ما شکل نگیره؟ شواهد و قرائن اقتصادی که چیز دیگه‌ای می‌گفت. حتی اگه همه‌ی صاحبان ثروت به صورت انفرادی هم می‌خواستن در جبران این کاستی‌ها بربیان، قاعدتا کار سازمانی و گروهی اثرگذاری بیش‌تری خلق می‌کرد. جدا از شرایط سیاسی و اجتماعی ایران، من نگاهم به مدل راین نزدیک بود ( در مقابل مدل آنگولوساکسون) و برای جامعه‌ی با سیستم توزیع درآمد کارآمد هم، بنگاه‌ها رو فراتر از بنگاه اقتصادی و در واقع یک بنگاه اجتماعی تعریف می‌کردم. چرا که اعتقاد داشتم که کما کان ساید افکت‌های منفی در نظام بازار آزاد وجود داره که نگاه جمع‌نگر بنگاه اقتصادی می‌تونه به کمرنگ کردن این ساید افکت‌های منفی کمک کنه. جدا از این موضوعات، شکل دادن یک الگوی عملی از روابط اجتماعی دیگر نگر هم برام اهمیت پیدا کرده بود که انگار این دیگه خیلی ایده‌آلگرایانه بود. در هر صورت با این مفروضات حس می‌کردم که یک ظرفیتی داریم که خیلی به صورت اساسی‌تر می‌تونیم خلق ارزش کنیم و شاید قبل از اون آسیب‌های بالقومون رو کم‌رنگ کنیم. یکم زیادی شد پرداختم به این موضوع:)در هر صورت ما یا نمی‌خواستیم یا نمی‌تونستیم این نگاه‌ها رو در قالب بیزینسمون بگونجونیم. حرکت‌هایی در باب کمک مثلا به زلزله‌زدگان شکل می‌گرفت اما چون اینها رو در راستای شکل دادن به برند سازمانی می‌دیدم خیلی برام خالص جلوه نمی‌کرد. من مسئولیت‌هایی فراتر از این دست‌ کارها رو بهش فکر می‌کردم. هرچند موضوعِ پیچیدگی‌های بنگاه‌داری در ایران و نیاز به تلاش‌های شبانه‌روزی برای صرفِ سر پا ایستادن، شاید اجازه‌ي گسترده کردن دامنه‌ي نگاه به موضوعات رو نمی‌داد. اما خب من از خودم و بچه‌های شرکت انتظار زیادی داشتم که ما باید چراغ خودمون رو بیافروزیم. چطور تونستیم در حوزه‌ی نرم‌افزار، نگاه ایجاد ارزش رو با کسب درآمد منطبق کنیم، چرا نتونیم تفکر نقش فعال اجتماعی داشتن در راستای کم‌رنگ‌ کردن ساید‌افکت‌هایی که اشاره کردم رو با تفکر‌های کسب درآمد پیوند بزنیم؟ وقتی که در راه کنش‌گری اجتماعی و اقتصادی قدم می‌ذاریم، چرا در کنار راحت‌کردن زندگی برای مردم، به کم کردن آسیب‌های ساختاری فکر نکنیم؟من اعتقاد به اصلاح اجتماعی از بالا به پایین نداشتم. به باورم اگه تغییری در نظام حاکم سیاسی اتفاق بیوفته بدون اینکه زمینه‌های تغییر در بدنه‌ي جامعه مهیا نشده باشه تغییر لزوما به اصلاح و رشد جامعه در بلندمدت منجر نمیشه. در این شرایط که ما منتقد شرایط اجتماعی و سیاسی بودیم، موضوعات رو اینطور می‌دیدم که باید در انجام کاری که فکر می‌کنیم درست هست آستین بالا بزنیم بدون اینکه سلامت بیزینسمون رو هم به خاطر بندازیم. حالا به چرایی این مدل نگاهم به موضوعات هم ایشالا در نوشته‌های بعدی خواهم پرداخت.نتیجتا اینقدر فضای ذهنیم از جو غالب در شرکت دور شده بود که دیگه حتی این دغدغه‌هامو مطرح نمی‌کردم. شرکت شده بود ۵۰۰ نفر و دیگه نمی‌تونستم ایده‌های آرمانیم رو توش بگونجونم. انگار وزن کارمندان هم برای سازمان کم شده بود. به نظرم جذب سرمایه‌ای که شرکت داشت بی تاثیر در این نگاه نبود. اینطور حس میکردم که سازمان یه جورایی دیگه خودش رو از کارمندان بی‌نیاز می‌دید. شرایط اینطور برام جلوه می‌کرد که نه تنها فرهنگ سازمانیمون رو نشر ندادیم بلکه انگار کم‌رنگ‌تر هم شد. شرکت یک نگاه نو رو در فضای کسب و کار ایران راه انداخته بود و ارزش‌های رو پایه گذاری کرده بود اما خب با نگاهِ اجتماع محورِ من، فاصله داشت. دیگه امید‌هام رنگ‌ باخت. انگار دوباره پرت شده بودم وسط خیابون…پایان قسمت سوم</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 14:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان زندگیِ حرفه‌ای من - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-rjwvtxp9ewsl</link>
                <description>نقشی که در سازمان بهم سپرده شده بود خیلی مبهم بود. اکثر کارها بیش‌تر از جنس رتق‌وفتقِ امور روزانه‌ی دفتر بود. انجامِ این جنس کار‌های عملیاتی برام چالشی بود. من با توجه به گذشته‌م، بیش‌تر در این مهارت داشتم که در لحظه یک کارو به طور عمیق انجام بدم. اما جنس کاریم، انجام چندین کار با درجه‌ی پیچدیگی پایین و به طور همزمان بود. به همین خاطر حس می‌کردم که خودِ عملیات، وجه دیگه‌ای از من رو داره پروش می‌ده که باعث شده بود کار برام جذاب‌تر بشه. هرچند به همین دلیل، اشتباهات زیادی هم داشتم. موضوعاتی که بعضا هزینه‌زا یا حتی دیگه مضحک بودن. شاید بد نباشه یکیش رو تعریف کنم که هم حجم نابلدی خودمو نشون بدم و هم نگاهِ ارزشمند شرکت به کارمندانش رو که علی‌رغم این اشتباهات، اعتماد و حمایت رو از من برنداشتن و اجازه‌ي رشد و یادگیری بهم دادن.همون اوایل حضورم، به پنت‌هاوس برج نگارِ ونک نقل مکان کردیم. یک واحدِ فلت هزار متری بود در طبقه‌ی بیست و سوم یکی از معروف‌ترین ساختمان‌های تهران در بهترین نقطه‌ی تهران. درِ واحد، شیشه‌ای بود که با توجه به پلانِ طبقه‌، پرایوسی رو مختل کرده بود. قرار شد که درِ اونجا رو چوبی کنیم. ارتفاع و عرض چهارچوب ۳۴۰ در ۲۲۰ سانتی متر بود که خب درِ بزرگی میشد. من رفتم پی انجامش. هیچ دیدی نداشتم از کجا، کی و چی باید بگیرم. با پرسش از اینو اون و یکم سرچ در اینترنت، یه دیدی گرفتم و یه جا رو پیدا کردم و سفارش دادم. با کلی مکافات و بدقولی‌های فراوان، بعد از سه ماه در بالاخره آماده شد. در رو به صورت کامل آورده بودن. موضوعی که بهش فکر نکرده بودم این بود که خب چطور ببریمش بالا:) نه در راه‌پله‌ها می‌چرخید و نه از در آسانسور وارد می‌شد. اون دوستانِ نجاری که اومده بودن برای نصب هی به منِ غلط انداز یه نگاه می‌نداختن و می‌گفتن آقای مهندس یه فکری بکنید که چی کارش کنیم. خبر نداشتن که خودِ مهندس دلش می‌خواد بره یه جایی بشینه گریه کنه:) خلاصه سرتون رو درد نیارم که در رو دوباره چند تیکه کردن و بعد آوردن بالا :) اما خب یادگیریم بد نبود و داشتم سریع راه میوفتادم. فضای امنی که در شرکت وجود داشت، جسارت تجربه کردن رو از آدم نمی‌گرفت. هرچند با توجه به تلاش و تعهدم، دست‌آورد‌هایی هم داشتم، مثل همین گرفتن ملکِ برج نگار که با توجه به پیچیدگی‌های بازار ملک در ایران کارِ ارزشمندی تلقی می‌شد. با گذشت زمان نقشم داشت یکم مشخص‌تر میشد. شرکت در حال بزرگ شدن بود و ما دوست داشتیم یه چیزی مثل گوگل در ایران راه بندازیم. حسام یه بار گفت که همه‌ي ما دوست داشتیم بریم گوگل، اما حالا تلاش می‌کنیم که انگار اینجا رو مثل گوگل بکنیم و حتی بهتر. فضای کارِ گوگل خاص و جذاب بود. من مسئول شده بودم که فضای کارمون رو برای کارمندانی که داشتن زیاد میشدن دلچسب کنم. هیچ آشنایی‌ای با این حوزه نداشتم اما انگیزه‌هایی که داشتم اینو به من می‌گفت که باید بهترینم روی برای شرکت بیارم. این موضوعات اینقدر برام جذاب بود که برای گذاشتن حداکثر توانم، از ارشد اقتصادِ دانشگاه شریف که آرزوی دوران نوجوانیم بود، انصراف دادم.هیچ کدوممون در شرکت نمی‌دونستیم که این داستانِ فضای کار زیرشاخه‌ی کدوم دانش مدیریت هست. به موضوعات فضای کار در ایران به صورت سیستماتیک پرداخته نشده بود. آنچکه بود یک سری موضوعات عملیاتی تحت عنوان پشتیبانی بود. در دنیا هم با کلید‌واژه‌های آفیس که سرچ میکردیم بازهم به یک سری موضوعات عملیاتی در این حوزه می‌رسیدم. پس تعریف فضای کار متناسب با سازمان‌ها و برنامه‌ریزی‌های مرتبط باهاش کجا قرار می‌گیره؟ یک سالی رو بدون عنوان دقیق سر کردم. تا اینکه حسام در یکی از بازدید‌های خودش از شرکت‌های خارجی، با عنوان شغلی فسیلیتی منجمنت آشنا شد. بهم تکست داد که برو ببین این حوزه چی هست. این کلید واژه‌ای بود که جنس کاری منو وارد فاز دیگه‌ای کرد. انگار مسئولیت من در کافه بازار این شده بود که ببینم اصلا این فسیلیتی منیجمت چی هست. شرکت‌های خارجی مستقر در ایران هم که عناوینی اینچنینی رو به کار گرفته بودن عملا اجرا کننده سیاست ها و برنامه‌های کلان سازمانشون بودن که در خارج ایران تدوین می‌شد. نتیجتا دانش تعریف استراتژی‌های مرتبط با این حوزه رو بهش دسترسی نداشتیم. هرچند به مرور داشت یه اتفاقاتی در فضای آکادمیک کشور میوفتاد. داشتیم با آزمون و خطا مدیریت امکانات رو کشف می‌کردیم، اسمی که به پیشنهاد مرضیه رسولی برای فسیلیتی منیجمنت انتخاب کرده بودیم. انگار تنهایی قدم در دنیایی ناشناخته گذاشته بودم. اگه در اون موقع در کشور ظرفیتی هم بود شاید به دلیل محدود بودن توانایی‌هام، ازشون محروم بودم، هرچند که بعید می‌دونم بوده باشه. شوق بزرگ شدن کافه بازار و آرمان‌هایی که داشتم یک جسارتِ حرکت بی وقفه بهم داده بود. انصافا کافه بازار هم خیلی حمایتم کرد و بهم اعتماد کرد. منم که خالصانه تلاش می‌کردم هرکاری که از دستم برمیاد رو برای شرکت انجام بدم. کارهایی که جزئی از خاطرات من و بچه‌های اون دوره شده:))با توجه به اینکه شرکت هنوز فاز استارت‌آپی داشت، خیلی نمی‌تونستیم نسبت به آینده مطمئن باشیم. به خاطر همین قرارداد اجاره‌ی یک ساله بسته بودیم و نمی‌تونسیم تغییرات عمده‌ی در طراحی دفتر ایجاد کنیم. نتجیتا تمرکز برنامه‌ها به سمت برنامه‌هایی رفت که روحیه‌ی تیمی رو در سازمان تقویت کنیم. این جنس برنامه‌ها، خیلی‌هاشون اولین‌ها در ایران بود. مثلا در شرکت ورزش گروهی صبحگاهی راه انداختیم البته به همت و مربی‌گری سحر رحیمی. مهمانی چهارشنبه‌ی آخر هر ماه رو راه انداختیم با عنوان چهارشنبگان. همه با پارتنرهاشون میومدن شرکت و تا صبح کنار هم بازی می‌کردیم، شادی می‌کردیم و وقت می‌گذروندیم. به مرور دنبال این رفتیم که مهمونی‌ها محتوای منسجم‌تری داشته باشه. کمیته‌هایی شکل گرفت که در اونها بچه‌های شرکت برای مهمونی‌هامون تولید محتوا می‌کردن، کمیته‌هایی مثل بازی‌های گروهی، موسیقی و نمایش‌نامه خوانی. همیشه در جشن‌های چهارشنبگان نقش هماهنگ کننده رو داشتم یه حال پدرِ داماد در شب جشنِ عروسی:) همیشه در اون شلوغی‌های مهمونی معمولا یه گوشه وایمیسادم و نگاه میکردم و از لبخند‌های بچه‌ها لذت می‌بردم و با خودم تکرار می‌کردم که میشه این خنده‌ها یه روزی توی خیابون‌های شهر هم همه‌گیر بشه؟ می‌تونیم به سمتی پیش بریم که این حال خوب رو گسترش بدیم؟   اما داستان جورِ دیگه پیش رفت …پایان قسمت دوم.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 07:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان زندگیِ حرفه‌ای من - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-oxtrp2sabwci</link>
                <description>بهمنِ سال ۹۲ امتحان ورودی ارشد اقتصاد رو دادم. معلوم نبود که اون دانشگاهی که می‌خوام قبول میشم یا نه. شروع کردم به جست‌و‌جوی کار. با توجه به رشتم برای یک بانک اپلای کردم. به مصاحبه دعوت شدم و در همون اولِ مصاحبه در خروج رو بهم نشون دادن. با توجه به تغییرات سنگینی که در نگاهم به زندگی در دوران سربازی برام پیش اومده بود کار کردن در نظام پولی و مالیِ ایران رو برام پر از ابهام کرده بود. نتونستم این ابهامات رو با مصاحبه کننده در میون نذارم:) بعد از اون مصاحبه، دیگه خیلی امیدی به پیدا کردن کارِ منطبق با نگاهم در حوزه‌ی تحصیلیم رو نداشتم. با اینکه معدل A داشتم و از دانشگاه بدی هم فارغ‌التحصیل نشده بودم، دیگه برای جایی اپلای نکردم. داشتم به پیک رستوران شدم فکر می‌کردم:) تو همین حال و هوا بودم که زندگی یک مسیر دیکه رو از جایی که اصلا فکرش هم نمی‌کنی پیشِ پام گذاشت. زمین فوتسالی رو کرایه کرده بودیم. به دوستِ دوران سربازیم، امید شکاری هم گفتم بیاد. دوستی من و امید هم جالب بود. تنها وجه اشتراکمون علاقه‌ی هردومون به تفاوت‌هامون بود. به واسطه‌ی همین زمین فوتسال با حمید شکاری برادر امید آشنا شدم. آشنایی‌ای که زندگی منو دگرگون کرد. از حمید باید مفصل بنویسم، هرچند نمی‌دونم خودش اوکی باشه یا نه. حتما سر فرصت از این بزرگ انسان می‌نویسم. حمید گفت که مدیرِ منابع انسانی یک استارتاپ در حوزه‌ی آی‌تی هست. به واسطه‌ی امید، از شرایطم جویا شد و متوجه شدم که یه پوزیشنِ باز دارن برای کارهای به اصطلاح پشتیبانیِ دفتر. به حمید گفتم با کی کار می‌کنم گفت احتمالا با من. بدون اینکه بدونم کار چیه و شرکتشون چیه، به خاطر حسِ خوبی که به حمید داشتم بسیار مشتاق گرفتن کار شدم. من حمید رو صرفا چندباری در فوتبال دیده بودم، اما به واسطه‌ی تجربه‌های عجیبی که در دوران سربازی در لباسِ افسر راهنمایی و رانندگی کسب کرده بودم یکم تشخیص آدم‌های فوق‌العاده برام راحت‌تر شده بود. حمید در نگاه اول برام از اون آدم فوق‌العاده‌ها بود که خیلی کم دیده بودم. وقتی که هم در شرکت مشغول به کار شدم هر چی بیش‌تر با حمید کار می‌کردم، گذشت زمان اعتبارِ اون نگاه و تشخیص اولم رو روز به روز برام بیش‌تر می‌کرد. نتیجتا به واسطه‌ی حمید وارد کافه بازار شدم و شدم بیستمین کارمند تمام وقت شرکت. فرآیندِ استخدامم به خصوص مصاحبم با حسام آرمندهی برام خاطره‌ي بامزه‌ای شد. به این مصاحبه‌ هم در جای دیگه که در خصوص فرآیند استخدام می‌خوام بنویسم گریزی خواهم زد.زمان کوتاهی از حضورم در کافه بازار می‌گذشت که جدا از حمید، یک سری اعتقادات فکریم هم منو مجذوب سازمان کرد. خوبه یه کوچولو هم از سیر و تحول فکریم تا اون زمان بگم و بعد برگردم به ادامه‌ی داستان. من قبل از سربازی آدمی تئوری پرداز و غرق شده در مکاتب فکری بودم. اون عینک، دنیای زیبایی رو به من نشون نمی‌داد. سربازی من رو از وسط کتاب‌ها پرت کرد وسط خیابون. تئوری‌های وسط کتاب‌ها، وسط خیابون رو برام خوب تحلیل نمی‌کرد. نتیجه‌ی اون عدم تطابق‌ها برای من این شد که بعد از سربازی قوه‌ی قضاوتم تا حدی کور شد. دیگه انگار نمی‌تونستم خیلی با ذهنم، تئوری‌ها رو به دنیای بیرونم بسط بدم و تحلیلی داشته باشم. که شاید بد هم نباشه که در یکی از این نوشتار‌ها به چالش‌های فکری که در دروان سربازی برام ارمغان آورد هم اشاره کنم، اتفاقاتی که هنوز برام اثرگذارترین دوران زندگیمو رو شکل داده. خلاصه‌ این گذر‌ها در دنیای بیرون و درون، بعد از سربازی منو به یک نقطه‌ی نمی‌دانمی سر مناسبات اجتماعی رسونده بود هرچند با پوچی هنوز فاصله داشت. در این حال و هوای فکری، انجام دادن هرچی که حس خوب بهم میداد وزن پیدا کرده بود و تئوری پردازی‌هام محدود شده بود صرفا به رفتارِ خودم. این تمایل به عمل کردن به هر چی که از دستت برمیاد با همزمانی حضورم در کافه بازار بسیار فرخنده شد.اون کافه بازاری که من واردش شدم پر بود از آدم‌های نخبه، آدم‌هایی که واقعا خوب بودن. وقتی که از درِ شرکت وارد میشدی انگار از اون فضای پر از تعارضِ بیرون، رها میشدی و وارد یک دنیای آرمانی از روابط انسانی میشدی. دنیایی که آدم‌هاش خیلی با هم متفاوت بودن اما به هم احترام می‌ذاشتن. با هم حرف می‌زدن و همو نقد می‌کردن بدون اینکه قصد تخریب همو داشته باشن. همه یک دل برای همدیگه کار میکردن و فضا پر از اعتماد بود. اگه این ۲۰-۳۰ نفر با این فرهنگ، بشه ۵۰۰ نفر عجب دست‌آورد خفنی خواهد بود. اگه بشه ۲۰ هزار نفر چی؟ اگه بشه یه شهر؟ یا کشور چی؟ من از بیزینس شرکت سر در نمی‌آوردم. اما اینکه به صورت قانونی یک مقداری از نقدینگی کشور رو به واسطه‌ي فعالیت سازمان در اینجا جمع کنیم و به کمک اون بتونیم این مذامین انسانی رو گسترش بدیم، یک کنشِ بسیار اثربخش برام به حساب میومد. انگار یکمی از اون تئوری‌های فلسفیِ وسط کتاب‌ها رو در این زمین بازیِ جدید قابل تعبیر میدیدم. این نگاه برام بسیار هیجان انگیز بود. انگار در موقعیتی قرار گرفته بودم که روحیاتِ قبل و بعد از سربازیم بهم پیوند داده شده بود. این ذهنیتم شاید تحت تاثیر دانش کمم یا ناپختگیم نسبت به واقعیت اجتماع‌ها بود. نتیجتا یک شوق و علاقه‌ی عجیبی در من ایجاد کرده بود. روزهام رو اینطوری سپری می‌کردم که به عنوان یک شهروند در این اجتماع کوچک چه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم که حالِ آدم‌های اطرافم بهتر بشه. انگار حس می‌کردم که داریم به سمت یک مقصدی حرکت می‌کنیم و من هر کار که بتونم باید بکنم. با عشق کار می‌کردم. مقصدی که برام شکل و شمایلش گسترده شدن این گروه کوچک بود. من جامعه‌ی ایران رو در یک گذار فرهنگی می‌دیدم که در این گذار، یکم ساختار‌هاش هم متزلزل شده. در این شرایط تلاش برای شکل دادن یک بست پرکتیسِ تعاملات شهروندی، معنای جدید زندگیم شده بود. این نگاه، وقف کردن خودم رو برای سازمان کاملا موجه می‌کرد.اما دنیای واقعی گویا به یه شکل دیگه بود…پایان قسمت اول.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 00:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه‌ای بر آنچکه یک تجربه‌گر زندگی قرار هست بازگو کند</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafa.abolmasoomi/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AF-sedmmoachknx</link>
                <description>سلام به همه‌ی عزیزان،یک سال و نیمی می‌شه که زندگی ما از ایران به دنیایی جدید منتقل شده. حالا که به زندگی جدید عادت کردم و زندگی به روال افتاده، فرصت و تمرکز لازم برای پرداختن به موضوعاتی رو یافتم که از مدت‌ها پیش می‌خواستم در موردشون بنویسم. ما از ایران به خاطر شرایط همسرم تصمیم به مهاجرت گرفتیم. سر همین گفتم با نوشتن و نشر کردن تجربیاتی که در این سال‌ها کسب کردم یک جورایی تلاش کنم که دین و تعهدم رو به محیطی که این نگاه‌ها رو برای من به ارمغان آورده، ادا کنم. همچنین این نوشتار مقدمه‌ای بشه برای آشنایی با آدم‌هایی که در پخته کردن نگاهم به زندگی، بهم کمک کنن. شروع سال نو، فکر می‌کنم زمان مناسبی باشه برای این اشتراک تجربیات و دیدگاه‌هام.این مجموعه نوشتاری که قصد دارم اینجا به اشتراک بگذارم، داستانی است از یک سفر فکری و تلاش برای به واقعیت پیوستن اون در جهانی واقعی؛ روایتی از تجربیات و رویدادهای درونی و بیرونی که در ایران با آن‌ها روبرو شدم و همچنان در حال تجربه و کشف اونها هستم. امید دارم این نوشته‌ها بتونه ایده‌هایی رو برای کسانی که به دنبال زندگی‌ای آگاهانه هستن، ارائه بده. زندگی‌ای فراتر از الگوهایی که اجتماع برای ما ترسیم کرده. هرچند در بیانِ حرفام مدعی نیستم و صرفا نقلی خواهد بود از زندگی، از زبان یکی از تجربه‌کننده‌هاش. علاوه بر این، تلاش‌هام در تعریف موضوعات و حل اونها در حوزه کاریم، برای کسانی که در زمینه مدیریت امکانات و املاک سازمانی فعالیت می‌کنن، می‌تونه نگاهی نو رو ارائه بده. برای دوستان بین‌الملی هم فک می‌کنم که مشاهده‌ی نگاه یک انسان از مشرق زمین به موضوعات زندگی خالی از لطف نباشه.پیش از شروع به اشتراک‌گذاری نوشته‌هام، می‌خواهم از افراد و سازمان‌هایی که در این مسیر حرفه‌ای کمک کننده بودن، تشکر کنم. دوست داشتم نام تک تک اونها رو جداگانه ببرم، اما با توجه به تعداد زیاد آن‌ها، این کار ممکن نیست. قطعاً در طی این پست‌ها، از هر یک از افرادی که نقشی در شکل‌گیری این تجربیات داشتن، به طور ویژه یاد خواهم کرد. برای الان، از سازمان‌های هلدینگ هزاردستان و گروه آگاه که در اونها فرصت نقش آفرینی بهم دادن و بهم اعتماد کردن و از تیم‌هایی که در این دو سازمان در بخش املاک و امکانات با هم همکاری کردیم به طور خاص تشکر می‌کنم. این همکاری‌ها، تجربیات و خاطرات فراموش‌نشدنی رو برای من به جا گذاشتن.با توجه به طولانی بودن متن‌ها، از این به بعد دو سه خط اول هر متن رو در پست لینکدین می‌ذارم و در صورت علاقه می‌تونید ادامه‌ی متن فارسی رو در ویرگول و انگلیسی رو در مدیوم دنبال کنید. از پست بعدی شروع می‌کنم به روایت داستانم. امیدوارم که روشنی بخش باشن.ارادتمند،مصطفی.</description>
                <category>مصطفی ابوالمعصومی</category>
                <author>مصطفی ابوالمعصومی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 08:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>